<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های pettrichor</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pettrichor</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 18:14:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/10552/avatar/jn7rxj.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>pettrichor</title>
            <link>https://virgool.io/@pettrichor</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بهترین‌های سینمای جهان در سال ۹۷ از نگاه پتریکور</title>
                <link>https://virgool.io/@pettrichor/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B7-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%AA%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1-b8srkhxoql1t</link>
                <description> بهترین فیلم های سینمای جهان در سال ۹۷ ۱- سوختن (Burning) لی چانگ دونگ ۲- سفر دراز روز در شب (Long Day’s Journey into Night) بی گان ۳- سوگلی (The Favourite) یورگوس لانتیموس ۴- تصنیف باستر اسکراگز (The Ballad of Buster Scruggs) برادران کوئن ۵- لازاروی خوشحال (Happy as Lazzaro) آلیچه رورواچر ۶- ترانزیت (Transit) کریستین پتزولد ۷- دله دزدها یا دزدان فروشگاه (Shoplifters) هیرو کازو کوری‌یدا ۸- درخت گلابی وحشی (The Wild Pear Tree) نوری بیلگه جیلان ۹- روما (Roma) آلفونسو کوارون ۱۰- خانه‌ای که جک ساخت (The House That Jack Built) لارس فون تریر و اولین اصلاح شده (First Reformd)، جزیره سگ‌ها (Isle of Dogs)، گناهکار (The Guilty)، دولاتوف (Dovlatov) و مستند آنها نباید پیر شوند (They Shall Not Grow Old) ➖➖➖➖➖➖   فیلم‌هایی با مقیاس بزرگتر از لیست بهترین‌های یک سال (فیلم‌هایی که هرکدام با تعریفِ ذات سینما سروکار دارند) کتاب تصویر (The Image Book) ژان لوک گدار سوی دیگر باد (The Other Side of the Wind) اورسن ولز ➖➖➖➖➖➖   فیلم‌هایی که بیش از حد تحویل گرفته شدند: تمام فیلم‌های نامزد شده در اسکار به جز «روما» و «سوگلی» ➖➖➖➖➖➖  دیدن فیلم‌های هونگ سانگ سو و کلر دنی و احتمالاً خیلی‌های دیگر ماند برای سال ۹۸.تاکنون  در مجله فرهنگی هنری پتریکور برخی از فیلم های این لیست به طور کامل معرفی  و نقد شده اند و بقیه ی فیلمها نیز به تدریج در سایت و کانال تلگرام پتریکور مورد بررسی کامل قرار خواهند گرفت.  بهترین فیلم‌های سینمای جهان در سال ۹۶ منبع: www.pettrichor.com</description>
                <category>pettrichor</category>
                <author>pettrichor</author>
                <pubDate>Sun, 14 Apr 2019 19:43:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر:منوی پیشنهادی پتریکور</title>
                <link>https://virgool.io/@pettrichor/%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%AC%D8%B1%D9%85%D9%86%D9%88%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%AA%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1-qnqdedmkdjpd</link>
                <description> آشفتگیفریدون  جیرانی یکی از معدود کارگردانان سینمای ایران است که فیلمِ ژانر می‌سازد؛  کارگردانِ کلاسیک‌باز فیلم‌بینی که عمرش را در سینما گذرانده و می‌داند که  چطور می‌شود یک اتمسفر سینمایی خلق کرد. او حالا با فیلمی به میدانِ  جشنواره آمده که نامش یادآور «خفگی»  است و به گفته‌ی خودش ایده‌ی محوری‌اش متأثر از فیلم‌های نوآر بوده است؛  پس انتظار می‌رود که مهناز افشار نقش یک فم فتال را داشته باشد و بهرام  رادان هم نقش مردانِ مستأصل فیلم‌های ژانر. به گفته‌ی رادان، جیرانی در فرم  فیلم هم – با همکاری مجدد با مسعود سلامی- به سمت نورپردازی‌های اغراق‌شده  و خلق فضاهایی عجیب و بی‌زمان و بی‌مکان با کادرهایی کج رفته تا بیش‌ازپیش  در راه فیلمِ قبلی خود قدم بردارد. راهی که خود او هم تأییدش می‌کند: «تا  پیش از خفگی بیشتر درگیر مخاطب بودم و سعی می‌کردم با سازوکارِ آشناتر برای  او قصه بگویم. اما از «خفگی» اولویت را به فضاسازی دادم. البته همچنان و  همیشه قصه برایم مهم است اما تلاش کردم که در روایت و ساختار به سمت  مؤلفه‌هایی بروم که سال‌ها دوستشان داشته‌ام. «آشفتگی» بعد از «خفگی» دومین  قدم من در این راه است؛ البته قصه‌گوتر و پر تعلیق‌تر از آن.» حضور جیرانی و نماهای بدیعش و در کل فیلم‌هایی که می‌تواند در میان معمولی‌های سینمای ایران بسازد، یک نعمت است.طلاپرویز  شهبازی امسال با هفتمین فیلمش به جشنواره آمده است؛ کارگردانی که با نفس  عمیق نامش در سینمای ایران ماندگار شد و هر فیلمش چیزی از آن فیلمِ کالت را  به یاد می‌آورد. او بعد از مالاریا که حضور بین‌المللیِ موفقی را تجربه  کرد، حالا با تیم بازیگرانِ اسم‌ و رسم‌دارش- هومن سیدی، نگار جواهریان،  طناز طباطبایی- «طلا» را ساخته است. برخی از کسانی که فیلم را دیده‌اند،  این را یکی از بهترین فیلم‌های شهبازی می‌دانند. اطلاع چندانی از داستان و  جزییات فیلم در دست نیست، اِلا همان خلاصه‌ای که به‌طور رسمی توسط گروه  سازنده‌ی فیلم منتشرشده است: «راهی برای پولدار شدن، خسته از نگاه تحقیرآمیز دوروبری‌ها، احساس تباهی از  کار کردن برای دیگران، این‌ها دلایلی است که سه نفر را به هم وصل کرده تا  یک کاروکاسبی راه بیندازند.» برای مایی که با نفس عمیق کیف کردیم و عیار ۱۴ را بیشتر و مالاریا و دربند  را کمتر دوست داشتیم، حتماً فیلمِ جدیدی از پرویز شهبازی یک اتفاق مهم در  جشنواره است.ناگهان درختصفی  یزدانیان برای مخاطبان جدی سینما نامِ آشنایی است؛ منتقدی مسلط بر تئوری  فیلم با قلمی توانا در تحلیل و تفسیر برخی از جدی‌ترین و بهترین آثار  سینمایی. در سال‌های دهه ۸۰ ، با اینکه می‌شد از فیلم‌های کوتاه و مستندش  به این نتیجه رسید که آقای منتقد علاوه بر نقدنویسی می‌تواند کارگردانِ  قابلی هم باشد که چارچوب زیبایی شناسانه‌ی خاص و دقیقی دارد، اما با اولین  فیلم بلندش، «در دنیای تو ساعت چند است» بود که دیگر بر اهالی سینما بیشتر  از گذشته اثبات شد که با چه سلیقه و دید سینماییِ پرظرفیت و باظرافتی طرف  هستند. یزدانیان در «دنیای تو» نشان داد که چطور می‌شود در ضیافت رنگ و نور  و موسیقی و معماری یک داستان عاشقانه‌ی آرام را تعریف کرد طوری که در آخر  حس مبهمی از یک عشق غیرقابل تعریف، در گوشه‌ی دل تماشاگرانش باقی بماند. صفی یزدانیان حالا با «ناگهان درخت» با بازی پیمان معادی و مهناز افشار و  تصویربرداری همایون پایور و تدوین هایده صفی یاری و آهنگسازی کریستف رضاعی،  دومین ضیافتش را ترتیب داده است. با خلاصه داستانِ ساده‌ای که قرار است یک  مرد، داستان زندگی خود را از کودکی تا پنجاه‌سالگی برایمان تعریف کند.  فیلمی که به گفته‌ی خودش، فیلمِ آدم‌هاست. فیلم چهره‌ها و دست‌ها و فضاهای  خالی. و همین توصیف است که قند را در دل یک مخاطب جدی سینما آب می‌کند.  چراکه این یزدانیانی است که نه‌فقط بهترین نماهای چهره و دست و فضاهای خالی  را در فیلم‌های محبوبش دیده بلکه از آن‌ها نوشته و ستایششان کرده و به  درکی درونی از آن‌ها رسیده است؛ چه آنکه در کتابِ «ترجمه تنهایی»اش  می‌نویسد: «در این سال‌هایی که درباره سینما می‌نویسم فقط درباره فیلم‌هایی  نوشته‌ام که دوستشان داشته‌ام. فیلم‌هایی که مرا به خود راه داده‌اند و  بهشان راهی پیداکرده‌ام. نمی‌خواهم اغراقی کنم که از پسش برنیایم،‌ اما فکر  کنم بشود خیلی از متن‌هایی را که در این کتاب هست،‌ نامه‌ای عاشقانه  دانست.»ادامه در لینک زیر:  https://pettrichor.com/2019/01/31/%d8%b3%db%8c-%d9%88-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d8%b4%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%81%d8%ac%d8%b1-%d9%be%d8%aa%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%88%d8%b1/ منبع: پتریکور (www.pettrichor.com)</description>
                <category>pettrichor</category>
                <author>pettrichor</author>
                <pubDate>Thu, 31 Jan 2019 15:30:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاورقی پتریکور: ملاقات با جوجو جتسو - قسمت ششم(آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@pettrichor/%D9%BE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D9%BE%D8%AA%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D8%AC%D9%88-%D8%AC%D8%AA%D8%B3%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85%D8%A2%D8%AE%D8%B1-mnczsxlnbm2d</link>
                <description>نوشته‌ی بهرام صادقی ادامه از قسمت قبل:  عموجان به خمیازه افتاده بود. صدای ترمز ناگهانی یک ماشین از نزدیک و پارس چند سگ از دوردست با هم درآمیخت و برای یک لحظه در فضای اتاقِ لخت و بی‌قواره‌ام شنیده شد. عمو عصایش را به زمین زد و خواست تف کند، اما دید زیر پایش قالی است. خوب، البته در آن نامه چیزهای دیگری هم بود. اینکه آدم آنجا می تواند خودش را به محاکمه بنشاند یا بکشاند و حرف‌هایش را بزند و مطمئن باشد کسی درِ دهانش را نمی گیرد که به او بورس دوساله‌ی اروپا پیشنهاد کند. اینکه آنجا در محفل جوجو، دروغ نیست یا اگر هست از نوع همین دروغ‌های بی ضرر معمولی است. ابتذال و فساد نیست. نه مدینه‌ی فاضله است و نه لجن زاری که ظاهر چمن زار را داشته باشد. - پس چه رفتنی دارد؟ عمو نگاه‌های خشماگین به کتابی که قرار بود بخواند، می‌انداخت و انگشت‌هایش را به سبیلش می‌مالید. - از شما انتظار نداشتم عموجان! با این همه شاید هم رفتن نداشته باشد. فقط یک چیز دیگر، آنجا وسیله‌ای، مثل ماشین هست. چیزی شبیه به سشوار مثلا.... این یکی دیدن دارد. معلوم بود که چراغ های دیگر خانه خاموش شده و همه به خواب رفته‌اند. شیر آب همچنان چکه می‌کرد و پدر مثل هر شب توی خواب حرف می‌زد. عمو به ساعت جیبی اش نگاه کرد ( از نصف شب سه ساعت می‌گذشت.) کتاب را برداشت که بخواند. سینه‌اش را صاف کرد. حالا دیگر فهمیده بود که مادر با چشم‌های گریان از لای در نگاه می‌کند و در انتظار اعجاز اوست. اما دوباره کتاب را گذاشت روز میز: «این ماشین چه کار می کند؟» حالا باید خاصیت ماشین را شرح داد! عموجان باز سر شوق آمده بود و جیگاره (سیگار) تعارف می‌کرد.حتی با عصایش، چندبار کف پایم را قلقلک داد. - خب، کسی که زیر این دستگاه می‌نشیند، نمی تواند نارو بزند. یک جور ماشینِ کشف دروغ است. هر کس خودش را غیر از آنچه که هست نشان بدهد، روسیاه می‌شود. ماشین، سکه‌ی یک پولش می کند. می توان چند مثال زد. تا آنجا که از دعوتنامه‌ی جوجو در ذهن و حافظه مانده است: شاعرهایی که پیش از انتشار کتابِ شعرشان مانیفست چاپ می‌کنند و درباره‌ی مسئولیت نسبت به تعهدات زندگیشان سخن می‌گویند، پس از اینکه دستگاه به آنها وصل شد، دُم کوچکی در خواهند آورد که نه می‌شود بریدش و نه جراحی پلاستیک کرد و به آن فرم و حجم یکنواخت و یکپارچه داد. نویسندگانِ انسان دوست، نمایشنامه نویس‌های بشردوست، فیلمسازانِ مولف و حتی آدم‌های بدبخت و بیچاره‌ی معمولی، مثل من و حاج عبدالستار (جرات نکرد بگوید: و شما!) هرکدام یک نشانه‌ی مخصوص دارند، مثل جدول مندلیف. خب، این نشانه ها یا یک چشم اضافی است و یا یک علامت تعجب گوشتی در میان پیشانی و یا یک ردیف دندان طلای هیجده عیار. هر آدم نارویی از هر دسته‌ای باشد، نشانه‌ی دسته‌ی خودش را از دستگاه دریافت می‌کند... عمو بلند شد و در را کاملا بست. سایه ای گریخت. - ولی تو که نه شاعری و نه نویسنده. فوقش به قول خودت منورالفکر هستی. با کسی خورده برده‌ای نداری. نه وظیفه می‌گیری، نه فرهنگ می‌روی و نه با کسی پالوده می‌خوری... پس چرا نرفتی؟ چرا دعوت آن مرتیکه را... اسمش چه بود؟ جوجو را قبول نکردی؟ ترسیدی؟ - اسم شب. بله، این طورها هم نیست که هرکس و ناکسی را الکی راه بدهند. باید اول اسم شب را بگویی، منتظر اجازه بمانی، بعد کلاهت را برداری و با احتیاط از سوراخ رد شوی. - آنجا دخانیات پیدا می شود؟ عمو اسکندر این حرف را بفهمی نفهمی گفته و حالا روی همان صندلی به خواب رفته بود. عصایش چیزی نمانده بود که بیفتد. کتاب نیمه باز که بارها بسته و روی میز گذاشته بود، داشت از روی زانویش می افتاد. جیگاره‌هایش روی قالی پخش و پلا شده بود و با دست زده بود لیوان آب را روی میز وارونه کرده بود. کم‌کم وقت آن می رسید که سرِ داد و فریاد و بد و بیراه را در خوابش باز کند. می‌روم. فردا می‌روم. دیگر بیش از این نمی‌توانم این حال بدِ معده را تحمل کنم. شاید از نشستن زیاد در دکان حاج عبدالستار باشد. آخر تا کی بروم آنجا و برگردم و بوی برنج و بنشن و روغن و عطر آخوندی و صابون کویتی را بشنوم؟ اما هرکار می‌کنم باید خیلی زود باشد. پیش از آن که نویسنده‌ی داستان میلش بکشد درِ سوراخ دیوار دکان حاجی را گل بگیرد یا تله‌ای آنجا کار بگذارد و یا مرگ موش دور و بر بریزد و یا اینکه باز بیاید سراغ من و من بیچاره را دلال مظلمه کند و تهوع مرا به دلزدگی از این مرداب پوچی و ابتذال نسبت بدهد و آقای جتسوی بیچاره را مثلا نشانه‌ی آرمانهای انسانی قلمداد کند و شب را هم چیزی بداند نظير آگاهی.فردا نباید زیاد توی دکان معطل کند. با کمک حاج عبدالستار (او که اثری در ساختمان داستان ندارد) و شاگردش (ولی شاگردش که چند روزی است که به ده رفته) و عموجان اسکندر (آها عموجان اسکندر! او را که نزدیکی‌های سحر حالش به هم خورده بود و فریاد می‌کشید و با عصایش به همه حمله می کرد و تاریخ و عربی و اسم خودش را فراموش کرده بود و صدای گربه در می‌آورد و سراغ موش را می‌گرفت. با آمبولانسی که به عجله خبر کرده بودند، به تیمارستان فرستاده بودند)... پس چه کسی می ماند؟ خدای من! با کمک هیچ‌کس! باید وقتی چشم حاجی را دور دید. همان وقت که دخترک با آدم‌های دیگر بر سر تلفن زدن بگومگو می کند و مدرسه‌ها تازه تعطیل شده‌اند و دخترک کوچولوی ارمک پوش که پلیس مدرسه است، پرچم کوچکش را بالا برده تا صف بچه های بی‌خیال و معصوم و خندان، مثل نسیم شادی از این طرف به آن طرف خیابان برسد، برود و گونی‌ها را پس و پیش کند و دَم سوراخ صدا بزند... شاید آن موش تر و تمیز اولی باز پیدایش شود. شاید کسی دیگری را بفرستد. بعد کمی صبر کند و برود توی سوراخ (چه باک اگر اسم شب را فراموش کرده است) ممکن است، ممکن است، البته که ممکن است سوراخ کوچک باشد. خوب، تیشه را پریروز دیده است که حاجی پشت شیشه های خالیِ ماست پاستوریزه گذاشت و قندشکن هم که دم دست است. اصلا چرا به نحوی در دکان نماند و نصف شب این را نکند؟ دور از چشم همه، دیوار را خراب می‌کند. کمی آذوقه و توتون چپق و چندتایی سیگار اتویی برمی دارد و می رود تو.  کدام یک از شما از من می‌پرسید که این لندهور که بود که در میان انبوه جمعیت و گریه‌های بی‌صدای یک پیرزن، مامورین آتش‌نشانی می‌خواستند او را به زور از درون سوراخ بزرگ و بی قواره‌ی دیوار دکان حاج عبدالستار بیرون بکشند؟پایان ⬅️ قسمت قبلیمجله فرهنگی هنری پتریکورwww.pettrichor.comt.me/pettrichor </description>
                <category>pettrichor</category>
                <author>pettrichor</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jan 2019 07:00:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاورقی پتریکور: ملاقات با جوجو جتسو - قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@pettrichor/%D9%BE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D9%BE%D8%AA%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D8%AC%D9%88-%D8%AC%D8%AA%D8%B3%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-sjstvugfyrjh</link>
                <description> نوشته‌ی بهرام صادقی  ادامه از قسمت قبل: - نمی‌دانم. من که صدبار بیشتر گفته‌ام. حالا دیگر خواجه حافظ شیرازی هم می‌داند که من نمی‌دانم. - مثل این که برایت رقعه‌ای نوشته است.- بله یادداشتی نوشته است. عمو، نگاه غضبناکی به من انداخت، کتابی را که می‌خواست برایم بخواند، روی زانویش گذاشته بود. نمی‌دانستم چیست. نیم خیز شدم که نگاه کنم. عمو از زیر عینک به من چشم غره رفت، می‌دیدم که عمو اسکندر از این که در کتاب‌های تاریخ و انساب به نام «جوجو جتسو» برنخورده، پریشان و ناراحت شده است و باطناً كيف می‌کردم. شاید هم حق با او بود. شاید این تلویزیون و رادیو و کتاب‌ها و روزنامه‌ها و آدم‌های اتوبوس‌ها و جوی‌های پر از لجن خیابان‌ها و خودم نبودند که چپق را بر من حرام کرده و سیگار اتویی را از چشمم انداخته بودند. راستش پسر صاحب خانه هم با آن همه خنگی و نفهمی همان روزهای اول که نامه گم شده بود، چنین روزهایی را پیش بینی کرده بود. چشم هایم را بستم. عمو اسکندر سینه اش را صاف کرد. می خواست شروع کند به خواندن و ظاهراً با احساسات و با توجه به عکس العمل من... ملایم و پدرانه. اما چیزی نگذشت که دیدم (از ترس چشم هایم را باز کرده بودم) از روی صندلی بلند شده، کتاب را انداخته روی زمین، عصایش را در هوا گاه به سویی نامعلوم و گاه به طرف من تکان می دهد و با صدای بلند چیزهایی می گوید. ترسیدم با عصا به سرم بزند. فریاد زدم: - گم شد! نامه گم شد.آرام گرفت. لبخند زد و گوشه‌ی لبش چال افتاد.- صدایی شنیدی؟ می دانستم مادرم است که پشت در به انتظار معجزه نشسته است. سرم را تکان دادم: - نه، نکند خیالاتی شده اید؟ به چیزهای دیگر فکر کنید! گفتم که گم شد...   - آها، نامه! این جور رقعات البته که اغلب گم می شوند. خود آقای جوجو جتسو را کجا دیدی؟ عمو گفت:- ببین! اگر قرار است من برایت کتاب بخوانم و اندرزت بدهم که خوابت ببرد و آسوده شوی باید لااقل با من کمی تفاهم داشته باشی... در گفتن دیگر نه ضرری بود و نه خطری. خطر، نگفتن بود. چون عصا دوباره حرکات تهدیدآمیز می‌کرد. - در دکان حاجی. اما چه طور بگویم؟ من ندیدمش. از من خواستند که بروم ببینمش. حالا انتقام خواهم کشید. عوض اینکه روی این تختخواب وارفته دراز بکشم و به مزخرفات کتاب‌های عموجان گوش بدهم. او را می نشانم ( اگر بتوانم) و آن قدر توضیح می‌دهم تا سرش باد کند. - من آن روزها فقط می‌رفتم، برقی خرید می‌کردم و می آمدم. یک روز اتفاقی دلم درد گرفته بود. دستم را گذاشته بودم روی شکمم دولا راه می‌رفتم. چشمهای ریز عمو برق می‌زد. هر وقت صحبت از چیزهای غیر عادی و امراض وخیم بود این طور می‌شد. خوب، وقتی دل آدم درد بگیرد. آدم ناله می‌کند. حاج عبدالستار می‌بیند که مشتری و همسایه اش به خود می‌پیچد و از میان دست و پای مشتری های دیگر دارد خودش را جلوتر می‌کشاند. حاجی از او می خواهد بیاید تو. گوشه‌ای استراحت کند تا برایش قنداغ بیاورد. حاجی در این کارها استاد است. - وقتی نشستم، همان اول بار چشمم به گوشه ی دیوار، پشت گونی‌های برنج و عدس افتاد و دیدم یک سوراخ نسبتا بزرگ آنجا هست که نباید باشد. مثل این بود که آن گوشه را بار اول است می‌بینم. ولی سوراخ همه جا هست و ممکن است باشد. این است که او اول توجهی نمی کند و سوالی هم نمی کند. فقط قنداغ را هورتی سر می‌کشد. زبانش می سوزد. مردی آمده و هوار راه انداخته است که خرما و کشمش آشی که بچه اش خریده، کم بوده. همه اش همین طور است. وقتی طرف بچه باشد هرطور خواستید می‌اندازید. حاجی از او می‌خواهد که جنس را پس بیاورد تا دوباره بکشند. مرد ناگهان ساکت و منگ می‌شود و ابلهانه، نمی‌دانم چرا به من نگاه می‌کند و می‌گوید: - ولی آنها را پخته ایم... - همین طور به سوراخ زل زده بودم و فهمیدم که مثل همیشه دارم با خودم قرار و مدار می‌گذارم. این دفعه قرار بود تا دلم آرام گرفت و سیگارم تمام شد، بلند شوم بروم. عمو اسکندر عینکش را برمی دارد و به فکر فرو می رود. اما مثل اینکه عقلش قد نمی دهد که عینک را جای دیگری بگذارد. این است که باز با چشم‌های ریزش از پشت شیشه های نامتجانس‌اش به جایی (به من!) خیره می شود: - خب، می‌گفتی به سوراخ زل زده بودی! - بله آن وقت‌ها حاجی شاگرد نداشت. بعدازظهری بود و باد می آمد. حاجی نصف شیشه هایش را کشیده بود پایین و هوا داشت تاریک می‌شد. اولین قطره های درشت بارانی که قرار بود ببارد، همراه با ذره های خاک و گاه آشغال بر زمین می‌نشست و سروکله‌ی مردی که خرما و کشمش خریده بود با بچه اش پیدا شده بود. همان طور که نشسته بودم یک وقت دیدم یک موش تر و تمیز، شسته و رفته به آرامی و ...عموجان اسکندر با اعتماد به نفس می‌دود وسط حرف من:- و با طمأنینه!- خوب با همان که شما می‌گویید... دارد به طرف من می‌آید. راستش اول وحشت کردم. ولی جیغ که نباید بزند. مگر زن است؟ تازه زن‌ها هم که این روزها داخل سیاست شده‌اند، جاهای دیگر جیغ می‌زنند. حداکثر چیزی از حاجی می‌گیرد که به سر موش بکوبد. - دست دراز کردم. قندشکن بزرگی را که دم دستم بود، برداشتم.گوشه‌ی لب عمو اسکندر چال افتاده بود. - اما نزدم. موش درست به چشم هایم خیره شد. دستش را دراز کرد به طرف من و کاغذ تاشده ای را با احترام به من داد. دستپاچه شدم. همین طور حیران مانده بودم که موش تعظیمی کرد و رفت. بی آنکه ترسیده باشد. (با آنکه قندشکن را دیده بود) حتی پشت سرش را نگاه نکرده بود. موش می رود توی سوراخ.عمو اسکندر دستهایش را به هم کوفت. چشمهایش مثل بچه‌ای برق می‌زد.- خب، خب، یک نامه بود. بعد چه طور شد؟ خیال می کنید قصه‌ی جن و پری می گویم که این طور ذوق زده شده اید؟ یادتان باشد که به هر حال، در نور غبار آلود بعدازظهر، نامه را باز می‌کند و می خواند . توفان فرونشسته و باران هم نباریده است. - نامه به امضای جوجو جتسو بود.- مفادش؟ - مفادش؟ درست یادم نیست. از اینجا و آنجا تکه هایی را به خاطر دارم. خلاصه اش این که این زندگی مبتذل و منحط امروز خودم را ول می‌کنم و یک شب که چشم صاحب دکان را دور دیدم، بروم پیش آنها. - آنها؟!- بله. ظاهرا آنها بیش از یکی دو نفر هستند. بروم تا بیشتر از این، در این گنداب دست و پا نزنم و به نوبه ی خودم دیگران را هم به دست و پا زدن وا ندارم و یک چیز دیگر...- آها ته مانده‌ی صمیمیت و انسانیتم را نجات بدهم.ادامه دارد... ⬅️ قسمت قبلیمجله فرهنگی هنری پتریکورwww.pettrichor.comt.me/pettrichor  </description>
                <category>pettrichor</category>
                <author>pettrichor</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jan 2019 06:26:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاورقی پتریکور: ملاقات با جوجو جتسو - قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@pettrichor/%D9%BE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D9%BE%D8%AA%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D8%AC%D9%88-%D8%AC%D8%AA%D8%B3%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-nr558xinitwf</link>
                <description>  نوشته‌ی بهرام صادقی ادامه از قسمت قبل: من گفتم: حاجی! (اما می دانستم که او گوش نمی دهد و از خدا می خواهد وسیله ای بسازد که به نحوی بتواند مرا بیرون بیندازد و شاید چند تا اردنگی هم حواله‌ام کند.)- حاجی! این شاگرده چند روز است پیدایش نیست؟ من از وقتم زده‌ام، برنامه‌هایم را ناتمام گذاشته ام که بیاید انگلیسی یادش بدهم. برای مادرش هم کتاب و دفتر و گونیا و پرگار خریده‌ام. ترازو محکم روی پیشخوان خورد. - نکند رفته باشد که مادرش را بیاورد؟ باز سر تلفن دعوا شده بود. - همه چیز آماده است، اما می دانی حاجی؟ این همه وقت من فقط معطل (جوجو جتسو) هستم، باید اول با جوجو مذاکره‌ای بکنم. راست می‌گفتم. تا جوجو را نمی دیدم و با او حرف نمی‌زدم، نه می توانستم به تعهداتم (هرچند هم روشنفکری بود) عمل کنم و نه به کسی درس بدهم و نه مادر کسی را استخدام کنم و نه وقتی خواروبار روزانه را خریدم، زود بروم دنبال کارم. مدت‌ها بود که نامه‌ی جوجو جتسو را در جیب داشتم. کاغذ مچاله و رنگ و رو رفته‌ای بود. اوایل آن را لای یک تکه روزنامه می‌پیچیدم (عادت چیز پیچیدن حاجی به من هم سرایت کرده بود) و در کیف کوچکم می گذاشتم. دستم بی اراده، وقت و بی‌وقت به طرف جیب بغلی ام می‌رفت و همین که مطمئن می‌شدم کیف و نامه سر جایشان هستند، خیالم راحت می‌شد. تا اینکه یک روز، پسر صاحب خانه‌مان گفت تو از روزی که کیف بغلی‌ات را گم کرده‌ای دیگر سر وقت از خانه بیرون نمی‌روی. سر وقت هم نمی آیی و دیگر چیق هم نمی‌کشی (اغراق). اگر به خاطر کیف است که من یکی مثل آن را بهت می‌فروشم. گول خوردم، یعنی خواستم خودم را گول بزنم... رفت کیف را آورد. پسر صاحب خانه بعد از سال پنجم که در کنکور قبول نشده بود، کیف و قلم خودنویس و فندک می‌فروخت. از کجا می آورد و به که می فروخت؟ نمی‌دانم. کیف را خریدم. اما چپق و سیگار باز هم به دهانم مزه نمی‌داد. حتی رفتن برایم تلویزیون دستی که شیلد محافظ هم داشت، خریدند و برنامه های هنری اش را (چون در خانه همه شنیده بودند که من اگر هم خودم هنرمند نباشم، به هنر علاقه دارم) گرفتند و برایم صندلی گذاشتند که تماشا کنم. گاهی به من سقلمه می‌زدند و می‌گفتند ببین! این فلانی است. یا این همان است. یا این یارو خودش است. می‌دانید که از همین حرف‌های کلی. بعد هم در چند باشگاه ادبی که شب شعر هم داشته عضوم کردند و بردندم که اسمم را در کاخ جوانان محله‌مان بنویسند. مرتب می گفتند خیلی مفید است. همه چیز دارد. ورزش، نمایش، شعر، موسیقی و عرفان. حتی می توانستم آنجا گرل فرند پیدا کنم و فیلم‌های فدریکو فلینی را ببینم. اما همان دم در با کمال احترام عذرم را خواستند. (لباسم مطابق مقررات نبود. راستش جین و کاپشن نپوشیده بودم و ریشم را هم صبح سلمانی آمده بود خانه و تراشیده بود.) با این همه به کاخ‌های دیگر هدایتمان کردند، اما می شنیدم که پشت سرمان می‌خندند. دو شبی هم مرا به تالار ابن یمین بردند. شب اول چون پاپیون مشکی نزده بودم، (رنگ پاپیونم زرشکی بود) راهم ندادند و شب بعد چون همان اوایل خوابم گرفته بود و در خواب حرف های نامربوط می‌زدم (دیگران فقط خروپف می‌کردند) کشان کشان آوردندم بیرون و انداختندم وسط خیابان. یک وانت مزدا به سرعت از کنار گذشت و من از ترس خودم را جمع کردم. بی فایده. همه‌اش بی فایده. این بود که آمدند به عموجان اسکندر تلگراف زدند که یکی دو هفته بیاید تهران و شب‌ها برایم کتاب بخواند و نصیحتم کند. متن تلگراف را خواسته بودند خیلی ادبی بنویسند: «بی‌خوابی هم مزید بر دیگر علت‌های او شده است و کلی باعث ناراحتی می باشد.» کلی هم پول روی دست خودشان انداخته بودند.  عموجان اسکندر سبیل شاه عباسی سیاهی داشت و وقتی حرف می‌زد، عصایش را رو به آدم تکان می‌داد. چشم‌های ریزش از پشت عینک ذره‌بینی که با نمره چشمش نمی خواند (عینک مال مرحوم مادرش بود) حالتی نامفهوم داشت و نگاهش بر صورت آدم خیره و ثابت می ماند. عموجان اسکندر ناگهان بی هیچ علت، هیجانی می‌شد و نفسش به شماره می افتاد، به همان سرعت هم آرام می گرفت و نیشخند معنی دار می‌زد. این درست چیزی بود که همه در آن متفق القول بودند؛ «نیشخند معنی‌دار». اما دیگر نمی گفتند چه معنایی. وقتی نیشخند معنی دار می‌زد، گوشه ی دهانش چال کوچک معنی داری می افتاد و آدم مجبور می‌شد رویش را از او برگرداند. این احساس به مخاطبش دست می‌داد که با ترحم به رویش تف انداخته اند و یا وقتی که حقش بوده بگذارندش وسط و مسخره اش کنند. فقط به ملایمت دستش انداخته اند. گاهی آدم حقیقتا از عموجان اسکندر متنفر می‌شد. عموجان کنار تخت من روی صندلی لهستانی نشست. جیگاره اش را دود می‌کرد و عصایش را میان پایش گذاشته بود. مغز من به جای شیشه‌ى الكل، در کاسه ای از تب و هیجان افتاده بود. هرچه می‌خواستم خودم را به خواب بزنم، نمی‌شد. - مادرت.... او خیلی برایت دل نگران است. این حال دل به هم خوردگی که تو داری و روز به روز بیشتر می‌شود و دهنت که می‌گویی مزه‌ی زقوم می‌دهد (در فامیل، عمو به تبحر در تاریخ و عربی مشهور بود) و چپق نمی‌طلبد، زیاد هم بی‌سابقه نیست. جد بزرگمان... (از گفتن باقی آن چشم پوشید.) در فامیل ما هروقت... (آه معنی داری کشید.) حالا دستش را روی انبوه کتاب‌های من که سرتاسر میزم را پوشانده بود، گذاشته بود. من گفتم: - ببینید! این خیلی احمقانه است. اولاْ مسأله کتاب خواندن برای آدمی که در بستر است مال فرنگی هاست و من نمی‌دانم چه کسی به فکر این تقلید مضحک افتاده. تازه من که دم رفتن نیستم...-خیال می‌کنی... همه مان دمِ رفتنیم. صدایی شنیدم؟ من جوابی ندادم. عموجان اسکندر عصایش را مثل ژنرال ها بر زمین زد و پرسید:- این جوجو جتسو دیگر کیست؟ گمان کنم همه اش زیر سر او باشد....ادامه دارد... ⬅️ قسمت قبلیمجله فرهنگی هنری پتریکورwww.pettrichor.comt.me/pettrichor </description>
                <category>pettrichor</category>
                <author>pettrichor</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jan 2019 05:56:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاورقی پتریکور: ملاقات با جوجو جتسو - قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@pettrichor/%D9%BE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D9%BE%D8%AA%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D8%AC%D9%88-%D8%AC%D8%AA%D8%B3%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-qpxb44gttgkq</link>
                <description> نوشته‌ی بهرام صادقیادامه از قسمت قبل: حاج عبدالستار مثل این که تازه متوجه حضور من شده است،گفت:- جایت راحت است؟ دله اذیت نمی‌کند؟ به او جواب ندادم. (خواستم بگویم این آدم‌ها هستند که اذیت می‌کنند نه دلّه‌های معصوم به خصوص اگر بدون شماره باشند.) با این همه دلّه را کشیدم نزدیک تر، پهلوی تلفن. دخترک چیزهایی درباره‌ی مامان‌جان می‌گفت که گویا اعصابش ناراحت است و قرار است ببرندش اروپا و اینکه بابا هم دست تنهاست و ننه هم که یک روز در میان می‌آید کارهایشان را می‌کند، خیلی ناراحت و عصبانی است و شمال هفته‌ی پیش هم با این اوضاع چنگی به دل نزده بود و بعد اینکه صفحه‌ی «هامپردینگ تله جونز» را دادم به زری جون و اینکه مرده‌شورش را ببرند. زری مگر چیز می‌فهمد. او از «ابی کاسیدی» خوشش می آید... دختره‌ی امّل.آن وقت بود که زن چاقِ نیمه لخت و جوانِ دانشجو و راننده‌ای که معمولا پنچر می‌کرد و می‌خواست به پمپ باد تلفن بزند و خیلی هم عجله داشت، به جان هم می‌افتادند. جوان دانشجو آرام و خجالتی می‌گفت که کسی به پمپ باد تلفن نمی‌کند بلکه به مغازه‌ای تلفن می‌کند و راننده مثل قوش می‌پرید به او و حاج عبدالستار مجبور بود آن‌ها را از هم جدا کند.حاج عبدالستار، یک کار دیگر هم می‌کرد. همین که طاقتش طاق می‌شد، می آمد و به زور گوشی را از دست دخترک می‌گرفت و می‌گفت که این جا، جای قرتی بازی نیست و غلط کرده‌ای که نمره‌ی مرا هم به بابا جون داده‌ای و دخترک به گریه می‌افتاد و بیهوده سعی می‌کرد که گوشی را که حالا دیگر مثل توپ راگبی دست به دست می‌گشت، بقاپد و توی آن داد بزند: «هوشی‌جون، هوشی‌جون، چیزی نبود. این سروصداها مال ننه است، دوباره به سرش زده.»و حاج عبدالستار از اینکه هوشی‌جون را باز هم باباجون گفته ناراحت می‌شد و زیر لب صلوات می فرستاد.من به پاکت‌های نخود و لوبیا و چایی که خریده بودم و روی یک جعبه خالی پپسی کولا گذاشته بودم، خیره می‌شدم و با خود می‌گفتم که پس کی بلند شوم و بروم؟ این سوال را از همان اول صبح که می‌آمدم توی دکان حاجی، از خودم می‌کردم و هیچ وقت هم به جوابی نمی رسیدم.راستی پسر صاحب خانه‌مان حق نداشت که می‌گفت تو تا تمام نوشته‌های روی پاکت‌ها را نخوانی و صدتا سیگار (اغراق) نکشی و ده بار دنبالت نفرستند به خودت تکان نمی‌دهی؟ دیگر کار به آنجاکشیده بود که قهوه‌چی هم هر وقت چای می آورد نگاه خشمگینی به من می انداخت. خب، بدون اغراق باز کسی را فرستاده بودند دنبالم. حاج عبدالستار می‌گفت:- لااقل خریدها را بده ببرند. لازم دارند...آنها را بردند. حالا حاجی به کنار، شاگردش را هم که نمی‌گذاری کار بکند. مرتب او را به حرف می‌کشی و با او بحث‌های بی نتیجه می‌کنی. البته اگر بشود گفت، اگر بشود این چیزها را بحث گفت، حقیقت این بود که من اغلب با شاگردِ حاجی صحبت می‌کردم. اصرار داشتم که درسش را ادامه دهد. راستی و صمیمیت پیشه کند. کتاب بخواند و روح و فکر خود را غنی سازد. (او هم اینها را در انشای کلاس اکابرش می‌نوشت و مخصوصاً از «می‌سازد» خوشش می آمد) و توضیح می‌دادم که آن وقت به سعادت روحی و فکری و جسمی خواهد رسید و خودم را مثال می‌زدم. بعد برای اینکه نشانش بدهم که حرفم توخالی نیست و بهروزی انسان ها (بهروزی را در انشایش با «ذ» می‌نوشت) و سعادت تمام جامعه برایم مطرح است و به تعهدات وجدانی و روشنفکری خودم وفادارم، پیشنهاد کردم که مادر پیرش را از ده بیاورد که همین جا در خانه‌ی ما رخت بشوید. جارو کند، غذا بپزد و در عوض هر شب پیش من درس بخواند و باقی مزدش را هم جمع کند و مخارج دامادی پسرش. آن طور که پسرش می‌گفت، پیرزن چشمهایش آب مروارید آورده بود و یک پایش هم که پیشترها فلج شده بود و شانه هایش از باد رماتیسم درد می کرد و برای اینکه بشنود باید هم داد کشید و هم هر کلمه را چند بار تکرار کرد... خوب گاهی هم سودایش عود می کرد و تمام بدنش به خارش می افتاد. پیرزن با سواد و کتاب، دشمن بود و اعتقاد داشت که همه‌ی بدبختی های او و بلاهایی که سر جوانها مثلا پسرش آمده یا خواهد آمد، زیر سرِ همین مدرسه ها و کتابها است...ادامه دارد... ⬅️ قسمت قبلی مجله فرهنگی هنری پتریکورwww.pettrichor.comt.me/pettrichor</description>
                <category>pettrichor</category>
                <author>pettrichor</author>
                <pubDate>Sun, 30 Dec 2018 07:28:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاورقی پتریکور: ملاقات با جوجو جتسو - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@pettrichor/%D9%BE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D9%BE%D8%AA%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D8%AC%D9%88-%D8%AC%D8%AA%D8%B3%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-hqwictthwbcu</link>
                <description>نوشته‌ی بهرام صادقی ⬅️ ویکی‌پدیا می‌گوید که پاورقی در اصل به گونه‌ای از ضمایم مطبوعاتی گفته  می‌شده که به بخشِ سیاسیِ روزنامه‌های فرانسوی پیوست می‌شده و بیشتر شاملِ  اخبار غیر سیاسی، شایعات، ادبیات، نقدِ هنری، مطالبی از آخرین مدِ روز و  نیز مطالبِ جزئیِ ادبی بوده است. اما اصطلاح «پاورقی» در روزنامه‌های  انگلیسی‌زبان بیشتر خطاب به داستانهای دنباله‌داری به کار می‌رفته و می‌رود  که در قسمتی ثابت از روزنامه منتشر می شده و می‌شود.    پدر دخترک نمی‌دانم چه کاره است. توی دارایی کار می‌کند و اغلب او را در اداره‌ی تلفن هم دیده اند که از پله ها به سرعت بالا و پایین می رود. آنها در دو اتاق اجاره ای می نشینند و مادر دخترک که زمین گیر است، سرفه های خشک هم می‌کند و همین چند وقت پیش بود که سر اجاره و پول آب و برق (خوشبختانه تلفن ندارند) می‌خواستند جل و پلاسشان را بریزند بیرون. شاید هجده سال داشت. شلوار مخمل و بلوز تریکو پوشیده بود و چادر نازکش را که نمی توانست درست روی سر نگاه دارد، ناشیانه به دندان گرفته بود. کیف پارچه ای کوچکی در دست داشت و می‌شد فهمید که تو صورتش دست برده است. دزدکی و با دلهره می آمد. سکه‌ی پنج ریالی اش را خورد می‌کرد. دوروبرش را زیرچشمی می‌پایید و بعد باریک می‌شد که به شیشه های سرکه و مربا و قوطی های تاید و برف و کلیمانجارو نخورد. به تلفن، مثل چیز مقدسی خیره می‌شد و آن وقت نمره را می‌گرفت. لبش را می جوید و ناآرام بود. گاه یکهو سرخ می‌شد و به حاج عبدالستار و من نگاه می‌کرد... ما نگاهمان را می‌دزدیدیم، اما همین که به قول رسانه ها، ارتباط برقرار می‌شد، می‌دیدم که قد می‌کشد در جواب دادن مکث می‌کند و می‌کوشد که جواب‌هایش از سر سیری باشد. اما درست نمی‌شنیدم چه می‌گوید.... از روی چهارپایه بلند شدم و آمدم جلوتر، روی یک دبه روغن نباتی قو نشستم. چشمم را به دریاچه ای که از باران دیشب در وسط خیابان درست شده بود، دوختم وگوشهایم را تیز کردم. حرف‌ها خیلی آشنا بود. مثل این بود که هنوز دارم بانوان و زن روز و تماشا می‌خوانم. همیشه بعد از دخترک سروکله‌ی زنی با چهار تا بچه پیدا می‌شد. بچه ها تو سر و مغز هم می زدند و شیرینی و عروسک کوکی و طياره و ماشین پلاستیکی می خواستند و زن با دستش آنها را مثل مگس های سمج و سگ‌های مزاحم پس می‌زد.می‌گفت آنها صبح، سر کلاس شیرینی و پسته و فندق كوفتشان کرده اند و بچه ها توضیح می دادند که شیرینی ها خشک و آجیل ها پوک بوده است و حاج عبدالستار معتقد بود که ما ایرانی‌ها ذاتاً قدرناشناس هستیم. به خصوص که پای چيز رایگانی درمیان باشد.دخترک در این شلوغی، گوشی را می برد لای چادرش و نفس نفس می‌زد. زن به او التماس می‌کرد که زود باشد. آخر شوهرش روی تختِ مریض خانه (زن می‌گفت قصاب خانه) افتاد بود و خرجی نداشتند و نمی دانستند چه کنند. دخترک با نگاهش ظاهراً می‌گفت «چشم» اما گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود. زن برای بچه هایش (فهم زن با این همه ترانه و سخنرانی متأسفانه هنوز بالا نرفته بود. فقط تعداد بچه‌ها بود که مرتب بالا می رفت.)... بله، برای بچه‌هایش آدامس مرغ نشان و خروس نشان می‌خرید (سلیقه ها فرق می‌کرد) و مثل اینکه با خودش زیرلبی می‌گفت: «باید بهش تلفن بزنم.» اما مثل هر حرف زیرلبی دیگری، البته که اثری نداشت.جوان دراز و کج و کوله‌ای که به ظاهر دانشجوی علوم انسانی بود و به تحقیق مدتی بود که مرتب (برخلاف سر و وضعش) به گاراژ ccc تلفن می‌کرد که بداند حواله پول ماهانه برایش رسیده است يا نه، مثل همیشه گوشه ای می ایستاد و هنر عشق ورزیدن به قلم اریک فروم را مشتاقانه زیر بغل می‌فشرد و کتاب مارکسیسم، مارکسیسم نیست را که باز کرده بود، عبوس و با اوقات تلخ نگاه می‌کرد اما نمی خواند. بالاخره آخر سر خانم نمره ای آمد. چاق و خپل بود و همیشه مینی‌ژوپ و دکولته می‌پوشید و هرچندوقت یکبار رنگ موهای وزوزی‌اش را عوض می کرد، این دفعه اما مثل این که سرش آتش گرفته بود. وقتی نوبتش می‌رسید اول مدتی با تلفن مثل اینکه لاس می‌زد و بعد همینطور چشم بسته، نمره‌ای می‌گرفت. در چرخش دستش، انگشتری‌های رنگارنگ برق می زدند.مردم می گفتند این کار را می کند که شاید کسی را تور بزند، نه برای اینکه پولی تلکه کند و یا قصد شوخی داشته باشد.... نه. حاج عبدالستار روی پیاده رو تف می‌کرد و می‌گفت اوایل هرکسی باهاش می‌رفت یک ماشین فولکس واگن نازشست می‌گرفت. حتی چندنفری توانستند ماشین باری و تریلی از او بگیرند، خوب، آن وقتها وضع مالی خانم خوب بود اما حالا زبانم لال (مردم این چیزها را می گویند و به من هم مربوط نیست) هر آدم خوشبختی که به پست خانم نمره ای بخورد، یک چلوکباب سیر می‌خورد و بیست تومانی هم پول توجیبی می‌گیرد، تازه اگر راه آن آدم خوشبخت دور باشد، بلیت رفت و برگشت اتوبوس را هم می تواند بگیرد. (می‌دانی که خانم نمره ای با تاکسی مخالف است.) من نمی‌دانستم اما جواب دادم: باید جالب باشد.ادامه دارد...⬅️ قسمت قبلیمجله فرهنگی هنری پتریکورwww.pettrichor.comt.me/pettrichor</description>
                <category>pettrichor</category>
                <author>pettrichor</author>
                <pubDate>Fri, 28 Dec 2018 02:16:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاورقی پتریکور: ملاقات با جوجو جتسو - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@pettrichor/%D9%BE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D9%BE%D8%AA%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D8%AC%D9%88-%D8%AC%D8%AA%D8%B3%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-q9weiifkkuki</link>
                <description>نوشته‌ی بهرام صادقی⬅️ ویکی‌پدیا می‌گوید که پاورقی در اصل به گونه‌ای از ضمایم مطبوعاتی گفته می‌شده که به بخشِ سیاسیِ روزنامه‌های فرانسوی پیوست می‌شده و بیشتر شاملِ اخبار غیر سیاسی، شایعات، ادبیات، نقدِ هنری، مطالبی از آخرین مدِ روز و نیز مطالبِ جزئیِ ادبی بوده است. اما اصطلاح «پاورقی» در روزنامه‌های انگلیسی‌زبان بیشتر خطاب به داستانهای دنباله‌داری به کار می‌رفته و می‌رود که در قسمتی ثابت از روزنامه منتشر می شده و می‌شود. حاجی عبدالستار، شاید جز اسمش، آنقدرها که انتظار می‌رفت حاجی نبود. کراوات می‌بست، هرچند کهنه و کوتاه بود و پیراهن چهارخانه‌ی رنگی می‌پوشید و ریش و پشمی هم که بشود به آن ریش و پشم گفته نداشت و عرق چین هم به سر نمی گذاشت. اما نمازش را مرتب می خواند (این طور می‌گفتند) و روزه نمی‌گرفت. (این یکی را دکترها گفته بودند). ترشی معده‌اش زیاد شده بود.از اینها گذشته، باز هم اینطور می‌گفتند که او عضو هیئت است و در ایام عزاداری گوشه‌ای می‌نشیند و آهسته و به ملایمت، در واقع سینه‌اش را نوازش می دهد. البته اگر کسی متوجه او می‌شد ریتم ضربه ها را هم شدیدتر و هم سریعتر می‌کرد. در آنِ واحد دو کار انجام می‌داد...خلاصه هنرمندانِ مملکت، از نمایشنامه نویس و نقاش گرفته تا کارگردان فیلم‌های سینمایی و تولیدکنندهی فیلم‌های تلویزیونی را دچار پریشانی و بلاتکلیفی کرده بود. در این میان وضع آهنگسازان و ترانه سرایان از همه وخیم تر بود. هرچه بود حاجی عبدالستار با حاجی‌های آنها از زمین تا آسمان تفاوت داشت. البته چیزهای دیگری هم بود که هنرمندان را نومید می‌کرد... مثلا روز اولی که آنها فهمیدند حاجی عبدالستار تسبیح درشت زردرنگ کهربا نمی‌گرداند و دکانش هم زیر بازارچه نیست، حسابی جا خوردند. کارگردان جوانی که تازه از آمریکا آمده ولی در تلویزیون استخدام نشده بود (معروف بود که &quot;فرهنگ و هنر&quot; او را چنگ &quot;کانون تربیت کودکان&quot; قاپیده است) هرجا می رفت و به هرکس برمی‌خورد می‌گفت: Helpless! واقعا آدم Helpless می‌شود. نمی‌دانم، شاید هم واقعا آدم چنین چیزی بشود و شاید هم من دیگر زیاد دارم طول و تفصیل می‌دهم و لازم نیست در مورد حاجی عبدالستار این قدر به جزئیات توجه کنم. آخر من فقط از او لوبیا و نخود و ماست پاستوریزه‌ی مانده و پنیر ترش لیقوان و شیر می‌خرم و گاهی هم چندتایی همای اتویی. و هروقت که حوصله داشته باشد، مدتی ته دکانش روی چیزی که بشود نشست، می‌نشینم و چندکلمه‌ای با او حرف می‌زنم.آقای میران منتقد بزرگ هنری ما، که بالاخره تازگی‌ها مُرد، به من می‌گفت وقتی داستانت درآید تو را خواهم کوبید. راستش دقيقاً گفت: «مشت ومالت می دهم». چون از کسی که تأثیری در ساختمان داستان ندارد، به تفصیل اسم برده‌ای و از قوانین مسلم (در اینجا نمی‌دانم چرا از برتراند راسل وکاردینال ریشلیو نقل قول‌هایی می‌کرد.) عدول کرده‌ای. از چه قوانین مسلمی؟ قوانینی وجود ندارد که مسلم باشد یا نباشد. راستش زندگی او وفا نکرد که بگوید و توضیح بدهد و به وعده اش عمل کند. اما من همان وقت‌ها خیلی تعجب کردم. آقای میران، حاج عبدالستار را از کجا می‌شناسد؟ و چه طور فهمیده که من می خواهم قصه‌ای بنویسم که حاجی هم در آن بپلکد؟ شاید هم جای تعجب نباشد... آخر منتقدها این چیزها را بهتر از من و شما می‌دانند. با این همه من درست و حسابی Helpless شده بودم و تذكر آقای میران باعث شد که مطلب را درز بگیرم و از تعریف شکل و شمایل و حالات روحی حاج عبدالستار چشم بپوشم. فقط بروم توی دکان، سلامی بکنم و مثل بچه ی آدم آن ته توی تاریکی روی گونی دربسته‌ی برنج یا چهار پایه ی لق و پقی بنشینم و اطلاعات و زن روز و بانوان و رودکی سه چهار سال پیش را بردارم ورق بزنم و اگر گفت چایی میل دارید، بگویم نه و مشتری ها را دید بزنم و یواشکی به حرفهای دختری که هرروز پیش از ظهر می‌آید و به دوست پسرش تلفن می‌کند، گوش بدهم. برای رعایت امانت باید بگویم که این دختر هنوز پسری ندارد که پسرش دوستی داشته باشد اما آن طور که دستگیر من شده است خودش دوستی دارد که پسر است...ادامه دارد...www.pettrichor.comآدرس کانال تلگرام: t.me/pettrichor</description>
                <category>pettrichor</category>
                <author>pettrichor</author>
                <pubDate>Thu, 27 Dec 2018 03:09:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم «مرگ استالین»: آرماندو یانوچی</title>
                <link>https://virgool.io/@pettrichor/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%DA%86%DB%8C-krtenruof5wr</link>
                <description> کمدی سیاه «مرگ استالین»، با لحن عجیب و مضحک‌اش، چیزی برای رنجاندن همه‌ی‌ گروه‌ها از اسلاودوستان گرفته تا اسلاوهراسان، از پروفسورهای تاریخ گرفته تا افراد بی‌خبر و از  نئواستالینیست‌ها گرفته تا آنتی‌استالینیست‌ها را در خود دارد. فیلمی  پرجزییات که به طرز عجیب و غریبی لذتبخش است و توسط هجویه‌ساز سیاسی  بریتانیایی، آرماندو یانوچی که بیشتر شهرتش را به عنوان خالق سریال «Veep» کسب کرده، ساخته شده است و به هجو یکی از بی‌رحم‌ترین حکومت‌ها در تاریخ بشر می‌پردازد. «مرگ استالین» در همان نگاه نخست سرخوشانه‌تر و دیوانه‌وارتر از منبع اقتباسش -رمان مصور فرانسوی به همین نام نوشته‌ی فابین نوری و تیری رابین– به نظر می‌رسد. یانوچی یک گلاسکویی ایتالیایی‌تبار و پرورده‌ی مکتب آنتی‌فاشیسم (و تا حدی مکتب «اپرا بوفا»)  بوده است، اما حالا خود موفق به خلق و تکامل سبکی خاص از کمدی‌های شخصیت  محور بریتانیایی شده که مبتنی بر نمایش صریح حماقت و پر از پرخاشگری و ترسی  ملموس اند- چیزی شبیه به سبک برتولت برشت و نگاه تمسخرآمیزش به نازی‌ها (البته در لباس گانگسترهای شیکاگویی) در نمایشنامه‌ی «خیزش مقاومت‌پذیر آرتور اویی». در فیلم، ژوزف استالین با بازی آدریان مک‌لافلین، یک شخصیت  سادیستی سرخوش با لهجه‌ی لندنی است که یک شب میگساری سنگین در کنار  پادوهایش را با این اعلان به پایان می‌‌رساند که «حالا وقت یه فیلم  کابوییه! کی پایه است؟»، و البته که همه‌ی آن‌ها پایه هستند. مولوتف، وزیر خارجه‌ی سالخورده‌ی استالین با بازی مایکل پیلین یک کهنه ‌سرباز بولشویک و یک اصول‌گرای پرشور و واقعی است که در طول فیلم معجونی زهرآگین برایش تدارک دیده‌اند. مالنکوف (با بازی جفری تامبور) جانشین فرضی استالین، یک احمق ترسوست که معمولاً سوژه‌ی جوک‌هایی است که هیچوقت متوجه منظور آن‌ها نمی‌شود. بولگانین (با بازی پاول کاهیدی) وزیر دفاع سابق، یک ابله شیک‌پوش است. ژوکوف (با بازی جیسون ایساک)  که بعدتر در فیلم حضوری دراماتیک پیدا می‌کند، یکی از فرماندهان جنگ جهانی  دوم و یک کله‌شق متکبر است که کلاه نظامی بر سر می‌گذارد و پادوهای  استالین را با لفظ «دخترها» خطاب می‌کند. فرزندانِ استالین یعنی سوتلانا (با بازی آندره‌آ رایزبورو) و واسیلی (با بازی روپرت فرند) نیز در قامت یک زن مریض هیستریک پارانویایی و یک مرد کودنِ مست در فیلم حضور دارند... https://pettrichor.com/2018/11/08/the-death-of-stalin/ منبع: www.pettrichor.com</description>
                <category>pettrichor</category>
                <author>pettrichor</author>
                <pubDate>Tue, 11 Dec 2018 01:36:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویدیو-مقاله: چگونه لبوفسکی یک کالت شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@pettrichor/%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%84%D8%A8%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%B4%D8%AF-b9xpctczfcf5</link>
                <description> فیلم Big Lebowski یا همان  لبوفسکی بزرگ در سال ۱۹۹۸ روی پردهﯼ سینماها رفت و اگرچه در آن زمان آنچنان  موفقیتی را نصیب خالقانش نکرد، اما حالا بعد از گذشت بیست سال، به عنوان  یکی از مهمترین فیلمهای کالت سالهای پایانی قرن بیستم شناخته می شود.این  ویدیو نگاه گذرایی است بر راز ماندگاری این فیلم و شخصیتی که نه تنها دنیای  سینما را، که راه و رسم زندگی بسیاری را تغییر داد. https://pettrichor.com/2018/10/31/video-essay-the-big-lebowski/ منبع:www.pettrichor.com </description>
                <category>pettrichor</category>
                <author>pettrichor</author>
                <pubDate>Sun, 11 Nov 2018 08:52:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم «وسترن»: والسکا گریزباخ</title>
                <link>https://virgool.io/@pettrichor/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%B3%DA%A9%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D8%AE-zkz93coc49vp</link>
                <description> وسترن، یکی از مهم ترین و البته قدرنادیده ترین فیلم هایی است که سال پیش به نمایش در آمد و احتمالا بعد از فیلم «کار خوب» Beau Travail ساختهﯼ «کلر دنی»،  بهترین فیلمی است که یک زن راجع به مردان ساخته است (آن هم در فقدان حضور  موثر زنان). وسترن نیز مثل «کار خوب» راجع به کار و کوشش مردان و درست طبق  آن آهنگ مشهور، درباره خُرد کردن تکه سنگ ها زیر گرمای خورشید است. (ترانه  ای با نام «من با قانون جنگیدم و قانون پیروز شد») هرچند آب و هوای اروپای  شرقی در فیلم والسکا گریزباخ، نسبت به بیابان داغی که لژیونرهای فیلمِ دنی در آن عرق می ریختند، کم و بیش قابل تحمل تر به نظر می رسد. وسترن، سومین فیلم بلند گریزباخ، نویسنده و کارگردانی آلمانی است که فیلمِ قبلی اش به نام «تمنا» (Longing)،  در جشنواره سال ۲۰۰۶ برلین، سر و صدای زیادی به پا کرده بود. «تمنا»  داستان یک آتش نشان در شهری کوچک را تعریف می کرد که بین همسر خود و علاقه  به زنی دیگر مردد مانده و مانند همین فیلم اخیرش بر روی احساسات بیان نشدهﯼ  مردانه تمرکز داشت. اما حالا بعد از یازده سال، گریزباخ با «وسترن» که  نسبت به فیلمهای قبلی اش زمینه های سیاسی بیشتری دارد، بازگشته و راجع به  گذشته و حال آلمان و جایگاه کنونی اش در اقتصاد اروپا بحث می کند و از این  لحاظ کم و بیش شبیه به تونی اردمن (Tony Erdman) ساخته مارن آده  است (آده یکی از تهیه کنندگان فیلم وسترن است) که البته وسترن در مقایسه  با تونی اردمن به جای بحث درباره مدیران ارشد اقتصادی، به سربازان پیادهﯼ  این سازمان ها، یعنی کارگران می پردازد. شخصیت های فیلم، کارگرانِ یک تیم ساخت و ساز هستند که به منطقه ای روستایی و  دور افتاده در بلغارستان، نزدیک به مرزهای یونان اعزام شده اند و ماموریت  شان، ساخت یک نیروگاه کنار رودخانه است. به محض اینکه گریزباخ و برنارد کلر  مدیر فیلمبرداری اش، در همان ابتدای فیلم، نخستین منظره از جنگلِ درختان  کاج را در زیر آفتاب تابستانی به مخاطب نشان می دهند، دلیل بصریِ انتخاب  چنین عنوانی برای فیلم را متوجه می شویم: اینجا شبیه به ارتفاعات کلرادو یا  مونتاناست(لوکیشن فیلم های وسترن). کارگران به عنوان مردانی غریبه وارد  محیطی تازه می شوند و حضور آنها نظم جاری زندگی در آن منطقه را برهم می  زند. شبیه مرزنشین های یک داستان قدیمی وسترن که نگاه شان به مردم محلی مثل  بومی هایی است که یا با بدگمانی باید در مورشان فکر کرد و یا باید به فکر  سوءاستفاده از آنها بود. روایت گریزباخ از مردانگی و عدم درک صحیح بین فرهنگ های مختلف – که در این  داستان به نظر می رسد کاملا هماهنگ با یکدیگر پیش می روند- با سبک کلاسیک  ژانر وسترن که مناظر و تصاویر فیلم به نمایش می گذارند مطابقت دارد. البته  در اینجا با داستانی نه به معنای متعارف و مبتنی بر وجوه دراماتیک، بلکه با مجموعه ای از جزئیات، رابطه ها و نگاه ها مواجهیم. شخصیت اصلی فیلم ماینهارت  (به مثابه کابوی پیری که رفتار و مرامش با بقیه مردان متفاوت است)، شخصیتی  کم حرف و تنهاست. تماشای او در منظرهﯼ کسل کننده و بی روحِ فضای شهری در  ابتدای فیلم، تضادی گیرا با منظرهﯼ وسیعی که بعداً در آن ظاهر می شود،  ایجاد می کند. فراموش نکنیم که وسترن آشکارا ژانری دربارهﯼ فضاهای خارجی  است. ژانری که در آن تجارب و دریافت های اصلی، معمولا در فضای خارج از در و  دیوارها، ترجیحا در فضاهای بازِ دشتها، رشته کوه ها و بیابان ها به دست می  آید. در اکثر وسترنها ما شاهد شهرهای در حال ساخت، ساختمان های نیمه کاره،  آلونک های سرهم بندی شده با تمدنی در حال شکل گیری بوده ایم. فضاهایی که  عموما «خیلی باز و بی در و پیکر» هستند و شهرهای کوچکی که دوام و بقایشان  کامل نامطمئن به نظر می رسد. از این منظر «وسترن» گریزباخ این دوگانه های  طبیعت/فرهنگ و وحشی/ متمدن را با جغرافیا و موقعیت انتخابی خود به خوبی می  آفریند.  https://pettrichor.com/2018/10/01/western-valeska-grisebach/ منبع: www.pettrichor.com</description>
                <category>pettrichor</category>
                <author>pettrichor</author>
                <pubDate>Tue, 30 Oct 2018 18:12:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویدیو-مقاله: نقش فاصله ها در تریلوژی آنتونیونی</title>
                <link>https://virgool.io/@pettrichor/%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C-cobgsbugr468</link>
                <description> در این ویدیو – مقاله به صورت موردی، برخی از مهمترین صحنه های سه فیلم (ماجرا، شب و کسوف) که در ساختار بصری سازنده شان- میکل آنجلو آنتونیونی- نقش تعیین کننده ای دارند، مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته است. ویدیو از (Q.V.HOUGH) از سایت fandor صدا: بیتا جلیلی ترجمه و صداگذاری: مجله فرهنگی هنری پتریکور برای مشاهده ویدیو به لینک زیر مراجعه کنید: https://pettrichor.com/2018/10/14/video-article-antonioni-trilogy/ </description>
                <category>pettrichor</category>
                <author>pettrichor</author>
                <pubDate>Mon, 15 Oct 2018 17:12:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه «پلنگ» نوشته هرمز شهدادی</title>
                <link>https://virgool.io/@pettrichor/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%84%D9%86%DA%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C-w6bpqyqd4c2c</link>
                <description> اوایل دههﯼ ۴۰، هوشنگ گلشیری و همفکرانش برای طرح دیدگاه‌های نوگرایانهﯼ  خود در مقابل جریانات ادبی و سنت گرای انجمن شعر صائب در اصفهان سلسله  جلساتی را تشکیل دادند که بعدها جُنگ اصفهان از دل آن درآمد و بسیاری از  نویسندگان و نظریه پردازان ادبی دهه چهل و پنجاه ایران در همکاری با این  جُنگ معرفی شدند. هرمز شهدادی از جمله نویسندگانی است که هر چند آثارش در  جُنگ اصفهان به چاپ نرسید، اما همواره از لحاظ گرایش‌های فکری و  زیبایی‌شناختی، پیوندی نزدیک با نویسندگان این جُنگ داشت. شهدادی با شعر و نقد ادبی و ترجمه شروع کرد و در سال ۱۳۵۵ مجموعه‌ی «یک  قصهﯼ قدیمی» را منتشر ساخت. هشت داستان کوتاه که حدیثِ نفسِ مالیخولیاییِ  انسان هایی روان پریش بود که با تغییرات جوی و تحت هدایتِ توهمات خود،  مرتکب قتل می شوند. شهدادی بعد از آن، در سال ۵۷ رمانِ جاه طلبانه‌ و کم نظیر «شب هول» را  منتشر کرد که در بحبوحه‌ی انقلاب کمتر دیده شد. رمانی درخشان که روایتِ یک  شبانه‌روز است با دو قهرمان اصلی. رمانی که در جاده رقم می‌خورد و پر است  از انواع فلاش ‌بک‌ های قهرمان‌ها به ریشه‌های شر در تاریخ ایران. شهدادی  در این رمان با قرار دادن بخشی از تاریخ روشنفکری ایران بر زمینه‌ای  داستانی اش، به ارزیابی نقش روشنفکران در دوره‌های مختلف تاریخ معاصر می  پردازد. شهدادی در «شب هول» ساختار خطی و مرسوم رمان‌نویسی زمانه‌اش را کنار  می‌گذارد و با بینشی که تأثیر پذیرفته از نویسندگان «رمان نو» است، با نگاه  انتقادی و گره‌خورده با تاریخ داستان خود را بر بستری که هم واقعی است و  هم ریشه در رویا و اسطوره دارد، می گستراند. هرمز شهدادی بعد از انقلاب به آمریکا مهاجرت کرد و دیگر نه تنها مطلب یا  داستانی جدید از او منتشر نشد که مجموعه داستان های کوتاهش و رمان «شب هول»  نیز دیگر تجدید چاپ نشدند. برای خواندن این داستان به لینک زیر مراجعه نمایید:  https://pettrichor.com/2018/10/11/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d9%be%d9%84%d9%86%da%af-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%b1%d9%85%d8%b2-%d8%b4%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%af%db%8c/ www.pettrichor.com</description>
                <category>pettrichor</category>
                <author>pettrichor</author>
                <pubDate>Mon, 15 Oct 2018 16:55:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم واندر ویل (Wonder Wheel) آخرین ساخته وودی آلن</title>
                <link>https://virgool.io/@pettrichor/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D9%84-wonder-wheel-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A2%D9%84%D9%86-wjmassbjcqhy</link>
                <description>پتریکور: وودی آلن با چهل و هشتمین فیلمِ دوران فیلمسازی اش، باری دیگر به نیویورک شهری که دوستش دارد، بازگشته است. به ساحل شنی جزیره کُنی. دهه ی ۱۹۵۰. جایی که شخصیت اولش در آنی هال هم متعلق به آنجا بود. آلن در این باره می گوید: من نزدیک آنجا بزرگ شدم. جایی که همیشه برایم رنگین و جذاب بوده است. آن وقت (در سال ۵۰) ، پانزده ساله بودم. بهترین سنی که بتوانم همه خاطره هایم را از آن جزیره به یاد بیاورم و خب…این خاطرات همانقدر رنگی هستند که آن سالها برایم بودند. وودی آلن که در چهل سال گذشته به طور میانگین سالی یک فیلم را خلق کرده، با اینکه سینمایش از ابتدا تا به امروز چندین دوره دگردیسی را پشت سر گذاشته، اما در عمده این دوره‌ها روایتگر آدم‌های از خود بیگانه و درمانده‌ای بوده‌ که نمی‌توانند حادثه‌های زندگی را در کنترل خود داشته باشند. قهرمان های درمانده ی آلن در ایجاد رابطه لنگ می زنند چراکه اصلاً ذات رابطه را درک نمی کنند و این‌گونه است که تنهایی شان عمیق‌تر و عمیق‌تر می‌شود. حالا آلن در «واندر ویل» بار دیگر به سراغ یکی از آن آدم‌های شکست‌خورده‌اش رفته است. فیلم، درباره جِنی (کیت وینسلت) همسر گرداننده ی یک چرخ و فلک (جیم بلوشی) است که دل باخته ی نجات غریقِ خلیج هفتمِ جزیره (جاستین تیمبرلیک) می شود. فیلمی که در کنار فیلم های امتیاز نهایی و جاسمین غمگین می توانست به عنوان یکی از بهترین های وودی آلن در هزاره سوم در فصل جوایز موفق عمل کند اما به دلیل اتهامات جنسی که متوجه آلن شد، اصلاً مورد توجه قرار نگرفت. اگر هاروی واینستاین را در مقام بدشانس‌ترین و تیره‌روزترین چهره‌ی سینمایی سال ۲۰۱۷ بدانیم در رتبه بعدی باید از کوین اسپیسی و همین وودی آلن نام ببریم که با داغ شدن بحث آزار و اذیت جنسی در هالیوود، پرونده‌ی قدیمی او با دیلن فارو دختر میا فارو؛ پارتنر سابقش دوباره به صدر اخبار بازگشت و این بار بسیار بیشتر از گذشته عرصه را به روی فعالیت های سینمایی آلن تنگ کرد. هر چند که آلن طبق معمول این اتهامات را رد کرد و دیلن را یک بیمار روانی خواند ولی گویا این بار کسی حاضر نبود به واکنش قهرآمیز او توجهی نشان دهد. به واقع بیانیه‌ی چندی از بازیگران پیشین فیلم‌های آلن و ابراز پشیمانی آنها از همکاری با او، نشان داد که روشنفکر ۸۲ ساله ی سینمای آمریکا، دیگر فیلمساز محبوب خیلی ها نیست. فیلم در نهایت اکران شد و حتی نتوانست بودجه‌ی ۲۵ میلیون دلاری تولیدش را بازگرداند. همچنین فیلم، بسیار بی‌رحمانه‌ مورد تاخت و تاز منتقدین قرار گرفت و جز از سوی انجمن منتقدین لس‌آنجلس ستایش نشد. اما تمام این ماجراها چقدر روی خودِ «وودی» تاثیر گذاشت؟ او می گوید: «من هرگز چیزی راجع به خودم نخوانده‌ام و نمی‌خوانم. نه مصاحبه‌هایم را و نه داستان‌هایی که درباره‌ام می‌نویسند. من هرگز نقد هیچ‌کدام از فیلم‌هایم را هم نمی‌خوانم. با دقت و وسواس تمام از فکر کردن و خواندن درباره خودم خودداری کرده‌ام. البته وقتی تازه‌کارم را شروع کرده بودم، این‌طوری نبود؛ اما حالا فقط به کارم توجه می‌کنم و نمی‌خواهم چیزی درباره اینکه چقدر کارگردان بزرگی هستم یا چه آدم احمقی هستم، بخوانم. لذت واقعی باید کار کردن روی فیلم‌ها و پروژه‌هایم باشد. دوست دارم صبح‌ها از خواب بیدار شوم و فیلمنامه را بگذارم جلویم. با طراح صحنه و فیلم‌بردارم حرف بزنم. سر صحنه بروم و با بازیگران مرد جذاب و بازیگران زن زیبا کارکنم. به موسیقی کول پورتر گوش بدهم و سرم گرم لباس‌های زیبا برای بازیگرانم باشد. وقتی این کارهایم تمام شد، می‌دانم که بهترین فیلمم را ساخته‌ام و به زندگی ادامه می‌دهم. می‌روم سراغ پروژه بعدی. دیگر هرگز به آن فیلم نگاه هم نمی‌اندازم. هرگز چیزی درباره‌اش نمی‌خوانم. یک‌جورهایی روزنامه‌ها و مجله‌های زرد را دنبال می‌کنم. سوار ماشین که می‌شوم، راننده‌ام از این جور مجله‌ها دارد و به من هم می‌دهد.»معرفی فیلم «واندر ویل» بهانه ای است تا در روزهای آتی در پتریکور از وودی آلن بیشتر بنویسیم و به آثارش طی یک پرونده ی دنباله دار بپردازیم.برای مشاهده لینک دانلود و همچنین مصاحبه کیت وینسلت درباره این فیلم با زیرنویس فارسی اختصاصی به سایت پتریکور مراجعه نمایید: www.pettrichor.comt.me/pettrichor</description>
                <category>pettrichor</category>
                <author>pettrichor</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jul 2018 19:38:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلمی برای فوتبال: فرار به سوی پیروزی</title>
                <link>https://virgool.io/@pettrichor/escape-to-victory-e2n2kf55cyvf</link>
                <description>  حال که جام جهانی به مراحل حساس خود رسیده است بد نیست از فیلمی صحبت کنیم که برای فوتبال ساخته شد. فیلمی که جان  هیوستون آن را به عشاق فوتبال تقدیم کرد و حالا پس از گذشت سالها از آن باز هم شاهد اتفاقات آن فیلم در مستطیل سبز فوتبال هستیم.اگر سالهای شصت و اوایل دهه هفتاد را به خاطر می‌آورید حتما فیلم «فرار به سوی پیروزی»‌ را یک روز جمعه بعدازظهر در کنار خانواده دیده‌اید. داستان فیلم به سال ۱۹۴۰ میلادی مربوط می‌شود. پس از اشغال فرانسه توسط آلمان نازی که خیلی از فرانسوی‌های نظامی دستگیر شده و به زندان برده می‌شوند. یک افسر نیروی هوایی آلمان که فرمانده اردوگاه اسیران است و خودش قبل از جنگ بازیکن فوتبال بوده، تصمیم می‌گیرد یک بازی نمایشی میان تیم سربازان آلمانی و تیم اسرای فرانسوی برگزار کند. زندانیان فرانسوی هم از این بازی استقبال می‌کنند. این بازی آرام‌آرام به یک نمایش تبلیغاتی آلمانِ نازی بدل می‌شود و اتفاقات زیادی در حاشیه آن شکل می‌گیرد. بالاخره روز مسابقه فرا می‌رسد...جان‌ هیوستون- سازنده ی شاهین مالت(1941) و جنگل آسفالت (1950) از بهترین فیلم نوآرهای تاریخ سینما- توانست ستاره‌های بزرگ فوتبال در دهه 70 از جمله بابی مور و پله را در کنار بزرگان سینما، مایکل کین و سیلوستر استالونه قرار دهد و یکی از بهترین فیلم‌های ورزشی سینما را تا به امروز خلق کند. این فیلم عنوان بهترین فیلم ورزشی با محوریت فوتبال را به خود اختصاص داده و  صحنه گلِ برگردان پله در دقایق پایانی بازی و مهار پنالتی توسط استالونه از صحنه‌های ماندگار این فیلم هستند. البته فرار از کف استخر هم در نوع خود بی نظیر بود. پله برعکس دیگر ستاره ی زمان خودش ، مارادونا ، یکی از پرکار ترین فوتبالیست‌های تاریخ است. اما شاید فیلم «فرار به سوی پیروزی»، مشهورترین فعالیت غیرورزشی پله باشد و از آنجایی که فیلمنامه «فرار به سوی پیروزی» بر اساس حوادث واقعی نوشته شده بود، پله راضی شد تا در آن نقش آفرینی کند. حوادثی همچون «مسابقه ی مرگ» -یکی از مشهور‌ترین و جنجالی‌ترین بازی‌های فوتبال جهان- که باعث شد آلمانی‌ها 4 تن از بازیکنان تیم دیناموکیف اوکراین را به قتل برسانند. بله؛ این یک داستان واقعی است. ارتش نازی در ۱۹ سپتامبر ۱۹۴۱ کیف را اشغال کرد و در پی این اشغال، مسابقات فوتبال این کشور تعطیل شد اما در ژوئن ۱۹۴۲ بود که مجدداً مسابقات فوتبال با حضور دو تیم اوکراین و تیم‌ های پادگانی آلمان، مجارستان و رومانی از سر گرفته شد.  بهترین تیم این مسابقات، اف‌ سی ‌استارت بود که هیچ شکستی نداشت، تیمی متشکل از کارگران یک کارخانه ی تولید نان اوکراین که سابقه ی بازی در تیم قدرتمند دیناموکیف را هم داشتند. در طول مسابقات تیم اف سی  استارت در ۶ آگوست ۱۹۴۲ تیم آلمانی فلاک‌الف را با نتیجه ۵ بر ۱ در هم کوبید. «فلاک» مخفف واژه آلمانی به معنی تفنگ ضدهوایی و «اِلف» به زبان آلمانی به معنی عدد ۱۱ است. تیم از توپچی‌های لوفتوافه (نیروی هوایی آلمان)، خلبانان و مهندسین مکانیک فرودگاه کیف تشکیل شده بود. فلاک‌الف تحت نظارت هرمان گورینگ قرار داشت، کسی که مانع فرستادن این بازیکنان به خط مقدم شده بود چون آنها از فوتبالیست‌های آلمانی بسیار بااستعدادی بودند. نازی‌ها که نمی‌توانستند شکست از تیم سطح پایین‌تر از خود را قبول کنند، درخواست بازی برگشت کردند و افرادی را برای تقویت تیم خود برگزیدند. بازی دوم سه روز بعد از بازی اول انجام شد. حدود ۲ هزار نفر که بلیت‌های پنج روبلی خریده بودند در استادیوم استارت گرد آمده بودند تا این مسابقه را تماشا کنند. در سال ۱۹۸۵، ماکار گونچارنکو، یکی از ستارگان معروف تیم استارت در برنامه تاریخ شفاهی بدون آنکه از کسی نام ببرد گفته بود که افرادی هشدار داده بودند که شکست دادن آلمانی‌ها تبعات خطرناکی دارد. گونچارنکو در آن برنامه که توسط کارکنان موزه جنگ جهانی دوم ضبط شده، گفته بود: «همه به ما هشدار می‌دادند. می‌گفتند چه کار دارید می‌کنید؟ خیلی خطرناک است.» اندی دوگان، استاد دانشگاه رویال کنسرواتوار اسکاتلند در شهر گلاسکو و نویسنده کتابی به نام «دینامو: پیروزی و غم در کی‌يف تحت اشغال نازی‌ها» راجع به این مسابقه می‌گوید: &quot;چنین هشداری باورپذیر می‌نماید. آلمانی‌ها از مسابقه ی مجدد پشیمان شده بودند. این مسابقه برایشان مانند یک کابوس بود زیرا سبب شده‌ بود تا اوکراینی‌ها بهانه‌ای برای تجمع پیدا کنند. شک ندارم که به هشدار متوسل شده بودند.&quot; بازیکنان تیم استارت هشدار‌ها را شنیدند اما...برای خواندن ادامه مطلب به اینجا مراجعه نمایید:www.pettrichor.comt.me/pettrichor</description>
                <category>pettrichor</category>
                <author>pettrichor</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jul 2018 01:42:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر فیلم برادرم خسرو</title>
                <link>https://virgool.io/@pettrichor/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88-fisdp46gbvak</link>
                <description>نوید هادوی: فیلمِ برادرم خسرو زبان ساده و صریحی دارد. از ابتدا، سکانس به سکانس شاهد  معرفی تدریجی شخصیت ها، نوع رابطه ی آنها و حافظه ی مشترکشان هستیم. زمان  زیادی سپری نمی شود تا متوجه شویم خسرو فردی است که در جوانی در مقابلِ  محدودیت شدید خانواده برای انتخاب مسیر زندگی اش به سمت هنر، عصیان کرده و  سر به خیابان گذاشته و در نهایت، عدم اعتماد به نفس، سرخوردگی شدید و عارضه  دو قطبی نصیبش شده است. اما ناصر برادر بزرگتر در مقابل محدودیت خانواده تمکین را پیشه کرده، علاقه  به هنر و موسیقی را در خود کشته و به جای آن از حمایت خانواده برخوردار  شده و مدارج ترقی را در تحصیل طی نموده است. میترا – همسر ناصر- دندانپزشکی  است که شرایط بارداری از او زنی خانه دار ساخته. ناهید خواهر بزرگتر ناصر و  خسرو؛ نقش مادر را برای خسرو و گهگاهی برای ناصر دارد. عارضه ی دوقطبی خسرو در سکانس های مختلف، با حوصله مطرح می شود. از سکانس  صبحانه ی روز اول این معرفی تدریجی آغاز می شود و بعد با لیستی از کارهایی  که قرار است برای پرداختن به آنها با مترو تا بازار و آرامگاه ظهیرالدوله  برود تا گرم گرفتن با همکاران و بیماران در مطب ناصر و در نهایت تا مجلس  گردانی در مهمانی مرتضی- دوست و همکار ناصر- پیک مثبت یا سرخوشی این عارضه  به نمایش گذاشته می شود که تقریباً در همه ی آنها هنگامی که خسرو کمی از  رفتار متعارف خارج می شود با واکنش و مقابله برادرش ناصر مواجه می شود. معرفی ناصر نیز از سکانس اول، با نمایش محله زندگی او آغاز می شود. او پدر  یک خانواده است، مدرک دکترا دارد و برای ارائه مقاله به مجمع جهانی دندان  پزشکان تلاش می کند. در وجنات و سکنات شبیه پدرش شده. در مهمانی که برای او  حکم رقابت نوازندگی پیدا کرده، علی رغم میلِ فرزندش به او تحکم می کند تا  پیانو بنوازد. از هیچ فرصتی برای سرزنش دیگران دریغ نمی کند. در چندین  سکانس علاقه او را به موسیقی شاهد هستیم و مهمترین شی اتاقش صفحه های گرام و  قاب عکس پدرش است. سقوط خسرو به پیک منفی بیماری با تعارضاتی که بین او و برادرش آغاز شده  همزمان می شود و شدت می گیرد. در واقع دلیل تغییر خلق او تذکر ها، سرزنش ها  و محدودیت هایی است که ناصر ایجاد می کند. خسرو یک کودک چهل و چند ساله است. شخصیت کودک او در جای جای فیلم به نمایش  در می آید. در مقابلِ شخصیت مادرانه ی ناهید، کودکی وابسته به مادر است .  در مقابلِ شایان – برادرزاده اش- یک همبازی است و در مقابل ناصر که شخصیتش  با پدرانگی عجین شده ،کودکی متمرد است. میترا تنها کسی است که شخصیت بالغ خسرو را احضار میکند. در سکانس اتاق خواب  و ادرار، ارتباط شخصیت کودک- بالغ خسرو را متناسب با شیوه برخورد مخاطبش  می بینیم. کنش والدانه ی ناصر، واکنشِ لجوجانه ی خسرو را در پی دارد و  برخورد بالغانه ی میترا واکنشِ بالغانه ی خسرو را باعث می شود؛ ابراز  شرمندگی و پذیرش مسئولیت شستشوی رختخواب تنها می تواند واکنش یک فرد بالغ  به خرابکاری اش باشد. مواجهه ی این دو، در سکانس مدیتیشنِ میترا که خسرو به قصد تماشای سریال های  ترکی وارد می شود و در پی آن میترا سلیقه ی سابقاً غنی او را یادآور می  شود و تحسینی که درباره هنر عکاسی او می کند ، بار دیگر ارتباط بالغ-بالغ  میترا و خسرو را نشان می دهد. نتیجه ی این سکانس با پاسخی که خسرو به  تحسینش می دهد مشخص می شود: خسرو هنرمند مستعدی بوده که اعتماد به نفس  پایینش فرصت پیشرفت را از او گرفته و در دوران سرخوردگی به سر می برد...برای خواندن ادامه مطلب به اینجا مراجعه نمایید:www.pettrichor.comt.me/pettrichor</description>
                <category>pettrichor</category>
                <author>pettrichor</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jun 2018 21:40:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‌‌‌چرا‌ فوتبال را به اندازه سینما دوست داریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pettrichor/football-and-cinema-zku3xzdmdfvu</link>
                <description> حمید رضا صدر‌: راز‌ این‌ بیقراری فردی چیست و چه رمزی در این شور همگانی نهفته است؟ چرا فوتبال را دوست داریم و دل باخته‌اش شده‌ایم؟ مردم‌ شناس‌ها آن‌ را با نشانه‌های سبعیت شکار انسان‌های اولیه یا رویارویی  گلادیاتورها پیوند می‌دهند و جامعه‌ شناس‌ها از‌ سوپاپ اطمینان جامعه  توسط‌ دولتمردان‌ حرف می‌زنند. رمانتیک‌ها آن را مراوده ی عاشقانه‌  می‌خوانند و سرمایه‌دارها زمینه‌های تحصیل درآمد بیش‌تر را به رخ می‌کشند. هریک از آن‌ها به تکه‌ای از«فیل در تاریکی» اشاره می‌کنند؛ اما فوتبال برای  ما، هم‌ ساده‌تراست و هم عمیق‌تر نگاهش می‌کنیم و از دلش صدها ماجرای  بامزه و بی‌مزه، شیرین و تلخ بیرون می‌کشیم. فوتبال نوعی قصه است و  ترکیب‌های روایی خود را یافته است. ما قصه بازهای ازلی و ابدی ضرورت چندانی  نمی‌بینیم که‌ توضیح‌ دهیم تمدن با رویکرد به قصه‌ها قوام یافته و اقوام،  گروه‌ها، کشورها و خانواده‌ها در سراسر دنیا،خلق و خو و باورهای‌شان را با  قصه‌های‌شان توصیف کرده‌اند. نمی‌خواهیم اصرار کنیم قصه‌ها چه اهمیتی  دارند. همین‌ که میلیون‌ها‌ نفر‌-رها از سن و قوم و قشر-برابر تلویزیون‌ها  نشسته و بی‌اعتنا به کلام- به سان سینمای صامت- به رقابت‌های فوتبال چشم  می‌دوزند نشان می‌دهد عصر قصه‌گوها پایانی ندارد. تا به حال تعداد مخاطبین هیچ قطعه ی‌ موسیقی‌ بیش از تماشاگران دیدار نهایی  جام جهانی نشده وهیچ فیلم هالیوودی یک میلیارد نفر را به سینماها نکشانده  است. ترکیب روایی فوتبال، غبطه ی درام‌های سینمایی را برمی‌انگیزد. درامِ  فوتبال، خودانگیخته است‌ و در‌ هر‌ لحظه‌اش امکان وقوع حادثه ای غیر  منتظره‌‌ جاری‌ است‌. هر دیدار اصول ویژه ی خود را بنا نهاده و قصه‌اش با  زایش درونی جلو می‌رود. سیاهه ی پر شمار تیم‌ها، بازیکنان، مربیان و طرفداران، تعداد‌ قصه‌های‌  جاری‌ در فوتبال را تمام ‌نشدنی کرده است. قصه‌هایی که همه آن‌ها را  می‌فهمند و با‌ تماشای‌شان‌ به خنده درآمده یا اشک می‌ریزند، میلیون‌ها نفر  در یک لحظه فارغ از سن و رنگ پوست و جنسیت‌ یکدیگر را‌ در‌ آغوش کشیده و  غریو پیروزی یا ناله ی شکست سر می‌دهند. تعریف ساموئل فولر‌ از سینما،‌  توصیف‌ ما از فوتبال هم هست: «سینما شبیه جبهه ی جنگ است:عشق، نفرت، اکشن،  خشونت‌، مرگ‌ و در‌ یک کلام احساسات». در فوتبال استعاره ی مرگ هم جاری است. یک گل دیرهنگام‌ و غیرمنتظره‌ یادآور  مرگِ ناگهانی است و پر گل شدن بازی و انتظار پایان ‌یافتن دیدار، مرگ  تدریجی- مثل‌ سرطان‌ -را‌ به یاد می‌آورند. ما جمله ی یونگ- «نمادها  عمیق‌تر از واژه‌ها هستند»- را با فوتبال هم‌ باور کردیم‌ و در هر تیم و  مسابقه‌ای استعاره‌های زندگی را یافتیم. دلتنگی‌ها و دلشوره‌های‌مان را،  بیم و امیدهای‌مان را‌ و در‌ عین‌ حال ترس از رویارویی با حریفان بزرگ  (قواعد انعطاف‌ناپذیرِ دنیای نکبتی‌ اطراف‌مان‌) را به امید معجزه‌ای جلو  رفتیم.بوکت الاکاس فیلمساز آلمانی‌ در‌ اثرش‌ با عنوان «آفساید  در خیابان‌ها» راه رفته و از عابرین می‌پرسد که «می‌تونی قانون آفساید در  فوتبال رو‌ برام‌ توضیح‌ بدی؟» همه جان می‌کنند ولی نمی‌توانند توضیح روشنی  در این زمینه بدهند. سرانجام یکی‌ از‌ آن‌ها جانمایه ی آفساید را توضیح  می‌دهد: آفساید مثل عشق است. نمی‌توانید توضیحش دهید، ولی وقتی‌ آن‌  راببینید خوب تشخیصش می‌دهید. چنان‌که وقتی عاشق شدید بسیار ساده  درمی‌یابید دل‌تان به‌ لرزه‌ درآمده است.به خود آمدیم و دریافتیم قوانین فوتبال‌(آفساید‌، پنالتی‌،کرنر و ضربه‌های  آزاد)، مراسم آئینی آن(نوع ورود‌ موازی‌ به میدان،دست‌دادن  کاپیتان‌ها،تعیین زمین و تعویض پیراهن‌ها) و آهنگش(دویدن‌ها،زمین خوردن‌ها و  شادی‌ کردن‌ پس از گشودن دروازه‌ها) با‌ احساسات ما‌ عجین شده‌ اند‌. با‌  این وصف ساختار روایی هر دیدار‌ با‌ دیدار قبلی و بعدی فرق دارد و هر لحظه  امکان ظهور ساختاری نو می‌رود‌. مانند سینما قوانین درام در تاروپود فوتبال‌ جاری شده و دیدارهای بزرگ و  فراموش‌نشدنی آن‌هایی هستند که ترکیب دراماتیک والایی یافته‌اند. مثل‌  دیدار فرانسه و آلمان جام‌ جهانی ‌۱۹۸۲ که طی نود دقیقه به تساوی یک بر یک  انجامید. هارولد شوماخر دروازه‌بان آلمان، باتیستون فرانسوی را با واکنش  وحشیانه‌ای راهی بیمارستان کرد. فرانسه با گل‌های ترزووژیرس در نیمه ی اول‌  وقت اضافی سه بر یک جلو افتاد ولی دیدار در نهایت به تساوی سه بر سه  انجامید و سرانجام ژرمن‌ها طی ضربه‌های پنالتی با نتیجه ی پنج بر چهار  پیروز شدند. همانگونه که قصه‌ها با شخصیت‌های خوب و بدشان جلو می‌روند، فوتبال هم با شخصیت‌ها و تیم‌های مثبت و منفی اش ما را...برای خواندن ادامه مطلب به اینجا مراجعه نمایید.www.pettrichor.com</description>
                <category>pettrichor</category>
                <author>pettrichor</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jun 2018 03:13:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش های پراکنده پتریکور: از سینما،فوتبال و کمی هم سیاست</title>
                <link>https://virgool.io/@pettrichor/gozaresh2-r3gniydesbbw</link>
                <description> 1- درست سی و یک سال از اکران اجاره نشین ها  می گذرد و این فیلم همچون یک گوهر در سینمای ایران باقی مانده و از آن  مهمتر هنوز هم ظرافت ساختاری دارد. اما مواجهه با اجاره نشین ها در زمان  اکرانش یکی از برگ های سیاه تاریخ نقد فیلم در ایران است. وقتی در سال ۱۳۶۶  اجاره نشین ها اکران شد، منتقدانی که انتظار یک دایره مینای دیگر داشتند،  مبهوت از طنازی غیرمنتظره ی مهرجویی  او را به راحت طلبی و عقب نشینی از مواضع ایدئولوژیک متهم کردند. منتقدان  مولف گرای آن دوره، مهرجویی را فیلمسازی می دانستند که با تکیه بر اقتباس  های ادبی و بر روی شانه های غلامحسین ساعدی رشد کرده است و نباید به مسیرِ  موفقیت پشت کند. آنها مولفان باب طبع خود را در چهره بیضایی، نادری و  تقوایی و مهرجوییِ قبل از اجاره نشین ها می دیدند. از طرفی دیگر ارجاع  هوشمندانه مهرجویی به جامعه معاصر ایرانی در پس طنز فوق العاده اش چنان  قابل تاویل و تفسیر بود که همان زمان فریادِ فیلمسازان ایدئولوژیکِ انقلابی  را هم درآورد. نگاه انتقادی و پیشگویانه اجاره نشین ها به همراه ساختار  نمادین اش مغایر با آرمانهای انقلاب و جنگ شناخته شد و هرچه داریوش مهرجویی  در گفته های خود سعی کرد اجاره نشین ها را یک فیلم ساده درباره روابط  انسانی جا بزند اما اکثر مخاطبان به چشم یک هجویه سیاسی به آن نگریستند و  به این ترتیب از چند جبهه بر سرِ اجاره نشین ها کوفتند و تندی کردند و  بیانیه صادر کردند، اما در نهایت آنچه ماند سینما بود و آقای مهرجویی و یک  فیلم کالت. محسن مخملباف یکی از کسانی بود که به شدت از اجاره نشین ها انتقاد کرد و به  همین منظور نامه ای به سید محمد بهشتی رییسِ وقت بنیاد سینمایی فارابی  نوشت و از او خواست که آخرت خود را به دنیای دیگران نفروشد. در زیر، این  نامه به همراه پاسخش از کتاب «تاریخ سینمای ایران» نوشته جمال امید عیناً  آمده است:نامه مخملباف:بسمه تعالیبرادر بهشتی! سلام و خسته نباشید. انصاف حکم می کند که تلاش شما را در جهت رشد کمی سینما  بستایم. اجرکم علی الله؛ اما وجود فیلم هایی چون اجاره نشین ها را به چه  حسابی بگذارم؟ بی دقتی شما؟ بی اعتقادی شما؟ در صورت آخر اعتماد پاک مهندس  موسوی به شما را نمی توانم ندیده بگیرم. برادر عزیز؛ از شما خیلی خوب می  گویند. خیلی ها می گویند دو سه سال پیش در محضر مهندس مرا امر به ثواب  کردید؛ یادتان هست؟ پس مِن باب ثواب می گویم: حاجی واشنگتن را که گردن  نگرفتید، اجاره نشین ها به گردن چه کسی است؟ اگر فیلم را ندیده اید ببینید.  اگر دیده اید باز هم ببینید. شما را به همان حضرت ابالفضل (ع) تکلیف کسی  چون من با شما چیست؟ ارج گذاریتان به جنگ را باور کنم یا اغماضتان را در  مورد امثال اجاره نشین ها! امیدوارم که همچنان ما را متحجر ندانید که مثلاً  به هنر تبلیغاتی و سفارشی معتقدیم یا با انتقاد مخالفیم. اما انتقاد در  چارچوب انقلاب و اسلام یا هجو اصل اسلام و انقلاب؟! توهین می شود اگر بگویم  فیلم دیدن بلد نیستید. می توانید بنشینید با هم اجاره نشین ها را ببینیم.  من باب ثواب گفتم، گناه که نکرده ام؟ واقع قضیه این است که دو ساعت پیش که  فیلم را دیدم حاضر بودم به خودم نارنجک ببندم و مهرجویی را بغل کنم و با هم  به آن دنیا برویم. اما یک ربع پیش که با قرآن استخاره کردم، خوب آمد که به  شما بگویم و نه به کس دیگر. ادای وظیفه کردم. ثواب یا گناه: آخرت خودتان  را به دنیای دیگران نفروشید.محسن مخملبافپاسخ محمد بهشتی:بسمه تعالیهنرمند گرامی؛ برادر مخملباف با سلام نامه پر از مطلب و موجز و برادرانه شما را خواندم. از اظهار لطف شما برادر  گرامی سپاسگزارم. به دلیل اشتغالاتِ مربوط به جشنواره هنوز موفق به دیدن  بسیاری از فیلم ها نشده ام. در مورد فیلم اجاره نشین ها با نظراتی که تا به  حال از جانب برادران مسلمان و مطلع به سینما شنیده ام عموماً آن را فیلمی  متوسط در سطح برنامه های انتقادی تلویزیون دیده اند و البته با ساختی  سینمایی. بسیار خوشحال می شوم اگر نظرتان را مشروح تر بدانم. امیدوارم هر چه زودتر موفق به دیدن این فیلم و فیلم های دیگر جشنواره بشوم و  همچنین از نظر مشروح شما نیز راجع به این فیلم و احیاناً فیلم های دیگر  امسال مطلع گردم. با تشکر مجدد از عنایت شما و با امید به توفیق شما در راه خدمت به اسلام و مسلمین.سید محمد بهشتی۲-  در هفته ای که گذشت مهمترین خبرها مربوط به جام جهانی بود. همیشه همین  بوده که جام جهانی طعم و مزه تندتری دارد از مثلاً مسابقات هر ساله. برای  من جام جهانی از سال ۹۰ آغاز شد. تنها ۷ سال داشتم و دیدن فوتبال دیوانه ام  می کرد اما هیچ کدام از بازی های جام را نشد که تا آخر ببینم. همیشه همه ی  بازیها برایم دیر بودند. همانطور که افسانه ی شینگن یا اوشین برایم دیر  بود. از اخبار ورزشی می دیدم که آلمان ها با ارتش زرهی کامل شان تمام تیم  ها را درو می کنند. فولر و ماتئوس را دوست داشتم؛ اما همیشه ناخودآگاه میل  ام به سمت تیم مقابلِ آلمان بود. هلند را دوست داشتم که دو بریک به آلمانها  باخت، انگلیس دوست داشتنی بابی رابسون با بازیکنانی مثل گری لینه کر و پل  گاسکویین و پیتر شیلتون هم در ضربات پنالتی مغلوب شدند و حتی در فینال هم  آرژانتینِ مارادونا در برابر آلمان شکست خورد. لعنتی ها…وقتی ژرمن ها  قهرمان شدند و گریه های مارادونا را دیدم، همان لحظه تصمیم گرفتم که به طور  رسمی از آلمان بدم بیاید. حالا ۲۸ سال زمان گذشته و من با اینکه خیلی کمتر  فوتبال می بینم از تیم آلمان هنوز بدم می آید و آنها هم بدون توجه به این  امر اکثراً پشت در منتظربوده اند؛ در حوالی قهرمانی. حالا هم که عالمانِ  امور پای ماشین هوشمندشان نشسته اند و بعد از ۱۰۰ هزار بار شبیه سازی بازی  های جام، به این پیش بینی رسیده اند که آلمان قهرمان جام جهانی ۲۰۱۸ می  شود. پس تا وقت هست باید خوشحال باشم از شکست آلمان در بازی اول؛ از نفرین  خدایان مایا که دامن ژرمن های جنتلمن را گرفت. شکستی که بیشتر از پیروزی  ایران و انگلیس به دلم نشست تا این هفته با این دلخوشی ها و کری خواندن ها  بگذرد.۳- در خبرها دیدم که یک  خانواده ایرانی در ایران (که اگر در آمریکا بود باز معقول تر می نمود) به  مناسبت تولد ۷۲ سالگی ترامپ کیکی خریدند و روی تخته وایت بردشان به فارسی و  انگلیسی از طرف مردم ایران برای جناب پرزیدنت تبریک نوشتند و جلوی صورتشان  گرفتند و عکس انداختند و برخی از رسانه های عجیب این روزها که مانند کیهان  از نهان خانه ی هر جنبنده ای خبر و مدرک دارند، نوشتند که ترامپ محبوب  ترین سیاستمدار جهان است و برای دلیل هم، همان کیک را شاهدِ مثال  آوردند…اینها را همه در کنار همین روزها در سال ۸۸ می گذارم و آن مطالبات و  آن مردم…حیف که فرصت های بسیاری از روی نادانی از دست می رود…حیف که در  فقدانِ امرِ سیاسی حماقت بیش از گذشته، بی انتها می نماید!۴- نمایش های «همه چیز درباره آقای ف» و «خدای کشتار» را نباید از دست داد. همینطور فیلمِ «کوپال» را در سینمای هنر و تجربه و از آن مهمتر «گزارش»  آقای کیارستمی را که تک سانس است و در روز سوم تیر در موسسه فرهنگی هنری  چارسوی سید خندان اکران می شود. پرتره ای پر جزییات از یک جامعه محتضر و رو  به مرگ که در سال ۱۳۵۶ ساخته شده و گویای زمانه ی خویش است. برای آنها که  می توانند فیلمها را روی پرده ببینند هم که Incredibles 2 اکران شده و ادیسه فضایی آقای کوبریک هم در آمریکا و انگلیس و چند کشور دیگر مجدداً روی پرده رفته است. www.pettrichor.comt.me/pettrichor</description>
                <category>pettrichor</category>
                <author>pettrichor</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jun 2018 11:17:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من همانجا مشغول مُردنم بودم!</title>
                <link>https://virgool.io/@pettrichor/roozmaregi-xiiuaietybiy</link>
                <description> تصویر رفتنت مثل قطاری است که در یک روز بارانی ایستگاه خالی را ترک می  کند… می روی. دنبالت می دوم و سرما پوست صورتم را که از میان شال گردن و  کلاهم بیرون مانده، می سوزاند. به سختی نفس می کشم. هوایی که درون ریه هایم  سرازیر می شود، می سوزاند و راه باز می کند. می رود اما بالا نمی آید و من  همانجا روی زمین می افتم بی آنکه دیگر بتوانم نفس بکشم. آسمان جلوی چشمانم  خاکستری می شود و من هر لحظه کبود تر می شوم. قطره های باران به صورتم می  خورد و اشکهایم آرام سرازیر می شوند و من همچنان تقلا می کنم که نفس  بکشم.دمای بدنم پایین می آید مثل هوایی که در آغوشم گرفته. از تقلا کردن  برای فرو دادن این نفس ها دست می کشم. چشم هایم سیاهی می رود… لحظه ای می  بندمشان و بعد بلافاصله بازشان می کنم… آفتاب چشمانم را می زند. نفس هایم  راحت می روند و می آیند و هوا به طرز مطبوعی تازه است. زن میانسالی که  بالای سرم ایستاده قیافه مهربانی دارد. دستم را می گیرد و می گوید که لابد  سرت گیج رفته عزیزم…اینقدر که نحیفی. نمی توانم جلوی اشک هایم را بگیرم. از  ایستگاه قطار بیرون می آیم و اولین مرد خوش قیافه ای را که می بینم در  آغوش می گیرم و می بوسمش؛ بی آنکه یادم بیاید قبل از ناپدید شدن دود قطاری  که ایستگاه خالی را در آن روز بارانی ترک کرد، من همان جا روی زمین مشغول  مُردنم بودم. www.pettrichor.comt.me/pettrichor</description>
                <category>pettrichor</category>
                <author>pettrichor</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jun 2018 05:20:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی های آقای مهرجویی در فرانس</title>
                <link>https://virgool.io/@pettrichor/mehrjoiee-nehsfeonn3dw</link>
                <description> حالا که فکرش را می کنم، می بینم آن روزها از خوش ترین ایامِ دوره ی تبعید  ناخواسته ام به فرانسه بود. روزهایی که همه چیز به التهاب و انقلاب آغشته  بود و زندگی ما در گرداب تحولات می چرخید. آنجا برای گذران وقت گاهی با  دوستان قدیمی در غربت دور هم جمع می شدیم و مهمانی می گرفتیم. مهمان ها همه  مثل هم بودند. علاف و مهاجر و شاعر و فیلسوف و زبان شناس و نقاش و فیلم  ساز که از بد حادثه آنجا به پناه آمده بودند. مهمانی ها پر از بحث و فحص و  جدل و پرخاش و گاه ساز و ضرب و پایکوبی و شعر خوانی و ناز و کرشمه بود…یک  شب اتفاقاً مهمانی پر قیل و قال و حال داری از آب درآمد. در خانه برادرزنم  جمع شده بودیم که البته خودِ ما هم در کل آنجا ساکن بودیم. جایی از مهمانی  نمی دانم کسی چه گفت که بحث کشیده شد به بنی صدر و فریادها بالا گرفت که  این آدم بی عرضه ی به درد نخور نتوانست مقاومت کند و مقامش را حفظ کند و  حقش بود که زدند در کونش و بیرونش کردند… و از این حرف ها و برادر زن عزیز  من فرشید خان حکم غیابی صادر کرد که بله، این آقا آمده داخل دانشگاه و  دستور داده که دانشگاه ها را ببندند و یک فحش آبدار دیگر نصیب بنی صدر کرد.  فحش را که داد، ملیح خانم زن خسرو صدایش درآمد که نخیر، این ها همه اش  شایعه است. در دانشگاه را ببندد؟ کی؟ آن هم بنی صدر که خودش صد در صد  دانشگاهی است؟ از آنجا به بعد آنقدر چک و چانه زدند و آری و نه گفتند تا که  بالاخره بحث و جدل فیصله یافت. پس از رفتن مهمان ها دوباره فرشید به موضوع بنی صدر اشاره کرد و به کشفِ  دلیل حمایت ملیح پرداخت و با اطمینان کامل گفت که چون خسرو از بنی صدر بدش  می آید و ملیح –زنِ خسرو- با شوهرش لج است، به همین خاطر است که از بنی صدر  عزیزش دفاع می کند. فرشید جوانی خوش صورت و قلمی و حرکاتش هم کمی  اِواخواهری بود و بعضی وقتها لجم را در می آورد و حالا هم یکی از همان  موقعیت ها بود. فریاد زدم: بابا چیه هی چسبیدین به این بنی صدر بدبخت که چه  بوده و چه کرده. فعلاً که معزول شده و فرار کرده. فرشید گفت: بحث اینه که  این ها که یک آدم دموکرات ضعیف رو هم نمی تونند تحمل کنند؛ وای به روزگار  ما…حالا ببین. اگر همین ها یک سیستم بسته و جامعه توتالیتر تحویلت  ندادن…ببین کی گفتم. من هم گفتم: بابا اینا همه اش فرافکنی به یه آینده ی  موهومه. اصلاً چطور میشه پیش بینی کرد؟ این اظهارنظرها درباره آینده، خیال  پردازیه. یه سری گزاره های متافیزیکی بی معنی و یاوه ست و یک پاپاسی هم  ارزش نداره. خودت ببین از پنج ماه پیش به این ور چقدر اتفاق افتاده! فرشید بعد از حرف های من چنان عصبانی شد که گویا فکر کرده بود من می گویم  شخصیت خودش یک پاپاسی ارزش ندارد. اما منظور من گفته های واهی و توخالی  متافیزیکی و پیش بینی قطعی آینده بود. شروع کرد به داد زدن که چرا توهین می  کنی؟ چرا نمک نشناسی؟ این بود دستمزد من؟ که یک پاپاسی ارزش ندارم؟ من هول  کرده بودم و می خواستم رفع و رجوع کنم که بابا منظور من از شخصیت یا ارزش  های تو نبود بلکه می خواستم به گزاره های متافیزیکی یاوه اشاره کنم. گفت  متافیزیکی؟ هه، خر خودتی. گفتم منظور فرافکنی به آینده و توهمات و ساده  انگاری ها و خوش خیالی ها بود. زیر بار نرفت و گفت: تو اصلاً از بیخ و بن  همون کمونیست و توده ای و ایدئولوگ خشک مغز و مستبد هستی و فرقی نکردی!  گفتم: من؟ کمونیست؟ من که همیشه خندیدم به کمونیسم استالینی. گفت آره، اما  هنوز به عنوان یه مارکسیست دو آتشه با ما و فک و فامیل زنت خصومت می کنی.  می بینیم که چقدر در برابر این دنگ و فنگ خونه و پخت و پز ژست می گیری و با  وجود اینکه تو خونه غذا پخته میشه باز می ری بیرون نهار و حتی شام می  خوری. که چی؟ غذا باب طبع جنابعالی نیست. چته؟ چرا هم می مونی هم فرار می  کنی؟ این خونه یه بورژواست که این جور بار اومده. من هم که خونم به جوش آمده بود بلند شدم فریاد زدم که دیگر اینجا نمی مانم و  دیگر نمی توانم این توهین ها را تحمل کنم. زدم از خانه بیرون و رفتم به یک  هتل ارزان قیمتِ صفر ستاره که متناسب با بودجه ام باشد و در راه به این  فکر می کردم که بنی صدر، هر کاری که نکرد، چطور توانست یک خانواده ی نشسته  در غرب را به هم بریزد. از کتاب سفرنامه پاریس نوشته داریوش مهرجویی www.pettrichor.comt.me/pettrichor</description>
                <category>pettrichor</category>
                <author>pettrichor</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jun 2018 19:02:19 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>