<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پیچک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pich1</link>
        <description>چپ های دنیا آسوده بخوابید،نوبت مردم ایران هم میشود.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:42:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3491464/avatar/jUknRM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پیچک</title>
            <link>https://virgool.io/@pich1</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تلقی غربیها در خلوت خود&quot;بی اخلاقی چپ&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@pich1/%D8%AA%D9%84%D9%82%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C-%DA%86%D9%BE-da2ztkz4opjz</link>
                <description> این گمان که مملکت رو بدن به شاهزاده و شاهزاده چون باهاش دوست و خوب است بگه بیایید موشک و همه چی رو ببرید غلط است.شاهزاده چون مردم رو بطور عظیم پشتش داره و خشاب و حساب مشروعیتش پره و تجربه پدرش رو داره هرگز به هیچ اجنبی‌ای اجازه نمیده یک طرفه بیاد هرکاری خواست بکنه.اونها یعنی امریکا باید به بدترین سناریوها فکر کنن.اونها میگن ممکن شاهزاده بره سمت روسیه و چین یا بخواد امپراطوری پرشیا رو احیا کنه.یعنی شاهزاده با مشروعیت صد میلیون نفری با مملکتی وسیع وقتی جای پاش ثابت شد بگه خب حالا نوبت بازکرداندن آذربایجان و هرات و بحرین و گرفتن مرزهای پیشین است.اونها فکر میکنن که شاهزاده مقتدر بعنوان پادشاه حتما میره به سمت محور ایرانی که اینبار عناصرش بر پایه نه تشیع و مذهبکه بر محور ایرانیت و زبان فارسی و شاهنامه باشه.مثلا با لشکری از افغان‌های ساکن ایران حمله کنه و افغانستان غیر پشتون رو ضمیمه خاک ایران کنه.مرزها با تاجیکستان رو کم رنگ کنه .به نفوذ در آذربایجان و بحرین فکر کنه.همون احیای ایرانشهر و رویای شیرین امپراطوری پرشیا.اصولا یکی از ترس‌های اروپایی‌ها و غرب این است که ایران با حکومت پادشاهی ممکن بدلیل وسعت و جمعیت جوانی که سینه جلوی گلوله سپر میکنه و ارتش مقتدری که فردا حتما خواهد ساخت زود از نظر اقتصادی شکوفا بشه و رویای امپراطوری پارس به سرش بزنه.برای همین تا آخرین لحظه مقاومت میکنن.ایران پادشاهی بدلیل وسعت و جمعیت و تمدن و فرهنگ زود ابرقدرت میشه.اینها تلقی غربیها است.اونها برای همین اول باید موشک و اتمی رو نابود کنند و بعد از رژیم چنج حمایت کنند.این تلقی که شاه چون مدرن و دموکرات و همگرا با غرب است درهای مملکت رو باز کنه و بفرما بزنه برای خلع سلاح غلط است.او بشدت وطنپرست و مثل باباش است.همه چی رو برای مملکت خود میخواهد .ارتش و سلاح و توسعه و رفاه و همه چیز. ایران پادشاهی ظرف ده سال به مسیر و حدی از از توسعه و رفاه و قدرت میرسه که میتونه هرکاری اراده کنه انجام بده.اروپا مانند فرانسه و انگلیس تمایلش برای همین به حکومت جمهوری است که به سمت حد کمال توسعه و قدرت نره.بلکه به سمت همون هر چهار سال یکبار انتخابات و صندوق و دعوا و گرفته شدن وقت مردم بره حکومت جمهوری در خاورمیانه بنظرم تضمین این است که مملکت در حد بخور و نمیر باشد و بس.چپها هم علیه فرهنگ و زیان و اون عناصر گفتمان امپراطوری ایرانشهر فعالیت کنن که حکومت نفسش گرفته بشه. اسراییل اما براش مهم نیست کلا و ترسی ندارهو برای همین با شاهزاده خوبهچون بفرض او اگر پادشاه بشود و پادشاه مطلقه و مقتدر مثل پدرش و حتی اگر بره به سمت احیای رویای امپراطوری ایران.چون هرچقدر این گفتمان ایرانی پیش بره و گنده بشه از نقش و نفوذ اعراب کم میشه براش خوب هم هست.چون هیچ کدام از عناصر امپراطوری ایرانی و پرشیا در تقابل با یهود نیست و برعکس اصلا این کوروش و امپراطوری هخامنشی بود که اونها را از بند بخت النصر آزاد کرد.امریکایی ها دودل هستن.اونها میگن ما خودمون کنترل می‌کنیم که ایران حشر امپراطوری به سرش نزنه اما هنوز به اندازه اسراییل به جمعبندی نرسیدن که چی کار کنن.شاه مقتدر با مشروعیت مردمی و وسعت عظیم سرزمینبه‌بهرویاش هم شیرینه.وقتی به رژیم چنج فکر میکنیدو دلیل تردید غرب رو متوجه نمی‌شیدباید خودتان رو بذارید جای اونا و به تاریخ نگاه کنیدباید از زاویه دید آنها و دغدغه آنها نگاه کنید که چرا مث سگ یا موش میترسن و مدام از شاهزاد میپرسن آیا تو میخوای مثل بابات بشی؟چون میدونن پادشاه مقتدر ایرانی سلطان و سالار منطقه است. بگیم از بی اخلاقی چپ آنها نه به صندوق قائلند.نه به پرچم نه به تمامیت راضی، نه به یک رهبر مورد اعتماد کف خیابان‌های سیاسی ایران و جهان، نه حتی به یک روند آدمیزادی گذار.البته بنده راضیم از داشتن دشمنان اوباشی چون چپ ایرانی و تقی و  زن مجاهد نوبل مصنوعی‌اش  چرا که خودشان بزرگ‌ترین دشمن خودشان هستند اما لج آدم درمیاید از این حجم بچه بازی.بنده همیشه برای مثال حماقت، بیلیونرهای دلال مسلک حوزه املاک را مثال میزنم که حوزه عقل را تعطیل و با شمول مرور زمان به مقصد میرسند اما چپ ایرانی آنقدر در ۴۷ سال گذشته راحت خورده و خوابیده و فاند و رانت و باند را به کار جیب بسته که هم عقل را دربست و آکبند پشت در گذاشته و هم حافظه‌اش تعطیل شده،آخر حداقل میگذاشتید دو هفته بگذرد و بعد رطب خورده‌ای میشدید که منع رطب می‌کند.حیف کلمات که در رسای اینها مصرف شود.کلهم اجمعین شب به شاهزاده میگویند چرا مسئولیت ربات‌های فحاش پایگاه مقداد را گردن نمیگرد و صبح میگویند نرگس مسئول خونشوری تقی نیست.پ‌.ن:این آخرین پستیه که میزارم چون واقعا حال و حوصله ی سر و کله زدن با ویرگول و.. ندارم و به اندازه کافی اعصاب خوردی های دیگه ای دارم. میرم تا بعد آزادی.تو هم راحت باش سانسورچی. اینم پاک کن.خواهیم دید چی می‌شود.</description>
                <category>پیچک</category>
                <author>پیچک</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 16:42:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نیستیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pich1/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-emagpi6tkeou</link>
                <description>دفعه ی قبل ویرگول ۴ تا از پستام رو پاک کرده بود.این دفعه علاوه بر اینکه دو تا از پستام رو پاک کرده ،۷ روز هم تعلیقم کرده و واضحه دلیل اینکه این مدت رو نبودم هم همینه.واقعا نمیدونم دیگه کار درست چیه.وقتی اون دوتا پستمو پاک کردن حدودا نیم ساعت شاید از پست کردنشون می‌گذشت.اصلا حتی وقت نمیدن چند نفر بخونه.واقعا دلم میخواد بدونم نظر کسایی که میگفتن ویرگول پاک نکرده راجب این چیه.چون حتی محتوای پستام به جز اینکه ابراز مخالفت با جمهوری اسلامی کرده بودم هیچ مشکل دیگه ای نداشت.خلاصه اینکه زندم.</description>
                <category>پیچک</category>
                <author>پیچک</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 14:34:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغ</title>
                <link>https://virgool.io/@pich1/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-ekc7fmckwyjs</link>
                <description>عجیب است که آدم ها از صبح تا شب میگویند به دنبال حقیقت اند؛ اما همین که پیدایش میشود زیر سنگینی گناه هایشان پنهانش میکنند،کنار بقیه زباله ها.وقتی نوبت به گفتن حقیقت میرسد چیزی که بیرون می آید معمولا امن است.دقیق،کامل و صادقانه نیست؛اما برای بی دردسر زندگی کردن کافی است.چیزی که واقعا حقیقت نیست.حقیقت برایشان مثل مهمان ناخوانده ای است که باید سریعتر بیرونش کنند تا آبرویشان نرود.آن قدر در دروغ گفتن تمرین کرده اند که گاهی خودشان هم باورشان میشود.باورشان میشود که راست میگویند.نمیدانند که دروغ های ما عطر دارد،لبخند دارد،کپشن دارد،حتی گاهی تم معنوی هم دارد.زیبایی شان در این است که به جای فریب دادن دیگران،آرام آرام خودمان را فریب میدهند.تا وقتی که از خودمان بپرسیم واقعا کی هستیم؟و هرقدر که میان دروغ هایمان را زیر و رو میکنیم خودمان را نمی یابیم.دروغگو ها مثل همیشه درباره ی صداقت حرف میزنندمثل گربه هایی که سخنرانی میکنند در باب پرهیز از خوردن موش.هر چه صدایشان بالاتر رود بوی موش بیشتری میپیچد.و مردم هم با احترام سر تکان میدهند چون از دور هر دروغ خوش ادایی شبیه حقیقت به نظر میرسد.ما از کودکی یاد گرفته‌ایم لبخند زدن را به‌جای فهمیدن،حرف زدن را به‌جای اندیشیدن و دروغ گفتن را به‌جای زندگی کردن. انسانِ مدرن فقط در یک چیز استاد شده:  ظاهرِ قابل تحسینی ساختن از چیزی که مدت‌هاست درونش مرده.بعضی‌ها می‌گویند دروغ برای بقاست.نه، دروغ برای آسودگی‌ست.راست‌گوها نمی‌مانند چون طاقت دیدن زشتی شهر را ندارند،اما دروغ‌گوها شهر را زیباتر می‌بینند، چون چشم‌هایشان کورِ حقیقت شده.معلم ها میگویند موفق میشوی، خانواده ها میگویند تا ابد دوستت دارند، معشوقه ات میگوید سریعتر برمیگردد و تو نیاز به زمان زیادی برای فکر کردن هم نداری تا بدانی که دروغ میگویند.با این حال لبخند میزنی و امیدوار میمانی و صبر میکنی و عشق میورزی ،که ذات دروغ همین است.کِش می آید.آنقدر که موهایت رنگ دندان هایت میشود و فراموش میکنی که انتظار چه چیزی را میکشی.با این حال در طول زمان، سنگینی انتظار قلبت را سرد میکند.کم کم میفهمی که چیزی درست نیست.به عنوان یک دروغگو آنقدر باهوش هستی که اشتباه را تشخیص بدهی؛اما آنقدر باهوش هستی که درستش کنی؟دروغ همچون مه ای سرد و آرام اطرافت را در برمیگیرد تا فقط خودش را ببینی. باورش میکنی آن لحظه است که سکوتت هم طعم دروغ میگیرد. سکوتی که از انکار حقیقت و انتظار برای پذیرش دروغ برمیخیزدو در آخر، غم‌انگیزترین بخش ماجرا این است:  وقتی دروغ می‌میرد، آدمی که به آن زنده بود، به نفس نفس می‌افتد چون دیگر چیزی برای باور کردن ندارد.</description>
                <category>پیچک</category>
                <author>پیچک</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 22:52:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمع خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@pich1/%D8%B4%D9%85%D8%B9-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-pdihj2idfvzl</link>
                <description>پنجره ی کوچک اتاق،منظره ای خاکستری از پشت بام های همسایه را قاب گرفته بود؛منظره ای که هیچ چیز برای به یاد آوردن نداشت،شاید نماد آتش جوانی اش که خاکستر وسرد شده بود.هر روز ،یک تکرار کسالت بار از روز قبل بود.طلوع و غروب،دو رویداد بی اهمیت که تنها با تغییر شدت نور در گوشه ی اتاق مشخص میشدند.صبح ها یک لیوان آب و غروب ها،یک لقمه نان خشک که بیشتر حکم وظیفه ای اجباری داشت تا تامین انرژی.بانو دستش را روی بافت کاموایی ای میکشید که مادرش برایش بافته بود ؛اما در پس این بافت هیچ تصویری شکل نمیگرفت.نه بوی نان داغ کودکی که از تنور مادرش برمیخاست ،نه هیجان بازی های دم غروب ، نه تلخیِ جداییِ سوزناکِ بعدش.فقط یک سکوت بزرگ و سنگین؛ که مانند پتویی ضخیم  احساساتش را در بر گرفته بود.آلزایمر.. زیر لب آرام زمزمه کرد.صدایش شکسته و خشن بود.صدایی که گویی سال ها از آن استفاده نشده بود و به گوش هایش غریب می آمد.او سعی میکرد حفره ها را پر کند.تلاش برای بازیابی چیزی که هرگز وجود نداشته است.او به یاد می آورد که باید به یاد بیاورد!اما این خود به یاد آوردن بود که گویی سست و بی معنا شده بود.شب عروسی؟فقط سفیدی بی روحی از لباس عروس به یاد می آورد.پارچه ای سنگین که گویی روی تابوتی نازل شده بود.صدای ساز؟ صدایی که به گوش نمیرسید.تنها ارتعاش مبهمی از هوای سنگین آن شب،که سریعا توسط فشار سنگین&quot;باید&quot;خفه شد.هیچ لبخندی،هیچ نگاه عاشقانه ای که ثابت کند آن روز قلبش تپیده است.به سرپرستی گرفتن اولین همدمش؟ انبوهی از فشاری مبهم در قفسه سینه که هیچگاه تبدیل به شادی نشد.دردی که برای لحظه ای جای خالی احساس را پر کرد.اما آن درد هم زود تبخیر شد.همچون بوی الکل بر روی زخمی کهنه.انگار هر لحظه شیرین یا تلخ،قبل از آنکه فرصتی برای تثبیت در حافظه اش پیدا کند توسط یک دست نامرئی به درون خلا کشیده شده بود.تخلیه ی دائمی و سازمان یافته از جوهره ی زیستن!او به آینه ی قدیمی و زنگ زده اش نگاه کرد.چین و چروک های صورتش نقشه ی جغرافیایی سرزمینی متروک بودند.جایی که هیچ رودخانه ای جاری نبود و هیچ بذری سبز نمیشد.این،چهره زنی بود که تمام عمرش منتظر چیزی بود که هرگز نرسید.شاید یک تلنگر،یک حادثه ناگهانی، یک شور لحظه ای که بتواند آن را چنگ بزند و نگه دارد.او شاهد زندگی اش بود،نه به عنوان شرکت کننده،بلکه به عنوان تماشاگری بی تفاوت که در انتهای سالن سینما نشسته است.زندگی اش همچون تئاتری بود که تماشاگری نداشت.و بازیگرانش دیالوگ های خود را فراموش کرده بودند،یا بدتر اصلا دیالوگی نداشتند.بانو به مفهوم انتظار فکر کرد.انتظار برای رسیدن اتوبوس، انتظار برای باران،انتظار برای مرگ.انتظار برای مرگ تنها چیزی بود که او در موردش قطعیت داشت؛اما حتی این قطعیت هم با یک ابهام شیرین شده بود :چه زمانی؟او خاطرات را جست و جو کرد.حتی آنهایی که دیگران برایش تعریف کرده بودند و او حفظ کرده بود.صرفا به دلیل تکرار؛مثلا داستان خواستگاری که از زبان دخترش شنیده بود؛ اما اینها هیچ تاثیری نداشتند.انگار این داستان ها متعلق به شخص دیگری بود،یک شخصیت خیالی در یک کتاب که جلدش از بین رفته است.بانو به آرامی و با زحمت یک درخت خشکیده بلند شد و به سمت گلدان چینی روی میز رفت.گلدانی که سال ها خالی مانده بودنه گلی در آن بود و نه حتی اندکی گرد و غبار چسبنده.یک پوسته چینی سفید که نماد بی حاصل بودن هر تزئینی بود.انگشتش را روی لبه آن کشید و با صدایی که اینبار کمی قاطع تر بود با خود اندیشید:&quot;خوشبختی هم که اگر نبود دست کم یک بدبختی عمیق و ماندگار باید میبود که آدم بتواند به آن افتخار کند.یک چیزی که بگوید من زنده بودم و درد کشیدم.این درد سند هویت من بود.&quot;اما او حتی درد خاصی هم به یاد نداشت.نه زخم عمیقی که التیام نیافته باشد ،نه حسرت بزرگی که بتواند در گوشه تنهایی اش با او هم آغوش شودفقط یک خستگی مزمن از بودن؛ یک عدم حضور مداوم در زمان حال.در سکوت اتاق،در غیاب هر صدایی،بوی نم و کهنگی،در آخرین تلاش خود برای ماندن،کم کم ضعیف شد.آخرین شمع امیدش،نه از باد و نه از سوختن کامل، که از نرسیدن شعله،خاموش شد.یک شمع سرد؛هرگز روشن نشده بود.او باز به صندلی‌اش بازگشت.دیگر تلاشی برای نگاه کردن به پنجره نداشت.منتظر ماند؛ منتظر فراموشی نهایی که شاید سر انجام، این جهان خالی از خاطره را برای همیشه از برابر دیدگانش بردارد. این، بهترین نوع آلزایمر بود؛ پایانی بر یک وجود بی‌معنا، جایی که دیگر نیازی به تلاش برای به یاد آوردن آنچه هرگز رخ نداده بود، وجود نداشت. بانو فقط یک سایه بود که منتظر بود تا باد، آخرین ذرات وجودش را از میان این اتاق به بیرون ببرد و در فراموشیِ مطلقِ جهان حل کند.</description>
                <category>پیچک</category>
                <author>پیچک</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 21:07:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلامی به پهنای گرز بر خدمت شما عزیزان دزد</title>
                <link>https://virgool.io/@pich1/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%86%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%B2-%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B2%D8%AF-si1faxcrarnn</link>
                <description>عهبیشتر از یه هفته است که ارتباطمون با خارج کشور قطع شده.در واقع ارتباطمون با همدیگه هم به یه فوت بنده.پیامرسان های داخلی کند و به دردنخورن. نصب کردن برنامه جاسوسی رو گوشیت از نصب کردن اونا بهتره.وارد ایتا که میشم انگار وارد پایگاه بسیج شدم.همه جوری رفتار میکنن که انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.وقتی خیابونا در شلوغ ترین حالت ممکنه میگن اینجا که ساکته.آره عزیزم از اونجایی که سرت تو برفه صدا بهت نمیرسه.اخباری هم که پخش میشه واقعا تعجب آور و خنده داره.حقیقت رو تحریف میکنن.اونجاهاییش که به نفع خودشونه رو پخش و بقیه رو سانسور میکنن.نمیدونم چرا عادت نمیکنم و همچنان از این کاراشون متعجب میشم.خنده دارترین چیز طرفداراشونن که برای اینکه بتونن راحت تر چشمشون رو روی حقیقت ببندن فقط اخبار و از خودشون پیگیری میکنن در حدی که زمانی که اینترنت وصل بود به همدیگه میگفتن وارد اینستا و تلگرام نشن !اونایی که به قول خودشون اهل دینن ،فکر میکنن اگر تغییری هم رخ بده باعث ضربه دیدن اسلام میشه.واقعا نمیبینن چه کسایی بیشترین ضربه رو به اسلام زدن و مردم رو ازش متنفر کردن؟دلم میخواد یکم از حال و هوای پیاده روی های شبانه بگم.اکثر کسایی که شرکت کردن فکر کنم خوب بتونن درک کنن.اینکه وقتی اون حجم جمعیت یک هدف مشترک داره،از یک چیز مشترک متنفره چقدر همبستگیش بیشتره.وقتی که همه فریاد میزنن و باهم حرکت میکنن و تو فکر میکنی داریم پیروز میشیم!با خودت میگی هیچ چیزی نیست که این جمعیت بخواد و نتونه به دست بیاره.تا لحظه ای که گازهای اشک آور میزنن.صدای شلیک گلوله میاد و آدم هایی رو میبینی که رو زمین میفتن.همین آدمی که چند دقیقه پیش به هم نگاه کردین و لبخند زدین و چشاتون از امید برای آینده می درخشید.حالا دیگه اون درخشش خاموش شده.هر بار که صدای شلیک میاد و به تو نمیخوره احساس آسودگی میکنی تا اینکه متوجه میشی اگه به تو نخورده احتمالا به یکی دیگه خورده.کسی که شاید در آینده آدم بهتر و مفید تری نسبت به تو میبود.با خودم فکر میکنم من که به هرحال میمیرم.چه بهتر برای یک هدفی باشه نه از روی پیری و مریضی.البته که چیزی برای از دست دادن ندارم و میدونم اگر شرایط ادامه پیدا کنه چیزی هم به دست نمیارم که نگران از دست دادنش باشم.خلاصه که هنوز زنده ایم و به نظر اونا به خاطر همینم باید بریم خدامونو شکر کنیم.امیدوارم که به زودی زمزمه های بچه هاتونو بگیرید که نرن بیرون تا اگه تیری در شد خورده نگیریدشون،زیر گونی خفه شه.تا یادم نرفته بزارید یه نکته ای رو هم بگم که البته اکثرا میدونید.گول اصلاح طلبا رو نخورید.لطفا لطفا لطفا فکر نکنید هدفمون یکیه و فلان که اصلا اینطور نیست.یک عده منفعت طلب حزب بادی که تبلیغ هر کسی رو میکنن که بیشتر براشون خرج میکنه و بیشتر براشون نفع داره.بعضی اوقات که خودشون هیزم تو آتیش ملت میریزن و وقتی که ملت پا میشن میگن حالا درستش میکنیم و بابا یه فلانی رو اخراج کنیم همه چی اوکی میشه .اصل موضوع کاملا خوبه فقط یه عده بدن.باشه عزیزم.(اصلا هم اشاره خاصی به خانم موفرفری و آقای طالبی ندارم)با این حجم کشت و کشتار که بیشتر از بیست هزار نفر هست قطعا. لطفا بزارید درباره ی نیاز به کمک خارجی صحبت نکنم.ما با دست خالی درباره ی کسانی که هیچ خط قرمزی ندارند پیروز نمیشیم.کسایی که مزدور پاکستانی و افغانستانی و عراقی وارد کشور میکنن تا مردم خودشونو بکشن.حرفی نمیمونه.</description>
                <category>پیچک</category>
                <author>پیچک</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 00:42:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دادگاه سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@pich1/%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-hb7a9ddoeupj</link>
                <description>مسلخ!: دادگاه سایه‌ها (ویرایش‌ شده)شخصیت‌ها:*   قاضی ایگناتیوس: پیرمردی فرتوت با چهره‌ای سنگی، چشمانی بی‌فروغ، و رد زخم عمیقی بر گردنش که زیر یقه‌ی بلندش پنهان است. گذشته‌ای مبهم و سنگین بر دوش دارد. در اعماق وجودش، در جستجوی رستگاری است.*   متهم (آنا وینسنت): زنی جوان با موهای پریشان، چشمانی که گویی هزاران سوال در آن پنهان است، و نگاهی سرکش که تلاش می‌کند ترسش را پنهان کند. دختری جسور و مستقل که سعی دارد از دوستانش محافظت کند. او بیش از قربانی بودن، مبارز است.*   شاکی (ویکتور مورنو): مردی میانسال، همسر مقتول، با چهره‌ای درهم شکسته، شانه‌هایی افتاده، و چشمانی که هر لحظه آماده‌ی انفجار است. ثروتمند و متنفذ، اما با رفتاری پرخاشگرانه و پنهان‌کاری. او قربانی است که به دنبال انتقام است، اما انگیزه‌هایش پیچیده‌تر از آن است که به نظر می‌رسد.*   وکیل مدافع (الیاس رید): جوانی جاه‌طلب با ظاهری آراسته، سخنانی فریبنده، و لبخندی که هرگز به چشم‌هایش نمی‌رسد. انگیزه‌اش فراتر از پول است؛ او به دنبال شهرت و قدرت است. او یک بازیگر حرفه‌ای است که از دادگاه به عنوان صحنه نمایش خود استفاده می‌کند.*   مقتول (کلارا مورنو): تصویر زنی زیبا و شاداب بر روی میز دادگاه، گویی هنوز لبخند بر لب دارد. مهربان، دلسوز، و دوست داشتنی. اما رازهایی در زندگی‌اش وجود دارد که پس از مرگش آشکار می‌شوند.*   هیئت منصفه (تماشاگران): تعیین‌کننده‌ی سرنوشت آنا.*   دستیار قاضی (میخائیل): مردی میان‌سال، عصبی و همیشه نگران. وفادار به قاضی، اما با وجدانی آشفته. او بار سنگین رازهای قاضی را به دوش می‌کشد.(صحنه: دادگاهی متروکه، در دل یک شهر فراموش شده. نور کم‌رنگ از پنجره‌های بلند و کثیف می‌تابد و سایه‌های بلند و رقصان را بر دیوارها می‌اندازد. بوی نم و پوسیدگی فضا را پر کرده است. میزها و صندلی‌های چوبی کهنه، با لایه‌ای از گرد و غبار پوشیده شده‌اند. تماشاگران (هیئت منصفه) در سکوت در جایگاه خود نشسته‌اند. دستیار قاضی با عجله در حال مرتب کردن پرونده‌هاست.)قاضی ایگناتیوس: (با صدایی خسته و خش‌دار) پرونده‌ی قتل خانم کلارا مورنو… (مکثی طولانی می‌کند، گویی نام مقتول برایش یادآور خاطرات تلخی است) … آغاز می‌شود. متهم، آنا وینسنت، آیا اتهام قتل عمد را قبول دارید؟آنا وینسنت: (با صدایی که سعی می‌کند قوی باشد، اما می‌لرزد) نه، قربان. من بی‌گناهم. من هرگز نمی‌خواستم به کلارا آسیب برسانم.ویکتور مورنو: (با خشم فریاد می‌زند) دروغ می‌گوید! او همسرم را کشت! او زندگی من را نابود کرد! او به کلارا حسادت می‌کرد، من مطمئنم!الیاس رید: (با لحنی آرام و متقاعدکننده، به سوی هیئت منصفه می‌چرخد) آقایان و خانم‌ها، آرام باشید. موکل من بی‌گناه است. ما شواهدی داریم که ثابت می‌کند او در زمان وقوع جرم در مکانی دیگر بوده است. (نگاهی به ویکتور می‌اندازد) انگیزه... انگیزه همیشه مهم است. آیا واقعاً آنا انگیزه‌ای برای قتل کلارا داشته است؟ یا شاید... باید به دنبال انگیزه‌های پنهان دیگری باشیم؟(وکیل رید شروع به ارائه شواهد می‌کند. شهادت شاهدان، اسناد و مدارک، همگی به تناقض کشیده می‌شوند. هر شاهد، داستانی متفاوت از شب حادثه ارائه می‌دهد. کم‌کم شک و تردید در میان هیئت منصفه (تماشاگران) شکل می‌گیرد.)شاهد 1: (با صدایی مردد) من... من یادمه یه شب دیدم آنا و کلارا داشتن با هم حرف می‌زدن. کلارا خیلی ناراحت به نظر می‌رسید، اما نمی‌دونستم سر چی بحث می‌کردن.الیاس رید: (با لحنی آرام) آیا این یک گفتگوی دوستانه بود، یا مشاجره‌ای جدی؟ آیا متوجه چیزی شدید که نشان دهد تهدیدی وجود داشته است؟شاهد 1: نمی‌دونم... فقط یادمه کلارا خیلی مضطرب بود. انگار چیزی آزارش می‌داد.آنا وینسنت: (رو به هیئت منصفه) شما باید حقیقت را ببینید. کلارا دوست من بود. من هرگز به او آسیب نمی‌رساندم. من قربانی یک توطئه هستم. ویکتور می‌خواد من رو مقصر جلوه بده تا حقیقت پنهان بمونه.ویکتور مورنو: (با چشمانی پر از اشک) شما دارید به من خیانت می‌کنید! کلارا عاشق من بود! این تو بودی که سعی داشتی زندگی ما را خراب کنی! تو به من حسادت می‌کردی! تو همیشه به زندگی من و کلارا حسادت می‌کردی!الیاس رید: (با سخنانی آتشین، سعی می‌کند هیئت منصفه را متقاعد کند که موکلش بی‌گناه است. او از آن‌ها می‌خواهد که به عدالت و انصاف وفادار باشند. سپس، به آرامی به سمت ویکتور می‌رود و با صدایی آرام که فقط هیئت منصفه می‌شنود، می‌گوید) آقای مورنو، شب حادثه کجا بودید؟ آیا می‌توانید به ما بگویید چرا رابطه‌تان با کلارا در ماه‌های اخیر متشنج شده بود؟ آیا این درست است که کلارا به شما گفته بود قصد دارد شما را ترک کند؟(قاضی ایگناتیوس با نگاهی نافذ به وکیل خیره می‌شود. گویی او نیز در این پرونده، چیزی پنهان دارد.)قاضی ایگناتیوس: (با صدایی بلند، سخنان وکیل را قطع می‌کند) آقای رید! به موضوع اصلی پرونده بازگردید! (نگاهی به میخائیل می‌اندازد که با نگرانی به او خیره شده است.)(پرونده روزها به طول می‌انجامد. شاهدان مختلف، داستان‌های متفاوتی از زندگی کلارا و روابط او با ویکتور و آنا ارائه می‌دهند. رازهای تاریکی آشکار می‌شوند. هیئت منصفه بیشتر و بیشتر سردرگم می‌شوند.)شاهد 2: (دوست صمیمی کلارا) کلارا خیلی وقت بود که دیگه خوشحال نبود. از ویکتور می‌ترسید. می‌گفت خیلی عصبانی و غیرقابل پیش‌بینی شده. یه بار بهم گفت حس می‌کنه تو یه قفس گیر افتاده.آنا وینسنت: (در حالی که اشک از چشمانش جاری است) من فقط می‌خواستم کمک کنم! من می‌خواستم کلارا را از دست ویکتور نجات دهم! او یک مرد خشن و خودخواه بود! کلارا ازش می‌ترسید! اون داشت نابود می‌شد!ویکتور مورنو: (با خشم فریاد می‌زند) دروغ می‌گوید! کلارا عاشق من بود! این تو بودی که سعی داشتی زندگی ما را خراب کنی! تو به من حسادت می‌کردی!(در اوج تنش، دستیار قاضی، میخائیل، با عجله وارد دادگاه می‌شود.)میخائیل: (با صدایی لرزان) قربان! من… من چیز مهمی پیدا کردم! (دست‌نوشته‌ای قدیمی را به قاضی می‌دهد.) این... این پرونده...قاضی ایگناتیوس: (نامه را می‌خواند و چهره‌اش رنگ می‌بازد. دست‌نوشته را با لرزش به هیئت منصفه نشان می‌دهد.) این... این یادداشت... مربوط به پرونده‌ای است که سال‌ها پیش در این دادگاه بررسی شد. (مکث می‌کند، انگار درد عمیقی را تحمل می‌کند) پرونده‌ای که زندگی یک زن بی‌گناه را نابود کرد. زنی به نام... النا.(قاضی رو به هیئت منصفه می‌کند.)قاضی ایگناتیوس: آقایان و خانم‌ها، من باید چیزی را به شما بگویم. (صدایش می‌لرزد) این پرونده… این پرونده ارتباطی دارد با اشتباهی که من سال‌ها پیش مرتکب شدم. کلارا... کلارا دختر النا است. دختری که من نتوانستم از او محافظت کنم.(قاضی شروع به بازگو کردن داستانی قدیمی می‌کند، داستانی از خیانت، انتقام، و قتلی که سال‌ها پیش در همین دادگاه رخ داده است. او فاش می‌کند که قربانی آن پرونده، به ناحق متهم شده بود و او، قاضی ایگناتیوس، در آن زمان تحت فشار بوده و نتوانسته عدالت را اجرا کند.)قاضی ایگناتیوس: (با صدایی که گویی از درد می‌لرزد) من… من در آن پرونده قاضی بودم. من اشتباه کردم. من اجازه دادم که یک بی‌گناه محکوم شود. و حالا… حالا تاریخ دارد خودش را تکرار می‌کند. نباید اجازه دهیم این اتفاق بیفتد. این بار... این بار باید عدالت اجرا شود.(قاضی از هیئت منصفه می‌خواهد که با دقت بیشتری به شواهد نگاه کنند و اجازه ندهند که اشتباهات گذشته تکرار شود.)قاضی ایگناتیوس: هیئت منصفه، شما باید تصمیم بگیرید. آیا متهم گناهکار است یا بی‌گناه؟ سرنوشت او در دستان شماست. (نگاهش به میخائیل می‌افتد. میخائیل نگاهش را می‌دزدد.)(هیئت منصفه (تماشاگران) به زمزمه می‌افتند. هر کس نظری دارد. شک و تردید، خشم و اندوه، عدالت و انتقام، همگی در ذهن آن‌ها در نبردند.)(صحنه به تاریکی می‌رود. صدای چرخ‌دنده‌های ساعت به گوش می‌رسد. نور دوباره روشن می‌شود. قاضی منتظر ایستاده است.)قاضی ایگناتیوس: (با صدایی سرد) هیئت منصفه، آیا به اتفاق آرا رسیدید؟(یکی از تماشاگران (که به نمایندگی از هیئت منصفه انتخاب شده) بلند می‌شود.)نماینده هیئت منصفه: بله قربان. ما به اتفاق آرا رسیدیم.قاضی ایگناتیوس: حکم چیست؟ گناهکار یا بی‌گناه؟(نماینده هیئت منصفه مکثی طولانی می‌کند. سکوت سنگینی بر دادگاه حاکم می‌شود.)نماینده هیئت منصفه: (با صدایی قاطع) ...بی‌گناه...(آنا با شنیدن حکم، نفس راحتی می‌کشد. ویکتور با خشم و ناباوری به او خیره می‌شود. الیاس رید لبخندی محو می‌زند، اما در چشمانش پیروزی دیده می‌شود.)(ناگهان، صدایی جیغ مانند از پشت صحنه به گوش می‌رسد. نورها سوسو می‌زنند و خاموش می‌شوند. وقتی دوباره روشن می‌شوند، قاضی ایگناتیوس بر تخت خود مرده است. خنجری در قلبش فرو رفته. دستیار قاضی، میخائیل، با چهره‌ای ترسیده، بالای سر او ایستاده است.)میخائیل: (با صدایی لرزان) قربان… قربان… من… من مجبور شدم! (چشمانش پر از اشک است) او… او داشت دوباره اشتباه می‌کرد! اون... اون می‌خواست آنا رو قربانی کنه، درست مثل النا!(میخائیل، خنجر خونین را به زمین می‌اندازد و به زانو در می‌آید.)میخائیل: (با صدایی که از اعماق وجودش می‌آید) من نمی‌توانستم اجازه دهم که دوباره یک بی‌گناه محکوم شود! من... من نمی‌توانستم تاریخ را تکرار کنم! من... من باید جلوی اون رو می‌گرفتم!(ویکتور با خشم به سمت میخائیل هجوم می‌برد.)ویکتور مورنو: تو… تو چه کردی؟! تو زندگی من را دوباره نابود کردی! (به او حمله می‌کند.)آنا وینسنت: (با فریاد) نه! خشونت راه حل نیست! ما باید این چرخه رو متوقف کنیم!(در حالی که ویکتور و میخائیل در حال درگیری هستند، الیاس رید، فرصت را غنیمت شمرده و به آرامی از دادگاه خارج می‌شود. قبل از خروج، رو به تماشاگران می‌کند و لبخندی مرموز می‌زند.)الیاس رید: (آرام و زیر لب) این فقط یک بازی بود، و من برنده شدم. مهم نیست کی زنده می‌مونه، مهم اینه کی داستان رو تعریف می‌کنه.(نورها خاموش می‌شوند. صدای فریاد و درگیری در فضا می‌پیچد.)(نور دوباره روشن می‌شود. دادگاه خالی است. تنها جسد قاضی ایگناتیوس بر تخت باقی مانده است. خنجر خونین بر زمین افتاده است. یک دست‌نوشته قدیمی روی زمین افتاده است، با خطی لرزان نوشته شده: &quot;حقیقت پنهان است، اما فراموش نمی‌شود.&quot;) یک کارت تاروت روی زمین افتاده است. کارت &quot;عدالت&quot; به صورت وارونه.(نمایشنامه با تصویر دادگاهی متروکه به پایان می‌رسد. مکانی که برای قضاوت و اجرای عدالت ساخته شده بود، اما اکنون تنها شاهد خشونت، خیانت، و انتقام است. چه کسی واقعاً در این بازی برنده شد؟ و آیا عدالت در این دادگاه سایه‌ها، هرگز اجرا خواهد شد؟)</description>
                <category>پیچک</category>
                <author>پیچک</author>
                <pubDate>Fri, 09 May 2025 20:10:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسلخ!</title>
                <link>https://virgool.io/@pich1/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA-n5rof4yvnvxc</link>
                <description>مدرسه… گناهی نابخشودنی، که هر روز، روحِ نحیفم را به مسلخ می‌برد. قدم‌هایم، زنجیرهایی بودند که مرا به سوی تبعیدگاهِ ابدی‌ام می‌کشاندند. در راه، چهره‌هایی عبوس و بی‌روح، همچون سایه‌هایی در دالانِ نیستی، از کنارم می‌گذشتند. آیا آنان نیز همچون من، در اعماقِ سیاهِ یأس غوطه‌ور بودند؟فکر نمیکنم.به هرحال در این همهمه و ازدحامِ بیگانه، تنهایی بود که بیش از هر چیز،قلبم را چنگ میزد.آن‌سوتر، گروه‌های کوچک و بزرگی از دختران در میان خنده‌ها و نجواها غرق بودند.حلقه‌هایی از دوستی، که هر کدام برای خود جهانی کوچک و صمیمی ساخته بودند.چشم هایشان برقی از شادی داشت.گویی زندگی را در همین لحظاتِ گذرا یافته بودند و من مانند شبحی سرگردان در گوشه ای از این کادر شاد افتاده بودم‌.البته که مثل همیشه وجودم همه چیز را به گند میکشید.هیچ چیزم ،هیچوقت با هیچکس جور در نمی آمد.گاهی با خودم میگفتم واقعا لیاقت اینجا بودن را دارم؟آیا کسی در این میان هست که درقلبش جایی برای من داشته باشد؟ محبت ،خلاء وجودم را پر میکُند یا همچنان لبریز از پوچی باقی خواهم ماند؟در کلاس، سکوتِ سنگینی حکم‌فرما بود. سکوتی که سنگینیِ نگاه‌های خیره را دوچندان می‌کرد. نگاه‌هایی که گویی مرا به اتهامِ بیگانگی محاکمه می‌کردند. سعی کردم چهره‌ای آرام و بی‌تفاوت به خود بگیرم، اما در درونم، تلاطمی از ترس و ناامیدی برپا بود.در زنگ تفریح، به گوشه‌ای پناه بردم. خیره به آسمانِ خاکستری، در آرزوی ذره‌ای نور، ذره‌ای امید. اما آسمان نیز همچون دلِ من، ابری و گرفته بود. آیا محکوم بودم که تا ابد، در این انزوای تلخ، دست و پا بزنم؟ناگهان، صدایی مهربان، سکوتِ تنهایی‌ام را شکست.دختری با چشمانی آرام و لبخندی صمیمی، کنارم ایستاد. پرسید: &quot;تازه اومدی؟ من تا حالا ندیده بودمت.&quot;قلبم تپید. امیدی کمرنگ، در اعماقِ سیاهِ یاس، جوانه زد. شاید… شاید هنوز امیدی به رهایی از این تنهایی باشد. شاید در این دنیای غریب، بتوانم رفیقی،همدمی،هم دردی بیابم.اما تردید همچنان در درونم زبانه میکشید.آیا این لبخند، واقعی بود؟ آیا این مهربانی، پایدار خواهد ماند؟ یا آنکه همچون سرابی فریبنده، مرا به سوی ناامیدیِ عمیق‌تری خواهد کشاند؟تردید، همچون زهری آرام، در رگ‌هایم جریان داشت. اما چشمان مهربانِ آن دختر، لبخندِ صمیمی‌اش، وسوسه‌ای بود که نمی‌توانستم در برابرش مقاومت کنم.عطش رهایی از تنهایی بر تمام ترس هایم غلبه کرد.&quot;آره، تازه اومدم…&quot;زمزمه کردم، صدایی که از شدتِ هیجان، به سختی شنیده می‌شد. &quot;اسمت چیه؟&quot;&quot;مهرناز، خوشبختم!&quot; مهرناز دستش را به طرفم دراز کرد. لمسِ گرم دستانش، لرزه‌ای خفیف بر اندامم انداخت.برای اولین بار در این مدرسه، احساس امنیت و آرامش می‌کردم.روزها به سرعت سپری شدند. مهرناز، دنیای جدیدی را به رویم گشود. مرا با دوستانش آشنا کرد، به مهمانی‌ها و گردش‌ها دعوت کرد.گاه حس میکردم لبخندهایش به محض برگرداندن سرم و پرت شدن حواسم ناپدید میشوند.گاه حس میکردم به خاطر بهتر بودنم در مطالبی که آنقدر ها هم مهم نبودند ،به من حسادت میکند .به هرحال که من سعی میکردم این حس را در او از بین ببرم .چون کم‌کم، احساس می‌کردم که دیگر آن دختر غریب و تنها نیستم. دیگر سایه‌ای در حاشیه‌ی خوشی‌ها نیستم، بلکه بخشی از این جمع صمیمی هستم.البته که در اعماق وجودم، سایه‌ای از تردید همچنان باقی بود. حسی ناخوشایند، مدام در گوشم زمزمه می‌کرد که این خوشی، بیش از حد کامل است. که این صمیمیت، پوششی است بر حقیقتی تلخ.تا اینکه آن روز فرا رسید. روزی که مهرناز از من خواست تا رازی را برایش فاش کنم. رازی که سال‌ها در اعماق قلبم پنهان کرده بودم. رازی که می‌ترسیدم با گفتنش، تمام زندگی‌ام زیر و رو شود.مهرناز با اصرار و مهربانی، مرا متقاعد کرد که به او اعتماد کنم. که او بهترین دوست من است و هرگز رازم را فاش نخواهد کرد. و من با این وجود که گاهی احساس منفی ای از او میگرفتم، با تمام وجود، به او باور داشتم.اما اعتمادم، بهایی سنگین داشت. مهرناز، رازم را فاش کرد. در میان تمام مدرسه، در میان تمام کسانی که می‌خواستم از آن‌ها پنهان بماند.حالا، نگاه‌ها دیگر نگاهِ بیگانگی نبود، بلکه نگاهِ تحقیر بود و خنده‌ها، دیگر خنده‌های شادی نبودند، بلکه خنده‌هایی از جنس طعنه و تمسخر بودند.و من… من دوباره به همان دخترِ غریب و تنها تبدیل شده بودم. با این تفاوت که این بار، زخمی عمیق‌تر بر دلم نشسته بود. زخمی که التیامش، غیرممکن به نظر می‌رسید.مهرناز، تنها نبود. او بخشی از یک بازی بود. یک شرط‌بندیِ کثیف، که من قربانی‌اش شده بودم. آن‌ها با من بازی کردند، به من خندیدند و سپس، مرا رها کردند. بعد از آن متوجه شدم که همه ی روابط چیزی به جز یک بازی کوچک فریبنده نیستند.این بازی ها، تنها یک نمایش برای نقابداران بودند ؛اما برای ما جماعتِ بی نقاب ضعیفِ محبت پرست ؛این بازی ها تنها  به بند بازی با کفش هایی با پاشنه های بلند شیشه ای بر روی باتلاق های ناامیدی تشبیه میشدند.در آن لحظه، تمام امیدم نابود شد. تمام باورم به انسانیت، درهم شکست. فهمیدم که تنهایی، تنها پناهگاه امن من است. که اعتماد، خطایی نابخشودنی است. و من، از آن پس، برای همیشه، در حصارِ تنهاییِ خود، محبوس خواهم ماند.        تا روزی که مرگ، فرا رسد و مرا از این کابوسِ ابدی، رهایی بخشد. این بار دیگر، امیدی نیست… فقط درد است و درد… و این، سزای اعتمادِ من است.</description>
                <category>پیچک</category>
                <author>پیچک</author>
                <pubDate>Mon, 05 May 2025 23:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مربای گیلاس</title>
                <link>https://virgool.io/@pich1/%D9%85%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%B3-thkgusszhlo1</link>
                <description>ای جان!خاکستر سیگارم را فوت می‌کنم. باز هم همان آهنگ لعنتی توی ذهنم می‌چرخد. باران می‌بارد، نه مثل باران‌های بهاری که بوی زندگی می‌دهند، بلکه مثل اشک‌های یک روح محکوم به ابدیت در برزخ.خانواده؟ دیگر معنایی ندارد. اسمش را که می‌آورند، انگار دارند روی زخم کهنه‌ای نمک می‌پاشند. سعی می‌کنند عادی رفتار کنند، اما من بوی تعفن گناه را از تک‌تک سلول‌هایشان حس می‌کنم.شاید هم بوی کپک صورت های زیر نقابشان است.به هرحال من هیچوقت بویایی خوبی نداشتم.صورتم پر از زخم است.هر روز به انعکاس درون آینه چنگ میزنم تا مطمئن شوم نقابی روی صورتم جاخشک نکرده .بوی تیز و شیرین خون می آید.شاید بوی زخم هایم است؟ خانه که بوی خون نمی‌دهد. نه، بیشتر که دقت می‌کنم، بوی مربای گیلاس است.  بوی شیرین و تندی که با یاد کودکی، با طعم لبخند مادرم گره خورده است.  اما...  این بوی مربا،  چطور اینقدر... تند است؟ انگار... انگار با اشک‌هایش مخلوط شده.  و در گوشه آشپزخانه، سایه بلند و نحیفی روی میز چوبی می‌افتد.  سایه ی کسی که خودش هرگز طعم مربای گیلاس را نچشیده استاو را کشتم. نه با خنجر و خون‌ریزی‌های نمایشی، بلکه با یک سکوت تدریجی، با بی‌توجهی‌های کوچک اما کشنده. هر بار که به کمکم نیاز داشت، سرم را برمی‌گرداندم. به راستی کوچه ی علی چپ زیبایی های خودش را دارد.نه؟هر بار که دستش را دراز می‌کرد، چشمانم را می‌بستم.آه، تازه یادم آمد؛ زخم های روی صورتم.چنگ های من نیستند.آنها تلاش های نافرجام قربانی درحال مرگ ،بودند.حالا او نیست. و من مانده‌ام با جنازه‌ای که هر شب در آینه دنبالم می‌کند. می‌گویند قاتل همیشه به صحنه جرم برمی‌گردد. اما من هیچ‌وقت از آنجا نرفته‌ام. کامو راست می‌گفت. زندگی پوچ است. اما چه پوچیِ دردناکی، وقتی خودت آن را به این شکل رقم زده باشی.پ.ن:برگشتمم.پ.ن۲: حیحی.(همینجوری حال میکنم پی نوشت بزارم)</description>
                <category>پیچک</category>
                <author>پیچک</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 22:26:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش تمام شوم!</title>
                <link>https://virgool.io/@pich1/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D9%88%D9%85-ywp6apedhjpy</link>
                <description>کاش میتوانستم جیغ بکشم.فریاد بزنم ، کمک بخواهم .حرف بزنم و خلاص شوم.اما نمیشود !روح من خیلی وقت است که در سکوت کشته شده .تو روحم را کشتی و انگار همراه روحم صدایم را گم کردم.شاید چون آخرین باری که فریاد زدم کسی نشنید .تنها کسی که شنید اهمیتی نداد،به کارش ادامه داد و روحم را تکه تکه کرد .در نهایت من ماندم و تکه های پخش شده ی روحم که با هیچ چسبی بهم نچسبیدند .که هیچ دستی برای جمع کردنشان کمکم نکرد.من ماندم و اشک های به خون نشسته ام ، خاکستر خوشی هایم، نفس سردم و سینه ی خالی ام.شاید برای همین است که مینویسم.جرئت حرف زدن را ندارم.که اگر حرف بزنم مزه ی تلخ غربت روی زبانم پیچ و تاب میخورد.مثل کرم میلولد و روحم را آلوده میکند. مزه ی فلزی اش فلجم میکند و من میمانم و گوش هایی از افرادی که از شنیدن ضجه هایم عاجزند .کاش برای هر دردی آغوشی باشد.کاش غمم را از روی چشمانم بخوانند .کاش انتظار برای شادی به پایان برسد، هرچند که به نرسیدن‌ها عادت کرده‌ام، جزئی از وجودم شده‌اند، حتی در تمامی داستان‌ها و تصورات پرداخته‌ی ذهنم، خسته و پریشانم، گوشه‌ای افتاده‌ام و در حال سوگواری برای تلاش‌های بی‌سرانجامم می‌باشم.کاش تمام شود.کاش تمام شوم.این را ننوشتم که با احوال ناخوشم اوقات تلختان را زهرمار کنم.نه! فقط به نوعی فکر میکنم من همینم. بلد نیستم از گل و بلبل بنویسم و وانمود کنم همه چیز خوب است.حتی اگر باشد! عادت دارم به دیدن لیوان های شکسته و دل های به خون نشسته.با من از نیمه ی پر لیوان صحبت نکنید که آن نیمه را زهر میبینم ،سر میکشم و این شمایید که باید طعم تلخش را تحمل کنید.</description>
                <category>پیچک</category>
                <author>پیچک</author>
                <pubDate>Thu, 03 Oct 2024 23:41:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمای خوب :</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-goi75xhzuno0</link>
                <description>کاش می دونست که گاهی وقتا آدم خوب هم اشتباه میکنه.حرف اشتباهی میزنه . راه اشتباهی و میره و این دلیل نمیشه که اون آدم ،آدم بدی شده باشه.آدما مگه همین نیستن؟مصیبت به بار میارن ؛خام زبون چرب و نرم بقیه میشن.گول میزنن.در حالی که این خودشونن که گول میخورن. دروغ میگن. زخمی میشن. بی ارزش خطاب میشن .آدم حسابشون نمیکنن و وقتی دنبال درک شدنن بقیه میگن دنبال توجهن.گریه میکنن .اشکاشونو پاک میکنن و همچنان نفس میکشن و ادامه میدن.آدمای خوب از اینکه به کسی خوبی کردن پشیمون نمیشن.چون اون لحظه خودشون بودن و چه کسی از خودش بودن پشیمون میشه؟این روزا داره برای همه گند میگذره اما آدمای خوب تمام امیدشون به فردای روشنه .چیزی که شاید هیچوقت از راه نرسه و فقط یه توهم برای بقا باشه.اما یه روزی همه از آدم خوب بودن خسته میشن. مثل نقش خوب توی فیلما که فقط تا یه مدت جذابن.آدم با خودش میگه خب که چی؟ چرا من باید انقدر زجر بکشم تا بقیه خوشحال بمونن؟ و اون موقع به این نتیجه میرسی که اونقدرا هم که باید فداکار نیستی.بعدش خوب بودن و رها میکنی.اما این دلیل نمیشه که آدم بدی بشی.بدی مطلق وجود نداره.فقط دیگه از خودت نمیگذری .خودت و اولویت قرار میدی و به بهونه کمک کردن به بقیه خودتو خسته نمیکنی.خیلی از آدما لایق بخشش نیستن.آدمای بد زیاد شدن و تو اگه به خوب بودن ادامه بدی ازت سو استفاده میکنن.این تو جامعه ای که من هستم یه حقیقته و من نمیدونم برای شما چطوریه.از یه جایی به بعد متوجه میشین اگه خودتون هم ببخشین شباتون،اشکاتون.تا صبح بیدار موندنا .منتظر موندنا،و ذوب شدن در مقابل دوستاتون نمیبخشن.خوبی مطلق وجود نداره.در نهایت هم میفهمین عقل و قلب مقابل همدیگه قرار ندارن.بلکه این عقل که در مقابل عقل قرار گرفته .&quot;عقل فریب کار ترین است و خیلی وقت است که خطای خود را به حساب دل مینویسد&quot;</description>
                <category>پیچک</category>
                <author>پیچک</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2024 17:02:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم ناحسابی</title>
                <link>https://virgool.io/@pich1/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%86%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8%DB%8C-cc6ycaydacpf</link>
                <description>حیح.قول میدم که این عنوان به اون نمیخورد ولی فوق العاده بود.این روزها هیچ چیز برایم جذابیتی ندارد.اوضاعم اصلا خوب نیست اما وانمود میکنم طوری همه چیز خوب است که از این بهتر نمیشود.مثل یک مرد کار میکنم.مثل یک زن جوان به نظر میرسم و مانند یک سالمند فکر میکنم.تقریبا تنها چیزی که نیستم یک زن سبکسر است که تنها آرزویش تشکیل خانواده باشد.این مدتی که نبودم آنقدر درگیر روزمرگی شده بودم که معنای زندگی را تقریبا از یاد برده بودم.در یک سری از کارهای تکراری غرق شدم و حقیقتا میترسم بمیرم در حالی که در زندگی ام کار جالبی انجام ندادم و خوشحال نیستم.اما پیدا کردن چیزی برای اینکه از آن لذت ببرم کار ساده ای نیست .من تقریبا از همه چیز متنفرم به جز خانواده ام ،که گاهی درمورد آن ها هم به تردید میفتم و کتاب ها.به قول آلبر کامو بدبختی من این است که هیچ چیز را دوست ندارم و این ساده ترین چیزها را هم دشوار میکند.گاهی فکر میکنم ای کاش کسی را دوست داشتم.مهم نیست چقدر آدم مزخرفی باشد یا آن عشق یک طرفه باشد یا آن طرف اصلا از من خوشش نیاید .آدم وقتی کسی را دوست داشته باشد همیشه چیزی برای گفتن و نوشتن برای او پیدا میکند .تا ابد ..اما خب من از این قابلیت برخوردار نیستم و گاهی فکر میکنم شاید مشکلی در مغزم وجود دارد که چیزی برای دوست داشتن پیدا نمیکند.شاید هم نافم را با ناامیدی و افسردگی بسته اند .دلم میخواهد سینه ام را بشکافم و بگویم تو آزادی ..برو از دنیایی که هیچوقت باعث نشد از عمق لبخند بزنی .اما اینکار راهم نمیتوانم بکنم چون به علت خون ریزی زیاد میمیرم و من هنوز آماده مردن نیستم .نه تا زمانی که خوشحال نباشم.میدانید؟ فرسودگی توضیح دادنی نیست و این را فقط فرسوده های دیگر درک میکنند.هرچه هم که بگوییم ،میگویند زمان لازم است .حال با مشکل نگذشتن زمان چه کار کنیم ؟کاش میشد ماه ها بخوابم و بعد تازه نفس و سرحال از خواب بیدار شوم .اما هیچکس اینکار را نمیتواند انجام دهد.باید بیدار ماند و زجر کشید.</description>
                <category>پیچک</category>
                <author>پیچک</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 00:28:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>