<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Maedeh.mpi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pezeshki199</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:20:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/231416/avatar/wydJKB.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Maedeh.mpi</title>
            <link>https://virgool.io/@pezeshki199</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به یاد ( ه . الف . سایه ) ...</title>
                <link>https://virgool.io/@pezeshki199/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%87-%D8%A7%D9%84%D9%81-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-dvifqnvtagyi</link>
                <description>ارغوان،شاخه همخون جدا مانده منآسمان تو چه رنگ است امروز؟آفتابی ست هوا؟یا گرفته است هنوز؟من در این گوشه که از جهان بیرون استآفتابی به سرم نیستاز بهاران خبرم نیستآنچه می بینم دیوار استآه این سخت سیاهآن چنان نزدیک استکه چو بر می کشم از سینه نفسنفسم را بر می گرداندره چنان بسته که پرواز نگهدر همین یک قدمی می ماندکورسویی ز چراغی رنجورقصه پرداز شب ظلمانی ستنفسم می گیردکه هوا هم اینجا زندانی ستهر چه با من اینجاسترنگ رخ باخته استآفتابی هرگزگوشه چشمی همبر فراموشی این دخمه نینداخته است.اندر این گوشه خاموش فراموش شدهکز دم سردش هر شمعی خاموش شدهباد رنگینی در خاطرمنگریه می انگیزدارغوانم آنجاستارغوانم تنهاستارغوانم دارد می گرید...چون دل من که چنین خون آلودهر دم از دیده فرو می ریزدارغواناین چه رازی ست که هر بار بهاربا عزای دل ما می آید؟که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین استوین چنین بر جگر سوختگانداغ بر داغ می افزاید؟ارغوان پنجه خونین زمیندامن صبح بگیروز سواران خرامنده خورشید بپرسکی بر این درۀ غم می گذرند؟ارغوان خوشه خونبامدادان که کبوترهابر لب پنجره باز سحر غلغله می شروعندجان گل رنگ مرا بر سر دست بگیربه تماشاگه پرواز ببرآه بشتاب که هم پروازاننگران غم هم پروازندارغوان بیرق گلگون بهارتو برافراشته باششعر خونبار منییاد رنگین رفیقانم رابر زبان داشته باش؛تو بخوان نغمه ناخوانده منارغوان شاخه همخون جدا مانده من... سروده ای از امیر هوشنگ ابتهاج به نام ارغوان که در حیاط خانهٔ هوشنگ ابتهاج درخت ارغوانی وجود داشت ایشان شعر «ارغوان» خود را به یاد آن سروده بودند.ایشان نخستین اثرش به نام «نخستین نغمه‌ها» را در سال ۱۳۲۵ شمسی منتشر کردند و به تصنیف سپیده (ایران ای سرای امید) میتوان اشاره کرد. همچنین در رادیو (برنامه گل‌ها) کار می‌کردند و پایه‌گذار برنامهٔ موسیقایی گلچین هفته بودند.ایشان در روز ۱۹مرداد ۱۴۰۱دیده از جهان فرو بستند.</description>
                <category>Maedeh.mpi</category>
                <author>Maedeh.mpi</author>
                <pubDate>Wed, 10 Aug 2022 17:57:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوروز تنفسی دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@pezeshki199/%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-wfvnebqddwlk</link>
                <description> بهاریه ای از فریدون مشیریبوی باران بوی سبزه بوی خاکشاخه های شسته باران خورده پاکآسمان آبی و ابر سپیدبرگهای سبز بیدعطر نرگس رقص بادنغمه شوق پرستو های شادخلوت گرم کبوترهای مستنرم نرمک می رسد اینک بهارخوش به حال روزگارخوش به حال چشمه ها و دشت هاخوش به حال دانه ها و سبزه هاخوش به حال غنچه های نیمه بازخوش به حال دختر میخک که می خندد به نازخوش به حال جام لبریز از شرابخوش به حال آفتابای دل من گرچه در این روزگارجامه رنگین نمی پوشی به کامباده رنگین نمی نوشی ز جامنقل و سبزه در میان سفره نیستجامت از آن می که می باید تهی استای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیمای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتابای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهارگر نکویی شیشه غم را به سنگهفت رنگش میشود هفتاد رنگآرزو میکنم برای جهان ? همچون نسیم نوازشگر جوانه های تازه ی طبیعت ؛ سبک بال  ٫  همچون باران با جنسی از زندگی و طراوت بخش جان طبیعت ؛ آرامش  ٫  چون خاک که بنیانی برای وجودیت جسم مادیست و حمل کننده ی روح است ؛ پاکی   بخشی از نثر زیبای دیباچه گلستان سعدی?بِسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیممنّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمتی شکری واجب  قائل شویم دنیایی برای زیستن تمامی موجودات بخواهیم دنیایی از عشق و آرامش آرامش آرامش برای جهانیان  تمرین کنیم درجایگاه قضاوت گری قرار نگیریم  برخود واجب بدانیم آزارگر موجودات کره ی زمین نباشیم   مروری بر رفتار های انسانی داشته و در خود اصلاح کنیم چرا که باید از خود شروع کرد  تمرین کنیم تا عادتی برای زیستن مان شود نوروز ۱۴۰۰ مبارک باد انشالله سالی از سلامتی سلامتی سلامتی و آرامش برای مردمان جهان از جمله خودمان باشد .عددش برام عجیبه هنوز باهاش خو نگرفتم?</description>
                <category>Maedeh.mpi</category>
                <author>Maedeh.mpi</author>
                <pubDate>Sat, 20 Mar 2021 12:21:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنفشه مژده ی نوروز میدهد مارا</title>
                <link>https://virgool.io/@pezeshki199/%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4%D9%87-%D9%85%DA%98%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7-gmqtkgpp9s40</link>
                <description>به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحرکه هر که در صف باغ است صاحب هنریستبنفشه مژده ی نوروز میدهد ما راشکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریستبجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل استبهر رخی که درین منظر است زیب و فریستجواب داد که من نیز صاحب هنرمدرین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریستمیان آتشم و هیچگه نمیسوزمهماره بر سرم از جور آسمان شرریستعلامت خطر است این قبای خون آلودهر آنکه در ره هستی است در ره خطریستبریخت خون من و نوبت تو نیز رسدبدست رهزن گیتی هماره نیشتریستخوش است اگر گل امروز خوش بود فرداولی میان ز شب تا سحر گهان اگریستاز آن، زمانه بما ایستادگی آموختکه تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سریستیکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاهز خوب و ز شب چه منظور، هر که را نظریستنه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذردصبا صباست، به هر سبزه و گلش گذریستمیان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشندکه گل بطرف چمن هر چه هست عشوه‌گریستتو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگینبفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زریستز آب چشمه و باران نمی‌شود خاموشکه آتشی که در اینجاست آتش جگریستهنر نمای نبودم بدین هنرمندیسخن حدیث دگر، کار قصه دگریستگل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفتبدان دلیل که مهمان شامی و سحریستتو روی سخت قضا و قدر ندیدستیهنوز آنچه تو را مینماید آستریستاز آن، دراز نکردم سخن درین معنیکه کار زندگی لاله کار مختصریستخوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشتکه عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریستکسیکه در طلب نام نیک رنج کشیداگر چه نام و نشانیش نیست، ناموریست آتش دل شعری از پروین اعتصامی ?۲۵ اسفند روز بزرگداشت پروین اعتصامی</description>
                <category>Maedeh.mpi</category>
                <author>Maedeh.mpi</author>
                <pubDate>Mon, 15 Mar 2021 19:58:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشیمانم شعری از استاد بیژن ترقی</title>
                <link>https://virgool.io/@pezeshki199/%D8%AA%D8%B5%D9%86%DB%8C%D9%81-%D9%BE%D8%B4%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-mv9qcv7eoe1y</link>
                <description>گر با دل مهربان تو من بی وفا شده ام، پشیمانماگر غیر تو در جهان به کسی آشنا شده ام، پشیمانمامیدم تویی، نا امیدم مکن، جز تو یاری نکنمسحر شد بگو با کدام آرزو، سر به بالین گذارمبه عشقت قسم، بر دو چشمت قسمجز تو گر با کسی همنوا شده امپشیمانم، پشیمانم، پشیمانم، پشیمانمچرا پشت پا بر جهان نزنمبه دست خود آتش به جان نزنمبگو با همه بی پناهی خودچرا شعله بر آشیان نزنمعهدی که چشم مست تو بستمدیوانگی کردم آن را شکستمخدا داند، خدا داندجز تو گر با کسی همنوا شده امپشیمانم، پشیمانم، پشیمانم، پشیمانممی میرم از این پریشانیدردا که هرگز نمی دانیبا من چه کرد این پشیمانیحال با خدای خود گفتگو دارمعشق گذشته را آرزو دارمخدا داند، خدا داندامید دل ناامیدم تویی، جز تو یاری ندارمسحر شد بگو با کدام آرزو، سر به بالین گذلرمبه عشقت قسم، بر دو چشمت قسمجز تو گر با کسی آشنا شده امپشیمانم، پشیمانم، پشیمانم، پشیمانم پشیمانم تصنیفی ماندگار از استاد بیژن ترقی که با صدای بانو حمیرا و آهنگسازی استاد علی تجویدی در دستگاه همایون برنامه ی گلهای رنگارنگ شماره ۴۳۳ اجرا شد.</description>
                <category>Maedeh.mpi</category>
                <author>Maedeh.mpi</author>
                <pubDate>Sat, 13 Mar 2021 02:26:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه فروماند از جمال محمد</title>
                <link>https://virgool.io/@pezeshki199/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-thb355wlzhlc</link>
                <description>ماه فروماند از جمال محمدسرو نباشد به اعتدال محمدقدر فلک را کمال و منزلتی نیستدر نظر قدر با کمال محمدوعدهٔ دیدار هر کسی به قیامتلیلهٔ اسری شب وصال محمدآدم و نوح و خلیل و موسی و عیسیآمده مجموع در ظلال محمدعرصهٔ گیتی مجال همت او نیستروز قیامت نگر مجال محمدوآنهمه پیرایه بسته جنت فردوسبود که قبولش کند بلال محمدهمچو زمین خواهد آسمان که بیفتدتا بدهد بوسه بر نعال محمدشمس و قمر در زمین حشر نتابدنور نتابد مگر جمال محمدشاید اگر آفتاب و ماه نتابندپیش دو ابروی چون هلال محمدچشم مرا تا به خواب دید جمالشخواب نمی‌گیرد از خیال محمدسعدی اگر عاشقی کنی و جوانیعشق محمد بس است و آل محمدسعدی  قصیده شماره ۱۶ در ستایش حضرت رسول (ص)</description>
                <category>Maedeh.mpi</category>
                <author>Maedeh.mpi</author>
                <pubDate>Thu, 11 Mar 2021 12:03:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تورا من چشم در راهم</title>
                <link>https://virgool.io/@pezeshki199/%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%85-rkjherqldmwd</link>
                <description>تو را من چشم در راهمشباهنگامکه می گیرند در شاخ تَلاجَن سایه ها رنگ سیاهیوزان دلخستگانت راست اندوهی فراهمتو را من چشم در راهمشباهنگامدر آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگاننددر آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دامگرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی کاهمتو را من چشم در راهم. &quot;نیما یوشیج&quot; (علی اسفندیاری)زمستان ۱۳۳۶</description>
                <category>Maedeh.mpi</category>
                <author>Maedeh.mpi</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jan 2021 15:44:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قمار زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@pezeshki199/%D9%82%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-tfsdswzxmdnj</link>
                <description>زندگانيم و زمين زندان ماستزندگاني درد بي درمان ماستراندگانيم از بهشت جاودانوين زمين زندان جاويدان ماستگندم آدم چه باما كرده استكآسياي چرخ سرگردان ماستجسم قبر و جامه قبر و خانه قبرباز لفظ زندگان عنوان ماستجمع آب و آتشيم و خاك و باداين بناي خانه ي ويران ماستنور را ماني ، كه اندر لانه هاروز باران هر نم طوفان ماستاحتياج اين كاسه دريوزگيكوزه آب و تغار و نان ماستآبروي مابه صددر ريخته استلقمه ناني كه در انبان ماستجز به اشك توبه نتوان پاك كردلكه ننگي كه بر دامان ماستميزبان را نيز با خود مي برد مهلت عمری که خود مهمان ماستغزلی از استاد شهریار</description>
                <category>Maedeh.mpi</category>
                <author>Maedeh.mpi</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jan 2021 21:56:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعری از محمدرضا شفیعی کدکنی</title>
                <link>https://virgool.io/@pezeshki199/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B4%D9%81%DB%8C%D8%B9%DB%8C-%DA%A9%D8%AF%DA%A9%D9%86%DB%8C-eztqb9azlahx</link>
                <description>به کجا چنین شتابانگون از نسیم پرسیددل من گرفته زین جاهوس سفر نداریزغبار این بیابان؟همه ارزویم اماچه کنم که بسته پایم...به کجا چنین شتابان؟به هر ان کجا که باشدبه جز این سرا سرایمسفرت بخیر اماتو ودوستی خدا راچو از این کویر وحشتبه سلامتی گذشتیبه شکوفه ها به بارانبرسان سلام ما راشعری از  استاد محمد رضا شفیعی کدکنی در کوچه باغ های نیشابور</description>
                <category>Maedeh.mpi</category>
                <author>Maedeh.mpi</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jan 2021 22:21:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...استاد شهریار...خزان جاودانی</title>
                <link>https://virgool.io/@pezeshki199/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-bbgnffk5c5gh</link>
                <description>_غزل شماره ۳۸ خزان جاودانیمه من هنوز عشقت دل من فکار داردتو یکی بپرس از این غم که به من چه کار داردنه بلای جان عاشق شب هجرتست تنهاکه وصال هم بلای شب انتظار داردتو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانیکه شراب ناامیدی چقدر خمار داردنه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار منکه کمند زلف شیرین هوس شکار داردمژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کنکه هنوز وصله دل دو سه بخیه کار دارددل چون شکسته سازم ز گذشته های شیرینچه ترانه های ه محزون که به یادگار داردغم روزگار گو رو پی کار خود که ما راغم یار بی خیال غم روزگار داردگل آرزوی من بین که خزان جاودانیستچه غم از خزان آن گل که ز پی بهار دارددل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکننه همه تنور سوز دل شهریار دارد</description>
                <category>Maedeh.mpi</category>
                <author>Maedeh.mpi</author>
                <pubDate>Tue, 08 Dec 2020 16:29:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتش بدون دود از نادر ابراهیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@pezeshki199/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C-bma0ee8ic2no</link>
                <description>عشق سخن باید گفت.همیشه از عشق سخن باید گفت.عشق در لحظه پدید می آید،دوست داشتن در امتداد زمان.این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.عشق،معیارها را در هم میریزد.دوست داشتن بر پایه معیار ها بنا میشود.عشق ناگهان و ناخواسته شعله میکشد،دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه میگیرد.عشق قانون نمیشناسد،دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی است.عشق فوران میکند چون آتشفشان و شره میکند چون آبشاری عظیم،دوست داشتن جاری میشود چون رودخانه ای بر بستری با شیب نرم.عشق ویران کردن خویشتن است،دوست داشتن ساختنی عظیم.عشق دق الباب نمیکند،مؤدب نیست،حرف شنو نیست،درس خوانده نیست،درویش نیست،حسابگر نیست،سر به زیر نیست،مطیع نیست.عشق دیوار را باور نمیکند،کوه را باور نمی کند،گرداب را باور نمیکند،زخم دهان باز کرده را باور نمی کند.عشق در وهله اول پیدایی دوست داشتن را نفی میکند،نادیده میگیرد،پس میزند،له میکند و می گذرد.دوست داشتن نیز ناگزیر،در امتداد زمان،عشق را دود میکند،به آسمان میفرستد وچون خاطره ای حرام،فرشته نگهبانی بر آن میگمارد.عشق سحر است،دوست داشتن باطل السحر.عشق و دوست داشتن از پی هم می آیند اما هرگز در یک خانه منزل نمیکنند.عشق انقلاب است،دوست داشتن اصلاح.میان عشق و دوست داشتن هیچ نقطه مشترکی نیست.از دوست داشتن به عشق می توان رسید و از عشق به دوست داشتن.اما به هر حال،این حرکت از خود به خود نیست،از نوعی به نوعی است،از خمیره ای به خمیره ای...وفاصله ای ابدی است میان عشق و دوست داشتن که برای پیمودن این فاصله یا باید پرید ...یا باید فرو چکید.کتاب آتش بدون دود از نادر ابراهیمی کتاب اول :گالان و سولماز</description>
                <category>Maedeh.mpi</category>
                <author>Maedeh.mpi</author>
                <pubDate>Tue, 03 Nov 2020 02:29:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیداد زمان شعری از بیژن ترقی</title>
                <link>https://virgool.io/@pezeshki199/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%DA%98%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D9%82%DB%8C-w5vlkgqqzsva</link>
                <description>به رهی دیدم برگ خزانپژمرده ز بیداد زمانکز شاخه جدا بودچو ز گلشن روکرده نهاندر رهگذرش باد خزانچون پیک بلا بودای برگ ستمدیده پاییزیآخر تو ز گلشن ز چه بگریزیروزی تو هم آغوش گلی بودیدلداده و مدهوش گلی بودیای عاشق شیدا دلداده  رسواگویمت چرا فسرده امدر گل نه صفایی باشد نه وفاییجز ستم ز دل نبرده امآه خار غمش در دل بنشاندمدر ره او من جان بفشاندمتا شود نوگل گلشن و زیب چمنرفت آن گل من از دستبا خار و خسی پیوستمن ماندم و صد خار ستموین پیکر بی جانای تازه گل گلشنپژمرده شوی چون منهر برگ تو افتد به رهیپژمرده و لرزانشعری از بیژن ترقی آهنگساز پرویز یاحقیخواننده این اثر مرضیه</description>
                <category>Maedeh.mpi</category>
                <author>Maedeh.mpi</author>
                <pubDate>Thu, 22 Oct 2020 15:58:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگ خارا شعری از رحیم معینی کرمانشاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@pezeshki199/%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C-ibnxkayea5ru</link>
                <description>جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرمسنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرممو به مو دارم سخنها نکته ها از انجمن هابشنو ای سنگ بیابان بشنوید ای باد و بارانبا شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنونشمع خود سوزی چو من در میان انجمن گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزدیک چنین آتش به جان مصلحت باشد همان با عشق خود تنها شود تنها بسوزدمن یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشمعاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشمتا به سویش ره سپارم سر ز مستی بر ندارممن پریشان حال و دل خوش با همین دنیای خویشمسنگ خارا تصنیفی است ساختهٔ علی تجویدی با ترانه‌ای از رحیم معینی کرمانشاهی که اولین بار با خوانندگی بانو مرضیه منتشر شد.تجویدی تصنیف سنگ خارا را در مایهٔ بیات کرد ساخت. اولین بار این تصنیف با صدای مرضیه ضبط و در قالب آلبوم گل‌های رنگارنگ شمارهٔ ۲۶۱ منتشر شد..شعری از رحیم معینی کرمانشاهی</description>
                <category>Maedeh.mpi</category>
                <author>Maedeh.mpi</author>
                <pubDate>Mon, 19 Oct 2020 15:16:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو قدم مانده به گل</title>
                <link>https://virgool.io/@pezeshki199/%D8%AF%D9%88-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D9%84-k37kp735gx8w</link>
                <description>تابلوی رنگ روغن توسط خودم کشیده شده است خانه‌ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار.‏آسمان مکثی کرد.‏رهگذر شاخه‌ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشیدو به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:‏‏نرسیده به درخت،کوچه‌باغی است که از خواب خدا سبزتر استو در آن عشق به اندازه‌ی پرهای صداقت آبی است.‏می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می‌آرد،پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،دو قدم مانده به گل،پای فواره‌ی جاوید اساطیر زمین می‌ مانی ‏و ترا ترسی شفاف فرا می‌گیرد.‏در صمیمیت سیال فضا،‌ خش خشی می‌شنوی:‏کودکی می‌بینیرفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه‌ی نور‏و از او می‌پرسی ‏خانه‌ی دوست کجاست.شعری از سهراب سپهری</description>
                <category>Maedeh.mpi</category>
                <author>Maedeh.mpi</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 16:38:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند</title>
                <link>https://virgool.io/@pezeshki199/%D8%AF%D9%88%D8%B4-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%84%D8%A7%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B2%D8%AF%D9%86%D8%AF-xd24szfmig3d</link>
                <description>دوش دیدم که ملایک در میخانه زدندگل آدم بسرشتند و به پیمانه زدندساکنان حرم ستر و عفاف ملکوتبا من راه نشین باده مستانه زدندآسمان بار امانت نتوانست کشیدقرعه کار به نام من دیوانه زدندجنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنهچون ندیدند حقیقت ره افسانه زدندشکر ایزد که میان من و او صلح افتادصوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدندآتش آن نیست که از شعله او خندد شمعآتش آن است که در خرمن پروانه زدندکس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقابتا سر زلف سخن را به قلم شانه زدندحافظغزل شماره ۱۸۴۲۰مهر ماه روز بزرگداشت شمس‌ُالدّینْ محمّدِ بن بهاءُالدّینْ محمّدْ حافظِ شیرازی</description>
                <category>Maedeh.mpi</category>
                <author>Maedeh.mpi</author>
                <pubDate>Sun, 11 Oct 2020 17:03:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاصدک</title>
                <link>https://virgool.io/@pezeshki199/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF%DA%A9-lmym1e9egmej</link>
                <description>طراحی چهره توسط خودم انجام شدهتصنیف قاصدکقاصدک هان! چه خبر آوردیاز کجا وز که خبر آوردیخوش خبر باشی اما .. اماگرد بام و در من بی ثمر می گردیانتظار خبری نیست مرانه زیارینه ز دیار و دیاریباریبرو آنجا که بود چشمی و گوشی با کسبرو آنجا که تو را منتظرندقاصدک در دل منهمه کورند و کرنددست بردار از این در وطن خویش غریبقاصد تجربه های همه تلخبا دلم می گویدکه فریبی تو فریبکه دروغی تو دروغقاصدک هان!ولیراستی آیا رفتی با باد؟با تو ام آی کجا رفتی آی!راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟مانده خاکستر گرمی جایی؟در اجاقی طمع شعله نمی بندمخردک شرری هست هنوز؟قاصدک، قاصدک، قاصدک!ابرهای همه عالم شب و روزدر دلم می گریندشعری از اخوان ثالث به نام قاصدک و نام آلبومی است با صدای زنده یاد استاد محمدرضا شجریان ،آهنگسازی و نوازندگی سنتور زنده یاد استاد پرویز مشکاتیان و نوازندگی تمبک همایون شجریان که در دستگاه راست پنجگاه و دستگاه ماهور اجرا شد.</description>
                <category>Maedeh.mpi</category>
                <author>Maedeh.mpi</author>
                <pubDate>Sat, 10 Oct 2020 16:53:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کتاب سال بلوا</title>
                <link>https://virgool.io/@pezeshki199/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%A7-movzvcminugg</link>
                <description>آن روز باد می آمد و موهای او را پریشان میکرد ، موهای سیاه و صافی که به نظر می آمد جلو چشم هایش را گرفته است . بر پله های ساختمان شهرداری ایستاده بود ، با یک دست در جیب سینه انگار دنبال چیزی میگشت . بعد ها خودش گفت دنبال یاس هایش میگشته که با دو انگشت درشان بیاورد ، ببوید و باز بگذاردشان در جیب . امّا در آن لحظه که من در کالسکه نشسته بودم ، پسر جوان ترکه ای خوشگلی را میدیدم که دست در جیب ، با دهانی باز مانده ، مجسمه شده بود و داشت مرا با نگاهش بدرقه میکرد ، با کت و شلوار مشکی راه راه ، پیرهن سفید . و باد موهاش را می آشفت . دلم میخواست چرخ های کالسکه نچرخد ، اسب ها درجا بزنند ، او همان طور ایستاده باشد ، باد بوزد ، و او فرصت نکند که موهای قشنگش را پس بزند بی پروا بهش لبخند زدم و ناگهان دریافتم که او مجسمگی اش تثبیت شده است ، بی آن که تکانی به شانه اش بدهد یا ابروهای کشیده اش را بالا بیندازد ، در سکون و سکوت خود خشک شده بود . اگر من بودم میگفتم عجب ! اما او انگار سوت می زد .آن روز در باغ های درگزین راه نمی رفتم ، پا بر روی ابر ها میگذاشتم و ابرها مرا با خود می بردند و می رقصاندند . دیگر به پروانه ها سرگرم نمیشدم ، هیچ گلی را هم نچیدم ، حتی کنار چشمه ای از زیر سنگ ها بیرون می زد و ماهی ها را خنک میکرد ، ننشستم و به صورتم آب نزدم ، گفتم شاید از یادم برود . مدام به خودم میگفتم چه شکلی بود ؟                                                                                                                       مادر گفت : «کی چه شکلی بود؟»   صفحه ۱۷-۱۶بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال من است ، دنیا را آفریده اند که من سرم گرم باشد ، آسمان ، زمین ، پدر ، مادر، درخت ها ، اسب ها ، کالسکه ها و حتی آن گنجشک ها برای سرگرمی من به وجود آمده اند . بعدها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند . مایعی در رگ هام جاری بود که میگفت این مال شما نیست ، راحت باشید . پسری که عاشق کبوتر ها و خرگوش ها بود ، خودش را به درختی دار زد . چرا ؟ مادر گفت بماند برای بعد . کاش تولد من هم می ماند برای بعد ، به کجای دنیا بر می خورد ؟صفحه ۶۷نوشافرین:«سرزمین ما کجاست ؟»                                                                                                            پدر:«هر جا که آدم خوش است ، خوش است .»صفحه ۱۴۳نامزد نوروز تمام سال را به انتظار نوروز مینشیند ، میگوید چه کار کنم ، چه کار نکنم ؟ میگوید یک شال گردن سبز برای نوروز میبافم که وقتی آمد بهش بدهم . اما موقع سال تحویل خوابش میبرد . نوروز از راه می رسد ، همه جا را سبز میکند و می رود . نامزدش از خواب بیدار می شود می بیند که نوروز آمده و رفته . می گوید ای وای چه خاکی به سرم شد ! تا سه روز از غصه گریه می کند ، روز سوم ، اگر خودش بیندازد توی آتش ، آن سال هوا آفتابی گرم است . اگر خودش را به خاک بیندازد ، آن سال باد و خاک می آید ، و اگر خودش را پرت کند توی دریا ، سال بارانی و خوبی در پیش است .                                                                              معصوم گفت:«امسال خودش را انداخته توی دریا .» از پنجره بیرون را نگاه کرد :« خوب می بارد »صفحه ۱۸۲من روی تخت خوابیده بودم ، و هر چه تقلا میکردم نمیتوانستم تکان بخورم ، هیچ نیرویی در بدنم نبود ،به تخت دوخته شده بودم ، گفتم به همین سادگی است ، آدم این همه به خودش مغرور است که خیال می کند هیچ وقت از کار نمی افتد ، بعد یکباره میبیند که دنیا با سرعت دور می شود ، و او جا مانده است .صفحه ۳۳۲نویسنده عباس معروفی</description>
                <category>Maedeh.mpi</category>
                <author>Maedeh.mpi</author>
                <pubDate>Tue, 06 Oct 2020 19:41:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جملاتی زیبا از نادر ابراهیمی</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%AC%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C-daizfbdjqmzs</link>
                <description>من هرگز ضرورت اندوه را انکار نمی‌کنم؛ چراکه می‌دانم هیچ‌چیز مثل اندوه روح را تصفیه نمی‌کند و الماس عاطفه را صیقل نمی‌دهد؛ اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی‌پذیرم؛ چراکه غم، حریص است و بیشترخواه و مرزناپذیر، طاغی و سرکش و بدلگام.هرقدر که به غم میدان بدهی، میدان می‌طلبد و باز هم بیشتر، و بیشتر…هرقدر در برابرش کوتاه بیایی، قد می‌کشد، سلطه می‌طلبد، و لِه می‌کند…غم عقب نمی‌نشیند، مگر آنکه به عقب برانی‌اش، نمی‌گریزد مگر آنکه بگریزانی‌اش، آرام نمی‌گیرد مگر آنکه بیرحمانه سرکوبش کنی…غم هرگز از تهاجم خسته نمی‌شودو هرگز به صلحِ دوستانه رضا نمی‌دهد.و چون پیش آمد و تمامیِ روح را گرفت، انسان بیهوده می‌شود، و بی‌اعتبار، و ناانسان و ذلیلِ غم و مصلوبِ بی‌سبب.من، مثل تو، می‌دانم که در جهانی این‌گونه دردمند، بی‌دردیِ آن‌کس که می‌تواند گلیم خود را از دریای اندوه بیرون بکشد و سبکبارانه و شادمانه بر ساحل بنشیند، یک بی‌دردی ددمنشانه است، و بی‌غیرتی‌ست، و بی‌آبرویی و اسباب سرافکندگی انسان. آن‌گونه شاد بودن، هرگز به معنای خوشبخت بودن نیست، بل فقط به معنای نداشتن قدرت تفکر است و احساس و ادراک؛ و با این‌همه، گفتم که برای دگرگون کردن جهانی چنین افسرده و غمزده، و شفا دادنِ جهانی چنین دردمند، طبیب حق ندارد بر سر بالین بیمار خویش بگرید و دقایق معدود نشاط را از سال‌های طولانی حیات بگیرد.چشم کودکان و بیماران، به نگاه مادران و طبیبان است.اگر در اعماق آن، حتی لبخندی محو ببینند، نیروی بالندگی‌شان چندین برابر می‌شود.به صدای خندۀ خالص بچه‌ها گوش بسپار و به صدای دردناکِ گریستنشان، تا بدانی که این، سخنی چندان پریشان نیست.نامۀ پنجم، صفحه ۲۱_۲۰از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرمنوشته نادر ابراهیمی</description>
                <category>Maedeh.mpi</category>
                <author>Maedeh.mpi</author>
                <pubDate>Fri, 02 Oct 2020 04:09:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان جای عجیبی ست</title>
                <link>https://virgool.io/@pezeshki199/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-psnkiqsrf5wl</link>
                <description> سرانجاماز قصه های شکارچیان چیزی نمی ماندجز یک مرغابی مرده بر پیشخوانرنج آور استاما چیز مهمی نیستبگذار هرچه دوست دارندتعریف کنندخوب یا بدداستان ها باید ساخته شونداما فراموش نکنتو باید مثل انسان زندگی کنیجهان جای عجیبی ستاینجاهرکس شلیک می کندخودش کشته می شود.شعری از رسول یونان</description>
                <category>Maedeh.mpi</category>
                <author>Maedeh.mpi</author>
                <pubDate>Wed, 16 Sep 2020 12:12:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر سکوت سرشار از ناگفته هاست</title>
                <link>https://virgool.io/@pezeshki199/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zptlmmrwoa6o</link>
                <description>دلتنگی‌های آدمی راباد ترانه‌ای می‌خواند،رویاهایش راآسمان پرستاره نادیده می‌گیرد،و هر دانه برفیبه اشكی نریخته می‌ماند.سكوت،سرشار از سخنان ناگفته است؛از حركات ناكرده،اعتراف به عشق‌های نهانو شگفتی‌های بر زبان نیامده.در این سكوت،حقیقت ما نهفته است.حقیقت توو من.* * * برای تو و خویشچشمانی آرزو می‌كنمكه چراغ‌ها و نشانه‌ها رادر ظلمات‌مانببیند.گوشیكه صداها و شناسه‌ها رادر بیهوشی‌مانبشنود.برای تو و خویش، روحیكه این همه رادر خود گیرد و بپذیرد.و زبانیكه در صداقت خودما را از خاموشی خویشبیرون كشدو بگذاردار آن چیزها كه در بندمان كشیده استسخن بگوییم.* * * گاهآنچه ما را به حقیقت می‌رساندخود از آن عاری است.زیراتنها حقیقت استكه رهایی می بخشد.* * * از بختیاری ماستـ شاید ـكه  آنچه می‌خواهیمیا به دست نمی‌آیدیا از دست می‌گریزد.* * * می‌خواهم آب شومدر گستره افقآنجا كه دریا به آخر می‌رسدو آسمان آغاز می‌شود.می‌خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفتهیكی شوم.حس می‌كنم و می‌دانمدست می‌سایم و می‌ترسمباور می‌كنم و امیدوارمكه هیچ چیز با آن به عناد برنخیزد.می‌خواهم آب شومدر گستره افقآن جا كه دریا به آخر می‌رسدو آسمان آغاز می‌شود.* * * چند بار امید بستی و دام برنهادیتا دستی یاری‌دهنده،كلامی مهرآمیز،نوازشی،یا گوشی شنوابه چنگ آری؟چند باردامت را تهی یافتی؟از پای منشین!آماده شو كه دیگر بار و دیگر باردام بازگُستری.* * * پس از سفرهای بسیار و عبوراز فراز و فرود امواج این دریای طوفان‌خیز،بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم؛بادبان برچینم؛پارو وا نهم؛سُکان رها کنم؛به خلوت لنگرگاهت در آیمو در کنارت پهلو گیرمآغوشت را بازیابم.استواری امن زمین رازیر پای خویش.* * * پنجه در افكنده‌ایمبا دست‌های‌مانبه جای رها شدن.سنگین سنگین بر دوش می‌كشیمبار دیگران رابه جای همراهی كردنشان.عشق ما نیازمند رهایی استنه تصاحب.در راه خویشایثار بایدنه انجام وظیفه.* * * سپیده‌دمان از پس شبی درازدر جان خویش آواز خروسی می‌شنوم از دور دستو با سومین بانگشدرمی‌یابم که رسوا شده‌ام.* * * زخم‌زننده،مقاومت‌ناپذیر،شگفت‌انگیز و پُر راز و رمز است؛آفرینش وهمه آن چیز هاكه &quot;شدن&quot; راامكان می‌دهد.* * * هر مرگ اشارتی‌ست ؛به حیاتی دیگر* * *این‌همه پیچ،این‌همه گذر ،این‌همه چراغ،این‌همه علامت!و همچنان استواری به وفادار ماندنبه راهم،خودم،هدفم،و به تو.وفایی كه مراو تو رابه سوی هدفراه می‌نماید.* * * جویای راه خویش باشاز این‌سان كه منم.در تكاپوی انسان‌شدن.در میان راه،دیدار می‌كنیمحقیقت را،آزادی را،خود را.در میان راه،می‌بالد و به بار می‌نشینددوستی‌یی كه توان‌مان می‌دهدتا برای دیگرانمأمنی باشیم و یاوری.این است راه ما؛تو،و من.* * * در وجود هر كسرازی بزرگ نهان است.داستانی،راهی،بیراهه‌یی،طرح افكندن این راز_ راز من و راز تو، راز زندگی _پاداش بزرگ تلاشی پُر حاصل است.* * *بسیار وقت‌هابا یكدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می‌كنیم.اما در همه چیزی رازی نیست.گاه به سخن گفتن از زخم‌ها نیازی نیست.سكوتِ ملال‌هااز راز ماسخن تواند گفت.* * * به تو نگاه می‌كنم و می‌دانمتو تنها نیازمند یكی نگاهیتا به تو دل دهد،آسوده‌خاطرت کُند،بگشایدت،تا به درآیی.من پا پس می‌كشم؛و در نیم‌گشوده،به روی تو بسته می‌شود.* * * پیش از آنكه به تنهایی خود پناه برم؛از دیگران شكوه آغاز می‌كنم.فریاد می‌كشم كه:«تركم گفته‌اند!»چرا از خود نمی‌پرسمكسی را دارمكه احساسم را،اندیشه و رویایم را،زندگی‌ام را،با او قسمت كنم؟آغاز جداسریشایداز دیگران نبود.* * * حلقه‌های مداوم،پیاپی تا دور دست.تصمیم درست صادقانه.با خود وفادار می‌مانم آیا؟یا راهی سهل‌تر اختیار می‌كنم؟* * * بی اعتمادی دری است.خودستایی و بیم،چفت و بست غرور است.و تهی‌دستی،دیوار است و لولاستزندانی را كه در آنمحبوس رای خویشیم.دلتنگی‌مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودناز رخنه‌هایش تنفس می‌كنیم.تو و من، توان آن را یافتیمكه برگشاییم؛كه خود را بگشاییم.* * * بر آنچه دلخواه من استحمله نمی‌برم؛خود را به تمامی بر آن می‌افكنم.اگر برآنمتا دیگر بار و دیگر باربر پای بتوانم خاستراهی به جز اینم نیست.* * * توان صبر كردنبرای رو در رویی با آنچه باید روی دهد.برای مواجهه با آنچه روی می‌دهد.شكیب‌یدن؛گشاده بودن؛تحمل كردن؛آزاده بودن.* * * چندان‌كه به شكوه در می‌آییماز سرمای پیرامون خویش،از ظلمت،از كمبود نوری گرمی‌بخش؛چون همیشه،برمی‌بندیمدریچه كلبه‌مان را،روح‌مان را.* * * اگر می‌خواهی نگه‌ام داری دوست من؛از دستم می‌دهی.اگر می‌خواهی همراهی‌ام کُنی دوست منتا انسان آزادی باشم؛میان ما همبستگی‌یی از آن‌گونه می‌رویدكه زندگی ما هر دو تن راغرقه در شكوفه می‌کُند.* * * من آموخته‌امبه خود گوش فرا دهم؛و صدایی بشنومكه با من می‌گوید:(این لحظه) مرا چه هدیه خواهد داد؟نیاموخته‌امگوش فرا دادن به صدایی راكه با من در سخن است،و بی‌وقفه می‌پرسد:من (بدین لحظه) چه هدیه خواهم داد؟* * * شبنم و برگ‌ها یخ‌زده است وآرزوهای من نیز.ابرهای برف‌زا برآسمان درهم می‌پیچد.باد می‌وزد؛و توفان در می‌رسد.زخم‌های منمی‌فسرد.* * * یخ آب می‌شود در روح من،در اندیشه‌هایم.بهار،حضور توست.بودنِ توست .* * * كسی می‌گوید: «آری!»به تولد من،به زندگی‌ام،به بودنم،ضعفم،ناتوانی‌ام،مرگم.كسی می‌گوید: «آری!»به من،به تو،و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من،شنیدن پاسخ تو،خسته نمی‌شود.* * * پرواز اعتماد رابا یكدیگرتجربه كنیم.وگرنه می‌شكنیمبال‌های دوستی‌مان را.* * * با در افكندن خودبه دره،شاید سرانجامبه شناسایی خودتوفیق یابی.* * * زیر پایم زمین از سُم‌ضربۀ اسبان می‌لرزد.چهار نعل می‌گذرند اسبان.وحشی، گسیخته افسار؛وحشت‌زده به پیش می‌گریزند.در یال‌هاشان گره می‌خوردآرزوهایم.دوشادوش‌شان می‌گریزدخواست‌هایم.هوا سرشار از بوی اسب است وغم واندكی غبطه.در افق،نقطه‌های سیاه كوچكی می‌رقصندو زمینی كه بر آن ایستاده‌امدیگر باره آرام یافته است.پنداری رویایی بود آن همه.رویای آزادی، یا، احساس حبس و بند.* * * در سكوتبا یكدیگر پیوند داشتن،همدلی صادقانه،وفاداری ریشه‌دار.اعتماد كن!* * * از تنهایی مگریز!به تنهایی مگریز!گهگاهآن‌را بجوی وتحمل کُن.و به آرامش خاطرمجالی ده!* * * یکدیگر را می‌آزاریم بی‌آنکه بخواهیم.شاید بهتر آن باشد کهدست به دست یکدیگر دهیمبی‌سخنی.دستی که گشاده است؛می‌بَرد؛می‌آورد؛رهنمونت می‌شودبه خانه‌ای که نور دلچسبش گرمی‌بخش است.* * * از كسی نمی‌پرسندچه هنگام می‌تواند «خدانگهدار» بگوید؟از عادات انسانی‌اش نمی‌پرسند.از خویشتنش نمی‌پرسند.زمانی به ناگاهباید با آن رو در روی در آید؛تاب آرد؛بپذیرد؛وداع را،درد مرگ را،فرو ریختن را؛تا دیگر بار،بتواند كه برخیزد.شعری از مارگوت بیکل به ترجمه احمد شاملو</description>
                <category>Maedeh.mpi</category>
                <author>Maedeh.mpi</author>
                <pubDate>Wed, 09 Sep 2020 17:37:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت دریاها شعری از سهراب سپهری</title>
                <link>https://virgool.io/@pezeshki199/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%BE%D9%87%D8%B1%DB%8C-kjvinj6y2ucm</link>
                <description>قایقی خواهم ساخت،خواهم انداخت به آب.دور خواهم شد از این خاک غریبکه در آن هیچ‌کسی نیست که در بیشه عشققهرمانان را بیدار کند.قایق از تور تهیو دل از آرزوی مروارید،هم‌چنان خواهم راند.نه به آبی‌ها دل خواهم بستنه به دریا-پریانی که سر از خاک به در می‌آرندو در آن تابش تنهایی ماهی‌گیرانمی‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان.هم‌چنان خواهم راند.هم‌چنان خواهم خواند:دور باید شد، دور.مرد آن شهر اساطیر نداشت.زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.هیچ آیینه تالاری، سرخوشی‌ها را تکرار نکرد.چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.دور باید شد، دور.شب سرودش را خواند،نوبت پنجره‌هاست.هم‌چنان خواهم خواند.هم‌چنان خواهم راند.پشت دریاها شهری استکه در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌نگرند.دست هر کودک ده ساله شهر، خانه معرفتی است.مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرندکه به یک شعله، به یک خواب لطیف.خاک، موسیقی احساس تو را می‌شنودو صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.پشت دریاها شهری استکه در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند.پشت دریاها شهری است!قایقی باید ساخت.</description>
                <category>Maedeh.mpi</category>
                <author>Maedeh.mpi</author>
                <pubDate>Tue, 01 Sep 2020 02:13:32 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>