<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پیمان علیشاهی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@peyman.alishahi</link>
        <description>نویسنده، کارتونیست، تصویرساز</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-12 17:32:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/55360/avatar/6ISjFi.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پیمان علیشاهی</title>
            <link>https://virgool.io/@peyman.alishahi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازگشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@peyman.alishahi/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%86-scsygr9yogqm</link>
                <description>گاهی اوقات اتفاقی میوفته یا دچار بیماری‌ای می‌شین که از روال معمولتون خارجتون می‌کنه، حس و حالتون بهم می‌ریزه و روزگار بی‌حاصل می‌گذره براتون، دیگه نمی‌تونین به برنامه‌های صابقتون برسین و از دور خارج می‌شین؛ تا اینکه احساس می‌کنین دیگه وقتشه به شرایط قبل برگردین.اما این خیلی سخته! بدن و فکرتون کرخت شده، شاید حتی روحیه‌تون رو باختین، زمان زیادی رو از دست دادین و از برنامه‌ریزی‌هاتون عقب افتادین؛ اما خُب چه می‌شه کرد؟ زمان که به عقب برنمی‌گرده، باید شروع کرد.با خودتون فکر کنین اگه شروع نکنین چی میشه؟ تا ابد یه آدم داغون و مغموم که به هیچ دردی نمی‌خوره، ده سال دیگه هم می‌خواین فکر کنین که فلان اتفاق شما رو از زندگی انداخت؟ هر کسی رو به اندازه اتفاقاتش می‌سنجن، یعنی نگاه می‌کنن چه اتفاقی زندگی فرد رو تغییر جهت داد، برای تغییرات مثبت شاید خیلی به چشم نیاد اما برای برای منفی‌ها خیلی مهم میشه.اگر کسی بخاطر یک تصادف یا مریضی، هر چقدر هم سخت، زندگیش رو باخته باشه از نظر اجتماع یک فرد ضعیف محسوب میشه، شاید بگین حرف مردم براتون مهم نیست اما جهت قضاوت و تعیین تکلیف خودتون مهمه، یعنی می‌فهمین چند مرده حلاجین!پیروز و موفق باشین</description>
                <category>پیمان علیشاهی</category>
                <author>پیمان علیشاهی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Aug 2019 23:56:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرتاض بودن راحت‌تره!</title>
                <link>https://virgool.io/@peyman.alishahi/%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D8%B6-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%AA%D8%B1%D9%87-bjbqhwhnmmrw</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمغرق کاراتی، فکرت بشدت درگیره و برنامه ساعتی داری، باید کار رو برسونی .. که ناگهان « الله اکبر الله اکبر .. اشهد ان لا اله الله .. »، صدای اذان میون اون همه برنامه شاید واقعاً یه ضدحال باشه برات!اینرسی یا لختی به مقاومت یک شیء در برابر تغییر سرعت یا جهت می‌گن، یعنی یه شیء داره به سمت راست حرکت می‌کنه و تو بهش نیرو وارد می‌کنی تا به سمت چپ حرکت کنه، و او شیء فشار میاره تا راه قبلی رو ادامه بده و تو برای تغییر جهت مجبوری کلی زور بخرج بدی.مرتاض‌های هندی که همیشه گرسنگی می‌کشن و روی سیخ می‌خوابن در نگاه اول خیلی شرایط سختی رو تحمل می‌کنن و البته کارهاشون سخت هم هست اما از اون هم سخت‌تر هست. دلیل کارهای مرتاضها قلبه بر نفسشونه برای همین هم دائماً سعی می‌کنن فشار بیشتری به خودشون بیارن، اما بدلیل تکرار، کارهاشون براشون عادی میشه بعد از مدتی چون همیشه در یه جهت هستن.سخت‌ترین کار قلبه بر اینرسیه، نماز خوندن کار ساده و راحتیه و وقت بسیار کمی هم می‌گیره، ۱۵ دقیه در ۲۴ ساعت، اما برنامه‌ی خدا اینه که هرچی بیشتر تو رو توی درگیری با نفست قرار بده، یعنی کلی مشغولت می‌کنه به کارهایی که یا ذاتاً مهمن یا برات مهم میشن و ناگهان میگه پاشو بیا نماز بخون! یعنی شکستن اینرسی.مثال این کار اینه که وقتی ایستادی برات خیلی راحته که بری مثلاً یه لیوان آب بخوری اما وقتی که شب رفتی توی رخت‌خواب نرم و راحتت لم دادی و کمی هم چُرتت برد، اگه یه دنیا هم تشنه‌ت بشه رفتن و آب برداشتن برات سخت میشه و شاید بی‌خیالش بشی.اینرسی رو بشکن و نفست رو زیر پا بذار.پیروز و موفق باشید.</description>
                <category>پیمان علیشاهی</category>
                <author>پیمان علیشاهی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jul 2019 15:56:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه عدالت رو زیر پا نذاریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@peyman.alishahi/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%A7-%D9%86%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-w5b9inbko9ig</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمفرهنگش رو دوست نداری، عقایدش رو باور نداری، شاید اصلاً از ریخت و قیافه‌ش هم خوشت نیاد اما .. اما بعد از کلی جر و بحث متوجه میشی اون درست گفته! حالا باید چی‌کار کنی؟ آیا واقعاً می‌تونی بر خلاف میلت بهش بگی حق با اونه و تو اشتباه می‌کردی؟شاید که نه! معمولاً گارد می‌گیریم و با استفاده از عنصر لجاجت هر حرف بی‌ربت و بی‌منطقی که می‌تونیم می‌زنیم تا یه وقت کم نیاورده باشیم! .. آخه این یارو با این ریخت وقیافه‌ش باید بیشتر از من بفهمه؟؟ الان حالشو می‌گیرم!! ..و اینطور میشه که عدالت زیر پاهایمون له میشه. زیر غرور و خودبزرگ‌بینی‌مون، چون ما بجای دنبال حقیقت گشتن قضیه رو شخصی کردیم و کلاً فراموش کردیم که دنبال حقیقت می‌گشتیم نه اثبات خودمون! لجاجت .. این لجاجت چیه؟ وقتی احساس رو وارد بحث منطقی می‌کنی مثل عاشقی میشی که دنبال محبوبشه و هرکسی بخواد اون رو از محبوبش دور کنه، عاشقانه و نه عاقلانه در برابرش می‌جنگه تا باور نابحق خودش رو بزور نگه داره.از نظر فنی وقتی ما یه نظر رو قسمتی از شخصیت فردیمون بدون و اگر توی گفتمانی اون نظریه زیر سوال بره، انگار که شخصیت و فردیت ما زیر سوال رفته و دوچار درگیری فردی و هویتی با طرف مقابل می‌شیم. یعنی یه نظر باید خارج از معنای ما برامون تعریف بشه تا در بحث وقتی زیر سوال میره دنبال جواب جایگزین باشیم نه دفاع از شخصیت و هویتمون.اگر یه نظر و عقیده قابل اثبات و دفاع باشه نیازی به احساسی برخورد کردن نداره، ما در بحث شرکت می‌کنیم و اگر حرف بهتری شنیدیم قبول می‌کنیم تا پیشرفت بدست بیاریم و به حقیقت نزدیکتر شده باشیم. اگه اینطور باشه دیگه دچار پیشداوری و هیولاسازی از طرف مقابل نمی‌شیم چون همه‌ی اینها بدلیل احساسی برخورد کردنه وگرنه هیچ قلب آرام و اندیشه‌ی عقلمندی دست به قضاوت زودهنگام و کینه‌ورزی نمی‌زنه.پیروز و موفق باشید.</description>
                <category>پیمان علیشاهی</category>
                <author>پیمان علیشاهی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2019 23:31:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرفهای خوب زدن به وقت داغونی!</title>
                <link>https://virgool.io/@peyman.alishahi/%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%BA%D9%88%D9%86%DB%8C-ouzwghoewxva</link>
                <description>تبلت رو برمی‌دارم و نگاهی به دفترچه یادداشتم هم می‌ندازم تا یکی از ایده‌های یادداشت شده‌م رو به نگارش دربیارم، اما با احوال کنونی‌ام هیچ کدوم از موضوعات جذاب، چنگی به دلم نمی‌زنه. چطور می‌تونم برای دیگران  مطلب بنویسم وقتی خودم نیاز دارم کسی برام حرف بزنه؟آخ جون! مطلب مورد پسند جور شد! بعضی چیزها رو آدم باید حس کنه تا بتونه حرفی بزنه که به دل بنشینه، مثل گفتن از فقر وقتی تو خودت در رفاهی و نمی‌تونی تمام جزئیات و شرایط رو درک کنی و فقط کمی دلسوزی ارائه میدی. این حال خسته‌ی من از روزگار و ملال گذر زمان که احتمالاً بخاطر خستگی چند روز اخیرمه می‌تونه حسی بهم بده که عمق قضیه رو بیشتر ببینم.وقتی به هر دلیلی _ خستگی، شکست، عصبانیت، بی‌پولی و غیره _ دچار ملال و کسلی میشی بنظرت دنیا بی‌ارزش و بی خاصیت میشه، انگار هیچ کاری فایده نداره، همه‌چیز تکراری و پوچه، دیگه آرزوهات برات مسخره و احمقانه میشه، دیگه برنامه‌هات ارزششون رو از دست میدن و رهاشون می‌کنی، خلاصه تمام مشخصات زندگی کردن رو پاک می‌کنی!آره، کسی که همه زیبایی‌های دنیا رو می‌ریزه دور و بی‌برنامه و آرزو میشه زیاد با مُرده فرق نمی‌کنه، برای همین هم آرزوی مرگ می‌کنه. در اینجور مواقع باید به زندگی برگشت هرچند که سخت بنظر میاد اولش ولی بعد از مدتی خودت هم یادت نمیاد برای چی شاکی بودی و اگه هم یادت بیاد دیگه اون اهمیت رو نخواهد داشت.جالبش اینجاس حالا که دارم می‌نویسم همه‌ی اون بی‌حالی و کسلی داره از بین میره! با اینکه هنوز از دست خودم شاکی‌ام اما دیگه اون حس بد اول صبح رو ندارم. پس به شما هم پیشنهاد می‌کنم هروقت گیر ملال روزگار افتادین، بجای غُر زدن و نِک و ناله به انجام کاری محبوب بپردازین تا حس و حالتون عوض بشه. حتی بهتره قبل از پرداختن به چرایی احوال و رفع مشکل به این تغییر روحیه بپردازین که با بدحالی و کرختی نمیشه توقع اندیشه روان و سالم برای حل مشکلات داشت.پیروز و موفق باشید.</description>
                <category>پیمان علیشاهی</category>
                <author>پیمان علیشاهی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2019 00:12:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش همیشه سیل بیاد!</title>
                <link>https://virgool.io/@peyman.alishahi/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%84-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AF-pe22ufnjwfsd</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم–کاش همیشه سیل بیاد که شما بیاین کمکمون!دوستم با تعجب جمله‌ی پیرزن رو برای ما بازگو می‌کرد و می‌گفت که وقتی وسایلشو براش تا دم خونه‌ش برده این جمله رو ازش شنیده بوده و حالا نمی‌دونه دعاش کرده یا گله‌گذاری بوده!بعد از یه روز بیل زدن گل و لای خونه سیل زده‌ها، داخل مسجد دمرود از توابع معمولان لرستان دور هم نشسته بودیم و داشتیم نهار می‌خوردیم، بعد جملات دوستم همه شروع کردن به نظر دادن.– فکر کنم بهت تیکه انداخته– از رو سادگیش یچیزی گفته بنده خدا!– اینا رو تو ماهواره پُر می کنن– ما چکار داریم که اون چی گفته؟ ما وظیفه‌مون رو انجام میدیماما من نظرم این بود که اون پیرزن در ظاهر ساده، حرف حکمت‌آمیزی به ما زده، حرف اون در عین تشکر گله‌گی‌ای بوده برای بیدار کردن ما! شاید معنی جمله‌ش این بوده که دستتون درد نکنه که کمک می‌کنین اما ما قبل از سیل هم به این کمک‌ها نیاز داشتیم.مائی که مدعی پیروی و حتی گاهی مواقع جانشینی شهدا رو می‌کنیم، چرا فقط با یک اتفاق بزرگ باید از خواب بیدار بشیم و به وظیفه‌مون بپردازیم؟ پیشوایان ما همیشه و در هرجایی بدنبال خدمت عملی به مردم می‌رفتن و فکر و عملشون برای برداشتن مشکلی از سر راه زندگی مردم بوده، بدون چشم‌داشتی، بدون اما و اگر و شرطی.امثال شهید باکری قبل از اینکه فرمانده لشگر دفاع مقدس باشه، شهرداری مردمی بود که توی سیل ارومیه شخصاً بیل بدست می‌گرفت و حیاط خونه مردم رو از گل و لای خالی می‌کرد، یعنی شهدا و رزمندگان ما ذاتاً جهادگر و یاری‌رسان مردم بودن چه در شرایط معمول و چه در شرایط اضطراری.مدت‌هاست که هر روز جمله‌ی پیرزن رو به یاد میارم تا فراموش نکنم هرگاه و هرجا که هستم باید دنبال گره‌گشایی و ملاطفت با مردم باشم و خیرم رو همیشه به اونها برسونم وگرنه نه از پیروان شهدا هستم و نه از بندگان متقی خدا.به امید آنکه همه‌ی ما در عمل به این باور کوشا باشیم.پیروز و موفق باشید.</description>
                <category>پیمان علیشاهی</category>
                <author>پیمان علیشاهی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2019 16:14:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه مارکو چلو ۴ : پایان در خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@peyman.alishahi/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%88-%DA%86%D9%84%D9%88-%DB%B4-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-afczndl9lmya</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمماشین رو پارک کردم توی پارکینگ، بردن همه وسایل به خونه چند مرتبه‌ای طول کشید، بالاخره آخرین سری وسایل رو از توی صندوق عقب برداشتم، فلاسک چای و دو تا کیسه و کولمن تو دست راست و یه کیسه و زنبیل بزرگ توی دست چپ! دکمه‌ی آسانسور رو به زور زدم و رفتم طبقه‌ی خودمون، در رو باز گذاشته بودم، رفتم داخل و وسایل رو رها کردم جلوی ورودی و با پا در رو بستم.آخیش! و اینک خونه! بالاخره مسیر طولانی بازگشت تموم شد و حالا وقت استراحت بود. خیلی خوشحال بودم از اینکه به خونه‌ی خودم برگشتم، همون خونه‌ای که چند روز پیش ازش در رفتیم به سمت شهرهای ساحلی تا چند روزی از ملال زندگی و تکرار روزها فاصله بگیریم. اما نمی‌دونم چرا حالا این خونه حکم سوگلی رو پیدا کرده بود برام؟جای شما خالی سفر با تمام بی‌پولی‌هام خوش گذشته بود، بعد از مدتها کمی جنگل و دریا دیدیم، جامون هم با اینکه از دریا و جنگل فاصله داشت بد نبود، جای تر و تمیزی بود و نسبت به پولم جای شاهانه‌ای محسوب میشد. اما چرا بازگشت از چنان بهشتی و رسیدن به نقطه‌ی اول انقدر جذاب بود؟ اگه انقدر خوب بود پس چرا این همه هزینه کردیم برای سفر؟واقعیتش اینه که از اول هم هیچ ایرادی در خونه نبود، شبانه روز کار می‌کنیم تا خونه‌ی امیدی برای خودمون درست کنیم و کنار خانواده‌مون احساس خوشبختی کنیم پس ما عاشق این خونه زندگی هستیم. ما عاشق کار روزانه‌مون و حتی کارهای تکراری‌مون هستیم، بنظرم میاد این فوق برنامه‌ها و گشت و گذارها چیزی جز کوکی‌های زندگی نیستن تا ما حال و هوایی عوض کنیم و دوباره به زندگی معمولمون برگردیم.شاید بهتر باشه بجای اینکه کلی به خودمون فشار بیاریم و زیر بار قرض و قوله بریم تا فلان سفر داخلی یا تور خارجی رو بریم، سعی کنیم از زندگی روزانه‌مون و نعمتهایی که ارحم الراحمین به ما ارزانی داشته بیشتر لذت ببریم و نخوایم با فشار و اعصاب خوردی بزور برای خودمون لذت موقت و گذرا درست کنیم.پیروز و موفق باشید</description>
                <category>پیمان علیشاهی</category>
                <author>پیمان علیشاهی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jul 2019 00:22:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه مارکو چلو ۳ : صبوری از جوج بیاموز!</title>
                <link>https://virgool.io/@peyman.alishahi/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%88-%DA%86%D9%84%D9%88-%DB%B3-%D8%B5%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%88%D8%AC-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B2-trrzy4jxagda</link>
                <description>جنگلهای شمالجوج و بسی جوج!یه تیشرت گشاد و خونک یقعه‌دار دارم که همش تنم بود، توی جاده، کنار دریا، بازار و شهر بازی، اما حالا که اومدیم جنگل مرطوب باید این تیشرت جذبه رو بپوشم! ای خدا .. وقتی یادم میوفته همین دیروز یه آستین حلقه‌ای گشاد خریدم و الان همرام نیست بیشتر داغون میشم.البته نه اینکه روم بشه وسط خیابون همچین چیزی بپوشم، اما الان که وسط جنگل جای دنج نشستیم که دیگه عیبی نداره! حالا گریه‌ش مونده، من باید آتش روشن کنم و جوجه‌ها رو کباب کنم! ذغالها رو ریختم و مقداری چوب خشک نازک و ژله‌ی مشتعل‌شونده، فندک و زدم و بعد از سوزوندن شستم و آتش گرفتن چوب و ذغالها، با بشقاب شروع کردم به باد زدنشون.تقریباً داشتم ذوب در معرفت و مغفرت می‌شدم! همه پشت سرم روی فرش نشسته بودن و با نشاط و فراق بالی داشته با هم حرف می‌زدن و هندونه تناول می‌کردن. آتش لحظه به لحظه بیشتر گُر می‌گرفت و من بیشتر به لقاء الله نزدیک می‌شدم، همینطور که جوجه‌های سیخ شده رو داشتم می‌ذاشتم روی آتش با خودم فکر می‌کردم که خُب عیبی نداره، هم کلی از گناهام شسته شده و هم یه چند کیلویی وزن کم می‌کنم و اون شلوار قشنگم دوباره اندازم میشه!– بیا اینو بگیر خاله‌جان!رشته‌ی افکارم پاره شد، خاله‌جان ملافه پیچ جلوم ایستاده بود و پانچ (مانتوی گشاد شبیه لباس مکزیکی‌ها) خودش رو به طرفم گرفته بود.–آخه خاله‌جان این که زنونه‌س!–وسط جنگل از آقا خرسه خجالت می‌کشی مثلاً الان؟ پاشو اینو بپوش، از اون لباس تنگت که خنکتره.رفتم کمی دورتر و پشت یه درخت اون تیشرت کوفتی رو درآوردم و پانچ رو پوشیدم، پس از فرستادن فاتحه برای روح مرحوم مغفور زاپاتا! به سمت آتش برگشتم و شاد خرم پای آتش نشستم و مشغول کباب کردن جوجه‌ها شدم.و اصلا متوجه هِر و کِرها و عکس گرفتنهای پشت سرم نبودم، واقعیتش بیشتر بروی خودم نمی‌آوردم! ??</description>
                <category>پیمان علیشاهی</category>
                <author>پیمان علیشاهی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2019 14:19:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه مارکو چلو ۲ : مسخ دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@peyman.alishahi/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%88-%DA%86%D9%84%D9%88-%DB%B2-%D9%85%D8%B3%D8%AE-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-y3rulu6gtrob</link>
                <description>دریای مازندرانبسم الله الرحمن الرحیممسخ شدم! باور نکردنیه اما .. مسخ شدم!وسایل رو جمع کردیم و از سوئیت زدیم بیرون، یه جای دنج کنار دریا پیدا کردیم، پاچه‌ها رو بالا زدم و کمی توی آب جلو رفتم و سلام علیکی با دریا کردم و ... مسخ شدم!وقتی داشتم رانندگی می‌کردم کلی موضوع و ایده‌های پند و اندرز گون توی ذهنم بود که می‌خواستم بینشون یکی رو انتخاب کنم برای نوشتن، اما وقتی کنار ساحل اومدم ورق برگشت، به بی‌نهایت افق نگاه کردم و دریای بیکران، با صدای شالاپ شولوپ موج‌ها که به ماسه‌های ساحل می‌خوردن و چند لحظه بعد ناپدید می‌شدن.خب این حس مسخ شدگی اصلا چیه؟ حسیه که وقتی بشر مدعی با اون همه کبکبه و دبدبه و هارت و پورت، ناگهان و بدون اطلاع و انتظار قبلی با عظمت خدا روبرو میشه بهشت دچار میشه. اونم با چی؟ لازم به درک عمیقی نداره، بلکه صدای موج و باد و منظره‌ی بی‌کران دریای مواج، همه‌ش همین!و تو مسخ میشی .. مسخی که معتادش میشی و نمی‌خوای ازش بیرون بیای، بهت حسی میده که حتی اگه آدم جدی نویسی مثل من باشی هم برای اولین بار توی عمرت متن حسی می‌نویسی!الان نه فقط از روی منطق و استدلال، بلکه با عمق احساسات بهتون میگم خدا واقعاً عظیمه! و ما چقدر کوچک! شاید به خودتون بگین وقتی ابعاد کهکشان‌ها و کوچکی زمین رو ببینیم هم میشه به این عظمت خدا و کوچکی خودمون پی ببریم، اما به جِد میگم که حس دریا چیز دیگه‌ایه!بی‌خود نیست که خدا بارها در قرآن کریم به سفر کردن و دیدن به چشم اشاره و تأکید می‌فرمایند.پیروز و موفق باشید</description>
                <category>پیمان علیشاهی</category>
                <author>پیمان علیشاهی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jul 2019 20:56:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه مارکو چلو ۱ : اخلاق رانندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@peyman.alishahi/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%88-%DA%86%D9%84%D9%88-%DB%B1-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-dqos1h7xsvij</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم– یابو! بکش کنار .. مگه نمی‌بینی می‌خوام سبقت بگیرم؟– هیف اون گاوی که فروختی و این ماشینو خریدی!– اِ اِ اِ .. چرا سر خرتو کج می‌کنی یهو؟تازه اینا خوباشه! بعضی‌ها موقع رانندگی سطح ادبیات رو از این هم بالاتر می‌برن.جدا از اینکه ناسزاگویی شایسته‌ی شخصیت ما نیست، تا حالا فکر کردین اون طرف اصلاً صداتون رو نمی‌شنوه؟ و بعد از اعصاب خودتون که کلی خطخطی میشه، اون بیچاره‌هایی که همراهتون هستن مخاطب اصلی کلمات قصار شما هستن!از گناهی که برای راننده‌ی خاطی شستین بگذریم، هیچ تنبهی برای اون فرد هم بوجود نیاوردین و اون فرد باز هم به شیوه‌ی خودش در رانندگیش ادامه خواهد داد. پس یه فکری بحال خودتون و خانواده یا رفقای همراهتون بکنین!معمولاً مشکل اصلی ما اینه که قبل از شروع سفر، خودمون رو آماده مسائل معمول همه‌ی سفرهای جاده‌ای نمی‌کنیم. تا حالا شده توق جاده‌ی بیرون شهری هیچ فرد بی‌مبالاتی وجود نداشته باشه؟ تا حالا شده کسی نباشه که موقع رانندگی بر اثر خستگی یا بیماری دچار اشتباهات رانندگی نشه؟جدا از این اصلاً یادمون هست برای چی می‌ریم سفر؟ برای حال کردن! نشاط و خستگی درکردن! حالا با این همه فحشی که دادیم خودمون بیشتر لذت بردیم یا اطرافیونمون بیشتر کیفور شدن؟؟ پس باید بی‌خیال شیرین‌زبانی بشیم و از سفری که با بیچارگی مرخصیشو جور و برای پولش کلی قرض و قوله کردیم حظ ببریمراستی، یه راه حل بامزه! رانندگی در سفر رو یه گیم (بازی) فرض کنین و هر بار که به یک راننده‌ی بی‌مبالات برخوردین و خطر رو رد کردین، بعد از بجا آوردن شکر خدا از نجات، یه امتیاز بخودتون بدین و آخر رانندگی جمع ببندین و به خودتون جایزه بدین! مثلا یه دلستری یا بستنی‌ای چیزی.و اینکه .. هی گوساله! دیروز شاخ می‌زدی امروز جفتک می‌ندازی؟ آخه سر پیچ سبقت می‌گیرن؟؟ .. بله، چی می‌گفتم؟ ??</description>
                <category>پیمان علیشاهی</category>
                <author>پیمان علیشاهی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jul 2019 15:12:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسط برنامه هات تایم اوت بگیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@peyman.alishahi/%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-ub723gfrpbo3</link>
                <description>برنامه ریزیبسم الله الرحمن الرحیمکلی به زندگیت فکر می کنی، به گذشته ای که اومدیش و آینده ای که باید بری، بعد از کلی مطالعه و تحقیق می شینی و یه برنامه توپ با کلی دقت و ریزنگری می نویسی. بسم الله! شروع می کنی و چند صباحی مشغول انجامش میشی و بسیار راضی از اینکه عجب برنامه ریزی ای کردی و آینده ی درخشانی خواهی داشت!اما بعد از مدتی احساس سرخوردگی میاد سراغت، احساس روزمره گی می کنی، بنظرت می رسه اهدافت چندان برات مهم نیستن دیگه، حتی شاید دنیا بنظرت مسخره و پوچ و بی نتیجه بیاد. « ول کن بابا! من از اولش هم این کاره نبودم .. منو چه به این کارها! باید برم سراغ همون زندگی همیشگیم .. » و این جمله ها میرن که برنامه ریزی و هدفمندی رو ازمون بگیرن.اما مشکل کجاس؟ برنامه مون بد بوده؟ شاید! اما این نمی تونه دلیل این همه کسالت و دلسردی باشه. مسئله خیلی ساده س، تو خسته شدی! آدم بعد از نیم ساعت فوتبال بازی کردن دراز به دراز میوفته و کلی استراحت میکنه، دلش می خواد یه خوراکی خوب بخوره و کمی به سرگرمیهاش بپردازه، بعد می خواین بعد از چندین روز اجرای برنامه ی کاری روزانه ذهن و دلمون خسته نشه؟اینطور موقع ها یه تایم اوت بگیرین، یعنی اینکه بدون اینکه لباس ورزشیتون رو دربیارین بیاین کنار زمین و ورزش نکنین! اما نه اینکه ورزش رو ترک کنین و از گود خارج بشین کلا، بلکه انقدر که ذهنتون استراحت بکنه و با نیروی بیشتر و فکر متمرکز به ادامه بازی برگردین.حالا یه روز وسط همه برنامه هات بگیر راحت استراحت کن و کمی ناپرهیزی کن! یکم بیشتر بخواب و به تفریحات بپرداز، خواهی دید که نه برنامه ریزیت غلطه و نه دنیا به آخر رسیده و نه تو آدم ناتوانی در اجرای برنامه هات هستی!البته خداییش نری چند روز بگیری بخوابی بیوفتی تو دور تنبلی و بگی پیمان گفته ها!! ??پیروز و موفق باشید</description>
                <category>پیمان علیشاهی</category>
                <author>پیمان علیشاهی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jul 2019 21:48:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودت بگرد پیدا کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@peyman.alishahi/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86-hi6onfmul7my</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمیادم میاد چند سال پیش بهم اطلاع دادن که فلان هنرمند طرحی کشیده که بسیار اهانتبار بوده، کسی که این مطلب رو به من اطلاع داد فرد معتبری بود، یعنی هم آدم درستکاری بود ( و هنوز هست ) و هم معلومات بسیار بالایی داشت.در آخر از من خواسته شد با توجه به اینکه من کارتونیست هستم یک طرحی در جوابش بزنم و منم یک جواب سوزناکی کشیدم که بیا و ببین! مدتی گذشت، من به طور اتفاقی اون طرح رو شخصا دیدم، خیلی ناراحت شدم چون اصلا اون طوری که اونها می گفتن توهین آمیز نبوده و اصولا مطلب دیگه ای رو بیان میکرده.به فکر فرو رفتم، کجای کار اشتباه کرده بودم؟ من مطلب رو از افرادی شنیده بودم که همه راستگو و درستکار بودن، معلومات خوبی هم داشتن بویژه کسی که به من اسرار کرد که خیلی ناراحت این طرح توهین آمیز شده!مسئله خیلی ساده بود، اون افراد هیچ کدوم کارشناس کار نبودن! تنها کارشناس کار من بودم که به علت اطمینان زیادی که به این افراد داشتم خودم شخصا طرح مذکور رو پیگیری نکردم. اتفاقی که افتاده بود از نظر حرفه ای خیلی برام سخت بود، با خودم عهد کردم که دیگه هر مطلبی رو که بشنوم حتی از بهترین آدمها، خودم شخصا اون مطلب رو مشاهده کنم !شاید این مطلب خیلی ساده بنظر بیاد اما ما روزانه خیلی از مطالب رو از بهترین دوستانمون یا افراد خانواده مون می شنویم و چون می دونیم اونها دروغگو نیستن مطلب رو می پذیریم، اما اصلا این احتمال رو نمی دیم که شاید بنده خدا مطلب رو درست متوجه نشده باشه یا خبر جعلی بهش رسیده باشه!توی اینجور موضوعات معمولا ما تعصب داریم که « چی ؟ بابای من؟ بابام که اشتباه نمی کنه! » یا « رفیقم فوق لیسانس داره .. بی خودی که حرفی رو نمی زنه! »، و امثال این مطالب باعث میشه هیچوقت حاضر نشیم شخصا پیگیری کنیم و خبر اشتباه رو به دیگران می رسونیم و مشکلات متعددی رو برای خودمون و بقیه ایجاد می کنیم!بنظر میاد بهتر باشه هر مطلبی رو که شنیدیم خودمون درباره ش تحقیق کنیم و در صورت اشتباه بودن به اطلاع دوستی که به ما خبر نادرست رو داده برسونیم، شاید حتی اون عزیز از ما تشکر هم کرد!!پیروز و موفق باشید</description>
                <category>پیمان علیشاهی</category>
                <author>پیمان علیشاهی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2019 23:58:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه ریزی برای انجام دادن یا انجام ندادن!</title>
                <link>https://virgool.io/@peyman.alishahi/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-qgjtuyu73usa</link>
                <description>برنامه ریزیجدیداً برای کار فرهنگی ای گروه تشکیل دادیم که قبلا بصورت فردی انجامش می دادم، چون بسیاری از افراد معتقد بودن که بعضی از برنامه های فرهنگی من مناسب نبوده یا باید بهتر بشه.خوب این خیلی عالیه! چون هم سطح خروجی در این حالت بالا میره و هم فشار کاری روی من کمتر میشه! اما تا حالا شرایط چیز دیگه ای بوده، یعنی افرادی که اومدن در گام اول بیشتر فعالیتهای قبلی رو کنار گذاشتن اما چیزی جایگزینش نکردن!تازه این مشکل هم اضافه شده که من باید بین این افراد تعادل ایجاد کنم و مشکلات جمعی رو حل و فصل کنم..این مطلب به ذهنم خطور کرد که برنامه ریزی های ما وقتی می خوان به سمت منطقی شدن برن بسیاری از کارها رو حذف می کنن اما چیزی جاش نمی ذارن و فکر می کنن این خیلی مناسبه که هیچ کار ضعیفی انجام نشه اما متوجه نیستیم که با این کار باعث می شیم کلا کاری دیگه انجام نشه!!بنظر می رسه منطقی ترین کار همیشه « رشد در حال فعالیت » باشه، البته این در کارهاییه که هیچ جایگزینی نداشته باشه یعنی هیچ فرد حرفه ایی در اون رابطه موجود نباشه. رشد در حال فعالیت یعنی بالاتر بردن کیفیت با مطالعه و تحقیق و تمرین و حذف نقاط ضعف هنگام اجرای روزمره کارها.خودتون فکر کنین یه گروه تئاتر یا یک مجله محلی با توانایی محدود شروع به کار کرده باشه و پس از مدتی گروه به این نتیجه برسه که باید کار متوقف بشه تا مقداری سطح کیفیت بالا بره، خب این یعنی تمام تلاشهای قبلی و جایگاهی که قبلا بین مردم باز شده بود از بین بره تا شاید در آینده بشه نتیجه ی بهتری گرفت!ما توی زندگی روزمره مون هم با همین مسئله روبرو هستیم، یعنی وقتی نمی تونیم کاری رو به نحوه ی احسن انجام بدیم اون کار رو حذف می کنیم تا هر وقت توی اون کار استاد شدیم انجامش بدیم و این روش باعث میشه بعد از مدتی اون شوق و حرارت اولیه رو از دست بدیم و چون هیچ نمود بیرونی و عادتی هم برامون نمونده به کل به دست فراموشی بسپاریمش.حالا من در نظر دارم که همون برنامه های کوتاه سابقم رو دوباره شروع کنم و از گروه هم درخواست کنم برنامه های بهتری رو برای انجام دادن پیشنهاد کنه و البته این وسط خودم هم مشغول مطالعه و افزایش محارتهای مورد نیاز این کار فرهنگی هستم!پیروز و موفق باشید.</description>
                <category>پیمان علیشاهی</category>
                <author>پیمان علیشاهی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2019 00:22:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جامعه ما در چه سطحیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@peyman.alishahi/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%B3%D8%B7%D8%AD%DB%8C%D9%87-omzvkcmdwcgg</link>
                <description>جامعه‌ی ما– آقا ایران کشور داغونیه! این همه آدم بدبخت بیچاره هر روز تو خیابون می‌‌بینیم، بجاش تو خارج .. برجهاشون رو دیدی؟ ماشین‌های خفنشون! مردمشون همش دارن عشق و حال می‌کنن ..– اینطوری‌ها هم نیس! اون‌ها بالاشهرشونه، حاشیه شهرهاشون رو دیدی؟ همه بدبخت و فلک زدن! صبح تا شب کار می‌کنن تا زنده بمونن، همه‌چی‌شون هم قسطی و بدهکاریه .. توی ایران ۷۵% صاحب‌خونه‌ن، گرونی هست اما مردم همیشه خرید می‌کنن ..گفتگوهایی مثل متنهای بالا رو بارها شنیدیم، سر کار، جمع دوستان، مهمانی خانوادگی یا حتی توی اتوبوس و مترو؛ اما خب حالا چطوری میشه سطح یه جامعه رو واقع‌گرایانه و بدون عرق ملی و حذبی و امثال اینها تشخیص داد؟شاید بشه جامعه رو از سه قشر طبقه‌ی بالا و متوسط و پایین دید، اما چیزی که همیشه تو ذوق میزنه سطح زندگی حداقلی یا همون شیوه زندگی پایین‌ترین طبقه‌ی جامعه‌سمی‌رین توی یه شهر، اول ساختمونها و مدل ماشینها و مغازه‌های لوکسش چشمهامون رو می‌دزده اما همچین که چنتا گدا اطرافمون رو بگیرن و چند نفر هم تو آشغالها دنبال پلاستیک پاره بگردن دیگه اون شهر از چشم‌هامون میوفته!بنظر می‌رسه از چشم هر فرد مستقل و بی‌طرفی کژی‌ها و فقر طبقه‌ای از جامعه به تمام رونق بقیه‌ی اون می‌چربه، پس اگه می‌خوایم جامعه‌ای قدرتمند و باشکوه داشته‌باشیم، چه برای خودمون و چه فرزندانمون، باید بخشی از دغدغه‌هامون رو برای رفع مشکلات پایین‌ترین قشر جامعه قرار بدیم.</description>
                <category>پیمان علیشاهی</category>
                <author>پیمان علیشاهی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jul 2019 18:12:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز فست فودی نگارش!</title>
                <link>https://virgool.io/@peyman.alishahi/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B4-n9hwkuccco2v</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمپسر! این همه تو طول روز صحبت می کنیم، هر جایی و در هر محفلی اظهار نظر می کنیم و مدعی همه چیز دان بودن هستیم، اما موقع نوشتن که میشه نمی دونیم چی بنویسیم!من مثلا خودم نویسنده ی چنتا کتابم .. البته از نوع کودک! همراه با تصویرسازیش، اما وقتی قرار گذاشتم با خودم که کمی جدی به مسائل مختلف بپردازم حتی انتخاب موضوع هم برام سخت شد.آدم وقتی می نویسه تازه متوجه میشه که مسئله ی مورد نظر رو چقدر می شناخته و آیا روش تسلط داشته یا نه. چقدر طبقه بندی بوده مطلب توی ذهنش و آیا می تونه نظرش مفید باشه یا خیلی تکراری و کلیشه ایه.چند روزی بود این صفحه رو باز کرده بودم و می خواستم مطلبی بنویسم توش اما تعداد خیلی زیادی موضوع بود توی ذهنم که نمی دونستم از کدوم شروع کنم و چطوری یه مطلب پخته برای آغاز کارم انتخاب کنم، پس تصمیم گرفتم از یک نوشته فست فودی استفاده کنم که نپخته بودنش حسنش باشه!!خدایا به امید تو شروع کردم تا بتونم تاثیر مثبتی برای جامعه ام به عنوان کوچکترین عضوش داشته باشمالهی به امید تو ..</description>
                <category>پیمان علیشاهی</category>
                <author>پیمان علیشاهی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jul 2019 01:06:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>