<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آبنبات</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@phantomkt2011</link>
        <description>نویسنده‌ی آثار روانشناسی، فلسفی و جنایی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-30 19:18:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4032908/avatar/lLxpSw.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آبنبات</title>
            <link>https://virgool.io/@phantomkt2011</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بادکنک قرمز | قسمت ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@phantomkt2011/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D9%86%DA%A9-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1-ehujvmwxcggt</link>
                <description>جلد کتاب&quot;چه طعمی می‌خوری؟&quot;&quot;شکلاتی!&quot;&quot;خوبه، سلیقه خوبی داری.&quot; گوشه‌ی دهانم عليرغم آشوب غیر قابل تحمل معده‌ام کمی کش آمد و خودش را به زور تبدیل به لبخندی کرد که باید نشان می دادم.&quot;یه بستنی شکلاتی قیفی لطفا.&quot; از جیب پشتی شلوار لی، کارت بانکی را بیرون کشیدم و با افتخار به صاحب دکه‌ی بستنی فروشی توی پارک دادم. می دانستم دیگر قرار نیست حساب کنم که چقدر بدهکار خواهم بود و این بار چقدر پول کم خواهم آورد. چون حالا حسابم پر بود از پولهایی که من فقط در خواب می دیدم.نگاهم به دخترک کوچک کنارم، که خودش را زهرا معرفی کرده بود، افتاد که بی صبرانه منتظر بود زمان بگذرد و بستنی اش را بگیرد. زمان بگذرد و به خانه برود. زمان بگذرد و بزرگ شود.ای کاش می توانستم برایش همینجا زمان را نگه دارم.&quot;جناب؟&quot; سرم به سمت بستنی فروش چرخید. مثل اینکه جمله‌ای گفته بود که من نشنیده بودم. &quot;گفتید رمزتون چیه؟&quot;آه. به کل از یاد برده بودم که رمز کارتم را بگویم. دستم را با حالتی بی قرار روی پیشخوان تکیه دادم و رمز را گفتم. بستنی فروش بستنی شکلاتی را به من داد. من هم آن را به زهرا دادم. &quot;زود بخور آب نشه.&quot; زهرا با هیجانی که از یک دقیقه پیش چند برابر شده بود بستنی را گرفت. &quot;آخجون!!! ممنون عمو شایان!&quot; هیچوقت به یاد ندارم که برای بستنی شور و ذوقی از خودم نشان داده باشم. هیچوقت بچه ها را درک نکردم.&quot;بیا بریم یه جای خلوت تر. اینجا خیلی شلوغه، ممکنه بستنی‌ت رو بمالی به لباس بقیه.&quot;همین بهانه‌ی ساده برای کودک ۵ ساله‌ای که کنارم جست و خیز می کرد کافی بود. دستم را گرفت و با هم از آنجا دور شدیم. دستش سرد بود. نمی‌دانم از سرمای بستنی بود یا اینکه چیزی دستگیرش شده بود..‌. نه. بهتر است فکرش را نکنم.نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم، هر دو ثانیه یک بار به صورت پاک و بی گناه زهرا نگاه می کردم و هر بار بیش از پیش حالت تهوع می گرفتم. چطور می توانستم موجودی به این لطافت را با دست های خودم نابود کنم؟نه. تقصیر من نیست. من که کاری نمی کنم. من فقط این بچه ها را به دست رئیس می رسانم. بعد هم من واقعا به پول این کار نیاز دارم. من باید خرج مامان را در آن بیمارستان لعنتی بدهم. این خیلی مهم تر از آن بچه های غریبه است. در ضمن آن قدر ها هم بلایی سرشان نمی آید.درست می گویم؟ایستادم. موبایلم را در آوردم و پیام ها را جواب دادم. بهرام تا چند دقیقه دیگر می رسید.شاید کمتر.در این مدت کم من انتخاب های زیادی نداشتم. می توانستم دختر را از آنجا بردارم و بروم. اصلا می توانستم پلیس را خبر کنم! هرچند آنها قبل از رسیدن پلیس من را خواهند کشت. پس بهتر بود زهرا را می کشاندم توی جمعیت. بعد آنجا به پلیس زنگ می زدم. آره. این بهترین راه بود. این بهترین بود. باید همین کار را انجام می دادم. بجنب شایان. بجنب لعنتی! چرا نمی روی؟ چرا خشکت زده؟!موبایلم در جیب شلوارم لرزید. این یعنی بهرام پیام داده بود. یعنی رسیده بود؟ حس می کردم مایعی در گلویم بالا می رود. هوای اطرافم گویی ناگهان زیادی رقیق یا زیادی غلیظ شده بود. مامانم توی بیمارستان بود و من به فکر در رفتن از زیر تنها کاری بودم که با حقوقش او را زنده نگه می داشت. اگر من فرار کنم درواقع مادر خودم را کشته‌ام.قدمی به عقب برداشتم. انگار پاهایم تازه متوجه افکارم شده بودند. شاید آنها نظر دیگری داشتند. باید می رفتم و زهرا را با خودم می بردم. باید...نگاهی به کودک کنارم کردم که حالا بیهوش در دستان مردی تنومند افتاده بود. در دست مرد دستمال آغشته به کلروفرم بود. چیزی که تمام افکار من را خراب کرد. و حقیقتا خوشحال بودم که قبل از اینکه افکارم من را بکشند این کار را کرد.مایع غلیظ و بد طعمی از محتویات معده‌ام، داخل دهانم را پر کرد. دستم را جلوی دهانم گرفتم و عق زدم. بهرام پاکتی را از توی جیبش در آورد و به من داد. &quot;دیگه شناختمت. آخه هر دفعه مجبوری بالا بیاری؟&quot; لحنش سرزنش آمیز بود ولی می دانستم این روش حرف زدن همیشگی‌اش است.گذاشتم بهرام دخترک را توی صندوق عقب بگذارد. گذاشتم او را به سمت سرنوشت پوچ و خاکستری‌اش سوق دهد.گذاشتم آن دخترک پر شور و شوق نابود شود در حالی که فقط ایستاده بودم و نگاهش می کردم.خودم هم بعد از انداختن پاکت در سطل زباله سوار ماشین شدم. بهرام ماشین را به حرکت در آورد. پلک هایم را مدتی روی هم گذاشتم و سعی کردم حواس خودم را پرت کنم. قلبم هنوز تند می زد. ولی از قبل آرام تر شده بود. میخواستم کمی خستگی در کنم، ولی گویا بهرام قرار نبود بگذارد این کار را بکنم: &quot;خب، چطور بود؟&quot;&quot;افتضاح.&quot;&quot;هوم.&quot;&quot;از عاطفه چه خبر؟&quot;بهرام با لحنی گرفته تر از قبل گفت: &quot;هیچی بابا، هیچی.&quot;&quot;عه خب یعنی بهش اعتراف نکردی؟&quot; به جلو خم شدم تا بهتر صدایش را بشنوم. انگار که این کارم در حقیقت تاثیری می گذاشت.&quot;نه...&quot; سکوت کرد اما قبل از اینکه بتوانم جوابش را بدهم گفت: &quot;اصلا نمی تونم. هر بار دوباره سرد میشم. هر بار زبونم میگیره. نمیتونم بهش بگم عاشقشم. آخه تازه همسرشو از دست داده. خودم توی مراسم تشییع جنازه همسرش بودم! یه دختر کوچولو هم داره. میدونی چقدر احتمال اینکه عشقمو قبول کنه کمه؟&quot;سکوت کردم. نمی دانستم در چنین مواقعی چه بگویم. هیچ وقت در دلداری دادن خوب نبودم.بالاخره نفس عمیقی کشیدم و گفتم: &quot;خب تو که انقدر عاشقشی چرا بهش نمی‌گی دوستش داری؟&quot; پایان جمله‌ام محو شد چون متوجه شدم که چه سوال مسخره‌ای پرسیده‌ام.بهرام با ناامیدی آه کشید. &quot;تمام این مدت داشتم برات قصه حسین کرد شبستری می‌خوندم، نه؟&quot;سرم را به شدت تکان دادم. &quot;نه! منظورم این بود که... خب... مامانم می گفت اگه یه نفر رو دوست داری یا ازش ناراحتی یا باهاش مشکلی داری بهتره رک و راست بهش بگی. چون اینجوری هر اتفاقی هم پیش بیاد خودت بعدش سبک میشی.&quot;&quot;یعنی میگی برم بهش بگم؟&quot; دست هایش روی فرمان ماشین سفت شدند.‌ &quot;حتی اگه بعدش از من متنفر بشه؟&quot;&quot;متنفر بشه؟ خودت بهتر از هر کسی می دونی که عاطفه آدمی نیست که از کسی متنفر بشه. تو هم آدمی نیستی که کسی ازت متنفر بشه.&quot; بخش آخرش را دروغ گفتم. خود بهرام هم می دانست او از آن دسته آدم هاست که هر کس از دور او را ببیند با خودش فکر می کند که عجب آدم سرد و بی احساسی است؛ و احتمال اینکه کسی از همان نگاه اول از او بدش بیاید کم نیست. ولی خب، عاطفه و بهرام مدتهاست همدیگر را می شناسند. بعید می دانم عاطفه فقط به نگاه اول اکتفا کند.بهرام نفس عمیقی کشید. &quot;آره... حق با توئه. عاطفه بهتر از اون حرفاست که از کسی متنفر بشه. اون یه فرشته‌ست.&quot;فضا داشت زیادی عاشقانه می شد. اتفاقا خوب بود، چون باعث می شد به بچه‌ی داخل صندوق عقب فکر نکنم.&quot;راستش من تمام این مدت دنبال یه بهانه بودم که برم و بهش بگم که دوستش دارم.&quot; بهرام نیم نگاهی از توی آینه به من انداخت. &quot;با تو خیلی راحت میشه حرف زد. تا حالا به کسی اینا رو نگفته بودم.&quot;&quot;جدی می‌گی؟&quot;&quot;آره.&quot; لبخند زد.بله. بهرام لبخند زد. اولین بار بود که می دیدم لبخند بزند. و این به خاطر من بود. به خاطر من‌.من هم لبخند زدم. با اینکه از لبخند هایم اصلا خوشم نمی آمد، چون مثل این بود که یک موز دراز جای لب برایم گذاشته باشند، ولی باز هم نتوانستم جلویش را بگیرم. حس گرما در وجودم پیچید. از اینکه کسی از من تعریف کند خوشم می آمد. اصلا کسی هست که خوشش نیاید؟ ولی بیشتر از آن، خوشحال بودم که بهرام به من اعتماد داشت.به مقر سازمان رسیدیم. بهرام دخترک را با خودش آورد و من پشت سرش راه افتادم. هنوز ته دلم حس سنگینی و تهوع بود. ولی سعی کردم روی اتفاقات و احساسات خوبم تمرکز کنم. وارد ساختمان شدیم. نیمه شب بود. همگی خسته بودیم. بیچاره سیمین و عاطفه هنوز باید کارشان را ادامه می دادند. باید آن روح کودکی بچه ها را از آنها خارج می کردند.بچه های بیچاره بعد از این دیگر نمی توانند مثل یک کودک باشند. روح کودکی آنها به آدم بزرگ های افسرده با قیمت بالا فروخته می شود و مثل داروی ضد افسردگی عمل می کند. اما آن بچه ها برای همیشه شور و شوقشان را به زندگی از دست خواهند داد.خدا را شکر من مثل آنها نبودم. هر چند چیزی از کودکیم به خاطر ندارم ولی هر چه بود بهتر از این جهنمی است که آنها، نه، ما برای آن بچه ها می سازیم.احساس می کنم دست هایم کثیف است. همانی که دست زهرا را گرفته بود. چپ بود یا راست؟ یادم نیست.با بهرام به سمت اتاق سفید می روم. بهرام زهرا را که هنوز بیهوش است در آغوش گرفته و جلوی من راه می رود. در اتاق را می زند. صدای زنانه‌ی سیمین از پشت در می آید. &quot;بیا داخل.&quot;در را باز می کنیم. بوی دارو همه جا پخش می شود. &quot;یه بچه دیگه برات آوردیم.&quot;&quot;یه جوری میگی برای من انگار که من مغز متفکر ماجرام.&quot;با اعتراض گفتم: &quot;خب تو همونی هستی که کار اصلی رو انجام میده!&quot; نمی‌دانم از کجا و چرا ولی خشمی کوچک در وجودم جوانه زده بود‌.&quot;من فقط به دستور صادقلو عمل می کنم، بچه.&quot;&quot;ولی همه‌ی اون دارو های لعنتی رو تو به خورد بچه ها می‌دی.&quot;&quot;ببینم، تو با این کار مخالفی؟&quot;خدای من. زیادی تند شدم. اگر بفهمند من ته دلم انقدر احساس گناه می کنم معلوم نیست چه بلایی سرم می آورند.&quot;ام... چیزه... نه... معلومه که نه... فقط به نظر یک مقدار عجیبه...&quot;متوجه شدم که سیمین به من خیره شده. نگاهش بدون لحظه‌ای پلک زدن با تمرکزی عجیب روی من ثابت بود. گویی داشت چیزی را به یاد می آورد یا دنبال حقیقتی پشت چشم هایم بود. بالاخره لبخند زد. گونه‌اش چال افتاد. شال سبز رنگش را روی مو های رنگ شده‌اش ثابت کرد و گفت: &quot;عجیب؟ توصیف جالبیه...&quot; میخواست ادامه بدهد که پلک های زهرا که روی صندلی بسته شده بود کمی تکان خورد. بدون اینکه حرفی بزنم یا خداحافظی کنم، چرخیدم و رفتم.</description>
                <category>آبنبات</category>
                <author>آبنبات</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 14:17:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسک خندان</title>
                <link>https://virgool.io/@phantomkt2011/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-mdy5f3akppeb</link>
                <description>&quot;مامانم میخواد منو بکشه.&quot;این جمله از وقتی از مدرسه بیرون آمدم در ذهنم می چرخید. هومن پسری نبود که برای جلب ترحم دروغ بگوید. ولی این بار به نظرم واقعا حرفش غیر عقلانی آمد.مسئله این است که حرف های غیر عقلانی لزوما دروغ نیستند.آهی کشیدم و سر ی از سر تاسف تکان دادم. امروز سر زنگ ورزش هومن دوباره غیب شد. اکثرا می رفت توی راهپله هایی که به پشت بام منتهی می شد. ولی این بار توی انبار پیدایش کردم در حالی که سرش را به شدت به دیوار می کوبید. یک بار، دو بار...نگذاشتم به دفعه‌ی سوم برسد. هومن را گرفتم و به عقب کشیدم تا نتواند بیشتر از این سرش را به دیوار بکوباند. هرچند معلوم نبود قبل از رسیدن من چقدر به خودش آسیب زده بود.&quot;احمقی؟! می‌خوای خودتو به کشتن بدی؟!&quot;هومن لبخندی کج و معوج زد. &quot;نمی میرم. خیالت راحت.&quot; بعد با دستش پیشانی اش را گرفت و چشمانش را بست. &quot;آی آی آی... سرم گیج می‌ره.&quot; طوری با بیخیالی این موضوع را مطرح کرد که انگار داشت مطالبی را در باره‌ی ابو المجد مجدود بن آدم حفظ می کرد. باید یگویم این را در تاریخ ادبیات سال نهم حفظ کردیم و من به طرز معجزه آسایی هنوز به خاطر دارمش.گفتم: &quot;بیا بریم بهداری.&quot;هومن ناگهان وحشت کرد. &quot;نه! اونا به مامانم زنگ می زنن!&quot;&quot;خب زنگ بزنن! بیا. حالت خوب نیست. باید ببرمت بهداری.&quot;&quot;نه! نه. خواهش می کنم ایمان!&quot;اخم کردم. &quot;چرا؟&quot;از دهانش پرید که: &quot;مامانم می‌خواد منو بکشه!&quot;با یادآوری این جمله وسط پارک ایستادم. سرم پایین بود و به کفش های کتانی نارنجی ام چشم دوخته بودم. سرم را بالا گرفتم و به آسمانی نگاه کردم که صورتش را انگار که سرکه خورده باشد جمع کرده است. حتی نگاه کردن به آسمان حالم را بهتر نکرد. چهره‌ی هومن مدام در ذهنم می چرخید و می چرخید تا مرا بالاخره دیوانه کند. برایم سخت بود که اعتراف کنم ولی نگرانش بودم. خیلی زیاد هم نگرانش بودم.اولین بار که هومن را دیدم... نه. من اصلا هومن را آن اوایل ندیدم. من زخم های روی دستش را تا وقتی خودش نشانم نداد ندیدم. من ناله های دیوانه وارش را هنگام حملات عصبی‌اش نشنیدم که التماس می کرد به مادرش زنگ نزنند. من هیچ چیزی جز آن لبخندی که مثل پلاستیک دور سرش پیچیده بود و داشت او را ذره ذره خفه می کرد ندیدم.با این حال، در اولین برخوردم با او اصلا به نظر نمی رسید که یک بچه‌ی افسرده‌ی خودآزار به قول خودش &quot;روانی&quot; باشد. او می خندید و شوخی می کرد. حتی وسط کلاس می رقصید! نمره هایش هرگز خوب نبود اما به نظر نمی رسید نه خودش و نه خانواده‌اش اهمیتی بدهند. همه، از سال اولی ها گرفته تا سال بالایی ها، او را دوست داشتند. او محبوب بود. برخلاف من که هرگز در هیچ جمعی دیده نمی شدم.خودم را کشان کشان به نیمکتی رساندم و رویش ولو شدم. سرم را به عقب تکیه دادم. تلفن همراهم را از توی کیفم در آوردم و به بخش تلفن ها رفتم. تمام زنگ های اخیرم به هومن بود. ولی آن میان شماره‌ی دیگری هم بود. شماره‌ی مادر هومن. یادم است یک شب که هومن خانه‌مان بود مادرش به گوشی من زنگ زده بود تا از احوال پسرش خبردار شود.مادر هومن زن عجیبی بود. از آن مادر هایی که نمونه‌اش را هیچ کجا ندیده بودم. یک بار که خیلی اعصابم از لبخند های هومن به هم ریخته بود بالاخره پرسیدم:&quot;هومن، چرا تو همیشه اون لبخند مضحک لعنتی رو روی صورتت داری؟ خب مگه اشکالش چیه که ناراحتیت رو ابراز کنی؟&quot;هومن دستی به گردنش کشید. لبخندش برای چند ثانیه محو شد. &quot;اگه ناراحت باشم مامانم دعوام می کنه.&quot;آن لحظه احساس کردم چیزی در شکمم به هم پیچید. ولی الان می دانستم موضوع چیست. مادر هومن زنی بود که به روحیات او بیش از اندازه اهمیت می داد. در حدی که به خاطر افسردگی هومن او را سرزنش می کرد و حتی یک بار به خاطر اینکه هومن درباره‌ی خودکشی صحبت کرده او را کتک زده بود. اعصابم با فکر کردن به حرف های هومن درباره‌ی مادرش خرد شد. سعی کردم نگاهم را روی منظره‌ی پارک متمرکز کنم.&quot;مامانم میخواد منو بکشه.&quot;دوباره.آن فکر لعنتی، آن ترس توی چشم هایش در ذهنم آمد.هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم که کار به اینجا بکشد. منظورم این نیست که حرف هومن را باور کرده‌ام. اتفاقا برعکس، اصلا حرفش را باور ندارم. مادر هومن هرچقدر هم او را اذیت کند باز هم خیلی دوستش دارد. امکان ندارد بخواهد دست به چنین کاری بزند.چیزی که از آن مطمئنم این است که هومن قطعا به مرحله‌ای از فشار روانی رسیده که یا مجبور به دروغ گفتن شده و یا این که توهم زده است.بدنم از فکر کردن به این موضوع لرزید. گوشی را محکم تر در دستم گرفتم. فکری داشتم که اگر عملی اش می کردم تا ابد حالم از خودم به هم می خورد. ولی انجام ندادنش به ضرر هومن تمام می شد. به شماره‌ی مقابلم خیره شدم.او باید بداند.مادر هومن باید بداند.با این جمله خودم را قانع کردم که به تلفن مادر هومن زنگ بزنم. ولی بلافاصله پشیمان شدم. تا آمدم قطع کنم آن طرف خط وصل شد.&quot;بله؟&quot;گوشی از دست عرق کرده‌ام سر خورد. با عجله آن را در هوا قاپیدم و کنار گوشم گرفتم. &quot;سلام خانم سعادتی!&quot;&quot;سلام پسرم. با هومن کار داری ایمان جان؟&quot;&quot;نه... ام... میشه با شما خصوصی حرف بزنم؟&quot;صدا برای لحظه‌ای مکث کرد. &quot;با من؟&quot;&quot;بله... اگه میشه.&quot;مادر هومن چند لحظه ساکت بود. بعد صدای بسته شدن دری آمد. &quot;جانم ایمان؟&quot;&quot;خانم... چیزه... هومن...&quot; گلویم را صاف کردم و نفس عمیقی کشیدم. دست راستم را که آزاد بود مشت کردم. &quot;هومن یه چیزای عجیبی میگه.&quot;&quot;مثلا چی؟&quot; صدا جدی تر شد و تمام اثر آن نفس عمیق قبلی در من از بین رفت.&quot;خب... میگه شما... میخواین بکشینش...&quot; آنقدر بخش آخر را آرام گفتم که مادر هومن نتوانست بشنود.&quot;میخوام چی؟ نشنیدم صدات رو.&quot;&quot;بکشینش... به قتل برسونینش.&quot; نفهمیدم چرا احساس کردم باید یک معادل برای کلمه‌ی کشتن بیاورم.صدای پشت خط مدتی طولانی ساکت شد. گفتم: &quot;الو؟&quot;&quot;خب... هومن از این دروغا زیاد میگه... ولی این یکی دیگه خیلی خطرناکه...&quot; مادر هومن مکثی کرد. انگار سعی داشت ذهنش را آرام کند. &quot;ممنون که بهم خبر دادی ایمان جان. من با هومن حرف می زنم.&quot; و تلفن قطع شد.برای چند دقیقه مثل احمق ها خشکم زده بود. گوشی‌ام در دستم می سوخت. ذهنم خالی بود. برای چند لحظه نفس نمی کشیدم. بعد بالاخره متوجه شدم چه کاری کرده‌ام. بهتر بگویم، فهمیدم چه فاجعه‌ای به بار آوردم. من به مادر هومن زنگ زده بودم و همه‌ی چیز هایی که نباید را به او گفته بودم. تازه الان ذهنم داشت به کار می افتاد. ممکن بود مادر هومن دوباره هومن را به خاطر این کار دعوا کند. ممکن بود هومن با شنیدن این که من به مادرش زنگ زده ام بلایی سر خودش بیاورد. ممکن بود هزاران فاجعه اتفاق بیفتد و من احمق بی فکر، حتی به آن ها فکر نکرده بودم! سرم را میان دستانم گرفتم. مو های فرفری‌ام را چنگ زدم و آهی عمیق و کلافه بیرون دادم. لعنت به من! لعنت به من! لعنت به من!اگر بلایی سر هومن می آمد چطور؟اگر هومن حقیقت را می گفت چطور؟نتوانستم بیشتر از آن تحمل کنم. از روی نیمکت بلند شدم. به مادرم پیامک دادم که: &quot;مامان من میرم خونه‌ی هومن. نگران نشو.&quot; بعد به سمت خانه‌ی تنها دوستم دویدم.باد سرد زمستان به صورتم سیلی می زد. آسمان گرفته تر از قبل شده بود. پارکی که در آن بودم با خانه‌ی هومن فاصله‌ی چندانی نداشت.هومن. من دارم می آیم. نگران نباش.هومن پسر خوبی بود. نه از آن هایی که بخواهد با افسردگی جلب توجه کند. او واقعا سعی می کرد مزاحم کسی نباشد. با این حال او فقط من را داشت. گاهی می نشست و با من درد و دل می کرد. درد و دل کردنش عجیب بود. می خندید، با زندگی اش جوری برخورد می کرد انگار که شوخی ‌ای بیش نیست. خنده هایش کش دار و طولانی بودند. گاهی دلقک بازی در می آورد. ولی با تمام این ها حرف هایش هنوز دردناک بودند.&quot;از بچگی دلم می خواست یه عروسک باشم، ایمان. تو هیچوقت همچین چیزی نمی خواستی؟&quot;&quot;نه. چرا همچین چیزی میخواستی؟&quot;&quot;چون عروسکا همیشه خوشحالن.&quot;به مردی تنه زدم. مجبور شدم بایستم و عذرخواهی کنم. رو به رویم خانه‌ی هومن را دیدم. خودم را بهشان رساندم و زنگ واحدشان را زدم.از آن طرف صدای مادر هومن آمد. &quot;ایمان جان؟&quot;&quot;سلام خانم.&quot;در باز شد. به قدری عجله داشتم که احساس کردم نمی توانم منتظر آسانسور بمانم. پس از پله ها بالا رفتم. خانه‌شان طبقه دوم بود. واحد ششم. زنگ در را زدم. در باز شد. مادر هومن رنگ پریده و خسته جلوی من ایستاده بود.&quot;سلام خانم سعادتی! هومن حالش خوبه؟&quot;&quot;آره پسرم. حالش خوبه. اومدی دیدنش؟&quot;&quot;بله.&quot;مادر هومن لبخندی زد و کنار رفت تا وارد شوم. بعد اضافه کرد: &quot;اتفاقا خوب شد اومدی. حالش اصلا خوب نبود. به نظرم اینکه تو کنارش باشی حالش رو بهتر کنه.&quot;سر تکان دادم و به سمت اتاق هومن رفتم. به قدری مضطرب بودم که نتوانستم جواب مادرش را بدهم. در اتاق را باز کردم. هومن روی تختش که کنار پنجره بود ایستاده و به منظره‌ی بیرون نگاه می کرد.&quot;هومن...&quot;هومن بلافاصله با شنیدن صدای من گوش هایش را گرفت و روی تخت نشست. هنوز پشتش به من بود. &quot;بس کن. بس کن!&quot;چند قدمی جلو رفتم. معلوم بود که حالش خیلی بد است. قلبم از دیدن دوستم در چنین شرایطی درد می کرد. &quot;هومن چی رو...&quot;نگذاشت حرفم را تمام کنم. &quot;بس کن!! اسم من رو صدا نزن!&quot;ساکت ماندم. سردرگم بودم. موضوع چه بود؟ بله، هومن سلامت روان خوبی نداشت ولی تا به حال او را این گونه ندیده بودم. دست های هومن دو طرفش افتادند. &quot; ایمان...&quot;&quot;چیه؟&quot;&quot;ممنونم.&quot;&quot;چی؟&quot; انتظار هر حرفی را داشتم غیر از تشکر. و اتفاقا، این ترسناک ترین چیزی بود که می توانستم بشنوم.&quot;ممنونم که بهم فهموندی که چقدر آدم پست و حقیری هستم.&quot;اشتباه می کردم. این یکی ترسناک تر بود. &quot;منظورت چیه؟! تو اصلا اینجوری نیس‍...&quot;&quot;به مامانم سلام برسون.&quot;نه. نه. حرف هایش هر لحظه داشت ترسناک تر می شد. رنگ از صورتم پرید. یخ کردم. &quot;چی؟&quot;هومن بالاخره به من نگاه کرد. لبخند پهن و بزرگی نصف صورتش را گرفته بود. رد اشک های خشک شده روی صورت رنگ پریده‌اش دیده می شد. و چشم های سیاهش درست مثل دکمه هایی بودند که روی صورت یک عروسک دوخته شده اند. یک عروسک خندان. هومن خندید. نفهمیدم واقعا خوشحال بود یا داشت وانمود به خوشحالی می کرد. دستش را داخل جیب شلوارش فرو کرد و لبخندش پهن تر شد.&quot;فکر کنم زیادی قرص خوردم.&quot;مهربان کریمی ترشیزی18 آذر 1404</description>
                <category>آبنبات</category>
                <author>آبنبات</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 23:09:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای تلویزیون</title>
                <link>https://virgool.io/@phantomkt2011/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86-ur1jxyuvynxa</link>
                <description>&quot;چ-چیزی نیست. فقط ص-صدای تلویزیونه.&quot;صدایش می لرزید. تکرار کردم: &quot;صدای تلویزیون؟&quot; نتوانست جوابم را بدهد. ناله ای از گلویش در آمد، از صفحه نمایش گوشی ام بیرون جهید و نوک بینی ام خورد. اخم کردم و گفتم: &quot;مامان و بابا که هیچوقت تلویزیون نمی بینن.&quot;&quot;ولی آخه...&quot; صدای نازک بچگانه اش در گوشم زنگ زد. همان دو کلمه و البته چشم های عسلی رنگ اشکی دختر کوچک مقابلم همه چیز را برایم آشکار کرد. اخمم عمیق تر شد و دندان هایم را به هم فشردم. لعنت به آن دو. اسم خودشان را هم گذاشته اند پدر و مادر! اصلا چرا باید درست هنگام شروع تعطیلات دانشگاهی با چنین مسئله ای مواجه بشوم؟! برای بار هزارم از این که رفتم دانشگاه و ندا را با آن کثافت ها تنها گذاشتم حسرت خوردم. پشت تلفن وسط پیاده رو بدون اینکه حواسم به آبرویم باشد صدایم را بلند کردم: &quot;خواهر عوضیت الان چیکار می کنه؟ کجاست؟!&quot;بچه نه ساله مقابلم تکانی خورد و لرزید. &quot;ه-همینجاست داداش مهران... توی گ-گوشیشه...&quot;&quot;گوشی رو بده بهش.&quot;&quot;ب-باشه...&quot; صفحه تکان خورد و پیراهن صورتی ندا که رویش عکس یک فیل خوشحال و چند بادکنک داشت را دیدم که به سمت آوا رفت و چیزی نامفهوم گفت. آوا گوشی را در دست گرفت و با نگاه &quot;چیه؟ چی می خوای؟&quot; به من نگاه کرد. &quot;آوا اونجا چه خبره؟!&quot;آوا تمسخری کرد. &quot;صدای تلویزیونه دیگه.&quot; مو های به هم ریخته سیاهش که روی بالش پخش شده بود اعصابم را بیشتر به هم ریخت. &quot;مثل آدم بگو اونجا چه خبره!&quot;&quot;خودت می دونی دیگه. دعوائه. مثل همیشه.&quot; نیشخندی روی لبش آمد و ابرویش را بالا انداخت. چشمان همرنگ مو هایش برق می زد. متنفر بودم از اینکه چقدر شبیه من بود.&quot;دعوا سر چی؟ درست جواب بده توله سگ.&quot;&quot;میو.&quot;یک دقیقه‌ای زمان برد تا بتوانم خودم را متقاعد کنم که پرت کردن گوشی زیر چرخ ماشین ها هیچ فایده‌ای ندارد. با فشار نفسی بیرون دادم. &quot;مرض داری؟&quot;&quot;آره.&quot; آوا لب هایش را به هم فشار داد و به نظر رسید که دارد به زور جلوی قهقهه‌اش را می گیرد. &quot;دعوا سر منه، داداش جون.&quot; طوری این را گفت که انگار داشت درباره‌ی گرفتن مدال المپیاد ریاضی حرف می زد.&quot;سر تو؟ البته... البته. دعوا همیشه سر توی کثافته. باز چیکار کردی؟&quot;&quot;من کاری نکردم. بابا یکی خوابوند توی گوشم. مامان هم داره ازم دفاع می کنه.&quot; تند تر راه رفتم. نزدیک خانه بودم. مثلا به ندا زنگ زده بودم تا مژدگانی بدهم که می آیم خانه و حالا...آوا زیر لب آوازی را زمزمه می کرد. سر و صدای مامان و بابا و گریه های ندا و آواز خواندن های آوا من را تا سر حد مرگ برده بود. داد زدم:&quot;خفه شو!&quot; بعد گوشی را قطع کردم. نفس نفس می زدم. به رو به رویم که نگاه کردم خانه مان مشخص بود. زمزمه کردم: &quot;ندا، اومدم نجاتت بدم.&quot;وقتی در آپارتمان را با کلید باز کردم همه جا ساکت بود. فحشی که در حال جوانه زدن از دهانم بود با دیدن صحنه‌ی مقابلم خشک شد. داد زدم:&quot;ندا!&quot; و مامان و بابا را کنار زدم و به سر خونی اش دست کشیدم. &quot;چه اتفاقی افتاده مامان؟!&quot;مامان با صدایی لرزان گفت: &quot;خ-خودش رو... خودش را از توی ایوون پ-پرت کرد توی حیاط...&quot; مامان در جایش ریشه زده بود و حتی نمی توانست جهت نگاهش را تغییر بدهد. چشمان بابا سرخ بود داشت به اورژانس زنگ می زد. سرم را بالا بردم و آوا را دیدم که به چهارچوب در تکیه داده بود تا نیفتد. به سمتش رفتم و یقه اش را گرفتم و به دیوار چسباندمش. &quot;چه غلطی کردی آوا؟!&quot;&quot;هیچی... هیچی!&quot;چشمانش اندازه‌ی نعلبکی گشاد شده بود.&quot;چه اتفاقی افتاد؟! چرا خودشو پرت کرد پایین؟&quot;&quot;ف-فکر کنم... صدای... ص-صدای...&quot; لب هایش می لرزید. سرش داد زدم: &quot;د بنال دیگه!&quot;در حالی که با وحشت به ندا خیره شده بود گفت: &quot;بالاخره... تونست صدای تلویزیون رو خاموش کنه.&quot;مهربان کریمی ترشیزی23 مهر 1404</description>
                <category>آبنبات</category>
                <author>آبنبات</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 15:44:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>