<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Peiman Parsa</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@peymankhparsa</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:21:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/189439/avatar/oe7BXd.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Peiman Parsa</title>
            <link>https://virgool.io/@peymankhparsa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نور ضعیف شمع</title>
                <link>https://virgool.io/@peymankhparsa/%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D9%81-%D8%B4%D9%85%D8%B9-a4jjjphxq3si</link>
                <description>نور ضعیف شمع در یک اتاق صومعه تاریک &quot; ابی اسکلیرس&quot; از دور خود نمایی می کرد و هوای دم کرده مانند عسل از میان پنجره به درون اتاق کشیش سر می خورد و نوید طوفانی شدید را می داد، ماه مِی 1778 بود و ابر ها در دوردست با رعدی هیبت خود را نشان می دادند، از دور صدای چرخ کالسکه ای صدای جیر جیرک ها را همراهی می کرد.  کالسکه جلوی درب صومعه توقف کرد و مهمانانی از پاریس از آن پیاده شدند و محکم به در کوفتند.نور ضعیف شمع از طبقه دوم صومعه مانند ماری آرام در ساختمان به سمت درب ورودی شروع به خزیدن کرد. باد گرمی شروع به وزیدن کرد و ردای چهار مردی که از کالسکه پیاده شده بودند را در هوا تکان می داد، در صومعه با صدای قفل آهنینی باز شد و باد شعله شمعی که دست کشیش بود را تا مرز خاموشی پیش برد، وفتی شمع دوباره بالا کشید چهار مرد که یکی از آنها صورتی اشکبار داشت در آستانه در ظاهر شدند.مرد جوانی که صورت اشک آلود داشت قدم به پیش گذاشت و گفت:پدر مینگو خودتون هستید؟-بله فرزندم، چه اتفاقی افتاده؟ما عزیزترین دوستمان را از دست داده ایم ...گریه امانش را برید و مرد دیگری از کالسکه پیاده شد و به سمت کشیش آمد، کلاهش را برداشت و گفت:پدر مینگو حتما درک می کنید که مسئله مهمی است که این موقع شب از پاریس به شامپاین آمده ایم. چند ساعت پیش یکی از شریفترینِ انسانها رو از دست دادیم، و نمی توانیم تا صبح منتظر بمانیم، باید همین الان او را دفن کنیم.پدر مینگو با مخلوطی از ترس و سردرگمی، با دست به معنی دنبال کردش اشاره ای کرد و با قدم های کوتاهش به سمت اتاق سمت چپ محراب رفت، انعکاس نور ماه بر روی برکه کنار صومعه به روی سقف اشکال درهمی را خلق می کرد و 6 مرد از میان توده این موجودات خیالی گذشتند تا به اتاق رسیدند، پدر مینگو دفتر بزرگی را باز کرد و شمعدان برنجی را روی صفحه راست گذاشت و پَر را آغشته به جوهر کرد و گفت:-اسم متوفی؟مرد کلاهش را به جا رختی آویزان کرد و به مرد گریان نگاهی از سر پرسش کرد. تا مرد گریان بخواهد واکنشی انجام دهد، مرد ریز نقش جوانی که در درگاهی ایستاده بود گفت:فرانسوا-ماری آروئهاین اسم برای پدر مینگو کمی اشنا بود اما از آن آشناتر صدای مرد ریز اندام بود، شمعدان را بالا گرفت و با تعجب گفت:اَبی مینیوت، خودت هستی؟؟ابی مینیوت جلو آمد و پدر مینگو با دیدن چشم های قرمز او کم کم متوجه می شد که مرد متوفی کیست، ابی مینیوت در این صومعه خدمت می کرد و دو روز بود به دلیل وخامت حال عمویش در صومعه حاضر نشده بود، و کدام فرانسوی ای بود که عموی او را نشناسد؟قلم از دستش رها شد و گفت:ولتر؟ابی مینیوت ادامه داد:وُلتر دیگر در میان ما نیست، اروپا تنهاست، فرانسه تنهاست، ژان کالاس ها تنهایند.مرد سیاه پوش به آرامی دستش را روی شانه ابی مینیوت گذاشت و رو به پدر مینگو گفت:فکر می کنم حالا دلیل عجله ما را می فهمید.پدر مینگو با چهره ای بهت زده گفت بله البته، و با سرعت به سمت کالسکه حرکت کرد. پارچه روی جسد را کنار زد و به چهره سرد و خفته ولتر خیره شد که مغزش از جمجمه بیرون آورده شده بود و جای آن دوخته شده بود. او هر از گاهی با این صحنه روبرو می شد پس بدون فوت وقت با سر اشاره کرد تا جسد را به حیاط صومعه ببرند و انجیل و ردای مخصوص خود را پوشید و کندن زمین را به همراهان واگذار کرد.به سراغ ولتر رفت تا برای آخرین بار او را ببیند، ولتر اکنون در تابوتی آرام گرفته بود با سری تفریبا عاری از مو، دهانی نیمه باز و بدنی بدون قلب و مغز، پدر مینگو پیش خود فکر می کرد آیا اکنون آن مرد ولتر است؟ بدون مغز و بی جان؟ چه چیز مرز بین بودن و نبودن یک انسان است؟ بدن بی جانش اکنون با بدن های دیگر در این قبرستان چه فرقی خواهد داشت؟حال که این بدن اینجا خفته است دیگر نباید مرتد باشد، دیگر یک بنده مسیحی است که اندیشه هایش را در چند هزار جلد کتاب پشت سر نهاده و اکنون به عنوان یک کاتولیک دفن خواهد شد.اما اگر او دیگر به خدایی اعتقاد نداشته باشد چه؟ جای او در این خاک نیست و این مراسم در خور کاتولک ها می باشد.حالا درک می کنم که چرا هیچ کلیسایی حاضر به دفن او نشده است. اما چطور می شود فهمید که در لحظه آخر عمر توبه نکرده باشد؟ انسانی که اعتقاد دارد &quot;حاضر است سرش را دهد تا نظر مخالفش آزادی بیان داشته باشد&quot; چطور می تواند مرتد باشد.یکی از همراهان نزد پدر مینگو آمد و رو به ولتر ایستاد و گفت:او همیشه حسرت مراسم تدفینی همچو نیوتن را داشت، نه برای ادای احترام به خودش بلکه برای احترامی که مردم به مفاخرشان می گذارند همچون مردم انگلستان. اینکه علم چقدر در انگلستان پیرو دارد و قابل احترام است او را شگفت زده می کرد.پدر مینگو گفت:باشد که بهشتیان به استقبال او بیایند و رستگار شود.همراه ادامه داد: در ساعات پایانی مرگش از او پرسیدم رستگاری در چیست و او گفت اندیشیدن.پدر او پیامبری بود که مردم را به اندیشیدن دعوت می کرد و اکنون آرام و تنها خفته است. پرچمدار آزادی، پیروز این جنگ است. همچون مسیح.پدر مینگو صلیبی از روی مخالفت با حرف او به روی سینه اش کشید و مشغول خواندن انجیل شد.Requiem æternam dona eis Domine آرامشی ابدی بدیشان ارزانی دار، ایزدا.ابی مینیوت با لباسی خیس و آستین های گِلی پیش آمد و گفت وقتش است.باران بی امانی شروع شده بود و چند لحظه بعد این تابوت ولتر بود که با چهار تناب به آرامی به درون قبر می رفت.پس از ادای احترام همگی جز ابی مینیوت سوار کالسکه شدند و به سمت پاریس حرکت کردند، ابی مینیوت خیره به برآمده گی خاکی که زیر آن ولتر خفته بود به دیوار صومعه تکیه زده بود و پدر مینگو مشغول نوشتن خاطرات در دفترش بود. نور سپیده دم آسمان صاف شب را به افق می راند و قطرات آب روی سرو های حیاط صومعه تنها شاهدان باران دیشب بودند.ناگهان صدای درب صومعه پدر مینگو را از جا پراند و او شمع را خاموش کرد و به سمت درب رفت اما ابی مینیوت که حدس می زد چه کسی است لبخند رضایتی بر روی لبش نقش بست. وقتی پدر مینگو درب را باز کرد نور خورشید صبحگاهی چشمانش را زد و سایه دو مرد با لباس کلیسا را دید که از اسب پیاده شدند و کاغذی را برای پدر قرائت کردند، کلیات خبر این بود:ممنوعیت مراسم مذهبی خاکسپاری برای فرانسوا-ماری آروئه ملقب به ولتر.پدر لبخندی زد و گفت او اکنون خفته است در قلب این صومعه و دستمال جیبی ولتر را که به پاس تشکر، ابی مینیوت به او داده بود در دست فشرد.دو مرد نامه را به دست پدر مینگو دادند با اشاره سر به او ادای احترام کردند و سوار اسب شدند و تاختند تا این خبر را به کلیسا برسانند.پدر مینگو درب را بست و به نامه نگاه گرد که مهر اسقف را داشت.اسقفی که با دستوری حقوق انسانیت را تعیین می کند و در دست دیگرش دستمال کهنهء مردی که تا پای جان از حقوق مخالفینش دفاع کرد./</description>
                <category>Peiman Parsa</category>
                <author>Peiman Parsa</author>
                <pubDate>Thu, 02 Sep 2021 18:19:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارانی مه آلود</title>
                <link>https://virgool.io/@peymankhparsa/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%87-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%83%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D9%81%D9%88%D8%AC%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%8A%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%8A%D8%AF-b1v4g6ywgbd6</link>
                <description>بارانی مه آلودامروز روزی شاد استهر چند كه قله ی فوجی به ديده نمی آيداوجیما چشم از اشعار روی کاغذ برداشت و به نفس های آرام باشو از پشت به او چشم دوخت، با هر دَم و باز دم کیمونوی باشو بالا و پایین می رفت و عصای تکیه داده شده به دیوار نظاره گر اوجیما بود، نفس های اوجیما بوی باران را همچون پرواز لکلکی در یک شب مهتابی به درونش می سراند.اوجیرا یک قدم به پیش آمد و از برخورد پایش به گِتای(کفش چوبین) باشو سکوت اتاق شکسته شد. باشو چشمانش را باز کرد و گفت: قله ی فوجی خود را نشان نمی دهد.اوجیما: استاد من از اوساکا برای یک پرسش نزد شما آمده ام.باشو برقی در چشمان نیمه بازش درخشید و لبخندش کشیده تر شد، با دست به نشانه نشستن به روبروی خود در کلبه اشاره کرد و گفت:امیدوارم موضوع مهمی باشه که سر از ایگا در آوردی.-موضوع خیلی مهمی است، من اوجیما اونیتسورا هستم و در مدرسه دانرین اشعار شما را خواندم، استاد نیشیاما شما را بزرگترین هایکو سرا می خواند، اما هیچ یک از مفاهیم مهمی که در زندگی انسان تاثیر دارند در اشعار شما دیده نمی شوند.چای؟-بله استاد، زندگی انسان مانند پوسته حلزونی است که ...بله اوجیما چای، شاید زندگی، رضایت در همین چیز های کوچک باشد، به رقص بخار برخاسته از لیوان، یا شکستن سکوت میان من و تو وقتی لیوان را بر روی زمین می گذاری. بیا کنارم بنشین و این پروانه را بنگر، شاید منتظر است فوجی را ببیند، با اینکه فرسنگ ها راه در پیش دارد.اوجیما به آرامی در کنار باشو نشست و به هوای مه آلود بیرون پنجره خیره شد، لیوان چای را به لبش نزدیک کرد و چشمانش را بست، مخلوط عطر چای، بوی نم باران و چوب صندل ضربان قلبش را آرام می کرد. باشو ادامه داد:بشر از ابتدای خلقت شاهد شکوه فوجی بوده است، با اینکه هیچ روزی این کوه شبیه روز دیگرش نبود، اما چشمان زیادی به کوه خیره شدند که اکنون فرو بسته اند، و فوجی همچنان نظاره گر ماست، همچون ما که به آذرخشی می نگریم.در شیون جیرجیرکنشانی از گفتن نیستچگونه زود باید بمیردآنکه کامل است را هم جز مرگ سرنوشتی نیست، آنچه که می نگریم بی هیچ معنایی همچنان زیباست، برای یک پرنده فرقی نیست از چه دستی دانه خورد، و بی هیچ معنایی زندگی را می نگرد و لذت می برد.-استاد، چرا زندگی مملو از رنج استو که گفته که می توانست جوری دیگر باشد؟ ما رنج نخواهیم برد مگر یاد بگیرم از چه چیزی لذت خواهیم برد، هیچ مشکل انسانی ای در برار آواز غوک در برکه ای که انعکاس ماه در آن است اهمیت ندارد. زمان بی یا با ما به پیش می رود.سکوت سرار اتاق را گرفته بود و مه به آرامی کنار میرفت و سایه فوجی نماین می شد. برقی در چشمان باشو درخشید و گفت:روزی که فوجی پوشیده با باران مه آلود… حیرت انگیز است!</description>
                <category>Peiman Parsa</category>
                <author>Peiman Parsa</author>
                <pubDate>Mon, 23 Aug 2021 12:57:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال 2021 بود، پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/bookowski/%D8%B3%D8%A7%D9%84-2021-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-qrgqvhr8qz5m</link>
                <description>Fortuna and  Boethiusrtunaسال 2021 بود، پاییز، تو دفتر کارم نشسته بودم و سر درد های هر روزه ام دیگه برام یک امر عادی شده بود. یک نوتیفیکیشن روی موبایل دریافت کردم، با خودم گفتم جواب تستم آماده شده اما در خواست دکتر بود برای تماس تصویری. همیشه قبل از اینکه اتفاق بدی بی افتد یه حسی در من ایجاد می شود، شاید همیشه همین حس رو قبل از اتفاقات دارم و وقتی اتفاق بدی می افتد مربوطش می کنم به این حس. دکتر گفت به آزمایش های بیشتری نیاز است و این حس بد من را قویتر کرد.یک ماه بعد، تشخیص سیروز، قطعی بود و من وسط رژیم غذایی سخت و روند درمان به خودم آمدم، ذهنم جمع نمی شد و بیماری به مرحله وخیمی رسیده بود. احتمال درمان بسیار ضعیف، تشخیص جمعی دکتر ها بود، کسی رو جز خانواده ام نداشتم که این موضوع رو باهاشون درمیون بگذارم، و واکنش آنها هم برایم قابل تحمل نبود، شاید خود خواهانه هم بود. با اینکه دور کار بودم (به خاطر بیماری، نه به خاطر کرونا) زیاد کار می کردم و این من رو از فکر کردن و مواجهه با واقعیت نجات می داد، اما ته ذهنم صدایی زمزمه می کرد هرچه زودتر با این مشکل روبرو بشم بهتر است، همه چیز می تواند به سرعت تغییر کند، مانند سرنوشت بوئتیوس و این بیماری همان زندانی بود که بوئتیوس در آن افتاد، شاید حق با کتابی که در زندان نوشته(De consolatione philosophiae) باشد، فُرتونا، ایزد بانوی سرنوشت با فراوانی و نعمت در دست چپش و داسی در دست راست که در یک لحظه همه خوبی های زندگی را به نابودی می کشاند و بلعکس، این سرونشت آدمی است و لذت های ما روزی همگی از میان خواهند رفت. این روزها به هر چیزی می آویختم که ذهن درگیرم، مشغول باشد. اینستاگرام رو باز کردم، امروز هم 700 نفر بر اثر کرونا مردند، آمار مرگ امروز را در گوگل جستجو کردم، 75000 هزار نفر، کم و بیش هر روز این تعداد انسان در جهان می میرند. همیشه فکر میکردم مرگ هیچ ترسی ندارد، چون پس از مرگ دیگر نیستی که از فقدان نبودنت بترسی، پس چرا می ترسم؟؟من میخواهم جاودانه باشم، دوباره اینستاگرام رو باز کردم، خبری ظاهر شد: امروز تعداد مردگانی که در اینترنت اکانت دارند از زندگانی که اکانت دارند بیشتر شد، آیا هر روز اخبار مرگ می شنویم یا از سر اتفاق این خبر ها همگی پیش روی من قرار می گیرند؟ اگر روزی پس از مرگ ما، آشنایان نزدیکمان صفحه های شبکه های اجتماعی ما را بچرخانند چه می شود؟ عکس های ما را آپلود کنند یا به جای ما استوری بگذارند و از زمین و زمان شکایت کنند. اگر یک برنامه هوش مصنوعی جای ما کنترل صفحه هایمان را در دست بگیر جای خالی ما کمتر حس می شود؟ یا این برای اطرافیان ما ناراحت کننده است؟ آیا پس از چند وقت اصلا جای خالی ما حس می شود؟  انسان ها در دغدغه های خود غرق هستند، حالا حرف کامو برایم معنی پیدا می کرد، &quot;می‌توانیم بحران انسان را فقط با آگاهی از پوچی و بی‌معنایی زندگی‌مان حل کنیم&quot;.برنامه پایتون رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن برنامه ای که بتواند روز های تولد دوستانم رو از روی صفحه فیسبوکشون بخواند و براشون تبریکات منحصر به فرد با جمله های از پیش تعیین شده بفرستد، اما این برایم کافی نبود، یک خودشیفتگی درونی من رو به سمت چیزی کاملتر از خودم پیش می راند.  پس دوباره شروع کردم، بعد از چند روز جستجو، از Github  کد یک برنامه هوش مصنوعی را پیدا کردم و مشغول تغییر آن به صورت دلخواه خودم شدم، هزاران خط چت با اشخاص مختلف را درونش اپلود کردم تا با هر شخص جواب از پیش آماده شده ای که در گفتگو های قبلی داشتیم را بتواند حدس بزند و تایپ کند، همچنین کلی عکس های آپلود نشده داشتم که با کپشن و تاریخ مشخص تا پنج سال آینده آماده ارسال بودند. در تمام طول برنامه نویسی به این فکر می کردم که آیا برای کسی مهم است؟ یا شاید اصلا این کار موجب رنج دیگران می شود،در ذات آدمی خودشیفتگی ای نهادینه شده است که هیچ راه رهایی از آن وجود ندارد، مانند نارکیسوس بودم که به برکه آب می نگریستم، به برنامه ای که نوشته بودم.چند هفته گذشت و موقع تست واقعی نرم افزار رسیده بود، اولین پیام 5 روز بعد رسید و نرم افزار در جواب سلام، گفت: سلام خوبی؟ چه خبر؟با ادامه صحبت ها باورم نمی شد که تا حدی صحبت ها قابل قبول پیش می رود، به همین منوال چت های بعدی هم کم و بیش خوب پیش می رفت، روز 37 ام پس از 22 بار تست با اشخاص مختلف یکی از دوستان قدیمی ام پیامی فرستاد و برنامه پس از احوال پرسی مرسوم یک شعر از اشعاری که قدیم گفته بودم فرستاد، اما در جواب چیزی نیامد، هفت، هشت سال پیش خیلی چت می کردیم اما الان ماهی یکبار فقط در حد احوال پرسی، اینجا بود که فهمیدم برنامه از روی چت های سال های گذشته پاسخی را انتخاب کرده و این انتخاب های قدیمی همه معادلات من رو به هم می ریخت، دسترسی برنامه را قطع کردم و خواستم بنویسم که اشتباهی فرستادم اما فکر خوبی نبود، از پشت میزم بلند شدم که صدای نوتیفیکیشنی آمد، یک اسمایلی با چشمان قلبی، من هم همون رو براش فرستادم، می خواستم کنترل چت رو تمام کمال به دست بگیرم اما کنجکاوی ام نمی گذاشت، برنامه رو دوباره متصل کردم، دوستم نوشت خوبه تو این همه آوار اخبار بد گاهی یه چیز قشنگ پیدا میشه. اسم برنامه رو گذاشته بودم سیزیف، و پس از پنج ثانیه(این تاخیر عمدا روی سیزیف اعمال شده بود) سیزیف نوشت: اخبار بد همیشه هستند، آدم باید راهش رو پیدا کند. واقعا چه تفکر عامیانه ای داشتم در جوانی، الان در برابر این دیالوگ حرفی برای گفتن ندارم.دوستم نوشت: احوال خودت خوبه؟ همه چیز اونجوری که باید باشه هست؟ سیزیف نوشت: هیچ چیز همیشه خوب نیست اما با تو که صحبت میکنم همه چیز خوبه، دیگه داشت خند ام میگرفت از این جواب و اومدم برنامه رو قطع کنم و توضیح بدهم جریان از چه قرار است و این برنامه با چه مکانیزمی کار میکند چون حق اون آدم است که بداند با من صحبت نمی کند، یعنی با خود واقعی حال حاضر من، که ناگهان دوستم نوشت: منم هر وقت با تو صحبت می کنم حالم خوب میشه.یهو ته دلم خالی شد، احساس کردم همه جا سرد شده،نوک انگشناتم، این پنج ثانیه برام مثل یک دقیقه گذشت، بوی عطرش رو می توانستم حس کنم، دو نیرو متضاد در من در جریان بود، اولی احساس یافتن پناهگاه و دومی صدای تنین داری که می گفت این احساسات نشانه تنهایی و بی کسی من است نه یک احساس واقعی و درست. اصلا یک احساس واقعی و درست چیست؟ حس شود؟ درست باشد؟ درست چیست؟ درست این است که من نقطه ای بر کرانه صفحه ای سفید به ابعاد بی نهایت هستم.سیزیف نوشت: دوستت دارم. و هیچ جوابی نیامد، لبم میلرزد، با صدای زنگ موبایلم چشمانم به عکس روی موبایل افتاد، دوستم بود، با همان لب ها و چشمان خندان گذشته که انسانها در عکس ها به یادگار می گذارند، که نشان دهند چقدر زندگی زیباست، آیا واقعا زندگی زیباست؟ گوشی رو برداشتم، بدون سلام و با حالتی دلسوز و متعجب گفت: حالت خوبه؟ گفتم نه خیلی، اما با تو که صحبت می کنم خوبم. از پشت خط صدایی آروم گفت:منم.</description>
                <category>Peiman Parsa</category>
                <author>Peiman Parsa</author>
                <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 16:20:36 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>