<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پیام رنجبر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pm_ranj</link>
        <description>کمی تا گاهی نویسنده...به دنبال حرفه ای شدن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:47:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/151057/avatar/DbWxSL.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پیام رنجبر</title>
            <link>https://virgool.io/@pm_ranj</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وزغ - اسکریپتِ کمیک</title>
                <link>https://virgool.io/@pm_ranj/%D9%88%D8%B2%D8%BA-r41pciwbozsw</link>
                <description>نما 1. EXT – Establishing shot - Birds Eye viewنمای بیرونی یک خانه ویلایی کوچک، در یک محله مسکونی، به صورتی که بخشی از پیاده روبرو معلوم است و سه چهار آدم عادی در حال راه رفتن هستند. دیالوگ ها در داخل خانه گفته میشود.دیو1: اه، این چه دستی بود که دوباره به من افتاد.دیو2: بابا انقدر غر نزن بازیت رو بکن. نما INT – Eye Level – Two shot – Medium shot 2.دو دیو شیطانی (daemon) در عرض یک میز مستطیلی روبروی یکدیگر نشسته و ورق بازی میکنند. دوربین در امتداد طولی میز قرار دارد. دو دیو در گوشه ها، دیو1 سمت راست و دیو2 سمت چپ فریم و در مرکز فریم، در فاصله چند متری میز، درب خانه قرار دارد.دیو1: اینطوری حال نمیده! دست بعد، خودم باید بُر بزنم. تو بلد نیستیدیو2: من که زورت نکردم، حال نمیکنی میتونی بری تو گنگ همون لوسیفر، حال کنی.دیو1: حاضرم 1500 سال دیگه بشینم همینجا ولی دیگه با آدما سرو کله نزنم.دیو2: منم هنوز نفهمیدم این برای چی انقدر آدم ها رو انگولک میکنه!؟ این بیچاره ها تهش 80 سال بزور عمر میکنند. نما INT – Low angle - OTS 3. دوربین به گونه ای قرار دارد که انگار روی میز است، دست دیو2 کاملا مشهود است. تمام کارت ها آس پیک است. دیو1 کارتی را بازی میکند و روی میز میگذارد. نگاهش در چشمان دیو2 است.دیو1: دقیقا! باز اگه انسان ها میتونستند ما رو ببینند، یک چیزی. اینطوری یکطرفه اذیت کردن اصلا حال نمیده.نما INT – Eye level – Three shot – Medium shot 4.فریم دقیقا همانند شات 2. ناگهان درب خانه باز می­شود. نور سفیدی در فضای تاریک را روشن میکند. مردی جوان به صورت سایه ای میان نوری سفید در چهار چوب در قرار دارد. یک سیگار روشن بر لب و یک بسته کوچک در دست دارد. دیالوگ دو دیو قطع میشود و در همان حالت رو به در کرده اند، مرد را نگاه میکنند. نما 5.INT – Low angle - One Shot – Medium Close upصورت مرد از سیاهی در می­آید. رول حشیش ای گوشه لب دارد که در حال دود کردن است. به صورت صاف و خوشحال ایستاده است. تی­شرت سفیدی همراه با شلوارک کرم بر تن دارد. مو هایش کوتاه است و ته ریش دارد.مرد: وقت بالا رفتنه!نما 6. INT – Eye Level – wide shotدوربین در امتداد عرضی میز قرار دارد. مرد به سمت صندلی که در امتداد طول میز قرار دارد میرود و روی آن می­نشیند. صندلی که دو دیو روی آن نشسته بودند اکنون خالی است. دیو ها به چشم انسان ها نامرئی هستند.نما 7. INT – High angle – POV shotمرد شروع میکند به باز کردن و خط کردن پودر سفید داخل بسته می­کند، روی میز چوبی یک نی برای استعمال آینده قرار دارد.نما 8. INT – High angle – three shot - wide shotهمانند شات 2 این بار کمی زاویه رو به پایین از دو دیو روبروی هم و مرد در مرکز فریم. هر سه دور میز نشسته اند. مرد سرش را پایین آورده است. شروع میکند به کشیدن خط های پودر به داخل دماغش. دیو1 سرش را به سمت مرد چرخانده است و او را نگاه میکند. دیو2 به دیو1 نگاه میکند. دیو2 یک کارت بازی میکند.دیو2: فکرت رو مشغولش نکن. این یکی به اندازه کافی نکبت هستش.نما 8. INT – Eye Level – one shot - medium shotمرد بعد از مصرف مواد مخدر سرش را بالا می آورد، نئشه شده است. از حس خوبی که بدست آورده لبخند بزرگی بر لب دارد. دستان و آرنج هایش را آویزان پشتی صندلی میکند. بدنش را ریلکس میکند. چشمانش را میبندد.مرد: آخخخخ. عجب جنسی. واقعاً تکنولوژی پیشرفت کرده.نما 8-9-10. INT – Eye Level - POV shot8. چشمان مرد باز میشود. تصویر از دید مرد است. تصویر کاملا تار است. دو صندلی خالی رو بروی هم در تصویر دیده میشود.9. تاری تصویر کمتر میشود. اینبار دیو ها به صورت محو در تصویر معلوم میشوند. دیو ها در حال ادامه بازی شان هستند و به مرد توجهی ندارند.10. تصویر 90 درصد واضح است. دیو2 ورقی در دست دارد که میخواهد آن را بازی کند. هر دو دیو متوجه مرد میشوند، در همان حالت خشکشان میزند. با چهره ای متعجب به چشمان مرد خیره میشوند.نما 11. INT – High angle – three shot - wide shotفریم همانند شات 2 اما اینبار دوربین کمی بالاتر است. مرد از وحشت از جایش پرید. مرد و صندلی هر دو از پشت افتادند. مرد روی زمین افتاد. مرد اکنون دو دیو را می­بیند. با چشمانی گرد شده به دیو ها زل زده است.مرد: لعنتیااا! نگفته بودن جنس توهم داره.دیو2: اون مارو دید؟دیو1: آخ جووون.نما 12. INT – Ground Level – Dutch angle - OTSدوربین مرد را همچنان که روی دو ساعد دست از پشت خوابیده است نشان می­دهد. دو دیو به او خیره شده اند. ناگهان دیو1 در حالی که در همان حالت نشسته. گردنش به سمت مرد دراز میشود. اندازه سرش چند برابر میشود. لبخندی بزرگ، کشیده شده بر تمام صورت دارد. دندان های تیز سفیدش معلوم شده است.دیو1: بووو!نما 13. INT – Eye Level – three shot – Wide shotدوربین در امتداد عرضی میز قرار دارد. در سمت راست دو دیو و در سمت چپ مرد قرار دارد. مرد سعی می­کند از جایش بلند شود. به سمت پشتش بر می­گردد. به سمت در فرار وحشت زنان فرار میکند.دیو2 همچنان روی صندلی نشسته است. دیو1 ورق های دستش را به هوا پرتاب میکند. از صندلی بلند شده و به سمت مرد خیز بر میدارد.دیو1: کجا میری تازه میخوایم حال کنیم.نما 14. EXT – low angle – Two shot – Medium wide shotدوربین رو بروی درب خانه قرار دارد. نیمی از در معلوم است.پشت­بام خانه معلوم است. کی از آسمان بالای خانه نیز معلوم است. آسمان به رنگ خاکستری آسفالتی است. ماه کامل و بزرگی در گوشه آسمان قرار دارد، سطح آن سفید نیست. همانند زمین های آتشفشانی تکه تکه و پر از گدازه است. مرد از خانه بیرون آمده است وحشت زده اطرافش را نگاه میکند. در نیمه باز است و دیو1 معلوم است که دستانش را بالا گرفته و از داخل دنبال مرد می آید.مرد: آخه مگه هروئین چش بود دنبال جنس جدید افتادی.نما 15. EXT – High angle - Birds Eye viewزاویه دروبین دقیق همانند شات 1 است. با این تفاوت که زمین تبدیل به جهنم شده، همه جا قرمز و گدازه ای است. مرد در حال فرار در پیاده رو است. دیو1 با گردنی رو به جلو و دستانی که به صورت عمودی بالا گرفته او را دنبال میکند. مرد شروع میکند به فریاد زدن.مرد: لعنت بهت “داوود یه انگشت&quot; این چی بوووود.نما 16. INT – Eye Level – one shot/full shot – wide shotخانه خالی شده است. دیو2 بلند شده و به سمت مواد خط شده روی میز رفته است. با یک انگشتش یک خط را از روی میز میخواهد بردارد.دیو2: چند صد سالی میشد که یک آدم ما رو ندیده بود! اگه این باز از همون ها باشه جنگ عظیمی در پیش داریم.نما 17-18. INT – Eye Level – close up17. دیو2 مقداری مواد را که بر روی انگشتش بود از دماغ کشید بالا. چشمانش بسته بود.18.چشمانش نئشه و نیمه باز شد. چهره دیو از لذت فراوان ریلکس شده و لبخند رضایت بر صورتش نقش بست.دیو2: به به.19. ناگهان چشمانش کاملا باز شد. مردمک اش گشاد شد. حالت چهره اش از نئشه به شگفت زده تغییر کرد.نما 19. EXT – low angle – Two shot – Medium wide shotفریم همانند شات 14. دیو2 وحشت زده از خانه بیرون می­آید و مستأصل به اطراف نگاه میکند. اینبار آسمان مانند قبل ابری است. ماه کامل سفید شده اما چند آویز مانند پای هشت پا به روی آن است. کل فضا مانند آسمان و رنگ ماه یک tint سبز لجنی دارد. در همچنان نیمه باز است. داخل کاملا تاریک است اما 3 جفت چشم دایره ای بدون مردمک و زرد از داخل برق میزند.دیو2 فریاد زنان: نه این یکی فرق داشت. این یکی فرق دااااشت.نما 20. INT – Eye Level – three shot/full shot – wide shotدوربین در امتداد طولی میز قرار دارد. به طوری که درب خانه پشتش است. دو تا از صندلی های میز افتاده است. در پشت میز سه هیولا بزرگ و لاغر قرار دارند. یکی از هیولا ها در گوشه سمت راست در حال پیانو زدن و دوتای دیگر ایستاده، هم را در آغوش گرفته، گویی در حال رقصیدن هستند. اما هر سه هیولا سرشان چرخیده و به دوربین در حال زل زدن هستند.هیولا ها، قدی سه متری دارند. دو متر پا و یک متر بدن، سرشان همانند سر جغد است. بجای پا پنجه های جغد دارند. سر تا سر بدنشان خز سبز مایل به زرد است. چشمانی بزرگ و دایره ای بین زرد و نارنجی دارند. دهان و دماغ ندارند.</description>
                <category>پیام رنجبر</category>
                <author>پیام رنجبر</author>
                <pubDate>Wed, 18 Aug 2021 00:36:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ، زندگی، شمشیر - داستان تعاملی</title>
                <link>https://virgool.io/@pm_ranj/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1-n2w2nm82fq74</link>
                <description>داستانی کوتاه و تعاملی از زندگی سه جنگجوی سامورایی، این بار شما سر نوشت قصه را رقم بزنید. هوای جاده چند ساعتی میشد که تاریک شده بود. مشعل بزرگی بر سقف ارابه شعله  ور بود. چهار سامورایی سواره و چندین سرباز، ارابه دای میو، فرمانده شهر، را  همراهی میکردند. فرمانده در حال بازگشت از جشن بزرگ شوگان در &quot;ادو&quot;  بود.نگاه سامورایی ها دائما به  اطراف بود. صدایی از درختان اطراف باعث شد تا یکی از آنها فرمان ایست  بدهد. نگاهش به درختان خیره شده بود. شاخ برگ آنها در حال تکان خوردن بود.  قبضه شمشیرش را به دست گرفت. تمام سربازان کمان های خودشان را زه کردند.  حرکت شاخه ها بیشتر شد. ناگهان جغد بزرگی از میان آنها پدیدار شد. هو هو  کنان به سمت دیگر جاده پرواز کرد...ادمه داستان را اینجا بخوانید:https://payam-ranjbar.itch.io/life-death-and-the-sword</description>
                <category>پیام رنجبر</category>
                <author>پیام رنجبر</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jun 2021 23:33:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میان ما - اسکرین پلی کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@pm_ranj/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-jf64jbki1jer</link>
                <description>سه دیو شیطانی (Demon) دور یک میز بیضوی نشسته اند و با یکدیگر در حال گفت و گو هستند. نمای سکانس به صورت Medium shot است، بدین صورت که کمی از سطح میز پایین تر، به بالا و هر سه دیو، در تصویر قرار دارند.(این دیو ها به ترتیب از چپ تصویر به راست، به صورت دیو2 – دیو1- دیو3 نام گذاری شده اند.) دیو هر کدام ویژگی ظاهری متفاوت و pich صدای کمی متفاوت از یک دیگر دارند. اما تن رنگ پوستشان رو به قرمز است.دیو1 : این جور که معلومه، این جماعت بشری دیگه از ما شیاطین حساب نمیبرند. اینقدر سرشان به اون ساخته های رقت انگیز کوچولو موچولو خودشون گرم شده، که اصلا نمی فهمند تو چه دنیایی دارند زندگی میکنند و قدرت دست کیه.دیو 2: دقیقا، حتی شیاطین دورگه هم که قابل دیدن هستند، به خودشان زحمت نمی دهند که کمی رعب و وحشت درست و حسابی به وجود بیاورند. لعنتی ها به همین که دنبال کننده هاشون تو اون اینترنت تحویل شون بگیرند قانع شدند.دیو3: (در حال تاسف خوردن با توجه به حرف دیو قبلی) دیگه گذشت اون زمان ها که دورگه ها برای خودشون معبد و پرستشگاه داشتند و انسان ها رو به بردگی میگرفتند... هعیی... زئوس... اودین... الان کجان؟...دیو1 : اون ها هم هر کاری میکردن تهش فانی بودند... این آدما شانس آوردند که ما رو نمی تونند ببیند. (با لحنی عصبانی و با حرص) به شخصه یک کاری میکردم که جرئت نکنن از لونه هاشون بیرون بیان.دیو 3: تنها راه برای ما اصیل ها اینه که تو سایه ها یک محفلی بسازیم، این کاتولو(Cthulhu) رو نگاه کنید. فقط کافی بود چند بار تو خواب این و اون بره... حداقل الان یه محفلی از آدم ها داره که میتونه وجود خودش رو پر رنگ تر کنه!دیو 1: (با لحنی تند از روی حسادت) ااه... اسم اون عوضی رو اینجا نیار... معلوم نیست اصلا از کدوم سیاره اومده اینجا داره جولان میده...اتفاقا همین دیشب با لوسیفر داشتیم درباره اش حرف میزدیم. این لعنتی... (حرف اش قطع میشود)صدای کلید انداختن و باز کردن در می آید. هر سه دیو ساکت شده و به در منزل، که جلوی میز و آن ها است، خیره شده اند. بعد از چند ثانیه در باز می شود. یک مرد (صاحب خانه) در حال وارد شدن میباشد. مرد در حال باز کردن در است، در تقریبا تا آخر باز میشود که مرد نگاهش به سه شیطان می افتد، در همان حالت خشکش میزند و خیره به دیو ها می ماند.آن مرد چهره نعشه و مستی دارد. یک شلوار پارچه ای پوشیده، نصف پیراهنش در شلوار و نصف دیگر بیرون است، آستین هایش به صورت غیر یکسان تا شده اند. چند دکمه یقه اش باز است و یک کراوات گشاد شده به گردن دارد. در یک دست اش یک بطری شراب است و با دیگری دستگیره در را گرفته که با دیدن دیو ها در چارچوب در خشک اش زده.پس از شنیده شدن صدای کلید انداختن زاویه دوربین به صورت Medium Full shot و POV دیو ها، عوض میشود و مرد نعشه و بهت زده میان چارچوب در داخل قاب تصویر قرار میگیرند. این سکانس میتواند دارای دو فریم برای باز شدن در و افتادن نگاه مرد به دیو ها باشد. (پس از شنیده شدن صدای باز شدن در خانه، موسیقی متن برای مدت کوتاهی قطع میشود.)مرد: آآآآ... (صدای تعجب زده، و خسته)زاویه دوربین تغییر کرده و به صورت POV مرد قرار میگیرد. که کمی از بالا (High angle) سه دیو دور میز را نشان میدهد.پس از چند ثانیه دوربین به مکان و زاویه قبلی باز میگردد.مرد: (پس از لحظاتی خیره ماندن) اه؛ معلوم نیست تو اون ماریجوانا چی قاطی زده بودند... باز توهم زدم...مرد رو به سمت راست خود میکند، شروع به حرکت کرده و در حال غر زدن (به صورت نعشه) از سمت چپ کادر تصویر خارج میشود.موسیقی پس زمینه ادامه پیدا میکند.زاویه دوربین به صورت بسته Medium Close up  و Eye Level از دیو2 تغییر میکند.دیو2: (با لحنی تحقیر آمیز و چهره ای منزجر) نگاهش کن! انسانک فانی تهو آور...دیو3: همینه دیگه! (با لحنی طعنه آمیز و همراه با پوز خند) تو هم اگر تهش نود سال زندگی میگردی این شکلی میشدی.زاویه دوربین به صورت بسته Medium Close up  و Eye Level از دیو1 تغییر میکند.دیو 1: (با لحنی متعجب) کسی نمی خواد به این توجه کنه که اون انسان مارو دید؟زاویه دوربین به یک Medium shot  از میز و سه دیو، برش میخورد.دیو3: (با کمی هیجان و تعجب) اون گفت ماریجوانا؟دیو2: فکر کنم یک جور مواد مخدره... ولی مهم این بود اون مارو داشت میدید.دیو1: هر چی که باشه باید ته توش رو دربیاریم. (با لحنی شیطانی تر) یکسری ایده جذاب به ذهنم رسیده!!دیو3: فکر کنم حدس میزنم چی تو فکرته...دیو2: فقط اول باید از این یکی خلاص بشیم...هر سه دیو شروع به خنده میکنند.تصویر شروع به محو شدن(Fade out) میکند. اما سه دیو با سرعت بیشتری محو میشوند. تا قبل از این که تصویر کاملا سیاه شود، دیو ها کاملا محو میشوند. و تصویر برش میخورد.صحنه آخر:مرد روی یک مبل راحتی تکنفره افتاده و خوابش برده، بصورت یک جنازه روی مبل وا رفته است. در دست راستش هنوز یک بطری شراب دارد که از دسته مبل آویزان شده است. پیراهن مرد خیس شده است. دهانش باز است و مقداری تف دهان از آن آویزان است.هر سه دیو پشت مبل و دور مرد ایستاده اند. سرشان به طرف مرد است و به او خیره شده اند. چشمانشان کاملا سفید شده و خنده بسیار بزرگی روی صورتشان نقش بسته است. جوری که تمام دندان های تیزشان پیدا است.دوربین هم سطح نشیمن گاه مبل است و زاویه دوربین رو به بالا قرار دارد(به صورت low angle). بدین صورت که هر سه دیو با ترسناک ترین صورت ممکن و البته شاد، بالای سر مرد خوابیده، ظاهر شده اند.</description>
                <category>پیام رنجبر</category>
                <author>پیام رنجبر</author>
                <pubDate>Sun, 22 Nov 2020 10:51:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز های بعد - اسکرین پلی کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@pm_ranj/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-lbdprkciqw9p</link>
                <description>این داستان یک اسکرین پلی بر گرفته شده از داستان &quot;پروژه کشتی نوح&quot; میباشد.صحنه اول:شخصیت اصلی همراه با یک نفر دیگر پشت یک کامیون ارتشی نشسته است. پشت کامیون ارتشی به گونه ای است که در دیواره هایش نیمکت چسبیده است. (مثل وانت خودمون). همه یک نوع تفنگ به دست دارند. شخصیت اصلی یک مسلسل(مثلا کلاشینکف) به دست دارد. به گونه ای که با دو دستش دهانه ی آن را گرفته است. انتهای تفنگ روی زمین است. و کارکتر سرش را روی آن تکیه داده و کمرش به سمت آن خم شده است.(غم برک زده) چشمانش بسته و در فکر است.زاویه دوربین: دوربین یک بسته از نیم رخ کارکتر اصلی را میگیرد. دیگر کارکتر های پشتش و داخل کامیون به صورت محو (تار) و بدون جزئیات هستند. تصویر ابتدا به صورت خیلی زوم شده روی صورت کارکتر اصلی است و در طول مونولوگ دوربین به سمت عقب حرکت میکند. اما خیلی دور نمی شود. نهایت تا نیم تنه کارکتر اصلی نمایان میشود.[مونولوگ، با لحنی خسته و افسرده]دیگه نمی دونم باید چکاری انجام بدیم. شاید باید بیخیال همین امید مونده بینمون بشیم.همه چیز سخت تر شده، خاک آخرین باغچه های پناهگاه ،یکی یکی قوت و حاصلخیزی شان رو از دست میدن.دو سه گونی سیب زمینی تنها موجودی آذوقه کل پناهگاه هست. آره چند گونی سیب زمینی برای 50 نفر آدم.البته تا دیشب 50 نفر، الان بهتره بگم 45 نفر، دیشب شکارچی ها به پناهگاه شبیخون زدند و چند نفری رو با خودشون بردند.شکارچی ها... همون آدمایی که تا دو ماه پیش در کنار هم زندگی میکردیم ؛ سعی میکردیم زنده بمانیم.تا اینکه متوجه شدیم که هر چند شب یکبار، یکی از اهالی پناهگاه سر به نیست میشدند. اوایل فکر میکردیم از زندگی مشقت بار پناهگاه خسته شدند و به دنبال رویایی عبث برای پیداکردن یک زندگی بهتر بودند.اما چه کسی میتوانست از همین چند سیب زمینی پناهگاه بگذرد و به برهوت بیرون سر بگذارد...تا این که یک شب اجساد تکه تکه شده شان را پیدا کردیم. تک تک کسایی که سر به نیست شده بودند به طرز وحشیانه ای دریده و به شکل ناشیانه ای دفن شده بودند.مطمئن بودیم کار هیچ حیوانی نمی توانست باشد. چون اصلا حیوانی دیگر زنده نمانده بود روی زمین. حداقل من که در طول عمرم تنها عکس هایشان را دیده بودم.هیچ کس نمیخواست قبول کند. عاملان این کار از بین خودمان بودند...همه دور اجساد دریده شده جمع شده بودیم. هیچ کس هیچ حرفی برای گفتن نداشت همه بهت مان زده بود. تا به خودمان آمدیم دیدم عده ای تفنگ بدست ما را نشان گرفته اند.آنها تمام انبار اسلحه مان را غارت کردند و از پناهگاه بیرون زدند.از آن شب به بعد، هیچ روز و شبی بدون وحشت سپری نشد. آنها هر شب به پناهگاه شبیه خون میزدند عده ای را میکشتند و عده ای را با خود میبردند.حالا دیگر ماجرا ترس از مردن بر اثر گشنگی نبود. ما شکار میشدیم، و آنها شکارچی بودند.خون های زیادی ریخته شد. وحشتی بی اندازه میان افتاده بود. به حدی که عده ای خودکشی میکردند تا در آینده سلاخی نشوند.اما اینگونه نمیشد، باید فکری میکرد. روزی من به کمپ آنها رفتم تا پیشنهادی به آن ها بدهم. بعد از ساعت ها جر و بحث، آن روز توافقی میان ما شکل گرفت.قرار شد ما نصف خاک و آذوقه مان به آنها بدهیم در عوض آن ها به ما چند اسلحه بدهند، قرار شد در روز به پناهگاه حمله ور نشوند و شبها شبیخون نزنند. آنها گفتند که به شب ها به داخل پناهگاه حمله نمیکنند، اما در بلندی های اطراف کشیک میدهند که اگر کسی را ببینند با تیر میزنند و ما باید جسدش را به آنها تحویل میدادیم.توافق رضایت بخشی نبود، اما همین که میتوانستیم با بدون ترس بخوابیم برایمان بس بود. شب ها هم سعی میکردیم در هیچ مکان بدون سقفی نرویم. اما با اینکه عده ای سهوا خود را در تیر رس شکارچی ها قرار میداند و کشته میشدند، وضعیت مانند قبل نبود.اما تا دیشب...***صحنه دومنما اول: دیالوگ بین دو نفر صورت میگیرد، یک طرف شخصیت اصلی و در سمت چپش همراهش (کارکتر فرعی) ایستاده است. و در سمت دیگر گروه شکارچی ها 3 نفر به صورت پراکنده در کنار یک ماشین( جیپ جنگی) ایستاده اند. یک نفر سمت چپ ماشین و یکی سمت راست ( چهره هر دو با یک پارچه جنگی یا همون چپیه، پوشیده شده است). نفر وسطی کارکتر اصلی شکارچی است(آرگور). آرگور رهبر شکارچی ها یا همان آدم خوار هاست. کلا چهره ای خشن اما همیشه خندان دارد. در این تصویر هم یک لبخند محوی روی صورتش است.در هر سمت شکارچی ها تنها دو شخصیت صورت پوشیده تفنگ به دست دارند و آن را به سمت روبرو نشانه گرفته اند. شخصیت اصلی و همراش هم هر دو تفنگ خود را به سمت – آرگور- نشانه گرفته اند.زاویه دوربین: از شانه سمت راست شخصیت اصلی – دُکی- که مسلسل(کلاش) خود را به سمت آرگور نشانه گرفته است. دوربین یک حرکت بسیار آهسته دارد.[ + دُکی و -آرگور][با لحنی عصبانی و فریاد خشمگین]+ آهای تو... ما توافقی داشتیم... قرار نبود شبیخونی زده بشه. همین الان تمام افرادی که دیشب گرفتید رو باید به ما تحویل بدید. وگرنه عواقب بدی میبنید.[لحنی طعنه آمیز، همراه با لبخند وخنده، نگاهی از بالا به پایین]- هه، دُکی... تویی؟ اینجا چیکار میکنی؟ باز برامون سیب زمینی آوردی؟[لحنی عصبانی، همراه با فشرده شدن دندان ها]+ حوصله چرندیات تو رو ندارم. حرف را شنیدی. کار که گفتم رو بکن. اونا رو آزاد کن.[لحنی طعنه آمیز و مغرورانه]- ههههه... اونا؟ اونایی دیگه وجود نداره عزیزم... اگه منظورت اون تکه گوشت های نمک سود شده است... که خب اونارو همینطوری بهت نمیدیم که... ههههه.[عصبانیت زیاد]+ مردتیکه عوضی حروم زاده. پس اون توافق چی شد؟!![آرام تر از قبل، و ریلکس تر]- هه... اون داستان مال قبل این بود که اون خاک هایی که دادی مثل شن صحرا بشه و نشه هیچی توش کاشت. ماجرا دیگه تغییر کرده دُکی... آذوقه هامون خالی شده... بلاخره باید تلاش کنیم تا از گشنگی نمیریم.... میفمی که چی میگم... شمام سعی کنید تو سوراخای پناهگاه تون قایم بشید... از امشب باز شکار ها شروع میشه... هههه.نما دوم: شخصیت اصلی(دُکی) سلاحش را پایین میاورد. و یکی از داستانش را نسبتا بالا می آرورد – برای آرام تر کردن اوضاع- چهره اش دیگر عصبانی نیست و بیشتر ملتمسانه است.زاویه دوربین: از شانه سمت چپ آرگور چهره طرف مقابل – دُکی و همراهش – را نشان میدهد.[ با لحنی آرام تر و ملتمسانه سعی بر قانع کردن دارد]+ نه این کارو با ما و خودت نکن آرگور... سرنوشت همه ی ما تلف شدن در این برهوته... با این کار ها فقط داری یک پایان تلخ تر برا همه رقم میزنی. اجازه بده که پایان آرام تری رو در کنار هم تجربه کنیم.[لحنی تاسف خورانه – از این که طرف هیچی درک نمیکنه]- آخ... دُکی جان... تو خیلی از قضیه پرتی. مگه ننه بابات برات داستان کشتی پرنده رو تعریف نکردن؟ اونایی که دنبال این داستانا بودند فرار کردن و الان تو آسمون هان. اون پایانی که تو دنبالشی دیگه وجود نداره. همه چیز از بین رفته، الان تنها چیزی که برای ما باقی مونده خون و تفنگه...+ آروگور، ازت خواهش میکنم. به هر حال ما دیگه آذوقه ای نداریم... بزودی تلف میشیم و بعد اون نوبت شماست.[لحنش دوباره طعنه آمیز و خوشحال و بلند میشود]- خب خب، پس بگو... آذوقه تون تموم شده... داری جوش میزنی.[صفحه ناگهانی تاریک میشود، موسیقی قطع میشود. و صدای شلیک می آید]- این هم آذوقه تون... هدیه من به شما.[صدای دور شدن ماشین می آید][صفحه روشن میشود. اما موسیقی هم چنان قطع است]***صحنه پایانی: آرگور در آخر بحث به سر شخص همراه دُکی شلیک میکند (هد شات) و همراه با یارانش سوار ماشین میشوند و میروند. همراه دکی در کنارش پخش زمین میشود.زاویه دوربین: صورت هد شات شده ی جسد دکی را به صورت نمای نزدیک نشان میدهد(سر جسد به پهلو روی زمین است). پوزیشن دوربین روبروی صورت است. اما زاویه آن رو به بالا و به گونه ای است که یک شمایلی از دُکی معلوم است.(او همانطور که صحبت میکرد استاده است و جهت بدنش بر خلاف جهت صورت جسد است. اما سرش را به سمت چپ و پایین چرخانده است و به جسد نگاه میکند. دستانش آویزان است و حالتی افسوس خورده دارد. دکی به صورت واضح معلوم نیست و فوکوس دوربین روی صورت جسد است که در پیشانی اش سوراخ گلوله وجود دارد.</description>
                <category>پیام رنجبر</category>
                <author>پیام رنجبر</author>
                <pubDate>Sun, 11 Oct 2020 09:42:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویروس - دیالوگی کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@pm_ranj/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-c8cejbge7wkf</link>
                <description>Unfinished Dark Stories | Story No 55 | The Virus+ مرکز، همین الان رادار نشانه هایی از ویروس را تشخیص داد. مختصات دقیق اش را جهت تایید برایتان میفرستم.- دریافت شد. مختصات فرستاده شده مورد تایید می باشد. وجود ویروس در سیاره هدف گزارش شده است.+ پس برای اجرای عملیات انهدام ویروس آماده میشویم. منتظر تایید فرماندهی جهت شروع ضربت هستیم.- در حال آنالیز سطح ویروس هستیم. باید حواستان را خوب جمع کنید، با توجه به تکامل سریع این ویروس خیلی به تجربه های قبلی خودتان نباید متکی باشید. قبل از انجام هر کاری مرکز را از آن مطلع کنید.+ دریافت شد. تا الان که هیچ موردی خاصی در عملیات ها پیش نیامده، هیچ کلونی تا الان مدتی زیادی در برابر آتش ما مقاومت نشان نداده.- نتایج آنالیز کامل شد. ویروس های شناخته شده در سیاره هدف، در سطح سه قرار دارند. جوخه شما تجربه کافی برای منهدم سازی یک ویروس سطح سه را ندارد. دستور باز گشت به پایگاه است.+ نه! منظورتون چیه که تجربه مقابله با سطح سه را نداریم؟ تا آنجایی که من مطلع ام، این ویروس های سطح چهار هستند که توانایی مقابله با آتش ما را دارند... سطح سه، یک مورد متوسط هست.- شما متوجه نیستید، ویروس سطح سه در بیشترین سرعت تکامل و توسعه قرار دارد. کوچکترین خطای شما میتواند باعث انتشار بیشتر آن در فضا شود. تا همین حال نیز با اسنادی مبنی بر تلاش ویروس برای رسیدن به سیاره های دیگر مواجه شدیم. عملیات ضربتی یک جوخه بی تجربه میتواند باعث افتادن تکنولوژی کشتی فضایی شما به دست ویروس باشد.+ افتادن تکنولوژی به دست ویروس؟؟؟ این در کتاب های دوره آموزشی نوشته نشده بود!!! توضیح بیشتری بدهید.- این ویروس در فرایند تکامل رشدی نمایی دارد. در اوایل تنها به صورت یاخته های شیمیایی هستند که تشخیص آنها عملا غیر ممکن است. اما به مرور جهش پیدا کرده تا جایی که میتواند به صورت هوشمند تصمیم گیری کند. سیاره شناسایی شده حامل سطح سه است و این به معنی آن است نه مانند سطح دو، در کلونی های کم جمعیت و پراکنده هستند و نه به اندازه سطح چهار مرگبار. اما در مرحله ای از رشد قرار دارد که ما نمی توانیم این ریسک را بپذیریم که با بدست آوردن تکنولوژی ما بتواند خود را به سیاره های دیگر برسانند.+ یک لحظه صبر کن ببینم! داری میگی این ویروس هوشمنده و توانایی یادگیری داره؟ اما داره باعث میشه که سیاره ای روی اون زندگی میکنند نابود بشه و در نتیجه خودش؟- هوشمند بودن به معنای آگاه بودن نیست. هر چقدر ویروس تکامل میابد نیاز بیشتری به مصرف منابع و انرژی های ذخیره شده در سیاره دارد. در انتها با تمام شدن منابع سیاره خودشان نابود میشوند. اما نابودیشان به معنای تمام شدنشان نیست بلکه دوباره به همان یاخته های شیمیایی تبدیل میشوند وهنوز امکان این وجود دارد که با برخورد سیارک ها، این ویروس به دیگر سیاره ها سرایت میکند.+ با این اوصاف این کار ما نیست که برای انهدام و پاکسازی اقدامی انجام بدهیم. فقط کنجکاو هستم بدونم الان تکلیف این سیاره چی هست؟- ما جوخه ای حرفه ای تر برای این کار فرستادیم. با توجه به حساس بودن این عملیات، و کمتر کردن ریسک لو رفتن، عملیات ضربتی کنسل شده است. این جوخه یک آنتی ویروس آزمایشی را در اتمسفر آن سیاره پخش میکنیم. که سازنده خود این ویروس ها برای تخفیف خوردن در محکومیت اش طراحی کرده است.+ دریافت شد. ما به پایگاه بر میگردیم.میتوانید انمیشین کوتاه این اسکریپ را در لینک زیر تماشا کنید.https://www.youtube.com/watch?v=qT4ODBzreKk&amp;amp;list=PLayg1TX0MoICktDrksCysNI_UI7C5U6Iv&amp;amp;index=5</description>
                <category>پیام رنجبر</category>
                <author>پیام رنجبر</author>
                <pubDate>Mon, 28 Sep 2020 12:49:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز - یک اسکریپ و استوری بورد تمرینی</title>
                <link>https://virgool.io/@pm_ranj/%D9%85%D8%BA%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%BE-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-wtewtxjclnjj</link>
                <description>storyboardthat.com  استوری بورد ساخته شده با استفاده از سایت نکته: این متن شامل دو بخش دیالوگ ها و توصیف نما ها میباشد.دیالوگ ها:+ همه چیز طبق خواسته پیش رفت. طلا ها حاضرند؟- وقتی محموله رو نشون بدی همه چیز آماده میشه.+ دقیقا همان که آدرس داده بودی...«نمای دو» [مونولوگ با صدای کمی آهسته تر]- آره... آه دکتر بیچاره به تو هشدار داده بودیم که دانش زیاد برایت گران تمام میشود.[بلند خطاب به گروه خودش فریاد میزند]اینو ببر و تست های دی ان ای را رویش انجام بدید.[خطاب به مزدور]بعد از تایید صحت آزمایش دست مزد شما پرداخته میشه.«نمای دو : زوم شده روی افراد سازمان»+ این کار آسونی نبود، خودت هم خوب میدونی سازمان برای اینجور عملیات ها با چند تا شمش طلا راضی نمیشه.- چند تا شمش طلا؟ تو به 250 کیلو گرم طلا میگی چند تا شمش؟+ خودت را به اون راه نزن. ما میدونیم که چه نقشه ای توی سر شما هست. ما درصد میخواهیم. 30 درصد از کل چیزی که بدست می آورید به علاوه هزینه جدای هر ماموریت.«نمای سه – بدون شخصیت دوم کت شلوار پوش» [پوز خندی آرام و طعنه آمیز میزند]- هه... شما هیچ ایده ای ندارید که نقشه ما چیه...[صدایش را بلند تر میکند و با لحنی طلب کارانه صحبت میکند]به و تو بقیه اعضای محفل تون پیشنهاد میکنم زیاد به این چیز ها فکر نکنید. هزینه اینکار از قبل توافق شده بود. ما هیچ پیشنهاد دیگری رو قبول نمی...[صدایی از بک گراند می آِید و صحبتش را قطع میکند]* قربان نتیجه تست ها مثبت است. این همان چیزی است که میخواستیم.«نمای سه – ورود شخصیت دوم به صحنه در حین صحبت کردن»- تو هر جور میخواهی فکر بکن. اشکالی نداره. این معامله طبق قرار قبلی مون صورت میگیره. اما در هر صورت شما برای جمع کردن کثیف کاری هاتون به یک نفر نیاز خواهید داشت. به پیشنهاد ما فکر بکن. میدونی کجا پیدا مون کنی.«انتقال بین نمای سه و چهار»*  بنظرتون چقدر از حرفی که میزدند مطمئن بودند.+ هیچ نگرانی ای به خودت راه نده. اونا فقط بوی پول به مشامشون خورده. راست هم میگفتند بزودی به آن ها نیاز پیدا میکنیم ولی طولی نمیکشه که حتی سازمان هم مثل یک پشه زیر دستان ما له میشه. بزار فکر کنند که همه چیز را می دانند ولی. اونا هیچ وقت حتی در تخیلاتشون هم نخواهد فهمید که هدف ما چیست.«نمای پنج افکت Glitch  بر صورت ها برای یک تا دو ثانیه»«نمای پایانی»توضیحات و تعریف نماها:توصیف فضا: هوا بارانی است اما باران شدیدی نمی بارد. بر روی یک اسکله یک قرار برای مبادله محموله ( یک مغز انسان درون یک شیشه الکل) یک سمت قرار افرادی موسوم به سازمان با لباس هایی کاملا سیاه و ماسکی بر صورت که فقط چشمانشان معلوم است.(لباسی شبیه به نینجا ها). این ها کسانی هستند که محموله را میخواهند تحویل بدهند. و در سمت دیگر دو نفر در لباس رسمی (کت و شلوار کروات) قرار دارند که قرار است محموله را دریافت کنند. کنارشان چند چمدان از روی هم گذاشته شده قرار دارند. بالا ترین چمدان باز است و شمش های طلای داخل آن کمی میدرخشد.نمای یک: سمت راست تصویر سه نفر از افراد سازمان با ماسک های سیاه قرار دارند. کسی که در حال مکالمه است چند قدم جلو تر از بقیه قرار دارد. سمت چپ تصویر دو نفر با لباس کاملا رسمی یکی با کت شلوار سیاه قرار دارند. که یک نفرشان (کسی که با سازمان صحبت میکند جلو تر ایستاده. در کنار فرد عقبی چند چمدان روی هم که بالا ترین آن ها باز است قرار دارد. پشت دو مرد کت شلواری نیز یک کامیون کوچک قرار دارد (مانند کامیون های حمل نقل مرغ و گوشت).طول تصویر کمی بیشتر از قاب تصویر است و تصویر در حین مکالمه با سرعت کمی به از راست به چپ حرکت میکند.نمای دو: یک تصویر کلوز آپ با زاویه دوربین بسته از شیشه ای است که یک مغز انسان در آن قرار دارد. شیشه در دست فرد جلویی سازمان قرار دارد. در دو سوم سمت راست قاب تصویر تنها شیشه در فوکوس است و کمر به پایین افراد سازمان که آن را در دست دارند مشخص نیست. در یک سوم سمت چپ تصویر نیز تصویر نیمی از بالا تنه فرد کت و شلواری در حال مذاکره از پشت قرار دارد. او تنها یک دست و بالا تنه اش تا گردن در تصویر قرار دارد.دوربین به صورت آهسته در حال زوم شدن روی شیشه مغز است.نمای سه: در سمت چپ تصویر دو مرد با لباس رسمی از روبرو قرار دارند. در سمت راست تصویر دو نفر از افراد سازمان قرار دارند. که در دستان کارکتر کت و شلواری دوم که سمت چپ کارکتر اصلی قرار دارد (راستش در قاب تصویر) شیشه مغز قرار دارد. زاویه دوربین در راستای کمر افراد محول و صورت کت و شلواری ها قرار دارد.نکته این نما شامل دو لایه میشود: لایه اول فقط دو فرد کت شلواری قرار دارند و در لایه دوم تصویر افراد سازمان.انتقال بین نمای سه و چهار: به صورت فلش میباشد همراه با صدای یک رعد و برقنمای چهار: همان لایه اول نمای سوم به صورت زوم شده به طوری که در دو سوم تصویر فقط از سینه به بالای کارکترها قرار دارند و چمدان ها و افراد سازمان نیستند.نمای پنج: همان نمای چهارم با این تفاوت که چهره کارکتر ها کاملا سیاه میشود و چشمانشان تبدیل به چشمان مار گونه ی زاغ با مردمک عمودی می شود. ( این حالت در رواقع یک Glitch است بین دو نمای چهار و پنج رخ میدهد.انتقال از نمای پنج به شش: نمای پنج همانطور که در حال Glitch  است. با یک افکت صوتی Percussion کات میخورد.نمای پایانی: صفحه ای کاملا سیاه که عبارتto be not continued  آهسته در حال fade in شدن است. اما وقتی opacity نوشته به 60 درصد رسید نوشته با یک حالت Glitch سریع از بین میرود و صفحه سیاه میشود.</description>
                <category>پیام رنجبر</category>
                <author>پیام رنجبر</author>
                <pubDate>Sun, 30 Aug 2020 15:18:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاخته -یک داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@pm_ranj/%DB%8C%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-lq2hseiepo7r</link>
                <description>Unfinished Dark Stories | Story No 33 | Cellsدر این همه مدت که درگیر این پروژه بودم تنها به یک چیز فکر میکردم؛ رستگاری... مشاهده به تکامل رسیدن ساخته هایم همیشه مرا به شوق می انداخت. اولین بار حدود یک دهه پیش بود که توانستم شاهد اولین تکثیر این یاخته های زیستی باشم. برای اولین بار بود که امید به آینده را بدون هیچ مانعی میتوانستم درک کنم. تا قبل از آن، امید داشتن تنها به معنی اتکا کردن به شانس بود، که آیا موفق می شوم یا خیر. آن موقع بود که فهمیدم همه چیز شدنی است، اما تنها یک مشکل وجود داشت. فرایند تکثیر این سلول ها بسیار بسیار کند و آرام بود. تولید مثل این یاخته، اگر به میخواست به طور طبیعی پیش برود میتوانست تا صد ها سال طول بکشد. حالا تنها مانع ما زمان بود.حرکت آرام ما به دور خورشید عملا آزمایش ها را غیر ممکن میساخت. دیگر قانع شده بودم که این سیاره شرایط تکثیر را برای این یاخته فراهم نمیکرد؛ چیزی که هیچ وقت فکرش را نمیکردم چون تمام شرایط زیستی و محیطی مثل دما و میزان اکسیژن فراهم بود... اما زمان! خیر. راهکارش مشخص بود تنها یک محیط با مقیاس زمانی بیشتر مورد نیاز بود. خوشبختانه دوستان زیادی در سازمان فناوری های فضایی داشتم که پیشرفت های زیادی در پرتاب موشک ها و ماهواره ها کرده بودند. ساخته ام و مشکلاتش را با آنها درمیان گذاشتم، تا شاید بتوانیم این یاخته ها را در سیاره هایی با سرعت زمان بیشتری مستقر کنیم که بتوانیم این ساختار سلولی جدید را به طور طبیعی تکثیر دهیم.حالا ما یک تیم بزرگ شده بودیم و تنها دغدغه مان یافتن سیاراتی با شرایط محیطی یکسان با سیاره خودمان اما موقعیت متفاوت با خورشید آن بود. پس حالا پس از یک دهه تلاش، یک سیاره را با موفقیت پیدا شده بود...[ناگهان در اتاق توسط یکی از پروفسور های تیم باز میشود]+ قربان، همه چیز حاضر است و یاخته ها با موفقیت در کلاهک موشک بار گذاری شده اند.- عالیه... موقعیت سیارک رو با دقت محاسبه کردید؟ اگر موشک در جهت اشتباهی به سیارک بخوره، سیارک هیچوقت به سیاره مورد نظر برخورد نمیکنه. پس بهتره تمام حواستان را جمع کنید.+ بله قربان... همه ی محاسبات بار ها تست شده اند و قابل اعتماد هستند. اما قربان تنها یک مشکل وجود دارد.- چه مشکلی؟ لطفا خبر های نا امید کنند نده پروفسور!+نمیدانم نا امید کننده هست یا خیر، اما فقط میخواستم بدانید... بعد از بررسی ها ما متوجه شدیم سیاره هدف ما خالی از سکنه نیست قربان.- چی... منظورت چیه؟ چه مشکلی میتواند داشته باشد؟ آن ها هرگز متوجه نخواهند شد که چه اتفاقی قراره بیوفته اصلا برای همین ما یک سیارک را بار ور میکنیم و مشک را مستقیم نمی فرستیم... تا همه چیز طبیعی به نظر برسد.+ درسته قربان اما یک مشکلی وجود دارد... اِاِ... با قدرتی که سیارک قرار است آنجا فرود بیاید فکر نکنم کسی از آن موجودات بتواند جان سالمی به در ببرد قربان. این کار علنا یک انقراض نسل برای حساب میشود.- آه­ه­ه... پروفسور این حرف رو نزن... نه... نه... اصلا امکانش نیست که با این پروژه را متوقف کنیم. حالا اصلا معلوم نیست که آن ها چگونه موجوداتی هستند. شاید اصلا هوشمند نباشند، از این قضیه اطلاعاتی دارید؟+ بله قربان ماهواره ای ما آن ها را بررسی کرده اند. هیچ سازه مصنوعی و عوامل غیر طبیعی اضافه به محیط سیاره مشاهده نکردیم. تحقیقات نشان میدهد که آن موجودات گونه ای هوشمند نیستند. شاید برایتان جالب باشد... این که با ما کاملا متفاوت هستند. حتی سبک عجیبی برای تولید مثل دارند. آنها نوزادانشان را در رحم پرورش نمیدهند، بجای آن نوزدانشان در داخل محفظه ای عجیب رشد میکنند تا به تکامل برسند. راستش اول با دیدن این محفظه ها تعجب کردیم و گمان بردیم که آن یک تکنولوژی بسیار پیشرفته است که توسعه داده اند. اما مشاهده کردیم که، این محفظه نیز کاملا زیستی هستند و در بدن خودشان ساخته میشود. باید اقرار کنم که هنوز از این گونه در حیرت هستم.- آخ... پرفسور کسی از تو اطلاعات اضافه نخواست. من اهمیتی به آن موجودات نمی دهم. این پروژه باید با موفقیت به پایان برسد.+ قربان بنده کسی نیستم که صلاح این کار را تشخیص بدهم. اما بنظرم کشتن تمام این موجودات برای انجام یکسری آزمایش زیستی اصلا کار اخلاقی نیست.[دانشمند صدایش را بالا میبرد]- درست حدس زدی... تو هیچ کسی نیستی که درباره صورت نگرفتن کار حرف بزنی. من برای این لحظه تمام عمرم را وقف کردم و نمیگذاریم هیچ چیز و هیچ کس مانع از آن شود. حالا هم بجای پند اخلاق دادن، از این جا برو و به کارت برس. من منتظر شمارش معکوس پرتاب هستم.شما ها هیچ وقت درک نخواهید کرد که این یاخته ها به چه چیزی تبدیل خواهند شد.موشن کمیک این داستان رود میتوانید در لینک زیر تماشا کنیدhttps://youtu.be/awAnG1EOA9M</description>
                <category>پیام رنجبر</category>
                <author>پیام رنجبر</author>
                <pubDate>Sun, 02 Aug 2020 17:42:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمانش فرا رسید... - یک دیالوگ کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@pm_ranj/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-d9u5hh8clqtl</link>
                <description>Unfinished Dark Stories | Story No 42 | It’S The Time[دکتر پشت میزش نشسته و در حال کار و نوشتن میباشد]نه... این امکان نداره...همه چیز جلوی چشمانم بود اما من آن قدر کور بودم که ندیدمشان. این دید همه را عوض خواهد کرد، با این معادله دیگر پرده ای بر اسرار دنیا نمی ماند. بلاخره بعد از این همه سال، تحمل این همه مشفّت و بدبختی، به نتیجه ای که باید رسیده ام دیگر وقت آن است که یافته ام را علنی کنم.[ دکتر کاغذ هایش را از روی میز جمع میکند و ویلچرش به حرکت در می اورد که ناگهان او را میبیند]+  سلام دکتر. بلاخره زمانش فرا رسیده.- تو دیگر که هستی؟ منظورت چیه زمانش فرا رسیده!+  خودتان خوب میدانید من چه کسی هستم دکتر. همیشه منتظر من بودید.- ععع... نه این نباید درست باشه الان وقت مناسبی برای این کار نیست. این... این معادله... دریچه جدیدی بر دنیا علم باز خواهد کرد... به من فرصت بده...+  متاسفانه این شما نیستید که تصمیم میگیرید چه دریچه هایی باید بر علم گشوده بشود دکتر.- نه... خواهش میکنم. من تمام عمر و سلامتی ام را پای این گذاشتم. به من اجازه بده... لطفا... اصلا... اصلا من فقط 49 سال دارم... بببب... برای من خیلی زوده.+  دکتر قبلا به شما هشدار های لازم داده شده بود. این شما بودید که آن ها را نا دیده گرفتید. یادتان نمی آید برای چه پاهایتان فلج شد؟- اون فقط یک تصادف بود... داشتم از چهار راه رد میشدم که... داشتم اولین پیش نویس از نظریات و کشفیاتم رو درباره &quot;بعد چهارم&quot; به مرکز تحقیقات دانشگاه میرساندم که اون ماشین به من زد. آره... آره، اون موقع آنقدر هیجان زده بودم که به اطرافم توجهی نمی کردم... اون قضیه را الکی به هر چیزی ربط ندید.+  آه... دکتر، همان اول باید متوجه میشدید که دیگر قسمت نیست. البته سبب خیر شدید، آن راننده قرار بود با آن ماشین به مسافرتی برود که به صلاحش نبود، که این حادثه مانع از آن شد. این مورد حتما به پرونده شما کمک خواهد کرد.- نه این نامردیه... چرا این معادله نباید فاش بشه؟...+  کسی از این که چیزی نباید فاش بشود حرفی نزد دکتر. به مرور همه چیز برای شما زمینی ها آشکار خواهد شد. ما فقط باید صبر کنیم تا زمانش فرا برسد.- زمان؟؟؟ زمان برای شما چه معنی دارد که بخواهید صبر کنید؟+  راستش دکتر، ما به این نبوغ و کنجکاوی شما احترام میگذاریم. زمان تنها مفهومی است که ذهن ناآماده شما بتواند اتفاقات اطرافش را درک و هضم کند؛ وگرنه همه چیز به طور همزمان در حال رخ دادن است. زمان فقط فاکتوری است که باعث میشود اتفاقات به ترتیب به چشم شما بیاید.- در هر حال من هنوز باورم نمیشه که این یک پایان است. حداقل چند ثانیه مهلت بده! من حتی هنوز دست نوشته ای از این معادله ندارم، که کس دیگری بتواند به آن برسد.+   نگران هیچ چیزی نباشید دکتر. شما تا همین الان خدماتی به هم نوعان خود ارائه دادید که تنها آیندگانتان ارزش واقعی آن را درک خواهند کرد. داستان شما در زمین به این زودی ها پایانی به خود نمی بیند.[دکتر دیگر امیدش را از دست داده و آه بلندی میکشد]- آه...مثل این که وقت رفتن است. با این معادله میتوانستم کلید سفر به ابعاد بالاتر را بسازم...+ شما همین الان هم دارید این کار را انجام میدهید دکتر.برای دیدن انیمشین این داستان لینک زیر را کلیک کنیدhttps://youtu.be/LX8aNrHmgZk</description>
                <category>پیام رنجبر</category>
                <author>پیام رنجبر</author>
                <pubDate>Sun, 02 Aug 2020 17:36:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروژه کشتی نوح - یک داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@pm_ranj/%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%AD-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-ncp8tc1um2ff</link>
                <description>دفترچه خاطرات پدربزرگم را برداشتم و شروع به ورق زدن کردم. شب های نورانی و غذا های لذیذ و متنوع را تنها آنجا میشد پیدا کرد، البته فقط توصیف شان را. برایم جالب بود، چند صفحه آخرش عکس هایی از حیوانات و گیاهان پیدا میشد که هر کدام چند خطی توضیح داشتند. درختان، گل های آفتابگردان و سبزیجات متنوع که هرگز تا حالا نه دیده و نه مزه شان را چشیده بودم. حیوانات...حتی تصورش هم برام عجیب بود که موجودات دیگری هم جز انسان روی زمین زندگی میکردند که از قضا خوراک های خوشمزه ای میشد با آنها درست کرد. بزرگتر ها همیشه برایم از زیبایی های گذشته میگفتند، از شهر های بزرگ، از جنگل های سرسبز و زندگی در جریان انسان ها که به آن &quot;تمدن&quot; میگفتند. من که باور نمیکنم ،اما ظاهرا انسان ها مهربان بودنده اند، به هم کمک میکردند و بهم احترام میگذاشتند... ظاهرا در همه چیز زیبایی ای وجود داشته...تا این که &quot;رستاخیز&quot; فرا رسید.درختان و گیاهان به مرور از بین رفتند و زمین حاصلخیزی اش را از دست داد. جنگل ها به بیابان ها تبدیل شدند. حیوانات و دام ها از بی غذایی یکی یکی تلف شدند. دولت ها  پشت سر هم اعلام ورشکستگی میکردند و از هم میپاشیدند. زمین سرسبز، مادر طبیعت دیگر جایی برای زندگی نداشت. با این حال هنوز امید بود... عده ای از دانشمندان موفق به پرورش محدود گیاهان شده بودند و از طرفی دولت های باقی مانده تمام نیروهای خود را بر روی ساختن یک فضا پیمایی عظیم متمرکز بودند. آن را &quot;پروژه کشتی نوح&quot; می نامیدند.این پروژه آخرین تلاش های سازمان های علمی فناوری جهان در طول سه قرن بود. آنها همچین روزی را پیشبینی میکردند. در آن زمان تبدیل به تنها روزنه امید مردم تبدیل شده بودند. به گفته شان برای همه جا بود. فضا پیمایی غول آسا که آخرین خاک های حاصل خیز زمین به آن منتقل شده بود تا از نابودی آن جلوگیری شود. وظیفه آخرین خطوط هواپیمایی موجود آن شده بود که مردم را از سراسر دنیا به محل کشتی فضایی بیاورند.روز موعود فرا رسیده بود کشتی آماده پرواز بود. هزاران هزار آدم منتظر ورود به بهشتی دست ساز بودند. اما هیچ چیز آنطور که انتظار میرفت، پیش نرفت. برای سوار شدن مردم باید بلیط تهیه میکردند. گرفتن بلیط رایگان بود. تنها کاری که میبایست انجام میشد ورود به دستگاهی عجیب غریب بود. آن دستگاه ذهن مردم و شرایط فیزیکی شان را اسکن میکرد و بر اساس آن، هر کس را به سه دسته اولویت بندی میکرد. اولویت اول ثروتمندان و دانشمندی بودند که برای پروژه وقت و هزینه خود را گذاشته بودند. پس از آن کسانی که از ضریب هوشی بالا یا از سلامتی جسمانی کاملی برخوردار بودند. در آخر مردمی که هیچ کدام از آن امتیازات را نداشتند، و هرگز سوار آن بهشت فلزی نشدند.بله، آن صدها هزار نفر، پدران ما بودند که 200 سال پیش در جهنم زمین جا گذاشته شدند.ما دهه ها برای بقا جنگیدیم. آن اوایل هنوز مقداری از غذاها و غلات انبار شده برای تغذیه وجود داشت. بعد از تمام شدن آنها تنها منبعی که میتوانستیم از آن تغذیه کنیم آبزیان بودند. پس به با قایق ها و کشتی های کوچکی که داشتیم راهی دریا ها شدیم. دریا هایی آلوده و پوشیده شده از نفت که تنها موجودات زنده ای که در آن یافت میشد چند گونه محدود از اسفنج ها و جلبک های کف آب بود. این به وضوح پاسخگوی نیاز آن همه مردم گرسنه نبود.یکی یکی تلف میشدیم و هیچ امید برای زندگی نداشتیم. آن هزاران نفر آدم حالا به زور یک استادیوم ورزشی را پر میکرد. ما مجبور بودیم که اجساد انسان های تلف شده را نمک سود کنیم و با جیره بندی از آنها تغذیه کنیم. طولی نکشید که عده ای از ما جدا شدند و شروع کردن به سلاخی کردن بقیه. آنها شب هنگام به گروه های ما حمله میکردند. اگر نمی توانستیم از خودمان دفاع کنیم، سرنوشت مان با اشتهای آدم خواران گره میخورد.دو دسته شده بودیم. انسان ها... و شکارچی ها، کسانی که دیگر روزنه ای از انسانیت در آن ها دیده نمیشد. سرنوشت ما معلوم بود. یا سلاخی میشدیم و یا به شکارچی ها میپیوستیم. اما تا امروز... تا این لحظه... اکنون پهنه آسمان در سایه فرو رفته بود. آن فضا پیما... آن بهشت حلبی... به زمین آماده بود و این فقط یک معنی داشت.گوشت بیشتر برای شکار...</description>
                <category>پیام رنجبر</category>
                <author>پیام رنجبر</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jul 2020 21:37:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی آینده - یک داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@pm_ranj/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-qhr1kstakw0c</link>
                <description>Unfinished Dark Stories | Story No 22 | The Time Machine60 سال طول کشید. تلاش دو نسل از دانشمندان به ثمر رسیده بود. تاریخ بشریت  شاهد رسیدن به نقطه عطف خودش بود. شور و شادی وصف ناپذیری در تیم شکل گرفته بود. اکنون میتوانستیم زمان را کنترل کنیم. ساخت ماشین زمان به اتمام رسیده بود. درحال تست های نهایی بودیم که ناگهان یک نامه روی میز ما ظاهر شد. عنوان نامه این بود: &quot;آزمایش موفقیت آمیز بود.&quot; و زیر آن تاریخ خورده بود: &quot;پنج ساعت و ده دقیقه بعد از شما&quot;. بعد از خواندن نامه کل تیم را شادی و هیاهو برداشت. هر پنج نفر مان شروع به رقصیدن و آواز خواندن کردیم چون دیگر دنیا قرار نبود جنگی به خودش ببیند و نژادی قرار نبود دیگری را آزار دهد. همه ما تعهد داده بودیم که اگر این آزمایشات موفقیت آمیز بود، ساخته مان را به هیچ عنوان علنی نکنیم و هیچ دولتی را از آن آگاه نسازیم. قرار گذاشتیم که به گذشته ها برویم و عوامل جنگ، نژاد پرستی، دیکتاتوری را از بین ببریم. قرار بود تاریخ را از وجود شروران و خون خواران پاک کنیم.زمان اولین سفرمان رسیده بود. استرس و نگرانی از شکست پروژه همه را فرا گرفته بود، هر اشتباهی میتوانست ما را از ماهیت هستی حذف کند، اما هدف مشخص بود و حاضر بودیم هر ریسکی را برای این کار بپذیریم. لیست بلند بالا ای از تمام افراد و عوامل ظلم و فساد تاریخ داشتیم. مقصد اول مشخص شده بود. 20 آپریل 1889 در شهر کوچکی از اتریش بود.  وقت آن رسیده بود که آدولف هیتلری در تاریخ وجود نداشته باشد.عملیات با موفقیت انجام شد. دنیا ساعتی بیشتر شاهد هیتلر نبود و ما با بهترین حس ممکن به مکان و زمان قبلی خودمان بازگشتیم. بلافاصله در اینترنت اسم آدولف هیتلر را جستجو کردیم، هیچ نتایجی خاصی یافت نشد. اینبار جنگ جهانی دوم را جستجو کردیم و با صحنه ای مواجه شدیم که اصلا انتظارش را نداشتیم. جنگ رخ داده بود دقیقا با همان تعداد کشتگان و همان کشورهای درگیر و تمام حوادث تراژدیکی که نازی ها رقم زده بودند. تنها با این تفاوت که رهبرشان شخص دیگری بود. حتی تمام فیلم های هالوودی جنگ جهانی دقیقا با همان بازیگران و کارگردانان ساخته شده بودند، تنها نام پیشوا نازی ها هیتلر نبود.  تیم از تعجب خشکشان زده بود. هیچ جای کار ما مشکل نداشت ما هیتلر را از تاریخ حذف کرده بودیم اما دنیا همان بود. بدون حتی یک درصد تغییر.به خودمان قبولاندیم که اشتباه از ما بود. دوباره به سمت ماشین زمان رفتیم. اینبار مقصد سال 1957 عربستان و هدف ما بن لادن بود. اینبار با وسواس و تحقیق و بررسی بیشتر هدف را نابود کردیم. به زمان خود برگشتیم و سریعا به جستجو اینترنت پرداختیم. بله! هیچ شخصی به اسم بن لادن وجود نداشت. اما... اما تمام رخداد های تروریستی با تمام جزئیاتشان رخ داده بودند. حمله غم انگیز 11 سپتامبر و تمام بمب گذاری ها مانند قبل بود. فقط نام ها و افراد متفاوت بودند. حتی نحوه کشته شدن رهبر تروریست ها به دست ایالات متحده دقیقا به همان شکل بود.بار ها و بار ها ما این کار را امتحان کردیم و هیچ تغییری در روند تاریخ ایجاد نشد. سال های زیادی را دوباره صرف تحقیق و ارتقا اختراع مان پرداختیم. اما باز همان شد. زمان آنگونه که فکر میکردیم نبود. مبدا و مقصد معلوم بود. ما تنها مسیر و وسایل رسیدن به آن را تغییر میدادیم. رفته رفته امیدمان به یاس تبدیل شد. تمام فایل ها و کاغذ ها را به آتش کشیدیم و ماشین ساخته شده را قطعه قطعه کردیم. تیم ما از هم پاشید، همه رفتند و حالا بعد از 2 ماه هیچ خبری ازشان ندارم.همه چیز از قبل نوشته شده بود، اصلا... اصلا هیچ قبل و بعدی معنی نداشت. اتفاقی که باید، می افتاد...تمام تلاش هایم بعد از 35 سال بی ثمر بود. اصلا آیا تلاش کردن هم معنی خاصی دارد؟...[دستش را به سمت میزش دراز کرد و &quot;والدر پی پی کا&quot; سال 1945 اش را برداشت...]موشن کمیک این داستان را میتوانید در لینک زیر تماشا کنیدhttps://www.youtube.com/watch?v=ZzlX3BssRSM</description>
                <category>پیام رنجبر</category>
                <author>پیام رنجبر</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jul 2020 21:37:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت سین</title>
                <link>https://virgool.io/@pm_ranj/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%AE%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-wfh91xy2hddk</link>
                <description>&quot;نیروهای اهریمنی شان قلعه را محاصره کرده اند قربان. دیوار هایمان مدت زیادی نمی تواند جلوشان دوام بیاورند.&quot;پیرداد رویش را از سرباز برگرداند. خودش بهتر از هرکسی میدانست که این آخر راه است. نیازی به گزارش کردن نبود. پایانی تلخ  برای دژکوه و مردمانش در راه بود. دژکوه آخرین سرزمین از قلمرو جمشید شاه، که پس از فروپاشی پایتخت، تسلیم ضحاک و لشکر تازی نشده بود. زمین به لرزه افتاده بود. صدای خرد شدن چوب و ریزش سنگ ها با هر بار کوبیده شدن دژکوب ها بیشتر میشد. شاه پس از لحظه ای سکوت به ایوان کاخ رفت. مردمان آشفته و بی خانمان شده شهر از پایین ایوان،  شاه شان را نظاره میکردند. پیرداد رو به مردم ایستاد و شمشیرش را بالا گرفت و با لحنی محکم گفت: &quot;زنان و کودکان به تالار قصر بیایند و تمام مردان و توانمندان تیغ و گرز هایشان را آماده کنند. ما تا آخرین قطره خونمان در مقابل این اهریمنان ایستادگی میکنیم. باشد که جهان آفرین یاریمان کند.&quot; سربازان همراه با زره، کلاه خود و سلاح میان جمعیت آمدند. یکی یکی مردان را مسلح کردند. پیرداد کنار فرزندانش رفت. بهمن و هومن دو پسر خردسالش، پدرشان را محکم به آغوش گرفتند و پشت سرشان سین خواهر بزرگشان به پدر نزدیک میشد. پیرداد با یک دست پسرانش را به آغوش گرفت و دست دیگرش را بر شانه سین گذاشت. نگاهش را به چشمان بغض آلود دخترش دوخت و گفت: &quot;این آخرین دیدار ماست دخترم. اکنون نوبت توست که به عنوان شاهدخت مردمت را رهبری کنی. دیگر زنان و کودکان را از راهرو های مخفی قصر به بیرون ببر و سپس به سمت کوهستان رفته و آنجا پنهان بشوید.&quot; سین بغضش شکست، پدرش را در آغوش گرفت.صدای مهیبی آمد. دروازه قلعه فروریخت و فریاد جنگجویان بلند شد. پیرداد فرزندانش را از خود جدا کرد و بلند فریاد زد &quot;سریع باشید به دنبال سین بروید!&quot; سین بلافاصله دوید و دری مخفی بین دیوار ها را باز کرد. با اشارات دستانش زنان و کودکان را هدایت میکرد. هنوز همه ی زنان و کودکان به داخل تالار نیامده بودند. سین به سمت درب تالار میرفت و کودکانی که باعث کاهش سرعت میشدند را بلند میکرد و به درب مخفی میرساند. پیرداد که هنوز کنار پسران کوچکش ایستاده بود، بر روی زانوانش نشست و صورتشان را نوازش کرد: &quot;نگران هیچ چیزی نباشید، به آینده امید داشته باشید و بدانید در پناه ایزد جهان آفرین روشنایی را به این سرزمین برمیگردانید. هیچ وقت تسلیم سرنوشت نشوید.&quot; هر دو را برای بار آخر به آغوش کشید. سین را دید که آخرین نفرات را به داخل راهرو هدایت میکند. سرش را به نشانه احترام برایش تکان داد. شمشیرش را از نیام بیرون کشید. به سمت دروازه تالار قدم برداشت.سربازان و دهقانان مدافع یکی یکی کشته و تکه تکه میشدند. تازی ها به ایوان قصر رسیده بودند. شاه ایستاد. تازیان دوره اش کرده بودند. ناگهان مردی پیل تن وارد تالار شد ، فریاد زد &quot;خوگین درنده اینجاست. پیرمرد وقت رفتن به جهنم است&quot;. جنگجوی ترسناک تبری غول پیکر به دست داشت. شروع به نزدیک شدن به شاه کرد. سلاح بزرگ خود را بالا آورد که ناگهان چشمانش به سنگ های دیوار خورد که در حال تکان خوردن بودند. خوگین خشمگین فریاد زد: &quot; پشت آن دیوار... در حال فرار کردن هستند... بگیرید شان&quot;. نقشه پیرداد و راهروی مخفی قصر لو رفته بود. سربازان به دستور جنگجوی بزرگ به سمت دیوار رفتند و سعی میکردند آن را باز کنند، اما از محل کلید باز کننده در اطلاعی نداشتند. بی هدف به آجر های دیوار ضربه میزدند. پیرداد ترسان و خشمگین شروع به فریاد زدن و حمله ور شدن به سربازان کرد. با تیغ شمشیرش عده ای را ناکار کرد. خوگین از پشت سرش شاه را گرفت و با یک دست او را به گوشه ای پرتاب کرد. سربازان همچنان به دنبال راهی برای باز کردن در مخفی بودند که خوگین با لگد سهمگینی، باعث شد دیوار فرو ریخته و راهروی مخفی نمایان شود. جنگجو با سرعت به وارد راهرو شد.سین پشت سر مردم و برادرانش داخل راهرو در حال دویدن بود. راه توسط مشعل ها روشن بود. شاهدخت با رسیدن به هر مشعل توقف کرده و آن را خاموش میکرد، تا راه پشت سر را تاریک کند. در حال خاموش کردن یکی از مشعل های راهرو بود که متوجه لرزش زمین شد. از خاموش کردن مشعل صرف نظر کرد و ایستاد تا فاصله اش با جمعیت در حال دویدن زیاد شود. صدای قدم های سنگینی که زمین را میلرزاندند، نزدیک و نزدیک تر میشد. ناگهان سین مردی قوی و بزرگی را جلوی خودش دید. مرد ترسناک به سختی در راهرو تنگ میتوانست خودش را جابجا کند. بی درنگ مشعل را سمت صورتش پرتاب کرد. جنگجو فریاد زد و چشمانش را گرفت. شاهدخت با تمسخر گفت: &quot;قوی ترینشان تو بودی که به جنگ من آمدی؟&quot;. به سرعت از میان پاهای مرد سر خورد و برخلاف جهت جمعیت به سمت قلعه دوید. پس از مدتی جنگجوی خشمگین دست از صورتش کشید و فریاد زنان به سمت دختر دوید. سین به تالار قصر برگشت. پدرش را دید که نیمه جان به دست سربازان اهریمنی اسیر شده. از ترس خشکش زد. فریاد زد: &quot;دست های نفرین شده تان را از پدرم بکشید...&quot;.خوگین از پشت سر سین ظاهر شد. بی درنگ دستش را محکم گرفت. پنجه بزرگش به اندازه کل دست سین بود. شاهدخت را با یک دست از زمین بلند کرد. با لحنی تمسخر آمیز گفت: &quot; پس این پیر خرفت پدرت است&quot;. شروع به خندیدن کرد. سین درحال تقلا کردن بود اما دستش کاملا فلج بود و هیچ کاری نمی توانست بکند. خوگین یکی از سربازانش را صدا زد: &quot;برو به پادشاه ضحاک بگو اکنون کل قلمرو ایران و ثروت جمشید از آن شماست. بزودی سر شاهشان و هدیه ای زیبا رو برایتان می آورم&quot;. آرام آرام به سمت شاه از پا افتاده راه افتاد و همچنان شاهدخت را مانند بچه گربه ای در یک دست گرفته بود. پیرداد نیمه جان نگاهش را به سین دوخت. توانایی حرف زدن نداشت. نگاهش خداحافظی تلخی با دخترش بود.سین در حال فریاد و دست و پا زدن بود. جنگجوی درنده تبرش را از پشتش در آورد. تیغ را بالا برد و  در یک حرکت سر از بدن شاه دژکوه جدا کرد. شاهدخت را به زمین پرت کرد. سربازان به دستان و پاهایش زنجیر بستند. چشمان سرخ شده سین دیگر سوی دیدن نداشت.خوگین سلاح غول پیکرش را به پشتش آویزان کرد. به سمت ایوان قصر حرکت کرد و آرام گفت: &quot;من باز میگردم و بزودی تمام مردم این شهر گردن تعظیم به شاه خوگین فرو می آورند.&quot;. به سمت اسبش رفت و روی آن نشست و دستور داد تا دستان شاهدخت را با طناب به زین اسبش ببندند&quot;.&quot;حرکت میکنیم!&quot;.ادامه دارد...</description>
                <category>پیام رنجبر</category>
                <author>پیام رنجبر</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2020 00:44:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرزندان هانسل - یک فانتزی کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@pm_ranj/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-kdiivwvpi7yu</link>
                <description>+&quot;بدو بدو، بیا اینو ببین&quot;-&quot;شروع شده؟&quot;+&quot;آره دیگه بدو، لِفتِش نده!&quot;هیجان پسرک چند برابر شد. ترس از غلت خوردن به پایین را فراموش کرد. صدای خِرچ خِرچ سنگ و کلوخ زیر پایش بلند شد. خودش را سریع به لبه ی تپه رساند. خواهرش که دم تیغه ی کوه روی شکم دراز کشیده بود، دست پسر رو گرفت و کشید پایین.+&quot;زود باش دراز بکش! نمیخوای سرت رو به باد بدی که؟!!&quot;برادر کوچکتر هم دراز کشید. حالا هر دو خود را کنار لبه ی تیز نوک تپه قایم کرده بودند. اتفاقی که روبرویشان در حال افتادن بود را تاکنون تنها در کتاب های کهنه و پوست پوستِ پدرشان خوانده بودند. همان کتاب هایی که آدرس اینجا را از آن پیدا کرده بودند. وسط کوهپایه های جنگلی ای که از کلبه شان حدود یک صبح تا ظهر راه بود.جنگلی که همراه با دره سیاه از جاهای ممنوعه ای برای بازی کردن بود. جسم عجیب پایین تپه شروع به تکان خوردن کردن. خواهر و برادر دست یکدیگر را از روی هیجان میفشردند. آن جسم شبیه به تخم مرغ غول پیکری ارغوانی بود که به خاکستری میزد. بعد از مدتی تکان خوردن صدای ترک خوردن تخم مرغ بزرگ بلند شد. ناگهان دو بال بزرگ از دو بَر آن بیرون زد. پس مدتی سکون هردوبال شروع به تکان خوردن کردند. پوسته های تخم مرغ بخش اطراف شدند. حالا موجودی عجیب و خاکستریِ کبود از آن تخم بیرون آمده بود. پسرک آرام ولی با هیجان همانطور که از بالا به آن خیره شده بود گفت &quot;دیدی! دیدی گفتم. من میدونستم بچه اژدها ها بنفشَ ن. تو میگفتی سیاهَن. دروغگو!&quot; دخترک رو به برادرش کرد. &quot; کوری! این که بنفش نیست. ارغوانیه. نگاش کن قیافش درست مثل همونیه که تو کتاب کشیده شده بود. ولی خیلی ناز تره. شاخ های کوچولوش رو نگا کن!&quot;.بچه ها تا حالا یک اژدها از نزدیک ندیده بودند. تنها صدای غرش مادر این بچه اژدها را از پشت ابر ها شنیده بودند.تصور آن ها از اژدهایان همان تصاویر کشیده شده بر کناره های کتابخانه پدرشان بود. پرنده ای بدون پر که بدنش شبیه به سگی بزرگ بود. سرش مانند یک بز اما شاخ هایی خیلی بزرگتر، چشمانی کشیده و دندان هایی تیز و بیرون زده از دهان. بچه اژدها هنوز چشمانش را باز نکرده بود. بال های کوچکش را تند تند باز بسته میکرد. او از بچه ها خیلی بزرگتر بود. تقریبا اندازه یک آدم بزرگ بود. بچه اژدها بال هایش را جمع کرد و گوشه ای رفت و آرام گرفت. دخترک رو به برادر کرد و گفت &quot;همراهِتن دیگه؟&quot; پسر سریع دست در کیسه ای که به کمرش بود کرد. تکه گوشتی را در آورد و به خواهرش نشان داد.هردو آرام برخواستند و یواش یواش به پایین تپه سمت اژدهای کوچک رفتند. پشت یک تکه سنگ در سراشیبی تپه پنهان شدند. آن ها دیده بودند که پدرشان هر چند وقت یکبار با دو گوسفند یا یک گوساله به کوهستان میرود. هر وقت دلیل کار او را میپرسیدند. می گفت: &quot;برای اژدها می برم&quot;. آنها میخواستند به بچه اژدها غذا بدهند. خواهرک از پشت سنگی که بود یک تکه گوشت را به سمت اژدها پرت کرد. اژدها از شنیدن صدای افتادن گوشت به زمین هشیار شد. پس از مدتی که سر خود را به اطراف میچرخاند، آن را پیدا کرد. از جایش بلند شد به سمتش رفت. بچها که از پایین سنگ غذا خوردن او را تماشا میکردند. اینبار برادر بلند شد و آخرین تکه گوشت را برداشت. کمی از پشت سنگ بیرون آمد تا گوشت را پرت کند. در حال پرت کردن بود که سنگ های زیر پایش تکان خوردند. پسرک با شکم روی زمین افتاد. بچه اژدها از صدای افتاد او ترسید. شروع به دویدن کرد. دور شد. خواهرش از پشت سنگ به سمت پسر آمد تا کمکش کند. که ناگهان بچه اژدها شروع به جیغ کشیدن کرد.صدایش گوش خراش ترین صدایی بود که شنیده بودند.بچها گوش هایشان را با کف دستشان محکم فشردند. شروع به فرار و بالا رفتن از تپه کرند. صدای عجیب،زیر و گوش خراش کل کوهستان را پرکرده بود. داشتند به نزدیکی بالای تپه میرسیدند. باد شدیدی شروع به وزش کرد. بچها اکنون به آن طرف تپه رسیده بودند. با سرعت به پایین تپه میدویدند. ناگهان زمین به شدت لرزید. هردو تعادلشان بهم خورد و به زمین افتادند. بچها پشتشان را نگاه کردند. از ترس بر زمین خشکشان زد. &quot;مادر بچه اژدها...&quot;.موجودی مهیب و سیاه به بزرگی خود تپه آرام به غران به سمتشان می آمد. بچها یکدیگر را بغل کردند و لرزان محکم همدیگر را میفشردند. اژدها بزرگ سرش را به آن ها نزدیک میکرد. ناگهان تیرِ کمانی به فلس های صورت خورد وجلوی پایش افتاد. اژدها برگشت مردی را دید که تیرکمان خود را به او نشانه گرفته. جهتش را عوض کرد و با سرعت بیشتر به سمت مرد رفت. به شدت غرشش افزود و بال هایش را نیمه باز کرد. مرد که کمانش را سوی اژدها گرفته بود، نشانش را برگرداند به آن طرف تپه و تیر را به پایین و سمت بچه اژدها پرتاپ کرد. اژدها با دیدن این صحنه به سرعت بال هایش را باز کرد. پرید به پایین تپه. سمت بچه اژدها رفت. مرد در همین حین با سرعت به طرف بچها دوید. هردو را بلند کرد. با نهایت سرعتش به سمت پایین تپه دوید. در سوراخی در پایین قایم شد تا اژدها آن هارا گم کند.مدتی گذشت. مرد همراه با بچها بیرون آمدند. به سمت کلبه شان رفتند. پسرک در آغوش پدرش بود. او را محکم چسبیده بود و دخترک هم دست پدر را گرفته بود و در کنارش حرکت میکرد. پدر به شدت عصبانی بود اما با ترسی که در چهره بچها دیده بود ترجیح میداد که سرشان دادن نزد. با صدایی مهربان گفت: &quot; مگر من به شما نگفته بودم که نباید به جنگل برید؟&quot; یکی یکی رو به بچها کرد و گفت :&quot; فکر کنم باید دوباره اون داستان رو براتون تعریف کنم! داستان من و عمه تون...&quot; دخترک رو به پدر کرد و گفت:&quot; هزار بار تعریف کردی بابا! میدونم تو و عمه وقتی بچه بودین به جنگل رفتین و یه جادوگر اسیرتون کرد.&quot;+ &quot;خوبه خودتون خوب میدونید و تنهایی میزنید به جنگل!&quot;-&quot;ولی بابا شما که جادوگر رو تهش انداختین تو دیگ تموم شد. اینم فرق داشت. قضیه اژدها ها بودن. دلیل ما خیلی منطقی تر از فرار کردن از خونه بود&quot;پدر مسیر را عوض کرد و گفت &quot; به سمت دره سیاه میریم&quot;. پسرک در آغوش پدر گفت:&quot; ولی اونجا که جای ممنوعه ایه. چرا اونجا؟&quot;+&quot;نیست که شما هم به قوانین عمل کردید و نرفتین به جاهای ممنوعه؟&quot;پوزخندی زد و گفت: &quot;شاید بهتره یه داستان جدید براتون بگم. شما دیگه خیلی بزرگ شدین. تنهایی به دل لانه اژدها رفتن دل شوالیه های افسانه ای را هم میلزاند. ولی شما شجاع ترید ظاهرا.&quot;دم دمای غروب بود آنها به دره سیاده رسیده بودند. جایی که انگار انتهای زمین بود. پهنای دره آنقدر زیاد بود که آنطرفش در همیشه در تاریکی مطلق بود. از چپ و راست تا چشم کار میکرد دره ادامه داشت. در اعماق آن رود های کوچک و درخشانی از گدازه جریان داشت. پدر ایستاد. خیلی به دره نزدیک نشد. بچه ها را نشاند به دره اشاره کرد. گفت: &quot; یادتونه گفتم عمه تون -گرِتِل- به سفری دراز رفته و دیگر نمی آید؟&quot;. بچها هردو به نشانه تایید سرشان را تکان دادند. پدر در کنارشان نشست آهی کشید و شروع به تعریف کردن خاطراتی از کودکی اش همراه خواهرش گرتل کرد.+&quot;.خونه اون جادوگر درست وسط این دره بود. البته تا اون زمان دره ای وجود نداشت. بعد از مردن اون پیرزن ناگهان زمین شروع به لزیدن کرد و این شکاف وحشتناک ایجاد شد و گرتل آن بر دره و من در این سمت، از هم دور شدیم.&quot;دخترک که نشسته و به پهلو پدر تکیه داده بود گفت:&quot; خب یعنی چی؟ جادوگر این کارو کرد؟&quot; پدر دستش را دور دخترش انداخت و ادامه داد: &quot; اون جادوگری که گفتم ما انداختیمش در دیگ آبجوش، در واقع جادوگر نبود. او یک پیرزن شیرینی پزی بود که طلسم شده بوده. بعد ها توی افسانه های محلی دیدم که آمده بود. صدها سال پیش او و همسرش دچار یک طلسم عشق شده بودند. جوری که وقتی شوهرش مرد او پیر و عجوزه شد. و وقتی پیرزن مرد تن شوهر در قبر جوری لرزید که این شکاف عظیم در زمین به وجود آمد.&quot;داستان های پدر هیچ وقت برای بچه ها به این جذابی نبود. همیشه هم جوری نتیجه گیری میشد که بچها باید در خانه بمانند اما حالا بچها هردو از این داستان ها هیجان شده بودند. سر و پا گوش نشسته بودند.+&quot;تمام این چهل سال سعی کردم برم اون سمت دره دنبالش، تا این که فهمیدم تنها موجودی که ازین دره میتونه رد بشه اژدهاست&quot;خورشید در حال غروب بود. پدر بلند شد. پسرک را بغل کرد و دست دخترش را گرفت.&quot;دیگه وقت رفتنه!&quot;  دخترک رو به پدر کرد و گفت&quot;بعدش چی شد؟&quot;. پدر در حالی که راه میرفت گفت: &quot; از آن به بعد تنها هدف رام کردن اون اژدهایی شد که امروز شما دیدید.&quot;بچها باهم فریاد زدند:&quot;ایول اژدها سواری!&quot;</description>
                <category>پیام رنجبر</category>
                <author>پیام رنجبر</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2020 23:26:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صف - یک داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@pm_ranj/%D8%B5%D9%81-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-qq33osnjtker</link>
                <description>آمارش دستم نیست. شاید 50 سال گذشته، حتی شاید 100 یا 200 سال. اصلا عددش مهم نیست چه فرقی میکند حتی اگه ده میلیون سال سپری شده من هنوز اینجام، در صفی بی پایان از انسان­ها که از حرکت باز نمی­ایستد. حداقل کاش می­توانستم با نفر جلویی صحبت کنم یا حتی عقبی، که هرگز چهره­اش را ندیدم. انگار همین دیروز بود، وقتی انگشت دستم شکست. اولین بار بود که یکی از استخوان­ هایم می ­شکست. دنیا به روی سرم خراب شده بود، نه از اینکه آسیب دیدم، بیشتر از مدتی که دستم از کار می­افتاد حرصم گرفته بود. یک ماه تمام باید یک گُله گچ روی دستم تحمل می­کردم. یک ماه آزگار از بازی و کلنجار رفتن با رفقای هم کوچه ای محروم شده بودم که به اندازه یک سال عذاب آور برایم سپری شد.خنده­ام میگیرد، از این همه سخت ­گرفتن زندگی. حداقل کاش الان می ­تونستم بخندم. دلم حسرت یک لحظه لبخند زدن دارد. تنها کاری که اینجا میشود انجام داد، راه رفتن است. راه رفتن به جلو، نه حتی ایستادن، فقط پیشرَوی در مسیری تمام نشدنی. هر موقع سرم را بالا میگیرم یا به اطراف میچرخانم، برای دقایقی چشمانم به طبیعت بی ­نظیر اطراف خیره می­ماند. کاش می­توانستم قبلنا اینجا باشم. روی زمین دراز میکشیدم، دستانم با چمن ها بازی میکردند و از تک­تک نفس هایم لذت می­بردم. یا در جلوتر که هوا گرم و زمین از ماسه های کویر است، با دوستانم چادر می­­زدیم و باهم منتظر تماشای آسمان پر ستاره می­ماندیم.تمام مناظر راه دوست داشتنی است. کوه های پوشیده از برف، دشت های شقایق، جنگل های انبوه سبز و هر صحنه دیگری که زمانی عکس پس­زمینه موبایلم بود. دلم میخواست از این همه زیبایی لذت ببرم، یا همان حس قدیمی را برای یک ثانیه تجربه کنم. فقط میتوانم ببینم و بشنوم. صدای وزش باد میان علف­ها می­آید. در این سکوت بکر حتی صدای حرکت ابرها نیز شنیده میشود.یاد زمانی افتادم که اولین قدم هایم رو جلوی مادرم برداشتم. اولین روزی که توانستم راه بروم. دلم می­خواهد از این که این خاطرات را به طور کامل به یاد دارم، تعجب کنم. میدانم که اینجور مواقع باید این کار را انجام بدهم. نمیشود، هیچ حسی را نمی توانم تجربه کنم. فقط بر حسب خاطراتی که دارم. یادم می­افتد که الان فلان حس را داشته باشم. برایم جالب است، حتی از این اتفاق هم می­خواهم تعجب کنم ولی نمی­توانم.هیشه دلم میخواست همه چیز به بهترین شکل انجام شود. دلم زندگی که میکردم را نمی­خواست برای همین همیشه در حال تلاش برای بهتر شدن داشتم. باید بهترینِ دانشگاه می­شدم، باید بهترینِ شغلم می­شدم. در آخر فهمیدم که تبدیل به یک از همه بی­خبر شدم. این اواخر داشتم بجای تلاش کردن برای بهترین شدن. تلاش میکردم که اطرافم را بیشتر دریابم. داشتم آدم بهتری میشدم، که مهلت تمام شد.آخرین صحنه ای که یادم است جمعیت زیادی از آدم های ناشناس بالای سرم بودند. یکی هم کنارم نشسته بود، دستم را گرفته بود و مدام به من میگفت که چشمانم را نبندم. از آن لحظه همه چیز شروع شد. خاطراتی جدید به یادم می آمد و همه چیز را از گذشته احساس میکردم. جاهایی که نرفتم، کار هایی که نکردم، حرف هایی که نزدم و عشقی هرگز که بیان نکردم. فهمیده بودم که دیگر این آخرش است و نباید حسرت بخورم، اما نمی­شد، حتی از این که مرگم این گونه رخ داد، به این سرعت، با تصادف کردن، راضی نبودم، حسی درونم میگفت من لیاقت پایان بهتری داشتم. در هر حال الان اینجام تنها کاری که میتوانم انجام دهم راه رفتن است. قدم برداشتن تا بی نهایت.ناگهان فرد جلویی ایستاد. با نفس عمیقی شانه هایش را بالا و پایین برد. از آن وقت هاست که احتمالا باید شگفت زده بشوم. رویش را برگرداند. در حالی که نگاهش به من بود لبخندی زد که انگار از تمام وجودش بود، لبخندی که در چشمانش بود. نگاهش را از من برداشت. برگشت و به راستش رفت. دستانش را به سمت آسمان برد و رو به آن کرد. چشمانش را بست و گفت:«بلاخره آزاد شدم.» به همان صورت بود که شروع کرد به محو شدن در فضای اطراف و ناپدید شد.به راه رفتن ادامه دادم. برای اولین بار بود که به خاطرات فکر نمی­کردم. یعنی آن فرد از چی آزاد شد؟</description>
                <category>پیام رنجبر</category>
                <author>پیام رنجبر</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2020 01:23:19 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>