<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پسرخاله</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pesarkaleh</link>
        <description>&quot;هزار و یک اندیشه&quot;  | از حاشیه خلیج فارس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:03:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/690924/avatar/tHdr6U.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پسرخاله</title>
            <link>https://virgool.io/@pesarkaleh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بغض باران</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarkaleh/%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-t9x0uynphxxq</link>
                <description>کپی از وبلاگ سورنا در blog.irاز خواب بیدار میشوم ، نگاهم به ساعت بالای کمد میافتد .. ساعت ۰۲:۰۰ بعد از ظهر است ، احساس ضعف میکنم و شکمم به قار و قور افتاده .. درب اتاق به صدا در می آید.. - بله؟ + براتون لباس آوردم ارباب (صدای آشناییه ، مورتی!) در را باز میکنم ، خودش است..  - بیا تو ..  + مورتی فقط یه محافظ ارباب + ارباب نباید اینطوری با مورتی رفتار کنه - بیا .. باهات کار دارم. (وارد اتاق میشود ، لباس ها هنوز روی دستش هستند .. خطاب به او میگویم) - مورتی ، اینجا کجاست؟ + اینجا قصر ارباب رایانِ  - رایان! .. کی هست؟ میخوام نسبت خانوادگی افراد این قصر رو بهم بگی!  + ارباب از هیچی خبر نداره؟ - تو بهم بگو.. + اینجا قصر ارباب رایان + ارباب رایان شوهر آناهیتاست + ارباب سلنا هم تنها فرزند رایان و آناهیتاست - آناهیتا کیه؟  + فرشته باران! .. به دستور ایشون بارون میباره.. ارباب - رایان.. دایی شاهزادهست؟ + ارباب رایان ، برادر ملکه فرانک هستند - الان کجاست ..  + بعد از اینکه آناهیتا توسط اَپوش دزدیده شد ، ارباب رایان برای کمک به ایشون رفتن ولی هرگز برنگشتن ، فقط یه دستنوشته از ایشون پیدا شد که الان بیرون قصر روی دیوار حکاکی شده...( در این لحظه شاهزاده در چهارچوب در ظاهر میشود) + خوب خوابیدی؟ - بله ، فقط.. + فقط چی؟ - کاش برای نهار بیدارم میکردی (سرش را با خنده به نشانه تایید تکان میدهد) + لباسات رو عوض کن.. فعلا نباید توی دید  باشی ، جاسوس های ولهان همه جا هستن.. بعدا بیا  آشپزخونه برا نهار ( حرف هایش را تایید میکنم ، رو به مورتی میگوید) + از حالا ارباب تو فقط پیمان ، جزء اون از کسی اطاعت نمیکنیاز اتاق خارج میشود ، من هم لباس ها را از مورتی میگیرم و در  را میبندم .. چیز زیادی نیستند ، یک ردای نقره ای که تا زانو  هاییم پایین می آید و یک شلوار همرنگ با آن ، به علاوه یک شنل سفید رنگ.. لباس هارو میپوشم و از اتاق خارج میشوم&lt;چند ساعت بعد&gt;به همراه شاهزاده از قصر خارج میشوم .. کنار قصر، جنگلی قرار دارد که توجهم به سمت آن جلب میشود.. +اتفاقا داریم میریم  همونجا .. - خواهش میکنم! ، فکر آدما شخصیه.. میدونی که؟ (میخندد) در اوایل جنگل مرداب کوچکیست.. سلنا را میبینم که روی  تخته سنگی نشسته و گریه میکند!  - سلنا چشه؟ + حتما باز دلش برای مادرش تنگ شده.. مارا میبیند و سریع اشک هایش را پاک میکند!  ± ببخشید ، یاد مادرم افتاده بودم +خب، از کجا شروع کنیم؟ - چی رو شروع کنید؟ ± مگه نمیخوای از همه چیز سر در بیاری؟ - خب اول بگین اون نهنگ چرا تو آسمون بود؟ مگه نهنگها پرواز میکنن؟سلنا : ما پری های آبی هستیم و اینجا هم جهان آبه!  - ما الان زیر آب هستیم؟! سویا : دو هزار سال پیش زمانی که پادشاه جهان فوت شدند سه جهان آب ، خاک و آتش میان چهار فرزند او تقسیم شد.. یکی از دختران او به نام آفر ، کنترل جهان آتش رو در دست گرفت ، پسر بزرگتر او یعنی بهرام هم متولی جهان خاک شد .. و سر انجام جهان آب هم به پاشا و آناهیتا رسید ، پاشا مسئول آب های آزاد و آناهیتا مسوِل باران شد.. - حالا آناهیتا توسط اپوش که دیو خشکسالی دزدیده شده.. سلنا: و اگر مادرم آزاد نشه باران نمیباره و خشکسالی بر زمین چیره میشه در این حالت نتنها حکومت پاشا ، حکومت بهرام هم به خطر میافته.. (به من خیره میشود و با بغض میگوید) ± خواهش میکنم ، مادرمو نجات بده! (نگاهم به سویا می افتد ، با نگرانی به من نگاه میکند..) + تو باید مراقب خودت باشی! سختی های زیادی در پیش داری! ، البته ما تنهات نمیزاریم.. من ، سلنا ، فرامرز .. همه تا آخر کنارت خواهیم بود ( فرامرز؟ اون کیه؟)&lt;ادامه دارد&gt;</description>
                <category>پسرخاله</category>
                <author>پسرخاله</author>
                <pubDate>Fri, 12 Mar 2021 03:44:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصر رایان</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarkaleh/%D9%82%D8%B5%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-xa6ppeqh3ahx</link>
                <description>کپی از وبلاگ سورنا در blog.irاز کنار دیوار سنگی وسط چمنزار گذشتیم  و بقیه مسیر در سکوت طی شد.. کم کم به قصر نزدیک شدیم ، یک در کوچک راه ورود به ساختمان بود! .. خواستم حرفی بزنم که یه دفعه سویا گفت اینجا ورودی پشتی قصره.. با طعنه گفتم.. - یادم رفته بود میتونی ذهن آدما رو بخونی! + میدونی ، این کارو فقط من بلدم .. کس دیگه ای بلد نیست - خوشبحالت! (آرام میخندد) دو موجود تنومند و عظیم الجثه که بدنشان با مو های سیاه پوشیده شده بود ، با شمشیر های آخته عربی ، دو طرف در ایستاده بودند..ناگهان در آسمان چیز عجیبی میبینم ، می ایستم و با دقت نگاه میکنم .. چشمانم از تعجب گرد میشوند ، یک نهنگ سیاه و سفید در آسمان در حال پرواز بود! انگار در دریا شنا میکند! رو به سویا گفتم : - اون یه نهنگه؟! با شنیدن کلمه نهنگ سرش را بلند میکند و در آسمان به دنبال آن میگردد ، وقتی آن را میبیند جیغ بلندی میکشد و به سمت در میدود ، من همچنان سر جایم ایستاده ام .. در یک لحظه انگار چیزی را فراموش کرده باشد به سمت من بر میگردد و دستم را میکشد.. +بیا دیگه!!  میخوای بمیری؟به سمت در میدویم و قبل از اینکه متوجه ما شود وارد قصر میشویم.. پشت در یک حیاط کوچک و چند درخت گیلاس و شاه توت قرار دارد .. می ایستم تا کمی استراحت کنم و تنفسم بهتر شود ، شاهزاده هم با همان سرعت از چند پله بالا میرود و روی پاگرد پله مینشیند و به دیواره آن تکیه میدهد.. در همین لحظه،  دختر دیگری که همسن و سال او مینمود از پله ها پایین آمد و کنار سویا ایستاد..  + نزدیک بود یه نهنگ جفتمون قورت بده.. ± تو رو قطعا بالا میاورد ، از بس بیمزه ای! + خدا به همه دختر دایی داده.. به منم داده! جلو میروم و آرام سلام میکنم..تازه متوجه من میشود ، با پایش لگد آرامی به سویا میزند و میگوید ± اینو از کجا پیدا کردی؟ + عهه ، پیمان دیگه.. همون آدمی که نجاتم داد! (لبخندی میزند) ± من سلنا هستم ، خوشبختم - منم همینطور.. بانو (نمیتواند جلوی خنده اش را بگیرد..سویا با اخم به من میگوید) + یاد گرفتیا.. - لبخندی میزنم ±بیاید بریم داخل.. اینجا سرده..پشت سرشان وارد امارت  میشوم ، ورودی کوچکی است که سمت راست آن به آشپز خانه و سمت چپ هم به اتاق دیگری راه دارد ، از ورودی میگذریم و وارد سالن بزرگی میشویم که از دو طرف آن پله های بالا رفته .. در انتهای سالن میز بزرگی است که چندین صندلی دور آن چیده شده ، از پله های سمت راست بالا میرویم و وارد راهروی میشویم .. چهار اتاق در انتهای راهرو وجود دارد ، سلنا رو به من میگوید ، یکی از اتاق ها برای تو ، از این به بعد هم اینجا زندگی میکنی! + تو حق نداری اینطور حق به جانب حرف بزنی سلنا.. ± عه .. بزار تا چیزی نفهمیده یکم شاهزاده بازی درارم دیگه - من چه چیزی رو نمیدونم! ± اوههه ، باید براش کلاس بزاریم .. این از هیچی خبر نداره + باشه بابا ، فعلا بزار بره استراحت کنه.. عصری براش چند ساعت کلاس میزاریم ، الان خودمم حال ندارم.. ± باشه بابا..بی توجه به آنها وارد اتاق میشوم و در را میبندم.. صدایشان از پشت در بلند میشود..&lt;ادامه دارد&gt;</description>
                <category>پسرخاله</category>
                <author>پسرخاله</author>
                <pubDate>Thu, 11 Mar 2021 10:42:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیروزه سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarkaleh/%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-cqzxwd9rxqdt</link>
                <description>کپی از وبلاگ سورنا در blog.ir&lt; دو ماه پیش&gt;در دل کوه های برف گرفته بینالود ، کلبه کوچک کریسکی تنها نقطه حیات بخش کوهستان است.. شب هنگام و زمانی که کوهستان در سکوت بود ، درب کلبه باز میشود و کریسکی با چند حلقه طناب و یک کلنگ کوچک به همراه فانوسی از کلبه خارج میشود ، بوران شدیدی در حال شکل گرفتن است.. با کمال صبر و حوصله ، هیکل تنومند  خود را در میان توده های برف عبور میدهد تا به معدن متروکی میرسد..  او از طرف پاشا مامور  شده تا قبل از اپوش فیروزه سرخ را پیدا کند..وارد معدن میشود ، پس از طی کردن مقدار زیادی از مسیر ، چاهی را انتخاب میکند و وارد آن میشود .. چندین متر در دل زمین پایین  میرود ، تا این که وارد تونل دیگری میشود .. اینجا آخرین مکان از آخرین معدنیست که دست نخورده باقی مانده.. با کلنگ کوچکی که دارد شروع به کندن دیواره ها میکند.. پس از ساعت ها کار ، متوجه رگه های قرمز رنگی بر روی یک تکه سنگ میشود.. +خودشه!!به سرعت مسیری که آمده را طی میکند ، از معدن خارج میشود و به سمت کلبه حرکت میکند .. حتی لحظه ای درنگ کردن جایز نیست ، باید زودتر آن را به آرتپرس برساند .. درب کلبه را باز میکند ، ناگهان طلسم سهمگینی به او برخورد میکند و او را به سمتی می اندازد.. ولهان از کلبه خارج میشود و بالای پیکر کم جان کریسکی می ایستد..  +ممنونم ، چاق خپل..  این آخرین چیزیست که کریسکی میشنود و بعد از آن از هوش میرود..&lt;زمان حال&gt;  با خنده بلندی میگوید.. +تو منو بانو صدا کردی؟ اولین برخوردمون یادت میاد؟ اون موقع من یه پری مزاحم بودم ؟! - عذر میخوام شاهزاده ، من شمارو نمیشناختم!± سویا..! +اوه.. پدر (سویا؟ اسم این دختره سویاست ، اونم که پدرش باشه .. پادشاهه!!) ( مردی قد بلند و پخته با چهره ایی جذاب و موهای سیاه و بلند که از پش سرش پایین آمده .. با زره نظامی و شمشیر در دست و شنل سیاهی که در باد به رقص درامده...)جلو می آید و به ما خیره میشود..سویا ادای احترام میکند ، ولی من دست و پایم را گم کرده ام.. لبخندی میزند.. ±خوش اومدی -ممنون ± باز هم برای نجات دخترم ازت ممنونم ، پیمان! - من کاری نکردم..وظیفم بود (سویا با تعجب به من نگاه میکند ، پاشا لبخندی میزند و ادامه میدهد) ± امیدوارم زودتر به اینجا عادت کنی ، (سپس خطاب به شاهزاده میگوید) ± من دارم برای سرکشی از پایگاه دریاییه اطلس ، آرتپرس رو ترک میکنم ، حالا که پیمان اینجاست خیالم راحته.. - باشه پدرجون ، شما هم مراقب خودتون باشید.. (پاشا لبخندی میزند و سوار اسبش میشود) ± آرتپرس رو به آدمیزاد نشون بده..هیی..هیی (اسب شروع به حرکت میکند و کمکم از ما دور میشود)+ با من بیا..به سمت قصری که در آنطرف دشت پیداست میرویم..در راه به چیز های عجیبی برمیخورم ، گل های سنگی .. انگار نفرین شده اند.. +پیمان -بله +تو چند سالته؟ -فردا بیست سالم میشه.. + یعنی فردا تولدته؟! - آره + کیک با من! -چی؟ ،، ولی.. +ولی نداره .. تا اون دیوار سنگی مسابقه میدیم ، بازنده باید تا سه روز دستورات برنده رو انجام بده! (شروع به دویدن میکند)من هم پشت سر او میدوم و آخرین لحظه از او جلو میافتم! ، لبخندی قهرمانانه‌ای میزنم و مییگویم - حالا شاهزاده آرتپرس باید برای من کار کنه.. (هر دو میخندیم)  سویا روبه روی دیوار ایستاده و چیزی شبیه کتیبه روی آن را میخواند .. جلو میروم و میپرسم.. - این چیه؟ +این راز شکست اپوشه! -اپوش؟ .. اون دیگه کیه؟ +اپوش ، دیو خشکسالی! ، او خواهر پدرم یعنی پری آب ها رو دزدیده .. به همین خاطر روی زمین بارندگی کم شده! این کتیبه راه نجات آناهیتا رو بیان کرده.. - خب ، چی نوشته؟+ اپوش ، دیو بدکاره خشکسالی خواهر شما را ربوده.. برای نجات او باید فیروزه سرخ را به شیره درخت افرای هزار ساله دلفارد آغشته کنید و در وجود آدمیزاد بدمید ، سپس او قدرتی عظیم برای شکست اپوش به دست خواهد آورد.. و اگر فیروزه سرخ و آدمیزاد و درخت افرا به دست اپوش بیافتد..هیچ چیزی  جلودار او نخواهد بود..&lt;ادامه دارد..&gt;</description>
                <category>پسرخاله</category>
                <author>پسرخاله</author>
                <pubDate>Wed, 10 Mar 2021 04:50:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگزیده</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarkaleh/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-xvvzfqwfywog</link>
                <description>کپی از وبلاگ سورنا در blog.ir( پتو را کنار میزنم ،  هنوز هم باورم نمیشود.. زُها آمده بود تا مرا با خودش ببرد ، ولی من .. حتی نمیدانم چه بلایی سرش آمده .. شاخه زیتون را به طرفی پرت میکنم و در فکر فرو میروم.. من ناخواسته نه تنها شانس یک زندگی خوب را از خودم گرفتم ، که باعث شدم پاشا دنبال انتقام از من بیافتد..)ناگهان خانه شروع به لرزیدن میکند ، احساس میکنم شدیدتر میشود.. به سرعت از خانه خارج میشوم.. صدای همسایه ها از داخل خیابان به گوش میرسد ، انگار به کسی آسیبی نرسیده ولی در لابلای حرف هایشان از چیز عجیبی صحبت میکنند.. (طاقت نمیکنم و درب حیاط را باز میکنم.. شیار بزرگی خیابان را نصف کرده و همسایه ها دور گودال جمع شده اند.. جلو میروم و به داخل شیار نگاه میکنم.. چیزی درون آن نیست .. حتی خاک آن آنقدر قدیمیست که هرکس نداند خیال میکند این گودال صدها ساله که اینجاست..برمیگردم و وارد خانه میشوم ... اولین چیزی که توجهم را جلب میکند شاخه زیتون است که روی کابینت است و ظرف آبی که کنار آن است.. جلوتر میروم و داخل آن را نگاه میکنم ، چند برگ زیتون داخل آن است .. قبل از اینکه به چیزی فکر کنم صدای درب حیاط بلند میشود.. داد میزنم.. کیه؟ +منم امینی!  حضور این پیرمرد با صدای زمختش نشونه بدبختی منه ، صاحب خونه رو میگم.. - الان میام..در را باز میکنم ، بدون سلام و احوالپرسی داخل می آید ..  +خونه آسیب ندیده؟ -نه با چهره پیر و اخمالوی خود به من خیره میشود و بعد از مدتی بیرون میرود.. در را میبندم (بی حوصله شده ام) به سرعت به آشپزخانه میروم ، به ظرف آب و برگ های زیتون خیره میشوم.. کمی بعد ، از پشت سرم صدایی آلوده به درد میگوید.. + ارباب.. سریع برمیگردم و پشت سرم را با دقت نگاه میکنم .. از پشت اُپن آشپزخانه ، موجودی کوتاه قد ، لاغر و سبزرنگ با چندین تار مو بر روی سرش و با لباسی بدون آستین و یکدست تا زانوانش ،، در حالی که بدنش زخمی شده بود و به زور روی دوپا می ایستاد جلو آمد.. +من مورتی هستم! ، محافظ مورتی.. - چی میخوایی.. + شما باید زود تر به آرتپرس برید ، اینجا برای شما امن نیست.. - ولی من به شاهزاده زها آسیب رسوندم ، چطور برم اونجا.. + زها.. زُها!  .. وَلهان! .. اَپوش! (اینها را با سراسمه گی به زبان می آورد!) +زُها ، دوست شما نیست ارباب .. اون دشمن اربابه + شاهزاده منتظر ارباب هستند.. +ارباب باید همین الان به آرتپرس برن.. (کمی آرامشم را به  دست می آورم..) - اون گودال! .. دلیلش چی بود؟ +مورتی اونو به گذشته برد تا نتونه به ارباب آسیبی بزنه.. + اون یه طلسم قوی به سمت مورتی پرتاب کرد ، مورتی جا خالی داد و باعث شد زمین شکافته بشه.. -اهان! +ارباب ، شما باید به آرتپرس برید..بر میگردم و بالای ظرف آب می ایستم ، آرتپرس ... آرتپرس .. آرتپرسبا ادای آخرین کلمه ، ناگهان همه چیز به لرزه در می آید .. افرادی را که به شکل دود سفید  رنگی ظاهر میشوند و دور من میچرخند را میبینم .. آنقدر سرعت گردششان زیاد است که یکدفه همه جا را در حاله ای از دود  میبینم ... یک تکان شدید!&lt;چند ساعت بعد&gt;با نسیم خنکی که به گونه هایم برخورد میکند به هوش می آیم.. انگار اول صبحه و هوا کمی خنک ، در چمنزار سرسبزی هستم ، کمی جلوتر از من .. روی تخته سنگی که کنار رود است ، دختر جوانی با موهای بلند و سپید و لباسی فاخر در شان یک شاهزاده ، در حال نواختن ویولن است.. نوایی مدهوش کننده فضای دشت را برداشته و نسیم حالت زیبایی به علف های بلند چمن زار میدهد..می ایستم ، جلو میروم و به او خیره میشوم..ضربان قلبم بالا رفته.. (با آرامشی خاص و با لحنی دخترانه و طعنه آلود میگوید) + ادای احترام بلد نیستی.. (چه صدای آشنایی!! ، احساس میکنم ته دلم را قلقلک  میدهد..) - با..نو +نمیتواند جلوی خنده اش را بگیرد.. با همان خنده میگوید.. +بانو؟؟</description>
                <category>پسرخاله</category>
                <author>پسرخاله</author>
                <pubDate>Tue, 09 Mar 2021 06:14:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زُها</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarkaleh/%D8%B2%D9%8F%D9%87%D8%A7-rmpdnu9c2u91</link>
                <description>کپی از وبلاگ سورنا در blog.irوقتی خواندن نامه را تمام میکنم آن را روی کابینت  میگذارم ، ولی به محض این که از دستانم جدا میشود ، شعله ور شده و از بین میرود ، نمیدانم چرا هیچکدام از آن اتفاقات برایم عجیب نیست!  .. راستی اسمش چی بود؟ من حتی اسم دختره  رو نپرسیدم ، ولی اون بدون اینکه بپرسه اسم منو میدونست.. کاش میتونستم باز اونو ببینم.. (در یک سال گذشته ، این اولین باری است که کسانی انقدر برایم ارزش قائل میشوند ـ به راستی من چه دارم؟! ، اگر روزی از دنیا بروم چه کسی برای من گریه خواهد کرد.. حداقل اونجا منو به چشم یک انسان خوب و قابل احترام میبینن ، شاید بهم خونه دادن و گذاشتن پیششون بمونم! ، حتی خونه هم ندارم.. ــ (از اینکه چنین نامه ای دریافت کردم احساس غرور میکردم.. دوست داشتم برم و نامه رو بکوبم توی صورت دختر خالم ; که بببین ، میگفتی هیچی نداری .. و در جواب خواستگاری ، به جای یه نه ساده ، اونطور آبرومو بردی!! اما حالا شاه پریون اسرار به دیدن من داره) ــ  (میخندم )   حتما با خودش فکر میکنه که بهش نه گفتم ، رفته دیوونه شده .. در همین افکار هستم که موجودی کوتاه قد با لباس های  کهنه و پاره با صدایی شبیه صدای بچه ، جیغ کشان از دیوار آشپزخانه خارج و در دیوار پذیرایی فرو رفت .. ( از ترس دلم خالی  میشود ، احساس میکنم پاهایم شُل شده ، نمیتوانم حرف بزنم..)&lt;هنگام غروب&gt;بساط دست فروشی را جمع میکنم ، امروز فروش خوبی نداشتم .. جلوی فرمانداری از گلفروشی شاخه زیتونی میخرم تا با خود به خانه ببرم....وارد حیاط میشوم ، و زیر شیر آب پاهایم را میشویم .. وقتی درب حال را باز میکنم صدایی توجه مرا جلب میکند.. صدا از پشت بام است .. از پله ها بالا میروم ، شاخه زیتون هنوز در دستم قرار دارد .. وقتی به بالای خانه میرسم در کمال تعجب دخترِ پاشا را میبینم که درحال نواختن چنگ بزرگیست که در دست اوست ..  شاخه زیتون را پشت سرم قایم میکنم.. مرا میبیند و لبخند میزند.. جلو میروم و سرم را به نشانه احترام خم میکنم)- شاهزاده! +خوشهالم دوباره میبینمت.. -منم همینطور.. +اومدم با خودم ببرمت (از این حرف او تعجب میکنم) -نیاز نبود..خودم میخوا.. راستی شاهزاده ، من اسم شمارو نمیدونم (لبخندی میزند ، سرش را رو به پایین خم میکند و زیر لب میگوید) + زُها  - چه زیبا! +تو میخواستی چیزی بگی؟ - بله ، میخواستم بگم لازم نبود زحمت بکشید ، خودم.. (در این لحظه شاخه زیتون را جلو می آورم ، هنوز حرفم تمام نشده که نوری سبز رنگ از نوک شاخه خارج میشود و شاهزاده را به پشت ساختمان پرت میکند.. ، حیرت زده میشوم ..نمیدانم چه اتفاقی  افتاده .. باید بداند که از قصد این کارا نکردم ، چندبار نام &quot;شاهزاده زُها&quot; را بر زبان می آورم ، ولی نه پاسخی میشنوم و نه اورا میبینم!ادامه دارد..</description>
                <category>پسرخاله</category>
                <author>پسرخاله</author>
                <pubDate>Mon, 08 Mar 2021 09:01:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرتپرس</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarkaleh/%D8%A2%D8%B1%D8%AA%D9%BE%D8%B1%D8%B3-gxo9av5wjply</link>
                <description>کپی از وبلاگ سورنا در blog.irادامه رُز سرخ..(حالم خوب نیست ، سرم درد میکنه! ، سوار ماشین میشم و چند باری استارت میزنم تا بالاخره روشن میشود .. به سمت آن طرف پل حرکت میکنم تا بتوانم دوربزنم و برگردم.. هنوز سر درد و سر گیجه دارم  ، باید امشب را استراحت کنم ، چیزی که میبینم آنقدر وسیع است که فکر کردن به آن باعث تشدید سر دردم شود.. به استراحت نیاز دارم ، آن طرف پل، دختر جوانی برایم دست بلند میکند..جلوی پایش ترمز میزنم..)+ سلام آقا ، میشه منو تا کوی بسیجیان ببرید.. - (سرم درد میکند ، با بی حوصله‌گی پاسخ میدهم) ، آره +ببخشید واقعا ـ ممنون -خواهش میکن..(دختر جوان را در کوچه‌ای که سر راهم هست پیاده میکنم .. یکی از هم محلی هایمان آخر کوچه وایساده و به ما خیره شده.. با خودش چه فکری میکند .. جوان یتیم ۱۹ ساله ای که دختری را پیاده میکند .. نگاه تاسف باری به من می اندازد.. اما چه اهمیتی دارد..سرم درد میکند)(کمی جلوتر ، وقتی میخواهم به سمت بلوار امام حسین بروم ، نگاهم به گنبد امامزاده می افتد .. گنبدی سبز رنگ در زمینه تاریک آسمان شب.. پشت چراغ قرمز توقف کرده‌ام و به اتفاقات امروز فکر میکنم ، نگاهم  به گنبد خیره میماند.. در لحظه ای ، پرنده بزرگی با هیبتی ترسناک و پر های بلند و سپید رنگ .. چنگال های قوی و بزرگ.. در یک کلام! همان سیمرغ افسانه‌ای ، چرخی در آسمان میزند و روی گنبد مینشیند ، قطعا هیچکس  غیر از من اورا نمیبیند..هنوز ۱۳ ثانیه دیگر مانده..پرنده شیهه‌ای میکشد و تمام بدنش شعله‌ور میشود ، توان فکر کردن به آن را نداشتم ، خیلی وسیع بود.. نمیتوانم درک کنم ..  سرم درد میکند..هنوز چراغ سبز نشده.. حرکت میکنم..)&lt;روز بعد&gt;(صبح ساعت هشت و بیست یا بیست و پنج ، همین حوالی ها! .. از خواب بیدار میشوم ، فضای خانه سرد و ساکت است ، بخاری نفتی را روشن میکنم و روی آن صبحانه مختصری درست میکنم تا حداقل فشارم نیافتد .. اثرات سردرد دیشب هنوز آزارم میدهد .. هوا ابریست ... با اینکه فروردین است هنوز گاهی باران میبارد..با این حال عجیب نیست ، باران های بهاری هرسال تکرار میشوند.. فروردین!  ، بله فروردین .. بیست و سوم همین ماه ، یعنی پنج روز دیگر بیست ساله میشوم.. چه زود گذشت! .. یاد خنده های کودکانه مهتاب..خواهر کوچک من ، نشست های سیاسی پدر و باجناقش که اکثرا موضوع آن ها سیاست خارجی و نحوه مدریت کشور بود :) و ترانه های که مادرم زیر لب زمزمه  میکرد..)کاسه ای را از آب پر میکنم تا دل سیری آب بنوشم! هنوز آن را بر نداشتم که آب درونش به حرکت در می آید و تکان میخورد .. مانند یک گرداب! از آن فاصله میگیرم .. نامه ای از آن به بیرون پرتاب میشود.. حیرت زده ام ، به یاد اتفاقات دیروز می افتم.. بعد از مدتی تصمیم میگرم نامه را باز کنم..آن را با روبان سپید رنگی بسته اند .. نامه را باز میکنم ..&quot; درود بر فرزند خاک&quot; من پاشا صالح .. پادشاه سرزمین آرتپِرس هستم و این نامه را شخصاََ برای شما مینویسم که خود نمایانگر احترام و ارزشیست که برای شما قائلم.. از شما تشکر میکنم که تنها دخترم را از دست اپوش نجات داده و به من بازگرداندید و شادی را به مردم سرزمین آرتپِرس هدیه دادید..دخترم رز سرخی به شما هدیه دادند که نشان ادب و سپاس گذاری بود و باعث شد شما به راز سرزمین پری ها واقف گردید .. من و مردم آرتپرس مشتاق دیدار شما هستیم ، اگر ما را لایق این دیدار میدانید ، فقط کافیست برگی از درخت زیتون که نماد صلح دوستیست را درون ظرف آبی بگذارید و سه بار نام آرتپرس را بر زبان بیاورید تا ماهر ترین و قویترین هشاشین ها را برای همراهی و مراقبت از شما بفرستیم.چشم هایم را از آن میگیرم .. در این لحظه ناگهان نامه..ادامه دارد..</description>
                <category>پسرخاله</category>
                <author>پسرخاله</author>
                <pubDate>Sun, 07 Mar 2021 08:45:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رُز سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarkaleh/%D8%B1%D9%8F%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-pxigmwjcolqg</link>
                <description>&quot;نسخه اصلی در وبلاگ سورنا در بلاگ بیان موجود است&quot;[از جاده تاجمَلکی خارج شدم ، الان توی راه اصلی هستم .. برمیگردم و پشت پراید وانت اسقاطی که دارم رو نگاه میکنم ، هنوز اونجا بود .. باید به دریا برسونمش ، اگه فقط ۲۰ کیلومتر دیگه دووم بیاره ، طعم زندگی واقعی رو میچشه .. به جلو نگاه میکنم تا تصادف نکنم ، پری بیچاره .. معلوم نیست چندساله تو اون آبگیر ۹ متری بوده..سرعتو بیشتر میکنم..]&lt;چند دقیقه بعد&gt;+ پیمان..(میترسم و فرمان ماشین در دستم تکانی میخورد..صدای کی بود)(+ ممنونم..-تو چطور میتونی؟!+برای ارتباط برقرار کردن  راه های زیادی هست ، انسان فقط سه نوع اونو میشناسه..-داری ذهنمو میخونی..+مادرم هیچوقت حرکت ها رو بهم آموزش نداد ، وگرنه نیازی به کمک تو نداشتم..-به آب نیاز نداری؟ بدنت خشک نمیشه؟!+ من هفتصد ساله اونجا زندگی میکنم ، دریا باید خیلی بزرگ باشه..- بزرگ و زیبا.. باید ببینی)...دیگر صدای او در ذهنم تکرار نمیشود ، به میدان ورودی شهر نزدیک میشم..با وجوود کرونا نیروی انتظامی و بسیج میدان رو بستن ، باید از راه فرعی برم..اگر ببیننش فقط خدا میدونه چه بلایی سرش میارن)+پیمان ، مشکلی نیست..غیر از تو ، کسی نمیتونه منو ببینه..- تو دوباره افکارمو خوندی..+ اینطور  نیست ، من چنین قدرتی ندارم .. فقط از تصمیمات باخبر میشم-من دارم جونتو نجات میدم..ولی تو داری سوء استفاده میکنی)...(از ایست و بازرسی به سلامت عبور میکنم ، یک کیلومتر جلوتر به سمت ساحل میپیچم ، حالا چطور باید ماشینو ببرم کنار آب..)+ الان بعد از غروبه و آب دریا بالا اومده.. جلوتر برو رو پل ، میتونم بپرم تو آب خور..-چرا افکارمو میخونی... تو که گفتی تا حالا از اون آبگیر خارج نشدی ، از وجود خور و پل چطور باخبری..+ افکار قشنگی داری پیمان! .. تو دوست داری دنیای منو ببینی..- پری لعنتی ،از ذهنم خارج شو و وقتی رفتم روی پل بپر توی خور و دیگه سراغ من نیا!)...(پنج دقیقه هست که روی پل وایسادم ، دیگه خبری از اون نیست..احتمالا تا حالا دریا رو زیر رو کرده.. دنیای پری ها باید شگفت انگیز باشه..[از ماشین خارج میشوم و کنار آن رو به دریا قرار میگیرم .. یاد دو ساعت پیش میافتم که کنار آبگیر تازه خشک شده خودش رو نشون داد و تقاضای کمک کرد .. گفت هفتصد ساله اونجاست ، ولی جوان و زیبا بود .. برمیگردم و به عقب ماشین خیره میشوم ، خبری ازش نیست..[چیزی در جای او توجهم را جلب میکند]  با دقت نگاه میکنم.. یه گل؟! .. یه رز سرخ!  ، (حتما برای تشکره ، به هر حال من جونشو نجات دادم .. با لطافت آن را برمیدارم تا آسیبی نبیند اما..وقتی بویش را استشمام میکنم چشمانم  شروع به سوزش میکنند ، برای لحظاتی صحنه رو به رویم تار میشود ، و یکدفعه تاریک .. وحشت میکنم و به دور خودم میچرخم ، (چه بلای سرم اومده ..) .. سوزش چشمانم بیشتر میشود ولی ناگهان تاریکی از بین میرود و همه چیز برایم شفاف میشود و کم کم همه چیز را میبینم  ، هنوز کنار ماشین  هستم .. تنها تغیری که میبینم ، شهری با شکوه در وسط دریاست :) پhریttp://suorena.blog.ir/page/%D8%B1%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%AE </description>
                <category>پسرخاله</category>
                <author>پسرخاله</author>
                <pubDate>Fri, 05 Mar 2021 11:33:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدا هارو بچشید!</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarkaleh/%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D8%A8%DA%86%D8%B4%DB%8C%D8%AF-hozs0tf4wihs</link>
                <description>[در ادامه پست قبل..]دیدید ، توی مطلب قبلی صدای رنگها رو بررسی کردیم =)(اصلا تنها چیزی که باعث میشه به سمت نوشتن برم اینکه تو این دنیا محدودیت ها برداشته میشه ، آدمای درونگرا مثل من فانتزی های قشنگی دارن ، &quot;البته نمییتونم به خودم بگم درونگرا ، فقط بهش نزدیکم..معمولا این افراد روابط اجتماعی خوبی ندارن، ولی من اینطور نیستم..&quot; تو این دنیای جدید میشه فانتزی ها رو تجربه کرد..)حالا میخوام دنیارو قشنگتر بببینم ، فکر میکنم صدا ها چه مزه ای میتونن داشته باشن؟ (گفتم که ، اینم یکی از همون فانتزی های شبانست) بنظرتون چرا صدای نسیم آرامش بخشه ولی همون نسیم یه باد تند  بشه صداش میره رو اعصاب؟ فکر کنم صدای باد شوره! تا یه حدی خوشمزه ست ، اصا بدون شوری زندگی معنی نداره که..داره؟  ولی وقتی زیاد بشه آزار دهنده میشه ، نه؟ بقیه مزه ها رو هم از بین میبره! با یه من شکرم نمیشه خوردش :)  (وی خودشم معنی تیکه آخرشو نفهمید ، شکر و نمک!  :)تکیه گاه ، آرامش بخشبه صدای بابا ها دقت کردی؟ :)   گرم ، قابل اعتماد ... چه مزه ای داره؟ قهوه داغ!  این بهترین تعبیر برای مزه صدای بابا هاست ، قدرشون بدونید ;)چاشنی زندگیآبجی کوچیکه =]  ، جیغ جیغو ، صداش مزه چی میده؟  ذغال‌اخته؟ گوجه سبز؟ لواشک؟ لیمو ترش؟ ، اینا باید تو سه چهارسالگی بمونن ، خداااا (وی پسر است ، ولی برا آبجی های سه چهار ساله غش میکنه ، دست خودشم نیس:)ترش و شیرینصدای هیاهوی گنجشکا چی؟ بنظرتون چه مزه ایه؟  این مورد برا همه یکسان نیست!! برا من ترش و شیرینه ;) برا شما چه مزه ایه؟</description>
                <category>پسرخاله</category>
                <author>پسرخاله</author>
                <pubDate>Thu, 04 Mar 2021 17:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنگ هارو بشنوید!</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarkaleh/%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%AF-q5fuoe78mfip</link>
                <description>در جهانی  زندگی میکنیم که کلمات تاثیر شگفتی در تایین سرنوشت ما دارند ، به نحوی که یک &quot;بله&quot; یا &quot;خیر&quot; باعث تغیر سرنوشت آدم میشه .. جالبه نه؟  تا حالا به این فکر کردید که دنیا چقدرمیتونه شگفت انگیز و غریب باشه ، تا حالا شده خوابت نیاد ولی تا چراغ ها خاموش میشه در اوج سرو صدا خوابت بگیره؟ یا تا حالا پیش نیومده با این که بی حوصله و سیر باشید ، با دیدن یه بستنی قیفی ، هوس کنی..بنظرتون چرا دریا آرامش بخشه..بخاطر صدای موج؟! اگر رنگ دریا بجای آبی قرمز بود چی؟ بازم آرامش دهنده بود؟ .. چیزی که مشخصه اینکه با وجود تمام احساسات و .. رنگ ها حرف آخر رو میزنن :) رنگ قرمز در طیف رنگ های گرم و پر انرژی قرار میگیردبه این تصویر نگاه کنید ، چه حسی دارید؟ همین حس را نسبت به گل سفید یا بنفش هم دارید؟ بنظر شما صدای رنگ قرمز چطوریه؟ صدای شیپور؟ صدای شهوت! ، نشان جاه طلبی! رنگ قرمز قطعا بدن شمارا گرم میکند :)امید ، شوق ، زندگیرنگ زرد به نوعی متمم رنگ قرمزه .. صدای رنگ زرد چیه؟ جلز و ولز میکنه؟ .. زرد نماد خودخواهیه ، نماد موفقیت ، جذب کننده و شورآفرین ، قطعا حضور در مزرعه آفتابگردان خواب رو از سرتون میپرونه ;)وهم آلود ، اسرار ناگفتهبنفش! قشنگه نه؟ ولی سرده! انرژیتو میگیره بهت روحیه نمیده!! باهات همدردی میکنه؟انگار حرف های زیادی برای گفتن داره .. یه حس نامشخص! چه صدایی داره؟ یه موزیک ملایم و وهم آلود :)خاموش اما زندهقهوه ای رنگ زمینه .. رنگی که معمولا با انرژی زیاد و تاثیر گذار ولی بی سر و صدا و خاموش در پس زمینه زندگی ما نمایان میشه .. قهوه ای ترکیب آبی و قرمز و سبزه.. یعنی انرژی قرمز  و صدای زندگی بخش سبز را در پس زمینه آرامش بخش رنگ آبی پنهان کرده .. زیباست نه؟ به نظر شما صدای رنگ قهوه ای چیه؟ .. شما بگید :)</description>
                <category>پسرخاله</category>
                <author>پسرخاله</author>
                <pubDate>Thu, 04 Mar 2021 14:27:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لازمه زندگی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarkaleh/%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-kwiuuxhetckf</link>
                <description>گواهی نامه ؟از دوسال پیش به شدت به رانندگی علاقه مندشدیم ، و فهمیدیم پسری که گواهینامه نداره زندگیش میلنگه و باید هرچه سریع تر اقدام کنیم (یکی هم نبود بگه حالا ماشینات کجا گذاشتی که منتظر گواهی نامه ای) .. بگذریم ، خلاصه‌ی شرایطی که بعد ها فهمیدم شامل ، آزمایش خون -_- ، هجده سال تمام (یعنی سال دیگه) ، یه تومنم پول خرجشه..تازه چندبارم باید تو آزمون عملی رد بشی (اینو میگم چون تو این ۴۰ ساله کسی با دفعه اول قبول نشده) البته من تلاش خودمو میکنم ولی خُب..درنهایت که باید این مدرکو داشته باشیم ، حالا بعدا براش یه ماشینم جور میشهگواهی نامه رو میگیریم ، نه فورا ولی حتما :)</description>
                <category>پسرخاله</category>
                <author>پسرخاله</author>
                <pubDate>Thu, 04 Mar 2021 10:43:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pesarkaleh/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-ev0om7l3apc4</link>
                <description>سلام ، امیدوارم حالتون خوب باشه ، من یکی از بلاگر های بلاگ بیان هستم و ظاهرا بلاگ بیان چند روزی هست که منهدم شده :/  پس تصمیم گرفتم برای سورنا یه شعبه دیگه هم بزنم .. اول رفتم بلاگیکس ، ولی از فضاش خوشم نیومد..الان به پیشنهاد یکی از دوستان اومدم اینجا و عجب فضای ساده و دلنشینی!!  بلاگر های پیشکسوت ، لطفا اینجانب رو روشن کنید ? اینجا بهتره یا بلاگ بیان؟</description>
                <category>پسرخاله</category>
                <author>پسرخاله</author>
                <pubDate>Thu, 04 Mar 2021 08:28:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>