<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هلن اعتماد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pioneer13662000</link>
        <description>در خط مقدم زندگی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 01:40:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/66578/avatar/Eb0pMB.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هلن اعتماد</title>
            <link>https://virgool.io/@pioneer13662000</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دگردیسی</title>
                <link>https://virgool.io/@pioneer13662000/%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%B3%DB%8C-heclilbt8hne</link>
                <description>رفتن و رفتن و رفتنسالی که گذشت برای من شبیه یه عصر جمعه‌ی طولانی و کش‌دار بود. از خیلی جهات فعالیتهای من فرقی با سال قبل نداشت اما نقطه‌ی تمایزش رهایی از قید خودم بود. فشاری که قبلترها برای قوی و بی‌نقص بودن، مسولیت‌پذیر بودن افراطی، و نایس بودن صرف میشد کمتر و کمتر شد. من امسال بخش بزرگی از پس‌اندازم رو روی خودم سرمایه‌گذاری کردم. قدم‌های لرزان و کوچکی برداشتم و کارهایی رو انجام دادم که فکر میکردم نمیتونم هیچوقت انجام بدم. شاید گام رو به جلو نبود و اگه هم بود احتمالا هنوز اثر مثبتی بر زندگیم نگذاشته اما از یه چیز مطمئنم؛ من امسال رو زندگی کردم.از سال ١۴٠٠ چه چیزایی رو با خودم به سال جدید میبرم؟ زندگی آگاهانه نیازمند اینه که بتونی در لحظه حضور داشته باشی و برای این منظور باید بدونی احساسات، برداشت‌ها و واقعیات سه تا حوزه‌ی مختلف هستند و من باید بتونم توی هر لحظه این سه تا رو از هم تمیز بدم. پارسال من &quot;خواستن آزادی‌بخش است&quot; رو به عنوان بخشی از کوله‌بار سال 99 از نیچه وام گرفتم. امسال با الهام از کتاب چنین گفت زرتشت این گزاره رو با جمله‌ی &quot;اراده آزادی‌بخش است&quot; کامل میکنم و با اقتدا با آقای نیچه‌ی قشنگم و ایده‌ی اراده‌ی معطوف به قدرت میگم &quot; اراده آفریننده است&quot; و انسان چیزی است که بر آن چیره باید شد.تنهایی برای من امسال یه معنایی متفاوت از تمام زندگیم پیدا کرد. توی توئیتر نوشتم امسال انگار از معنای اگزیستنسیال تنهایی سقوط کردم توی معنای زمینیش و برای اولین بار رو در روی تنهایی قرار گرفتم. دوستی و شعله‌های لرزان صمیمیتی که طی چند سال گذشته سعی کردم زنده نگهش دارم خیلی کمکم کرد و بارش رو برام سبک کرد اما حس میکنم درکی که از این واژه توی زندگیم شکل گرفته احتمالا میتونه سازنده‌تر از این حرفا باشه.اینکه آدمهایی هستند که ممکنه از من به هر دلیل خوششون نیاد رو قبلتر یاد گرفته بودم و باهاش اوکی بودم. در مقابل، امسال پذیرفتم ممکنه من هم از آدمها بدم بیاد و آلردی آدم‌هایی هستن که ازشون بدم میاد و برام سمی هستند. من همیشه گارد محکمی در برابر ترحم گرفتن و قربانی‌پنداری داشتم و برای اینکه زیر بار این حقیقت نرم که &quot;احتمالا من هم در برهه‌هایی قربانی بودم&quot; تبدیل شدم به یک ماشین تولید احساس گناه. امروز من میدونم لزومی نداره برای تطهیر آدما خودم رو سرزنش کنم و همونی که شوپنهاور گفت درسته.زیبایی در نگاه من همیشه چیزی بوده که خیلی شخصی و سلیقه‌ای حساب میشد. روشنفکر کنترل‌گر درونم در برابر زیبایی‌پسندی و زیبایی‌جویی نقدم میکرد و دلایل متقن و منطقی هم می‌آورد و جواب همیشه‌ی من به خودم این بود که: &quot;من اهلش نیستم&quot;. مثل باقی کلیشه‌هایی که شکستن با این شعار که &quot;حالا انجامش بده، شاید خوشت اومد امسال من &quot;به جرگه‌ی &quot;بکشم و خوشگلم کن&quot;_ها پیوستم و خوشم اومد.سال ١۴٠١ قراره چطور باشم؟ اولویت قرار دادن خودم یکی از اهداف من برای سال ١۴٠٠ بود و شکستن این لوپ انرژی زیادی برد چون همیشه بهش به عنوان خودخواهی در برابر دگرخواهی نگاه میکردم. امسال من به هر سمتی رفتم به این نتیجه رسیدم که خودم رو به اندازه‌ی کافی دوست ندارم و این دردناک بود. هنوز نمیدونم این گزاره چقدر میتونه درست باشه و اصلا آدمی چقدر حق داره خودش رو دوست داشته باشه که در دام خودشیفتگی نیوفته اما میدونم اوضاعم توی دوست داشتن خودم زیاد خوب نیست و برای بالا بردن اعتماد به نفسم به این مهم نیازمندم. تعریف‌های گنگی از صورت مساله دارم و نمیتونم رَوِشمَند بهش نگاه کنم. فی‌ الحال نزدیکترین تعریفی که الان از دوست داشتن خود دارم چیزی شبیه &quot;مادری کردن برای کودک درون&quot; هست.بی‌رحم باشم. حس میکنم رحم و حتی تلاش برای رحیم بودن کارکردی از اساس متناقض داره و علاوه بر این انرژی زیادی هم ازم میگیره. دارم تلاش میکنم تکلیفم رو با این کانسپت روشن کنم و دلم میخواد بتونم از ادبیات رفتاریم حذفش کنم.اضطراب دایره‌ی امن کوچکی برام باقی گذاشته و علیرغم اینکه حوصله و توان بالایی برای مواجهه با موقعیت‌ها و چالش‌های جدید توی خودم حس نمی‌کنم برای وفادار موندن به ذات زندگی دوباره خودم رو در معرض تجربه‌ها و ترس‌ها قرار دادم و مهاجرت دوم رو انتخاب کردم. سال جدید پر از انتخاب خواهد بود اما دوست دارم همیشه یادم بمونه که نو متر وات، من زندگی رو انتخاب میکنم.</description>
                <category>هلن اعتماد</category>
                <author>هلن اعتماد</author>
                <pubDate>Mon, 21 Mar 2022 09:12:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم‌های همیشه‌سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@pioneer13662000/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-e5jcqbmqwo5j</link>
                <description>جامعه‌ی متعالی، رنه مارگریت، ١٩۶۶اگر از من بپرسن آدمی رو به یه گونه درخت تشبیه کن انتخاب من درخت کاج خواهد بود. حالا میگم چرا.پاییزه و برگ درختان دسته دسته می‌ریزه و دنیا رنگهای آتشین‌تری رو تجربه می‌کنه. نمیدونم چرا توی خزان رنگ‌ها آتشین میشن. مثلاً چرا هیچ درختی وقت خزان سفید نمیشه؟ چرا رنگ خزان گرمه وقتی که غالبا خزان توی فصل سرد اتفاق میوفته؟ یعنی خالق می‌خواسته قدرتشو به رخ بکشه که &quot;آهای مخلوق، اون چشمای فراموشکارتو باز کن و ببین جمیع تناقضات رو. ببین قدرت من رو.&quot;؟ یا مثلا طی تکامل، طبیعت به این نتیجه رسیده که اگر رنگ درختا اینجوری باشه بهتره؟؟باری، از خزان میگفتم و اینکه آدمی اگر درخت بود کاج بود. چرا؟ ساده‌ست. چون آدمی نمیتونه درخت زردآلو باشه؛ چون درخت زردآلو باید زردآلو بده و آدمی نمیتونه زردآلو بده. بذار واضح‌تر بگم: اگر میوه دادن رو نتیجه‌ی کمال درخت زردآلو حساب کنیم، میوه‌های درخت کاج فقط به این درد میخورن که بخوان خودشونو تکثیر کنند و حتی میوه و برگای سوزنی کاج برای خیلی از گونه‌ها سمی حساب میشن. به عبارت دیگه، کاج بودن هیچ هدف و منفعتی نداره ولی شرط می‌بندم اگر شما از یه کاج رندوم نظرش رو در مورد معنادار بودن زندگی و خلقت بپرسی بهت میگه زندگی اون فرق می‌کنه و بعد بلاه بلاه بلاه. تازه اگر این کاج یه سن و سالی هم ازش گذشته باشه حتما  ۴ تا جمله‌ی حکیمانه میبافه تا بهت بقبولونه همیشه روی سرش بهار بوده و توی دلش رود شیرعسل جاریه. می‌خوام بگم در واقع اغلب کاج‌ها اونقدر بز‌دلن که حتی حاضر نیستند رودرروی این بی‌معنایی قرار بگیرن. القصه اینکه این کاج‌هایی که گاها خیلی بزرگ و دراز هم میشن تنها فایده‌شون اینه که بخشی از اکوسیستم هستن و لا غیر*. قرار نبود انقد طولانی فکر کنم و کلمه ببافم. راستش من تصمیم گرفتم به معنا فکر نکنم و دنبال معانی متعالی برای زندگی نباشم. می‌خوام فقط زندگی کنم که زندگی کنم تا وقتی پیرتر شدم برا بقیه بگم که بله، من زندگی پرباری داشتم و نصیحتم به شما جوونها اینه که هر غلطی خواستین بکنین که بعدش شما هم بتونین به نسل بعد خودتون همون خزعبلاتی رو تحویل بدین که من به شما تحویل میدم. زندگی سراسر رنجه و «لقد خلقنا الانسان فی کبد» تعبیر درستی از زندگیه پس هرجا غیر از این بود سعی کنید اونقدر لذت ببرید تا رنج بعدی قدم‌رنجه کنه و خودشو نشون بده.میخواستم در مورد خزان حرف بزنم و لُب کلام این بود که کاج جزو گیاهان همیشه‌سبزه ولی از اونجایی که آدمی دوست داره حرف بزنه و نشخوار فلسفه باعث میشه مغز آدمی زنگ نزنه انقد طولانی شد. کل حرفم این بود که بگم درخت کاج نمیتونه مثل درخت زردآلو خزان کنه یعنی از لحاظ مورفولوژی و فیزیولوژی خزان کاج فرق داره. شاید دیده باشید که درخت کاج گوله گوله قهوه‌ای میشه ‌و می‌ریزه و به عبارتی خزان پیوسته و آروم داره. اینم یه شباهت دیگه بین آدمی و کاج (افلا تعقلون؟!)؛ چون ما هم مدام در حال خزانیم. هر روز تیکه تیکه می‌میریم ولی باز زنده‌ایم. هر دفعه فکر میکنیم دیگه از این مهلکه محاله زنده بیرون بیام ولی باز زنده‌ایم. گاهی با اتفاقاتی روبرو میشیم که هی میگیم ای کاش زنده نبودم و فلان صحنه و فلان اتفاق رو نمی‌دیدم اما باز هم زنده می‌مونیم. مرگ خوبه؛ فکر کردن به مرگ از خودشم بهتره اونقدی که اگر فکر مرگ نبود توان تحمل این زندگی سخت‌تر میشد و تلاش منِ نوعی برای زندگی ٧٣.٢ درصد کمتر از الانم بود. اما بذارین خیالتون رو راحت کنم که قرار نیست به همین سادگیا بمیریم و تازه اگه قرار باشه بمیریم هم تا آخرین ذره‌ی وجودمون تلاش میکنیم که نمیریم. هنوز قراره باشیم و طول و عرضمون زیاد بشه و سر برافراشته روی زمینهای با خاک و هوای نامساعد رشد کنیم. شاید وقتی قدمون بلندتر شد، از اون بالا بالاها چیزی رو دیدیم که الان قدمون نمیرسه. شاید بتونیم بعدها به جوونترها بگیم که تاج بهار روی سرمونه و رود شیرعسل توی دلمون جاریه.*نوشت: نیاید بگید این معنی داشتن اصلا به چه معنیه و من دارم همه چیز رو از دید انسانی و رویکرد منفعت‌گرایانه نگاه میکنم. در عوض بیاین لعنت بفرستیم به آگاهی انسان که وجود داره ولی قابل اندازه‌گیری فیزیکی نیست و از فلاسفه تا فیزیکدان های نظری توش موندن و منم از خودم انتظار ندارم بفهمم چی به چیه.</description>
                <category>هلن اعتماد</category>
                <author>هلن اعتماد</author>
                <pubDate>Fri, 15 Oct 2021 16:13:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمکت</title>
                <link>https://virgool.io/@pioneer13662000/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-b1ctxadmqxs6</link>
                <description>بعد از ۴ ساعت کوهپیمایی رسید به سه تا نیمکت. از آخرین باری که آدمی رو توی مسیر دیده بود بیشتر از نیم ساعت میگذشت و میدونست که هنوز بیش از نیمی از راه تا قله مونده. کوله‌پشتی رو از کمرش باز کرد و روی انتهایی‌ترین نیمکت دراز کشید.&quot;اون برگا رو روی درخت می‌بینی؟ به نظر تو هم جالبه که همشون یه شکلن؟ یعنی میگم علیرغم سن و مکانی که روی درخت قرار گرفتن همشون از یه الگو و آرایش خاص پیروی میکنن و هیچ فرقی با هم ندارند. همه مثل همن ... مثل آدما. آدمها هم هیچ تفاوتی با هم ندارن. یه چیزی بگم؟ میگم تو چرا از من خوشت میاد؟ یعنی اصلا تا حالا راجع بهش فکر کردی؟ منم یکی از همون برگ‌هام که میون انبوه سایر برگها قرار گرفتم. مثلا اگر تو یه ناظر باشی و اینجا دراز کشیده باشی چرا باید از من خوشت بیاد؟ یعنی میخوام بگم من آدم خاصی نیستم و هیچ چیز خاصی هم توی وجود من نیست پس چرا باید یکی مثل تو از یکی مثل من خوشش بیاد؟ میدونم که الان میخوای بگی گذشته هر چی بوده گذشته و فرقی هم نمیکنه ولی از اینجا به بعدش مهمه که باید بسازیمش. اونجوری نگاهم نکن. دارم بلند بلند پیشِت فکر میکنم. ولی خوب، راست هم میگی، اصلا چه فرقی میکنه؟ به هر حال من الان و توی این لحظه خوشحالم. تو هم خوشحالی، نه؟ ببین من هستم و تو هستی و داریم با هم حرف میزنیم. ١٠٠٠ متر بالای سطح زمینیم و باد خنکی میاد و خستگی مطبوعی داریم و زیر یه درخت زیبا دراز کشیدیم. لحظاتمون پر از صدای پرنده‌ها و جریان آب آبشاره و حتی اگه علامت اخطار دم ورودی کوه درست باشه و همین الان یه خرس بیاد جلو و بخوردمون هم توی لحظه‌ی باشکوه و کاملی مُردیم. البته دروغ چرا، من دوست ندارم غذای خرس بشم. نخند. گفتم که دارم بلند بلند پیشِت فکر میکنم. هووم ولی بذار یه رازی رو بهت بگم. اگر من یه برگ روی درخت باشم، وقتی که تو دوستم داشته باشی با بقیه‌ی برگهای درخت فرق میکنم. برای من تو بهاری. همونطوری که بهار معنای درخت رو عوض میکنه، تو هم معنای من رو پربارتر میکنی. بودن تو یکی از معناهای زندگی منه؛ شاید مهمترینشون. من قسمتی از هویت خودم رو با تو می‌سازم و خوشم میاد از اینکه وقتی میخوام خودم رو تعریف کنم، بودن تو هم قسمتی از تعریف من بودن منه. میدونی چی میگم؟ توی دنیای کم‌رنگ من، تو زردی خورشید و سبزی برگ و آبی آسمونی. من با تو دنیا رو پررنگ‌تر می‌بینم. باعث میشی کمتر بترسم و بخوام زندگی رو تجربه کنم. میدونی چی میگم، نه؟ آره. همین لبخندت یعنی میدونی دارم در مورد چی حرف میزنم. همین لبخند جواب منه.&quot;با جهش کوچکی بلند شد و نشست. کمی به اطراف نگاه کرد. بجز صدای جویبار از دور و هیاهوی پرنده‌ها صدایی نبود. جوراب و شلوارش رو مرتب کرد. بی‌صدا، کوله رو به کمرش بست. نگاهی به مسیر روی نقشه انداخت و راه افتاد به سمت قله.</description>
                <category>هلن اعتماد</category>
                <author>هلن اعتماد</author>
                <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 07:26:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شَکِ مقدس</title>
                <link>https://virgool.io/@pioneer13662000/%D8%B4%D9%8E%DA%A9%D9%90-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-ytayyacgbkyy</link>
                <description>Adapted from Wikipedia, The incredulity of Saint Thomasتابلوی «ناباوری» با الهام از روایتی از انجیل یوحنا تصویر شده که به داستان توماس قدیس اشاره دارد. توماس قدیس یکی از حواریون مسیح بود که به زنده شدن دوباره‌ی عیسی مسیح باور نداشت و در جمع سایر حواریون گفته بود که تا با چشمهای خودم مسیح رو نبینم و زخمهاش رو لمس نکنم به رستاخیر مسیح ایمان نمیارم.  «تا خود میخ‌ها را در دستهایش نبینم و انگشت خود را بر جای میخ‌ها نگذارم و دست خویش را در سوراخ پهلویش ننهم، ایمان نخواهم آورد.» یوحنا ٢٠: ٢۵نقل شده که مسیح بر شاگردانش حاضر میشه و از توماس میخواد که نزدیکتر بیاد و دستهاش رو میگیره و به داخل زخم فرو میبره و اونوقت میگه: عیسی گفت: «آیا چون مرا دیدی ایمان آوردی؟ خوشا به حال آنان که نادیده، ایمان آورند.» یوحنا ۲۰: ۲۶-۲۹توماس آخرین شاگردی بود که ایمان آورد؛ ایمانی که اگرچه از طریق شک به دست آمد ولی احتمالا خلل‌ناپذیرتر و عمل‌گرایانه‌تر از سایرین بود.                                                                 «من شک میکنم پس هستم.»این جمله یکی از مبناهای فلسفه‌ی دکارت و احتمالا یکی از معروفترین جملات فلسفی هست که هر کسی شنیده. دکارت اولین اصل در کتاب هدایت ذهن رو اینطور شروع میکنه که: برای آزمودن حقیقت، هر کس باید در طول زندگی، تا آنجا که ممکن است یک بار در همه چیز شک کند.اما شک در فلسفه‌ی دکارت چطوره و تعریفش چیه؟گفته شده «شک» نه روش دکارت، بلکه راهکار او برای به کاربستن روش بوده.به بیان دیگه «شک» هم‌سنگ روش (method) نیست و بیشتر باید به مثابه راه‌برد (procedure) تعریفش کرد. در اینجا روش به معنای راه نظری برای شناخت چیزی است درحالیکه راهکار فراهم‌سازی زمینه‌ی عملی برای ورود به اون راهی هست که در نظر آوردیم؛ یعنی راهکار مرحله‌ی آمادگی عملی پیش از راهی شدن است. دکارت میگه شک تنها تا مرحله‌ای کاربرد دارد که به مبنای محکمی برسیم و بعد از آن باید شروع به ساختن مبنای معرفتی استوار کنیم. به بیان دیگه، اصلی‌ترین کاربرد شک دکارتی بسترسازی برای طرح مسائل به روش تحلیلی است. برای مثال بیاین فرض کنیم که سبد سیبی داریم که تعدادی از سیب‌ها در اون گندیده شدند و میخواهیم برای جلوگیری از گندیده شدن سایر سیب‌ها، اون سیب‌های گندیده رو خارج کنیم. برای نیل به این هدف راهی نداریم بجز اینکه فرض کنیم تمام سیب‌ها فاسد هستند پس باید تک تک سیب‌ها رو از سبد خارج کنیم، بررسی کنیم و آنهایی که فاسد نیستند رو دوباره درون سبد برگردانیم.شک توی نظر دکارت رو من چیزی شبیه دگردیسی دوم توی دیدگاه نیچه میدونم. نیچه تولد ابرانسان رو محتاج سه نوع دگردیسی میدونه: شتر، شیر و کودک. &quot;شتر&quot; ارزش‌گزاری‌های جامعه رو میپذیره و فقط به صرف پیروی بار ارزشهای اجتماع رو به دوش میکشه. دگردیسی دوم یا &quot;شیر&quot; مرحله‎‌ای هست که در اون فرد ارزشهای تحمیل‌شده از سمت جامعه رو پس میزنه و با زیر سوال بردن ارزشهای آموخته شده، به جنگ با فرهنگ و ارزشهای مبتنی بر اون میره که من این مرحله رو ملازم شک دکارتی میدونم یا به بیان دیگه من فکر میکنم برای آفریدن ارزشهای نو ابتدا باید به ارزشهای کنونی شک کرد و بعد دوباره از نو شروع کرد. نیچه دگردیسی سوم رو معادل &quot;کودک&quot; میدونه که در اون فرد بدون پیش‌فرض و با تکیه بر استدلال‌های خودش، بایدها و نبایدهای خودش رو تعریف میکنه و ارزش‌های خودش رو می‌سازه.کودک بی گناهیست و فراموشی، آغازی نو، یک بازی، چرخی خودچرخ، جنبشی در نطفه‌ی نخستین، «آری» گفتنی مقدس. آری برادران، برای باز آفریدن به آری گفتنی مقدس نیاز است، جان اکنون در پی خواست خویش است، آن جهان گم کرده، جهان خویش را فرا چنگ می آورد. سه دگردیسی جـــان را برای شما نام بردم، چگونه جان شتر می شود و شتر شیر، و سر انجام شیر، کودک. چنین گفت زرتشت و آنگاه در شهری به سر می‌برد که آن را »ماده گـــاو رنگـــین» نام بود. #چنین‌گفت‌زرتشتبا دست انداختن در گردن شک هست که به ناامیدی پشت میکنیم و از پوچی فاصله میگیریم. من کم کم دارم به این نتیجه میرسم که «ایمان» و «شک» دو روی یک سکه نیستند؛ دو سمت یک کوه نیستند؛ همچنان که بالادست و پایین‌دست یک رود نیستند و بودن یکی برابر با نبودن دیگری نیست. «ایمان» و «شک» دوش به دوش و سایه به سایه‌ی هم هستند و رابطه‌ی هم‌افزایی دارند و در کنار یکدیگر میتونن به رشد ایده‌ها و در نهایت حقیقت‌جویی منتهی بشن.پی‌نوشت ١: ناباوری توماس قدیس یکی از کارهای مایکل‌آنجلو کاراواجو هست که بین سالهای ١۶٠١-١۶٠٢ میلادی کشیده شد. کاراواجو هنرمند ایتالیایی، سبک باروک در قرن ١٧ میلادی هست که در ایتالیا زندگی میکرده و سبکش متاثر از لئوناردو داوینچی بوده. تابلوی فوق الان در کاخ سن‌سوسی در پوتسدام آلمان نگهداری میشه.پی‌نوشت ٢: چهره‌ی توماس قدیس در مرکز نقاشی ثبت شده و نقطه‌ی کانونی تصویره. چشمهای بیننده اول به صورت توماس توجه میکنند و بعد با دنبال کردن دستهای توماس به زخم مسیح میرسند. حالت صورت دو حواری دیگه پشت توما و تعجبشون نشون میده که این شک فقط در دل توماس نبوده و توماس تنها کسی بوده که جرات بیان شک‌ش رو داشته. و رنج صورت مسیح ... و رنج صورت مسیح ... نمیتونم در این مورد چیزی بگم. فعلا نمیخوام به این مورد فکر کنم.پی‌نوشت ٣: دوستی دارم معتقد و مسلمان دو آتشه، که در طی بحث‌هایی که در چند سال گذشته داشتیم تلاش کرده کمکم کنه تا دری از حقیقت به روی من باز بشه. دوستم گمان میکنه منشا اضطراب و افسردگی که در دو سال گذشته درگیرش بودم اینه که ایمانم رو از دست دادم و معتقده من از سوالاتم به عنوان راه فرار (escape) استفاده میکنم. دوستم من رو تشبیه میکنه به کسی که برای مشکل کاهش شنوایی به دکتر مراجعه میکنه و قرصی براش تجویز میشه. سری بعد که به دکتر مراجعه میکنه ازش میپرسن شنواییت چطوره؟ میگه نه تنها شنواییم خوب نشده بلکه گوشم بیشتر درد گرفته. در نهایت کاشف به عمل میاد که این دوستمون قرصی که براش تجویز شده رو توی گوشش فرو میکرده.منابع:جایگاه شک در تاسیس نظام فکری دکارت. شهرآیینی، مصطفی و آزادی‌خواه، محسن. مجله حکمت و فلسفه. شماره اول. بهار 1393. صفحه 78-63.تحلیل نقاشی توماس مقدس https://youtu.be/RUXXPF-PmtI تد تاک با موضوع: شک برای ایمان ضروریست. https://youtu.be/6ORDQFh0Byw بعدنوشت به تاریخ 210503: وقتی که داشتم متن رو مینویشتم شک رو معادل مرحله‌ی سوم دگردیسی نیچه یعنی «کودک» گرفتم. امروز متوجه شدم که اشتباه محاسباتی داشتم و برداشتم درست نبود؛ اگرچه برداشت کنونی هم ممکنه درست نباشه و صرفا بر اساس فهمیده‌ها و پروسپکت خودم نوشته شده.</description>
                <category>هلن اعتماد</category>
                <author>هلن اعتماد</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 18:52:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در خلال بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@pioneer13662000/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-sqxbjjqbroap</link>
                <description>نوشتن این پست رو از آخرین ساعات ٣٠ اسفند ٩٩ شروع کردم و جمع‌وجور کردن ذهنم و کلمات تا امروز زمان برد. سالی که گذشت شبیه هیچ سالی نبود پس ارزشش رو داره که ازش بنویسم؛ حتی ۶ روز بعد از شروع سال جدید.از سال ٩٩ با خودم چه چیزهایی رو به سال جدید میبرم؟ زندگی همین الانه. همین الان رو زندگی کن.بخواه، خواستن آزادی‌بخشه. نیچه توی کتاب زایش تراژدی گفته: &quot;خواستن آزادی‌بخش است&quot; و چقدر خوب گفته. خواستن سرچشمه‌ی جوشش زندگیه. همون دلیلیه که وقتی صبح چشمات رو باز میکنی باعث میشه از تخت بیای بیرون و شب وقتی میخوای چشمات رو ببندی از خودت رضایت داشته باشی. خواستنه که به همراه آگاهی میتونه تغییر رو ایجاد کنه و نیروی محرکه‌ای باشه به سمت زیست اصیل. همون نقطه‌ای که به قول نیچه تبدیل میشی به چیزی که هستی و تازه اونجاست که شایسته‌ی زیستن میشی. بخش بزرگی از سال ٩٩ برای من با اضطراب و افسردگی همراه بود که آثارش رو هنوز هم با خودم حمل میکنم. زندگی کردن زیر سایه‌ای اضطراب رو یاد گرفتم و از اضطرابم حرف زدم. به مدد حرف زدن از اضطراب با احساسات سرکوب‌شده و فروخفته‌م آشنا شدم و شاید بزرگترین برکت امسال برای من حس کردن و حرف زدن از احساساتی بود که زیر پوست فکر و منطقم جریان داشت. تمرین و صبر و تحمل زیادی می‌طلبید که بخوام با احساساتم آشتی کنم و این احساسات رو در جهت همدلی و ایجاد صمیمیت با دیگران به کار ببندم اما تا حدودی موفق شدم و امیدوارم بتونم با همین فرمون برم جلو:)قدرت شالوده‌ی جهان‌بینی منه و اگر به انتخاب‌هایی که در طول زندگی داشته‌م نگاه کنم (چه با نگاه درونی و چه با نگاه بیرونی) عملا ردپای &quot;قدرت‌طلبی&quot; مشهوده. قدرت‌طلبی در نگاه درونی همیشه برای من به معنی تربیت خود در جهت زندگی مطلوب‌تر بوده و همین باعث شد از توجه به &quot;لذت&quot; غفلت کنم. خواستن &quot;قدرت&quot; باعث شده بود که تحت سلطه‌ی والد (یکی از شخصیتهای سه‌گانه‌ی فردی در نظریه‌ی تحلیل رفتار اریک برن) درونم باقی بمونم. در طول سال ٩٩ تلاش کردم با بها دادن به کودک درونم رفتار والدی رو متعادل کنم تا  شخصیت بالغ نمایان‌تر بشه. در روزهای پایانی سال ٩٩ به یقین متوجه شدم قدرت فقط به معنی شکست‌ناپذیری نیست، و اینکه بخوای تلاش کنی بعد از هر شکست دوباره شروع کنی احتمالا قدرت بیشتری می‌طلبه. این مساله باعث شد مفهوم &quot;آری‌گویی به زندگی&quot; نیچه هم برام قابل فهم‌تر بشه.سال ١۴٠٠ قراره چطور باشم؟اولویت اول خودم باشم؛ من هیچوقت خودم اولویت خودم نبودم. مسولیت و وظیفه همیشه چیزی رو سر راهم قرار میداد که میخواستم ازش محافظت کنم. نیاز دارم که هر روز تمرین کنم تا این باور درونی بشه خودم اولین انتخاب و اولویت خودم هستم و خواهم بود.بازیابی تمرکز هدف دوم من برای سال جدید خواهد بود. همچنان یادگیری رو سرلوحه‌ی زندگی قرار بدم؛ یادگیری از چیزهاییه که باعث میشه از پوچی زندگی فاصله بگیرم و من قصد دارم حداقل تا ۴٠ سالگی به صورت جدی یاد بگیرم. امسال قصد دارم یادگیری رو موضوعی‌تر کنم تا بتونم از چیزهایی که یاد میگیرم استفاده کنم.مصرف‌گرایی رو کنترل کنم؛ مصرف‌گرایی بازوی نهان کپیتالیسمه و ما (من) نمیخوایم برده باشیم. هوم؟سال ٩٩ برای من سال شکستن تعدادی از کلیشه‌های ذهنی و اخلاقی بود. این رهایی نسبی باعث شد مسولیت انتخاب‌هام رو بیشتر بر عهده بگیرم و فشار روانی مضاعفی به دنبال داشت. امیدوارم بتونم همین رویه رو در سال جدید هم ادامه بدم.نمیدونم جا داره بخوام اینجا بنویسمش یا نه اما یه چیزی هم که خیلی دلم میخواد بتونم دوباره به دستش بیارم اشتیاق‌ه. حس میکنم بخش بزرگی از شوق و ذوقم رو از دست داده‌م و همین بی‌حوصله‌م کرده. نمیدونم میتونم دوباره پیداش کنم یا نه، چقدر ممکنه طول بکشه و اصلا به امسال میرسه یا نه؛ در هر صورت فکر میکنم در این مورد بهتره به زمان اعتماد کنم.</description>
                <category>هلن اعتماد</category>
                <author>هلن اعتماد</author>
                <pubDate>Sat, 27 Mar 2021 09:30:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودایمنی ذهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@pioneer13662000/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%86%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-r04pdoiajaox</link>
                <description>داشتم میگفتم:قبلتر وقتی توی خودم می‌جوریدم راحت‌تر میتونستم به نتیجه برسم و خودم رو تحلیل کنم؛ یه تصویر تمام‌نما از خودم توی ذهنم داشتم که طی سالها از خودم و هویتم ساخته بودم و هر مساله‌ی جدیدی توی همون فریم قرار میگرفت و الگوریتم خودش رو طی میکرد و به جواب می‌رسید. اما الان هر قدر که عمیقتر میشم بیشتر متوجه میشم نتیجه‌گیریم ممکنه کاملا اشتباه باشه. انگار دارم روی مرز خودآگاهی راه میرم و با دیدن دو سوی قضاوت کردن و قضاوت شدن درک می‌کنم چقدر جهان‌بینیم بی‌حاصله؛ این غرورم رو جریحه‌دار میکنه و غمگین میشم. در عین حال این آگاهی باعث شده با باقی آدم‌ها بهتر کنار بیام و چون متوجه هستم قضاوتم چقدر میتونه نادرست و غیرعادلانه باشه تلاش میکنم قضاوت نکنم و فقط احساساتم رو در جهت همدلی بیان کنم و در باقی موارد سکوت پیشه می‌کنم.حس میکنم دارم تبدیل میشم به دشمن خودم و چیزی که ماجرا رو عجیب میکنه اینه که هر قدر جلوتر میرم و درکم از این دشمن بیشتر میشه، بیشتر دوستش دارم و صلح پایدارتری رو در میانه تجربه میکنم.</description>
                <category>هلن اعتماد</category>
                <author>هلن اعتماد</author>
                <pubDate>Tue, 02 Feb 2021 04:52:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذتی به نام &quot;خدا بودن&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@pioneer13662000/%D9%84%D8%B0%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-gxs9o8bnetyr</link>
                <description>سلولهای فیبروبلاست حامل پلازمید فلورسنت سبزاپیزود اول: پاییز ٢٠١٩از آزمایشگاه کشت سلول بیرون اومدم. حالم خوب نیست. قرصها بهم نمیسازن. میرم میشینم پشت میز و یه تب جدید باز میکنم و میرم توئیتر.&quot;خدا بودن لذت دارد، نه از این لذتهای دم دستی که آدمی برای فرار از بی‌پناهی و تلخی و روزمره به آن چنگ می‌اندازد؛ از آن لذتهای ناب از جنس خلق کردن زندگی.&quot;مینویسم ولی پست نمیکنم. یعنی چی اینی که الان گفتم؟ نمیدونم. تمرکز ندارم. درصدی از سلولهای فیبروبلاست پوست رو طی یک فرایند ٢٠ روزه تبدیل به سلولهای فعال کبد کردم که فاکتورهای کبدی رو هم ترشح میکنند. استادم خوشحاله و چند بار بهم تبریک گفته ولی من؟ هوم. نمیدونم، خودم رو نمیفهمم. وقتی اون میگه خوشحاله لابد منم باید خوشحال باشم دیگه. تقریبا 3 ماهه که دارم روی این آزمایش کار میکنم و حتی یک بار هم فکر نکرده بودم نتیجه میتونه لذت‌بخش باشه. همیشه راه اونقد پر از چالشه که تجزیه و تحلیل شکستها فرصتی برای تجسم موفقیت باقی نمیگذاره و حتی معلوم نیست کل پروژه به نتیجه‌ای برسه یا نه! حالم خوب نیست. حالم خیلی وقته خوب نیست. یه پرده‌ی ضخیمی بین من و دنیا کشیده شده و حتی تلاش نمی‌کنم این پرده رو کنار بزنم. بخش بزرگی از انرژی روزانه‌م برای امور بدیهی و ساده مصرف میشه. خیلی روزها برای ساده‌ترین کارها مثل بلند شدن از تخت و خوردن غذا چالش دارم. دیشب که رسیدم خونه و لباسهامو گذاشتم روی صندلی یهو ولو شدم روی زمین و شروع کردم به گریه کردن که: الان چطوری باید اینهمه لباس رو جابجا کنم؟ من نمیتونم این لباسها رو جمع کنم. دکترم میگه باید داروی ضدافسردگی رو هم علاوه بر قرص‌های ضداضطرابم مصرف کنم اما من هنوز قبول نکردم افسرده هستم. فکر میکنم قرصها هیچ فایده‌ای برای بهبود حالم ندارند ولی چاره‌ای هم نیست. توی این مدت فهمیدم که تقریبا ١۴ ساعت طول میکشه تا اثر قرص کامل از بدنم بره و بتونم شروع به کار کنم اما بعدش دوباره دچار بی‌قراری میشم و باز هم نمیتونم کار کنم. خودم رو نمیشناسم. تمام تعریفهایی که از بودنم داشتم فروریخته و من هیچی نیستم. هیچ کنترلی روی امور ندارم و برام اهمیتی هم نداره. من هیچی نمیخوام. فقط میخوام همه چیز تموم شه. اپیزود دوم: تابستان ٢٠١٨توی جلسه در مورد یه مقاله از کشور اخلاق بدون مرز، چین، حرف زدیم که سلولهای فیبروبلاست رو تبدیل به هپاتوسیت کردند. اومدن فاکتورهای رشد رو وارد ویروس کردند و توی یه دامنه‌ی سلولی، ویروس رو پرورش دادند و استخراج کردند. اونوقت با وارد کردن ویروس به فیبروبلاست انسانی و تغذیه‌ی سلولها با محیط‌کشت غنی‌شده اونها رو تبدیل به سلول کبد کردند. اونقد هیجان‌زده شدم که ریتم تنفسم رو به هم ریخته و دارم به تمام اتفاقات مثبتی فکر میکنم که پیشرفت علم میتونه برای انسان و حیوانات آزمایشگاهی به ارمغان بیاره. مقاله مال چند سال قبله و احتمالا الان دانش بیشتری نسبت به موضوع وجود داره. دوست دارم زودتر سرم خلوت بشه و برم دنبال آزمایشگاهی بگردم که این کار رو انجام دادن و ببینم مقاله‌ی جدید چی دارن و الان دارن روی چی کار میکنن. کوچیک بودن دنیای علم و قابل دسترس بودنش جالبه. این که همه فارغ از مکان و زمان داریم در یک راستا تلاش میکنیم لذت‌بخشه. خوشم میاد از اینکه من اینجا میتونم همون کاری رو انجام بدم که یکی دیگه با موقعیت جغرافیایی متفاوت داره انجام میده و جفتمون نتیجه‌ی واحد بگیریم. روش علمی و ساختارمند بودن تحقیق خوشحالم میکنه گرچه شکستهای زیادی رو باید متقبل بشم. هر شکستی برام به منزله‌ی یه قدم نزدیکتر شدن به موفقیته و میدونم ارزش تمام این تلاش‌ها و ناامید نشدن‌ها بهم برمیگرده.اپیزود سوم: تابستان ٢٠٢٠توئیت کردم:دارم فکر میکنم اینی که آدم چیزی/کسی رو بخواد رابطه‌ی مستقیم با احساس قدرت آدم توی زندگی داره و نقطه‌ی مقابل این قدرتمندی، درماندگیه؛ درماندگی آموخته شده.سه هفته‌ست که هیچ دارویی مصرف نمیکنم. تلاش زیادی می‌طلبید که عنان زندگی رو باز در دست بگیرم اما موفق شدم با خودم کنار بیام. با اینکه فکر کردن به روزهایی که گذشت هنوز باعث میشه بهت‌زده بشم اما حس میکنم الان اونقدری از اون روزها فاصله دارم که بتونم به یه شکل دیگه بهشون نگاه کنم. برام سخته بخوام در مورد تجربه‌های ناراحت‌کننده‌م حرف بزنم، حتی یادآوریش برام بار روانی داره اما میدونم حرف زدن در موردش مرحله‌ای هست که نشون میده دارم ازش گذر میکنم.یکی از حالت‌های افسردگی که تجربه کردم &quot;نخواستنه&quot; به این معنی که چیزی نمیخوای و چیزی خوشحالت نمیکنه، میدونی داری غرق میشی ولی تن میدی به غرق شدن، در عمق غم‌ها دفن میشی و توانایی پیشرفت و حتی تصور روزهای بهتر ازت سلب میشه. به بیان دیگه وقتی توانی برای مواجهه با رنجهایی که داری متحمل میشی رو در خودت نمیبینی شروع میکنی خودت رو کوچک و کوچکتر میکنی تا درد رو حس نکنی و اونجاست که ذهنت نسبت به همه چیز کرخت میشه و تبدیل میشی به یک روح سرگردان، ساکت، بدون آرزو، بدون خواسته و خنثی که روی مرز هستی و نیستی قدم برمیداره.نظریه‌ی درماندگی آموخته شدهنظریه‌ی درماندگی آموخته شده (Learned helplessness) که به نام مارتین سلیگمن شناخته میشه سلسله آزمایشاتی بوده که طی اون سگ‌ها به شکل تصادفی به سه گروه تقسیم شدن: به گروه اول شوک الکتریکی وارد میشه و سگها طی شرطی‌سازی کلاسیک یاد میگیرند که اگر با پوزه روی صفحه‌ای فشار وارد کنند شوک قطع میشه، گروه دوم هم مانند گروه اول شوک دریافت میکنند با این تفاوت که سگ‌ها کنترلی بر شوک‌های وارده ندارند و گروه سوم که شوک دریافت نمیکنند. در مرحله‌ی دوم آزمایش، سگ‌ها رو در محفظه‌ا‌‌ی دو قسمتی قرار میدن که در یک قسمتش جریان الکتریکی باعث شوک میشه و این قسمت با دیوار کوتاهی به بخش دوم بدون جریان الکتریکی متصله. انتظار بر اینه که سگ‌ها پس از احساس جریان با پریدن از روی دیواره به سمت امن برن. طی این آزمایش مشخص شد که گروه اول و سوم با پریدن از روی دیواره به سمت دیگه‌ی محفظه میرن ولی گروه دوم که طی مرحله‌ی اول آزمایش ناتوانی رو یاد گرفته بودند به درد کشیدن ادامه میدن و تسلیم واقعیت دردناک ناخوشایند جاری میشن.Adapted from Wikipedia, Learned Helplessnessناتوانی آموخته شده یا نداشتن ادراک کنترل بر وضعیت موجود به حالتی گفته میشه که به دلیل درماندگی‌های متعدد و عدم تطابق کنش‌ها و پاسخ‌های پیشین، فرد خودش رو ناتوان بر کنترل اوضاع میدونه (کنترل داشتن/نداشتن در اینجا مورد بحث نیست و پیش‌زمینه‌ی ادراک فرد هست که در این مورد فشل میشه). سلیگمن طی تحقیقاتش متوجه شد که دو سوم از افرادی که با حوادث فلج‌کننده در زندگی روبرو می‌شن به روال عادی زندگی برمیگردند و چیزی حدود یک سوم اون افراد دچار افسردگی و ناتوانی در مدیریت اون اتفاق میشن و «امیدواری» رو کلید بهبود معرفی کرد. علاوه بر این، محققان علوم پیشگیری، ویژگیهایی مثل شجاعت، آینده‌نگری، امیدواری، مهارتهای شخصی، ایمان، صداقت، مداومت و تعمق در لحظات رو در انسان به عنوان تعدیل‌گر بیماریهای روانی معرفی میکنند و معتقدند فهم و پرورش این فضایل در انسان تاثیر بسزایی در پیشگیری از بیماریهای روانی به دنبال خواهد داشت.روانشناسی مثبت‌گراسلیگمن میگه روانشناسی کارکردش بهبود زندگی افراده اما بعد از جنگ جهانی دوم دغدغه‌ش بیشتر روی رفع اختلالهای روانی بوده و به همین دلیل مراجعه به روانشناس بار منفی پیدا کرده. برای عمومیت بخشیدن به هدف روانشناسی و رشد فردی، سلیگمن امیدواری آموخته شده رو در برابر درماندگی آموخته شده قرار میده و این میشه سنگ بنای روانشناسی مثبت‌گرا.هدف روانشناسی مثبت‌گرا بهبود ویژگی‌های فردی در راستای افزایش کیفیت زندگی هست یا اونطوری که خود سلیگمن بیان میکنه رسیدن به A life worth living. فرد در مسیر رسیدن به این شکوفایی یک سری مهارت‌ها رو یاد میگیره که عبارتند از: احساسات مثبت (Positive emotions)عمیق شدن در لحظات (Engagement)معنا (meaning)روابط مثبت (Positive relationships)موفقیت و باردهی (Accomplishment)یادگیری این ویژگیها نه تنها به آدمی قدرت استقامت و ایستادگی میبخشه بلکه در پایان این مسیر فرد به شکوفایی و زندگی میرسه که شایسته‌ی زیستنه.پی‌نوشت ١: من خوشم میاد برای چیزهایی که تجربه کردم دلیل پیدا کنم، بهم کمک میکنه به معانی شخصی دست پیدا کنم، از صورت ظاهری اتفاقات گذر کنم و به بینش برسم. در یه دایره‌ی بزرگتر تحلیل کردن رو دوست دارم و این شکل از نوشتن که تجربه‌هام رو به نظریات علمی پیوند بزنم از میزان تحلیل‌های مخرب مغزم کم میکنه. سعی بر این بوده که متن از لحاظ علمی عاری از خطا باشه ولی اگر خطایی هست به کم‌سوادی نگارنده در این زمینه برمیگرده و نشانه‌ی خطای اون نظریه‌ی علمی نیست.پی‌نوشت ٢: برام سخته که با متنهای امیدبخش و کتابهای انگیزشی و اینا کنار بیام و روانشناسی مثبت‌گرا با اونکه بر روش علمی و تحقیقات گسترده‌ای تکیه داره تا حالا برام جذابیت زیادی نداشته. توی برنامه‌م هست که حداقل چند فصل از کتاب امیدواری آموخته شده (Learned optimism) رو بخونم. اگر موفق شدم و نکته‌ی جدید یاد گرفتم به ادامه‌ی همین پست لینکش میکنم.منابع: مقدمه‌ای بر روانشناسی مثبت‎گرا از مارتین سلیگمنویدئوی پادکست Psychology و مصاحبه با مارتین سلیگمنارائه‌ی اندرو سالومون در مورد افسردگی با عنوان Depression, the secret we share</description>
                <category>هلن اعتماد</category>
                <author>هلن اعتماد</author>
                <pubDate>Sat, 10 Oct 2020 18:36:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حافظه‌‌‌‌‌ی بی‌‌‌‌‌اعتنا</title>
                <link>https://virgool.io/@pioneer13662000/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D9%87%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%86%D8%A7-kv68bddwqiye</link>
                <description>قصر حافظه و پیچک زمان.مدت زیادی بود که داشتم فکر میکردم &quot;آدمها با بیان نقاط آسیب‌پذیرشون در واقع دارن میگن از کدوم وجه میتونن آسیب‌رسان هم باشند&quot; اما نمیتونستم به هیچ نتیجه‌ی قطعی ازش برسم. در واقع با اینکه مواردی توی ذهنم بود که با این تئوری توجیه می‌شد، مثالهای نقض زیادی هم به نظرم میرسید که نشون میداد این گزاره همیشه نمیتونه درست باشه. من معمولا برای رسیدن به جواب سعی میکنم مساله رو ساده کنم و برای این منظور سوال رو به قسمتهای کوچیکتر تقسیم میکنم و تلاش میکنم به اونها جواب بدم، و بعد جواب‌ها رو کنار هم بگذارم تا ببینم جواب‌ها چقدر با هم و در برابر سوال اصلی معنی‌دار هستند. اگر به قضیه این شکلی نگاه کنم، شکل ساده‌تر گزاره‌ی بالا میگه: &quot;آسیب‌دیده، آسیب‌زننده‌ست.&quot; و سوالات زیر توی ذهن من شکل میگیره:&quot;آسیب&quot; چیه و از کجا میاد؟رویکرد ما در برابر &quot;آسیب&quot; چطور میتونه باشه؟چطور میشه از دیگران در برابر ترکش‌های ناشی از آسیب‌هایی که دیدیم محافظت کرد؟ برای من &quot;آسیب&quot; مصداق رنجیه که آدمی از اون آسیب متحمل میشه و بنابراین از اینجا به بعد سوالاتم رو با کلیدواژه‌ی رنج بررسی میکنم.رنج چیه و از کجا میاد؟ زندگی در معنای زیستی خودش یعنی تنازع برای بقا پس میتونیم ادعا کنیم منشا رنج از زندگی و تمایل برای زیستنه. من تمثیل شوپنهاور رو در این معنا دوست دارم که زندگی رو حالتی بین تمایل و ملال در نظر گرفته و میگه هر دوی اینها رنجه. به بیان دیگه شوپنهاور معتقده رنج حالت ایجابی و لذت سلبیه؛ یعنی اینکه زندگی همش رنجه و همین که رنج نباشه یعنی لذت هست. همچنین، رسیدن به لذت حالتی گذراست و بعدش باید با ملال و پوچی اون روبرو شد بنابراین زندگی مثل آونگی بین رنجِ فقدان و  رنجِ ملال در نوسانه.رویکرد ما در برابر رنج چطور میتونه باشه؟ کوبلر راس دسته‌بندی 5 مرحله‌ای رو برای سوگ عاطفی قائل شده که طی اون فرد مراحل انکار، خشم، چانه‌زنی، افسردگی رو طی میکنه تا به پذیرش (مرگ در نظریه‌ی کوبلر راس) برسه. از اونجایی که سوگ هم شکلی از رنجه، من فکر میکنم میتونیم چنین مراحلی رو برای رنج هم به کار ببریم منتهی اینجا یه مرحله‌ی بعدی هم وجود داره و اون &quot;شکل‌دادن معنی از رنج&quot; هست. بیرون‌کشیدن معنی یعنی ترکیب‌کردن رنج با هویت قدیمی، گرفتن تروما از رنج  و ادغام باقیمانده‌‌ش با خود و شکل‌دادن یک هویت جدید که قراره اتفاقات بد زندگی (رنج پذیرفته‌شده) رو تبدیل به روایت موفقیتی کنه که از ما آدم بهتری در برخورد با اون اتفاق (رنج پذیرفته‌شده) بسازه.داستانی که ما از زندگیمون داریم هویتمون رو میسازه و ما با معنایی که از دل داستانمون بیرون میکشیم در واقع داریم خودمون رو می‌سازیم تا با جهانِ بیرون روبه‌رو بشه. در نهایت پیدا کردن معنی از خود فرد میاد ولی ساختن خود به تغییر جهان می‌انجامه پس ما با معنی بخشیدن به داستان خودمون سهممون رو در ساختن دنیا ادا می‌کنیم. چطور میشه از دیگران در برابر ترکش‌های ناشی از رنجهایی که دیدیم محافظت کرد؟ من فکر میکنم قدم اول اینه که بپذیریم آسیب دیدیم و ترکش‌هامون رو بشناسیم. توی این مرحله بسته به میزان روبرو شدن و صادق بودن با خودمون به نقاط ضعف و قوتمون پی می‌بریم. این آگاهی در مرحله‌ی بعد به مسؤلیت‌پذیری من در قبال الگوهای رفتاری درست و نادرستم منجر میشه. قدم بعدی برای من اینه که ضمن تلاش برای اصلاح خودم در مورد ایراداتم با عزیزانم صحبت کنم و به زبون بیارم تحت چه موقعیت‌هایی و چطور ممکنه سمی باشم. به نظرم صحبت در مورد آسیب‌هایی که دیدیم میتونه تا حد خوبی عزیزانمون رو در برابر ترکش‌های ما محافظت کنه و هم‌دلی رو در پی داشته باشه. خوب حالا بیا برگردیم به جمله‌ی اول که:  &quot;آسیب‌دیده، آسیب‌زننده‌ست.&quot; و اینطوری بخونیمش که: &quot;آسیب‌زننده، آسیب‌دیده‌ست&quot;. عطف به مراحلی که برای گذر از رنج بیان شد، من فکر میکنم آدمی باید احساساتش رو در قالب زمان زندگی کنه تا بتونه از گذرگاهها عبور کنه؛ که اگر نه، ممکنه توی هر کدوم از مراحل گیر کنه و  در نتیجه توانایی گذر از رنج رو نداشته باشه.  توی این دیدگاه، آدمهای آسیب‌رسان در واقع دارند رنج رو فریاد میزنند. اونها دارند ترس، تنهایی و شکنندگی خودشون رو در قالب رفتارهای مخرب ابراز میکنند تا از «من» آسیب‌دیده‌شون محافظت کنند و  از وانهادگی جلوگیری کنند. عنوان «حافظه‌ی بی‌اعتنا» از کتاب &quot;در جستجوی زمان از دست‌ رفته&quot; برداشته شده. پروست و مهدی سحابی (مترجم اثر) حافظه‌ی بی‌اعتنا رو در برابر فراموشی قرار دادند و اینجا در نگاه من معادل جاییه که رنج رو به عنوان بخشی از تجربه‌ت پذیرفتی؛ هر روز به زخم‌هات نگاه میکنی و بعد به خودت میگی: امروز چطور میتونم از میزان رنج‌های دنیا کم کنم؟دلشان پر درد و چاک‌چاک میشد. با گذشت زمان این تکه‌های سخت به گوشه‌ای می لغزند و دیگر از آنجا تکان نمی‌خورند، دیگر چندان دردی برنمی‌انگیزند و حضورشان حس نمی‌شود؛ و آنجا یا فراموشی است، یا حافظه‌ی بی‌اعتنا. #پروست پی‌نوشت ١: مراحل سوگ همیشه به همین ترتیب ظاهر نمیشن و لزوما همه به یک شکل تجربه‌ش نمیکنند. نگاه من به موضوع حاصل تجربیات خودمه که سعی کردم به لباس نظریات پیشین درش بیارم تا بتونم ازش نتیجه بگیرم.پی‌نوشت ٢: چند روز قبل داشتم از نتایج مشاوره و تغییرات مثبت خودم برای یکی از دوستام میگفتم تا تشویقش کنم امتحانش کنه. بهم گفت: بزرگترین تغییرت این بوده که به نظر میاد الان با خودت توی صلحی و این جامع‌ترین و قشنگترین چیزیه که در مورد فرایند تراپی بهش رسیدم.</description>
                <category>هلن اعتماد</category>
                <author>هلن اعتماد</author>
                <pubDate>Sun, 13 Sep 2020 17:58:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انزوا</title>
                <link>https://virgool.io/@pioneer13662000/%D8%A7%D9%86%D8%B2%D9%88%D8%A7-psrtlceu999r</link>
                <description>به نام خدا. نمیدانم دقیقا چه شد که این کلمه در ذهنم پررنگ شده ولی چند ساعت است که حس میکنم بو و طعم و رنگ و ابعاد همه چیز حکایت از انزوا دارد و این یعنی باید ذهنم را رها کنم تا به دنبالش برود.دوست دارم اول از دید زیبایی‌شناسی  و ادبی به این کلمه نگاهی بیاندازم: &quot;انزوا&quot; از آن کلمه‌های بلند-قدی است که با دو الف در ابتدا و انتها به دو میله‌ در کنار هم می‌ماند که حتما پرچم باشکوهی از آنها آویزان است و در آسمان تاب می‌خورد و شور و شعفی را از دور به بیننده القا میکند، یا شبیه دو درخت کاج بلند در دو سر یک دره که حضورشان، بیشتر تأیید عدم حضور فضای مطمئن در بینشان است. انزوا من را به یاد &quot;زاویه&quot; و &quot;انزو&quot; و &quot;حسین منزوی&quot; می اندازد. حسین منزوی که حسابش از آن دوی دیگر جداست، انزو هم که یادم نمی‌آید کیست -و احتمالا شخصیت یکی از داستانهایی‌ست که در گذشته خوانده‌ام- اما زاویه؛ آه از زاویه ... زاویه‌ی قرارگیری گوشه‌ی چشم به سمت بینی، زاویه‌ای که کناره‌ی پله با بدنه‌ی ساختمان می‌سازد، زاویه‌ی خم کردن سر برای تکیه به صندلی مترو ، زاویه‌ی چروک خط لبخند و یا حتی آن زاویه‌ی کوچک استخوان روی مچ دست. بگذارید اینطور بگویم که من زاویه را در هر چیزی دوست دارم. به بیان دقیقتر زاویه من را به یاد انحنا می اندازد و با انحنا به یاد آن دستگاههای بخش مراقبتهای ویژه که به سینه آدمی وصل میکنند و هی بالا و پایین میرود و امواج قلب را ثبت می‌کند و هی کوه و تپه و دره میسازد و نشان می‌دهد که این آدم زنده است می‌افتم. به طور خلاصه بگویم انزوا مرا یاد زندگی می‌اندازد. چرا؟ چون انزوا فقط در برابر معاشرت است که معنا می‌یابد. مثلا تا حالا دیده‌اید که کسی بگوید «فلان صندلی چرا منزوی است؟» اما مثلا یک درخت حق دارد منزوی باشد همانطور که یک کلاغ حق دارد، همان‌طور که یک انسان حق دارد.راستش از دید دیگری بلد نیستم به این کلمه نگاه کنم ولی می‌دانم انزوا مرا به یاد تنهایی هم می اندازد. اما مگر تنهایی و انزوا یکی است؟چند روز قبل در یکی از داستانک (استوری)های اینستاگرام با عزیزی بحث در مورد «تو تنهایی‌هاتو بذار رو دوش من*» شکل گرفت و من گفتم: همه تنها هستن. نمیدانم چرا وقتی چنین کلماتی را بر زبان می‌آورم همه با گمان اینکه این موجود بیچاره (یعنی من) در آن سر دنیا کسی را ندارد و تنهایی اذیتش میکند با آن مواجه میشوند در صورتیکه من دوستان خوبی دارم و تنهایی‌ام را در آن معنای کلی بلد شده‌ام. منتهی مساله اینجاست که من فکر میکنم &quot;آدمی تنهاست&quot;. همه تنهاییم. رسیدنی در کار نیست چون رفتنی در کار نبوده. آدمی تنها خلق شده است و در اوج نزدیکی به &quot;آن&quot; دیگری هم تنهایی، حتی بیشتر تنهایی. هرگونه تماس فقط توهم نزدیکی است همیشه فاصله‌ای هست. به زبان آقای اشمیت عزیزم &quot; تا حالا به خشونتی که در پس یک نوازش نهفته شده دقت کردی؟ فاصله‌ای که بین کف دست و پوست به وجود میاره. در پس هر نوازش دردی‌ست که نمیشه واقعا به هم رسید&quot;. میخواهم بگویم این تنهایی همزاد هر انسانی‌ست که جز مرگ خلاصی از آن نیست؛ در نتیجه توسل به هر وسیله‌ یا شخصی که این حقیقت را نفی کند مذموم به شمار می‌رود. اینجا یک نفر دیگر وارد ذهنم می‌شود که نمیدانم کیست و میگوید &quot;کسانی که از ترس مرگ خود را از زندگی کردن محروم می‌کنند در نهایت همین فرصت کوتاه برای زیستن را نیز از دست می‌دهند&quot; سپس با لبخند معنی‌داری می‌گوید: باز داری مقاومت میکنی بچه. &quot;تلاش برای شکستن مقاومت درونی&quot; کلیدواژه‌ی این روزهامه.پی‌نوشت: پروست توی در جستجوی زمان از دست رفته گفت آدمی با خیالپردازی به واقعیت میرسه چون واقعیتِ من رو ذهنِ من میسازه پس هر کسی واقعیت خودش رو داره و اینطوری باعث شد با خیالپرازی آشتی کنم و ازش نترسم و در برابرش احساس گناه نکنم و  &quot;طبیعت&quot; و &quot;کلمات&quot; بهترین مبدا و مقصد برای خیالپردازیِ من هستند.پی‌نوشت2: تقریبا یک ماه از شروع روانکاوی گذشته و تازه دارم یاد میگیرم که از دنبال کردن کلاف ذهنم خوشم بیاد. این نوشتن تمرینیه که یاد بگیرم سیر کلاف رو گم نکنم.پی‌نوشت3: دیدی بعضی وقتا با مساله‌ای کنار اومدی و حس میکنی درسش رو یاد گرفتی و از اون مرحله گذشتی و بعد زندگی همون مساله رو توی یه ابعاد دیگه دوباره میذاره جلوت و می‌بینی: ای وای، بلد نیستم که!*نوشت: این آهنگه: https://open.spotify.com/track/5ErfakYkrntFSeRdFgMpFM?si=7r0dGAOoS7-kxs9lUTi6CQ </description>
                <category>هلن اعتماد</category>
                <author>هلن اعتماد</author>
                <pubDate>Thu, 20 Aug 2020 10:20:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطراب در روان‌کاری تحلیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@pioneer13662000/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-sceuiacw9tid</link>
                <description>Image adapted from Petponder.comژاک لاکان (1901-1981) پزشک، فیلسوف و راونکاو فرانسوی متأثر از فروید بود که تاثیرات شگرفی بر روان‌کاوی داشت. نظریات لاکان در عین جالب بودن ممکنه برای حال خواننده‌ی عمومی ثقیل به نظر بیان. متن زیر خلاصه‌ای از فهم من از تئوری اضطراب لاکانه که به ادبیات خودم نوشته شده. قرار بر انتشارش نبود و در ابتدا بخاطر بالا بردن فهم خودم مکتوب شد اما بعد فکر کردم شاید به درد کس دیگه‌ای هم بخوره. بنا بر محاوره‌ای بودن ترجمه ممکنه خوندنش برای عده‌ای سخت باشه که پیشاپیش عذر میخوام.پایه‌های سازمان فکری لاکان بر سه مفهوم استواره: خیال یا fantasy ، ژویی‌سانس(لذت) و واقعیت یا  the real.  اضطراب در دید لاکان آبژه‌ست یا اونطور که خودش میگه: نمیتونه بدون آبژه باشه. اما این آبژه یک شی معمولی نیست و با پایه‌های فکری لاکان مرتبطه. برای پی بردن به مفهوم اضطراب در نظر لاکان ابتدا باید با مفهموم آبژه (آبژه  a در ادبیات خود لاکان) آشنا بشیم.ژیژک مثال جالبی رو برای فهم آبژه a بیان کرده که اینطوره:دو مرد توی قطار نشستن. اولی از دومی میپرسه که توی بسته‌ای که همراهته چی داری؟ دومی میگه: مک‌گافین توی جعبه‌ست. اولی میگه: مک‌گافین چیه؟ دومی جواب میده: یه دستگاهیه که میشه باهاش توی بلندیهای اسکاتلند شیر شکار کرد. اولی با تعجب میگه: اما توی بلندیهای اسکاتلند که شیر نیست. دومی جواب میده: خوب پس مک‌گافین هم نیست.به بیان دیگر آبژه فقط کارکرد داره و خودش رو در عمل میشناسونه و دقیقا به دلیل همین کارکرده که به تحلیل‌های لاکان از واقعیت مربوط میشه. به بیان ساده‌تر آبژه در دید لاکان چیزیه که باعث تحلیل میشه و سوژه برای وجود داشتن اون رو از خودش جدا کرده. آبژه‌ی a چیزی نیست که گمش کرده باشیم تا با پیدا کردنش به رضایت خاطر برسیم، در واقع یه حس دائمه که به عنوان سوژه داریم که بهمون القا میکنه یه چیزی کمه و یا چیزی هست که توی زندگی نداریم. ما همیشه توی زندگی دنبال بهتر شدن و راضی‌تر شدنیم و این توی خیلی از موارد صادقه مثل دانش، دارایی و حتی برای عشق اما وقتی به هدفی میرسیم چیز بیشتری میخوایم که دقیقا نمیدونیم چیه اما میدونیم که هست.این وجه از واقعیت لاکانی مثل یه گودال عمیق در اعماق وجود ماست که مرتب تلاش می‌کنیم پُرش کنیم. آبژه‌ی a همون گودال، فاصله و تمام چیزهایی هستن که میان این گودال رو در واقعیت نمادین ما پُر کنند. نکته‌ای که در اینجا باید بهش توجه کنیم اینه که آبژه‌ی a خودش آبژه (شی) نیست بلکه فقط عملکردیه که داره تا فقدان رو بپوشونه.همه‌ی ما در نهایت تمایل به کامل شدن داریم. کامل بودنی که زمانی با مادرمون داشتیم. جدایی از مادر سبب تشکیل یک فانتزی اساسی در ناخوداگاه سوژه میشه که تمام جستجوهای آگاه ایگوی سوژه رو شکل میده. این در حالیه که خود ایگو هم آگاه نیست که چیزی که بهش تمایل داره از خواستن نمیاد و از خودش ریشه میگیره. کودک تمایل داره همیشه در مرکز توجه مادر باشه اما بخشی از تمایل مادر (فراتر از کنترل مادر) هست که از کودک فرار میکنه و این شکافی رو بین اونها به وجود میاره. این شکاف باعث پیدایش آبژه‌ی a میشه و به عبارت دیگه آبژه‌ی a باقیمانده‌ی اون وحدت فرضی هست که شکسته میشه اما هنوز توهم کامل بودن رو با خودش داره. با تکیه بر آبژه‌ی a هست که سوژه میتونه به توهم کامل بودن باور داشته باشه و جدایی رو انکار کنه و این دقیقا همون چیزیه که لاکان بهش میگه تخیل یا fantasy .وقتی افراد تحت روانکاوی تخیلاتشون رو برای روانکاو بازگو میکنن دارن اعلام میکنن که چطور میخوان به آبژه a مربوط باشن و اون جایگاهی رو نشون میدن که در برابر تمایلات سایرین خودشون رو در اونجا قرار میدن. آبژه‌ی a وقتی وارد تخیلات سوژه میشه تبدیل به وسیله‌ای میشه که سوژه میتونه باهاش بازی کنه و اونطور که دوست داره تغییرش بده و باقی چیزها رو طوری در تطابق با اون سازماندهی کنه که باعث هیجانش بشه.نقش تخیل در اینجا فقط فرار از واقعیت نیست بلکه راه و پنجره‌ای رو به واقعیته. به بیان ژیژک: تخیل فقط خیالبافی نیست، بلکه تخیل اون قسمت از خیاله که ما باهاش به واقعیت میرسیم و چارچوبی رو فراهم میکنه که در نهایت دسترسی ما به واقعیت رو تضمین میکنه که میشه حس واقعیت.اما رابطه‌ی بین آبژه‌ی a و اضطراب چطوره؟ لاکان برای تبیین این رابطه سه جزء رو بیان میکنه:1- اضطراب یعنی فقدانِ فقدان یا حضور چیزی/کسی که قرار است نباشد.2- اضطراب سیگنالی است که از واقعیت منشا می‌گیرد.3- منشاء اضطراب از موقعیتی است که نمیدانی دیگران از تو چه میخواهند.لاکان میگه حضور آبژه‌ی a هست که باعث اضطراب میشه و نه فقدان اون. این یعنی حضور و نزدیکی آبژه‌ی a باعث به وجود آمدن تمایل سوژه برای رضایت و کامل شدن میشه که در برابر نابودی سوژه‎ست. تمایل داشتن نوعی دفاعه، دفاعی که در برابر پیشروی برای جلو زدن از ژویی‌سانس (لذت) صورت میپذیره. سوژه فقط به عنوان یک تمایل ناقص وجود داره پس وجود آبژه‌ی a که همون ژویی‌سانس واقعیه در واقع حضور خیالی مرگ نمادینه. برای اینکه تخیل عمل کنه آبژه‌ی a باید از جایگاه خودش خارج بشه و تبدیل به چیزی بشه که غایبه و ما باید مرتب دنبالش بگردیم تا کار کنه.الان میتونیم متوجه بشیم وقتی لاکان میگه اضطراب سیگنالیه که از واقعیت میاد داره میگه که اضطراب ناشی از مرگ نمادینه (یعنی نشانه‌ای از مرگ قریب‌الوقوعی که اتفاق خواهد افتاد) و اضطراب زنگ خطریه که ما رو به نزدیک بودن فقدانِ فقدان و از دست رفتن هویت‌مون آگاه میکنه و اخطار میده.خوب، دو وجه از اضطراب تا حالا طی شد و میرسیم به وجه سوم؛ اضطراب از اونجایی میاد که نمیدونی دیگران چه انتظاری ازت دارند.فکر کن در برابر یک مانتیس شکارچی ماده ایستادی. میدونیم که مانتیسهای ماده پس از جفت‌گیری سر از تن جفت جدا میکنند و دقیقا معلوم هم نیست که چرا اما میدانیم که تقریبا در 90 درصد موارد این اتفاق می‌افته. حالا فکر کن در برابر یه مانتیس ماده قرار گرفتی و تو هم ماسک یک مانتیس را پوشیدی. اما مساله اینجاست که هیچ فهمی نداری این ماسکی که به صورت زدی متعلق به یک مانتیس ماده‌ست یا مانتیس نر بنابراین نمیتونی تشخیص بدی قراره خورده بشی یا نه چون نمیدونی که طرف مقابل چطور تورو میبینه. لاکان این حس رو اضطراب حس کردن تمایل سایرین تعبیر میکنه. لاکان میگه ما مضطرب میشیم چون نمیدونیم دیگران ما را چطور میبینند و از ما چه میخوان. به بیان دقیقتتر وقتی ما نمیدونیم دیگران از ما چه انتظاری دارند و از ما چه میخوان و ما چه چیزی رو میتونیم در توافق با خواسته‌هاشون بهشون ارائه بدیم دچار اضطراب میشیم. این میتونه رئیست باشه، پدر و مادر و یا زنگ خونه یا تلفن که به صدا درمیاد و انتظارش رو نداری.ترسناکه که بدونی تو آبژه‌ی تمایلات دیگران هستی و به نوعی با آبژه‌ی a کسی که براش منشا ژویی‌سانس هست مرتبطی. من مضطربم، نه برای اینکه آبژه اون چیزی نیست که من میخوام، بلکه به این دلیل که آبژه اون چیزی هست که من میخوام برای دیگران باشم ولی مشکل اینجاست که من نمیدونم کی هستم که قراره کی باشم. لاکان به برآوردن تمایل فرد مقابل (و نه هر فرد دیگر) اشاره میکنه و بنا به داستانی مانتیس شکارچی من همونی هستم که ماسک مانتیس رو پوشیده. اگر من ندونم چه ماسکی رو پوشیدم، نمیدونم دیگران من رو چطور میبینن و بنابراین خودمم نمیدونم کی هستم. وقتی بعدتر لاکان دوباره به این نظریه برمیگرده توجه بیشتری به چشم‌های مانتیس نشون میده و میگه وقتی من در برابر یک مانتیس شکارچی قرار بگیرم به چیزی که نگاه خواهم کرد تصویر خودم در چشمهای مانتیسه اما این کار رو نمیکنم چون صورتم زیر ماسکه و این جاییه که شکستن تصویر ذهنی اتفاق میوفته و همینجاست که نقطه‌ی شروع اضطراب محسوب میشه. ناگهان من دیگه خودم رو نمیشناسم چون نمیدونم دیگران من رو چطور میبینند. لاکان میگه اضطراب از لحظه‌ای تصویر میشه که این خودانگاره از بین میره. وقتی من هیچ دیدی از اون چیزی که در مورد من فکر میکنند ندارم از جایگاه خودم به عنوان آبژه در تصورات اونها هم هیچ اطلاعی نخواهم داشت وبنابراین هیچ جهت‌گیری، مرجع و یا هویتی نخواهم داشت.اما چیزی نمیگذره که میفهمیم دیگران چی از ما میخوان. اونا به ما میگن و از ما درخواست میکنن و اون زمان ما میتونیم موافق یا مخالف باشیم و خواسته‌هاشون رو قبول یا رد کنیم. ولی حرف لاکان اینه که تقریبا همیشه چیزی که اونا از ما میخوان فراتر از درخواست و بیشتر از اون چیزیه که بیان میشه که حتی شاید خودشون هم ندونن. در واقع بخشی از خواسته‌ی اونها همیشه مرموز باقی میمونه. تمایل در دیدگاه لاکان چیزیه که همیشه زیر پوشش درخواست باقی میمونه و فاکتور ناشناخته‌ای بین آرزو و تقاضاست که لاکان بهش میگه عبارتی بین خواسته و تمایل.خوب حالا باید با این اضطراب چه کنیم؟راه ما برای کنترل اضطراب باید مذاکره  با تمایل و خواسته‌های دیگران باشه؛ ما برای دیگران چی هستیم؟ اونا از ما چی میخوان؟ و پاسخ ما چی باید باشه؟ و مهمتر از همه اینکه فاصله‌ی ما از دیگران چقد باید باشه تا بتونیم فضایی برای خودمون داشته باشیم اما این اصلا آسون نیست و اصولا برای همینه که روانکاوی تحلیلی زمان، هزینه و توجه زیادی میطلبه که مورد کاوش قرار بگیره.اما سوال اساسی‌تر اینجاست که آیا واقعا میخوایم که از اضطراب خلاص شیم؟اضطراب یه چیز واحد نیست و شکلهای مختلفی رو می‌پذیره؛ هم از لحاظ روانی مثل ترسهای شدید و هم از جنبه‌ی فیزیکی مثل تپش قلب، حمله‌ی ترس و از این قبیل. اضطراب میتونه یه سیگنال باشه. سیگنالی که مثلا ما میتونیم به عنوان خطر درکش کنیم. ممکنه که ما با مانتیس شکارچی یا شیر در طول روز روبرو نشیم اما تهدیدهایی برای هویت و ایگو وجود داره. لاکان هم مثل فروید فکر میکنه که اضطراب نقش حفاظت از ما رو بر عهده داره. این در حالیه که دیگاههای جدید در مورد اضطراب خیلی ضعیف هستند چون به جای نگاه کردن به کارکرد اضطراب فقط روی رهایی از اضطراب تمرکز میکنن.پی‌نوشت1: کتاب اضطراب از لاکان در فارسی با ترجمه‌ی خانم صبا رستگار منتشر شده.پی‌نوشت2: من ادعایی در روانشناسی ندارم اما چون به علوم انسانی علاقمندم و خودم با اضطراب درگیرم گفتم شاید این متن تونست گره از کار کسی باز کنه. طبعا چون سواد این رشته رو ندارم متن خالی از خطا نیست بنابراین اگر کسی خطایی دید و یا انتقادی داشت خوشحال خواهم شد که اطلاع بده تا اصلاح بشه.پی‌نوشت3:  Mantis  توی فارسی هم آخوندک ترجمه شده و هم شیخک. در هر صورت این بزرگوار همون موجود توی تصویر اول هستن.منابع: https://medium.com/@mdowns1611/why-so-anxious-kierkegaard-heidegger-and-lacan-on-anxiety-2dcafc8f1bda  https://www.lacanonline.com/2019/06/what-is-anxiety-video-introduction-to-lacans-theory/ </description>
                <category>هلن اعتماد</category>
                <author>هلن اعتماد</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 07:15:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال ٩٨ که بود و چه کرد؟ (٢ نمره)</title>
                <link>https://virgool.io/@pioneer13662000/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%A9%D9%A8-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%A2-%D9%86%D9%85%D8%B1%D9%87-u1kez2mixuet</link>
                <description>دوباره‌ها مبارک.&quot;بهترین چیز روز نوشتن وقایع است. نوشتن دفتر خاطرات تا بدانی تمام وقایع روز هر اندازه جزئی و کوچک فراموش نمی‌شود. برای اینکه چیزی بنویسی مدام از حقیقت عبور میکنی و به خود فشار می‌آوری تا نکته‌ای پیدا کنی. از جهت دیگر این هم مسلم است که در یک آن، آهنگ و مفهوم یک کلمه از بین می‌رود و تحریف می‌شود. من همیشه باید آماده باشم در غیر این صورت ممکن است کلام از لای انگشتانم بلغزد.&quot; #تهوعدر تمام سختی‌ها و آسونی‌های زندگی &quot;کلمات&quot; همیشه همراهم بودند؛ خیلی اوقات کلمات به تنهایی توانایی انتقال بار روانی چیزی که من داشتم حس میکردم رو نداشتند و خیلی اوقات من بلد نبودم بتونم به شکل درستی از این ابزار استفاده کنم اما با این وجود هنوز «کلمات» بهترین یاور و «نوشتن» بهترین مرهمه و به قول فریدون مشیری:  &quot;شرف دست همین بس که نوشتن با اوست&quot;می‌نویسم از سالی که گذشت و انتظارم از سالی که قراره بیاد.سال ٩٨ سال سختی بود؛ حداقل از بقیه سال‌هایی که من زندگی کردم سخت‌تر بود  و از اونجایی که در پس هر سختی یه درس جدیده درسهای زیادی هم یاد گرفتم. چیزهایی که از ٩٨ با خودم به سال جدید می‌برم:It&#x27;s okay not to be okay*.من میخوام «زندگی» کنم. این زندگی کردن یک فرایند کاملا خودآگاه و بدون دلیل هست. خودآگاه چون انتخابش کردم و بدون دلیل چون زندگی خودش دلیل خودشه.آدما میتونن حرف بزنن فقط چون میخوان حرف بزنن. معاشرت‌کردن با دوستی و دوستی با دوست‌داشتن فرق میکنه. کلمات فقط برای مکالمات در حد متوسط کافی هستند اما در عین حال مهمترین ابزار ارتباطی ما برای ابراز خودمون به شمار میرن.به تناسب یادگیری لازمه زمانی رو هم به آموزش و انتقال آموخته‌ها اختصاص بدی.مسیر مطالعاتی مشخص پیدا کردم و با اونکه تقریبا هر چیزی رو میخونم، یه سری مطالب رو گذاشتم که حتما بخونم.سال ٩٩ قراره چطور باشم؟کلیشه‌های ذهنیت رو بشناس، با objective reasoning راجع بهشون فکر کن و اگر دلیلی براشون نداری بشکنش و بعد دوباره راجع‌بهشون فکر کن. در برابر به احساساتت بها بده، بیانشون کن و در این مورد خاص objective thinking رو بذار کنار جانِ من.دایره‌ی دوستی تشکیل بده و حواست به معاشرت با آدمها باشه. ورزش منظم رو در صدر برنامه‌ی روزانه و هفتگی قرار بده.روتین داشته باش.پس‌انداز رو جدی‌تر بگیر و حلقه‌ی چالش مبارزه با مصرف‌گرایی رو یه درجه تنگ‌تر کن.یاد بگیر؛ از درس، از کلاس، از آدما، از زمین و آسمون و پرنده و چرنده و خزنده و درنده یاد بگیر.*نوشت: این جمله‌ایه که دکترم بهم میگه و تقریبا بزرگترین چیزیه که توی زندگیم یاد گرفتم و هر روز برای خودم تکرار میکنم که مبادا یادم بره. این که نمیتونی همه چیز رو کنترل کنی، این که اولین قدم برای تغییر، پذیرش این نکته‌ست که چیزی برای تغییر وجود داره و این که پذیرش شرایط، اون‌طور که هست، جز با بخشش خودت میسر نمیشه.</description>
                <category>هلن اعتماد</category>
                <author>هلن اعتماد</author>
                <pubDate>Thu, 19 Mar 2020 15:43:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرما رفتنی‌ست، شکوفه‌ها را باور کن.</title>
                <link>https://virgool.io/@pioneer13662000/%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%86-p0ie0kuhviog</link>
                <description> توی راه که داشتم میومدم یه درخت هلو* دیدم که شکوفه داده بود. یه درخت کوتاه چند ساله با شاخه‌های خمیده به سمت خیابون که سرمای زمستون باعث شده پیر به نظر بیاد. معلومه شاخه‌هاش رو تازه کوتاه کردند که مزاحمتی برا عابرین ایجاد نکنه. یادمه پارسال اون موقعی که میوه داده بود وقتی از این مسیر رد میشدم عطر خیلی خوبی رو توی فضا حس میکردم و تا آخر تابستون متوجه نشده بودم که اون عطر از برکت وجود همین درختاست. گفتم درختا چون در واقع فقط یه درخت نیست و یه ردیف از درختای هم‌جنس و هم‌شکل هستند که کنار این خیابون کاشته شده‌ن.  امروز من اون سمت خیابون بودم و از زیباییش فقط سفیدی مایل به زرد شکوفه‌ها توجهم رو جلب کرد. ازش رد شدم ولی فکرم همونجا موند. همون پای درخت نشست که مگه نمیبینی هوا چقد سرده؟ چرا شکوفه دادی؟ تو که اولین بارت نیست این سرما رو تجربه میکنی، تو که میدونی زندگی چقد سخته. چطوری میخوای پر پر شدن غنچه‌هات رو ببینی؟ چطوری میخوای تحمل کنی؟ چرا چیزی رو شروع میکنی که میدونی نمیتونی کاملش کنی؟ چرا درد رو به خودت تحمیل میکنی؟ خوشت میاد زندگی رو برا خودت سخت کنی؟خوشت میاد زندگی رو برا خودت سخت کنی؟خوشت میاد زندگی رو برا خودت سخت کنی؟خوشت میاد زندگی رو برا خودت سخت کنی؟چقد من از این جمله بدم میاد! چقد زیاد این جمله رو شنیدم و چقد شنیدنش هنوز اذیتم میکنه!راستش من همینجای زندگی رو دوست دارم. همون جایی که میدونی احتمال موفقیت چقد کمه و چقد راحت ممکنه شکست بخوری و خم بشی و حتی تا آستانه‌ی شکستن بری ولی به خودت اطمینان میکنی و قدم برمیداری و میری جلو. همونجایی که میدونی نمیتونی چیزی رو تغییر بدی ولی باز هم تصمیم میگیری برای بهتر شدن تلاش کنی. همونجایی که میدونی بودن و نبودنت هیچ تفاوتی توی هیچ کجای دنیا ایجاد نمیکنه اما باز هم روی بودنِ خودت حساب میکنی، دستات رو روی زانوهات میذاری و بلند میشی. همونجایی که هر روز تلاش میکنی تا بیشتر شبیه خودت بشی و هر روز شکست میخوری و هر شب شکسته‌های خودت رو جمع میکنی و میبری خونه تا توی سکوت شب دوباره خودت رو سر هم کنی تا بتونی فردا باز از نو شروع کنی.هدف؟ رسیدن به جایی که انگاری جای من نیست و قرار نبوده/نیست که من بهش برسم ولی من میخوام خودم رو دزدکی جا بدم و برم ببینم یه قدم بالاتر چه شکلیه.پی‌نوشت1: که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم یا لیس للانسان الا ما سعی یا life is a never ending .defeatپی‌نوشت2: اگه قرار باشه یه لیست از جملاتی تهیه کنم که تا اینجای زندگیم از اطرافیانم شنیدم و باعث آزارم شده مطمئنم که سرلیست این جمله‌ست: &quot;چرا اینقد زندگی رو سخت میگیری؟&quot;پی‌نوشت*: هلو؟ آشتالو؟ زردآلو؟ شفتالو؟ شبرنگ؟ هلو انجیری؟ نمیدونم کدومش! چرا اینقد اسمای شبیه هم میذارن روی میوه‌ها!</description>
                <category>هلن اعتماد</category>
                <author>هلن اعتماد</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2020 03:40:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان -فقط- یک حیوان ناطق نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@pioneer13662000/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%B7%D9%82-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-dngshhl9crva</link>
                <description>Paint it black. 4 و 10 دقیقه صبح بود که از خواب بیدار شدم. دیگه خوابم نبرد و شروع کردم به خوندن جلد 1 در جستجوی زمان از دست رفته. پروست کتاب رو با توصیف بی‌خوابیش شروع میکنه، از گم شدن در مرز رویا و بیداری میگه و سرگردان توی خلاء زمانی و پرش مکانی داستانش رو به پیش میبره. به نظر میاد که بهترین جای ممکن برای گم شدن رو پیدا کردم.تقریبا 5 صبح به وقت ایران خبر موشک منتشر شد. باور نکردم و ترجیح دادم منتظر بمونم تا ایران صبح بشه و تکذیبش کنند. اونقد دلهره داشتم که بی‌هدف زدم بیرون تا راه برم. دوستی اهل مصر رو دیدم. آشفتگی حالم رو که دید دستم رو گرفت و اصرار کرد که بیا حرف بزنیم. طفره رفتم و سعی کردم قضیه رو جمعش کنم. دوست ندارم حرف بزنم چون من امید داشتم و الان همه چیز مثل تُف سربالاست که برمیگرده توی صورت خودم. گفتم: توی کشورم اتفاقات ناراحت‌کننده‌ای داره میوفته. پرسید: کدومشونو میگی؟ خنده‌ی عصبی تحویلش دادم و اتفاقات چند ماه اخیر رو گفتم. داستان من که باز شد اون از داستان مصر گفت و رانت و فساد گسترده در مصر و باج دادن به اسرائیل و عربستان و منفور بودن فرمانده فقید سپاه قدس و بازتاب حملات ایران در جامعه‌‌ی اعراب. گفتم گویا داستان زندگی ما، اهالی خاورمیانه با قلم خون نوشته شده. گفت ولی تو مثل خواهرم برام عزیزی.دوستی پیام داد و خبر رو به نقل از ایران اینترنشنال برام فرستاد. باز هم باور نکردم. گفتم هنوز تائید نشده و بیا دعا کنیم حقیقت نداشته باشه. 0.2 میلی‌گرم.دو ساعت جلسه داشتم. به محض تموم شدن برگشتم سر میزم و لپ‌تاپ رو روشن کردم. صفحه‌ی خانه‌ی پیش‌فرض مرورگر که باز شد توی فیدهای خبری تیتر نیویورک‌تایمز رو دیدم و یک ساعت بعدی رو به مانیتور زل زده بودم. به خودم که اومدم، دیدم نشستم جلوی مانیتور و دارم گریه میکنم. دورم جمع شدن که چی شدی؟ گفتم یه هواپیما توی کشورم سقوط کرده. پرسیدن اعضای خانواده و آشناهات اون تو بودن؟ گفتم نه ولی خودشون هواپیما رو زدن! تعجب کردن. نمیتونستم توضیح بیشتری بدم. میدونستم اینا هیچ تصوری از نحوه‌ی زندگی خارج از اینجا ندارند. فکر کردن حالم خوب نیست و یکی پیشنهاد داد که بهتره برم و خونه و اگر بخوام حاضره همراهم بیاد! https://www.nytimes.com/2020/01/10/world/middleeast/missile-iran-plane-crash.html 0.2 میلی‌گرمقرار بود شنبه عصر دور هم جمع شیم ولی برناممون برای &quot;سوانح اخیر و کشته شدن آدما&quot; بود و هیچکدوم ایده‌ای از &quot;هدف قرار گرفتن هواپیما&quot; نداشتیم. خشمگین و بهت‌زده، ولی کنار هم بودیم. خیلیا نخواستند باشند اما باز هم ما کنار هم بودیم. همین کنار هم بودن تنش‌ها رو کم کرد. شمع روشن کردیم، بعضی از خاطرات دوستان از دست‌رفته‌شون حرف زدند، بعضی هم گریه کردند و برخی افراد معلوم‌الحال هم اون وسط نشسته بودن که خارج از عالم و آدم فقط زل زده بودند به دیوار (!). همه از همدیگه تشکر میکردن که اومدن. دوستی پیام داد که دلش میخواست میتونست بیاد ولی موقعیتش فراهم نشده.بحث شد که آیا میخوایم قدم بزرگتری برداریم یا نه. ناامید از اصلاح، هنوز چشم‌انداز مشترکی وجود نداشت. گفتم اگر ما سکوت کنیم نسلهای بعد هم باید تاوان پس بدن. از تبعات تجمعات گذشته گفته شد. گفتم پس چه کنیم؟ گفته شد: زندگی.خداحافظی کردم که برگردم ولی وقتی از در خارج شدم دیدم یه خانومی داره صدام میزنه. برگشتم داخل و خانومی که اولین بار بود میدیدمش و حتی اسمش رو هم بلد نبودم بغلم کرد. نگفت چرا و نپرسیدم چرا ولی حالم رو بهتر کرد. گفتم انشالله بشه توی یه موقعیت بهتر ببینمتون.آرومتر شده بودم. برگشتم سر کارم که بی سر و سامون ولش کرده بودم. مامانم زنگ زد. چند دقیقه صحبت کردیم و گفتم وقتی رسیدم خونه تماس میگیرم. 9و نیم رسیدم خونه و بدون روشن کردن چراغ رفتم زیر پتو.  0.4 میلی‌گرم.با مامانم تماس گرفتم که بگم حالم خوبه و فقط لازمه بخوابم. خواهرزاده گفت: خاله بیا کاغذ رنگیای اتاقمو ببین. دوربین دور اتاق چرخید. گفتم: خیلی قشنگه خاله. ساعت 10 خوابیدم. قبل از خواب به این فکر میکردم که تمام این آدمهایی که امروز سر راهم قرار گرفتند کمکم کردند تا بتونم امروز رو به پایان برسونم. به خودم گفتم: &quot;ما همه با هم هستیم.&quot; و چشمامو بستم.ساعت 3 و 54 دقیقه‌ی صبحه. نباید بیدار باشم ولی بیدارم. دارم فکر میکنم حتما وقتی متوجه بشه که دنیا همش اسباب‌بازی و کاغذرنگی نیست رنج زیادی رو متحمل میشه. پروست گفت: &quot;سعی کنید همیشه یک تکه آسمان بالای زندگیتان نگهدارید.&quot; رنج خواهد کشید و دردهای بسیاری رو تحمل خواهد کرد اما ... من هم هستم. من کنارش خواهم موند.پی‌نوشت1: یه حالی دارم این روزا که دائم با خودم میگم: شاید مُردم، حواسم نیست.پی‌نوشت2: خشم؛ حسی که توی آبان ماه به حد اعلا رسید. الان مبهوتم و سبکیِ تحمل‌ناپذیرِ سکوتِ سنگینی که نمیتونه تبدیل به کلمه بشه. دیروز به این نتیجه رسیدم که اگر حرف نزنم تمام قدمهای کوتاهی که در چند ماه گذشته برداشتم نیست میشن و فرو میریزم و من نمیخوام سقوط کنم. نوشتن تنها راهه ... مینویسم تا زنده بمونم. تمام کلمات در محدوده‌ی اختیارم برای تراژدی دردناکی که رقم خورد و داره میخوره همیناست، گر نه راهی برای انتقال مفهوم حس بی‌پناهی بلد نیستم.</description>
                <category>هلن اعتماد</category>
                <author>هلن اعتماد</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2020 04:12:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از زمان تقویم‌ها می‌مانند، از من نیز.</title>
                <link>https://virgool.io/@pioneer13662000/%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D9%85%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B2-ggoczc2afgyu</link>
                <description>من همیشه آدم فراموشکاری بودم. کم حافظه نه، چون بعضی موارد رو خیلی خوب یادم میمونه. حافظه‌ی بویایی قوی و حافظه‌ی تحلیلی خوبی دارم، حافظه‌ی تصویریم هم خوبه اما حافظه‌ی کاری و حافظه‌ی فضاییم ضعیفه. یادم میره وسیله ها رو کجا گذاشتم، یادم میره برای چه روزی باید چه کاری انجام بدم، یادم میره موبایلم کجاست و یادم میره شما دیروز از من خواستید که امروز با هم ناهار بخوریم.قبول دارم که بخش بزرگی از حافظه برام تابع سیستم ارزش‌گذاری ذهنی هست که برای امور دارم مثلا این که احتمال کمتری داره جلسه‌ی کاری یادم بره تا مثلا یه قرار دورهمی با چند نفر از دوستانی که بودن یا نبودن من ضرورتی براشون نداره. دلیل دیگه‌ش هم اینه که من در طول زمان دارم به موارد گوناگونی همزمان فکر میکنم و با اونکه نمیتونم چند کار رو همزمان با هم انجام بدم، متاسفانه ذهنم، بدون رضایت و کنترل من البته، شبیه بزرگراه همته توی ساعات شلوغی!دونستن این نقطه‌ضعف باعث شد طی زمان یاد بگیرم چطور خودم رو با این نقص سازگار کنم و سعی کنم ازش یه نقطه‌ی قوت بسازم و در نتیجه آدم منظمی شدم که هر چیزی رو مرتب و دسته‌بندی میکنه؛ از کتاب و کیف و کفش تا کلیدهای توی دسته کلید. (بگذریم از اینکه این آدم منظم که سعی میکنه برای سهولت یادآوری هر چیزی رو دسته‌بندی کنه هم خیلی وقتها چیزهایی رو که در جایی مرتب کرده به دست فراموشی میسپاره و نتیجه این میشه که بعضی وقتا فقط یادش میاد فلان چیز رو جایی جابجا کرده و نو ریسپانس تو پیجینگ!)یه سالی موبایلم توی زمستون برفی تبریز گم شد و اولین جایی که به نظرم رسید اتاق استاد راهنمام بود که موبایلم اونجا هم نبود! اون روز توی برف نشسته بر روی زمین مجبور شدم تمام راه رو تا پارک علم و فناوری (کلاس صبحم) توی برف‌ها دنبال موبایلم بگردم و در نهایت شانس آوردم و توی یکی از تاکسیای خطی مسیر دانشگاه پیداش کردم. عصر همون روز استاد توی کلاس رفتارشناسی در مورد این صحبت کردن که: یکی از سازگاریها درمورد فراموشکاری میتونه این باشه که همیشه هر چیزی رو در یک جای خاص قرار بدید و بعد هم لبخند معنی‌داری تحویل من دادند و اینطوری شد که من شروع کردم به نوشتن. قرارها، تاریخ تولدها، برنامه‌هام و مواردی که باید انجام بدم رو می‌نویسم. موبایل رو همیشه در یک جیب مشخص قرار میدم. کیف‌هام همیشه جایگاه و جیب مشخص برای هر وسیله‌ای دارند، به محض اینکه استفاده از وسیله‌ای تمام شد به جای مشخص برمیگردونمش و معمولا یه جایی/گوشه‌ای از اتاق هست که تمام مواردی که هنوز در موردشون تصمیم نگرفتم توی همون قسمت نگهداری میشن.نوشتن برنامه روزانه خیلی توی سازماندهی کارهایی که باید انجام بدم بهم کمک کرد. اوایل از دفترچه یادداشت استفاده میکردم ولی کم‌کم به این نتیجه رسیدم اگر هر برنامه‌ای رو با تاریخش تطبیق بدم برنامه‌ریزی سریعتر و روانتر میشه و اینطوری شد که رسیدم به تقویم‌ها. البته واضح و مبرهنه که سررسید خیلی خیلی میتونست مفیدتر باشه اما از اونجایی که خیلی مینیمال-دوست و تک-هدف (single task) تشریف دارم همون تقویم جیبی هم کارم رو راه مینداخت و میندازه. اول هر سال (قبلا سال شمسی بود و الان سال میلادی) یه تقویم جیبی میخرم و اول تاریخ تولد و سایر تاریخهای مهم رو واردش میکنم و تو صفحه‌ی اول هدفهای اون سال رو مینویسم و برای خودم پیام امید-بخش می‌نویسم. در مرحله‌ی بعد آدرسها و اطلاعات مهمم رو توی صفحات آخر تقویم مینویسم؛ گروه خونی، شماره تلفن مامان و بابام، آدرس خونه‌ی اونا، آدرس و کد پستی خونه‌ی خودم و اطلاعاتی از این قبیل. اتفاقات و قرارهای روزانه و هفتگی و ماهانه به مرور به تقویم اضافه میشن و در پایان سال من یه دفترچه دارم که با نگاه کردن به هر صفحه‌ش میتونم اتفاقات و از همه مهمتر خاطرات اون روز رو بازیابی کنم.هر تقویم در پایان هر سال به گنجینه‌ی تقویمهای قبلی اضافه میشه و صاحب این حساب کاربری گاهی وقتا میشینه و خودش رو مرور میکنه و حتی لذت میبره از اینکه مثلا میدونه روز 7 فروردین 95 رفته دفتر خدمات پستی احمدی تا در مورد کارت ملی هوشمندش پرس‌وجو کنه و قبض میان‌مدت تلفن همراهش رو پرداخت کنه تا روز 13 فروردین پرواز کنه به سوی سرنوشت.تقویم سال95پی‌نوشت1: باید نوشت. باید از این روزها نوشت. برای عبور از این روزهای کثافت باید نوشت. باید نوشت تا زنده موند. باید زنده موند تا روایت کرد. باید روایت کرد تا آگاه کرد. باید آگاه کرد تا تغییر رخ بده.پی‌نوشت2: از ایران که خارج میشدم خوشحال بودم که همه‌ی دردها و ناتوانی‌ها رو گذاشتم و اومدم اما &quot;چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون&quot; #مولوی</description>
                <category>هلن اعتماد</category>
                <author>هلن اعتماد</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2019 04:58:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از رنجی که می‌برم (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@pioneer13662000/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D9%85-1-rwbniqdb6h55</link>
                <description>دیروز عصر بعد از تموم شدن کارم رفتم پارک روبرو و داشتم کنار دریاچه‌ی پارک قدم میزدم و توی حال و هوای خودم بودم. هوا رو به سردی میره و قدم زدن های پاییزی از معدود علایقیه که هنوز میتونم بهش بپردازم.کنار دریاچه ایستادم و به نرده ها تکیه کردم و  به متن آهنگی* که در اون لحظه گوش میدادم فکر میکردم که ناگهان سرم رو پایین آوردم و دیدم دو تا موش صحرایی خاکستری دارن زیر پای من روزگار میگذرونن و احتمالا من برای یکیشون جالب اومدم که وایساده و اونم داره نگام میکنه (نمیدونم شایدم داشت مسیر رو بررسی میکرد که از کنار دریاچه بره به باغچه ی اون سمت و من تنها مانعش بودم). ترسیدم و چندشم شد و جیغ کوتاهی کشیدم و چند قدم عقب رفتم. اونم ترسید و رفت سراغ ادامه‎‎‌ی زندگیش با اون دوستش که داشت همون دور و برا می‌چرخید.کمی که گذشت و به خودم مسلط شدم ترسم به نظر مضحک اومد. من هر روز دارم با حیوانات آزمایشگاهی کار میکنم. هر روز ناخواسته توی زندان باعث تولدشون میشم و بعد آزارشون میدم، ناقصشون میکنم و میکشمشون (خیلی کثافتم، نه؟ میدونم). من که هر روز میبینمشون و غصه‌شون رو میخورم و حتی کار با حیوانات آزمایشگاهی یکی از مهارتهای شاخصیه که دارم پس چرا ترسیدم؟ چرا باید بترسم؟موضع قدرت.جوابش به همین کوتاهیه. توی آزمایشگاه من قدرتمندم و توانایی هر کاری رو دارم اما توی محیط باز و طبیعت جایگاهمون برابره.در ابتدای قرن بیستم یه آزمایشی توی دانشگاه استنفورد انجام شد که پس از اون به آزمایش زندان استنفورد مشهور شد. توی این تجربه افراد با سابقه‌ی یکسان رو به صورت تصادفی توی دو گروه دسته بندی کردند و بر اون اساس بهشون نقش زندانی/ زندانبان اعطا شد. هدف آزمایش این بود که &quot;آیا صفات ذاتی و شخصیتی زندانی/زندانبان در بروز بد-رفتاریهای رایج در زندانهای آمریکا دخیل هست؟&quot;. این آزمایش به دلیل خشونت‌های به وجود اومده طی آزمایش بعد از 6 روز متوقف شد. سالهاست که این آزمایش و نتایجش در محافل مختلف نقل میشه و ازش برداشتهایی ارائه میشه و حتی گویی از روی این داستان فیلمی هم ساخته شده. از مهمترین نتایجی که از این داستان گرفته شده این هست که: &quot;نیروی موقعیت میتونه بر نیروهای شخصی غالب بشه و افراد عادی رو خشونت پذیر/ گرا بکنه.&quot;میخوام بگم منِ نوعی با توجه به جایگاهی که در برابر موجود دیگه دارم و با تکیه بر ارزشهایی که به سبب شغل، موقعیت، پول و هر عامل برتری دهنده‌ای که بهم اعطا میشه (توجه کنید که مال من نیست و فقط و فقط بهم اعطا میشه. میدونی چی میگم؟) میتونم ویژگیهایی رو بروز بدم که در حالت عادی جزو خصیصه‌های من نیست؛ من و موشهام، معلم و دانش‌آموزا، کارفرما و کارگرها، دولت و مردم! امپراطور و رعایاش! و الخ. این قدرت کثافته.تاریخ رو همین قدرتمندا نوشتن. دنیا رو همین قدرتمندا میچرخونن. سیستم رو همین قدرتمندا تعبیه کردن و با همین سیستم من و شما رو تربیت کردند و حالا هم همین قدرتمندا به بازی گرفتنمون. همش یه لوپ معیوبه که خودش خودش رو تقویت میکنه.Flashbackپی‌نوشت1: عنوان برداشت آزادی از کتاب &quot;از رنجی که می‎‌بریم&quot; اثر جلال آل‌احمد هست.پی‌نوشت2: من همیشه حیوانات رو دوست داشتم و قبلا هم در مورد این علاقه‌م نوشتم. این روزا بیشتر از همیشه از آزار دیدن این بچه‌ها اذیت میشم. هر دفعه به خودم یادآوری میکنم که مبادا در برابر این بچه‌ها بخاطر موقعیتم ظلمی روا کنم و برای  مبارزه‌ی منفی حتی گاهی ترحم میکنم اما موقعیت دیروز باعث شد بفهمم چقدرش واقعیه و چقدرش اَدای آموخته شده که اگر واقعی بود و این احساس درونی شده بود، روبرو شدن با اتفاق تکراری نباید واکنش غیرتکراری در پی داشته باشه.پی‌نوشت3: من قدرت و اراده‌ی معطوف به قدرت رو نفی نمیکنم اما سر تیز این چاقو رو به سمت خودم میگیرم. بعدتر باید بیشتر راجع بهش حرف بزنم!پی‌نوشت4: گر بر سر نفس خود امیری، مَردی/ بر کور و کر ار نکته نگیری، مَردی #رودکیپی نوشت5:* اون لحظه داشتم به آهنگ Everybody knows لئونارد کوهن گوش میدادم و فکر میکردم اینقد این آهنگ طعنه‌آمیز و هوشمندانه خونده شده که ته هر مصرع یه &quot;هه&quot; و یه &quot;پوزخند&quot; مستتره. </description>
                <category>هلن اعتماد</category>
                <author>هلن اعتماد</author>
                <pubDate>Tue, 05 Nov 2019 09:22:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صحبت از ناآرامی‌ست، ناآرامیِ بسیار</title>
                <link>https://virgool.io/@pioneer13662000/%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%90-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-opfzvjebmpbi</link>
                <description>یکی از راههای کنترل احساسات منفی اینه که جایگاه خودت رو از کسی که داره اون حس رو تجربه میکنه به کسی که داره وقوع یک سری احساسات رو مشاهده میکنه تغییر بدی. اینطوری &quot;من استرس دارم&quot; تبدیل میشه به &quot;استرس هست&quot;، &quot;من عصبانی هستم&quot; ترجمه میشه به &quot;فلان اتفاق باعث فوران انرژی منفی شده&quot; و الخ. در واقع وقتی نمیشه &quot;حس&quot; رو عوض کرد، جایگزین ساده‌تر اینه که موقعیت قرارگیری خودمونو نسبت بهش تغییر بدیم. تغییر این جایگاه باعث میشه درد کمتری رو متحمل بشیم و با قرار گرفتن در منسب مخاطبِ مشاهده‌گر راحتتر بتونیم در مورد مشکلات فکر کنیم. چند وقتیه دارم این رو تمرین میکنم و  بگم در مقام عمل خیلی خیلی سختتر از گفتنشه اما اگر موفقیت‌آمیز باشه قدم بزرگی در کنترل احساسات لحظه‌ای منفی به حساب میاد. پی‌نوشت: عنوان از کتاب &quot;درک یک پایان&quot; از جولیان بارنزه. جمله‌ی کاملترش اینه: &quot;صحبت از مسئولیت است، صحبت از ناآرامی‌ست، ناآرامیِ بسیار.&quot;</description>
                <category>هلن اعتماد</category>
                <author>هلن اعتماد</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2019 10:16:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش زیستنِ زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@pioneer13662000/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ml8ftlsyotjc</link>
                <description>&quot;طاعون&quot; تمام شد.به عنوان اولین تجربه از خوندن کتابی به زبان انگلیسی که قرار بود علاوه بر خونده شدن درک هم بشه و سعی بشه که فهمیده بشه چالش خوبی بود که خوشحالم انجامش دادم و تصمیم بر اینه که به همین شیوه ادامه ش بدم. البته از اونجایی که آدمیزاد عافیت طلبه و تا مجبور نباشه سختی به خودش راه نمیده دلیل اصلیش این بود که از کتابهای فارسی که این سری با خودم آوردم فقط دو تا باقی موندن (&quot;تنگسیر&quot; از صادق چوبک و &quot;در جستجوی نیک و بد&quot; از نیچه) که حس کردم آمادگی پذیرش هیچکدومشون رو در شرایط فعلی ندارم و در نهایت تصمیم گرفتم &quot;طاعون&quot; رو بخونم. اوایلش سخت پیش میرفت و حتی بعد از چند هفته وقفه مجبور شدم برگردم و کتاب رو از اول بخونم تا سیر داستان رو به دست بگیرم ولی از پایانش راضی بودم و امیدوارم بتونم به همین ترتیب پیش برم.اما این دلیل نوشتن این پست نیست.من آلبر کامو رو دوست دارم. اگرچه درست باهاش آشنا نشدم و اولین برخوردم باهاش اوایل بیست سالگی و توی کتاب &quot;افسانه ی سیزیف&quot; بود که در مورد خودکشی حرف میزد ولی گذشت زمان باعث شد باز به سراغش برم و اینطور بشناسمش که:&quot;باید زندگی کرد و آفرید. باید تا سر حد اشک زیست و تمام تلاش من اکنون این است که این حضور خود با خود را تا آخر ادامه دهم. تن در ندادن... همه ی راز در همین است.&quot;فهم من بهم میگه که کامو پوچی رو پذیرفته و خیلی عیان، آرام و ملو به همون صورتی که هست قبولش کرده. مورسو توی #بیگانه میگه: «هیچ چیز، هچ چیز اهمیتی نداشت و من به خوبی می دانستم چرا. در مدت همه این زندگی پوچی که بارش را به دوش کشیده بودم، از اعماق آینده ام و از میان سالهایی که هنوز نیامده بودند وزشی تاریک به جانم می وزید که در مسیر خود همه چیز را یکسان می کرد»&quot;سقوط&quot; باعث شد بیشتر در مورد کامو بخونم و سعی کنم تا بهتر بشناسمش. ازآلبر کامو نگاه خالی و عصیانگرش به زندگی برام امیدبخشه. این که پوچی رو دیده و خالی بودن همه چیز رو پذیرفته و در عین حال با تلاش برای قیام در برابر این پنجره ی خالی بر خلاف جریان آب شنا میکنه. نگاهش به زندگی برام نمود حرکته (حرکت در برابر استیصال نیچه که نشسته و غُر میزنه و منتظره که زمانش برسه. زمانِ چی؟ من چه بدونم! برید از خودش بپرسید!). به فلسفه کامو ایرادات زیادی وارد شده اما کدوم فلسفه؟ کامو در قالب شخصیتهای داستانهاش حرف میزنه و اونقد این شخصیت پردازی ملموسه که ریشه هاش به فلسفه میرسه. ژان باتیست توی &quot;سقوط&quot; از خودش حرف میزنه، گویی که شنونده ای وجود نداره. تمام وجود خودش رو کند و کاو میکنه و حتی وقتی از شنونده سوال میکنه هم باز خودش جواب میده. در تمام طول داستان از قضاوت کردن فرار میکنه چون از قضاوت شدن وحشت داره و در نهایت که خودش به قضاوت خودش میشینه قضاوت در مورد سایر آدمها رو هم بر خودش مجاز میدونه.«به شما گفتم که مهم است از داوری بپرهیزیم ولی در واقع اشتباه کردم. مهم این است که شخص بتواند همه چیز را برای خود مجاز بداند، ولو اینکه مجبور شود که گاه به گاه بی لیاقتی خویش را به آواری بلند اعلام دارد. من از نو و این بار بدون خنده همه چیز را بر خود مجاز میداندم. من تغییر زندگی نداده ام؛ همچنان به خود عشق می ورزم و از دیگران بهره می برم منتها اعتراف به خطاهایم به من اجازه می دهد که با سبکباری بیشتری از نو شروع کنمو دو برابر لذت ببرم: نخست از طبیعتم و بعد از از احساس دلچسب پشیمانی.» #سقوطدر واقع با مورد قضاوت قرار دادن خودش، باعث میشه به عمق خودت بری و شروع به قضاوت خودت کنی. طوری که در انتها به این نتیجه میرسی نکنه هم-صحبت ژان باتیست طی داستان منِ خواننده بودم؟ و انگار خودش هم این حقیقت رو میدونه که در آخر داستان طرف مقابلش رو تشویق به صحبت میکنه.توی &quot;طاعون&quot; اما، مساله ی محوری خیر و شر و رویکرد انسانهای مختلف در برابر این تقابله. اینکه چطور انسانهای مختلف در برابر یک امر واحد رویکردهای مختلفی رو اتخاذ میکنند و چطور از اون برای زندگی خودشون معنا تعریف میکنند، چطور این معانی طی زمان تغییر میکنن و چطور ارتباطات از لایه های ظاهری به عمق میرن. اما همچنان علیرغم تمام اینها باز هم به نظر میرسه خیلی از شخصیت های داستان با پوچی درگیرند و حتی اگر خودشون متوجه نباشند هم به دور تسلسلی بی معنا دچار شدند (برای مثال یکی از شخصیت های کتاب که برای من خیلی دوست داشتنی هم جلوه کرد بیمار آسمی بود که توی 50 سالگی به این نتیجه میرسه که تا حالا هر قدر کار کرده کافیه و میره که بقیه ی عمرش رو توی تختش بمونه و تا 75 سالگی هر روز رو به این شکل میگذرونه که نخودهای خشک رو از با دقت از یک ظرف به ظرف دیگه منتقل میکنه و حتی ساعت غذا خوردنش رو هم بر اساس همون تنظیم میکنه).در نیمه های کتاب صحبت از احساسات انسانی به میان میاد. جایی که طاعون بر تمام شهر غالب شده و انسانها از هم فاصله میگیرند و چون هیچ نشانی از پایان طاعون وجود نداره رابطه ها، زمان و احساسات معنای خودشون رو از دست میدن و همین نکته باعث میشه که &quot;الان&quot; تنها مفهوم موجود باشه. نویسنده میگه &quot;در واقع عشق از امید به آینده میگه ولی دیگه آینده ای وجود نداره و هر چی هست الانه&quot; اما با این وجود هنوز مواردی توی کتاب اتفاق میوفته که میشه گفت برتری عشق ودوستی و دوست داشتن رو به قواعد و عقاید به رسمیت میشناسه.من این کتاب رو خیلی دوست داشتم و احساسات قشنگی رو حین خوندن کتاب تجربه کردم. مطمئنم که اگر امکانش رو به دست بیارم حتما نسخه ای به زبان فارسی رو هم میخونم که فهمم از کتاب کاملتر بشه. در کل به نظرم مفاهیم توی این کتاب رشد میکنند و به هم تبدیل میشن و حتی با پذیرش این نکته که داستان از جایی مثل &quot;هیچ جا&quot; شروع شده و به جایی مثل &quot;هر جا&quot; ختم میشه هم &quot;زیستن در زندگی&quot; پیام جاری کتابه.در پایان میخوام دو تا گفته از کتاب رو بنویسم که به قولی برام Take-home message هستند.-I now can picture what this plague must mean for you. Yes, a never-ending defeat.-This defeat was final, the last disastrous battle that ends a war and makes peace itself and ill beyond all remedy. The doctor could not tell if Tarrou had found peace, now that all was over, but for himself he had a feeling that no peace was possible to him henceforth.</description>
                <category>هلن اعتماد</category>
                <author>هلن اعتماد</author>
                <pubDate>Wed, 02 Oct 2019 13:13:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قوانینت را قورت بده!</title>
                <link>https://virgool.io/@pioneer13662000/%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%87-t8mmnuyh1xmz</link>
                <description>به نظرم بخشی از فرایند بلوغ اجتماعی اینه که برای زندگی خودت محدودیتهایی رو تعریف کنی و بر اساس اون محدودیت ها به دیگران اخطار/انذار بدی که چقد میتوننن نزدیک باشن و یا چه رفتاری میتونن در قبالت داشته باشن. بازخورد دیگران در قبال محدودیتهای شخصی منِ نوعی، تعیین کننده ی ادامه دار بودن یا نبودن یک رابطه میتونه باشه. مسلماً و تحقیقاً این شکل از رفتار نتایجی رو هم در پی خواهد داشت و فکر میکنم منطقیه که بپذیریم وقتی انتفاع از رابطه برای بعضی آدما اولویت روابطشون باشه مساله عدم انتفاع میتونه به پایان رابطه و رفتارهای قهری منجر بشه (که اونم خوب بشه. زندگی خودشونه و اختیارشو دارن و منم که باید سطح روابطم رو تنظیم کنم!)خوب؟فرض کنیم در موقعیتی هستی که شخصی فکر میکنه میتونی کاری رو براش انجام بدی ولی خودت مطمئن نیستی که بتونی یا نه و تازه در شرایطی هم که بتونی بازم تمایلی برای انجامش نداری. در این شرایط چطور باید پاسخ منفی داد؟1- متاسفم اما نمیتونم این کار رو براتون انجام بدم. (نمیتوانم)2- متاسفم اما با اونکه مطمئن نیستم بتونم این کار رو براتون انجام بدم، تمایلی هم برای انجام این کار ندارم. (شاید بتوانم اما نمیخواهم)کدوم دیدگاه درسته؟اینی که من در هر صورت نمیتونم کاری براش انجام بدم و در نهایت خودش هم به همین نتیجه خواهد رسید (با خوردن به موانع قانونی و امثالهم). پس دلیلی نداره در مقابلش قرار بگیرم و موضع خودم صریح و روشن بیان کنم چون ممکنه به قیمت از دست رفتن یک رابطه تمام بشه و یا هزینه هایی رو برام در پی داشته باشه.یامن موظفم در برابر محدودیتهای اخلاقی خودم با خودم و دیگران صریح باشم و مواضعم رو روشن بیان کنم تا دیگران دچار سوء تفاهم نشن و هزینه ش رو هم بپردازم. من خیلی وقتها راه اول رو ترجیح میدادم چون نمیخواستم/ نمیتونستم و یا حوصله نداشتم خودم رو توضیح بدم و یا هزینه ش رو بپردازم اما بعدتر دل رو به دریا زدم و در خط مقدم قرار گرفتم. الان فکر میکنم این یک لطف نیست و من در برابر خودم -حداقل- وظیفه دارم که در برابر بایدهای خودم صادق و شفاف باشم. در سطح روابط شخصی فکر میکنم اگرچه در کوتاه مدت ممکنه آدمهای زیادی از دور و برم پراکنده بشن اما در بلند مدت اثرات مثبتش بیشتر خواهد بود (البته اگر تا اون موقع  هنوز آدمی دور و برم مونده باشه :دی). از لحاظ اجتماعی هم فکر میکنم باعث کاهش رانت و فساد و این طور چیزها بشه اما چون بلد نیستم در این مورد نظر نمیدم!حالا با خلل وارد شده به رابطه چه باید کرد؟همدلی.توضیحِ اینکه من دلم میخواد بتونم توی مشکلی که داری کمک کنم اما به دلایل ایکس و ایگرگ و زد نمیتونم در شرایط حاضر چنین کاری رو انجام بدم اما همچنان خوشحال خواهم شد اگر در جای دیگه ای تونستم کاری براتون در وسع خودم انجام بدم تا جبران بشه.سال گذشته موردی پیش اومد که طبق تئوری اولیه قول کمک به کسی دادم ولی بعدش خیلی فکرم رو مشغول کرد و توی تلگرام براشون پیام گذاشتم که نمیتونم کمکشون کنم اما امیدوارم ناراحتشون نکرده باشم و باز هم امیدوارم در آینده بتونم طبق رسم دوستی کمکشون کنم. بزرگوار قبول نکردند و من رو به خدا و پیامبر واگذار کردند و الخ. گذشت تا اینکه چند روز قبل همسرشون رو از دور توی خیابون دیدم و همزمان که داشتم خودم رو آماده میکردم سلام بگم در فاصله چند متری از روبروی من مسیرشون رو عوض کردند و ترجیح دادند از وسط خیابون رد بشن تا اینکه بخوان با من روبرو بشن. خوب آدم چی میتونه بگه؟یا این تئوری مشکل داره، یا من بد اجراش میکنم و یا آدمای اشتباهی هی سر راهم قرار میگیرند. نمیدونم!پی نوشت1: من اینجا دارم از دیدگاه خودم مینویسم و رفتار خودم رو واکاوی میکنم و شاید نظرات طرف مقابل بتونه کاملا طور دیگه ای باشه. مشخصا انتظار تائید هم ندارم. هدف بیشتر یادآوری مسولیت پذیری در قبال محدودیتهای اخلاقی خودم به خودمه.پی نوشت2: یه قسمت فرندز مانیکا برای خونه تکونی طور چیزی دنبال کمک میگشت و وقتی از فیبی کمک خواسته بود حضرت ویردو Weirdo با لحن قشنگی فرموده بودن که &quot;خیلی دوست داشتم میتونستم کمکت کنم اما نمیخوام&quot;!پی نوشت3: از دست دادن آدما برام سخته اما چه میشه کرد؟ از اول هم قرار نبود آسون باشه!</description>
                <category>هلن اعتماد</category>
                <author>هلن اعتماد</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2019 08:05:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب نقطه ی عطف</title>
                <link>https://virgool.io/@pioneer13662000/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%B7%D9%81-byjrukvn2mqk</link>
                <description>داشتم یه متنی میخوندم در مورد بازیگر &quot;علی اوجی&quot; که داستان زندگیش چطور بوده و چطور بعد از مرگ پدر و سرطان مادر و از دست رفتن برادر و توی اوج مشکلات تونسته با رنجهاش به زندگی و رنجهاش معنی ببخشه. یاد &quot;انسان در جستجوی معنی&quot; از ویکتور فرانکل افتادم. 19 سالم بود که کتاب رو خوندم و چیزهای گنگی که از کتاب یادم میاد مفهوم مشابهی رو با گفته ی منتسب به علی اوجی یادآور میشه. یه چیز دیگه هم که از کتاب یادم میاد اینه که تمام آدمهایی که خودشون رو خوشبخت عنوان میکنند یه سمبل ملموس و ظاهری برای خوشبختی خودشون بیان میکنن: مثل بچه؛ معشوق، حیوان خانگی و این چیزا.برگردیم سر داستان علی اوجی. نویسنده در ادامه داستان به نقل از آقای اوجی میگه یه روز صبح میره روی پشت بوم و با دیدین طلوع خورشید نوری توی دلش زنده میشه و فوقع ما وقع... . راستش من خیلی به این قسمت از داستانها فکر میکنم. به اونجایی که همه چیز تغییر میکنه و شخصیت بَده میشه شخصیت خوب، ناامید تبدیل به امیدوار میشه، یهو تمام مشکلات حل میشه و زندگی شیرین میشه و اینا. اسمش رو هم گذاشتم نقطه ی عطف (به معنی جایی که جهت نمودار تغییر میکنه) و در تمام طول زندگیم ، چه با نگاه رو به جلو و چه با نگاه به گذشته، سعی کردم چنین اتفاق یا لحظه ای رو در مورد خودم پیدا کنم اما نبود و نمیدونم بد شانس بودم که چنین لحظه ای نداشتم، فراموشکار بودم که چنین لحظه ای یادم رفته و یا اینکه هنوز به اون لحظه نرسیدم که بخوام تجربه ش کنم. نمیدونم واقعاً کدومشون درسته. در مورد خودم حداقل از پیدا کردن چنین لحظه ای دست کشیدم، اما همین کنکاش برای پیدا کردن نقطه ی عطف باعث شده به یه نقطه نظر دیگه برسم.داروین بجز نظریه انتخاب طبیعی، یه نظریه ی دیگه ای هم داره که در اون در مورد سیر تکاملی موجودات حرف میزنه و به عبارتی میاد میگه که موجودات طی زمان تکامل پیدا کردند و همون انتخاب طبیعی و برتری موجودات سازگار و از بین رفتن ناسازگارها موجب این شده. اگر بخوایم این رو بپذیریم باید بتونیم موجودات حد واسط بین گونه ها رو هم ببینیم و یا حداقل قبول کنیم یه زمانی وجود داشتند مثلاً حد واسط بین خزنده و پرنده که یه زمانی از آرکئوپتریکس به عنوان مثالش نام میبردند (و الان وقتش نیست بخوام بیشتر در موردش حرف بزنم). اما در این بین یه مشکلی که وجود داشته و داره اینه که برای خیلی از گونه های حد واسط مثالی وجود نداره؛ حالا یا از اول وجود نداشته و یا اینکه از بین رفتن و ما نمیتونیم نشانی ازشون پیدا کنیم و به این شکل اعتبار این نظریه زیر سوال میره. در همین راستا استفان گولد نظریه ای رو ارائه داد که بر اساس اون تکامل اتفاق افتاده اما نه به شکل آروم و مِلو و در طول زمانی طولانی؛ بلکه به شکل نقطه ای. یعنی اینکه جهش های نقطه ای و تعادل نقطه­ ای تغییرات بزرگ رو سبب شدند و چون گونه­ های جهش یافته با شرایط جدید سازگارتر بودند ماندگار شده و تونستند نسل بعد رو مقاوم­تر بسازند.اینا رو گفتم تا بگم ساختن معنی از رنج و مقاومت در برابر مشکلات زندگی به نظرم اصلا از نقطه نظر دوم نیست و یا حداقل در مورد من نبوده. در مورد این داستان­ها و کلا داستانهای موفقیت آدمایی که الان معروفن و به عبارتی زندگی خوش و خرمی دارن من فکر میکنم خیلی مسخره ن (داستانها مسخره ن و آدما مسخره نیستن)! یا لااقل اینکه نویسنده­ ی اینجور داستانها میخوان روند -به اصطلاح- موفقیت این آدما رو خیلی ساده کنن. من همیشه گفتم و بازم میگم هر وقت دیدی چیزی به شکل غیرقابل باوری ساده­ ست باورش نکن. چند وقت پیش یه کتاب خوندم یه اسم &quot;ایگو (منِ من- نهاد) دشمنته&quot; و با اون که خیلی پیش پا افتاده به نظر میرسید هر روز درک میکنم که چقدر نکاتش میتونه درست باشه و چقدر رسانه و تبلیغات از همین نکات ساده برای به برده کشیدن نوع انسان استفاده میکنن!باز برگردم سر حرف اولم و اون اینکه،1-  من فکر میکنم رنج به زندگی معنی میده اما نمیتونی همزمانی که داری رنج میکشی این موضوع رو درک کنی. این یه فرایند رتروگریده یعنی وقتی از سرت گذشت و تموم شد و به ثبات نسبی رسیدی میتونی برگردی به اون دوران سخت و رد پای اون سختی ها رو توی شخصیت الان خودت پیدا کنی و معنیش رو متوجه بشی.2- به زعم من، نقطه ی عطفی وجود نداره (منصفانه بخوام بگم برای آدمای میان­مایه ای مثل من نقطه­ ی عطفی در کار نیست). اینی که فکر کنی ممکنه یه روز صبح پا شی که &quot;زیبایی دست مهربانی را خواهد گرفت و روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای انسان برادریست*&quot; فقط ممکنه توی کارتونهای دیزنی اتفاق بیوفته (خوش به حالشون به خدا!). در دنیای واقعی زندگی یه فرایند نفس گیره و در مقیاس عمر ما خیلی آروم و پله پله اتفاق میوفته و جون آدم در میاد که بخواد از بعضی داستانها نتیجه بگیری و براشون دلیل پیدا کنی و یا حتی دلایل خودت رو باور کنی. این یه مبارزه ی دائمه و هر لحظه و هر لحظه و هر لحظه باید آماده باشی و از شکست هم نترسی. اصلاً آسون نیست اما در عین حال فکر میکنم در نهایت ارزشش رو داشته باشه.پی نوشت1: دور از جونتون چند وقت قبل که با یه بیماری عجیب و یهویی دست به گریبان بودم حین درد کشیدنام تنها سوالی که توی ذهنم خیلی پررنگ بود این بود که &quot;چرا داری مجبورم میکنی درد بکشم؟&quot;. نمیخوام از این حرفم نتیجه بگیرم. فقط میخوام بگم هیچ چیز به اون سادگی که به نظر میرسه نیست.پی نوشت2: اون * شعرش از احمد شاملو هست.پی نوشت3: من اصلا نمیخوام بگم همه اینطورین و موارد غیر این حقیقت ندارن و این حرفا ولی برای من تا حالا اینطوری بوده. حالا اگه برا یکی دیگه اینطوری نبوده خوب خوش به حالش. دست راستش روی سر من و ما!</description>
                <category>هلن اعتماد</category>
                <author>هلن اعتماد</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2019 06:38:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امتحان میکنیم ... الو 1، 2، 3</title>
                <link>https://virgool.io/@pioneer13662000/%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%84%D9%88-1-2-3-z4nlfecj1pyi</link>
                <description>یکی از مشکلات همیشگی من که در تمام عمرم باهاش دست به گریبان بودم شکل و نحوه ی صحیح غذا خوردنم بوده و بنابر این یکی از دغدغه های دائمی من پیدا کردن و بهبود روشهایی بوده که بتونم به وزن ایده آلم برسم و یا حداقل از خودم راضی باشم.الان در جایی نیستم که بخوام بگم راضی هستم و خیلی خوش تیپ و خوش هیکلم، که نیستم، و شاید هیچوقت هم نباشم اما الان میدونم که این یه مبارزه دائمه که هر روز صبح با باز کردن چشمات شروع میشه و تا آخرین لحظات بیداری ادامه داره. اگر امروز شکست خوردی به جای عذاب دادن خودت روی شروع دوباره از فردا تمرکز کن و هیچوقت هیچوقت از خودت ناامید نباش. به خودت فرصت بده و مهمتر از همه خودت رو تحقیر نکن.القصه، امروز که میخواستم ناهار بخورم و داشتم شرایطش رو فراهم میکردم فکر کردم چقد خوب میشه اگر بتونم نکاتی که برای خودم مفید بوده رو بنویسم که بعدها یادم نره و به صورت مدون یه جایی باشه لااقل. اینا مواردی هستن که خودم طی چند سال گذشته بهشون رسیدم. خیلی ها رو قبلتر از جاهای دیگه خوندم و در مورد خودم امتحان کردم که درستیشون رو بسنجم و بنابراین میتونم بگم این موارد حداقل در مورد من جواب داده.الف: خریدهر هفته زمانی رو برای خرید کردن اختصاص بده و میوه و سبزی تازه رو حتما و حتما در برنامه غذاییت بگنجون.زمانی که گرسنه ای خرید نرو. من هر زمانی وقت گرسنگی خرید رفتم آخرش به شکلات و بیسکوییت و بستنی و چیزای شیرین ختم شده!یه قانون ساده و اون اینکه: چیزهایی که نمیخوای بخوری رو نخر. چیزهایی مثل سس سفید، بیسکوییت و پنیر خامه ای و اینا.یخچال رو پر از موادی کن که سالمن و توی رژیم غذاییت مجازن. من خودم هویج و گل کلم و بروکلی رو خیلی ارادت دارم خدمتشون.ب: طبخبه اندازه غذا درست کن. پیمانه ها و شکل اندازه گیری برای آشپزی رو یاد بگیر و بر اساس اون مواد رو بخر و انتخاب کن و بپز.برای غذا خوردن و تهیه غذا وقت بذار و وعده های غذاییت رو برنامه ریزی کن. موقع غذا خوردن عجله نکن. برنامه ریزی برای وعده های غذایی باعث میشه کنترلت روی چیزهایی که میخوای مصرف کنی بیشتر بشه.ج: صرفموقع غذا خوردن تمرکزت رو بذار برای غذا خوردن. روی میز کارت غذا نخور. موقع کتاب خوندن غذا نخور.همه وعده ها رو بخور و هیچ وعده ای رو حذف نکن. اگر قبلتر حمله پرخوری عصبی داشتی و میخوای با نخوردن جبرانش کنی این کار رو نکن. البته که من بهت حق میدم اما صبر کن. وعده رو حذف نکن و در عوض سبک تر مصرف کن. در بلند مدت این روش میتونه کمتر استرس زا باشه.وعده های غذایی رو منظم و سر وقت صرف کن. به سیستم گوارشیت آموزش بده که میتونه در یک زمان معین انتظار دریافت غذا داشته باشه و وعده های خارج از اون تعریف نشده هستند.برای صرف غذا یک محل بخصوص رو انتخاب کن و فقط در همون محل غذا بخور. روی تخت و جاهایی که برای صرف غذا سازگار نشدن غذا نخور. تخت برا خوابیدنه، برا غذا خوردن تغییر محل بده!قبل از هر وعده غذا یک لیوان آب بخور. هم اشتها رو کنترل میکنه و هم باعث میشه در طول غذا آب نخوری.به غذایی که داری میخوری فکر کن. به نخوه ی تهیه و ادویه ها و طعم ها توجه کن و سعی کن از ذره ذره ش لذت ببری.د: نکاتیه قانون کلی هم دارم که اینطوریه: هر وقت میخوای چیز پر کالری بخوری اول بگرد ببین چیز مشابه کم کالری تر وجود داره یا نه و آیا میشه جایگزینش کرد یا نه. مثلا وقتی دلت هوس دسر شکلاتی یا موس شکلات کرد میتونی شیر کاکائو درست کنی. یا مثلا ذرت بو داده های توی خونه خیلی خیلی خیلی کم کالری تر و سالمتر از انواع کارخونه ایش هستند.شک نکن چیزهایی رو که خودت میتونی درست کنی میتونه خیلی سالمتر از انواع بیرونیش باشه. خیلی از مواد رو میشه جایگزین و یا حتی حذف کرد و خیلی چیزهای دیگه رو میشه به ذایقه خودت بهبودش داد. مثلا تارت خونگی و یا بیسکوییت خونگی رو میشه خیلی قشنگ و کم هزینه تر و سالمتر طبخ کرد.عادات غذایی خودت رو بشناس. سعی کن بفهمی بین دو تا ماده غذایی به کدوم بیشتر علاقه داری و به علاقمندیهات فکر کن.فکر کردن به رفتارهای تغذیه ای باعث میشه رفتارهای غیرمنطقیت ظاهر بشن. سعی کن عادات بدت رو با الگوهای رفتاری مناسب جایگزین کنی. برای این کار میتونی از متخصص تغذیه و روانشناس هم کمک بگیری.مدیتیشن و یوگا برای کنترل رفتارهای مخرب و آشتی رابطه با غذا خوردن میتونه خیلی مفید باشه.با آدمهایی که مشکل تو رو دارن صحبت کن و سعی کن گروههایی رو پیدا کنی که دغدغه های تغذیه ای مشترک با تو دارن. این کار باعث میشه اهداف بلندمت تقویت بشن و در مسیر درست هدایت بشی.خودت رو دوست داشته باش. خود تو تنها کسیه که در تمام مراحل همراهته و تصمیمات تو مستقیم تحت تاثیرش قرار میده و همراهت درد میکشه و خوشحال میشه و شکایت هم نمیکنه. خودت رو دوست داشته باش و خودت رو با کسی مقایسه نکن. از بدنت و اندامها و ارگانها بخاطر همراهی صمیمانه شون تشکر کن. از اجزای خودت تشکر کن. این کار باعث میشه خودت رو دوست داشته باشی و با خودت بهتر کنار بیای.</description>
                <category>هلن اعتماد</category>
                <author>هلن اعتماد</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2019 10:53:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>