<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حامد میرزایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@phln</link>
        <description>یک مدیر محصولِ سابقاً برنامه‌نویس که نمی‌دونه فردا قراره چی پیش بیاد ولی می‌دونه که نوشتن، راه نجاته.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:10:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/6471/avatar/25CQ0j.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حامد میرزایی</title>
            <link>https://virgool.io/@phln</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لطفاً تخم‌مرغ‌هات رو توی یه سبد نذار</title>
                <link>https://virgool.io/@phln/selfval-nhemq2lf1cqv</link>
                <description>Amélieمن معمولاً قبل از نوشتن یه مطلب خیلی و عموماً به صورت پیوسته فکر می‌کنم.یعنی توی یک بازه زمانی طولانی و بدون وقفه تمام ابعادش رو در نظر می‌گیرم؛اگر داستان یا چیزی شبیه به داستان باشه قبل از دست به قلم(یا کیبرد) شدن، به تمام جزئیاتش فکر می‌کنم، سعی می‌کنم تا آخر داستان برای خودم شفاف شده باشه، هر اتفاقی توضیح منطقی داشته باشه و بعد یک بار همه این ها رو روی کاغذ کنار هم می‌نویسم و بعد از اون شروع می‌کنم به نوشتن.اگر مطلب انتقادی راجع به موضوعی باشه قبل از نوشتن فکر می‌کنم که خب الان قراره چی نقد بشه؟قراره با چه ادبیاتی نقد بشه؟قراره چه مزیتی برای کسی که قراره چند دقیقه وقت بذاره و اون مطلب رو بخونه داشته باشه و سوال‌هایی مثل این.اگر گزارش یا چیزی توی اون حال و هوا باشه هم دقیقا به همین منوال، این مسیر رو طی می‌کنم تا برسم به مرحله‌ای که بتونم شروع کنم به نوشتن.حالا این کار چه دست‌آوردی داشته واسم؟الان، یعنی وقتی شروع کردم به نوشتن این مطلب، ساعت ۲۲:۲۵ جمعه ۱۸ مرداد ماهه.تقریبا ساعت ۲۲:۱۰ بود که ویرگول رو باز کردم تا ببینم می‌تونم بلاگ شخصی خودم رو با پلتفرم ویرگول بیارم بالا یا نه و الان اینجام، بدون تصمیم قبلی برای نوشتن این مطلب.امشب دقیقاً یک ماه از آخرین باری که چیزی رو به عنوان دل‌نوشته یا یه همچین چیزی برای خودم نوشتم.۱۸ تیر(که خوشبختانه یا متاسفانه روز خاصی برای من محسوب میشه) گوشه‌ی یه دفترچه ۸۰ برگ که حدوداً دو سال پیش خریدم برای یادداشت‌های روزانه و هنوز به وسطش هم نرسیدم، شروع کردم به نوشتن حال و احوالم برای خودِ چند سال بعدم که بدونه چه روزهایی گذشته و هنوز سرِپا مونده.از اصل مطلب دور نشم.امشب دقیقاً یک ماهه که «هیچی» ننوشتم، به معنای دقیق کلمه.چندین بار شروع کردم به نوشتن، ولی هربار به بهونه‌های ایده‌آل‌گرایانه، کار رو نصفه ول می‌کردم.این برای منی که می‌دونم و حس کردم که نوشتن چقدر می‌تونه توی حال و احوالم و میزان رضایتم از زندگی تاثیر داشته باشه فاجعه‌ نیست؟هست، ولی ماجرا ادامه داره.ببینید من همیشه دوست داشتم «نویسنده» باشم.می‌دونستم که احتمالاً هیچ‌وقت نویسندگی تنها شغلی که دارم نخواهد بود، ولی دوست داشتم کنار هر کار و فعالیتی که توی زندگی دارم، کنار تمام روزمرگی‌هایی که دچارشون هستم و خواهم بود، حداقل یه محدوده امن کوچیک برای «نوشتن» داشته باشم.حالا با این توصیفات فکر می‌کنی آخرین باری که رفتم سراغ دو سه تا داستان نیمه‌کاره‌ای که نزدیک به یک سال پیش شروع کردم، کِی بوده؟دی ماه ۹۷.یعنی بیشتر از ۸ ماه! (اعتراف می‌کنم همین الان که در حال نوشتن این متن بودم متوجه این قضیه شدم و فهمیدنش هم دردناک بود.)حالا چرا الان دارم واست مرثیه‌سرایی می‌کنم؟می‌خوام بگم که ارزش‌های شخصی‌ت رو رها نکن.تمام تخم‌مرغ‌های زندگی رو توی سبد روزمرگی‌هات نذار.وقتی چیزهایی که به زندگیت ارزش میدن، محدود می‌شن، در واقع تو داری روی حال و احوالت قمار می‌کنی.اگر فقط یه مدت کوتاه این کارها درست پیش نره، تو می‌مونی و یک دنیا حس بد و منفی.حس می‌کنی خراب کردی، هیچ جای زندگی رو درست پیش نبردی و یک بازنده‌ی به تمام معنایی.اگر ارزش‌هایی داری که برای خودت مهم‌اند ولی جایی بین روزمرگی‌هات ندارن، اگر با انجام‌دادن حداقل کارِ مرتبط با اون ارزش، حس بهتری به خودت، اطرافیانت و دنیای دور و برت پیدا می‌کنی هیچ‌وقت برای انجام‌‌‌‌دادنش وسواس نداشته باش.ایرادهای بنی‌اسرائیلی وارد کار نکن و منتظر نباش تا معجزه بشه و اون روز برسه که از تمام دغدغه‌های زندگی راحت شده باشی و با خیال راحت و تمرکز کامل، بری سراغ اون کار(که به صورت طعنه‌آمیزی این دقیقاً دلیل و بهونه من برای ننوشتنه).همین یک ساعتی که یک گوشه نشستی و تایملاین‌ توییتر رو بالا پایین می‌کنی و از فرط بیکاری یا هر چیز دیگه اومدی این نوشته رو می‌خونی، همین یک ساعت می‌تونه همون وقتی باشه که بین تمام روزمرگی‌هایی که زندگی واست تدارک دیده، بین تمام دغدغه‌هایی که خواسته یا ناخواسته وارد زندگیت شده، به خودت و اون ارزش خاص اختصاص می‌دی و یک قدم خیلی خیلی کوچیک واسش برمی‌داری؛ اجازه نده این وقت تلف شه، ضرر نمی‌کنی.توضیح عکس: امروز نهم آگوسته، تولد Audrey Tautou بازیگر نقش Amélie و خواستم از همین تریبون تولد ایشون رو هم تبریک بگم، ایشالا صد و بیست‌سالگی‌تون.(با تشکر از کسی که یادآوری کرد.)</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2019 23:10:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;کوله‌پشتی سال ۹۸ من&quot; یا &quot;چه‌کار نکنیم تا موفق‌ باشیم؟&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@phln/koolehposhti98-m7ghy80kqnsl</link>
                <description>از شخصیت‌های محبوب نویسنده هستن ایشون.خب شاید یکم دیر شده باشه، ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه‌ست. ( حالا اگه ماهی از قبل مرده باشه چی؟ نمی‌دونم منم، امسال باید یه بازبینی کنیم این ضرب المثل‌ها رو حتما :دی )سلام!از کجا آشنا شدم با کوله‌پشتی؟ طبق معمول توی توییتر تایملاین رو بالا پایین می‌کردم که با دیدن توییت امیر مهرانی با پدیده کوله‌پشتی آشنا شدم. باور کردنش آسون نبود ولی خب فهمیدم حتی منِ بی‌تجربه هم احتمال داره یک سری تجربیات برای انتقال به بقیه داشته باشم، حتی شما دوست عزیز.از اونجا که به نوشتن بیشتر از خوندن علاقه دارم هنوز کوله‌پشتی‌های بقیه رو نخوندم، ولی اگه اونی نبود که باید باشه هم از صمیم قلب میگم که جای گلایه نیست. چیه؟ انتظار داشتید عذرخواهی کنم؟ می‌دونید با خوندن همین متن چند دقیقه سرانه مطالعه کشور رفت بالا؟ نه؟ منم نمی‌دونم ولی خب آخر امسال ویرگول میگه بهمون، صبر کنید تا اون موقع، اگه درصد تاثیرش کم بود می‌تونید با ارسال شماره ۱ به ۲۰۰۰۹۰ اعتراض خودتون رو به همزمان به من و مدیران صداسیما اعلام کنید، در اسرع وقت بهش رسیدگی میشه، به قول خارجی‌ها You have my word.خب عجیبه که تا اینجای متن تحمل کردید، مرسی واقعا.اگه خودم جای شما بودم احتمالا الان یه کامنت حاوی یک سری صفات که خیلی قابل بیان نیستند گذاشته بودم و رفته بودم پی زندگیم، خیلی بامرامید، دمتون گرم.دیگه کم کم دیگه بریم سر اصل مطلب.۱. فرض کنید کوله‌پشتی دارید که قرار است در آن تجربیاتی را از سال ۹۷ بگذارید و با خود به سال ۹۸ ببرید. تجربیات مثبتی که همراه داشتن آنها به شما کمک می‌کند نسبت به سال قبل فردی توانمندتر بشوید. در کوله‌ی خود چه تجربیاتی را قرار می‌دهید؟با سوال قشنگ و سختی شروع میشه.چه چیزهایی رو میذارم داخل کوله‌پشتی؟ شاید اول از همه اینکه فهمیدن این مساله که هیچ حال خوبی، ابدی نیست. میدونم خیلی بدیهی به نظر می‌رسه ولی اعتماد کنید بهم، زمانش که برسه توی یه چشم به هم زدن این نکته از ذهنتون پرت میشه بیرون.خب دوستان شلوغ نکنید، بزارید مساله رو بشکافم واستون.شده تا حالا شروع کنید به خوردن یه بستنی قیفی شکلاتی ولی هیچ‌وقت تموم نشه؟‌ نه دیگه، این بالا پایین‌ها هست توی زندگی. نباید دل ببندی به اون حال خوب. نه خب خوب نگفتم، باید دل ببندی به اون حال خوب، تا جایی که میشه هم ازش لذت ببری و زندگیت رو قشنگ‌تر کنی به کمکش، ولی نباید بهش وابسته بشی، نباید کل ابعاد زندگیت وابسته بشن به اون حال خوب، نمیشه تو بستنی به دست بری سرِ کار و تا قبل از تموم شدن بستنیت خیلی خوب و پرانرژی کار کنی، ولی به محض تموم شدن بستنی بلند شی بری بیرون و کار رو ول کنی به امون خدا که. آره، منم دوست دارم به محض تموم شدنش یه دونه دیگه از یخچال دربیارم و بخورم و این فرآیند رو ساعت‌ها ادامه بدم ( البته لطفا امتحان نکنید، نتیجه‌ش خوب نمیشه، این رو معده‌م قطعا اون دنیا شهادت میده.)، ولی شدنی نیست. نتیجه این کار میشه اینکه به محض کم‌رنگ شدن اون حس و حال خوب، بی‌انرژی می‌شید، کم‌انگیزه می‌شید و به هیچی اون‌جوری که باید اهمیت نخواهید داد.البته احتمالا بعد از چندوقت این نکته یادتون میاد و می‌فهمید باید چیکار کنید تا برگردید به روال عادی زندگی، ولی اگه از قبل حواستون باشه به این مساله کمتر ضرر می‌کنید و بقیه کارهای مهم زندگیتون آسیب نمی‌بینند.چیز بعدی که توی کوله‌پشتیم جای مخصوص به خودش رو داره اینه که از دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن دیگه نمی‌ترسم. اینم شاید خنده‌دار به نظر بیاد ولی خب من ترس داشتم، اول از همه ترس از احساس پیدا کردن به یه آدم جدید، به یه جای جدید، به یه چیز جدید. بعد از این، ترس از ابراز این احساس رو داشتم که البته احتمالا مربوط میشه به اضطراب اجتماعی که همراه و یاور همیشگی من در این سال‌ها بوده و امیدوارم به رفع شدنش. خلاصه که این ترس و اضطراب‌ها بود، ولی تقریبا برای اولین بار این ترس رو گذاشتم کنار و از نتیجه‌ای که داده راضیم.شاید الان در حاضر اونی نباشه که اون موقع تصور می‌کردم، ولی خب تجربه به غایت خوبی بود. البته توی پرانتز بگم که اگه خیلی دقیق ببینیم این مساله مختص به سال ۹۷ نیست و پروسه‌ش از اواخر ۹۵ و اوایل ۹۶ شروع شد، ولی شکوفاییش اواخر ۹۶ و اوایل ۹۷ بود و برای همین اینجا بهش اشاره کردم. خلاصه که آره، از احساس‌داشتن و احساسی‌بودن نترسید.توی این زندگی خشک ماشینی که خیلی از وقت‌ها طبق یه روتینِ گاهاً بی‌مزه جلو میره، فهمیدن احساساتتون و توجه و بال و پر دادن بهش می‌تونه یه رنگ تازه بپاشه به جهان اطرافتون، تضمین میدم دوستش خواهید داشت.خب دیگه پرحرفی نمی‌کنم، یه چیز دیگه که حتما توی کوله‌پشتیم خواهد بود رو میگم و میرم سراغ سوال بعدی، قول میدم آخریش باشه. اونم اینه که فهمیدم تنهایی حس مقدسی نیست، بهش افتخار نکنید و تلاش نکنید برای تنها بودن، ولی خب در عین حال ازش ترس هم نداشته باشید. بپذیرید از این پیرِ برنا ( چه تضاد زیبایی به کار بردی ای شیخ، به به.) که تنهایی چیز زشتی نیست، چیزی نیست که ازش خجالت بکشید، خجالت نداره که تنها برید کافه مورد علاقه‌تون و قهوه‌ مورد علاقه‌تون رو سفارش بدید، هیچ‌کسی نمی‌تونه بهتون خرده بگیره اگه تنها بلند  شید برید سینما و فیلمی که دوست دارید رو ببینید. زشت نیست که تنها برید قدم بزنید، رستوران برید و غذا بخورید، تئاتر ببینید، کوه‌نوردی کنید. خلاصه که هر کار کوچیک و بزرگ دیگه‌ای که بهتون حس زنده‌بودن میده رو انجام بدید، حالا یا با یه جمع باحال پرانرژی از رفقای صمیمیتون، یا با اون کسی که وقتی اسمتونو صدا می‌زنه یه چیزی تو قلبتون تکون می‌خوره و تنتون مورمور میشه، یا با خودتون و سایه‌تون، دوتایی.اگه به تنهایی مثل یه حالت عادی که هم ممکنه پیش بیاد هم نه نگاه نکنید احتمال داره بیش از حد وابسته بشید به آدمای دیگه و در نبودشون غم تمام وجودتون رو فرا بگیره و بوم! سگ سیاه افسردگی به سرعت میاد بالا سرتون و خلاص شدن ازش کار راحتی نیست، باور کنید.خب خسته که نشدید؟ خوبه، هنوز دوتا سوال دیگه مونده!۲- برای حرکت در مسیر زندگی باید سبک و چابک بود. چه مواردی را از کوله‌ی خود خارج می‌کنید که در سال ۹۷ باقی بماند و شما سبک‌تر حرکت کنید؟ چیزهایی که از کوله‌ خارج می‌کنید مثلا می‌تواند تجربیات ناخوشایند یا ناراحتی‌ها باشد.سوال سختیه واقعا. نه اینکه جوابش سخت باشه ها، نه. اینکه فکر کنی به چیزهایی که می‌خوای جا بذاری پشت سرت و توی سال جدید همراهت نباشن معمولا آزاردهنده‌ست. ولی خب دقیقا کجای زندگی آزاردهنده‌ نیست؟ هوم؟ آفرین دقیقا، هیج‌جاش. پس بریم سراغ جواب.از کم‌آزارترهاش شروع می‌کنم.اولیش شاید این باشه که هر جایی و به هر قیمتی کار نمی‌کنم. به زبون دیگه اینکه وقتمو ارزون نمی‌فروشم، حیفه. کاری که نه حس مثبتی ازش می‌گیری، نه چشم‌انداز روشنی داره، نه اتمسفر خوبی داره و نه حتی انگیزه‌های مادیت رو می‌تونه برطرف کنه چرا باید انجام داد؟ درسته این سن وقت تجربه کردنه، ولی خب میشه جاهای بهتری هم تجربه کسب کرد، جایی که حداقل یکی از این فاکتورها رو داشته باشه.و خب نتیجه این که تجربه کاری که توی تابستون امسال داشتم رو توی کوله‌پشتی نمی‌ذارم، واقعا تجربه خوبی نبود.یه چیز دیگه و شاید مهم‌ترین چیز، از دست رفتن کسی بود که بودنش خوب بود. البته منظورم از از دست رفتن، مرگ نیست‌ها، فقط دیگه نیست دیگه، همین. باز کردن بیشتر این داستان هم کار من نیست و الان در توانم نیست، وقتش هم نیست و از حوصله جمع خارجه، مخصوصا از حوصله شما که داری چشماتو می‌مالی و خمیازه می‌کشی. بپر برو یه آب به سر و صورتت بزن برگرد، آفرین.مورد بعدی که خارجش می‌کنم چیه؟ آدم‌های بی‌ارزش. کسایی که بودنشون فایده‌ای نداره، سرشارن از موج منفی و فقط سوهان روحن. شاید نفهمی و صدای این سوهان کشیده شدن به روحت رو نشنوی ولی روحت از درون خورده میشه. به ماورا و این مسائل اعتقاد ندارم، ولی خب اگه دور آدم پر باشه از این مدل آدما، خیلی سریع موجی میشی و خفه میشی توی اضطراب و استرس و نگرانی.سرتاسر وجودت پر میشه از انرژی منفی و مثبت کردن این حجم از انرژی منفی، عمر درازی می‌طلبه.احتمالا چیزهای دیگه هم می‌تونم به این لیست اضافه کنم.احتمالا که نه، قطعا می‌شه و باید اضافه کرد، ولی شاید تو یه فرصت دیگه. فعلا بریم سراغ سوال آخر که یه جورایی هدف‌گذاری یا بازم به قول فرنگیا، resolution برای سال جدید محسوب میشه.۳- فرض کنید در پایان سال ۹۸ بیشتر آن فردی شده‌اید که شبیه خود ایده‌آل شما است. در این صورت چه ویژگی‌ها و رفتارهایی باید در شما تقویت شود؟ چه چیزهایی را در کوله‌ی خود می‌گذارید که کمک می‌کند این ویژگی‌ها در شما تقویت شود؟شاید مهم‌ترین چیزی که می‌ذارم داخل کوله، نظم و برنامه‌ریزیه. شخصا خیلی هدف‌های کوتاه‌مدت و بلندمدت درسی و کاری و مربوط به زندگی شخصی داشتم و دارم که بخاطر ضعف برنامه‌ریزی به هیچ‌کدوم نمی‌رسم و نتیجه؟ سرتاسر وجودم پر میشه از نگرانی و سردرگمی و متعاقبش کم‌شدن اعتماد به نفس و نهایتا افسرده شدن. شاید با یه برنامه‌ریزی کوچیک و مختصر بشه یه بخش کوچیک و مختصر از برنامه‌ها رو پیاده کنی و اون حس پروداکتیو بودن، حس مفید بودن زندگیت حداقل برای خودت رو تجربه کنی و قطعا بهت مزه میده و دفعات بعد با برنامه کامل‌تری میری سراغ هدف‌هات.فکر کن بالاخره بعد از مدت‌ها کلنجار تونستی به یه برنامه منظم برسی که توش هم به خوابت می‌رسی و ساعت خوابت منظمه، هم به درس و دانشگاه، هم ورزش می‌کنی و زبان می‌خونی، هم می‌نویسی و می‌خونی، می‌خونی و می‌نویسی، تفریحاتت ( می‌دونم که خیلی منوی بازی برای تفریح نیست به لطف جبر مالی و جغرافیایی، ولی خب همین که بدونی یه کاری داری می‌کنی و اوقات فراغتت رو باهاش پر می‌کنی خوبه، نه؟) هم که سرجاشه، خب زیبا نیست واقعا؟مورد بعد؟ یه مقدار خوبی جسارت.برای چی؟ برای اصلاح و تغییر. یه وقتایی یه تصمیمی می‌گیری و خواسته و ناخواسته وارد یه مسیر/رابطه/مکان میشی که می‌دونی به &quot;تقریبا هیچ&quot; می‌رسه ولی بخاطر ترس از خیلی چیزها ادامه می‌دی.ترس از خانواده، ترس از احساس شکست، ترس از نگاه‌های عجیب و غریب اطرافیانت و یه سری دیگه از این دست‌ دلایل، نگهت می‌داره توی این مسیر و قدرت تغییر رو ازت می‌گیره.اگه آخر سال ۹۸ من بشم آدمی که می‌خوام، قطعا یکی از بارزترین ویژگی‌هام نترسیدنم از تغییرات یهویی و گسترده‌ است.آخرین چیزی که می‌خوام فعلا راجع بهش بنویسم ( بعدا شاید کامل‌تر شد اینا، پیگیر باشید و سر بزنید که چیزی از دستتون نره خلاصه :دی ) پشتکار بیشتره. به زبون دیگه &quot;سیریش شدن&quot; به چیزی که می‌دونی می‌خوای، یا می‌دونی که لازمه و باید برای رسیدن بهش تلاش بیشتری کنی و بعد از هر شکست، با یه چیزی (یه لیوان چای، یه فنجون قهوه، یه نخ سیگار، یک ساعت معاشرت با یه فرد حال‌خوب‌کن، هرچی) دوباره برگردی به بازی. نباید وا بدی، تا وقتی می‌تونی و ته دلت حس می‌کنی که کاری باید انجام بشه به تلاش‌کردنت ادامه بده.آره می‌دونم شعاری شد و خوراک مشاورین نه‌چندان محترم کنکوره، ولی مفهوم درستی رو می‌خواستم انتقال بدم. یکم شاید دچار شهوت الکی‌انگیزشی نوشتن شدم، ولی خب اصل حرف رو دریابید که حرف مهمیه و نبودنش، یا حداقل به چشم نیومدنش می‌تونه ضرر بزنه بهتون، دیدم که میگم.خب اگه رسیدی اینجا یعنی احتمالا کل این متن رو خوندی و اگه واقعا خوندی بدون که جات توی قلبم محفوظه. نظری هم اگه داری هم می‌تونی به ۲۰۰۰۹۰ یا سامانه ۲۰۰۰۱۲۰ که جدیدا به سیستممون اضافه شده عدد ۸۴ رو بفرستی و بعد از اون نظرت رو بفرستی واسه تیم مدیریت این اکانت، یا خیلی تیپیکال این زیر کامنت بذاری، یا اینو بکشی بالا و نظرت رو ناشناس توی تلگرام بفرستی واسم.بازم دمت گرم که تا اینجا همراه بودی، شب و روزگارت خوش.</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Apr 2019 02:34:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاکت آخر (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@phln/%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-2-yv5lcwumxijd</link>
                <description>- لینک قسمت اول -دیر کردی امروز،نگران شدم.میدونم بارونی بود هوا و خیابونا با دو قطره بارون غلغله میشه،ولی بازم دلشوره گرفتم.هر وقت بارون میزنه و کسی دیر میرسه به جایی اینجوری میشم،نگران میشم که نکنه آدما نرسن،نکنه دیر برسن.من دیر رسیدم.اون شب بارون میومد،منم حال خوبی نداشتم و تو راه تجریش،قید ماشین هم زدم و پیاده راهی خونه شدم.کاش اون روز از خونه نمی رفتم بیرون،کاش هیچوقت نمیرفتم جمشیدیه،کاش زود برمیگشتم تا نمیموندم تو اون ترافیک،کاش حداقل پشت اون تلفن لعنتی یکم قربون صدقه بابام میرفتم،بهش میگفتم دیگه بخاطر اسکیت ها ناراحت نیستم،دیگه رفتن مامان رو از چشم تو نمیبینم.میگفتم تنها چیزی که مونده برام از این زندگی تویی.ولی نگفتم.یه مکالمه سرد و بی حال،مثل همیشه.چهار کلمه با هم حرف زدیم و حتی منِ احمق که یادم هم بود که امشب تولدشه،بهش تبریک نگفتم.نگفتم چقدر خوشحالم 50 سال پیش این روزها به دنیا اومدی،چقدر خودخواهانه خوشحالم که رفتی جنگ تا نتونی با دختری که عاشقش بودی ولی پات نموند،ازدواج کنی و تقدیر اینجوری رقم خورد که بشی پدر من.هیچکدوم از این حرفا رو نزدم.&quot;سلام.بیرونم،امشب شام بخورین خودتون.من یه چیزی بیرون میخورم... آره،حواسم هست... نه مرسی،خداحافظ.&quot; این ها شد آخرین حرفام به آخرین چیزی که از این زندگی واسم مونده بود.اون شب ساعت 1 رسیدم خونه.چراغ ها روشن بود و همین نگرانم کرد.بابا از وقتی یادم میومد از شب بیداری بدش میومد،حتی بخاطر اینکه من شدید فوتبالی بودم و کل فوتبال های اروپایی و نود و... رو دنبال می کردم و معمولا مجبور می شدم شبا بیدار بمونم و بابا هم واسه اینکه خونه فقط دوتا خواب داشت و اتاق بزرگتر واسه من بود و کوچیکه واسه شیوا،تو پذیرایی می خوابید و با تلویزیون روشن نمی تونست بخوابه.همین مجبورش کرد از عمو رضا یه تلویزیون کوچیک و دست دوم واسه اتاقم بخره.مثل اون ال سی دی نو و قشنگ توی پذیرایی نبود،ولی می شد شب ها فوتبال و هر از گاهی فیلم و سریال ببینم بدون اینکه مزاحمش بشم.در رو که باز کردم بیشتر ترسیدم.تلویزیون روشن بود،یه مستند از بی بی سی داشت پخش می شد.با یه آهنگ که حس ترس رو به آدم القا می کرد،راجب داستان یه قتل تو نروژ صحبت می کرد.یه دیوونه که اسمش آندرس برویک یا یه همچین چیزی بود 77 نفر رو قتل عام کرده بود که 69 تا نوجوون هم بینشون بود.داستان عجیبی داره این ماجرا، میگم برات بعدا.اون شب بعد از اینکه دیدم چراغ ها و تلویزیون روشنه و بابا هم نیست،دلم شور میزد.ضربان قلبم مثل همون صبحی بود که بابا ساعت 6 صبح بیدارم کرد و پرسید نمیدونی مامانت کجاست و من گفتم &quot;مگه نرفت مسافرت؟دیشب خداحافظی کرد باهام که.&quot; و بابا هیچی نگفت.نه فقط اون موقع،که واسه چندسال بعد هم چیزی نگفت،دیگه حرفی از مامان نزد.هر وقت من و شیوا بهونه می گرفتیم میگفت مامان رفته و معلوم نیس کی میاد و این کل اطلاعاتی بود که من از مامان داشتم، البته تا قبل از اینکه عمو مسعود رو تو فیسبوک پیدا کنم.اون موقع بود که فهمیدم چرا بابا هیچی نمی گفت،چرا تا حرف مامان می شد سریع بحث رو عوض می کرد،سر ما رو گرم می کرد،پاکت سیگارش رو برمیداشت و میرفت بالکن.اون موقع فهمیدم چرا آدما سیگار میکشن،فهمیدم چرا چند روز بعد از رفتن مامان، عکس های دسته جمعیمون دیگه رو دیوار نبود.فهمیدم بابا دروغ میگفت؛ مامان عکس ها رو نبرده بود.بابا سوزونده بودشون،حتی به چشم خودم که قاب سوخته یکی از عکس ها رو تو آشغالی پیدا کردم هم اعتماد نکردم و گفتم حتما بابا راست میگه،مامان عکس هارو برده تا هر وقت دلش واسه ما تنگ شد،اون عکسا رو ببینه.نمیدونستم مامان حتی به من و شیوا احتمالا فکر هم نمی‌کنه.نمی دونستم هرچی میخواست رو تو پول های بابا و دست های عمو مسعود می دید.مامان، ترانه هم می گفت بعضی وقت ها.هر وقت داشت یه چیزی می نوشت و من و شیوا دور و برش بودیم بهمون میگفت شما قشنگ ترین ترانه های منید.ما هم چنان ذوق می کردیم که نگو.نمیدونستم کسی که با عشق جوونیش ازدواج کرده ولی باز هم میتونه راحب شکست عشقی و عاطفی شعر بگه، میتونه خیلی راحت دروغ بگه.ما ترانه های مامان نبودیم،حتی چرک‌نویس ترانه‌هاش هم نبودیم.عجیب بود یکم ولی اونا رو همیشه نگه می‌داشت، توی چندتا پوشه، خیلی مرتب و منظم.ولی ما رو نگه نداشت، ما رو ول کرد و رفت.خیلی چیزها رو تا اون روز نمیدونستم.ببخش منو،میدونم امروز باید زودتر بری ولی دوست ندارم چیزی رو جا بندازم.نهایتش اینه چند روز بیشتر طول می کشه دیگه،هوم؟خوب هم هست اتفاقا،کم کم داره ازت خوشم میاد.میترسم اگه داستانم تموم شه بری و دیگه برنگردی.ای بابا نخنند لطفا،جدی میگم.گفته بودم همه ترس هام دلیل داره دیگه؟ آره،اینم دلیل خودشو داره.می رسیم بهش حالا.خب میگفتم،دیر رسیدم خونه و با ترس و لرز رفتم داخل و دنبال بابا گشتم.چراغ اتاق من و اتاق شیوا روشن بود،واسه همین اول اونجاها رو گشتم،نبود.داشتم می رفتم اتاق بابا رو نگاه بندازم که صدای همسایه روبرویی، آقای امجد رو شنیدم که هی مشت می زد به در و بابامو صدا می کرد.در رو وا کردم.پرسیدم چی شده؟گفت &quot;بابات،بابات.&quot;یادم نیست بعدش دقیقا چی شد؛ یادمه منو هل داد یه طرف و رفت سمت اتاقش.منم پشت سرش رفتم و تنها تصویری که یادمه &quot;یا حسین&quot; گفتن آقای امجد و پاهای آویزون بابا بود.</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Apr 2019 18:51:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیشه ای به نام خانواده</title>
                <link>https://virgool.io/@phln/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-nhctpq5dwdwm</link>
                <description>راجع به مشکلات جامعه و فرهنگ غلط مردم توی خیلی از مسائل، زیاد حرف زده شده.شاید اونقدر که نوشتن راجع به خیلی از اونا تکرار مکررات محسوب شه و ارزش دیگه ای نداشته باشه.ولی می خوام الان راجع به چیزی بنویسم که شاید اونقدرها بهش نپرداختیم.از کلیشه ها میگم. کلیشه هایی که دست و پای آدمو میبنده، بهت اجازه نمیده خیلی از حرف ها رو بزنی. که اگر جرات کنی و بزنی، احتمالا چنان واکنش های منفی از جامعه می گیری که فکر می کنی شاید واقعا مشکل از تو باشه و این مساله ای که اذیتت می کنه، کاملا برمیگرده به خودت و باید خودت رو باهاش تطبیق بدی.مثال میزنم؛فرض کن تو مادرت رو هنگام تولد از دست دادی و پدرت تنه تو رو بزرگ کرده. حالا اگر این پدر مشکل رفتاری داشته باشه، توی اعتماد کردن بهت مشکل داشته باشه، اخلاق درستی نداشته باشه و در ظاهر نه، ولی در باطن داره بهت شدیدترین آسیب ها رو زده باشه، آیا تو حق داری بهش خرده بگیری؟ اگر به جایی رسیدی که به خاطر اون رفتارهای پدرت، دچار افسردگی شدی و تمام زندگیت به هم ریخت، آیا حق داری که از پدرت بدت بیاد؟ شاید به هرکسی این حس رو بگی سریع شروع کنه به موعظه و نصیحت. که یعنی چی این حرف ها؟ بابات از بچگی دست تنها تو رو بزرگ کرده که الان این حرف ها رو بزنی راجع بهش؟ و حرف هایی مثل این. ولی اگه نظر من رو بخواین حس تنفر از این پدر کاملا طبیعیه و اون بچه حق داره این حس رو داشته باشه. پدرش زحمت کشیده و بزرگش کرده، ولی این وظیفه یک پدر نسبت به فرزندش نیست؟ شاید اگه از دختری که بعد از بیست و پنج سال زندگی، الان بخاطر رفتارهای پدرش دچار سرخوردگی عاطفی شده، توی اعتماد کردن به آدما مشکل داره، به خاطر ترس های پدرش هیچوقت زندگی اجتماعی رو یاد نگرفته و هیچ حس خوبی به هیچ قسمتی از زندگیش نداره بپرسی آیا دوست داشتی به قیمت از دست رفتن مادرت، متولد شی و این شرایط رو داشته باشی تو زندگی بهت بگه نه، دوست نداشتم به دنیا بیام و این جوری هر روز عذاب بکشم. توی این شرایط این دختر باید متشکر پدرش باشه که بزرگش کرده و رسوندتش به اینجا؟ یا حق داره هیچ حس مثبتی به پدرش نداشته باشه به خاطر زندگی سختی که واسش درست کرده؟ یا هر دو؟شاید اکثر آدما توی این شرایط، وقتی تو یک طرف ماجرا باشی و پدر، مادر یا هر دو نفرشون، طرف دیگه ماجرا، حق رو بدن به پدر مادر. کم هستن کسایی که درک کنن زندگی توی یه خانواده که از نظر روانی سالم نیست چقدر می تونه به فرزند اون خونواده آسیب بزنه. شاید کسی که هم صحبت اون بچه بشه و دلایلش برای حس بد نسبت به پدر مادر رو بشنوه در آخر بهش حق بده ولی مردم ما معمولا وقتی بحث میرسه به خوب یا بودن پدر و مادر، چشم بسته حق رو میدن به اونا و کلی آیه و حدیث و جمله قصار سر هم می کنن که بگن اگه پدر مادر سرت رو بیخ تا بیخ ببره هم تو حق اعتراض نداری، حتما صلاحت رو می خوان، پیامبر گفته و بالوالدین احسانا، پس نزن از این حرفا راجع بهشون، خدا رو شکر کن سالم هستن و خیلی ها آرزوی داشتن پدر مادر دارند و ... که تمام این حرف ها درسته، ولی پاسخ اون فرزند نیست. نمیشه با این حرف که باید شکرگزار سلامتی پدر مادرت باشی، از وظیفه و مسئولیت والدین نسبت به فراهم کردن یک زندگی آروم و سالم از نظر روانی برای فرزند چشم پوشید. این جور مواقع معمولا یک مغلطه کلیشه ای که در فرهنگ ما هم جا افتاده اتفاق میفته و اون شخص، خودش رو مقصر میدونه و بابت حس بد به پدر مادر یا احساس خستگی و زدگی از خانواده، احساس گناه می کنه و کم کم به جایی می رسه که اگر چنین افکاری هم داشته باشه، از توی ذهنش خارج نمیشه، با کسی در میون نمیزاره و کم کم تبدیل به یه تومور سرطانی میشه که سلامت جسمی و روانی خود شخص رو تهدید می کنه و مشکلی که شاید امکان داشت با کمی صحبت منطقی تا مقدار زیادی حل بشه،تبدیل به غولی میشه که کل زندگی و فعالیت هاش رو تحت تاثیر قرار میده.باید امیدوار باشیم به اصلاح این کلیشه غلط؟ نظر شخصی من اینه که نه، و شاید این از ناامیدی درونی من نسبت به اصلاح فرهنگ در این کشور نشأت می گیره ولی دلیل نمیشه در راستای بهبودش تلاش نکنیم.در هر مقام و مسئولیت اجتماعی که باشیم، چه به عنوان یک متخصص چه به عنوان یه شهروند عادی باید تلاش کنیم برای اصلاح این مسائل و باز پس گیری این چنین حق های نادیده از جامعه.</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Dec 2018 11:23:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاکت آخر (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@phln/journey-jdavokw4jqwh</link>
                <description>جوون بودم،عاشق درسی که میخوندم و کاری که میکردم.یه چشمم به امروز بود،یه چشمم به آینده.برنامه ها داشتم واسش.قرار بود تابستون با پس اندازی که از 18 سالگی تا الان جمع کرده بودم برم اروپا رو بگردم.یادم رفت بگم،عاشق سفرم.عاشق که نه،یه جورایی معتاد سفرم.ریز و درشت ایران رو گشتم و دیدم.تخم این عشق سفر و گشت و گذار رو مامانم کاشت تو دلم.هشت سالم بود.یه شب که خواب بودم اومد بغل تخت،آروم بیدارم کرد.گفت &quot;امیر من دارم میرم مسافرت.یادته میگفتم چقدر سفر خوبه و تجربه میده به آدم؟میرم و برمیگردم.میرم همون شهر قشنگی که برات تعریف میکردم.یادته؟میگفتم شهرش روی آبه،شناوره انگار.ونیز بود اسمش.دارم میرم،همین امشب.زود برمیگردم عزیزم، سواغتی هم میارم واست.مراقب خواهرت باش،الانم برو بخواب،شبت بخیر&quot; و پیشونیم بوسید.اون موقع نمیدونستم ولی آخرین بار بود که دست های مادرم،صورتم رو لمس میکرد.نمیدونم چی شد،بابا همیشه میگفت مامانت رفت پی زندگی خودش.من همیشه فکر میکردم هنوز تو راه ونیزه.آخه قرار بود واسم از اون ماسک های طلایی بیاره،مگه میشه یادش بره؟قول داده بود بهم.همیشه میگفت &quot;شاید مرد نباشم،ولی قول هام مردونس،از بابات مردونه تر.&quot; و من همیشه قبول داشتم و تاییدش میکردم.اون موقع هنوز داغ اون اسکیت که قرار بود بابا بعد از اینکه رفتم مدرسه برام بخره رو دلم سنگینی میکرد.بچه بودم،نمیدونستم بابا چجوری میخواد برای من خرج کنه.نمیفهمیدم ورشکسته شدن یعنی چی،اصلا کلاهبرداری چیه؟یعنی چی عمو مسعود سر بابامو کلاه گذاشت؟کار بدی کرده؟آدم به بهترین دوستش مگه کار بدی میکنه؟من سر در نمیارم از این حرفا،اسکیتمو میخوام.دوچرخه گرفتین،آره ولی اسکیت یه چیز دیگه است،عشق و حالش بیشتره.چند سال باید میگذشت و بزرگتر میشدم تا بفهمم کلاهبرداری یعنی چی.بفهمم عمو مسعود اون موقعی سر بابامو کلاه گذاشت که سر ظهر،وقتایی که بابا خونه نبود میومد به ما سر میزد.سه سال مداوم این کار رو میکرد تا یه شب که بابا عصبی اومد خونه و گفت عمو مسعود سرشو کلاه گذاشته.و اون موقع من نمیدونستم کلاهبرداری یعنی چی،چندسال بعد فهمیدم پول های بابا رو بالا کشیده و حتما کلاهبرداری یعنی همین.ولی نه،این کلاهبرداری نبود.شاید بود ها،ولی بابا چند سال بعد،یه شب که دوتایی رفته بودیم بام و من بهش گفتم از قدیم تعریف کن برام گفت که خودشم اشتباه میکرد، اون کلاهبرداری نبود.کلاهبرداری کاری بود که با زندگیش کرد.منظورش مامان بود، مامان من.اون شب هم تو بام داستان جالبی داره،واقعی ترین توهمم توی این 20 سال که از اون اتفاق میگذره واسه همون شب بود،میرسیم بهش.هی،اینجایی؟ آفرین گوش کن،بعد از چند سال تو اولین نفری که دارم واسش حرف میزنم،پشیمونم نکن،لطفا.آره،میگفتم.بابام راجب اون شب حرف میزد،همون شبی که مامان واسه آخرین بار منو بوسید.اون شب مامان نرفت سفر،یعنی رفت سفر ها، ولی نه اون سفری که من فکر میکردم.اون شب با عمو مسعود رفت،رفت یه جای دور،با کل پول های بابا.19سالم بود که اینو فهمیدم.اون روزا تازه فیسبوک مد شده بود و اتفاقی عمو مسعود رو پیدا کردم.خواستم بهش پیام بدم ببینم پول های بابا بهش مزه کرده یا نه،که دیدم عکس دوتایی گذاشته تو اکانتش،با یه زن،با مامان من.طول کشید تا دوهزاریم بیفته چی شده،ولی بالاخره فهمیدم.مامان بچه هاشو،من و شیوا رو ول کرده بود و رفته بود پیش عمو مسعودی که بابا رو نابود کرد.که باعث شد هیچوقت اسکیت نداشته باشم و بخاطرش از بابام متنفر باشم،بابامو بد قول بدونم.بابا رو ول کرد،کسی که زندگیش رو به نامش کرده بود،کسی که بخاطر قطع نشدن صدای جیرینگ جیرینگ النگو هاش تو مهمونی های خاله، شب و روز کار میکرد.همه ما رو ول کرد و رفت که رفت.عکس رو که دیدم از خونه زدم بیرون.تا حالا خیلی جدی طرف دود نرفته بودم،ولی بعضی وقتا سیگار میکشیدم و اگه الان وقت خرید سیگار نیست،پس کی وقتشه؟سوار موتور قدیمی بابا شدم،یه پاکت بهمن کوچیک گرفتم و رفتم طرف پارک جمشیدیه.بچه که بودم همیشه با مامان میومدیم اینجا،کوهنوردی میکردیم.اول صبح پایین پارک یه املت میخوردیم و راهی میشدیم سمت کوه.همیشه بهم میگفت فسقلی ترین کوهنورد تهران.حق هم داشت،کدوم بچه 5 ساله ای هر جمعه صبح،اون همه مسیر رو پیاده میرفت تا قله کوه؟قله که نه،ایستگاه دوم کلکچال.اون موقع اسمشو نمیدونستم، حتی نمیفهمیدم مسیرش خیلی هم نبود،ولی تو دنیای کوچیکم یه مسیر طولانی تا قله بود،نماد سرسختی و بزرگ بودن من واسه خودم.ترافیک رو که رد کردم و رسیدم پارک،یک لحظه صبر کردم.نمیدونستم میتونم یا نه،آخه راستش از روز قبل از شبی که مامان واسه همیشه رفت،دیگه نیومدم اینجا.منتظر مامان بودم که برگرده و باز هم دوتایی بیایم.نمیدونستم دیگه نمیاد،اون شب فهمیدم.فهمیدم و رفتم که بعد از یازده سال،دوباره پامو بذارم تو اون پارک لعنتی.همون پارکی که خاطرات دونفر که دیگه نیستن رو واسه همیشه تو خودش داره،و همین دلیل کافیه واسم که از اینجا بدم بیاد.آره،نفر اول مامانمه،به نفر دوم هم میرسیم،عجله نکن.موتور رو پارک کردم،سیگار رو روشن کردم و رفتم توی پارک.سخت بود،طول کشید عادت کنم این پله ها رو،این مسیر رو بدون مامان برم ولی رفتم.رفتم و مسیرم رو میتونستی از ته سیگار هایی که افتاده بود زمین پیدا کنی.خیلی طول نکشید که رسیدم به ایستگاه دوم،دورترین جایی که تا حالا با مامان رفته بودم.نمیخواستم بالاتر برم،میخواستم نقطه اوج زندگیم جایی باشه با مامانم باشه.داشتم برمیگشتم که باز فکرم رفت سمت مادرم،سمت کاری که باهام کرد.اون نخواست نقطه اوج زندگیش با من باشه،با تنها پسرش،چرا من بخوام؟لعنت بهش،میرم بالا،میرم و کار خودمو میکنم،زندگی خودمو میسازم،دیگه نمیذارم خاطرات کسی که 11 ساله بهم فکر هم نکرده،جلوی ساختن خاطرات جدید رو تو زندگیم بگیره.میرم بالا،میرم تا جایی که بتونم.رفتم،خیلی رفتم،ساعت 12 رسیده بودم پارک،الان ساعت 8 و نیم بود.یه زنگ به بابا زدم و گفتم دیر میام،شما شام بخور.ناراحت شدن رو توی اون &quot;باشه پسرم&quot; ای که بابام گفت حس کردم،ولی خب لازم داشتم یکم دیگه با خودم تنها باشم،خستگی فتح جدیدترین قله زندگیم رو باید در می کردم.البته کیو گول میزنم،کی با سیگار و اون آهنگ های مریض راک و متال خستگی در میکنه؟ این ترکیب، خسته ترم کرد.اتفاقای اون شب خسته ترم کرد،خیلی خسته تر. زخمی که از اون شب موند رو دلم تا ابد هست،درمان نمیشن.نه بابا،اون سیگار و موزیک رو نمیگم، اتفاقای بعدش.دیر رسیدم خونه،خیلی دیر بود.از بعد از اون شب دیگه هیچ وقت،هیچ جا دیر نرسیدم.وقتی کسی منتظرت نباشه که دیر نمیشه،تا ابد فرصت داری،میدونی چی میگم که؟الان دیر وقته،بقیش باشه واسه بعد،واسه فردا صبح.شب بخیر.(پایان بخش اول)- قسمت دوم -</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Nov 2018 19:58:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@phln/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-rev5sn3vjram</link>
                <description>از مامان و باباش چیز زیادی یادش نبود،فقط چندتا کلمه که اونو یادشون مینداخت : دریا و آب،شهربازی و پشمک،وان حموم.و یه تصویر مبهم از آخرین روزی که رفتن شمال.بابا دست مامان رو گرفته بود و دوتایی لب ساحل میدوییدن.دخترک هم نشسته بود تو ساحل پیش خواهر بزرگش؛قلعه شنی درست میکردن.آخه بابا به دخترک قول داده بود اگه قلعه بسازن،وقتی برگشتن تهران ببرتش شهربازی ای که دوس داشت و از اون پشمک هایی که هم قد دخترک بود براش بخره.قلعه داشت تموم میشد که صدای جیغ مامان اومد.بدو بدو رفتیم طرف صدا ولی فقط مامان اونجا بود و رو به دریا جیغ میزد.یکم که گذشت خواهر بزرگه هم شروع کرد به جیغ و گریه.دخترک نمیفهمید چی شده ولی از گریه های مامان و خواهرش ترسید،داشت شروع میکرد به گریه که خواهرش اومد و گفت برو قلعه رو تموم کن،برو ما سه تا هم میایم.دخترک از خواهرش قول گرفت و رفت.قلعه خراب شده بود.دخترک به محض دیدن قلعه تخریب شده زد زیر گریه.ناراحت بود که دیگه بابا نمیبرتش شهربازی.اون موقع نمیدونست ولی چند وقت بعد فهمید اون روز فقط قلعه شنی نبود که  شد،قلعه زندگیش خراب شد.اون روز بابا رو آب برد.مامان هم بعد از دو هفته گریه مداوم،تو یه وان پر از آب قرمز رفت که بره پیش بابا.دخترک نمیدونست چرا ولی از جیغ خواهرش فهمید که مامان هم دیگه نیست،مامان هم مثل بابا رفته پیش خدادخترک موند و خواهرش.دیگه دریا رو دوست نداشت،آب رو هم.دیگه طرف وان حموم نرفت.از شهربازی هم فراری بود و لب به پشمک نزده بود.نمیدونست چرا ولی دیگه خواهرش رو هم دوست نداشت،نمیدونست چرا.شاید چون تو ساحل بهش قول داده بود مامان و بابا برمیگردن پیشش ولی برنگشتن.شاید هم چون فکر می کرد هرچیزی که دوس داره رو خدا ازش میگیره؛بابا،مامان،قلعه شنی و حتی اون عروسک باربی که یه روز گمش کرد و هیچوقت پیدا نشد.دوس نداشت خدا خواهرش هم بگیره.آخرین چیزی بود که دوست داشت و فکر می کرد برای از دست ندادنش،دیگه نباید دوستش داشته باشه.دخترک بعد از چندسال با کمک آشناها رفت،رفت که عزیزاش رو رها کنه،که دیگه غم از دست دادن عزیزی رو تجربه نکنه،رفت که از اول شروع کنه به زندگی و گذشته رو توی گذشته رها کنه.تو حال و احوال خودش بود که با صدای بستن در ماشین و به خودش اومد.با احمقانه ترین لبخند ممکن،پشمک به دست زل زده بودم بهش و منتظر بودم یه لبخند با از اون نگاه های مهربونش تحویل بگیرم.ولی فقط خیسی چشماش رو دیدم.گوشی رو برداشت و زنگ زد: &quot;سلام آبجی بزرگه،خوبی؟&quot;</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jul 2018 15:06:33 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>