<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پسرک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pesarack</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 07:51:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3567/avatar/UR4rO9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پسرک</title>
            <link>https://virgool.io/@pesarack</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بال‌ها، ماهی‌ها، دروغ‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarack/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%D9%87%D8%A7-hpxgmqnmxxcz</link>
                <description>قلبم را که خنجر بزنیخشم فواره می‌کندقلبم را خنجر می‌زنندهر روزو خشم فواره می‌کندراه می‌رومنسیمی از دروغ صورتم را می‌نوازدو شش‌هایم از دروغ پر می‌شوندزیر پاهایم رودی از دروغ جاری‌ستراه می‌رومراه می‌رومدر دریای دروغ شنا می‌کنمشنا می‌کنمشنا می‌کنمو بعد، در اقیانوس دروغ غرق می‌شومماهی‌های خاکستری به جنازه‌ام خیره می‌شوندسر برمی‌گردانندو با آب‌شش‌های پر از دروغاز کنارم می‌گذرند..من نمی‌خواهم روی آب بمیرمبال‌های مرا پس بدهیدهرچند هیچ‌گاه آن‌ها را حس نکرده‌امتنها ردی از بال‌ها بر شانه‌هایم ماندهردی از بال‌ها و صدای قیچیِ روی شانه‌هادر روزی که به دنیا آمدم.</description>
                <category>پسرک</category>
                <author>پسرک</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2020 01:09:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ها، ویروس‌ها، دخترها</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarack/%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%87%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7-x8getjimvmrp</link>
                <description>من اسفند را دوست ندارم. چون اسفند شلوغ است و من شلوغی را دوست ندارم. چون آد‌م‌ها در اسفند دوست دارند زودتر کارهایشان را تمام کنند و فکر می‌کنند که آخرِ سال دنیا به پایان می‌رسد. در حالی که ما می‌دانیم دنیا اگر می‌خواست به پایان برسد، همان روزی که دایناسورها و شهاب‌سنگ‌ها دعوایشان شد به پایان می‌رسید. و همچنین می‌دانیم که دنیا خیلی بی‌شرف‌تر از آن است که این‌قدر محترمانه و محجوبانه به پایان برسد. بگذریم. اسفند پارسال شلوغ نبود اما ترسناک بود.حقیقتش من فکر می‌کردم که می‌میریم. هنوز هم فکر می‌کنم که می‌میریم، اما خیلی کمتر از اسفند. در اسفند مطمئن بودم که می‌میریم و خوب، اصلا دوست ندارم قبل از دیدن بزرگ شدن رستا بمیرم. کابینت‌ها را پر از عدس و لوبیا و کنسرو و ماکارونی و سویا کرده بودم. کلی دارو. کلی آب معدنی. کلی برنج. کلی کوفت. کلی زهرمار. یک شب سا گفت بیا از این فرصت استفاده کنیم و برنامه خواب رستا را درست کنیم. گفتم بله. به جای تکان دادن روی پا، تشک انداختیم و با موبایل برایش قصه گذاشتیم و خواباندیمش. البته نه به همین راحتی، در واقع به سختی. اولش نمی‌دانست برنامه‌ی خواب عوض شده. نمی‌دانست که الان خوابیدن «اینجوری» شده. ولی بالاخره می‌خوابید. شب بعدش هم بهتر خوابید. و شب بعدتر باز هم راحت‌تر و بهتر. آخرش یک شب که سا آن طرفش خوابیده بود و من این‌ طرف، چند تا قصه‌ی پشت سر هم شنید و تکانی خورد و غرغری کرد و خوابید. چند دقیقه‌ی بعد از خوابش،دستهای سا را گرفته بودم و در سکوت کامل اتاق، زل زده به سقف داشتم به این فکر می‌کردم که حالا اگه طوری شد که مردیم، یا بدتر از آن، فقط من مردم، باز هم چیز مهمی نیست. فکر کردم که - گرچه خیلی کلیشه‌ای هم هست ولی - اگر تمام زندگیم همین نیم ساعت با قصه خواباندن رستا هم بوده باشد خوب است. فکر کردم که «خوب، سهم من هم از زندگی همین بوده و خیلی هم ممنون.» و فکر کردم که اوکی، مُردیم هم مُردیم دیگر. چه‌کار می‌شد کرد که نکردیم. </description>
                <category>پسرک</category>
                <author>پسرک</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2020 02:24:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب‌ها، پرنده‌ها، دخترها</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarack/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7-rqio7w1mgxyk</link>
                <description>پریشب خواب تو را دیدم عزیزم. تو هنوز حتی یک آدمیزاد کامل هم نیستی، سر و تهت نهایتا اندازه دو تا توپ تنیس است. ولی به هرحال، من خوابت را دیدم. توی خوابم نی‌نی نبودی، پرنده بودی. پرنده‌ای که من فراموش کرده بودم بهش آب بدهم. پرنده تشنه‌ای که لیاقتِ داشتنش را نداشتم. بفرما، هنوز نیامده عذاب وجدانت را گرفته‌ام.اینکه توی یک آدمی که دوستش داری یک آدم دیگری که او را هم دوست داری دارد درست می‌شود خیلی عجیب است. عجیب‌تر اینکه به عنوان یک «دوست دارنده»ی ازلی و ابدی تا حالا هرگز دوست داشتنی شبیه به دوست داشتنِ تو را تجربه نکرده‌ام و از این بابت هیجان زده و مضطربم.داریم اتاقت را آماده می‌کنیم. مثل وقتی که مهمان عزیزی قرار است در یک روز مشخص در خانه را بزند. عزیزم. قشنگم. کوچولوی من. پکِ دوتایی توپ تنیس من. بیا دیگر. پس کی می‌آیی؟</description>
                <category>پسرک</category>
                <author>پسرک</author>
                <pubDate>Sun, 20 May 2018 01:38:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوه‌ها، ابرها، مادرها</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarack/%DA%A9%D9%88%D9%87%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%87%D8%A7-v9oezybjw7by</link>
                <description>پریروز بارانِ خیلی دلی می‌بارید. وسط کار به منظره‌ی بیرون پنجره خیره شده بودم و داشتم فکر می‌کردم که در زندگی‌ام چه کار خوبی کرده‌ام که پاداشش این شده که چنین صحنه‌ای را روبروی صندلی کارم داشته باشم. همین‌طور که انگشتم توی دهان بیمار بالا و‌پایین می‌رفت، مسخ قطره‌های ریز باران و ابرهای سیاه و سرحال توی آسمان شده بودم. (نکته‌ی مهم: هیچ‌جای سوگند بقراط ننوشته که موقع فایل کردنِ دندان بیمار نمی‌شود مسخ ابرهای سیاه سرحال شد). بعد به کوههای سرسبز روبروی مطب نگاه کرده و به این فکر کردم که پنج سال است که روی این صندلی نشسته‌ام و روزی حداقل سی بار به این کوهها خیره شده‌ام، بدون اینکه یک‌بار تا بالای بالای آنها بروم و ببینم که چه خبر است. البته دروغ چرا، یک بار بین شیفت صبح و عصرم سوار ماشین شدم و تا وسطهایش رفتم، بعد دیدم که اگر بیشتر برانم دیر می‌شود و مریض اولم معطل می‌شود و این را دیگر همه‌ی مردم جهان می‌دانند که در دنیا چیزی بدتر از دیر شروع کردن مریض اول نیست. چون این دیر شدن، به صورت دومینویی از تاخیرهای ناراحت‌کننده عمل می‌کند و تمام برنامه آن شیفت را به هم می‌ریزد و هی باید از آقای عباس‌نژاد و خانم اسلام‌دوست و شوهر خانم حسینی و پسر آقای احمدی عذرخواهی کنی که کارشان را با نیم ساعت تاخیر شروع کرده‌ای و دومین چیزِ بد در دنیا این است که مجبور باشی «هی» عذرخواهی کنی.بعد به این فکر کردم که سال هفتاد و نه مادرم هفتصدهزار تومان از پس‌انداز حقوق کارمندی‌اش را داد که برای من و برادرم کامپیوتر بخرد تا ما با آن فیفا نود و هشت و کماندوز بازی کنیم و کنسرت ابی و کلیپ تارکان تماشا کنیم. بعد، از آن‌جایی که دیگر یک آدم‌بزرگ کامل شده‌ام و طبق تعریف نویسنده شازده کوچولو آدم بزرگها فقط عدد و رقم را می‌فهمند از خودم پرسیدم هفتصدهزار تومان یعنی چقدر؟ اگر بخواهیم قیمت سکه را مبنا بگیریم هفتصدهزار تومان در سال هفتاد و نه به معنی چهارده تا سکه بهار آزادی (البته نه به نیت چهارده معصوم) بود. به پول الان می‌شود بیست و پنج میلیون تومان. برای دو تا پسر دوازده و شانزده ساله‌. برای خوشحال کردن ما. بعد به این فکر کردم که آن زمان در مدرسه‌ی ما فقط بچه‌ پولدارها کامپیوتر داشتند و ما.بعد به این فکر کردم که تو لابد مثل این منظره‌ی روبروی من  هستی مادر جان. لطف بی‌منت. پاداش کار خوبی که معلوم نیست کِی و کجا انجام داده‌ام.بعد دمبِ گوتاها را سوزاندم و دندان را پانسمان کردم و آمدم روی بالکن. با یک نفس عمیق تمام قطره‌های باران، تمام ابرهای سرحال و تمام مهربانی تو را کشیدم توی ریه‌هایم.</description>
                <category>پسرک</category>
                <author>پسرک</author>
                <pubDate>Wed, 25 Apr 2018 23:27:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوزده اسفند نود و شش</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarack/%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D8%B4-i0kji4tngoqg</link>
                <description>پیگیری‌هایم نتیجه داد و بالاخره بیمه دانا پولهایمان را ریخت. تمام بدهی‌ها را پرداخت کردیم، قسط را به روز کردیم، حقوق‌ها و اجاره‌ها و بیمه ماشین و کوفت و زهرمار را هم اوکی کردیم و شدیم مثل نوزادی که کون‌برهنه به دنیا آمده و هیچ دینی به گردن هیچ‌کس ندارد‌. چون سا باردار است و از ماشین‌سواری حالش بد می‌شود به جای اینکه ما به نارنج‌شهر برویم  پدر و مادر به ولفنشتاین آمدند. مادر کتاب ترجمه کرده و دنبال انتشار آن است. پدر برای همه غصه می‌خورد. راننده تاکسی‌ها، کارگرها، معلم‌ها، دستفروشها، مغازه دارها، کارمندها، گنجشکها، پرتقالها، قطره‌های باران. پدر مهربان است، درست مثل سا. مادر مهربان است اما مهربانِ با گارد. درست مثل من. پدر از همه عذر می‌خواهد. از راننده‌تاکسی، از آجیل‌فروش، از مردی که در خیابان ناخواسته به او برخورد کرده.سا برای مهاجرت به دانمارک راضی‌تر شده. به مادرش گفته تو و بابا تمام عمرتان را برای ما صرف کردید و حالا من باید تمام عمرم را صرف این بچه کنم و این بچه آینده‌ای در این مملکت ندارد.سا و مامان و بابا فیلم تماشا می‌کنند. این یکی از هزاران خوشبختی بزرگ زندگی من است. وقتی چهار نفری فیلم می‌بینیم احساس می‌کنم مامان و بابا دختر دارند.سا تمام مدت حالت تهوع دارد. به من می‌گوید کاهو بیار، می‌آورم. می‌گوید غذا بپز، می‌پزم. می‌گوید قرص بیار، می‌آورم. خیلی زود در نقش جدیدم فرو رفتم. از خودم خوشم می‌آید و همزمان می‌ترسم.</description>
                <category>پسرک</category>
                <author>پسرک</author>
                <pubDate>Sun, 11 Mar 2018 01:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیزده اسفند نود و شش: ترافیک، تاخیر، مطبهای شلوغ، اسکواش، تهوع.</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarack/%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D8%B4-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%BA-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%A7%D8%B4-%D8%AA%D9%87%D9%88%D8%B9-ardmimibfquf</link>
                <description>امروز صبح تا ظهر با سا مطب پایین بودیم. اما چه صبحی که عملا از یازده و ربع شروع شد. اولش تهوع شدید داشت که باعث شد دیر راه بیافتیم، بعد هم ترافیک شدید که کلی عقبمان انداخت. رسیدیم به مطب و من شروع کردم به عذرخواهی، از اولین مولکول پادری مطب عذرخواهی کردم، بعد از ترکهای دیوار، بعد از تلویزیون ۴۳ اینچ دوو و بعد از مریضها، از تک‌تک سلولهای تک تک مریضها. انقدر عذرخواهی کردم که از نظام پزشکی کل اسکاندیناوی و حومه زنگ زدند و گفتند «دکتر جان، مرسی ولی دیگه بسه».بعد کارمان تمام شد و راه افتادیم به سمت ولفنشتاین. وسط راه سا باز تهوع داشت و زدیم کنار که هوا بخورد. هوا قشنگ بهاری شده بود و چمن‌ها، سبزه ها، درختها و کلزاها همه سبز شده بودند. البته کلزا سبز نیست، زرد است ولی به هرحال. چند تا قورباغه‌ی کوچک توی یک گودال جمع شده بودند و سا یک شاخه را به سمت یکی از آنها پرت کرد که تکان بخورد و آن غورباقه‌ی کوچک واقعا تکان خورد. دیشب کلی با سا حرف زدم در مورد مهاجرت. بعد گفت دستم درد گرفت. هر وقت به هر دلیل شناخته شده یا ناشناخته‌ای استرسی شود دستش درد می‌گیرد و من دیوانه می‌شوم. صبح هم که با حال بد از خواب بلند شد عذاب وجدان داشتم که نکند به خاطر حرفهای به زعم او ناخوشایندم حالش بد شده باشد. نمی‌دانم. ساعت چهار رفتم مطب. خانم ع یک ترمیم و یک امتحان روکش داشت. گفت آقای دکتر امروز تولدم است و لطفا بی‌حسی را یواشتر بزن. گفتم من که همیشه یواش می‌زنم اما خوب، واقعا یواش‌تر زدم. مریضها که تمام شد خواستم از مطب برم بیرون که یک گوساله ماشینش را جلوی در پارکینگ ساختمان پزشکان پارک کرده و رفته بود. با بدبختی رفتم بیرون و به اسکواش رسیدم. در سالن اسکواش مثل اسب جنگی دویدم و  از زیر گردن تا مغز کون پاره شدم، وقتی برگشتم سا باز هم حالش خوب نبود و واقعا این آفرینش انسان و تفاوتهای جسمی زن و مرد چرا انقدر ناجوانمردانه است؟ نر و ماده سکس می‌کنند، هر دو کم و بیش لذتشان را می‌برند که نوش جانشان. بعد مرد می‌رود پی کارش و زن باید نه ماه تمام نکبت بکشد و نکبت بکشد و نکبت بکشد که چه؟ ژنهایشان را به موجود دیگری شبیه به خود انتقال دهند. پی ام اس و پریود هم که در هر صورت خار در چشم و استخوان در گلوی این جنس است. و انسان حقیقتا از فکر کردن کسخل می‌گردد.</description>
                <category>پسرک</category>
                <author>پسرک</author>
                <pubDate>Sun, 04 Mar 2018 23:18:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیم اکبر، تصمیم کبرا.</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarack/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D8%A8%D8%B1%D8%A7-niqw9eecudno</link>
                <description>درست در ساعت ۱:۲۹ روز شنبه ۱۲ اسفند سال ۱۳۹۶ در حالی که روی توالت فرنگیِ سا نشسته بودم و مدتها بود مایع، جامد یا گاز جدیدی برای تخلیه نداشتم دومین تصمیم پرچالش زندگی‌ام را گرفتم. (اولین تصمیم پرچالش این بود که هرگز در ایران پدر نشوم که خوب، سا الان باردارِ یک تمشک دو سه ماهه است) و در این لحظه‌ی مبارک هم تصمیم گرفتم که چند سال آینده‌ی زندگی‌ام را صرف کوشش برای مهاجرت به دانمارک و همچنین تلاش برای قانع کردن سا برای همدل شدن با این تصمیم کنم. و شوربختانه فکر می‌کنم این دومی، یعنی همدل کردن سا پروسه‌ی بسیار پرپیچ وخم‌تری نسبت به مهاجرت داشته باشد. دلایلم برای مهاجرت:دلیل اصلی ترس از آینده‌ی ایران است. آینده‌ای که با عقل الانم صددرصد مطمئنم چیزی خارج از جنگ خارجی یا داخلی، آشوب، قحطی، خشکسالی، گرسنگی، بیکاری، بدبختی، سیه‌روزی و بگایی نخواهد بود. و در چنین آینده‌ای مهم نیست که چقدر درآمد ماهانه داری، چون در هرحال می‌میری؛ زود، تلخ و دردناک هم می‌میری و من نمی‌خواهم زود بمیرم چون تا حالا هیچ مرده‌ی خوشبختی را ندیده‌ام.</description>
                <category>پسرک</category>
                <author>پسرک</author>
                <pubDate>Sat, 03 Mar 2018 01:45:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین نوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarack/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-wzn3czhaufoa</link>
                <description>سلام به روی ماهت، به چشمون سیاهت.چرا باید متن نوشته شده حداقل سیصد کاراکتر باشد؟ شاید من دلم بخواهد دویست و نود و نه، دویست و نود و هشت یا حتی صد و چهل و سه کاراکتر بنویسم. به کسی چه مربوط؟ یک دو سه آزمایش میشه، یک‌ دو سه. شد سیصدتا یا باز هم زر بزنم؟</description>
                <category>پسرک</category>
                <author>پسرک</author>
                <pubDate>Fri, 02 Feb 2018 15:27:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>