<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پسر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pesar</link>
        <description>...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:21:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/932219/avatar/hakJjM.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پسر</title>
            <link>https://virgool.io/@pesar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سلام عزیزم، من آدم خوبی نیستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@pesar/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-tiyjgnbuey8b</link>
                <description>سلام عزیزم، من آدم خوبی نیستم. من کسی که تو فکر میکنی نیستم! قهرمان نیستم، فداکار نیستم، به فکر تنهایی و غم های جهان نیستم. من رویایِ شبانه ات نیستم، هیچ، درخور زیبایی‌ات نیستم، راستگو نیستم! درستکار نیستم، چاره‌ای نیست؛ هیچکس نیستم.راستش می‌خواستم ازت تشکر کنم بابت اینکه با همه کسشر بودنم دوسم داری. از صبح که پا میشم، تا شب قبل از خواب خیلی چیزی ندارم که بهش ببالم و از خودم خوشم بیاد؛ کلا آدم جالبی نیستم، برخلاف چیزی که فکر می‌کنی افسرده هم نیستم. خوشحالم که منو خوب می‌بینی، بهم ذره‌ای فکر می‌کنی و به آهنگایی که گهگاهی می‌فرستم گوش میدی. دلم می‌خواد باهات حرف بزنم ولی خسته‌تر از آنم؛ دوست دارم از خلاف رودخونه شنا کردنم بگم، از روزمرگی‌هام، از خستگی‌هام، از امید‌هام اما خسته‌تر از آنم...الان که دارم اینو می‌نویسم ساعت ۰۲:۰۱ شبه و من خیلی خستم و خواب‌آلود، می‌نویسم چون بعد از ساعت ۱۲ قلمم صادقه.راستش من هیچوقت قرار نیست به کثافطی که توشم عادت کنم. من خیلی عوض شده‌ام، حتی از هفته پیش تا الان هم خیلی تغییر کردم، میگن آدمای مثل من بی‌ثبات‌ان ولی من حس می‌کنم که زنده‌ام و زندگی همینه. نمیدونم چی میشه، نمی‌تونم آینده رو پیش‌بینی کنم ولی به شدت بهش امیدوارم، ازش می‌ترسم و می‌پذیرمش، نمیدونم باد قراره که کشتی منو به کدوم ساحل ببره ولی دارم همه تلاشمو می‌کنم که همه‌چی خوب پیش بره. از تو هم همینو می‌خوام، ادامه بده، بجنگ و زندگی کن. اون بیرون زندگی چیزای جالبی برات داره، کلی غم و غصه و حس خوب هست. بگذریم...حرفای زیادی باهات دارم، وسط این همه زشتی تو یه تیکه قشنگی توی زندگیم اما باور کن من خیلی خستم، خسته‌تر از اونی که بتونم بسازم. به نظرت همه‌چی درست میشه؟ خوابم میاد.</description>
                <category>پسر</category>
                <author>پسر</author>
                <pubDate>Fri, 31 May 2024 02:13:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت</title>
                <link>https://virgool.io/@pesar/%D9%87%D9%81%D8%AA-w5jan996w86r</link>
                <description>دیشب اینجا کلی نوشته بودم ولی مثل اینکه باگ ویرگول همه رو پرونده...قاعدتا اگه از هرکسی بپرسیم که دنیا جای خوبیه یا بد یه جواب متفاوت به ما میده. یکی میگه خسته‌کننده‌ست، یکی میگه زندگی کردن سخته، یکی دنیا رو جای خوبی می‌بینه، یکی جای بد و... ولی خب گاهی وقتا ذهنم درگیر میشه که بلاخره کدوم حرف درسته؟ زندگی سخته یا آسون؟ دنیا جای خوبیه یا بد؟ قبلا دنبال معنای زندگی کردن بودم و الان فهمیدم که باید من بهش معنا بدم. سپهری میگه «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید» اگه فکر می‌کنی دنیا جای خوبی نیست حق با توئه و اگه برعکس فکر می‌کنی بازم حق با توئه. شاید بگی این حرفا کلیشه‌ای شده، ولی هرچقدم تکراری و کلیشه‌ای باشه باز یادت میره.مهم نیست الان کجاییم و چه آدمی هستیم، روزی چند صفحه کتاب خوندن، یه اپیزود پادکست گوش دادن، یه فیلم خوب دیدن، با یه آدم درست هم‌صحبت شدن یا حتی نیم ساعت ورزش کردن ما رو ناخودآگاه طی زندگی به آدم بهتری تبدیل می‌کنه. امسال بزرگ‌ترین موفقیتی که می‌تونی داشته باشی اینه که خودت رو پیدا کنی، همین که بفهمی کی هستی و توی زندگی دنبال چی می‌گردی یا از زندگی چی می‌خوای یعنی از بقیه آدمای دورت خیلی جلوتری(بعد از اینکه اینجا نوشتم رفتم توییتش کردم). بهت مثل پنگوئن رو توی فیلم ماداگاسکار رو می‌زنم، تو ممکنه کل زندگیت رو بدی تا بتونی دندون واسه سیب خوردن داشته باشی و بعد از اینکه بهش رسیدی متوجه بشی اصلا سیب رو دوست نداری. ببین خیلی چیزا از دور قشنگ به نظر میرسن، من تاحالا چند بار مرزهای رویاهام رو شکستم و به چیزایی که می‌خواستم رسیدم، ولی می‌خوام بهت بگم که باز هم دیدم که خبری نیست. شاید این تجربه من رو نفهمیدی چون تا خودت تجربه‌اش نکنی درکش برات سخته ولی زندگی همین نوشتن متن و اشتباهات ماست، مسیری که میری خیلی قشنگ‌تر از اون مقصدیه که یه روز بهش میرسی. می‌خوای توی آینده یه برنامه نویس موفق بشی؟ توی مسیری که میری واسه یادگیری و دانشگاه و دوستایی که پیدا می‌کنی کل تجربه جدید هست، اولین روز کاری، اولین حقوقت، استرس اولین مصاحبه‌ات و اولین پروژه‌ات... من بهت قول میدم که لذت اینا خیلی بیشتر از اون روزیه که ماهی ۱۰۰ میلیون درآمد داری.گاهی وقتا زود دیر میشه، حداقل تو اینو خوب میدونی. تاوان اشتباهاتت گرون میشه، زندگی جدی‌تر میشه، دیگه قرار نیست هرچیزی که خواستی رو راحت بهش برسی چون توقعاتت بالا میره. چشمات رو باز می‌کنی و می‌بینی که هر کدوم از دوستات داره به رویاهاش میرسه، یکی داره ازدواج می‌کنه، یکی داره فارغ التحصیل میشه، یکی داره مهاجرت می‌کنه و تو هنوز تکلیفت با خودت مشخص نیست. کاش می‌شد بری یه جای دور، توی یه روستا دور از اینهمه هیاهو زندگی کنی. جایی که دغدغه چیزی رو نداشته باشی، جایی که هیجان نباشه، جایی که شاید بشه آرامش رو پیدا کرد. مهم نیست اون مکان لاوان باشه یا یه روستا توی گیلان، مهم اینه که از شهر بیرون باشه، جایی که ندونی توی دنیا چخبره و بتونی زندگی کنی، حالا اگه بتونی صبح بعد از بیدار چهره یار رو هم ببینی که چه بهتر :)  گاهی وقتا خیلی زود دیر میشه ستون، مراقب باش پیتزاها سرد نشه چون از دهن نیوفته. بچه که بودم یه سری چیزا دوست داشتم بخرم که پولم بهشون نمی‌رسید. الان می‌تونم اونا رو بخرم نمیخرم، چون دیگه برام جذابیتی نداره، میترسم بعدا هم همینجوری بشه، به چیزایی که الان می‌خوام برسم و دیر باشه.یاد اون دکلمه افتادم «وقتی کسی دوستمان دارد، وقتی که کسی که دوستش داریم دوستمان دارد، زیبا می‌شویم» یهو بی دلیل یادش افتادم... یا اون دکلمه «بعد از تو»، چقد غمگینه... بعد از تو دنیا عوض شد، نگفتم برایت، دلم نیامد...چقد بد.و درآخر، میدونی که من آدم‌ها رو یادم نمیره، خاطرات بد و خوب همیشه باهام میمونه با خودم که هرجا که برم می‌برم. شاید یه روز، یه روز که خیلی دوره همدیگه رو ببینیم، شاید انقد برسی به جای بزرگی که من تو رو ببینم ولی تو منو نه، یا برعکس. کسی چه میدونه توی آینده چی یا کی انتظار ما رو می‌کشه. بیا بهش فکر نکنیم، ازت می‌خوام که به جایی برسی که به خودت افتخار کنی و با خودت دوست باشی. قدر آدم‌ها و چیز‌هایی که داری رو بدون، قدر خودتم بدون وقتی اونا رو از دست میدی که دیگه دیر شده، خیلی دیر. ما که ارزش زیادی نداریم، بهتر از ما و جایگزین برای ما زیاده، آدما میان و میرن، اما ردی که توی زندگی ما از خودشون میزارن همیشه میمونه. بخند و بزار که دنیا به این صدا عادت کنه، حتی اگه بد بخندی صدای خنده‌هات ممکنه یه روز به گوش آدمی برسه که اونو قشنگ بشنوه. غر زدنت می‌تونه خستگی یه نفر رو در کنه، عکسایی که توش بد میوفتی توی چشمای یکی احتمالا خیلی خوبه. همه چی درست میشه، هم حال ما خوب میشه و هم این روزا می‌گذره. حرفامم روی حساب پیشنهاد بزار و نه نصیحت، الانم پاشو برنامه رسیدن به رویاهات رو بچین، یا بخواب و خواب‌اشو ببین.به دنیای ما آدم بزرگا خوش اومدی، به امید یه سال رنگی...۱۴۰۲/۰۷/۰۷ ساعت ۰۰:۰۹</description>
                <category>پسر</category>
                <author>پسر</author>
                <pubDate>Sat, 30 Sep 2023 00:09:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفر</title>
                <link>https://virgool.io/@pesar/%D8%B5%D9%81%D8%B1-sdhx1iwc352n</link>
                <description>اگه بخوام این یک سال پیش زندگیم رو خیلی خوب توصیف کنم میگم که مریض بودم، بدون اینکه خودم خبر داشته باشم. انگار مبتلا به یه بیماری بودم و خیلی عادی زندگی می‌کردم، یه آدم بی‌انگیزه و دائما خسته با نوسانات خیلی بالا توی زندگی. از نوشته‌های آخرم مشخصه که اوضاع چقدر بد بود، بیخیال نیومدم دوباره ناله کنم؛ می‌خوام که تجربیاتم رو بنویسم که یادم نره.چند روز پیش توی یه پادکستی مهراد هیدن توی توصیف آلبوم صفر یه حرف جالبی رو زد که خیلی روی من تاثیر گذاشت. گفت که &quot;گاهی نیاز میشه توی زندگیت خودتو reset کنی و به صفر برسونی&quot;. خب میدونی وقتی تازه یسری مشکلات رو حل کنی و اوضاع زندگیت درست شه دقیقا مثل یه کشتی بعد از یه طوفان میمونی؛ مسیرت رو گم کردی و اصلا نمی‌دونی که کجایی، فقط یه زمانی باید بزاری که خودتو پیدا کنی. من نمیدونم قبل از این یه سال اخیر کلا هدفام چی بود و می‌خواستم که به چی برسم، اصلا هم برام مهم نیست؛ دارم همه چی رو دوباره شروع می‌کنم. تقریبا امروز صبح از مسافرت برگشتم و با اینکه خیلی خسته شدم الان توی صدترین حالت انرژی خودمم، تقریبا یه ماه هم میشه که قراردادم تموم شده و کار نمی‌کنم. دقیقا مثل یه لیوانی که خالی شده و میتونی هرچی خواستی پر کنی، الان صفرِ صفرم.توی این یه سال اخیر کلی آدم خوب و بد توی زندگیم اومد و رفت، من حتی تجربیات اون آدم های بد رو هم واسه خودم خوب میدونم؛ می‌خوام بگم که با حتی با وجود اتفاقات بدی که افتاد هم باز همه چی خوب بود. بین این آدما یه نفر اومد که باعث شد خیلی چیزها رو یاد بگیرم، خودم رو بهتر بشناسم. این کره خاکی یه سری آدم با قلب سیاه داره، حسادت و نفرت برجسته‌ترین صفات این آدما هست و دستاورد‌های زندگی اونا اینه که مانع پیشرفت بقیه بشن. شنیدی میگن با خوک کشتی نگیر چون حتی اگه اونو بزنی زمین خودتم توی زمین اون کثیف میشی و برنده درنهایت اونه؟ منو یاد این عده می‌اندازه. من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که یکی بیاد توی زندگیم و انقد جدی بخواد تلاش کنه واسه بد بودن حالم یا سنگ بندازه جلوی پام؛ نمیدونم، بعضیا عجیب کوچیک‌ان.خب مسلماً تاوان این اشتباهات اخیر رو باید خیلی سخت پس بدم، خودم رو این مدت خیلی سرزنش کردم ولی دیگه بسه چون با این مسیری که جلو پامه همه‌چی رو جبران می‌کنم به اندازه تک تک روز‌هایی که تلف کردم از پیشونیم عرق می‌ریزم. من یه مسافت خیلی طولانیی رو باید برم، خستگی راه رو از الان حس می‌کنم ولی می‌دونم که کلی آدم و اتفاقات خوب انتظارم رو می‌کشه. آره خب آدم حرومزاده هم قاعدتاٌ هست ولی این دفعه فرق داره، چون دیگه آدم دیگه‌ای ام.یسری اتفاقات و آدما روحت رو میکشن؛ یه کاری میکنن که کلا عوض شی. میدونی عمیقاٌ بابت همه چی ناراحتم من سعی کردم آدم خوبی باشم ولی نتیجه‌اش این شد که همه بهم خندیدن و توی تنهاییم مچاله شدم، نمیدونم، قرار نبود که احمق به نظر برسم. الان به جایی رسیدم که رسماٌ  دارم قید خودمم میزنم پسر من اصلاٌ دیگه شبیه یه سال پیش خودم نیستم. حتی اگه بخوام هم نمیتونم به عقب برگردم، گاهی وقت‌ها یهو یاد گذشته میوفتم و بغض می‌کنم، فقط به خاطر خودم، دلم برای خودم می‌سوزه.خب دیگه بسه این حرفای کصشر و به درد نخور، برم که با دستای پر برمی‌گردم. میگن دردی که نکشتت قوی‌ترت می‌کنه، من هم قوی‌تر شدم و هم یه بخشی از روحم مُرد.و درآخر، قرار نیست دیگه راجب گذشته چیزی بنویسم یا حتی به کسی بگم؛ دیگه به عقب برنمی‌گردم.</description>
                <category>پسر</category>
                <author>پسر</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jul 2023 23:23:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت و پرت</title>
                <link>https://virgool.io/@pesar/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-gojfwgmr4kz7</link>
                <description>...همچی از این توییت شروع شد، پتو رو زدم کنار و لپتاپ رو از روی میز برداشتم. یه  باید حرفای تو سرم رو بالا بیارم وگرنه امشب نمیتونم بخوابم، بخوابم هم خب مطمئنم فردا روز خوبی رو شروع نمی‌کنم به قول اون توییت &quot;یک صبحِ خوب، از شبِ قبلش شروع میشه..&quot;. عمیقا باهاش موافقم.دیشب یکم دیر خوابیدم، صبح ساعت ۱۱ به زور از خواب پاشدم، از همون اول فهمیدم امروز قراره که افتضاح باشه، ببین هنوز نتونستم بفهمم چرا بعضی روزا انرژی کمی دارم و بی دلیل خسته‌ام! تقریبا ۲ ماهه که قرص ویتامین می‌خورم، جدیدا هر روز قهوه می‌خورم ولی باز انگار که بعضی روزا اصلا دست خودم نیست و یکی از بالا دستور داده من خسته باشم. خلاصه بگذریم... رفتم کتابخونه ثبت‌نام کردم، به نظر جای جالبی میومد فردا بعد از دانشگاه امتحان میرم یه سر امتحان می‌کنم حتما. آها راستی گفتم دانشگاه فردا امتحان درس زبان شناسی داریم و من فقط نصفش رو خوندم، نصف دیگه‌اش رو بخاطر اینکه نصف اولش یادم نره نخوندم. D:خب، بزار یکم فکر کنم... این روزا سِر می‌گذره، حسی ندارم واقعا ولی زندگی جریان داره. متاسفانه چیزایی که قبلا خوشحالم می‌کرد الان نمیتونه لبخند رو روی لبام بکشه ولی باز زندگی تو رگام حس می‌کنم. میدونی من زمانی میام ویرگول می‌نویسم که کسی نباشه باهاش حرفی بزنم یا اینکه نتونم حرفم رو به کسی بزنم، الان هر دوی ایناست. امیدوارم این پرش فکریم تو رو اذیت نکنه ولی خودم الان باهاش خیلی حال می‌کنم. میترسم کلی بنویسم و تهش پاک کنم...سکوت اتاق خیلی قشنگه، انقدری که دلم نمیاد با تایپ کردن خراب‌اش کنم. دوس دارم بنویسم و بنویسم از هر چرت و پرتی که توی سرم میاد و رد میشه.گاهی وقتا دلم به حال خودم می‌سوزه، گاهی وقتا مثل الان خودمو میفهمم و درک می‌کنم. بهش حق میدم که خسته بشه، حتی وقتی خسته‌ست سعی می‌کنه غر نزنه. مردم وقتی ناراحت میشن میان توییت میزنن خالی شن ولی من از توییتر میرم تا نکنه یوقت روی کسی تاثیر بدی بزارم، من ترجیح میدم هیچوقت ناراحتیام رو نفهمی، ترجیح میدم که خوشیام رو باهات تقسیم کنم چون خودم از پسشون برمیام حاجی اصلا مهم نیست خب نهایتا مثل الان یکم ذهنم درگیر میشه میام چند خط شر و ور مینویسم حل میشه میره پی‌ کارش.عه راستی یادم افتاد ویرگول دارک‌مود داره ایول... اگه این چند روز تعطیل پیش‌رو رو میرفتم مسافرت احتمالا زندگی یکم قابل تحمل‌تر میشد. مثلا در حد یه چایی با بابابزرگ/مامان‌بزرگ، یه شب بیدار موندن تا ساعت ۳ با دایی یا چمیدونم هر چیزی دور از این زندگی روتین. کاش میشد مثلا الان sms بده بپرسه &quot;بیداری؟&quot; بعد بگم ایول خب الان یکم همچی قابل تحمل‌تر شد :) آره خلاصه از اینم بگذریم... جدیدا دارم کتاب &quot;قهوه سرد آقای نویسنده&quot; رو می‌خونم و شدیدا قشنگه، خیلی دوس دارم که بعد خوندن اینو هدیه بدم بده کسی ولی اینم مهم نیست یا مثلا دست خط یکی رو بزارم توی کیفم، چمیدونم ای بابا یادم رفت بگذرم که.پسر من هر جوری شده درستش می‌کنم اوضاع رو، دیگه داره میره روی مخم. پست ۱۸ سالگیم رو حتی روم نمیشه برم باز کنم بخونم، یعنی چی این کون‌گشادیا حرومزاده اونقدی وقت نمونده دیگه...خب اوکی من سعی می‌کنم خودم رو کنترل کنم شما هم لطفا پست رو گزارش نکنید ویرگول پاک کنه و الان یک ساعت شده که فکر می‌کنم و مینویسم. ولی انصافا بهم خیلی خوش گذشت، کاش بیشتر بنویسم.مرسی که وقتت رو خوندنش هدر دادی.شب بخیر 01:01</description>
                <category>پسر</category>
                <author>پسر</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jun 2023 01:02:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار که بیاد...</title>
                <link>https://virgool.io/@pesar/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AF-ad4mjuxhko79</link>
                <description>بهار که بیاد...یه روز ساعت 6 و نیم صبح با صدای بهار بیدار میشم، شب قبلش دیر خوابیدم ولی از شدت ذوق خیلی زود پامیشم. پرده ها رو کنار میزنم و پنجره رو باز میکنم، یه نفس عمیق...نور میتابه توی خونه، شاید حتی یادم بره که صورتم رو آب بزنم، بدون توجه به اینکه امروز باید دانشگاه باشم یا سرکار یا حتی موبایلم رو چک کنم یه لیوان آب میخورم ( آب خیلی مهمه ) و بعد میگم: «حاجی تو واقعا خودِ خودِ بهاری؟» بدون اینکه حتی چیزی بگه با بغض فقط بغلم میکنه، اونم خیلی محکم! خب منم حق دارم که شوکه شده باشم، آخه اصلا توقع همچین چیزی رو نداشتم که. میدونم مسیر خیلی طولانیی رو طی کرده تا برسه، حتما خیلی خسته ست، تازه وسایلاشم اورده، باورم نمیشه بهار اومده که برای همیشه بمونه. حس میکنم که هنوز خوابم، من حتی امروز رو تصورشم نکرده بودم که بخوام براش آماده باشم. دستاشو میزاره روی شونه هام و تو چشام نگاه میکنه میگه: «دیگه تنها نیستی، از این به بعد من باهاتم...» به خودم قول داده بودم بهار که بیاد زندگی کنم، شبا زود بخوابم صبحا زود پاشم، زمان برام زود نگذره، به خودم بیشتر برسم، فقط نمیدونم الان باید از کجا شروع کنم!بهار صدای خیلی قشنگی داره، صداشو از روی شاخه ها میشنوم. چشمای خیلی قشنگی داره، تو آسمون میبینم. خیلی قشنگه، لباسای رنگی میپوشه، برعکس من که لباس تیره تنم میکنم. از همه مهم تر تنش بوی کمیاب تازگی زندگی رو میده. بهار که بیاد قبل اومدنش رو یادم میره، یادم میره که زمستون چجوری بود، یادم میره که پاییز ۱۴۰۱ چطوری گذشت، یادم میره که کی بودم حتی اسمم چی بود. اومدنش که میاد و این زمستونی رفتنیه، اینو همه میگن! منم به امید اون روز زندم، میاد، حتی شاید خیلی زودتر از فروردین ماه بیاد.چهارشنبه - ۲۳ آذر ۱۴۰۱02:17 خوابم میاد.</description>
                <category>پسر</category>
                <author>پسر</author>
                <pubDate>Wed, 14 Dec 2022 02:19:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرفای رنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@pesar/%D8%AA%D9%87%D9%88%D8%B9-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-eldldebu8gr8</link>
                <description>هنوز نمیدونم که دقیقا قراره راجب چی بنویسم، ولی فقط مینویسم چون میدونم این کار درسته. بزار از بارون و هوای که صبح تهران داشت بگم، امروز اول آبان بود! با اینکه یه ماه کامل از پاییز میگذره امروز اولین روز پاییزی رو داشتیم، ساعت ۱۰ که داشتم سمت شرکت میرفتم نم نم بارون میومد؛ یادم رفته بود که چقد دلم واسه بارون و پاییز تنگ شده! صبح قشنگی بود. تقریبا روز خسته کننده ای داشتم و کلی کار رو سرم ریخته بود ولی الان ساعت ۲۱:۲۱ شب میتونم به جرعت بگم که خسته نیستم، هیچوقت نبودم. من خیلی آدم عجیبی ام! گاهی دلم برای خودم میسوزه(اینو جدی میگم)، از اینکه انقد خستگی و درد رو توی زندگیم بدون هیچ غر زدنی تحمل میکنم و حتی باهاشون خوشحالم هستم =) از اینکه هنوز میخندم حتی توی سخت ترین شرایط. خیلی حرفا دارم که بگم، حتی نمیدونم چرا اینا رو توی ویرگول مینویسم و میخوام منتشر کنم! شاید چون با هیچکس راجب اینا حرف نمیزنم، نه اینکه اعتماد نداشته باشم به کسی نه، بخاطر اینه که کسی حتی متوجه حرفامم نمیشه. همسن و سالای من الان تو فکر دوس دخترشونن نه چیزایی که من الان باهاشون درگیرم. بگذریم اصلا مهم نیست کسی حرفمو گوش بده، همین که تو الان داری اینا رو میخونی و منو میفهمی کافیه، با اینکه الان پیشم نیستی باهام حرف بزنی یخورده حالم بهتر شه! اصلا مهم نیست، مهم اینه که من حرفامو به این کلمات میزنم و اونا بهت میگن و منو میفهمی، باور کن همین واسم کافیه رفیق. یه مدتی میشه که تمام شبکه های اجتماعیم رو پاک کردم، ارتباطم با رفیقام خیلی کمتر شده و قشنگ متوجه تغییرات خلق و خوی خودم شدم، مثل همیشه هر چند ماه باز دارم پوست میندازم و به سیستم خودم دیگه عادت کردم. کاش وقت میکردم که باز برم توی پارک بدوم، خیلی حسرت اینو میخورم، دوس دارم سال بعد توی ۱۹ سالگیم ماراتن رو بزنم، امسال که نشد ولی به سال بعد یکم امیدوارم، هنوز بعد از گذشت چند خط نتونستم یه عنوان واسه این متن پیدا کنم ولی میدونم آخرش یچی براش پیدا میکنم، بریم خط بعد...خیلی وقته که به خودم سر نزدم و حال خودمو نپرسیدم، جالبه واقعا پاییز خیلی حال قشنگی داره. کاش همه فصلا پاییز بود(الان یکم احساساتی ام وگرنه من چهار تا فصلم دوس دارم)، کاش میشد برم توی یه جنگل تنها کار کنم، میبینی؟ حتی توی تفریحم به کار فکر میکنم، کمکککک! =)آدما خیلی چیزای زیادی برات به یادگار میذارن، خاطره بد و خوب، تجربه، آهنگ، عکس، زخم و خیلی چیزای دیگه ولی قبول کنی یا نه همه میرن، تهش خودت میمونی و خودت و یه کوله که اینا رو توش جا دادی، میکشی به اینور و اونور، گاهی وقتا زیپ این کوله رو باز میکنی و نگاهشون میکنی! به همشون لبخند میزنی و باز میبندی، گاهی وقتا میخندی، بعضی چیزارم میبینی و بغض میکنی. با ارزش ترین چیزایی که دارم همیناست.به قول اون یارو روزام مثل موهای سرم کوتاه شده، هنوز نفهمیدم که چرا زندگیم توی این چند سال انقد واسم تند شده و زمان داره مثل اسب میدوه، شایدم طبیعی باشه ولی بهش مشکوکم. بابا من حتی به این زندگی ام شک دارم که واقعی باشه، یه کسخلیم که طا ندارم میدونم نمیخواد بهم بگی ولی حاجی واقعا زندگی داره بهم حال میده، نمیدونم چرا واقعا نمیدونم که چرا از یه همچین شرایط کثیفی خوشم میاد، حس میکنم زندگی واقعی توی یه واژه سه حرفی به نام «درد» خلاصه میشه! اینو تازه کشف کردم، اما از وقتی که فهمیدم زندگیم عوض شده، خودمم عوض شدم.به خونه های شهر که نگاه میکنم کثافط میباره، افسردگی، فقر، تو مترو همه اخم کردن، کمتر لبخندی رو میبینم. امروز توی خط تجریش - کهریزک یه بچه یک ساله رو دیدم که چشمای خیلی قشنگی داشت و خیلی آروم بود، واقعا دوس داشتم فقط برای چند دقیقه دنیا رو از نگاه اون ببینم، ببینم توی سرش چی میگذره و ما رو چجوری میبینه. بعید میدونم که توی زندگیم پدر شم، احتمالا این جزو چیزایی باشه که هیچوقت تجربه نکنم. حس میکنم باید قشنگ باشه، نمیدونم بیا بهش راجبش حرف نزنیم.راستی امروز یکشنبه بود، یکشنبه و دوشنبه باید کل روز دانشگاه باشم. امروز اولین روزی بود که باید میرفتم ولی حسش نبود و سرکار رفتم. اما قول میدم که فردا برم دانشگاه و نپیچونم، اگه بخوام راستشو بگم حس خوبی به دانشگاه ندارم، یکم خورد تو ذوقم ولی هنوز واسه فکر کردن به این موضوع خیلی زوده، ببینیم که چی میشه...یه مدتی میشه که خدا خیلی باهام حال میکنه و حال میده، حقیقتا رابطه ام باهاش نسبت به قبل خیلی خوبه، حس میکنم که اونم مثل خودم بهم افتخار میکنه! تونستم اعتمادشو جلب کنم. بعضی شبا میشینه پای حرفام و باهام میخنده، دلیل خنده هاشو نمیفهمم ولی همیشه تهش میگه: «ببینم چیکار میکنی!» پس دیگه با این حساب باکی نیست، اگه باشه ام پره.حس میکنم یکم داره طولانی میشه، میخوام همینجا نقطه رو بکوبم و تموم شه ولی قبلش ازت ممنونم که تا ته خوندی و چرت و پرتای منو تحمل کردی. اگه گاهی دلت پر بود و کسی نبود بهت گوش کنه من هستم=) تموم. یکشنبه - ۱ آبان ۱۴۰۱ساعت ۲۲ و ۵۰ دقیقه</description>
                <category>پسر</category>
                <author>پسر</author>
                <pubDate>Sun, 23 Oct 2022 22:52:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۹ مرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@pesar/%DB%B2%DB%B9-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-tf3r1yt4gzn8</link>
                <description>تولدت مبارک!من همه دوستایی که داشتم رو دونه به دونه خوب یادمه، از اولین باری که دیدمشون، همه خاطراتی که داشتیم، حتی خوشحالی و ناراحتی ها... با اینکه شاید حتی یادشون نباشه که من یه مدت توی زندگیشون بودم ولی من اونا رو خوب یادمه. خیلی از اونها رو بخاطر عوض شدن مسیر زندگیم از دست دادم، یا بخاطر اینکه عوض شدم یا بخاطر اینکه عوض شدن. نمیدونی چقدر بابت این موضوع ناراحتم! ولی خب اگه زمان به عقب بره باز همین مسیر رو انتخاب میکنم. چند دقیقه پیش داشتم به رفیقا و دوستای الانم فکر میکردم، تو و خیلیای دیگه که الان بخشی از زندگی من میشید. بعضی ها رو حتی تاحالا از نزدیک هم ندیدم و کیلومتر ها فاصله داریم اما من واقعا از ته دلم دوسشون دارم :) حقیقت تلخیه ولی چند سال آینده از مهم ترین سالای عمر ماست که خیلی تغییر میکنیم، میدونم که خیلیا شاید دیگه نباشن و سرنوشت ما رو از همدیگه برای همیشه دور کنه! متاسفانه شاید خودتم جزو اون افراد باشی، واسه همین این متن رو مینویسم که هیچوقت از یادم نری و از یادت نرم.بهرحال، دوس نداشتم مقدمه رو غمگین بنویسم واقعا عذرمیخوام. وقتی یادم افتاد داری میری تو ۲۴ سال واقعا از اختلاف سنی که داریم پشمام ریخت D: ولی دیگه خیلی وقته عادت کردم که دوستام از خودم بزرگ تر باشن. از اینکه میتونی خیلی راحت توی لحظه زندگی کنی خیلی خوشم میاد و حسودیم میشه، امیدوارم که توی سن جدیدت هم همینجوری بمونی و زندگی برات خوب و اکلیلی جلو بره. نسبت به شناختی که ازت دارم تو خیلی ظریفی و قلب مهربونی داری :&#x27;) امیدوارم دیگه هیچوقت نشکنه، میخوام که به اون سطح از مستقل شدن که توی زندگی میخوای برسی و واسه این هر کمکی از دستم بربیاد واست میکنم. یه دختر مستقل واقعا جذابه :)! نیازی نیست این جمله رو بگم ولی محض یادآوری:‌ &quot;ذهنتو ساکت کن تا صدای زندگی رو بشنوی&quot;. راستش هیچوقت روم نشده بهت بگم که چقدر صدای قشنگ و آرومی و خاصی داری قدرشو بدون ^-^. تا قبل اینکه ببینمت تصور نمیکردم انقد کوچولو و لاغر باشی ولی اخلاقت همون چیزی بود که از قبل فکر میکردم. میدونی که من خیلی آدم صادق و رکی ام، چند باری پیش اومده که ازت خیلی ناراحت شدم ولی حتی بدون اینکه بدونی با خودم حلش کردم درحالی که اگه تو از دستم ناراحت باشی دهنمو سرویس میکنی، ( انقد که لوسی ) ولی خب دیگه چیکار میشه کرد همه دخترا اینجوری ان. مراقب فرصت های زندگیت باش مثل ابر رد میشن، اگه جایی خسته شدی استراحت کن و دوباره با قدرت شروع کن، عوض شو ولی عوضی نشو، توی دنیای کوچیکی که داری زندگی کن این بیرون خیلی بزرگه، به پوشیدن لباسای رنگی ادامه بده و مهم تر از همه حواست باشه که چاییت سرد نشه. آرزو میکنم به نقطه ای برسی که وقتی تو آینه خودتو میبینی اعتماد بنفست بالا بره و به خودت افتخار کنی! دوستا و روزای خوبی داشته باشی انقدر بالا بری که ما رو از دور نگاه کنی، آسمون باشه فرشت و بینهایت سقفت، شبا از همیشه راحت تر بخوای و روزا رو پر انرژی از خواب بلند شی پرده ها رو بزنی کنار، انقدری زندگیت قشنگ باشه که جز آپلود کردن عکسات توی اینستاگرام وقت نکنی به شبکه های اجتماعی برسی، همجا پز تو رو بدم، توی تلگرام ازت خواهش کنم که به سوالای برنامه نویسیم جواب بدی D: و... بخوام ادامه بدم خیلی زیاد میشه ولی بدون که واقعا از ته دلم برات خیلی چیزای خوب میخوام :&#x27;) نمیدونم که توی دل توام اینجوری میگذره یا نه ولی زیاد مهم نیست. میخوام به آینده زیاد فکر نکنیم اما دوس دارم سال ها بعد که این متن رو میخونیم مسیر زندگیمون جدا نشده باشه‌ ( اینجا واقعا بغض کردم!‌ ) و هرجا بودی حداقلش دلت شاد باشه.معمولا برا تولد دیگران میگم که: &quot;برسی به چیزی که لیاقتش رو داری&quot; ولی امیدوارم تو به بیشتر از چیزی که لیاقتش رو داری برسی، تولدت مبارک محدثه...( از اونجایی که توی خریدن کادو خیلی یبسم دو سه شبه که با نیما صحبت میکنیم چی واست بخرم ولی به نتیجه ای نرسیدیم، عسل گفت که لاک بخریم ولی واقعا فکر نمیکنم گزینه خوبی واسه کادو باشه پس صبر میکنم تا بعدا چیز خوبی واست پیدا کنم و بخرم :/ )پی نوشت: این متن میتونست بیشتر و بهتر باشه اما واقعا وقتم پره همینم به سختی نوشتم لطفا بپذیر.۱۴۰۱/۰۵/۲۸ جمعه ۱۵:۵۶ ( یه روز زودتر نوشتم )</description>
                <category>پسر</category>
                <author>پسر</author>
                <pubDate>Fri, 19 Aug 2022 16:30:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبان برنامه نویسی شیطان ( Brainfuck )</title>
                <link>https://virgool.io/@pesar/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-brainfuck-vv1ls4qreqwo</link>
                <description>نمونه کد واقعی از زبان brainfuckمیدونم که خیلی کنجکاوی بدونی شیطان با چه زبانی برنامه نویسی میکنه و ابزار های شوم رو توسعه میده، من توی عمق این اقیانوس صفر و یک یه زبان برنامه نویسی خیلی عجیب و مرموز پیدا کردم که مطمعنم فقط خود شیطان ازش استفاده میکنه. خالق این زبان یه دانشجوی فیزیک سوییسی دیونه ست که سال ۱۹۹۲ اولین کامپایلر رو به نام Aminet با حجم ۲۹۶ بایت برای این زبان ارائه کرد!معرفی زبان Brainfuck یا BFاربن مولر (Urban Müller) دانشجوی رشته فیزیک کشور سوییس سال ۱۹۹۲ شروع به ساخت زبانی کرد که تا حدممکن کامپایلر کوچیک و سبکی داشته باشه. اون با الهام گرفتن از کامپایلر 1024 زبان FALSE تونست برای چیزی که توی سرش داشت یه کامپایلر به نام Aminet با ۲۹۶ بایت حجم به زبان C بسازه و سال بعد منتشر کنه!جالبه بدونید که توی نسخه دوم Aminet رو به حجم ۲۴۰ بایت رسوند و بعد ها کامپایلر های بیشتر و کم حجم تری برای این زبان نوشته شد که یکی از اونها فقط ۱۰۰ بایت حجم داره، پس از مدتی با رشد محبوبیت بیشتری برای سیستم عامل های دیگه هم پیاده و قابل اجرا شد.اربن مولر هم مثل بقیه سازنده زبان های برنامه نویسی برا ساخت BF از زبان های دیگه ای الهام گرفته که بالاتر به FALSE اشاره کردیم اما از زبان P هم برای پیاده سازی سینتکس تقلید کرده که سال ۱۹۶۴ ساخته شده...همچنین در صورت دسترسی به مقدار نامحدودی از حافظه، BF از نظر تئوری قادر به محاسبهٔ هر عملکرد قابل محاسبه یا شبیه‌سازیِ هر گونه مدل محاسباتی هست ( مدل ماشین تورینگ )شما به عنوان برنامه نویس BF باید حوصله خیلی زیادی داشته باشید چون برنامه هایی که می نویسید دیباگ خیلی سختی رو شامل میشن و کد های طولانی رو باید بنویسید. همونطور که از اسم این زبان خیلی واضح و صریح مشخصه (BrainFuck) کار کردن باهاش خیلی سخته و به گفته کسانی که اون رو تست کردن گفتن واقعا بهترین اسمی که میتونه داشته باشه همینه، لعنتی کردن مغز :)))کد برنامه سلام دنیا به زبان BF :// Left To Right
++++++++[&gt;++++[&gt;++&gt;+++&gt;+++&gt;+&lt;&lt;&lt;&lt;-]&gt;+&gt;+&gt;-&gt;&gt;+[&lt;]&lt;-]&gt;&gt;.&gt;---.+++++++..+++.&gt;&gt;.&lt;-.&lt;.+++.------.--------.&gt;&gt;+.&gt;++.هیچ چیزی توی دنیا بی کاربرد نیست، راستش من نتونستم برنامه خاصی رو پیدا کنم که واقعا از BF استفاده کرده باشه فقط متوجه شدم توی یسری مسابقات برنامه نویسی ازش به کار میره، برای مردم بیشتر جنبه فان داره و بخاطر تنوع و کل کل کار میکنن اما توی زیرزمین برنامه نویسی شیطان برای کار های خرابکارانه باهاش کد میزنه و روز به روز داره باهاش ابزار های قوی تری میسازه!ساختار کلیزبان BF فقط کلا از ۸ دستور ساخته شده :&lt;
یکی به اشاره‌گر داده می‌افزاید (تا به سلول بعدی سمت راست اشاره کند).
&gt;
یکی از اشاره‌گر داده می‌کاهد (تا به سلول قبلی سمت چپ اشاره کند).
+
یکی به بایت محل اشاره‌گر می‌افزاید.
-
یکی از بایت محل اشاره‌گر می‌کاهد.
.
بایت محل اشاره‌گر را به خروجی می‌دهد.
,
یک بایت ورودی می‌گیرد و آن را در بایت مورد اشاره اشاره‌گر ذخیره می‌کند.
[
اگر بایت در محل مورد اشاره اشاره‌گر صفر بود، به جای بردن شمارنده برنامه به جلو به دستور بعدی، به دستور بعد از ] متناظر می‌پرد.
]
اگر بایت در محل مورد اشاره اشاره‌گر غیرصفر بود، به جای بردن شمارنده برنامه به جلو به دستور بعدی، به دستور قبل از [ متناظر می‌پرد.معادل این دستورها تو زبان برنامه نویسی C : (ptr از نوع unsigned char* هست)// Left To Right
(شروع برنامه)
char array[infinitely large size] = {0};char *ptr=array;
&gt;
++ptr;
&lt;
--ptr;
+
++*ptr;
-
--*ptr;
.
putchar(*ptr);
,
*ptr=getchar();
[
while (*ptr){
]
}نمونه ساده کامپایلر BF که به زبان C نوشته شده :#include &lt;stdio.h&gt;
#include &lt;stdlib.h&gt;

#define MAX_MEMORY 30000
void brainfuck(const char *code, const char *input) {
  unsigned char *pcd,*dp,*inp,cn;
  dp=malloc(MAX_MEMORY);
  memset(dp, 0,MAX_MEMORY*sizeof(dp[0]));
  inp=input;
  pcd=code;
  for(pcd;pcd&lt;(code+strlen(code));++pcd){
    if(*pcd==&#039;&gt;&#039;)++dp;
    if(*pcd==&#039;&lt;&#039;)--dp;
    if(*pcd==&#039;+&#039;)++*dp;
    if(*pcd==&#039;-&#039;)--*dp;
    if((*pcd==&#039;,&#039;)&amp;&amp;(inp&lt;=input+strlen(input))){*dp=*inp;++inp;}
    if(*pcd==&#039;.&#039;){putchar(*dp);}
    if(*pcd==&#039;]&#039;)
    {
      cn=0;
      if(*dp!=0)
      for(pcd;pcd&gt;=code;--pcd)
      {
        if(*pcd==&#039;]&#039;)cn--;
        if(*pcd==&#039;[&#039;)cn++;
        if(cn==0)break;
      }
    }
    if(*pcd==&#039;[&#039;)
    {
      cn=0;
      if(*dp==0)
      for(pcd;pcd&lt;(code+strlen(code));++pcd)
      {
        if(*pcd==&#039;[&#039;)cn--;
        if(*pcd==&#039;]&#039;)cn++;
        if(cn==0)break;
      }
    }
  }
}

char program[MAX_MEMORY];

int main(int argc,char **argv)
{
  FILE *file;
  if(argc&gt;1){
    int i=0;
    file = fopen&#40;argv[1],&amp;quotr&amp;quot&#41;;
    while ((*(i+program)=fgetc(file))&amp;&amp;(i&lt;MAX_MEMORY)) ++i;
    brainfuck(program,(argc&gt;2)?argv[2]:&amp;quot&amp;quot);
  }
}اگه به این زبان علاقه مند شدید میتونید از کامپایلر آنلاین rextester استفاده کنید.این کد هم اجرا کنید خروجی رو ببینید لذت ببرید :// Left To Right
+++++-++++[&gt;+++++++++&gt;&gt;&lt;++++-+++++++&gt;++++++++&lt;&lt;&lt;-]&gt;+.&gt;++.&gt;+.&lt;----.درآخر بگم که اصطلاح زبان برنامه نویسی شیطان رو از خودم درنیوردم و واقعا اینو بهش نسبت میدن D:اگه تجربه ای با این زبان دارید حتما توی کامنت ها بگید ;) یا اگه فکر میکنید چیزی رو جا انداختم بگید تا اضافه کنم.- جمعه ۷ مرداد ۱۴۰۱ -- زمان داره مثل بنز میره جلو، کاش میشد نگهش داشت --Join My Network-the-pesar.gituhb.io</description>
                <category>پسر</category>
                <author>پسر</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jul 2022 16:14:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان Lang شدن Go</title>
                <link>https://virgool.io/@pesar/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-lang-%D8%B4%D8%AF%D9%86-go-c1glwu273l1o</link>
                <description>یه عکس که Lang روی Go نشسته یروزی Python توی خونه نشسته بود که یهو Go زنگ میزنه میگه :‌ &quot;داداش دویست تومن داری دستی بدی؟ Lang ام&quot;. Python که کلا آدم خسیسی بود یه نگاه به حسابش انداخت دید یه چند تومنی داره ولی دلش نیومد به Go قرض بده ; به دروغ گفت که : &quot;داداش بمولا دیروز داشتم Version آپدیت میکردم هیچی برام نمونده، به ابلفض خودت میدونی اگه داشتم میدادم?&quot;. Go که میدونست Python خسیس تشریف داره و واسش دروغ تفت میده بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد و گفت :‌ &quot;کی Ram تو این رفاقت، اینهمه سال داشتم مار تو آستینم پرورش میدادم?&quot;. یهو یاد دوست دختر سابقش JS افتاد که خیلی وضعیت مالی خوبی داشت. پس رفت توی Whatsapp که شمارشو پیدا کنه ولی دید همه چت ها رو بعد از جدایی پاک کرده...بلاخره بعد از نیم ساعت گشتن لای اسکرین شات هایی که از صفحه چت گرفته بود شمارشو پیدا کرد. زنگ زد بهش، چند تا بوق خورد برداشت:‌ &quot;الو چطوری ببین من یخورده دست و بالم تنگ شده بدجوری Lang ام میشه یه چهارصد دستی بدی؟?&quot; JS با یه لحن خیلی تند گفت : &quot; من از این پولای مفت ندارم دیگه بهت بدم دیگه ام به من زنگ نزن من با Flutter رل زدم الانم داریم Dart بازی میکنیم مزاحم نشو?&quot; Go اشک چشماش رو گرفت از خیانت Js گفت : &quot; پس همه داستان سر Flutter بود از اولشم میدونستم، حالا ببین چیکارت میکنم?&quot; تلفن رو قطع کرد و تصمیم به انتقام گرفت ; سریع رفت توی پوشه &quot;نصیحت های امام به جوانان&quot; که ۱۲۰ گیگ حجم داشت?... و شروع کرد به گشتن دنبال Node های JS ?...بعدم چند تا Node نابی از JS گیر اورد و همشونو توی اینستاگرام پخش کرد.بعد Go یاد رفیق صمیمی و نزدیکش C افتاد. با خودش گفت:‌ &quot;من چرا از همون اول به C زنگ نزده بودم؟&quot; شماره C رو که با دوتا ایموجی &quot;?️‍??&quot; ذخیره کرده بود گرفت و اولش یخورده احوال پرسی کرد ; قبل اینکه چیزی بگه راجب پول یهو C گفت: &quot;حاجی این عکس مکسا چیه از JS پست کردی؟ ?&quot; Go گفت : &quot; دهنت سرویس مگه تو نمیگفتی به جنس مخالف تمایل نداری؟ &quot; این Go قصه ما که آدم دهن لقی بود هرچی با JS شب جمعه خاطره داشت برای C رو کرد. در حدی که C شدیدا Rust کرد و تبدیل شد به ++C ?? بعد یه ربع مکالمه Go گفت : &quot;سوتون یه دویست سیصد نداری به ما قرض بدی از Langیی دربیایم؟&quot; این C که واقعا وضعیت مالی خوبی نداشت با ناراحتی گفت : &quot; ندارم سلطان، من خودم میخواستم زنگ بزنم به TS پول بگیرم که Node های آبجیشو پخش زدی خرابش کردی...حالا از TS چیزی نداری؟&quot; Go که دیگه واقعا کلافه شده بود یه هوففف کشید و گفت : &quot;ولمون کن تو بازم رو زمین و زمان Rust کردی نخواستم خدافس&quot;ولی Go ناامید نشد، به Ruby و Php زنگ زد اما چون Python بهشون گفته بود که Go جدیدا Lang شده اونام برنداشتن... خیلی غمگین شد، نه؟...با Kotlin و Java هم میونه خوبی نداشت... با خودش گفت :‌ &quot; درسته که Lang ام ولی تونستم آدمای دورم رو بشناسم :))) &quot;پ.ن: این اولین پست من توی ویرگول بود. اما متاسفانه به دلیل اشتباه مدیریت حذف شد.۱۴۰۰/12/24 چهارشنبه سوریhttps://the-pesar.github.io</description>
                <category>پسر</category>
                <author>پسر</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jul 2022 11:42:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کامل Bun - سه برار سریع تر از NodeJS</title>
                <link>https://virgool.io/CodeLovers/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-bun-%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%B9-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-nodejs-msg6yxl1qcxr</link>
                <description>Bun - Fast JavaScript Runtime پی نوشت: الان که این متن رو دارم مینویسم تقریبا ۲ روز از انتشار نسخه آزمایشی Bun میگذره. بعد از ساعات اولیه انتشار، خیلی سریع شروع به ترند شدن کرده و بخاطر سرعت و پرفورمنس عجیبی که داره خیلی تو کامیونیتی برنامه نویسای جاواسکریپت معروف/محبوب شده!معرفی Bun خیلی کوتاه و مختصربان (Bun) یه Runtime مدرن برای زبان جاواسکریپت محسوب میشه که سرعت و پرفورمنس خیلی بیشتری نسبت به NodeJS و Deno داره و ادعا میکنه ۳ برابر از اونها سریع تره! با زبان سطح پایین Ziglang نوشته شده و مدیریت حافظه توی سطح پایین رو به خوبی انجام داده. همچنین برخلاف نود و دینو بجای V8 از engine قدرتمند JavaScriptCore (JSC) استفاده میکنه که کمپانی بزرگ Apple اون رو توسعه میده. تقریبا برعکس Deno توی این Runtime میشه پکیج های NPM رو نصب و استفاده کنیم. یه قابلیت عجیب دیگه ای ام داره که امکان اجرای ماژول های native نود مثل fs یا path رو به ما میده و از TypeScript و JSX هم built-in پشتیبانی میکنه ( یه Transpiler داخلی خیلی قدرتمند داره‌ ). و یه Bundler قوی و سریع ام داره که توی ادامه بیشتر با این تکنولوژی نوظهور آشنا میشیم. ( این تیکه واسه تنبلا بود... )بررسی عملکرد عمیق Bunاین Runtime سریع و قدرتمند روی ۳ اصل مهم و اساسی تمرکز کرده:ابعاد جدیدی از پرفورمنس و سرعت بالاتر به کمک موتور JavaScriptCoreتوسعه ابزار های قدرتمند مثل Transpiler و Bundler ها و پکیج منیجرسرعت بخشیدن به فرایند توسعهبرای ساخت NodeJS از زبان ++C و برای Deno از زبان Rust استفاده شده ولی Bun با تفاوت خیلی زیادی از زبان سطح پایین و قدرتمند Ziglang که رقیب مهم C به حساب میاد کمک گرفته. توی این زبان مدیریت حافظه به صورت دستی انجام میشه، جالبه بدونید که از سال ۲۰۱۶ درحال توسعه ست و هنوز ورژن پایداری از این زبان منتشر نشده، اما توی دنیای برنامه نویسی ازش استفاده میشه و کامیونیتی خوبی داره. موتور یا Engine این Runtime برخلاف نود و دینو V8 نیست! و از JSC یا JavaScriptCore استفاده کردن که نسبت به V8 عملکرد بهتری داره، کمپانی Apple توسعه اش میده و همچنین Engine مرورگر Saffari ام هست! به گفته سازنده Bun اکثر قسمت ها از صفر نوشته شده و مستقیما بدون هیچ پکیج خارجی میتونیم فایل های ts و jsx رو اجرا کنیم و سرعت خیلی بالایی رو توی فرایند توسعه ببینیم. آقای Jarred Sumner توسعه دهنده اصلی Bun توی توییتر اعلام کرده که پکیج منیجر این Runtime برای نصب Next.js نسبت به npm حدود ۴۰ برابر سریع تر کار میکنه و نسبت به yarn هم ۲۰ برابر سرعت بیشتری داره!  توی ۱ ثانیه میتونه یک میلیون خط جاواسکریپت رو bundler داخلی خودش باندل کنه. ( لینک توییت ) تعدادی از ویژگی های مهم این Runtime :سرعت و پرفورمنس خیلی بالا - ۳ برابر سریع تر از NodeJS و Denoپکیج منیجر قدرتمند و پرسرعت بصورت built-in و امکان دانلود و استفاده از پکیج های npm قابلیت اجرایی ماژول های native نود مثل fs و os توسط Runtimeدارای Transpiler قدرتمند برای TypeScript و JSX بصورت built-inدارای تابع های قدرتمند و سریع سیستمیدسترسی به متغیر های .env بدون پکیج خارجی مثل dotenvدارای SQLite Client قدرتمند و ۳ برابر سریع تر نسبت به Deno و NodeJS بصورت built-inدارای Bundler قدرتمند بصورت built-in و حذف سرطانی به نام Webpackدارای قابلیت هایی مثل Fetch و WebSocket و ReadableStream بصورت built-inمقایسه پرفورمنس Bun رو Linux و macOS جالب تر از همه اینه که روی سیستم عامل macOS نسبت به Linux بهتر کار میکنه![ فک میکنم بخاطر JavaScriptCore باشه، چون خود Apple توسعه داده با macOS سازگاری بهتری داره ]اجرای عملیات cat سریع تر از linux حتی توی داکیومنت ادعا کرده که با Bun میشه عملیات cat رو ۲ برابر سریع تر از دستور cat لینوکس انجام داد!و همینطور جا داره بگم که توی تصویر بالا ماژول path از NodeJS ایمپورت شده و براحتی توی Bun اجرا میشه.آقای Jarred Sumner میگه که سرعت بالای Bun رو مدیون وقت زیادی که روی پروفایلینگ، بنچمارکینگ و بهینه سازی که گذاشتم بدونید. عوامل زیاد دیگه ای هم توی این پرفورمنس تاثیر داشن اما مهم ترین اون ها مدیریت دستی حافظه و hidden control flow توسط زبان Ziglang بوده.ما توی بنچمارک های زیر خیلی راحت میتونیم سرعت و پرفورمنس بالای Bun رو درک کنیم.۱. بنچمارک ساخت پروژه Reactمقایسه Bun با NPM برای ساخت پروژه React ۲. بنچمارک ساخت پروژه Next.jsمقایسه Bun با NPM برای ساخت پروژه Next۳. مقایسه با Babel توی Transpile کردن کد های Reactمقایسه سرعت Babel و Bun توی transpile کد های react۴. بنچمارک نصب پکیج با npmمقایسه سرعت npm و Bun توی نصب پکیج ها ۵. مقایسه با سرعت وحشتناک Viteمقایسه سرعت vite و Bun توی سرور توسعه نصب و اجرای سلام دنیانصب این Runtime خیلی ساده ست، دستور زیر روی توی ترمینال کپی/پیست کنید:curl https://bun.sh/install | bashصبر کنید تا نصب بشه و بعد دستوراتی که به شما میگه رو بزنید( این مرحله خیلی مهمه! )با دستور زیر هم نصب بودنش رو چک کنید:bun helpیه فایل با نام index.js بسازید و کد های زیر رو بنویسید:const msg = &amp;quotHello World - Bun&amp;quot
console.log(msg);و بعد با دستور bun run index.js میتونید کد ها رو براحتی اجرا کنید و خروجی رو ببینید!برای TypeScript و JSX هم همینقدر فرایند ساده ای دارید:// bun run index.ts
const msg: string = &amp;quotHello World - TS- Bun&amp;quot
console.log(msg);

// bun run index.jsx
const name = &amp;quotJSX - Bun&amp;quot
console.log(&lt;div&gt;{name}&lt;/div&gt;)اگه توی اجرای فایل های JSX به ارور خوردید با دستور bun add react باید react رو نصب کنیدو همچنین برای نصب پکیج از npm دستور ساده زیر رو داریم:bun install lodashو برای حذف پکیجی که نصب کردیم میتونیم از bun remove lodash استفاده کنیم.ساخت http سرور با کمک بان خیلی آسونه، کد های زیر رو توی فایل http.js بنویسید:// http.js
export default {
  port: 3000,
  fetch(request) {
    return new Response(&amp;quotWelcome to Bun!&amp;quot);
  },
};با دستور bun run http.js سرور رو استارت کنید و توی مرورگر آدرس localhost:3000 رو هم بالا بیارید.تبریک میگم، خوش اومدی به بان!نتیجه گیری و نظر شخصیهمونطور که اول متن نوشتم، الان ( ۱۷ تیر ۱۴۰۱‌ ) فقط ۲ روز از انتشار نسخه آزمایشی این Runtime میگذره! کل توییتر و برنامه نویسای جاواسکریپت داره تازه اون رو بررسی میکنه و هنوز این تکنولوژی هیچ کامیونیتی و داکیومنتی کاملی براش درست نشده. بنظرم Bun پتانسیل خیلی بیشتری نسبت به Deno داره ولی هنوز باید صبر کنیم تا نسخه پایدار اون منتشر بشه تا بتونیم بیشتر تحلیل کنیم.ودر آخر بگم حتی اگه بتونه NodeJS رو کنار بزنه باید مسیر خیلی طولانی و زمان زیادی رو طی کنه تا این اتفاق بیوفته پس اصلا ذهنتون رو درگیر این مسئله نکنید :)درضمن این اولین مقاله فارسی درباره Bun محسوب میشه ( پز اینو حتما باید میدادم XD )باهمدیگه میتونیم چیزای زیادی یاد بگیریم منو توی شبکه های اجتماعی دنبال کن!the-pesar.github.io۱۶/۱۷ تیر ۱۴۰۱ - ساعت ۱۴:۴۰</description>
                <category>پسر</category>
                <author>پسر</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jul 2022 15:12:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه روز آفتابی روی پشت بوم خونه مادربزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@pesar/%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D9%85-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-yj6krc3e1n1g</link>
                <description>تصویر از پینترستحدودا ۳ یا ۴ سالمه، زیر گرمای تابستون هیچی نمیتونه جلومو بگیره که توی خونه بمونم. البته بجز برنامه های تلوزیون، اون خوب بلده که منو سرگرم کنه. صبح ها که از خواب پا میشم تا شب که چشمام رو میبندم دنبال تجربه های جدیدم، دنبال درک کردن و فهمیدن، پی حس کردن، با رویا های بزرگِ توی سرم تلاش میکنم این انرژی حجیم و عجیبی که خدا هر روز بهم میده رو خرج کنم. معمولا لباس های شلخته ای میپوشم، برام اهمیت نداره که بقیه راجب من چی فکر میکنن، هرچیزی رو میگم! هر کاری رو میکنم! به نصیحت های اونا گوش نمیکنم، من فقط کاری رو انجام میدم که بهم حال بده درست و غلط واسم مهم نیست. بخاطر محیط زندگیم همیشه لباسم خاکیه، مامانم خیلی بهم گیر میده که تمیز تر باشم ولی آخه مگه چه مشکلی داره که روم خاکی باشه؟ بهم میگه سعی کن یجا بشینی و مثل بقیه بچه های با ادب سر و صدا نکنی! ولی خب بعد یه مدت خودشم اینو میفهمه که من با بقیه فرق دارم و کاری از دستش واسه آدم کردن من بر نمیاد.خونه ی مادربزرگ خیلی بزرگه، بچگیم رو اینجا و تو این محله میگذرونم. از پشت بوم به خونه های دیگه راه داره، پایین یه طویله بزرگه اما حیف که هیچ حیونی نداریم تبدیل و به انباری شده...بگذریم، همینجوری که زندگی خوب و رنگی پیش میره منم یه روز دنبال یه همبازی جدید میگردم. همسایه یه نوه همسن و سال من داره، فک کنم یه چند بار دیدمش، مادربزرگم میگه که برم باهاش بازی کنم تا حوصلم سر نره. معمولا اولش خجالت میکشم ولی بلاخره میاد خونه و خیلی سریع دوستای صمیمی میشیم، بدون هیچ کلکی، توی همون چند دقیقه اول بهمدیگه اعتماد میکنیم، انگار که سال هاست همدیگه رو میشناسیم. توی خونه خودمونو با چیزای خیلی ساده سرگرم میکنیم ولی من دنیای بیرون خونه رو دوست دارم، اون بیرون چیزای بیشتری هست واسه کشف کردن. بهش میگم: &quot;میخوای بریم بالا پشت بوم ؟&quot; اونم با پیشنهادم موافقه، مادربزرگم مخالفه ولی ما کار خودمونو میکنیم. یچیزی میوفته یادم بهش میگم که: &quot;راستی راستی پشت بوم به خونه مادربزرگ توام راه داره اونجا ام میتونیم بریم!&quot; ایول بجنب از نردبون بریم بالا، پشت بوم لبه اش حفاظ نداره ولی دیگه عادت کردیم.اون خیلی پسر خوبیه این چند ساعت اندازه چند روز داره واسم میگذره، خونه مادربزرگشم چیزای زیادی یادگرفتیم و کشف کردیم. من بازی با خاک رو هم دوس دارم بهش میگم میخوای چاله بِکنیم؟ ( خیلی عجیبه نه؟ هرکاری رو امتحان میکنم حتی چاله کندن رو پشت بوم ) یه چوب کوچیک پیدا میکنیم و شروع میکنیم به کندن یه چاله روی یه تیکه از پشت بوم، یه چاله اون میکنه و یه چاله رو من. بعد که تقریبا ۱۰ سانتی متر کندیم و خسته شدیم با خودمون میگیم: &quot;ما که چاله رو کندیم، چرا پر آبش نکنیم؟ &quot; و همینکارم میکنیم، بعد با خاکی که ازش بیرون اوردیم گِل درست میکنیم یسری توپ گِلی درست میکنیم و میزاریم زیر آفتاب گرم خشک بشه. واقعا هیچ هدفی از کاری که میکنیم نداریم! خیلی قشنگه زندگی، همین کارای کوچیکم لذت زیادی دارن، عجیبه! خب الان که توپ های گلی خشک شدن میخوایم چیکارشون کنیم؟ یخورده که فشارشون میدیم سریع دوباره تبدیل به خاک میشن [ وقتی دارم اینا رو مینویسم جزئیات بیشتری به یادم میاد! ] امروز خیلی قشنگه اصلا احساس خستگی نمیکنیم مادربزرگش با شوخی میگه که مراقب باشیم و چاله رو انقدری نکنیم که سقف خونه سوراخ شه. بلاخره یواش یواش هوا به سمت تاریکی میره، این یعنی باید به خونه برگردیم و از همدیگه جدا شیم، حس میکنم به اونم مثل من امروز خیلی خوش گذشته! خیلی راحت میشه فهمید که وقتی بره خونه بعد از خوردن شام سریع میخوابه و دوباره فردا باز میاد که بازی کنیم.برمیگردم خونه، خیلی خستم! مادربزرگم به مامانم میگه که کل روز رو با نوه همسایه بازی کردم، میگه که هرچی بهمون گفت: &quot;بیاید خونه بازی کنید زیر آفتاب نمونید&quot; بهش گوش ندادیم. نمیدونم که فردا دوباره ساعت چند برم باهاش بازی کنم. من یه دوست جدید دارم که قراره باهم خیلی چیزا رو تجربه کنیم و یادبگیریم، ایول. قبل خواب کل روز رو مرور میکنم، تمام مکالمه ها و اتفاقا رو دونه به دونه! با یه حس خیلی خوبی امشب میخوابم.فردا که از خواب بیدار میشم میفهمم دیروز اولین و آخرین باری بوده که میدیدمش.نزدیکای صبح با تصادف توی جاده میمیره، میگن که توی ماشین خواب بوده و مرگ آرومی داشته!روحت شاد رفیق، من هنوزم بعد ۱۴ سال به یادتم!ساعت ۳ شب - ۱۴۰۱/۰۴/۱۶- Join My Network -the-pesar.github.io</description>
                <category>پسر</category>
                <author>پسر</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 03:23:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴۲ کیلومتر و ۱۹۵ متر</title>
                <link>https://virgool.io/@pesar/%DB%B4%DB%B2-%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%DB%B1%DB%B9%DB%B5-%D9%85%D8%AA%D8%B1-aeowd20imzu3</link>
                <description>از کجا شروع شد ؟؟؟تقریبا ۳ سال پیش بود که خیلی خسته و لش توی روز های تاریک زندگیم از مدرسه رسیدم خونه، توی اتاق دراز کشیدم و با گوشی توی تلگرام و اینستاگرام ور میرفتم. کلا تو این سالای اخیر همیشه با زندگی درگیر بودم، اونموقع هم یسری مشکلات اساسی توی زندگیم داشتم، روحم خسته تر از جسمم بود.همینطور که اینستاگرام رو بالا پایین میکردم یهو یه پست از &quot;مهراد هیدن&quot; دیدم که توجهم رو شدیدا به خودش جلب کرد، &quot;مستند 42&quot; بود، این ویدیو کوتاه ۲۵ دقیقه ای ناخودآگاه خیلی روم تاثیر گذاشت.  یه فضای آشنا و جالبی واسم داشت، ازجمله شرایط سخت، ساعت ۵ صبح، تنهایی، تلاش، هدف، مسیر و... و واژه هایی که به زندگیم معنا میدن. این مستند از تمرینات و دلایل مهراد واسه دویدن میگه تا زمانی که ماراتن رو تموم میکنه، از طرفی تو اون بازه زمانی دنبال شروع کردن یه رشته ورزشی بودم. من اینو که کامل نگاه کردم یه انگیزه خیلی غیرعادی و زیادی توی خونم جریان پیدا کرد، واقعا نمیدونم که اونموقع چه معادلاتی توی سرم بالا و پایین شد که یه جرقه ای تو زندگیم خورد و انقد تغییرم داد، شاید بخاطر جملات انگیزشیی بود که مهراد توی ویدیو میگفت، شایدم سردرگم بودم و دنبال یه هدف میگشتم که فقط واسش تلاش کنم، نمیدونم...درآخر بدون اینکه به اون انرژی کم و بدن خستم توجه کنم پاشدم و یه لباس راحت تنم کردم، یه کفش سبز رنگ پوشیدم و رفتم تا برای اولین بار دویدن رو تجربه کنم. حدودا بعد از یه ماه که به سطح خوبی رسیده بودم از دویدن زده و شدم و کلا کنار گذاشتم، چون فکر میکردم سر دیدن اون مستند جوگیر شدم و دویدن خیلی مسخره ست. دلیلشم بخاطر روحیه خرابم بود، انقدری که نسبت به وضعیت یه ماه قبلم خیلی داغون تر بودم. و اینکه خیلی ناشیانه همون اولش هدفم ماراتن بود و من با هدف زدن ماراتن تمرین میکردم، خوشبختانه آگاه شدم چیزی نیست که توی چند ماه با هزینه ی خیلی کم بدست بیاد. یه دلیل دیگه ای ام که واسه کنار گذاشتن داشتم این بود که کمتر کسی میدوید و اکثر قشر دونده ها رو افراد بالای ۳۰ سال تشکیل میدادن (و میدن)...یه چند بار دیگه هم شروع کردم ولی زیر یه هفته باز زده شدم و کنار کشیدم.شاید براتون عجیب باشه ولی حتی سر دویدن هم خیلی مسخره ام کردن اما جزو دلایل کنار گذاشتنم نبود :)الان...گذشت و گذشت تا یخورده عاقل تر شدم، توی زندگی تصمیمات بهتری گرفتم، خودمو جمع و جور تر کردم. تا اینکه یه ماه پیش دوباره دویدن رو شروع کردم، خیلی با اراده و مصمم، اینبار هم توی روز های تیره زندگیم این تصمیم رو گرفتم :) . با این تفاوت که ایندفعه میدونم چجوری بدوم، دویدن رو خوب یادگرفتم میدونم که کی باید انجام بدم کی انجام ندم و کی استراحت کنم...بگذریم، من این متن رو نمینویسم تا از خاطراتم بگم، مینویسم تا از تجربیاتم بگم. دویدن و هدف ماراتن چیزای زیادی بهم یاد داده، و زندگیم رو عوض کرده ازش ساده رد نمیشم، واسم چیز بزرگ و مقدسی محسوب میشه، بریم پایین تر تا بگم همین اول راه چیا ازش یاد گرفتم.تختخوابت رو مرتب کنکتاب &quot;تختخوابت را مرتب کن&quot; با نویسندگی یه افسر نیروی دریایی آمریکا از نظم میگه، البته چیزای دیگه هم میگه ولی مهم ترین قسمتش فصل اولشه که میگه: &quot;اگه میخوای دنیا رو عوض کنی از تختخوابتت شروع کن، اون رو مرتب کن تا اگه هرچقدم روز تباهی داشتی حداقل یه کار خوب رو کامل انجام داده باشی بهت حس غرور بده، تا وقتی همچین کار کوچیکی رو نتونی انجام بدی کار های بزرگ رو هم نمیتونی&quot; برای درک بهتر این ویدیو یک دقیقه ای رو از آپارات ببینید.من تختخوابی ندارم که بخوام مرتب کنم، معمولا رختخوابم رو هم مرتب نمیکنم، ( واسش دلایل کوچیکی دارم ولی قانعم میکنه خخخ ) وقتی که ورزش میکنم و برمیگردم خونه انگار یه کار بزرگی رو کردم، و واقعا کار بزرگی رو انجام دادم چون اگه حتی یه مدت کوتاهی هم ورزش کرده باشید میدونید که ورزش کردن بصورت مداوم کار هرکسی نیست و یه اراده خیلی قوی میخواد. وقتی یه روز دویدن رو انجام میدم خودم رو بیشتر باور میکنم، به خودم افتخار میکنم که یه روز به ماراتن نزدیک تر شدم و سر قولی که به خودم دادم هنوز موندم. در واقع یکاری رو کامل انجام دادم که میتونم یه حس غروری نسبت به خودم داشته باشم.انگیزه از انرژی مهم ترههنوز هم مثل بار اول گاهی از مدرسه که خسته میرسم خونه میتونم برم چند کیلومتر رو راحت بزنم، انگیزه زیادی دارم، واسم اهمیت نداره که چقدر خستم چقد انرژی دارم. انگیزه حتی تن بی جون من رو زنده میکنه، دلیلشم اینه که جواب خوبی برای سوال چرایی این قضیه دارم، انگیزه مثل بنزین من میمونه، بدون اون حتی کوچیک ترین کار ها رو انجام نمیدم و حتما باید بتونم به سوال چرایی جواب بدم وگرنه حتی از خوابمم نمیتونم پاشم.تنها رقیبم خودمهتنها کسی که باهاش واسه ماراتن رقابت میکنم خودمم، قراره ۴۲ کیلومتر و ۱۹۵ متر رو توی ذهنم بدوم، دویدن توی مسافت های طولانی سخته، فک کن مدام ذهنت بهت میگه خسته شدی، بدنت درد میکنه، نفست میگیره، درد زیادی داری، هنوز کلی راه مونده و کلی چرندیات دیگه که باید اونا رو نادیده بگیرم و جلو ذهن خودم وایسم. اصلا کار راحتی نیست، خیلی آستانه صبرم بیشتر شده و به وضوح میتونم تاثیرش رو توی زندگیم ببینم.وقتی دویدن رو تازه شروع کردی و نمیدونی چقدر باید پیش بری و با چه سرعت بدوی خیلی جالبه، آدم مدام دنبال اینه که مقایسه کنه تا بتونه واسه یه چیز واحد مناسبی پیدا کنه، دقیقا دویدن به همین شکله، وقتی که تنها میدوی حتی نمیدونی چقد باید ادامه بدی، مجبوری فقط با ورژن دیروزت رقابت کنی و پیش بری.یه هدفی دارم که واسش زنده بمونمشاید این یکی رو شما زیاد درک نکنید، من خیلی چرایی واسم مهمه، چرا زندم ؟ چرا زندگی میکنم ؟ چرا میدوم یا ورزش میکنم ؟ چرا کار میکنم ؟ چرا چرا و بینهایت چرا که معمولا بهشون مجبورم جواب بدم. یکی از جواب هایی که به سوال &quot;چرا زندم؟&quot; میدم، دوست خوبم ماراتم میباشد.مدیتیشنورزش واسم مثل مدیتیشن میمونه، البته فکر میکنم واسه دیگران هم همینطور باشه. زمانی که ورزش میکنم ذهنم از هرچی فکر و درگیریی خالی میشه، بهتر میتونم فکر کنم واسه همین معمولا بعد ورزش تصمیم های مهمی میگیرم D: معمولا بعد ورزش به مسائل مختلف از دیدگاه کلی تری نگاه میکنم و ذهنم کاملا پاکه.من هنوز به ۲۵ درصد چیزی که از خودم توی دویدن انتظار دارم هم نرسیدم، هنوز کلی مسیر مونده که بدوم، کلی درس مونده که یاد بگیرم، هنوزم ناقصم و قرارم نیست کامل شم. متن بالایی که خوندی بخشی از زندگی من بود، یه تیکه از دلخوشی من توی این وضعیت تخ*می، امیدوارم که قسمت های بعدی این تاپیک رو هم بنویسم، فقط امیدوارم. مرسی که تا آخرش خوندی، شاید این کلمه ها باعث بشن توی زندگی یه نفر دیگه مثل خودم یه جرقه ای بخوره...به امید روز های بهتر -  پسر ۱۴۰۱/۰۲/۱۲( مثل اینکه جدیدا تقویم هم ماراتن رو شروع کرده )instagram.com/pesar.devtwitter.com/pesarismgithub.com/pesarism</description>
                <category>پسر</category>
                <author>پسر</author>
                <pubDate>Mon, 02 May 2022 12:04:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اردک پلاستیکی نمیزاره باگ برات بمونه</title>
                <link>https://virgool.io/@pesar/%D8%B1%D9%81%D8%B9-%D8%A8%D8%A7%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DA%A9-%D9%BE%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%DA%A9%DB%8C-f6qrpknxrxdc</link>
                <description>اردک پلاستیکی درحال شنا و تفکربه احتمال ۵۰٪ این متن رو درحالی میخونی که الان یه باگ توی کدت داری و هر لحظه ممکنه دیوونه بشی یا حتی بزنی مانیتور رو بشکونی، یا ممکنه جزو اون ۳۰٪ برنامه نویسی باشی که فعلا هیچ باگی رو مخش راه نمیره. احتمال اینم هست که جزو ۲۰٪ آخر باشی، کسی که دانش خاصی راجب برنامه نویسی نداره یا تازه داره بهش علاقه مند میشه. بگذریم، قراره یه اردک فقط با گوش دادن به حرف های تو کمک کنه تا کدهات رو دیباگ کنی. شاید یخورده عجیب باشه ولی منطقی ترین راهی محسوب میشه که تا الان برای رفع باگ های برنامه نویسی کشف شده و فقط ۳ تا مرحله داره?.« رفع باگ دو برابر کدنویسی دشوارتر است » - برایان کرنیگان -یه اردک پلاستیکی تهیه کن و روی میز کارت بزار?تمامی کد هایی که نوشتی رو خط به خط با جزئیات کامل به اردک توضیح بده? درآخر به اردک پلاستیکی زردی که به حرف هات گوش میداد بگو که میخوای چه کاری انجام بدی?مطمئنم الان داری پیش خودت میگی که این روش جنبه فان داره و فقط یه شوخی مسخره ست، ولی اشتباه فکر می‌کنی. شاید برات پیش اومده باشه که خواستی از کسی برای دیباگ کدت کمک بگیری و توی لحظه ای که داشتی بهش کد رو توضیح میدادی یهو راه حل به ذهنت برسه و با خودت بگی: &quot; این چرا الان به ذهنم رسید؟‌ &quot; خب این یه قضیه کاملا علمی و روانشناسی هست که من سطح سوادم بهش نمیرسه ولی میدونم که وقتی یچیزی رو «مینویسی» یا «میگی» و از حالت فقط &quot;فکر بودن&quot; خارجش میکنی ذهنت اون رو یجور دیگه با دقت بیشتر پردازش میکنه و کلا ساختارش عوض میشه‌ ( اگه راجب این قسمت شما اطلاعات بیشتری دارید تو کامنت بفرستید اضافه کنم ).این روش توی مشکلات زندگی و اجتماعی هم صدق میکنه، برای همینه که ناخودآگاه دوس داریم کسی رو داشته باشیم که باهاش راجب مشکلاتمون صحبت کنیم و اون فقط گوش بده حتی اگه یه کلمه هم حرفی نزنه.این ایده برای اولین بار از کتاب &quot;برنامه نویس عملگرا&quot; از نویسندگی &quot; اندرو هانت &quot; و &quot;دیوید توماس&quot; الهام گرفته شده و توی سال ۲۰۱۸ سایت StackOverFlow لوگوی اردک پلاستیکی رو پایین سایت گذاشته بود تا برنامه نویس ها مشکلاتشون رو به اون بگن و اون درآخر صدای اردک رو به برنامه نویسا پخش میکرد (شوخی اول آوریل بود).راستی۱: بجای اردک پلاستیکی از اشیای بی جان دیگه هم میشه کمک گرفت، حتی از آدم ها هم میشه کمک گرفت ولی گاهی اوقات ممکنه پروژه ای که کد میزنیم محرمانه باشه و همون شئی بی جان منطقی تر بمونه?.راستی۲: یادمه دوران کارآموزی خیلی این واسم پیش میومد که بالاسریم رو صدا بزنم و وقتی دارم مشکلم رو بهش میگم خودم جواب رو پیدا کنم، اینجوری وقت اون رو هم تلف میکردم. پس این رو حتما به برنامه نویس های کارآموز و تازه کار بفرستید :)))راستی۳: اگه بعد از انجام مرحله آخر جواب مشکل رو پیدا نکردی یعنی اینکه کد ها رو خوب بهش توضیح ندادی و باید دوباره تمامی مراحل رو با دقت طی کنی?.منو توی پلتفرم های دیگه دنبال کن تا باهمدیگه چیزای بیشتری یادبگیریم =)?the-pesar.github.ioبه امید روزهای بهتر... ۱۴۰۱/۰۱/۱۵</description>
                <category>پسر</category>
                <author>پسر</author>
                <pubDate>Mon, 04 Apr 2022 14:28:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع ۱۸ سالگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@pesar/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DB%B1%DB%B8-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-tb9dvbs86ttx</link>
                <description>خب بلاخره رسیدم به اون سنی که همیشه بهش فکر میکردم. قبلا خیلی واسم جالب بود که بدونم توی ۱۸ سالگی قراره کجا باشم، تصور میکردم که قراره بهترین سالای عمرم رو بگذرونم...بگذریم.۱۷ سالگیم...راستش ۱۷ سالگیم یکی از بدترین سالای عمرم بود و تقریبا گند زدم، زیاد دوست ندارم که وارد مسائل خصوصی شم ولی خب امسال ول معطل بودم. نه اینکه تلاش نکرده باشما نه، ولی امسال خیلی بدشناس بودم و بدبیاری اوردم ( به شانس اعتقاد ندارم، اما خب هیچی امسال جور نبود ) و من تمامی اشتباهاتم رو گردن میگیرم و قبول دارم که تقصیر خودم بوده. ۱۷ سالگیم خیلی زود گذشت درحدی که چشمام رو میبستم باز میکردم ماه به سر میرسید، اول سال ۱۴۰۰ توقع داشتم سال خوبی باشه ولی اشتباه فکر میکردم...امسال خیلی بد پسرفت کردم با اینکه درس زیادی یادنگرفتم اما بنظرم از یه لحاظ واسم خوب بود. تونستم بفهمم بعد نوجوونی هر تصمیمی یه تاوان سنگینی داره و دیگه قضیه مثل قبل نیست همچی عوض شده، باید قبل هر کاری کلی فکر کنم. و مهم ترین درسی که یاد گرفتم پول بود، یادم رفته بود که پول چقد ارزش داره توی حرفای انگیزشی چرند غرق شده بودم =) بهرحال خیلی چیزا واسم یادآوری شد و از خواب پریدم و فهمیدم باید سفت بگیرم.این چند ماه رو واقعا صفر صفر بودم... یه سیستم بودم و یه خودم و کلی فکر... خیلی فکر کردم و اتفاقا به نتیجه رسیدم سال جدیدم وقت عمله. راستی اینم بگم که امسال باز رفیقام کمتر شدن دلیلشم ترجیحا نمیگم :)هدفم، ۲۰ سالگیمشما که غریبه نیستید... تصمیم دارم تا ۲۰ سالگی زندگیم رو بسازم، تا دقیقا طوری که میخوام زندگی کنم برسم به چیزی که لیاقتش رو دارم و انقدر زندگیم خوب باشه که هفته ها و ماه های زندگیم سریع نگذره، ایده هایی که توی سرم دارم رو پیاده کنم، جاهایی که دوست دارم برم ( مخصوصا جنوب خخخ )، بهترین سیستمی که دوست دارم رو بخرم، بهترین دوست ها رو داشته باشم، از کاری میکنم لذت ببرم، مستقل باشم ( این از همشون مهم تره ) و درآخر جلو آینه به خودم بگم:‌ &quot;خسته نباشی، ارزششو داشت&quot; خواستم ادامشو راجب اینکه &quot;اگه نشد چی&quot; بنویسم ولی برای این هدفم else نمیزارم و قطعا به هر قیمت و زحمتی خواهم رسید، میدونم که میرسم و یه حس عجیبی الان توم داره اینو میگه.ولی خب نیاز دارم تا ۲۰ سالگی کتابای بیشتری بخونم، مهارت بیشتری داشته باشم، پول بیشتری داشته باشم و خیلی چیزای دیگه که اکثرشون با همون پول حل میشه میره پی کارش. من بیشتر از هر موقعی الان به خدا ایمان دارم، من با ایمان ترین بی دین شهرم :))) و شاید این تنها بودن الانم معنیش اینه که من فقط خودمم و خدام، این اصلا چیز کمی نیست. خلاصه بگذریم، همه تلاشم رو تو دو سال آینده میزارم واسه ۲۰ سالگیم و همین و همین بس.۱۸ سالگی قراره چیکار کنم؟واقعا از این بابت که تولدم دقیقا توی عید افتاده خوشحالم... خب متاسفانه این سال جدید قراره یکم سخت بگذره چون باز دارم از صفر شروع میکنم و از نو میسازم. توقع داشتم ۱۸ سالگیم خیلی خوب باشه ولی خب شرایط یخورده باهام راه نیومد و کاریشم نمیشه کرد، مهم ترین هدفم اینه که یه کار خوب و خفن پیدا کنم، البته اگه مدرسه و دانشگاه بهم سنگ نندازه. قراره که تنها تر از قبل بشم، قوی تر از قبل شم. الان دیگه خوب یادگرفتم چجوری تنها زندگی کنم =)، یادگرفتم یا تنهاییم حال کنم... واقعا حرف زیادی ندارم که بگم چون بالا اکثرشونو گفتم. ۱۸ سالگی سن مهم تریه واسم، دلیلشم نمیدونم پس باید امسال واقعا بترکونم، یه تکونی به خودم بدم. یه هیجان ریز واسه دانشگاهم دارم که زیاد بهش امیدوار نیستم. راستی الان که دارم اینو مینویسم واقعا نت کلافم کرده، یه نت جدیدم باید بخرم مثل اینکه خخخ. یواش یواش دارم به زندگی سالم تری میرسم و امیدوارم این روند توی ۱۸ سالگی ادامه داشته باشه. صبح ها زود بیدار میشم، ورزش میکنم، پادکست گوش میدم، ولی دارم زندگی کردن یادمیگیرم ;)واقعا حرفای زیادی واسه گفتن دارم...اما فقط اونایی که میشه گفت رو مینویسم. خیلی دوس دارم که بتونم توی سن جدید بتونم باز رو هنرم کار کنم و این محدودیت ها رو نداشته باشم :)))))))، چه میشه کرد.سال جدید فقط پول هدفمهالان که فکر میکنم پارسال تولد غمگینی داشتم...خیلی خیلی غمگین...ولش کنخب من تا اینجا پیشنویس میکنم اگه بعدا خواستم چیزی اضافه کنم.خب الان دو روز مونده تا تولدم، توی همین چند روز ۲ تا اتفاق مهم افتاد; اول اینکه دلیل پسرفتمو پیدا کردم، دوم اینکه هنرم رو کنار گذاشتم[چه سخت]....حرف دیگه ای ندارم بگم ولی تولد سال بعدم قطعا جای بهتری ام از اینجا به بعد رو شب تولدم مینویسم ۱/۴ خخخ ( تا اینجا قبل تولدم بود )خب خب من الان یخورده خوشحالم...امروز و روز قبل خیلی روز خاصی بود واسم و یخورده بیدار تر شدم...الان دیگه تکلیفم با خودم مشخصه کاملا میدونم امسال باید چیکار کنم =) ( بلاتکلیفی بدترین حس میباشد )باید قدرداشته هامو بدونم...پایان نوجوونیم، غروب بچگیم با کلی تجربه و لحظات خوب و بد کلی روز سرد و گرمشروع جوونیم، طلوع زندگی اصلیم با کلی شوق و هیجان روی نقطه صفربلاخره دستگرمی تموم شد...باورم نمیشه که واقعا ۱۸ سال من زندگی کردم :)))تولد ۱۸ سالگیم مبارک...۱۴۰۱/۰۱/۰۴</description>
                <category>پسر</category>
                <author>پسر</author>
                <pubDate>Thu, 24 Mar 2022 23:12:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساخت پکیج برای NodeJs و انتشار روی Npm</title>
                <link>https://virgool.io/@pesar/%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%DA%A9%DB%8C%D8%AC-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-nodejs-%D8%B1%D9%88%DB%8C-npm-lqsr3sgnxqbt</link>
                <description>مرحله ۱ - ساخت اکانت npmاول از همه باید NodeJs رو نصب کنید و با نصبش npm هم نصب میشه. بعد وارد سایت npmjs.com بشید و یه حساب کاربری برای خودتون ایجاد کنید، چون مراحل پیچیده ای نداره این مرحله رو توضیح نمیدم.راستی این مراحل رو تمامی سیستم عامل ها مشترک میباشدمرحله ۲ - لاگین روی npm cliبعد از اینکه یه حساب کاربری روی سایت npm ایجاد کردید، روی ترمنیال دستور زیر رو بزنید و مراحل لاگین رو براحتی و آسانی تمام طی کنید : npm loginبرای اینکه عکس ها رو واضح ببینید روی اون ها کلیک کنید !مراحل npm login و لاگین موفقمرحله ۳ - ساخت پکیجبعد از لاگین روی npm میرسیم به مرحله ساخت پکیج، اول یه دایرکتوری(پوشه) جدا میسازیم و داخل اون دستور زیر رو برای initialize کردن پکیج میزنیم :npm initو بعد اطلاعات پکیج رو وارد میکنیم‌ ( بعدا هم براحتی میتونید عوض کنید ) :package name: (name) اسم-پکیج
version: (1.0.0) نسخه-پکیج
description: توضیحات-پکیج
entry point: (index.js) مسیر فایل جاواسکریپت که بعدا میسازیم
test command: خالی بزارید
git repository: لینک مخزن گیت
keywords: خالی بزارید
author: اسم سازنده پیکیج
license: (ISC) لایسنس پکیج
Is this OK? (yes) yesمرحل npm init بصورت موفقیت آمیزبعد از اینکه npm init رو انجام دادیم، فایل پروژه خودمون رو تو مسیری که وارد کردیم ( پیشفرض index.js‌ ) میسازیم و پکیج خودمون رو توسعه میدیم. من برای تست یه تابع به نام sum ایجاد میکنم که عملیات جمع رو انجام میده و اون رو از طریق module.exports اکسپورت میگیرم به اصطلاح تا بشه توی فایل های دیگه import کنیم و بهش دسترسی داشته باشیم:مرحله ۴ - انتشار پکیج روی npmبعد از اینکه تمامی مراحل قبل رو انجام دادیم، باید با دستور زیر پکیجی که ساختیم رو روی npm منتشر کنیم:npm publishنتیحه موفقیت آمیز npm publishاگه توی این مرحله بهتون ارور داد احتمالا اینکه اسم پکیج شما توی npm موجود هست و باید یه اسم دیگه ای انتخاب کنید. یا اینکه لاگین رو به درستی انجام ندادید و یا نسخه پکیج شما مشکل داره و...بعد از اینکه پکیج شما منتشر شد، اسم پکیج رو انتهای لینک زیر وارد کنید و لینک رو توی مرورگر بزنید :1https://npmjs.com/package/اسم-پکیجپکیجی که من با شما ساختم و منتشر کردم ( تاریخ امروز به میلادی )اگه انتشار پکیج موفقیت آمیز بوده باشه پکیج خودتون رو مثل تصویر بالا پیدا میکنیدبرای آپدیت پکیج هم میتونید از npm publish استفاده کنید و هر بار باید ورژن پکیج رو از فایل package.json تغییر بدید. برای نوشتن توضیحات و راهنما برای پکیج هم میتونید یه فایل readme.md بسازید و به زبان markdown یسری چیزا بنویسید که به کار بقیه بیاد و بتونن استفاده کنن ( این راهنما تاثیر خیلی زیادی رو استفاده پکیج شما توسط دیگران داره )راستی برای یادگیری بیشتر هم میتونید پکیج pscanner رو که خودم ساختم رو برید ببینید تا مثل اون پکیج خودتون رو استاندارد تر و بهتر کنید.- موفق باشی ستون -1400/12/25the-pesar.github.io</description>
                <category>پسر</category>
                <author>پسر</author>
                <pubDate>Wed, 16 Mar 2022 16:11:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>