<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پسرک مهاجر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pesarakmohajer</link>
        <description>شوخ طبع پوکر فیس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:36:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1461286/avatar/lwj24u.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پسرک مهاجر</title>
            <link>https://virgool.io/@pesarakmohajer</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک ده آباد و ده شهر خراب</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-o7m5lacgeawx</link>
                <description>از دم ورودی حیاط صدای زنانه‌­ای بلند شد: « بچه‌­ها بیایین ناهار! »یک روز از اوایل تابستان بود و مدرسه‌ها تازه تعطیل شده بودند.ما هم به عنوان اولین سفر بعد از امتحانات ثلث سوم و همزمان با شروع تعطیلات تابستانی آمده بودیم شمال منزل پدر بزرگ. سفرهای ما همراه با خانواده عمو انجام می‌­شد: عمو، زن عمو، دخترعمو و پسرعمو. تعداد فامیل‌­های ساکن خود شمال هم کم نبودند. ما نوه‌های فامیل جمعاً پنج تا پسر قد و نیم قد بودیم و شش تا دختر.پدربزرگ که در محل به ایشان تیمسار می‌­گفتند، بازنشسته ارتش زمان شاه بود. از آن آدم­های مقرراتی و توأماً مهربان که همه خانواده ازش حساب می‌­بردند و در عین حال دوستش می‌­داشتند؛ به خصوص ما نوه‌­ها. همه ما «باباجون» صدایش می‌­زدیم و تنها کسانی بودیم که وقتی سرحال بود حق داشتیم باهاش شوخی کنیم.آن زمانها خیلی مد بود که پسرها با هم بازی می‌­کردند و دخترها با هم. این بود که بعد از شنیدن صدای زنانه عمه زهرا، ما پسرها از یک گوشه حیاط، که مشغول تفنگ بازی بودیم، و دخترها، که مشغول لیلی بازی بودند، از یک گوشه دیگر حیاط به سمت ساختمان حرکت کردیم. کوچکتر از آن بودیم که در پختن غذا کمک کنیم. اما در آوردن وسایل سر سفره از ما انتظار می‌رفت. این بود که هر کس یک چیزی گرفت دستش و آورد سر سفره. سفره مستطیلی را داخل سالن پذیرایی پهن می‌کردند و معمولاً پدربزرگ بالای سفره مجاور ضلع کوچک­تر می‌­نشست.بقیه جای ثابتی نداشتند. بچه‌ها هم معمولاً باید کنار دست پدر و مادرهایشان می‌­نشستند. البته استثناهایی هم وجود داشت. مثلاً پسر عمه بزرگترم کاوه، که بزرگترین پسر فامیل بود، گاهی می­‌آمد کنار دست باباجون می‌نشست و یا پسر عمویم روزبه، که خیلی دوست داشت رئیس باشد ولی چون زورش زیاد نبود کسی تحویلش نمی‌گرفت، گاهی دور از دست پدر و مادرش وسط سفره می‌­نشست که نزدیک به دیس پلو و بشقاب خورش باشد. در این مواقع، پدرم می‌­خندید و به شوخی می‌­گفت: « روزبه وسط می‌­شینه که به یمین و یسار سفره مسلط باشه ».بعد از چند سری آمد و شد و کمک نوه‌­ها و عمه و عموها سفره چیده شد؛ پر از غذاهای خوب و خوشمزه از پلوی زعفرانی تا میرزا قاسمی، خورش مرغ و آلو، کتلت، ماست و دلار، ترشی نازخاتون و دوغ. مادربزرگ بفرما زد و بقیه بسم الله گویان شروع به خوردن غذا کردند. به چشم به هم زدنی همه این غذاها در بین صدای چیلیک چیلیک قاشق و چنگال­ها و عر و تیز بچه‌­ها که «من اینو نمی‌­خورم» و «چرا پلوی روزبه بیشتره» و «چرا گوشت نوید کمتره» و «من بعد غذا نمی‌­خوابم» و صد البته قربون صدقه رفتن مامان­ها و چشم غره رفتن پدرها تمام شد. ماند فقط یک دانه کتلت! فقط و فقط یک دانه!بعدها فهمیدم که به این می‌­گویند لقمه شرمندگی یا خجالتی یا یک همچین چیزی! این اولین باری نبود که لقمه شرمندگی می‌­ماند. اما این بار یک کم مجلس سنگین بود و همه بزرگ­‌های فامیل جمع بودند. اگر فقط خود ما پسرها بودیم آنقدر مودب نمی‌­نشستیم تا یک تکه ته دیگی، گوشتی، کتلتی چیزی اضافه بیاید و بی‌­صاحب باقی بماند. به ضرب زور و کتک و تیپا و جیغ و سایر ابزارآلات دوران کودکی و نوجوانی، یکی آن لقمه شرمندگی را مال خود می‌­کرد. اتفاقاً آخرین بار همین دو شب پیش بود، ولی همه دور هم جمع نبودیم. فقط من و خواهرم بودیم و روزبه و خواهرش. آخرهای شام داشت سر یک تکه جوجه کباب، که شده بود لقمه شرمندگی، خون به پا می‌­شد که خوشبختانه مامان‌­بزرگ دخالت کرد و بعد از یک کم قربان صدقه، آن تکه جوجه کباب شرمنده را به دو قسمت مساوی تقسیم کرد و یک تکه داد به من و یک تکه داد به روزبه. نه اینکه چون ما پسر بودیم، بلکه به خاطر اینکه خواهرانمان کاری به کار آن لقمه شرمندگی نداشتند و خیلی زودتر از ما غذایشان تمام شده بود.اما امروز قضیه فرق داشت. مجلس سنگین بود و ما می­دانستیم که اگر سر آن لقمه دعوا کنیم و یا یکی مثل گربه بپرد و آن را بقاپد ممکن است عواقب بدی در انتظارش باشد! برای همین آرام داشتیم زیر چشمی به کتلت بیچاره نگاه می­‌کردیم و نقشه می­‌کشیدیم که موقع جمع کردن سفره، دیس حاوی کتلت شرمنده را برداریم و در راه آشپزخانه ترتیبش را بدهیم. حداقل من که داشتم این نقشه را می‌­کشیدم. ولی از شانس بد روزبه وسط سفره نشسته بود و اگر او هم به همین قضیه فکر می‌­کرد خیلی زودتر از من می‌توانست به هدف شومش برسد. چه بسا که اصلاً تا راه آشپزخانه هم صبر نکند و به محض اینکه همه از سر سفره بلند شدند تا سفره را جمع کنند، در آن شلوغی کتلت را یک لقمه چپ کند.یک کم لجم گرفت که چرا من عین یک بره رام همیشه حرف مامانم را گوش می­‌کردم و کنار دستش می­‌نشستم ولی روزبه با عر و تیز و داد و بیداد و لج و لج­بازی حرفش را به کرسی می‌نشاند و هر جا دوست داشت می­‌نشست. خلاصه در شش و بش این افکار بودم که ناگهان طنین صدای باباجون که تا آن موقع ساکت بود بلند شد و رشته افکارم را پاره کرد: « آرمان! »باباجون صدایی کلفت و مردانه داشت و در صدایش یک جذبه خاصی بود. شاید هم به خاطر سالها خدمت تا درجه تیمساری در ارتش، دیگران چنین فکری راجع به صدایش می‌کردند و به ما هم انتقال داده بودند. خلاصه اینکه وقتی اسم من را صدا کرد، به اصطلاح امروز کرک و پرم ریخت! فکر کردم کار بدی کردم که الان باباجون شاکی شده و می­‌خواهد مرا دعوا کند. در کسری از ثانیه به ذهنم رسید که شاید وسط غذا باد گلو زده باشم یا ملچ مولوچ کردم و یا اینکه قاشق را می‌­زدم به دندان­هایم و چیلیک صدا می­‌کرد. ولی واقعا هیچ کدوم از این کارها را نکرده بودم. شاید هم باباجون از طرز فکر و نگاهم به اندیشه پلیدم در مورد جمع کردن ظرفها و خوردن کتلت شرمنده پی برده بود! دیگر نگذاشت بیشتر از این در این افکار غوطه ور باشم و با همان لحن آمرانه ادامه داد: « این کتلت رو تو بخور بابا! »یک مدت کوتاه بهت زده باباجون را نگاه کردم و بعد به طور ناخودآگاه لبخند رضایت بخشی روی لبانم نقش بست. احساس پیروزمندی خاصی بهم دست داد و فکر کردم دیگر نیازی نیست دعوا کنم. بدون خونریزی جنگ را برده بودم! تازه از این مهمتر، نیازی نبود بلند شوم و تا وسط سفره بروم. چون دستور از بالا صادر شده بود، گماشته­‌ها ظرف کتلت را دست به دست کردند تا رسید نزدیک من! من هم بدون معطلی با چنگال زدم وسطش و بدون رحم و شفقت از خجالت کتلت شرمنده خارج شدم. هنوز لقمه را قورت نداده بودم که صدای اعتراض روزبه بلند شد:« عِهههههه! چرا آرمان بخوره؟ چرا نصف نکردیم؟ من نمی­خوام. من بزرگترم! من باید می‌­خوردم! »خدا را شکر این من نبودم که باید جواب می­‌دادم. باباجون خودش مسئولیت را به گردن گرفت و گفت:« اگه به بزرگتری باشه که باید کاوه بخوره. باز هم به تو نمی‌­رسه.»« عِهههههههه. باباجووووننن! نمی‌­خوام. منم می‌­خواستم. باید نصف می­‌کردیم.»« نصف بین دو نفر می‌­شه بابا. شما یازده تایید. »« نمی‌­خوام! خوب یازده تا باشیم. اصلاً همه می‌­خوردیم. تازه دخترا که نمی‌­خورند. »مکالمه که به اینجا رسید، لحن باباجون یکهو خشن شد و داد زد: « زر نزن بچه! »سکوت محضی برقرار شد. معمولاً وقتی باباجون عصبانی می‌­شد به نفع خودمون بود که دیگر بس کنیم. چون اولِ « زر نزن بچه! » با باباجون ولی آخرش با کرم­الکاتبین بود. نه اینکه خود باباجون کاری بکند. اما همین که عصبانی بشود کافی بود تا پدر یا مادر نوه خاطی احساس کند که نتوانسته بچه مودب تربیت کند و بلافاصله دست به کار بشود و ابزار متداول اصول تربیت کودکان آن زمان را اعمال کند! من خودم شاهد بودم که یک بار باباجون سر کاوه که داشت لب حوض، روی هره، لِی‌­لِی می­رفت داد کشید و همین باعث شد مادر کاوه، که می­شد عمه من، آنچنان عملیاتی را با دمپایی شروع کند که ناچار خود باباجون مجبور شد داد دوم را سر عمه بکشد تا کاوه تا آخر عمر ویلچری نشود! این بود که روزبه بلافاصله سکوت کرد و نگاهی بس غضب آلود به من انداخت.من عین خیالم هم نبود. روزبه اگر با کاوه دست به یکی نمی­‌کرد نمی‌­توانست مرا کتک بزند. ولی اگر با هم همدست می‌­شدند، قضیه را باید جورِ دیگری تحلیل می‌­کردم! زیر چشمی کاوه را نگاه کردم که تحت تاثیر جو و طنین « زر نزن بچه! » شوکه شده بود و داشت به بشقاب خالیش نگاه می‌­کرد. در این هنگام لحن باباجون دوباره مهربون شد و گفت:« بابا جان! این بار قسمت آرمان شد. دفعه دیگه قسمت یکی دیگه­‌تون می­شه. مثلاً خود تو روزبه جان. باشه بابا؟ »روزبه چاره‌­ای نداشت جز اینکه قانع بشود و با دلخوری پاسخ داد:« باشه باباجون. »« آفرین پسر گل بابا! اینجوری بهتره. همیشه یک ده آباد بهتر از ده تا شهر خرابه! بذار هر بار یکیتون کامل بخوره و لذت ببره تا اینکه تقسیم کنید و به هر کی «اَتِّه مِنّیک» برسه! »باباجون این را گفت و با انگشت اشاره یه بند انگشت را نشان داد. این هم از اون کارهای خاص بابا بزرگ بود که وسط حرف زدن با نوه‌­ها به زبان فارسی، تکه‌­های مازندرانی می‌­انداخت. اَتِّه مِنّیک به گویش محلی مازندران به معنی « یک ذره » است.خلاصه که آن روز من کلی کیفور شدم و پیش خودم گفتم چه حساب و کتاب درستی هم کرد باباجون! من اون دِه آباد بودم و بقیه نوه‌­ها که می‌­شدند دقیقا دَه تا همون دَه تا شهر خراب! بقیه نوه‌­ها هم ناچار استدلال بابابزرگ را پذیرفتند. آنها منتظر بودند که دفعه بعد بشود و با استناد به استدلال امروز باباجون، لقمه شرمندگی به یکی‌شان برسد. برای من دیگر خیلی مهم نبود. چون اولاً معلوم نبود اصلاً دفعه بعدی وجود داشته باشد و ثانیاً اگر هم داشت، ممکن بود دفعه بعد همه یادشان برود و ما با همان روش قدیمی خودمان تقسیم غنائم کنیم!موقع جمع کردن سفره متوجه برق مخصوص در چشم کاوه شدم. اما از طرفی دلم به باباجون گرم بود. سفره که جمع شد مادرم صدام زد:« آرمان! بیا اینجا بگیر بخواب! »« نه مامان! می‌­خوام برم با بچه‌­ها بازی کنم. »« می‌گم بیا اینجا پیش خودم. بیا. به نفعته! » و چشمکی بهم زد.من اولش نفهمیدم برای چی چشمک می­‌زند، ولی حتماً به نفعم بود. خندیدم و رفتم پیشش.</description>
                <category>پسرک مهاجر</category>
                <author>پسرک مهاجر</author>
                <pubDate>Mon, 17 Apr 2023 17:49:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از سوء ظن تا یک قدمی مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarakmohajer/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D8%A1-%D8%B8%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-dofeebzkxttk</link>
                <description>گاهی باید تاوان کنجکاوی را داد. حتی با جان! نمی توان آرام گرفت و دید هیولایی به آدم خواری ادامه می دهد و آدمها خود خواسته هیولا را فرشته می پندارند. برای به دام انداختنش باید طعمه گذاشت چه طعمه ای بهتر از خود؟ باید به هیولا نزدیک شد، با او جنگید و تسلیمش کرد.بازرس سالخورده سوییسی، برلاخ، دچار بیماری لاعلاجیست و به خاطر درمان و تعویق سرنوشت محتوم در بیمارستانی در شهر بِرن بستریست. چند روز بیشتر به تحویل سال نوی میلادی نمانده. زمانی که بر روی تخت بیمارستان کمی حالش بهتر می شود برای فرار از بی حوصلگی نگاهی به مجلات پزشکی اتاق می اندازند و به پزشک معالجش که از قضا دوستش هم هست و برای چکاپ روزانه آمده عکسی از مجله را نشان می دهد و می گوید: ... یک مشت جانور بودند. یک مشت حیوان! خودت پزشکی و میتونی تصورش رو بکنی. این عکس اردوگاه اشتوت هوف رو ببین! نِلِه، پزشک اردوگاه داره شکم یک زندانی رو بدون بیهوشی جراحی می کنه و تازه ایستاده تا عکس هم بگیره!برلاخ متوجه می شود که وقتی دکتر به عکس داخل مجله نگاه می کند رنگش عوض می شود و با اصرار زیاد و نرمی و درشتی از دوست دکترش می خواهد دلیل این تغییر را بگوید. نهایتاً دکتر به بازرس برلاخ می گوید که این عکس خیلی شبیه دکتر محترمیست که از دوستان اوست و هم اکنون کلینیک تخصصی مجهزی دارد. چه خوراکی بهتر از این سوءظن برای یک بازرس پیر؟در روزهای بعد از این مکالمه، دکتر چندین بار سعی میکند شواهدی به بازرس ارائه کند تا سوءظنش برطرف شود ولی برلاخ کارکشته تر از آن است که با چند مدرک سطحی و گزارشات ژورنالی قانع شود. برلاخ از اداره پلیس جنایی می خواهد تا به شناسایی نله کمک کنند و آنها در پاسخ می گویند که نله پس از اتمام جنگ جهانی دوم مرده و جسدش در هتلی شناسایی شده. همه مدارک و شواهد حاکی از آن است که نله مرده و دکتری که کلینیک مجهز دارد، اِمِن برگر، یک پزشک حاذق و محترم است که به درمان بیماران سالخورده و البته ثروتمند می پردازد. راهی برای برلاخ نمی ماند تا از دوستش بخواهد او را برای درمان به کلینیک دکتر امن برگر بفرستد تا خودش از نزدیک بتواند حقیقت ماجرا را کشف کند.اما حقیقت دوست داشتنی، خورشیدیست که از دور زیبا و زندگی بخش است. زنهار که اگر زیاد به آن نزدیک شوی چاره ای جز سوختن نیست. برلاخ به حقیقت نزدیک شد. نزدیک و نزدیکتر و شعله های آتش دامان اون را فرا گرفت. او در میان جهنم حقیقت گیر افتاد. در تنهایی خود اسیر شد. توان فرار نداشت. راهی هم برای فرار نیست. ولی حتی پیرمرد اسیر بیماری لاعلاج و گرفتار در شعله های آتش حقیقت هم گاهی فرشته نجاتی دارد:... «خدا نگهدار، شهسوار بی باک و پاک دل، برلاخ خودم! گالیور می رود پیش غولها و کوتوله ها، به کشورهای دیگر، به دنیاهای دیگر، مدام در راه، مدام. خدانگهدار بازرس، خدانگهدار!» و با آخرین «خدانگهدار» ناپدید شد.پیرمرد چشمها را بست. از آرامشی که سر تا پایش را فراگرفت لذت برد. بیشتر از آن جهت که می دانست میان در که آهسته باز شد، دوست دکترش ایستاده و او را به برن بر می گرداند.</description>
                <category>پسرک مهاجر</category>
                <author>پسرک مهاجر</author>
                <pubDate>Wed, 01 Mar 2023 15:21:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش به سوی اشتراک روزنامه</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarakmohajer/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-b1fsei9w3o64</link>
                <description>پس از سال‌ها زندگی در خارج از کشور بالاخره تصمیم گرفتم مشترک یک روزنامه محلی در شهری که زندگی می کنم بشم. تصمیم چندان ساده‌ای هم نبود. جریان از اینجا شروع میشه که من قراردادی با شرکت پست بسته بودم تا خدمتی رو به مدت یک سال دریافت کنم. شرکت پست هم به عنوان تشکر از اینکه باهاشون قرارداد یک ساله بستم به من گفت که می تونه در مدت ۱۴ روز به طور رایگان روزنامه رو هر روز صبح دم در خونه تحویل بده. یعنی هم روزنامه رایگان شد برای من و هم هزینه آوردنش.بعد از ۱۴ روز، وقتی هنوز موعد این پیشنهاد رایگان به سر نرسیده بود، از خود واحد بازاریابی روزنامه با من تماس گرفتند و گفتند که آیا تمایل دارم با یک قیمت بسیار مناسبی این روزنامه را هر روز صبح به مدت یکسال درب منزل خودم دریافت کنم یا نه. البته من خودم از قبل تصمیم خودم رو گرفته بودم و دوست داشتم که قرارداد را تمدید بکنم. فقط نمی دونستم که چقدر میتونه برام هزینه داشته باشه. خوشبختانه آنها پیشنهاد خیلی خوبی داشتند و من با حدود یک سوم قیمت روزنامه واقعی قرارداد بستم با هاشون.خودم از این قرار داد خیلی خوشحالم اما وقتی که ماجرا رو به سایر دوستانم گفتم چندان مورد تحسین قرار نگرفتم. بعضی هاشون حتی به من خندیدند و گفتند: «آخه مگه تو این دورو زمونه کسی روزنامه میخونه؟» یا «اخبار رو از مسیرهای دیگه میشه به دست آورد. مثلاً وبسایتهای آنلاین خبری». دیگه متفکرترین دوستانم نظرشون این بود که یک اپلیکیشن روی تلفن همراه هوشمندم نصب کنم و همه خبرها و اطلاعات روزنامه رو در اون اپلیکیشن بخونم.اما راستش من فکر می‌کنم که خود روزنامه کاغذی را باید خرید. خریدن و خواندن روزنامه فقط و فقط به خاطر دریافت خبر نیست. بلکه روزنامه خوانی خودش یه فرهنگه. شاید خبر و مطلع شدن از وقایع روز واضح ترین امری با شه که ما در روزنامه دنبالش هستیم، اما روزنامه خواندن دلیل مهم تری داره و اون هم در واقع ادغام شدن با جامعه است.ما با خواندن روزنامه، کمابیش با فرهنگ جامعه‌ای که در آن زندگی می کنیم ادغام  میشیم. به ویژه این برای مایی که در سن بزرگسالی مهاجرت کردیم خیلی مهمه. چون هنگام مهاجرت کودک نبودیم، یعنی به مدرسه نرفتیم و با بسیاری از سازه های فرهنگی کشور مقصد آشنا نیستیم.  خیلی از اتفاقاتی که در داخل جامعه می‌افتد و ما اصلاً روحمون خبر نداره در داخل روزنامه ها نوشته میشه. روزنامه خیلی به ما کمک می کنه که این بینش و آگاهی رو راجع به جامعه عمومی بدست بیاریم.از طرف دیگه، روزنامه خوانی خیلی به مسلط شدن به زبان کمک میکنه. چه روزنامه به زبان مادری در میهن و چه روزنامه به زبان محلی در مهاجرت. در یه یادداشتی میخوندم که وقتی ما در یک زبان به عنوان زبان خارجی پیشرفت میکنیم و موفق میشیم مدارک بالای زبان بگیریم (مثلاً آیلتس 7) به طور متوسط از هزار کلمه در مکالمات و نوشته هامون استفاده می کنیم. در حالی که کسی که به زبان مادریش صحبت میکنه حدودا از 4000 کلمه استفاده می کنه. یعنی چیزی حدود 4 برابر. این نشون میده که شما هر چند در یک آزمون زبان خارجی شرکت می‌کنی و نمره بالایی میاری و میتونی به طور روزمره مشکلاتتو برطرف بکنی، خرید بکنی و مدرسه و دانشگاه بری، اما هنوز خیلی خیلی با کسی که زبان مادریش هست فاصله داری و همین یعنی که تو از یکی از مهمترین سازه‌های فرهنگی جامعه غافل ماندی. یک چهارم بیشتر توانایی نداری و این بزرگترین مانع رو ایجاد میکنه در فرآیند ادغام درون جامعه.روزنامه یک ویژگی خیلی خوب دیگه هم داره و اون اینه که معمولاً در صفحاتش مطالب متنوعی نوشته‌میشه. مثلاً یک یا چند صفحه مربوط به سیاست داره، صفحه دیگه مربوط به اقتصاد، این روزها هم به خاطر مسئله کرونا همه روزنامه‌ها یک صفحه یا دو صفحه به طور خاص به مسائل مربوط به کرونا (آمارش و قوانینی که در جامعه تصویب میشه) اختصاص می‌دهند. همچنین صفحه فرهنگی داره و صفحه یادداشت و نظرات خوانندگان. راجع به ورزش هم چیزهایی می نویسه و خیلی وقتها هم میشه دید که یک مطلب علمی در روزنامه نوشته شده که فهمش چندان هم سخت نیست. به همین دلیل خوندن یک روزنامه ایده خوبی به آدم میده که در جامعه ای که زندگی میکنه چی میگذره و این خیلی مهمه تا ما اصطلاحاً تو باغ بیاییم. اگر روزنامه نخونیم درست مثل کسانی میشیم که تو کشور خودمون دارند زندگی میکنند، شغل و پول هم دارند، جمع دوستان خیلی خوبی هم دارند اما وقتی ازشون می پرسی تو مدرسه به بچه‌ها چی یاد میدن طرف هیچ اطلاعی نداره. یا اینکه مثلاً الان بزرگترین معضل جامعه در این شهری که زندگی می کنی چیه، اصلا نمیدونه که توی شهر چی داره میگذره. یا اینکه یکی بیاد بپرسه مثلاً انجمن ادبی آیا در این شهر وجود داره یا یک انجمنی برای نویسندگان ، همینطور بر و بر نگاه بکنه.اگر کسی که که مهاجرت کرده از این قضیه غافل بمونه، بعد از یک مدت تبدیل به این نوع شهروند ها میشه. یعنی شهروند هایی که عملاً کار دارند، شغل دارند، دوست هم دارند ولی با خودشان فقط می چرخند و اصلاً نمی دونند که درون جامعه ای که دارند زندگی میکنند چی میگذره. و این نوع جهل بسیار خطرناک است. به همین دلیل من شخصاً یکی از مهمترین کارهایی که هرکس پس از گذشتن یک مدتی از مهاجرت باید انجام بدهد تا بتونه با جامعه ادغام بشه رو همین خوندن روزنامه میدونم.پ.ن: خوشحال میشم نظرتون رو با پسرک مهاجر در میون بذارید.</description>
                <category>پسرک مهاجر</category>
                <author>پسرک مهاجر</author>
                <pubDate>Mon, 31 Jan 2022 15:14:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از طامات بافی تا طناب بافی</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarakmohajer/%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%B7%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D9%81%DB%8C-gnvi2bjgbbee</link>
                <description>بودا می سراید «زندگی رنج است»، هایدگر اعتراف می کند « زندگی به شکل گُریزناپذیری سخت است و این ربطی به جایی که، هستید و جوری که زندگی می‌کنید، ندارد.» و چارلی چاپلین می گوید «خوشبختی چیزی نیست جز فاصله میان دو بدبختی». گویا چاره ای نیست جز یافتن راهی برای نجات «موقت» خود از چاه های رنج و بدبختی که در سراسر زندگی با آنها مواجه هستیم.چه چیزی بهتر از یک طناب برای بیرون آمدن از چاه وجود دارد؟ طنابی محکم و قابل اعتماد تا به آن چنگ بزنیم، از آن چاه بیرون بیاییم و خود را برای چاه بعدی آماده کنیم.پس بیایید برقصیم و بخوانیم و بنوازیم. موسیقی طناب است. کتاب طناب است و آسمان. به آسمان پناه ببر تا ببینی که غمت هیچ نیست و کک دنیا از غم تو نمی گزد. موسیقی بنواز و کتاب بخوان و سبکبار برقص و طناب بباف.آری. طناب بباف! باشد که برای چاه بعدی دوستانت آماده تر باشند.</description>
                <category>پسرک مهاجر</category>
                <author>پسرک مهاجر</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jan 2022 14:53:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهانی کوچکترم آرزوست!</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarakmohajer/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D8%B3%D8%AA-ogpawkd1cnth</link>
                <description>چه زیبا می خندی پسرک!به شادی دلت، به زیبایی وجودت و به جهان کوچکت غبطه می خورم. کاش بزرگ نمی شدم و در دنیای کودکی خودم منجمد می ماندم. چه می شد؟ خودم کوچک می ماندم و جهانم. به داشتن کفشی نو از ته دل می خندیدم و اوج شادی را تجربه می کردم. افسوس پسرک بزرگ شد و دنیایش بزرگتر. دیگه در دنیای بزرگ چه جای خنده؟ چه جای لذت؟ بیا دنیا را کوچک کنیم. در یک شهر، در حومه، در کلبه ای کوچک. هرچه کوچک تر بهتر! و بعد برقصیم و بخندیم و بخوانیم که «این کوچک است که زیباست.»</description>
                <category>پسرک مهاجر</category>
                <author>پسرک مهاجر</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jan 2022 11:42:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکل اخلاقی</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarakmohajer/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C-yrn3qrgldwhl</link>
                <description>امروز سوار يه تاكسى شدم. صد متر جلوتر يه خانمى كنار خيابون ايستاده بود. راننده ى تاكسى بوق زد و خانم رو سوار كرد. چند ثانيه که گذشت،راننده تاكسى: چقدر رنگ رژتون قشنگه!خانم مسافر: ممنون.راننده تاكسى: لباتون رو برجسته كرده.خانم مسافر سايه بون جلوى صندلى راننده رو داد پايين و لباشو رو به آينه غنچه كرد و گفت: واقعاً؟؟!راننده تاكسى خنديد و با دست راست، دست چپ خانم مسافر رو گرفت و نگاه كرد!راننده تاكسى: با رنگ لاكتون ست كردين؟! واقعا كه با سليقه اين! تبريک ميگم.خانم مسافر: واى ممنونم.. چه دقتى! معلومه كه آدم خوش ذوقى هستين!تلفن همراه من زنگ خورد و اون دو نفر گرم حرف زدن بودن..موقع پياده شدن راننده تاكسى كارتش رو داد به خانم مسافر و گفت هرجا خواستى برى، اگه ماشين خواستى زنگ بزن به من..خانم مسافر كارت رو گرفت يه چشمک ريزى هم زد و رفت..پ.ن: حتی اگر راننده تاکسی مرد بود، باز هم داستان مشکل اخلاقی نداشت!</description>
                <category>پسرک مهاجر</category>
                <author>پسرک مهاجر</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jan 2022 21:25:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بمباران عاشقانه!</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarakmohajer/%D8%A8%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-jwqyjhhirtzc</link>
                <description>‏این عکسهایی که تو اینستا طرف گذاشته که بعد از دو هفته دوستی آیفون گرفته رو می ­بینید؟ بیایید راجع به پدیده «بمباران عاشقانه» حرف بزنیم.بمباران عاشقانه وقتی اتفاق میفته که طرف شما تو رابطه، شما رو توی هدیه، حرفهای عاشقانه، سورپریزهای پشت سر هم و تعریف و تمجیدهای افراطی غرق میکنه و با ‏این کارها قصد کنترل شما رو داره.یه مثال بزنم: فرض کنید یک ماهه با یک نفر آشنا شدید و همه چیز خوبه؛ فقط اون همش میخواد که شما تلفنی یا حضوری باهاش وقت بگذرونید در حالی که شما امتحان یا یه پروژه کاری دارید.اون ازتون میخواد که جمعه با هم برید کوه ولی شما نمی­خواهید و مودبانه میگید نه! ‏چند ساعت بعد، توی محل کارتون و جلوی چشم همه یه سبد گل رز سفید میارن با یه کارت که روش نوشته « هر گل رز برای هر روزی که تورو شناختم عشق زندگی من.»خیلی قشنگه نه؟ حالا وقتی که زنگ میزنید برای تشکر و اون ازتون میخواد جمعه برید بیرون گفتن «نه» خیلی خیلی سخت میشه!همه هدف بمباران عاشقانه ‏که معمولا از طرف خودشیفته‌ها انجام میشه اینه که شما حس کنین یه چیزی بهشون بدهکارید و نتیجه‌اش به دست آوردن شما و کنترل نهایی شماست.یکی دیگه از نشونه های بمباران عاشقانه، ابراز علاقه سریعه. کسی که تو یه هفته یا حتی یه ماه میگه دوستت دارم، تو تنها عشق زندگی منی، نباشی من میمیرم و ... . ‏اگر طرف شما همه توجه شما رو از همون ابتدا میخواد و توقع داره که کار، درس، خانواده و دوستهاتون رو به خاطرش کنار بگذارید این بزرگترین علامت خطره.آدمی که مرتب زنگ میزنه و پیام میده، با کادو و حرفهای عاشقانه تو رودربایستی مجبورتون میکنه برنامه‌های دیگه‌تون رو کنسل کنین و فقط با اون ‏باشین احتمالا خودشیفته است و در برابر آدم خودشیفته یه کار باید کرد: فرار!!!!!حالا شاید فکر کنید خوب ایرادش چیه؟ اینکه یکی این همه بهت توجه کنه، حرفهای قشنگ بزنه و بهت کادو بده مشکلش چیه؟مشکل اینه که موقتیه. فقط تا وقتی شما رو به دست بیاره ادامه داره. در حقیقت مثل مواد مخدره و شما حالا معتاد شدین ‏و بعد از اعتیاد شما، رفتارش عوض میشه و میشه خود واقعیش. ممکنه آدم خشنی باشه، ممکنه کنترل­گر یا حتی اهل خیانت باشه و چون شما معتاد به اون عاشقانه‌های اول هستید و امیدوارید برگرده به اون روزها، همه چیز رو تحمل میکنید. فکر میکنید تقصیر شماست وگرنه اون همون ادم عاشقه ولی در حقیقت چیزی که الان ‏هست خود واقعیشه و نه چیزی که اولش بوده.به قول یه خانوم نویسنده‌ای که اسمش رو نمیدونم، عشق واقعی هالیوودی نیست. تو هالیوود همه چی سریع،بزرگ،گرون و پر سر و صداست. ولی تو دنیای واقعی عشق با شناخت تدریجی به وجود میاد و نیازی به کارهای عجیب و پز دادن نداره.پ.ن: خوشحال می­شم اگه نظراتتون رو با پسرک مهاجر در میون بگذارید و اگر از این یادداشت خوشتون اومد به یک لایک مهمونش کنید.</description>
                <category>پسرک مهاجر</category>
                <author>پسرک مهاجر</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jan 2022 11:24:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی دوست داشتنی</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarakmohajer/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-ecrkrxfwrcsa</link>
                <description>پسرک در غروب روز تعطیل به این متن فکر می کرد: «تنهایی خطرناک است. معتاد کننده است. زمانی که درک کنید چه میزان آرامش در آن وجود دارد، دیگر مایل نیستید با مردم سرو‌کار داشته باشید.»پسرک فکر کرد که آیا معتاد تنهایی شده یا هنوز مردم را دوست دارد؟ کسی را نمی توانم در حریم خودم بپذیرم و در عین حال بدون دوستانم حالم خوش نیست. در جنگ میان «عشق به تنهایی» و «شهوت در جمع بودن» به نوعی «صلح تحمیلی» رسیده ام.</description>
                <category>پسرک مهاجر</category>
                <author>پسرک مهاجر</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jan 2022 17:55:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبان مادری! دوستت دارم :)</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarakmohajer/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-o0eq345ab2em</link>
                <description>تو را با تمام کلماتت دوستت دارم! نمی خواهم لاغر شوی! ببخش اگر بعضی وقتها کلماتت یادم می رود و با کلمات غیرمادری جملاتم را می بندم. باور کن که دوست دارم بمانی. اما ...درد من این نیست که چرا تپق می زنم. درد من این است که چرا دیگران تپق را ارج می نهند و مرا تقلید می کنند؟  چرا کمتر به تو افتخار می کنند؟ دردت این است که ضعیف شده ای! آسوده استراحت کن که من دوباره قدرتمندت می کنم.پسرک درد دارد. زبان مادری اش بی پاسدار مانده. نحیف و نحیف تر می شود و دل پسرک خوش است که پایان خودش زودتر می رسد. </description>
                <category>پسرک مهاجر</category>
                <author>پسرک مهاجر</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jan 2022 12:27:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمان سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarakmohajer/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-phjdxgskbeqr</link>
                <description>آسمان سفید غروب یکشنبه یعنی بهترین دلیل برای اینکه منتظر یک اتفاق خوب باشی! چون این سفیدی معنای سردی و باد می دهد. یعنی چه که آسمان آبی نباشد؟ حال دلمان به اندازه کافی خوش است که با سفیدی آسمان خوشترش نکنی! انتظار برای یک اتفاق خوب سفیدی آسمان را آبی می کند. لبخند می زنم چون محفلی در پیش است.پسرک میهمان محفلی فرهیخته است. جمع دوستان پسرک را فرا خوانده تا آسمان سفید را سیاه کند./پ.ن: عکس از خود پسرک است!</description>
                <category>پسرک مهاجر</category>
                <author>پسرک مهاجر</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jan 2022 17:38:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام به دنیا!</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarakmohajer/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-tq17rvm6j31c</link>
                <description>پسرکی به دنیا آمد. به همین دنیا. به دنیای ناشناخته ای که باید کشفش کرد. پسرک از تجربه می نویسد. از تجربه زیسته و نزیسته! کنجکاو است و دوست دارد بداند و بیشتر از آن، دوست دارد که دوست بدارد./</description>
                <category>پسرک مهاجر</category>
                <author>پسرک مهاجر</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jan 2022 16:21:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>