<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mohamad fariz</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@persianboy918</link>
        <description>در جستجوی خویشتن، علاقه مند به عکاسی،سفر و نوشتن...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:02:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4684/avatar/1Lx0l0.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mohamad fariz</title>
            <link>https://virgool.io/@persianboy918</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سکس می خواهم و یک خوابِ عمیق...</title>
                <link>https://virgool.io/@persianboy918/%D8%B3%DA%A9%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-wwv2tnzcssbc</link>
                <description>خوددرمانیزندگی برای من یعنی تجربه، تجربه ی حس های جدید، تجربه ی کارهای جدید، تجربه ی دیدن مکان های جدید، تجربه ی آشنایی با آدم های جدید، تجربه ی آشنایی با بزرگان، هنرمندان، دانشمندان...تجربه ی خواندن یک کتاب جدید، تجربه ی شنیدن یک آهنگ جدید، تجربه ی دیدن یک فیلم و سریال جدید، تجربه ی یادگیریِ موضوعات جدید، تجربه ی تمامِ ناشناخته ها و دورها و دوردست ها...تجربه ی تمامِ زندگی در کارهای روزمره، تجربه ی حسِ آرامش در ظرف شستن و نظافت کردن،تجربه ی تمامِ حس های دوست نداشتنی و از سر گذراندن آنها، تجربه ی تا خرخره شکست خوردن اما ناامید نشدن،تجربه ی سالها بلاتکلیفی و تعارضات درونی و همچنان ادامه دادن، تجربه ی تمام و کمال زندگی، از بهترین حس ها مثله خلق کردن، نوشتن،عکاسی، کتاب خواندن، موسیقی،فیلم و سریال، سفر، طبیعت گردی، دوچرخه سواری، دویدن، ورزش، یوگا، مدیتیشن، صخره نوردی، و تجربه ی حس لامسه تمام و کمال، لب گرفتن های دوست داشتنی، سکس های دلپذیری که هیچوقت کهنه و قدیمی نمی شوند...تا تجربه ی بدترین حس های زندگی، بلاتکلیفی، تعارضات درونی، بی پولی، بیکاری، تنهایی، بی همه کسی، افسردگی، تحقیرشدن، مسخره شدن، سرزنش شدن، خورد شدن، متلاشی شدن، خیانت، خشم، نفرت، حسادت، پرخاشگری، رذالت، انتقام، دعوا، کتک کاری، خودزنی، خودکشی، وحشی گری، عصبانیت...زندگی برای من یعنی تجربه، تجربه ی حس های جدید، چه حس های دوست داشتنی و چه حس های دوست نداشتنی...و در نهایت پس از تمامِ این بگیر و ببندها و تلاش ها برای زندگی کردن، احتمالا در درونِ وجود همه ی ما تنها نیازمان در یک چیز خلاصه می شود، اینکه کسی را داشته باشیم برای دوست داشتن و دوست داشته شدن و بعد تجربه ی یک سکس کامل با او و یک خوابِ عمیقِ طولانیِ همیشگی...</description>
                <category>mohamad fariz</category>
                <author>mohamad fariz</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2019 13:19:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر خسته شدم، من هزاران تکه شدم...</title>
                <link>https://virgool.io/@persianboy918/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85-%D9%85%D9%86-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85-ax58w7ru6mzp</link>
                <description>دیشب خودم را تنها احساس کردم، بخاطر اینکه کسی را نداشتم و ندارم که وقتی نیاز به هم صحبتی پیدا می کنم بتوانم راحت با او حرف بزنم و او هم در همان لحظه جوابم را بدهد، لحظاتی خاص که آدم فورا نیاز به هم کلام پیدا می کند، شاید حرف خاصی هم برای گفتن نداشته باشد اما همین که احساس کند در این دنیا و در آن لحظه ی خاص تنها نیست و توجه یک نفر به او هست کافی ست، وای که من چقدر محتاج توجه ام، محتاج توجه یک نفر خاص، که هروقت بخواهم در دسترس باشد و با او مثله آنکه با خودم حرف می زنم راحت باشم...امروز خودم را آواره احساس کردم، بخاطر اینکه آرمانی نداشتم و ندارم که وقتی به دنبال دلیلی برای زندگی می گردم بتوانم به آن فکر کنم و آرام بگیرم، آرمانی آنقدر بزرگ و با ارزش که تمام وجودم را لبریز از شوق زنده بودن کند که بتوانم برایش تا آخرین لحظه ی وجودم و با تمام توانم تلاش کنم...امروز خودم را سرگشته هم احساس کردم، بخاطر اینکه بعد از مدتی کِشِشَم را به تمام انتخاب هایم از دست می دهم، شوق و اشتیاق همه چیز به مرور برایم از بین می رود و شاید هم به بی ارزش بودن کارم پی می برم...و امروز و هرروز و هرلحظه من چه احساس های متفاوتی دارم که حتی برای خودم هم قابل درک و بیان نیست، پس چطور انتظار دارم که کس دیگری مرا درک کند؟ پس چرا از تنهایی می نالم؟ پس چرا از پوچی رهایی نمی یابم؟... شاید هنوز در درونم امید دارم که کسی پیدا می شود که حدیث نفسم را از وجودم بیرون می کشد، آرمانم را پیدا می کند و به من شوق تلاش کردن تا همیشه را می دهد...البته شاید این را هم می دانم که همچین کسی شاید وجود خارجی نداشته باشد، و اگر از تنهایی ننالم چه کنم؟... مگر می شود رفت و با تمام دختران شهر صحبت کرد و فهمید چه کسی از حدیث نفس من خبر دارد؟ تا کی به پیوی ها و دایرکت ها پیام بدم، از عکس هایشان تعریف کنم یا به دنبال سوالی برای باز کردن سر صحبت باشم؟... دیگر خسته شدم، من هزاران تکه شدم، چرا انتظار دارم از پوچی رهایی یابم؟ مگر نمی دانم که پوچی درمانی ندارد؟ چطور می توانم خودم را قانع کنم که این چنین نباشم و آن چنان باشم ؟ اما باز در اعماق وجودم احساس می کنم که روزی کسی می آید که به قلب این خسته روشنی می بخشد، آنکه در خوابِ فروغ آمده بود...شاید...شاید...شاید...بیاید... شاید هم مثله جمعه های انتظار... یک دروغِ کوچکِ دیگر باشد...</description>
                <category>mohamad fariz</category>
                <author>mohamad fariz</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2019 12:10:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نابیناییِ اختیاری...</title>
                <link>https://virgool.io/@persianboy918/%D9%86%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-kcxlpnppgizi</link>
                <description> هیچ تخصصی ندارم و میگم کار نیست،برای هر کاری یک بهانه میارم و یک ایراد پیدا میکنم و 5 ساله بیکارم،وقتی از چشمانم برای دیدن فرصت ها و منابع و نعمت ها استفاده نمیکنم نابینا هستم،وقتی از گوش هایم برای شنیدن موسیقی و حرف های خوب و ایده های جدید و راه حل ها استفاده نمیکنم ناشنوا هستم،وقتی از انگشتانم برای نوشتن مطلب مفیدی، نواختن موسیقی زیبایی، یا خدمت به دیگران به هر روش که میتوانم استفاده نمیکنم من کم توانم،وقتی از پاهایم برای رفتن به سمت دریا، جنگل، طبیعت یا هر مکان دیگری که بتوانم استعدادهایم را در آنجا متبلور کنم و به بهترین روشی که میتوانم به دیگران خدمت کنم استفاده نمیکنم من کم توانم،نابینایی اختیارینابینا بودن به این نیست که چشمانم قدرت بینایی نداشته باشند، نابینا بودن یعنی یک اشتباه را یک عمر انجام دادن و از آن درس و تجربه ای نگرفتن و دوباره همان اشتباه را انجام دادن،نابینا بودن یعنی هیچ کاری نکردن و انتظار نتایج فوق العاده داشتن، نابینا بودن یعنی ندیدنِ داشته هایمان و حسرت نداشته هایمان، نابینا بودن یعنی قدرِ داشته هایمان را ندانستن تا وقتی که از دستشان بدهیم، ناشنوا بودن به این نیست که گوش هایم قدرت شنوایی نداشته باشند، ناشنوا بودن یعنی هر روز درباره ی مسائل بی اهمیت و روزمره و تکراری و بی ارزش حرف زدن،ناشنوا بودن یعنی لذت نبردن از صدای دریا و طبیعت و موسیقی،ناشنوا بودن یعنی نشنیدنِ حرف های مادر، نفهمیدنِ حال پدر، درک نکردنِ حسِ خواهر، ناشنوا بودن یعنی کسی را جز خودم ندیدن و در دنیای خودم زندگی کردن،کم توان بودن به معنای اختلال در عملکرد هوشی و جسمی نیست، کم توان بودن یعنی از تمام قابلیت های خودمان استفاده نکردن، یعنی به نقطه ی اوج تلاش ها و پیگیری ها و پشتکار خودمان نرسیدن،کم توان بودن یعنی بی خیال آرزوها و رویاهای خودمان شدن، یعنی ول کردن، یعنی شکست خوردنیعنی ادامه ندادن، یعنی تنبل بودن، یعنی هیچ کاری نکردن، یعنی هیچ پیشرفتی نداشتن، کم توان بودن یعنی اسیر و درگیر روزمرگی شدن، و کم خواستن و کم توقع بودن وکم کاری کردن...نابینایی تحمیل شدهمن 5 ساله که نابینا، ناشنوا و کم توانم، چون خیلی از موقعیت های خوب شغلی رو از دست دادم، چون پیشرفت خاصی نداشتم، چون نتیجه ی خاصی نگرفتم، چون تلاشِ هدفمندی نداشتم، چون فقط ادعا داشتم، و بخاطر موفقیت های میکرونی و ناچیز خودم غرق در توهمات بودم، و حالا 27 ساله شده ام، بدون هیچ دست آورد خاصی، بدون هیچ شور و شوق و میل خاصی به زندگی، بدون هیچ تلاشی برای رویاهام، درگیرِ یک بی تفاوتی و بی خیالیِ آزاردهنده، درگیرِ هیچ و پوچیِ زندگی، درگیرِ پیدا کردن مسیر زندگی، گیر افتاده در یک هزار راهیِ متروک...این است زندگی...  </description>
                <category>mohamad fariz</category>
                <author>mohamad fariz</author>
                <pubDate>Mon, 18 Feb 2019 12:14:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من بر تمام دختران شهر عاشقم...</title>
                <link>https://virgool.io/@persianboy918/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D9%85-jgw6inllw0dx</link>
                <description>marcus effمن بر تمام دختران شهر عاشقم...عاشق نازیلا، چون اولین عشقم بود. چون مرا به تبریز کشاند و باهم در پارک خاقانی صبحانه خوردیم.عاشق فرشته، چون وقتی توی بیمارستان بستری بود با من حرف میزد و وقتی هم که بخاطر درد و رنج زیاد به پرستار گفته بود که برایش اُوردوز کند، آخرین حرف هایی که از دهانش درآمده بود این بود که به محمد بگویید دوستش دارم...عاشق مریم، چون وقتی بچه بود مادرش آنها را تنها گذاشت و پدرش هم چندسال بعد فوت کرد و او مسئول بزرگ کردن خواهرها و برادرش شد، چون از کودکی مادری کرد و مادر بود...عاشق هنگامه، چون چهره ی زیبایی داشت و اولین کسی بود که احساس کردم کمی عقایدش شبیه به من است...عاشق فرزانه، چون دیوانه وار احساساتی بود و با اینکه تبلتش را گرفته بودند از مخابرات به من زنگ میزد...عاشق مهنا، چون شخصیتی به یاد ماندنی در زندگی من بود و فقط توانستم چندبار آن هم از دور ببینمش...و عاشق دهها و صدها و هزاران دختر دیگر... بخاطر اینکه در هر کدامشان چیزی برای دوست داشتن می یابم، بخاطر چهره های جذابشان، چشمان زیبایشان، شخصیت های گیرایشان، بخاطر لبخند شیرینشان، بخاطر خنده هایی که چالِ گونه دارد، بخاطر دندان های ارتودنسی دار، بخاطر دندان های سفید و مرتب شان و بخاطر هزاران دلیل منحصر به فردی که هرکدامشان را جذاب میکند...نمیدانم مشکل از من است که زود جذب این جذابیت ها میشوم یا اینکه انسان های دوست داشتنی و جذاب زیادی در اطرافم هستند...شاید هم چون شدیدا تشنه ی عشق و محبت هستم زود به سمت همه جذب میشوم...اما فکر میکنم که تقصیر من نیست که همه ی دختران شهر برای من جذابند...تقصیر خودشان هست که هرکدامشان جذابیت منحصر به فرد خودشان را دارند...من بر تمام دختران شهر عاشقم، چون در هر کسی چیزی برای دوست داشتن می بینم...</description>
                <category>mohamad fariz</category>
                <author>mohamad fariz</author>
                <pubDate>Mon, 21 May 2018 16:21:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرم بر من...</title>
                <link>https://virgool.io/@persianboy918/%D8%B4%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D9%86-g3tg4tqao8ol</link>
                <description>shame on me...  پدرم خجالت میکشه که بگه شغل من نظافتچی هست، من مایه ی خجالت پدرو مادرم هستم، پدرم میگه من به سن تو بودم ازدواج کرده بودم، بچه داشتم و خرجی خانواده رو تامین میکردم، و چون من الان ازدواج نکردم و بچه ندارم و نمیتونم خرجی خانواده رو بدم احتمالا موجب سرافکندگی خانواده هستم، نمیدونم اطرافیان چه اصراری به ازدواج کردن من دارن، انگار تنها رسالت اونها در زندگی پیگیریِ زندگیِ افراد مجرد هست و تا شیرینی ازدواج اونارو نخورن دست بردار نیستن، حالم بهم میخوره از اینکه توی مهمونی ها بهم بگن کی میخوای ازدواج کنی یا کی میخوای شیرینی بدی، حالم بهم میخوره از تمام جمع های مصنوعی و مزخرفی که هیچ حرفی برای گفتن ندارن و با سوال های احمقانه که بخشی از زندگی شخصی هرکسی هست میخوان که فضای جمع رو گرمتر کنن، خسته شدم از درک نشدن، راستش احساس میکنم شاید توی زندگی بیشترین چیزی که بهش نیاز دارم اینه که فقط یکم درک بشم. من حتی نمیدونم که چرا باید ازدواج کرد، حتی نمیدونم که چه لزومی به ازدواج هست، وقتی که هنوز تکلیف خودم با خودم مشخص نیست، وقتی که هنوز خودم خودم رو نمیشناسم، وقتی که هنوز هیچ چیزیم تو زندگی مشخص نیست، نه شغل درست و حسابی دارم و نه درآمدی، نه پس اندازی و نه حرفه و هنری بلدم، وقتی که خانواده ام نمیدونن که ارزش ها و اولویت ها و اهداف من توی زندگی چیه، وقتی خانواده ام منو درک نمیکنه، منو نمیشناسه، وقتی که حرف منو نمیفهمن و فضای فکری متفاوتی داریم، وقتی که من نرمال نیستم و تعادل روانی ندارم، از محبت زیاد تا تنفر زیاد تا خشم و عصبانیت در وجودم هست و همه جوره ابرازشون میکنم و حرمت ها رو نگه نمیدارم و احترام هارو نگه نمیدارم و وقتی که هیچ چیزی توی زندگی برام مهمتر از خودم نیست، و وقتی که فقط به خودم فکر میکنم، چرا فکر میکنن که باید ازدواج کنم، چرا همش به من گزینه های مختلف پیشنهاد میکنن، بعد انتظار دارین که من ناراحت نشم و عصبانی نشم از این حجم بزرگی از درک نشدن، انگار آدم توی زندگی هیچ کاری بجز ازدواج کردن نداره، انگار که با ازدواج همه ی مشکلات حل میشه. چی میشه که از زندگی شخصی من دست و پاتون رو جمع کنین و بکشین بیرون ؟ چرا نمیذارین با آرامش زندگی کنیم؟ چرا سعی نمیکنین کمی درکم کنین؟ چرا نمیگین چه چیزهایی مهمتر از ازدواج هست برام که هنوز حل نشده باقی مونده؟ چرا نمیپرسین که اولویت ها و ارزش های زندگیم چیه؟ هدفم چیه؟ شاید برای کسی ازدواج اولویت نباشه، ارزش نباشه، هدف نباشه، چرا ول نمیکنین؟ چرا بی خیال نمیشین؟ چرا منو حرص میدین؟ همینقدر که موجبات شرمندگی شمارو فراهم کردم کم نیست تحملش، همینقدر که نظافتچی روزمزد هستم و میگین که خجالت میکشین از شغلم، گاهی فکر میکنم که شاید بهتر باشه برم گورمو از این خونه گم کنم برم و دیگه برنگردم تا همچین پسری نداشته باشین که شغلش مایه ی خجالت شما باشه. فقط بخاطر اینکه دوست ندارم ازتون کمک بگیرم. ول کنین منو. منو ول کنین. بذارین تو حال خودم باشم.</description>
                <category>mohamad fariz</category>
                <author>mohamad fariz</author>
                <pubDate>Thu, 29 Mar 2018 21:11:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توصیف حس و حال این روزهای من...</title>
                <link>https://virgool.io/@persianboy918/%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%81-%D8%AD%D8%B3-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-nvfv9lkvxe2y</link>
                <description>Rob Visser سلام، خیلی وقته که دوست دارم شروع کنم به نوشتن، اما به دلایل مختلف به مرحله ی اجرا نمیرسه،بخاطر اینکه هیچ ایده ای برای نوشتن ندارم، بخاطر اینکه یک حس ترس و خجالت از ابراز کردن خودم دارم و اینکه شاید در انتظار نوشتن متن خوبی هستم (کمال گرایی)،اما اینبار به دور از هربهانه ای میخوام شروع کنم به نوشتن، حتی اگر ایده ای نداشتم، حتی اگر نوشته ی چندان خاصی هم نبود، و دیگه نمیذارم که ترس و خجالت مانع از ابراز کردنم بشن، درضمن نوشته های من برای شروع بیشتر توصیف حس و حال این روزهای خودم هست و فعلا هدف و مسیر خاصی رو دنبال نمیکنم و نمیدونم که نوشته هام قراره به چه سمت و سویی برن و چی از آب دربیان... نمیدونم چرا اغلب اوقات حالم خوب نیست، یعنی سرحال نیستم، یک حس بلاتکلیفی، درماندگی و سردرگمی دارم، حتی دقیقا نمیدونم که دلیل این حس ها چیه، احتمالا بیکاری، خونه نشین بودن و تنهایی در تشدید این حس ها نقش دارن.شاید داشتن علایق متفاوت و متعدد، کند بودن روند پیشرفت در مسیر اهدافم، تنبلی و اهمال کاری، اراده ی ضعیف، عمل گرا نبودن و اینکه دقیقا نمیدونم چی میخوام و چه باید بکنم.مثلا من دوست دارم که متن های خوبی بنویسم، اما ایده ای برای نوشتن ندارم و نمیدونم چه بنویسم، و یا اینکه وقتی میخوام کتابی درباره ی آموزش نویسندگی بخونم بعد از خوندن چند صفحه اصلا هیچ رغبت و انگیزه ای برای ادامه دادن اون کتاب پیدا نمیکنم، نمیدونم چرا با اینکه میدونم کتابی برای من و هدفم مفید هست اما بازم رغبتی به خوندنش ندارم. حتی بعضی از کتابها رو با رغبت تمام تا نصفه میخونم اما یکدفعه تمام اون رغبت و شور و شوق از بین میره و اون کتاب رو رها میکنم، این اتفاق در جنبه های دیگه ی زندگیم هم اتفاق میفته، در تحصیل، در کار، در سبک زندگی، انگار که فقط دوست دارم چیزهای جدید رو امتحان کنم و بعد برم به سراغ چیزهای دیگه.میدونم که این مزه مزه کردن ها و رها کردن ها در آخر منو به جایی نمیرسونه چون با این روش در هیچ زمینه ای نمیتونم پیشرفت کنم، نمیدونم چجوری رغبت و شور و شوقم رو نسبت به موضوعی حفظ کنم، نمیدونم چجوری از این حس بلاتکلیفی و درماندگی و سردرگمی رها بشم، نمیدونم...</description>
                <category>mohamad fariz</category>
                <author>mohamad fariz</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2018 04:23:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>