<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های peyman Yazdani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@peymanyazdani</link>
        <description>نوشتن رهایی است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 23:10:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/10823/avatar/0jVWIM.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>peyman Yazdani</title>
            <link>https://virgool.io/@peymanyazdani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزمرگی ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@peymanyazdani/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DB%B1-mawt9kadhefq</link>
                <description>Cristina de Middel دارم ظرف‌ها رو می‌شورم. سیستم خونه اینجوریه که هر ۳-۴ روز ظرف می‌شورم. اول لیوان‌ها رو با آب ولرم آب‌ می‌کشم و بعد ظروف و بخصوص پشتشون رو با آب گرم. آخرش هم دور سینک و جاهای پنهان رو می‌شورم تا هیچ ذره‌‌ی کثیفی باقی نمونه‌. همیشه برام سواله این دقت در تمیز کردن رو از بابا به ارث بردم یا مامان. مث هر اخلاق خوب و بدی که در دهه چهارم زندگی شما رو به پاسخ این سوال می‌فرسته.همینجور که لیوان‌ها رو دست می‌کشم به این فکر می‌کنم من کجاها از فکر‌کردن فرار می‌کنم و کجاها بهش پناه می‌برم. همیشه موقع ‌ظرف‌ شستن و حموم‌ کردن بیشترین ایده‌ها به ذهنم می‌رسه و تصمیمات بزرگ می‌گیرم. بعد با خودم مرور و اعتراف می‌کنم که شبکه‌های اجتماعی دقیقا تلاش من‌اند تا فکر نکنم.(الان ذهنم داره فلاش‌بک می‌زنه)من در یک مدرسه محروم به نام سنایی درس می‌خونم. شاگرد اول کلاس و مصون از آزار قلدرها و بولی‌گرهام چون درس و تقلبشون رو مدیون من‌اند. در آزمون ورودی تیزهوشان من و دو نفر دیگه از مدرسه سنایی شرکت می‌کنیم. همین هم بنظرم باعث افتخار کادر آموزشی مدرسه است. در آزمون مرحله اول فقط من قبول میشم (حالا من در حال شستن فرنچ‌پرس لبخند با غروری می‌زنم) و میشم باعث افتخار مدرسه. تیزهوشان برای من آغاز دوره جدیدیه. آشنایی با بچه‌های جدید، به روز، برآمده از خانواده‌هایی متفاوت و دنیایی متفاوت (هنوز من ساکن کوچه‌ایم که بعدتر یکی از بچه‌ها با کامیون میره تو کوه، یکی در درگیری کشته میشه و اون یکی دوران جوانی رو رد میکنه و صافکار موفقی میشه). یاد می‌گیرم، می‌خونم و به همراه موهبتی به نام کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تبدیل میشم به خوره کتاب. هیچ کتابی از زیر دستم در نمیره. علاقه اصلیم رمان و تاریخه و فقط می‌خونم. در مدرسه و وسط درس‌های ترسناک ریاضی مجله می‌خونم و با پدیده‌ای به نام تهران آشنا میشم.۳. (حالا لبخندم تبدیل شده به اخم. دور سینک رو با سرعت و عدم ظرافتی که احتمالا از مادرم به ارث بردم می‌شورم و سعی می‌کنم فکر نکنم) ( حالا دارم شک میکنم این نوشته به درد کسی بخوره و صرفا تلاشی برای فرار از عصر جمعه است. ادامه بدم؟ پاکش کنم و برم بازی پرسپولیس و تراکتور رو ببینم؟ چه قدر بیهوده)من بزرگتر شده‌ام و با لجاجتی مثال‌زدنی به تهران می‌آیم. مادر و پدر منتظر مهندسی موفق و عروسی زیبا هستند اما دوازده سال بعد پسرشان از ایتالیا برگشته، سربازی رفته و درآمدش از عکاسی، سفر و چند داستان دیگر است. چند وقتی است کتاب نخوانده و حیران است. حیرانم؟  ذهنم مثل یه هارد پر از فولدرهای نامربوط و بهم‌ریخته است.(شیر آب را می‌بندم)من ۳۰ ساله کجای تاریخ ایستاده‌ام. چرا اینقدر هر روز از جمع می‌ترسم و هر شب از تنهایی. چرا از نرسیدن می‌ترسم. چرا توییتر شده پناهی برای فکر نکردنم. (دست‌هایم رو با گوشه شلوارکم خشک می‌کنم). آیا هر چه دارم محصول همان ۱۸ سال اول نیست. افت کردم؟ ول کردم؟ کجای کارم.کاش میشد یقه بابا رو بگیرم و بگم تو چرا در ۱۸ سالگی شریعتی می‌خوندی و حالا پای سریال‌های ترکیه‌ای در حال چرت‌زدنی؟ آیا این یک سقوط خانوادگی است؟ این رو از مامان به ارث بردم یا بابا؟ چرا رها نمی‌کنم. چرا نمیشینم پای بازی پرسپولیس و تراکتور و با ۳۰ سالگی و غروب جمعه واقع‌گرایانه روبرو نمیشم؟ (دارم فکر میکنم شاید خودارضایی کمکی به حل مساله بکنه. چند ثانیه بعد پیشمون میشم)این گیوتین همیشه بالای سر برای رقابت و جنگیدن و کم نیاوردن حاصل کدوم دوره است؟ چرا آرام نمیگیرم. چراهای مختلف روی ذهنم  قایق‌سواری می‌کنند. چرا نمی‌نویسم؟ چرا می‌نویسم. سایت آنتن رو میارم بالا و چند دقیقه بازی رو می‌بینم و سریع می‌بندمش ویرگول رو باز می‌کنم. باید بنویسم. باید متمرکزتر با این دهه چهارم لعنتی روبرو بشم.</description>
                <category>peyman Yazdani</category>
                <author>peyman Yazdani</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2019 18:35:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیشنهاد سفر در تعطیلات نوروز ۹۸</title>
                <link>https://virgool.io/@peymanyazdani/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B9%D8%B7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%B9%DB%B8-q8x3bo2htkex</link>
                <description>تمامی عکس‌ها را خودم گرفتم و قاعدتا (و حتی برای نسخه ۶ در ۶) برای انتشار/بازانتشار/چاپ و استفاده‌های دیگه باهام تماس بگیرین :)  (توضیح لازم اینکه این مطلب رو قرار بود برای ویژه‌نامه نوروزی روزنامه ایران خلاصه و مفید بنویسم. از اونور هم یه پیشنهاد سفر نوروزی میخواستم بنویسم. خلاصه یکیش کردم و با اجازه از بچه‌های روزنامه اینجا در وبلاگم منتشرش کردم شاید به درد کسی بخوره. پیشاپیش از نثر عصاقورت‌داده عذرخواهم)تعطیلات طولانی نوروز فرصت خوبی برای بسیاری است تا سفری طولانی داشته باشند و خستگی سال اخیر را از تن بیرون کنند. به طور کلی پیشنهاد من سفر در زمانی غیر از تعطیلات رسمی است تا بتوانید با آرامش و خیال راحت از سفر لذت ببرید ولی اگر به دلایل مختلف در تعطیلات نوروز سفر می‌کنید این چند پیشنهاد را از دست ندهید: ۱. سفر خارجی: افزایش نرخ دلار در ابتدای سال ۹۷ باعث شد تا سفر خارجی عملا از سبد گردشگری بسیاری از ایرانی‌ها خارج شود. از طرفی عوارض خروج ۲۲۰ هزار تومانی باعث شده تا خیلی‌ها عطای این سفر را به لقایش ببخشند (یک خانواده چهارنفره برای اولین سفر خارجی در هر سال باید حدودا یک میلیون تومان برای عوارض خروج بپردازد). در کنار این قضایا دلار سیزده‌هزار تومانی هم باعث شده تا سفر نوروزی خارجی بیشتر به یک رویا تبدیل شود. اما اگر هنوز و با وجود این قضایا علاقمند به دانستن بیشتر هستید پیشنهاد من این سفرهاست:مسقط عمان/سال ۹۷   الف. سفر به ترکیه معمولا در سفر به استانبول خلاصه می‌شود. در مورد استانبول سفر با تورهای مسافرتی بهتر و به‌صرفه‌تر است و می‌توان با هزینه‌ای ۳-۴ میلیون تومانی برای هر فرد چهار پنج روزی را در آنجا گذراند. در کنار این تورها، سفر زمینی به شرق ترکیه هم جذاب است به‌خصوص برای افرادی که سفرهای هیجان‌انگیز و پیش‌بینی‌نشده را دوست دارند.سفر به ترکیه به ویزا احتیاجی ندارد و همسایگی شرق ترکیه به غرب گرجستان (ایرانی‌ّها بدون ویزا می‌توانند به گرجستان سفر کنند) این امکان را به شما می‌دهد تا بتوانید مسیر زیبای ریزه و ترابوزان در ترکیه و در حاشیه دریای سیاه را به شهر زیبای باتومی در گرجستان پیوند دهید.  ب.  سفر زمینی به ارمنستان هم تجربه جالبی است. جاده‌های پیچ در پیچ بعد از مرز و مشاهده تفاوت‌های دو طرف مرز تجربه جالبی است. البته که در هنگام تعطیلات نوروز این مسیرها ترافیک زیادی دارند و باید حواستان به معطلی چندساعته لب مرز باشد به خصوص اگر با ماشین شخصی این سفر را انجام می‌دهید. تفلیس گرجستان/سال ۹۷ پ. سفر به ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان می‌تواند به جذا‌ب‌ترین و عجیب‌ترین سفر زندگیتان تبدیل شود. مسیری که یادگار جاده ابریشم قدیم است و در راه شما را با سمرقند و بخارا و هزاران یادگار ایران قدیم روبرو می‌کند. تهیه ویزا به خصوص از ازبکستان کمی دشوار است و به دعوت‌نامه نیاز دارد ولی حدودا با ۲۲۰ دلار می‌توانید ویزای هر سه کشور را تهیه کنید. تورهای مسافرتی خوب و باکیفیتی (به خصوص از مبدا مشهد) در طول نوروز به این سه کشور برگزار می‌شود که حدودا برای دو هفته سفر جذاب ۲۰۰۰ دلار خرج رو دستتان می‌گذارد. این سفر بیشتر برای عاشقان تاریخ و ادبیات و علاقمندان به سفرهای ماجراجویانه توصیه می‌شود. ت. سفر به عمان هم برای دوستان کمی متمول‌تر پیشنهاد خوبی است. ویزای عمان را در فرودگاه مسقط و با ۱۸۰ هزار تومان به راحتی می‌گیرید. ولی برای گشتن در مسقط و دیگر شهرهای نه‌چندان دور از مسقط به اتومبیل نیاز دارید (تاکسی یا کرایه ماشین) و هتل‌ها هم حداقل شبی ۵۰۰هزار تومان برای هر نفر هزینه می‌تراشند. اما مسقط سواحل و دیدنی‌های زیادی دارد که عید نوروز آخرین زمان مناسب برای بازدیدشان است. مسقط عمان/سال ۹۷  ۲.  اگر مثل نویسنده آه در بساط ندارید، سفرهای داخلی را به شما پیشنهاد می‌کنم. اگر اهل با تورهای مسافرتی سفر رفتن هستید که مزاحمتان نمی‌شوم ولی در غیر این صورت چند مقصد خوب را معرفی می‌کنم. فقط یادتان باشد که اقامتگاه‌های بوم‌گردی جانشین خیلی خوبی برای هتل‌ها هستند و شما می‌توانید با رفتن به اقامتگاه‌های بوم‌گردی در نقاط مختلف کشور به اقتصاد آن منطقه و توسعه‌ پایدارش کمک کنید. گیلان/پاییز ۹۴   الف. خوزستان دیدنی‌های زیادی دارد و بهترین زمان برای بازدیدشان نوروز است. هوای جنوب خوزستان (خرمشهر، آبادان و اهواز و شهرها و روستاهای اطرافشان ) خوب و بهاری است و اگر کمی به سرمای بیشتر علاقه دارید می‌توانید دیدنی‌های طبیعی و مصنوعی شمال خوزستان (دزفول، شوش و شوشتر) را ببینید. هر دو  این مسیرها جذاب، دیدنی و البته پر از مسافر و شلوغ خواهند بود.ب. اگر اهل مسافرت‌های جسورانه‌تر هستید، پیشنهاد اختصاصی بنده برای شما مسیر ساحلی خرمشهر تا بندر چابهار است (یا برعکس). مسیری حدودا دوهزار کیلومتری که حداقل باید دو هفته برایش وقت بگذارید. در طول مسیر با شهرهایی همچون بوشهر، بندر سیراف، بندر کنگ، بندرعباس شگفت‌زده و به تاریخ گذشته پرت می‌شوید و در کنارش می‌توانید با سفر به جزیره‌هایی همچون قشم، هرمز و کیش (و البته جزایر ناشناخته‌تر) تنی به آب بزنید و مزه غذای دریایی را زیر زبانتان حس کنید. بندرعباس/زمستان ۹۵هرمز/زمستان ۹۶پ. جنوب خراسان مردمان عجیبی دارد. انسانهایی صبور، مهربان و دوست‌داشتنی که برآمده از زندگی در چنان طبیعت متفاوتی هستند. سفر به جنوب خراسان و شهرهایی مثل طبس، بیرجند، نهبندان و کاشمر می‌تواند کاملا شما را شگفت‌زده کند و دیدن عجایبی همچون آسیاب‌های بادی طبس بیشتر در جیب مراقبت فرویتان ببرد. خلاصه که سفر به جنوب خراسان سفری عرفانی است و حال خوب‌کن. از دستش ندهید. عکس از جنوب خراسان نداشتم گفتم با خودم پز بدم! ارتفاعات آلاشت/تابستان ۹۵  ۴. در پایان همه این پیشنهادها، یک پیشنهاد ویژه هم برای بی‌پولان و بی‌حوصله‌ها دارم. همه این‌ّها را نوشتم تا بقیه گول بخورند و سفر کنند. شماهایی که تابحال گول نخوردید، تهران نوروزی را از دست ندهید (بخصوص در هفته اول عید). هوای تمیز، آسمان آبی، تصویر واضح کو‌ه‌ّهای شمال تهران و خیابان‌ها و بزرگراه‌های خلوت تهران (شرق به غرب تهران را در پانزده دقیقه طی می‌کنید)  به همراه موسیقی خوب حال هر آدم افسرده‌ای را خوب می‌کند. تهران/۲۹ اسفند ۹۶در کنارش می‌توانید با خانواده و دوستان از موزه‌های تهران بازدید کنید و حتی در برنامه‌ای وسیع‌تر هر روز را به بازدید از یک محله قدیمی، زورخانه، گورستان و بنای قدیمی اختصاص دهید. تهران در نوروز با مهمانانش مهربان است و نشانی از آن موجود عصبانی و بی‌حوصله روزهای دیگرش ندارد. تهران نوروزی چیز دیگری است خلاصه. تهران/اسفند ۹۶  امیدوارم هر کاری که کردید و هر مقصدی که در نوروز داشتید، از وقتتان لذت ببرید و سالم و سلامت بگذرانیدش. بیشتر کتاب بخوانید، کمتر تلویزیون ببینید، بیشتر سفر کنید و کمتر زباله تولید کنید، بیشتر با حیوانات مهربان باشید و کمتر سبقت غیرمجاز بگیرید. خوش بگذرد حسابی! عکس حاوی امید به شادی در سال جدید! تهران،کافه فرانسه</description>
                <category>peyman Yazdani</category>
                <author>peyman Yazdani</author>
                <pubDate>Tue, 05 Mar 2019 15:13:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیشنهاد سفر برای تعطیلات تاسوعا و عاشورا</title>
                <link>https://virgool.io/@peymanyazdani/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B9%D8%B7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%88%D8%B9%D8%A7-%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7-mqoxtgajnbie</link>
                <description>نخل‌گردانی در عاشورا - یزد، سال ۹۵تعطیلات تاسوعا و عاشورا همیشه فرصت خیلی خوبیه برای سفر کردن. چه اون‌هایی که کارمندن و این دو روز تعطیلی براشون غنیمته، چه اهل سفر و هیچهایکر‌ها و کوله‌ به‌‌دوش‌ها که تو محرم می‌تونن ارزون سفر کنن، با مهربونی و لطف بیشتر مردم مواجهند و از همه مهم‌تر در هر کوی و برزن و میدون شهری می‌تونن با چای و غذای نذری خستگیشون رو در کنند.تو این نوشته سعی می‌کنم سه تا جای خوبی که در سه سال اخیر بهش سفر کردم رو پیشنهاد بدم بعنوان مقصد جذاب این تعطیلات:گیلان: سفر به استان گیلان همیشه و به طور عادی جذابه. غذای خوب و خوشمزه، مردم مهربون و دوست‌داشتنی، آب‌و‌هوای خوب در شهریور و گزینه کمپینگ در جنگل و ارتفاعات و حتی کنار آب میتونه به خودی خود جذاب باشهروستاهای اطراف ماسوله، محرم سال ۹۴در کنار این همه گزینه رسوم خیلی جذابی در گیلان وجود داره مثل مراسم ششم محرم در ماسوله که عکس پایین یکی از عکسهامه از اون روز یا شرق گیلان که در خیلی روستاها هر خانواده یه مجمع (سینی گرد) غذا درست می‌کنه و می‌بره مسجد محل. ماسوله، محرم سال ۹۴خلاصه که گیلان رو دریابید که متنوع‌ترین گزینه‌ها برای این تعطیلات رو داره از چادر زدن در ارتفاعات ماسال  (اگر دنبال سکوت در این روزها هستید) تا مشاهدات جذاب در روستاهای اطراف ماسوله و رسوم جذاب ضیابر و املش و غیره.یزد، محرم سال ۹۵۲. یزد: تجربه یزد در محرم خیلی جذاب و منحصر به‌فرده. خبری از زنجیر و طبل و سروصدای مرسوم بخصوص در بافت قدیمی نیست. هر حسینیه تیم خودش رو داره که از ماه‌ها قبل سرودهاشون رو با هم تمرین کردن و هر شب هر حسینیه شهر میزبان گروه‌ها و حسینیه‌های دیگه است که هر کدوم چند دقیقه‌ای هماهنگ با سرگروهشون می‌خونند و سینه می‌زنند. مراسمی جذاب، سرگرم‌کننده و پر از تصویر و محتوای خوب که چند سالیه به همراه بافت قدیمی و جذاب یزد قدیم شده مقصد اصلی گردشگران داخلی و خارجی.به شخصه یزد رو برای آرامش و کشف اتفاقات جذاب و به دور از هیاهو پیشنهاد میدم. همه چی با اصالته و خبری از آسیب‌های مرسوم عزاداری‌های اکثر نقاط کشور نیست. فقط مشکلش اینه همه جا قیمه میدن و رسما بعد مدتی از قیمه خسته میشین :))اوج ماجرا روز عاشورا است که مراسم نخل‌گردانی (عکس اصلی نوشته) اتفاق می‌افته. این مراسم در محلات مختلف یزد و شهرهای نزدیک رخ میده و جمعیت زیادی زیر نخل رو می‌گیرند و دور یه دایره فرضی می‌چرخند. خیلی اتفاق پر از تصویریه.توریست‌های خارجی در یزد۳. بوشهر: پارسال رفتم بوشهر و برای اولین مواجه کلی شگفت‌زده شدم. از تاثیر موسیقی در زندگی مردم بگیر تا شلوغی شهر تا چند ساعت بعد از نیمه شب. از حضور پرشور و پرشمار زنان در عزاداری و حاشیه‌اش تا مشاهده دسته عزاداری‌ای که فقط از خانم‌ها تشکیل می‌شد.دسته عزاداری خانمها در شب تاسوعا، چهار صبح سال ۹۶مراسم عزاداری در بوشهر پرشور و با روحیه خاص جنوبی‌ها برگزار می‌شد. شوری عجیب و باورنکردنی که یک‌جاهایی و به خاطر استفاده از منورهای رنگی خیلی‌ها رو یاد تیفوسی‌های ایتالیایی می‌اندازهچهار حسینیه معروف در بوشهر سهم اصلی جمع‌شدن مردم و توریست‌ها رو برعهده دارند و در کنارش هر محله‌ای جمع خودش رو داره. در کنار مراسم پرشور، یه جمع سینه‌زنی هم کمی زودتر تشکیل میشه و دایره‌هایی با شعاع‌های متفاوت دور مداح اصلی تشکیل میشه و با حرکتی شبیه به امواج دریا حرکت می‌کنند.فرسفر به بوشهر (بخصوص برای تهرانی‌ها) سفر طولانی‌ای می‌تونه باشه ولی بهتون قول میدم ارزشش رو داره بخصوص که در برگشت می‌تونین با کمی دورتر کردن راه از مسیر حاشیه‌ خلیج فارس و بندر‌های قدیمی و تاریخی هم لذت ببرید. عکس بالا از لحظاتیه که شور در بالاترین حالتش قرار داره ( متاسفانه بی‌استعدادم در حفظ‌شدن اسم حالت‌ها و رسوم) و یکی دو دقیقه عجیب و پرحرکت از عزاداران هر حسینیه مشاهده میشه.خوبی مراسم بوشهر اینه که دیروقت و همزمان با خنک شدن هوا شروع میشه و می‌تونین صبح رو استراحت کنید.سنج و دمام قوه محرکه عزاداری‌های بوشهره. اگر به صدای زیاد و ممتدشون نمی‌تونین عادت کنید همون گزینه یزد رو پیشنهاد میکنم :))۴. البته که این سه گزینه حاصل سه سفر من در سه سال اخیره.جاهای خیلی خوب دیگری هم وجود داره. از خرم‌آباد و آیین گل‌مالی تا اصفهان و آیین‌های بی‌شمارش تا خراسان و زنجان و تبریز. ۵. البته که اگر دوست ندارین در مراسم عزاداری شرکت کنید یا تماشاش کنید، در طبیعت همیشه به روتون بازه و ارتفاعات گیلان، کردستان، زنجان و اردبیل جزو جاهای خنک و جذاب پیشنهادی برای چادرزدن در طبیعت‌اند. هیچهایک هم به شدت توصیه میشه خیلی زود سوارتون میکنند.محرم سال ۹۴، رشتسفر ترکیبی طبیعت و تماشای عزاداری، گیلان سال ۹۴در هر حال امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشین چه در شهر خودتون، چه در سفر و چه در هیئت عزاداری.پ.ن : طبیعتا عکس‌های این نوشته رو خودم گرفتم و بدون اجازه قابل انتشار در جای دیگری نیست. ممنون</description>
                <category>peyman Yazdani</category>
                <author>peyman Yazdani</author>
                <pubDate>Mon, 17 Sep 2018 13:10:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقایسه تطبیقی سرنا ویلیامز با زنان سرزمین من</title>
                <link>https://virgool.io/@peymanyazdani/%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D8%AA%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86-sd45f2swcf7q</link>
                <description>Picture credit: Sungyoon Choi (www.choiarts.com)
چند روز پیش سرنا ویلیامز یکی از تنیسورهای مشهور در مسابقات تنیس آمریکا و در فینال متهم به راهنمایی‌شدن از طرف مربی‌اش شد. قضیه اینه که در تنیس بازیکن نمی‌تونه توسط مربی کچ (راهنمایی) بشه و در صورت این اتفاق جریمه میشه. ویلیامز در فینال سه بار Code of violation دریافت کرد. دفعه اول بخاطر همین جریان راهنمایی مربی (مربیش در پایان بازی قضیه رو تایید کرد ولی گفت همه این کار رو میکنن و سرنا ندیده منو و بخاطر همین معترضه). سرنا دفعه دوم بخاطر کوبیدن راکتش با اخطار دوم و امتیاز برای حریف روبرو شد. بحث و جنجال سرنا با داور وسط در طول بازی ادامه داشت و سرنا رسما تمرکزش رو از دست داده بود و در طول زمان‌های استراحت به داور می‌گفت بهش اتهام بسته و باید ازش عذرخواهی کنه چون آدمیه که حاضره شکست بخوره ولی تقلب نکنه.در میان همین بحث‌ها سرنا داور رو «دزد» خطاب کرد و داور هم اخطار سوم رو بهش داد و یک امتیاز کامل (گیم) به رقیب جوون ژاپنیش داد. اتفاقی که باعث گریه و اعتراض شدیدتر ویلیامز شد و اون رو ترغیب کرد مطمئن بشه داور  تبعیض جنسیتی قائل میشه چون بازیکنان مرد تنیس بدتر از «دزد» هم به داور گفتند و با چنین جریمه سنگینی روبرو نشدند (قضیه اینه که واقعا بازیکنان مرد خیلی شدیدتر با داور برخورد می‌کنند ولی در مورد سرنا این «دزد» گفتن همزمان شد با اخطار سوم و یه جریمه خیلی سنگین.)ویدیوی کامل این اتفاقات رو اینجا می‌تونین ببینیدhttps://www.youtube.com/watch?v=uiBrForlj-kولی چیزی که من می‌خوام در موردش بنویسم فراتر از بازیه. بعد از چنین اتفاقاتی و حتی در طول بازی بازیکنان‌ تنیس مرد به حمایت از سرنا ویلیامز پرداختند و تایید کردند که اون‌ها خیلی بدتر از این رو به داور وسط گفتند و خیلی نرم باهاشون برخورد شده یا تهدید شدند اگر ادامه بدن جریمه میشن ( اندی رادیک و جیمز بلیک از مردان و آزارنکا از زنان در توییترشون). در کنار این قضیه بحث تبعیض جنسیتی خیلی زیاد در رسانه‌های مختلف پرداخته شد و آدم‌های مختلفی از داورهای تنیس تا مربی‌ها و ستاره‌ها در موردش صحبت کردند و نظرات مخالف  و موافقشون رو گفتند. خیلی‌ها گفتند داور خیلی سختگیرانه برخورد کرده و جنسیت/سابقه ویلیامز تو این تصمیم بی‌سابقه تاثیر داشته و از طرفی خیلی‌ها نظرشون این بود حجم سخت‌گیری بخاطر این بود که این قضیه مصادف شد با سومین اخطار. ولی در هرحال بحث‌های زیادی راه افتاد که می‌تونه باعث تغییر یا اصلاح قوانین بشه و مثل موارد بی‌شمار مشابه به کمک رسانه‌ها و فضای بحث یه اتفاق ساده/جنجالی وسط نمی‌مونه و در انتها کمک می‌کنه به اصلاح روند موجود. حالا برگردیم به هزاران نمونه مشابه داخلی. چرا اتفاقات این سبکی هیچ‌وقت منجر به اصلاح نمیشه. چرا سالیان ساله که درگیری و فحاشی تماشاگرها وجود داره و به‌جز نکوهش نود و اهالی ورزش به جایی نرسیده. از طرفی (و برای من مهم‌تر و فارغ از درستی قضیه) حمایت مردان تنیسور از ویلیامز خیلی باارزشه. چرا در نمونه‌های مشابه داخلی (مثلا محرومیت زنان از آوازخوانی یا اجرای موسیقی یا بازی‌های ورزشی) مردان ما خاموشند؟ چرا حاضر نیستیم کمی از داشته‌هامون بگذریم و پای حق طبیعی زنان بایستیم؟ چرا مهم‌ترین گروه‌های موسیقی مشهور ما مساله رو تقلیل میدن به انتشار چند کلیپ و یه پست اینستاگرامی و ازون بدتر رسانه‌هایی که همیشه حرف از اصلاح گام‌‌به‌گام می‌زنند و هیچ وقت حرکتی شکل نمی‌گیره.اینا سوالاتی بود که ذهنم رو مشغول کرده بود و تا حدی از جواب‌هاش آگاهم البته.پ.ن: نکته فرعی ماجرا هم مظلومیت داوران در این قضیه است.تماشاگران تمام مدت تصمیمات داور رو هو می‌کردند (در حالیکه خیلی‌ها میگن تصمیماتش سختگیرانه ولی درست بوده) و از طرفی داورها نمی‌تونند مصاحبه کنند (بدون اجازه). تو خیلی موارد اشتباه آدم‌های ستاره یا معروف‌تر توسط مردم مورد حمایت قرار میگیرند (حتی اگر مقصر باشند) و آدم‌های خوب و منصف مورد شماتت قرار می‌گیرند چون در جایگاهی خنثی قرار دارند. این آدم‌های خنثی و در سایه ولی باانصاف و کاردرست رو همیشه تحسین می‌کنم.</description>
                <category>peyman Yazdani</category>
                <author>peyman Yazdani</author>
                <pubDate>Sat, 15 Sep 2018 18:17:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کانون به مثابه کارخانه انسان‌سازی</title>
                <link>https://virgool.io/@peymanyazdani/%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-nwzsksoh5ywz</link>
                <description>  در مناسبت‌های مختلف و مواجهه با آدم‌ّهای گوناگون با تقریب خوبی می‌تونم کانونی بودنشون رو تشخیص بدم. انگار فراتر از محل زندگی،جنسیت و تفاوت‌های دیگه، کانونی بودن یه نشانه است که می‌خوره وسط پیشونیت. ۶ سالم بود که همراه مادرم رفتیم کانون پروش فکری کودکان و نوجوانان بجنورد و با ۴۰۰ تومن کارت عضویت گرفتم. چند روز بعد و وقتی فوتبال تو کوچه تموم شد با همون شلوار گرمکن سه خط فوتبالم راه افتادم به سمت کانون. وارد که شدم امتداد نگاه چند جفت چشم متعجب که نمی‌تونستند جلوی خنده‌شون رو بگیرن رو روی صورتم (و شاید شلوارم ) حس کردم. خانم شیروانی مربی دوست‌داشتنی سالیان سال کانون بجنورد اومدم سمتم و وقتی مطمئن شد توپم نیفتاده تو کانون و عضوم، کشیدم کنار و خیلی آروم و مهربون و منطقی توضیح داد که هر جایی یه سری اصول داره و وقتی میایم کانون باید لباس مناسبش رو بپوشیم. من وسط توضیحات خانم شیروانی محو میزهای قرمز رنگ و صندلی‌های زرد مات و قفسه‌های بی‌انتهای کانون بودم. خدایا اینجا کجاست. منی که تفریح اصلیم خاک‌بازی و تیله‌بازی و فوتبال با بچه‌های کوچه بود، حالا بهشت موعود روی زمین رو پیدا کرده بودم.من تو ۶ سالگی کلاس آمادگی می‌رفتم و این تابستون منتهی به کلاس اول برام شد لذت کشف کتاب و خواندن. کتاب‌های خارجی خوب با ترجمه‌های بهتر، تصویرسازی‌های جذاب و کلاس‌های هر روزه کانون. یه روز کلاس کار با خمیر و مجسمه‌سازی، یه روز کلاس بحث آزاد‌، یه روز بازی‌های محلی‌، یه روز تئاتر، یه روز آموزش داستان‌نویسی.  برای من حالا روزهای کشدار تابستان متفاوت شده بود. به‌جای صبح‌ّها زدن به کوچه و صحبت از هر دری و تیله‌بازی و کارت‌بازی و فوتبال، منتظر بودم تا شیفت پسرونه شروع بشه و اول وقت وارد کانون می‌شدم. می‌نشستم روی صندلی کودکان و کتاب «جیم دگمه» رو باز می‌کردم و غرق می‌شدم تو داستان.یا یه بار اتفاقی سه‌گانه جان کریستوفر (کوه‌ّهای سفید، شهر طلا و سرب و برکه آتش) رو کشف کردم و زندگی از اون روز برام متفاوت شد. با مفهوم خیال‌پردازی و مبارزه آشنا شدم و انگار با هر کتابی که می‌خوندم یه وجه ناشناخته وجودم رو پیدا می‌کردم. ۹ سال تمام روزهای تابستون و بعضی روزهای فصل‌های دیگه برام اینجوری گذشت. نه سال تمام روزنامه درآوردیم، تلسکوپ ساختیم، کاردستی درست کردیم و تو کانون به بقیه فروختیم، مسابقه محلی اجرا کردیم، با لباس‌های کهنه تئاتر آرش کمانگیر رو برای پدر و مادرها اجرا کردیم، زیر چتر نجوم ستاره‌ها رو شناختیم، داستان و شعر گفتیم، مجسمه ساختیم، با سقوط برج‌های دوقلو اشک ریختیم، با برد ایران جلوی استرالیا خوشحالی کردیم، دستمون شکست، سرمون خونی شد و در یک کلمه زندگی کردیم. کانون شد عضوی از خانواده من. کودکی که خجالتی بود و نمی‌تونست حرفش رو بدون قرمز شدن بزنه و حالا پناه آورده بود به دنیای کتاب و آدم‌های مهربونی که بیرون نرده‌های کانون پیداکردنشون هنر می‌خواست. کانون حالا مال ما بود. بهش احساس مالکیت داشتیم و از رفتن هر مربی غمگین و خشمگین می‌شدیم. طبق قوانین، بچه‌ها تا پایان دوره راهنمایی می‌تونستند عضو کانون بمونند. من حالا اول دبیرستان بودم و هنوز ول‌کن نبودم. هر روز تابستون می‌اومدم از در داخل و بخاطر سابقه هشت‌ساله‌ام کسی بهم چیزی نمی‌گفت. کانون شاید چیز جدیدی برای من نداشت اما از لحاظ حسی و وابستگی نمی‌تونستم رهاش کنم. هر جای بجنورد که رهام می‌کردی یه ربع دیگه دم در کانون بودم و از بد روزگار از همین حس وابستگی و نزدیکی دوری اجباری نمی‌تونستم با کسی صحبت کنم. تا اینکه یک‌روز غمگین، مربی اصلی کانون که حالا عوض شده بود کنارم کشید. یاد ۹ سال پیش افتادم که خانم شیروانی حالا بازنشسته روز اول کنارم کشیده بود. آقای عبداللهی بهم گفت که دیگه نمی‌تونم عضو کانون باشم ولی  میتونم بیام و بهشون سر بزنم و کمکشون کنم. اون پسربچه ۶ ساله حالا ۱۵ ساله همچنان خجالتی بود و زبونش قفل شده بود که از غم بزرگ آوارشده روی دلش بگه. گفت باشه و اون روز دستش رو می‌کشید به تمام قفسه‌ها و کتاب‌های کانون و یاد خاطرات می‌کرد. یاد روز اولش افتاد که دست می‌کشید روی کتاب‌ها به همین شکل ولی قدش نصف الان بود و دستش به کتاب‌های بالاتر نمی‌رسید. دنیای شیرین کانون به پایان رسیده بود و حالا دنیای واقعی و بی‌رحم آدم بزرگ‌ها بیرون در به انتظارش نشسته بود. اما این همه ماجرا نبود. کانون با تمام تجربه‌ها و کتاب‌ّها و مربی‌ها و شخصیت‌های خیالی و واقعی و لذت‌ّها و دردها حالا درون ذهن پسربچه ۱۵ ساله رسوب کرده بود و هیچ سه‌پایه‌ای نمی‌تونست اونا رو از ذهنش پاک کنه. کانون حالا شده بود جزیی از شخصیت من</description>
                <category>peyman Yazdani</category>
                <author>peyman Yazdani</author>
                <pubDate>Thu, 09 Aug 2018 00:37:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گردا تارو، اولین زن عکاس جنگ که کشته شد</title>
                <link>https://virgool.io/virgooliam/%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-niprb0tvfwq9</link>
                <description>گوگل لوگوش رو (‌Google Doodle) امروز و به مناسبت صد و هشتمین سال تولد « گردا تارو» عکاس جنگ آلمانی و به عبارتی اولین عکاس زن کشته شده در جنگ، به او اختصاص داده. چیزهایی از زندگی تارو (مثل ناشناخته بودنش و در رابطه بودنش با رابرت کاپا) برام جذابه که می‌نویسم.گردا تارو یهودی،ساکن آلمان و از مخالفان دولت در حال شناخته شدن نازی بود و به سبب فعالیت‌های ضدحکومتیش دستگیر شد و با پاسپورت تقلبی به پاریس رفت و برای همیشه از خانواده جدا شد. از اون طرف رابرت کاپای عکاس هنوز مشهور نشده و اصالتا مجارستانی ساکن آلمان هم در پاریس عکاسی می‌کرد.طبق مستندات، کاپا که برای امرار معاش عکاسی تبلیغاتی می‌کرد به دنبال یه مدل سوییسی بود و این مدل سوییسی چون نمی‌خواسته تنها سر قرار بیاد (انگار عکاس‌ها همیشه و در طول تاریخ شیطنت داشتند!) با دوستش (گردا تارو) سر قرار میاد. از اینجا رابطه‌ای بین تارو و کاپا شکل می‌گیره.هر دو یهودی،در تبعید بوده و افکار ضدنازی داشتند و جالبه هر دو بعدها این اسامی مستعار رو برای خودشون انتخاب کردند (اسامی اصلیشون چیز دیگه‌ایه). کم‌کم رابطه عاشقانه بینشون شکل گرفت و کاپا عکاسی رو به تارو یاد داد. نزدیکان کاپا میگن اون دوران از مصرف الکل زیاد و قمار رنج می‌برده و یه جورایی حضور و وجود گردا تارو باعث شده تا کاپا در مسیر درستی قرار بگیره. دقت کنید در زمان ملاقاتشون در پاریس در سال ۱۹۳۴ رابرت کاپا ۲۱ ساله و گردا تارو ۲۴ ساله بودند. اون‌‌ها کمی بعد و سال ۱۹۳۶ تصمیم می‌گیرند به اسپانیا برند تا از جنگ داخلی اسپانیا و تلاش جمهوری‌خواهان در مقابله با دولت دیکتاتور فرانکو عکاسی کنند.اتفاقی که بیشتر یه تلاش شخصی بوده در جهت آزادی در تمام دنیا، نه صرفا یک منبع درآمد. هر دو عکس می‌گیرند و جالبه عکس‌ها رو به اسم عکاس آمریکایی که هیچ وقت وجود نداشته (رابرت کاپا) به آژانس‌های عکس دنیا می‌فروشند چون عکس‌های یه عکاس ناشناس آمریکایی ۳ برابر گرون‌تر خریده می‌شده!خیلی مشخص نیست که کدوم عکس توسط تارو گرفته شده و کدوم توسط کاپا.مرگ تارو یک سال بعد و زنده‌موندن کاپا تا دو دهه بعد و حضور و عکاسیش در جنگ‌جهانی دوم باعث شد تا همیشه اسم گردا تارو در حاشیه باشه و رابرت کاپا بسیار مشهور بشه. در همون اوان،کاپا از تارو خواستگاری می‌کنه ولی گردا تارو قبول نمی‌کنه این پیشنهاد رو. پنج ماه قبل از مرگ تارو، این رابطه عاشقانه تا حدی افول می‌کنه (نیاز به مستندات بیشتر) و گردا تارو تنهایی در اسپانیا عکاسی می‌کنه و در سال ۳۷ و در خط نبرد جنگ وقتی همراه تد آلن خبرنگار کانادایی (دوست و عشق جدیدش) بوده به اشتباه توسط تانک‌های جمهوری‌خواهان صدمه می‌بینه و می‌میره.مراسم باشکوهی در پاریس با حضور کاپا و آلن و خیلی‌های دیگه برگزار میشه. گردا تارو لعنتی موقع مرگش فقط ۲۷ سال داشته! و همین  برام عجیبه. تارو،کاپا، همینگوی و خیلی‌های دیگه نماد روشنفکران،هنرمندان و افرادی بودند که بدون ترس در خط اول جنگ حضور داشتند،مستندش کردند و جنگیدند و پای آرمانشون ایستادند. به‌قول کاپا در جمله مشهورش « اگر عکست به اندازه کافی خوب نیست یعنی به اندازه کافی نزدیک نیستی» و ساده‌انگاریه این نزدیکی رو فقط در اندازه فیزیکی ببینیم. تارو بعدتر در گمنامی موند  و سال‌ها بعد  تلاش‌های زیادی شد تا به این عکاس به اندازه‌ای که حقش بوده، پرداخته بشه و از زیر سایه شهرت رابرت کاپا بیرون بیاد. یادش گرامی، روباه سرخ کوچک (لقبی که بخاطر موهای جینجرش بهش داده بودند)اسامی انگلیسی برای جستجوی بیشتر و دیدن عکس‌ها ‌‌Gerda Taro. Robert Capa. Ted Allan این مقاله گاردین هم خیلی خوبه https://www.theguardian.com/artanddesign/2012/may/13/robert-capa-gerda-taro-relationship</description>
                <category>peyman Yazdani</category>
                <author>peyman Yazdani</author>
                <pubDate>Wed, 01 Aug 2018 14:38:16 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>