<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پریاندیل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@periandil</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:30:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/193148/avatar/Kix2uR.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پریاندیل</title>
            <link>https://virgool.io/@periandil</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هرچند کند. هرچند دیر.</title>
                <link>https://virgool.io/@periandil/%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-ypew5ilv5ip7</link>
                <description>پرده اول:یه سری دفتر دارم که جور حافظه‌م رو می‌کشن. نوت گوشی هم هست، ولی من نوشتن رو بیشتر می‌پسندم. بخشی از افکار و حرف‌هام حین تایپ کردن از بین می‌رن؛ چیزی که موقع قلم دست گرفتن و نوشتن، برعکسش رخ می‌ده. حتی یه جاهایی قلم جلوتر از خودم پیش می‌ره و ازش جا می‌مونم. نمی‌دونم علتش عادتیه که از کودکی شکل گرفته یا اون ارتباطیه که جسم با قلم و کاغذ برقرار می‌کنه؛ چیزی که هرگز با هیچ ابزار الکترونیکی نتونستم پیداش کنم.توی همه‌ی این دفترها چند صفحه هست که هیچ جای سفیدی توشون پیدا نمی‌کنی. تمام صفحه پر شده از عبارات و کلماتی که بعضاً بارها پشت سر هم تکرار شدن. یه گوشه امضام رو تمرین کردم و جای دیگه اسم کسی رو تکرار. جای دیگه مشخصه تلفنم زنگ خورده و آدرسی رو خیلی بدخط و تلگرافی یادداشت کردم و بعد، وقتی تلفن رو قطع کردم، برای اینکه بتونم اون خطوط کج‌ومعوج رو بازخوانی کنم، مرتب و آراسته متن رو بازنویسی کردم.صفحه‌ی شلوغی که هیچ چیزی ازش قابل تشخیص نیست و پشت این شلوغی و حرافی، هیچ پیامی برات نداره. مثل وقتایی که پشت چراغ قرمز شروع می‌کنم به حرف زدن با خودم. همیشه هم با خودم نیست؛ گاهی با بغلی‌ای که نیست حرف می‌زنم. همین‌طور پشت سر هم واژه‌ها رو ادا می‌کنم تا یه جایی به خودم میام و می‌بینم یک صفحه‌ی عریض و طویل رو سیاه کردم و هیچ نگفتم. پرده دوم:برای اینکه بتوانم مانیتور بزرگ‌تری داشته باشم، نزدیک به دو سال صبر کردم و بعدتر، برای اینکه یکی دیگر کنارش بیاید، دو سال دیگر. اینجا برای داشتن چنین چیزهایی باید کمی صبر کنی تا آن را به ارث ببری. اقلاً برای ما افرادی که از طریق عادی وارد اینجا می‌شویم، شرایط همین بوده است. هنگام ورود و شروع به کار، یک مانیتور کوچک، موس و کیبوردی رنگ‌ورورفته که اگر خوش‌شانس باشی هنوز به تق‌وتوق نیفتاده‌اند، به همراه میزی که چون کسی قبل از تو آن را نخواسته و احتمالا کلید یکی از کشوهایش هم گم شده، به تو می‌رسد. حرفم غر نیست، فقط دارم رویه کار را می‌گویم. وگرنه الان همه‌چیز دارم. یک مجموعه کامل از تجهیزات مناسب با شرح شغلی و فعالیتی که برایش حقوق می‌گیرم. میزی که از بزرگی، گوشه‌ای از آن وقف گلدان‌هایم شده. مانیتورهایی که به‌خوبی کنار هم ست می‌شوند، موس و کیبوردی که از فرط بی‌صدایی دعای خیر همکارانم را توشه راهم کرده و چندین هارد و فلش موروثی با حجم‌های مختلف. کلی وسیله ریز و درشت دیگر هم هست که فرصت یاد کردن ازشان نیست. برگردیم به یکی از همان فلش‌ها. مهم‌ترین میراث من در این واحد یکی از همین فلش‌هاست. تمام گزارش‌های این شش سال. از پیش‌نویس و اصلاحیه‌ها گرفته تا نسخه نهایی و مستندات ضمیمه، همگی در پوشه‌های مشخص و مجزا از هم ذخیره شده‌اند. داشبوردهایی که خودم هستند. جداول و نمودارهایی که کارشان این بود با زدن یک دکمه، کار چندین ساعت و بعضاً چند روزت را با دقتی بیشتر از یک انسان حواس‌پرت و خسته، در چند ثانیه انجام دهند. میراثی که می‌دانم قرار است خاک بخورد. دکمه‌ها کار می‌کنند، محاسبات همچنان دقیق‌اند، نمودارها چشم‌نواز؛ اما وقتی دچار زمان شوی و کسی نباشد که دستی به سر و رویت بکشد، بودنت گران‌تر از نبودنت می‌شود.تا یک هفته دیگر، من هم یکی از صاحبان قبلی این میز خواهم بود. روزی هم این فلش پاک می‌شود تا جا برای فصل جدید سریالی باز شود. پرده سوم:«حالا هرچی می‌خوای بکش رو کاغذ. سوراخش می‌کنه، روش خراش می‌اندازه، ولی چیزی قرار نیست بنویسه؛ خودکاری که توش جوهر نیست. خودم رو عرض می‌کنم.»این نقل مستقیمی‌ست از کسی که می‌شناسیم. قطعاً شناخت ما از او یکسان نیست. بعضی کم‌وبیش با او معاشرت داشتیم یا در دنیای مجازی برای هم قلب و لایک زده‌ایم و بعضی، نسبت به گروه قبلی، بیشتر با او در ارتباط بودیم و کمی هم فرصت زیستن با او را پیدا کردیم.قطعاً چه از دسته‌ی اول باشیم و چه از گروه‌های بعدی که بیشتر او را می‌شناسند، خیلی با او در مورد عبارتی که از وی نقل کردم موافق نیستیم. اما همه‌ی ما دقیقاً بر اساس میزان شناختی که از او داریم، باورپذیر می‌دانیم که او چنین حرفی زده و این کلام، بسیار از زبانش آشناست.خضوعی که واقعی نبود. بیشتر تلاشی بود برای پنهان کردن غرورش. یک پیش‌دستی برای اینکه فرصت را از دیگران بگیرد و خودش حد و اندازه‌ی انتقادهایی که به سمتش می‌آید را تعیین کند. گمانش این بود که اگر گهگاهی به خودش سقلمه‌ای بزند، دل دیگران را خوش می‌کند که کافی‌ست؛ مخصوصاً آن‌هایی که خودشان هرگز جرئت چنین جسارتی را نداشتند.او بسیار هوشمندانه، برای رضایت همین دسته از افراد، گاهی فقط در گفتار به خودش سخت می‌گرفت. وگرنه آن گروه دیگر باکی نداشتند و بعضاً جلوی روی خودش هم او را به باد مذمت می‌گرفتند. آن‌هایی که اتفاقاً او بیشتر دوستشان داشت. آن‌هایی که دلش می‌خواست با آن‌ها مخالفت کند تا گروه اول برایش شاخ نشوند، اما از میان حرف‌هایشان دنبال اصلاح خودش بود. هرچند کند. هرچند دیر.آن‌ها که در خلوت خودش دلش برایشان تنگ می‌شد و دقیقاً همان‌هایی بودند که مجال زیستن با او را پیدا کردند و او نیز در کنارشان زیست. آن‌هایی که به سختی می‌توان از افعال جمع برای خطاب قرار دادنشان استفاده کرد.</description>
                <category>پریاندیل</category>
                <author>پریاندیل</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 15:59:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی در شاخه‌هایم گم می‌شوم</title>
                <link>https://virgool.io/@periandil/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%85-cwxzt4hpw4do</link>
                <description>چند وبلاگ‌ سراغ دارم که سال‌های ساله که هستن و جریان دارن. گاهی مثل امروز به سرم می‌زنه که سراغشون رو بگیرم و تو دلشون گم و گور شم. معمولا هم جواب می‌ده و حالمو بهتر می‌کنه. می‌گم معمولا چون روزهایی هم هست که این اتفاق نمی‌افته. مثل امروز. امروز که به رسم گذشته خواستم اول کاری سراغ محبوب‌ترینشون برم، دیدم که دیگه اونجا نیست. همون مسیر قدیمی من رو به “پیاده‌رو”یی که دوستش داشتم نرسوند و این برای من مثل گم شدن تو پرسه‌ای بود که بارها بهش تن داده بودم. اول فکر می‌کردم لابد اشتباه رفتم و باز آدرسش رو بررسی و بازنویسی کردم و باز سر از جایی در آوردم که اصلا هیچ ربطی به پیاده‌رویی که می‌شناختم نداشت. قبل از اینکه زانوی غمو بغل کنم، گفتم لابد نشونیش عوض شده. به صفحه نویسنده‌اش تو یکی از شبکه‌های اجتماعی رفتم تا دوباره نشانی وبلاگش را از اونجا بردارم. بله, نشانی عوض شده بود. حالا جای دیگه‌ای می‌نوشت. با همون نام، با همون قلم و همون ادبیات زرنگ و بازیگوشی که داشت, اما همه اینها به زبانی دیگه. پیاده‌رو “سایدواک” شده بود و گربه‌ش، کَت. همون نویسنده داشت اونجا می‌نوشت اما این جای جدید،”اونجا” نبود.یادم هست وقتی بعد سالها به محله کودکیم سر می‌زدم، هر چیزی برای من توی اون محل کوچک و کوتاه شده بود. فلان دیوار که دستم به بالاش نمی‌رسید، از من کوتاهتر بود و مسیری که پیشتر با صد قدم طی می‌شد، اونقدر آب رفته و کوچک شده بود که با ده نفس سپری می‌شد. هم ذوق دیدن گوشه‌های دیگه محله رو داشتم و هم دلم نمی‌خواست اون شکوهی که تو ذهنم از اونجا داشتم دچار کوچکی و کوتاهی بشه. اما با این همه، مسیرم رو سمت همه‌جاش خم کردم و حقیقتا از تمام این گشت لذت بردم تا رسیدن به گذر بین نونوایی فانتزی و خشکشویی. مسیر باریکی که همیشه بوی نون می‌داد از درزهاش بخار پررنگی نشت می‌کرد. اون گشت سراسر عیش بود تا اینکه به این گذر سابقا نمناک رسیدم، که دیگه نه خبری از بخار بود و نه عطر نون. خشکشویی از ظاهرش مشخص بود اقلا یک دهه هست به حال خودش رها شده. گواه حرفم تقویم زرد و مچاله شده‌ی روی دیوارش بود که به سختی از بین دوده‌های روی در شیشه‌ایش معلوم بود و سال هشتاد و چند را نشون می‌داد و گلدون‌هایی که هیچ نداشتند جز تیرکی بی‌جان وسط خاک، که لابد پیشتر به ایستادن گیاهی کمک می‌کردن. از نونوایی هم یک قنادی سنتی مانده بود که هیچ تنوع شیرینی نداشت و از ویترینش شهد می‌چکید.بگذریم.همه‌ی این دیدار از محله قدیمی رو گفتم که به این برسم. آن “پیاده رو” برای من همان گذر دوست داشتنی با بوی نون تازه و بخار داغ بود و “سایدواک” همان حس غربتی که آن روز تجربه کردم.</description>
                <category>پریاندیل</category>
                <author>پریاندیل</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 20:03:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز در مورد اسد ماضیه</title>
                <link>https://virgool.io/@periandil/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D9%87-bzerlzvu9pqj</link>
                <description>زن طلبکارانه پرسید:ـ اون چی بود که ته حرفات گفتی؟مرد، که انتظار چنین سؤالی را نداشت، مکثی کرد و گفت:ـ کدوم ته؟زن صدایش را کلفت‌تر کرد و ادامه داد:ـ به‌جبرِ مناسبت، ما امروز همه از خوبی‌های اسد گفتیم. ولی خب… همون‌طور که همه می‌دونیم، مرحوم اخلاق بد هم کم نداشت.مرد لبخند کجی زد گفت:ـ این الان ادای من بود؟ـ بله، ادای شما بود قربان.مرد ابرو بالا انداخت.ـ من این همه اون بالا حرف زدم، فقط اینو شنیدی؟زن گفت:ـ آره قربونت برم. شما سه ربع اون بالا سینه‌ی گاو رو دوشیدی، تهش یه لگد زدی زیر سطل.ـ سینه‌ی گاو دوشیده بودم بهتر بود. جای تشکرتونه.زن با تعجب پرسید:ـ تشکر چی؟مرد به مسخره گفت:ـ مرسی علی‌جان. شما یازده ساعت توی پرواز بودین که خودتونو برسونید به این مراسم.ـ علی! علی! علی! من گفتم چرا اومدی؟ دست شما درد نکنه، یازده ساعت توی پرواز بودین… من فقط می‌گم واجب نبود اون حرف رو بزنی.ـ بابا هر ننه‌قمری توی اون سالن بود می‌دونست اسد چه‌جور آدمی بوده. بعدشم، شما همتون منو می‌شناختید. وقتی زیر بغلم رو گرفتید و به زور فرستادید اون بالا، بعدم از اون پایین هی چشم و ابرو ‌اومدید که ادامه بده، باید فکر این جاشم می‌کردید.زن زیر لب گفت:ـ دیگه گفتیم فرق سونا رو با ختم می‌دونی.مرد با صدایی از جا در رفته گفت:ـ نه، نمی‌دونم.مکثی کرد، نفسی کشید و بعد ادامه داد:ـ من نادونم. انگشت، امضا. تمومه؟و با صدایی پایین کشیده پرسید:ـ می‌شه یه جایی نگه داری، یه سیگار بگیرم؟زن جواب داد:ـ وسط اتوبانیم.-این اتوبان تموم می‌شه دیگه! نگفتم همین الان پیاده‌م کن که.ـ خبه حالا… باشه. رسیدیم جایی که بشه، نگه می‌دارم. کنسول وسط رو باز کن، ببین شاید نادر چیزی جا گذاشته باشه برای کشیدن.مرد پرسید:ـ نادر خوبه؟ اون چرا نیومد؟زن نیشخندی زد.ـ اون؟ وقتی شنید اسد افتاده، چنان خوشحال شد که انگار تاسش شیش و بش نشسته.ـ اوه اوه! هنوز از اسد شکاره؟ـ آره. البته بود. همه چیز در مورد اسد ماضیه.مرد خودش را روی صندلی بالاتر کشید و پرسید:ـ در مورد تو چی؟ـ یعنی چی؟ـ اسد مرده؛ تو که هنوز هستی.ـ خب؟ـ خب اینکه امروز بیشتر از خواهر و مادرش به تو تسلیت می‌گفتن.ـ علی! همچین مزخرفی رو جلوی نادر نگیا. چیز خاصی نبود اصلاً! اسد پسرخاله‌م بود، همین.ـ و پسر عمه من. اما هر کسی به من رسید، نزد زیر گریه.ـ شاید چون اون بالا مشغول لودگی بودی.مرد خندید و سری تکان داد.ـ ولی اگه می‌اومده بود، تهش برام سوت می‌کشید.ـ آره، با هم می‌افتادید و کسی نمی‌تونست جمعتون کنه. کاش بود.ـ آره، کاشکی بود. البته، من منظورم نادر بود.زن سریع پاسخ داد:ـ آخ. آره، اگه اون بود که احتمالا برات کفم می‌زد!مرد همینطور که مشغول گشتن بود، گفت:ـ چیزی جا نذاشته. هنوز منظورم نادره.ـ اوهوم.زن صدای ضبط را قطع کرد.مرد با لقی دستگیره‌ی در مشغول شد و زیر لب، آوازی که تا همین چند لحظه پیش د حال پخش شدن بود را زمزمه می‌کرد.زن عینک دودی‌اش را روی صورتش نزدیک‌تر کرد.« می‌روی و گریه می‌آید مرا… می‌روی و گریه می‌آید مرا… می‌روی و گریه می‌آید مرا…».</description>
                <category>پریاندیل</category>
                <author>پریاندیل</author>
                <pubDate>Sun, 19 Oct 2025 11:15:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آداجیو در سل مینور</title>
                <link>https://virgool.io/@periandil/%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D8%AC%DB%8C%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%84-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B1-w57op05adhiy</link>
                <description>از پنجره به بیرون نگاه کرد. هنوز افق به زردی می‌زد. ساعتی تا آمدن مهمانش مانده بود. خیالش آرام نبود و مدام همه چیز را در سرش مرور می‌کرد. کارهای زیادی برای انجام دادن نداشت و برنامه‌ی امشب هم از آن مهمانی‌های سنگین نبود، اما دلش می‌خواست همان مواردی که به چشم می‌آمد را به خوبی انجام داده باشد.حمامش را رفته، موهایش را خشک کرده و فقط مانده بود که آماده شود. خانه را حسابی گرم کرده بود. گمان می‌برد مهمانش با سرما میانه خوبی نداشته باشد. این گمان بدون هیچ پشتوانه منطقی، از مواردی بود که وقتی داشت به میزبانی امشب فکر می‌کرد به خاطرش رسیده بود. مثل اینکه باید یک مهمانی آرام و بدون سر و صدا باشد و برای همین با وسواس خاصی قطعات موسیقی‌ای که دلش می‌خواست پخش شود را انتخاب کرده بود. قطعاتی که فراز و فرود کمی داشتند و اجازه می‌دادند که صدا به صدا برسد.برای پذیرایی از مهمانش چیزی تهیه نکرده بود، اما به نظرش آمده بود که جزئیات محیط خیلی کمتر از انتظارش است و  از این بابت، یک تابلوی نقاشی جدید را به دیوار اتاق نشیمن اضافه کرده بود تا کمی از سادگی اتاق بکاهد. این حساسیت‌ برایش جدید بود و قبلا چنین فکر نمی‌کرد. برای خرید به کتابفروشی مورد علاقه‌ش رفت بود. کتابفروشی‌ای قدیمی که به سختی می‌توان اسمش را کتابفروشی گذاشت چون همه چیز در آن یافت می‌شد الا کتابی که قصد خریدنش را داشتی. از آن جاهایی بود که باید هوس می‌کردی تا واردش شوی، نه نیاز داشته باشی به آنجا بری و با چیزهایی از آن خارج می‌شدی که هرگز از پیش برایشان برنامه‌ای نداشتی.صاحب کتابفروشی آنجا نبود. هرچه صدا زد، هیچکس جواب نداد و به واسطه آشنایی پیشین با صاحب آنجا، بدون خجالت به هر گوشه‌ی آن نیز سرک کشیده و اثری از وی نیافته بود. با عجله، اما نه خیلی سرسری تمام قفسات را دید و هر جام و مجسمه‌ای که به نظرش آمد را بررسی کرد ودر نهایت، روی دیوار چند قاب نقاشی خاک گرفته دیده بود و یکی که بیش از بقیه به چشمش آمده بود را با پا بلندی و احتیاط از روی دیوار برداشته بود. فرصت صبر کردن بیشتر برای آمدن پیرمرد کتابفروش را نداشت و با بی‌فکری و اتکا به صمیمیتی که بینشان بود، نقاشی را زیر بغل زده و از آنجا خارج شده بود. حساب کتاب را گذاشته بود برای بعد؛ فردا روز که قبل از پیچیدن به سمت خانه راهش را به سمت کتابفروشی کج کند و برای گپ و گفتی با پیرمرد کتابفروش و خوردن یک لیوان چای میوه‌ای به آنجا برود. برایش مهم نبود ارزش آن قاب چقدر است. دلش آن را خواسته بود.در انتخاب لباس گزینه‌های زیادی نداشت. پیراهن بلند و یکدست سیاهی را جلوی خودش، روبروی آینه گرفته بود و خودش را برانداز می‌کرد. جهت یک شب نشینی شیک بود و برای میزبانی از کسی که بعید بود خیلی به خودش برسد به مقدار مناسبی، ساده. آن لباس را دوست داشت، چرا که به او اجازه می‌داد گردنبند مورد علاقه‌ش را به گردن بیندازد. یک زنجیر نازک طلایی که یک سنگ سبز را که در یک قاب ظریف و کار شده‌ای مهار شده بود، نگه می‌داشت. به غیر از سنگ که تخت سینه‌اش آرام می‌گرفت، استخوان‌های زیبای ترقوه‌اش نیز مجال نمایش داشت و درست است که تکلیف ملاقات امشب از پیش مشخص بود، اما دلش می‌خواست هرچه از جذابیت دارد را به رخ بکش. از بازوان سفید و ورزشی گرفته تا مچ پایش؛ همگی در این لباس فرصت دیده شدن داشتند. مچ پایش. مچ پای بسیار عجیبی داشت. از آن عجیب‌های زیبایی که نمی‌دانی چرا ولی نظرت را جلب می‌کرد. این یکی چیزی نبود که هرگز زیر بار پنهان کردنش رفته باشد و همیشه‌ی همیشه می‌توانستی از تماشای آنها گذر زمان را کوتاه کنی.خورشید به کل بام ساختمان‌های روبرو را رد کرده بود و تیغ افق به کبودی می‌زد. لَختی تا آمدن مهمانش نمانده بود. قرارشان این بود؛ شبی که ماه کامل می‌شود، درست وقتی که هیچ ردی از آفتاب و عقبه‌ش نمانده، منتظر آمدن او باشد. پیدا کردن نشانی‌اش برای مهمان کار سختی نبود، ولی سر اینکه زمانی خاص را برای دیدار مقرر کنند، نیاز به هماهنگی ویژه‌ای داشت و برایشان مشکل بود.از پشت پنجره اتاق خواب به اتاق نشیمن آمد و در میانه‌ی خانه، رو به درب اصلی در حالی که خودش را در آغوش گرفته بود و بازوان سفیدش را می‌سائید، منتظر مهمانش بود. مهم نبود چقدر خانه را گرم کرده است، با ایستادن درون شومینه هم نمی‌توانست مانع این لرزشی شود که از اضطراب به تنش افتاده.در این انتظار، ملاقات اولشان با خودش مرور می‌کرد.صبح به هوای اینکه زودتر از موعد بیدار شده و به هوای چند دقیقه‌ای بیشتر خوابیدن، ساعتی خواب مانده بود. هوشیار نشده و یک چشمی، قهوه‌ای که آماده کرده بود را بی آنکه جرعه‌ای از آن بنوشد درون فلاسکش ریخت و با اتکا به انتخاب روز گذشته‌اش، لباس‌هایی که دیروز درشان آورده و روی صندلی رهایشان کرده بود را پوشید و از خانه بیرون زد.دیرتر از زمان مقرر به ترمینال رسید و خوش اقبال بود که توانست ماشینی با یک جای خالی که بیخ حرکت کردن است بیابد. راننده با بی‌ملاحظه‌گی تمام ساک کوچکش را درون صندوق ماشین چپاند و از ترس اینکه لوازم مهم داخل کوله‌اش آسیب ببینند، آنها را نزد خود نگاه داشت و از برای اینکه مزاحم دو مسافر دیگر که عقب نشسته‌اند نشود، تمام مدت آن را در آغوش کشیده بود و هیچ تصویری نداشت، جز پنجره سمت چپش و صدای مسافران و راننده. این وضعیت ادامه داشت تا اینکه دختر جوانی که کنارش نشسته بود در میانه‌ی راه، نزدیک دانشگاه پیاده شد. هم‌مسیر بودن با دانشجوها در کنار تحمل سر و صدای تلفن‌هایشان، لطفی هم دارد و آن این است که باقی مسیر، از رودهن تا آمل دیگر جایشان خالی است و با طیب خاطر می‌توانی شَخله بنشینی و به خودت کش و قوص بیاوری و در انتهای مسیر کرختی کمتری در تنت مانده باشد.با رفتن دختر دانشجو توانسته بود کیفش کنار گذاشته و تصویر بهتری از محیط داشته باشد. مخصوصا مرد جوانی که جلو نشسته بود و پیشتر فقط صدایش جلب نظر می‌کرد و حالا با دیدنش، صدایش به عادی می‌زد. چنین چهره‌ای می‌بایست همچین صدایی داشته باشد و حالا برایش منطقی بود که چرا راننده به شوخی مرد جوان را که گویا بار اولی نیست که مسافرش است، «هالیوود» خطاب می‌کند.با نگاه به سر و وضع آشفته خودش، آرزو می‌کرد آن جوان هرگز سرش را برنگرداند و آن را در این وضعیت نبیند. از اینکه هنگام سوار شدن او را برای دقایقی معطل کرده بود احساس خجالت می‌کرد. حسی که پیشتر سراغش نیامده بود و حتی دیگر مسافران شاملش نمی‌شدند. اینکه چرا مسافر چنین ماشینی است هم براش عجیب بود. خودش ترس از رانندگی درون جاده داشت و مجبور بود برای سفرهای کوتاه کاری، گاه و بیگاه دست به دامن تاکسی‌های خطی شود و از روی تجربه، انتظار دیدن همچین افرادی را در این سرویس‌های ارزانتر نداشت.جو گندمی‌های شقیقه‌های مرد امیدوارش می‌کرد که شاید سنش از او کمتر باشد و این جوانی چهره هم لابد از امتیازات سیمای هالیوودی‌اش است. از سمت دیگر در تمام مسیر هرگز او را مشغول تلفن همراهش ندیده بود و گویا خبری از فرد دیگر نبود. همین نشانه‌های ریز دلش را قلقلک می‌داد و سرش را گرم می‌کرد تا پیچ‌های تند جاده که راننده بدون هیچ احتیاطی آنها را پشت سر می‌گذاشت را کمتر متوجه شود.دلش می‌خواست مثل ابتدای مسیر که راننده مرد جوان را به حرف گرفته بود، دوباره سکوتش را بشکند. اما دیگر راننده چیزی نمی‌گفت مگر در مورد درب فلاسک چایش که ادعا داشت تا همین امروز صبح سالم بود و حالا بعد از اینکه فلان راننده را دیده‌ است که با آن ور می‌رود، دیگر درست چفت نمی‌شود و یا اینکه با دیدن دانشجوهای این مسیر برایش قطعی شده که نمی‌گذارد فرزندش به دانشگاه برود و قبلا دانشگاه جای دیگری بود و امروز دیگر آن جای به گفته‌ی خودش «ارزشی» سابق نیست و از این دست حرف‌ها که بعید بود مرد جوان بتواند و یا بخواهد ادامه‌ی آن را بگیرد و جوابی برایش داشته باشد.سرش را روی شیشه گذاشته بود و همینطور که گوشه چشمی به مرد جوان داشت، تصاویر داخل آلبوم گوشی‌اش را بالا پایین می‌کرد. با اینکه لرزش‌های ماشین سرش را به درد می‌آورد ولی چاره‌ای نداشت و این تنها جهتی بود که می‌توانست بی‌آنکه تابلو باشد، هم آن را بپاید و هم با گوشی تلفنش مشغول باشد. وضعیت به همین منوال ادامه داشت تا اینکه با صدای غرولند راننده به درب فلاسکش که افتاده و به زیر صندلی‌اش رفته بود به خودش آمد.دیگر از آن روز چیزهای زیادی به یاد نمی‌آورد جز چند تصویر مقطع و مبهم. مواردی مثل تلاش مردم محلی برای بیرون کشیدنش از داخل ماشین و صدای آژیری که دیگر گوشش را سِر کرده بود و مکالمه‌ای با مرد جوان که بعدتر به مرور کم و بیش به یادش می‌آمد. در خاطرش نیست کی صحبتشان گل انداخته بود، ولی پایان حرفشان رو خوب یادش است. «اولین شبی که ماه کامل شد. درست وقتی که ردی از خورشید نمانده است.»«من آمده‌ام.» صدای مرد بود. زن به سمت درب خانه حرکت کرد و در آینه‌ی جارختی خودش را وارسی کرد. موهایش را از روی شانه‌هایش به جلو آورد و بعد از مکثی دوباره دسته مویی را از روی شانه‌ی راستش به پشت ریخت. لبهایش را برهم کشید تا رژش یکدست شود و بدون آنکه در را باز کند، صدا زد «بیا تو». مرد از میان در وارد شد.از همان ابتدا حضورش سرد بود و گمان زن برای گرم نگاه داشتن خانه بی‌اساس نبود. بدون هیچ احوالپرسی مهمانش را فقط با حرکت دست و بدن به سمت اتاق نشینمن دعوت کرد. نگاه مرد به او مانند کسی بود که در تاریکی اتاق فقط نور شمع را می‌بیند. در نظر او دیگر جزئیات در پس زمینه بودند و فقط به زن خیره بود و همین مسئله توان زن برای پیش آوردن کلام از او گرفته بود.زن روی کاناپه نشست و مرد جایی که چیزی نبود در میان زمین و هوا، ادای نشستن را در آورد. البته با کمی تعلل ترجیح داد این نقش نشستن را روی کاناپه‌ای روبروی زن بازی کند تا شاید کمی از عجیب بودن لحظات بکاهد. ثانیه‌ها ناراحت و سرد سپری می‌شدند و زن جرات صحبتی را نداشت. چون پژواک صدا غیر عادی بود و سکوت از شکسته شدن اکراه داشت.*حساب زمانی که به سکوت گذشت از دست خارج شده بود. دسته‌های چوبی صندلی در دست‌های زن عرق کرده بود که از دل سکوت، مرد پرسید «چه بگوییم؟». با صدای مرد زن که گویی برقی به جانش افتاده در جایش پرید و دستش را از دسته‌ی صندلی دزدید و سنگ آویزان از گردنش را در مشت گرفت. جوابی نداشت. بعد از اینکه دوباره در جایش آرام گرفت، خیره به سمتی که می‌پنداشت مسیر نگاه مرد از آن می‌گذرد، شانه بالا انداخت. مرد لبخند نمی‌زد، اما با آرامشی که داشت، می‌توانستی تصور کنی که اگر امکانش بود، حتما این کار را می‌کرد؛ اگر چهره‌ای داشت. زن به وضوح ترسیده بود و می‌شد حدس زد که از این دیدار پشیمان است. گمان نمی‌کرد انقدر سخت باشد و از اینکه صدای مرد نه از جایی که نقش نشستن را در آنجای بازی می‌کند، بلکه از درون سر خودش شنیده می‌شود بدش می‌آمد.برای تغییر شرایط به فکر پخش موسیقی افتاد. نظر مرد را پرسید. فرقی برایش نداشت. رو به جلو خم شد که بایستد و دستش را روی یقه‌ی باز لباسش گذاشت. خنده‌ش گرفت. بعید بود همین لباس هم مانع دیدن چیزی شود و از آن مضحکتر آنکه بعید بود برای آن سایه اصلا این چیزها دیگر اهمیتی داشته باش. پای میز رفت و قطعه‌ای کلاسیک را روی پخش گذاشت و پیچ صدا را تنظیم کرد.مرد نفس نمی‌کشید و این خود یک سکوت در میان سکوتش بود. زن مثل وقتی که از آن طرف تلفن هیچ صدایی نمی‌آید و برای مطمئن شدن از اینکه همچنان تماس برقرار است، پرسید «هستی؟». صدای در سرش گفت «بله» و در مقابل چشمانش سایه‌ی مرد ایستاد و در یک قدمی او متوقف شد. شاخه‌ای از سایه که بنا به موقعیتش به دستش می‌ماند، به سمت گرفتن دست زن که هنوز پای دستگاه موسیقی، به لبه‌ی میز میخکوب شده بود دراز شد. البته گرفتن که نه؛ مرد امکان لمس هیچ جسمی را نداشت، اما می‌خواست با این کار حضور خودش را در میان سکوتی که حکم فرما بود، به زن نشان بدهد. دست زن یخ کرد و آن را پس کشید. قصد بدی نداشت. واکنشی غیر ارادی بود و خیلی سریع دستش را در سایه‌ای که به سمتش کشیده شده بود، فرو برد. خلاف چیزی که به نظر می‌آمد سایه در خودش آرامش و قرار داشت.زن رو به تابلوی تازه خریده شده کرد و گفت «این رو امروز خریدم».آمدن تو را بهانه کردم تا تغییری که مدتها بود دلم می‌خواست را ایجاد کنم. جای میوه و شیرینی و اینجور چیزهای عرف که در مهمانی‌ها باید روی میز باشد، پیش خودم گفتم شاید با زیباتر کردن محیط بشود از تو پذیرایی کرد. زن آهسته آهسته جملات را بیان می‌کرد تا فرصت ورود حرف را از مرد نگیرد و اما نه آنقدر آهسته که موتور خودش سرد شود و سکوت دوباره سکان شب را دست بگیرد. از اینکه هنوز هزینه آن تابلو را پرداخت نکرده گفت و اینکه دیر یا زود بالاخره باید همچین چیزی را به بالای میز مورد علاقه‌ش اضافه می‌کرد و چه بهتر که همین امشب آن را انجام داده. در آخر نگاهی که پیشتر از سوی مرد می‌قاپید را کنترل کرد و رو به سایه با گردنی کج لبخندی زد و دست انداخت که او را در آغوش بگیرد. دستش در هوا چرخید و به خودش رسید. چشمش براق شد. قبل از آنکه اشکی بچکد از سایه رو گرفت.غرق در خجالت و حسرتی که در یک آن بر سرش آوار شده بود به هق هق افتاد. به مرور سرمای سایه را با تمام بدنش احساس کرد. به نیابت از او بیشتر خودش را بغل کرد و در سکوتی که صدای سوز سوز شمع در آن به گوش می‌رسید، اشک از چشمانش جاری بود.در هول و ولا به خودش آمد. صورتش خیس بود و پتویی را چنگ زده و دور خودش کشیده بود. با اینکه هوا سرد نبود، سردش بود. وهمی اغراق آمیز، اتاق خوابش را برایش غریبه کرده بود. زمان برد که خودش را بیابد. هنوز تاریک بود به گرگ و میش می‌زد. حاله‌ای از نور چراغ خیابان از لای چین و واچین پرده بر روی دیوار افتاده بود. سری دزدکی در اتاق گرداند. جای خالی کسی به چشم می‌آمد. زن یکباره احساس تنهایی کرد.خواب دیده بود.با انگشت اشاره‌اش صفحه گوشی تلفنش را که روی میز کنار تخت بود روشن کرد. هنوز تا صبح و زمان بیدار شدنش چند دقیقه‌ای مانده بود. زنگی که برای صبح گذاشته بود را قطع کرد، لب و لوچه‌اش را جمع کرد و بالشتش را پشت و رو کرد و با بستن چشمش به خواب رفت.زن با عجله از جایش پرید و مسواک نزده، با رویی ژولیده و یک ساک کوچک در دست، کوله‌ای در پشت و فلاسکی زیر بغل خود را به داخل ماشین آژانسی که لحظاتی قبل رسیده بود کشاند. باید خودش را به ترمینال می‌رساند و فرصت اینکه به خودش برسد را نداشت. صبح به هوای چند دقیقه بیشتر خوابیدن، یک ساعتی دیرتر بیدار شده بود.* بخشی از عبارت فوق الهام گرفته شده از پاراگرافی از کتاب «هابیت: آنجا و بازگشت دوباره» نوشته جی.آر.آر. تالکین، به ترجمه رضا علیزاده است.</description>
                <category>پریاندیل</category>
                <author>پریاندیل</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2025 09:12:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او قسمتی از یک شعر بود</title>
                <link>https://virgool.io/@periandil/%D8%A7%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-co03damhougq</link>
                <description>سیاوش جوان زیبا و خوش مشربی بود که می‌شناختم. البته با انتخاب فعل ماضی در مورد درگذشتگان زاویه منطقی دارم که چرا ما در این مواقع از عبارتی استفاده می‌کنیم که گویا در زمان حال جریان ندارد و قطعیتی در آن نیست. مگر سیاوشی که آخرین بار 3 روز قبل مرگش دیده‌ام در آن مدت کم چقدر فرصت تغییر داشت که فرق بکند با آن چیزی که از سیاوش می‌شناسم؟ درست است، اگر از دوستی بعد 13 سال بخواهم یاد بکنم و او در طی این سال‌ها به آن سر دنیا مهاجرت کرده باشد و یک زندگی جدید ساخته باشد، دقیق‌تر است بگویم «آن را می‌شناختم» تا اینکه بگویم «آن را می‌شناسم»، اما وقتی صحبت از کسی که 3 روز پس از دیدنش، نه دیگر هیچ عاملیتی داشته و نه تفکری در سرش گذر کرده، این حق را دارم که بگویم او را می‌شناسم. هرچند که 13 سال از آن آخرین ملاقات 3 روز پیش گذشته باشد.البته این را امروز می‌گویم که او را می‌شناسم؛ وقتی که دیگر با سیاوش و آخرین تصمیمش کنار آمده‌م. اما از ابتدا چنین نبود و به یاد دارم 5 روز بعد از آخرین باری که دیدمش، وقتی که با خیل پیام‌های حاوی تاثر و تسلیت مواجه شدم و در شوک هضم خبری بودم که شنیدم، تا مدت‌ها حتی ارتباطی که بینمان بود را گردن نمی‌گرفتم تا نکند عواقبش دامنم را بگیرد.چیزی که در مورد رفتن سیاوش از خود رفتنش در آن روزهای ابتدایی مهمتر بود و اطرافیان را متاثر کرده بود، این بود که او خودش رفته بود. شکل و روشی هم که برای آن انتخاب کرده بود نیز یک روش متداول و روتین نبود. نمی‌شد آن را به پای یک جنون آنی گذاشت و حسرت خورد که چرا آن ساعات آخر پیشش نبودیم تا بتوانیم آن را از گرفتن چنین تصمیمی منصرف کنیم. یک نقشه‌ی بسیار دقیق که نیاز به یک اجرای سر حوصله و روی برنامه داشت که به فکر کمتر کسی می‌رسید. نظر من را بپرسید می‌گویم اقلا تمام بهار این خیال در سرش جریان داشته و چنین اجرای کاملی را نمی‌توان اتفاقی و سرسری گرفت.نقشه‌ی بی‌نقصی برای خودکشی که تمام تلاشش را کرده بود تا اتفاق به نظر برسد و خب موفق هم بود، چرا که تا ساعات اولیه هیچ کس هیچ بویی از اینکه این صحنه تلخ چیزی باشه جز یک سانحه ناگوار که گریبان سیاوش جوان رو گرفته، نبرده بود. اما اینکه امروز من و شما می‌دانیم که مرگ اون یک اتفاق نبوده، از چند ساعت بعد از آن رخداد مشخص شد. باز هم با تصمیم خودش.سیاوش از آپارتمان خارج می‌شود، یک به یک به تمام دوربین‌‎های امنیتی داخل راهروها خیره می‌شود و این کار را آنقدر واضح انجام می‌دهد که بدانیم یک توجه دفعتی و اتفاقی نیست. سوار آسانسور می‌شود، طبقه همکف و به سمت راهروی استخر حرکت می‌کند. در تمام مسیر یک دوربین را از دست نمی‌دهد و درست وقتی که به آخرین دوربین قبل از ورود به استخر می‌رشد، می‌ایستد و با مکثی بیشتر از پیش به ما خیره می‌شود. پاکتی که تمام مدت در دست داشت به دوربین نشان می‌دهد و به شکلی که گویا بارها پیشتر از این آن را تمرین کرده است، آن پاکت را پشت جعبه آتش نشانی می‌گذارد. جای کوچکی که قطعا قبلا از وجود آن با خبر بوده و چک شده بود که به سادگی برای کسی به دنبال آن می‌گردد، قابل دسترسی باشد و بعد آخرین نگاه و سپس از زیر نگاهمان عبور می‌کند.از جزئیات ادامه ماجرا بنا به دلایلی که احتمالا برایتان مشخص است خودداری می‌کنم و فقط به این مهم بسنده می‌کنم که اگر آن پاکت نامه و خیره شدن به دوربین‌ها نبود، هیچکدام ما هرگز با آن نقشی که پشت درهای بسته‌ی استخر بازی کرده بود، هرگز به ذهنمان خطور نمی‌کرد که این واقعه چیزی جز حادثه باشد و پسر عجب نمایشی.راستش حالا که به رسم هر سال با رسیدن شهریور به یاد سیاوش -جوان خوش سیمایی که به خوبی به یاد دارمش- می‌افتم، فکر می‌کنم جمله آغازین این متن صحیح نیست. مشکلم با ماضی و مضارع فعل جمله نیست، ایراد کار اینجاست که من هرگز او را نمی‌شناختم و مثل بعضی دیگر گمان خلافی بود این نزدیکی و آشنایی. وگرنه این نمایش پایانی کجا و پسری که باهم روی پله‌های کتابخانه لم می‌دادیم و رپ می‌خوانیدم، پسری که از الف تا یای زندگی هم خبر داشتیم و می‌توانستیم به جای هم جواب پیام دیگر دوستانمان را بدهیم و کسی ذره‌ای شک نکند که دیگری پشت خط است.این رفتن کجا و پسری که یکشنبه با من قرار داشت.</description>
                <category>پریاندیل</category>
                <author>پریاندیل</author>
                <pubDate>Sun, 29 Oct 2023 20:26:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که رفتی</title>
                <link>https://virgool.io/@periandil/%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C-ndaoh6kkycjx</link>
                <description>به خودم آمدم و دیدم دقایقی است که به کلاغی خیره مانده‌ام. راس بلندترین تیر برقی که در این حوالی یافت می‌شود، نشسته است و اطراف را می‌پاید. چنان با وقار که گویا کسی است و شخصیتی دارد؛ چیزی ورای تصوری که از جانوری داری. من را یاد کودکیم می‌اندازد. بابت داستان‌هایی که برایمان روایت می‌شد انتظار داشتم حیوانات در واقعیت هم بتوانند صحبت بکنند و گهگاهی شروع می‌کردم به صحبت کردن با آنها. این کار را آنقدر با آرامش و روی خوش انجام می‌دادم که باورشان شود که من از راز آنها خبر دارم و نیازی نیست جلوی من خودشان را به لالی بزنند.اما این باوری بود که در کودکی داشتم. به مرور زمان دست از سلام دادن و احوال‌پرسی با حیوانات داخل خیابان برداشتم و فقط با سگمان و بعدتر با گربه‌ای که به سرپرستی گرفتیم وارد مکالمه می‌شدم. حرف زیادی برای گفتن نداشتیم و خب طبیعی هم بود. زندگی یکدست و ملال آور آنها داستان جدیدی برای تعریف نداشت و آنها هم خیلی سر از کار من در نمی‌آوردند، مگر شرح حالی سطحی در همین حد که امروز کمی بابت چیزی ناراحتم یا من هم نگرانی تو را درک می‌کنم. دروغ چرا؟ بیشتر همین مکالمه هم توسط زبان نبود و با لمس یکدیگر و مالیدن صورت‌هامون به هم بحث رو جلو می‌بردیم. بگذریم.هنوز چشم از او برنداشته‌ام. حتما متوجه حضور من شده است، زیرا خیلی پر سر و صدا به پشت پنجره آمدم، اما از همان ابتدا سرش را سمت من برنگردانده است. یک بی محلی شبیه به ستارگان سینما. آنها خوب بلدند که در شب اول اکران فیلمی که مدت‌هاست پوسترهایش سطح شهر را پر کرده است، روی فرش قرمز قدم بگذارند و خیره به افقی دور، عکاسانی که اسم آنها را فریاد می‌زنند را به جا نیاورند.خوشحالم که جای دیگری کاری برای انجام دادن ندارد. مدتی است که مدام فیگورهای جدیدی به خود می‌گیرد و هرکدام گویی از قبل بارها جلوی آینه تمرین شده باشند. مایل به من که تنها بیننده اون هستم رویش را برمی‌گرداند، اما نه آنقدر که رخ به رخ شویم. البته با این سری که بالا گرفته، کامل هم به سمت من می‌چرخید، باز هم مسیر نگاهمان به هم نمی‌افتاد.تمام کارهایش از همان ابتدا که با آمدنش نظرم را به خودش جلب کرد تا همین الان که این پا و آن پا می‌کند و بالهایش را به فخر باز کرده و نمایش می‌دهد، فکر شده و روی حساب کتابی است که کمتر از دیگر حیوانی سراغ دارم. کلا کلاغ را جانور باهوشی یافته‌ام اما این یکی حسابش از دیگری جداست. دوست داشتم ازش همین را بپرسم. که هستی؟ نام تو چیست و این غرور از کجاست؟ حتما که بین کلاغ‌ها دارای ارج و قربی است. نمی‌شود این بالا نشینی و باد به غبغب انداختن پشتوانه‌ای نداشته باشد.نسبت به دیگر کلاغ‌ها جثه بزرگتری دارد و از تمیزی و آراستگی پرهایش مشخص است همین لختی پیش به آنها رسیدگی کرده است و قسمت روشن پرهایش به جای چرک بودن به نقره‌ای …!پرید. داشتم از تو حرف می‌زدم احمق. هنوز توصیف حالاتت مانده بود که پریدی. به این بودن و نرفتنت -خلاف دیگر پرندگان که تاب یکجا نشستن را برای چند دقیقه ندارند،- عادت کرده بودم.من داشتم تو را دوست می‌داشتم.</description>
                <category>پریاندیل</category>
                <author>پریاندیل</author>
                <pubDate>Tue, 09 May 2023 18:46:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Warfarin - 5mg</title>
                <link>https://virgool.io/@periandil/warfarin-5mg-amisxwadmpzs</link>
                <description>دلم برای این زبون بسته می‌سوزه. فیدل رو می‌گم، سگ آقای نوذری. تیمسار نوذری. از یکشنبه شب که سه ساعتی بی‌وقفه داشت پارس می‌کرد، نه دیگه کسی صدایی ازش شنیده و نه چیزی خورده. نمی‌دونم, شاید اگر یکی از ما همسایه‌ها جای غرولند کردن بلند می‌شد می‌رفت دم در خونشون — حتی برای بد و بیراه گفتن — ،صدای مرد بیچاره که داشت برای نفس کشیدن تلاش می‌کرد رو می‌شنید.پزشک قانونی می‌گه شب بلند شده، رفته قرص بخوره، گیج خواب بوده و جای قرص درب قوطی قرصش رو انداخته بالا. البته کارشناس پزشک قانونی صلاحیت چنین اظهار نظری رو نداره. اونا فقط تونستن بگن زمان مرگ کی بوده, علت مرگ چی بوده و مدت زمانی که داشته جون می‌کنده چقدر بوده. بقیه جزئیات ماجرا رو قطعا خانم کتابی -همسایه طبقه پایین- خودش اضافه کرده به روایت کارشناس پزشک قانونی. تازه از میون حرفاش متوجه شدم خودشم از عروس تیمسار شنیده داستان چی بوده، ولی یجوری داشت برام تعریف می‌کرد که انگاری خودش اونجا بوده.شاید هرکس دیگه بود گمان می‌رفت سمت خودکشی، ولی خب این روایت سناریوی مشکوکی نیست. توی 93 سالگی، وقتی یه عالمه داروی جور واجور دم دستت باشه، خوردن درب قوطی قرص ایده خوبی برای انجام این کار نیست. مخصوصا برای یه تیمسار بازنشسته.دلم برای آقای نوذری هم می‌سوزه. می‌گن درب قوطی تمام و کمال مسیر نفسش رو نبسته بوده تا سریع کار رو یه سره کنه. بیشتر از سه ساعت زمان برده تا درب قوطی قرص وارفارینی که تیمسار برای لخته نشدن خونش می خورد، گلوش رو خراش بده و خون‌ریزی و ترکیب لخته‌های خون با جسم خارجی راه نفسش رو ببنده. همون بیش از سه ساعتی که فیدل داشت پارس می‌کرد و مایی که داشتیم فحششون می‌دادیم و برای پیرمرد آرزوی مرگ می‌کردیم.</description>
                <category>پریاندیل</category>
                <author>پریاندیل</author>
                <pubDate>Fri, 05 May 2023 13:56:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ته یخچال</title>
                <link>https://virgool.io/@periandil/%D8%AA%D9%87-%DB%8C%D8%AE%DA%86%D8%A7%D9%84-xwx6nycsoujs</link>
                <description>این حرف برای حدودا 10-12 سال پیشه، اون وقتا که دیگه یواش یواش می‌شد گفت رابطه‌مون جون گرفته و فهمیدیم که دیگه قراره باهم باشیم. یه روزی بعد از یه پیاده‌روی پیش‌بینی نشده‌ی سنگین لب یه جوب خشکی نشسته بودیم و خیره به پیچکی که دیوار روبرویی رو بلعیده بود، داشتیم از هر دری حرف می‌زدیم که وسط هورت کشیدن باقی مونده ته یخمک، یهویی خودمو وسط این بحث دیدم که چندتا بچه دوست داری و اینکه پسر یا دختر؟ خیلی دقیق و با آب و تاب جلو می‌رفتیم و چند باری هم وسط این بحث تخیلی به این قضیه که &quot;حالا من که می‌گم پسر می‌خوام ولی دست من و تو نیست&quot; اشاره کردیم تا نشون بدیم کمی هم منطقی داریم به ماجرا نگاه می‌کنیم. بگذریم.راستش من از این بحث می‌ترسیدم. حتی همون موقع که دیگه می‌دونستیم انتخابمون رو کردیم و می‌خوایم باهم باشیم هم باز من از تصور &quot;اینقدر&quot; باهم بودن می‌ترسیدم و همش نگران بودم این قضیه تو ادبیات و احوالاتم خودش رو نشون بده و مجبور به پاسخگویی باشم. چرا می‌ترسی؟ مگه مطمئین نیستی؟ و از این دست پرسش‌های استرس‌زا. بهترین چاره هم این بود که در جایگاه تائید قرار بگیرم و نه در مقام ایده‌پرداز و اونی که رفته بالا منبر. این راه حل همیشگیم بود تو اینجور مواقعی که واژه کم داشتم برای توضیح مسائلی که کج فهمیدن/فهموندنش ممکن بود مشکل‌ساز بشه.انتهای بحث به اینجا رسید که اگر پسر بود کاشکی شبیه من باشه و اگر دختر باشه، شبیه اون و یخمکی که تهش سوراخ شده بود و تمام محتویاتش مکیده.همینم شد. الان که دارم به عکس مادر و دختر کنار هم نگاه می‌کنم، عین هم می‌مونن و انگار نه انگار که کسی دیگه‌ای هم این وسط دخیل بوده باشه. موهای فر و خرمایی، چشمایی روشن و گود افتاده و لبایی که از شدت رنگ پریدگی مرز مشخصی ندارن. خیالاتمون بی هیچ نقص و گزندی تعبیر شدن.اما نه همه خیالاتمون. 2 سال بعد از اون کوچه و جوب و یخمک؛ نیم ساعت قبل از اینکه بارون بگیره؛ اون سر شهر؛ بالاتر از یه کتاب‌فروشی -که دورانی پاتوقمون بود- باهم برای همیشه خداحافظی کردیم. یک خداحافظی رسمی، از پیش تعیین شده و بدون اما اگر. چند روز قبلترش اما یک خداحافظی زشت و یک‌طرفه رو تجربه کردیم و به تلخی از هم جدا شده بودیم و چند روز بعدش، وقتی دور از هم، خشممون فروکش کرده بود، به پاس اون چند سالی که باهم بودیم، باهم یک قرار خداحافظی گذاشتیم تا در آرامش ماجراجوییمون رو به پایان برسونیم. نیم ساعت قبل از اینکه بارون بگیره, بعد از اینکه برای آخرین بار باهم بین قفسه‌های کتاب گم و گور شدیم و درست همون لحظاتی که باید دستم رو مدیریت می‌کردم که از سر عادت به قصد گرفتن، به سمت دستش نره و وقتی که ته دلمون منتظر بودیم تا اون‌یکی از تصمیمی که گرفتیم برگرده و دور بریزیم هر چیزی رو که توی اون روزا بهمون گذشته و مسیرمون رو ادامه بدیم. اما غرورمون نذاشت.عکسش رو اتفاقی دیدم. وسط بالا پایین کردن تایملاین یهو با عکس دونفره‌ای مواجه شدم که شناختن یکیشون اصلا سخت نبود و سریع نظرم رو جلب کرد. اولش مهم نبود کی این عکس رو گذاشته و توجهی به متنی که همراهش بود نداشتم. دلتنگ شدم. پرت شده بودم به سال‌ها قبل. خیلی زنده و تازه بود و انگاری که عکاسش خودم باشم؛ همین آخر هفته گذشته که سه‌تایی باهم رفته بودیم گردش. سه‌تایی. به لطف تحقق رویامون و اینکه هیچ ردی از پدر دخترک در ظاهرش نبود، خیلی ساده بود که تصور کنم دختر خودمم همین شکلی می‌تونست باشه. دلم پر زد. دلتنگی هنوز سر جای خودش بود اما شوقی هم ته دلم داشت شکل می‌گرفت. می‌خواستم دخترک رو با همه توان تو بغل خودم فشار بدم. بشونمش رو شونه‌م، باهاش بازی کنم و برم دم مدرسه دنبالش.به خودم اومدم، ابر خیال کنار رفت و خودم رو عصبانی پیدا کردم. دلم می‌خواست یقه دوستی که عکس گذاشته رو بگیرم. کمی برگشتم بالاتر تا ببینم کیه؟ منطقی نبود. اینا باهم صنمی نداشتن که بخواد چنین تصویر دل‌انگیزی رو ازش نشر بده. چشمم به متن افتاد. فهمیدنش ساده نبود. طبق عرف سعی شده بود ادبی و شاعرانه باشه، اما نویسنده نابلد. متن کوتاهی که با رفتن به خط بعدی خیلی ناشیانه به درازا کشیده شده بود. حرف از رفتن کسی می‌زد. دلم ریخت. سریع دوباره از بالا تا پایین پست رو بررسی کردم که نکنه چیزی رو جا انداخته باشم. چیز بیشتری دستگیرم نشد. هم خوب بود و هم بد. هم بهم اجازه می‌داد فکر کنم انتهای قضیه ربط داره به مهاجرت یک دوست و نه چیزی بیشتر، هم از سمت دیگه هیچکس برای مهاجرت کسی که اقلا تا زمانی که من به یاد دارم و وسط ماجرا بودم، رابطه نزدیکی نداشتن، چنین کاری نمی‌کنه. جرات نداشتم کامنت‌هارو باز کنم.دوباره متن رو خوندم. عکس رو بزرگ کردم. یک دل سیر بغلشون کردم. قبل اینکه اجازه بدم برن. برگشتم به نیم ساعت قبل بارون. کمی برگشتم به عقب‌تر، لابه‌لای قفسه‌های کتاب. اینبار دستم رو ندزدیدم و دستش رو گرفتم. بهش گفتم بمونه؛ نره؛ نریم. دستم رو فشار داد. پیشونیش رو گذاشت روی سینه‌م. از اینکه کسی مارو وسط کتاب‌فروشی توی این وضعیت ببینه باکی نداشتم. هنوز جوابی نداده بود. هنوز نمی‌دونستم این واکنشش از سر همدردی و التیامه یا که نه؛ اونم می‌خواد بمونم؛ نرم؛ نریم. کامنت‌هارو باز کردم.از سوپری با چشمای خندون و دستی که پشتش قایم کرده بود بیرون اومد. نمی‌گفت چی خریده و قرار بود من حدس بزنم. موفق نبودم و بعد از اینکه به کل از اینکه به جواب برسم نا امید شده بود، همینطور که یک ملودی فاتحانه رو داشت با دهنش ادا می‌کرد دستش رو بیرون آورد. تو عمق یخچال وقتی دنبال یه آب تگری می‌گشت، یخمک پیدا کرده بود.کف پاهامون بابت مسیر طولانی و کفش نامناسب می‌سوخت و پیچک مشغول هضم دیوار بود.</description>
                <category>پریاندیل</category>
                <author>پریاندیل</author>
                <pubDate>Tue, 11 Apr 2023 18:07:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محتوای زرد</title>
                <link>https://virgool.io/@periandil/%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-rqmdkrbabfgw</link>
                <description>یه بابایی به اسم یان نُوُتنی از ۱۹۹۱ به مدت ۶ سال یه ستونی تو روزنامه پراگ پُست داشته که فکت‌های عجیب و خصوصی از ورزشکارای جهان و اغلب فوتبالیست‌های معروف رو توش روایت می‌کرده. سال ۲۰۱۶ ازش تو یه مصاحبه می‌پرسن این چیزارو از کجا می‌دونستی؟ می‌گه همش تخیل خودم بود.مثل این روایت من.</description>
                <category>پریاندیل</category>
                <author>پریاندیل</author>
                <pubDate>Tue, 28 Dec 2021 13:42:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>