<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های perdido</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@perdido</link>
        <description>Front End Developer</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:34:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/7449/avatar/LxEqi9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>perdido</title>
            <link>https://virgool.io/@perdido</link>
        </image>

                    <item>
                <title>5 دی 1399</title>
                <link>https://virgool.io/@perdido/5-%D8%AF%DB%8C-1399-nk6tkphrbbyw</link>
                <description>سلام 9 ماه پیش نامه ای به خودم نوشتم و الان دارم نامه ای مجددا به خودم در آینده می نویسم.در حال حاضر مشکل خیلی از فکر هایی که داشتم رو می دونم و خیلیاشون بر میگرده به اعتماد به نفس پایین من.در حال حاضر پشت میز کافه ای نشستم و دارم فکر می کنم به مسیری که نسبت به ۹ ماه پیش واردش شدم، مسیری که آغاز رویاهای من هست.با شروع این مسیر اتفاقات زیادی افتاد و تاثیرات زیادی روی من داشت، استرس زیادی رو تحمل کردم و می کنم و در کنار این مسائل تجربیات بسیار ارزشمندی رو کسب کردم.با انسان هایی آشنا شدم که درس های ارزشمندی برای زندگی به من دادند.کتاب های خیلی مفیدی خوندم که دیدگاهم رو نسبت زندگی تغییر دادند.به خود گذشته ام میگم که درسته سخت گذشت اما الان حس خوبی دارم مرسی ازت. و به خود آینده ام میگم که تلاشم رو می کنم.کم کم تعریف می کنم درباره کسانی که باهاشون آشنا شدم.اما یکی از اون این افراد آقای حسینی بود، اینکه چطور با آقای حسینی آشنا شدم بماند و همون یه بار هم دیدمش و مکالمه کوتاهی داشتیم.آقای حسینی می گفت زمانی که جوون بودم در کارخونه ای کار می کردم، اون زمان فقط مسئولیت اینو داشتم که بر روی قطعات مکانیکی نظارت کنم و خیلیا اونجا اونموقع کتاب می خوندن.اما من تا کلاس دوم درس خونده بودم و مسلما سوادی زیادی برای خوندن نداشتم، آقای مهندسی از من پرسید که تو چرا کتاب نمی خونی؟؟و من علتش رو برای اقای مهندس توضیح دادم، اون بهم گفت شروع کن به خوندن و هر جا مشکل داشتی ازم بپرس.آقای حسینی شروع می کنه و هر روز کتاب می خونه و سوالاش رو می پرسه، تا در نهایت به نقطه ای می رسه که روزی 500 صفحه در روز می خونده و بدون مشکل و تا این زمان حدود 20 هزار کتاب خونده.اقای حسینی چنان با شوق از کتاب صحبت می کرد و چنان کلام زیبایی داشت که من در تمام اون مکالمه بغض کرده بودم از خوشحالی.من اون موقع داشتم به این فکر می کردم که چطور با این پشتکار تونسته کتاب بخونه و تلاش کنه، ازش پرسیدم این سوال ذهنمو.و می گفت موقعی که من 10 سالم بود پدرم منو از خونه بیرون انداخت و همیشه می گفت که ایشالله معتاد بشی، و من در تمام اون روز ها همیشه حواسم به این بود که معتاد نشم و حتما به یک جایی برسم.آقای حسینی تحصیلات آکادمیکی سپری نکرده بود اما اون روز استادی بود برای من که هیچ وقت فراموشش نخواهم کرد.این مرد پیر خوش صحبت می گفت که آدما توی زندگی با خوبی و کمک به دیگران از خودشون اثری بجا میذارن توی زندگی، به خدا می گفت استاد بزرگ و شعر زیبایی برام خوند، دوست داشت که کشور های زیادی بره اما فقط تونسته بود مکه بره. به گفته خودش تمام این گوشی های موبایل و حتی ماهواره دانشگاه های بزرگی هستن برای یاد گرفتن دانش. می گفت من هر وقت فیلمی نگاه میکنم با تمام دقت به خیابون ها دیوار ها و حتی چیدمان اتاق آدما نگاه می کنم که ببینم چطور زندگی می کنن و با سبک زندگی شون آشنا بشم. گوشی همراه با اینترنت دانشگاه عالی هست که هر لحظه می تونیم ازش درسی یاد بگیریم و در زمان حال ما از اون غافل هستیم.کتاب های علمی تخیلی آیزاک آسیموف و شعرهای شهریار رو خیلی دوست داشت.چیزایی که برات تعریف کردم گوشه کوچیکی از مکالمه اون روز ما بود.حس رهایی... کتاب زیاد بخون. خودتو خیلی دوست داشته باش. بعدا دوباره برات نامه می نویسم:)5 دی 1399 ساعت 18:25</description>
                <category>perdido</category>
                <author>perdido</author>
                <pubDate>Fri, 25 Dec 2020 18:34:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی خوام دیگه قربانی باشم!</title>
                <link>https://virgool.io/@perdido/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-v4nrd5r1evtw</link>
                <description>من فقط خستمگاهی ما خودمون هستیم که بیشترین رنج رو به خودمون متحمل می کنیم. من از اون دسته آدمایی هستم که با اتفاق افتادن کوچکترین مشکل یا موضوعی سریع به خودم رجوع می کنم و می پرسم اشتباه من کجا بود؟از اینجا به بعدش اذیت کننده میشه، چون که بعد از بررسی اشتباهی که از نظر خودم داشتم تمام ذهن و فکرم درگیر این میشه که چرا این اشتباه رو داشتم؟ چطور می تونم درستش کنم؟فرایند تحلیل موضوع و فهمیدن اشتباه به اندازه کافی از ذهنم انرژی می گیره و شروع به سرزنش کردن بعدش، کاملا منو نابود میکنه و باتری مغز من رو به 0٪‌ می رسونه.از اینجا به بعد تحمل کردن شروع میشه برای من و حس گم شدن و یه حس سردرگمی رو احساس می کنم. چند وقت پیش با کتابی به اسم &quot;انسان و انتخاب دشوار&quot; نوشته دکتر علی صاحبی، آشنا شدم و شروع کردم به خوندنش و اینجا نقطه ای بود که انگار اتاق ذهن من روشن شد و تونستم وارد مسیری جدید بشم.در این کتاب درباره سه جایگاهی (ناجی، قربانی، آزارگر) که ما در هنگام برخورد با مشکل یا تعارضی در زندگیمون انتخاب می کنیم رو توضیح میده.من در حین خوندن کتاب متوجه شدم که جایگاهی که من در هنگام تعارض انتخاب می‌کنم، جایگاه &quot;قربانی&quot; است.قسمتی از کتاب که علائم جایگاهی که من در اون قرار می‌گیرم: (قربانی گری)بخش عمل:- کندی رفتار- انفعال- متمرکز بر خود یا بیرون از خود- تماشاگر یا مشاهده گر- قضاوت و ارزیابی خود و دیگران- تلاش برای یافتن راهی برای پرهیز از درد یا اجتناب از اتهام.بخش فکر:بخش احساس: - غم- آزردگی-احساس جدا افتادگی- بی کسی- انزوا انجام دهند.- هیچ حقی ندارم.- در مقایسه با آنها من عددی نیستم.- هیچ کس به من اهمیتی نمی‌دهد.- خودگویی منفی- سرزنش خودبخش فیزیولوژی:- نبض تند-تنفس تند-یا برعکس تنفس آهسته لختی و سستی عضلاتبخش فیزیولوژی:- نبض تند- تنفس تند- یا برعکس تنفس آهسته- لختی و سستی عضلاتمن برای منمن فهمیدم من اغلب اوقات جایگاه قربانی رو انتخاب می‌کنم و بیشتر خستگی های ذهنی از سرزنش های خودم در ذهنم و گاها دیگران از این موضوع میاد.و کم کم دارم می گیرم که چطور از این مثلث و جایگاه خارج بشم و وارد دایره توانمندی بشم. و این موضوع خیلی به من کمک می‌کنه.</description>
                <category>perdido</category>
                <author>perdido</author>
                <pubDate>Sat, 17 Oct 2020 13:06:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ چیز مفیدی توی این متن نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@perdido/%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D9%81%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-uygq2hdaruan</link>
                <description>خب این متن رو برای خودم در آینده مینویسم، اولین تصمیمم اینه که هر چقدر هم که مزخرف بود بازم منتشرش کنم.این روزای قرنطینه فرصت زیادی برای فکر کردن داشتم، فکر کردن به چی؟ فکر کردن به خودم.فکر کردن به خودم تنها چیزیه که من همیشه انجامش میدم، فکر به این که کاری که الان انجام میدم درسته یا غلط؟ کاری که الان انجام چه حسی بهم میده؟ کسی رو ناراحت میکنه یا خوشحال میکنه؟ با این کار من بقیه چی فکر می کنن؟حرفی که الان میزنم چه میشه تهش؟ حرفم درسته یا نه؟تمام این سوالا باعث میشه خیلی کارا رو انجام ندم، بیشتر اوقات سکوت کنم و کم کم دارم به این سکوت عادت میکنم کم کم داره برام لذت بخش میشه.نمیدونم اصلی ترین مشکلم چیه... بعضی وقتا میگم بخاطر ترسه، ترس از اینکه بخوام بابتشون پاسخ گو باشم یا اینکه شاید نمی تونم ازشون دفاع کنم.بعضی وقتا یهو وسط فکرام به این نتیجه می رسم که شاید اینطوری نیستم شاید فقط توقع بیجاست، شاید اینا توقعات زیاد از حد خودمه از خودم...بعدش که دیگه نمی تونم تحمل کنم این بحث های درونی رو میرم سراغ کتابام، کتاب جدید پیدا میکنم درباره مشکلاتم، اینکه چطوری تنبل نباشم چطوری کارام رو به موقع انجام بدم چطوری 6 صبح از خواب بیدار بشم چطوری بتونم موفق باشم توی شغلم چطوری اینطوری نباشم ولی همه اینا بازم هست هیچ کدوم از بین نمیرن، خیلی از تصمیماتم فقط 1 هفته یا 1 ماه یا بیشترینش 6 ماه طول کشیده هیچوقت واقعا عملی نشده.همزمان که از این روزا خسته شدم به خودم میگم روزهای سختی در اینده داری که وقتی در اینده به این روزا فکر بکنی  میگی چه روزای خوبی داشتم، پس لذت ببر...اما نمیدونم چطوری وقتی که لذت نمیبرم، خوشحال باشم و لذت ببرم. مثل ادمای میانسالی که میگن از جوونیتون لذت ببرید چون بهترین روزاست. اما تو بهترین روزات حس خاصی نداری و شاید فقط که میانسال بشی حسرت بخوری...</description>
                <category>perdido</category>
                <author>perdido</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 00:13:27 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>