<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های pinochio</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pinochio</link>
        <description>پینوکیو هستم...شاید تمام حرفایی که بهتون میزنم راست نباشه؛ ولی میگن پشت هر حرف دروغی هم یه سری از حقیقتا پنهان شده...میخوام اینجا از همه چی حرف بزنم،حالا با شمائه که راست یا دروغ بودنشون رو باور کنید!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:35:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/238897/avatar/EJnbcJ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>pinochio</title>
            <link>https://virgool.io/@pinochio</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فهرست شیندلر</title>
                <link>https://virgool.io/@pinochio/%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%84%D8%B1-qmadpmez16ex</link>
                <description>من اسکار شیندلر هستم؛ یک جوان آلمانی هستم که در چک اسلواکی به دنیا اومدم و جنگ جهانی دوم و حزب نازی ها رو به چشم خودم دیدم.حتی بخوام راستش رو بهتون بگم خودم عضوی از همین حزب نازی های هیتلر بودم.بذارین اصلا داستان رو از اول براتون تعریف کنم: من توی یه خانواده ی کاتولیک مسیحی به دنیا اومدم و خونوادم وضع مالی متوسطی داشتن.اینو گفتم که فکر نکنین از اون جوون های ناز پرورده و بورژوای آلمانی بودم که لای پر قو بزرگ شدم.من مثل همه ی هم سن و سال های هم نژادم توی یه مدرسه ی آلمانی درس خوندم و برای دانشگاه رفتم سراغ رشته ی مهندسی تا بتونم کسب و کار خانوادگیمون رو ادامه بدم و تجهیزات کشاورزی تولید کنم.اما خب چرخ روزگار با من نچرخید و کارخونه ی خانوادگیمون به خاطر شرایط جنگی ورشکست شد.من بعد از ورشکست شدن کارخونه با اندک سرمایه ای که برام مونده بود بار و بندیلم رو جمع کردم و اومدم به شهر کراکوف که به تازگی مقر مهمی برای نازی ها شده بود شانسم رو امتحان کنم.آخه میدونین اون موقع دقیقا بحبوحه ی جنگ جهانی دوم بود و هیتلر داشت یهودی های همه جا رو به شدت کنترل میکرد و شهر کراکوف هم جز مناطق یهودی نشین بود که تعداد زیادی از یهودی ها اونجا زندگی میکردن.راستش اول های جنگ بود و پیوستن به حزب نازی ها فقط حرکتی به ظاهر نمادی و نژاد پرستانه بود که میتونست ارتباطات من رو با افراد قدرتمند بسط بده و برای کسب و کارم هم مناسب باشه.برای همین منم مثل خیلی از جوون های آلمانی طبار دیگه تصمیم گرفتم که به نازی ها ملحق بشم.خب در مورد یهودی ها...منم قبل از جنگ توی مدرسه و دانشگاه باهاشون سر و کار داشتم اما خیلی ارتباط خاصی نداشتیم؛ اونا هم مثل همه ی آدم های دیگه بودن برام. چه فرقی داره یهودی باشی یا مسیحی یا مسلمون؟اصلا دلیل نفرت هیتلر ازینا چی بود؟هر چقدر که جنگ جلوتر میرفت و ارتش نازی قدرتمندتر میشد؛ وضعیت یهودی ها هم رفته رفته خراب تر می شد. اول اونا رو از خونه زندگیاشون دراوردن منتقلشون کردن به خونه های کوچیکتری تو مناطق پایین تر.بعد حق تجارت و تمام حقوق انسانیشون رو ازشون گرفتن.و تازه اینا شروع ماجرا بود...کابوس تازه داشت شروع میشد!من بعد از مهاجرتم به کراکف و ملحق شدن به حزب نازی، بعد از این که ارتباطات قدرتمندی رو با افسران اس اس مهم ساختم؛ یه کارخونه ی نیمه ورشکسته ی قابلمه و ماهیتابه سازی رو خریدم و برای اینکه کارگرهای یهودی برام ارزون تر تموم میشدن از اون ها شروع به استفاده کردم.یعنی با افسرای اس اس هماهنگ میکردم که یه سری از یهودیایی که قراره به اردوگاه های کار اجباری بفرسترو به من بده و منم در عوض احتیاجات ارتش رو برطرف کنم و به مامورا رشوه بدم!برای شروع بد نبود، یه معامله ی دو سر سود.منم به فکر سود خودم بودم و با این کار هم سود خیلی خوبی به دست می اوردم هم حالا یه چند تا ادم در پناه کارخونه ی من زندگی بهتری داشتن.ولی هرچی جلوتر میرفت وضعیت وحشتناک تر میشد و وجدان من نمیذاشت من به زندگی عادیم ادامه بدم.افسرهای اس اس روز به روز وحشی تر و خونخوار تر میشدن و وقتی یکی ازون حرومزاده ها به منطقه ی ما اومد تو یه روز یه قتل عامی ترتیب داد که تعداد زیادی از یهودی ها و بچه های بی گناه رو جلوی چشم من کشت.خودم با چشمای خودم دیدم که چجوری آدم هایی که قایم شده بودن که به اردوگاه های کار اجباری فرستاده نشن رو چجوری صف میکرد و به رگبار میبست.حتی اون حرومزاده به همینم اکتفا نکرد! شب همون قتل عام لعنتی یه گروهی از سربازها رو فرستاد توی شهر و خونه ها که اگر کسی قایم شده از بین ببرنش. اون سرباز های احمقش هم همه ی کمدها، زیر تخت ها و همه چیو به رگبار بستن.اون شب یه چیزی درون من تکون خورد. وجدانم بیشتر از همیشه داشت خودشو به در و دیوار میزد که کاری کنم برای این آدم های بیچاره.منم تا میتونستم از ارتباطاتاتم استفاده کردم تا اون ها رو توی کارخونم مشغول به کار کنم و از دست افسرهای اس اس و مرگ حتمی دور نگهشون دارم.حتی کار به جایی رسید که مجبور شدم برای تک تک اسم کارگرام پول های هنگفتی بدم تا بتونم اون ها رو از مرگ حتمی نجات بدم.برای همین یه فهرست درست کردم؛ فهرست شیندلر.توی اون لیست اسم تمام یهودی ها و آدم هایی که میتونستم نجات بدم رو نوشتم تا از نازی ها بخرمشون که به آشوییتس فرستاده نشن. تمام سرمایه ام رو روی اون اسم ها گذاشتم، حتی یک اسم هم برام یه اسم بود.دیگه همه ی پولام تموم شده بود و فقط تونسته بودم 1100 نفر رو توی فهرستم جا بدم! که کاش بیشتر بود!نمیدونی چقدر به این در و اون در زدم تا یه سری از آدمای پولدار رو متقاعد کنم شریکم بشن!ولی آخه کدم احمقی به جز من تمام پولش رو میده تا چند تا اسیر رو برای خودش بخره؟اون ها رو خریدم و ترتیبی دادم که توی اولین فرصت هر 1100 تا یهودی ای که شامل همه ی بچه ها، زن ها و مردها شده بودن رو منتقل کنن به زادگاهم تا در کارخونه ی خونوادگیمون اسلحه برای ارتش تولید کنیم.ولی اون حرومزاده های آلمانی زیر قولشون زدن و قطاری که زن ها و بچه ها توش بودن رو به آشوییتس فرستادن.من صبح روز بعدش خبردار شدم و فکر کردم دیگه الان که برسم دیر شده و توی کوره های آدم سوزی سوختن.اما خدا رو شکر زنده بودن و من تونستم برشون گردونم به کارخونه!و یه زندگی آروم رو براشون ترتیب بدم تا جنگ تموم شه.چیزی که خوندین یه مونولوگ ساختگی و برداشت آزاد من از فیلم فهرست شیندلر و از زبان شخصیت اصلی اسکار شیندلر بود.البته که میدونم همه ی شما فرهیخته تر از منین و احتمالا این فیلم فوق العاده رو مدت ها قبل دیدن اما من سال ها بود دیدنش رو عقب مینداختم و امشب بالاخره تمومش کردم.و وای از این فیلم عجیب که یکی از بهترین فیلم هایی بوده که تا امروز دیدم و با هر صحنش یکبار قلبم تکون خورده.فیلم صحنه های زیادی داره که تکونتون میده و اشکتون رو درمیاره ولی من خودم دو تا صحنه ی مورد علاقه توی این فیلم دارم؛ که اصلا نمیتونستم اشک هایی که قلپ قلپ میومدن پایین رو نگه دارم.یکی صحنه ایه که تنها رنگ فیلم ظاهر میشه و اونم یه دختر کوچولوی یهودیه که کت قرمز تنشه و از بین جمع فرار میکنه تا زیر تخت قایم بشه و بعدا جسدش رو توی صحنه های جلوتر با همون کت قرمز نشون میده؛یکی دیگه هم صحنه های آخر فیلمه که اسکار شیندلر دچار یه درموندگی میشه که چطوری ماشینش و سنجاق سینش میتونسته جون یه نفر رو نجات بده و اون موقع حواسش نبوده که از اینا استفاده کنه تا فقط چند تا اسم دیگرو توی اون لیست بنویسه. توی این صحنه اسکار شیندلر قویو با ابهت رو میبینین که درهم میشکنه و میشینه کف زمین زار میزنه و همه ی کارگرهای یهودیش میان بغلش میکنن و آرومش میکنن.حسن ختام فیلم هم که نگم براتون یعنی؛ حتما آخرش رو با دقت ببینین جز تاثیر گذارترین صحنه های این فیلم عجیبه!شما دیدین فهرست شیندلر رو؟ اگر دیدین توی کامنت برام نظرتون رو بنویسین!</description>
                <category>pinochio</category>
                <author>pinochio</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 11:36:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این یک داستان عاشقانه است!</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zjxurtxslzig</link>
                <description>سلام اسم من مریمه و این یک داستان عاشقانست که دارین می‌خونینش. البته جنس عاشقانه‌ی این داستان یکم متفاوته و مربوط به حدودا 60 سال پیشه! یعنی تقریبا زمانی که مامان بزرگ ها و بابابزرگ هاتون هم سن  هم دوره‌ی من بودن.شاید شما هم ازون دسته آدمایی باشین که خیلی به داستانای عاشقانه اونم از جنس مامان بزرگ بابابزرگا علاقه ندارین و احتمالا حوصلتون رو سر می‌بره!ولی این یه داستان عاشقانه‌ی درست و حسابیه...داستان من و محمودم!می‌دونین اون زمانا عشق و عاشقی یه شکل دیگه بود، مثل الان جوونا نبود که یه روز عاشق میشن و روز بعدی فارغ!یه روز با این دختر یا پسرنو روز بعدی به قول خودتون (!) می‌پیچوننش و میرن سراغ بعدی!پریروزا نوه ام بهم می‌گفت آخه مامان بزرگ بالاخره هر گلی یه بویی داره دیگه! نمی‌دونستم چی باید بهش بگم واقعا! آخه می‌دونین...اصلا از اون مدل مامان بزرگ‌ها هم نیستم که بشینم فاز نصیحت کردن بردارمو به نوه ام بگم فلان چیز درسته فلان چیز غلطه!حتی به بچه های خودمم همچین چیزا و نصیحت هایی نمی‌کردم چه برسه به نوه هام که دیگه عزیز دردونه ترن و خودشون مامان بابا دارن!زمانای ما، عشق و عاشقی اینجوری نبود؛ یعنی مردم انقدر درگیری داشتن که اصلا دوست داشتن و عشق براشون مسئله ی مهمی نبود.تو یه سنی مامان باباشون یکیو براشون نشون می‌کردن و می‌رفتن خواستگاری و می‌نشوندنشون سر سفره عقد و بعدشم میرفتن سر خونه زندگی!خیلیا می‌گفتن که عشق بعد از ازدواج به وجود میاد و ازین چیزا، ولی من هیچ وقت حرفشونو باور نمی‌کردم!می‌دونین اون چیزی که بینشون به وجود می‌اومد فقط عادت بود و اگر خوش شانس بودن و شبیه به هم یکم با چاشنی دوست داشتن همراه میشد. اگرنه همخونگی و هم رختخوابی بود و به دنیا آوردن بچه ها که بتونن راحت تر همدیگرو تحمل کنن!اما داستان من و محمودم این شکلی نبود...انگار ما با همه ی هم نسل های خودمون فرق داشتیم و عشقمونم مثل خودمون فرق داشت.عشقی که هنوز که الان 6 ساله از رفتنش می‌گذره هر وقت اسمش جایی میاد یا یادش میفتم اشک تو چشمم جمع میشه و همش حسرت نبودنشو میخورم و این که کاش منم همراهش رفته بودم!ما هم محله ای بودیم! خودم و محمود رو میگم.من 6 سالم بود و دختر عزیز دردونه ی بزرگ محل بودم که تو ناز و نعمت بزرگم کرده بودن و پدرم عاشق من بود.محمود هم پسر دوم یه خانواده ی متوسط توی محلمون بود و 3 سال از من بزرگتر بود که برای اولین بار همدیگرو دیدیم!انگار از همون موقع عاشقم شد و هر چی بزرگتر می شدیم عشقش هم با خودش بزرگتر و پر رنگ تر میشد.منم که اون موقع ها بچه بودم و چیزی حالیم نمیشد از دوست داشتن.اگرم یه چیزایی میفهمیدم براش طاقچه بالا میذاشتم و کلا محلش نمیذاشتم.تا این که 18 سالم شد و اومد مرد و مردونه با بابام صحبت کرد. البته که بابام مخالفت کرد باهاش!اصلا دلش نمیخواست دختر عزیز دردونشو دست یه پسر معمولی با وضع مالی متوسط رو به پایین بده!ولی محمود دست بردار نبود؛ انقدر رفت و اومد که بالاخره ازدواج کردیم!50 سال با محمود زندگی مشترک داشتم و روز به روز بیشتر عاشقش می‌شدم. روز به روز عشقمون به همدیگه قوی تر می‌شد و همه جا پای همدیگه بودیم!می‌دونین من خیلی دستم توی کار خیر نبود، یعنی نمی‌دونستم اصلا چرا باید آدم به بقیه کمک کنه.ولی محمود از همون اول دغدغشو داشت؛ حاضر بود از نون شب خودمون بزنه و گرفتاری هر کسی که بهش پناه می‌آورد رو حل کنه! شده بود پناه هر دوست و آشنایی که از همه جا قطع امید کرده بود و هیچ امیدی نداشت.این چیزا رو که ازش می‌دیدم، وقتی قلب بزرگشو می‌دیدم روز به روز بیشتر عاشقش می‌شدم!کم کم خودمم وارد این کارای خیر شدم و همراه و هم پاش بودم.تا این که رفت...بی معرفت 6 سال پیش بدون من رفت...میگن آدما هر طوری زندگی کنن به تناسب همون مرگشون هم رقم میخوره...اگر خوب زندگی کرده باشن، یه مرگ با عزت رو تجربه می‌کنن که همه تو شوک از دست دادنشون می‌مونن!محمود منم همین طوری از دنیا رفت! فاصله‌ی بین مریض شدن تا فوت کردنش به 2 هفته هم نرسید.مثل یه پرستوی سبک بال بی معرفت چمدونش رو جمع کرد و تنهایی رفت.بعد از رفتنش تا هفته‌ها نمی‌تونستم از رختخواب بیرون بیام. بدون محمود زندگی هیچ معنایی برام نداشت.بچه هام، نوه هام، دوستام، همشون برام یادآور محمود بودن و وقتی اون نبود هیچ کدومشون رو دلم نمی‌خواست ببینم.اما یه شب اومد به خوابم؛ حالش خیلی خوب بود. بهم گفت مریم قرارمون این بود؟پس اون آدمایی که با هم بهشون کمک می‌کردیم چی؟اونا بعد از من چشم امیدشون فقط به توئه!بلند شو عزیزکم؛ بلند شو تو هنوز کلی کار داری که باید توی این دنیا انجام بدی. بلند شو که کلی آدم نیاز به کمک تو دارن!قول میدم تا وقتی بیای همین جا منتظرت بمونم! قول میدم!اون شب از خواب بیدار شدم و حس کردم یه چیزی توم عوض شده. انگار یه شمعی گوشه ی قلب سرد و تاریکم روشن شده بود!از اون روز به بعد، تمام زندگیم شد دویدن برای کمک کردن به افرادی که هیچ پشت و پناهی جز خدا براشون نمونده!اما داستان من و محمودم این شکلی نبود...انگار ما با همه ی هم نسل های خودمون فرق داشتیم و عشقمونم مثل خودمون فرق داشت.
عشقی که هنوز که الان 6 ساله از رفتنش میگذره هر وقت اسمش جایی میاد یا یادش میفتم اشک تو چشمم جمع میشه و همش حسرت نبودنشو میخورم و این که کاش منم همراهش رفته بودم!از بچه‌های کار بگیر تا زنان بدسرپرست و بی سرپرستی که هیچ منبع درآمدی ندارن؛ از کارتون خوابای خیابون شوش بگیر تا خانواده‌های آبرومندی که همین گوشه و کنارا دارن پیش ما زندگی می‌کنن؛ برای بچه‌های کار تونستیم یه مدرسه درست کنیم و با رایزنی با سرپرست‌های بی مسئولیتشون یه کاری کنیم بذارن در هفته چند ساعتی رو درس بخونن.برای زنان بی سرپرست و بدسرپرست یه کارگاهی درست کردیم که بتونن با مهارت‌های خیاطیشون پول دربیارن.هفته‌ای یه روز میریم شوش و به کارتن خواب‌هایی که هیچ جا مثل انسان باهاشون رفتار نمیشه غذا میدیم و پای درد و دلشون می‌شینیم!آخ مادر اگر بدونی که من ساعت ده شب توی کوچه پس کوچه‌های شوش با گروهمون تو چه خونه‌هایی رفتم که بهشون غذا بدیم و چه وضع زندگی‌هایی دیدم که اصلا برق از سرت میپرید!خلاصه همین چیزاست که منو بعد از محمودم سر پا نگه داشته! با خودم عهد بستم که تا آخرین روز زندگیم و تا آخرین قطره‌ی توانم بتونم یه کاری برای کسی بکنم - همون چیزی که محمودم ازم خواسته بود!پی نوشت 1: این داستان با اقتباس از داستان یه فرد واقعی نوشته شده و خیلی در حق اصل مطلب اجحاف شد؛ قلم بندرو ببخشید که حقیقتا داستان اصلیشون خیلی از این نمونه ی نوشتاری قوی تره!پی نوشت 2: این داستان برای چالش هفتگی جناب دست انداز با عنوان عشق نوشته شده</description>
                <category>pinochio</category>
                <author>pinochio</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 20:34:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر</title>
                <link>https://virgool.io/@pinochio/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-kgxrnqpaxiln</link>
                <description>سلام سلام!من پینوکیوام! همونی که قرار بود هر چی بهتون بگه راست نباشه ولی خب همه ی حرفاش هم دروغ نیست.راستش توی این روزمرگی های زندگی انقدر دلتون نخواد غرق شده بودم که یه مدتی بود کلا انگاه دچار یه فراموشی شده بودم و یادم رفته بود چقدر عاشق نوشتن تو ویرگولم و چقدر از کنار شما بودن حس خوب میگیرم!دیگه خلاصه اینطوری شد که بازم بعد از یه غیبت طولانی اومدم باهم در مورد یه کتابی که اخیرا خوندم و خیلیم عجیب بود حرف بزنیم.راستش رو بخواین این روزا پینوکیو بر خلاف قبلا که اینجا مینوشت حالش خوبه!و تمام این حال خوبش هم مدیون همون روزای حال بدی ایه که قبلا داشت و فکر میکرد هیچ وقت قرار نیست تموم بشن!ولی تموم شدن و من اینجام!پینوکیوی زنده و سالم و خوشحال در خدمت شما!خواستم بگم اگر دارین حال بد یا دوران بدی و میگذرونین بدونین که هیچی توی این دنیا موندنی نیست و یه روزی قراره بازم رنگین کمون توی قلبتون پیدا بشه.خب حالا بریم سراغ کتابهاین اواخر یه کتابی خوندم به اسم کتاب عطر نوشته ی پاتریک سوزکیند. این عکس کتابهسبک کتاب با توجه به خلاصه هایی که اینور اونور ازش دیده بودم و چیزایی که مردم دربارش می گفتن یه سبک سمی خالصی بود که من اصلا نمیپسندیدم!کلا پینوکیو یکم نازک نارنجیه و از چیزایی که رنگ و روی خشونت داشته باشن فرار میکنه.از شوخی گذشته کلا کتاب ها خیلی زیاد رو روحیاتم تاثیر میذارن و سعی میکنم طرف کتاب و فیلم های خیلی سمی و وحشتناک نرم که اگر برم باید فاتحه روح و روانمو برای یه مدت بخونم.ولی این کتاب استثنا بود و با وجود این که میدونستم محتواش ممکنه آزاردهنده و عریان باشه انتخاب کردم بخونمش. شاید چون تو اون دوره از زندگیم به یکم خشونت هم احتیاج داشتم.ببینم تا حالا شده توی یه دوره از زندگیتون حالتون خیلی خوب نباشه (عصبانی باشید، غمگین باشین، حس ناتوانی کنین) و برین سراغ محتواهای خشن؟مثلا من خودم این طوریم که وقتی به طور عمیق یکی از حس های بالا رو دارم میرم سراغ آهنگ های لینکین پارک و متال، رانندگی با سرعت بالا و خطرناک، پیاده روی با خشم و سرعت تند، گوش دادن پادکست های چنل بی (کسایی که گوش دادن احتمالا بدونن چرا کسایی هم که گوش ندادن تو کامنت بپرسن جواب میدم) و خوندن کتاب های یه سبکی که به طور معمول سراغشون نمیرم مثل همین عطر، یا کلکسیونر!حالا میدونین چرا یه سری از آدما این شکلین؟میدونین، دلیلش خیلی جالبه!این موضوع رو من با یه روانشناس با ترس و لرز در میون گذاشتم. ترس از این رو داشتم که وقتی در مورد این کارام حرف بزنم باهاش بهم بگه تو یه مختلل روانی هستی و قراره در آینده به یه قاتل زنجیره ای تبدیل بشی! :)و با ترس و کلی اضطراب اینا رو بهش گفتم و ازش خواستم که اگر دلیلش رو میدونه بهم بگه.بهم گفت پینوکیو! میدونی چه موقعایی بیشتر میری سراغ این کارا؟ موقعایی که خیلی ناراحتی و احتیاج داری یه کاری انجام بدی که از زندگی دور بشی!گوش دادن این پادکستا و این کارایی که میکنی؛ انگار داره باعث میشه ناخودآگاهت در اون لحظه بمیره و دوباره به زندگی برگرده و قوی تر ادامه بده!انگار که رفتی تو یه تئاتر نقشی که دوست داشتی رو بازی کردی (یعنی مردن خودت رو دیدی توی اون نقش) و بعد هم خوشحال و شاد و خندان از اون تئاتر اومدی بیرون و به زندگیت ادامه دادی!حالا خلاصه سرتونو درد نیارم پینوکیوی پر حرف رو که میشناسین! چشمشم که به شما افتاده بعد از مدت ها میخواد از همه چی حرف بزنه براتون!این کتاب عطر در مورد یه آدمیه که از همون لحظه ی تولدش آدم عجیبی بوده و زندگیش هر لحظه که میگذره عجیب و عجیب تر میشه!مامانش یه کارگر دوره گرد بوده و بچه هم بچه ی نامشروع یکی از گردش هاش (!) بوده و زیر میز ماهی فروشی به دنیاش میاره و تصمیم داره این بچه رو هم مثل بچه های قبلیش (!) بکشه و توی سطل آشغال بندازه!اما پسر کارگر ماهی فروش میبینتش و همرو خبر میکنه و بچه رو نجات میدن ولی مادره میمیره!خلاصه بچه آواره ی این پرورشگاه و اون پرورشگاه میشه و انگار هرجا با خودش میرفته بدشانسی و نحوست میبرده و انگار وقتی پیش کسی میرفته و بعد اون آدم نمی خواستتش و منتقل میشده جای دیگه سرپرستش به طور عجیبی میمرده حتی اگر این بچه فقط یک شب رو پیشش گذرونده بوده!خلاصه یکی از دایه هاش هم یه سری نیروهای شیطانی رو توی این بچه حس میکنه و میبره پسش میده به کشیش محلشون و میگه این بچه کلا خیلی نحس و عجیبه و بقیه ی بچه های من رو وحشت زده میکنه.یه چیز شیطانی ای هم که در موردش وجود داره اینه که بدن این بچه هیچ بویی نداره! هیچ بویی!یه طوری هم هست که اگار همیشه داره اطرافش رو بو میکشه!خلاصه این بچه از پیش این دایه هم میره و دایه همون شب میمیره!و هی منتقل میشه از این خونه به اون خونه و هیچ کس نمیخواستتش تا این که بالاخره یه جا قبولش میکنن و در وحشتناک ترین وضعیت ممکن بزرگ میشه!دیگه حالا بقیه ی داستان رو نمیخوام براتون تعریف کنم که حتما برین بخونینش چون واقعا ارزشش رو داره ولی در مورد مفاهیم اصلیش میخوام یکم دیگه مغزتونو بخورم و بعد هم تشویقتون کنم که برین بخونینش.این بچه ی عجیب حس بویایی خیلی عجیب و قوی ای داشته، به زبان ساده تر بگم فکر میکنم هیچ شامه ای تیزتر از شامه ی ایشون روی سیاره و از نوع ما انسان ها هیچ وقت وجود نداشته و نداره!کائنات و دنیا دست به دست هم میدن و این توی یه مغازه ی عطر فروشی مشغول به کار میشه و بهترین عطر های جهان رو میسازه ولی انگار این بوها براش عادی بودن و راضیش نمیکردن.تا این که یه شب یه دفعه یه بوی خیلی خوش به مشامش میرسه که وقتی میره دنبال منشا بود، میبینه بوی یه دختری از یه خانواده ی پولداره که از فرسنگ ها اونطرف تر بوش رو حس کرده بوده!خلاصه سرتون رو درد نیارم این اقا دید که با عطر هایی که از اشیا میسازه دیگه راضی نمیشه و دنبال یه چیز جدید و رایحه ی خارق العاده است این شد که به فکر این افتاد از رایحه ی بدن دخترهای زیبای شهر عصاره بگیره و عطر درست کنه!حالا کاشکی عصاره گرفتن با چیدن یه تیکه مو یا چیزی شبیه به این ختم به خیر میشد. نه خیر!ایشون تک تک دخترا رو میکشت تا بتونه عطر بدنشون ور بدون این که خراب بشن بگیره و بهترین عطر دنیا رو با ترکیب عصاره ی تن اون ها درست کنه!خلاصه که برای درست کردن یه عطر ناقابل (!) تبدیل میشه به قاتل زنجیره ای شهر که دخترهای خوشگل رو یکی یکی میدزده و به شکل وحشتناکی میکشتتشون تا بتونه تا اخرین عصاره ی وجودشونو بگیره و ازشون عطر درست کنه.عطر هم نگم براتون که چه تاثیری داشته! که جذابترین بخش کتاب دقیقا همون جاییه که این عطر رو بالاخره درست میکنه و اثرش رو روی مردم میبینه!خیلی دلم میخواد بهتون بگم ولی میترسم بیاید سرم داد و فریاد کنید که ای بابا ما میخواستیم کتابو بخونیم چرا خرابش کردی و لو دادیو اینا!برای همین نمیگم دیگه بقیشو!ولی چیز عجیبی که در مورد این کتاب وجود داشت این بود که داستان به شدت فلسفی بود البته فلسفه ی سیاه بود ولی خب خیلی به فکر میبردتون و فقط یه داستان قاتل زنجیره ای معمولی نبود.اصلا مفهوم اصلی داستان هم که ما رو به فکر میبرد دقیقا دور از موضوع اصلی بود و بعد از خوندنش میفهمیم ما آدما چقدر ضعیفیم و چقدر روی یه سری چیزها نقطه ضعف داریم که میشه با اون ها یه نفر کنترلمون کنه!خلاصه خیلی کتاب خفن و خوبی بود و حتما بهتون پیشنهاد میکنم برای یه بار توی زندگیتون بخونینش چون شاید متفاوت تر از همه ی کتاب هایی باشه که خوندینش!اگرم خوندینش بیاین این پایین باهام نظرتون رو در میون بذارین و بگین که دوست دارین معرفی های کتابم رو به همین سبک ادامه بدم؟پی نوشت: البته گویا یه فیلم هم از روی داستان ساخته شده ولی من خودم جرات نکردم برم ببینمش چون قطعا احتمال میدم فقط روی سیاهی های داستان تمرکز کرده باشه و هیچ اهمیتی به فلسفه و فکری که پشت کتاب بوده نکرده!در نتیجه اگر کسی به تنهایی بره فیلم رو ببینه احتمالا با خودش بگه: این چه سم داغونی بود من رفتم دیدم خدایا؟!</description>
                <category>pinochio</category>
                <author>pinochio</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 01:27:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی به نام اوه</title>
                <link>https://virgool.io/@pinochio/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%87-lcot47iwp8aa</link>
                <description>آقا سلام!پینوکیوی بی معرفت دوباره یهویی جمعه شب دلش برای نوشتن تنگ شد و اومد براتون بنویسه!میدونین؛ نوشتن مثل یه موجودیه که همیشه درونم هست و همیشه داره صدام میکنه؛ که حال و هوام رو بیرون بریزم!ولی خیلی وقت بود حس و حال نوشتن نمیومد:(اما امشب یهویی وسط تلویزیون دیدن و در حالی که کنار مهمونا نشسته بودم؛ یهو یه شور عجیبی تو دلم افتاد و دلم خواست که بیام و بنویسم!بعد، بعد از مدت ها اومدم ویرگول و دیدم یا ابالفضل! 36 تا بازدید فقط همین امروز داشتم :|کلا ذهنیتم این بود بعد از دو سه ماه بی معرفتی چیزی که باید بیام و انتظارش رو داشته باشم؛ روزی دو سه تا بازدید بوده!ولی با دیدن عددای بازدید بعضی از پستام برگام ریخت و انگیزم برای نوشتن چندین و چند برابر شد!اگر کسی راجع به این که چرا بعضی از پستا از گوگل یه سری بازدیدای عجیب غریب میگیره چیزی میدونه لطفا منم در جریان بذاره که حسابی کنجکاو و ذوق زده ام :)خب آقا حالا بریم سراغ اصل مطلب...امشب نیومدم سرتونو با این حرفای الکی درد بیارم...اومدم یه کتاب حال خوب کن خفن بهتون معرفی کنم!چند وقت پیشا یه کتابی رو خریدم که اسمش مردی به نام اوه بود!جز کتابایی بود که یهو بولد شد و همه ازش حرف میزدن.و راستشو بخواین من هیچ تجربه ی خوبی از خوندن کتابایی که یهو انقد معروف میشن نداشتم؛ چون همشون پر از کلیشه و چیزای حال به هم زن تکراری بودن!از یه طرف دیگه؛ تو خلاصه‌هایی که از این کتاب خونده بودم فهمیده بودم قهرمان و شخصیت اصلی داستان؛ یه پیرمرد بد عنق و بداخلاقه که زنش مرده!و خب من که عاشق خوندن داستانای عاشقانه ام طبیعتا هیچ علاقه ای به خوندن همچین کتابی با همچین شخصیت بدعنق و بد اخلاقی نداشتم!ولی بعد یه آدمی که خیلی قبولش دارم گفت آقا بیا برو اینو بخون! و منم گفتم باشه حالا که کتابی پیدا نکردم که دوستش داشته باشم؛ پس میرم همینو میخونم.و شروع کردم به خوندنش!اولاش کسل کننده بود و من صبحا سعی میکردم یه ربع زودتر برسم محل کارم و تو ماشین در حد یه ربع بخونم.خود داستان جذابیتی نداشت برام؛ صرفا اون ساعت از صبح تو ماشین نشستن و آروم بودن و کتاب خوندن رو دوست داشتم!و ادامه دادم؛ و هرچی جلوتر میرفت داستان برام جذابو جذابتر میشد!میدونین؛ پینوکیو یه اخلاقای عجیب غریبی داره!مثلا عاشق اینه ماجرای عاشقانه ی بقیه همراه داستانای آشناییشون رو بشنوه!مثلا هر بار یه زوج میبینه سریع دوست داره سر در بیاره که اینا چجوری عاشق هم شدن و سرنوشت اینا رو چجوری تو مسیر همدیگه قرار داده!چون به بازیای سرنوشت توی عشق خیلی خیلی اعتقاد داره!خلاصه که یه پا فضولم واسه خودم تو این قضایا!خلاصه سرتون رو درد نیارم که جذابترین بخش داستان مربوط به بخشی میشد برام که داشت بهم نشون میداد اوه و زنش چجوری همدیگه رو دیدن و چجوری عشقشون شروع شده!بخوام یه خلاصه هم از کتاب براتون بگم اوه یه مرد پر تلاش و کاریه که چند وقتی هست از مرگ زنش که گویا عاشقش بوده هم میگذره و اونو از سر کارش هم اخراج کرن و حالا اوه که هیچ هدف و انگیزه ای برای ادامه دادن زندگیش نداره؛ چون عشقش به زنش و کارش دلایل زندگیش بودن؛ هی دنبال فرصت میگرده تا خود کشی کنه!و حالا هربار به یه دلیلی یه عاملی میاد و گند میزنه به برنامه های خود کشی این بیچاره!عواملی که خودشون بعد ها دلیل عشقش به زندگی میشن!بهتون گفتم که اوایل کتاب براتون حوصله سر بر ممکنه باشه؛ ولی من خودم از وقتی عاشق اوه شدم که دیدم به خاطر عشقش به زنش چه کارهایی که نکرده و چقدر آدم صادق و با ثباتی توی عشقش بوده!از یه طرف دیگه انسان بودنش بعضی جاها باعث میشه دهنتون وا بمونه از این حجم از خوب بودنش!میدونین؛ تو این دوره زمونه ای که همه یه روز عاشقن و یه روز فارق؛یه روز میان میگن دوستت دارم و تو تمام کهکشان زندگیمی؛ و روز بعدی میان میگن که حسم بهت تموم شده و باید همه چیزو تموم کنیم و برگردیم به روزایی که همدیگرو نمیشناختیم؛دیدن یه همچین عاشقانه‌هایی واقعا باعث شد آخر کتاب گریم بگیره و تا یه ساعت کلا داشتم آبغوره میگرفتم!به نظرتون همچین عاشقانه‌هایی هنوزم وجود داره و اتفاق میفته؟ به نظرم کتاب رو بخونین و بعدش بیاین با هم راجع بهش حرف بزنیم :)من عاشق حرف زدن درمورد کتابا با آدمام!از یه طرف دیگه دلم میخواد یه پاورقیم بگم اینجا بهتون:میدونین؛ تا همین چند وقت پیش؛ یعنی حدود سه چهار سال بود که فکر میکردم عشق تمام معنی زندگیه و اگر عشق نباشه زندگیت ناتموم و بی فایدست!اما راستش؛ الان دارم میفهمم با این عشقای زودگذر و مسخره ای که داریم دور و برمون میبینیم؛ چقدر ارزش تنهاییامون از بودن تو رابطه های بی سر و ته بیشتره!آخه میدونین چرا اینو میگم؟ چون چند ماه پیش که داشتم براتون مینوشتم داشتم گله میکرم از آدمایی که دلمو شکستن و عاشقشون بودم؛ و اینکه چقدر عشقشون برام سنگین و دردناک بود!ولی بعد از آشنایی با یه آدم دیگه و یه عمر خوشحالی کوتاه و آسیب هایی که بعدش اومد؛ دیدم نه یاسمن!این چیزی نیست که تو میخواستی باشه! این اون عشقی نیست که تو تو داستانا دیدی و فکر میکردی همون جوریه زندگی!پس شاید باید آرزوها و اهدافمون رو یه جای دیگه دنبال کنیم و دلیل خوشحالیمون رو تو خودمون پیدا کنیم تا بتونیم کنار یه آدم دیگه خوشحال باشیم!چقدر زدم تو جاده خاکی؛ ولی انقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود که فکرا همینجوری بدون اینکه من بخوام دارن میان بیرون و سر و کلشون پیدا میشه اینجا! ولی دلمم نمیاد پاکشون کنم!خلاصه که اینجوری!بهتره بیشتر از این دیگه پرحرفی نکنم و سرتونو نبرم!فقط یه خواهش؛ بیاین تجربه هاتونو از عشقای قشنگی که خودتون داشتین یا تو اطرافتون دیدین بیاین برام تعریف کنین که بدونم هنوزم آدمایی هستن که با عشق حالشون خوبه!تازه اگه کتاب خوبیم خوندین بازم بیاین بهم معرفی کنین!من الان دارم &quot;اما&quot; از جین آستن رو میخونم و دوستش دارم :) ولی کتاب بعدیم هنوز نمیدونم چیه! پس با یه معرفی کتاب خوب خوشحالم کنین :)))پاورقی: کسی میدونه جایی که برای کتاب صوتی تست صدا بگیرن هست یا نه؟من خیلی دوست دارم کتاب صوتی بخونم؛ ولی نمیدونم از کجا باید برم دنبالش و اصلا صدام به در این کار میخوره یانه!ولی یکی از موارد لیست آرزوهام شده!میشه گه کسی میدونه راهنماییم کنه؟</description>
                <category>pinochio</category>
                <author>pinochio</author>
                <pubDate>Fri, 05 Feb 2021 22:18:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@pinochio/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-bmme1yv2uur6</link>
                <description>سلام!آخرین پستی که توی ویرگول گذاشتم پر از آه و ناله و غم و ناراحتی بود!من اون موقع داشتم رنج می‌بردم؛ و رنج بردنم هم به خاطر حضور آدمای اشتباهی توی زندگیم بود!میدونین؛ زندگی مثل یه دریای خیلی بزرگه؛ فرض کنید شما لب ساحل وایسادین و هر از چند گاهی یه موج خیلی بزرگ به سمتتون میاد!اولش از دیدن موجه ممکنه ذوق زده بشین و انتظار کلی اتفاقای قشنگ و باحال رو داشته باشین!یا اصلا بذارین از قبلش براتون بگم:وقتی ببینین دریاتون آرومه و هیچ موجی نداره دلتون واسه موجا و اتفاقای جدید تنگ بشه!بعد که موجه میاد سمتتون؛ یهو به خودتون میاین و میبینین که توشین و واقعا چیزای قشنگی که انتظارشو داشتین اتفاق نیفتادن که هچ :|کلی درگیری فکری و حسای بد هم به سمتتون سرازیر شدن!حسای بدی که درصدشون نسبت به اتفاقات خوب اون موج 80 به 20 ئه!یعنی شما 80 درصد مواقع حالتون بده و از یه چیزی ناراحتین و دارین رنج میبرین؛ و در 20 درصد بقیه ی مواقع حالتون نسبتا خوبه!تازه دقت کنین دارم میگم نسبتا خوبا نه عالی!حالا به نظرتون میارزه بازم دلتون بخواد توی اون موجه باشین؟ یا سریع خودتون رو میکشین بیرون؟؟؟واسه منم همین اتفاق افتاده بود؛ یه موج کوچولو وارد زندگیم شده بود که اولاش خیلی هیجان انگیز بود؛ بعد هی به مرور زمان دیدم تعداد حس های بدم خیلی خیلی بیشتر شده!بعد حالا با تمام این تفاسیر؛ من مونده بودم و دلم میخواست شرایط رو درست کنم ولی یهو خود موجه تصمیم گرفت راهشو کج کنه و خوشحالیشو جای دیگه ای پیدا کنه! خب البته منم بسیار استقبال کردم! البته که روزای اول سختیای خاص خودشو داشت چون شما با یه قندونم یه مدتی تایم بذارین و صحبت کنین بهش وابسته میشین دیگه چه رسد به این که یه موج جدید بوده باشه که کلی اتفاق جدید هم با هم رقم زدین!ولی خب براومدم از پسش! همونجوری که از پس طوفان های بدتر از اینم براومدم!کیتی پری توی یکی از آهنگاش به اسم fire work میگه که: &quot;جایی که طوفان به زندگیت میخوره همون جاییه که بعدش قراره رنگین کمان رو ببینی&quot;نمیگم که باید دوست داشته باشی حالت بد باشه!نمیگم باید از این که حالت بده باید خوشحال باشی!من این متن رو نوشتم که بهت بگم آقا جونه من!اگر الان حالت بده و داری روزای سختی رو میگذرونی؛ مطمئن باش که تو همین مرحله ی طوفانی و چه بخوای چه نخوای بعدش قراره رنگین کمان قشنگی رو ببینی!پس قوی باش؛ یه لیست از آرزوهات درست کن؛ با آدمای مثبت معاشرت کن و حرفاتو تو دلت نگه ندار!مسیر جدید رو انتخاب کن، آدمای جدید رو به زندگیت راه بده و یه زندگی تازه رو شروع کن!گذشته رو هم بنداز زیر پات ازش به عنوان یه سکوی پرتاب برای حالای خوبت استفاده کن و دیگه هیچ وقته هیچ وقته هیچ وقت به عقب نگاه نکن!که اگر گذشته قرار بود چیز قشنگی برای ما داشته باشه دیگه گذشته نمیموند و تا همین امروز همراهمون میومد!تو این مدت که با خودم بودم تا حالمو بهتر کنم؛ خوندن کتابای مختلف خیلی کمکم کرد به روال زندگی عادیم برگردم!یه کتاب خیلی خیلی قشنگم خوندم که دلم میخواد یه پست دربارش بنویسم!شما خوندینش؟دوست دارین دربارش بنویسم براتون؟</description>
                <category>pinochio</category>
                <author>pinochio</author>
                <pubDate>Wed, 23 Dec 2020 19:13:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه فیلم خوب</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%DB%8C%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-xvuwelo2cudu</link>
                <description>چند شب پیشا داشتم توی وبسایت شعبانعلی می‌گشتم که چشمم به یکی از معرفی فیلماش خورد!ببینم شما شعبانعلی رو میشناسین؟ شعبانعلی یکی از غولای دنیای تولید محتوائه که اتفاقا سایت متمم هم  مال ایشونه! حتی اگه اسمش رو هم نشنیده باشین بالاخره یه بارم گذرتون احتمالا به سایتش افتاده باشه!من خیلی وقت نیست که میشناسمش اما توی همین مدت کم و با شناخت کمی که به خاطر تشویق یکی از دوستام ازش به دست آوردم فهمیدم که فوق‌العاده آدم گنده‌ایه و محتوایی که تولید میکنه ارزشمند و قابل خوندنه!حالا من اصلا نصفه شبی تو سایتش دنبال چی می‌گشتم؟جونم براتون بگه که بعد از آخرین زخمی که از خوندن کتابای نه چندان خوب، خورده بودم و تیر نهایی رو هم از چهار اثر فلورانس اسکاول شین خوردم؛ دیگه با خودم عهد بستم به معرفی هرکسی کتاب نخرم و اگرم میخوام کتاب بخونم اول برم تعریفشو از چند تا آدم درست حسابی بشنوم بعد بخرمش!اتفاقا چند روز پیششم داشتم با همکارم سر همین درد و دل میکردم که بابا من جدیدا هرچی کتاب میخرم به دلم نمیشینه و احساس میکنم دارم پولمو میریزم دور!اونم گفت خب برو یه سر به وبسایت فلانی بزن و نظر سنجیه کتاباشو بخون!خلاصه من اونشب داشتم دنبال لیست کتابایی که شعبانعلی معرفی کرده بود میگشتم ولی هرچی گشتمو گشتم هیچی نتونستم پیدا کنم!در نتیجه داشتم دست خالی و دست از پا درازتر برمیگشتم که یهو چشمم خورد به یکی از روزنوشته هاش که توش یه فیلمو معرفی کرده بود!منم که وسط تعطیلات بودمو گفتم چی از این بهتر! بذا ببینم چی معرفی کرده بشینم ببینم!فیلمی که معرفی کرده بود اسمش incredibly loud and extremely close بود!خودشم خیلی دربارش حرف نزده بود اما آدمای زیادی زیرش کامنت گذاشته بودن که البته که من حوصله‌ی خوندن اون همه کامنتو نداشتم ولی چندتاییشونو خوندم و بازم چیز زیادی ازونا دستگیرم نشد!آخه من عاشق اینم -بر عکس بعضیا- که قبل از اینکه یه فیلمو ببینم داستانشو بدونم....یعنی حتی اگه شما بیاین کل داستان فیلم رو هم برام تعریف کنین من بازم ناراحت نمیشم و حتی به دیدن فیلم علاقه‌مندترم میشم!و به خاطر این ویژگی عجیب غریب پینوکیوییم همیشه مورد تمسخر و سرکوفت دیگران قرار گرفتم!خلاصه چون چیز زیادی از داستانش نفهمیدم خیلی علاقه ایم به دیدنش نداشتم ولی همون شب از بیکاری نشستم دیدم... و عجب چیزی بود واقعا!داستان در مورد یه خانواده‌ی سه نفره و خوشبخت بود که باباهه (تام هنکس:)) یه روحیه دانشمند محور داشت و همیشه پسرشو به سمت ماجراجویی و کشف چیزای عجیب غریب سوق می‌داد و همیشه دوست داشت پسرش رو تشویق کنه که بیشتر و بهتر از بقیه بدونه و با ماجراجویی کلی چیز تو زندگیش یاد بگیره...واسه همین هی عاشق این بود واسه پسره معماهای مختلف طرح کنه و قوه‌ی تخیل و خلاقیشو به کار بندازه!پسرشم یه پسر باهوش و خلاق بود و داشتن به خوبیو خوشی در کنار همدیگه زندگی می‌کردند که یهو ماجرای 11 سپتامبر پیش میاد که یه هواپیما با برجای دوقلو برخورد میکنه و پدر خانواده هم که تو اون ساختمون بوده میمیره!البته که من وقتی بچه بودم فکر میکردم حادثه‌ی 11 سپتامبر و داستان تایتانیک غم‌انگیزترین اتفاقات دنیان ولی پیش اومدن داستان هواپیمای اوکراینی، پلاسکو و سانچی، بهم نشون داد که بابا انگار هر روز غم و غصه‌ی جدیدی توی دنیا وجود داره که آدما رو عزادار کنه و پدرشون رو بیاره!خلاصه یه جورایی با رفتن پدره هم مادره تو بحران میفته و هم پسره! اصلا اوضاع یه جوری شده بود که پسره 1 سال بود وارد اتاق پدرش نشده بود و دلشم نمی‌خواست که بره!تا این که یه روز دل و جراتشو جمع میکنه و میره تو کمد باباهه و میاد یه چیزی برداره که یهو یه گلدون از بالای کمد میفته پایین و به هزارتا تیکه تقسیم میشه! و یه پاکت از تو گلدونه میفته بیرون که توش یه کلید بوده و روی پاکت اسم black نوشته شده بوده!پسره هم با دیدن کلید احساس میکنه روح پدرش میخواد به اون پیامی برسونه و احتمال داره با پیدا کردن قفلی که مربوط به اون کلیده، غم از دست دادن پدرش یه ذره تحمل‌تر بشه براش!پس تصمیم می‌گیره تمام افرادی که فامیلیشون black هست رو تو سرتاسر شهر پیدا کنه و به دیدنشون بره تا بلکه بتونه قفلی که با اون کلید باز میشه رو پیدا کنه!و دیگه ادامه‌ی داستان رو نمی‌گم که اگه خودتون دوست داشتین برین و ببینین که چه اتفاقاتی می‌افته!حقیقتا فیلم ساده و جذابی بود که بر خلاف ظاهر سادش باید برین کلی نقد براش بخونین تا قشنگ براتون جا بیفته که چه خبر بوده توی داستان!ولی خب من که از دیدنش خیلی لذت بردم و با این که نمره‌ی IMDB ش خیلیم بالا نیست (6.9) ولی بازی جالب و عجیب بازیگراش و داستان متفاوت فیلم ارزش یکبار دیدن رو داره!از طرفی اگه مثل من عاشق تام هنکس (بازیگر نقش بابائه) باشین میدونین که این آدم اصلا فیلم چرت و پرت بازی نمیکنه و هر کدوم از فیلمایی که بازی کرده یه حرفی برای زدن تو دنیای فیلما داشتن! از نمونه فیلماشم بخوام براتون بگم: مسیر سبز، فارست گامپ، سالی، نجات سرباز رایان و ... هست!در ضمن فیلم خیلیم خانوادگیو اخلاقیه و اگه مثل من ترس اینو دارین که یهو وسط فیلم یه صحنه خجالت آور پیش بیاد و شما مجبور شین پیش خانواده ذوب شین و خودتون فحش و فضیحت بدین که آخه این چه فیلیمه من گذاشتم؛ بذارین خیالتونو راحت کنم!چون صحنه نداره میتونین با خیال راحت بشینینو در کنار خانواده تماشاش کنین! و لازم نیست مثل من برین تو 6 تا سوراخ و در رو ببندین تا مثل بقیه فیلما آبرو و حیثیتتون رو به فنا ندن!خلاصه امیدوارم خوشتون بیاد ازش! اگه دیدینش بیاین نظرتونو بگین بهم!و این که آیا دوست دارین بیشتر فیلم معرفی کنم یا به نظرتون بشینم سر جامو دیگه رومو زیاد نکنم؟</description>
                <category>pinochio</category>
                <author>pinochio</author>
                <pubDate>Tue, 01 Sep 2020 18:37:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به باد انتقاد</title>
                <link>https://virgool.io/@pinochio/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-iz8wgkyovjw7</link>
                <description>امشب میخوام یه کتابی رو نقد کنم که با خوندنش خیلی عصبی شدم!البته که هنوز من جوجه ای بیش نیستم و جسارت هم نمیکنم که دانش خیلی زیادی دارم ولی به عنوان یه خواننده ی عاقل  بالغ میخوام امشب کتاب مذکور رو به شدت باد انتقاد بگیرم تا بلکه یه ذره اعصاب طوفانیم آروم شه!می‌دونین؛ نزدیک یکی دو هفته ای هست که تو فکر گرفتن کتاب &quot;چهار اثر از فلورانس&quot; هستم و اتفاقا چند روز  پیشا هم به یه کتاب فروشی سر زدم که بگیرم و توی این تعطیلات بخونمش که نداشتنش! خوشبختانه!ولی خب امشب باید یه کار خیلی مهمی رو انجام میدادم که کلی وقت بود عقب انداخته بودمش!بعد گفتم واسه این که حوصلم بیاد کار رو تا آخر انجام بدم بذار یه کتاب صوتی بگیرم و گوش کنم!چون حس و حال پادکست گوش کردنم نبود!خلاصه یهو یاد کتاب مذکور ملعون افتادم و خریدمش که گوشش بدم!و بذارید فقط از حس و حال الانم بگم که پشیمون ترینم!ببینین؛ من کلا توی کل زندگیم از خوندن دو تا کتاب بوده که تا مغز استخونم پشیمون شدم و خودمو به باد بد و بیراه گرفتم!یکیش کتاب سه قطره خون صادق جان بود که حدود سه سال پیش خوندم و به خاطرش تا یه هفته حالم بد بود و یکیم همین کتاب امشب!از فرط پشیمونی احساس میکنم یه مگس گرامی توی مغزمه و داره از عصبانیت خودشو به در و دیوار مغزم می‌کوبه که: &quot;آخه لامذهب، اون از کتاب دو هفته پیشت اینم از این! نمیشه یه ذره سلیقه بهتری داشته باشیو انقدر با اعصاب من بازی نکنی؟&quot;همیشه از خوندن این کتابای موفقیت و توسعه فردی مثل راز و تبدیل حال خوب به حال بد و نمیدونم پدر پولدار پسر فقیر و این دری وریا بیزارترین بودم!میدونین چرا؟ چون انتظار داشتم وقتی کتاب رو می‌گیرم دستم از خوندنشون یه حس خوبی چیزی عایدم شه ولی نه تنها حس خوبی پیدا نمی‌کردم بلکه از فرط چرت و پرت بافی و کلیشه گویی های نویسنده واقعا دلم می‌خواست سرم بکوبم توی دیوار و کتاب رو محو کنم از صفحه ی روزگار و نویسنده و عمه ی گرامیشو به باد الطاف بگیرم که اینا چیه آخه به خورد ملت می‌دین!واسه همین خیلی وقت پیشا فهمیدم که آقا این ژانر اصلا ژانر من نیست و من بهتره برم سراغ همون داستان خودمو و الکی اعصاب خودمو به هم نریزم و خون خودمو کثیف نکنم!ولی خب این کتابی بود که تعریفشو از خیلی از آدمای درست حسابی شنیده بودم و خیلی وقت بود که توی لیست کتابام بود پس تصمیم گرفتم دلو بزنم به دریا و یه شانس دیگه هم به این سبک کتابا بدم! که کاش نمیدادم!ولی خب چیزی که باعث شده ساعت 2 شب این پست انتقادی و نه چندان ملایم رو بنویسم و با چشمای ورقلنبیده و خسته به صفحه ی مانیتور زل بزنم این مسئلست که خواب رو ازم گرفته:این کتاب به چاپ شصتم هم رسیده!!!!!حتما داری شوخی می‌کنی باهام!یعنی کسی هست این کتابو خونده باشه و از روی ذوق و شوق بره به کس دیگه‌ای هم معرفیش کنه؟؟؟؟؟اصلا با عقل جور در میاد؟ من هر سطر از کتابو که میشنیدم احساس میکردم نویسنده منو احمق فرض کرده و اونور نشسته داره به ریش من میخنده!مثلا یه تیکش بود که میگفت یه خانومی مراجعه کرده بود به من -فک میکنم نویسنده ی کتاب روانشناسی چیزی بوده و بدا به حال مراجعینش واقعا- و میگفته که یه بدهی سنگین داره که تا چند روز دیگه موعدش میرسه و این قضیه آرامش رو ازش سلب کرده!این خانوم هم میدونید به عنوان راهکار چی بهش پیشنهاد میکنه؟ میگه عزیزم برو تو خونت بشین و منتظر باش تا الطاف الهی شامل حالت شه و خدا خودش بدهیت رو تسویه کنه! اصلا هم نگران نباشیا...خدا ممکنه امتحانت کنه ولی حتما تو لحظه آخر میاد و نجاتت میده!ببینین در این که خداوند قادر مطلقه و هر کاری ازش برمیاد هیچ شکی نیست...ولی من از ترویج این دیدگاه منفعلی که تو این کتاب داره رجع بهش حرف میزنه انقدر بیزار و عصبانی شدم!تقریبا تو کل کتاب داره میگه که الطاف خداوند شامل حال توئه و تو اصلا اصلا لازم نیست نگران هیچی باشی!حتی اگه گند زدی به زندگیت و حتی اگه کل روز توی خونه بشینیو هیچ کاری نکنی بازم باید توقع داشته باشی خدا در آخر روز بیاد نجاتت بده و اونم قطعا این کارو میکنه!یا اگه برای پس اندازت فقط 8 دلار برات باقی مونده بود و این تنها پولیه که داری و با اون حتی نمیتونی برگردی به خونت؛ برو و اولین و آشغال ترین و به دردنخورترین شیئی که حس خوب بهت میده رو بگیر و تمام پولتو بده براش و اونوقت کنار خیابون وایسا و صبر کن که خدا پول رو از طریق یه آشنای تصادفی به دستت برسونه!و اینم دقیقا یکی دیگه از تکه های کتاب بود که سرگذشت یکی از مراجعینش رو روایت می کرد...البته عجیبیش این بود که پول هم به دستش رسید ولی من توی مغزم انقدر مشغول ساکت کردن اون مگس عصبانی بودم که نمیدونم چجوری پوله به دستش رسید!!خلاصه واقعا نمیدونم که این کتاب چجوری به چاپ شصتم رسیده و دقیقا چه نوع سلایقی طرفدار خوندن این سبک از محتوا هستن (!) ولی خب لطفا...اگر کسی خونده و نظری داره بیاد یه ذره با هم صحبت کنیم شاید منم که اشتباه فهمیدمو منظور کتاب رو درک نکردم!در آخر هم شاید شما زیاد منو نشناسین ولی معمولا آدمیم که خیلی طرفدار انتقاد و پستای چالش برانگیز و تهاجمی نوشتن نیستم! کلا آدمیم که تقریبا از هر نوع چالشی کناره گیری میکنه و سعی میکنه حتی اگرم چیزی رو دوست نداره به سلایق بقیه کسایی که دوسش دارن احترام بذاره!ولی خب خوندن این کتاب واقعا اعصابمو به هم ریخت و باید حرفامو یه جایی میزدم بالاخره!یعنی این حرفا قرار بود استوری اینستاگرامم بشه ولی خب احتمالا خودتون هم میدونین تعداد آدمایی که حرف واقعی آدمو تو اینستاگرام بفهمن حتی از تعداد انگشتای دست هم کمتره!واسه همین تصمیم گرفتم غرغرامو اینجا بنویسم تا هم سر شما رو درد بیارم و هم اینکه دلم خوش باشه یه جایی که ارزش داره ثبتشون کردم!ببینم شمام تا حالا کتابی خوندین که این حس و حال امشب منو داشته باشین؟؟پی نوشت: به نظرم یکی از مهم ترین تاثیرای منفی این کتاب اینه که ما رو از خدای قادر و مطلقی که توی کتاب معرفی میکنه ناامید میکنه...چون عینا داره بهمون نشون میده که خدا تو فلان شرایط برای فلانی فلان کارو کرد؛ پس اگر تو همم تو همون شرایط سخت باشی باید دقیقا همون کارو برای تو هم بکنه!اگر نکرد یا مشکل از توئه یا اون! (نعوذ باالله)پس ما به جای اینکه خودمون بریمو تلاش کنیم میشینیم تا خدا لطفشو شامل حالمون کنه و اگه نکرد ما نا امید و درمونده تر از قبلمون میشیم!خیلی غر زدم ببخشید! :|نمیدونستم یه کتاب چنین تاثیر عمیقی روی روحیه آدم میذاره!</description>
                <category>pinochio</category>
                <author>pinochio</author>
                <pubDate>Sun, 30 Aug 2020 02:37:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به 10 سال آینده خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@pinochio/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-10-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-e4qlzr3usnkf</link>
                <description>سلام پینوکیوی 32 ساله!حالت چطوره؟ خوبی؟ببینم این روزای 32 سالگی؛ بیشتر می‌خندی؟دلم می‌خواد این نامه رو، دقیقا روز تولد 32 سالگیت به دستت برسونن! یعنی بخوام به تاریخ دقیق بهت بگم باید به پستچی میان کهکشونیمون بگم این نامه رو دقیقا به پینوکیوی روز 29 تیر سال 1409 تحویل بده!اونم ساعت 3.30 بعد از ظهر، یعنی دقیقا همو ساعتی که 32 سال پیش از شکم مامانت اومدی بیرون و گریه‌هاتو شروع کردی!پینوکیوی قشنگم، از ته دلم امیدوارم که در حال گذروندن روزای قشنگی باشی!از ته دلم امیدوارم لبخندت پررنگ‌تر و محکم‌تر از 10 سال پیشت شده باشه!امیدوارم قوی‌تر و زیباتر شده باشی!نیمدونم الان چه خبره توی زندگیت و توی دلت چی داره می‌گذره، ولی امیدوارم با خوندن این نامه یه لبخند قشنگی بیاد گوشه‌ی لبات و تا چند روز بمونه!بذار من یه ذره برات تعریف کنم حال و هوای این روزای 22 سالگی چطوریه!میگذرونیم؛ خودت در جریانی که...تا چند وقت پیش اصلا خوب نبودم!دلم میخواد ازت بشنوم عشق خیلی قشنگ‌تر و پررنگ‌تر از اون چیزی که من تجربه کردم وجود داره و تو با فکر به فقط یه آدم زندگیتو خراب نکردی!دوست دارم بهم بگی که اون فقط یه اتفاق کوچولوی بچگانه بود و تو توی این مدت آدمیو دیدی که فهمیدی عشق واقعی اون احساسیه که الان داری تجربش می‌کنی نه اون اتفاق تلخی که 10،11 سال پیش برات افتاده!و لطفا بهم بگو که خوشحالی!می‌دونی این روزا، من حالم خوبه!یعنی انقدر خودمو با کار و دوستام و اینور و اونور رفتن سرگرم کردن که اصلا وقتی برای فکر کردن به چیزای دیگه ندارم!راستش چند وقتی هم هست که این ویروس کرونای ذلیل مرده اومده بلای جون خونه‌هامون شده و خیلی وقته که هممون با استرس داریم زندگی می‌کنیم و خیلی وقته از ته دلمون کسی رو بغل نکردیم و نبوسیدیم!فقط میدونی یه خوبی که این ویروس برای من داشت، این بوده که دانشگاها تعطیل شده و من با خیال راحت می‌تونم کارای دیگه بکنم!البته دلم خیلی خیلی زیاد برای دوستام و لمیز گردیای غروبای خیابون ولیعصر تنگ شده!یادته صبحا توی راه دانشگاه همیشه توی بی آر تی یه کتاب دستت بود و هندزفری تو گوشت؟ که وقتی کتابو دستت می‌گرفتیو هندفریو می‌ذاشی تو گوشت کلا دنیای اطرافتو شلوغی بی آر تیو فراموش می‌کردی و فقط هر از چند گاهی سرتو از روی کتاب بالا میاوردی و به بارون قشنگی که می‌زد روی شیشه نگاه می‌کردی!این روزا، دلم برای خیلی چیزا و خیلی آدما تنگ شده!حتی کارایی که قبلا می‌کردم!انگار زندگیای هممون بعد از از ویروس، کلا یه جور دیگه شده!راستی از اون بی ام و نوکمدادی که قولشو به خودت داده بودی خبری هست اصلا؟ یا هنوزم با اون رخش اوراقی سبزت اینور اونور میری؟یادته اصلا چی شد که قول اون بی ام و رو به خودت دادی؟ اون روز، تابستون، پشت شیشه‌ی اون نمایشگاه ماشینه رو یادته؟ با هندزفریه توی گوشت و آهنگ &quot;بیتاب&quot; آلبوم بزرگ؟فقط لطفا اگه یه ماشین جدید گرفتی یاد و خاطره‌ی اون رخش دوست داشتنیت رو هیچ وقت فراموش نکن و یادت نره که از کجا به کجا رسیدی! یادت نره که حداقل 10 بار تو بدترین شرایط شب تاریک و سرما و گرما توی کوچه پس کوچه‌های فرعی تو موندیو رخش قشنگت که خراب شده بود و وایساده بودی بغل ماشین گریه می‌کردی!راستی اوضاع کار و بارت چطوره؟ بالاخره تونستی توی شرکت ایران نوین بری و کار کنی؟یادت نرفته که چقدر عاشق شرکتشون بودم؟اصلا از وقتی قشنگیای توی شرکت رو دیدم عقل و هوشمو از دست دادم و گفتم من باید یه روزی وارد اینجا شم!بگو که منو به این آرزوم رسوندی لطفا!اصلا ببینم توش همون قدر که من فکر می‌کردم قشنگ و جذاب بود یا نه؟بیا یه ذره از مسافرت هاتم برام تعریف کن! یادته یه روزی یه جایی خوندیم که: این دنیا مثل یه کتبه و کسی که توی این دنیا سفر نکنه مثل اینه که فقط چند صفحه‌ی کوتاه از این کتاب رو خونده باشه!البته ازت توقع ندارم با این وضع گرونیه دلار رفته باشی نیاگارا و پاریس رو دیده باشی و تیک لیست شگفتی‌هامو زده باشی! ولی خب اگه انقدر گرون فکر نکنم، فکر کنم شاید یه سری جاها رو رفته باشی دیده باشی!لطفا عکسات رو با نامه‌ی بعدی با کلی بوس و بغل برام بفرست!راستی چند مورد از لیست شگفتی‌هاتو تونستی تیک بزنیو انجامشون بدی؟ از بالای کوه با لباس سنجابی پریدی یا نه؟می‌دونی، دوست دارم ازت بشنوم که بهم افتخار می‌کنی!که منو قوی می‌بینی و بهم میگی مسیری که در پیش گرفتم مسیر درستیه!ببینم هنوزم به اندازه‌ی تون موقعات دل نازک و نازک نارنجی‌ای؟ ببینم هنوزم وقتی دلت می‌شکنه مدت‌ها طول می‌کشه تا خوب بشی؟ یا قوی‌تر شدی؟راستی، هنوزم با یه پرس غذای خوشمزه می‌تونن دلتو به دست بیارن؟ لطفا بگو که آدم شدی و وقتی گرسنه‌ات می‌شه کنترلت رو از دست نمی‌دی و اطرافیانتو نمی‌بلعی! :|راستی یادته که بهم قول داده بودی که تا آخر عمرت 1000 تا کتابو بخونی؟ کجای لیست کتاباتی؟ چند تا کتاب خوندی که واقعا حس کردی زندگیتو عوض کرده؟می‌دونی عزیزم؛ این روزام قشنگیای خودشو داره!پر از پستی بلندیه! یه روزایی خوشال خوشحال میشیو یه روزایی هم ناراحت ناراحت!یه روزایی هست که درگیر روزمرگی می‌شم اونم خیلی زیاد، دلم می‌خواد توی اون روزا تو از 10 سال بعدم بیای، منو بغل کنی و بگی که همه چیز درست میشه! که داری راه رو درست میری!یه روزایی هم احساس میکنی تنهایی! یه تنهایی سنگینی که بارش روی دوشاته و خب بودن هر کسی هم نمی‌توه اونو پر کنه!ولی خب می‌گذره و من بالاخره سعی میکنم دلایل خوشحالیمو توی چیزای مختلف پیدا کنم!راستی الان وقتی نارحت و عصبانی ای چیکار می‌کنی؟ یادته که من قبلنا این جور موقعا جمع میکردمو میرفتم یه جای بلند...مثلا بالا پشت بوم!وقتی داشتم از پله ها بالا میرفتم سرمو بالا نمیاوردم تا وقتی یهو با منظره‌ی شهر از ارتفاع رو به رو میشم یهویی قلبم سبک شه و اشکم سرازیر!که اون بالا میشستمو انقدر به چراغای روشن توی خونه‌ها نگاه میکردم که حالم بهتر می‌شد و قلبم یدفعه ای سبک می‌شد!هنوزم وقتی میری ارتفاع حالت خوب میشه؟ببینم هنوزم وقتی میخوری زمین میشینی عین خل و چلا یه ساعت به خودت می‌خندی؟هنوزم عاشق عکس گرفتیو و وقتی دوربینو میدی دست یکی بیچارش میکنی تا ازت هزارتا عکس بگیره و به کمتر هم راضی نمیشی؟ببینم هنوزم وقتی بستنی می‌بینی شبیه دختر بچه‌های 5 ساله ذوق می‌کنی و کل لباس و صورتتو بستنی‌ای می‌کنی؟می‌دونی، این نامه رو خیلی وقت بود که دلم می‌خواست بنویسم برات!یه مسابقه باعث شد عزممو جزم کنمو برات بنویسم!راستش اولشم یه ذره می‌ترسیدم... آخه من نمیدونم که وقتی داری این نامه رو میخونی شرایطتت چجوریه و احتمالا هم میدونی که من خیلی فکر کردن به آینده رو دوست ندارم!یعنی از فکر کردن به ناشناخته‌ها و چیزایی که روشون کنترلی ندارم می‌ترسم! و خب آینده هم یه ذره ترسناکه!ولی قشنگم! اینو بدون که الان، توی هر شرایطی که باشی منه 10 سال گذشتت بهت افتخار می‌کنم و مطمئنم تو هر کاری که تونستی کردی تا به اونجا برسی! چون میشناسمت!و امیدورم که تو هم به من افتخار کنی و از گذشتت شرمنده نباشی!دوستت دارم به اندازه‌ی تموم ستاره‌های دنیا!پی نوشت: راستی این نامه رو همراه یه دسته گل بزرگ آفتابگردونی میفرستم برات! هنوزم عاشق گلای آفتابگردون هستی؟یادته اون موقعا به هر کی میگفتی گل مورد علاقت گل آفتابگردونه تعجب می‌کرد؟حتی قرار بود یه مزرعه‌ی آفتابگردون خوشگل داشته باشیم!دوستت دارم و مراقب خودت باش!امیدوارم به جایی رسیده باشی که حقیقتا و از ته قلبم به تبدیل شدنم به تو افتخار کنم به خودم!واسم نامه بنویس و توش یه ذره از خودت برام بگو! خیلی کنجکاوم بدونم چه شکلی شدیو چیکارا میکنی!منتظر نامت هستم!</description>
                <category>pinochio</category>
                <author>pinochio</author>
                <pubDate>Thu, 27 Aug 2020 21:28:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعضی وقتا هم دوست نداشتنی باش!</title>
                <link>https://virgool.io/@pinochio/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-e6mfpnhtxfv0</link>
                <description>سلام!منم یه آدمم...دلیلی نداره که هر روز حالم خوب باشه و بخندم....بعضی روزا ناراحتم!انقدر ناراحت و غمگین که دلم می‌خواد تمام روز رو توی تخت بمونم و به سقف زل بزنم!بعضی روزا هم هست که دقیقا برعکسم!انقدر شادم که میخوام بدوئم و بپرم و همه رو بغل کنم و کل دنیا رو پر از رنگین کمون و گلای آفتابگردون قشنگ می‌بینم!این چند روز هم جز اون روزاییه که همه چیو به دوست نداشتنی‌ترین شکل ممکن می‌بینم!حتی خودمو!یه روزایی هست؛ که انقدر آدم خودش و دنیای اطرافشو دوست نداشتنی می‌بینه که اصلا نمیدونه باید چجوری زندگی کنه و کل زندگی به نظرش خاکستری میاد!خب منم یه دخترم! و همه‌ی دخترا اون حس عدم امنیت و اعتماد به نفس رو توی زندگیشون تجربه کردن! حالا چه کم یا زیاد!این که احساس کنن دوست داشتنی نیستن؛ به اندازه‌ی کافی زیبا نیستن؛ خیلی لاغرن؛ خیلی چاقن، صورتشون پره جوشه، دماغشون درازه یا حتی توی راه رفتنشون مشکلی داره! مثلا خیلی تند راه میرن؛ یا خودشون رو عین لاکپشتی می‌بینن که میخزه روی زمین انقدر که آروم راه میرن!فک کنم روزایی بوده که همه ی ما با این فکرای آزاردهنده‌ی توی سرمون روزمون رو شب کردیم و سرمون رو رو بالش گذاشتیم!با این فکر که دیگران در موردمون چی فکر می‌کنن!بعضیامون شاید این صداهای آزاردهنده شده جزئی از زندگیمون و هر روز و هر دقیقه داریم بهشون گوش می‌دیم و هر چی بیشتر گوش می‌دیم انگار اعتماد به نفسمون کمتر و کمتر میشه!مثلا خیلی خیلی زیاد برای خود من پیش اومده که وقتی دارم یه جایی راه میرم...هزار تا فکر میاد تو سرم که: نکنه مانتوم زیادی کوتاهه...نکنه شالم چروکه...نکنه خیلی به نظر بقیه بدتیپ باشم...نکنه خیلی لاغرم...نکنه الان فلانی منو ببینه و فلان فکرو بکنه...نکنه وقتی میخندم به نظر بقیه شبیه اختاپوس تو باب اسفنجی دماغم کش بیاد؟خلاصه هزار جور فکر مربوط و نامربوط هی میاد توی سرم و انقدر خجالت زده میشم که انگار همونجا یه سطل آب سرد ریختن رومو دلم می‌خواد همونجا زمین دهن باز کنه و فرو برم توش تا دیگه چشمم هیچ بنی بشری رو نبینه!حالا به نظرتون واقعا دیگران اصلا راجع به ما فکری می‌کنن واقعا؟ که ما انقدر خودمون رو آزار می‌دیم؟اصلا تا حالا دقت کردین که ما چقدر بعضی موقعا بی‌رحمانه حرف می‌زنیم با خودمون؟!یعنی صداهای درونیه من یکی که خیلی خیلی بی‌رحمانه ان!یه مدت که پیش یه مشاوری می‌رفتم بهش راجع به این صداهای درونی گفتم!اونم گفت ببین؛ این صداهای درونیه تو از یه موجودی که توی تو داره زندگی می‌کنه و از زندگی تو تغذیه می‌کنه در میاد! این موجود عین انگل چسبیده به روح تو و تمام انرژی مثبت‌هات رو می‌گیره و تنها چیزی که برات باقی می‌ذاره کلی حس منفی و کمبود اعتماد به نفسه!ازم پرسید می‌تونم این موجود درونمو به چیزی تشبیه کنم!منم یه ذره فکر کردم دیدم به نظرم باید شبیه زشت‌ترین و چندش‌آورترین موجود روی زمین باشه!و از اونجا که از بچگیم از عنکبوتا عین چی می‌ترسیدم و بدم میومده؛ پس نتیجه گرفتم شبیه ترین موجود بهش یه عنکبوت غول پیکر عظیم الجثه است که توی روحم روی یه صندلی راحتی نشسته و داره بافتنی می‌بافه و همین جورم این چرت و پرتا رو توی ذهن من فریاد می‌کشه!حالا راجع به ترسم درباره عنکبوتا توی یه پست کامل براتون میگم که صالا از کجا شروع شد و من چرا از این عنکبوتای لعنتی انقدر می‌ترسم و بدم میاد!حتی انقدر از عنکبوتا میترسم که برا اینکه این که این عکس رو اینجا بذارم عنکبوت کارتونی سرچ کردم تا چشمم به بقیشون نیفته!تازه اینا تنها چیزایی نیست که بهم میگه! که کاش فقط به همینا ختم می‌شد!اون همش راه میره و توی سرم داد میزنه که: &quot;وای فلانی، اگر فلان کارو نکنی فلان اتفاق بد برات میفته و این داستانا!&quot;و فکر کنین شنیدن این زمزمه‌های دائمی چقدر می‌تونه آرامش روحی آدمو به هم بریزه!و واقعا تا حالا به این فکر کردین که ما از بیرون خیلی خیلی زیباتر و جذاب ‌تر از چیزی به نظر می‌رسیم که خودمون خودمون رو می‌بینیم!یعنی تا حالا برای من که خیلی پیش اومده!بیبنین، من یه آدم نسبتا خجالتیم...یه پینوکیوی خجالتی که وقتی جمعی رو نشناسه و یهو کلی آدم یه جا ببینه سکته می‌کنه و اون صدای بی‌رحمانه‌ی توی سرش شروع می‌کنه به حرف زدن که: وای چرا انقدر دست و پا چلفتی بازی درمیاری جلو این همه آدم جدید؟ چرا دستتاتو اینجوری گرفتی؟ چرا ساکتی؟ چرا انقدر سوتی می‌دی؟ چرا یه دقیقه دهنتو نمی‌بندی و...آره خلاصه اون صدا با بیشترین سرعت و بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن شروع می‌کنه به حرف زدن باهام و منو از درون نابود می‌کنه!به خاطر همین اگر منو چند سال پیش توی یه جمع جدید می‌دیدن احتمالا یه پینوکیوی ساکت و دست پاچلفتی و خجالتی و کم اعتماد به نفس بودم که زیاد حرف نمی‌زد!چون خودم، خودم رو اونجوری می‌دیدم و شاید براتون جالب باشه بدونید که آدما هم مارو از بیرون همونجوری می‌بینن که ما خودمونو می‌بینیم!اگر شما خودتون رو دوست داشتنی ببینین؛ بقیه هم شما رو یه آدم دوست داشتنی می‌بینن!اگر خودتون رو زشت ببینین؛ از بیرون هم واقعا به نظر زشت می‌رسین!اگر خودتون رو یه آدم شاد بیبنین؛ از هر کی بپرسن که راجع به فلانی چی فکر میکنی؟ میگه عه فلانی رو میگی؟ اون خیلی آدم شادیه دوسش دارم!خلاصه که شاید باورتون نشه ولی هر حس بد و خوبی که نسبت به خودتون داشته باشین؛ دیگران هم دقیقا همون حس رو نسبت به شما پیدا می‌کنن! و خلاصه سرتون رو درد نیارم که این اتفاق از وقتیم رفتم دانشگاه بدتر شد! چرا؟چون یه دانشگاه تک جنسیتی شاید دیگه تیر خلاص رو بزنه برای این که تو هیچ وقت تا آخر عمرت یاد نمی‌گیری با جنس مخالفت تعامل داشته باشی! یعنی از قبل که همش سرت تو درس و کتاب بود و حالام که اینجوری!پس هیچی دیگه؛ باید فاتحه زندگی اجتماعیتو بخونی و همه جا مثل دست و پا چلفتیا ظاهر بشی!خلاصه که این کمبود اعتماد به نفسه هی بیشتر و بیشتر می‌شد و انگار من هر روز از اون پینوکیوی خوشحال و اجتماعی ای که کلی آدم دور و برشو پر کرده فاصله می‌گرفتم!ولی این فاصله گرفتن و خجالتی بودنه خستم کرده بود!آخه می‌دونین؛ پینوکیو ذاتا یه موجود برونگراست و طاقت دوری از آدما رو نداره! همیشه دلش می‌خواد دورش پر از آدم باشه و اون هی بیشتر خوشحال باشه!پینوکیوها وقتی تنها میمونن ناراحت می‌شنو و انگیزشونو برای زندگی از دست میدن!اما یه جایی به خودم گفتم: &quot;که بابا پاشو جمع کن خودتو بسه دیگه!پاشو برو چهار تا چیز جدید تجربه کن؛ آدمای جدید ببین و جاهای جدید برو!از وقتی دانشگاه قبول شدی نشستی به غصه خوردن که چرا اینجوری شد و هی داری به زمین و زمان بد و بیراه میگی و از همه طلبکاری!پاشو جمع کن خودتو دیگه آدم باش!اون بیرون کلی چیز قشنگ منتظرتن که بلند شی بری و کشفشون کنی&quot;و پاشدم جمع کردم خودمو و آدم شدم!وارد جمعای جدید شدم؛ کلی دوست جدید پیدا کردم و آدمایی رو توی زندگیم ملاقات کردم که برای همیشه مسیر زندگیم رو عوض کردن!کم کم شروع کردم به دوست داشتن خودم؛ فهمیدم منی که انقدر خودمو دوست نداشتنیو زشت میبینم اتفاقا از نظر غریبه‌ها حتی خیلی خیلی خوشگلم!یا منی که فکر میکنم توی جمع های غریبه دست و پامو گم می‌کنم و انقدر دستپاچه می‌شم که نمیدونم دستمو کجا باید بذارم که عادی باشه؛ اتفاقا از بیرون و از نظر آدمای غریبه خیلی خیلی هم با وقار و موجه به نظر می‌رسم!خلاصه خواستم با نوشتن این پست بهتون بگم نصف بیشتر چیزای مزخرفی که ما درباره ی خودمون و ظاهرمون فکر میکنیم اصلا واقعیت نداره و این تفکرات رو بریزین دور و سعی کنین خودتون باشینو خودتونو دوست داشته باشین!و اینم بدونین که مردم برای یه سردرد عادیشون خیلی خیلی بیشتر ناراحت میشن و فکرشون مشغول میهش تا این که ما بیفتیم جلوشون و بمیریم! البته خدایی نکرده و دور از جان شما!پس انقدر نشینین فکر کنین که فلانی چی میگه درباره من و الان چی فکر می‌کنه پیش خودش!پاشین جمع کنین و زندگیتونو بکنین که معلوم نیست تا کی زنده ایم و انقدر خودمون رو آزار ندیم با این داستانا!تو این پستم یه ذره شبیه مامان بزرگا شدم!البته اینم یکی از نقطه ضعفای منه که حرف بقیه خیلی خیلی برام اهمیت داره! شاید واسه شما انقدر مهم نباشه!حتی هنوزم بعد از این همه کار کردن رو خودم، شنیدن یه حرف کوچولو از طرف یکی ممکنه تا مدت‌ها منو ناراحت کنه و اعصابمو به هم بریزه و از اون طرفم شنیدن یه تعریف کوچولو میتونه منو تا اعماق آسمونا بالا ببره و این واقعا اخلاق بدیه!مثلا یه دفعه یکی، که خیلیم با هم صمیمی نبودیم بهم گفت پینوکیو تو شبیه مامان بزرگا میمونی!حالا نمیدونم واقعا میخواست ناراحتم کنه یا یکی از ویژگی‌های مثبت مامان بزرگا مد نظرش بود!ولی من از حرفش برداشت کردم که یعنی تو خیلی خسته کننده و کسل کننده و... ای و این حرفش تا مدت‌ها توی سرم تکرار می‌شد و به لیست حرفای بی‌رحمانه‌ی عنکبوت درونم اضافه شده بود  با صدای هرچه بلندتر و بی‌رحمی هر چه تمام تر توی سرم فریاد زده می‌شد!شمام حرف مردم خیلی براتون اهمیت داره؟ یا فقط من اینجوریم؟</description>
                <category>pinochio</category>
                <author>pinochio</author>
                <pubDate>Wed, 26 Aug 2020 19:23:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرم کوچولوی کتابخون</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%DA%A9%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86-kdkkzwsc2gtp</link>
                <description>سلام!میدونین از بچگی، یعنی از اون قدیم ندیما که پینوکیو یه دختر کوچولوی انقدری (.) بود؛ از کتاب خوندن خوشم میومد!قبل از این که برم مدرسه و خوندن و نوشتن یاد بگیرم؛عاشق این بودم که بقیه برام کتاب بخونن!یعنی دیدن تو فیلما نشون میدن مامان باباهه میان برای بچشون قبل از خواب کتاب بخونن و بعدشم پیشونی بچشونو میبوسن و میرن؟تصورش کردین؟خب دقیقا این برعکس وضعیت من توی بچگیم بود! چون مامان بابام اصلا به این مسخره بازی‌ها اعتقادی نداشتن و پیش خودشون میگفتن که بچه نباید لوس بار بیاد!یعنی بابام که کلا توی این باغا نبود؛ مامانمم چون من بچه آخر بودم با روش تربیتی &quot;ولش کن خودش بزرگ میشه&quot; پیش می‌رفت و خیلی در جریان نبود؛ برادرمم که خونه نبود و همش مدرسه و درس بود و خواهرمم یه کوچولو بی‌اعصاب و کم حوصله بود!یعنی ممکن بود یه شب در سال مهربون بشه و برام کتاب بخونه اما اگه شب بعدش بالش به بغل میرفتم پیشش و با گردن کج کرده میگفتم: &quot;خواهری میشه برام کتاب بخونی؟&quot;احتمالا پاسخ خیلی مناسبی ازش نمی‌گرفتم!خلاصه، همیشه وقتی حوصلم سر می‌رفت می‌رفتم و کتابای بچگی خواهر برادرمو برمی‌داشتم و سعی می‌کردم با نگاه کردن به عکساشون، داستاناشون رو حدس بزنم!به عکسا نگاه میکردم و یه داستان میساختم و بلند بلند برای خودم میخوندمو کیفشو می‌بردم!تازه بعضی موقعا خلاقیتم بیشترم شکوفا می‌شد!مثلا میشستم یه نقاشیه همینجوری می‌کشیدم و بعد میدیدم عه! بدم نشدا!اصلا میتونم چند تا ازش بکشمو باهاشون یه داستان درست کنم!بعد که کارم با نقاشیا تموم می‌شد توی ذهنمم یه داستان براشون می‌ساختم! به نظر خودمم خیلی داستان قشنگ و بی‌نقصی میومد!فقط مشکل این بود که اگه روز بعد سراغ نقاشیم می‌رفتم یه کلمه هم از داستانه یادم نمیومد!واسه همین یه روز چاره‌ای اندیشیدمو گفتم عب نداره خب! بذا بنویسمش!بعد یادم افتد که ای بابا من که سواد ندارم هنوز! خلاصه کم نمیاوردم میشستم با خط خرچنگ قورباغه‌ای که مبدلش فقط بچه کوچوهان یه چیزی بلغور میکردم و روی کاغذ به جا می‌ذاشتم!ولی بازم بعدا که میومدم سراغش چیزی از اون خرچنگ قورباغه‌های نامفهوم دستگیرم نمی‌شد!خلاصه دلو زدم به دریا و یه روز از خواهرم خواستم که داستانی که من میگمو برای نقاشیم بنویسه!اونم نشست و پا به پای من به چرت و پرتام گوش کرد و آوردشون رو کاغذ و نوشتشون!هنوز یادمه اون سررسیدی که اون روز داشت توش مینوشتو...فقط کاشکی داشتمش امروزم!واقعا دلم میخواست ببینم با این عقل ناقص پینوکیوییم اون زمان چی گفته بودم به خواهرم بنویسه!و یادمه که خیلی خندیدیم! من واقعا عشق خواهرمم!یه چیزیم هست که راجع به نقاشی و استعدادم توی نقاشی باید بهتون بگم!احتمالا از من آدم بی‌استعدادتر و درب و داغون‌تر توی نقاشی ندیدین و نخواهید دید!یعنی اگر شما دست یه اسب قلمو بدین و ازش بخواین براتون نقاشی بکشه خیلی خیلی از من بهتر میکشه!ولی من همیشه از بچگی به کسایی که نقاشیشون خوب بود حسودیم شده و میشه!چون به نظرم اونا به دنیایی دسترسی دارن که من حتی نمیدونم راه ورود بهش کجائه و این دیوونم میکنه!یادمه زنگای نقاشی و هنرم همیشه وقتی از کشیدن طرحی که جلومون میذاشتن عاجز می‌شدم؛ میشستم و کار بچه هایی که نقشیشون خوب بودو نگاه میکردم و آخر زنگم یه اسبی گاوی چیزی تحویل معلممون می‌دادم و می‌گفتم ببخشید دیگه بیشتر از این در توانم نبود!خلاصه اینو گفتم بدونید که نقاشی هایی که می‌کشیدم چه وضعیت خرابی داشتن و داستان درآوردن و نوشتن براشون چقدر سخت و ناجور بوده برای خواهرم!یه ذره که بزرگتر شدمو سواد یاد گرفتم؛ یادمه که کلاس دوم توی مدرسمون نمایشگاه کتاب گذاشتن!یادمه اولین کتابی که تو زندگیم خریدم یه کتابی از همون نمایشگاه کتاب بود!با پول توجیبی خودم! حتی قیمتشم یادمه 2 تومن بود!یه کتابیم بود که خیلی تو مدرسه مد شده بود و هر جا میرفتی دست بچه ها میدیدی! نکته ی جالب و متفاوتش هم این بود که یه کتاب جیبی کوچولو موچولو و دوطرفه بود!یعنی تا نصف کتاب نرمال بود و از نصف تا آخرش صفحات برعکس می‌شدن! طراحی روی جلدشم همینجوری بود و اسمشم سنگ تفکر بود!همینارو یادمه درباره اون کتابه!آهان یه چیز دیگم یادم اومد! عکس روی جلدش یه خرس بزرگ و یه پرنده کوچولو بودن که خرسه روی یه سنگ نشسته بود! ماجراشم این بود که خرسه میرفت میشت رو اون سنگه فقط میتونست فکر کنه!یه ذره که بزرگتر شدم سلیقم هی عجیب و غریب تر شد و همیشه این نمایشگاه کتابای مدرسه بودن که بیشترین تاثیر رو رو سلیقم میذاشتن!یعنی الان من بهتون بگم که دوره ی کودکی و نوجوونیم با خوندن چه کتابایی گذشته، احتمالا پاز تعجب شاخ درمیارین و زنگ میزنین یه آمبولانسی چیزی بیاد منو جمع کنه ببره!یادمه کلاس چهارم بودم و بازم یه روز پاشدم رفتم نمایشگاه کتاب مدرسه!دو تا کتاب دیدم که از مدل جلداشون خیلی خیلی خوشم اومد! اسمشون ماجراهای بچه های بدشانس بودن و هر کدوم از کتابا یه اسم خاصی داشت. مثلا اون دوتایی که من اون روز گرفتم و از بقیه بیشتر از عکساشون خوشم اومد اینا بودن: &quot;شروع ناگوار&quot; و &quot;پنجره‌ی بزرگ&quot;خلاصه آقا ما این کتابارو گرفتیم بردیم خونه! ولی زمانی که داشتم میگرفتمشون اصلا به ذهنمم خطور نکرد که اینا دو تا از کتابای یه مجموعه ی 13 جلدیه که هر کدوم از کتاباش از اون یکی غم انگیزتر و اندوه ناک تره!و خب من خوندن اینارو شروع کردم و ماجراشون هم این بود که تو صفحات اولیه کتاب سه تا بچه ی باهوش و خوشگل هستن که رفتن دم ساحل و دارن بازی میکنن که یهو براشون خبر میارن که پدر و مادرشون توی یه آتیش سوزی بزرگ توی خونه مردن!شما فرض کنین کتابی که همچین شروع وحشتناکی داره ادامش و کتابای بعدیه مجموعه میتونه چجوری باشه؟!و جواب من: یکی از یکی بدتر!و البته جالبه بدونین که اون موقع هم سن و سالای من کتابایی مثل اینارو میخوندن: جودی دمدمی، ماجراهای مانولیتو و... ولی خب از شانس بد یا خوب من اصلا این کتابا سر راهم قرار نگرفتن و من این بچه های بد شانس رو گرفتم!حالا خلاصه من اصلا نمیدونم که جذب چیه این کتاب شدم ولی هر کتاب رو که تموم میکردم لحظه شماری میکردم تا بتونم یه جایزه‌ای، کادو تولدی، پول تو جیبی چیزی بگیرم و سریع بدوئم برم جلد بعدیشو بگیرم!و خب اصلا هم فکر نکنین که خیلی زود به زود موفق به خریدن جلد بعدی میشدم! میشد که مدت ها منتظر میموندم و هی فکر میکردم که ادامه داستان چی میشه و ادامشو تصور میکردم تا بالاخره از یه جایی فرجی بشه و بتونم برم جلد بعدی رو بگیرم!و خب نمی‌تونم حسمو توصیف کنم وقتی کتابو توی دستم می‌گرفتم و می‌دونستم با خوندن ادامه ی داستان فقط انقدی فاصله دارم که برسم خونه و بشینم رو تختم! و ذوقی که تو اون لحظه داشتم رو نمیدونم چجوری توصیف کنم براتون که هر چی بزرگ تر میشم انگار چیزی که اون ذوق و شوق رو توی چشمام بیاره داره کمتر و کمتر میشه!حالا اون دوران گذشتو من رفتم راهنمایی؛ و فک کنین داداشم کادوی تولد اول راهنمایی چی خرید برام؟ یه مجموعه کتاب بود به اسم نبرد با شیاطین!دیگه خودتون لطفا از اسم کتاب بخونین که توش چه خبر بوده و من چیزی نگم! اینم 10 جلد بود کتابش و من خب این بار خوشبختانه همه ی مجموعه رو باهم داشتم و لازم نبود که بمیرم تا بتونم کتاب بعدی رو بگیرم دستمو بخونم!البته اون یه کیف دیگه داشت واقعا!ولی کتاب به کتاب بیشتر پرهام می‌ریخت و داستان بیشتر تخیلی می‌شد!بعدم باز که یه مدت گذشت جذب یه سری کتاب شدم که اونم باز زمان ما خیلی مد شده بود!نمیدونم کتابای آر. آل. استاین رو خوندین یا اسمشون رو شنیدین یا نه ولی مجموعه هاش با این اسما منتشر می‌شدن: تالار وحشت، دایره‌ی وحشت و...یه مدت اینارم خوندمو بازم بزرگتر شدم!البته هرچی بزرگتر می‌شدم انگار سلیقه کتاب خوندم یه ذره تلطیف می‌شد و کتابایی رو انتخاب می‌کردم که بهتر بودن و آدمای بیشتری بودن که دوسش داشتن!مثلا یادمه اول دبیرستان که بودم عاشق زندگینامه‌ی آدمای بزرگ و معروف شده بودم!یه مدت یادمه عاشق ادیسون بودم، زندگینامشم از کتابخونه گرفتمو خوندم و واقعا هم لذت بردم ازش! یادمه واسه این جالب بود زندگیش برام که هیچ کس اونو به عنوان یه آدم باهوش نمی‌دوست اما اون تونسته بود با پشتکارش به چیزی برسه که خیلی از آدمای فوق باهوش هم نرسیده بودن! و این ارادش برام ستودنی بود!یه مدتم عاشق پروفسور حسابی بودمو اینکه چجوری خودشو از فقر و اون زندگی سخت به اون سطح بالای اجتماعی رسوند!شاید باورتون نشه ولی یه مدتم عاشق شخصیت قشنگ آدمایی شدم که توی جنگ تحمیلی کشته شده بودن!دونستن زندگی آدمایی شبیه &quot;عباس بابایی&quot; واقعا تکونم داد و پایه‌ی چیزی رو توی وجودم گذاشت که من امروز بهش انسانیت میگم!یعنی اینکه در نظر بگیریم تمام آدما بالا فارق از دین و مذهبشون چجور آدمی بودن و چی کار کردن برای دنیای ما...چیزی بوده که توی ذهنم مونده و واقعا اساس این چیزی که امروز هستمو تشکیل داده!یادمه دوم یا سوم دبیرستان که بودم؛ خوندن کتابایی که توشون انسانیت بود و پر از اتفاقای رنگی و جالب واسم خیلی جالب بود و بیشتر جذب این کتابا می‌شدم!البته دوتا کتاب خوبم بیشتر در این باره نخوندم!داستانم ازینجا شروع شد که یه روز با خواهرم رفتیم شهر کتاب که اون کتاب بگیره و منم یه کتاب انتخاب کردم تو قسمت نوجوان! اسمش &quot;محبت&quot; بود و عکس چند تا بچه مدرسه ای روش بود که داشتن از سر و کله هم بالا میرفتن!و  خب به نظر دختری به سن و سال من اسم کتاب خیلی کسل کننده بود!اونم در مقایسه با کتابای هیجان انگیزی که تو بچگیم خونده بودم! (جون عمم) ولی خب گرفتمش و خوندمش و واقعا روم تاثیر گذاشت!داستان توی یه مدرسه ی ایتالیایی اتفاق میفتاد که از زبون یکی از شاگردای زرنگ و پولدار مدرسه نوشته شده بود! ولی خب توی اون مدرسه همه جور بچه ای بود و همه مثل اون پولدار و زرنگ نبودن!و این کتاب به قشنگترین شکل ممکن اینه این بچه ها چجوری موقع سختی به داد هم میرسدنو به هم کمک میکردن رو به تصویر کشیده بود! و اینکه چجوری همه ی ما باید با هم برابر باشیمو هیچ وقت نباید خودمونو دست بالا بگیریم و فکر کنیم که از بقیه بهتریم!واقعا تو تمومه کتاب میتونستی انسانیت رو ببینی و حس کنی!به نظرم خوندن بعضی از کتابا رو باید برای بچه هاتون اجباری کنین و این قطعا یدونه از اون کتاباست!یه کتاب خیلی تاثیر گذار دیگه هم که خوندمو یادمه از کتابخونه قرضش گرفته بودم اسمش &quot;به سوی او&quot; بود!الان یادم نمیاد دقیقا داستان درباره ی چی بود فقط یادمه داستان های کوتاه کوتاهی بودن که هر کدوم از قبلی قشنگتر بودن و نویسندش جی پی واسوانی بود!یه کتاب آروم و رنگی پر از داستانای قشنگی درباره‌ی انسانیت که دیدتو نسبت به زندگی عوض میکردن...یادمه تو یکیش داستان اینجوری بود که یه مردی میره توی رودخونه شنا کنه و دزد تمامه لباساشو میدزده!همون موقع یه راهبی داشته ازونجا رد میشه و داستان مرد رو میشنوه و میبینه که مرد نمیتونه به خاطر وضعیتش از رودخونه بیرون بیاد!و اون لحظه راهب تمام لباساشو درمیاره و میبخشه به مرد! و این برای من اصلا قابل درک نبود...و خیلی عجیب که یه آدم چجوری میتونه اصلا خودشو در نظر نگیره و تمام چیزی که داره رو بدون چشمداشت به بقیه بده!هنوزم واسم عجیبه راستش!خلاصه اینا کتابایی بودن که از بچگی تا به امروزم این پینوکیویی که الان میبینین رو ساختن! به نظرم کتابایی که یه آدم از بچگیش میخونه خیلی خیلی تاثیر میذارن روی شخصیتش و من میخواستم توی این پستم راجع به این مسیری که اومدم تا به اینجا رسیدم براتون حرف بزنم! درسته که سلیقه‌ی کتاب خوندنم هی عوض شده اما کتاب از بچگی یه دوست قشنگ و جدا نشدنی برام بوده و هر وقت خسته ام، میترسم یا میخوام از همه ی دنیا و آدما فرار کنم؛ میپرم و یه کتاب میگیرم و غرق میشم توش!یه چند هفته‌ایم هست که نتونستم درست حسابی کتاب بخونم چون به پیشنهاد یه کرم کتاب خیر ندیده‌ای، یه کتابی رو گرفتم و خوندم که خیلی زد تو حس و حالم و کلا ذوقمو کور کرده و دست و دلم به کتاب نمیره!اگر جدیدا کتاب خوبی خوندین و به نظرتون میتونه اینو بشوره ببره بیاین بهم معرفیش کنین که خیلی دلم برای کتاب دست گرفتن تنگ شده!پی نوشت: راستی امشب میخوام یه ریسکی بکنم! با این که اینجا دارم با اسم مستعار می‌نویسم و تصمیم داشتم هویتمو مخفی نگه دارم؛ اما تو این مدت با شناختن بعضی سلیقه ها توی موسیقی و فیلم یه ذره دارم کنجکاو میشم که بیشتر بشناسم بعضیارو واقعا!هنوز هیچ کدوم از دوستای نزدیکم تقریبا نمیدونن که من اینجا مینویسم به خاطر همین از اونور موضوع رو مخفی نگه داشتم ولی فک میکنم اگه اینجا یه کمی از هویتمو لو بدم اشکالی نداشته باشه!واسه همین اگه دوست داشتین تو اینستا فالوم کنین؛ که بتونیم بیشتر راجع به کتابا، فیلما و موسیقی‌ها حرف بزنیم! </description>
                <category>pinochio</category>
                <author>pinochio</author>
                <pubDate>Thu, 20 Aug 2020 22:00:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایی که کهکشان‌هامون به هم می‌رسن!</title>
                <link>https://virgool.io/@pinochio/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%87%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D9%86-ovbhjdphmrcv</link>
                <description>خب فکر میکنم این مدت هر چقدر براتون پرچونگی کردم و از خاطراتم گفتم و اذیتتون کردم بسه دیگه!امروز توی راه که داشتم میومدم سر کار آهنگ یکی از فیلمای مورد علاقم داشت پلی می‌شد توی مغزم و خیلی منو برد تو فکر!من واقعا عاشق این فیلمم! از همون بار اولی که دیدمش عاشقش شدم و هنوزم نمیدونم که چرا این‌قدر دوسش دارم چون واقعا شاید شما ببینین و به نظرتون فیلم خاصی نباشه!راستش یه حقیقتی رو باید از ذات پینوکیوییم رو کنم براتون!من یه اخلاق خیلی عجیبی که دارم اینه که خاطره‌هایی که با فیلما، آهنگا و جاها می‌سازم برام خیلی خیلی مهم‌تر از خود اون فیلمه یا آهنگه‌ان!حالا ممکنه اون فیلم یا آهنگ یا حتی لباسی که باهاش خاطره خوب دارم ذاتا خیلی مضخرف باشه ولی دوستش دارم و تا ابد هم دوستش خواهم داشت!و این قضیه دقیقا برعکسش هم صادقه!یعنی ممکنه شما یه فیلم معرکه رو بهم معرفی کنین؛ مثلا بهترین فیلم تاریخ سینما!بعد من اونو زمانی ببینم که شرایط روحی خوبی ندارم و یا به هر نحوی یه دورانی رو دارم می‌گذرونم که حس و حالمو دوست ندارم!اون وقت اون فلیم حتی اگر بهترین فیلم تاریخ هم باشه، من دیگه خیلی دوسش نخواهم داشت!خلاصه این یه حقیقتی بود که درباره‌ی ذات پینوکیویی و خرابم باید بهتون می‌گفتم!بالاخره هرکس یه اخلاقیات مسخره‌ای داره و اینم یکی از اخلاقیات عجیب غریب منه!باور کنید انقدر اخلاقیات عجیب غریبم زیاده و انقدر ویژگی‌های عجیب غریب دارم که واقعا دلم میخواد یه پست بنویسم و تک تکشون رو بنویسم!چون یکی از یکی مسخره‌‌تر و عجیب غریب‌ترن!مثلا در مورد این بگم که شبا تا در کمدم رو نبندم خوابم نمی‌بره و وقتی گرسنم می‌شه میتونم از عصبانیت آدمای دور و برم رو یه جا ببلعم!بذارین امروز یه ذره آبروداری کنم و آبرو حیثیتم رو بیشتر از این نبرم پیشتون!حالا خلاصه از بحث دورتون نکنم؛ داشتم در مورد یکی از مورد علاقه‌ترین فیلمای مورد علاقم می‌گفتم که خیلی دوستش دارم!اسم فیلمش هست:  &quot;The fault in our stars&quot; این فیلم یه فیلم عاشقانه‌ی غمگینه؛ شاید یکی از غمگین‌ترین فیلمای عاشقانه!البته از حق که نگذریم؛ از قدیم هم قشنگ‌ترین ماجراهای عاشقانه اونایی بودن که غمگین تموم می‌شدن!یعنی داستان عاشقانه‌ای که آخرش به خوبیو خوشی تموم می‌شد و تا آخر عمر با سلامتی و دل خوش با هم زندگی می‌کردن که دیگه اسمش داستان عاشقانه نبود!فقط یه داستان پرنسسی شبیه سفید برفی و سیندرلا بود که شاهزاده‌ی سوار بر اسب سفید میومد و اونا رو برای همیشه خوشبختشون می‌کرد.و احتمالا تا حالا از نوشته‌هام فهمیدین که چه حساسیت عجیبی نسبت به این شاهزاده‌ سوار بر اسب سفید خیر ندیده دارم!همیشه از قدیم ندیما هم که بوده؛ عاشقانه‌ترین و جاودانه‌ترین عاشقانه‌ها اونایی بودن که به غمگین‌ترین شکل ممکن تموم می‌شدن...اونا بودن که توی طول تاریخ موندگار می‌شدن و داستانشون نسل به نسل می‌چرخید و می‌چرخید تا به ما برسه!داستان لیل و مجنون رو شنیدین؟ یا فرهاد کوه کن؟ کدومشون بودن که داستانشون پایان خوشی داشته باشه؟نمی‌دونم؛ شاید به خاطر همین علاقم به داستانای عاشقانه و غمگین بود که داستان عاشقانه‌ی خودم هم به غمگین‌ترین شکل ممکن تموم شد!بگذریم...داشتم فیلم رو می‌گفتم...این فیلم هم یه فیلم عاشقانست!که ماجرای عشق بین دو تا نوجوون مبتلا به سرطان رو نشون میده!&quot;هیزل&quot; که قهرمان دختر این فیلمه، مبتلا به سرطان ریه است و مجبوره برای این که بتونه خوب نفس بکشه کپسول اکسیژنش رو با خودش همه‌جا ببره!علاوه بر اون به خاطر شرایطی که داره دیگه نمی‌تونه به کالج بره و در نتیجه از خیلی از لذتایی که دوستای هم سن و سالش دارن می‌برن، سرش بی‌کلاه مونده!و این همیشه مریض بودن و دور بودن از آدما و دائم توی خونه موندن اون رو به افسرده‌ترین شکل ممکن درآورده!اون تا حالا نتونسته با پسری باشه، عاشق بشه و طعم دوست داشتن یه نفر رو زیر زبونش تجربه کنه!اون تا حالا نتونسته بدوئه و وزیدن باد رو بین موهای قشنگش حس کنه؛اون تاحالا نتونسته بدون نگرانی و مراقبت پدر و مادرش یه مسافرت درست و حسابی بره!از طرفی، پزشکا هم خیلی وقته که از درمانش قطع امید کردن و هر سالی که هیزل سال بعدی تولدشو جشن می‌گیره برای همه مثل یه معجزه می‌مونه!خلاصه هیزل یه همچین زندگی‌ای رو داشته و خودش هم دیگه عادت کرده بوده به این روند زندگیش اما مادر پدرش برای این که دوست داشتن هیزل رو خوشحال‌تر ببینن تشویقش میکنن تا به یکی از جلسه‌های گروه حمایتی بره که در حقیقت اونجا جاییه که همه‌ی آدمایی که شرایط مشابه هیزل رو دارن میان و از تجربه‌هاشون میگن تا شاید بتونن با همدردی یه کمی بیشتر به همدیگه کمک کنن!و خب هیزل هم از این جلسات متنفر بوده و به نظرش رفتن به این جلسه هم قطعا نمی‌تونست تغییری رو براش ایجاد کنه!ولی انقدر پدر و مادرش اصرار می‌کنن که حاضر میشه برای این که اونا دست از سرش بردارن پاشه و این جلسه‌ی به قول خودش لعنتی رو بره!غافل از این که یکی از بهترین اتفاقای زندگیش توی اون جلسه منتظرش بوده!اون اونجا برای اولین بار آگوستوس واترز رو می‌بینه که همراه یکی از دوستاش اومده بود اونجا تا دوستش تنها نباشه! و خب بذارین بقیه‌ی ماجرا رو نگم براتون که اگر دوست داشتین برین و خود فیلم رو ببینین!اگر طرفدار فیلمای عاشقانه باشین فک می‌کنم از این یکی هم خوشتون بیاد!حتی اگرم خوشتون نیاد به نظرم یه بار دیدنش قطعا ارزششو داره!توی فیلم لحظه‌های خیلی قشنگ زیادی وجود داره؛ لحظه‌ای که آگوستوس آرزوشو می‌ده تا هیزل بتونه بره آمستردام و نویسنده‌ی مورد علاقش رو ببینه!آرزو اینجا یه امتیازه که از طرف یه سری خیر، به بچه‌های مبتلا به سرطان داده میشده تا باهاش یه کاری که خیلی دوست دارنو انجام بدن ولی از پس هزینه‌ش برنمیان!تو اون سفر اتفاقای خوب خیلی زیادی برای آگوستوس و هیزل میفته...توی فیلم دیالوگ‌های خیلی قشنگی هم بین شخصیتا رد و بدل میشه!بذارین چندتاش که یادمه و خیلی دوستشون داشتم رو بنویسم اینجا براتون:&quot;I fall in love the way you fall asleep, slowly and all and once&quot;من عاشق شدم؛ دقیقا مثل زمانی که به خواب میریم؛ آروم و آهسته و سپس ناگهانی! I&#x27;m in love with you, and I know that love is just a shout into the void, and that oblivion is inevitable, and that we&#x27;re all doomed and that there will come a day when all our labor has been returned to dust, and I know the sun will swallow the only earth we&#x27;ll ever have, and I am in love with you.”من عاشقتم؛ و می‌دونم که این عشق  مثل یک فریاد توی نیستیه!و فراموش شدن هم غیر قابل اجتنابه!و ما هممون محکوم به نیستی هستیم و یه روزی در آینده می‌رسه که از بدن‌هامون جز غباری برای زمان باقی نمونده؛و خورشید هم تنها زمینی که برای زندگی کردن داریم رو می‌بلعه!و من باز هم عاشقت هستم!“You don&#x27;t get to choose if you get hurt in this world...but you do have some say in who hurts you. I like my choices.”تو نمی‌تونی توی زندگیت انتخاب کنی که هیچ وقت آسیب نبینی، اما می‌تونی انتخاب کنی که از طرف چه کسایی آسیب ببینی! و من واقعا انتخاب‌هامو دوست دارم!“Some infinities are bigger than other infinities.”بعضی از بی‌نهایت‌ها هستن که از بقیه‌ی بی‌نهایت‌ها بزرگترن!می‌دونین توی این دنیا بی‌نهایت‌های زیادی وجود داره، اما انگار بعضی از بی‌نهایت‌ها هستن که از بقیه‌ی بی‌نهایت‌ها بزرگترن!مثلا زمان بی‌نهایته! کهکشان بی‌نهایته و جهان هستی هم می‌تونه بی‌نهایت باشه!ولی قبول دارین که همه‌ی بی‌نهایت‌ها به یک اندازه نیستن و یه سریاشون از یه سریای دیگه بی‌نهایت‌ترن؟!علاوه بر این که خود این فیلم رو خیلی دوست دارم؛ یکی از آهنگاش هم هست که ed sheeren خوانندشه و اسم آهنگه هم &quot;All of the stars&quot; ئه!یه تیکه از آهنگ میگه که: چشماتو باز کن و جایی که کهکشانامون با هم برخورد می‌کنن رو ببین!یعنی ترجمه‌ی ناجوری که من کردم اینه!ولی واقعا بهش یه ذره عمیق‌تر فکر کنین!تصور کنین که هر کدوم از ما آدما کهکشانی از احساسات، علاقمندی‌ها، گذشته و آیندمون هستیم!تمام زندگی ما توی یه کهکشان خلاصه میشه!هممون هم یدونه از این کهکشانا داریم!حالا تصور کنین کهکشان شما با یه ادم دیگه نقاط مشترک زیادی پیدا می‌کنن!یعنی شما یه روز یه آدمو میبینین و عاشقش می‌شین!و این دقیقا همون جائیه که کهکشاناتون با هم تلاقی می‌کنه  دنیا و سرنوشتتون به هم گره می‌خوره!و اونجاست که دنیاتون برای همیشه عوض میشه و اتفاقا کلا یه رنگ و بوی دیگه‌ای براتون می‌گیرن!و این یعنی شما عاشق شدین!خلاصه با این که پنج شیش سال میگذره از اولین باری که این فیلم رو دیدم؛ اما هنوزم برام به اندازه‌ی بار اولش قشنگه و هیچ وقت از دیدنش سیر نمی‌شم!شمام تاحالا شده یه فیلم ببینین و هیچ وقت نتونین فیلم دیگه‌ای رو به اندازه اون دوست داشته باشین؟اگه آره لطفا بهم معرفیش کنین!خیلی خوشحال می‌شم ببینم!</description>
                <category>pinochio</category>
                <author>pinochio</author>
                <pubDate>Tue, 18 Aug 2020 19:42:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین تجربه ی ناموفق دوستی من!</title>
                <link>https://virgool.io/@pinochio/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%86-bosyyskjbrrr</link>
                <description>سلام! من دوباره اومدم!دلتون نخواد یه دوروزی مریض بودم و فقط افتاده بودم رو تخت!الحق هم که خیلی دو روز مضخرفی بود! جز فاصله‌ی بین تختم و فرش بغل تختم جای دیگه‌ای نمیتونستم برم و دلم برای تمام آدمای عزیز زندگیم تنگ شده بود... حتی آدمایی که همین بغل پیش گوشم بودم ولی نمی‌تونستم ببینمشون!یعنی قضیه اینجوری شروع شد که رفتم سر کار و با یه لرز شدیدی مواجه شدم! اونم تو گرما!بعد با یه ترس و اضطراب زائدالوصفی فقط وسایلمو جمع کردم و محل رو ترک کردم که خطری برای بقیه نداشته باشم!همشم با خودم می‌گفتم! حالا اگر گرفتار این ویروس لعنتی شده باشم خودم به جهنم!نکنه زبونم لال به مامان بابامم بدم این ویروس خیر ندیدرو!خلاصه دیگه پرچونگی نکنم براتون که از اون روز خودم حبس کردم تو اتاقمو یه برچسب &quot;عبور و مرور ممنوع، حتی شما دوست عزیز&quot; هم چسبوندم روی در!الانم با یه ذره جونی که به تنم برگشت، دلم می‌خواست بیام یه سری به ویرگول بزنم و چهارتا کلمه بنویسم!آخه از سیکل تکراری :اینستاگرام، توئیتر، سریال دوباره اینستاگرام توئیتر سریال&quot; به شدت خسته شده بودم و اگر یه کمی دیگه توی تختم میموندم یحتمل زخم بستر می‌گرفتم!ولی نگران نباشین نیومدم اینجا تا گوش و چشمتون رو با خوندن اراجیفی مثل اینکه آدم وقتی مریض میشه قدر عافیت میدونه و دلم واسه هرچی اون بیرون هست تنگ شده و این داستانا آزارتون بدم!چون انقدر تو این دوران قرنطینه از این *ناله‌ها خوندین که من دیگه واقعا هم اگه همچین حسی داشته باشم روم نمیشه بگم بهتون :/راستش یاد یه خاطره افتادم دوست داشتم براتون تعریف کنم؛ تا هم بتونم خاطرمو یه جایی ثبت کنم و بعدا با خوندنش لبخند به لبم بیاد هم سر قولم وایساده باشم!بذارین اینجوری شروع کنم خاطرمو: شما یادتونه اولین دوستتونو کی و کجا پیدا کردین؟ چند سالتون بود و چجوری دوست شدین؟من قشنگ یادمه!روز اول مدرسه بود... همون روز کذایی که مامان بابام مجبور شدن برن ختم و من روز اول و جشن شکوفه‌ها مجبور شدم با خواهرم برم!همون روزی که افتادم توی اون جوب عریض و طویل شهرداری و خواهرمم زورش نمی‌رسید منو درآره از تو جوب :| بله همون روز! اگه جریانشو نمی‌دونین یه سر به ته تغاری بزنین!اون روز انقدر برای من ماجرا داشت که تا آخر عمرم تک تک صحنه‌هاش یادم می‌مونه و هیچ وقت فراموشم نمیشه! انقدر جزئیات اون روز و شب قبلش رو خوب یادم میاد که واسه خودمم عجیبه راستش!چون از بچگی یه ذره حواس پرت و سر به هوا بودم (هنوزم هستم:) ) و معمولا چیزی رو انقدر خوب یادم نمی‌مونه!یادمه شب قبلش همش داشتم به این فکر می‌کردم که اصلا مگه میشه من؟ من بتونم حروف الفبا رو یاد بگیرم و یه روزی بتونم بخونم و بنویسم؟؟عمرا امکان نداره! اصلا چجوری میخوان به من یاد بدن خوندنو؟ نکنه تا آخر عمر بی‌سواد بمونم و هیچ وقت نتونم یاد بگیرم که بخونمو بنویسم؟اونم منی که انقدر عاشق ورق زدن کتابام و همیشه تظاهر می‌کنم که سواد دارم و بلدم بخونم از روشون یا با خط خرچنگ قورباغم روی دفترای خواهر برادرم چیز میز می‌نویسم و براشون امضا می‌کنم و ادای با سوادا رو در میارم!خلاصه که اونشب همش داشتم به این داستانا فکر میکردم و همش به مامان و خواهرم میگفتم نکنه من هیچ وقت با سواد نشم؟ و اونا رو کلافه کرده بودم!اصلا فکر کنم مامانم از عمد فرداش پاشد رفت ختم که از دست من راحت باشه یه روز :|خلاصه، ما پاشدیم فرداش خوش و خرم رفتیم مدرسه و تو حیاط توی صف وایسادیمو یه سری چرت و پرت شنیدیم؛ بعد بچه‌ها رو گروه گروه کردن و به هر گروه شانسی یه رنگ پاپیون دادن!پاپیونی که به من افتاد زرد بود! هنوز ذوق مرگ شدنمو بعد از گرفتن پاپیون تو دستام یادمه...یه سریا پاپیونشون صورتی بود، یه سری آبی و یه سریامم مثل من زرد!بعدا فهمیدیم که اون پاپیونا برای کلاس بندیمون بوده و همه‌ی پاپیون زردا باید برن توی کلاس فلان.حقیقتا که شیوه‌ی نوین و عجیب غریبی برای کلاس بندی بود که سیستم گشادیسم کادر مدرسه رو برای کلاس بندی از روی لیست نشون میداد!ولی خب از حق هم که نگذریم، من عاشق پاپیونای زردمون بودم که قرار بود روی مقنعمون دوخته بشه!خلاصه دیگه سرتونو درد نیارم؛ عین یه گله گوسفند بینوا هدایتمون کردن به کلاس و همونجوری اونجا وایساده بودیم و دنبال جا می‌گشتیم تا بشینیم و ببینیم معلم کی میاد!حالا من نمیدونم عجلم واسه چی بود، ولی تو همون گیر و دار که همه داشتن دنبال جا می‌گشتن و شلوغ بازی درمیاوردن؛ یک کاره به یه دختره که جلوم وایساده بود گفتم: &quot;دختر خانوم با من دوست می‌شی؟&quot;به همین پررویی و بدون هیچ مقدمه‌ای! حالا نمی‌دونم این عجلم به خاطر این بود که اونجا بین اون همه آدم احساس ناامنی می‌کردم تنهایی یا فقط می‌خواستم ببینم می‌تونم روز اولی مخ کسی رو بزنم یا نه:/ چمیدونم تو ذهنم چی میگذشت اون لحظه!دختره هم برگشت و در کمال وقاحت بهم گفت که: &quot;نه! مامانم گفته با غریبه‌ها دوست نشم!&quot;حالا شما فقط حال منو اون لحظه تصور کنین پیش خودتون!من اصلا کاری به مامان دختره -که اتفاقا بعدها توی دبیرستان همو دیدیم و یکی از دوست‌های نزدیکمم شد- ندارم؛ ولی واقعا چه فکری پیش خودش می‌کرده که همچین حرف بی‌محتوایی رو به دخترش زده:|آخه خانوم عزیز! احیانا شما دوستاتونو از توی شکم مامانتون می‌شناختین که به دختر دلبندتون همچین سفارش گهرباری کردین و باعث شدین احساسات یه دختر کوچولوی دیگرو روز اول مدرسه، جریحه‌دار کنه؟خلاصه که اولین تیر دوستی من به سنگ خورد! ولی من در کمال خونسردی بهش گفتم باشه اشکال نداره و بلافاصله زدم رو شونه دختر پشت سریش! و بهش گفتم: &quot;دختر خانوم با من دوست میشی؟&quot;و خدا رو شکر این بار دیگه تیرم به سنگ نخورد و با یه دختر کاملا نرمال و دوست داشتنی طرف بودم که گفت: &quot;سلام آره من نیکیم اسم تو چیه؟&quot;و اینجوری بود که من اولین دوست صمیمیمو توی دبستان پیدا کردم!البته قبلشم دوست داشتم؛ ولی صرفا بچه‌های هم سن و سالی بودیم که مامان باباهامون با هم دوست بودن و هیچ وقت نشده بو بگم من خودم یه دوست پیدا کردم و &quot;نیکی&quot; یکی از افتخارات دوست پیدا کردن من توی دوران بچگیم بود که هنوزم که هنوزه با هم دوستیم و من هیچ وقت خاطره‌های اون روزامون یادم نمیره!فقط این که با این که دوست شدن با نیکی یکی از اتفاق‌های خوبی بود که روز اول مدرسه برام افتاد؛ اما بعدا یه کمی به ضررم تموم شد!می‌پرسید چرا؟ چون نیکی یکی از اون دخترهای سفید مو بور چشم عسلی بود که همیشه لباسای صورتیه گوگولی مگولی می‌پوشید و همه‌ی معلما و انتظاماتا -نمیدونم شمام از این مسخره بازیا داشتین یا نه ولی انتظامات‌ها یه عده بچه‌های بزرگتر از ما بودن که مامور نظم دهی به امور کوچیکترا بودن و همیشه هم کلی جایزه و خوراکی دستشون بود - توی نگاه اول عاشق نیکی می‌شدن و همیشه بهترین و قشنگ‌ترین جایزه‌ها اول به دوست صمیمی من می‌رسید!و شاید پینوکیو کوچولو همیشه از دور نگاه می‌کرد و یه کوچولو حسودیش می‌شد که چرا معلمشون انقدر نیکی رو بیشتر از همه بچه‌ها دوست داره و بهش بیشتر از همه جایزه میده!تازه قضیه وقتی بدتر شد که یکی از انتظامات‌ها هم اتفاقا خواهر بزرگه‌ی کیس ناموفق دوستی من بود!و ببینین که دیگه وقتی اون همش به نیکی توجه می‌کرد دیگه من چه حرصی می‌خوردم!خلاصه که روز اول مدرسه هم تموم شد و حسن ختام برنامه هم این بود که تو مسیر برگشت من به طور کامل(!) توی یکی از جوب‌های سر راهمون فرو رفتم و حالا هیچ کیم نمی‌تونست منو درآره چون پام کامل بین نرده‌های جوبه گیر کرده بود و منم انقدر گریه زاری و سر صدا راه انداخته بود که گوش همه کر می‌شد!خودم با نوشتن این خاطرات و زنده شدن تصویرش جلوی چشمام، الان یه لبخند پر رنگی گوشه‌ی لبمه و واقعا خوشحالم که نوشتمش!راستی شما اولین دوستتونو کی پیدا کردین؟</description>
                <category>pinochio</category>
                <author>pinochio</author>
                <pubDate>Sun, 16 Aug 2020 21:45:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام! من یه دخترم!</title>
                <link>https://virgool.io/@pinochio/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-keiqtnvdaopp</link>
                <description>سلام! من یه دخترم!ولی این متن شبیه اون مدل از متنا نیست که درباره دخترا میخونین!یعنی الان قصد ندارم از لاکای رنگی و دنیای دخترونه و موهای بلند و شعر و شاعری بگم براتون!اگه این یه متنه معمولی بود، باید براتون مینوشتم که:من یه دخترم!با موهای بلند مشکی که وقتی بازشون میکنم، تا روی کمرم پایین میفته!من یه دخترم! با یه دنیای رنگی رنگی دخترونه که هر روزشو با سلام کردن به گلای آفتاب گردونی شروع میکنه و هر روز براش یه معجزه ی جدید برای  شروع داستان جدیدشه!من یه دخترم که عاشق خرید کردنه و دنیاش با خریدن لاکای رنگیش و ناخونای بلندش کامل میشه!نمیدونم که چی شد اصلا ساعت 2.25 شب به سرم زد بنویسم؛ فقط چون فردا جمعست خیالم راحته واسه کار خواب نمیمونم:) پس میخوام یه ذره راجع به خودم حرف بزنم براتون!حقیقتش این بود که هیچ کدوم از چیزایی که بالا نوشتم من نبودم...از وقتی یادم میاد نه عاشق ناخونای بلند بودم نه لاکای رنگی... ناخونای بلند آرامش اعصابمو به هم می‌ریخت و همیشه دلم می‌خواست کوتاهه کوتاه نگهشون دارم! تازه از وقتی کارم با لپ تاپ بیشتر شد و یه کمی سمت پیانو هم کشیده شدم که اوضاع اصلا بدتر هم شد و دیگه کلا نتونستم ناخونامو بلند کنم!شاید باورتون نشه ولی وقتی ناخونای بلند بقیه رو هم میبینم یه احساسی شبیه مورمور شدن بهم دست میده!انگار همون لحظه صحنه ی کشیده شدن ناخن روی تخته گچی رو تصور میکنم و تمامه گوشتای تنم میریزه!راجع به لاکای رنگی هم، اصلا هیچ وقت یادم نمیاد از بچگی لاک زدن دوست داشته باشم!تو یه دوره لاکای رنگیه یه دختر ممکنه کل دلخوشیش باشه و کلی روحیشو عوض کنه! ولی خب من اینجوری نیستم! هر از چند گاهی میتونه روحیه آدمو عوض کنه ولی اینکه همیشگی باشه و همه رنگ باشه...نه واقعا مرسی!شاید شبیه اون دخترایی هم نباشم که توی رویاهاشون با پیرهن گلدار توی قصر صورتیشون نشستن و منتظر یار دلبر و سوار بر اسب سفیدشونن که بیاد و اونارو از چنگال تیز زندگی نجات بده و دنیای صورتی و قلبیشون رو برای همیشه رنگی‌تر کنه!نمیدونم از کی اینجوری شدم... بالاخره تغییر آدما از یه روزی شروع میشه و هیچ دختری نیست که رویای قصر صورتی و شاهزاده و اینارو به هر عنوانی نداشته باشه...میدونین، از بچگی یادمه که هیچ وقت فرصته اینو ناشتم که خیلی لوس بار بیام!با اینکه ته تغاریه خونه خودمون بودم، اما همیشه بیشتر همبازیام پسر بودن و واسشون غیر عادی بود که وقتی یه دختر توی بازی زمین میخوره و زانوش زخم میشه گریه کنه!یا اینکه وقتی میبازه و کسی بهش توجه نمیکنه قهر کنه و راهش رو کج کنه بره!اصلا انگار واسشون این قضیه تعریف نشده بود!و خب منم تو بیشتر بازیا تک و تنها بودم! خب بقیه خواهر برادر یه کم بزرگترشون همراشون بودن و هواشونو داشتن؛ ولی خب من تنها بودم همیشه!وقتی بقیه زمین میخوردن، خواهر برادره میدوئیدن و انقدر حواسش بهش بود که بازی کلا کنسل میشد!اما از اونجایی که من همیشه توی بازی‌ها، &quot;گرگ بد گنده&quot; میشدم، حتی اگرم زمین میخوردم باید خودم پامیشدم و خودمو جمع و جور میکردم و یه جوری وانمود میکردم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده!اتفاقی که همین روزا هم زیاد برام میفته!گریه هم نمیتونستم بکنم! جلوی اون همه آدم که یه سریاشون یکی دو سال بزرگتر از منم بودن، نمیتونستم بذارم فکر کنن لوس و ضعیفم!احساس میکردم اگر گریه کنم دارم خودم رو جلوی اونها تحقیر میکنم و نشون میدم من اون بچه ایم که بلد نبودن بازیش رو با گریه زاری راه انداختن جبران میکنه و میره پشت بوته ها قایم میشه!اینجوری بود که با همون دست و پاهای زخم و زیلیم پا میشدم و انقدر میدوئیدم و میخندیدم که اصلا انگار نه انگار اتفاقی برام افتاده!حتی اگر وسط بازی از درد اشکمم در میومد اشکامو قایم میکردم و سعی میکردم همه چی رو عادی نشون بدم!و این برای منی که از بچگی اشکم دمه مشکم بود خیلی خیلی خیلی زیاد کار سختی بود!هنوزم هست! ولی از پسش براومدم!شاید از همون روزا بود که یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس قرار نیس جز خودت مراقبت باشه!هیچ کس جز خودت نمیتونه وقتی حالت بده و هیچ پناهگاهی نداری دستتو بگیره و اشکاتو پاک کنه و بگه اشکالی نداره!البته وقتاییم بود که فراموشکار میشدم!مثلا وقتی عاشق شدم!همیشه به خودشم میگفتم، میگفتم: &quot;ببین فلانی!قبل از اینکه بیای تو زندگیم، من یه دیوار خیلی بلند و محکم دور قلبم ساخته بودم!یه دیواری که فقط خودم بودم و خودم توش!با همه میگمو میخندمو دوستای زیادی هم دارم! اما تا حالا به کسی اجازه ندادم از این دیوار رد شه!اما از وقتی تو اومدی، احساس میکنم تمومه این دیوار داره آروم آروم فرو میریزه!یعنی فلانی، تو انقدر خوبی که بهم نشون دادی من دیگه نیازی به این دیوار ندارم تا از خودم محافظت کنم!میخوام همه چیو عوض کنم!میخوام این دیوارو خراب کنم و از منظره‌ی اون طرف دیوار لذت ببرم!منظره‌ای که واضح‌ترین و قشنگ‌ترین بخشش تویی!اما میترسم! نکنه یه روز تنهام بذاریو من بمونم و دیوارای خراب شده ای که دیگه هیچ جوره نمیتونن ازم محافظت کنن؟&quot;اون روز حتی فکرشم نمیکردم یه روزی چند وقت بعدش فقط من میمونم و دیوارای خراب شده و تیکه های قلب خورد شده ای که همه میانو میرنو از روش رد میشن!اما بعد از یه سری اتفاقا...انگار آدم عوض میشه...انگار میفهمه نه بابا همچین خبریم نیستو دنیای واقعی بیرون هیچ ربطی به تصورات قشنگ بچگونش نداره و وقتی حالت بده و زمین میخوری و همه ی امیدتو از دست میدی... قرار نیست هیچ شاهزاده ی سوار بر اسبی یهو از آسمون قلپی بیفته جلوت و نجاتت بده!آخه شاید همون شاهزاده‌ی سوار بر اسب قصه هات باعث زمین خوردنت شده باشه و راستشو بخواین یادم نمیاد که توی داستانای پرنسسی صحبتی درباره این شده باشه!که اگر شاهزاده‌ی دلبندمون قلبمون رو شکست چجوری تیکه های لعنتیمون رو جمع کنیم و نمیریم؟چیزی که از این داستانا یاد نگرفتیم اینه که بعضی وقتا فقط خودتیو خودت! باید تیکه های شکسته ی قلبتو از روی زمین و زیر دست و پای بقیه جمع کنی و بلند شی و روی زانوهای خودت وایسی...اونم بدون کمک هیچ شاهزاده‌ی سوار بر اسب سفیدی... و قدم برداری!اشکالی نداره! ممکنه اولش سخت باشه...ممکنه تیکه‌های شکسته‌ی توی دستات باقی مونده ی قلبت رو زخمی کنن و هی به سنگای خاطره ی جلوی پات بر بخوری و زمین بیفتی!و ممکنه بلند شدن برات هربار دردناک تر و سخت تر از بار قبل باشه!انقدر دردناک که ترجیح بدی همون روی زمین بمون و هیچ کاری نکنی!هیچ اشکالی نداره! فقط پاشو و دوباره ادامه بده... انقدر ادامه بده و لبخند بزن که حالت خوب شه!که بگذری از اون تیشه ای که به قلب شیشه ایت خورد و به هزار تیکه تبدیلت کرد!میدونین، من همیشه هم که عاشق موی کوتاه نبودم که!اصلا مگه میشه دختری باشه موهای بلند خرمایی- مشکیشو دوس نداشته باشه؟یه روزای بود که منم عاشق موهای بلندم بودم! اون روزا اگر کسی بهم میگفت برو موهاتو کوتاه کن و تنوع بده یه ذره، احساس میکردم بهم فحش دادن!آخه یکیم بود که خیلی عاشق موهام بود!میدونین...یه چیز خیلی عجیبی درباره دخترا وجود داره! اونا تمامه احساساتشون رو سر موهاشون خالی میکنن!اگر عصبانی باشن، محکمه محکم از پشت می‌بندشون!اگر بازیگوش باشن...میذارن موهاشون مثل دو تا طره ی بازگوش از کناره های صورتشون پایین بیان!اگر عاشق باشن، موهاشون رو بلند و باز میذارن و توی باد رهاش میکنن!ولی وای به روزی که بشکنن!تماه دق و دلیشونو سر موهاشون خالی میکنن و میرن از ته کوتاهشون میکنن!راستش من واقعا عاشق موهام بودم!ولی خب...رفت!و بعد از رفتنش من دیگه چجوری میتونستم موهای بلندمو دوست داشته باشم؟علاوه بر اون کلی کار برای انجام دادن داشتم!درسته که حال و روز خوشی نداشتم، اما باید بلند میشدم و تیکه های قلبمو از روی زمین جمع میکردم و سعی میکردم که یه قلب جدید برای خودم دست و پا کنم...باید کار میکردم...اونقدر که اصلا فرصت نداشته باشم به چیز دیگه‌ای فکر کنم...و باید کلی آدمه جدید رو ملاقات میکردم توی زندگیم! آدمایی که هر کدوم برام یه داستان جدیدی برای گفتن داشتم!و بذارین یه چیزی رو بهتون بگم...یه قلب شکسته ای که تیکه هاش به هم چسبونده شدن خیلی خیلی زلال تر و صاف تر از یه قلب سالمه و نور ازش خیلی زیباتر عبور میکنه!همونطور که مولانا هم توی یکی از شعراش میگه که زخم همون جاییه که نور از اونجا وارد بدن تو میشه!قلب شکسته هم دقیقا همون روزنه ایه که نور رو به تو جذب میکنه و همون نور باعث میشه بیشتر از قبلت بدرخشی!الان که از اون روزا میگذره خیلی راحت تر میتونم دربارش حرف بزنم...ولی داستان اینجوری شد که کلی کار داشتم که انجام بدم، از یه طرفیم نیاز به تنوع داشتم و واسه همین کل موهای مشکیو بلندمو دادم دست آرایشگر و بهش گفتم: &quot;ریش و قیچی دست خودت، دیگه نمیخوامشون!&quot;خب میدونین! من یه دخترم!ولی خیلی با اون دختر 18-19 ساله ی چند سال پیشم فرق کردم!دیگه من اون دختر رنگی رنگیه زود باور نبودم  ئ خیلی چیزا رو فهمیدم!فهمیدم که حال خوب من، توی جیب بقیه نیست و توی مسیر زندگی خودم، &quot;خودم&quot; باید پیداش کنم!فهمیدم که دلم نمی‌خواد بشینم یه گوشه و منتظر بشینم تا کسی بیاد و خوشبختم کنه! یعنی راستش فهمیدم که اصلا قابلیت &quot;یکجا نشینی&quot; ندارم و کلا نمیتونم دو دیقه آروم بگیرم!فهیمدم که عاشق کار کردنم، و انقدر میتونم توی کارم موفق و بزرگ بشم که اصلا یه روزی فکرش رو هم نمیکردم!فهمیدم همه ی اون چیزایی که احساس میکنم گمشون کردم توی عشق به &quot;یه آدم&quot; پیداشون نمیکنم و شاید باید جاهای دیگه ای دنبال این تیکه های گم شده ی پازل زندگیم بگردم!فهمیدم که شاید خیلی از آدما باشن که به کمک نیاز داشته باشن! پس من نباید بشینم یه گوشه و با غصه خوردن دنیامو تباه کنم!باید بلند شم و با ساختن یه زندگی جدید سعی کنم به این آدما هم کمک کنم!فهمیدم که عاشق سفر کردنم، که میتونم تنهایی سفر کنمو انقدر حس های جالب رو تجربه کنم که یه روزی به خوابمم نمیدیدم!و فهمیدم که من برای اینکه بتونم که نفر دیگرو دوست داشته باشم، باید اول شروع به دوست داشتن خودم کنم!شاید بهتر باشه بگم که: من یه دخترم که 5 روز هفته کار میکنه! من یه دخترم که یه روزی موهای بلند مشکی داشته ولی الان موهاشو کوتاهه کوتاه کرده! من یه دخترم که عاشق سفره! من یه دخترم که ترجیح میده تعطیلات آخر هفتشو به جای این که توی این مهمونیو اون مهمونی بگذرونه و از این آرایشگاه بدوئه بره اون آرایشگاه که رنگ ناخونشو با لباس شبش ست کنه، عاشق اینه که یه فنجون گرم چایی برای خودش بریزه و بشینه توی غار امن اتاقش و فارق از هیاهوی جهان کتاب بخونه!و شاید بهتر باشه بگم که فرق منه پینوکیوی 22 ساله با پینوکیوی 18 ساله اینه که دیگه دنبال کسی نمیگرده که خوشبختش کنه!اون دنبال کسیه که بتونن خوشبختیشونو با هم کامل کنن!پینوکیو فهمیده که تا زمانی که خودش به تنهایی احساس خوشبختی نکنه هیچ وقت نمیتونه با یه آدم  دیگه هم خوشبخت بشه!پی نوشت: راستش این متن، اصلا اونجوری از کار درنیومد که میخواستم!انگار هزارتا حرف و ایده واسه گفتن و نوشتن داشتم اما توی ذهنم همشون روی همدیگه پریدن و قاطی پاتی شدنشون آرامشو از منو متنم گرفتن!واسه همین اگر خوندینش و احساس کردین خب که چی! معذرت میخوام!پی نوشت 2: نقشه ی کامل این متن دقیقا ساعت 2.25 دقیقه ی شب به ذهنم رسید و یهو یه اشتیاقی سر تا سر وجودمو گرفت که همون دیشب بشینم و بنویسمش!اونم بعد از یه مدت بی‌معرفتی نسبت به ویرگول جان!ولی نتیجه این شد که دو تا از ایده هام برای نوشتن قاطی شدنو یهو نمیدونم چرا اومدم موضوع &quot;من یه دخترم&quot; رو با داستانای عاشقانه قاطی پاتیشون کردم در حالی که اصلا نباید این اتفاق میفتاد!و از یه جایی به بعد کلا ریسمان نوشتن از دستم در رفت و نتیجه اینی شد که الان میبینین!پذیرای هرگونه انتقاد و پیشنهاد بی‌رحمانه‌ی شما درباره‌ی این متن سراسر آشفتگی خود هستیم!منو جایزالخطا بدونین و با نوشتن انتقاداتتون کمکم کنید که اشتباهاتمو توی همه مقاله ها تکرار نکنم!و این که در آخر ازتون ممنونم که هستین و بهم انگیزه ی نوشتن میدین!</description>
                <category>pinochio</category>
                <author>pinochio</author>
                <pubDate>Fri, 14 Aug 2020 13:29:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیاهای موازی</title>
                <link>https://virgool.io/@pinochio/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-pawjbdycxelf</link>
                <description>ببینم شماها به دنیاهای موازی اعتقادی دارین؟یعنی اصلا شده تا حالا بهشون فکر کنین؟شاید از اون دسته آدمایی باشین که اولین باره این کلمه رو می‌شنوین...اگه آره بذارین داستانشو براتون تعریف کنم! خیلی جالبه...یعنی برای من که یکی از جالب‌ترین موضوعات دنیاست که می‌تونم ساعت‌ها بشینم و دربارش خیالبافی کنم!بعضیا اعتقاد دارن زندگی‌ای که ما توی این دنیا داریم؛ تنها ورژن از زندگی ما نیست...یعنی میلیون ها نسخه‌ی دیگه از زندگی ما و خود ما، داره یه جای دیگه‌ی دنیا اتفاق میفته!نمی‌دونم بچگیتون کتابخون  بودین یا نه؛ ولی من یادمه بچه که بودم -سال سوم چهارم دبستان- یه کتاب خیلی جذاب از کتابخونه قرض گرفتم!داستانه کتابه مثل کتابای عادی نبود که از اول تا آخرشو بخونیو تموم شه!بلکه اینجوری بود که مثلا یه تیکه از داستانو میخوندی و در آخر فصلش باید تو به جای شخصیت اصلیه داستان تصمیم میگرفتی!مثلا تصمیم میگرفتی که: بپری توی دریا یا توی کشتی باقی بمونی...یا اینکه  مسیر کنار دریا رو انتخاب کنی یا از توی جنگل بری تا بتونی زندگیتو نجات بدی...یا حتی تصمیم بگیری که به یه آدم غریبه اعتماد کنی یا نه!بعد هر کدوم از این تصمیمایی که می‌گرفتی برات یه عواقبی به دنبال داشت!مثلا اگر تصمیم می‌گرفتی از مسیر کنار دریا بری؛ کتاب ارجاعت میداد که صفحه‌ی 222 رو بخونی و اگر مسیر جنگلی رو انتخاب میکردی صفحه‌ی 180 رو باید میخوندی...و همین جوری تا آخر کتاب باید دهها و صدها تصمیم مختلف میگرفتی!می‌دونین، داستان اون کتاب خیلی داستان ساده‌ای بود...کلیت قضیه راجع به یه آدمی بود که کشتیش غرق شده و توی یه جزیره گیر افتاده و باید زندگیش رو نجات بده.و تصمیمات شما تعیین میکرد که آخر کتاب اون آدم میمیره یا زنده میمونه!به نظرم اگه تا حالا یه داستان واقعی درباره‌ی زندگی نوشته شده باشه، همون کتاب بود!واقعا به این فکر کردین تا الان که یه تصمیم کوچیک شما، ممکنه چطوری کلی اتفاق دیگرو تغییر بده و کل جریان رودخونه‌ی زندگیتون رو عوض کنه؟؟تصمیمات ساده‌ای مثل هم صحبت شدن با یه غریبه، سوار یه اتوبوس شدن به جای ماشین شخصی و یه ربع دیر رسیدن به محل کارتون!شاید داستان خیلی از آدمایی رو شنیده باشین که به خاطر خواب موندن و یه سری اتفاقات تصادفی کوچولو، پروازشون رو از دست دادن و اون هواپیما سقوط کرده!به نظر من، یه سری دنیای موازی با همین دنیامون وجود داره که ما داریم عواقب تصمیمات دیگمون رو زندگی میکنیم...مثلا اگه یه روزی یه جایی سر یه دوراهی گیر کردیم و با انتخاب یکی از اون راه‌ها به جایی رسیدیم که امروز هستیم؛ اون یکی نسخمون توی دنیای دیگه داره زندگی‌ای رو میگذرونه که اگه تصمیم دیگرو میگرفتیم اون زندگیرو داشتیم!مثلا فرض کنید یه ورژن دیگه از شما الان داره تو پاریس زندگی میکنه چون قبل از تولدتون تصمیم گرفته شده که شما فرانسوی باشین!یا اینکه یه ورژن دیگه از شما هست که الان به خاطر تصمیمی که توی 20 سالگیش گرفته، یکی از پولدارترین آدمای دنیا شده!یا اگه یه ذره از این بلند پروازیامون کم کنیم؛ ممکنه یه ورژن از شما که کسی که عاشقش بودرو از دست داده؛ در صورتی که اون یکی ورژنتون توی یه دنیای دیگه داره با خوشحالی زندگی میکنه با عشقش!ایده‌ای که توی اون کتاب بود؛ برای اولین بار وقتی 9 یا 10 سالم بود دیدم.خودم اون موقع نمیدونستم که اون کتاب ساده چقدر میتونه منو تحت تاثیر قرار بده و روی زندگی آیندم تاثیر بذاره!اما شاید به خاطر همون کتابه بود که الان پینوکیوی 22 ساله انقدر مجذوب اتفاقات تصادفی میشه و عاشق چیزهای غیرمنتظره و آدمای تصادفیه!یه روز یه جایی یه جمله‌ای خوندم که خیلی خیلی به دلم نشست: &quot;تصادفی‌ترین اتفاقات زندگی شما، دقیق‌ترین برنامه‌ریزی‌های خداوند هستن!&quot;وقتی به این فکر میکنم که یه ورژن دیگه از من هست، که ممکنه این چیزایی که من دارمو نداشته باشه و آدمایی که من دیدمو ندیده باشه، بیشتر و بیشتر به این قضیه ایمان پیدا میکنم!و یه زمانی بود، که اعتقاد داشتم عشق وجود داره...اعتقادم این بود که سیستم عشق اینجوریه که یه روزی و از یه جایی که اصلا انتظارشو نداری؛ یهو یه آدمی قلپی میفته وسط زندگیت!یه آدمی که شبیه‌ترین آدم به خودته و میتونه بیاد و روی زخمات مرهم بذاره تا خوب شی...تا با هم کامل شین و همدیگرو بسازین!ورژنای دیگمو نمی‌دونم توی بقیه‌ی دنیاها هنوزم راجع به عشق همچین دیدگاهی رو دارن یا نه؛ ولی این نسخه از من که الان نشسته پشت لپ تاپ و داره این کلمات رو مینویسه خیلی وقته این داستانا رو فراموش کرده!چون دقیقا زمانی که تو همچین شرایطی قرار گرفتم و اون آدم رو دیدم... از دستش دادم و همراهش یه تیکه‌ای از روحمم از دست رفت!شاید واسه همینه که خیلی دوست ندارم راجع به عشق دیگه اینطوری فکر کنم!ولی هنوز نسبت به همه‌ی اتفاقات تصادفی این دیدگاهو پیدا نکردم!من آدمای تصادفی زیادی تو زندگیم دیدم که اومدن و رنگ زندگیمو برای همیشه قشنگ‌تر کردن!مثلا بذارین داستان یکیشونو براتون تعریف کنم:ما یه روز، با یه جمعی که خیلی تصادفی باهاشون آشنا شدم، بلند شدیم رفتیم خانه سالمندان و برای پدربزرگ مادربزرگا جشن گرفتیم!من تو اون جمع آدمای زیادی رو نمی‌شناختم؛ اما یهو به خودم اومدم دیدم دارم با یکی همینجوری صحبت میکنم و یهو حرف از آرزویی به میون آوردم که از بچگیم توی رویاهام میدیدمش!آرزوم این بود که بتونم کلی کادو و چیزای رنگی رنگی بگیرم و برم یه بیمارستان پیش بچه‌های مبتلا به سرطانی که دارن روزای آخر زندگیشون رو میگذرونن و با گلبارون کردن تختشون واسه‌ی چند لحظه هم که شده دنیاشون رو رنگی کنم و خودشون و مامان بابای قشنگشون رو از اون حال و هوا دربیارم!کلی سال بود که این آرزو رو توی قلبم داشتم و اصلا فکر نمیکردم یه روزی یه جایی باشه که از این کارا بکنن!تا این که با همون آدم هم صحبت شدم و از آرزوم براش گفتم!و اونم در کمال تعجب دو تا گروه رو بهم معرفی کرد که دقیقا هر هفته داشتن آرزوی منو عملی میکردن!تو این قضیه سه تا اتفاق عجیب برای من افتاد:اتفاق عجیب یک: هم‌صحبت شدن با یه غریبه توی جمع شلوغی که حداقل 70 نفر دیگه اونجا هستناتفاق عجیب دو: صحبت کردن از آرزوم برای یه غریبه که تازه دو دقیقست که میشناسمش؛ اونم برای منی که نسبتا تودار محسوب میشم؛اتفاق عجیب سه: اصل حضور من در اونجا و اون ساعت چون قرار بود یه جای دیگه باشم کلا!و شاید باورتون نشه اون اتفاقی که دو سال پی افتاد تا حتی همین امروز هم زندگی منو تحت تاثیر قرار داده!از حسای خوب ملاقات با بچه‌ها بگذریم که هر چی بگم کم گفتم! مثل این شده که من به اونا احتیاج دارم و اگه یه هفته نبینمشون احساس میکنم یه چیزی کمه تو زندگیم!من تو اونجا با کلی آدم عجیب و جذاب آشنا شدم...اون قضیه روی کارم، اخلاقیاتم و جایگاهی که امروز دارم تاثیر داشت! حتی اگه اون روز نبود من الان اینجا ننشسته بودم بنویسم که این داستانا رو برای شما تعریف کنم!حالا فرض کنین اون قضیه‌ی دنیاهای موازی که گفتم واقعی باشه...پس یه &quot;من&quot; هست که اون روز تصمیم می‌گیره به خاطر خستگی دانشگاه بمونه و با اون جمع نره برای شرکت توی اون جشن!باورم نمیشه که زندگیش چقدر میتونه خالی و غمگین باشه به خاطر یه تصمیم کوچولوی بی‌اهمیت سر رفتن یا نرفتن!پس شاید از این به بعد باید دقیق‌تر به جزئیات نگاه کنیم و حواسمون جمع باشه!چون این زندگی پر از اتفاقات تصادفیه که میتونن مسیر مارو برای همیشه عوض کنن و کلا ما رو سوار یه کشتی جدید کنن!شمام از این تجربه‌ها دارین؟ که یه تصمیم کوچیکتون تونسته باشه زندگیتون رو برای همیشه عوض کنه؟اگه آره داستانشو برام بگید! چون علاوه بر این که عاشق داستان شنیدنم عاشق شنیدن اتفاقای تصادفی هم هستم!</description>
                <category>pinochio</category>
                <author>pinochio</author>
                <pubDate>Mon, 10 Aug 2020 19:16:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق شگفتی های شما چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pinochio/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D9%87-kl9ld00gb3yk</link>
                <description>سلام سلام!من امروز اومدم با این که اصلا قرار نبود بیام! داشتم راهمو میگرفتم بعد از تموم شدن کارم بی‌سر صدا برم خونه که یهو همکارم گوشمو گرفت پیچوند که کجا؟مگه نمی‌خواستی توی ویرگولت بنویسی؟ و منم شرمسار از رفتار زشتم و فراموش کردن قولی که به خودم دادم رفتم قدممو زدم و حالام عین بچه آدم اومدم که بنویسم!می‌دونین امروز دلم می‌خواد درباره چی حرف بزنم؟ امروز می‌خوام کتابی که پریشبا تموم کردمو بهتون معرفی کنم.اسم کتاب همین عنوانیه که بالا نوشتم! بله &quot;اتاق شگفتی‌ها&quot;گرفتنشم داستان داشت حتی. این کتابو دو تا کتاب دیگرو خودم و به سلیقه خودم برداشتم بعد یهو پسر کتاب فروش که اتفاقا به از شما نباشه؛ کرم کتاب بسیار قابل و جهان دیده‌ای هم بود؛ اومد مخمو زد و باعث شد دو تا کتاب دیگه‌ای رو بردارم که در موردشون هیچ ایده‌ای نداشتم!و جهت اطلاعتون بگم که یکیشون رو همین هفته پیش تموم کردم و علیرغم تعریف‌های زیاد کرم کتاب مذکور، اصلا دوستش نداشتم!پس هیچ وقت گول کتاب فروشا رو نخورید و همیشه اون کتابی که خودتون دوسش دارین رو بردارین. حتی اگر به نظر اونا چرت ترین وآبکی‌ترین کتاب ممکن به نظر بیاد!خلاصه این کتاب تنها کتابی بود که توی اون خرید به سلیقه خودم انتخاب کردم...ولی... واقعا عالی بود!به زرث قاطع (!) یکی از بهترین کتابایی بود که توی تموم این مدت دستم گرفتم!یه کتاب بود پر از امید، حس خوب، آدمای قشنگ و کلی تجربه‌های جدید و هیجان انگیز که توی جریان کتاب و با خوندن صفحه به صفحش احساس می‌کنین که همراه ماجرایین!بذارین یه کمی از داستان رو براتون تعریف کنم!داستان با یه مادر و پسری شروع میشه که مادره از این مادرای تنها و پرمشغله و سختکوشه که زندگیشو فدای کارش و اندکی هم فدای پسرش کرده!در حالی که خودش نمیدونه داره چقدر به کارش بیشتر از پسر 13 سالش اهمیت میده!و فکر می‌کنین کجا این موضوعو میفهمه؟ بله زمانی که پسرش سعی داشته یه مطلب خیلی مهم رو بهش بگه یه تماس کاری باهاش گرفته میشه و اونم با نادیده گرفتن پسرش اونو میفرسته زیر کامیون و پسرش روی زمین کتلت میشه!و در کمال تعجب زنده میمونه اما میره تو کما! کمایی که هیچ کس خبر نداره که کی قراره ازش بیرون بیاد...دکترا با مادره صحبت میکنن و بهش میگن اگر وضعیت پسرتون تا یک ماه آینده همین جوری بمونه، ما ازش قطع امید میکنیم و دستگاه ها رو ازش جدا میکنیم تا بمیره!مادره هم که کامل متوجه میشه تا الان داشته با زندگی خودش و پسرش چیکار میکرده به خودش میاد و تصمیم میگیره به هر قیمتی که هست پسرش رو به زندگی برگردونه!یه روز که داشته اتاق پسرشو مرتب میکرده یهو زیر تشکش یه دفتری پیدا میکنه با این عنوان: &quot;دفتر شگفتی‌ها&quot;پسره توی اون دفتر تمامه کارایی که دوست داشته قبل از مرگش انجام بده رو نوشته بوده...یه لیست از کارا هیجان انگیزی مثل رفتن به ژاپن و پاریس و شرکت کردن توی جشن رنگ و دوی ماراتنی که هر سال توی هند برگزار میشه!خلاصه که خیلی دفتر هیجان انگیزی بود و من واقعا به سرم زده که یدونه برای خودم درست کنم!البته درسته که پینوکیو مثل اون پسره 13 سالش نیست ولی هنوز اولای 22 سالگیشه و کلی امید و آرزو داره برای ادامه‌ی زندگیش!خلاصه، مادره طی یه واکنش انتحاری تصمیم می‌گیره تمام کارایی که پسرش دوست داشته قبل از مرگش انجام بده رو؛ خودش انجام بده و از تک تک لحظاتش برای پسرش فیلم بگیره و با پخش کردن اونا سعی کنه که دوباره به زندگی برش گردونه و بهش بگه :&quot; قشنگم، تو الان کنارم نیستی ولی دنیا انقدر چیزی زیبا برای دیدن داره که لایقه که تو چشماتو باز کنی و یه بار دیگه تمام این شگفتی‌ها و قشنگی‌هارو ببینی!&quot;کل کتاب پر از حس خوبه تجربیات خوب و بامزه‌ای که مادره از انجام دادن لیست دفتر شگفتی ها رقم می‌زنه!البته توی کتاب روی یه چیز دیگه هم تاکید داره: این که همیشه قشنگ‌ترین و قوی‌ترین آدما، اونایی هستن که بیشتر از همه رنج کشیدن!چون که رنج کشیدن روح آدم رو صاف و زلال میکنه و باعث میشه آدم، قلب قشنگ‌تری داشته باشه و روحش زلال‌تر بشه!انجام دادن لیست کارای شگفت انگیز پسره زندگی مادررو کلا دگرگون میکنه!البته نمیگم که کل داستان همش خوش خوشانه ها، نه همراه داستان گریه میکنین، تعجب میکنین و میخندین!ولی واقعا یکی از بهترین کتابا بود! واقعا اگه دنبال حال خوب میگردین بین صفحات کتابا از دستش ندین!راستش بعد از خوندن کتاب واقعا منم به سرم زد یه لیست شگفتی‌ها برای خودم دست و پا کنم.البته تا امروزم وقت نشده روش کار کنم و همین الان که تصمیم گرفتم این متنو بنویسم یهو به ذهنم رسید بازم!پس میخوام یه لیست شگفتی‌های کوچولو پایین همین متن بنویسم، البته که کامل نیست و کلی دلم میخواد بیشتر روش کار کنم؛ ولی خب هر لیست شگفتی‌هایی بالاخره از یه جایی باید شروع بشه و به مرور زمان تکمیل بشه!لیست کارایی که قبل از مرگم دوست دارم انجام بدم: پایین پریدن از هواپیما با چتررفتن به دیزنی لند دیدن شفق های قطبیخوندن 1000 تا کتاب قبل از مرگمرفتن به سوئد و دراز کشیدن بین چمنای خونه ای که شبیه خونه ی پدربزرگ هایدیه در حالی که صدای زنگوله ی گاوها توی گوشت طنین میندازهبرگزار کردن یه کنسرت بزرگ پیانو توی اسپانیا، در حالی که یه لباس شب آبی رنگ پوشیدم و بعد از نواختنم تمام سالن بلند میشن و برام دست میزنن!قبول کردن یه بچه به سرپرستییه جمع بزرگ از بچه های کار رو ببرم شهر بازیدیدن آبشار نیاگارادیدن شب هالووین توی نیویورک شرکت کردن توی فستیوال رنگ هندیه شب زندگی و شنا کردن توی یه هتل قطبیو کلی مسافرت و خوردن غذاهای خوشمزه و دیدن جاهای دیدنی مختلفداشتن یه کافه ی کوچولو و خوشگل توی فرانسه و گپ زدن با آدمای کتابخونی که از کتابفروشی همسایه‌ام کلی کتاب میخرن!یه BMW داشته باشم؛ اونم توسی!توی شرکت ایران نوین کار کنم! با همه ی اون اتاقای هیجان انگیز و تیم جذابش بتونم برم توی کارخونه‌ی شکلات سازیه ویلی ونکا، اگرم نشد کارخونه شکلات سازیه اسنیکر یا کیت کت رو هم ببینم و یه ماه توشون کار کنم کافیه برام!ترسناک ترین و هیجان انگیزترین شهربازیه دنیا رو برم ببینم!برم بوداپست و اون هتل افسانه ایش رو از نزدیک ببینم!کلی لباسای هیجان انگیز و قشنگ بخرم توی ایتالیا و از اینور برم اونور!غواصی کنم و با دلفینا برقصم!برم پاتیناژرقص باله رو یه بارم که شده امتحان کنم!یه ارکستر ویالونسل رو از نزدیک ببینم...ترکیبش با پیانوام که باشه عالی میشه!بوسیدن کسی که دوسش داری پایین برج ایفلزدن اون قفل ها به دیواره‌های رو به رود سن توی فرانسهخوردن یکی از اون صبحونه های لاکچری توی یکی از هتل هایی که ویوی برج ایفل رو داره!اسکیت روی یخ روی یه رودخونه ی بزرگ اونم نصفه شب مثل همونی که توی یکی از کتابای بچگیم خوندم!فک کنم تا همینجام کلی حوصلتون رو سر بردم!شاید لیست شگفتی‌های شما خیلی خیلی قشنگ‌تر و هیجان انگیزتر از من باشه...اگه دوست داشتین شمام بنویسینشون!تحت عنوان کارایی که دوست دارین قبل از مرگتون بکنین! خیلی نتیجه چیز جالبی از کار درمیاد!من الان که داشتم اینو مینوشتم یهو یادم اومد که چند سال پیشم یه نیمچه لیستی نوشته بودم که الان به یه سری از مواردش رسیدم!خدا رو چه دیدی، شاید شما هم زودتر بنویسین زودتر بهشون برسین!خلاصه کاش کتابایی که میخوندیم همشون مثل این کلی حال آدمو خوب میکردن و به آدم امید و انگیزه برای زندگی میدادن!راستی شمام اگه کتاب حال خوب کن میشناسین بهم معرفی کنین که به شدت نیازمندیم بهش!</description>
                <category>pinochio</category>
                <author>pinochio</author>
                <pubDate>Tue, 04 Aug 2020 19:24:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترسناک‌ترین خاطره‌ی من!</title>
                <link>https://virgool.io/@pinochio/%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D9%85%D9%86-kzbebsa95eyf</link>
                <description>ببینم شما ترسناک‌ترین خاطرتون چیه؟تاحالا شده یه اتفاقی براتون بیفته که نزدیک باشه قبض روح شین و جان به جان آفرین تسلیم کنین؟البته منظورم خاطره‌های روحیو جنیه! از اون جنس خاطره‌ها که مثلا میگین یه شب رفته بودم تو حموم احساس کردم پشتم دو تا چشم دارن نگام می‌کنن و از این داستانا!نه خاطره‌ی اتفاقات تلخی که جونمون رو به لبمون رسوندن و عجیبه که با وجود پیش اومدن بعضی‌هاشون هنوز چجوری زنده‌ایم!بذارین امروز قصه رو تلخ نکنم که یه کمی می‌خوام بخندونمتون!در ضمن، چیزایی که میخوام بنویسم اصلا ترسناک نیستن و وقتی از دور بهشون نگاه میکنی خنده‌دارن! اما شما که جای منه بیچاره نبودین که ببینین چجوری قبض روح می‌شدم تو اون لحظه‌ها!پس بیاین یه چند دقیقه‌ای بشینین پای حرفام تا براتون بگم چند باری که خودم تا مرز سکته قلبی و فلج اطفال پیش رفتم چه خبر بوده!خب همونجوری که قبلا هم به عرضتون رسوندم من بچه ته تغاریه‌ی خانواده‌ام!البته تو فامیل ته تغاری نیستما بلکه 3 تا بچه دیگم بعد از من به فاصله یه سال یه سال به دنیا اومدن و من یه جورایی بزرگ اون ته تغاریا محسوب می‌شم!بله من و اون سه تا جانوری که الان نمی‌خوام به اسم بهتون معرفیشون کنم؛ همبازی هم بودیم از بچگی و هنوزم که هنوزه بهترین دوستای همیم!البته اون موقعا همچینام خاطر همو نمی‌خواستیم و به خون همدیگه تشنه بودیم! و فقط دنبال فرصت بودیم تا خون همدیگرو بریزیم و یه ضربه‌ی کاری به روح و جسم طرف مقابلمون وارد کنیم!مثلا من خودم انقدر بلا سر پسر عمم آوردم و انقدر کارای ناجور کردمو گردن اون انداختم که حد نداره!خب معلومه که بعدا هم اون به جای من تنبیه می‌شد ولی حقش بود!می‌پرسین چرا؟ الان خدمتتون عرض می‌کنم!ماها وقتی بازی‌های دسته جمعی مثل قایم موشک و استپ هوایی بازی می‌کردیم؛ همیشه خواهر برادرای اونام میومدن بازی و نمیذاشتن کسی به ته تغاریشون چپ نگاه کنه!اما از شانس بد من، خواهر برادر من از همه نوه‌ها بزرگتر بودن و دیگه حال و حوصله این مسخره بازیا و سر و کله زدن با ما وروجک‌هارو نداشتن!خلاصه که از بخت بدم، من همیشه بین یه عده گرگ گرسنه گیر میفتادم که منتظر فرصت بودن تا منو مثل یه بره کوچولو لقمه‌ی چپ کنن!تو بازیا همیشه منه بیچاره گرگ می‌شدم، همیشه من اول کتک می‌خوردم و همیشه ان من بودم که باید میدوئیدم دنبال بقیه تو قایم موشک پیداشون کنم!تازه فک کردین قایم موشک بازی کردنای ما مثه بچه آدمیزاد بود؟!نه خیر بابا دلتون خوشه!ما می‌رفتیم ترسناک‌ترین جاهای خونه مامان‌بزرگمو تو حیاط بزرگ و قدیمیش پیدا می‌کردیم و تو شب میرفتیم اونجا قایم می‌شدیم!البته من که نه! منه بینوا همیشه باید دنبال اون شیاطین رجیمی می‌رفتم که توی ترسناک‌ترین قسمت زیرزمین قایم می‌شدن و من باید توی تاریکی قبض روح می‌شدم تا پیداشون کنم!تازه کاش قضیه با یه پیدا کردن ساده و سلام علیک ختم به خیر می‌شد ولی باید خدمتتون بگم که نه خیر این پایان ماجرا نبود!اونا از کثیف‌ترین و ترسناک‌ترین حقه‌ها برای &quot;پخ کردن&quot; و قبض روح گرگ بیچاره استفاده می‌کردن!یعنی نه تنها توی ترسناک‌ترین قسمت خونه قایم می‌شدن؛ و نه تنها فقطم شبا بازی می‌کردیم که گرگه -یعنی من-- بیشتر بترسه؛ بلکه طی یه حرکت انتحاری و با بیرون پریدن از سوراخی که گرگ بیچاره اصلا روحشم از اونجا خبر نداشته، کاری می‌کردن تا گرگه همونجا پس بیفته و آب قند لازم بشه!تازه بعدشم به گرگه می‌گفتن که: &quot;ای وای! تو چقدر نازک نارنجی‌ای! ما فقط داشتیم شوخی می‌کردیم!&quot;و اون موقع بود که اشکای گرگ کوچولو مثل ابربهار جاری می‌شد و همه چیو بدتر می‌کرد!فک کنم به خاطر همینه که همین الانم انقدر از جاهای تاریک می‌ترسم و بدون چراغ، قبض روح می‌شم!تازه ما هرچقدرم بزرگ‌تر می‌شدیم، انگار مغزمون به مرور زمان کوچیک‌تر می‌شد!به خاطر این که نه تنها آدم نمی‌شدیم و عذاب وجدان نمی‌گرفتیم؛ بلکه شگردهای بیشتری برای قبض روح کردن خودمون پیدا می‌کردیم!حالا بذارید من نگمو این رازها رو با خودم دفن کنم که آبروی عقلی خاندان حفظ بشه!به خدا بقیه اعضای خانواده سالمن فقط ما ته تغاریا یه ذره مشکل روحی روانی داشتیم!خلاصه که این احساس ترس از تاریکی از بچگی توی وجود من ریشه دوونده بود و هی با خودم بزرگتر می‌شد!اما من اصلا ابایی نداشتم از این که بترسم... یعنی حتی بعضی موقعا کیفم می‌داد!مثلا یادمه سال کنکور که می‌رفتیم مدرسه، به بهونه‌ی اردوی مطالعاتی خونه رو می‌پیچوندیم و می‌رفتیم مدرسه که مثلا با رفقا بشینیم درس بخونیم!اما خدا به سر شاهده که تنها کاری که نمی‌کردیم درس خوندن بود!حتی روزای آخر انقدر رد داده بودیم که فیلم ترسناک دانلود می‌کردیم و می‌نداختیم روی پروژکتور کلاس و مینشستیم میدیدیم...و نمیدونم باور می‌کنید یا نه...اما ترس دیدن فیلم ترسناک تو اون شرایط و با استرس کنکور 100 برابر حالت عادیه فیلم ترسناک دیدنه!و من نمی‌دونم چرا و چطور چنین حماقتی کردم و به خودم اجازه دادم که ترس تا عمق استخونه اون شرایط رو به خودم تحمیل کنم!فیلمایی که می‌دیدیم هم آخه یکی از یکی ترسناک‌تر بود من واقعا نمی‌دونم چرا این کارو با خودمون می‌کردیم!بذارید دو تا از تلخ‌ترین اتفاقا رو بعد از فیلم ترسناک دیدنای تو مدرسه براتون تعریف کنم:آقا ما یه شب از همه جا بی‌خبر به خواب ناز فرو رفته بودیم که یه دفعه با شنیدن صدای در کابینتی که هی باز و بسته میشه؛ ساعت 3 نصفه شب از خواب پریدیم!و پدر بنده یک عادت بسیار زشتی داره که البته از خلق و خوی مقتصدش سرچشمه می‌گیره و اون اینه که تمامی چراغای خونه رو وقتی خودشون قصد به خواب می‌کنن خاموش می‌کنه و حتی اجازه نمی‌ده ما کورسوی امیدی گوشه‌ی اتاقمون روشن نگه داریم که قبض روح نشیم!در جریان ترس من از تاریکی هم که هستید انشااالله...بله ما شب از خواب بیدار شدیم و با شنیدن صدایی به مانند در کابینت از تو آشپزخونه، فک کردیم کسی حتما تو آشپزخونست و داری آبی غذایی چیزی تناول می‌کنه!اما صدای متمادی ادامه داشت و قطع بشو هم نبود!این بود که اشهدمون رو گفتیم و یا الله و هر ذکر دیگر گویان، از جامون بلند شدیم ببینیم که چه خبره!منشا صدارو دنبال کردیم دیدیم که بله، همون طور که از اولم به عقل ناقصمون رسیده بود صدا داره از تو آشپزخونه میاد ولی همه جا تاریکه!در حالی که دست به دامن ائمه و 12 امام و 124000 پیغمبر شده بودیم و ر لحظه خود را آماده کرده بودیم که با یکی از صحنات اون فیلم ترسناکایی که دیده بودیم رو به رو بشیم (!) دنبال منشا صدا می‌گشته و وارد آشپزخونه شدیم!بماند که چقدر خاندان عمه‌ی بزرگوار اون بزرگوارانی که فیلم سازی کرده بود و دوستان خود را که پیشنهاد تماشای اون فیلم رو داده بودند مورد عنایت قرار دادیم و چندین فاتحه به روح نیامرزیده‌شان فرستادیم!در تاریک‌ترین لحظات بودیمو به دنبال منشا صدا می‌گشتیم؛ که فکر می‌کنین از کجا میومد؟صدای ملعون از داخل سماور ملعون‌ترمان که اصلا نمی‌دونم به چه جرات و جسارتی اون صدای ترسناک رو از کجاش خارج می‌کرد به گوشم می‌رسید!خدا نگذره از سر اون سماور ملعون که من تا چند شب بعدش خواب و خوراک نداشتم و به هر کیم جریان رو می‌گفتم باور نمی‌کرد!تازه کاش با دیدن اون فیلم‌های ترسناک و پیش اومدن داستان بالا و چندین داستان دیگه که از حوصلتون خارجه؛ از تماشای فیلم ترسناک استعفا می‌دادیم و خودمونو بازنشسته می‌کردیم!اما نه! این تمایل خود آزاری هنوزم که هنوزه به قوت تو خاندان بزرگ پینوکیو وجود داره و ما هنوز هم که با هم یه جا جمع می‌شیم و مسافرت می‌ریم؛ می‌شینیم یه اتاق فکر تشکیل می‌دیم و با مهیا کردن ترسناک‌ترین شرایط و اتمسفر، می‌شینیم به تماشای ترسناک‌ترین فیلم‌های قرن!برای مثال همین نامبرده‌ی ملعون، چند وقت پیشا که عازم ویلای عمه‌جان بودیم یک هارد پر از فیلم‌های ترسناک برداشت با خودش برد تا ضمن همفکری با ملازمان کودکی و انتخاب ترسناک‌ترین آن‌ها، خود را برای قبض روحی جدید هم آماده کند!و جالبه بدونید که تا همین الانم همون ملعون نابرده هنوز شبا با چراغ روشن می‌خوابه و من نمی‌دونم که چرا این همه اصرار به آزار خودش و دیگران داره!بذارین از شرایط فیلم ترسناک دیدنمون فقط همین رو براتون تعریف کنم که کنار ویلای عمه خانوم، یه جنگلی وجود داره که توی شب قطعا یکی از خوف‌انگیزترین و پشم ریزون‌ترین جاهای زمینه!و فاصله‌ی بین ویلای عمه و این جنگل دهشتناک، فقط یه لایه فنس سوراخ سوراخ نازکه که از قضا ما هم انتخاب کریدم که دقیقا جایی رو انتخاب کنیم و میز و بساطمون رو پهن کنیم که دقیقا پشتمون به اون جنگل کذایی باشه و سوراخ هم دقیقا پشت صندلیامون قرار داشته باشه تا قشنگ با شرایط طبیعی و آبرومندانه سکته کنیم و بمیریم!نکنه که خدای ناکرده کسی جسد مارو فرداش پیدا کنه و بگه نه!اینا به اندازه کافی نترسیدن و فقط خودشون رو موش مردگی زدن!بله این گوشه‌ای از بیماری‌های موروثی خاندان پدر ژپتو بود که هنوزم نفهیمیدیم ریشه‌ی این بیماری از کدام یک از پدرانمون به ما رسیده و راه درمانی داره یا این که باید قطع امید کنیم از خودمون!هنوزم وقتی دور هم جمع میشیم یه جا فیلم ترسناک دیدن یکی از مفرح‌ترین تفریحاتمونه و دست بردار هم نیستیم تا پای جان!شمام خاطره ترسناکی دارین که برامون تعریف کنین؟</description>
                <category>pinochio</category>
                <author>pinochio</author>
                <pubDate>Sat, 01 Aug 2020 19:59:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ته تغاری</title>
                <link>https://virgool.io/@pinochio/%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%BA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-imcy2wlb2sgh</link>
                <description>شاید هممون خیلی این سوالو از خودمون پرسیده باشیم تا حالا!که چرا من این شکلیم؟ یا فلان چیزم به کی رفته؟یا من این اخلاق مسخررو از کی به ارث بردم؟شما رو نمی‌دونم؛ ولی من از بچگیم انقدر دچار بحران هویت بودم که خیلی این سوالارو از خودم می‌پرسیدم!یعنی همش دلم می‌خواست یه چیزی توی خودم پیدا کنمو به یکی از اعضای خانوادم ربطش بدم!الان اینو گفتم شاید فک کنین وا چه مرضیه حالا؟ ولی شما تا زمانی که یه ته تغاری نباشین نمی‌فهمین من چی دارم میگم!همه از دور بچه‌های ته تغاریه خونه رو یه سری بچه‌ی لوس و گوگولی مگولی می‌بینن که همیشه همه چیز براشون فراهمه و همه لیلی به لالاشون می‌ذارن!ولی نه خیر آقا! از این خبرا نیست! یعنی برای ما که نبوده!اگه شمام اینجوری فکر می‌کردین که باید خدمتتون عرض کنم  :&quot;زهی خیال باطل!&quot; فقط یه ته تغاریه زخم خورده مثل من این موضوعو می‌تونه بفهمه!بچه‌های آخری بنده خداها همیشه کمتر مورد لطف و عنایت مامان باباهه قرار می‌گیرن! چرا؟ چون مامان باباهه بعد از بزرگ کردن دو تا بچه دیگه حال و حوصله ندارن همه اون مسخره بازیای قدیمی رو تکرار کنن!یعنی برای من که اینجوری بود!مثلا همین منه زخم خورده رو می‌بیبن؟ روز اول مدرسه با خواهرم رفتم جشن شکوفه‌ها! حالا البته یه کمیم بدشانسی بود که مامان بابام باید می‌رفتن ختم یکی ولی خب بابا!  روز اول مدرسم بود خیر سرم!بعد تازه اونم هیچی...دیگه خیلی زور داره تو راه برگشت با اون غم سنگین؛ تو جوبم بیفتی!به خدا کور نبودم ولی یادمه یه جوب بود که این آهنایی که روش میذارن - چیه اسمشون؟!_ خیلی باز بودن!منم که یه فنچ کلاس اولی بودم که یه کیف قد خودش پشتش انداخته بود و خوشحال و فارق از هیاهوی دنیا داشتم کنار خواهرم راه می‌رفتم که یهو خواهرم دید ااا این کوش پس؟!برگشت پشت سرشو نگاه کرد دید بله! تا کمر فرو رفته بودم توی اون جوب نانجیب و گیر کرده بودم لای آهنا و طبق معمول بساط گریه زاریو راه انداختم!خواهرمم برای این که دهنمو ببندم و مامان بابام نفهمن که دسته گلی که به دخترشون سپردن تو روز اول مدرسه افتاده تو جوب (!) منو برد کلی واسم خوراکی و چیز میز خرید و بهم باج داد تا به مامان بابا نگم حواسش بهم نبوده و انداختتم تو جوب!البته اگه می‌فهمیدن هم بعید می‌دونم کاری می‌کردن خواهرم الکی نگران بود!یا مثلا یه مثال دیگه! انقدر دوست داشتم خانواده متوجه حضورم بشن که یهو میرفتم نیم ساعت زیر میز ناهارخوریمون قایم می‌شدم ببینم کسی متوجه نبودنم میشه یا نه!بعد می‌دیدم که نه خیر! کسی که متوجه نمیشه هیچ اگه یه ذره دیگه بمونم یا تلف می‌شم از گشنگی و تشنگی یا رو فرش مامانم یه دسته گلی به آب میدم!این می‌شد که سرخورده و ناامید از اون زیر بیرون میومدم و می‌رفتم دنبال کار خودم و با این حقیقت تلخ زندگی می‌کردم!یا مثلا یه نمونه دیگه بهتون بگم که بدونین بچه‌های ته تغاری چقدر گناه دارن!این داداش من می‌دونست از بچگیم چقدر عاشق شکلاتم! یه ظرف پر از شکلات‌های خوشمزه خوشمزه پر می‌کرد؛ بعد منو میپیچید لای یه چادر و دست و پامو می‌بست! (شبیه کرم خاکی می‌شدم دلتون نخواد!)بعد ظرف شکلات رو میذاشت توی دورترین نقطه‌ی اتاق و منم میذاشت اینور!بعد بهم میگفت حالا اگه میتونی برو اون شکلاتارو بردار بخور!شما مامورای شکنجه آشوویتس رو دیدین اینجوری شکنجه کنن زندانیاشونو؟ بعد هنوزم میگین بچه‌های ته تغاری لوسن؟؟؟ هیچ وقت یادم نمیاد کسی بهم املا گفته باشه در طول تحصیلم!همیه یا املاهامو تقلب میکردمو خودمم به خودم نمره می‌دادم هیچکیم نمی‌فهمید! یه ذره‌ام که بزرگتر شدمو تصمیم گرفتم شرافتمندانه‌تر (!) املا بنویسم؛ صدامو ضبط می‌کردمو و خودم به خودم املا می‌گفتم!بعد من نمیدونم بچه‌ها چجوری میبردن کاردستیا و انشاهاشونو میدادن ماماناشون بنویسنو درست کنن!مامان من اصلا بعضی موقع‌ها شک می‌کرد من کلاس چندمم و کدوم مدرسه میرم!بله یه همچین داستانایی داریم ما ته تغاریا! شما بچه‌های اول و دوم چی دارین بگین در مقابل این زخمایی که من خوردم؟!خلاصه که ما ته تغاریا از همون بچگیمون نسبت به انواع و اقسام حوادث مقاوم شدیم! شما دیگه نیاید نمک رو زخممون بپاشین و بهمون انگ &quot;لوس بودن&quot; بزنید! شمام اگه ته تغاریین بیاین تجربه‌های مشابهتونو بگین بلکه این غم دل من یه کمی سبک تر شه بفهمم تنها نیستم!</description>
                <category>pinochio</category>
                <author>pinochio</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jul 2020 20:24:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه‌ی شروع</title>
                <link>https://virgool.io/@pinochio/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-pc4pfwyia2gv</link>
                <description>سلام...شاید باورتون نشه ولی امروز برای اولین بار در طی این چند سال تصمیم گرفتم توی جای عمومی برای دل خودم بنویسم...الان هم که در خدمتتون نشستم بعد از 9 ساعت کاری شروع یهو کرمم گرفت که من حتما امروز باید بنویسم و نذارم این ترس از نوشتنی که توی جاهای عمومی دارم جلومو بگیره...درست قبل از این که بیام و شروع به نوشتن کنم داشتم یه آهنگ از juvvrih گوش میکردم...وای این بشر معرکست! نمیدونم میشناسینش یا تاحالا اسمش به گوشتون خورده یا نه؛ ولی خودم چند وقت قبل خیلی تصادفی توی یوتیوب پیداش کردم.میدونین من از بچگیم عاشقه آهنگای بیکلام بودم...وقتی میگم از بچگی راست راستی میگما...یادمه ابتدایی که بودم داداشم عاشق آهنگای yanni بود.هر وقت سوار ماشینش میشدم آلبوم یانی رو میذاشت برام...یه سری آهنگای بیکلام بودن که میبردنم آسمون...قشنگ یادمه وقتی یه سری از قطعه هاشو گوش میکردم احساس میکردم یه سری پله‌های شیشه‌ای توی آسمون چیدن و من با گوش دادن هر نت پیانو از آهنگاش دارم می‌رقصم و روی اون پله‌ها بالا میرم!یه ذره بزرگتر شدیم، فکرامونم با خودمون بزرگ شد ولی من هنوزم که هنوز بود آهنگای بی‌کلام رو یه جور خاص دیگه‌ای دوست داشتم و باهاشون زندگی میکردم...ببینم شمام اینجوریین که اگر یه آهنگ رو یه موقع خاصی گوش کنن اون آهنگ و اون لحظه برای همیشه توی شیشه‌ی ذهنتون میمونن؟ یا من انقدر خل و چلم که با گوش دادن پوشه‌ی آهنگ‌های بی‌کلامم احساس میکنم یه فیلم کامل رو دارن برام پخش میکنن؟آخ کجا بودم؟ چقدر حاشیه رفتم ببخشید! اصلا وقتی شروع به حرف زدن میکنم دیگه کلا یادم میره کجا بودم و هی از این شاخه میپرم اون شاخه...اره خلاصه داشتم میگفتم؛ Juvvrih!یه نوازنده‌ی پیانوئه؛ آهنگاشم مثل خودش خیلی خاص و غمگینن...اصلا یه غم عجیبی توشون دارن که انگار با گوشت و خونت حسش میکنی.آهنگ feel my pain ش همیشه یادآور یه شخص خاص برام بوده و تا ابد هم باقی میمونه...هر وقت این آهنگ رو بشنوم یادش میفتم!راستی بگین ببینم؛ شمام تا حالا عاشق شدین؟ولش کنین حالا بذارین امروز تلخش نکنیم؛ میخواین بگم چی شد که اصلا یوتیوب تصمیم گرفت اینو بهم نشون بده؟از داستان عشق و علاقه‌ی عجیب غریبم به یانی و آهنگ بی‌کلام که گفتم براتون...موقعی که بچه بودم همینجوری الکی الکی آهنگشو دوست داشتم بدون این که اصلا بدونم چین و این صداهای جادویی که حال آدم رو دگرگون میکنن از کجا درمیان!یه ذره که بزرگتر شدم؛ فهمیدم این سازی که یانی میزنه و هر نتش میتونه اشکمو دربیاره یا منو ببره رو ابرا اسمش پیانوئه...و عاشقش شدم!عشقم هم همینجوری الکی پلکیو ساده نبود؛ یادمه یه روز داشتم تلویزیون میدیدم و یهو یه کلیپ پخش شد که یه آهنگ از لودوویکو روش بود با یه سری تصویر از شفق‌های قطبی...و راستش رو میگم...همون لحظه یه چیزی درونم شکست...احساس میکردم لذتی بالاتر از موسیقی وجود نداره که بتونه آدم رو به خدا نزدیک کنه...از اون روز عاشق پیانو زدن شدم و با اینکه حتی یه پیانو هم از نزدیک ندیده بودم میتونستم انگشتامو حس کنم که روی کلاویه‌های پیانو میرنو میان!پیانو زدن همون موقع هم برام یه آرزوی محال بود!میپرسید چرا؟ خیلی سادست...بابام خسیس بود و هر جور ولخرجی برای بچه ها اعم از اسباب بازی خریدن و هرجور وسیله‌ی سرگرمی دیگه‌ای رو پول هدر دادن میدونست!ساز هم که دیگه از نظر تفکرات خانواده‌ی پدریم جز ادوات شیطانی بود و تمام شیاطین و اجنه رو به خونه جذب می‌کرد. پس کلا باید توی خوابم میدیدم که یه روزی بابام واسم پیانو بخره و منو کلاس پیانو ثبت نام کنه!خلاصه که گذشت...سالها از اون ماجراها گذشت و من عشقم نسبت به موسیقی رو در حد همون گوش دادن به آهنگای بیکلام نگه داشتم و حتی به خودم اجازه ندادم که فکر و خیالاتی هم راجع بهش بکنم!آخه میدونید؛ من خیلی آرزوهای بزرگتر و عزیزتری داشتم که به خاطر شرایط مجبور شدم با دست خودم خاکشون کنم... و زمانی که اون‌ها رو جلوی چشمم از دست میدادم احساس میکردم یه گوشه‌هایی از روحمم دارن از دست میرن باهاشون! واسه همین تصمیم گرفتم انقدر عاشق چیزی نشم...یه روز دیگه داستان اون آرزوی بزرگمو براتون تعریف میکنم اینجا دیگه حرفشو بیارم وسط باید تا صبح بشینم بنویسم!بازم حاشیه رفتم و از داستان دورتون کردم...خلاصه...من شدم پینوکیوی 21 ساله‌ای که یه شب توی اتاقش نشسته بود و نمیدونم داشت چیکار میکرد؛ که یهو داداشم با یه دفتر نت اومد تو اتاق!من اول فک کردم دارم اشتباه میبینم ولی رفته بود کلاس پیانو ثبت نام کرده بود و فرداشم میخواست بره پیانو سفارش بده.شاید براتون عجیب باشه یه داداش من - یه پسر 30 ساله‌ی بازاری که از 17 سالگی شروع به کار توی بازار کرده بود- اصلا حال و حوصله‌ی هنر و این مسخره بازی‌ها (به قول بعضی‌ها) رو داشته باشه!چه برسه به این که بره کلاس پیانو ثبت نام کنه!آخه آدمای امروز حوصله خودشونم ندارن...انقدر تو زندگیمون زخم خوردیم و اذیت شدیم که انگار هیچی نذاشتن برامون باقی بمونه!بذارین ادامه داستانو یه روز دیگه براتون تعریف کنم... الان دیگه باید برم!الان که به آخرش رسیدم احساس میکنم یه مشت حرف بی‌ربط و مهملات رو پشت سر هم ردیف کردم!راستش انقدر حرفای توی مغزم زیاده که همشون دارن میپرن رو همو همدیگرو تیکه پاره میکنن که زودتر بیان بیرون...شاید واسه همینه که انقدر داره مطالب به نظرم بی‌ربط پشت سر هم ردیف میشه...اصلا امروز دلم میخواست راجع به یه کتابی حرف بزنم که تازگی خونده بودمش و حس میکردم خیلی شبیه منه زندگیش...بذارین جریانشو فردا براتون تعریف کنم!آخه به خودم قول دادم که هر روز بیام بنویسم...قول میدم فردا یه کم حرفامو جمع و جورتر کنم و اینقدر بی‌ربط به هم نبافم!پینوکیو همیشه هم دروغ نمیگه!</description>
                <category>pinochio</category>
                <author>pinochio</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jul 2020 19:02:12 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>