<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پادکست راوی | Ravi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@podcastravi</link>
        <description>برای شنیدن ما میتونید تو اپلیکیشن های پادگیر سرچ کنید راوی و پیدامون کنید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:10:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/158983/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پادکست راوی | Ravi</title>
            <link>https://virgool.io/@podcastravi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>11 - مژگان رحمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@podcastravi/11-%D9%85%DA%98%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-qx34tmpswn1b</link>
                <description>تصور کنید اونقدر تو یه رشته ورزشی انفرادی قوی شدید که کشورای دیگه با شما به عنوان اولین لژیونر ورزشی اون رشته قرارداد میبندن. بعد با پرچم کشورتون میرید تویه مسابقه خیلی بزرگ که بازیکنای قدری از سرتاسر آسیا توش شرکت کردن ، ۲تا مدال طلا و یک نقره میارید و میشید پر افتخارترین بازیکن مسابقات. برگزار کننده‌های اون مسابقه بهتون تبریک میگن و میگن خوش‌به‌حال ایران که همچین بازیکنی داره. و وقتی برمیگردید به کشورتون بجای اینکه ازتون استقبال کنن و هواتونو داشته باشن، بهتون اعلام میکنن که قصد دارن نامه محرومیت براتون صادر کنن.با ما همراه باشید تا ببینید داستان از چه قراره!وقتتون بخیراین قسمت یازدهم راویه و من آرش هستم. پیش تولید این اپیزود از اسفند ۹۸ انجام شده اما تولیدش مربوط به اوایل خرداد هستش تهیه و ۷ ام خرداد ماه منتشر شده. ما توی راوی قصه تعریف می‌کنیم، قصه زندگی آدم‌‌هایی که یک چالشی توی زندگیشون باعث شده قصه زندگیشون شنیدنی‌تر بشه. ۷ام به ۷ام هر ماه منتظر یک اپیزود جدید از ما باشید.توی این اپیزود قصه دختر ورزشکاری رو میشنوید که الان شده اعتبار ایران تو رشته دارت و یه تنه داره واسمون تو این رشته افتخار آفرینی میکنه و برامون آبرو میخره.اسم واقعی دختر قصه ما مژگان رحمانی هستش. مژگان دختریه که خیلی چیزارو تست کرد تا علاقشو پیدا کنه و از وقتی علاقشو پیدا کرده و داره در جهت اون حرکت میکنه روز به روز اتفاقای بهتر براش میوفته.راه‌های ارتباطی با ما اینستاگرام توئیتر و سایت ravipodcast.ir  هستش.حتما به سایت ما سر بزنید. اگر پادکست دارید یا دوست دارید که پادکست بسازید توی سایت مقاله‌هایی نوشتیم که به کارتون میاد.اگه از پادکست راوی خوشتون اومده و دوست دارید مارو حمایت کنید بهترین روش معرفی ما به دوستاتونه. از اینکه مارو حمایت میکنید ممنونیم.زندگی نامه مژگان رحمانیسومین فرزند خانواده رحمانی سال ۶۸ به دنیا میاد. یه دختر خانم شیطون و خوش خنده که مادرش اسمشو آرزو انتخاب میکنه و وقتی پدرش از ثبت احوال بر میگرده مادرش میبینه که اسم بچه تو شناسنامه مژگان خورده. مژگان یه دختر خانم شیطون بوده که مثه برادراش آروم و قرار نداشته.خانواده مژگان با خانواده عموش تو یه آپارتمان زندگی میکردن و مژگان ۳ تا پسر عمو هم داشت. شما فرض کنید یه دختر بچه که دوروبرش ۵ تا پسر شر باشن چجوری بار میاد.از همون بچگی خلق و خوی پسرونه میگیره. بنده خدا چاره ای نداشته. برادراش و پسرعموهاش تو خونه صادق صداش میکردن. به عنوان دروازه بان عضو رسمی تیم ۳ نفره گل کوچیکشون بوده. حدس میزنید چرا دروازه بان بوده دیگه. یه بار خسته میشه و میگه بسه دیگه چقدر من تو دروازه وایسم. میخوام بیام جلو. برادرش وایمیسته دروازه و صادق، ببخشید مژگان میره جلو و چشتون روز بد نبینه. کاشکی تو همون دروازش وای میستاد. تو کشمکش گرفتن توپ از تیم پسر عموهاش به واسطه یک تنه فنی به سنگای لبه باغچه میخوره و پوست زانوش چاک میخوره. بعد اون دیگه فقط دروازه وای میستاد.با توجه به اینکه توی ورزش آسیب دیده بود ولی خیلی ورزش رو دوست داشت و خانوادش هم هیچ موقع برای ورزش بهش نه نمیگفتن.توی ۶ سالگی مژگان رو میفرستن شنا یاد بگیره و زمانی نمیگذره که تقریبا کامل شنا کردن رو بلد میشه.بعد چند وقت میفرستنش کلاس کاراته و تا کمربند قهوه‌ای هم پیش میره تا نوبت مدرسه میرسه.دوم دبستان توی اسباب بازی فروشی محلشون یه ماشین لباسشویی اسباب بازی میبینه که خیلی گرون بوده. مادرش بهش میگه اگه معدلتو ۲۰ بشی برات میگیرم.مژگان هم شب و روز درسشو میخونه تا به ماشین لباسشوییش برسه.روزی که میرن کارنامشو بگیرن خود مژگان هم میره و وقتی نمرشو میبینه مامانشو میبره اسباب بازی فروشی که واسش اون ماشین لباسشویی رو بگیره.بلاخره بعد چند وقت میاره اسباب بازیشو خونه و تا ظهر باهاش بازی میکرده و هی روشن خاموشش میکرده که مثلا ماشین لباسشوییش کار کنه.ظهر میخوابه و عصر که بیدار میشه میبینه داداشش دل و روده اسباب بازیشو ریخته بیرون. شروع میکنه گریه کریه کردن و داداشش میگه گریه نکن خواستم ببینم چجوری کار میکنه الان سر همش میکنم. وقتی میره پیش مامان باباش غر بزنه میگن دخترم خب داداشت میخواسته بدونه چجوری کار میکنه تو که نباید گریه کنی. تا این حد بدونید که اون ماشین لباسشویی اسباب بازی هم هنوز قراره درست بشه.میگذره و میره راهنمایی. یه روز مامان مژگان به زن عموش میگه بریم سر بزنیم به مدرسه مژگان ببینیم چیکار میکنه و یه چرخی بزنیم بچرو بیاریم خونه.با زن عمو مژگان راه میوفتن میرن مدرسه و وارد حیاط مدرسه میشن میبینن دوتا بچه دارن میدون و ناظم مدرسه هم دنبالشونه. یهو میشنون ناظم مدرسه داره داد میزنه پدرتو در میارم رحمانی. شانس بیاری دستم بهت نرسه مژگاااان.مادر مژگان یه نگاه به جاریش میکنه. یه نگاه به ناظم مدرسه که داشته دنبال مژگان و دوستش میدوییده میکنه. به جاریش میگه چیکار کنیم. زن عمو مژگان هم میگه بچن بزار شیطونیشونو بکنن. بیا بریم.این داستان هم میگذره. مژگان خیلی شنا دوست داشت و خیلی هم تمرین میکرد ولی فکر میکرد با شنا هیچ موقع تو ایران نمیتونه به آینده خوبی برسه و افتخار آفرینی کنه. واسه همین شنا رو هم میزاره کنار. تو فکرش بود که بتونه قهرمان تیم ملی یه رشته ورزشی بشه.خودشو تصور میکرد که پرچم ایران روی شونش انداخته و داره به عنوان قهرمان ملی وارد ایران میشه.تابستونا با خانوادش میرفتن یه مجموعه فرهنگی ورزشی توی شمال. اونجا همه جور ورزشی انجام میشد و مسابقات مختلف برگزار میکردن. طناب کشی، شطرنج، پینگ پونگ، دارت و هرچیزی که فکرشو بکنید. مژگان هم به هیچ کدوم نه نمیگفت.عاشق مسابقه دادن و برنده شدن بود. خانوادش از صبح مژگانو میزاشتن تو اون سالن مسابقات ورزشی، خودشون میرفتن خرید، مراکز تفریحی، سینما، رستوران. آخر شب میومدن مژگان رو از اون جایی که مسابقه برگزار میشد برمیداشتن میرفتن.شروع علاقه مژگان رحمانی به دارتاون سال مژگان توی رشته دارت برنده میشه و بهش یه تخته دارت جایزه میدن. وقتی از سفر برمیگردن وصلش میکنه به ستون وسط پذیرایی خونشون و خودشو و کل خونواده دارت پرتاب میکردن.از اونجایی هم که خیلی حرفه‌ای نبودن تا شعاع یه متری تخته دارت توی پذیراییشون سوراخ سوراخ بود. پذیرایی که چه عرض کنم بیشتر شبیه مرکز تفریحاتشون بود. وقتایی که کسی قرار نبود بیاد خونشون مبلارو جمع میکردن و باباشون هم میپیوست بهشون و فوتبال بازی میکردن. واسه اینکه آسیبی هم به وسایل خونه نزنن جوراب گلوله میکردن با اون بازی میکردن.پذیراییشون پیست متکا سواری هم بود. با داداشاش هرکدوم یه متکا برمیداشتن و از سر پذیرایی تا ته پذیرایی اسب سواری میکردن. تماشاچی هم داشتن، مامان باباشون. حتی یه وقتایی باباشونم به جمع متکا سوارا اضافه میشد.خلاصه که اون پذیرایی بیشتر مرکز تفریح بود و اون ستون سوراخ سوراخ شروعی بود برای علاقه مندی مژگان به دارت. تو همون پذیرایی بود که با خودش فکر کرد که میتونه قهرمان جهان تو رشته دارت بشه. میدونست که این رشته محدودیت سنی نداره و با خودش گفت تا وقتی که موقعش بشه براش صبر میکنه.به سن دبیرستان که رسید گفت میخواد بره هنر بخونه ولی پدرش راضی نبود و سعی کرد هرجوری شده دخترش رو راضی کنه که هنر نره و بره ریاضی بخونه و تقریبا هم موفق شد.مژگان میخواست یه جوری از این ریاضی خوندن فرار بکنه برای همین تصمیم میگیره که بره تربیت بدنی بخونه و وقتی با پدر و مادرش میره که رشته تربیت بدنی ثبت‌نام کنه، دانش آموزا و معلمای اون مدرسه رو که میبینه میفهمه خیلی با اونو خلق و خوش فرق داشتن واسه همین تربیت بدنی رو هم بیخیال میشه.از سر ناچاری تصمیم میگیره بره رشته ریاضی. با ناراحتی وارد رشته ریاضی میشه و برعکس دوران راهنماییش که درسخون بوده توی سال دوم دبیرستان رشته ریاضی جزو ۵ نفر آخر کلاس میشه و نمره‌هاش افتضاح بوده.دوم دبیرستان تموم میشه و میبینه نه اینجوری نمیشه. داره تو یه رشته‌ای درس میخونه که هیچ علاقه ای بهش نداره و علاقه نداشتنشو دارن رو حساب ضعیف بودنش میزارن. بعد سال دوم دبیرستان به باباش میگه میخواد تغییر رشته بده و بره رشته گرافیک. باباشم که بی علاقگی مژگان رو میبینه باهاش موافقت میکنه و میگه باشه. با هم میرن یه هنرستان که رشته گرافیک داشته و باباش با مدیر و معلما صحبت میکنه و به مژگان میگه تابستون باید درسای رشته گرافیک رو جهشی بخونی تا از تحصیلت عقب نیوفتی. با معلمات هم صحبت کردم که کمکت کنن. مژگان اینو که میشنوه هنگ میکنه. هر جوری حساب کتاب میکنه میبینه این تابستون درس خوندنه تو کتش نمیره و به باباش میگه بیخیال همون ریاضی رو میخونم.مژگان قبول کرده بود ریاضی رو بخونه اما اتفاقی که افتاده بود این بود که این بار به انتخاب خودش توی رشته ریاضی موند و پیشنهاد و زور کسی وسط نبود. با خودش گفت حالا که با انتخاب خودت موندی دیگه بهونه نداری و باید درس بخونی.سال سوم با همون بچه های سال قبل تو یک کلاس میشینه و هیچ چیزی بجز طرز فکر مژگان تغییر نکرده بود. تو سال جدید بجای ۵ نفر آخر کلاس رسید به ۵ نفر تاپ کلاس و همه واسشون سوال بود که تو این تابستون چه اتفاقی افتاده بود.تا سال کنکورش همچنان رشته ریاضی رو دوست نداشت و سعی میکرد با فعالیت‌های جانبی کنار درسش این رشته رو لذت بخش کنه برای خودش.مدام توی گروه های تئاتر سرود ورزش و هر گروهی که تو مدرسشون بود فعالیت میکرد. توی همین گروه ها به واسطه صمیمی شدن با اعضای این گروه‌ها و صحبت از خانواده هاشون، دوستاش بهش میگن مژگان عکسای داداشاتو بیار ببینیم. مژگان هم که یه روز یه عکس از داداشاش میاره که دوستاش ببینن.الان ممکنه واسه یه سری از شنونده ها سوال بشه وا مگه پسر ندیده بودن که گفتن عکساشونو بیار ببینیم. رک بخوام بگم جواب سوالتون آره است.هم دخترا پسر ندیده بودن. هم پسرا دختر ندیده بودن. اون موقع که داریم ازش حرف میزنیم، اینستاگرام و تلگرام و تلفن هوشمند و اینا نبود که بتونن مردم با هم در ارتباط باشن. شما فکر کنید اوج تکنولوژی، فلاپی و سی‌دی و وی‌اچ‌اس بود که بچه‌ها حق نداشتن اینارو با خودشون بیارن تو مدرسه و جابجا کنن. اگه ناظم و مدیر و معلم از دانش آموزا این چیزارو میگرفتن اخراجشون میکردن. همه این چیزایی که الآن عادیه اون موقع غریب بود. ذات بشر هم اینجوریه که کافیه از یه چیزی منع بشه تا حول و ولای رسیدن به اون تو وجودش شعله ور بشه. دیگه بزرگتر از آدم و حوا نداریم که. تا بهشون گفتن از این سیب نخورید، کنترل خودشونو از دست دادن.داستان عکسای پسرا و دخترا هم تو مدارس همین بود. اون موقع ها مدارس و سیستم آموزشی نسبت به این موارد حساس بودن.مشکل پیدا کردن مژگان رحمانی با مدرسهخلاصه، رسیده بودیم به اونجا که مژگان عکسای داداشاشو آورده بود مدرسه و داده بود به دوستاش ببینن. این عکسا دست به دست میشه و تو زنگ تفریح دوم ناظمشون تو بلندگو میگه مژگان رحمانی رئیس شورای دانش آموزی بیاد دفتر.مژگان میره دفتر و ناظمشون که یه خانم محجبه و خیلی مقرراتی بوده مژگان رو میبره تو آبدارخونه مدرسه که تنها باشن و بهش میده عکسارو بده. مژگان میگه کدوم عکسا خانم؟ناظمشون میگه آمارشو دارم میدونم چندتا عکس پسر آوردی و به بچه‌های مدرسه نشون دادی. تو رئیس شورای دانش آموزی هستی خجالت نمیکشی از این کارا میکنی؟تو باید الگو باشی ،خجالت داره. مژگان میگه خانم بچه ها گفتن عکس داداشامو بیارم.ناظم میگه هر غلطی گفتن تو باید بکنی؟ عکسارو بده کاریت ندارم. عکسارو که میده میگه خیلی خب پس عکس آوردی. اخراج. زنگ بزن مادر پدرت بیان دنبالت.زنگ خونشون میزنن و مادرش هم میاد مدرسه میبینه مژگان ناراحت نشسته جلو دفتر ناظم مدرسه. با مادرش میرن تو دفتر و ناظم میگه چی شده و یه خورده هم بزرگنمایی میکنه و میگه ما مجبوریم مژگان رو اخراج کنیم، با این پرونده هم جایی ثبت نامش نمیکنن. (انگار قتل کرده بود)مادر مژگان میگه باشه حالا ما باید ببریمش یه جا دیگه ثبت‌نامش کنیم.مژگانو از دفتر میفرستن بیرون و بعد چند دقیقه مادرش هم میاد بیرون. مژگان وسایلشو جمع کرده بود و از دوستاش خدافظی کرده بود فکر میکرد اخراج شده. با مامانش که از در مدرسه میان بیرون و از تیر رس مدیر و ناظم خارج میشن. مامانش مژگان رو که بغض کرده بود نگاه میکنه و بهش میگه:مامان ناراحت نباشیا همش فیلمه هیچ غلطی نمیتونن بکنن. بیا بریم خونه ناهار برات ماکارونی خوشمزه درست کردم. وقتی میرسن خونه زن عموش درو باز میکنه و با پسر عموهاش میخندن بهش میگفتن اخراجت کردن؟ همه میدونستن چی شده و باهاش به شوخی زدن فقط پدرش نمیدونست که واسه اینکه اونم نفهمه یه ۳-۴ روز مژگان خودشو میزنه به مریضی و باباشم پاپیچش نمیشه.بعد چند روز که مامانش میبرتش مدرسه مدیر مدرسه و ناظم میگن پدر و مادرت وساطتت رو کردن که ما اخراجت نکنیم. مژگان یه نگاه به مامانش میکنه و اونم میگه آره دخترم بابات خیلی با خانم صحبت کرد تا راضی شدن دیگه از این کارا نکن.دوران دبیرستانش تموم میشه و دانشگاه علم و فرهنگ رشته صنایع قبول میشه. توی دانشگاه بود که متوجه شد دیگه شیطونیایی که توی مدرسه دخترونه میکرد رو نمیتونه تو دانشگاه هم انجام بده چون بد برداشت میشه. واسه همین یه خورده رفتارش رو عوض میکنه اما توی دانشگاه هم مثل مدرسه برای فعالیت های جانبی فعال بود و توی دوران دانشگاهش یه جشنواره موسیقی توی دانشگاه برگزار کرد که دبیر جشنواره بود به اسم میم مثل ماهور.# خاطره کلاس جوشکاری از زبون خودشبهترین کلاس من تو دوران دانشگاه، کلاس ریخته‌گری بود. خیلی کلاس شیرینی بود و البته خیلی هم سخت بود. حتی رفت‌و‌آمدمون به کارگاه خیلی سخت بود. کلاسمون تو جاده مخصوص کرج برگزار میشد. ما باید با مترو میرفتیم با دوستامون و دوبار هم اتوبوس عوض میکردیم. من اون موقع ۲۰ سالم بود و ترم ۳ دانشگاه بودم و به‌خاطر سنم خیلی دختر غدی بودم، خیلی هم خام و خیلی از رفتارهام هم پخته نبود.سر کلاس و جلسه اول که ما نشستیم که جلسه تئوری و توضیحاتش بود. یه استاد جاافتاده و سن بالایی بودن که موی سفیدی هم داشتن. پشت‌سری من شروع کرد به حرف زدن و استاد فکر کرد که منم و سر کلاس جلوی همه دخترا و پسرا سر من داد زد و حتی اجازه نداد که من توضیح بدم که استاد من نبودم. این رفتارش خیلی حال منو بد کرد و احساس کردم که یکی جلوی همه، غرور منو زیر پاش گذاشته. شاید الآن اگه یه همچین اتفاقی برام بیوفته با خنده از کنارش ردشم ولی اون موقع خیلی برام سنگین بود. این خیلی موند تو دلم و با خودم گفتم که تلافی میکنم.توضیحات تئوری تموم شد و ما رفتیم کارگاه. اونجا استاد گفت که ما یه دختر و یه پسر دوبه‌دو هم‌گروه بشیم به‌خاطر اینکه این قالب‌گیری‌هایی که میکنید وزنش زیاده و حتماً یه پسر تو گروه باشه که بتونه این قالب‌ها که وزن سنگین داره رو بلند کنه.تعداد جوری بود که دو تا دختر زیاد میومدن و منم داوطلبانه گفتم که من نمیخوام با هیچ پسری گروه بشم و میخوام خودم قالب‌ها رو بلند کنم.کلاً میخوام صفر تا صد کارای کلاسو خودم انجام بدم و از روی غد بازیم هم واقعاً این حرفو میزدم. حس کردم استاد با این حرفش میخواست بگه که خانما از آقایون ضعیف‌ترن. یه همچین حس بچه‌گانه‌ای بهم اون موقع دست داد درحالی که اون برای راحتی ما داشت این حرفو میزد.ما دوتا دختر گروه شدیم. من و سپیده دوستم که هردومون هم واقعا شیطون بودیم. هردومون هم‌تیمی شدیم و اون جلسه ما باید اول به حوضچه‌ای میرفتیم و خاکارو بیل میزدیم و خاکارو الک میکردیم و خاکای الک شده رو برای قالب‌گیری استفاده میکردیم و خلاصه‌ی داستان.استاد داشت به ما طریقه‌ی بیل زدن رو یاد میداد و گفت کی داوطلب میشه که بیاد بیل بزنه. این بیل زدن‌ها هم نمره داره‌ها. (هیچ وقت لحنشون رو یادم نمیره.) من گفتم من میام. استاد گفت خوب بیا و بیل بزن. استاد تو حوضچه وایستاده بود. من شروع کردم بیل زدن و اولی رو زدم، دومی رو زدم و سومی رو بلند کردم و پاشیدم به شلوار استاد. این حرکتی که من کردم فقط باعث شد کلاس همو تو سکوت فقط نگاه کنن. استاد هم همین‌طوری منو نگاه کردو منم نگاش کردم. یعنی واقعاً همه منتظر واکنش استاد بودن که بزنه زیر گوش من.نگاش کردم گفتم استاد بدجایی وایستادین دیگه. آدم بیل میزنه میریزه روتون. برین بیرون از حوضچه. گفت خیلی بچه پررویی. خندید و گفت که از این جرئتت خوشم اومد. اونجا باعث شد که کلاً حس خوبی بین من، استادم و کلاس برقرار بشه و از اونجا به بعد استاد یه نگاه دیگه به من داشت. خوب میدید که همه کارارو میخوام خودم یاد بگیرم و انجام بدم، فکر میکنم بیشتر خوشش میومد از پیگیری من برای یادگیری.خوب کلاً آدمی بودم که کلاسای عملی رو بیشتر از تئوری دوست داشتم و میدونستم که اگه قراره چیزی یاد بگیرم که به دردم بخوره همین کلاسای عملیه و کلاسای تئوری کمک آنچنانی به من نخواهد کرد برای زمانی که من فارغ‌التحیل میشم و اینکه استاد نگاه ویژه‌ای به من داشتن و توی اون دوره از کلاس با اینکه پسرا خیلی فعالیت خولی داشتن ولی بالاترین نمره رو من گرفتم و روزی که امتحان تئوری داشتیم و آخرین جلسه بود درواقع. سه تا سه میومدیم تو کلاس میشستیم و استاد سوالو میپرسید و دانشجوها جواب میدادن و نمره رو میگرفتن و میرفتن. وقتی با دو تا از دوستام، سمیرا و سپیده رفتیم تو کلاس نشستیم، همه سوالاشو جواب دادمو بعد که اومدم بیام بیرون گفتم که استاد احتمالاً بعد این کلاس دیگه من شمارو نبینم و میخوام ازتون معذرت‌خواهی کنم جلسه اول که روتون خاک ریختم از عمد بود. گفت برو بچه. گفت من انقدر دانشجو زیر دستم اومده که میتونم دیگه رفتارا و حرکتارو بشناسم و بدونم که عمدی بوده یا نه.گفتم استاد منو ببخشین. گفت اصلاً لازم نیست که عذرخواهی بکنی و بهم گفت که خیلی دانشجوی خوبی بودی و خیلی ازت راضی بودم و گفت حیف که پسرمو عقد کردم اگه نه تورو برای پسرم خواستگاری میکردم. خیلی اون روز با دوستام سر این جمله‌ی استاد خیلی خندیدیم و ازشون خدافظی کردم و رفتم و نمره‌ای از کارگاه ریخته‌گری گرفتم ۱۸ بود و بالاترین نمره‌ی کلاس بود و بهترین کلاس ۴ سال دانشگاه من بود.پیگیری دارت به صورت حرفه‌ایبعد دانشگاه تونست توی جایی که رفته بود برای کارآموزی به عنوان نیروی کار قراردادی استخدام بشه و شروع کنه به خوندن برای ارشد که رشته ی مورد علاقش هم قبول نمیشه.همون زمونا یه مهمونی تو ماه رمضان دعوت میشن که صاحب خونه توی حیات خونشون تخته دارت نصب کرده بودن و مهمونا هم جمع شده بودن بازی میکردن.مژگان هم میره تو بازیشونو اونقدر خوب پرتاب میکرده همه ازش میپرسیدن تو دوره رفتی که اینجوری میندازی؟ مژگان میگه نه فقط از بچگی دوست داشتم و گه گداری تو خونه دارت مینداختم.همه اون شب بهش توصیه کردن که پیشو بگیره و بره جلو مطمئنا به جای خوبی میرسه. مژگان هم این موضوع رو به چشم یه نشونه میبینه و میگه هرجوری شده باید دارت رو شروع کنم. آمار در میاره میبینه که باید بره مجموعه کشوری و روز بعد راه میوفته میره میبینه اونجا تعطیله ولی یه بنر هست که به مهدی شایسته بابت سرمربی شدن تیم ملی دارت تبریک گفتن. یه خورده بردها و اعلامیه‌های اونجارو میخونه و میبینه تو یه فرم شماره موبایل اعضای اونجارو نوشتن. توشون میگرده و میبینه شماره مهدی شایسته سرمربی تیم ملی دارت هم توشون هست. چشاش برق میزنه و با خودش میگه اگه کسی باید به من دارت آموزش بده همین مهدی شایسته مربی تیم ملی که من بتونم قهرمان تیم ملی بشم.این مقاله رو هم پیشنهاد میکنم:وحید رجبلوهمون جا پشت در بسته زنگ موبایل مهدی شایسته میزنه و میگه من میخواستم بیام برای آموزش ولی خانه دارت بستست شما کی تشریف میارید میخواستم ببینمتون. مهدی شایسته که از این به بعد مربی صداش میکنیم بهش میگه که این هفته جایی مسابقست و هفته بعد خانه دارت باز میشه و یه روز رو با هم ست میکنن که مژگان بره انجمن و مربی رو ببینه. دوروز بعد مربی به مژگان پیغام میده و میگه ببخشید من بنا به دلایلی چند وقتی هستش که توی اون سالن نیومدم و ترجیح میدم نیام. اما توی اون سالن مربی‌های خوبی هستن میتونی با اونها شروع کنی و به جاهای خوبی برسی.مژگان به مربی میگه من هیچکسو نمیشناسم و فقط با شما آشنام یا شما به من آموزش میدید یا من وارد دارت نمیشم. کلا تو فکرش بود یا مربی تیم ملی به من آموزش میده یا هیچکس. مربی معمولی نمیخوام.مربیش هی بهونه میاره مژگان هی دلیل میاره. آخرش میگه آقای شایسته شما بیاید پرتابای منو ببینید اگه به نظرتون استعداد نداشتم مربیم نباشید من خیلی استعداد دارم تو مسابقات دانشگاه بدون آموزش رفتم اول شدم. بلاخره به هر ضرب و زوری میشه قرار میزارنو روزی که باید مژگان آقای مربی رو ببینه میرسه.مژگان مامانشو همراه میکنه و دوتایی راه میوفتن میرن مجموعه شهید کشوری و اونجا آقای شایسته مربی رو میبینن.وقتی مربی پرتابای مژگان رو میبینه میفهمه مژگان غلو نکرده و واقعا پرتابای خوبی داره. یکی از بازیکنایی که اونجا بوده میاد با مربی صحبت میکنه در مورد پرتابای مژگان و مربی هم بهش میگه اگه باید رو یک نفر سرمایه گذاری بکنیم اون یه نفر همین دختره و شروع کرد به توضیح دادن و شرط گذاشتن برای مژگان و هرچی میگفت مژگان هم میگفت باشه چشم. آخر کار مربی به مادر مژگان گفت چه دختر حرف گوش کنی دارید. مادرش هم گفت بله خیلی.مربی بهش میگه مشکلی نداره کار میکنیم ولی ما یه مسابقات پیش رو داریم که برنامه آموزش شما میوفته برای بعد از اون. مژگانم قبول میکنه و در مورد هزینه مربیگری میپرسه و مربی بهش میگه من تا حالا برای آموزش پولی نگرفتم و از شما هم چیزی نمیگیرم. مژگان هم واسه اینکه بتونه این لطف مربی رو جبران بکنه بهش میگه من قول میدم که افتخار دوران تدریستون باشم.چند وقتی میگذره و تیم ملی به اون مسابقاتی که مربی گفته بود اعزام میشه. بزرگسالان مقامی نمیارن و نوجوانان برنز میگیرن. مژگان هم میگه هیچ عیبی نداره خودم سال دیگه طلا میگیرم.از زمستون ۹۴ مژگان تو کلاسای آموزشی زیر نظر مربیش شرکت میکنه و مربیش هم خورد خورد شاخ و برگای اضافی مژگان که باعث جلوگیری از رشدش میشه رو هرس میکنه. مژگان همزمان با دارت کلاس‌های دیگه‌ای هم میرفت از جمله خیاطی کاریکاتور موسیقی، شنا و … . مربیش بهش میگه اگه میخوای من آموزشت بدم و تو دارت به جایی برسی نصف این کلاسارو باید کنسل کنی و اجازه داری تو چندتا موضوع که کمکت میکنه تو دارت پیشرفت کنی کلاس برداری و دوره بری مثل شنا و موسیقی که باعث آمادگی جسمانی و ذهنیت میشه.مژگان هم گفته هرچی شما بگید ولی من یه بدی که دارم هی یه چیزی رو شروع میکنم دوباره زارت ولش میکنم مثل شنا و کاراته و ژیمناستیک و …مربیش بهش میگه نترس نمیزارم ولش کنی.مسابقات ایرانزمینمیچسبه به دارت و اسفند همون سال مسابقه جایزه بزرگ ایرانزمین بوده .جلوتر در مورد انواع مسابقات و درجه بندیاشون صحبت میکنم ولی برای این مسابقه اینو بدونید که چون جایزش از بقیه مسابقاتی که برگزار میشده بیشتر بوده بهش میگفتن مسابقات جایزه بزرگ.تو اون مسابقه ۶۴ نفر شرکت کرده بودن و مسابقات هم تک حذفی بود. یعنی اگه یک بازی رو میباختن حذف میشدن.بازی اولش رو ۴ به یک میبره و میره تو ۳۲ تابازی دومش به یه ملی پوش میخوره و اونم میبره میره تو ۱۶ تابازی سومش میخوره به کاپیتان تیم ملی و بازی رو میبازه و حریفش میره قهرمان مسابقات میشه.از اینکه تونسته بود به ۱۶ نفر اول برسه خوشحال بود ولی کافی نبود واسش و تو فکرش مدام تاکید میکرد که باید به خیلی بهتر از اینا برسه.آموزشاشو ادامه میده و تمام تلاشش رو میکنه. یه مسابقه رنکینگ کشوری توی اصفحان قرار بود برگزار بشه. قبل اون مسابقه مژگان تو یه مسابقه دورهمی ۵نفره شرکت میکنه و اول میشه و یه جورایی دیگه به خودش غره میشه و میگه میرم واسه قهرمانی تو اصفهان.چون مسابقات تو یه شهر دیگه بود و اولین مسابقه رسمیش بود از مربیش خواهش میکنه که باهاش بره و کوچش کنه. مسابقات به صورت گروهی و ۲ حذفی بود. مژگان رفته بود که قهرمان اون مسابقات بشه و خودشو به همه از جمله مربیش ثابت کنه.اما تو همون بخش گروهی هر ۲ تا بازیشو به بازیکنایی که اصلا نمیشناخته میبازه و حذف میشه از مسابقات. حریفاشم تو همون مرحله گروهی حذف میشن و از گروه بالا نمیرن. مژگان رفته بود واسه قهرمانی و این دوتا باخت به بازیکنایی که بعدا فهمید واقعا از خودش خیلی ضعیف‌تر بودن خیلی ناراحتش کرده بود و یه جورایی تخریبش کرد.بعد از اینکه دوتا بازیشو باخت از سالن با حالت گریه میره بیرون و یه دل سیر بیرون از سالن گریه میکنه. گریه و حق حقاش که تموم میشه مربیش میره پیشش و بهش میگه میدونی من کی تو دارت از جام بلند شدم و به یه جایی رسیدم؟مژگان با بغض گفته نه.مربیش گفت وقتی که فکر میکردم خیلی بلدم و دیگه هیچکی رو دست من نیست. بعد ۱ سال تمرین حرفه ای رفتم تو مسابقات که همه رو ببرم و برم قهرمان بشم.توی مسابقه گروهی به ۳ نفر باختم و از مسابقات حذف شدم و اصلا از گروه بالا نیومدم. بعد اون بود که بلند شدم و جنگیدم. تو نمیدونی این باخت و از گروه حذف شدنت چقدر به دردت میخوره و جلوئه چه ضرر بزرگتری رو گرفته.مطمئنم میتونی از این شکستت استفاده بکنی و بلند بشی.مسابقات سنندجدوماه بعد از این داستان دومین رنکینگ کشوری توی سنندج قرار بود برگزار بشه.تمریناشو کرد و اینسری با ۴ تا از دوستایی که تو این رشته پیدا کرده بود سوار ماشین شخصی شدن و رفتن به سمت شهر برگزاری مسابقات.اینبار تجربه مسابقه دادن حرفه‌ای رو داشت. مژگان مرحله به مرحله مسابقه‌هارو میبرد و توی جدول به تاخت میرفت بالا. رسید بین ۸تا بازیکن. حریفش یه بازیکن قوی بود که در عین ناباوری همه حریفش رو سه هیچ برد و رفت تو ۴ تا. توی ۴ تا دوباره یکی از ملی پوش های اون سال رو برد و رفت رسید به فینال. کسی نمیشناختش و اسمش بین همه بازیکنا داشت زمزمه میشد. مژگان هدفش رسیدن به فینال این مسابقات بود و تونسته بود به هدفش برسه. توی فینال با یکی دیگه از ملی پوشای اون سال بازی کرد و بازی رو واگذار کرد. ولی مژگان اصلا از باختش ناراحت نبود و از اینکه تونسته بود به هدفش یعنی فینال اون مسابقات برسه خیلی خوشحال بود.ازش پرسیدم اینجوری که فهمیدم خیلی راحت رسیدی به فینال چی شد که یهو تو فینال باختی؟بهم گفت تجربه فینال رو نداشته. از مربیش پرسیدم یعنی چی تجربه فینالو نداشته؟ یعنی اگه همون بازیکن رو تو بازی اولش میدید امکان داشت ببرتش؟ گفت تو دارت وقتی بازی شروع میشه تو رده های پایین فقط تویی و حریفت و تخته. هر لول که میای بالاتر تماشاگر مسابقت بیشتر میشه. اوج استرس و حضور تماشاچی رو میتونی تو نیمه نهایی و فینال ببینی. دیگه تنها نیستی. همه نشستن ببینن داری چیکار میکنی.اون جمعیت خیلی تاثیرگذاره و پات جایی میلنگه که میخوای به اون جمعیت اثبات کنی که من خوبم، من بهترینم. وقتی میخوای چیزی رو به بقیه اثبات کنی از تواناییت خارج میشی.شنیدید؟ وقتی میخوای چیزی رو به بقیه اثبات کنی از تواناییت خارج میشی…. خیلی توضیح قشنگیه نه؟ وقتی داری زور میزنی یه چیزی که میگی هستی رو به بقیه ثابت کنی ذره ذره داری از تواناییت دورتر میشی. هی میگی الآن راجع به من چی فکر میکنن. الان چی میخوان بگن. الان یعنی خوب بودم یا نه و مدام خودتو مقایسه میکنی با بقیه و به تنها چیزی که بخاطرش اونجایی و تواناییته، حواست نیست.بعد هی میخوای ذهنتو کنترل کنی که برگرده جایی که باید باشه هی خرابتر میشه. این اون تجربست. تجربه اینکه بتونی وقتی میری پای خط پرتاب دارت، خنثی باشی.مربیش میگفت تو دارت کسی رقیب تو نیست، حریفت تختست.باید کار خودتو بکنی.دارت مثل کشتی و شطرنج و ورزشای دیگه نیست که نسبت به عمل حریفت مجبور باشی تو عکس العمل نشون بدی.کسی که بتونه نشنوه و نبینه دورو برش چه اتفاقی میوفته میتونه با تخته ارتباط برقرار کنه و به هدفش برسه.وقتی که این قابلیت رو نداشته باشی تو فینال و جایی که بقیه میبیننت و ذهنت درگیر اثبات خودت به اونا میشه از تواناییت در میای و نقش اونی که نباید رو بازی میکنی.دقت کردید چقدر هر موقع خواستیم خودمونو به بقیه اثبات کنیم، خودمون نبودیم.به جاش وقتایی که خودمون بودیم فقط در حد تواناییمون کار کردیم چقدر قوی و تاثیر گذار بودیم؟این یه تجربست که اگه یاد بگیریمش میشه درس. یه درس از زندگی که دیگه بلدیمش و سعی میکنیم ازش استفاده کنیم.میگن تجربه خیلی نامرده. اول نابودت میکنه،‌ بعد یادت میده. شنیدن تجربه‌های آدم‌های مختلف از لابلای قصه هاشون، اگه یه خورده هشیار باشیم، به ما کمک میکنن که تجربه اونهارو دیگه تجربه نکنیم و بتونیم از درسی که اونا گرفتن بدون تجربه کردنش استفاده کنیم. این یکی از مزایای قصه هاست و تو راوی ما دنبال اینیم که درس بگیریم و تجربیات بقیه رو بدون تجربه دوبارشون یاد بگیریم.اعزام تیم ملی دارت به مسابقات آسیاییمژگان تو اون مسابقه دوم شد. مربیش هم بهش تبریک گفت. بلاخره از هیچی بعد ۵-۶ ماه به اینجا رسیدن به قول یکی از دوستامون خودش خیلیه.زمزمه هاش اومده بود که ایران بعد از ۱۰ سال قرار بود تیم ملی دارت رو بفرسته مسابقات آسیایی. کسایی که قرار بود بفرستن منتخبای سال ۹۴ بودن. مژگان جزو منتخب های سال ۹۴ نبود ولی امیدوار بود بتونه یه جوری با این تیم اعزام بشه و بتونه افتخار آفرینی کنه. این مسابقات قرار بود تو ژاپن برگزار بشه. هر روز تمرین میکرد و خیلی امیدوار بود که یه راهی باز بشه و بتونه اون هم با تیم بره.یه مسابقه آزاد جهانی اوایل مهر توی شیراز بود و اواخر مهر قرار بود تیم ملی اعزام بشه به مسابقات ژاپن.خبواسه اینکه از اینجا به بعد از انواع مسابقات دارت صحبت میکنم و لازمه اهمیتش رو بدونید یه توضیح خیلی جمع و جور میدم و هرجا لازم بود اشاره هم میکنم که گمش نکنیم.توضیح wdfتوی دارت کلا دوتا سازمان بزرگ وجود دارن به اسم wdf , pdc. واسه اینکه بتونم مثال بزنم و درجشون رو براتون معرفی کنم از بسکتبال کمک میگیرم.توی بسکتبال همه میدونیم که ان‌بی‌ای یه سرو گردن از بسکتبال کل دنیا بالاتره.یعنی المپیک بسکتبال لولش از لیگ ان‌بی‌ای آمریکا پایین تره. و این دلیلش بخاطر کیفیت بازینکنایی هستش که توی لیگ ان‌بی‌ای هستن. این داستان تا حدیه که آمریکا هیچ موقع تیم منتخب ان بی ای رو برای المپیک نمیفرسته. چون میدونن اون موقع هر سال اول میشه و بقیه باید واسه مقام دوم بجنگن.و البته توی بسکتبال یه سازمان دیگه هست به اسم فیبا که مسابقات جهانی بسکتبال برگزار میکنه که بازم از ان‌بی‌ای تیمی شرکت نمیکنه.یه همچین سیستمی توی دارت هم وجود داره.Wdf میشه همون فیبا بسکتبال که واسه کل دنیاست و ان‌بی‌ایاها توش شرکت نمیکنن که بقیه دلشون نشکنه. Pdc مثل nba  میمونه که حرفه‌ای‌ها توشن.فعلاpdc  رو میزاریم کنار و میریم سراغ wdf.Wdf مسابقات رسمی و جهانی دنیارو برگزار میکنه و رنکینگ برای بازیکناش داره.Wdf خودش ۳ نوع مسابقه دارهاولیش. مسابقات کاپ‌های جهانی که فقط سال‌های فرد میلادی برای تیم‌های ملی جوانان و بزرگسالان برگزار میشهدومیش کاپ‌های قاره‌ای که فقط برای تیم ملی بزرگسالان هستشو سومیش مسابقات اوپن آزاد جهانی که هر کدومش یه امتیاز و رنک جهانی داره و اگه از بین کل بازیکنای دنیا توی این رنگ جهانی نفر اول تا ۱۶ام بشی دعوت میشی به مسابقات بی‌دی‌او که قهرمانی جهان هستش.پس ۳ نوع مسابقه شد.کاپ جهانی که یه سال در میونه. کاپ قاره‌ای که فقط بزرگسالانه و مسابقات آزاد جهانی که رنکینگ داره.اینارو wdf برگزار میکنه و پشتش هست.گفتیم نوع سوم مسابقات wdf یعنی اوپن های آزاد جهانی امتیاز و رنک جهانی یا یه جورایی درجه بندی داره.این مسابقات ۴ تا درجه بندی داره:پلاتین، طلا، نقره، برنز.این درجه بر اساس تعداد شرکت کننده، تعداد جایزه، مقدار جایزه، سال‌های برگزاری مسابقه تا به امروز و یه سری موارد دیگه بهشون اعطا میشه و اونا میتونن اون درجه رو برای مسابقاتشون اعلام کنن.و خب هرچی این درجه از برنز به سمت پلاتین بره، کیفیت مسابقات بالاتر میره. امتیازی که برنده‌های این مسابقات میگیرن تو هر درجه‌ای فرق میکنه. یعنی اگه یک نفر اول بشه توی درجه پلاتین به طور مثال ۲۰۰ امتیاز میگیره. و اگه اول بشه تو درجه برنز که آخرین درجست ۹۰ امتیاز میگیره. این عددا دقیق نیست فقط دارم میگم که بهتر تو ذهنتون منطقش بشینه.همه مسابقات توی آسیا درجه برنز داره که نفر اولش ۹۰ امتیاز میگیره و فقط یک مسابقه توی آسیا هست که درجه سیلور داره و مسابقات آزاد جهانی مالزی هستش که نفر اولش ۱۲۰ امتیاز میگیره. تا اینجاشم اوکی شد دیگه تو کل آسیا فقط یه مسابقه هست که درجش سیلوره و طلا و پلاتین تو آسیا نداریم.امیدوارم گیج نشده باشید. اگه چیزی متوجه نشدید نگران نباشید هرجا لازم باشه توضیحات رو میگم که سر نخ قصه رو گم نکنید.مسابقات ژاپن رو wdf برگزار میکرد و از نوع کاپ های قاره‌ای بود. همونی که تیم ملی بزرگسالان میتونست شرکت کنه.تقریبا ۱ ماه مونده بود به اعزام تیم ملی و مژگان همچنان امید داشت که اونم با تیم اعزام بشه.مسابقات اوپن شیرازاول ماه مهر بود و مسابقات اوپن شیراز قرار بود برگزار بشه. مژگان میره شیراز و وقتی میره تو سالن و استیج فینال رو که از قبل آماده کرده بودن رو میبینه یه نگاه نافظی میکنه و میگه امروز مهمونتم و تو فینال میبینمت.مشکلی که بود این بود که دوباره مژگان فقط میخواست برسه به فینال و به فکر قهرمانی نبود.دونه دونه مسابقات رو میبره و میره بالا و همه رقیباش رو در حالی که هیچکس باورش نمیشد شکست میده و میره مرحله بعد و میرسه به فینال. بازم به اون چیزی که میخواست رسید. توی فینال با توجه به بازی های خوبی که کرده بود و همه فکر میکردن برنده میشه برخلاف تصور همه بازیرو به رقیبش واگزار میکنه و دوم میشه. یادتونه دیگه قرار بود نفرات برتر این مسابقه امتیاز بگیرن و توی رنک جهانی برن. مژگان تو پوست خودش نمیگنجید که اسمش رفته تو رنکینگ جهانی ولی اینبار مربیش اصلا براش خوشحال نبود و اعتقاد داشت که مژگان تا به فینال رسیده دیگه تلاش نکرده و بازی رو باخته.مسابقات اوپن شیراز برگزار شد و تیم ملی به ژاپن اعزام شد بدون مژگان. البته مژگان امیدشو از دست نداده بود. وقتی مشخص شد که دور بعدی مسابقات کاپ جهانی توی کره جنوبی برگزار میشه با خودش عهد کرد که این دو سال اونقدر قوی میشه که نه تنها جزو افراد اعزامی به این مسابقات قرار بگیره بلکه اونجا قهرمان هم بشه.متاسفانه تیم بزرگسالان اون سال مقامی کسب نمیکنه ولی نوجوانان یک برنز میگیره.مربیش آقای شایسته میخواسته از سرمربیگری تیم ملی استعفا بده ولی مژگان ازش خواهش میکنه که اینکارو نکنه و به مربیش قول قهرمانی توی دوره بعدی اون مسابقات رو میده و میگه شما بمونید من قول میدم تو اون مسابقات طلا بگیرم و باعث افتخارتون بشم. بلاخره مربیش رو راضی میکنه که استعفا نده.سال ۹۶ مژگان توی یکی از مسابقات رنکینگ کشوری با یکی از دوستاش میرسه فینال و خیلی دوستانه بازی میکنه و باز هم دوم میشه که ایندفعه دیگه مربیش داغ میکنه و ناراحت میشه. مربیش بهش یاد میده که تو مسابقه نه کینه داریم نه دوستی. تو با درست بازی نکردنت داری ارزش مدال نفر مقابلت رو هم پایین میاری. باید با تمام توانت و البته با احترام کامل بازی کنی. مژگان هم قول میده که این موضوع رو آویزه گوشش کنه.یک سالی گذشته بود و دوباره مسابقات اپن شیراز بود. اما تفاوتی که امسال با سال قبلش داشت این بود که برای رسیدن به فینال نیومده بود. اومده بود برای قهرمانی و اینکه بتونه خودشو به عنوان یه بازیکن قوی ایرانی معرفی کنه.بازی دارت و قوانینشخب اینجا میخوام یه توضیح خیلی ریز در مورد انواع مسابقه های دارت بدم که چجوری شروع میشه و چجوری تموم میشه و چه اتفاقی بیوفته چه کسی برنده میشه.واسه اینکه این موضوع رو بگم باید یه توضیحی در مورد تخته دارت هم بهتون بدم.تخته دارت رو حتما دیدید. تو ذهنتون بیاریدش. یه سری بخش های سفید و سیاه داره یه سری بخش های سبز و قرمز و یه سری عدد که امتیاز هر بخش رو نوشته.امتیازا توی تخته دارت به ۳ حالت تبدیل میشه. سینگل، دبل، تریپلسینگل میشه همون خونه های سفید سیاه. براساس اینکه تو کدوم ردیف امتیازی بزنید براتون امتیازش شمرده میشه.دبل میشه نوار سبز و قرمز دایره‌ای خارجی تخته دارت. که تشکیل شده از مستطیل‌های کوچولوی پیوسته به همدیگه از طول. هرکسی توی این مستطیل‌های کوچیک بزنه امتیازش دبل یا دوبرابر حساب میشه.یه نوار دیگه هم شبیه همین نوار نزدیکتر به مرکز تخته دارت وجود داره که به اون تریپل میگن و اگه به اون بزنید امتیازتون ۳ برابر میشه.دوتا دایره سبز و قرمز هم وسط تخته دارت هست که دایره سبزه که بزرگتره ۲۵ امتیاز و دایره قرمزه ۵۰ امتیاز داره.تا قبل اینکه با مژگان حرف بزنم من فکر میکردم بیشترین امتیاز توی دارت مربوط به همین نقطه قرمز کوچولو توی تختست. بعدش که قوانین رو برام توضیح داد متوجه شدم تریپل ۲۰ که میشه ۶۰ امتیاز بالا ترین امتیاز دارت رو داره.توی مسابقات معمولا یک عددی رو انتخاب میکنن و میگن هرکسی زودتر به اون عدد برسه برندست. حالات مختلف داره که ۴ تا اصلیش ایناست:۵۰۱ دبل این دبل اوت.برای شروع بازی باید با یک امتیاز دبل شروع کنید و باید برای اینکه خارج بشید با یک امتیاز دبل که شمارو دقیقا به امتیاز ۵۰۱ میرسونه بازی رو تموم کنید.یه فرم دیگه هست که بهش میگن ۵۰۱ دبل اوت. که فرم اصلی مسابقات هستش و فقط باید پایان مسابقه رو با امتیاز دبل تموم کنید.۵۰۱ فیکس که دبل زدن مهم نیست فقط باید دقیق به اون امتیاز برسید و اگه امتیاز رو رد کنید اون دست براتون حساب نمیشه و باید ۳ تا پرتاب آخر رو دوباره انجام بدید تا دقیقا به اون عدد برسید تا بازی تموم بشه و برنده بشید.و ۵۰۱ کانت آپ که برای غیر حرفه‌ای‌ها هستش و فقط کافیه به ۵۰۱ برسید یا ازش رد کنید تا برنده بشید.توی این توضیح بیشتر قصدم این بود که با مفهوم دبل و تریپل آشنا بشید و فرم‌های برنده شدن دستتون بیاد.برگردیم سر مسابقه مژگان تو فینال شیراز اپن دوم.مسابقه شروع میشه و از ۹ لگ یا راند یا دست، مژگان لگ اول و دوم و سوم رو میبازه. هرکی به ۵ میرسید برنده بود.از حریفش جلو میوفتاده ولی چون مسابقه دبل اوت برای پایان لگ نمیتونسته دبل بزنه و حریفش میرسیده و دبل رو میزده و امتیاز لگ رو میگرفته. بعد از لگ سوم که واگذار کرد بازیو به خودش گفت ۱ ساله داری تمرین میکنی، اگه قراره مثه سال پیش ۵ هیچ سال پیش رو تکرار کنی تمرینات به درد لای جرز دیوار هم نمیخوردن.این موضوع رو به خودش یادآوری میکنه و میره تو بازی و تو ۲ تا لگ بعدی رو مژگان میبره.میشن ۳ به ۲. حریفش لگ چهارم رو هم میبره. شرایط خیلی حساس میشه. حریفش برای بردن یک لگ لازم داشت و مژگان ۳ لگ. استرس نگاه تماشاگرا و سرو صدایی که تو سالن بود، تمرکزش رو بهم زده بود. بعد اینکه حریفش لگ چهارم رو گرفته بود مربی حریفش بلند شده بود و یه چرخی دور و بر استیج زده انگار که اونا برنده شدن و روحیه مژگان خراب شد. اما تو دلش به حریفش گفت خوابشو ببینی. لگ بعدی رو مژگان میبره و میشن ۴به ۳. مربی حریفش میشینه سر جاش. لگ بعد رو دوباره مژگان میبره و لگ آخر شروع میشه. بلاخره لگ پنجم رو مسابقه میدن مژگان موفق میشه و وقتی پرتاب آخرش به دبل میشینه. وقتی برمیگرده که خوشحالیشو با مربی خودش تقسیم کنه میبینه مربی حریفش تو سالن نیست و مژگان تونسته بود حرفشو به کرسی بشونه.این مقاله رو هم پیشنهاد میکنم:7-علی بالازادهاولین باری بود که مربی مژگان در طی بازی‌های مژگان اینقدر خوشحال بود و تو پوست خودش نمیگنجید.این قهرمانی آغاز قهرمانی‌های بی پایان مژگان تا زمان تولید این اپیزود بوده.مژگان دیگه تو هیچ مسابقه‌ای که توی ایران شرکت کرده دوم نشده و تو همه اونها اول میشد. مسابقات قهرمانی کشور که توی گرمسار برگزار میشد و اولین مسابقه قهرمانی کشورش بود به مربیش قول داد ۳ تا مدال طلا از اون مسابقات تو بخش‌های مختلف بیاره و باز هم حرفشو به کرسی میشونه و ۳ تا مدال طلا روی میز مربیش از اون مسابقات میزاره.مسابقه اوپن مالزیخبری از اعزام تیم ملی به هیچ مسابقاتی برای آماده سازی نبود و تیمشون لازم داشت که به چندتا مسابقه سطح بالا بره تا بتونه برای مسابقات کاپ قاره آسیا آماده بشه. همون که مژگان به مربیش قول داده بود مدال طلا توش بگیره.مربیش میگه عیب نداره خودمون با خرج خودمون بریم مسابقات اوپن مالزی. همون جایی که مسابقات درجه سیلور برگزار میکرد و تنها مسابقه با درجه سیلور تو آسیا بود. اون سال قرار بود مسابقات انتخاب لکساید رو هم برگزار کنن و نفر اول مستقیم بره تو ۱۶ نفر برتر جهان که bdo بود بازی کنه. همون مسابقه ای که wdf از رنک جهانی چند نفر رو میبرد با هم مسابقه میدادن تا بهترینشون انتخاب بشه.مژگان هم وقتی اینو شنید که با برنده‌شدنش توی مسابقات لکساید مالزی میتونه بره بین ۱۶نفر برتر جهان بازی کنه خیلی خوشحال شد و تمریناتشو خیلی بیشتر کرد تا اینکه ۱۰ روز قبل از رفتنشون به مالزی مربی بهش میگه لکسایدی که برگزار میشه فقط برای آقایان هستش. قشنگ دنیاش خراب شد. ولی مربیش یه عالمه باهاش صحبت کرد و بهش امید و انگیزه داد.مژگان و یه خانم دیگه و ۴ تا آقا با خرج خودشون و به اسم ایران میرن به این مسابقات. آقایان مقامی نمیارن.از بین ۹۶ خانم که تو مسابقات بودن ۲ تا خانم از ایران شرکت کرده بودن که جفتشون مسابقاتشونو میبرن و به ۱۶ تا میرسن. تو یه بازی همزمان هم‌تیمیش حذف میشه و مژگان هم ۲ هیچ عقب بوده و نزدیک بوده حذف بشه که مربیش به دادش میرسه و با نکاتی که بهش میگه و روحیه‌ای که بهش میده کمکش میکنه بازی رو ۳ به دو پس بگیره و ببره.و در عین ناباوری همه کشورهای شرکت کننده تو مسابقات مژگان بازیاشو میبره و میرسه به فینال مسابقات.فینال مسابقات روبروی بازیکن تیم ملی هنگ کنگ بوده.بازیشون ۲-۲ میشه و تو لگ آخر مژگان جلو بوده ولی دوباره نمیتونسته دبل بزنه.رقیبش بهش میرسه و توی پرتاب آخرش موفق میشه دبل رو بزنه. اما همین که دارت توی دبل میشینه از جاش میوفته پایین.توی دارت این قانون وجود داره که اگه دارت شما توی تخته نمونه و بیوفته اون دارت حساب نمیشه.اینجوری میشه که مژگان یک شانس دیگه پیدا میکنه. اون فقط لازم داشت که یک دبل بزنه.پرتاب اول رو میزنه به دبل نمیشینه.پرتاب دوم باز هم به دبل نمیشینه.ولی پرتاب سوم بلاخره به دبل میشینه.کل سالن ساکت میشه و فقط جیغ و سروصدای هم‌تیمی‌های مژگان بلند میشه. فقط صدای ایرانیای تو سالن در میومد و همه سالن مونده بودن چه اتفاقی افتاده.داستان مژگان و افتخارآفرینیشاون روز خیلی‌ها بهش تبریک میگن و روز بعد توی پیج فیس بوک مسابقات که کانال اطلاع رسانیشون بود یه متنی رو در مورد مژگان مینویسنترجمش متنی هستش که براتون میخونم.خانم رحمانی از ایران. دقیقا درستهایرانبا ذهنی فوق العاده قوی، افتاده، اما جنگنده پای خط. مژگان برای اولین بار یه داستان خیلی خوب برای تیم و کشورش ساخت. ما برگزار کننده‌ها از همه بازیکنای مالزی تقاضا میکنیم این دختر رو الگو خودشون توی ورزش قرار بدن.به قول برگزار کننده های مالزیایی مژگان توی دارت افتخار آفرینی کرده بود. با خودش فکر میکرد حتما از طرف فدراسیون و انجمن دارت میان استقبال تیمشون و بلاخره به اون آرزوش که قهرمان ملی کشورش بشه رسیده. این اولین مدال طلای ایران تو مسابقات برون مرزی بود که کسب شده بود. تقریبا یه قدم فیلی برای دارت ایران محسوب میشد.اما وقتی برمیگرده تنها کسایی که میان استقبالش مادر و پدرش و چندتا از دوستای صمیمیش بودن.اولین سوالی که مادر و پدرش ازش پرسیدن گفتن مگه مدال نیاوردی چرا هیچجا اعلام نشد هیچ کاری نکردن؟ و این جایی بود که مژگان نمیدونست چی باید جواب بده.هیچکس حالشو نمیفهمید و نمیدونست تو دلش چی میگذره. این شرایط با اون چیزی که تو ذهنش بود متفاوت بود. همه اینا به کنار برای خانوادش هم باید توضیح میداد چرا اون چیزی که تو فکرش بود براش اتفاق نیوفتاده. چند وقتی تمرین دارت رو بیخیال شد و حالش از دارت بهم میخورد. حس میکرد بد بیاری آورده که یه بد بیاری دیگه هم اتفاق افتاد. اتفاقی که دل همه مارو لرزوند و غمگینمون کرد. زلزله کرمانشاه.زلزله کرمانشاههمه جا صحبت از تلفات و خسارات حاصل از زلزله کرمانشاه بود. اینکه چقدر خونه خراب شده چقدر مراکز بهداشتی کم دارن و  و و. میشنید که هرکی هرجوری میتونه داره یه کمکی میکنه. یه شب تو تلویزیون شنید که سوسن رشیدی هم به کمپین طلایی های زلزله کرمانشاه پیوست. ته دلش روشن شد که شاید اونم بتونه یه کمکی به کرمانشاه بکنه. ته توشو درآورد و سرچ کرد فهمید که کیانوش رستمی اعلام کرده من مدال طلای المپیکمو میزارم وسط هر ورزشکاری هم دوست داره مدالشو بیاره همرو حراج مردمی کنیم و با پولش به داد کرمانشاه برسیم.مژگان هم با خودش گفت من که مدالم باعث افتخار کشورم نشد، پس بهتر که واسه خاک کشورم خرجش کنم. پیغام داده به برنامه ای که اون کمپینو مدیریت میکرده که من مژگان رحمانی هستم و اولین مدال طلای برون مرزی دارت رو آوردم و میخوام مدالمو به کشورم تقدیم کنم. دو سه دقیقه بعد از اون برنامه زنگش میزنن و ازش تشکر میکنن و اطلاعات میگیرن و میگن باهاتون هماهنگ میکنیم که باید چیکار کنید.روز بعد میره پیش مربیش و میگه آقای شایسته من اگه مدالمو به جایی تقدیم کنم شما مشکلی دارید؟ مربیش گفته نه مدال خودته من چیکارش دارم. چطور؟مژگان هم میگه این پویشه هست که واسه کرمانشاه دارن یه کارایی میکنن. من مدالمو گفتم میدم بهشون.و بعد شروع شد. باهاش مصاحبه کردن. مژگان رفت توی اون برنامه. چند بار تماس باهاش گرفتن و ازش تشکر کردن تا بلاخره بابت همه اون مدالا تقریبا ۵ میلیارد و نیم پول فروخته شد. همه اون ورزشکارایی که مدالشونو داده بودن رفتن جلسه با وزیر بهداشت و قرار شد ۲۲تا مرکز درمانی توی کرمانشاه بسازن.خیلی خوشحال بود که این تلاش و قهرمان شدنش به یه دردی خورده و خوشحال بود که تونسته به مردم کشورش کمک کنه.به واسطه این رفت و آمد ها با آدمای دیگه هم آشنا شد و توی برنامه های تلویزیونی دیگه هم دعوت شد.کم کم حالش بهتر شده بود و برگشته بود به دارت. هر مسابقه‌ای هم که تو کشور شرکت میکرد اول میشد و طلا میگرفت.نوبت مسابقات اوپن آزاد ترکیه شد. دنبال این بود که بتونه مدال طلای برون مرزیشو تکرار بکنه. با تیمشون همه کاراشونو میکنن و قرار هم بود به صورت تیمی با ۳تا خانم دیگه به عنوان تیم ملی ایران با تیم ملی دارت ترکیه یه بازی تدارکاتی هم انجام بدن.کاراشونو میکنن و همه‌چی رو روال بوده میرن فرودگاه ساکاشونو تحویل میدن و وقتی میرن دم گیت که گذرنامه‌هاشونو چک کنن مسئول گیت میگه خانم رحمانی ممنوع‌الخروج هستن.کاشف به عمل میان که بخاطر یه سری مشکلات مالی ممنوع الخروج شده و نمیتونه با تیم بره. انگار همه کشتیای مژگان به گل میشینن. اعصاب کل تیم بهم میریزه و مژگان بهشون میگه نگران نباشید خودمو میرسونم.با چشمای گریون و درب و داغون بر میگرده خونه و با یه دردسری کاراشو درست میکنه و ممنوع الخروجیشو حل میکنه بلاخره با یه پرواز دیگه روز بعد حرکت میکنه به سمت ترکیه.دو ساعت قبل مسابقه میرسه و اونجا و بدون هیچ استراحتی و با مشغولیت ذهنی واسه اولین مسابقش که با یکی از هم تیمی هاش میره که مسابقه رو میبازه و هم‌تیمیش توی اون مسابقات به مقام سوم میرسه. با روحیه خیلی داغون برمیگرده و زمان میگذره. روز به روز داشت به مسابقه کاپ جهانی که قرار بود تو کره جنوبی برگزار بشه نزدیکتر میشدن. هر روز و هر شب تمرین میکرد و مدام اردو داشتن که آماده بشن برای مسابقات. تو بهبه های بالا رفتن قیمت دلار هم بود. ۱۰ روز مونده به اعزام تیم ملی توی اردوی آخر که سبزوار بود همه بچه های تیم ملی رو جمع کردن و رئیس انجمن دارت بهشون اعلام کرد که وزیر ورزش بخاطر افزایش قیمت دلار، تمام اعزام‌های غیرضروری رو کنسل کرده.بجای کره جنوبی قراره با پول اسپانسر بفرستیمون مسابقات اوپن آزاد مالزی. همون مسابقاتی که سال قبل مژگان طلاشو آورد و مسئولین انجمن و فدراسیون براش تره هم خورد نکردن.مژگان همونجا بلند میشه و شروع میکنه به حرف دلشو گفتن. بهشون میگه من سال پیش طلای این مسابقاتی که میخواید بفرستید رو آوردم چیکار کردید که الآن فقط واسه بستن دهن ما میخواید بفرستیدمون اونجا؟یه نکته ای رو لازمه بگمبه گفته کسایی که ازشون پرسیدیم توی دنیا اعتبار مسابقات اوپن آزاد چیزی کمتر از مسابقات کاپ آسیایی نیست. اما مسئولین انجمن دارت مسابقات اوپن آزاد خارجی رو اصلا مسابقه رسمی در نظر نمیگرفتن و الان به تیم ملی بجای مسابقات کاپ آسیایی قول مسابقات اوپن آزادی رو دادن که خودشون قبولش نداشتن و این موضوع مژگان رو عصبی کرده بود.با همه ناراحتی ها و اعصاب خوردی‌ها بچه های تیم ملی بزرگسالان رو میفرستن مالزی. مژگان که از لحاظ روحی خیلی داغون بود از تیم ملی دل چرکین بود و بخاطر روحیش توی ۳۲ نفر بازیشو میبازه و حذف میشه.آشنایی با آزمی، مربی تیم ملی مالزینزاشته بودن مژگان به قولش با مربیش عمل کنه و مدال طلای مسابقات کره جنوبی رو بگیره.به واسطه قهرمانی سال قبلش خیلیا توی این دوره از مسابقات میشناختنش و باورشون نمیشد که قهرمان دوره قبل اینقدر ساده حذف بشه و به رده‌های پایانی نرسه.یکی از کسایی باورش نمیشد مربی تیم ملی مالزی، آقای آزمی بود. آزمی وقتی بازی مژگان رو دید اومد باهاش صحبت کرد و مژگان هم که زبان انگلیسیش خیلی خوب نبود دست و پا شکسته جوابشو میداد.آزمی بهش گفت وقتی رفتی ایران باهات خیلی کار دارم.مژگان تصمیم گرفته بود دیگه تنهایی برای دارتش عمل کنه و منتظر فدراسیون و انجمن دارت نمونه.وقتی برگشتن ایران تماس گرفتنای آزمی با مژگان شروع شد و بهش گفت تو سطحت خیلی بالاست ولی باید زبان انگلیسیتو قوی کنی تا بتونی با افراد مختلف از همه جای دنیا ارتباط بگیری. اینجوریه که میتونی پیشرفت کنی و به یه جایی برسی.آزمی روزی ۲-۳ ساعت با مژگان صحبت میکرده. اوایل مژگان دست و پا شکسته انگلیسی حرف میزده ولی کم کم شروع میکنه صحبت کردن و زبانش تقویت میشه.بعد ۴-۵ ماه آزمی بهش پیشنهاد میده برن مالزی واسه یه مسابقه اوپن آزاد دیگه که البته سطحش برنز بوده.مژگان با مربیش میرن به این مسابقات و به واسطه اینکه تونسته بود انگلیسی صحبت کردن رو یاد بگیره تونست خیلی دوست از کشورای مختلف پیدا کنه.به واسطه آزمی با رئیس فدراسیون دارت مالزی به اسم نانسی هم آشنا میشه. نانسی لقب مادر دارت آسیا رو داره و سابقه درخشانی هم داره.توی مسابقات انفرادی به ۸ نفر برتر رسید اما میبازه. یه مسابقه تیمی با بازیکنای کشورای دیگه هم شرکت کرد و تو اون مسابقه نایب قهرمان شد. به واسطه اون مسابقه با نیتین آشنا شد. نیبین از بازیکنای برتر آقایان آسیا و نفر اول دارت هند بود.وقتی نیتین بازی مژگان رو دید بهش پیشنهاد داد که بره تو pdc آسیا شرکت کنه.Pdc رو که یادتونه؟گفتم یه سازمان دیگه تو دارت هست که مثه nba تو بسکتبال میمونه.Pdc همون nba دارته.بخاطر اینکه توی مسابقات Pdc جایزه های خیلی زیادی رد و بدل میشه تقریبا اکثر بازیکنای حرفه‌ای دارت اولویتشون مسابقات Pdc هستش و کیفیت رقابت توی مسابقات Pdc خیلی بالاتر هستش.Pdc تو هر قاره ای تور برگزار میکنه و بازیکنارو رنک بندی میکنه و در نهایت ۹۶ نفر برتر رو به مسابقات اصلیش دعوت میکنه.نفر اول این مسابقات ۵۰۰ هزار پوند جایزه میگیره.اگر یه نفر به این ۹۶ نفر برسه و مسابقه اولش رو هم ببازه ۴۰هزار پوند جاییزه میگیره.یه چیزی نزدیک ۹۰۰ میلیون تومن . یعنی فقط بری تو اون ۹۶ نفر ۹۰۰ میلیون گیرت میاد حالا ببری و بری بالا هی بیشتر میشه تا قهرمانش که یه مبلغی نزدیک به ۱۱ میلیارد تومن در زمان ضبط این اپیزود، جایزه میبره.به واسطه همین جایزه‌های عجیب غریبش مخاطباش خیلی حرفه‌ای هستن و هرکی اونجاست بهترین خودش رو بازی میکنه.قهرمانی توی Pdc تقریبا رویای هر بازیکن دارتی هستش. قشنگ زندگیشو از این رو به اون رو میکنه.و تا قبل مژگان هیچ ایرانی به هیچ کدوم از مسابقات Pdc راه پیدا نکرده بود حتی انتخابی‌هاش. اینو یادآوری کنم که اون جایزه‌ها واسه استیج اصلی Pdc هستش. همون که فقط ۹۶ نفر توش بازی میکنن یعنی انتخابی‌ها انجام شده و ۹۶ نفر میرن لیگ. که توی اون لیگ اگه میباختن داستان اون جایزه‌ها برقراره.نتیجه صحبت های مژگان با نیتین و نانسی و آزمی این شد که مژگان باید بره به فیلیپین برای مسابقات انتخابی Pdc.اما هزینه رفتن به مسابقات خیلی زیاد بود و مژگان هم هیچ هزینه‌ای بابت رفتن به مسابقات دارت رو تا اون موقع از خانوادش نگرفته بود.معمولا پول جایزه هایی که توی مسابقات میبرد رو جمع میکرد و واسه هزینه سفر بعدیش خرج میکرد.واسه همین خیلی دنبال یه راه حل بود برای رفتنش به فیلیپین.خیلی اتفاقی با یه کمپانی نیجریه ای آشنا میشه که اونا قبول میکنن اسپانسرش بشن و هزینه رفتنش به مسابقات فیلیپین رو تقبل کنن.شروع حضور مژگان در مسابقات Pdcبه همین طریق مژگان به عنوان اولین ایرانی وارد لیست بازیکنان Pdc میشه و اونجا یک دنیای دیگه از مسابقات رو میبینه که سطح بازیکناش به مراتب از تمام مسابقاتی که شرکت کرده بود بالاتر بود.اونجا بود که فهمید چقدر باید رو تواناییاش کار کنه و قوی‌تر بشه.از فیلیپین برمیگرده ایران و تمریناشو سخت انجام میده و راهی مسابقات اوپن هند  میشه. اونجا نیتین و هم‌تیمی‌هاش میان دنبالش و نانسی مادر دارت آسیا هم تو همون هتل، همش پیش مژگان بوده. به قول خود مژگان نانسی مادر دومشه و خیلی حمایتش کرده. مژگان توی هند کل بازیاشو میبره و فقط ۱ لگ میبازه و دوبل میکس با نیتین شرکت میکنن و اول هم میشن و یه مسابقه تیمی ۳ نفره هم برگزار میشده که با دوتا آقا هم‌تیمی میشه و دوم میشن. مژگان با ۲ طلا و ۱ نقره و ۶۰هزار روپیه جایزه تقریبا هزینه سفرشو در میاره. تو اون دوره مژگان میشه پرافتخارترین بازیکن مسابقات و توی رسانه‌های اون مسابقات این متن رو مینویسن.مژگان با لب خندون و با ۲ چمدون پر از جوایز و کاپ و مدال به کشورش برمیگرده و حالا چقدر ایران بهش افتخار میکنه.مژگان هم تو دلش میگه چقدرررررر.وقتی برمیگرده ایران دوباره هیچ خبری از افتخار و قدر دانی و اینا نبوده. اما یه خبری بوده. به صورت شفاهی به مربیش اطلاع داده بودن که نامه محرومیت مژگان از مسابقات دارت رو صادر کردن و به دستش میرسونن.مربیشم بهشون گفته محرومش کنید تا ببینید با چه قدرتی برمیگرده و خجالت زدتون میکنه.البته نامه محرومیت هم به دستش نرسید و فقط شایعشو راه انداخته بودن تا بترسوننش.تا اینکه دوباره یه اتفاقی میوفته.سیل نوروز ۹۸.اتفاقی که دوباره همه ایرانو عزادار کرد و هر کسی از هر راهی دنبال کمک کردن بود باز هم یک کمپینی راه افتاد و ورزشکارا هرکدوم یه چیزی اهدا کردن تا با فروشش یه پولی برای مناطق سیل زده جمع بشه تا بتونن بازسازیش کنن و اینبار هم مژگان پیش قدم شد و مدالش رو برای خاک ایران کمک کرد.داستان مژگان اینجا تموم نمیشه. همون سال دوباره رفت به مسابقات pdc سنگاپور. برای اینکه بره سنگاپور اول رفت مالزی و با یه باشگاه مالزیایی به کمک نانسی و آزمی که میشناختنش قرارداد بست و شد اولین بازیکن لژیونر دارت ایران. صبح روز بعدش باید برای مسابقات Pdc میرفت سنگاپور. اون شب توی هتل با خودش فکر کرد کی اینقدر بزرگ شدم که تنها بیام یه کشور دیگه به عنوان لژیونر قرارداد ببندم. چجوری این اتفاق واسم افتاد؟ از این بابت خوشحال بود. از اینکه تونسته بود کاری کنه که باور آدمای دیگه نسبت به اسم ایران عوض بشه و به سمت بهبودی بره و ایرانیارو آدمای قوی و مهربونی ببینن، خوشحال بود.صبح روز بعد به عنوان تنها خانم آسیایی میره به مسابقات Pdc سنگاپور بین یه عالمه بازیکن مرد.این نکته رو لازمه بگم که سطح خانم‌ها توی دارت به طور معمول از آقایون پایینتر هستش و به قول مژگان دلیل این پایین بودن سطح فقط باور نداشتن خانمها هستش.باور به اینکه میتونن خیلی خوب و عالی باشن. تو اون مسابقات از مژگان دعوت میکنن که برای افتتاحیه مسابقات روی سن بره و آغاز مسابقات رو اعلام کنه و این اولین باری بوده که یک خانم آغاز مسابقات انتخابی pdc رو اعلام میکرده .دیگه سطح مسابقاتی که قبلا توشون شرکت میکرد براش پایین اومده بود. با بازیکنای حرفه‌ای سطح بالا مسابقه میداد و این ناخودآگاه سطحشو بالا برده بود.تو مسابقات مختلف شرکت میکرد و مقام میاورد. برند کیوسول که به صورت تخصصی تجهیزات دارت تولید میکنه باهاش قرارداد بست و اسپانسرش شد و قرار شد دارت مژگان رو با اسم خودش تولید کنن. مژگان ازشون خواست که طرح روی دارت پرچم ایران باشه در صورتی که میتونست هر طرح و نقشی که بخواد رو براشون بفرسته.اما طرحی که فرستاد فقط ۳ رنگ پرچم ایران بود.# داستان سفر به آلمان تا سفر به هلند به زبون خودشمسابقات قهرمانی pdc هرساله دی ماه تو کشور انگلیس برگزار میشه که ۹۶ تا از برترین بازیکنای دنیا تو این رقابت وجود دارد. البته که بماند که این ۹۶تا باید  از هفت خان رستم بگذرن تا سهمیه حضور بگیرن و تا حالا هم هیچ ایرانی پاش به این مسابقات نرسیده و این مسابقه معتبرترین و بزرگترین مسابقه دارت دنیا به حساب میاد. ۹۴تا آقا و ۲ نفر که باید حتما خانم باشن. در مجموع ۹۶تا. این دوتا خانم یکی باید حتما بریتانیایی باشه و یکی غیربریتانیایی و اون مسابقاتی که برای خانمای غیربریتانیایی برگزار میشه، هرسال تو دی ماه در کشور آلمان برگزار میشه. تمام خانم‌ها از سرتاسر دنیا میتونن حضور داشته باشن و نفر اولشون میتونه سهمیه حضور بگیره برای قهرمانی جهان.من خیلی برای این مسابقه تمرین کرده بودم یعنی چند ماه از زندگیم رو کامل گذاشته بودم برای این مسابقه. دلم نمی‌خواست به هیچ چیز منفی فکر کنم. به اینکه ویزا نمیدن. به اینکه ببازم. به اینکه تو این سفر تنهام و حتی تمام مسائل دیگه‌ای که ممکن بود منو بترسونه از رفتن و پاگذاشتن تو این مسیر. فقط داشتم به این فکر میکردم که هدفم چیه و باید بهش برسم و هرکاری هم لازم بود داشتم انجام میدادم براش. از لحاظ فنی خیلی آماده بودم چون دقیقاً یک ماه قبلش تو مهرماه به بزرگترین مسابقه آسیا رفتم و تونستم یکی از قدرتای آسیا رو که یه دختر فیلیپینی به اسم لاولیمین تو فینال شکست بدم و قهرمان مسابقات آزاد جهان مالزی بشم. یعنی مطمئن بودم که از لحاظ فنی آمادم.مشکلات سفر آلمانبعد از اینکه از مالزی برگشتم، دو روز بعدش وقت سفارت داشتم. تمام مدارکم رو بردم و تحویل سفارت دادم. طبق تمام برنامه‌ریزی‌هایی که شده بود قرار بود سفارت آلمان سه هفته بعد از اون به من جواب بده. حالا یا قبولم میکرد یا ریجکتم میکرد ولی سه هفته بعد از اون قرار بود جواب بده و دقیقاً از اون تاریخی که من مدارکمو تحویل سفارت آلمان دادم قرار بود که یک ماه بعدش توی مسابقات اوپن ترکیه حضور پیدا کنم و بعد از ترکیه هم مسابقات آلمان بود. یعنی با خودم برنامه‌ریزی کرده بودم که ترکیه برم برای مسابقات و از اونجا هم برم آلمان. مسابقات ترکیه هم مسابقات اوپنی بود که درجه ۳ بود و درجه بالایی نداشت ولی خوب از لحاظ امتیازی میتونست خیلی به من کمک کنه از این جهت که رنک منو تغییر بده توی جدول جهانی.وقتی مدارک رو دادم سفارت آلمان، از بدشانسی سفارت آلمان دو هفته رفت تو جابه‌جایی و توی تهران از جای قبلی به جای دیگه‌ای منتقل شدن و دوهفته پاسخ هیچ کسی رو ندادن و حتی هرچی رفتم سفارت گفتم پاسپورتم رو بدین من سه روز برم مسابقات ترکیه و برگردم و پاسپورتو بدم ولی هیچ کسی پاسخگو نبود و اصلا حتی نمیدونستم که تو این جابه‌جایی‌ها پاسپورتم کجا رفته. مسابقات ترکیه رو از دست دادم ولی با خودم میگفتم عیبی نداره، عوضش به خاطر مسابقات آلمان مسابقات ترکیه رو از دست بدی هیچ اشکالی نداره. مسابقات آلمان خیلی ارزشش بالاتر از ایناس.این مقاله رو هم پیشنهاد میکنم:۵ - صدف خادمهی صبر کردم هی روز به روز نزدیک‌تر میشدم به مسابقه. هیچ خبری از سفارت نبود و هیچ کسی هم پاسخگو نبود و تا اینکه روز مسابقه شدم من هنوز پاسپورتی نداشتم و مسابقه برگزار شد و یه خانم ژاپنی قهرمان شد و من داشتم بازیاشون رو به صورت زنده تو ایران تماشا میکردم و خیلی حالم بد شد به‌خاطر اینکه دقیقاً همین امسال توی اوپن فیلیپین همین دختر فیلیپینی که یکی از قدرت‌های آسیاس توی نیمه‌نهایی این خانم ژاپنی رو که قهرمان مسابقات آلمان شده بود، ۱_۳ برده بود و من دقیقاً یک ماه قبل، این دختر فیلیپینی رو روی استیج مالزی ۳ به هیچ برده بودم. این بیشتر داشت حالمو بد میکرد و با خودم میگفتم من توانایی قهرمان شدن رو داشتم تو این رقابت ولی خوب مسائلی خارج از کنترل من پیش میاد مثل الان که پاسپورتی ندارم و هیچ کس هم پاسخگو نیست.خیلی باعث شد که توی ورزشم استوپ کنم. فکر کنم. برگردم مسیرو نگاه کنم. ببینم کجای کار اشتباهه و کجای کار رو باید تغییر بدم. یک چیزی باید عوض میشد این بین که من به این مشکلات نخورم و دقیقاً ۱۵ روز بعد از مسابقه زنگ زدن گفتن برم برای گرفتن پاسپورتو مدارک فقط امیدوار بودم که حداقل ویزا رو داده باشن که ریجکتی برام نخوره. وقتی رفتم اونجا دیدم یه برگه اون توعه که منو ریجکت کردن. با اینکه تمام مدارک کامل بود و تمام مراحل رو انجام داده بودم، آلمان منو ریجکت کرده بود و دلیل هم این بود که این اولین درخواست من برای رفتن به اروپا بود و خوب آلمان رو انتخاب کرده بودم و آلمان هم سخت‌ترین کشور اروپاییه.برقراری ارتباط با افراد خارج از ایرانبعدش انقدر ناراحت شدم که یه عکسی توی فیس‌بوکم گذاشتم و یه متنی نوشتم. خوب توی فیس‌بوک خیلی از بازیکنای خارجی هستن و شاید بعد از قهرمانی مالزی هم خیلی بیشتر در دارت دنیا شناخته شده بودم. اومدم نوشتم من تمام تلاشمو کردم، همه شما توانایی من رو در مالزی دیدین و هیچ کار دیگه‌ای نبود که انجام نداده باشم برای مسابقات آلمان ولی خوب من یه ایرانی هستم و به‌خاطر همین هم خیلی برام سخته که ویزای یه کشور اروپایی رو بگیرم. الآن هم این اولین درخواستم بود و درخواستم توسط کشور آلمان رد شد و نمیدونم باید چی کار کنم و واقعاً از جنگیدن خستم.تمام این متنو انگلیسی نوشتم و خیلیا اومدن کامنت گذاشتن. خیلیا خواستن کمکم کنن. انقدر حالم بد بود که حتی خیلی از کامنتارو نخوندم. در همین بین هم که من این پستو گذاشته بودم، یکی از منیجرهای بزرگ انگلیسی این پستو دید و از اونجایی که مسابقات و چیزایی که بدست آورده بودم در دارت و مقام‌هام در دارت رو رصد میکرد. اسمشون پاول برون هستش و منیجر ۵ تا از بازیکنای بزرگ اروپایی هستش. وقتی که این پستو دید، اومد کامنت گذاشت که ما تورو در داچ‌اوپن خواهیم دید. داچ‌اوپن یکی از معتبرترین رقابت‌هاست که درجه پلاتین داره و منم خیلی دوست داشتم که به این مسابقات برم چون همه‌ی بهترین‌های دنیا هم هستن.یک زن و شوهر هلندی که از دوستان خوب من هستن به همراه پاول برون شروع کردن برای کمک کردن برای گرفتن ویزای هلند و به من گفتن که وقت سفارت بگیر و بقیه‌ی کارارو ما انجام میدیم. وقت سفارتی که من از یکی از کارگزاری‌ها گرفته بودم با خیال راحت که وقت سفارت گرفتمو بقیه دوستام هم کار سفارت رو انجام میدن، روزی که مدارک رو کامل کردم و رفتم سفارت اونجا منو راه ندادن تو و این وقتت فیکه و تو اصلاً وقت نداری. خیلی ناراحت شدم و نزدیک ۳ میلیون تومن هم فکر کنم به اون کارگزاری پول داده بودم.ضمانت پاول بروناومدم به اون دوستام گفتم که چه اتفاقی افتاده و وقت من فیکه. با توجه به روابطی که این منیجر انگلیسی داشت برای من همون هفته وقت سفارت گرفت از طریق هلند. وقتی من یکشنبه رفتم و به من گفتم وقتت فیکه برای روز پنجشنبه پاول برون برام وقت سفارت گرفته بود کاملاً رایگان و از طرف کشور هلند بود این اتفاقا. یه نامه زده بود برای فدراسیون دارت هلند و رزومه منو فرستاده بود و شرایطم رو توضیح داده بود. اونا هم برای من یه ایمیل زدن که مژگان رحمانی عزیز حضورت در کشور ما برامون یه افتخاره و تو باید سه ماه پیش وقت میگرفتی برای سفارت ولی ما انقدر مشتاقیم برای دیدن تو در کشورمون که ما این وقتو برای تو خارج از نوبت ارسال میکنیم و من این ایمیل رو دارم و یکی از لحظه‌های قشنگ دوران ورزشیمه وقتی دیدم که کشور هلند که یکی از قدرهای دنیاست در دارت اینطوری از حضور من استقبال میکنه.وقتی که برای دومین بار رفتم سفارت و وقتی چک کردن که وقت من از خود کشور هلند گذاشته شده خیلی احترام بهم گذاشتن. کسی که داشت کارامو برام میکرد و مدارکمو میگرفت گفت با توجه به مدارک کاملی که داری و اینکه وقتت از خود هلند گرفته شده، بالای ۹۰ درصد ویزای تو میاد و بعد از دو هفته ویزای من اومد. یعنی من باور نمیکردم یه اتفاق محال بود. از یه طرفی واقعاً هم میترسیدم که اگه ریجکت بشم و دو تا درخواست ریجکتی پشت سرهم داشته باشم به اروپا. قطعاً نمیتونم تا یک سال آینده هیچ درخواستی برای ویزای اروپا ارسال بکنم و من تمام مسابقه‌های خوبم تو اروپاس و باید اونجا بازی کنم.این نگرانیه خیلی اذیتم میکرد ولی پاول و زوج هلندی که خیلی دوسشون دارم دائم به من پیام دادن که مژگان اصلاً نگران چیزی نباش و تو ویزاتو حتماً میگیری و از اون طرف هم پاول برون با گروه دارتی که در انگلیس داشت ضمانت حضور من در اروپا رو انجام داد و با احترام ویزای من اومد. من با خوشحالی عکس از ویزام گرفتم و تو گروه گذاشتم و گفتم که ویزام اومد و من باورم نمیشه. خیلی خوشحال بودم که میدیدم ویزام اومده و من بالاخره میتونم برم مسابقه و جالب بود که مسابقه جمعه شروع میشد و من یکشنبه ویزامو گرفته بودم و هیچ بلیتی هم نگرفته بودم و هیچ کاری هم نکرده بودم چون فقط منتظر بودم که ببینم ویزام میاد یا نه. تازه روز یکشنبه بلیت خردیم و کارامو انجام دادم و دوست خوبم پریچهر عزیزم کمکم کرد و من بلیتمو گرفتم و چهارشنبه راهی سفر شدم.سفری که اولین بار اروپا، اولین بار بازیکنای خوب و بزرگ دنیا. داشتم میرفتم تو مهد دارت دنیا. انگلیس و هلند حرف اولو تو دارت دنیا میزنن. خیلی تجربه خوبی بود. خیلی ذوق داشتم و البته خیلی هم میترسیدم از مسیری که داشتم میرفتم. اون تنهایی به کنار. ترس از پرواز به کنار و اون اتفاقات تلخی که افتاده بود، چندتا هواپیما سقوط کرده بودن، هواپیمای اوکراینی منفجر شده بود و همه اینا باعث میشد که من بیشتر بترسم. قبل از سفرم هم از همه‌ی دوستام حلالیت می‌طلبیدم. دوستام همه میگفتن کلاً برای سقوط داری میری.توی هواپیما وقتی نشستم. صندلی من کنار پنجره بود. بغلم دوتا ردیف سه‌تایی بود و شاید باورتون نشه که یه خانواده‌ای روی ۵ تا صندلی ردیف من نشسته بودن، یک زن و شوهر جوان و ۴ تا بچه از ۵ سال تا یک سال. این رنج سنی بچه‌ها بود و واقعاً منو روانی کردن انقدر که سروصدا کردن. یک دقیقه نمیتونستن مادر و پدرشون اونا رو کنترل کنن.از دست دادن پروازخلاصه قرار بود با ترکیش ایرلاین از ایران برم ترکیه و بعد یک ساعت و نیم ترکیه باشم بعدش از اونجا برم آمستردام. پرواز ما چهارشنبه صبح شروع شد و من قرار بود چهارشنبه عصر آمستردام باشم و زوج هلندی عزیز بیان اونجا دنبالم که منو ببرن به شهر دیگه که منزلشون بود. من توی هواپیما بودم و قرار بود ما ۳ تا سه ساعت و نیم توی هواپیما باشیم. ایران و آنتالیا. سه ساعت و نیم گذاشت و پرواز ما نشست. پرواز همین‌جوری داشت چرخ میزد تو هوا. ۳ساعت و نیم شد ۴ ساعت. نشستم دیدم شد ۴ ساعت و ربع رفتم پیش مهماندار گفتم من پرواز بعدیم نزدیکه و داره دیر میشه و دارم از دستش میدم. چرا این پرواز نمیشینه. سعی کرد یه خورده آرومم کنه، گفت صبر کن حالا، یه مشکلی پیش اومده و حل میشه زود.این پرواز شد ۵ ساعت، ۵ ساعت و نیم و من پرواز دوم رو از دست دادم و حالم از اون فرضیات سقوط هواپیما و اینا هم خیلی بدتر بود. از این طرفم این بچه‌ها کلافم کرده بودن از سروصدا. از جام بلند شدم و با حالت اعتراض به مهماندار گفتم که پروازمو از دست دادم، مسابقه دارم و باید زود برسم آمستردام. دوستای من از یه شهر دیگه دارن میان اونجا و من هیچ راه ارتباطی ندارم باهاشون که برگردم برگردین. خوب اونا داشتن با ماشین از یه شهر دیگه میومدن آمستردام دنبال من و من نمیتونستم بهشون بگم که برگردین و پرواز دوم رو از دست دادم. خیلی شرایط بدی داشتم. اون مهماندار سعی میکرد آرومم کنه. یه خانم دیگه‌ای هم بود به اسم زهرا که سعی کرد آرومم کنه ولی من واقعا عصبی بودم اون لحظه و واقعاً از سقوط هواپیما وحشت‌زده شده بودم و حس میکردم قراره اتفاقی بیوفته. اصلاً هیچی عادی نبود.خلاصه که با اون حال بد به مهماندار گفتم که باشه من سعی میکنم آروم باشم ولی نمیتونم دیگه روی اون صندلی بشینم با اون سروصدایی که کنارم هست. گفت ببین فقط یک صندلی خالیه اخرین ردیف که پشت این صندلی هم نمیخوابه گفتم هیچ ایرادی نداره فقط اونجا نشینم. گفت باشه بشین و زهرا هم پیشم نشست. خییلی چهره‌ی آرومی هم داشت. اونورم هم یه آقایی بود که بدن ورزیده‌ای هم داشت. بعد که دیدم من ترسیدم گفت چرا انقدر اضطراب داری؟ چرا حالت اینه؟ مسابقه چی داری؟ گفتم مسابقه مهمی دارم باید به موقع برسم الآن دوستام تو راهن. نمیدونم چه جوری بهشون خبر بدم. گفتش که آروم باش، من خیلی از اینا گذروندم و سعی کرد آرومم کنه با تجربه‌هایی که داشت. منم انقدر که تو حال طبیعی خودم نبودم فراموش کردم ازش بپرسم که این اطلاعات ورزشی  رو از کجا داری و آیا اصلاً ورززشکاری؟پرواز ۳ ساعته ما بعد از ۷ ساعت نشست تو یکی از شهرای دیگه. گفتن که ما نمیتونیم تو آنتالیا فرود بیایم. یه جا دیگه میشینیم و از اونجا شمارو با اتوبوس میفرستیم آنتالیا. دیگه من بیشتر شاکی شدم دیگه مطمئن بودم که امشب هم به هلند نمیرسم. وقتی که پرواز نشست کسی از هواپیما پیاده نکردن. زهرا کسی که کنارم نشسته بود، سیم‌کارت ترکیه رو داشت و فعالش کرد و به من داد و منم به دوستام پیام دادم و اطلاع دادم که پرواز من به مشکل خورد و برگردین و من بهتون خبر میدم.مهماندارای هواپیما به ما اطلاع دادن که ما شمارو اینجا پیاده نمیکنیم بفرستیم آنتالیا. ما با همین پرواز برمیگردیم آنتالیا. هواپیما سوخت‌گیری میکنه و بعد راه میوفتیم. هواپیما سوخت‌گیری رو انجام داد و از اون شهری که بودیم بلند شد و به سمت آنتالیا رفت. یک ربع ما تو هواپیما بودیم با چراغای خاموش و با تکون‌ها شدیدی که هواپیما میخورد، همه داشتن جیغ میزدن و خیلی شرایط سختی بود. من کاملاً تو بغل زهرا بودم و بهش میگفتم زهرا مردیم دیگه تموم شد، من به مسابقمم نرسیدم. زهرا و اون آقایی که کنارم بود فقط به واکنشای من میخندیدن.بعد از اینکه ما رسیدیم ترکیه آنتالیا از این دو نفر خدافظی کردم و رفتم که بلیت بعدی رو بگیرم، گفتن هیچ بلیتی برای امشب نیست و شما باید امشب رو در آنتالیا بمونین تا بلیت آمستردام رو براتون صادر کنیم. هیچی ما موندیم آنتالیا اون شب و خود ترکیش ایر لاین ما رو برد هتل که استراحت کنیم البته بماند که چه استراحتی که ساعت ۱ رسیدیم هتل و ۵ صبح مارو برگردوندم فرودگاه و واقعاً فقط خستگیش موند.رسیدن به هلندصبحش رفتم آمستردام و رسیدم و دوستام اومدن دنبالم و خیلی واقعاً روز سختی رو چه از لحاظ روحی و چه جسمی پشت سر گذاشته بودم و وقتی اومدم توی اینستاگرام و پیج اون آقا رو وارد کردم دیدم سجاد مهرابی هستن. ایشون قهرمان بوکس ایران از لژینورهای بوکس هستن. توی اون سفر داشتن میرفتن به یه کشور دیگه‌ای برای بستن قرارداد، قرارداد ورزشی و خیلی برام جالب بود که تمام مدت کنار یک قهرمان نشسته بودم و از صحبتاش استفاده کردم ولی نمیدونستم اون آدم کیه. خیلی خاطره قشنگی شد برام. الآن هم آقای سجاد مهرابی از دوستای خیلی خوب من هستن که خیلی وقتا تو زمینه‌های ورزشی، ذهنی و تمرینات بدنسازی حتی ازشون کمک میگیرم.وقتی که من رسیدم هلند رفتم پیش دوستام و یک شب پیششون بودم و واقعاً مهمون نوازی کردن و ما جمعه صبح از اونجا حرکت کردیم به سمت شهری که مسابقه برگزار میشد و وقتی رسیدیم اونجا من تازه تیم انگلیس رو دیدم و پاول برون کسی که ضمانت من رو کرده بود تازه اونجا دیدم. خیلی برام باارزش بود کسی که تاحالا منو ندیده بود، حتی نمیدونست من آدم خوبیم یا نه، برام ضمانت بذاره. ممکن بود هرکاری من تو هلند انجام بدم و خوب اون منو اصلاً نمیشناخت و نمیدونست اخلاقیات من رو. اما اینکه بدون شناخت من رو اینطوری حمایت کرد و ضمانتم رو کرد برای من خیلی کار باارزشی بود.من بالاخره ملاقات کردم تیم انگلیس رو. بازیکن‌های بزرگ و با همه‌ی این عزیزان توی هتلی بودیم که گرفته بودن و اختصاصی برای تیم انگلیس بود. پاول برون یکی از اتاقارو که با دخترای تیم انگلیسی ببود برای من گذاشته بود و اختصاص داده بود به من. کنار سه تا از دخترای خوب انگلیس که بازیکنای خیلی مطرح wdf هم هستن. با اونها بودم و ازم خیلی مراقبت کردن همشون و سعی میکردن بچه‌ها که من تنها بهم خوش بگذره.تمام برگزارکننده‌ها هم حتی احترام میذاشتن که برای اولین بار یه ایرانی اومده. حتی وقتی که اونجا رسیدم، خوب میشناختن که تو مسابقات مالزی یکی از بزرگترین مسابقات آسیا، عنوان قهرمانی آورده بودم، با احترام مثل خیلی از بازیکنای بزرگ دیگه که دستبند vip داشتن و تو اتاق vip تمرین میکردن، یه سالن خیلی بزرگی بود که تخته‌های دارت گذاشته بودن و میز و صندلی هم برای استراحت. این سالن فقط برای کسایی بود که دستبند vip داشتن و خوب به من هم این دستبند رو هم دادم، خیلی این احترامی که به من گذاشتن باارزش بود و من کنار بزرگترین بازیکن‌های دنیا حتی تمرین میکردم، حتی استراحت میکردم.وقایع روز مسابقهتوی این مسابقه‌ها بازی کردیم و نزدیک ۵۰۰تا خانم و ۴۰۰۰تا بازیکن آقا بودن. بزرگترین رقابت سازمان wdf هستش که درجه پلاتین داره. تنها مسابقه‌ای که درجه پلاتین داره و از گلد هم بالاتره. تابه‌حال این حجم از آدم در یک سالن دارت ندیده بودم، واقعاً ندیده بودم. سالن‌های دارت بزرگ با استیج‌های خیلی زیبا. همزمان هم مسابقات دارت معلولین برگزار میشد و واقعاً تجربه جالبی بود، چیزای دیده بودم که هیچ وقت ندیدم. قهرمانی جهان معلولین، کسی از ایران هیچ وقت شاهدش نبوده و این مسابقات همیشه همزمان با همین مسابقات درجه پلاتین در هلند برگزار میشه. خیلی برای من تجربه جالبی بود.من اونجا بازی کردم و تو جمع ۳۲ نفر برتر هم رسیدیم با هم‌تیمیم مونیکا و درواقع به قهرمان باختیم. برام خیلی تجربه خوبی بود و برام جالبتر این بود که هرکسی اونجا پرتاب کردن منو میدید، بدون استثنا به من میگفت که یکی از قشنگ‌ترین پرتابارو بین بازیکنای خانم دنیا داری. خیلی تشویقم کردن و تجربه‌ای که بدست آوردم برای من به اندازه یک مدال ارزش داشت. هرچند که تلاش کردم با وجود تمام سختی‌هایی که در مسیر کشیدم و رسیدم اونجا و در جمع ۳۲ نفر پایینی به قهرمان ببازی. به نظر من خیلیه خوب برای اولین بار در اروپا. تجربه خیلی بزرگیه و دستاورد خیلی بزرگی برای من بود. قطعاً میتونه شروع خیلی خوبی باشه برای زندگی حرفه‌ای من این رقابت. من به چشم باخت ندیدمش و به چشم پیروزی‌های بزرگ دیدم.ادامه‌ی داستانبا تمام این تفاسیر مشکل و انکار هم واسش کم به وجود نیومد. حتی رئیس انجمن دارت ایران توی مصاحبه با یه خبرگزاری اعلام کرد که حضور مژگان رحمانی توی لیگ مالزی رسمی نیست و یه سری حرفای دیگه که وقتی مژگان مدارک لازم رو به اون خبر گزاری ارائه کرد اون خبرگزاری از مژگان معذرت خواهی کرد و تکذیبیه خبر قبل و بیانیه مژگان رو منتشر کردن.نمیفهمم. واقعا این قضایارو تو ایران نمیفهمم. یه بنده خدایی داره به خرج خودش میره به مسابقات مختلف تو سرتاسر جهان. هر جایی میره داره تمام قوانین رسمی مسابقات رو از لحاظ حجاب و باقی چیزا رعایت میکنه و هیچ مشکلی هم نداره. چرا باید انکار بشه؟ چرا باید سنگ جلو پاش انداخته بشه.آقا مارا به خیر تو امیدی نیست. شر مرسانخودمون قهرمانامونو تکذیب میکنیم خارجی‌ها هم تمام زورشونو میزنن که اونارو بقاپن. از لحاظ ورزشی حمایتشون نمیکنید اکی. بابت افتخاراتی که برای اسم ایران با خرج خودشون کسب میکنن، ارزشی قائل نمیشید اکی. دیگه چوب لا چرخشون نکنید.خب واسه چی باید بمونن؟من با مژگان اواخر اسفند۹۸ صحبت کردم. اون بازه زمانی کرونا تو ایران اومده بود.  الکل و ماسک و دستکش و این چیزا سنگین احتکار شده بود و یا گیر نمیومد یا اگه گیر میومد خودتون بهتر میدونید چه قیمتی داشت.برند ورزشی که با مژگان قرارداد داشت براش یه بسته فرستاده بود پر ماسک و دستکش و مایع ضدعفونی کننده. و بهش گفته بودن که ما میدونیم توی ایران این وسایل احتکار شده و سلامتی تو برای ما خیلی ارزش داره. از این وسایل استفاده کن و مواظب خودت باش.چرا اینقدر تفاوته؟خب انتظار داریم چی؟ انتظار داریم تا کی پای ایران وایسه؟به نظر من ما مسئولیم. ما مسئولیم که از مسئولینمون بخوایم که حمایت کنن. ازشون بخوایم که سرمایه های کشورمون رو دستی دستی نفرستن خارج.کی میدونه کیمیا علیزاده بعدی کیه. کی میدونه علیرضا فیروزجای بعدی کیه. تا وقتی ما نخوایم و همینجوری فقط تماشاگر باشیم هیچ چیزی درست نمیشه. باید بخوایم و مسئولینمون رو مجبور کنیم که کار درست رو انجام بدن.مهمترین چیز اینه که سرمونو از تو برف بیرون بیاریم. و این جز با بالا بردن دانش و سوادمون اتفاق نمیوفته. جز با خوندن کتاب‌های خوب اتفاق نمیوفته.به امید روزی که سرمایه‌های کشومون، به‌خاطر حمایت نشدن و یا اینکه فقط آزادی عمل ندارن و انکار میشن از کشورمون بیرون نرن.قبل اینکه بخوام در مورد قرارهایی که با خودم گزاشتم بگم چندتا نکته رو میخوام اشاره کنم.اگه از این اپیزود لذت بردید و چیزی یاد گرفتید و دغدغه‌ی این اپیزود، دغدغه شما هم هست، ازتون ممنون میشم که این اپیزود و پادکست راوی رو به دوستاتون معرفی کنید.پادکست راوی رایگان هست و شما هیچ هزینه‌ای بابت گوش دادن بهش پرداخت نمیکنید. ولی میتونید با معرفی کردن ما به دوستاتون به ما کمک کنید که منظم‌تر و با انرژی بیشتری به تولید پادکست بپردازیم و زودبه‌زود تر مهمونتون بشیم.پس یادتون نره مارو به دوستاتون معرفی کنید.توی شبکه‌های اجتماعی هم اگه مارو معرفی کردید، منشنمون کنید تا حتما پستتون رو ببینیم و لذت ببریم.اگه کسی رو میشناسید که چالش شنیدنی‌ای رو تو زندگیش تجربه کرده حتما به ما معرفیش کنید تا ما باهاشون صحبت میکنیم و اگه شرایطش فراهم بشه قصشون توی پادکست راوی شنیده میشه.قرارهابعد از اینکه قصه مژگان رو شنیدم چندتا قرار با خودم گذاشتم.قرار اولیاد گرفتم وقتی بخوام به چیزی برسم باید تصورش کنم و اولویت اصلیم قرارش بدم. باید شاخ و برگای کنارشو بزنم تا بیشتر وقتم صرف اون چیزی که میخوام بشه. با خودم قرار گذاشتم که زودتر شاخ و برگایی که باعث میشن دیرتر به چیزی که میخوام برسم رو هرس کنم.قرار دومبا خودم عهد کردم هشیار این موضوع باشم که وقتی میخوای چیزی رو به بقیه اثبات کنی از تواناییت خارج میشی. قرار گذاشتم حواسم باشه که فقط تواناییمو بازی کنم و درگیر ثابت کردن خودم به دیگران نباشم.و قرار آخربا خودم عهد کردم که صدای قهرمانای کشورم باشم، صدای افرادی باشم که دارن تو این مملکت انکار میشن و میدونم که سرمایه‌ی این مملکت هستن. با خودم عهد کردم ازشون حمایت کنم و تا جایی که میتونم کمکشون کنم.مثل همیشه.آخر قصه اینجاستاماقصه آخرم این نیست</description>
                <category>پادکست راوی | Ravi</category>
                <author>پادکست راوی | Ravi</author>
                <pubDate>Mon, 01 Feb 2021 18:30:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>10 - وحید رجبلو</title>
                <link>https://virgool.io/@podcastravi/10-%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D8%AC%D8%A8%D9%84%D9%88-ig9kwx9a3y0x</link>
                <description>قصه زندگی وحید رجبلواگه بهتون بگم یه کسی هست که ۲۰۰ تا سایت طراحی کرده و درآمدش از طراحی سایته، چجور آدمی تو ذهنتون میاد. حالا اگه بهش این رو اضافه کنم که این آدم یه استارت آپ موفق داره که باهاش داره به کلی از افراد جامعه کمک میکنه، این آدمه چه شکلی میشه. خیلی دوست دارم ببینم چهرتون چه شکلی میشه وقتی بهتون میگم که این آدم فقط میتونه از ۲درصد بدنش استفاده کنه.اگه دوست دارید قصشو بشنوید این اپیزود رو از دست ندید.تیتراژوقتتون بخیراین قسمت دهم راویه و من آرش هستم.این اپیزود اواخر فروردین ماه تهیه و ۷ ام اردیبهشت ماه منتشر شده. ما توی راوی قصه تعریف می‌کنیم، قصه زندگی آدم هایی که یک چالشی توی زندگیشون باعث شده قصه زندگیشون شنیدنی تر بشه. ما ۷ام به ۷ام هر ماه یک اپیزود جدید منتشر میکنیم.توی این اپیزود قصه زندگی پسری رو میشنوید که فقط میتونه از ۲ درصد توانایی بدنش استفاده کنه. اما بیش از ۲۰۰ تا سایت طراحی کرده و الآن یه استارت آپ داره. استارت آپی که در حال رشد هستش و جامعه معلولین ایرانی بهش نیاز دارن.اسم واقعی پسر قصه ما وحید رجبلو .وحید کسیه که از یه جایی به بعد دیگه فقط واسه خودش نجنگید و دغدغش بهبود شرایط زندگی همه معلولین در ایران شد.راه های ارتباطی با ما اینستاگرام توئیتر و سایت ravipodcast.ir هستش.اگه از پادکست راوی خوشتون اومده و دوست دارید مارو حمایت کنید بهترین روش معرفی ما به دوستاتونه. از اینکه مارو حمایت میکنید ممنونیم.اگه ناشنوایی رو میشناسید که فکر میکنید دوست داره با پادکست آشنا بشه وبسایت ما رو بهش معرفی کنید. ما توی سایتمون براشون متن هر اپیزود رو میزاریم تا اونها هم بتونن از اپیزودها استفاده کنن.آهنگآنچه در این مطلب میخوانید1. داستان زندگی وحید رجبلو2. مدرسه رفتن وحید2.1. مدرسه استثنایی3. ویلچر و مدرک گرفتن تو خونه4. سلطان چهارشنبه سوری5. عفونت ریه در ۱۷ سالگی6. ورود کامپیوتر به زندگی وحید6.1. دنیای اینترنت پر سرعت6.2. کسب درآمد از اینترنتداستان زندگی وحید رجبلوچند دقیقه اول داستان ممکنه از نظر بعضی پدر و مادر ها مناسب شنیدن کودکان نباشه. اتفاق ترسناکی قرار نیست بیوفته فقط چون از یه تابو حرف زدیم گفتم قبلش بگم که پدر و مادر ها گوش بدن اگه صلاح دیدن برای فرزندشون بزارنوحید رجبلو ۱۷ فروردین ۶۶ به عنوان سومین فرزند از ۵ فرزند خانواده رجبلو به دنیا میاد و یه برادر و خواهر بزرگتر و یه خواهر و برادر کوچیکتر از خودش داره.وقتی وحید به دنیا میاد بدنش یه مقدار نرم تر از بچه های دیگه بوده ولی خیلی موضوع حادی نبوده که پزشکا بهش شک کنن و میگن کم کم بدنش تقویت میشه و حالت عادی پیدا میکنه.چند وقتی از به دنیا اومدنش میگذره و پدر وحید تصمیم میگیره وحید رو ببره توی بچگی ختنش کنن.وقتی وحید رو که بچه بوده میبرن پیش پزشک برای ختنه کردن، دکترش میگه که این بچرو قبلا ختنه کردید، دکتر قبلیش گند زده، آوردید من درستش کنم؟بابای وحید جا میخوره میگه آقای دکتر این حرفا چیه ما دفعه اوله که برای این موضوع وحید رو دکتر میاریم.هی دکتر میگه و هی پدر وحید میگه آخرشم اون دکتر کاری انجام نمیده و اونا مجبور میشن برن یه جای دیگه. چندتا دکتر میرن ولی همه حرف همون دکتر اول رو میزنن و این کار رو انجام نمیدن. پدر وحید واسش سوال میشه که قضیه چیه.وقتی برای این موضوع پرس و جو میکنه و از بزرگای فامیلشون میپرسه اونا هم میگن این اتفاق قبلا هم افتاده و قدیم بهش میگفتن ختنه پیغمبری. چیزی که تو پزشکی الان بهش میگن هیپوس پادیاس. بلاخره پدر وحید با پرس و جو میگرده و یه دکتر زیرزمینی پیدا میکنه و وحید رو میبره پیش اون تا این کار رو انجام بده. اما اون دکتر خیلی برخورد درستی نمیکنه و باعث میشه تو همون بچگی لگن وحید از جاش خارج بشه و پدر و مادر وحید هم بخاطر نرمی بدن وحید متوجهش نشن.بعد چند روز کم کم کل فامیل میفهمن که وحید ختنه پیغمبری بوده و این براشون یه جورایی تقدس داشته به همین خاطر مدام میومدن خونه ی اونها و وحید هی این دست اون دست میشد و آسیبی که به لگنش خورده بود بیشتر و بیشتر.زمانی که کم کم باید وحید راه میوفتاد هرکاری میکنن وحید نمیتونسته روی پاهاش تعادلش رو حفظ کنه و مدام درد داشته و تو بچگی گریه میکرده.این دراومدن لگن و تشدیدش باعث میشه که وحید هیچ موقع راه نیوفتهبعد یه مدت که وحید از آب و گل در میاد اون رو میزاشتن رو سینی که زیرش سور باشه و وحید با دست خودشو اینور و اونور میکشید و شیطونیاشو میکرد.وقتی شور و هیجانش رو میدیدن خانوادش میدونستن وحید آدمی نیست که با این محدودیت ها ناراحت بشه و لذت بردن از زندگی رو فراموش کنه و مطمئن بودن که وحید میتونه خودش گلیم خودشو از آب بیرون بکشه.درسته که وحید نمیتونسته راه بره ولی خودشو همه جا میکشیده و بازی میکرده وقتاییم که بقیه داشتن بازی هایی میکردن که وحید نمیتونسته باهاشون همبازی بشه یه جوری پیش خودش جمعشون میکرد و ترغیبشون میکرد که اون بازی ای رو انجام بدن که وحید هم میتونست بازی کنه.خیلی اهل نقاشی کشیدن و کاردستی درست کردن بود.هرچیزی که تو خونشون خراب میشد یا دیگه قابل استفاده نبود، حکم مواد اولیه برای کاردستی های وحید رو داشت.تا وقتی به سنی برسه که بتونه بره مدرسه وحید یه عالمه نقاشی کشیده بود و کاردستی درست کرده بود.خواهر برادر بزرگتر وحید مدرسه میرفتن و وحید منتظر بود تا نوبت اون هم بشه و بتونه بره مدرسه.پدر و مادر وحید تمام تلاششون رو میکردن بین وحید و خواهر برادراش بخاطر معلولیت وحید هیچ فرقی نزارن و همیشه توی همه مسائل وحید رو هم دخیل میکردن و به حرف و نظرش مثل باقی خواهر و برادراش گوش میدادن.مثلا وقتی میرفتن خرید حتی اگه وحید نمیتونست از اون وسیله استفاده کنه اما نظر اون رو هم میپرسیدن و اگه وحید امکان استفاده از اون رو نداشت توجیهش میکردن که چرا اون وسیله رو براش نمیخریدن و وحید هم معمولا توجیه میشد.وقتی به سن مدرسه رفتن رسید پدر و مادرش نمیدونستن چیکار باید بکنن و وحید هم مدام اصرار میکرد که منم مثه خواهر و برادرام میخوام برم مدرسه.مدرسه رفتن وحیدمادرش وحیدو میبره مدرسه نزدیک خونشون که برادر بزرگتر وحید هم اونجا درس میخوند تا اونو ثبت نام کنه. یه سری از کاردستی ها و نقاشی ها وحیدم برمیداره و با خودش میبره.مدیر مدرسه که اونها رو میبینه بهشون میگه ما عقب افتاده ثبت نام نمیکنیم.مادر وحید نقاشی ها و کاردستی های وحید رو به مدیر نشون میده و میگه اینا کار یه بچه عقب افتاده ذهنیه؟؟؟مدیر بهش میگه اینارو درست کردی آوردی به اسم بچت جا بزنی تا من ثبت نامش کنم. نه خانم من گول نمیخورم. گیرم که ثبت نامش کردم این بچه تو خودش خرابکاری میکنه چجوری جمعش کنیم. نه خانم ما ثبت نامش نمیکنیم.چندتا مدرسه دیگه هم سر میزنن ولی همشون با همین بهونه ها از ثبت نام وحید سر باز میکنن و ناچار برمیگردن خونه.مامانش بهش میگه حتی اگه ثبت نامت هم بکنن من خیالم راحت نیست که توی مدرسه بهت آسیبی نرسه و اذیت نشی.از یه جایی بهشون پیشنهاد میشه که وحید رو بفرستن مدرسه استثنایی. چون شنیده بودن توی این مدرسه ها نگهداری از بچه ها به نحو بهتری انجام میشه.خود وحید هم فقط همین رو میدونست و نمیدونست که توی مدرسه های استثنایی بچه هایی که از لحاظ ذهنی کم توان هستن پذیرش میشن.تو گیر و دار این بودن که یه مدرسه استثنایی پیدا کنن که وحید رو ثبت نام کنن تا سر و صدای یه دکتری به گوششون میرسه.از طریق اقوامشون بهشون خبر میرسه که یه دکتری هست که میتونه وحید رو عمل کنه وحید راه بیوفته. یکی از اقوامشون که به زور میتونسته با عصا راه بره بعد از اینکه این آقا عملش کرده تونسته راحت بدون عصا راه بره.خانواده وحید که این خبر رو شنیدن خیلی خوشحال شدن و چشماشون برق زد.با خودشون گفتن به جای اینکه این بچرو بفرستیم مدرسه استثنایی اول عملش میکنیم تا بتونه روی پاهای خودش راه بره بعد توی مدرسه عادی ثبت نامش میکنیم.اینجوری نبوده که هیچ کاری نکرده باشن. پیش خیلی از دکترا رفتن ولی وقتی دکترا جواب آزمایشای وحید رو میدیدن نمیفهمیدن مشکل از چیه که بتونن درمانش کنن.با کلی امید و آرزو و از قبل وقت گرفتن میرن پیش اون دکتر و اون دکتر هم وقتی عکس ها و نتیجه آزمایشای وحید رو میبینه بهشون میگه مشکلی نیست این بچه ۶ ماه بعد عمل میتونه راحت راه بیوفته و شیطونی کنه.خانواده رجبلو خیلی خوشحال میشن اما وقتی در مورد هزینه عمل از دکتر میپرسن جا میخورن. این عمل قرار بود تو دو مرحله با هزینه خیلی زیاد انجام بشه. در حدی که پدر وحید مجبور میشه برای جور کردن هزینه عمل وحید بعضی از وسایل خونه رو بفروشه .با دردسر فراوون هزینه عمل جراحی وحید رو جور میکنن و اون رو توی ۸ سالگی عمل میکنن.اوایل بعد از عمل وحید خیلی درد داشته و مدام در حال گریه کردن بوده. بعد ۶ ماه که میبینن توی کنترل وحید نسبت به پایین تنه اش هیچ بهبودی ای حاصل نشده میرن برای اینکه با دکتری که وحید رو عمل کرده صحبت کنن.وقتی میرسن دم دفترش میبینن جا تره و بچه نیست. اون دکتر چند وقتی بود از اون مطب رفته بود و هرچقدر هم تلاش میکنن از هیچ راهی هم نمیتونن پیداش کنن. وقتی میبینن اون دکتر بدون هیچ راه ارتباطی ای جمع کرده و رفته متوجه میشن از اول هم قرار نبوده که وحید راه بیوفته و اون دکتر فقط یه امید الکی بهشون داده بود.عملی که قرار بود وحید رو راه بندازه اتفاقی که قرار بود بعد از ۱۵ سالگی کم کم بیاد سراغش رو خیلی زودتر مهمون وحید کرد. وحید کم کم داشت ستون فقراتش خم میشد و این خم شدن کمر باعث شد وحید تو اون سن مجبور بشه درد خیلی شدیدی رو تجربه کنه.درد وحید ادامه داشت ولی همچنان پر قدرت به بچگی و لذت بردن از سنش ادامه میداد. مریضی و بی تحرکی وحید باعث نشده بود که بازیگوشی رو فراموش کنه و افسرده بشه.اون همچنان نقاشی میکشید و تازه یاد گرفته بود سفالگری کنه. تقریبا هر چیز اضافه ای که گیر میاورد تبدیلش میکرد به یه کاردستی.وحید توی ارتباطات هم خیلی قوی بود. یه جورایی توی هر گروهی که میرفت میشد رئیس اونا و همرو کنترل میکرد. شیطونی هایی یاد بچه های دیگه میداد که تو دردسر مینداختشون.مثلا به داداش کوچیکترش یاد داد گلوله برفی درست کنه و بیاد توی خونه بزنه به شیشه بخاری. حدس میزنید چه اتفاقی میوفتاد دیگه؟وقتی مادر پدرش از برادرش میپرسیدن چرا این کارو کردی میگفت وحید گفت این کارو بکنم. وحیدم میگفت من گفتم تو چرا کردی. دست آخر هم چون همه چی بر میگشت به وحید مادر و پدرش خیلی دلشون نمیومد کاری داشته باشن باهاش.این شیطونی ها و بازیگوشی ها به پدر و مادر وحید در مورد اون امید و انگیزه میداد.تو سن ۱۱ سالگی تصمیم میگیرن وحید رو بفرستن مدرسه استثنایی. اونو میبرن مدرسه و توی اونجا ثبت نامش میکنن و اسمشو برای سرویس مدرسه هم مینویسه چون از خونه تا مدرسه راه زیادی براشون بوده.مدرسه استثناییروز اول که وحید میره به مدرسه میفهمه یه کاسه ای زیر نیم کاسه است.هیچ تشابهی بین خودش و بچه های دیگه نمیبینه. میبینه با باقی بچه ها خیلی بدرفتاری میشه ولی حواس پرستارا به وحید هست. پرستارا اونایی بودن که تو تایم های استراحت باید حواسشون میبود برای بچه ها مشکلی پیش نیاد و کاراشونو رتق و فتق کنن. اما یه جاهایی بچه هارو میزدن.یکی از معلما میاد از وحید تست بگیره که ببینه میزان هوش وحید چقدر هستش چون انتظار نداشتن که وحید از لحاظ فکری سالم باشه. در ضمن اصلا به معلما گفته نشده بود که تفاوت وحید با باقی بچه هایی که اونجا بودن اینه که وحید ذهنش سالمه و مسائل پیرامونش رو کامل و جامع متوجه میشه.یه توضیح کوتاه لازمه بدم. استثنایی برای مدرسه ها و کودکان و افرادی به کار برده میشه که برای استفاده از کل استعدادشون نیاز به خدمات آموزشی ویژه یا حمایت های خاص آموزشی دارن. این عزیزان ممکنه کم توان ذهنی، ناتوان در یادگیری، دارای اختلال در گفتار و زبان یا یه سری مسائل خاص باشن.وحید درسته از لحاظ جسمی ناتوان بود ولی از لحاظ ذهنی کاملا سالم بود.وقتی اون معلم یه تست اولیه از وحید میگیره میبینه که وحید به همه ی سوالاتش جواب میده متعجب میشه. میره به باقی معلما میگه اونا هم میان و تست  میگیرن میبینن که وحید از لحاظ ذهنی کاملا سالم هستش ولی به اونها گفتن که وحید ناتوان ذهنیه.وقتی با مدیر اون مدرسه این موضوع رو مطرح میکنن متوجه میشن که بعله مدیر، این رو میدونسته ولی بخاطر اینکه وحید رو ثبت نام کنه و بتونه هزینه ثبت نامش در مدرسه رو بگیره، اون رو ثبت نام کرده و براش مهم نبوده که وحید با بقیه تو یه سطح نیست.بعد از مشخص شدن این قضایا برای اینکه صدای خانواده وحید در نیاد از معلما میخواد که با وحید درس های توی سطح خودش رو کار کنن.دوتا از معلما شروع میکنن با وحید کار کردن و اعداد و الفبا رو مثل دانش آموزای عادی بهش آموزش دادن. وحید هم تشنه ی یادگیری بود و حس میکرد این چند سالی که از باقی هم نسلاش عقب افتادرو باید زود جبران کنه. علاوه بر مدرسه توی خونه از خواهر بزرگترش هم کمک میگرفت و آموزش میدید.یکی دیگه از معلما میخواست باهاش نقاشی کار کنه. یه کتاب داستان بهش داد و بهش گفت از روی یک صفحش نقاشی بکشه. این رو به عنوان تمرین بهش داده بود. هفته بعد اون معلم میبینه وحید کل کتاب داستان رو عین خودش توی یه دفتر دیگه کشیده. بعد از دیدن قدرت وحید توی نقاشی کشیدن حیرت زده شدن و توی مدرسه تصمیم گرفتن یه دیوار به وحید بدن و اسمشو بزارن دیوار وحید پیکاسو و نقاشی های وحید رو اونجا نصب کنن.اون دیوار شده بود افتخار مدرسشون و یه جورایی با اون دیوار به مادر پدرا پوز میدادن.از لحاظ درسی وحید اوضاعش بد نبود اما بابت خیلی مسائل احساس میکرد داره عذاب میکشه.وقتی برخورد پرستارارو با بقیه بچه ها میدید از همه ی اونا بدش میومد. حرصش از این بود که اگه این بچه ها سالم بودن اون ها جرات نداشتن اینجور رفتارایی با این بچه ها انجام بدن. ولی بخاطر اینکه اکثر این بچه ها نمیتونستن به مامان باباهاشون بگن باهاشون چه رفتاری میشه یا اونقدر معصوم بودن که تا میرسیدن خونه فراموش میکردن و اون پرستارو میبخشیدن، پرستارا رفتار بدشونو تکرار میکردن.اما وحید این رفتارارو میدید و نمیتونست ساکت بمونه. اوایل در مورد این برخوردا به مادر خودش میگفت و مادر وحید هم یا با مدیر اون مدرسه صحبت میکرد یا با مادر پدر اون بچه ها ارتباط برقرار میکرد و داستان رو توضیح میداد.اونا فقط سبک تنبیه هاشون عوض میشد. مثلا بعضی روزا به بچه ها به عنوان تنبیه ناهار نمیدادن. یا کم میدادن. بعضی روزا از بودن تو کلاس پیش دوستاشون محرومشون میکردن.این اتفاقا معمولا واسه خود وحید نمی افتاد و چون میدونستن اون ذهنش سالمه و میتونه کامل به خانوادش بگه چه اتفاقی میوفته اونجا رفتارشون با وحید خوب بود. اما وحید همون بدرفتاری با بقیه رو هم سعی میکرد به خانواده هاشون انتقال بده. واسه همین یه جورایی وحید پیش پرستارا ترسناک بود. یه بار یکی از پرستارا با وحید بدرفتاری میکنه.روز بعد مادر وحید میره مدرسه و نزدیک بوده جنگ راه بیوفته و بعد اون وحید میگفت دیگه ندید کسیو تنبیه بدنی کنن. اوضاع بهتر شده بود. سرویساشونو بهتر کرده بودن. قبل گزارشای وحید ۱۱-۱۲ تا بچه رو توی یک ماشین میشوندن و میبردن و میاوردن ولی بعدش این سیستم رو هم تغییر دادن.شرایط بهتر شده بود ولی اون آدما طرز فکر و رفتارشون عوض نشده بود و وحید از رفتن به اونجا حال دلش خوب نبود. از این همه تبعیض، از این همه درک نشدن و از اینهمه سنگ دلی، دل آذرده شده بود.اما بلاخره تصمیم میگیره به خانوادش بگه که دیگه نمیخواد بره به اون مدرسه و از اون مدرسه با یه سری خاطره میاد بیرون.# داستان ماشین و مجید و پرستو از زبون وحیداین خاطره رو خیلی دوست دارم. بعد از اینکه از اون مدرسه اومدم بیرون. بعد از اون همه تلخیاش، دوستای بامزه‌ای پیدا کردم. پرستو یکی از دوستای خوبم بود و خیلی منو دوست داشت. اون مونده تو ذهنم و من متاسفانه بدون خدافظی ازش جدا شدم. تصمیم گرفتم پیداش کنم. خیلی سعی کردم از دیگران کمک بگیرم که اونو پیدا کنم. البته که نمیشد باهاش موند چون شرایط من خاصه ولی من خواستم که پیداش کنم. اما نشد. موند، چندسالی موند تا  مجید بزرگ شد و رانندگیو یاد گرفت و البته گواهی‌نامه هم نداشت. یه دفعه هم رفتیم ماشین سواریو اتفاقا دوستان بسیجی مارو گرفتن و بهش گفتن که بدون گواهینامه نباید رانندگی کنه و گفتن راه بیوفتین بریم ولی وقتی سوار ماشین شد و بعد از اینکه منو دید بی‌خیال شد. خلاصه که ما این قضیه رو قایم کردیم و به ماشین‌سواری ادامه دادیم.و من یادمه که از مجید خواستم که کمکم کنه و منو ببره یه جایی که بتونم پرستو رو پیدا کنم.چون من قدم کوتاه بود، از شیشه‌ی ماشین چیزی رو نمیدیدم و در نتیجه راه و خیابونا و آدرسا رو با درختا و بالای ساختمونا و سیم‌کشیا بلد بودم. تا یه جایی به مجید آدرس دادم و تا یه جاهای فک میکنم نزدیکی هم رسیدیم ولی دیگه فهمیدم ساختمونا رو ساختن و اون درختا دیگه نیستن و از اونجا به بعد سرنخ رو از دست دادم و دیگه هم ادامه ندادیم و منم پیداش نکردم. اما هنوز دوست دارم بدونم پرستو کجاست و چه جوریه وضعیتش. امیدوارم پرستو هرجا که هست حالش خوب شده باشه.ویلچر و مدرک گرفتن تو خونهبعد این که وحید از اون مدرسه بیرون اومد چندماهی خونه نشین شد و این بیرون نرفتن و کم کردن معاشرتش باعث شد توی روحیش تاثیر منفی بزاره.خانوادش که متوجه این داستان شدن دنبال راه حل بودن تا بلاخره براش یه ویلچر خریدن تا حرکت دادن وحید یه مقدار راحت تر بشه و بیشتر بتونه از جاهای مختلف بره.وحید هم هفت روز هفته تو کوچه بود. میبردنش دم در خونه که آفتاب بوخوره بهش میومدن میدیدن نیست. حالا چه اتفاقی افتاده. یکی از بچه های تو کوچشونو مجاب کرده که اونو ببرن تو کوچه های دیگه بگردوننش. و حال و هواش عوض بشه.تو اون دوران عشق وحید ماهی قرمز و پرنده ها و حیوانات بودن و از دیدنشون لذت میبرد.# داستان ماهی از زبون وحیدیه خاطره میگم ولی امیدوارم دربارم فکر بد نکنید چون اون‌موقع سنم کم بود و بچه‌ی خیلی شری بودم. شرور بودم البته و شر نبودم..من خیلی علاقه داشتم به حیوانات خانگی و ازشون لذت میبردم. الته این خانواده بود که باید زحمت کاراشونو میکشید. وقتی نزدیک عید میشد، پولای من میرفت کلا برای خرید ماهی قرمز تا جایی که مامانم خریدشو برام ممنوع میکرد و پول توجیبیمو قطع کرد که نخرم.منم یه روز تصمیم گرفتم داداشمو و ۴ تا از دوستامو مجاب کنم با من بیان دزدی ماهی قرمز. اونا میگفتن گیر میوفتیم و پوستمونو میکنن. من میگفتم نه.. میگفتن خوب حالا به فرض که بدزدیم، چه جوری تا خونه بیاریمشون؟ من میگفتم بازم راه داره شما بیاین بریم. تصورم این بود که خوب نهایت میگیرن اینارو میزنن منو که نمیزنن. رفتیم و بار اول به یکی از دوستام گفتم که تو به مشما آب میگیری دستت وایمیستی سرکوچه بعد ما ماهیارو میاریم میریزیم تو اون. من قرار شد ماهی‌ها رو از تشت بردارم و داداشم هم قرار شد بره فروشنده رو مشغول کنه و سوال پیچش کنه. البته گفتم بهش که اگه خیلی مشتری داشت کاری نداشته باشه و من هرموقع گفتم بریم اونم با من بیاد. رفتیم و من خیلی میترسیدم و البته هیچانشو داشتم.من اون موقع دستم جون داشت و این شکلی نبود و کار میکرد، من دستمو تو تشت فروشنده کردم و مشت کردم و چندتا ماهی اومد تو دستم. آوردم بالا چندتاش ریخت. نمیدونم یکی یا دوتاش آخر موند تو دستم. یادمه به مجید گفتم بریم و دوییدیم و یادمه تو راه دوتا ماهی دستم بود. رسیدیم به اون دوستم و ماهی‌هارو ریختم تو اون مشما و خیلی خوشحال بودیم که نقشمون گرفته که تو راه دیدیم یکی از ماهی‌ها مرده. حالا یادم نیس که تو دست من مرده بود یا از قبل. یر اون یه دونه دعوا شد وهرکی میگفت اون زنده برای اون. منم گفتم که میرم لوشون میدم برای همین ماهی هارو به من دادن‌. من ماهی‌رو بردم برای خودم ولی خوب برای مرحل بعد دیگه با من همکاری نکردن.اگه دوست دارید بیشتر یاد بگیرید این مقاله رو هم پیشنهاد میکنم:۶ - صدف خادماومدیم ولی به داداشم گفتم نمیشه اونا نمیان ولی ما باید بریم. این دفعه رفتیم با داداشم ماهی رو دزدیدیم و میگفتیم خوب نقشه اینه که ما ماهی رو برداریم و به اونا کار نداریم ولی خوب قسمت مهمش این بود که ما آب نداشتیم. ماهی رو دزدیدیم و داشتیم میدوییدیم که مجید گفت این ماهی داره میمیره و من یه دفعه گفتم اینا چاله آب. بعد دوباره برش داشتیم من گرفتم دستم و به مجید میگفتم بدو. تازه خطر اینم داشت که توی تند دوییدن ویلچر من بیوفته تو چاله و من بیوفتم چون خیلی از این اتفاقا افتاده بود. درنهایت ما با این چاله‌های آب و جوی کنار خیابون ماهی‌رو رسوندیم به خونه. تو خونه بردن هم اینجوری بود که مجید ماهی رو میذاشت توی جیبش و میرفت مینداخت کنار اون ماهی‌هایی که تو خونه داشتیم.یه مدت گذشت بعد مامانم دید که چقدر ماهی زیاد شده. مثلا دوتا ماهی شده بود شش تا. دیگه یادم نمیاد چی کار کرد ولی میدونم که نفهمید. فقط میدونم که میدونست من چیزی که میخوام رو بدست میارم ولی نفهمید چه جوری.خلاصه که خیلی خاطره باحال و زشتی بود و آبروم رفت.معلم خصوصیتا اینکه براش معلم خصوصی میگیرن که بتونه توی خونه دوران مدرسه رو بگذرونه.معلمش از امتحان تعیین سطح میگیره و متوجه میشن تقریبا کلاس اول و دوم رو بلده و شروع میکنه مقطع سوم و چهارم دبستان رو بهش آموزش دادن.همزمان بهشون میگه وحیدو ببرن آموزش پرورش ثبت نام کنن که بتونه توی آزمون هایی که میگیرن و مدرک میدن به بچه ها شرکت کنه.وقتی وحید رو میبرن آموزش پرورش کرج تا توی پروندش میبینن توی مدرسه استثنایی درس خونده ردش میکنن و میگن مدرسه استثنایی رفته ۱۰۰درصد مشکل داشته ما نمیتونیم ازش تست بگیریم و برای امتحان ثبت نامش کنیم. هرچی بهشون داستان رو تعریف میکنن به گوششون نمیره. آخر میپرسن خب چیکار باید بکنیم که مشخص بشه این بچه از لحاظ ذهنی سالمه؟بهشون میگن باید بره آموزش پرورش تهران تست هوش بده و اونا تایید کنن که سالمه تا ما ازش امتحان بگیریم و بتونیم مدرک بدیم.دردسرتون ندمچند وقتی تو رفت و آمد بین آموزش و پرورش کرج و تهران با وحید بودن که هیچ جایی هم برای رفت و آمد معلولین مناسب سازی نشده بود.بعد از اینکه جواب تست هوش میاد همه متحیر میشن و متوجه میشن هوش وحید از هوش نرمال افراد عادی بیشتر هستش.عدد بهره هوشی افراد عادی بین ۹۰ تا ۱۱۰ هستش و وحید ضریب هوشیش بالای ۱۲۰ بود.بعد از اینکه جواب تست هوش رو برای آموزش پرورش کرج میبرن یه جورایی مدیر اونجا از اینکه بدون صحبت کردن با خود وحید در موردش قضاوت کرده بود، خجالت زده شد و اون رو برای آزمون ها ثبت نام کردن.وحید یه مدتی به طور فشرده با معلمش که خصوصی بهش درسای دبستان رو میداد کار کرد و اون معلم هم واقعا سنگ تموم گذاشت و هوای وحید رو داشت تا بلاخره تونست توی یک سال  مدرک ۵ سال ابتداییشو بگیره.این موفقیت یه جورایی به تنش چسبید و گفت میخوام ادامه تحصیل بدم.وقتی با معلمی که کمکش کرده بود مدارک ابتداییشو بگیره صحبت کردن اون گفت که نمیتونه کمکشون کنه و یه موسسه رو بهشون معرفی کرد که اونا میتونستن معلمای مختلف برای درسای مختلف بفرستن ولی هزینش زیاد تر میشد.از اون طرفم آموزش پرورش بهشون گفت وحید دیگه این مقطع رو نمیتونه جهشی بخونه و باید موقع امتحانات هر سال بره تو یه مدرسه و مثل باقی بچه ها امتحان بده.وحید هم درساشو با کمک معلما و خواهر و مادرش و کتاب معروف اون زمان یعنی گام به گام یاد میگرفت.# داستان نیمکت و تقلب از زبون وحیدوقتی دیدن من میتونم تو خونه درس بخونم و آخر سال برم امتحان بدم، خوشحال شدن. یکی از کسایی که یه لطف بزرگ به من کرد و خیلی تاثیرگدار بود، شوهرعمم بود. آهنگر بود.من وضعیتم جوری نبود که بتونم بشینم و باید با ویچیر میرفتم سر کلاس. اون وقتی بهش گفتم که خوب من نمتیونم درس بخونم چون نمیتونم روی نمیکت بشینم و کتاب هم روی دستم نمیمونه. یه روز ویلچیر منو برداشت و وقتی برش گردوند دیدم اونو نمیکت کرده و اون نیمکت پورتابل بود و اینجوری که وقتی میشستم روش، نیمکت باز مشد و میومد روی پاهای من و به آهن‌های بغل وصل میشد و هرموقع میخواستم جمع میشد. خیلی جالب بود و نیمکت تقریبا فوق‌العاده‌ای بود. البته زیرش جاساز برای تقلب داشت. بعد من اون موقع نه اینکه ندونم ولی ذهنم نرسیده بود بعد رفتم سرکلاس و بچه ها هم دیگه بهم حسابی راه تقلب یادم دادن تا از اون جاساز استفاده کنم.یه حاطره دیگه هم اینکه یه دفعه یه امتحانی بود و من برگمو تمومش کردم دیدم کناریم بهم میگه سوال فلان چی میشه که نگاه کردم دیدم هیچی ننوشته، حالا منم مکالممون رو درست یادم نمیاد ولی منم بهش گفتم که بیا این برگه منو بگیر من برگتو مینویسم. نمیدونم چی شد که میز کناری اون دید وباز یادم نمیاد مکالممون چه جوری شد ولی یادمه که برگه اون رو هم نوشتم و یه دفعه درنهایت معلم فهمید. چیزی به من نگفت ولی به اون دوتا گفت که آره خاک برسرتون این با این شرایطش داره جای شا هم جواب میده و من یادمه که خیلی ناراحت شدم که خوب چون راه نمیرم مگه نمیتونم درس بخونم؟ مگه درسو با بدن میخونن؟خیلی خاطره بدی بود. اینجوریه که من مکالمه ‌هارو یادم نمونده ولی حرف اون معلمه یادمه.آنتراکوحید همزمان که درس میخوند با شرایط خاصی که داشت کار دستی هم درست میکرد. کیفیت کاردستی هاش به حدی رسیده بود که کاردستی هاشو ازش میخریدن و پول این کاردستی هارو برای تولید کاردستی های بعدی هزینه میکرد اما اون پول جوابگوی هزینه هاش نبود. پدرش بهش مثل بچه های دیگه پول تو جیبی میداد ولی هزینه تولید کاردستی های وحید زیاد بود.یه بار با مجید و بچه های محلشون تو کوچه داشتن قایم موشک بازی میکردن. مجید وحید رو که رو ویلچر بوده میبره ته کوچه و قایم میشن.وحید یه برگه میخونه که نوشته بودن نیروی کار اداری استخدام میشود.به مجید میگه بیا بریم ببینیم میتونیم استخدام شیم. مجید میگه امروز که تعطیله بزار فردا میریم ببینیم چه خبره.فردای اون روز مجید و وحید با هم میرن تو اون ساختمون و اونجا پله داشته و وحید نمیتونه بره بالا. مجید میره بالا و با رئیس اون شرکت میاد پایین پیش وحید.وحید به اون آقا میگه اومدم اینجا استخدام بشم.اون آقا شوکه میشه ولی خوب برخورد میکنه و میگه پسرم این کار مناسب سن و تو نیست.جدا از این موضوع اینجا یه عالمه پله داره تو هم نمیتونی بیای بالا.بورو درساتو خوب بخون بزرگتر که شدی ایشالا یه کار خوب پیدا میکنی.اما وحید خیلی وقت بود که میخواست پلی استیشن داشته باشه و به باباش گفته بود ولی اون براش نخریده بود و تو فکر این بود که اون رو خودش بخره.تو همین زمانا بود که با کار خلاف آشنا شد.سلطان چهارشنبه سوریوحید از طریق یکی از بچه های تو کوچشون با ترقه و سیگارت و فرفره و هفت ترقه و اینا آشنا شد.به واسطه تجربه فروشش توی کار دستی دید که میتونه با خریدن یه حجم زیادی از این وسایل و خورد خورد فروختنش به بقیه پول خوبی در بیاده.چند وقتی از طریق بچه های محلشون تحقیقات میدانی انجام میده و آمار قیمت این وسایل رو در میاره و کم کم مرکز فروش این وسایل رو پیدا میکنه.میفهمه توی بازار میوه تره بار شهرداری محلشون یه آقایی هست که این وسایل رو عمده با قیمت خوب میفروشه.از فروش کاردستی ها و جمع کردن پول تو جیبی هاش تونسته بود یه مبلغی رو پس انداز کنهپولای که پس انداز کرده بود رو داد به مجید برادر کوچیکترش و اون رو فرستاد به همون جایی که آمارشو درآورده بود عمده فروش بودن.مجید هم یه عالمه از این وسایل رو میخره و میاره خونه.وحید با کمک مجید و عموش این تجهیزات رو میفروشن و سود خوبی میکنن.این سود در حدی بوده که وحید توی اون تابستون میتونه پلی استیشن بخره.بابای وحید همیشه واسش سوال بود که این از کجا پول آورد پلی استیشن بخره؟مامان وحیدم در دفاع ازش به باباش میگفت تو که پولشو ندادی. حالا که خودشم خریده میگی چرا خریده؟ و یه جوری سر و ته قضیه رو هم میاوردن.البته که داستان همینجا تموم نشد.سال بعدش هم وحید خواست دوباره همین کارو انجام بده و پولی که جمع کرده بود رو داد به مجید که بره عمده خرید کنه و بیاد اما اینبار سر مجید رو کلاه گذاشته بودن و پولشو گرفته بودن و رفته بودن که وسایلو بیارن ولی دیگه پیداشون نشده بود.مجید اونروز واسه اینکه اونارو پیدا کنه خیلی دیر برمیگرده وحید هم نگرانش میشه. هیچ کاری هم نمیتونسته بکنه. فقط میتونسته سر جاش بشینه و دعا کنه که مجید سالم باشه و اتفاقی براش نیوفتاده باشه.وقتی مجید برمیگرده و داستان رو تعریف میکنه وحید از اینکه مجید سالم بود و اتفاقی براش نیوفتاده بود بیشتر خوشحال بود تا ناراحت اینکه سرشون کلاه گذاشتن.داستان اینکه ۲ بار کمد اتاقشونو بخاطر درست کردن نارنجک و ترقه بازی و این حرفا آتیش زده بود هم بماند.بعد این داستان وحید شده بود بچه ناخلف.چهارشنبه سوری که رفته بودن بیرون با مجید وقتی برمیگردن مادر پدرشون میبینن دستاشون سوخته به مجید میگن آخه واسه چی رفتید که اینجوری برگردید؟ مجید میگه وحید گفت بریم. مادرش میگه این گفت تو چرا بردیش؟مجید به مامانش میگه این که نمیگه. این یه کاری میکنه ببریش.خلاصه کم کم این داستان رو با موضوعات دیگه از سر وحید میندازن.یکی از این موضوعات کلاس نقاشی خواهر بزرگتر وحید بود.داستان از این قرار بود که خواهر وحید میخواست بره یه کلاس نقاشی که مختص بانوان بود. به خانوادش میگه که میخواد بره کلاس نقاشی ولی اونا بهش اجازه نمیدن تنها بره.میگن برادرتم با خودت ببر.وحید هم ابراز علاقه میکنه که بره کلاس مسئولین کلاسم وقتی میبینن وحید سنی نداره و آزار و اذیتی هم نمیتونه برسونه توی کلاس به عنوان همراه خواهرش قبولش میکنن. اون روز وحید نقاشی های خودش رو میبره اونجا و وقتی استاد خواهرش نقاشی های وحید رو میبینه به خواهرش میگه حتی اگه خودت نمیخوای بیای وحید رو حتما بیار استعداد خوبی تو نقاشی داره.یه مدتی وحید و خواهرش این کلاس رو میرن و وحید خیلی حرفه ای میشه.تا حدی که استاد اون کلاس برای یک هفته نمیتونسته کلاس رو تشکیل بده و از وحید خواهش میکنه به بچه ها اون جلسه درس بده. وحید به اون استاد میگه من بلد نیستم آموزش بدم فقط میتونم بکشم. استاده میگه تو فقط هرکاری میکنی رو با توضیحات بگو خودشون میفهمن.بعد از اون چند جلسه ای که وحید معلم هم سن و سالای خواهرش بود چندتاییشون میان و از وحید خواهش میکنن که خصوصی بهشون نقاشی یاد بده.چند باری هم جای اونا نقاشی میکشیده و اونا تحویل میدادن که بتونن مدرک اون آموزشگاه رو بگیرن.اوج دوران نقاشی و طراحیش بود که توی ۱۷ سالگی ریه وحید عفونت میکنه.عفونت ریه در ۱۷ سالگیاول با یه سرما خوردگی ساده شروع شد و کم کم علائم آنفولانزارو از خودش نشون داد. بعدش گفتن ذات الریه گرفته و ریه هاش خیلی شدید عفونت کردن.نزدیک به ۶ ماه وحید توی بیمارستان بستری میشه و اوضاع وحید بهتر نمیشه. دکترا از خوب شدنش قطع امید میکنن و سعی میکنن خوانوادش رو واسه از دست دادنش آماده کنن.مادر وحید وقتی از دکترا این حرفا رو میشنوه عصبی میشه و وحید رو از اونجا مرخص میکنه و میگه اگه قراره چیزیش بشه میخوام تو خونه خودم بشه. تا حالا خودم ازش نگهداری کردم بازم خودم میکنم و خوب میشه.وحید رو میارن خونه و یک سری تجهیزات پزشکی هم تهیه میکنن و مادر وحید و خاله بزرگش از وحید نگهداری میکنن و کم کم علایم بهبودیش معلوم میشه.خانواده وحید کاری رو کردن که دکترا باورشون نمیشد.توی مدتی که حال وحید خوب نبود فقط توی تخت بود و کمترین حرکتی هم بخاطر درد و مشکل تنفسی نداشت.وقتی خوب شد فهمید توی این مدت که فعالیت بدنی نداشته عضلات بدنش به شدت تحلیل رفتن و الان نیاز داره که جلوی ضعیف تر شدن بیشتر عضلات بدنش رو بگیره.بخاطر هزینه های بالای درمان و هزینه ی مضاعف معلم خصوصی و محدودیت بوجه مالی خانوادش، اون تصمیم میگیره فعلا درس خوندن و ادامه تحصیل رو بیخیال شه تا بتونه پروسه درمانش رو با شرایط بهتری بگذرونه.محدودیت بودجه مالی خانوادش هم به این دلیل بود که برادر و خواهر بزرگترش جفتشون داشتن ازدواج میکردن و برای کار های اونها هم لازم بود پدرشون یه هزینه ای رو انجام بده.زپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزی ز در آیدتو همین هاگیر واگیر خرج و مراسمای مختلف بودن که یه کلاهبردار هم کل سرمایه کاری پدرشونو بالا میکشه و فرارپدرشون بعد ۲۰ سال کار مجبور میشه از صفر دوباره شروع کنه. جور کردن هزینه جهیزیه خواهرش یه ور.خواهرش توی وقتایی که هیچکس پیش وحید نبود از اون نگهداری میکرد. یه جورایی مادر دوم وحید بود و این موضوع که قرار بود خواهرش از پیشش بره شرایط رو سخت تر میکرد.کم کم خواهرش رفت . برادر بزرگش رفت. همبازی و رفیق گرمابه و گلستانش مجید هم نزدیک بود که بره دانشگاه.بخاطر بیماری سختی که وحید از سر گذرونده بود دکترا بهش گفته بودن که نباید از خونه خارج بشه چون بدنش مستعد اینه که دوباره بیمار بشه و باید خیلی رعایت کنه.بخاطر مشکلات مالی هم تقریبا فیزیوتراپی و آبدرمانی ای که برای پیشگیری از تحلیل بیشتر عضلاتش انجام میشد قطع شد.کم کم هم داشت تو خودش میرفت و نشونه هایی از افسردگی توش دیده میشد.ورود کامپیوتر به زندگی وحیدچند وقتی از رفتن خواهرش از خونشون گذشته بود که یه روز خواهرش میاد خونشون و اوضاع وحید رو که میبینه به مامان و باباش پیشنهاد میده یه کامپیوتر برای وحید بخرن.وحید که اسم کامپیوتر رو شنید چشاش برق افتاد. انگار که کل دوران سختی رو که تجربه کرده فراموش کرده باشه.ولی کامپیوتر خیلی گرون بود. باباش بهشون میگه بگردید ببینید جایی قسطی کامپیوتر میدن یا نه؟پرس و جو میکنن میبینن هستن جاهایی که قسطی کامپیوتر بدن ولی یه پیش قسط گرونی ازشون میخوان. بابای وحید هم میگه ما یه خط تلفن اضافه داریم اونو بفروشین بدین پیش پرداخت من قسطاشو پرداخت میکنم.وقتی وحید فهمید که داستان خریدن کامپیوتر جدیه روحیش عوض شد. با مجید شروع کردن گشتن و پیدا کردن مشتری برای فروختن خط تلفن.مجید میرفت به مغازه های محلشون حضوری سر میزد که تلفن رو بفروشه. وحید هم با تلفن به هرکی آشنا و هم محلی میشناخت زنگ میزد.بلاخره تونستن اون خط رو پول کنن ولی حالا نمیدونستن چه کامپیوتری چجوری بگیرن.افتاد دنبال اینکه یاد بگیره چی بخره و چیکار کنه به نفعشه.خواهر وحید قبلا کلاس کامپیوتر میرفت. وحید ازش میخواد که شماره استادش رو گیر بیاره و بتونن ازش در مورد اینکه چه کامپیوتری بخرن پرس و جو کنه.تلفنی زنگ میزنه و صحبت میکنه و خواهرشو میفرسته که لیست قطعاتی که باید بخرن رو از استادش بگیره. استاد کامپیوتر توی اون لیست یه پرینتر رو هم علاوه بر قطعات اصلی کامپیوتر نوشته بود و توصیه کرده بود به وحید که حتما این پرینتر رو هم بخر.با کمک خواهرش و دومادشون و با هزینه زیاد کل اون لیست رو میخره. وقتی رفته بودن خرید بهش گفتن آقا این پرینتر رو فعلا نخر. کامپیوتر رو بخر کار باهاش رو یاد بگیر بعدا که نیاز داشتی بیا پرینتر رو بگیر. ولی وحید اصرار بر اسرار که من پرینتر رو میخوام.حالا چرا اصرار میکرد.وحید به واسطه اینکه کاردستی های مختلف درست میکرد با یه آقایی آشنا بود که از لحاط مالی آدمی در سطح بالا بود و سوادش هم بالا بود. اون آقا بهش گفته بود کامپیوتر میتونه تورو به کل دنیا وصل کنه. تو میتونی تو خونتون بشینی و بدون رفتن به جایی پول در بیاری.به واسطه شنیدن این توصیه از اون آقا تو فکرش بود که پرینتر رو بگیره تا بتونه با تایپ کردن و بعد پرینت گرفتن برای افراد مختلف پول در بیاره.خلاصه که با سختی و گرونی اون وسایل رو میخره و کامپیوترشو میاره خونه. تقریبا تو ۳ ماه اول هم پرینتر رو از جعبه در نیاورد.یکی از آشناهاشون ۲-۳ روزی اومد خونشون و اون رو با محیط ویندوز آشنا کرد.وحید هیچی از کامپیوتر بلد نبود اما خورد خورد یاد گرفت.این خورد خورد یاد گرفتن ها بی ضرر هم نبوده ها.دو سه روز یه بار یه خرابکاری ای میکرد و مجبود بود ویندوز عوض کنه.خودشم که بلد نبود. توی ماه اول کار کردن وحید با کامپیوتر یه آقایی بود که هفته ای ۲ بار میومد خونشون و رو کامپیوتر وحید از نو ویندوز میریخت.اون آقاهه به وحید میگفت چته؟ مریضی، جنون داری، دلت واسه من تنگ میشه؟چرا اینقدر این سیستمو خراب میکنی؟ولی این تنها راهی بود که وحید میتونست قشنگ یاد بگیره. تو یه مدت کوتاه ویندوز و ورد و اکسل رو خیلی خوب یاد گرفت.۲ تا دانشگاه نزدیک خونشون بود و مجید برادرش دبیرستانی بود و خواهر کوچیکترش هم راهنمایی. بهشون گفت برید به دوستاتون بگید هرکی واسم پروژه تایپ بیاره درصد بهش میدم.با همین ترفند شروع میکنه به کار کردن و درآمد کسب کردن از کامپیوتر. همزمان با کار تایپ شروع میکنه یاد گرفتن نصب ویندوز. بعد از اینکه خوب یاد گرفت و چند بازی انجام داد شروع کرد به نصب ویندوز برای کامپیوتر هم محلی ها و آشناهاشون و تونست از این راه هم پول در بیاره.وقتی دید کارش داره میگیره به برادر بزرگش که نجار بود میگه یه تابلو خدمات کامپیوتری براش بسازه. برادرش اونو براش میسازه و وحید هم متنشو پرینت میگیره و میزنه روش و میده شیشه میندازن و وصل میکنه دم در خونشون.همه خدمات کامپیوتری ها برای نصب ویندوز ۳۰۰۰تومن پول میگرفتن وحید ۱۵۰۰ میگرفت. کیس کامپیوتر بود که از سر و کول راهرو خونشون بالا میرفت.اونقدر سرش شلوغ شده بود که به مردم نوبت میداد واسه عوض کردن ویندوزشون. این کار درآمد خوبی برای وحید بود و تونست یه مقداری پول پس انداز کنه.بعد یه مدت به بازی علاقه مند شد و  چندتا سی دی بازی خرید که رو کامپیوترش نصب کنه ولی نمیتونست. کانفیگ قطعات کامپیوتریش برای بازی های اون موقع مناسب نبود. یا به زبون ساده تر کامپیوترش برای بازی قدیمی و ضعیف بود. افتاد دنبال اینکه ببینه خب چه سخت افزار هایی نیاز داره برای اینکه بتونه بازی کنه، با صنعت اسمبل یا سرهم کردن کامپیوتر آشنا شد و مثل باقی موارد قبلی اونقدر خوب یاد گرفتش که شروع کرد از توش پول درآوردن.چون خودش نمیتونست بره خرید بر اساس سفارش هاش یه لیست به مشتریاش میداد میگفت خودتون بخرید بیارید من اسمبلش میکنم براتون. بازم قیمتشو نصف جاهای دیگه گذاشت و مشتریاش خیلی زیاد شدن.کار و کاسبیش خوب بود اما میدونست که همه چیز قرار نیست اینجوری ادامه پیدا کنه.فیزیک بدنی وحید برای اسمبل کیس مناسب نبود و بیشتر کارهارو مجید از روی دانش وحید براش انجام میداد.جابجایی کیس و خیلی کارهای دیگه هم با مجید بود.اونم کنکور داده بود و منتظر بودن که جواب دانشگاهش بیاد. نزدیک بود که خدمات کامپیوتریش تعطیل بشه که خبر قبولی مجید توی دانشگاه بابل شک وحید رو به یقین تبدیل کرد.اما وحید آدمی نبود که جا بزنه و بیخیال بشه. وحید دوست داشت بتونه مستقل بشه و زندگی خودش رو خودش بچرخونه. این رویایی بود که وحید وحید هیچوقت خوابشم نمیدید براش به واقعیت بپیونده.اگه دوست دارید بیشتر یاد بگیرید این مقاله رو هم پیشنهاد میکنم:۳-محمدرضا برازدنیای اینترنت پر سرعتواسه اینکه بتونه همچنان درآمد داشته باشه و بتونه کار کنه و با دنیای بیرون از اتاقش ارتباط داشته باشه یه مودم adsl میخره و یه حجم عزیمی دانش و اطلاعات رو پیدا میکنه که باید کسبشون میکرد.وحید شب زنده دار تا قبل اینکه اینترنت adsl بگیره شبا یا کتاب میخوند یا آهنگ گوش میداد. اما بعد اومدن اینترنت پر سرعت همش تو اینترنت میچرخید. شب تا صبح، صبح تا شب وحید تو اینترنت بود و دنبال راهی بود که بتونه خدمات کامپیوتریشو بهتر کنه تا درآمدش بیشتر بشه. مثلا ریکاوری اطلاعات یاد گرفت و این سرویس رو به خدمات کامپیوتریش اضافه کرد. یاد گرفت سیستم عامل های دیگه بجز ویندوز روی کامپیوترش نصب کنه.با اینترنت بود که وحید تونست با بیماریش بیشتر آشنا بشه. تونست جاهایی رو پیدا کنه که میتونست آزمایش بده و دقیق بفهمه مشکلش چیه. اینکه بیماریش چی هست از بچگیش ذهنشو درگیر کرده بود. همش از خودش میپرسید چرا بیماری من اینقدر عجیبه. اینترنت راهی بود تا بتونه به جواب این سوالات برسه.کسب درآمد از اینترنتبعد از اینکه سوالاتش در مورد بیماریش برطرف شد وحید برای اینکه بتونه هزینه سنگین آزمایشای تشخیص بیماریشو بده، شروع کرد از اینترنت پول درآوردن.کارش شده بود اینکه محصولات افراد مختلف رو روی سایت های تبلیغاتی میزاشت و به ازای هر سایت یه مبلغی از اون افراد دریافت میکرد. بعد یه مدت بهشون پیشنهاد داد که محصولاتشون رو بروزرسانی هم میکنه.خورد خورد با چیزای مختلف شروع کرد و برای خودش درآمدزایی کرد تا رسید به طراحی سایت. اوایل میره سمت گرافیک ولی میبینه خیلی با نقاشی کشیدن روی کاغذ با قلم فرق میکنه و خیلی خوشش نمیاد. و میره سمت کد زدن و زبون های برنامه نویسی وب رو یاد میگیره.به واسطه یاهو مسنجر و msn و چندتا سرویس دیگه تونست دوستایی رو تو کل ایران پیدا کنه. آدمایی که سعی میکرد ازشون چیزایی رو تو مباحث مختلف برنامه نویسی یاد بگیره.وحید مدوام پای کامپیوتر بود و خانوادش بدجوری بهش شک کرده بودن. نمیدونستن چیکار میکنه از اون طرف هم مدام بابت کارهایی که انجام میداد پول به حسابش واریز میشد و خانوادش متوجه نمیشدن از کجا وحید این پولارو در میاره.اولین چیزی که برای خودش خرید یه ویلچر نو بود. وحید کارش خوب گرفته بود و مدام پول به حسابش میومد. بعد از ویلچر کامپیوترشو ارتقا داد.مجید برادرش بهش پیشنهاد داد که بیا گیمر شو. وحیدم خیلی دوست داشت ولی بخاطر اینکه دست چپش تقریبا از کار افتاده بود وحید همه کارهاشو با دست راستش انجام میداد، بازی کردن براش سخت بود.بعد از اینکه کامپیوترشو ارتقا داد زبون برنامه نویسی php یاد گرفت و اولین سایتشو زد و برای اون سایت یه موتور جستجو داخلی هم نوشت که سفارش دهنده خیلی خوشش اومده بود.چند وقتی گذشت تا در مورد موضوع امنیت سایت و هک و این حرفا شنید که کشیده شد به اون سمت. توی این موضوع هم چندتایی دوست پیدا کرد و یه سری کارا یادش دادن. مثلا یاد گرفته بود اکانت یاهو هک کنه و یه جورایی جوجه هکر بود. این داستان هک و امنیت تا زمانی براش جذاب بود که اکانت مسنجر خودش هک نشده بود. بعد اینکه خودش هک شد دیگه بیخیال هک و اینچیزا شده بود. این مدت تقریبا از زندگی کردن افتاده بود.با توجه به اینکه سوادش توی زمینه امنیت بالا رفته بود با تجربه و قدرت بیشتر برگشت به طراحی سایت و برنامه نویسی و اولین کاری که کرد یه سایت تبلیغاتی برای خودش زد.چندوقتی با این سایت تبلیغاتی سر میکرد تا یکی از دوستاش کمال که تولیدی دستگاه صنعتی داشت بهش گفت من پول ندارم بهت بدم. ولی تو بیا واسه من سایت طراحی کن بعد که کارم گرفت من هواتو دارم.وحید هم گفت باشه. سایت رو براش طراحی کرد، حتی یه جاهایی اون آقا برای کارش پول کم آورد و وحیدم کل پس اندازشو بهش داد.خیلی صمیمی شده بودن و همه جوره هوای همدیگرو داشتن.وحیدم سخت روی سایت این بنده خدا کار میکرد و با همه ترفندایی که بلد بود بعد ۲-۳ ماه فروش این آقا رو جوری بالا برد که بعد ماه چهارم به وحید حقوق ثابت میداد جدا از پورسانت فروش.به واسطه طراحی این سایت شرکت های دیگه هم اومدن سراغش که سایت اونها رو هم طراحی کنه براشون.کارش گرفته بود و حالش خیلی خوب بود. تونست برای خودش پس انداز جمع کنه،‌لپ تاپ بخره، تفریح کنه و با خانوادش مسافرت بره، هزینه سنگین آزمایش ژنتیک مرتبط با بیماریشو بده و به صورت کامل با بیماریش آشنا بشه.# توضیح کامل بیماری sma از زبون وجیداین بیماری از نگاه من اینجوریه که اگه جسمت سالم باشه تو دوران بلوغت، هنوز حس میکنی که بدنت قوی‌تر داره میشه.من بچگی‌هام یادمه که میتونستم میوه پوست بگیرم و یا ناخنامو خودم بگیرم و اینا رو تو دوران بلوغ هم آدم حس میکنه دیگه. که حالا صورتت داره جوش میزنه، داره ریش درمیاره. بعد وقتی من میدیدم میتونم میوه پوست بگیرم حس خوبی بود ولی خوب این حسه میرفت یه جا استوپ میکرد و برعکس میشد. من میگفتم من که میتونستم این کارو بکنم ولی الان نمیتونم. و این اون زمانیه که بیماری متولد میشه و عضله رو از کارمیندازه و این حس خیلی بدیه که تو باید با عضله‌ای قبلا کار میکرده و الان دیگه به درد نمیخوره تا آخر زندگیت زندگی کنی.یه مسأله‌ای که توی بیمار‌های عضلانی هست اینه که کل بدنت درگیره و مثلا مثل مشکل نخاعی کمر به پایین نیس که فقط اون قسمت رو درگیر کنه. و اینکه تو نمیتونی شخصی‌ترین کارای زندگیتو مثل حموم رفتن و سرویس بهداشتی رو خودت انجام بدی. یا اینکه مثلا حس میکنی پشتت میخاره ولی نمیتونی بخارونیش. تو مشکلات نخاعی تو اون رو حداقل حس نمیکنی. البته اون یه سری خطرات داره. بدنت زخم بستر میشه، تو میفهمی توی مشکلات عضلانی ولی کاری نمیتونی بکنی ولی توی مشکلات نخاعی تو نمیفهمی دردو و خوب هی زخم بزرگتر میشه و عفونی میشه و خطرناکتر میشه.برای سرویس بهداشتی حتما باید یکی باشه، خوب اگه بی‌ادبی نباشه تو حس دستشویی رو داری و خرابکاری نمیکنی ولی خوب کاری هم نمیتونی برای خودت بکنی. توی مشکلات نخاعی، بهت دستگاه‌هایی وصله که تو متوجه نمیشی ولی باعث میشن که تو تمیز بمونی و اگر هم کسی نباشه مشکلی برات پیش نمیاد.مسافرت رفتن خیلی سخته چون نمیتونیم تمام امکانات رو با خودمون ببریم و خیلیامون برای مثال نمیتونیم از توالت‌فرنگی استفاده کنیم و کلا شرایطمون خیلی سخت و خاصه.اینا کلا سخته و در کل اینکه تقریبا از خونه بیرون رفتنمون غیرممکنه.آنتراکبعد از اینکه بیماریشو شناخت و فهمید تنها راه مقابله باهاش اینه که با ورزش و کاردرمانی جلوی تحلیل عضلاتش رو بگیره. فهمید که تحلیل رفتن عضلات بدنش انکار ناپذیره و اون روز به روز از لحاظ جسمانی ضعیف تر میشه.وحید آرزوش بود بتونه با اختیار خودش حتی شده یک قدم حرکت کنه و این آرزوش فقط با کمک ویلچر برقی امکان پذیر بود. اما اون موقع هزینه خرید ویلچر برقی رو نداشت و طبق حساب کتاباش یه سالی طول میکشید تا بتونه ویلچر برقی بخره.واسه همین با خودش گفت حتی اگه این یکسال به این آرزوش نرسه باید بدنش رو آماده نگه داره تا وقتی تونست و به آرزوش رسید بتونه از اون لذت ببره.واسه همین کارهای پزشکی لازم رو شروع کرد.افتاد دنبال اینکه برای خودش کاردرمان اختصاصی بگیره و تمرینات مختلف انجام بده. فیزیو تراپیشو مداوم انجام میداد.دکتر ماهی یک بار ویزیتش میکرد و هر کاری که لازم بود تا بتونه بدنش رو در همون حال نگه داره و ضعیف تر نشه.تا قبل اینکه کار وحید بگیره هزینه های اینکارها برای اون و خانوادش خیلی زیاد بود و وحید نمیخواست بار این هزینه سنگین رو به دوش خونوادش بزاره.کم کم درد عضلاتش کمتر شد، تایم خوابش اومد سرجاش.تو همین کار کردنا و اینترنت گشتناش یه دوست پیدا کرد که پرنده فروش بود و به واسطه این آدم وصل شد به معدن پرنده های آفریقایی. وحید برای این آقا توی سایت های مختلف تبلیغات اینترنتی انجام میداد و به واسطه همین بعد یه مدت کارش خیلی خوب گرفت.این آقا تو کرج هم یه شعبه بزرگ میزنه و وحید رو مدام به مغازش دعوت میکنه.یه جورایی اون مغازه باغ وحش بوده و انواع حیوونارو وحید اونجا میدید.میمون، آفتاب پرست، مار و یه عالمه حیوون دیگه . حتی به وحید گفته بود اگه زرافه هم بخوای میتونم برات بیارم.هرموقع به مغازه اون آقا میرفت و پیش این حیوونا مخصوصا پرنده ها بود پر آرامش و لذت بود. از اون آقا یاد گرفت که طوطی تربیت کنه.و دیگه بعد این همه اتفاق میتونید حدس بزنید چه اتفاقی افتاد دیگه؟وحید از این آقا پرنده میگرفت و بهشون حرف زدن یاد میداد و میفروخت.به جرات میگم وحید از هر چیزی که یادگرفته پول درآورده. از کاردستی بگیر تا به حرف آوردن پرنده.این کار رو هم بخاطر کثیف کاری که پرنده ها داشتن و اون خودش نمیتونست راست و ریس کنه کنار میزاره ولی بعد یه مدت تو این زمینه کار کردن برای خودش از اون آقا یه جوجه کاسکو میگیره و اسمشو میزاره عسل.اون آقا هم پول کمتری بابت عسل از وحید میگیره و براش دعا میکنه که قدم عسل برای زندگی وحید مثبت باشه. که به نظر وحید همونطور هم بود.وحید متوجه میشه توی کهریزک، درمانگر هایی هستن که به معلولین برای کاردرمانی و فیزیوتراپی سرویس میدن.چون اکثرا معلولین به اونجا برای نیاز هاشون مراجعه میکردن قیمت سرویس دهی اونها توی کهریزک مناسبتر از باقی جاها بود.برای اینکه بتونه از این خدمات با قیمت مناسب استفاده کنه شروع میکنه به اونجا رفتن.بعد از اون مدرسه استثنایی که رفته بود و چندتایی دوست معلول پیدا کرده بود خیلی وقت بود تعدادی معلول رو یه جا نمیدید. و تو این مدت زمان بین اون مدرسه تا مراجعش به کهریزک هیچ دوست معلولی نداشت. یا اگه دورادور کسی رو میشناخت،‌ هیچ کدومشون مثل وحید خوره کامپیوتر نبودن.به واسطه اینکه وحید با درمانگرها هم دوست شده بود و اونها در مورد کار و علاقه وحید اطلاع داشتن و به بقیه معلولا به عنوان الگو معرفیش میکردن، تونسته بود چندنفری دوست معلول با علایق نزدیک به علایق خودش پیدا میکنه و باهاشون صمیمی میشه.تصمیم میگیره شروع کنه از راه دور بهشون آموزش کامپیوتر بده و براشون کلاس بزاره. بهشون برنامه نویسی، طراحی، کار با نرم افزار های گرافیکی، طراحی سایت،‌تولید محتوا، و هرچیزی که بلد بود رو یاد میداد.از بین چندین نفری که سر کلاساش میومدن ۲-۳ نفرشون تونستن با تمرین به جایی برسن که وحید بتونه از کمکشون توی پروژه هایی که میگیره استفاده کنه و بهشون بابت کارشون پول بده. یه جورایی کارآفرینی کرده بود.وحید نمیتونست همیشه بره کهریزک برای نیازهای پزشکی‌ای که داشت. بخاطر همین بعضی از درمانگر ها میومدن خونه وحید اینا برای انجام فیزیوتراپی و کاردرمانی.یکی از این درمانگرها که خیلی میومد خونه وحید اینا و باهاش صمیمی شده بود هرچی وحید میگفت تو کار طراحی سایت هستش باورش نمیشد و فکر میکرد وحید داره قوپی میاد و بلف میزنه.یه مدت که باهم بیشتر صمیمی میشن و در حین کاردرمانی با هم حرف میزنن اون آقا از کار دیگش میگه که تو زمینه کتاب بوده. مثی که میرفتن کشور های اروپایی و کتاب های دست دوم رو به قیمت ارزون میخریدن و میاوردن و اینجا میفروختن.وحید بهش پیشنهاد میده که من میتونم براتون سایت طراحی کنم که توی اون سایت کتاباتونو بفروشید.اون آقا و همکاراش تو زمینه کتاب باورشون نمیشد که وحید بتونه یه سایت خوب تحویلشون بده ولی از سر دلسوزی و فکر اینکه دارن بهش کمک میکنن میگن باشه و هزینه طراحی سایت رو به چشم کمک به وحید میدن.وحید ۱ ماهه سایتشون کامل طراحی میکنه و بهشون میده و اونا هنگ میکنن. ولی بخاطر اینکه اونا نزدیک ۳هزار تا محصول داشتن تو فکر این بودن که بیخیال سایت بشن چون نهایتا میتونستن روزی ۲۰ تا محصول وارد سایت بکنن. دیده بودن که سایت رقیبشون که تو همون حوضه بوده نزدیک ۳ ماهه که روزی ۱۰-۱۵ تا محصول جدید اضافه میکنه.وقتی این موضوع رو به وحید میگن بهشون یه راهکاری میده که از یه طریقی اطلاعات همه ۳هزار محصول رو با هم وارد سایت میکنه و از سایت رقیبشون تو این زمینه جلو میوفتن.این اتفاق که میوفته و میبینن وحید واقعا میتونه و سوادش رو داره باورش میکنن و شروع میکنن معرفی کردن وحید به آدمای دیگه و هر روز واسش مشتری جدید میفرستادن.اون آقای کاردرمان وحید با یه تیم مطبوعاتی هم آشنا بود و به خاطر لطفی که وحید بهش کرده بود دنبال این بود که جبران کنه و وحید رو به اون تیم مطبوعاتی آشنا میکنه و اونا باهاش مصاحبه میکنن و کمکش میکنن که تلاش هاش به عنوان یک معلول بیشتر دیده بشه و روحیه بگیره.اونا با شهرداری کرج آشنا بودن و وحید رو به اونها معرفی میکنن تا توی برنامه ها و مراسم مختلف دعوتش کنن. با افراد رده بالای شهرشون آشنا میشه و کم‌کم توی محافل مختلف شناخته میشه.# داستان ویلچر برقی از زبون وحیدمن اولین بار که ویلچر برقی دیدم نتونستم بخرمش. وحشتتناک گرون بود. حالا فرقی نمیکنه اون موقع ارز و دلار ارزون بود اینا گرون بود و الان هم همینه. یادمه از خیلیا خواستم اقصادی کمکم کنن ولی کسی توجه نکرد. تا اینکه با یه نفری یه جا آشنا شدم که نمیخوام بگم کجا بود ولی آدمه خیلی آدم باحالی بود. خدا خواست با اون آشنا شدم. این فرد داستان زندگیش رو برام تغریف کرد.این آدم برای زندگی یا هرچیزی میره ژاپن و بعد از مدتی پولش تموم میشه. برای همین تصمیم میگیره کار کنه و پول برگشتشو پیدا کنه و برای همین میره سرساختمون و تو همون روزای اول از طبقه‌های بالا پرت میشه پایین و تکه آهنی یا چیزی که اونجا بوده میوفته روی تنی‌ی پایینش و اتفاقی که میوفته این بوده که این فرد قطع نحاع میشه و ۹ ماه هم میره کما. خیلی حالش بد بود و دور از جونش دیگه زنده نمیموند. ولی خوب اونجا امکانات بوده و بهش میرسن و خوب میشه. به هرحال اینکه اونجا بهش امکانات میدن و میگن به خاطر اینکه اون اتفاق تو ژاپن براش افتاده بهش اقامت میدن( البته نمیدونم که حالا چقدر این جاهای داستان رو برام واقعی تعریف کرده. من فقط چیزی که شنیدم رو میگم.)درنهایت اون میتونسته بره و بیاد و اونجا زندگی کنه. تا اینکه میبینه یه سری ویلچر برقی استفاده شده و درعین حال نسبتا نو وجود داره که اونجا ازش استفاده نمیکنن و یه گوشه افتاده. باهاشون حرف میزنه و قرار میشه که هرازگاهی این ویلچرارو بیاره ایران و بده به کسایی که نیاز دارن. میورده ایران و از رابطاش میخواسته که معلولینی رو پیدا کنن که صلاحیتشو داشته باشن یعنی حالا خیلی بهش نیاز داشته باشن یا نمیتونستن بخرن و یا هرچی. قرارش هم این بوده که بده به افرادی که نیاز دارن و از اونا بخواد که اگه کارشون با این ویلچر تموم شد بدنش به آدمی که نیاز داره.خلاصه که من رفتم که از اون فرد ویلچر بگیرم و یادمه روزی که رفتم خونشون تا ببینم میتونم از این ویلچرها استفاده کنم چون همه میگفتن خطرناکه و خودم باید کنترلش کنم. ما رفتیم اول خودش هم نبود اولش مادرش مارو تا حیاط راهنمایی کرد. منتظر موندیم تا اومد. دوستمم کمال بود و اون اومد و من فکر میکردم که نمیتونم روش بشینم ولی خیلی برام کار باهاش راحت بود. وقتی برای اولین بار دکمه ویلجر رو فشار دادم و تونستم برای اولین بار با اراده‌ی خودم برم جلو، یه حس عجیبی بود انگار که از زمین جدا شدم. هی میرفتم اینور و اونور و اصلا رفتم تو حال خودم. تاجایی که داداشم هی صدام میکرد ولی من نمی‌فهمیدم و تو حال خودم بودم. و اون بنده خدا به داداشم میگه ولی کن الان حالش عجیبه و میگه من الان حالشو میفهمم. آخرش اینکه من این ویلچرو خریدم و خیلی حس خوبی گرفتم.البته که کار داشت و باید بهش رسیدگی میشد. باید تروتمیز میشد و منم خیلی وسواس داشتم. منم هرچی پس‌انداز داشتم صرف درست کردن این ویلچر کردم. البته یه خوردشو هم به صورت قسطی داده بودم برای بار که از ژاپن اومده بود. بردیمش کارگاه کمال و با یه سری ایده خودم و داداشم درستش کردیم و مثلا وقتی میشستم روش مثل صندلی هواپیما خیلی خوب منو نگه میداشت و امکانات ویژه‌ای داشت و من امکان نداشت بیوفتم.دیگه از اون روز به بعد همش عصرا میرفتم بیرون و لذت میبردم. مامانم روزای اول باهام میومد و اینجوری بود که منو میبرد تو فظای سبز میگفت من اینجا میشینم تو برو بچرخ. منم اولش میترسیدم ولی بعدش یه چند دفعه از دستش در رفتم، دیدم نشسته و منم پنهونی رفتم و وقتی برگشتم دیدم واقا باعث نگرانیش شدم ولی خوب تفصیر خودش بود. بهش میگفتم که من بزرگ شدم و اینا و نهایتش میوفتم ولی راضی نمیشد. تا اینکه داداش بزرگم باهاش حرف زد و اینجوری شد که من دیگه خودم میرفتم و میومدم. درسته که خیلی از مردم و راننده‌ها فحش و بدوبیراه میشندیم ولی واقعا لذت داشت که بعد از سال‌ها حبس تو خونه برم بیرون و برای خودم بچرخم.دیگه خرید هم خودم میرفتم و اینجوری بود که فروشنده میومد دم در و منم کارت بانکیمو میذاشتم جایی که بتونن برش دارن و ازم میپرسید که چی میخوام و منم بهش میگفتم میومد خریدامو به دسته ویلچر وصل میکرد و کارتو میگرفت ازم و میرفت حساب میکرد و دوباره میوردش برام.تو این گردش‌ها با یه گل فروشه دوست شدم که یه مدتی باهام همراهی میکرد.یکی از خاطره هم اینه که به داداش بزرگم که کار چوب میکنه، گفته بودم برای اینکه حالا شاید پام به جایی بخوره و آسیب ببیینه، برام یه گارد مانندی از چوب بسازه تا بذارم جلوی پاهام تا اگه اتفاقی افتاده برای پام مشکلی پیش نیاد. یه دفعه که داشتم از خیابون رد میشدم یه خانمی به من گفت که کی گذاشته تو بیای تو خیابون، من یادمه که انقدر ناراحت شدم  که با اون گارد زدم به در ماشینش و یهجای خوشگل افتاد روی درش. درسته بعدش یه خورده عذاب وجدان گرفتم ولی خوب باعث شد که دیگه از این  حرکتا انجام نده. اینم یه دونع ار شرارتام.یادمه آرزوم بود که با بابام جمعه ها با هم بریم خرید. این حسی بود که همه تو ۱۰ سالگی تجربه میکردن و من تو ۲۵ سالگی.آنتراکبه واسطه این شناخته شدنش وحید مدام به جاهای مختلف دعوت میشد و میرفت بیرون. تا قبل این همیشه وقتی موهاش بلند میشد چون نمیتونست بره آرایشگاه فقط کچل میکرد. اما دیگه دوست نداشت کچل کنه و دوست داشت موهاشو فقط کوتاه کنه و مدل بده.این که آرایشگاه ها یا آرایشگرایی نبودن که به افراد معلول سرویس بدن از نظرش یه ضعف بود، اما قابل حل.با خودش گفت کاردرمان میاد خونشون چرا بقیه مثل آرایشگرا نمیان؟به ذهنش اومد این سرویس آرایش رو برای معلولینی که نمیتونن به آرایشگاه مراجعه کنن رو آنلاینش کنه. یعنی چی.یعنی یه سایتی باشه که آرایشگرایی که میتونن برن تو خونه افراد موهاشون رو کوتاه کنن توی اون سایت باشن و بقیه بیان ازشون وقت بگیرن و هزینشو پرداخت کنن تا توی خونه خدمات آرایشگریشونو بگیرن.دستش دیگه توی طراحی سایت تند شده بود و خیلی سریع سایت رو طراحی کرد و شروع کرد آرایشگاه هارو به این سایت جذب کردن.هزینه سرور و دامین سایت رو هم از یه خانومی که باهاشون توی کهریزک آشنا شده بود کمک گرفت و سایت همیار من رو راه اندازی کرد.تقریبا تونسته بود با اغلب آرایشگاه های محل خودشون صحبت کنه و توی سایت به عنوان سرویس دهنده ثبتشون کنه.دردسرتون ندم.سایتش شروع میکنه به سرویس دهی و اغلب معلول های کهریزک متوجه میشنو شروع میکنن استفاده کردن و کارش خوب میگیره. آرایشگرا راضی بودن. مشتری ها راضی بودن وحید راضی بود اما بار کاری عجیبی این سایت روی وحید که دست تنها هم بود گذاشته بودو مجبور شد بعد یه مدت جواب دادن به تماس های پشتیبانی و پیگیری رو خیلی کم کنه.دلیلشم این بود یه عالمه کار میکرد اما خیلی کم درآمد کسب میکرد. و همش هزینه بود. اون موقع ها چیزی از مدل های درآمدی نمیدونست و برای کسب و کارش هیچ کدوم رو انتخاب و بهینه نکرده بود.اون میتونست با برنامه نویسی و طراحی سایت به صورت پروژه ای خیلی بیشتر از اون پول رو تو زمان مشابه کسب کنه.اگه دوست دارید بیشتر یاد بگیرید این مقاله رو هم پیشنهاد میکنم:ستارهمدت ها بود که وحید به رادیو گیک یا کیبرد آزاد گوش میداد.یه توضیح بدم. رادیو گیک پادکستیه که جادی میسازه و در مورد مسائل کامپیوتری و خیلی چیزای دیگه صحبت میکنه. اگه خوره کامپیوتر باشین حتما اسم جادی رو شنیدید و باهاش آشنایید. ولی برای کسایی که نمیشناسنش بگم.جادی یه خوره کامپیوتره که برنامه نویسه و بهترین آموزش های برنامه نویسی رو رایگان منتشر میکنه. کلا شخصیت جالب و باحالی داره.وحید عاشق جادی بود. هر ماه منتظر بود تا پادکست جادی منتشر بشه و بتونه اون رو گوش بده.کمال، همون آقایی که دستگاه های صنعتی تولید میکرد و با وحید خیلی دوست شده بودن و هوای همو داشتن، این موضوع رو میدونست و دنبال این بود وحید رو خوشحال کنه. برای همین یه ایمیل میزنه به جادی و اسم و مشخصات و شماره تلفن و سابقه و شرایط وحید و یه سری چیزای دیگه در مورد وحید به جادی میده و میگه وحید خیلی دوست داره باهات حرف بزنه و دوست باشه. وحید هم از هیچی این داستان خبر نداشت.یه روز تلفن وحید زنگ میخوره و…#  داستان جادی از زبون خودشکمال فهمیده بود که من از جادی خوشم میاد و انقدر پادکستاشو دنبال میکنم. بارها بهش گوش میدم و حتی تکراری. یه روز دیدم که جادی به من زنگ زد و یه مرد با صدای کلفت و خیلی بامزه به من زنگ زد و جمعه عصر هم بود. گفت که چه طوری گفتم مرسی شما؟ گفت که من مجری رادیو گیک هستم. اولش فک کردم منو سرکار گذاشته و تو شوک بودم. ولی بعدش که یخورده حرف زد و بانمک بازی درآورد دیدم خودشه و چه باحال. بهم گفت که میدونه ازش خوشم میاد و برای همین زنگ زده حالمو بپرسه. پیگیر که شدم فهمیدم کار کمال بوده که بهش ایمیل زده و شرایطمو براش گفته و اونم شمارمو گرفته و ازش پرسیده که چه طوری میتونه کمکم کنه و کمال گفته که آره وحید تورو دوست داره و بهترین کار اینه باهاش صحبت کنی.از اونجا به بعد با هم دوست شدیم و بهم ایمیل میزدیم و من از کارایی که کرده بودم و همیارمهر گفتم اون میگفت که من باید بیشتر تلاش کنم و تواناییم بیشتر از ایناس و باید تواناییمو بیشتر بالغش کنم تا اون بتونه نشونش بده.یادمه یه دفعه ماها دندون درد داشتم و خرجش هم زیاد بود و نمیتونستم کاری انجام بدم. یادمه جادی گفت که تو توییترم کمک بخوام تا هزینه‌ی دندونمو تامین کنم و اینا ولی من انجام ندادم چون خیلی دوست نداشتم کمکایی که نتونم جبران کنمشون. دوست دارم کمکی از دیگران بگیرم که بتونم باهاش به جامعه کمک کنم. کمکی که بخوام از اون به بعد باهاش راحت غذا بخورم رو نمیخوام و احساس ضعف میکنم.یادمه جادی جورای دیگه و بعدشم با یه مسابقه بوجیا که اگه دوست دارین برین سرچ کنین که بیشتر دربارش بدونین، رو که دوستای جادی برگزار میکردن و بین معلولین بود، کمکم میکرد. یه مسابقه هم یه دفعه گذاشته بودن که رقابت معلولا و ادم ساده‌ها بود. جادی ازم خواست من اینجا برم و شرکت کنم و همه هم فکر میکردن که من میبرم. منم اولین بار جادیو اونجا دیدم و اولین قرارمون اونجا بود. خیلی مسابقه خوبی بود و خیلی خوش گذشت و هنوزم عکساشو دارم.آنتراکتو همون مسابقه وحید با چند نفری آشنا میشه و با چندتاشون از جمله آرش برهمند و شاهین تبری و مانی قاسمی صمیمی میشه.مجید دانشگاه و سربازیش تموم شده بود و بیشتر میتونستن با وحید بیرون و اینجور جاها برنبه کمک دوستایی که باهاشون صمیمی شده بود تونست یه مقدار شناخته بشه و اسمش اینور اونور تو فضای مجازی سر زبون بقیه بیوفته.یه مدت هم بود سرویس دهی همیار مهر رو متوقف کرده بود. شاهین تبری یکی از دوستاش یه رویدادی رو برگزار میکرده به اسم رعد.به وحید میگن که برای معرفی کارت میتونی اونجا یه غرفه داشته باشی و صحبت کنی. چند روز قبل از رویداد هم میان از وحید و داستانش و فعالیت هاش یه فیلم ۵ دقیقه درست میکنن و قبل رویداد تو شبکه های اجتماعی منتشرش میکنن.وقتی این ویدیو منتشر میشه چندتا سلبریتی هم که مخاطبای زیادی داشتن این ویدیو رو برای مخاطبینشون منتشر میکنن و تو فصله دو سه روز وحید میلیونی دیده میشه. همین اتفاق باعث شد خیلی ها به غرفش سر بزنن و باهاش صحبت کنن و بتونه شبکه سازی خوبی انجام بده.بعد اون رویداد با آرش سلیمانی آشنا میشه و یه مدتی که دوست بودن آرش بهش مشاوره میده که اسم همیار مهر سنگینه و اگه اسمت رو عوض کنی و بتونی بیشتر برای مشتریات وقت بزاری میتون سرمایه گذار جذب کنی و کارتو گسترش بدی.وحید واسه اولین بار بود اسم سرمایه گذار رو میشنید و تازه یه چراغی تو ذهنش روشن شد.بعد اون نمایشگاه مدام خبرگذاری های مختلف باهاش مصاحبه میکردن و توی روزنامه ها سایت ها ازش خبر میرفتن. تا حدی که تو اون سال شد چهره مطبوعاتی.تا قبل اینکه وحید با دوستای جدیدش آشنا بشه و مجید از دانشگاه و سربازی برگرده اکثرا تو خونه بود. یه پسر ۲۷-۲۸ ساله که صمیمی ترین دوستاشو تلفنی پیدا کرده بود و با اینترنت باهاشون ارتباط داشت.اما کم کم داشت دوستایی پیدا میکرد که برای دیدنش دعوتش میکردن خونشون یا قرارهای کاریشونو تو کافه میزاشتن. اتفاق غریبی بود واسش که آرزوشو داشت و بهش رسیده بود. کم کم شروع به نوشتن کرد و احساساتشو آورد توی متن.دیگه معروف شده بود و همه هم دوسش داشتن و میخواستن کاری کنن که استارت آپش موفق بشه.یه روز تلفنش زنگ میخوره و دعوتش میکنن به یه برنامه زنده تو کانال دو.زیاد با روزنامه ها و خبرگزاری های مختلف مصاحبه کرده بود و ازش فیلم گرفته بودن، اما هیچبار تجربه رفتن جلوی دوربین آنتن زنده تلویزیون رو نداشت.یه تجربه جدید و هیجان انگیز بود براش.درسته تلویزیون بود ولی برنامه خیلی معروفی نبود. تو همون زمانا یه برنامه دیگه خیلی گل کرده بود و آدمای مختلفی رو به عنوان مهمان دعوت میکردن. بعد این که برنامه کانال دورو میره پشت بندش از اون برنامه معروفه زنگش میزنن و دعوتش میکنن.وقتی دعوتش میکنن، وحید از خوشحالی زنگ دوستاش میزنه و این خبر رو میده. شاهین تبری که دیگه دوست صمیمیش شده بود بهش میگه وحید حالا که این موقعیت برات به وجود اومده به فکر بقیه هم باش. تو خیلی از معلولین رو میشناسی، پست بزار بگو که قراره بری تو اون برنامه و بپرس بقیه معلولین دوست دارن چی تو اون برنامه گفته بشه و بقیه معلولین درخواست هاشونو بگن. وحید هم این کارو میکنه و پیش میره تا شب قبل برنامه .این همون شب چله ای بود که زلزله اومد.اون شب از ترس زلزله تو خیابون خوابیده بودن و صبحش با خستگی و بیحالی حاضر میشه و میرن به سمت استودیو برنامه.استودیو برنامه توی مرکز صدا و سیما نبوده و با آنتن و دکل و این حرفا محتوای برنامه رو برای پخش میفرستادن.بخاطر زلزله شب قبلش دلکشون افتاده بود و ارتباطشون با صدا و سما قطع شده بود. همون موقع که رسید بهش اینو گفتن و بردنش توی استودیو و باهاش عکس گرفتن و وحید با یه سریشون دوست شد. یکی از کسایی که اونجا بود و آدم سالخورده ای بود بعد یه مدتی که با وحید صحبت کرد بهش گفت این توصیه منو بشنو.وقتی رفتی روی آنتن زنده نه قولی بده نه بزار بهت قولی بدن. وحید اون موقع نفهمید منظور اون آقا چی بوده و باید دیگه برمیگشت سمت خونه.بهش گفتن هفته بعد باهات هماهنگ میکنیم و ماشین میفرستیم دنبالت.هفته بعدش یه راننده ناشی میفرستن دنبالش و وحید رو ۲۰ دقیقه مونده به اتمام برنامه میرسونه به اونجا و بدون هیچ آماده سازی ای فقط وحید رو سوار ویلچرش میکنن و میفرستنش جلوی دوربین.وقتی مجری برنامه وحید رو میبره جلو دوربین شروع میکنه به تعریف و تمجید از وحید و از کارهایی که کرده. در ادامشم میگه وحید یه اپلیکیشن نوشته برای حمایت از معلولین و اسمش همیار مهره.یه خورده با وحید صحبت میکنه و اون اتفاقی که نباید رخ میده.یه ویدیو و آهنگ احساسی میزارن و بعدش میگن ما آرزوی وحید رو برآورده میکنیم. اسپانسر برنامه گفته همه هزینه های ملی شدن اپلیکیشن وحید رو میده.احتمالا به ذهنتون رسیده خب چرا نباید این اتفاق رخ میداد؟یاد حرف اون آقایی بیوفتید که سری اول وقتی وحید رفت تو استودیو دیدش. یادتونه چی گفت؟گفت جلوی دوربین و آنتن زنده، نه قولی بده نه بزار بهت قولی بدن.اون روز وحید تو پوست خودش نمیگنجید و انگار دنیارو بهش داده بودن. منتظر بود بهش بگن چیکارا باید بکنه تا اونم قرارداد ببنده و شروع کنه به گسترش کارش.ولی خیلی سریع سوار همون ماشینی که باهاش اومده بود میکننش و بهش میگن منتظر باش خودمون باهات تماس میگیریم. هر کسی هم زنگ زد خواست اسپانسرت بشه پیشنهادشو قبول نکن و تلفن رو قطع کن. در ماشینو میبندن و میفرستنش خونش.یک روزدو روزیک هفتهدو هفتهیکماه میگذرهتو این مدت تلفنش خیلی زنگ میخورد. از شرکت های بزرگ زنگ میزدن و میگفتن بهش که ما حاضریم کمکت کنیم و اسپانسرت بشیم ولی وحید حرف زده بود. رو آنتن زنده بهش قول داده بودن نمیتونست در حق اونا نامردی کنه.همرو رد میکرد. بعد یکماه میبینه هیچ خبری نشد. همه هم مدام تو شبکه های اجتماعی بهش میگفتن که آره پولو گرفتی و همنوعاتو یادت رفت. دیگه رفتی پی خوش گذرونیت و این حرفا.وحید هرچی صبر میکنه میبینه خبری نمیشه.دیگه زنگ میزنه به اون برنامه و میگه داستان چی شده و همه نسبت بهش جبهه گرفتن. یا زودتر قرارداد ببندن یا اعلام کنن که خودشون هنوز هیچ کاری نکردن.دو سه روزی میگذره که یه روز مادربزرگش زنگش میزنه بهش تبریک میگه.تبریک بابت اینکه برنامشو خریدن ازش. میگه مادر جون خبری نشده هنوز تبریک واسه چی میگی؟مادربزرگش میگه اوا صبح تو تو این برنامه هه مجریش اعلام کرد که برنامتو خریدن.وحید هنگ میکنه. باورش نمیشه تا اینکه ویدیو برنامرو تو اینترنت میبینه و عصبانی میشه زنگ میزنه به برنامه اما دیگه یا جوابشو نمیدادن یا جواب سر بالا میدادن.وحید هم تصمیم میگیره یه ویدیو ضبط کنه و بگه توش که چه اتفاقی افتاده و هیچکسی حتی باهاش تماس هم نگرفته.ویدیو رو منتشر میکنه و اونقدر این ویدیو دیده میشه که از اون برنامه و از طرف اسپانسر برنامه باهاش تماس میگیرن و تهدیدش میکنن که سریع تر اون ویدیو رو از شبکه های اجتماعیش برداره و معذرت خواهی کنه.وحیدم میگه نه ویدیو رو بر میدارم نه عذر خواهی میکنم. اونی که باید عذر خواهی کنه شمایید که آبروی منو بردید.پشت بندش دوباره یه ویدیو ضبط میکنه و میگه بهش زنگ زدن و تهدیدش کردن که ویدیوشو برداره.خلاصه اینکه یه جنگی بینشون راه میوفته و خیلی ها خبر دار میشن و توییتر میترکه.یکی از دوستای صمیمی وحید بهش میگه این جنگ و دعوا فایده نداره و بهشون بگو آقا هر قولی دادن انجامش بدن تا تو هم بیخیالشون بشی.وحید هم بهشون میگه و اونا هم میگن باشه ما با یه چک میایم خونتون اپلیکیشن رو ازت میگیریم و پول رو بهت میدیم.یه جورایی کامل نمیدونستن وحید چیکار کرده و این اپلیکیشنی که میخوان بخرن فقط یه بخشی از استارت آپ وحیده. استارت آپ بلاخره یه سری فعالیت هم پشت صحنش وجود داره دیگه مثه یه بازی ساده و ابتدایی نیست که منتشرش کنی و دیگه هیچی نخواد.فردای اون روز کل تیم پشت صحنه اون برنامه با دوربین و وسایل میان خونشون.وحید هم میگه با دوربین نمیزارم بیاد تو. دوربیناتونو خاموش کنید بیاید. یه عالمه اعتراض میکنن ولی بلاخره میان تو.میشینن مذاکره میکنن و نزدیک ۳-۴ ساعت صحبت میکنن و بلاخره میگن خب چقدر بهت بدیم و وحید میگه یه چیزی بین ۵۰۰ میلیون تا یک میلیارد برای هزینه هایی که تا حالا کردم و گسترش اپ نیاز دارم.یهو همشون سایلنت شدن. انتظار نداشتن همچین عددی بشنون.میگه من تو این مدت خودم نزدیک ۱۰۰ میلیون خرج همیار مهر کردم و این حداقل نیازمهو وقتی فاکتور هارو میزاره جلوشون تازه میفهمن چه خبره.میگن وایسا یه زنگ بزنیم.زنگ میزنن به مجری اون برنامه و میگن آقا این این عدد رو میگه چیکارش کنیم؟اونم میگه همون چکی که گفتم رو بهش بدین اپ رو بگیرین بهش بگید بقیشو بعدا بهش بدید.به وحید میگن این موضوعو وحیدم میگه خب چقدر کم داره از پولی که من خواستم؟چک رو بهش میدن و عددشو میخونه میبینه ده میلیون هستش. بهشون میگه یعنی ۴۹۰ میلیون دیگه رو کی میدین؟میگن ما فکر نمیکردیم این عدد باشه.وحید بهشون میگه این یه بیزینسه و واسه رشدش این هزینه رو نیاز داره خودتون نمیدونید این موضوع رو؟گفتن نه آقا ما نمیدونستیم اینقدر گرون میخوای حساب کنی و یه سری حرفای دیگه.وحید هم عصبی شده بود. از برادرش میخواد عسل طوطیشو بیاره پیشش.عسل رو بهشون نشون میده و میگه عسل من ۲۰ میلیون قیمتشه. قفسش ۲ میلیون تومنه. چقدر بهتون دستی بدم از خونمون برید بیرون؟یکی از دوستاش هم که پیشش بود یه سری بهشون حرف زد و اونارو با زبون خوش از خونه بیرون کردن.چند وقتی درگیر عواقب این قولی بود که تو برنامه بهش داده بودن و عمل نکرده بودن. هرجا پروپوزال میفرستاد برای جذب اسپانسر بهش میگفتن چندتا چندا اسپانسر میخوای حالا دو ساعت باید بهشون توضیح میداد که قضیه چیه و چه خبره.دوستاش دوباره بهش پیشنهاد میدن که اسپانسر و سرمایه رو ول کن بیا دونیشن کن.دونیشن یه جورایی میشه حمایت کردن. وحید گفت میخواد چیکار بکنه و برای چی پول نیاز داره چندین نفر دونیت کردن یا حمایت کردن و نزدیک ۴۰ میلیون پول جمع شد و شروع کرد به تیم ساختن.اسم همیار مهر به توانیتو اسم فعلی استارت آپ وحید تغییر کرد.توانیتو قرار بود به معلولین اکثر سرویس هایی که بهش نیاز خواهند داشت رو ارائه بدهتجربه مدیریت و هندل کردن یه استارت آپ رو  نداشت ولی نترس و بی باک بود و خودشو به چالش میکشید. چندین نفر اومدن تو تیمش که میخواستن به روش های مختلف سرشو کلاه بزارن. چندتاییشو تونستن و چندتاییشونم با حمایت دوستاش موفق نشدن اما وحید از این تجربیات یاد گرفت.به واسطه شرایط کاری و ارتباطاتش هی باید از کرج میرفت تهران از تهران میرفت کرج. به یه جایی رسید که به مجید گفت مجید من تورو کامل لازم دارم برای اینکه به کارام برسم.مجید هم بهش میگه خب من دارم جایی کار میکنم نمیرسم همیشه همراه تو باشم.وحید هم بهش میگه خب بیا برای توانیتو کار کن که منم حمایت کنی.بعد این داستان مجید میشه همراه وحید و همه جا با هم میرفتن. توی یکی از مراسما یکی از مسئولین میبینتش و ازش میپرسه چی احتیاج داری وحید هم میگه دفتر میخوام. اون بنده خدا هم کمتر از ۲هفته برای توانیتو یه دفتر جور میکنه و وحید با تمرکز بیشتری فعالیتشو ادامه میده.بعد یه مدت هم توانیتو رو رونمایی میکنه. بعد جشن رونمایی توانیتو بلاخره وحید میتونه سرمایه لازم برای رشد کسب و کارشو فراهم کنه.در عرض ۳-۴ ماه تعدا کاربر هایی که تو توانیتو ثبت نام میکنن به ۱۳ هزار کاربر میرسه. روز به روز اعتبار وحید بیشتر میشه و استارت آپش به سوددهی نزدیک تر.تو همون بازه ها که دست و بالش بازتر شده بود شروع کرد برای معلولینی که میشناخت و احتیاج داشتن وسایل مختلف میگرفت و براشون میبرد که خوشحالشون کنه.خیلی معروف شده بود.کارمندای موزیلا، گوگل، مایکروسافت و خیلی از شرکت های بزرگ دیگه که از کار وحید با خبر شده بودنش براش پیغام تبریک به روش های مختلف فرستادن و بهش روحیه دادن. کادوهای جذاب از جاهای مختلف دنیا براش میرسید که خیلی براش ارزشمند بود.شرایطش روز به روز بهتر میشد اما،‌ هیچوقت تصور این رو هم نمیکرد که بتونه مستقل شه و جدا از پدر و مادرش زندگی کنه.خیلی اتفاقی یه امکانی براش پیش میاد که بتونه یه خونه با تجهیزات مورد نیازش نزدیک شرکت بگیره و بتونه اونجا بمونه تا هر روز نره کرج و برگرده.وقتی وحید به دنیا اومد و شرایطش معلوم شد هیچکس فکرشم نمیکرد که وحید بتونه یه روزی مستقل بشه.تازه از یه جایی به بعد که شرایطش بدتر هم شد دیگه همه میگفتن وحید همیشه پیش خانوادش هستش و اونا باید ازش نگهداری کنن.خدایا بزرگیتو شکر.الان وحید تو یه خونه مستقل زندگی میکنه. درسته که نمیتونه تنها و بدون کمک کسی زندگی کنه. اما به توانایی مالی رسیده که برای رفع نیاز هاش بتونه شرایطی رو فراهم کنه.کم کم باید مسئولیت چرخوندن زندگیش رو کامل یاد میگرفت. برای خونش خرید میکرد. پرستار میگرفت، گهگداری پرستاره دزد از آب در میومد. یا پیر مرد و پیر زن بود حال نداشت کار کنه و خیلی سختیای دیگه.داره با تمام چاله چوله هایی که سر راهش قرار گرفته میجنگه تا بتونه شرایط زندگی رو برای معلولین کشورمون بهتر کنه.وحید یه سخنرانی تد اکس در مورد ازدواج با فرد معلول داره. پیشنهاد میدم حتما ببینیدش. توی سایتمون گذاشتیمش و اینجا بیشتر واردش نمیشیم.وقتی خواستم در مورد اون سخنرانی برام صحبت کنه گفت اون شرایطش به واسطه سختی هایی که کشیده عوض شده. اما فقط واسه اون حل شده و نگاه جامعه به افراد معلول معضل وحیده. میگفت اون الآن میتونه نیاز های خودشو بر آورده بکنه ولی باقی افراد معلول چی؟ اگه اونا مثه وحید سمج نباشن، یا یه جایی آدم اشتباهی سر راهشون قرار بگیره چی؟وحید میگفت دوست داره بتونه کاری کنه که مردم دیگه به افراد معلول به چشم اینکه این آدم ناتوانه نگاه نکنن، و بهشون فرصت بدن. این افراد تنها چیزی که میخوان فرصته.وحید فکر میکنه اگه جامعه اصلاح بشه حتی اگه اتفاقی اون برگرده عقب دیگه خیلی از سختی ها و توهین هایی که بخاطر شرایط جسمانیش تحمل کرده رو لازم نیست تحمل کنه.سختی ها و توهین هایی که بخاطر شرایط جسمانیش جامعه براش با نگاه و حرف هاشون ایجاد میکردن.ازش سوال پرسیدم ولی یه چیز دیگه که بخوام بگم این بود که با خودش نگفته تا حالا که چرا این اتفاق برای من افتاد؟بهم گفت نه ولی همیشه خدارو شکر میکردم که این اتفاق واسه من افتاد و واسه خواهر و برادرام نیوفتاد. دیدن سختی اونا برام سخت تره.و بعد این جواب من چند دیقه هنگ بودمپروسه صحبت من با وحید تقریبا یکماه طول کشید و خیلی اذیتش کردم. تو سخت ترین شرایطش ازش زمان برای صحبت خواستم و اونم تا جایی که میتونست برنامشو هماهنگ میکرد.دمت گرم وحید عزیز که با تمام سختی هایی که میدونم و بهش آگاه بودم رومو زمین ننداختی و باهام صحبت کردی.وحید داستانش تموم نمیشه. جنگیدنش برای بهبود شرایط معلولین عزیز کشورمون ادامه داره. و به شخصه براش آرزو دارم که تو این مسیر پیروز باشه.زندگی وحید واسه من خیلی درس ها داشت. ازتون میخوام درس هایی که شما از زندگیش گرفتید رو وقت بزارید و توی شبکه های اجتماعی ما برامون بفرستیدیا تو کامنت جایی که پادکست گوش میدید یا تو اینستاگرام زیر پست های مربوط به این اپیزود یا به هر روش دیگه.برای ساخت این اپیزود من به یکی دیگه هم زحمت دادم و چند باری وقتشو گرفتم. ضرغام نره ئی عزیز از پادکست دفیله. یه سری سوال داشتم در مورد قصه که دو به شک بودم و ضرغام کمکم کرد.ضرغام یه پادکست داره به اسم دفیله که به نظر من همه بهش نیاز دارن و باید بشنون. میره سراغ مسائل حقوقی که همه مردم باهاش درگیرن و بهمون اطلاعات میده.راستی اگه نمیدونید معنی کلمه دفیله چیه حتما اپیزود اولشو بشنوید خیلی قشنگ توضیح میده.دمت گرم ضرغام عزیزبعد اینکه قصه زندگی وحیدو شنیدم چندتا قرار با خودم گذاشتم.قرار اولدیگه توانایی و قدرت هیچکس رو بر اساس شرایط جسمانیش نسنجم و اگه عاملی بودم برای انتخاب به همه فرصت های برابر بدم.قرار دومحواسم باشه میتونم برای هر کاری که انجام نمیدم دلیل و بهونه بیارم. ولی همشون چرته. و فقط باید بخوام و انجام بدم.قرار سومیاد گرفتم اون چیزی که باید قوی باشه ذهنمه و پس تمرینش بدم و واسه قویتر شدنش تلاش کنمآخر قصه اینجاستاماقصه آخرم این نیست</description>
                <category>پادکست راوی | Ravi</category>
                <author>پادکست راوی | Ravi</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jan 2021 01:35:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۷-علی بالازاده</title>
                <link>https://virgool.io/@podcastravi/%DB%B7-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-bvcxcnga0nzl</link>
                <description>قصه زندگی علی بالازادهوقتتون بخیراین قسمت هفتم راویه و من آرش هستم.این اپیزود در اوایل اسفند ماه تهیه و ۷ ام اسفند منتشر شده. ما توی راوی قصه تعریف می‌کنیم، قصه زندگی آدم هایی که یک چالشی توی زندگیشون باعث شده غصه زندگیشون شنیدنی تر بشه. ما ۷ام به ۷ام هر ماه یک اپیزود جدید منتشر میکنیم.توی این قسمت قراره قصه کسی روبشنوید که زندگیش به نتورک مارکتینگ گره خورده و به واسطه شنیدن تجربیاتش قراره اطلاعاتمون در مورد این موضوع بالا بره تا ازمون کلاه برداری نشه و اگه خواستیم واردش بشیم با شناخت کامل وارد بشیم.اسم واقعی پسر قصه ما علی بالازاده هستش.علی کسیه که تقریبا از اوایلی که نتورک مارکتینگ داشت تو ایران باب میشد باهاش در ارتباط بوده و الان داره برای عشقش که نتورک مارکتینگ سالم هست میجنگه.راه های ارتباطی با ما اینستاگرام توئیتر و سایت ravipodcast.ir هستش.اگه از پادکست راوی خوشتون اومده و دوست دارید مارو حمایت کنید بهترین روش معرفی ما به دوستانتون هستش. از اینکه مارو حمایت میکنید ممنونیم.علی متولد ۱۳ آذر ۵۵ و تنها پسر خانوادست. اون یه خواهر بزرگتر و ۳ تا خواهر کوچیکتر از خودش داره. پدرش باغبون فضای سبز توی صدا و سیما بود و مادرش هم خانه دار. پدر و مادرش درس نخونده بودن. باباش براش تعریف کرده بود که زمان اونا هزینه تحصیل تو مکتب خونه چندتا تخم مرغ بوده اما پدربزرگش حاضر نشده چندتا تخم مرغ رو بده که پدر علی درس بخونه و از همون بچگی فرستادتش سر کار تا کار یاد بگیره.علی از همون بچگیش یادشه که پدرش رو خیلی کم میدید و اگه دلتنگش بود مجبور بود تا ساعت ۱۰-۱۱ شب بیدار بمونه تا وقتی باباش میرسه ببینتش. وقتی هم میرسید اونقدر خسته بود که نمیتونست باهاش بازی کنه و باباش شامشو میخورد و میخوابید. بنده خدا دوباره صبح زود باید راه میوفتاد میرفت سر کار.اونا کرج بودن و سرویسی که پدرشو میبرد سر کار قبل روشنی هوا راه میوفتاد.پدر علی ۵-۶ صبح راه میوفتاد و میرفت تا ۴ عصر تو صدا و سیما باغبونی میکرد و بعدش میرفت سمت شهرک غرب خونه های ویلایی اونجا کارشو ادامه میداد. به این خونه‌ها میرفت و کار می‌کرد تا بتونه خرج خونوادشو تامین کنه. این داستانا تو بوه بوهه جنگ بود و بعضی شبا که آژیر قرمز میزدن و همه باید میرفتن تو پناهگاه اونا حتی نمیدونستن پدرشون پیششون برمیگرده یا نه.نگرانی اینکه معلوم نیست پدرشون قراره پیششون برگرده یا نه براشون خیلی سنگین بود و حتی بعضی وقتا علی با خودش فکر میکرد چرا ما دنیا اومدیم وقتی بابامون پیشمون نیست. همه بچه ها باباشون پیششونه و باهاشون بازی میکنه و میبرتشون پارک ولی ما چی؟رفتن به سرکار پدرعلی خیلی دوست داشت پیش پدرش باشه ولی پدر علی حتی روز های جمعه هم میرفت سر کار. چاره ای که بهش رسیده بودن این بود که علی با پدرش روز های جمعه بره سر کار تا بیشتر پیش اون باشه.اولین باری که علی رفت تو یکی از اون خونه های ویلایی شهرک غرب وقتی وارد شد با چیزی مواجه شد که نمیدونست چیه؟یه فرورفتگی بزرگ تو حیاط خونه که اصلا نمی‌دونس واسه چی اونجا یه فرورفتگی وجود داره؟ دیواره های این فرورفتگی کاشی کاری شده بود و خیلی خوشگل بود. توی این فرورفتگی پر آب بود. علی اولین بار بود که این حجم آب رو یکجا تو یه جایی به اندازه خونشون میدید.علی برای اولین بار اونجا با استخر آشنا شد.هنوز جزئیات اون خونه ویلایی رو یادشه. توی اون خونه، خوانواده ای زندگی میکردن که خیلی با علی و پدرش خوش برخورد بودن. علی یادشه که مادر اون خوانواده نمیزاشته علی پیش پدرش کار کنه. اونو میبرده توی خونه پیش بچه های خودش و با اونا همبازیش میکرده. حتی بهش میگفته با بچه هاش بره تو استخر و شنا.علی و خواهرش نهایت تفریحشون نقطه خط و اسم فامیل بود. دیگه خیلی شاهکار میکرد وقتایی که مادرش خواب بود میرفت تو کوچشون با بچه ها فوتبال بازی میکرد.اون اصلا نمیدونست استخر چی هست که بخواد بره شنا کنه.رفتار اون خانم با علی خیلی خوب بوده.چندباری علی با پدرش رفته بودن اون خونه تا پدرش کارای باغبونی اون خونه رو انجام بده. واسش سوال شده بود که چرا یه خوانواده ای توی خونشون استخر دارن ولی اونا تو محلشون هم استخر نیست. یا چرا اونا باباشون زود میاد خونه و باهاشون بازی میکنه ولی بابای علی نه. یا حتی واسش سوال شده بود چجوری استخر اونا از کل خونه علی اینا بزرگتر بوده؟چجوری بچه های اونا تو خونشون اتاق جداگونه داشتن ولی علی اینا کلا تو یه اتاق زندگی میکردن. بعد از رفت و آمد علی به اون خونه یاد گرفته بود یه گوشه خونشون بشینه بگه اینجا اتاق منه میخواید بیاید تو باید در بزنید.کافی بود بره دستشویی تا اتاقش رو یکی از خواهراش مصادره کنه.علی شنیده بود که باباش پدر اون خوانوادرو مهندس صدا میکنه و هیچکس تا حالا بابای اونو مهندس صدا نمیکرده. وقتی فهمید به آدم درس خونده مهندس میگن عزمشو جذب میکنه که مهندس بشه.دوست نداشت وقتی بابا شد وقت نداشته باشه با بچش بازی کنه. علی بی پولی رو تو درس نخوندن و پولداری و زندگی شاد و راحت رو توی درس خوندن و مهندس شدن میدید.اما اولین ضد حال رو وقتی میخوره که همه همبازی ها و دوستای محلشون که همسنش بودن میرن مدرسه ولی اون نمیتونه بره. دلیلشم این بوده که علی نیمه دوم بوده و باید یکسال دیگه صبر میکرده. حتی از مادرش خواهش میکنه که آش نذر کنه تا اون رو توی مدرسه قبول کنن ولی افاقه نمیکنه و مجبور میشه یک سال منتظر بمونه.علی وارد سال اول مدرسه میشه و با ذوق و شوق شروع میکنه درس خوندن که یکی از دوستاشو سوار دوچرخه میبینه و میره به باباش میگه که اونم دوچرخه میخواد.باباش بهش میگه اگه همه درساتو ۲۰ بشی برات دوچرخه میخرم و علی هم کم نمیزاره و همشو ۲۰ میشه. وقتی به باباش میگه براش دوچرخه بخره باباش بهش میگه هنوز خیلی کوچیکی از دوچرخه میوفتی بزار بزرگتر بشی برات میخرم. علی هم گوش میکنه و میره سال دوم دبستان.گه گداری با باباش برای کمک میرفت خونه همون خونواده که تو بچگی هم خونشون میرفت و  باهاشون همبازی میشد و موقع رفتن از اون خونه جدا از حقوق پدرش مادر اون خوانواده به علی هم پول تو جیبی میداد که این پول تو جیبی تا یه هفته مدرسه رفتن و خوراکی خریدن علی رو جواب میداد.علی تو کلاس دوم میتونست با ۲۰ ریال یا دو تومن یه لیوان تخمه بخره و تو راه مدرسه تا خونه اونو بوخوره.یه بار توی یکی از اون خونه هایی که باباش کار میکرده صاحب خونه میخواسته عروسی پسرشو برگزار کنه واسه همین بابای علی اون و خواهرشو هم با خودش میبره که هم کمکش کنن هم خوش بگذرونن.علی اونجا خیلی از اولین بارهاش بود.اولین بار بود که عروسی مختلط میدید.اولین بار بود که شام سلف سرویس میدید.اولین بار بود خانومارو بدون حجاب و با لباس های رنگارنگ میدید.تا حالا ندیده بود رو سر عروس و دوماد اینقدر پول شاباش بریزن. اونقدر این شاباشا زیاد بود که حتی بعد رفتن مهمونا اون و خواهرش یه عالمه سکه ۵ تومنی از گوشه کنار زمین وقت تمیزکاری پیدا میکردن. اون شب بخاطر اینکه دیر وقت شده بود و کارها تموم نشده بود اونا موندن و صبح روز بعد پدر دوماد به عروسش یه کادیلاک ۲ در هدیه داد.دیدن ماشین دو در هم جزو اولین های علی بود.علی دوست داشت بتونه مثل این خوانواده ها دست و دلباز باشه و زندگی مرفه و راحتی داشته باشه. پس با تمام فکر و ذکرش شروع میکنه به درس خوندن تا بتونه مهندس بشه و زندگی ای که دوست داررو بسازه.علی سال دوم و سوم شاگرد اول مدرسشون میشه و وقتی به باباش میگفته دوچرخه میخواد باباش یه جوری دست به سرش میکرده و میگفته تو هنوز کوچیکی بزار بزرگتر بشی برات میخرم. سال چهارم هم شاگرد اول میشه اینبار شاکی میره پیش باباش که سال اول گفتی ۲۰ بشم شدم. بعد گفتی کوچیکی قبول کردم الان که دیگه کوچیک نیستم بخر واسم دیگه. هم بزرگ شدم هم ۲۰ شدم پس کی میخوای برام بخری؟باباش اواخر خرداد هزار تومن یه دوچرخه دست دو براش میخره و علی سه ماه تابستون از دوچرخش جدا نمیشده.مدرسه ها شروع میشه و همون اوایل مهر بوده که علی میبینه لاستیک جلو دوچرخش کمباده. از اونجایی که میترسید به باباش بگه لاستیکش کم باده و اون بگه تازه دوچرخه برات خریدم زدی خرابش کردی، خودش لاستیک عقبشم کم باد میکنه و میبره میزاره تو انبار خونشون.وقتی ازش میپرسن چرا دوچرختو گذاشتی تو انبار بهشون میگه اگه دوچرخم باشه حواسم پرت میشه و نمیتونم درس بخونم واسه همین گذاشتم تو انبار تا تابستون بعد امتحانا دوباره بازی کنم.بعد از انجام این کار دیگه شد اون کسی که کل فامیل به عنوان الگو به بچه هاشون معرفیش میکردن.پیدا شدن حس قدرت در علیتو سال چهارم دبستان خیلی دوست داشت مبصر کلاس بشه. توی مدرسه اونا اینجوری بود که وقتی بچه ها میخواستن بیان تو مدرسه یه نفر به عنوان مبصر باید وایمیستاده و چک میکرده که بچه ها لیوان و دستمال کاغذی همراهشون باشه وگرنه اسمشون رو مینوشتن تا تو انضباطشون اثر بدن.علی وقتی داشته میومده تو مدرسه میبینه از دور ناظمشون هم داره میاد. بودو میاد تو مدرسه و به دوستش که مبصر چک کردن لیوان و دستمال بود میگه تو دستشوییت نمیگیره همش اینجا وایسادی. اونم میگه چرا اتفاقا الان خیلی دستشویی دارم بیا یه دقیقه جام وایسا من برم بیام. علی هم جاش وایمیسته و وقتی ناظم میاد بهش میگه تو اینجا چیکار میکنی. علی هم تمام حقیقت رو نمیگه و خبیث بازی در میاره میگه :آقا اجازه مبصر دم در نیست من بجاش وایسادم لیوانا و دستمالارو چک میکنم.ناظم هم بهش میگه آفرین از این به بعد تو مبسر دم در.ناظم میره و دوستش که میاد از علی تشکر میکنه میگه تو دیگه بورو. علی به دوستش میگه آقای ناظم اومد گفت از این به بعد من مبسر دم در وایسم.نیاز به قدرت علی از همینجا داشت بروز پیدا میکرد و این پروسه قدرت طلبی تا جایی پیش رفت که تو سال ۵ام شده بود ارشد همه انتظامات مدرسه.جوری که هیچ مبصری مستقیما با ناظم در ارتباط نبود و به علی میگفتن کاراشونو و اگه از کنترل علی خارج بود خود علی به ناظم میگفت و یه جورایی ارتباطه همه از طریق علی با ناظم بود.واسه خودش اکیپ و نوچه داشت. علی بلد نبود بند کفششو ببنده و توی حیات مدرسه یهو یکیو صدا میکرد میگفت واسه چی داری میدویی؟ بچه ها هم که همه از علی میترسیدن که به ناظم لوشون بده میگفتن آقا ما ندوایدیم آقا.علی هم میگفت اشکال نداره این بند کفش منو ببند و برو. اون بنده خدا ها هم میبستن و میرفتن.حتی بعضی موقع ها از بچه ها خوراکی هم به عنوان باج سیبیل میگرفت.اما یک نفر از هم کلاسیاش بود که تو کل اون مدرسه هیچ موقع حاضر نشد به علی باج بده.علی جدا از مبصر مسئول چک کردن مشق بچه ها و حتی درس پرسیدن از همکلاسیاش هم بود.یه بار توی یه روز برفی ، وقتی  همه سر کلاس بودن اون پسره بلند میشه و به معلمشون میگه آقا این علی اگه کسی بهش باج نده و واسش چیزی نخره ، سوالای سخت می پرسه یا به مشقاشون گیر میده یا به آقای ناظم چوقولیشونو میکنه که نمره انظباتشون رو کم بده.علی هاج و واج میمونه.معلمشون که خیلی علی رو دوست داشت، یه نگاه به علی میندازه بعد از کل کلاس میپرسه بچه ها راست میگه؟علی برمیگرده بچه هارو میبینه، بچه ها هیچی نگفتنمعلم بهش میگه علی پاشو برو بیرون دم در وایساتا میره بیرون بچه ها شروع میکنن به گفتن سیر تا پیازمعلم میاد دم در به علی میگه برو اون ترکه چوب رو از ناظم بگیر بیارعلی میدونست بچه ها همه چیو گفتن با خودش گفت واسه همتون دارم. میره از ناظم ترکرو میگیره و ناظم بهش میگه واسه کدوم بدبختی اینو میخوان؟ جرات نمیکرد بگه واسه خودمه بلاخره آبرو داشت پیش آقای ناظم.ترکرو میاره و معلم پنجررو باز میکنه میگه دستتو بزار تو برف. علی میره جلو پنجره دستشو میزاره تو برف و تو دلش داشت واسه تک تک بچه ها برنامه جبران میچید.قشنگ که برنامشو چید و دستاش سرد شد معلم گفت پنجره رو ببند بیا اینجا.علی با دستایی که داشتن یخ میزدن از سرما میره پیش معلم و دستاشو جلو میگیره و چشاشو میبنده که معلم ترکرو بزنه کف دستش بعد چند ثانیه معلم ترکرو آروم میزاره کف دستشو میگه اینو ببر بده ناظم میدونم شیطون گولت زده. بچه ها علی رو ببخشید شیطون گولش زده بود از این به بعد قول میده که این رفتارشو تکرار نکنه.علی هاج و واج مونده بود و باخودش میگفت شاید واقعا شیطون گولم زده و حالا که بقیه هم بخشیدنم نباید این کارو بکنم.این اتفاق یکی از اتفاقای تاثیر گزار تو زندگی علی بود که تونست اون رو از بیراهه ای که داشت میرفت نجات بده.علی دبستان رو تموم میکنه و میره راهنمایی، تابستون سال دوم راهنمایی با داییش که همسن خودش بود میرفتن توی باغ های اطراف خونشون میوه میچیدن و روزانه حقوق میگرفتن.این داستان در شرایطی اتفاق میوفتاد که بابای علی نمیدونست اونا دارن این کارو میکنن.بعد چند روز که بابای علی میاد خونه میبینه و میبینه پسرش خوابه شک میکنه. علی آدمی نبود که شبا زود بخوابه ولی چند روزی بود که پشت هم هر شب زود میخوابید.۲-۳ روز علی رو تحت نظر میگیره تا لباسای کارشو توی انباری پیدا میکنه وقتی جریان رو متوجه میشه به علی میگه که دوست نداره اون کار کنه و هرچی که کار کرده و پول جمع کرده بده به داییش و خودش بشینه درسشو بخونه. علی مشکلی نداشت که کار نکنه ولی زورش میومد پولی رو که بابت کار کردن خودش گرفته بده به داییش.اما بخاطر باباش این کار رو میکنه و دیگه تفریحش میشه مسابقه تلویزیونی دیدن.مسابقه نام ها و نشانه ها، مسابقه هفته و هر مسابقه ای که پخش میشد.علی دوتا دفتر صد برگ رو بهم چسبونده بود و هر سوالی توی این مسابقه ها مطرح میشد رو با جوابش توی این دفتر مینوشت.بعد یه مدت باباش میبینه علی خیلی خوب این سوالارو جواب میده. به واسطه اینکه باباش توی صدا و سیما کار میکرده میتونه راهی واسه ورود علی به مسابقه هفته آقای زنده‌یاد نوذری پیدا کنه. علی نه سنش به مسابقه هفته میخورد نه قد و هیکلش.با گذروندن یه سری تست و آزمون که مطمئن شن علی سواد لازم برای این مسابقرو داره بلاخره میره به مسابقه هفته.توضیح مسابقه هفته توسظ علی(صوت)(اول مسابقه هفته این شکلی بود، ۱۵ نفر بودن. ۷ و ۸ و ۹ برنده مسابقه قبلی بودن.از شماره‌های ۱ تا ۶ و ۱۰ تا ۱۵ شرکت کننده‌های جدید بودن. تو اولین مرحله دو بار از همه سوال می‌پرسید، هرکس جواب نمیداد یه چراغش خاموش می‌شد. هر کس سه تا چراغ داشت.خوب میخواست سوال بپرسه میپرسید. به من که شماره ۵ وایستاده بودم رسید ازم سوال آسون پرسید.دقیقا سوال اول هم یادمه گفت به مروارید درشت چه می‌گویند گفتم در. به همین راحتی که الان سوالش یادمه. بعد چرخید و به دور بعدی هم که رسید سوالم آسون بود.من با سه چراغ روشن رفتم مرحله بعدی که از کی بپرسم بود. تو از کی بپرسم من تا گردنم بالای دکور بود. بعد خوب همه آدم بزرگ من یه آدم کوچیک. بعد از شماره‌های اونوری که ۱۳ ۱۴ بودن پرسید از کی بپرسم گفت ۵. نوذری برگشت گفت این همه آدم بزرگ این جاست گیر دادی به این بچه؟! یارو گفت میخوای از یکی دیگه بپرسم. نوذری گفت نه حالا که دیگه گفتی. دقت کن سوالو. جوابش تو خودشه. به کسی که پیمان میبنده که کاری رو انجام بده. پیمان، کار. بعد من سوم راهنمایی تا حالا پیمانکار نشنیده بودم. اینو جواب ندادم و یه چراغم سوخت. بعد از اون شاید یکی دو نفر ازم پرسیدن که آسون بود من جواب دادم. من با دو چراغ روشن، شماره ۱ و ۱۲ با یه چراغ روشن رفتیم برای فیلم سینمایی.مسابقه هفته سه مرحله داشت که سال ۷۰ ضبط شد و ۷۲ پخش شد. بعد حالا جالبه من اون موقع دوم دبیرستان بودم که پخش شد. که مثلا فرداش که رفتم مدرسه معلمم گفت چقدر قدت بلند شده از دیشب تا حالا. گفتم آقا این مال اون سال بوده و نوبت پخشش دو سال طول کشید. من دو سال هر هفته پنجشنبه ها مینشستم میدیدم که کی پخش میکنن. بعد وقتی پخش کردن دیگه همه دیده بودن. بعد برنده که شدم رفتم مرحله بعدی. حالا چه جوری بود. مرحله اول دو تا سوال می‌پرسید و از همه می‌پرسید. مرحله بعدی از کی بپرسم بود. بعد هر کی که چواب نمیداد پراغش خاموش می‌شد و از قبلی دوباره می‌پرسید از کی بپرسم تا بالاخره سه نفر بمونن. بقیه حذف میشدن میشستن تو تماشاچی‌ها و این سه نفری که میموندن یه فیلم سینمایی پخش میشد‌ یه چند تا صحنه درحد یکی دو دقیقه، بعد سوال میپرسید که اون با کدوم دستش شلیک کرد…اسبه از پی به راست میرفت یا برعکس. ار تو فیلم سوال میپرسید و توی اونجا باید زنگ میزدی.بعد تو فیلم سینمایی ۲۰ تا سوال فیلم سینمایی داشت که حالا من سوم راهنمایی شماره ۱ دیپلم بود و شماره ۱۲ که اینورم وایستاده بود معلم علوم بود. من با این که کوچیکتر بود و دیپلم بود تبانی کردم. گفتم از من تنپرس منم ازت نمیپرسم. یعنی تو همون سن هم اینجوری بودم…..بعد واقعا تا اونجا نوذری هوای منو داشت ولی خوب تو فیلم سینمایی واقعا خودم جواب میدادم. این شکلی شد این دیپلمه ۶۰، ۷۰، ۷۰. ۲۰ تا سوال بود و هرکدووم ۱۰ امتیاز. بعد به منو این گفت یه شعر میخونم شاعر قرن هفتم بگید کیه. من فقط سعدی بلد بودم یعنی هیچ کسو بلد نبودم. بعد یه چیزی رو هم فهمیده بودم که فقط نوذری سوال میخونه دست منشی صحنه روی اینه و قعطه مدار. هر چی بزنی نمیخوره و اون برداره میزنه. این با گوششون میخواستن زنگ بزنن ولی من با چشمم حواسم بود میزدم. برای همین زنگ من همیشه بهتر میزد.زنگ زدم گفتم سعدی گفت درسته از کی بپرسم گفتم این. گفت این نداره شماره بگو. گفتم شماره ۱۲. بعد جواب نداد گفت دوباره از کی بپرسم گفتم دوباره از ایشون اونوقت این سوالو جواب داد این به اون گفت. این دو تا افتادن به جون هم و من برنده شدم. مسابقه هفتاد سال ۷۰ اون موقع این شکلی بود رفتی جزو سه نفر نفری ۱۰۰۰ تومن. تو اون سه نفر اول شدی یه ۱۰۰۰ تومن دیگه. من اون سال ۲۰۰۰ تومن برنده شدم.)فقط در این حد بدونید که علی اونقدر تو این مسابقه ها شرکت میکنه که بعدا دوستاش براش جک میسازن که بالازاده میره خواستگاری میگن شغلش چیه میگه مسابقه میدم زندگی میکنم. نزدیک ۲۱ بار فقط توی مسابقه هفته و چندین بار هم توی مسابقه های دیگه ی تلویزیون و رادیو شرکت کرد.علی توی سال اول دبیرستان یه درسی داشت به اسم طرح کاد. یه چیزی مثه کارآموزی بود ولی واسه سال اول دبیرستان.پنجشنبه ها به جای مدرسه باید میرفت طرح کاد.برای گذروندن این دوره علی میرفت پیش یکی از کسایی که باباش توی خونشون باغبونی میکرد و باهاشون آشنا بود.این آقا یه مجموعه تعمیرات خودرو داشت که همه کار انجام میداد صافکاری، نقاشی، مکانیکی و خلاصه همه چی.علی صبحا همراه پدرش از کرج راه میوفتاد و میومد تهران و وسطای راه پیاده میشد و تو تاریکی صبح یه مسیری نزدیک ۴۵ دقیقه پیاده میرفت تا به محل کارآموزیش برسه. وقتی هم میرسید اونجا بسته بود باید منتظر میموند تا باز کنن.علی میگفت اونجا کار یاد نگرفتم و بیشتر خورده کاری میکردم ولی باعث شد متوجه بشم کار یدی و فیزیکی دوست ندارم و همین یه انگیزه دوباره شد براش که درسشو جدی تر بگیره.صاحب کارش خیلی آدم دست و دلبازی بود و علی همیشه از تجربیاتش استفاده میکرد و دوست داشت مثل اون پولدار بشه.یه بار از یکی از بچه های اون گاراژ شنیده بود که صاحب اونجا ۶ تا ماشین خریده و بعد یه مدت ۵ تا ماشین رو به قیمت ۶ ماشین فروخته و یه جورایی یدونش واسش مجانی تموم شده. علی اونجا به قدرت پول پی برد و فهمید با کار کردن برای بقیه نمیتونه به آرزوهاش برسه.علی تو سالهای بعدش در کنار تفریحش که مسابقه دادن بود خیلی متمرکز درس خوند و تونست توی رشته مهندسی اکتشاف معدن دانشگاه تهران قبول بشه.علی خیلی خوب درس میخوند. اما فقط درس میخوند . تا جایی که دانشجوی دانشگاه تهران اگه ازش میپرسیدن پارک لاله کجاست نمیدونست.از لحاظ مالی هم در این حد بود که پدرش روزی ۱۰۰ تومن بهش میداد و اون ۹۰ تومنش رو برای کرایه رفت و آمد هزینه میکرد. اگه آشنایی تو اتوبوس میدید مجبور بود خودشو به خواب بزنه تا توی رودروایسی حساب کردن کرایه اتوبوس کسی قرار نگیره و شرمنده نشه.تو این مدت با پولی که از مسابقه دادن هاش درآورده بود تونسته بود زندگیشو بگذرونه. و البته وامهای دانشجویی هم بی‌تاثیر نبودن.علی ارشد امتحان میده و رتبه دوم کنکور میشه و متوجه میشه رتبه های برتر رشتشونو توی رشته مهندسی نفت بورس میکردن و بعد درس استخدام رسمی شرکت نفت میشن. پدرش که این داستان رو میشنوه علی رو تشویق به این کار میکنه تا علی بتونه گلیم خودشو از آب بکشه.۴۰ نفر اول کنکور توی اون رشته برای گزینش از طرف سازمان سنجش به شرکت نفت معرفی میشن و بعد از مصاحبه های مختلف علمی، عقیدتی سیاسی و تحقیقات محلی و چکاپ کامل پزشکی علی با توجه به اینکه همه توی شرکت نفت بهش میگفتن اینجا میبینیمت قبول نمیشه. وقتی پیگیری میکنه و میره شرکت نفت کاشف به عمل میاد که پرونده پزشکی اونو به اون بخشی که دانشجویان رو پذیرش میکردن ندادن و دلیلش هم یک دانشجویی بوده که توی اونجا پارتی داشته.علی پیگیری میکنه و اونارو تهدید به شکایت میکنه و داستان تا جایی پیش میره که سهمیه پذیرش دانشگاه و استخدام یک نفر رو اضافه میکنن بجای اینکه اون فردی که پارتی داشته رو از لیست حذف کنن.سرتونو درد نیارم بلاخره علی بورسیه میشه و شروع میکنه توی اون رشته تحصیل کردن و اینجا ها بود که با یه روش درآمد زایی به اسم پنتاگونا آشنا میشه.توضیح پنتاگونا از زبون علی(صوت)(پنتاگونا که اصلش از ایتالیا شروع شده بود. به این صورت بودش که هرکسی که وارد میشد باید ۱۲۰ دلار پرداخت میکرد.سه نفرو جذب میکرد. نفری ۴۰ دلار از حساب اونا به حصاب شخص معرف واریز میشد و ۱۲۰ دلارشو بدست می‌آورد. ۴۰ دلار دیگه ون فرد تازه وارد به نفر هفتم بالاسری میرسید. یعنی اون نفر هفتمی که بالاسر قرار داشت تمام ۴۰ دلارهای افرادو ازشون میگرفت و یه جورایی از بازی خارج میشد. اما ۴۰ دلار دیگه کجا میرفت؟ به حساب شرکت. چرا؟ چون این بازی رو راه انداخته بود. نه کالایی میداد نه چیزی. یه برگه کاغذی بود که توش مینوشت الان شما هستید و نفر چندمید و چقدر مونده که به نفر هفتم بالاسری برسید.خوب کاملا مشخص بود که ما این پولی که داریم میدیم اگر نتونیم سه نفرو جذب بکنیم چی؟ یه جایی که زنجیره قطع میشه…تما افرادی که خوب کف قرار دارن ضرر کردن. به خاطر این بود که من هیچوقت وارد این  جریان نشدم.)علی هیچ وقت وارد پنتاگونا نمیشه ولی ایده پشتش براش جالب بوده.ارشد رو میگذرونه و سال آخر تحصیلش که باید پروژه تحویل میداد شروع به کار تو شرکت نفت میکنه و با ۱۲۰ تومن استخدام میشه.علی ازدواج میکنه و آخرین مسابقه ای که شرکت میکنه رو با خانومش شرکت میکنه.وقتی علی داشت از ازدواجش تعریف میکرد، معلوم بود که خیلی همسرش رو دوست داره و از ازدواجش خیلی راضیه و برای اینکه خدا همسرش رو سر راهش قرار داده خدارو شاکر بودکرایه خونه علی و همسرش ۶۰ تومن بود. تعریف میکرد من اول ماه ۱۲۰ تا هزاری میگرفتم و میومدم خونه باید نصفش میکردم نصفشو میدادم صاحب خونه نصفشو باهاش زندگی میکردن. خودش و خانومش رعایت میکردن و زندگیشون میگذشت تا نوبت به سربازیش میرسه.توی شرکت نفت بخاطر اینکه سرباز بوده امریه میشه اما حقوق خودش رو بهش نمیدن و حقوق سربازی رو میگرفته که ۲۴ هزار تومن بوده بعنی حتی اجاره خونشون هم نبود.یه اتفاقایی میوفته و خانومش توی شرکت نفت بخاطر اون استخدام میشه و علی میفهمه از چند ماه قبلش معاف بوده و یه سری چیزا که از حوصله قصه خارجه.اماوقتی علی به طور رسمی استخدام شرکت نفت میشه تازه میفهمه چه کلاهی سرش رفته و این اون راهی نیست که قرار بود علی توش باشه.علی میخواست یه زندگی آزاد با درآمد بالا داشته باشه اما هم حقوقش کم بود هم آزاد نبود. برای اینکه یه سر بره بانک پول واریز کنه باید از رئیسش مرخصی ساعتی میگرفت. از همه بدتر رئیسش کسی بود که واقعا از لحاظ سواد علمی به مراتب از علی پایین تر بود.از اونور همه اینها برای ۲۵۰ تومن بود. در صورتی که پدرش برای یکروز باغبونی با احتساب پول کارگر که خودش کار نکنه و فقط مدیریت کنه روزی ۱۰۰ تومن مزد میگرفت.یعنی پدر علی اگه ۲روز و نیم کار میکرد معادل حقوق یکماه علی تو شرکت نفت رو میگرفت.وقتی دیگه از کوره در رفت که رئیسش ۷۰۰ تومن پول به همراه یک لیست کتاب بهش داد و گفت با همکارش برن این کتابارو از نمایشگاه کتاب بخرن.اینجا دیگه علی بهش برخورده بود و بلند بلند توی اتاق غر غر میکرد.همکار علی خیلی آروم همه غرهاشو میشنوه و علی رو آروم میکنه. به علی میگه علی تو و خانومت حیفید. پایه کار پاره وقت بعد از کار هستید؟ اگه آره پنجشنبه با خانومت بیا خونه ما.علی که خیلی داغون بود بلاخره یه دریچه امیدی میبینه که بتونه به رویاهاش برسه و قبول میکنه که بره اونجا.پنجشنبه وقتی با خانومش این موضوع رو مطرح میکنه خانومش میگه من نمیام.علی ازش میپرسه چرا نمیای؟خانومش میگه از این کارارست که دونفر میارن که اونها هم باید دونفر دیگرو بیارن. یه چیزی تو مایه های هرمی.علی میگه نه بابا مجید تحصیلکردست، دانشگاه شریف درس خونده،  گول این چیزارو نمیخوره فهمیدست بیا بریم.هرچی اصرار میکنه خانومش نمیاد علی هم به خانومش میگه باشه من قول دادم باید برم خودم تنها میرم.وقتی میرسه دم خونه مجید و زنگ میزنه میبینه مجید با یه لباس رسمی کروات زده و اومده پایین. علی رو دعوت میکنه میرن بالا میبینه یه خانم چادری اونجاست که یکی دوبار تو ساختمون شرکت دیده بودش ولی آشنایی خاصی نداشتن.شروع میکنن به صحبت و مجید و اون خانوم چادری گرم میگیرن و از هر دری صحبت میکنن تا یخشون بشکنه و بعد چند دقیقه مجید از علی میخواد که گوشیشو خاموش کنه.علی که گوشیشو خاموش میکنه خانومه یه کلاسور پاپکو از کیفش در میاره و میگه کار ما نتورک مارکتینگ هستش و روی کاغذ یه برگرو نشون میده که یه نمودار هرمی دودویی از شکلک آدم بود.علی یاد حرف همسرش میوفته و تو دلش شروع میکنه هزار تا بد و بیراه نثار مجید میکنه. که پنجشنبشو خراب کرده و زمان شروع علی فقط منتظر بود صحبت های اون خانم تموم شه که بهش بی احترامی نکرده باشه و پاشه بره خونشون.اما اتفاقی که افتاد واقعا عجیب بود. علی مجذوب این نوع درآمد زایی و کار شده بود و آماده بود هرچی داره و نداره رو بزاره تو این کار.علی وارد یک پروسه کاملا مهندسی شده و تست شده قرار گرفته بود که کمتر کسی میتونست واردش نشه.بعد از توضیحات اون خانوم از مجید میپرسه کیا از بچه های شرکت تو این کار هستن و وقتی مجید اسماشون رو میگه علی میگه نامردا چرا زودتر به من نگفتن.توی همون جلسه قرار یه جلسه دیگرو میذارن و یه تایم دیگه ای رو ست میکنن و مجید یک کتابی رو به علی میده و میگه تا روز جلسه بعدی اینو بخونش. شاید باورتون نشه ولی این کتاب دادن هم مهندسی شدست.این مسیر ورود علی به صنعت نتورک مارکتینگ بود. حدود یکسال کل زندگی علی میشه نتورک و از خواب و خوراکش برای اینکار میزد. حتی یه جاهایی بودن کنار خانوادش رو برای نتورک فدا میکرد.علی تونسته بود یه گروه خیلی خوب تشکیل بده و توی اون شرکت که اسمش مای سون دایموندز بود رشد زیادی بکنه.این داستان تا جایی ادامه داشت که یه کتابی به دستش میرسه از رندی گیج به اسم علم بازاریابی شبکه ای به زبان انگلیسی. رندی گیج توی نتورک مارکتینگ فرد شناخته شده ای  هستش و همه یه جورایی به آموزش هاش اعتماد داشتنعلی با ذوق و شوق این کتاب رو میخونه و توی فصل دوم در مورد تفاوت دسیسه های هرمی و نتورک مارکتینگ صحبت شده بود و یه سنگ محک بود برای تشخیص و تمیز دادن این دو از هم.وقتی شرکتی که داشت توش کار میکرد رو توی این تست قرار داد دید تیک هرمی بودن شرکت خورد.خب اینجا یه نکته ای رو لازمه اشاره کنم و اون اینه که بدونید یه فرقی هست بین شرکت های هرمی مثل گلد کوئست که معروفترینشون هست و نتورک مارکتینگ.تعریف نتورک مارکتینگ و دسیسه های هرمی ‌و تفاوتشون توسط علی(صوت)(نتورک مارکتینگ یه همزاد‌های شری داری به اسم دسیسه‌های هرمی. دسیسه های هرمی برای اینکه فرقشون رو از نتورک تشخیص بدیم من مثالشو همیشه با تراول اصل و تقلبی میزنم. قاعدتا همونطور که بچه کوچیک نمیتونه تشخیص بده آدم بزرگش هم شاید نتونه. نتورک و هرمی خیلی شبیه همه. یه مرز بسیار باریکی وجود داره.اما اولین سوالی که باید بپرسی اینه اگه پورسانتی نبود من حاضر بودم این پول رو بدم به این شرکت این جنس و این خدمات رو بخرم؟ اگه جوابش منفی باشه باید کامل بذاریمش کنار. چرا؟ چون ما قراره این خدمات رو به مصرف کننده نهایی بدیم. وقتی که قراره به مصرف کننده نهایی بدیم و قرار نیس از پلن پول در بیاره. خوب وقی خودمون حاضر نیستیم بگیریم.چرا باید دیگری حاضر باشه؟ اون شخص هم معمولا از اطرافیان ماست یا حتی غریبه. به هر نحوی نه اخلاقیه نه درسته.پس سوال اول اینه که صادقانه میخری و یه آمار بگیر ببین ۱۰ نفر ۱۰۰ نفر میخرن؟ میبینی جوابش نه هست بذارش کنار چون قطعا این سیستم کولپس میکنه چون هیچ سیستم هرمی ابدی وجود نداره. یه مدتی میاد و در نهایت تو باید به ضرر دیگران پول دربیاری. اما تو نتورک سالم جواب این سوال بله هست. بله من میخرم. حالا وقتی جوابش بله هست گزینه های بعدی اینه که من وقتی این کالاها رو میفروشم برای من سود خرده فروشی داره یا نه. اگه نداشته باشه و تو فقط با تبلیغ کردن زیرمجموعه ها و خرید کردن پول درمیاری اینم میره به سمت هرمی. یعنی فروش سود نداره.تعریف نتورک چیه؟ توصیه تجربه یک لدت یعنی لدتی که از یک کالا یا خدمات بردمو میام با دیگران شیر میکنم. بابت اینکه شیر میکنم فروش اتفاق میوفته و این فروش باید برای من کمیسیون داشته باشه و اگه کمیسیون منطقی نداشته باشه و صرف این باشه که افراد زیرمجموعه بگیرن. به بهانه آینده پورسانت بگیری باز این میشه مدل فیکش. من بابت فروشم پورسانت میگیرم حالا افرادی که محصولو دوس دارن و دوست دارن هم که تو فروش کار کنن جذبشون میکنم آموزششون میدم و بابت این آموزش هم از طریق حذف اون واسطه ها قراره پورسانت بگیرم. پس نتورک میشه  توصیه به مصرف و جذب افراد علاقه‌مند و آموزش آنها. حالا وقتی ما بتونیم اینو تشخیص بدیم میفهمیم که آیا سیستم سالمه یا ناسالم.نتورک مارکتینگ توی ایران ابتدا با همزاد شرش اومد. اصلا خود نتورک نیومد. پنتاگونا بود. من دانشجو بودم اون موقع. بعد گولد کوییست بود گولد مایند، ای بی ال، مای سون دایموند بود. این سیستمارو اسم میبرم برای اینکه این سیستما اومدن تو ایران گفتن ما نتورکیم. ذهنیتا خراب شد چون نه جنسی بود و نه قیمتا به جنسا میارزید. مثال گولد کوییست که اول سکه بود. سکش به قیمتش نمیارزید. بعد اومد وکیشن گذاشت. دیگه اصن تور مسافرتی بود دیگه به کسی جنسی نمیداد. میگفت میخوای شرکت کنی برو تور و ۹۹ درصد آدمها اینو میخریدن که وارد این بازی بشن.)علی میره به نفر بالا سریش که توی تیم اون بود این کتاب رو نشون میده و داستان رو میگه و اون نفر بهش میگه کی اصن به تو گفته این کتابو بخونی؟ این کتاب در حد تو نیست و ازش اشتباه برداشت میکنی. یه خورده همصحبت میشن و علی میبینه داره بهش جواب سر بالا میده و طرف استرس گرفتتش.وقتی این برخورد رو علی میبینه با توجه به اینکه میدونست عاقبت اینجور شرکتا چیه تصمیم میگیره از این شرکت بیاد بیرون و این موضوع رو به کل تیمش هم اطلاع میده و شروع به شفاف سازی میکنه راجع به این شرکت و شرکت های مشابه.اطرافیانشم همه سرزنشش میکردن که اشتباه کرده رفته تو این تیما و شانس آورده نگرفتنش و بندازنش زندان و تو اخبار نشونش بدن.بعد چند روز یه شماره ناشناس باهاش تماس میگیره و بهش میگه میخواد ببینتش. علی هم باهاش تو تایم ناهار تو یه رستوران نزدیک محل کارش قرار میزاره میبینه یه پسر بی شیله پیله میاد پیشش و یه سری دستبند بهش نشون میده و میگه ما نتورک مارکتینگ کار میکنیم و اینا محصولاتمون هستش و تست فیزیکی داره و یه مدت که دستتون بکنید تاثیرش رو میبینید.علاوه بر این محصولا پلن درآمدی شرکت رو به علی توضیح میده و چندتا دستبند پیشش میزاره و میگه میرم شهرمون برگشتم میام ازت میگیرم. باشه پیشت تستش کن.علی نه اکی داده بود نه گفته بود نه. میخواست بره با سنگ محکش این شرکت رو هم تست کنه ببینه هرمیه یا واقعا نتورک کار میکنه.وقتی این محصولو میبره شرکت همون روز به یکی از همکاراش معرفی میکنه و تست فیزیکیشو که انجام میده رو همکارش همکارش خوشش میاد و یه دونه برای خودش میخره.تست فیزیکیش این بوده که به واسطه مگنت و تکنولوژی ای که توی ساخت این دستبند استفاده شده شما میتونید سطح انرژیتون رو بالا ببرید و قدرت فیزیکیتون رو افزایش بدید.اگه واستون جالب شد یه سری ویدیو در مورد این دستبند هست کافیه تست دستبند مغناطیسی آمگا گلوبال رو سرچ کنید تا اون رو ببینید. حتی خیلی از ویدیو های تست ایرانی هستش.وقتی این همکارش دستبند رو میخره بعد دو روز که علی تو اتاقش پیش همکارای دیگش بوده میاد پیشش و میگه آقای بالازاده از اون دستبندها زنونشم داری واسه خانومم میخوام. علی هم میگه آره و یه عالمه تعریف میکنه و میخره و میره. همکارای هم اتاقیش واسشون جالب میشه و یکی از خانوما هم دوباره از علی دستبند رو میخره.یعنی ۳ تا دستبند فروخته بود بدون کمترین زحمتی و بدون اینکه وارد اون شرکت بشه.چند روز میگذره و علی از اون خانم همکار میپرسه چطور بود دستبندا و اون خانوم تعریف میکنه که من وقتی مهمون داشتم همیشه بعد یکی دو ساعت باید میرفتم تو اتاق ۵ دقیقه دراز میکشیدم و از پادرد و کمردرد عذاب میکشیدم ولی این سری که دستبند دستم بود اینجوری نشدم.علی که خیالش راحت میشه یدونه از اون دستبندارو به همسرش هدیه میده و بعد چند روز که خانومش هم راضی بوده از استفاده از دستبند علی به همسرش میگه این محصول یه شرکته نتورکه و میخوام دوباره شروع کنم. همسرش مخالفت میکنه باهاش ولی علی میگه : این محصول نتورکه خودت استفاده کردی بد بود؟ همکارامم استفاده کردن و راضین چرا شروع نکنم شرکتشم که مطمئنم هرمی نیست و نتورکه.یه خورده که با خانمش صحبت میکنه و دلایل منطقی میاره اونم راضی میشه و علی دوباره وارد این صنعت میشه.علی شروع به کار میکنه و به واسطه محصول خوب که قیمتش مناسب کیفیتش بود خیلی خوب پیش میره.تاجایی که حس میکنه نیاز به حمایت داره و نفر بالاسریش حمایت و آموزش لازم رو به علی نمیداده.اون شرکت یه دوره آموزشی و معرفی محصول جدید براشون میزاره و علی و چند نفر دیگه میرن دبی و اونجا علی گلایشو از نفر بالاسریش میگه و اونها بهش قول میدن که بتونه جاشو عوض کنه و کسیو باهاش بزارن که حمایتش کنه.چند وقتی میگذره و با پیگیریاش بلاخره بهش اطلاع میدن که بیاد شرکت تا جاشو عوض کنن که یه ایمیل به دستش میرسه.توی ایمیل نوشته بود ما یه شرکت نتورک هستیم که ۵۰۰۰ محصول داریم و میخوایم با شما همکاری کنیم. با یه تغدادی فیلمو عکسو و یه سری اطلاعات دیگه براش فرستاده بودن.به گفته علی اگه شرکت آمگا گلوبال رو پراید فرض کنیم این شرکت جدید و محصولاتش در حد بنز بودن.این شرکت اونقدر گنده بود که رئیس جمهور های وقت کشور های بزرگ مثل گورباچوف ،بوش کلینتون و… توی جشن هاشون شرکت میکردن.اون روز که علی این ایمیل رو گرفت تا صبح روز بعد از هیجان بیدار مونده بود و نمیدونست چیکار باید بکنه. علی بعنوان اولین ایرانی (لگ ایران) شروع به کار با این شرکت میکنه و تا رده های بالایی هم رشد میکنه در حدی که از علی دعوت میکنن به عنوان سخنران توی یه مراسمی که توی لبنان (بیروت) گرفته بودن شرکت کنه و دانشش رو به اشتراک بزاره.علی نزدیک ۴-۵ سال با این شرکت کار میکنه تا زمانی که ایران اعلام میکنه به شرکت های نتورک میخواد مجوز بده.این اتفاق تو اون سالایی بود که همه شرکت های هرمی تو اوج بودن و سر خیلیارو کلاه میذاشتن.از یه طرف دیگه ایران شرکت اوریفلیم که محصولات آرایشی بهداشتی بود نتورک کار میکرد رو توی ایران میبنده و کمپانی های بزرگ نتورک میترسن بیان ایران.کمپانی تاینز هم که علی توش کار میکرد اقدام نمیکنه که بیاد ایران و مجوز بگیره.تو همین بازه برای پدر علی مشکلی پیش میاد و توی بیمارستان بستری میشه و عاملی میشه که علی این موضوع رو پیگیری نکنه.یه مدتی بیخیال نتورک میشه و شروع میکنه به همکاری با یکی از نمایندگیهای فروش بیمه عمر تا بعد ۱ سال یکی از بچه های شرکت آمگا بهش زنگ میزنه که توی نمایشگاه الکامپ غرفه گرفتیم بیا ببینیمت.علی هم میره اونجا و میبینه آمگا با همون لوگو و همون محصولات توی ایران با یه اسم دیگه شروع به کار کرده. خوشحال میشه که دوباره میتونه تو یه شرکت نتورک با محصول خوب کار کنه و شروع میکنه باهاشون همکاری کردن، اما اینبار بعنوان لگ و نفر مستقیم شرکت.شرکتشون دوباره اونارو میفرسته دبی برای دیدن آموزش و کسب دانش روز نتورک.وقتی بر میگردن بعد یه مدت شرکت ایرانی با شرکت اصلی کات میکنه و دیگه محصولات اونهارو نمیفروشه. و شروع میکنن به فروش یکسری محصولات بی کیفیت که علی برای اینکه دوست نداشته که محصولات بی کیفیت رو خودش و تیمش بفروشن دست از کار میکشه. ولی جایگاهشو لغو نمی کنه و هیچ شرکت دیگه ای هم نمیره.یک سالی میگذره و از اون شرکت بهش زنگ میزنن و ازش میخوان برگرده به شرکت. چون بلاخره اون تجربه بالایی داره آموزش این کار رو دیده سواد خوبی در زمینه نتورک داره و خیلی چیزای دیگه. تو این مدت هم کیفیت محصولات اون شرکت بهتر شده بود.علی قبول میکنه و با دونفر دیگه یه تیم میشن و با قدرت و خیلی هم عالی شروع میکنن به پیشرفت و موفقیتشون چشم گیر میشه.اما کمتر از یک سال از همکاریشون یه اتفاقی میوفته که شوکه میشهصدای علی در مورد اتفاق شوک کننده(صوت)(این سال‌هایی که من کار کردم کمتر از یک سال با دو نفر شروع کردیم با هم کار کردن به صورت تیم ورک. من مسئولیت آموزش رو داشتم و اونا بخش حمایت و برن شهرستان و ساپورت کنن. هر از گاهی حرفایی به گوش من میرسید که اینا دارن اینجور کار میکنن. ببین ما یه نتورک مارکتینگ داریم یه جوگیر مارکتینگ. یعنی براساس جو و روانشناسی هیجان مردم رو ترغیب میکنن که خرید بکنن. براشونم مهم نیست که اینی که تهیه میکنن چیکار کنن. میگن هدیه بده بفروش بنداز تو جوب. این کاملا غلطه حتی تو شرکت سالمش.ما هم داشتیم تو شرکت مجوز دار کار میکردیم و وقتی این صحبتا به من میرسید اوایل فکر میکردم میخوان زیرآب اینا رو بزنن که مثلا ما بدبین بشیم و این تیم از هم بپاشه ولی وقتی به واسطه شخصی که گفت پسرش میخواست کلیه بفروشه که بیاد و اینا بهش جو داده بودن که تو برای تعهدی که دادی باید خرید بکنی. این بنده خدا هم چون پول نداشت و میخواست خرید بکنه و برای همین میخواست بره کلیه‌شو بفروشه که خواهرش میفهمه و به مامانش میگه. اینا بابا نداشتن. مادر با چاقو وایمیسته دم در و میگه بری بیرون خودمو با چاقو میزنم و اینجا این پسر به خاطر مادرش نمیره بیرون و این وقتی به گوش من رسید واقعا اینجوری شدم که آیا ما داریم پول تو خون میزنیم میخوریم؟ قراره چی کار کنیم؟ اتفاقی میوفتاد واقعا این پورسانت میشد پول میشد. شاید اصلا شرکت میرفت رو هوا. برای همین من جلو همین موضوع وایستادم و مقاومت کردم. به مدیریت شرکت گفتم منو جدا کنن و کاری به من نداشته باشن. مستقل کار کنم.)این دلیل به همراه دلایل دیگه ، باعث شد علی به مدیر شرکت بگه که جایگاهش رو برگردونه به جای قبلیش یعنی لگ مستقل شرکت.با این اتفاق قطعا درآمدعلی کمتر میشد.اولش اون دو نفر به علی میگفتن که تو از این درآمد نمیگذری و داری خالی می بندی که میخوای جدا بشی.این نکته رو بگم که درآمد علی از نتورک تقریبا چند برابر حقوقش از شرکت نفت بود و چند وقتی بود که به پول اونجا احتیاجی نداشت.اما وقتی دیدن علی روی حرفش جدیه و واقعا نمیخواد بمونه شروع کردن به تهدید. وقتی دیدن تهدید هم جواب نمیده التماس کردن.میدونستن که اگه علی از اونا جدا شه هم خیلی از نفرات رو به همراه علی از دست میدن هم بخش آموزششون لنگ میمونه.بلاخره بعد یک مدتی علی از اون دونفر جدا میشه و جداگونه کارشو میکرده که بعد دوسال به دلیل مسایلی که پیش میاد از ادامه همکاری با اون شرکت کلا منصرف میشه و میاد بیرون.مشکل اصلی نتورک ایران(صوت)(مشکل اصلی نتورک ایران از سال ۹۰ به اینور اینه که سرشاخه‌های اصلیشون همون گولدکوییستی ها هستن. همون ذهنیتو دارن و همون نتیجه اتفاق میوفته. براشون جنس مهم نیس اصن هرچی میخواد باشه. میگه این چقدر سود داره. مهم نیس که این طرف خونش داره میشه انبار دوم شرکت از بس جنس انبار کرده. فقط بخر هر ماه بخر. خوب غلطه. نتورک درست میگه لذت بردی شیر کن. تو بیشتر میخوای باشه. مگه میشه تو به مادر خودت جنسی بدی که بدونی نمی‌ارزه.)علی از اون شرکت میاد بیرون و تو همین وادی یکی از دوستاش زنگش میزنه و میگه یه شرکتیه میگه اگه پول بزاریم توش از بانک بیشتر پول میده و نتورک مارکتینگ کار میکنن. برم؟تصمیم به شفاف سازی با آموزش(صوت)(بهش گفتم حسن جان بهشون بگو یه دوستی دارم کارمند شرکت نفته و یه ۲۰۰ میلیون پول داره میخواد یه جا سرمایه گذاری کنه. برو به اون بگو اگه قبول کرد اون آدم باسوادیه منم میام. بعد من قرار گذاشتم پونک بعد این طرف اومد تنهایی و انقدر قشنگ پرزنت کرد. با تبلتش رفت از بازار بورس مزدک پرسید و گفت ما اینجوریم ربات طراحی کردیم و بالا و پایین رفتن اینا هرروز سیو پول داریم. با پول شما کار  میکنیم. انقدرشو به شما میدیم و انقدرش هم مال سیستمه.خلاصه خیلی قشنگ پرزنت کرد و رسید به مرحله پورسانت گیری. میترسید بگه یا نگه چون خوب قرار نبود من نتورک کار کنم. بعد دلو زد به دریا و یه خوردشو گفت. بعد برای اینکه پشیمون نشم گفت یکی دوست داره جاشو یکی دوست نداره خوب که چی یکی منتظره. این جمله معروفه انگیلیسیه گولدکوییسته. بهش ۴SW بهش میگن. یعنی خوب تو پرزنت کردی یکی گفت نه خوب که چی برو سراغ یکی دیگه یکی دیگه منتظره. این جمله رو تا گفت گفتم جمله آقای جو. گفت میشناسی؟ گفتم گولدکوییست بودی؟ حالا من ریشامو یادم رفته بود بزنم بعد پراهنم هم روی شلوارم. بعد کجا بود؟ تو بوستان. هی اینور اونورو نگاه میکرد. ببینه ماموری چیزی هست یا نه. گفت بله. به کدافشاگری رسید گفت بله. گفتم پاریمو هم بودی؟ گفت بله.گفتم دبی همایش داشتم اونجا هم بودی گفت بله. گفتم تایلند که همایش داشتم چی بودی؟ حالا من همه ی اینارو تو این سالا دیدم دیگه. برگشتم گفتم ببین مامنور نیستم کاری ندارم بهت ولی تو هم به این رفیق ما کاری نداشته باش. تو که میدونی این پونزیه. سایت ۴ ماه و نیمه اومده بالا بعد تو تو پرزنتت میگی تو ۴ ماه ۱۶ هزار دلار پول دراوردی. میشه یه سایتی ۴ و ماه و نیمه دومینش خریداری شده بعد تو گولدکوییست و فلان و فلان بودی.اشتباه کردم؟ به این دوست ما کاری نداشته باش. وقتی که پاشد بره انگار از زندان آزاد شده هی نگاه میکرد ببینه که کسی دنبالشه یا نه. متاسفانه خیلی قربانی داده. یونیک فایننس. حالا دارن میگن یه عده رو گرفتن. بعد یکی دیگه بود تحت عنوان انرژی‌های نو. حالا بعدا ایناهمشون شیفت کردن رو ارزهای دیجیتال. ایتوسی بیتوسی …و سواستفاده از ارزهای دیجیتال. مردم هم که سوادشو ندارن. میگه آقا اینجوریه و هی پول تزریق میکنن و زیرمجموعه میگیرن و اینا. این یه قانونه کلا که هر سیستم سرمایه گذاری که توش پلن زیرمجموعه‌ای داشته باشه کلاهبرداریه.آقا تو دنیا برای اینکه پولتو تو بانک نگه دارن سود بهت نمیدن که. تازه پولم ازت میگیرن تو کشورای پیشرفته تر.حالا تو ایران داره سود میده. حالا این شرکت سوییسی چه امتیازی داره برای ایران که بیاد سایت بزنه تو ایران و دومینش هم تو سوییس باز نشده باشه. بعد اینا هوشمند هم میشن و هردفعه که باگش درمیاد ارتقا میدن و هی چیزای جدید اضافه میکنن. بعد یه دونه دومینی که الکسا داشته رو یه پولی میدن میگن سایت رو بده به ما. بعد کلومبیا ست و تو ایرانه. اصلا چه جور میشه؟ XNERGIA سینرژیا خونده میشه مثلا یکی از سیستم‌‎های کلاهبرداریه پس هرسیستمی که پول باشه وسط و کالا نباشه و زیرمجموعه‌ای باشه حتما کلاهبرداریه.)وقتی میبینه این شرکت ها به اسم اینوست و به روش نتورک در جذب سرمایه دوباره برگشتن و میخوان جیب مردم رو خالی کنن. تلاش میکنه با مطلع کردن پلیس از این شرکت ها به مردم کمک کنه که خیلی به نتیجه نمیرسه و بلاخره تصمیم به شفاف سازی میگیره. علی نتورک رو دوست داشت و دوست نداشت جیب مردم به اسم نتورک خالی بشه.شروع میکنه توی شبکه های اجتماعیش در مورد دسیسه های هرمی و شرکت های پونزی و نتورک مارکتینگ واقعی صحبت میکنه و آموزش میده.تعریف پونزی به زبان علی(صوت)(چارج پونزی ۱۹۲۰ یه ایتالیایی مهاجر آمریکا بود. اومد گفت پولتو به من بدی ظرف این مدت پولتو دو برابر میکنم. اون موقع نه اینترنت بود نه شبکه بود. نتورک ۱۹۴۵ اومده یعنی اون موقع نتورکی هم نبود که بگیم آقا زیرمجموعه بساز. این تبلیغ دهانی آدمه میدید که داره میگیره دوباره شرکت میکرد آدم جدید می‌آورد. سیستم پونزی این مدلیه که آدمه از پول خودت به خودت میده پول آدمای جدید رو میده. مادامی که ورودی جدید بیشتر از خروجی پولیه که داره میده سیستم هست. به محض اینکه ورودی این سیستم کم میشه و حالا باید اون آدم پول بده فرار میکنه.الان سرچ کنی پونزی از این عکسایی که زندانین میاره. پونزی اولین بار ۲۰۰۶ وارد ایران شد با یه سیستمی به اسم سوییس کش. خودم پرزنت شدم. بعد دیدم میگه ما سوییس کشیم زیرمجموعه سوییش فاندیم. با پول های خرد مردم سرمایه‎‌گذاری های بزرگ میکنیم. چون توی مناطق آف شور هستیم مالیات نمیدیم و برای همین سود بالایی داریم. توی معدن مس شیلی و….. سرمایه‌گذاری می‌کنبم. توجیحش انقد قشنگ بود که تو میگفتی خوب حالا پولو کجا بدم؟پلن این شکلی بود که اگه آدم بیاری پول میگیری اگر نه هم سودت رو میگیری. ۱۰۰۰ دلار ماهی سی درصد سود. یعنی ماهی ۳۰۰ دلار رو ۱۰۰۰ دلارت میگرفتی. حالا اگه زیر مجموعه بگیری هر چقدر پول بریزه  درصدش همون موقع میاد به حساب تو. یکی میوردی ۱۰۰۰۰۰ دلار میریخت ۱۰۰۰۰ دلار میومد تو حسابت. کاری نکردی که…. آدم آوردی. اونم ماهی ۳۰ درصد میگرفت. شبش اومدم سرچ کردم صفحه اول، دوم، سوم و چهارم گوگل مثبت. صفحه پنجم گوگل (ببین چقدر پررو بودم.) سوییس کش یک زیرمجموعه پونزی هست. فرداش زنگم زد و گفت که کی شروع کنیم گفتم این که پونزیه. گفت پونزی چیه؟ گفتم اصن ولش کن. الان پول بدم بهتون و سایت بیاد پایین پول من دست کیه؟ گفت پسر خوب اولشه. من پول درمیارم تو درمیاری و گور بابای بقیه. برگشت گفت این ریسک داره و توپو میندازیم زمین بقیه. این سیستم ده روزه اومده ایران و هنوز ده تا عضو نداره.چهار ماه منو فالو کرد. ماه چهارم درآمدشو نشونم داد ۱۶۰ هزار دلار بود. هر کی بود وسوسه میشد میرفت ولی من نرفتم. رفتم تو نخش ولی که ببینم قصه چیه. ۹ ماه کار کرد. ۱۸ آگوست ۲۰۰۷ سایت میاد پایین. حالا فک میکنین میگن غلط کردیم؟! نه. میلیاردها پول گیرشون اومده. مردم خونشونو ماشینشونو و… فروختن. این آدما و سرشاخه‌ها به جای اینکه بیان بگن اشتباه کردیم ببین تاوانش چیه، سایت زدن خودشون همون عددای مالی و افراد و ساختار درختی که تو کی آوردی و اون کی آورده و….و یه بار دیگه دیتابیس درست کردن و یه سایت جدید. این شد یه سایت، یکی شد گارف، یکی شد پالینور، یکی شد یونایتد فاند. شاخه های مختلف که هیچکدوم هم دیگرو قبول نداشتن. هرکدوم سایت زدن و به زیرمجموعه‌شون گفتن ما یه شرکت دیگه پیدا کردیم و نگفتن مال خودمونه.این الان گفته ۳۰ درصد نمیتونم ولی ۱۵ درصد میتونم بدم. مشکلی نداری که؟ خوبه دیگه کم کم پولتونو درمیارید ولی باید نفر بگیرید. سه نفر تو اداره ما تو اتاق خود ما ثبت نام کرده بودن تو شرکت سوییس کش. ماه اول گرفتن گفتم تازه یک سوم پولتونو گرفتید. ماه دوم گرفتن ولی ماه سوم ۱۸ آگوست سایت رفت پایین. گفتم دیدین چی شد؟! گفتن نه الان سایت چون اینترپل پورسانت داده داره بررسی میکنه. خوب چی شد؟ یه طوفانی اومد سرورا قاطی شده. چی شد؟ همینجوری بهونه برام می‌آوردن.بعد یکی زنگ زد که کاوه کیو معرفی کردی؟ چقدر گذاشته بودی؟ دوباره به اون یکی زنگ زدن و…. بهشون گفتم الان دوباره یه سایت جدید میزنن اگه این نشد هزچی خواستین بهم بگین و همین طور هم شد. دیگه اونا ادامه ندادن و حرفمو باور کردن و قید پولشونو زدن ولی هنوز هم این سیستما تو ایران هست. هرکی از مامانش قهر میکرد یه سایت میزد. یکی میشد ریپرول، شرکت نفت ایتالیایی. همشم دروغکی. بعد با یه الکسا میشد فهمید. یه سایت ایتالیاییه ولی ۹۹ درصد تو ایران داره باز میشه. یا تو میگی این شرکت ۱۰ ساله داره کار میکنه ولی هوییزش ۶ ماهه اومده بالا. قشنگ میشد با الکسا و هوییز فهمید که فیکن.)علی اونجا متوجه میشه میتونه تجربیاتش رو در زمینه نتورک مارکتینگ صحیح به بقیه آموزش بده و خورد خورد وارد این زمینه میشه و پیشرفت میکنه.علی مدیون همسرشه. اون کسی بود که علی رو باور کرد و توی این مسیر حمایتش کرد و جاهایی که باید دستش رو گرفت.علی به همراه همسر و فرزندش الان زندگی خوبی رو دارن و داره به صورت حرفه ای به نتورکرها آموزش میده که بصورت هوشمند کار کنند ، یعنی به جای اینکه زمان، انرژی و خانواده و دوستانشون رو هزینه کنند ، با یادگیری حرفه ای این تجارت، بدون از دست دادن دوستان و خانواده ، به کسب درآمد بپردازند. با انتخاب شرکت مناسب، تیم مناسب و آموزش مناسب.توضیحی کوچیک از علی(صوت)(نتورک مارکتینگ یه وسیله‌ست. اگه یه وسیله بزنه یه آدمو بکشه، راننده مقصره. نتورک همون ماشین و وسیله هست. اگه آدمی اومد تو نتورک و آسیب دید، هرمی رو نمیگم تکلیفش مشخصه، پونزی رو نمیگم. اومدن تو نتورک یعنی توصیه تجربه یک لذت. یعنی حاضر بودن کالاشو بدون پورسانت هم بوده بخرن. یعنی سود خرده فروشی داشت. یعنی مجوز داشت. حداقل سه تا پارامترو برای شرکت‌هایی که تو ایران فعال هستن، حالا وارد شد و آسیب دید، بدونه که مشکل از نتورک نیست حالا یا مشکل از لیدراشه یا از خودشه که درصد بیشتری از خودشه.افراد مادامی که دیگران رو مقصر بدونن، لیدرم این کارو نکرد برام، شرکت اینجوری جنسشو دیر داد، پلن اینجوری خوب نبود، خودمون رو نبینیم، مسئولیتشو به عهده نگیریم، این اتفاق بارها و بارها تکرار میشه و ما شاهد یک اتفاق تکرارشونده تو شرکت‌های مختلف هستیم اما اگه گفتیم اشتباه من بود و مسئولیتش رو پذیرفتیم، تیمم رو خوب انتخاب نکردم، کم کاری من بود، شرکتمو خوب انتخاب نکردم یا….چون قدرتشو داشتیم که اشتباه انتخاب کنیم، قدرت تغییرشو داریم و میتونیم خوب انتخاب کنیم.پس توصیه من به نتورکرها و کسایی که صدامو میشنون اینه که نتورک درست رو انتخاب کنن، تیم درست رو انتخاب کنن و از همه مهمتر خودشون رو به فرد موفق‌تری با پذیرش مسئولیت و سرمایه‌گذاری رو خودشون تبدیل بکنن.)تو قصه علی راجع به شرکت های پونزی شنیدیم.من خودم یادمه که توی دوروبریامون وقتی کوچیکتر بودم میشنیدم که طرف کل زندگیشو فروخته داده به یکی که بهش سود بده. چرا چون سودش وسوسه انگیز بوده ولی هیچوقت نمیدونستم اسمشون پونزیه. آدمایی بودن که پول نزول کردن تا بدن به این شرکت ها و سود کسب کنن ولی بعد یه مدت که شرکت جمع کرد رفت اینا موندنو طلبکارا و چک هایی که دست بقیه داشتن.یا حتی یکی از دوستای دانشگاهم خیلی تلاش کرد منو پرزنت کنه برای یکی از این شرکت ها ولی چون از اطرافیانم شنیده بودم که این شرکتا کلاه بردارین رابطمو با اون دوستم کم کردم.به نظر من ما ایرانیا خیلی زودباوریم. نمیگم بده ولی به نظر من خوب هم نیست.کافیه یه خبری رو توی اینستاگرام یا تلگرام ببینیم واسه کل فامیل میفرستیم و اونا هم واسه باقی دوستا و فامیلاشون. در صورتی که هیچ کدوممون منبع و صحتش رو چک نکردیم. ما داریم بازیچه افرادی میشیم که یه هدفی دارن.توی شرکت های هرمی و پونزی هم همین بود. اونا بدون اینکه دقیق بشن و ببینن واقعا چه خبره خیلارو به این سیستما وارد کردن و باعث ضرر خودشون و بقیه شدن.دونستن دلیل خیلی از چیزا میتونه بهمون کمک کنه که اون اشتباه رو تکرار نکنیم .من توی این قصه خودم خیلی چیزا یاد گرفتم و به نظرم شنیدن این قصه میتونه باعث بشه یک مقدار اطلاعاتمون بالاتر بره و یه جورایی از خواب پاشیم و جلومون رو ببینیم تا تو چاه نیوفتیم.از قدیم گفتن کسی که خوابرو میشه بیدار کرد ولی برای بیدار کردن کسی که خودشو به خواب زده خودتو بکشی هم راه به جایی نمیبری.ازتون میخوام این اپیزود رو به کسایی که فکر میکنید خوابن پیشنهاد بدید شاید تاثیر داشت و بیدار شدن. برای اوناییم که خودشونو به خواب زدن،‌ دعا کنید.در ضمن فکر میکنم شنیدن این اپیزود برای نوجوون ها لازم باشه چون ممکنه شرکت های پونزی و دسیسه های هرمی به روش های جدیدی وارد جامعه بشن که با شنیدن این قصه این نوجوون ها میتونن در برابر این خطرات واکسینه بشن.قرارهامن بعد شنیدن قصه علی چندتا قرار با خودم گذاشتماولاینکه اطلاعاتمو درباره شرکت‌های هرمی پونزی و نتورک مارکتینگ در اختیار همه بذارم تا بتونن خوب تشخیصش بدن و دو دام دروغگوها نیوفتن.دوماینکه اگه بچه‌ای رو دیدم که مدام داره یه کار اشتباه رو تکرار میکنه سعی کنم اونو با حرف و روش عاقلانه توجیح کنم. دلیل کارشو بگم و نتیجه ‌شو بهش یادآوری کنم. اینجوری میتونم از یه فاجعه جلوگیری کنم.و اما مثل همیشهآخر قصه همینجاست اما قصه آخرم این نیست.</description>
                <category>پادکست راوی | Ravi</category>
                <author>پادکست راوی | Ravi</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jan 2021 12:58:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۶ – صدف خادم(بخش دوم-پایانی)</title>
                <link>https://virgool.io/@podcastravi/%DB%B6-%D8%B5%D8%AF%D9%81-%D8%AE%D8%A7%D8%AF%D9%85-ogixfapsgjds</link>
                <description>قصه زندگی صدف خادم بخش دوموقتتون بخیر این قسمت ششم راویه و من آرش هستم. ما توی راوی قصه تعریف می‌کنیم، قصه زندگی آدم هایی که یک چالشی توی زندگیشون باعث شده غصه زندگیشون شنیدنی تر بشه.توی این داستان که به صورت سریالی در ۲ قسمت منتشر شده قصه زندگی دختری رو می‌شنوید که از بچگی رویاهای بزرگی تو سرش داشته و بلاخره تونست بهشون برسه.اسم واقعی دختر قصه ما صدف‌خادم هست.صدف کسی که الان داره رویاهاشو زندگی میکنه، اما به سادگی به این رویا ها نرسیده و در پس این رویا سختی‌های زیادی رو تجربه کرده و هنوزم داره تجربه میکنه.اما کسی خیلی نمیدونه چی بهش گذشته، توی این قسمت قراره قصه زندگی صدف خادم به همراه جزئیات جالبی از اون رو بشنوید.اگه قسمت اول این قصه رو نشنیدید ازتون میخوام همینجا پادکست رو پاز کنید و برید قسمت اول قصه صدف خادم رو گوش بدید. برای اینکه بهتر متوجه رویدادهای زندگیش بشید لازمه از اتفاقاتی که براش افتاده مطلع باشیدراه های ارتباطی با ما اینستاگرام توئیتر و سایت ravipodcast.ir هستشاگه قصه ای رو میشناسید که فکر می‌کنید جاش تو پادکست راوی خالیه حتماً به ما معرفی کنید.ممنونتون میشیم اگه از پادکست راوی خوشتون اومده مارو به دوستاتون معرفی کنید.ادامه داستانتوی قسمت قبل تا اونجارو تعریف کردیم که صدف با روزنامه خبر ورزشی مصاحبه کرد و رفت پیش مربیشو مربیشم بهش توپید که چرا همش تو حاشیست.از اینجا به بعد باقی قصشو میشنوید.بعد از مصاحبه اش با خبر ورزشی براش حاشیه ای درست میشه که صدف میگه نخواستم خودم تمرین می کنم و شخصی میرم مسابقه میدم و به حرف مربیش میرسه.چند وقتی بود که تمام فکر و ذکر صدف شده بود مسابقه و اینکه بتونه خودش رو به خودش ثابت کنه خیلی دنبال این بود که فکری به سرش میزنه. یاد اون کسی می افته که ازش در مورد بوکس پرسیده بود و مربی فعلی اش را بهش معرفی کرده بود. دوباره باهاش ارتباط برقرار میکنه و ازش میپرسه که میتونه بره پیشش تو شهرشون یه سری تکنیک یادش بده؟اون شخص هم استقبال میکنه و قبول می کنه. صدف به امید اینکه بره پیش اون بوکسور مرد که زن و بچه داشته تا بتونه تکنیک یاد بگیره و بیاد و تمرین کنه و قوی تر بشه و بتونه مسابقه بده یه سفر کوتاه میره شهر اونا.دو سه روزی اونجا بوده و چند باری هم تمرینای اون آقارو دیده تا بعد چند روز آقای بوکسور بهش پیشنهاد یک مسابقه تمرینی می ده.صدف هم خیلی خوشحال قبول میکنه که مسابقه بدناما چشتون روز بد نبینه. صدف نه تنها این مسابقه رو می بازه بلکه هر دو تا چشمشم کبود می شه و بدن درد شدیدی میگیره که تا دوهفته نمیذاشته عادی زندگی کنه. وقتی ازش پرسیدم خوب چرا این کارو کرد با اینکه میدونست مبتدی هستی گفت: فکر کنم زدتم که بهم بفهمونه بوکس یعنی این.بوکس کتک خوردن داره درد کشیدن داره و شوخی نداره و جای یه دختر تو ورزش بوکس نیست.وقتی برمیگرده تهران از همه نوع ترفندی استفاده میکنه تا مادرش صورتش رو نبینه اما موفق نمیشه کبودی چشماش تا دو سه هفته روی صورتش بود وقتی مربی فهمید چیکار کرده گفت چرا این حماقتو کردی و تنها رفتی و کلی حرف دیگه.درونش یه حسی به وجود آمده بود که داره کار اشتباهی انجام میده و خرابکاری میکنه. کم کم داشت دلسرد می شد از مسیری که انتخاب کرده ولی یه چیزی تو وجودش می گفت ادامه بده.صدف میره با مربیش صحبت می کنه و میپرسه تو ارمنستان مربی و باشگاه میشناسی که بتونیم بریم اونجا من یه مسابقه تمرینی بدممربی میگه آره اتفاقا من اونجا باشگاه آشنا سراغ دارم که می تونیم بریم تو تمرین کنی و حریف دختر داشته باشی. وقتی بعد این داستان این موضوع را به خانوادش میگه مادرش میگه با مرد غریبه میخوای بری ارمنستان که چی دوباره کتک بخوری با چشم کبود برگردی.صدف به مادرش میگه مامان واسه ورزشم می خوام برم منو میشناسی که از پس خودم برمیام من تو بچگی تنهایی می رفتم رسد این که چیزی نیست نگران نباش صحیح و سالم میرم . صحیح و سالم برمیگردم بالاخره صدف به همراه مربیش و یه پسری که از شاگردای مربیش بوده از راه زمینی راهی ارمنستان میشن وقتی میرسن اونجا بعد چند ساعت صدف به مربیش میگه خوب چیکار کنیم کجا باید بریم مربیشم بهش میگه نمیدونم برو بگرد پیدا کن صدف ماتش میبره.میگه خوب من واسه چی با تو اومدم اینجا؟ اومدم که بتونی برام مسابقه جور کنی ولی مربیش بهش میگه من مربی توام تو خودت باید بگردی و کاراتو انجام بدی. صدف بیخیال مربیش میشه خودش میگرده پی باشگاه تا شاید بتونه حداقل یه تمرین خوب انجام بده از این باشگاه به اون باشگاه همه جا رو میگرده تو یکی از باشگاه ها بهش میگن ما دخترا مونو که حرفه ای بوکس بازی میکنن میفرستیم سوئد و روسیه برای تمرین واسه همین کسی نیست که باهاش مسابقه بدی. اما صدف ناامید نمی شه و همچنان میگرده و روز آخر اقامت شون میتونه واسه روز بعد از برگشت شون با یه پسر برای خودش مسابقه تمرینی بگیره و با قرار گذاشتن با مربی که هزینه موندن مربی و شاگردش رو صدف بده اونها قبول می‌کنند بمونن و مربیش صدف رو کوچ یا مربیگری کنه.روز مسابقه می رسه. وقتی میره تو باشگاه محو زیبایی رینگ حرفه‌ای بوکس میشهدفعه اولش بود که یه رینگ بوکس حرفه‌ای رو از نزدیک می دیدصدف اونروز با یکی از پسر‌های این باشگاه که تقریبا هم وزن خودش بود باید مسابقه می داد وقتی صدف آماده شد با مربیش از رختکن اومدن بیرون و صدف رفت توی رینگ و یه خورده بالا و پایین پرید که خودش رو گرم کنه و وقتی برگشت مربیشو ندیدیه خورده که سرش رو اینور اونور کرد دید مربیش خیلی دورتر از رینگ رفته رو صندلی تماشاگرا نشسته و داره نوشیدنی شو میخوره.صدف هنگ میکنه و نمیدونسته چیکار باید بکنه. انتظارشو داشت مربیش کامل بهش بگه چیکار باید بکنه و حمایتش کنه. سرشو که میچرخونه داور نزدیک خودش میخوادش که بازی رو شروع کنه.صدف مثه کیسه بوکس کتک می خوره و بازنده میشه. وقتی از رینگ میاد بیرون نه ناراحت از باختش بود نه درد داشت از کتک هایی که خورده .نه اینکه درد نداشته باشه ها نه عصبانیتش نمیذاشت اونا رو حس کنه. مستقیم میره پیش مربی که روی صندلی تماشاگران لم داده بود و بهش میگه واسه چی نیومدی منو هدایتم کنی؟ من خرج تورو دادم اینجا بمونی خوش گذرونی کنی و مسابقه بوکس ببینی؟چرا نیومدی مربی گریم کنی؟مربیش بهش میگه من  تو رو از همه لحاظ آموزش دادم و تربیت کردم تو باید درس پس می دادی.صدف میگه من اولین بارم بود داشتم میرفتم تو رینگ بوکس. پس واسه چی تو رو با خودم آوردم اینجا مربی اش بازوشو می گیره و می خواد که حرف بزنه، صدف یک دفعه دستشو پس میزنه و میگه دست کثیف تو به من نزن مربیش تهدیدش میکنه که اگه این برخوردشو ادامه بده دیگه بهش آموزش نمیده. صدف هم میگه من دیگه نمیخوام تو مربیم باشی تو راه برگشت به هیچ عنوان با مربیش هم صحبت نشده وقتی به تهران رسیدن دیگه سراغ مربیشم نگرفته و نزدیک دو سه ماه بدون مربی بوده و تمرینی هم نمی‌کردهبعد این اتفاق خیلی انرژیش گرفته شده بود.یه روز که پیش دکتر تغذیه اش رفته بود دکترش بهش میگه چرا ادامه نمیدی تو که خوب داشتی پیش میرفتی.صدف به حرف میاد و داستان اون مربی رو تعریف می کنه.وقتی دکتر میفهمه به خاطر مربی بوکس ادامه نمیده به صدف میگه من یه مربی خیلی خوب میشناسم که اصلاً هم دنبال حاشیه نیست و خیلی حرفه ایه می خوام بهت معرفیش کنمصدف میگه از اینا نباشه که عاشق میشنا. من حال و حوصله عاشقی و این حرفها رو ندارم. من هدف دارم می خوام به هدفم برسم اگه تو این مسیر کمکم میکنه اسمشو بگو وگرنه هم که اذیتم نکن.دکتر تغذیه میگه نه بابا این پسر ثابت شده است اصلاً اهل این حرفا نیست خیلی حرفه ای.بعد یه عالمه تعریف شماره این مربی جدید رو به صدف میده.همزمان با این اتفاقا خانه پدری صدف که داشتن میساختن تموم میشه و صدف از پدرش میخواد که یک واحد از این خونه رو بهش بده تا بتونه برای خودش اونجارو تجهیز کنه و تمرینات خودش رو اونجا انجام بده.پدر و مادرش که دیده بودند صدف واسه هدفش تلاش می کنه و توی مسیرش موفق بوده ، با درخواست صدف موافقت می کنند و علاوه بر خونه توی تجهیز کردن اون خونه برای تبدیل شدن به محل تمرین صدف هم کمکش می کنند.آشنایی با مربی جدیدبعد از اینکه کارهای خونه و محل تمرینشو میکنه زنگ مربی جدیدش میزنه و با اینکه خیلی گرون می گرفته باهاش تایم ست میکنه و چند جلسه تمرین می کنن و اتفاقی که نباید، رخ میده.صدف یک دل نه صد دل عاشق میشه.. تو همین وادی جنس حرف ها و نوع صحبت اون پسر هم عوض میشه کم کم رابطه شاگرد و مربی به رابطه عاشقانه تبدیل میشه و صدف وابسته به اون پسر میشه. اونا خیلی صمیمی شده بودن و صدف واقعا عاشق شده بود و هر کاری برای اون پسر میکرد.تو این مدتی که گذشته بود صدف به کمک وکیل برای مهاجرت به چند کشور مختلف اقدام کرده بود  ولی وقتی نتیجه‌اش بهش اعلام میشه و میبینه نمیتونه جایی بره خیلی ناراحت میشه.چند وقتی میگذره و یه روز که صدف و اون پسر مربی توی خونه صدف بودند و صدف داشته مشت میزده به کیسه بوکس  اون پسر شروع میکنه به گفتن یه حرفایی و میگه من فکر میکردم تو آدم قوی و قدرتمندی هستی ولی اصلا قوی نیستی و ضعیف و وابسته ای.صدف که داشت به کیسه بوکس مشت میزد یهو جا می خوره وایمیسته و نگاش می کنه و این پسر ادامه میده و میگه من نمیخوام دیگه با تو دوست باشمو و رابطه صمیمی داشته باشم و فقط مربیت میمونم صدف که در طول زمان فهمیده بود اون پسر رفتارهاش عوض شده دلشو میزنه به دریا و  دستکش ها شو در میاره و میره دم در و در رو باز میکنه و میگه نه بکستو می خوام نه خودتو می خوام نه مربیگریت رو از خونه من گمشو بیرونصدفی که به قول خودش همیشه آویزون اون پسر بوده این بار حتی یه قطره اشک هم نمیریزه و اون پسر رو از زندگیش بیرون میکنه. اون پسر وقتی داشت از خونه صدف میرفت بیرون به صدف میگه هر موقع واسه تمرین مربی لازم داشتی بهم بگو. صدفم گفته برو بیرون اصلا نمیخوام دیگ ریخته تو ببینم.بعد این داستان صدف مدتی افسرده شده و بیخیال همه چیز شد. فقط واسه اینکه خرج خودش دربیاره می‌رفت باشگاه تا تدریس کنه صدف ناامید شده دل شکسته شده بود. از اینکه تو این مسیر بوکس هر اتفاقی افتاده بود براش خوب نبود.از اون مصاحبه های روزنامه ها که فقط براش فهش و بد و بیراه داشت. از اون بازیکن بوکس که رفت پیشش تا تکنیک یاد بگیره گرفته بود به قصد مرگ زده بودش. از مربی اولش که وقتی باهاش رفت ارمنستان به قصد خوش گذرونی بود نه مربی گری. اینم از مربی به اصطلاح مورد اعتماد که تا یه سری اتفاقات بد تو زندگی صدف افتاد و روحیه اش رو از دست داد ولش کرد و رفت.کلا نسبت به آقایون بعد این اتفاقاتی که افتاده بود جبهه گرفت و از زندگی ناامید شده بود.یکی از روزهایی که مدیر باشگاهی که توش تدریس میکرده می‌بینتش شروع می کنه باهاش حرف زدن و به اصطلاح سنگ صبور صدف میشه. صدف از اتفاقای زندگیش میگه اینکه سه چهار ماهی هست بعد از رابطه دوستیش با اون پسر بوکس تمرین نکرده و ناامید شده. میگه که موقع تدریس توی باشگاه فقط سعی میکنه ظاهرش رو حفظ کنه وگرنه از درون خیلی حالش بدهمدیر باشگاه که دوست صمیمی صدف هم بوده میگه یه آقایی هست. صدف میپره وسط حرفشو  میگه اسم آقا جلوی من نیار. مدیره میگه نه بابا این فرق میکنه.صدف میگه: اونم میگفتن فرق میکنه اون شد. مدیره به صدف میگه بابا جان من این آقا بهت کمک میکنه مسیر زندگی تو پیدا کنی و خودت رو بهتر بشناسی و ایمانت به خدا رو قوی تر کنی.صدف میگه ببین الان اگه بگی خدا هم مرده من نمیخوام ببینمش. میترسم با آقایون صحبت کنم اصلا تو از کجا اینقدر به این آقا اعتماد داری؟مدیر اونجا گفته این آقا یه نظامی ورزشکار بوده که الان بازنشسته شده. یه مدت زیادی تنها تو جنگل زندگی می کرده و با مراقبه به آرامش عجیبی رسیده و یه جورایی عارف و درویشه صدف میگه من نمی تونم اعتماد کنم اگه با تو ببینمش مشکلی ندارم ولی تنها حاضر نیستم ببینمشمدیر هم قبول میکنه و پای کسی رو به زندگی صدف باز میکنه که به‌گفته خود صدف فرشته نجاتش بودهاین آقا یه مرد ۶۰ ساله ورزشکار بوده که قبلا کماندو بوده و آموزش‌های نظامی تخصصی دیده بوده   بازه‌ای از زندگیش رو تصمیم میگیره بره تو کوه و جنگل و تنها زندگی کنه و بعد این بوده که نوع نگاهش به دنیا و زندگی عوض شده و از این به بعد ما قراره این شخص رو توی قصمون درویش صدا کنیم.خیلی آدم مهربون و خیری بوده و همیشه در حال کمک کردن به آدمای دیگه بوده. اعتقاد داشته اگه غذای خوب بخوری حال جسمت خوب میشه به جسمت که برسی حال روحت خوب میشه و وقتی حال روحت خوب بشه رضایتت از زندگی بالا میره و زندگیت لذت بخش میشه.اعتقاد داشته هر روز باید مطالعه داشته باشی و خودتو دانا و به روز نگه داری و یه اصل مهم دیگه زندگیش این بوده که باید به صورت مداوم به کوه و طبیعت بری و با زیبایی های طبیعت ارتباط برقرار کنی تا از تنشهای زندگی صنعتی دور بشی و انرژی بگیری.ورود درویش به زندگی صدفآقای درویش چند ماهی از صدف می خواد که سراغ بوکس نره تا با کارهایی که می‌کنن اول بدن صدف رو تقویت کنن.درویش قصه ما این مدت سعی می کنه روی همه جنبه های زندگی صدف تاثیر بذاره از تغذیه گرفته تا تمرینهای بدنسازی و مسائل زندگی و ایمانش به خدا.به قول صدف این درویش هم جسمشو قوی کرده هم روحشو هم ایمان شو. صدف بعد این چند وقت که زندگیش از این رو به اون رو میشه با تایید درویش برمیگرده به بوکس و اینجا بوده که دوباره سر و کله اون پسر مربی پیدا میشه.همون پسری که صدف از خونش بیرونش کرده بود و بهش گفته بود دیگه نمیخوام ریختت و ببینم.این پسر با بهونه اینکه تو حیفی توی بوکس میتونی خیلی پیشرفت کنی و این حرفا سعی میکنه دوباره به زندگی صدف برگرده صدف هم که دنبال مربی بوده درخواستش می پذیره. ولی دیگه توی خونش باهاش تمرین نمی کرده و می رفتن تو پارک تمرین می کردن که حساب کار دستش بیاد. چون صدف به هیچ وجه نمی خواست با این پسر دوباره وارد رابطه بشه. تو همین حین هم مدام می رفته به فدراسیون‌بوکس که بتونه کاری کنه بوکس بانوان راه اندازی بشه.درویش که متوجه تمرین کردن صدف با اون پسر میشه به صدف میگه پسره دلش واسه تو تنگ شده و اومده تا دوباره بدست بیاره براش سنگینه که تو دیگه تحویلش نمیگیری. هوشیار این موضوع باش.صدف هم  داشت این موضوع رو حس می کرد که اون پسر دوباره داره جریان تمرین رو عاطفی میکنه بخاطر همین هزینه جلسات بوکس رو بهونه میکنه و دیگه برای آموزش پیش اون شخص نمیره. چند وقت از این داستان میگذره و صدف به آرامش درونی و قدرت بدنی خیلی بالایی رسیده بود. میگفت این درویش تمرینای بدنسازی ای رو بهش داده که به کماندو های جنگی برای آماده سازیشون میدادن این تمرینا خیلی از لحاظ بدنی براش تاثیر گذارتر از بدنسازی بوده.زمان میگذره و یه روز اون درویش به صدف میگه تو دیگه نمیتونی بیای پیشم و من باید برم.نپرسش چرا و کجا ولی اینو بدون که به زودی همه تو رو می شناسن و اسمت میافته سر زبون و همه قصه زندگیت رو میشنون.صدف خیلی ناراحت بود از رفتن درویش از زندگیش.درویش به زندگی صدف معنا بخشیده بود. از همه لحاظ باعث رشد و پیشرفتش شده بود. واسه همین حق داشت ناراحت باشه. به گفته خود صدف مهم‌ترین چیزی که از درویش یاد گرفته بود که خیلی خوبه ما هم یاد بگیریم، این بود که جسم ما یه لباسه و اون چیزی که مهمه لباس ما نیست بلکه درون مونه که ما همه باید درون مون رو درست کنیم.درونمون با چندتا کار ساده اما سخت درست میشه فقط کافیه نقش بازی نکنیم خودمون باشیم دروغ نگیم غیبت نکنیم و همیشه خیر و صلاح بقیرو بخوایم. با همین چیزهای ساده می تونیم زندگیمو عوض کنیم.صدف با رعایت همین چیزهای ساده خیلی از مسائل رو تو زندگیش تغییر داد و آدما رو یه جور دیگه دید و از این تغییر سرشار از انرژی و خوشحالی شد .صدف سعی کرده بود یک رنگ باشه و تونسته بود قلبهای مهربون دوروبرش رو حس کنه دیگه کلیشه آقایون و خانمها واسش مطرح نبود و دوباره تونست وارد یک رابطه دوستی بشه برگشت به بوکس و این بار یک مربی حرفه‌ای تر پیدا کرد و خیلی جدی این مسیر رو ادامه داد.بعد یک سال کار کردن تونست به جایی برسه که بعضی مربیا می گفتند تو میتونی تو مسابقه برنده بشی و اگه بخوای ما می توانیم برات بازی جور کنیم. ولی خرجش فلان قدر میشه اگه دوست داری بگو.صدف عاشق مبارزه کردن توی رینگ‌بوکس بود اما با یه وجود قدرتمندی ارتباط گرفته بود که همه جوره هواش داشت و براش بهترینارو می خواستاز خدا خواست هر چیزی که به صلاحشه برایش اتفاق بیفته و خودشو سپرد به خدای خودش مسابقه توی ترکیه و آذربایجان براش جور نشد. چون مسابقه ها چیزی نبود که به صلاحش باشه و این رو بعداً فهمیداینجا من لازم میدونم یه سری توضیحات رو بگم.اولطبق توضیحات صدف یه بوکس آماتور داریم یه بوکس حرفه ای برای اینکه بتونید به بوکس حرفه‌ای راه پیدا کنید توی اروپا باید ۲۰ تا مسابقه آماتور داده باشیددومیکی دوتا مسابقه آماتور اول افراد اصل مهم نیست و معمولاً یه جای درب داغون مسابقه میدن و هیچ کس هم نمی فهمه ولی تو سابقشون ثبت میشهسوماگه بخواین مسابقه بدین خودتون نباید هیچ هزینه‌ای رو پرداخت کنید و برگزارکننده باید هزینه رو پرداخت کنهچهارمتوی روز مسابقه معمولاً چند تا مسابقه برگزار میشهبهترین مسابقه که فکر می‌کنن بیشترین تماشاگر رو داره میذارن مسابقه آخر که باقی مسابقه ها هم بیننده داشته باشد و روحیه بگیرند. و یه جورایی غیر منطقیه که مسابقه اول کسی رو به عنوان مسابقه اصلی در نظر بگیرن.این توضیحات رو دادم که وقتی در ادامه راجع بهشون صحبت می کنم متوجه بشید قضیه چیه.صدف چند وقتی بود دنبال مسابقه پیدا کردن برای خودش بود و براش جور نشده بود ترکیه و آذربایجان بره و مسابقه بده.یه شب داشته تو اینستاگرام میگشته که عکس مهیار منشی پور رو می‌بینه و به فکرش میافته که به مهیار پیغام بده ببینه میتونه واسش کاری بکنه یا نه. مهیار منشی پور یادتون هستش دیگه قهرمان شش دوره مسابقات جهانی بوکس بوده و توی فرانسه زندگی می کرد چند وقت پیش هم اومده بود ایران و یه تمرین عمومی برگزار کرده بود و صدف هم رفته بود اونجا و دیده بودش.آشنایی صدف با مهیار منشی پورصدف توی اینستاگرام به مهیار پیغام میده و شروع میکنه با مهیار ارتباط گرفتن مهیار از صدف میپرسه تا حالا مسابقه دادی صدف میگه من نه تا حالا مسابقه ندادم ولی تمرین زیاد کردم و می خوام مسابقه بدم. چند روزی با معیار صحبت میکنن و مهیار بهش میگه براش پیگیری میکنه.صدف تا این موقع فکر می کرد که اگه بخواد مسابقه بده باید هزینه هاش رو هم خودش بده چون مربی هایی که توی ایران بودن این را بهش گفته بودن. وقتی صدف به مهیار گفت که هر چقدر هزینه مسابقه باشه هم پرداخت میکنه مهیار تعجب میکنه و میگه توکه نباید هزینه مسابقرو پرداخت کنی. برگزارکننده باید هزینه رو پرداخت کنه. چند روزی میگذره و مهیار موفق میشه برای صدف مسابقه جور کنه.صدف تو پوست خودش نمی گنجید و از خوشحالی داشته بال در می آورد مهیار به صدف میگه برای بازی باید از فدراسیون مجوز بگیری برو بهشون بگو و مجوز بازی تو بگیر تا بتونی اینجا بازی کنی.صدف میره پیش رئیس فدراسیون بوکس و بهش میگه به واسطه مهیار منشی پور تونسته برای خودش مسابقه جور کنه و الان نیاز به لایسنس از طرف فدراسیون داره که بتونه بره و مسابقه بدهرئیس فدراسیون بهش گفته باید با حجاب کامل اسلامی و قوانین ما مسابقه بدی تا برات لایسنس صادر کنیم و صدف قبول کرده و گفته باشه فقط صادر کنید با قوانین شما مسابقه میدم هر چیزی که شما بگید. اما هر روز که میرفت دنبال مجوزش یه کارشکنی می‌کردن و بهونه می‌آوردن که نمیشه و قوانینش را سخت تر می کردن.بعد از چند روز که صدف این اتفاق و برای مهیار توضیح میده مهیار آب پاکی روی دستش می ریزه و می گه تو نمیتونی با حجاب مسابقه بدی و سرکارت گذاشتن.برای اینکه بتونی بوکس بین المللی بازی کنی باید از قوانین آیبا پیروی کنی و یکی از این قوانین این که لباس استاندارد بوکس بپوشی و مسابقه بدی و حجاب کامل جزو لباس استاندارد بوکس نیست.مسئولین فدراسیون میدونن چه خبره واسه همین مجوز ندادن.صدف که از این چیزا مطلع میشه میره فدراسیون پیگیری می کنه اونا میگن ما بهت مجوز مسابقه نمی‌دیم.صدف توی ذوقش می‌خوره و چند روزی ناراحت بوده از این که نمیتونسته مسابقه بدهوقتی با مهیار صحبت میکنه اون بهش میگه وایسا ببینم میتونم برات از فدراسیون جهانی بوکس اقدام کنم و مجوز بگیرم.بعد از چند روز مهیار با خبر خوش برمی‌گرده و به صدف میگه که تونسته براش مجوز بازی با ملیت ایرانی بگیره و باید کم کم آماده شه که بره فرانسه برای مسابقه .مهیار به صدف توضیح میده که قبل از مسابقه یه مستندی از زندگی بازیکنان پخش می کنند و برای اینکه بتونن از زندگی صدف هم اطلاعاتی داشته باشن از صدف میخواد مدتی که ایران هست از تمرین کردن و شاگرداش فیلم بگیره و بفرسته برای مهیار که بتونن مستند قبل بازی رو تهیه کنن.صدف هم روزهای آخر شاگرداش جمع می کنه و بهشون میگه چه اتفاقی داره می‌افته و ازشون تا وقتی برگرده خداحافظی میکنه از خودش و شاگرداش فیلم میگیره.صدف با دوست پسرش صحبت میکنه و خداحافظی میکنه و بهش قول می‌ده مسابقش رو ببره.وقتی با خانوادش داشته میرفته فرودگاه که سوار هواپیما بشه مهیار بهش پیغام میده که اینجا وقتی اومدی یه خبرنگار با من هستش که برای درست کردن مستند مسابقه میان در جریان باش که غافلگیر نشی.صدف به مهیار میگه بابا من مسابقه اولمه اصلاً مهم نیستش که دارید این قدر گندش می کنید ولی مهیار میگه که اتفاقاً خیلی هم مهمه.توی فرودگاه با همه خداحافظی می کنه و آخرین نفر مادرش بوده وقتی خداحافظی کرد و داشته میرفته برمی‌گردد و مادرش رو نگاه میکنه همون موقع احساس دلتنگی عمیقی وجودشو می گیره انگار حس می کرد که قرار تجدید دیدار شون خیلی طولانی تر از اون چیزی بشه که فکرشو می کرده.از داستانه چجوری رفتنش که بگذریم وقتی به مقصد میرسه و وارد فرودگاه فرانسه میشه مهیار و دوربین فیلم برداری و خبرنگارا رو میبینه که اصلاً فکرشم نمیکرده اینقدر جدی باشن و برای فیلمبرداری بیان اونجا. به مهیار گفته چه خبره قضیه چیه مهیار گفته تو داری کار بزرگی انجام میدی و رسانه‌های اینجا میخوان پوشش بدنبعد از کلی صحبت کردن با مهیار راه میفتن و میرن خونه مهیار.ده روز بعد روز موعود صدف بود که از بچگیش خوابش می دید فقط ۱۰ روز با بردی فاصله داشت که می تونست دستش به عنوان قهرمان بالا ببره. به عنوان اولین دختر ایرانی که تونست رسماً مسابقه بده و برنده بشه.چیزی فاصله نداشت با ژاندارک الگوی بچگیش دقیقاً تو کشور ژاندارک بود و چند روز دیگه مونده بود تا بتونه خودشو ثابت کن و بشه اون چیزی که تو ذهنش بود. این ۱۰ روز هر جایی که میرفت خبرنگار و فیلمبردار های شبکه‌های مختلف بودن و با شبکه‌های مختلف مصاحبه می‌کردن.حتی رفت مرکز تیم ملی بوکس فرانسه رو دید و خبرنگارا مدام ازش فیلم و عکس می گرفتن چند روزی میگذره و صدف خیلی وقت نمی کنه تمرین کنه. روز پنجم که صدف داشت سنگین به کیسه بوکس مشت میزد یه عکاس میاد بهش میگه لطفاً دوباره همین مشت آخرت رو بزن می خوام عکس بگیرم.صدف به خاطر اینکه خبرنگارا و فیلمبردارا این چند روز کامل زیر ذره بین گذاشته بودنشو مجبورش می‌کردند هر کاری را دو سه بار تکرار کنه نمیتونست قبول کنه که تو بازی بوکسش هم بخوان دخالت کنن.صدف شاکی میشه و میگه برو تا به جای کیسه بوکس تو رو نزدم و تمرین شو بدون توجه به اونا ادامه میده.بعد تمرینش مهیار میاد پیشش میگه صدف یه مصاحبه دیگه هست که باید انجام بدی صدف به مهیار میگه من ۵ روز دیگه مسابقه دارم و برام مهمه من که نمی دونستم این کار رو می خوای بکنی کاری کردی کل ایران دارن منو میبینن اینقدر این مسابقه را گنده کردی که اگه ببازم آبروی هممون میره. اون وقت هی میگی مصاحبه مصاحبه؟حریفم چهارتا مسابقه داشته و من مسابقه اولمه تجربم صفره. اونوقت به جای اینکه بهم کمک کنی با این مصاحبه ها فقط داری استرس بهم وارد می کنی.این حرفها رو زده و رفته تو حموم باشگاه زیر دوش و شروع به گریه کردهصدف نمیتونست به خانوادش بگه چون اونا هم نگران می شدن. حتی ترسیده بود که نتونه به ایران برگرده. البته با چند تا شبکه تلویزیونی که می خواستن بحث رو سیاسی کنن صحبت نکرده بود. که برای خودش و خانوادش مشکلی پیش نیاد چون اصلا تو این وادی ها نبوده و هدف صدف فقط و فقط مسابقه ورزشی بود.این چند روز هم به سرعت برق و باد میگذره و روز مسابقه میرسه. در مورد مسابقه اصلی و پر مخاطب گفتم اون روز هر بازی که بود رو جا به جا کردن و مسابقه صدف و حریفش رو به عنوان مسابقه اصلی قرار دادند.حریف صدف یک زن همجنسگرا بود که از قضا تعمیرکار ماشین بود و از لحاظ هیکلی هم خیلی به نسبت یک زن گنده بود و روی بدنش پر خالکوبی های مختلف بود. فیلم مسابقه صدف رو توی کانال تلگراممون و روی سایت راوی پادکست میذارم اگه دوست دارید می تونید این جاها مسابقه صدف رو ببینید.اما خلاصه میگم صدف این بار برخلاف ارمنستان برای رفتن روی رینگ بوکس هیچ استرسی نداشت و پر از آرامش بود و وقتی میخواست بره توی رینگ تو یه لحظه تمام اتفاقاتی که از وقتی وارد رشته بوکس شده بود جلوی چشماش مرور شد. از مربی ها، از سفرهاش، مصدومیت ها، اون درویش مهربون که زندگیش را تغییر داد، فدراسیون، مهیار منشی پور، الان و رینگ‌بوکس. با لبخند و آرامش کامل وارد رینگ بوکس میشه و از همون اول سعی میکنه فضای بازی رو کنترل کنه و بازی شروع میشه.بازی تو سه راند ۲ دقیقه ای انجام می شه و داورا بر اساس محل برخورد مشت ها امتیاز می‌دن و برنده هر راند مشخص می کنند و در نهایت برنده بازی مشخص میشه. راند اول مسابقه بازی پایاپای بوده و با اینکه صدف مشت میزده مشت هم می خورده وقتی میاد استراحت برای شروع راند دوم با خودش میگه من این همه راه نیومدم که این منو بزنه و منو ببازونه و آبروم بره.وقتی برمیگرده توی رینگ طوفانی شروع می کنه مدام حریفش رو گوشه ی رینگ میبرده تا میخورده میزدتش.تا حدی که توی راند سوم حریفش چند بار نفس کم میاره. بعد از اتمام بازی داور دست هر دو نفر رو می‌گیره و بعد از اعلام مجری بالاخره دست صدف به عنوان برنده بازی بالا میره خیلیها این صحنه رو زنده دیدن و احساس غرور و افتخار کردند و از اینکه دخترای ما می‌تونن به چیزی که لیاقتشون هست برسن احساس شعف کردند.بعد از مسابقه و جشن گرفتن خانواده و همه دوستا و آشناها فامیلاش باهاش تماس گرفتن و بردش را تبریک گفتن.همه بهش گفتن میان فرودگاه استقبالش مادرش پلاکارد درست کرده بود دوست پسرش براش کلی هدیه خریده بود و همه آماده برگشتن صدف بودن. صدف قرار بود به همراه مهیار و دختر مهیار برگردن ایران.همه کارهاشون رو کردن و آماده بودن برای برگشت و راهی فرودگاه شدند که توی مسیر فرودگاه بهشون خبر می دن که شایعه حکم دستگیری شون اومده صدف می دونست که هیچ کار خلافی انجام نداده و میتونه برگرده و نهایتاً با توضیح مشکلش برطرف میشه.اما صدف طعم مسابقه رو چشیده بود دوست نداشت دیگه نتونه مسابقه بده و احتمال داشت با برگشتنش به ایران ممنوع الخروج بشه و از مسابقه دادن محروم. بخاطر همین تصمیم میگیره بمونه و توی این قضیه خیلیا کمکش میکنن اما فکر نکنید راحت بوده.شروع زندگی در فرانسهصدف چند وقتی پیش مهیار و خانوادش میمونه و اونا حمایتش میکنن که بتونه توی فرانسه زندگی کنه. وکیلا برای اینکه اقامت بگیره بهش پیشنهاد میدن که پناهنده بشه ولی صدف خیلی سخت باهاشون برخورد میکنه که خجالت بکشن و دیگه این حرفو نزنن اون فرار نکرده که. برای ورزشش اومده فرانسه و اگه اونجا بهش یه اقامت درست و حسابی نمیدن اون میره یه کشور دیگه.بعد از یه عالمه دردسر و این حرفا میتونه ویزای ورزشی بگیره و بمونه توی فرانسه.اما صدف مونده بود که بوکس بازی کنه و توی این ورزش حرفه ای بشه.شروع کرده بود زبان فرانسوی رو یاد گرفتن و یه معلم زبان فرانسوی میومد خونه مهیار به رایگان به صدف زبان فرانسوی آموزش میداد.صدف دوست داشت مستقل بشه و به ورزشش برسه برای همین با مهیار صحبت میکنه و راهنمایی میگیره و تصمیم میگیرن صدف بره به همون شهری که توش مسابقه اولش رو داده و اونجا هم کار کنه و هم توی باشگاهی که توی اون شهر هست بوکس کار کنه.اما خب صدف برای اینکه بتونه خرجاش رو مدیریت کنه لازم داشت که کار کنه و درآمد داشته باشه صدف شرایطش خاص بود هم زمان لازم داشت که بتونه تمرین کنه زبان یاد بگیره و بتونه کار کنه و زندگیشو بچرخونه.مهیار با یکی از آشناهاش توی اون شهری که صدف قصد داشت برای زندگی و تمرین بوکس بره اونجا زنگ زد تا بتونه یه کار مناسب برای صدف پیدا کنه که همه ی این شرایط رو داشته باشه.تو همین مدت هم خودش با رئیس باشگاه توی اون شهر ارتباط برقرار کرد و اونم بهش گفته باعث افتخارشه که صدف توی باشگاهش باشه.مهیار هم بهش میگه تونسته واسش کار پیدا کنه صدف خیلی خوشحال شده و وقتی پرسیده خب چه کاریه مهیار به صدف گفته کار که عار نیست. همین که میتونی خودت خرج خودتو در بیاری و وابسته کسی نباشی فوق العادست مطمئنم تو روز به روز پیشرفت میکنی و این حرفا. و مهیار بهش گفت یه کاریه که نیروی بدنی زیادی میخواد و بعد چند روز بهش عادت میکنی و خیلی چیزا یاد میگیری.کاری که برای صدف پیدا کرده بود توی یک ارگانی بود که به افرادی که میخواستن به جامعه برگردن کار میدادن. کارشون هم هر روز متفاوت بود. یه روزایی باید توی باغ باغبونی میکردن. یه روزایی باید آشپزی میکردن. یه روزایی تمیز کاری داشتن و واقعا کار یدی بود.صدف از وقتی مونده بود تونسته بود یکی دوتا مسابقه دیگه هم بده و خوشبختانه آدیداس اسپانسر ورزشیش شد و همین موضوع خیلی بهش کمک کرد.صدف بار و بندیلشو بست و رفت به اون شهری که قرار بود توش زندگی کنه.صدف الان تو یه خونه ای زندگی میکنه که بهش میگن استودیو. اتاق خواب نداره و کلا یه حاله که آشپزخونه و دستشویی و حمومش هم همون جاست.به قول خودش در خونرو که باز میکنه و دو قدم میره جلو میرسه به آشپزخونه کلا همه چی دم دستشه.دختری که توی ایران به قول خیلی ها پادشاهی میکرده و خونه و باشگاه خودشو داشته و هر جایی میخواسته بره با تاکسی و دربست میرفته، الان داره تو جایی زندگی میکنه که اندازه یه اتاقه خونه قبلیشه. هرجایی بخواد بره یا پیاده میره یا با دوچرخه. قبلا تو جایی کار میکرده که همه بهش احترام میزاشتن حقوق خیلی خوبی داشته. اما حالا با آدمایی کار میکنه که اکثرا خلافکار و معتاد بودن.بعد ۶ ماه که دیدن چقدر خوب کار میکنه بهش ترفیع دادن و اکثرا کارهای حسابداری و اداری رو به صدف میدن.همزمان با کار کردنش که ۴ روز تو هفتست وقت داره که به بوکسش هم برسه و زبان فرانسویش رو هم به حد مناسبی ارتقا داده و دیگه از پس زندگی تو فرانسه بر میاد.بعد از شنیدن داستان زندگیش متوجه میشیم این مسیر واسه صدف آسون نبوده که فکر کنیم خب به اسم مسابقه رفت و اقامت فرانسه گرفت و اونا هم حمایتش میکنن و داره عشق و حال میکنه اونجاروزای اول کارش میگفت اونقدر انرژی بدنی ازش میگرفته که نای غذا خوردن هم نداشته و فقط وقتی میرسیده خونه میخوابیده.الآن با شرایط اونجا وفق پیدا کرده.صدف جنگید برای چیزی که میخواست. برای هدفی که توی زندگیش داشت و هنوزم داره میجنگه.مثه ژان دارک کم نا ملایمات از خودی ها ندیده و برای رسالتش هر زحمتی تونسته کشیده.قصه زندگی صدف به من یاد میده برای هدفم و اون صدایی که تو وجودم داره باهام حرف میزنه ارزش قائل باشم و هیچوقت ازش غافل نشم.قرارهاقصه صدف به من خیلی چیزا یاد داد و من چند تا قرار با خودم گذاشتم.یکبرای رشد بهتر بچه ها به پدر و مادرایی که میبینم پیشنهاد بدم بچه هاشونو حتما یه کلاس موسیقی و یه کلاس ورزشی بزارنجدا از اینکه صدف این تجربه رو داشته تحقیقات روانشناسی میگه اینکه بچه هارو توی همه ی جنبه ها آموزش بدیم به رشد ذهنی و هوششون کمک خیلی زیادی میشه.دواگه هدفی رو توی زندگیم انتخاب کردم و یه حسی بهم میگه درسته و با هدفم به کسی آسیبی نمیرسونم حتما دنبالش کنم تا بهش برسم. مطمئنم که بهش خواهم رسید.سهبه قول درویش و یک بزرگی ما وقتی خوشبخت میشیم که برای بقیه هم خوبختی بخوایم و کمشون کنیم اونا خوشبخت بشن.چهارهمیشه خدا برای من بهترین رو میخواد. ممکنه بعضی مواقع اتفاقی بیوفته که فکر کنم به نفعم نیست اما همیشه بعدش متوجه میشم اگه اون اتفاق برام نمیوفتاد به اون چیزی که میخواستم نمیرسیدم. پس ایمان آوردم که خدا همیشه برای من بهترین رو میخواد و بهتون توصیه میکنم شما هم ایمان داشته باشید به این موضوع. مطمعنم خدا همیشه برای ما بهترین رو میخواد.وآخر قصه اینجاستاماقصه آخرم این نیست</description>
                <category>پادکست راوی | Ravi</category>
                <author>پادکست راوی | Ravi</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jan 2021 21:23:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۵ – صدف خادم(بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@podcastravi/%DB%B5-%D8%B5%D8%AF%D9%81-%D8%AE%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-hhovrttvsval</link>
                <description>داستان زندگی صدف خادموقتتون بخیر این قسمت پنجم راویه و من آرش هستم. ما توی راوی قصه تعریف می‌کنیم، قصه زندگی آدم هایی که یک چالشی توی زندگیشون باعث شده غصه زندگیشون شنیدنی تر بشه.توی این داستان که به صورت سریالی در ۲ قسمت منتشر میشه قصه زندگی دختری رو می‌شنوید که از بچگی رویاهای بزرگی تو سرش داشته و بلاخره تونست بهشون برسه.اسم واقعی دختر قصه ما صدف‌خادم هست.صدف کسی که الان داره رویاهاشو زندگی میکنه، اما به سادگی به این رویاها نرسیده و در پس این رویا سختی‌های زیادی رو تجربه کرده و هنوز هم داره تجربه میکنه.اما کسی خیلی نمیدونه چی بهش گذشته، توی این قسمت قراره قصه زندگی صدف خادم به همراه جزئیات جالبی از اون رو بشنوید.راه های ارتباطی با ما اینستاگرام توئیتر و سایت ravipodcast.ir هستشاگه قصه ای رو میشناسید که فکر می‌کنید جاش تو پادکست راوی خالیه حتماً به ما معرفی کنید.ممنونتون میشیم اگه از پادکست راوی خوشتون اومده مارو به دوستاتون هم معرفی کنید.شروع داستانصدف قصه ما سوم بهمن هفتاد و سه  به عنوان سومین فرزند خانواده خادم به دنیا میاد.اون دوتا خواهر بزرگتر از خودش داره و ته تغاری خونوادست.خانوادشون از همه لحاظ توی قشر متوسط جامعه بودن و اوضاع زندگیشون خوب بوده صدف از بچگی دختر کنجکاوی بوده و به چیزهایی علاقه مند بود که فکرشم نمی تونید بکنید، نمونه هاشو یه خورده جلو تر می شوید.از پنج سالگی مادرش میزارتش کلاس شنا تا شنارو یاد بگیره و مهارت هاش رو افزایش بده.تو دوران دبستان چند تا همکلاسی تیزهوش داشته که جدا از مدرسه مطالعه میکردن و کلاس‌های متفرقه می‌رفتن و توی مدرسه راجع به این کلاس ها و مطالعه ها حرف می زدن.باورتون نمیشه ولی موضوع مورد علاقه شون مومیایی بوده یه مقدار که صدف با این بچه ها همصحبت میشه اونم به این مقوله علاقمند میشه.این داستان تا حدی پیش میره که وقتی از بچه‌ها میپرسیدن می خواهید چیکاره بشید همه میگفتن دکتر مهندس مکانیک ولی صدف میگفت می خوام روی اهرام مصر کار کنم و در مورد انواع مومیایی ها تحقیق کنم.تازه فیلد تخصصیش مومیایی های طبیعی بودند مثل مرد نمکی که تو ایران داریممیخوام یه توضیح کوتاه و خلاصه بدم. این توضیحاتی هست که خود صدف با ذوق و شوق به من می‌گفت من هم چون خودم نمیدونستم گفتم شاید برای شما هم جالب باشه و دوست داشته باشید درموردشون بدونیدمرد نمکی یا مردان نمکی مومیایی طبیعی هستند یعنی خود به خود بر اثر عوامل طبیعی مومیایی شدند و اجساد شون تا امروز به جا مونده. اما مومیایی‌هایی مثل مومیای خاندان سلطنتی مصر مومیایی مصنوعی هستند که بر اثر دخالت انسان اجسادشان تا امروز سالم مونده.مردان نمکی که میتونید توی عمارت ذوالفقاری شهر زنجان ببینیدش، داستان های جالبی به همراه خودشون دارن و طول عمر قدیمی ترین شون به زمان هخامنشیان بر می گرده.با کشف این اجساد و تحلیل شون حتی تونستن از مواد غذایی باقی مانده زیر ناخن و روی لباس و اطراف این اجساد به رژیم غذایی این افراد هم پی ببرن. من هیچ تخصصی تو این زمینه ندارم و امیدوارم چیزی رو اشتباه انتقال نداده باشم و این توضیحاتی که گفتم صرفاً توضیحات دوستانه صدف خادم و شنیده های من توی بازدید از مردان نمکی عمارت ذوالفقاری زنجان هستشخوب برگردیم سر داستانموناگه بخوام از علایق عجیب صدف به جز علاقش به مومیایی ها بگم میتونم در مورد حیوون مورد علاقش مار صحبت کنمولی چون خودم خیلی علاقه ای به مار ندارم سریع ازش رد میشم.صدف میونه ی خوبی با هیوونای مثل مارمولک و سوسک عنکبوت و اینا هم داشت.جدا از همه این موضوعات و علاقه ها که از نظر من برای یک بچه هشت نه ساله عجیب بود ،صدف شعر هم میگفت و طبع ادبی خوبی داشت. حتی یکی از شعرهایی که نوشته بود توی مجله بچه های روز که متعلق به کانون پرورش فکری بود چاپ شد.پدر و مادر صدف خیلی به آموزش و مهارت آموزی بچه هاشون اهمیت می‌دادند و از همون بچگی صدف رو توی یک کلاس ورزش و یک کلاس هنری به انتخاب خودش گذاشتند.در مورد ورزش بسکتبال رو انتخاب کرد چون یه آموزشگاه نزدیک خونشون بود و میتونست شروع کنهاما در مورد موسیقی اون ویولون رو انتخاب کرد، اما متاسفانه هیچ آموزشگاه ای نزدیک خونشون نبود که ویولن به بچه ها آموزش بدن و صدف مجبور شد از بین ساز هایی که تو آموزشگاه تدریس میشه یکی رو انتخاب کنه.خیلی اتفاقی از صدای تنبک خوشش اومد و نواختن تنبک رو شروع کرد.صدف تو بچگی دختر خیلی فعالی بوده هم کلاس موسیقی هم کلاس ورزش هم مدرسه.گهگداری هم به کانون پرورش فکری می رفته یه بار که توی کانون پرورش فکری نمایشگاه فروش فیلم گذاشته بودن. اون عکس یه خانومی رو روی یکی از فیلم ها دید که موهای بلوند کوتاهی داشت و شمشیر دستش بود و زره نظامی تنش.واسش جالب بود که یه دختر با لباس های قدیمی جنگی میدید.از مادرش خواست تا اون فیلم رو واسش بخره و ببینه.اسم اون فیلم پیامرسان یا به قول صدف ژان دارک بود.یه جورایی دارم اون فیلم رو اسپویل کنم پس در این حد بدونید که این زن فرانسه رو نجات داد اما حکومت فرانسه اون رو به انگلیسی‌ها یعنی دشمنشون فروخت. و چندین سال بعد به اشتباهشون اعتراف کردن.صدف همیشه خودش رو بجای ژاندارک میذاشت میخواست قهرمان یک کشور و مردمش باشهرویایی که هیچ وقت نمی دونست چقدر بهش نزدیکه.چند وقتی میگذره و کم کم توی درس هاشون و از طریق دوستاش با نجوم و ستاره شناسی آشنا میشه و علاقش به مومیاییا شیفت میکنه رو ستاره شناسی و نجوم.به قول خودش و خانواده‌اش علایق صدف توی بچگی یا زیر زمین بود یا بالا آسمونچند وقتی کل زندگیش نجوم و ستاره شناسی میشه تا مادر و پدرش براش یه تلسکوپ می گیرند.اون خیلی بیشتر روی نوجوم و ستاره شناسی وقت میزاشته تا باقی کار هایی که داشته.اوایل سوم راهنمایی با یک گروه منجم از مجله نجوم آشنا میشهاونا معمولاً برای رصد آخر هفته ها از تهران خارج می شدن. صدف خیلی دوست داشت بتونه با اونا  برای رصد بره و چیزهای جدید درباره این علم یاد بگیره و کشف کنه.وقتی به مادرش میگه میخواد با این گروه برای رصد از شهر خارج بشه مادرش اول مخالفت میکنه و میگه خطرناکه توی دختر بچه با این همه مرد بری بیرون از شهر و شب هم خونه برنگردی دیگه چی.اما طی یک پروسه ای مادر صدف با مسئول گروه صحبت می کنه و اون آقا بهش تضمین میده که مشکلی پیش نمیاد و در طول زمان هم واقعاً مشکلی پیش نیومد.دو سه بار اول مادر صدف خیلی نگرانش بود اما وقتی میبینه همه چی روبه راهه و دخترش هم داره پیشرفت های خوبی تو این رشته میکنه شروع به حمایت بیشتر ازش میکنه.از اون طرف صدف توی بسکتبال هم خیلی حرفه ای شده بود و توی یه تیم بازی میکرد برای ساز و موسیقی هم به سنی رسیده بود کی میتونست ویولن رو شروع کنه واسه همین تمبکو ادامه نمیده و ویولن را شروع می کنه و بعد یه مدت که با ویولن آلتو آشنا میشه شروع به نواختن اون میکنه.برگردیم سر علاقه اصلیش یعنی نجومبخش اصلی زندگی صدف شده بود نجوم و مدام در حال مطالعه دانشمندان ستاره شناسی و نجوم مثل گالیله یوری گاگارین و این آدما بود.انقدر علاقه‌اش به صورت های فلکی و سیاره های دیگه زیاد شده بود که خانواده‌اش براش یه دوربین  دوچشمی حرفه ای خریدن.صدف هم به کمک اون دوربین دو چشمی تونست تو سال دوم دبیرستان از یک پدیده ناشناخته توی آسمون عکس بگیره که این عکسش توی مجله نجوم هم چاپ شد و خیلی حس خوبی بهش داد.رابطه های دوستی صدف از بچگی تا اون موقع جوری شده بود که تفاوت خاصی بین دوستهای پسر و دخترش نبودند و کمتر با پسری وارد رابطه عمیق دوستی می شدیکی از همکلاسی های دبیرستانش که پدرش ارکستر موسیقی داشته وقتی متوجه میشه صدف ویولن آلتو میزنه به صدف پیشنهاد میده به ارکستر اونا ملحق بشه. صدف به دوستش میگه ویولن آلتو رو تازه شروع کردم خیلی بلد نیستم و دوستش میگه اشکال نداره اول با تنبک شروع کن بعد کم کم همونجا ویولنتم قوی تر کن.صدف هم توی اون ارکستر که حقوق کمی به نوازنده هاش می داده و باقی درآمدشون رو صرف امور خیریه می‌کردن، مشغول میشه و شروع به تنبک نوازی میکنه و اولین حقوقش رو توی ۱۶ سالگی می گیره که ۵۰ هزار تومان بودهکنکور و صدفبه واسطه ورزش و موسیقی و نجوم و رصد اون خیلی درساشو جدی نمیگرفته.و از دختری که همه درساشو همیشه ۲۰ می‌گرفته تبدیل شده بود به کسی که اولویتش درساش نبوده.نمره های صدف میاد پایین و پایینتر تا میرسه به سال کنکور.صدف میدونست سال کنکور توی زندگی تحصیلیش سال مهمی هستش و اگه این یک سال رو به خوبی درس بخونه و توی یه دانشگاه خوب قبول بشه میتونه آینده خوبی داشته باشه.این چیزی بود که از همه شنیده بود به خاطر همین هم ارکستر و ساز و هم بسکتبال و نجوم و رصد و تقریبا همه چیزو بجز درس میزاره کنار و فقط و فقط روز و شب شروع میکنه به درس خوندن و تنها تفریحش غذا خوردن بوده.میگفت از ۷ صبح تا شش عصر توی دبیرستان درس میخوندن. از ۷ شب تا دوازده شب هم تو خونه.تازه یک ساعت رفتن به دبیرستان و یک ساعت برگشتن به خونه رو هم توی سرویس مدرسه در حال درس خوندن بودند.این روند تا جایی پیش رفته که صدف قبل اینکه بره کنکور بده به ۱۰۷ کیلو رسیده بود و میگفت روم نمیشد خودمو تو آینه ببینم.بالاخره کنکورش رو میده و یه رشته خوب توی دانشگاه سراسری توی شهر تهران قبول میشه و خانواده اش خیلی خوشحال میشن و مادرش با خوشحالی این خبر رو توی خانوادشون پخش میکنه اما چند روز بعد ورق برمیگرده و همه متعجب میشمصدف به خانواده اش میگه که نمیخواد بره دانشگاه و میخواد برگرده و به ورزش و ساز زدن که با مخالفت شدید خونوادش مواجه میشه. هم خواهراش هم پدر و مادرش مخالف این موضوع بودند و می گفتنبابا جان من تو درستو بخون کنارشم ورزش کن و سازتو بزن. صدف می گفت من دوست ندارم درس بخونم و ۴ سال دیگه بشم یه معلم فیزیک ۲۰۰ کیلویی من می خوام مثل ژاندارک قهرمان کشورم بشم.یه مدت طولانی کل خانواده تحویلش نمی‌گرفتن و هر چی بهش اصرار می کردند که درسش رو بخونه اون گوش نمی‌داد و می‌گفت من هدف دارم و  می خوام قهرمان بشم و به هدفم برسم.خانوادشم مسخرش میکردن.خیلی دوران سختی بود براش هرشب تو تنهاییاش گریه میکرد و با چشمای بارونی می خوابید ولی خودش به هدفش باور داشت براش مهم بود.اون بیشتر وقتش رو تو تنهایی میگذروند و برای هدفش تلاش می‌کرد. همه فکرش این شده بود که بتونه بره یه کشور دیگه تا بتونه با برنامه‌ریزی به همه هدف هاش برسه.همزمان با شروع ورزش تلاش برای پیدا کردن یک کشور مناسب برای تحصیل و شروع ورزش قهرمانی رو هم شروع کرد.یکی از چیزهایی که باعث شده بود برای هدفش بجنگه سنتی بودن خانواده مادریش بود.اغلب اوغات توی مهمونی هاشون خانمها کار می کردند و آقایون استراحت. با دیدن این صحنه ها اعصابش خورد می شد. همیشه مردای خانواده شرایط بهتری نسبت به خانمهای خانواده داشتند و این چیزی بود که صدفو عصبانی می کرد.از مسائل این شکلی که اختلاف و تبعیض رو به وجود می آورد اذیت میشد میگفت باشه کارهای سخت رو به خانم ها هم بدن ولی همه کارها را همیشه تقسیم کنند و تبعیض نزارن. خودتون میدونین قضیه چیه دیگه من وارد جزئیاتش نمیشم.وقتی خواهر صدف داشت دانشگاه های کشورهای مختلف رو برای ادامه تحصیل زیر و رو میکرد متوجه شده بود هزینه تحصیل توی دانشگاه های اتریش خیلی کمه و صدف می تونه اگه تلاش کنه بورس بگیره.خواهرش این موضوع رو به صدف میگه و اونم با علاقه شروع میکنه به یادگیری زبان آلمانی برای گرفتن مدرک معادل بی یک.صدف دانشگاه نمیره، ورزش رو به طور جدی شروع میکنه و همزمان با همه اینا، با یه استاد حرفه ای ویولن آلتو، دوباره کلاس موسیقی اش رو هم شروع می کنه.تو فکرش بود که قراره بره به مهد موسیقی جهان. پس لازمه یه چیزی تو چنته داشته باشه بعد یه مدتی صدف تونسته بود با ورزش و رژیم وزن کم کنه و به ۷۶ کیلو برسه دوباره برمیگرده به بسکتبال اما بجز بسکتبال تیمی و مسابقه ای،اون وارد بسکتبال خیابونی هم میشه و تو اون ورزش کلی دوست پیدا میکنه.جمعه ها صدف با چندتا پسر دیگه دو تا ماشین می شدن و میرفتن جاهای مختلف بسکتبال بازی کننهمزمان صدف توی دوره های مربیگری بسکتبال و رشته اسپینینگ هم شرکت می‌کنه و مدارک مربیگریشو میگیره.یه مدتی هم به عنوان کمک مربی کار میکرده ورزش به تنش می چسبه و شروع می کنه توی بدن سازی فعالیت کردن و مدارک رشته‌های مختلف رو یکی یکی میگیره.صدف دانشگاه نرفت ولی همه کار کرد. کاهش وزنش انجام داد توی ورزش پیشرفت کرد موسیقیشو و ادامه داد یک کار خوب پیدا کرده بود و حقوق مناسبی داشت و تا حدودی خودش رو به خانوادش ثابت کرد.همه چیز داشت خوب پیش میرفت که صدف توی یکی از مسابقه های بسکتبال خیز گرفته بود که سه گامشو برداره. گام اول و دوم را به خوبی طی می کنه و می پره و توپ رو  پرتاب میکنه اما به جای اینکه روی پاهاش زمین بیاد با کمر به زمین میخوره.درد توی کمرش اونقدر زیاد بود که نمی تونست از جاش بلند بشه وقتی میرن دکتر و عکس میگیرن دکتر بهش میگه دیگه نمیتونه بسکتبال بازی کنه.مهره ال ۴ و ال ۵ کمرش آسیب دیده بود . ولی صدف نمیتونست ورزش رو کنار بذاره به خاطر همین دنبال یه دکتری میگشته که بتونه کمکش کنه.دو سه تا دکتر دیگه هم میره اما همشون همون حرفو میزنن. یه مدتی بسکتبال بازی نمیکنه و به توصیه دکتر ها گوش میده و استراحت میکنه تا حالش بهتر بشه ولی دلش واسه بسکتبال تنگ شده بود واسه همین میره پیش دوستاییش که بسکتبال خیابونی بازی می کردن تا ببینتشون و دلش باز شهرفقاش که میبینن نمیره باهاشون بازی کنه دلیلش رو می پرسن و صدف هم توضیح میده. یکی از اون بچه ها میگه یه دکتر عالی میشناسم که میتونه کمکت کنه  بورو پیش اون.صدف هم میگه سنگ مفت گنجیشک مفت. میره پیش اون دکتر و دکتر بهش میگه سه چهار ماه باید بسکتبال و ورزش حرفه‌ای را کنار بگذاری و تمریناتی که بهت میدم رو انجام بدی.صدف حرف دکتر گوش میکنه و بعد یه مدت کم کم مشکلش حل میشه و میتونه به ورزش کردن ادامه بده.اما اینبار یلخی ورزش نمیکرده و میدونسته اگه حواسش به سلامت بدنش نباشه اوضاعش خرابه.تمرکزشو روی تقویت بدنش میذاره و سعی میکنه تمام عضلات بدنش رو با تمرین های مناسب تقویت کنه تا دوباره آسیبی براش به وجود نیاد بعد از خوب شدن چند نفری بهش پیشنهاد رابطه عاطفی میدن اما ارتباط عاطفی با پسرا تو اون بازه زمانی تو حاشیه زندگیش بود و از همه چی براش قهرمان شدن و ورزش اهمیت داشت. بعد از اینکه آسیبش خوب شد تمرکزشو روی بدن سازی گذاشت و بدنشو تقویت کرد.در کنار تقویت بدنش تونست مدرک مربیگری بین المللی اش رو توی ۲۰ سالگی بگیره.ورود بوکس به زندگی صدفصدف برمیگرده به بسکتبال و قوی تر از قبل ادامه میده. یه بار که با رفقای استریت بالش داشته بازی می کرده یکی از دوستاش بهش میگه: صدف بعضی از بسکتبالیست ها برای این که بدنشون قوی تر و ورزیده تر بشه و بتونن حرکات انفرادی رو بهتر انجام بدن بوکس تمرین می کنن.صدف تعجب میکنه دوستش بهش میگه فکر کنم اگه تو هم تمرین کنی قدرت بدنیت بیشتر بشه و بتونی حرکات انفرادی رو خیلی بهتر از این انجام بدی.این گوشه ذهن صدف بود تا چند روز بعدش خیلی اتفاقی میشینه یه فیلم رو میبینه که در مورد زندگی یک بوکسور به اسم ماری کم بوده.میگذره و یکی دو هفته بعدش خبر درگذشت محمد علی کلی همون بوکسور معروفه همه جا می پیچه و صدف هرجا سرش رو میچرخونه یه اسمی از بوکس میشنوه.حتی وقتی تو خونه کنار خانواده جمع شده بودن، مادر و پدرش در مورد محمد علی کلی صحبت می‌کردن و میگفتن بعضی شبا تا صبح بیدار میشستن تا مسابقه‌های اون رو ببینن و چقدر هم لذت می بردن.وقتی تمرین ها و فیلم بمسابقه بوکسور های مختلف رو میبینه از بوکس خوشش میاد و از یه طرفم همه این اتفاقات رو یه نشونه میبینه و میگه حداقل باید تستش کنم اما خوب اولش به در بسته میخوره و ناامید میشه وقتی میفهمه بوکس واسه خانوما تو ایران نداریم.مربی به صدف میگه من میتونم باهات همینجا تو پارک تمرین کنم و لیست وسایلی که باید بگیررو به صدف میگه و قرار جلسه اول تمرین رو تنظیم می کنن.صدف وسایل و میخره و میره خونه وقتی مامانش می‌بینتش و متوجه میشه قضیه از چه قراره بهش میگه این یکیو دیگه کور خوندی. بوکس دیگه کار تو نیست گفتی نجوم گفتم باشه گفتی ویالون گفتم باشه میخوای بری بوکس هر روز آش و لاش برگردی خونه با چشای کبود؟؟؟بحث بالا میگیره و صدف هم خیلی آروم با مادرش برخورد میکنه و قربون صدقش میره. خلاصه به هر ضرب و زوری که شده بود مادرش رو راضی میکنه و از اون ور هم دوباره کنکور میده اما این دفعه می‌خواسته ورزش بخونه.صدف دانشگاه آزاد قبول شده بود و در حال تحصیل بود.ترم اول و دوم دانشگاه رو میره اما استاد و مسئولین دانشگاه باهاش همکاری نمی کنن.ازش پرسیدم خب چه همکاری مثلا باید میکردن گفت:مثلاً صدف می خواست دور زمین چمن ورزشگاه برای تمرین های هوازیش بودوئه و ورزش کنهاما برای این کار باید از چندین جای دانشگاه اجازه می‌گرفت آخرش هم فقط واسه یک جلسه تمرین اجازه می دادن.یا مثلاً تایم تمرین های بوکس و بسکتبالش با بعضی کلاس‌های عمومی تداخل داشت. وقتی از استادا می خواست که سرکلاس نیاد و بذارن امتحان بده هیچ جوره بهش اجازه نمیدادن.صدف دو ترم توی دانشگاه  درس خوند اما وقتی دید که اگه ادامه بده باید از همه هدفاش بگذره تا درس بخونه، با خودش فکر کرد میخواد درس بخونه که چی؟؟؟میخواد کار پیدا کنه؟ همین الان هم کار خودش داشت.می خواد مدرک بگیره؟ یکی دو سال پیش مدرک بین المللی بدنسازی شو گرفته بود که تو کل دنیا هم قبولش داشتن.واسه همین با جمع بندی هایی که انجام داد بی خیال درس خوندن شد و از دانشگاه اومد بیرون تا هدفش دنبال کنه.صدف همزمان ویولنشم ادامه می‌داد اما تمرکزش را برده بود روی بوکس و بسکتبالتو همین بازه زمانی منشی پور قهرمان شش دوره بوکس جهانی توی ایران تمرین عمومی بوکس می ذاره و صدف هم از طریق دوستاش و شبکه های اجتماعی متوجه میشه و میره که از نزدیک ببینه قهرمان ورزشی رشته مورد علاقش رو ببینهخانواده  صدف تصمیم می‌گیرن خونشون رو بکوبن و بسازن و یه مدت جابجا میشن میرن یه جای دیگهصدف اونقدر به بوکس علاقه مند شده بود که بسکتبالش کمرنگ و کمرنگ تر می شد. صدف عضو تیم بسکتبال شاهین توی لیگ دسته سه بانوان بود یه روز که ساعت ۴ مسابقه بسکتبال داشت تا ساعت سه داشته توی پارک طالقانی تمرین بوکس انجام میدادهبا سختی خودش به مسابقه میرسونه و کوارتر اول رو بازی میکنه اما کوارتر دوم با یکی برخورد می کنه و می افته زمین وقتی خودشو جمع و جور میکنه که بلند بشه مچ پای چپش صدا میده و نمی تونه بلندشههمونجا میشینه رو زمین و خودش میفهمه چه خرابکاری ای کرده.وقتی میبرنش بیمارستان متوجه میشه تاندون پای چپش پاره شده. دوا و درمان رو انجام می‌دن و پاشو گچ می گیره و میره خونه.بعد چند روز به باشگاهشون سر میزنه برای اینکه وضعیتش رو بهشون اطلاع بده  مربیش بهش میگه تو بسکتت خیلی خوبه ولی نمیتونی به صورت حرفه‌ای هم بوکس کار کنی هم بسکتبال بازی کنی. باید یه دونه اشو انتخاب کنی و اگه میخوای بسکت بازی کنی از این به بعد باید بوکس رو بزاری کنارصدف از اینکه نمی تونست از جاش تکون بخوره داشت دیوونه می شد و این موضوع که باید از بین دوتا ورزشی که دوست داشت یکی انتخاب کنه حالشو بدتر می کرد.حتی اون دوران هم دمبل بدنسازی کنار تختش بود و مدام حرکت های ورزشی نشسته و خوابیده را انجام می‌داد.انتخاب بوکس به عنوان ورزش حرفه‌ایبا انجام همین تمرین ها و فکر کردن ها بالاخره تصمیمش رو میگیره و بوکس رو انتخاب میکنهاز تیم بسکتبال شون خداحافظی میکنه و کم کم بسکتبال خیابانی را هم کنار میذاره و تمرین های بوکس شو شروع میکنه و ادامه میدهتو همین زمانا.مربی بوکس صدف میگه دیگه نمیتونه بیاد تا پارک طالقانی و آموزشش بده. صدف بهش میگه من کس دیگه ای رو نمی شناسم که بخواد بهم آموزش بده. تو رو خدا این کارو با من نکن.چیکار میتونم بکنم که همچنان آموزشم بدی؟مربی بهش میگه اگه بتونی بیای ورامین به باشگاهی که داریم تاسیس میکنیم میتونم تمرینت بدمیادتونه گفتم که صدف خودش هم مربی ورزش بود دیگه؟؟؟هفته ای  ۳ روز که باید میرفت ورامین برای تمرین بوکس تا ساعت ۳ خودش شاگرد داشت و ساعت شش تمرینش توی ورامین بوداین سه روز در هفته صدف خودشو میرسونه به یه زیرزمین اجاره‌ای که باشگاه اونجا بوده و مربی بوکس کنار پسرا بهش تمرین میداده.یه روز که صدف داشت توی باشگاهی که خودش مربی بوده تمرین‌هوازی می‌کرده میبینه یه دختره ذول زده بهش و نگاهش میکرده هرچی صدف محل نمیذاشته داشته سخت تمرین خودشو می کرده می‌بینمه دختره داشته همین جوری نگاش میکرده.میره به دختره میگه خانوم مشکلی پیش اومده کاری داری قضیه چیه قفل کردی رو من. دختره بهش میگه جالبه واسم که چرا اینقدر سخت داری تلاش می کنی، نمی فهمم دلیلش چیه؟ صدف خودشو معرفی میکنه و داستانشو میگه.دختره از صدف میپرسه مگه تو ایران بوکس دخترا داریم؟ صدف هم میگه نه ممنوعه من شخصی تمرین می کنم اما تا حالا چند بار به فدراسیون‌بوکس درخواست دادم که بخش بانوان رو هم راه اندازی کنن ولی خبری نشده. دختره هم خودشو معرفی میکنه و میگه من عکاسم و خیلی دوست دارم از زندگی ورزشی تو عکاسی کنم.صدف هم قبول میکنه و اون دختر هم دیگه باشه همه جا می رفته وقتی متوجه میشه صدف با چه شرایطی از کجا تا کجا برای تمرین بوکس میره یکه میخوره و موضوع براش خیلی جذاب تر میشه چند وقت بعدش این دختر عکاس میگه مجله‌ای که من براشون عکاسی می‌کنم عکساتو دیدن و داستان تو شنیدن و می خوام باهات مصاحبه کنند.شروع مصاحبه های متفاوتاین مجله با خانم هایی که ورزش‌های خاص انجام میدن صحبت می کنه و چاپش می کنه ازم خواستن به تو هم بگم. پاشو بیا و باهاشون مصاحبه کن. صدف قبول میکنه و میره با ماهنامه ورزشی صحبت میکنه وقتی ماهنامه چاپ میشه میبینه تیتر زدن تنها بوکسور زن ایران.صدف بهشون اعتراض می کنه که این چه حرفیه چاپ کردید من اینجور حرفی نزدم گفتم توی این جایی که من تمرین می‌کنم همه پسرن و هیچ دختری نیست که باهاش تمرین کنم اونوقت شما نوشتید تنها بوکسور زن ایران ؟؟؟کسی که با صدف مصاحبه کرده بود بهش گفته نگران نباش اینجوری برات مخاطب جذب می کنیم و شاید بتوانی مجوز بوکس بانوان رو از فدراسیون بگیری.بعد دو سه روز عکس از اون ماهنامه ورزشی تو تلگرام و اینستاگرام و شبکه‌های اجتماعی دیگه دست به دست میشه و یه کانال خبری توی تلگرام این خبر رو به همراه آیدی اینستاگرام صدف پخش میکنه.پیام محبت آمیز و تبریک داشته اما از اون بیشتر یه دنیا پیام فحش و بد و بیراه بوده که به دستش میرسیده. وقتی این اتفاق افتاد با اون دختر عکاس صحبت کرد و گفت چرا این کارو کردی من نمیخواستم اینجوری بشه الان همه نسبت به من دیده بدی دارن همه بوکسورها بهم میگن دختر جون تو رینگ بوکس مسابقرو از نزدیک و ندیدی، ادعا می کنی بوکسوری.بهم بد و بیراه میگن واسم خط و نشون می کشن چرا این کارو کردید.اون دختر عکاس یه مقدار دلداریش میده و آرومش میکنه اما صدف از لحاظ روحی خیلی داغون شده بود و با گریه و ناراحتی سر میکرد تا بلاخره تصمیم گرفت شبکه های اجتماعی شو ببنده. چند وقتی میگذره و از روزنامه خبر ورزشی باهاش تماس می‌گیرن که می‌خواهیم باهات مصاحبه کنیم.صدف میگه اگه حرفای منو عوض نمی کنید و از خودتون یه چیزی نمی نویسید باهاتون حرف میزنم.اونا هم قبول میکنن و با صدف مصاحبه می‌کنن و تیتر می‌زنن از آشپزخانه تا رینگ و روی جلد روزنامه خبر ورزشی عکس از صدف می‌زنن که توی یه دستش دستکش‌بوکس بوده و توی دست دیگش هم دستکش ظرفشوییاگه دوست دارید عکس های مربوط به این داستان رو ببینید می تونید به سایت ما اینستاگرام ما و کانال تلگرام ما مراجعه کنید ما سعی می کنیم توی هر سه تا کانالی که داریم عکسهای تکمیلی این قصه رو قرار بدیم.بعد این مصاحبه مربیش هم نسبت بهش جبهه گرفت و رفت تو گروه مخالفانش. به قول صدف حق داشتن جبهه بگیرن.طرف چندتا مسابقه داشته چندین ساله داره بوکس کار میکنه ولی هیچ موقع اسمش سر زبونا نیفتاده بود. اونوقت دختری که تا حالا یه دونه مسابقه نداده و حرفه‌ای نیست به عنوان بوکسر معرفی میشه. خب حرصشون میگرفت که چرا برای اونا اتفاق نیوفتاده.صدف از تیتر عکسی که خبر ورزشی کار کرده بود خیلی خوشش نمی اومد و وقتی ازش پرسیدم چرا این کارو کردی گفت به چند دلیل اول اینکه با فلسفه پشتش اوکی بوده  چون توش نوشته بودند دوست داره بوکس به صورت رسمی و با قوانین جمهوری اسلامی ایران به راه بیفته و دخترا هم بتونن مسابقه بدن.دلیل دومش هم این بود که می‌خواست به پدر و مادرش خودش رو ثابت کنه و بگه تمام زحمت هایی که کشیده به نتیجه میرسه و بهش افتخار کنن.خود صدف تعریف کنه با حس خودشبعد اینکه مصاحبه اش با خبر ورزشی چاپ میشه صدف میره پیش مربیش، بهش میگه تو چرا همش تو حاشیه ای و کلی دعواش کرده.صدف گفته من دارم تمرین می کنم زحمت میکشم می خوام برای ایران وطنم مسابقه بدم حاشیش کجاست؟؟؟مربیش بهش گفته بچه جان وطن وطن نکن. اصلاً نمیزارن مسابقه بدی چه برسه برای ایران؟صدف عصبی میشه و میگه ببین یه روز دست من به عنوان اولین دختر ایرانی که مسابقه بوکس داده و قهرمان شده میره بالا حالا میبینی دارم زحمت میکشم از همه چیم گذشتم و حقمه و میبینی که بهش میرسممژگان رحمانیمربی بهش میگه برو بشین بابا مشکل تو نیستی که میگن بوکس ورزش آمریکاییاست و آقایون هم به زور اجازه دادن. خانمارو عمرا اجازه بدنما میدونستیم این اپیزود طولانی میشه و طبق نظر سنجی که از شنونده هامون توی توییتر انجام دادیم نظرشون این بود که این اپیزود رو به صورت سریالی منتشر کنیم تا گوش دادنش راحت تر باشهما این قصه رو توی ۲ قسمت برای شما تدارک دیدیم و از هر جایی که پادکست مارو شنیدید میتونید قسمت دوم رو هم دانلود کنید و گوش بدید.امیدوارم از شنیدنش لذت ببرید و باز هم ازتون میخوام اگه از پادکست راوی لذت بردید مارو به دوستاتون معرفی کنید.پس تا یه حال و احوال دیگهفعلا</description>
                <category>پادکست راوی | Ravi</category>
                <author>پادکست راوی | Ravi</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jan 2021 01:00:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴ – هما</title>
                <link>https://virgool.io/@podcastravi/%DB%B4-%D9%87%D9%85%D8%A7-v7xb9sojuhwv</link>
                <description>وقتتون بخیر این قسمت چهارم راوی، و من آرش هستم. توی پادکست راوی قصه زندگی آدمهایی رو می شنوید که یک چالشی، قصه زندگیشون رو شنیدنی‌تر کرده. لازم این نکترو بگم که هر قسمت از پادکست راوی ارتباطی با قسمت های دیگه نداره و اگه تازه به جمع ما پیوستید میتونید از هر قصه ای که دوست داشتید شروع کنید.همای قصه ما زندگی سخت و هولناکی رو تجربه کرده و احتمال داره بعد از شنیدن قصه‌ش غمگین بشید اما شنیدن این قصه دیدی رو بهتون میده که حاصل زندگی سخت یک زن قدرتمنده. پس تا آخر این قصه هم با من همراه باشید. مطمئنم خوشتون میاد.راه های ارتباطی با ما اینستاگرام راوی و توییتر و سایت  ravipodcast.ir هست. به دوستای ناشنواتون وبسایت ما رو معرفی کنید. ما توی سایتمون براشون متن هر اپیزود رو میزاریم تا اونها هم بتونن استفاده کنن. خود شما هم از طریق سایت می تونید به پاکست ما گوش کنید.شما میتونید یه لطف بزرگ در حق ما بکنید و اون اینه که مارو به دوستاتون معرفی کنید. خیلی‌ها با پادکست و روش های گوش دادن بهش آشنا نیستن. باید دو سه دقیقه وقت بذارید، براشون یه اپ پادگیر مثلاً کست باکس رو نصب کنید و بهشون یاد بدید و پادکست رو براشون سابسکرایب کنید. پیشاپیش بابت این لطفی که در حق پادکست ما می‌کنید، قدردانتونیم.آنچه در این مطلب میخوانید1. هما1.1. طلاق مادر و پدر هما1.2. ورود نامادری1.3. برگشت مادر هما1.4. خانواده جدید1.5. ازدواج هما1.6. قرارهاهمااسم مستعار اولین دختر پادکست راوی هما هستش. علت اینکه اسم مستعار هما رو برای این داستان انتخاب کردیم از قدرتمند بودن این زن میاد. این زن آفریننده ی زندگیش شده مثل معنی اسمش.برای اینکه بتونیم وارد داستان هما بشیم باید از قبل به دنیا آمدن هما شروع کنیم، یعنی قبل از ازدواج پدر و مادر هما.پدر هما از یه خانواده بازاری و مذهبی بود و تو همسایگی خانواده مادر هما زندگی می کرد. مادر هما هم توی یک خانواده ای بود که اخلاقیات خاص خودشون رو داشتن. اونا خیلی به تحصیلات خانم ها اعتقادی نداشتن و خواهر و برادراش براش تصمیم میگرفتن چون اختلاف سنی زیادی داشتن. یکی از این تصمیم ها هم این بود که نذاشتن خیلی ادامه تحصیل بده.مادر هما صورت زیبایی داشته و خیلی خوش سلیقه بوده و این دوتا موضوع رو همه توی اون دوران میگفتن. بعد از اینکه از مدرسه رفتن محروم میشه.اون هیچ تفریح و فعالیتی به جز خونه داری، کتاب شعر خوندن و شعر نوشتن نداشته. اون حق  تصمیم گیری در مورد هیچ چیزی رو نداشته. حتی توی خونه اجازه استفاده از لوازم آرایشی رو هم نداشته و این در صورتی بوده که بچه های خواهر بزرگترش این حق رو داشتن. به فکرش میوفته یه جوری از اون خونه بره جایی که خودش تصمیم بگیره و زندگیش یه جریانی داشته باشه و از این محدودیت ها خلاص بشه. تو همین زمان‌ها هم بوده که پدر هما کمابیش توی خونه اونا با خانوادش رفت و آمد داشته و این دو تا یک دل نه صد دل عاشق همدیگه میشن. با وجود مخالفت خانواده‌های هر دو طرف بالاخره مادر هما تو سن ۱۴ سالگی با پدر هما ازدواج میکنه و توی خونه‌ی خانوادگی پدر هما ساکن میشن.مادر هما خیلی مثل خانواده‌اش نبوده و تا حدودی اخلاقیاتش با شوهرش هم فرق داشته. مادر هما یه دختر نوجوون شاد و فعال که خیلی در قید و بند حجاب نبوده و پدر هما یه فرد مذهبی که حجاب براش مهم بوده اما به خاطر علاقه‌اش خیلی مته به خشخاش همسرش نمی داشته.زمان میگذره و توی چهار سال بعد ازدواج مادر هما سه تا بچه به دنیا میاره که سومین بچه، توی سال ۶۳ دختری میشه به اسم هما. همای قصه ما یه برادر و یه خواهر قبل خودش داشته یعنی مادر هما توی ۱۸ سالگی سه تا بچه داشته و تمام اون فکرهایی که برای رسیدن به اونها ازدواج کرد با اومدن این بچه ها توی ذهنش دست نیافتنی شد.علاوه بر همه اینها بودن کنار خانواده همسر و اختلاف اخلاقی بین اونها یه کدورتی رو به وجود آورده بود. مثلا اینکه پدر هما وقتی زنش حامله بود، بیشتر کمک زنش میکرد و یه بار هم چون مادر هما نمیتونسته خم بشه بند کفششو ببنده شوهرش این کار رو کرده بود.از نظر خانواده پدر هما انجام این کار در شان پسرشون نبوده و مادرش میگفت پسر من نباید این کارو بکنه و خود زن باید این کار رو انجام بده. مگه ما خودمون انجام ندادیم؟ و یه سری داستان های این مدلی که تو خانوادشون بوده.همه ی این اتفاقا باعث شد که خانواده هما از مرکز شهر تهران به یه خونه اجاره ای توی حومه شهر نقل مکان کنن. یه مدت که اونجا زندگی می کنن و رو روال میوفتن مادر هما به فکر رفتن به دانشگاه میوفته. تازه تو محل سکونتشون دانشگاه آزاد باز شده بود. یه مدتی میره دانشگاه و با دیدن مدیرا و استادای اونجا تمام تلاشش رو میکنه که توی اون دانشگاه ثبت نام کنه. حتما میگید اون که اصلا سواد لازم رو نداشته. مادر هما آدم کاریزماتیکی بود و با این که تحصیلات زیادی نداشت ولی به واسطه اینکه خیلی اهل کتاب و کتاب خونی بود تونست با نشون دادن ذوق هنری و شعر گفتنش کاری کنه که در کمال ناباوری یکی از استادهای رشته ادبیات ، وساطتش رو بکنه و اون رو به عنوان دانشجو توی اون دانشگاه بپذیرن و براش کارت دانشجویی صادر کنن.شوهرش از هیچ کدوم این قضایا باخبر نبوده و وقتی مادر هما با خوشحالی این خبر رو به شوهرش میده با مخالفت شدید اون مواجه میشه و مجبور میشه قید دانشگاه رفتن رو بزنه. بعد یکی دو سال بچه ها کم کم از آب و گل در میان و شیطونیهاشون شروع میشه.اگه بخوام یه نمونه از شیطونیاشون براتون بگم میشه از شکمو بودن هما توی بچگیش گفت. وقتی که مادرش با دوتا بچه دیگه سرگرم بوده هما کیسه داروهاشون رو با اسمارتیز اشتباه میگیره. خودتون بهتر میدونید یه بچه ای که یه کیسه اسمارتیز رنگی با شکلای جدید پیدا کنه چیکار میکنه. شانس میارن زود متوجه میشن و به دادش می‌رسن و میبرنش شست و شوی معده و به خیر میگذره. این فقط یکی از شیطونی هاش بوده.اینجاها دیگه مادر هما خودش رو وسط یه عالمه مسئولیت و دردسر می بینه و متوجه میشه که به هیچ کدوم از خواسته‌هایی که داشته و بخاطر اونها از خونه مادریش اومده بود بیرون نرسیده. اون زن فعال و جاه طلبی بود و این سکون و خانه داری عذابش میداد.میگرده نزدیکهای خونشون یه کار پاره وقت پیدا میکنه که بعد از بیرون رفتن شوهرش از خونه، بره سرکار و قبل از اون هم خونه باشه. دوتا دختر کوچک تر یعنی هما و خواهرش رو هم میسپرده به برادر بزرگترشون تا وقتی که خودش برگرده خونه. اما خوب دردسر این تصمیم هم کم نبوده.مادر هما چند تا شغل مختلف رو تجربه کرد و تو این مدت  میتونه یه پس اندازی هم جمع کنه.شوهرش که خبردار میشه به خاطر ترس از دست دادن زنش به گوش برادر زنش میرسونه. مادر هما، هم از طرف شوهرش و هم برادرش به خاطر این کارش سرزنش میشه، برادرش که فکر می کرده کار کردن مادر هما به خاطر مشکلات مالی و محل زندگی بوده بهشون کمک میکنه تا یه خونه توی تهران بخرن و از حومه شهر به مرکز شهر نقل مکان کنن. با پس انداز مادر هما و پولی که پدرش جمع کرده بود و کمک برادرش یه خونه تو یه آپارتمان تو تهران میخرن.چند وقتی به آرومی میگذره ولی این مستقل بودنه خیلی واسه مادر هما اهمیت داشت و دوباره شروع میکنه به کار کردن این بار توی خونه آرایشگری می کرده که باز هم از طرف شوهرش این از این کار منع میشه. رابطشون با شوهرش چنگی به دل نمیزده. مادر هما یه روز که با تاکسی داشته میرفته بازار، با یه خانمی هم صحبت میشه و خیلی صمیمی میشن. اون خانم مادر هما رو به یه مراسمی دعوت می کنه که توش ساز و آواز داشتن و آدم‌های مختلفی اونجا بودن.مادر هما بعد چند بار که تنها رفته بوده یه بار شوهرشو همراه خودش میکنه و به این مراسم میرن. شوهرش اصلاً با فضا و اون مراسم ارتباط برقرار نمیکنه و دست زنش رو میگیره و میان خونه. پذیرش این اتفاق آخر خیلی واسه مادر هما سخت بوده و تو همین دوران بچه چهارمشو هم حامله میشه. مجموع همه این اتفاقا برای به سیم آخر زدن اون تو سن ۲۴ سالگی کافی بوده.طلاق مادر و پدر همااول از همه با وجود مخالفت های پدر هما بچه چهارم رو سقط میکنن و بلافاصله مادر هما درخواست طلاقش رو به دادگاه میده. اما شوهرش زنش رو دوست داشته و به نظر اون زندگیشون خیلی هم خوب بوده.این داستان طلاق توی هر دو خانواده خیلی غیر عادی بوده و همین موضوع باعث میشه، دایی هما برای حفظ آبروی خونوادگی هر کاری بکنه که این اتفاق نیوفته.اون حتی به خواهرش پیشنهاد میده برات یه خونه میگیرم و خرجت رو میدم یه مدت از شوهرت جدا زندگی کن، تا آروم بشی و مشکلاتتون رو حل کنید. اما مادر هما میگه اگه علی با ذوالفقارش هم بیاد من دیگه با این مرد زندگی نمیکنم. تو همین گیر و دار ها که بودن بچه هاشون، خونه‌ی خاله، دایی، عمه و عمو دست به دست می‌شدن.اینجاها خواهر و برادر هما مدرسه می رفتن ولی هما هنوز به سن مدرسه نرسیده بود و اغلب اوغات تنها خونه اقوامشون بود.مادر هما تو همین گیر و دار طلاق عاشق پسر جوونی میشه که تو سوپرمارکت محله شون کار می کرده و اتفاقا اون هم داشته از زنش طلاق میگرفته. تو رفت و آمد و قرار گذاشتن با اون پسر بوده که شوهرش میبینتش و به دایی هما هم موضوع رو میگه. بابای هما و داییش فکر میکنن اگه اتهام رابطه نامشروع رو به مادر هما بزنن میتونن برگردوننش سر زندگیش. اما روند دادگاه به نفع مادر هما پیش می رفته که میره پیش خانوادش و میخواد ازشون حمایت بگیره اما هیچ کس از خوانوادش هیچ کمکی بهش نمی کنن.و بهش میگن اگه طلاق بگیره از خانواده طرد میشه. مادر هما به حمایت پسری که عاشقش شده بود برای اجرای حکم طلاق تمام تلاششو میکنه و پدر هما حتی بچه ها رو هم به دادگاه می برده برای اینکه شاید مادرشون دلش به رحم بیاد و برگرده خونه.حتی از بچه ها تو اون سن به عنوان شاهد توی دادگاه هم استفاده میشه تا پدر هما بتونه رابطه نامشروع زنش رو ثابت کنه اما به هیچ نتیجه‌ای نمی رسن و دادگاه حکم طلاق رو صادر میکنه.مادر هما با توجه به اینکه میتونسته درخواست حضانت بچه ها رو بکنه تا شاید حضانتشون رو بگیره، هیچ کاری نمیکنه. حدود یک ماه پدر هما و سه تا بچه خونه عمه‌شون می مونن و وقتی برمیگردن به خونشون با صحنه‌ای مواجه میشن که خشکشون میزنه. مادر هما کل خونه رو خالی کرده بوده و فقط تخت و کمد لباس بچه ها رو جا گذاشته بوده. خونه نصف نصف به اسم پدر و مادر هما بوده و پدر هما مجبور میشه خونه رو بفروشه تا سهم مادر هما رو بهش پس بده.تا وقتی خونه فروش بره مادر هما هم با اون پسر ازدواج میکنه و پدر هما هم به خاطر کینه ای که از بردن وسایل خونه و  ازدواج سریع زنش و ….. به دل گرفته بود بهش میگه حق نداری دیگه بچه های منو ببینی. روز آخری که مادر هما رفته بود بچه هاشو ببینه به بچه هاش میگه خیلی اذیتم کردید و با خودم نمیبرمتون و راهشو میگیره و میره… .اونا دوباره برگشته بودن خونه پدری باباشون. از خونه‌ای که همسایه شون معلم پیانو بود و با بچه‌هاشون بازی میکردن رفتن به خونه ای که تو محله‌ی خوبی نبود و اکثر همسایه هاشون شرایط نامناسبی داشتن. توی اون خونه مادربزرگ و عمو و عمه هما زندگی می کردن. یکی دوتایی همسایه هم معتاد داشتن اما خب بالاخره حمایتهای خانواده نزدیک مخصوصا مادر بزرگ و زن‌عموشون که بچه دار نمیشد رو هم داشتن.چند وقتی گذشت و هما وارد مدرسه شد و پدرش عضو انجمن اولیا مربیان اونجا شد. اوضاع تو خونشون خیلی رو روال نبود وقتایی که خونه فامیلاشون بودن یکی از پسر های فامیلشون به هما و خواهرش آزار جنسی می رسوند و به بدنشون دست میزد.اونا همیشه فکر میکردن گناهکارن و هیچ چیزی به کسی نمی گفتن، فقط سعی می کردن خیلی خونه فامیلاشون نرن و نذارن اون پسر بهشون نزدیک بشه.ورود نامادریپدر هما توی مدرسه از ناظم اونجا خوشش میاد. به گفته هما ناظم هشت سال از پدرش بزرگتر بوده و از لحاظ زیبایی خیلی خیلی پایین تر از مادرش بوده. وقتی پدر هما این موضوع رو با خانوادش مطرح میکنه اونا مخالفت می کنن و میگن:این هشت سال از تو بزرگتره و به درد بزرگ کردن بچه هات نمی خوره. از لحاظ ظاهری هم خیلی از تو پایین تره بیخیال شو تا ما واست یکی رو پیدا کنیم.اما پدر هما میگه:اولا من زن خوشگل داشتم اونجوری شد نمیخوام دیگه زنی داشته باشم که به خاطر خوشگلیش از دستش بدم.دوما این خانم ناظم یک مدرسه ست و از پس کل یه مدرسه بر میاد.  دیگه سه تا بچه که چیزی نیست.این گفت‌وگوها ادامه داشت اما تلاش‌های خانواده کارساز نبود و پدر هما با خانم ناظمی که از این به بعد نامادری صداش میکنیم، ازدواج می کنه.چند ماه اول، زندگی خوبی داشتن و نامادری از در مهر و محبت وارد می شه و خیلی با بچه‌ها مهربون بوده اما بچه ها کم کم یه اخلاقایی از نامادریشون میبینن که خیلی عادی نبوده. اون نظم و دیسیپلین پادگان رو توی یه خونه با سه تا بچه پیاده میکنه مثلا اونا حق نداشتن برن سر یخچال و چیزی بردارن.اونا حتما باید اجازه می گرفتن و معمولاً هم تا عصر که زمان خوردن نیم چاشتشون بود از خوراکی و یخچال خبری نبودهیا اونا حق نداشتن قبل از اینکه نامادریشون به خونه بیاد وارد خونه بشن، یعنی اونا اصلا کلید خونه رو نداشتن و باید وقتی از مدرسه برمی گشتن توی راه پله درسشون رو میخوندن. یه موقع هایی نامادریشون خیلی مهربون بود و یه موقع هایی هم ازش فرار می کردن.این اتفاق فقط در ارتباط با بچه ها نبود و پدر هما هم درگیر بود. اون به  همه چیز و همه کس شک داشت حتی به شوهرش و فکر می کرد همه قصد آزار و اذیت اون رو دارن و بزرگترین این شک‌ها نسبت به اون سه تا بچه بود.واکنش نسبت به این شک و تردید ها تا جایی پیش میره که هما یک وصیت‌نامه مینویسه… بازم درست شنیدید یه بچه ۱۱ ساله که از سختی‌های زندگی خسته شده بود برای خودش وصیت نامه مینویسه و تو نامه از پدرش میخواد که به خاطر اینکه باعث شده مادرشون ترکشون کنه ببخشتش و همه اسباب بازی‌هاش رو به فقرا بده.وقتی پدر هما متوجه این نامه میشه با دخترش صحبت میکنه و ازش میپرسه تو از کجا وصیت نامه رو میشناسی که یدونه برای خودت نوشتی؟ ازش میخواد که اون نامه رو پاره کنه و دیگه حرفی ازش نزنه.سال تحصیلی در گذر بود و یه روز هما با نامادریش تنها توی خونه بود و برادر و خواهرش کلاس فوق برنامه بودند، هما هم میخواست تمرین خوشنویسی با قلم رو انجام بده. مرکبش تموم میشه و وقتی میره که از تو کمد پدرش دوات نو برداره، شیشه دوات از دستش می افته و کف زمین رو جوهری میکنه.نامادری هما سریع خودش رو به اتاق میرسونه و با حالت عصبی شروع میکنه دعوا کردن و کتک زدن هما.چند دقیقه‌ای هما توی خونه کتک میخوره تا نامادریش از واحدشون توی آپارتمان میندازتش بیرون و بهش میگه برو بمیر که از دستت راحت بشیم وصیت نامه هم که نوشتی برو بمیر که اجراش کنیم. همه اسباب بازیاتم میبخشم به فقرا.هما میگفت نمیدونه چه جوری ولی خودش رو به پشت بوم خونشون رسونده و تو چند ثانیه تصمیمشو گرفته.همسایه پایینیشون از صدای بلندی که از حیات میاد تعجب زیادی نمیکنه چون سابقه داشته نامادری هما وقتی صدای دعوا کردنش بلند میشه، کیف و کتاب بچه‌هاشو از پنجره پرت میکرده پایین. برخورد کیف و کتاب با کولر توی حیات معمولا صدای بلند و ترسناکی رو ایجاد میکرده که جدید نبود.با پیش فرض ذهنیش چادرش رو سرش میکنه و میره پایین تا وسایل بچه ها رو برداره و پیش خودش نگه داره تا بچه ها بیان ازش بگیرنش. ولی وقتی از راه پله پایین میاد و وارد حیاط میشه چیزی رو میبینه که اصلا انتظارشو نداشته.هما خودشو از طبقه سوم آپارتمان به پایین پرت کرده بود واز شانسش به جای زمین، روی کولر افتاده بود. با دیدن اون صحنه همسایه شون شروع میکنه جیغ زدن و باقی همسایه‌ها که از پنجره می بینن چه اتفاقی افتاده و زنگ اورژانس می‌زنن.بدن هما به کولر برخورد کرده بود و شکستگی استخوان هاش به وضوح معلوم بود اما خوشبختانه کلش برخوردی با جایی نداشت. هما رو به بیمارستان می برن و به خاطر آسیبی که به بدنش خورده بود چند تا عمل انجام میشه و تو بدنش پلاتین میزارن و دو سه ماه بستری میمونه. اتفاق جالب این بود که نامادری هما، بودنش تو خونه رو انکار کرده بود. اما همسایه ها که صدای دعوا کردن رو شنیده بودند به پدر هما حقیقت رو گفتن. اما چه فایده.پدر هما داشت لمس می‌کرد تاثیر انتخابش توی زندگیش رو. پدر هما نامادری رو تهدید میکنه که اگه یه مو از سر بچه هام کم بشه خودم میکشمت. و مثی که کارساز بود و دعواهاش با بچه ها خیلی کم تر شده بود. هما مرخص میشه و میره خونه و نزدیک ۲ سال میگذره. اینجاها ۱۳ ساله شده بود که سر و کله مادر خودش پیدا میشه. مادری که این چند سال هیچ اسمی هم ازش تو خونشون گفته نشده بود، با هزار تا پیغام و پسغام به بابای هما، اونو راضی می‌کنه تا بچه ها رو ببینه. این دیدار همان و یه دنیا اتفاق برای هما همان. مادر هما اومده بود اما تنها نه…برگشت مادر همااون برگشته بود با سه تا بچه دیگه از شوهر دومش. کسی که بچه هاش رو رها کرد و طلاق گرفت که بره و به آرزوهاش برسه،با سه تا بچه جدید برگشته بود و از شوهر دومش طلاق گرفته بود. این اتفاق تا حدی تو ذوق هما و خواهر و برادرش زد، که خواهرش به مادرشون گفت: ما رو ول کردی رفتی خدا ۳تا بچه دیگه گذاشت تو کاست؟اون دیدار اول میگذره و مادرشون بهشون میگه دیگه تنهاتون نمیزارم من اومدم پیشتون بمونم. بعد این دیدار، نامادریشون که خیلی به جادو و جنبل اعتقاد داشت به بچه ها شک کرده بود و می‌گفت مادرتون اومده زندگی منو از هم بپاشه و یه مدت با دعا خریدن و این چیزا سعی داشت خودش و زندگیش را از جادو جمبل مصون نگه داره و بعد از یه مدت که حس کرد که خودش هم در خطره، ماه به ماه قهر می کرد و از خونه می رفت. دردسرتون ندم همه کارای خونه افتاد گردن این بچه‌ها و خیلی سخت شد واسشون. درس خوندن از یه سمت و تمیز کردن خونه و آشپزی و این حرفا هم از یه سمت دیگه واسه ۳ تا نوجوون.روز به روز ارتباط بچه‌ها با مادرشون بیشتر می‌شد و پدرشون مخالف بود و بهشون پیشنهاد می‌داد از اون دوری کنن ولی مادرشون سعی می کرد هرچه بیشتر به بچه ها نزدیک بشه. حتی یه موقع هایی بدون دونستن پدر بچه ها میبردشون بیرون و براشون خرید میکرد. از اونور هم خرج و مخارج سه تا بچه دیگه خیلی سخت بود و اون هم واسه کسب درآمد هر کاری که بلد بود رو انجام میداد، آرایشگری، فالگیری و….این سالها خیلی سریع میگذشت و کم کم به سال کنکور هما نزدیک شده بودیم، دیگه خبری از نامادری نبود. پدرشون یه زنه دیگه صیغه کرده بود.برادرش رفته بود خونه مادربزرگش زندگی می کرد و خواهرش به خاطر فرار از شرایط خانواده و مشکلاتش مثل مادرش زود ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگی خودش.هما مونده بود و خونه پدری ای که گه گداری هفته ای یکبار باباش توش بود و همدیگرو میدیدن. و مادری که از هما می‌خواست از ۳ تا بچه دیگش نگهداری کنه. هما یه جورایی شده بود پرستارشون اونم تو سالی که باید تمام تلاشش رو میکرد که بتونه توی کنکور رتبه خوبی بیاره.یه روز مادرش مینشونتش کنار خودش و میگه میخوام تورو از این املی در بیارم و خوشبختت کنم. برات با یه پسر خوشگل و پولدار قرار گذاشتم و باید با هم بریم پیشش. حالا چه اتفاقی افتاده بود؟مادرش از یه مرد پولدار خوشش آمده بود و خواسته از پسرش اطلاعات بکشه بیرون، واسه همین خودشو جای هما جا زده و با پسره قرار گذاشته.بالاخره مادرش همارو راضی میکنه و اونو میبره سر قرار. هما هم با اون پسر دوست میشه اما نکته جالب این بود که اون پسره به هما میگه مامانت آدم خطرناکیه ازش دوری کن.هما خیلی تو اون رابطه نمیمونه و به همون سادگی دوست شدنشون رابطشون هم تموم میشه.بعد از کنکور و اعلام نتایج متوجه میشه که توی یه شهرستان دور از خونشون دانشگاه قبول شده. وقتی موضوع رو با پدرش مطرح میکنه پدرش مخالفت میکنه و به اون اجازه نمی‌ده که بره.تو همین زمان واسه یکی از اون ۳تا بچه‌ی دیگه مادرش مشکلی پیش میاد و هما هم مجبور میشه واسه کمک به مادرش بره سر کار. خوشبختانه توی همون موضوعی که دوست داشت به کمک ارتباطات مادرش کار گیر میاره و شروع میکنه.مدارک مربوطه اون کار رو می‌گیره و کمک خرج مادرش میشه. هما می دونست که اگه این کمک خرج رو به مادرش نده، اون برای تامین هزینه هاش دوباره ازدواج می کنه.تو همین زمان مادرش دوباره برای دخترش با یه آدم پولدار قرار می‌ذاره. هما این سری که این داستان رو متوجه میشه برای مدتی ارتباطش رو با مادرش قطع میکنه و وقتی برمیگرده میبینه مادرش برای بار سوم با یه آقایی ازدواج کرده که بتونه خرج خودش و بچه هاش رو پوشش بده اما مدام با اون آقا دعوا داشته و یه بار هم برای برنده شدن تو این دعواها از هما استفاده ابزاری کرده.داستان از این قرار بود که مادر هما توی دعوا برای اینکه به شوهر سومش ثابت کنه هر کاری از دستش بر میاد هما رو میفرسته تا از همسایشون تریاک بگیره. یه دختر ۱۹ ساله رو فرستاده خونه یه آدم معتاد که ازش مواد مخدر بگیره فقط واسه اینکه ثابت کنه هر کاری از دستش بر میاد.اما این رابطه کمتر از یک سال طول می‌کشه و با دعوا جدا میشن. مادر هما که دوباره بی پولی رو لمس میکرده باز هم یه آدم پیدا می‌کنه و باهاش برای هما قرار میذاره. هما چون می ترسید که اگه یه مدت دوباره مادرشو بزاره بره اون دوباره دست به یه کار نامعقول میزنه و احتمال داره برای بار چهارم ازدواج بکنه، این بار خودشو با قرص خواب خوابوند که نتونه بره سر قرار و قرار کنسل شه. هما از شب قبل قرص خواب خورده بود تا قرار فردا ظهرو بپیچونه.مادر هما از اینکه اون نرفته بود سر قرار ناراحت بود.مادر هما اون شب حرف‌هایی رو می‌زنه که تا آخر عمر ذهنیت هما رو عوض میکنه.وقتی هما بیدار میشه و مادرشو تو حالت خلسه و عذاب وجدان میبینه، شروع می‌کنن با هم صحبت کردن و مادرش به هما میگه من یه موضوعی رو به شوهر سومم گفتم و گفته که هما حق داره که اینو بدونه و من عذاب وجدان دارم که اینو بهت نگفتم.هما که مادرشو تو اون حال دیده بود شروع میکنه دلداری دادنش و قربون صدقه رفتنش. وقتی مادرش آروم میشه حرفی رو می‌زنه که هما رو خشک و ناراحت میکنه. شروع میکنه تعریف کردن و میگه من هنوز تورو نداشتم. با داداشت و خواهرت خونه مامانم بودم که تلفن زنگ خورد. یه آقای خوش صدایی شروع کرد باهام حرف زدن چند بار دیگه هم این اتفاق افتاد و بعضی موقع ها هم من زنگ می زدم. وقتایی که بابات خونه نبود با هم درد و دل می کردیم و بیرون میرفتیم و این بیرون رفتنا ادامه داشت. اون پدر توئه.قیافه و صدا و رفتار تو کاملا به اون رفته. من هر موقع تورو میبینم یاد اون میوفتم. تو با اون مو نمیزنی. هما از جاش نمیتونست تکون بخوره اصلا نمی فهمید مامانش چی میگه فقط ازش بپرسید اون کیه؟مادرش میگه آدم معروفیه و میشناسیش و اسمش رو میگه. هما شوک شده بود اما فکر می‌کرد که به خاطر حالت عذاب وجدان و ناراحتی، مادرش این حرفا رو زده.وقتی به طور جدی به صحت این قضیه شک میکنه که مادرش بهش میگه برو پیداش کن و بهش بگو دخترشی. اون وضعش خیلی خوبه ازش بخواه حمایت و ساپورت مالیمون بکنه. حس میکرد مادرش این حرفارو سر هم کرده تا بتونه اون آدم رو تلکه کنه و ازش پول بگیره.واسه همین خیلی جدی نمیگیره و بیخیال میشه و با روزمرگیش خودشو درگیر میکنه. مادرش مدت ها بهش سرکوب میزنه که برو پدر تو ببین و حقوقتو بگیر و این حرفا.اما هما خیلی جدیش نمیگیره و میگذره از این داستان.هما توی محل کارش دو سالی بود که ثابت بود و رئیسش خیلی بهش اعتماد داشت و مثل دخترش با هما برخورد می کرد. پدر هما هم اون آقا رو می‌شناخت و بهش اعتماد داشت. یه روز رئیس هما اونو دعوت میکنه به اتاقش و شروع میکنه حرف زدن و سوال پرسیدن راجع به پدرش.ازش در مورد پدرش میپرسه، وقتی هیچ چیز خاصی نمیشنوه ازش میپرسه پدرت آزارگر جنسیه؟ هما هنگ می کنه و عصبانی میشه. رئیسش بلافاصله میگه مادر تو با من صحبت کرده و ازم خواسته حمایتت کنم تا تو مستقل بشی چون مثل اینکه پدرت آزار جنسی بهت میرسونه.هما که هنوز هنگ بوده شروع به توضیح دادن داستان می کنه و شرایط مادرش رو میگه و بعد توضیحاتش، رئیسش میفهمه که مادر هما چجور آدمیه. به هما پیشنهاد میده مثل دختر خوندش بیاد پیش اون و زنش زندگی کنه و هما هم با یه سری سبک سنگینا و با مشورت پدرش میره پیش اون خانواده زندگی کنه .خانواده جدیداون خانواده خیلی به هما کمک می کنن و مث دختر خودشون دوسش داشتن.بعد از اینکه مادر هما اون حرفا رو به رئیس شرکت گفته بود هما رابطشو با مادرش قطع کرده بود و مادرشم برای اینکه دوباره دخترش رو بدست بیاره و برگردونه پیش خودش شروع میکنه جارو جنجال به پا کردن نسبت به رئیس شرکت و تهمت های مختلف بهشون زدن، اما چون نمیتونسته ثابت کنه فقط سر و صدا میکرده.هما که نون و نمک اون خانواده رو خورده بوده خجالت زده میشه و به یه حالی میرسه که دیگه نمی خواسته زنده باشه تا مادرش بهش تهمت بزنه و بی‌آبروش کنه.هما آخر هفته ها به بهونه بودن پیش پدرش بودن میومده تو خونه ای که داشتن تا بیشتر از این چشم تو چشم نشه با اون خانواده و خجالت نکشه. وقتی برمیگشته خونه با قرص خواب کل خونه بودنش رو می خوابیده. این داستان نزدیک سه ماه ادامه داشته و خودش می گفت اینقدر تو طول هفته احساس گناه و ناراحتی داشتم فقط میخواستم به آخر هفته برسم و بخوابم و هیچی نفهمم. چند وقتی این داستان ادامه داشت که ظهر یه روز جمعه همسر رئیسش زنگ میزنه که بیا بریم بیرون. هما که خواب آلود بوده اول سعی میکنه اون خانم رو بپیچونه ولی اون خانم با اسرار میاد دنبالش تا با هم برن بیرون. وقتی میاد دنبالش و حالتشو میبینه میفهمه خواب‌آلوده و یه چیزیشه.همونجا هما یه سری حرفا رو به اون خانم میزنه و اون خانم هم که خیلی همارو دوست داشته، پیش یه روانپزشک آشنا وقت مشاوره برای هما میگیره و خیلی پیگیرانه و مصمم همارو تشویق میکرده که مشاوره رو ادامه بده تا با مشاوره بتونه بهتر بشه.نزدیک ۶ ماه هما به صورت مستمر مشاوره میگرفته و حال روحیش از این رو به اون رو شده بود. چندین کتاب انگیزشی روانشناسی رو تو این مدت خونده بود و سعی میکرده به پذیرش شرایطش نزدیک بشه و بتونه زن‌قدرتمندی بشه که بزرگتر از شرایطش باشه.پروسه مشاوره داشت خوب جواب می داد که یه روز پدر هما بهش زنگ میزنه و اسم شوهر سوم مادره هما رو میاره و میپرسه میشناسیش؟ (شوهر سوم همون آقایی بود که خیلی کوتاه با مادر هما ازدواج کرده بود و همش با هم دعوا می کردند با کینه و ناراحتی جدا شدن و مادر هما توی صحبت با این آقا به عذاب وجدان رسیده بود که باید یه حرفی رو به هما میگفت)بعد از اینکه هما میگه میشناستش، باباش میگه زنگ من زده و میگه زنت بهت خیانت کرده و دختر سومت دخترتو نیست و پدرش یکی دیگه است. بابای هما هم بهش گفته چرت نگو و اون آقا گفته بهت ثابت می کنم. شما باید آزمایش بدید تا مشخص بشه. این زن کثیف ترین زن دنیاست و به من هم خیانت کرده و از این حرف‌ها.بابای هما هم خیلی محل نداده و قطع کرده و زنگ زده به هما تا ببینه مادرش چیزی به اونم گفته یا نه که هما میگه آره مامان به منم گفته.پدر هما خیلی جدی میگه اینا دستشون تو یه کاسست و میخوان اخاذی کنن و آزار برسونن. دخترم تو حرفشون رو جدی نگیر و پیگیر زندگیت باش. هر اتفاقی بیفته تو دختر منی و مادرت هم هیچ کاری نمیتونه بکنه. منم هرچه زودتر حقشون رو میزارم کف دستشون.همون روز باباش به برادر هما زنگ میزنه و این موضوع رو میگه و برادرش میاد پیشه هما تا دلداریش بده و حمایتش کنه. همون جا برادر هما زنگ میزنه به مادرش و میتوپه بهش که چرا داری با زندگیه هما این کار را می‌کنی و آزارش میدی؟ و کلی بد و بیراه نثار مادرش میکنه.مادرش هم بهش میگه تا آخرش وایمیستم که هما بفهمه تنها کسی که تو این دنیا داره منم و برگرده پیشه خودم.هما به داداشش پیشنهاد می ده که برن آزمایش ژنتیک بدن ولی داداش هما شدیداً مخالفت میکنه و میگه چرت نگو این دیوونه شده و خزعبل میگه. تو خواهر منی منم داداشتم و  بابا مامانمونم یکی هستن.هما تو این مدت مشاوره، رفتارهای مادرش رو برای مشاور توضیح میداده و مشاور احتمال اختلال دو قطبی رو بر اساس شنیده هاش تشخیص می ده. از هما میخواد که شروع به پذیرش مادرش و دوری ازش بکنه تا دوباره بهش آسیب نزنه.اینجاها حالش خیلی بهتر شده بود. هما سعی کرده بود با کمک مشاوره و خوندن کتاب های مختلف مثل شفای زندگی،چهار اثر از فلورانس اسکاول شین و چندین کتاب دیگه بتونه شریطش رو بپذیره و زندگی خودش رو شکل بده و جلو ببره.یکی از قدم هایی که به گفته خودش خیلی بهش کمک کرد، حذف کردن آدمای سمی و آدمایی که بهش ضربه روحی وارد میکردن بود. اون تمام تلاشش رو کرد با آدمایی رفت و آمد کنه که حالش رو بهتر میکردن نه بدتر. از اینجا دیگه جوری زندگیش رو جلو برد که خیلی با مادرش در ارتباط نباشه.توی خونه پدرش زندگی می‌کرد که یکی از اقوامشون ازش خوشش میاد و هما هم بدش نمی‌اومده که وارد یه رابطه سالم بشه. بعد یه مدت دوستی، اون پسر بهش پیشنهاد ازدواج می‌ده. هما میگه باید بریم پیش مشاور که ببینیم اصلا به هم می خوریم یا نه.اتفاق جالب این بود که مشاور گفت این ازدواج هیچ آینده نخواهد داشت و هر دو از این ازدواج آسیب می‌بینید. اون پسر خیلی اصرار کرد که این حرفا چرته و زندگی ننوشترو از کجا دارن میخوننو من عاشقتم و این حرفا. اما هما با توجه به نتیجه ای که از مشاوره گرفته بود و اعتمادی که بهشون داشت، کم‌کم رابطشو قطع کرد.توی یک سال آیندش هما توی یکی دوتا رابطه دیگه هم قرار گرفت که اونا هم به سرانجام نرسید اما درس‌های خوبی براش داشت و باعث رشدش شد. چند تا خواستگار هم داشت با شرایط عجیب و غریب که بیشترشون یا زنشون فوت شده بود یا زنشون خودکشی کرده بود یا طلاق گرفته بودن.جالبی ماجرا این بود که جوری با هما برخورد می‌کردن که ما داریم لطف میکنین که با تو میخوایم ازدواج کنیم.هما هیچکدوم رو قبول نکرد تا بلاخره تو یه چت روم اینترنتی با یکی آشنا شد و با هم دوست شدن و حرف میزدن. بعد از مدت ها که دوستیشون ادامه داشت برای اولین قرار حضوری که می‌خواست با اون پسر بره بیرون از برادرش خواست که باهاش بیاد و نظر بده .اونا با هم رفتن و برادرش بعد چندبار رفت و آمد اون پسر رو تایید کرد ولی به خواهرش گفت به کسی نگو که تو چت روم با هم آشنا شدید. مردم فکرای بد می کنن، اون زمانا خیلی ارتباط‌های اینترنتی ارف نبود.ازدواج همااین دوستی ادامه داشت تا با درخواست خواستگاری همراه شد.وقتی داستان جدی شد و هما این موضوع رو به پدرش گفت پدر هما به شهر و محل سکونت اون پسر رفت و درباره اون پسر تحقیق کرد و نتایجش رو به هما گفت. علاوه بر همه این تحقیق ها بعد از مشاوره و کارهای دیگه بود که هما رضایت داد و قرار بر ازدواج شد.دو سه سالی بود که هما با مادرش رابطه ای نداشت و برای احترام گذاشتن قبل از ازدواجش به دیدن مادرش میره و میگه که قراره ازدواج کنه و اگر آبروریزی نمیکنه و شرط و شروط هما رو رعایت می کنه بیاد مراسم‌خواستگاری.اما باز هم با برخورد بد و تحقیر آمیز مادرش مواجه میشه و قید دعوت کردن مادرش رو میزنه.مراسم خواستگاری و عقد و ازدواج انجام میشه و هما میره به شهر سکونت شوهرش. اونجا در کنار خانواده همسر زندگی میکرده. به گفته خودش اونجا معنی زندگی و خانواده رو فهمیده.اونجا خیلی چیزارو لمس کرد که تا حالا نتونسته بود لمسشون کنه. وقتی میدید که خواهر و برادر شوهرش برای شوری و ترشی غذا به مادرشون ایراد میگیرن خندش میگرفت و بهشون میگفت نمیفهمید چه نعمتی رو دارید و الکی دارید واسه خودتون خرابش میکنید .خانواده همسرش خیلی مهربون و خوب بودن و همه جوره اونهارو حمایت می‌کردن. یک سال اونجا به خوبی و خوشی زندگی می‌کردن تا به واسطه شغل همسرش براشون امکان مهاجرت به وجود میاد و هما و همسرش تصمیم به مهاجرت می گیرن.شوهر هما و خانواده‌اش به درخواست هما هیچ وقت مادرش رو ندیده بودن و سوالی هم نپرسیده بودن. روزی که اونا برای مهاجرت به فرودگاه رفتن. مادر هما به فرودگاه اومد اما خبری از اتفاقات همیشه نبود و فقط با هما خداحافظی کرد.این موضوع حتی باعث تعجب خواهر و برادر هما شد.این اتفاق فقط آرامش قبل از طوفان بود.هما وقتی به کشور جدید محل سکونتش رسید خیلی زود شروع به کار کرد تا بتونن با همسرش زندگی خودشون رو شکل بدن. تو همین زمان بود که مادرش توی تلگرام یه گروه ساخت و هر ۶ تا بچشو عضو کرد. چند روزی خوش و بش می کردند تا یه روز مادرش توی گروه پرسید هر کدومتون بگید چه دستاوردی برای من داشتید و چی به زندگی من اضافه کردید همه این پیغام رو خوندن و جواب ندادن. اما هما از گروه لفت داد.مادرش بهش مستقیماً پیغام داد و پرسید چرا از گروه اومدی بیرون؟ یعنی حتی یه دست آورده ساده واسه من تو زندگی نداشتی؟هما به مادرش گفت این سوال رو ما نباید جواب بدیم. تو باید از خودت بپرسی من چه تاثیری روی زندگی بچه‌ها گذاشتم و چه جوری تونستم به اونها کمک کنم و یه سری حرف‌های دیگه که رو دل هما مونده بود. مادر هما عصبانی شد و شروع کرد به فحش دادن به دخترش و هما هم جوابش را نمی داد.اما مادر هما تفنگش رو پر کرده بود و میخواست تیر خلاص رو بزنه. اون دوباره همارو توی گروه عضوش کرد، اما این بار یه جوره دیگه صداش کرد.اون هما رو با فامیل اون آقایی صدا می کرد که می گفت واقعاً پدرها ماست. اینجا بود که همه جا خوردن و برادر بزرگ هما شروع کرد به صحبت و از مادرش خواست که بس کنه و خجالت بکشه. اما مادرشون ادامه داد و همارو روی صحبتش قرار داد و گفت تو حرومزاده ای. تو  دختر یکی دیگه ای و پدرت اونیکه بزرگ کردتت نیست. پدر واقعیت مرده و تو دیگه نمیتونی ببینیش از بس تعلل کردی.تا حالا فقط این رو به خود هما می گفت اما الان علنیش کرده بود. برادر هما که متوجه شده بود هما تحت چه فشاری هستش مدام با هما تلفنی صحبت میکرد تا اون رو آروم کنه و متوجهش کنه که مادرشون به خاطر جلب توجه داره این کارارو میکنهبرادر هما بهش یادآوری می کنه که مادرشون تعادل نداره و داره حرف‌هایی رو از خودش میزنه و نباید جدیش بگیرن.اینجا بود که هما دیگه واقعا حالش بد شد. تصور اینکه تا حالا با نسبت‌های اشتباه زندگی می‌کرده داشت دیوونش میکرد. حاضر بود هرکاری بکنه اما این حرف‌ها واقعیت نداشته باشه. هنوز امید داشت که مادرش فقط قصد اذیتش رو داشته.زمان گذشت و اتفاقات مختلف حقایقی زیادی رو براش روشن کردتمام کلیشه‌های ذهن هما به هم ریخت. تمام مفهوم هایی که وجود داشت براش رنگ باختن. مفهوم پدر ،مادر، برادر، خواهر واسش بی معنی شدن.نمیدونست چیکار باید بکنه ؟تو بهت این اتفاق بود. حتی نمیدونست نسبت به مادرش باید چه حسی داشته باشه. با کسی که تا حالا پدر صداش می کرده باید چه جوری برخورد کنه. با آدمی که فوت شده و هیچ بار از نزدیک ندیدتش چیکار باید بکنه؟ احساس نفرت، عدم تعلق، پوچی، تضاد و خیلی چیزهای دیگه.اگه همای قبل مشاوره و تراپی بود مطمئنا خودکشی میکرد چون اون موقع ها عزت نفسش به صفر رسیده بود اما اونقدر رو خودش کار کرده بود که تونست به خودش کمک کنه و آموزه های روانپزشک و تراپیستش رو به یاد بیاره و اونها رو انجام بده. مشاوره بهش کمک کرده بود که متوجه بشه این هما نبوده که این شرایط رو ساخته است.اما این هماست که الان تصمیم میگیره چیکار کنه. میخواد قربانی تصمیمات مادرش باشه یا با پذیرفتن و گذشتن از این اتفاق زندگی الانش را بسازه.اگه دوست دارید بیشتر یاد بگیرید این مقاله رو هم پیشنهاد میکنم:مژگان رحمانیهما میدونست که نه تنها خودش بلکه همشون قربانی بودن،قربانی پیش بینی نکردن ها،قربانی ناآگاهی ها،قربانی انتخاب های اشتباه،و قربانی خیلی چیزای دیگهمتوجه میشید چی شده دیگه؟تصور کنید تو یه خونواده به دنیا اومدید که با هزار سختی و مشقت بزرگ شدید پدر و مادرتون طلاق گرفتن، تو بچگی با عدم امنیت روان و جسم مواجه شدید، نامادریتون شمارو به حدی رسونده که فکر کردید اضافی هستید و خودکشی کردید. مادرتون بعد مدت ها برمیگرده و با داستان های خودش، تمام تصوراتی که داشتید رو بهم میریزه. و بین زمین و آسمون نگهتون میداره.برادر و خواهری که فکر میکردید خونتون باهاشون یکیه نمیدونید واقعاً یکی هست یا نه.می خوام یه خورده از فیلم جوکر رو لو بدم یا اسپویل کنم اگه ندیدید و میخواید ببینید چند دقیقه بزنید جلو .جوکر مشکل روانی داشت و با تراپی داشت زندگیشو می‌گذروند تا به کسی آسیبی نزنه.از یه جایی به بعد به خاطر هزینه‌های مالی دیگه نتونست دوره درمانش رو بگذرونه.جوکر از وقتی به دنیا آمد جوکر نبود جامعه و شرایط جوکر رو جوکر کرد. و هر روز هم حالش بدتر میشد.جوکر جایی به جنون رسید که پرونده پزشکی شو دید و فهمید مادر و پدرش باهاش چیکار کردن.زندگیه هما خیلی شبیه زندگی جوکر بوده. اما دو تا عاقبته جدا داشتن.هما انتخاب نکرد قربانی باشه. اون این حقیقت رو پذیرفت که از یه سنی به بعد خودش مسئول همه اتفای زندگیشه و میدونست که اگه گیر کنه توی موضوعی که خودش توش نقشی نداشته، قربانی میمونه. اون پذیرفت که انتخاب های خودش بودن که اون رو به اینجایی که هست رسونده. چه خوب چه بد.هما تونست خودش رو مسئول زندگیش بدونه و با این آگاهی، توی زندگیش در صلح و آرامش باشه.تونست بپذیره که مهم نیست قبلا چی شده . مهم اینه که الآن قراره چی بسازه. و ساخت اون چیزی رو که لیاقتش رو داشت.هما قصه ما تونست زندگیش رو ادامه بده و الان از لحاظ روحی در شرایط خوبی باشه.اما اگه جامعه و آدمای دوروبرش کمکش نمیکردن چیزی نمونده بود یه جوکر واقعی به دنیا اضافه بشه. هما بیشتر جونیشو صرف درمان خودش کرده بود. بیشتر درآمدشو بابت هزینه های درمان خرج کرده بود تا جوکر نشه. دختری که میتونست شاد خوشحال تو یه خونواده ساده آروم زندگی بکنه و پولاشو مثه بقیه دخترای هم سن و سالش خرج لذت بردن از زندگیش بکنه، داشت برای درمان خودش خرج میکرد.مشکلی که به نظر من خود هما کمترین نقش رو توی اکتسابش داشت و اگه پدر و مادرش تصمیم های متفاوتی میگرفتن اون وارد این شرایط نمیشد.من همیشه فکر می‌کردم آدم هایی قوی هستن که یا یه کار خارق‌العاده تو زندگیشون می‌کنن یا تاثیر خیلی بزرگی روی زندگی بقیه میزارن. بعد داستان هما نظرم عوض شد به نظر من هما یه زن قدرتمنده و من خیلی خوشحالم که تونستم باهاش همصحبت بشم.پذیرش اتفاقات زندگی و عبور ازشون واقعاً کار ساده ای نیست و همه از پسش برنمیان. اما امیدوارم شنیدن این قصه باعث بشه بتونیم این کار رو انجام بدیم.قبل اینکه هما این قصه رو به من بگه بهم گفت قصه من تلخه اما شنیدنش باعث میشه آدما هشیار بشن و درس بگیرن. متوجه بشن که تمام تصمیمات شون تو زندگی افراد دور و برشون تاثیر داره.هشیار این باشن که برای بچه هاشون ممکنه چه مشکلاتی پیش بیاد. و بتونن با آگاهی از اونها از اتفاقش جلوگیری کننهشیار این باشن که اگه مشکلی دارن تراپی چقدر میتونه به سلامت روانشون کمک کنه و خیلی هشیاری های دیگه که شنیدن این قصه میتونه باعثش بشه.رشد کردن و بزرگ شدن همیشه آسون نیست، درد داره اما مطمئن باشید بعد از این دردها این شمایید که زیباتر از همیشه الماسگونه میدرخشید.قرارهامثه همیشه بعد از شنیدن و نوشتن داستان چندتا قرار با خودم گزاشتم.۱-این که تراپی و درمان رو چیز بدی ندونم و این باور که فقط دیوونه ها پیش روانپزشک میرن رو بزارم کنار. خیلی موقع ها کمک گرفتن از درمانگر ها میتونه کمکمون کنه خیلی زودتر مسائل رو بپذیریمو ازشون عبور کنیم و از لحاظ شخصیتی بهبود پیدا کنیم.۲-تا وقتی از لحاظ مختلف به این صلاحیت نرسیدم که بتونم زندگی یکی دیگرو بسازم بچه دار نشم. من قراره یکی دیگرو به این دنیا وارد کنم و در برابر تربیتش مسئولم پس باید صلاحیتش رو داشته باشم.۳-حواسم باشه که محدودیت الکی ایجاد نکنم.هشیار این باشم که محدودیت ایجاد کردن چجوری میتونه باعث یه اتفاق پیش بینی نشده بشه.۴- به هر کسی که بچه کوچیکی داره بگم که از همون بچگی اونارو با مسائل شخصی ای که تو اون سن لازمه بدونن آشنا کنن و یه حس اعتماد بین خودشون و بچشون به وجود بیارن که اونا نترسن و حرفاشون رو به پدر و مادرشون بدن.۵-قرار گذاشتم مسئولیت انتخاب ها و کارهام رو بپذیرم و بدونم که خودم عامل و باعث زندگیمم و گردن هوا و زمین و زمان و جادوگر و فالگیر و اینجور آدما نندازم.اگه دوست دارید بیشتر یاد بگیرید این مقاله رو هم پیشنهاد میکنم:۳-محمدرضا برازمثل همیشهآخر قصه اینجاستاماقصه آخرم این نیست.</description>
                <category>پادکست راوی | Ravi</category>
                <author>پادکست راوی | Ravi</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jan 2021 23:14:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۳-محمدرضا براز</title>
                <link>https://virgool.io/@podcastravi/%DB%B3-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B2-y4ihwmfaguuc</link>
                <description>وقتتون بخیر این قسمت سوم راویه و من آرش هستمما توی راوی قصه تعریف می‌کنیم. قصه زندگی آدم‌هایی که یک چالشی توی زندگیشون باعث شده قصه زندگیشون شنیدنی تر بشه. داستان این قسمت داستان کسیه که با خودش یه قرار گذاشت و بعد اون، خستگی، ناتوانی، بی حوصلگی و حتی سرطان نتونستن جلوشو بگیرند.بر عکس دو قسمت قبلی اسم واقعی پسر قصه ما محمدرضا براز است.کسی که با سرچ کردن اسمش میتونید مصاحبه‌هاشو با خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها و شبکه‌های تلویزیونی ببینید و بشونید اما اگه دوست دارید قصه زندگیش رو بدونید تا آخر این اپیزود با من همراه باشید.در ضمن با اجازه خودش من توی این داستان رضا صداش می کنم.مصاحبه محمد رضا براز با برنامه فرمول یک علی ضیاموسیقیآنچه در این مطلب میخوانید1. آغار1.1. بروز مشکلات2. در جست و جو آزمایش3. خانوم به اصطلاح امیدبخش4. عمل4.1. مرخصی رضا5. بازگشت به دکتر قبلی6. مسافرت های رضا شروع شد7. دوباره بیمارستان ؟؟؟8. قصه تازه شروع شد9. آغاز زندگی یک کوهنورد10. اولین صعود11. دماوندآغاررضا سال ۶۴ توی یه خانواده پرجمعیت از لحاظ امروزی ها به دنیا میاد. اون سه تا خواهر بزرگتر از خودش داره و دوتا خواهر کوچکتر از خودش، تک پسر خانواده براز. بابای رضا دوست داشته پسرش فامیلی خانوادگیشون رو زنده نگه داره و به حق این کار رو کرده.رضا تو کودکی و نوجوانی یه پسر عادی مثل همه همسن و سالاش تو محله سبلان بوده. تو نوجوانیش یکی از دوستای صمیمی رضا مبتلا به سرطان میشه. وقتی رضا و دوستاش می‌فهمن که دوستشون سرطان گرفته میرن بازدیدش تا بهش روحیه بدن. دوستش توی یک محیط ایزوله بستری بوده که فقط میتونسته تا پنجره اون اتاق بیاد و از پشت پنجره با دوستاش صحبت کنه و زود برگرده. رضا یادشه روی دستبند کاغذی که به دست دوستش وصل کرده بودند با حروف انگلیسی نوشته بوده، ALL نمیدونست معنیش چیه و از این سوال تو ذهنش زود میگذره.فقط میدونست دوستش خیلی درد می کشیده و یکی از سخت ترین سرطان های شناخته شده را تجربه می‌کرده. اگه کنجکاو شدید بدونید سرطان چیه و از کجا آمده ارجاعتون می‌دم به قسمت بیست و هفتم پادکست بی پلاس با اجرای فوق العاده علی بندری عزیز که توش در مورد اینکه سرطان چی هست، از کجا اومده، چه جوری درمان میشه و حتی اینکه ما چه‌جوری به هیتلر برای کشف درمان سرطان مدیونیم صحبت کرده، من که از شنیدنش واقعا لذت بردم و خیلی چیزا یاد گرفتم.بعد از حدود یک ماه از وقتی که فهمید دوستش به سرطان مبتلا شده دوستش فوت میکنه و یه تصویر بد از اسم سرطان توی ذهن رضا شکل می گیره .بروز مشکلاترضا به خاطر اینکه تک پسر خونواده بود بعد از اینکه دیپلمو گرفت سعی کرد معافیشو بگیره و چون شرایطشو نداشت مجبور میشه بره خدمت. بعد از خدمت، توی یه شرکت عمرانی مشغول می شه و همزمان با کار،ادامه تحصیل میده و مدرک فوق دیپلم شو میگیره و تو این مدت به وقت گذرونی با دوستاش و کار و این حرفا مشغول بوده.رضا با دوستاش گهگداری فوتبال بازی میکردن. تو فوتبال خیلی جدی و انتقامی بوده. یعنی اگه یکی به ناحق روش خطا میکرده حتما باید جوابشو پس میداده. بهمن ۸۹ یه شب که با دوستاش رفته بوده فوتبال وسط های بازی میکنه نفس کم میاره و نمی تونه خیلی قوی بازیشو ادامه بده اما بازی میکنه. بعد بازی حس میکنه سرماخورده و یه بدن درد خفیفی هم داره. چند روز میگذره و با دکتر رفتن و دوا و درمان و استراحت به جای اینکه بدن دردش خوب بشه حس میکرده استخوان هاش شروع کردن درد گرفتن. چند تا دکتر عمومی دیگه میره و اونا هم تشخیص آنفولانزا و سرماخوردگی میدن اما استخون دردش مدام بیشتر می‌شده.درد رو تو ناحیه کمرش زیاد حس میکرده و چند تا کبودی هم روی بدنش ظاهر میشه.هرچی دارو و آمپول مربوط به سرماخوردگی و عفونت بوده رو مصرف می کنه ولی بهتر نمیشه. خانوادش نگرانش شده بودن. یکی از دکترا تشخیص دیسک کمر میده. واسش کش کمر و پا و آب‌درمانی توصیه می‌کنه و رضا هم استفاده میکنه اما هیچ چیزی بهتر نمیشه. وقتی ازش خواستم بگه این استخوان درد چه جور دردیه گفت:امیدوارم واست پیش نیاد ولی تا حسش نکنی متوجه نمیشی. درد دندون چیه ۵۰ برابر بیشترش کن و به جای یک نقطه روی کل بدن پخشش کن. واسه اینکه شبا ناله هاش کسی رو بیدار نکنه متکا رو گاز می گرفته. این قدر این درد زیاد بوده که بعضی شبا می‌رفته بیمارستان تا بهش مورفین بزنن و آروم بشه که یکی دو بار موفق شده بود و چند ساعتی دردش آروم شده بود. یه روز صبح که از خواب بیدار میشه تا بر سر کار حس می کنه نفسش بالا نمیاد و داره خفه میشه. تو آینه که خودشو میبینه رنگش سفید بوده ولی تحمل میکنه و راه میوفته میره محله کارش. حدود ساعت ۱۰ دیگه نمیتونه تحمل کنه مرخصی میگیره و میره خونه که دفترچه بیمه رو برداره. دفترچه رو که بر میداره از خونه با ماشین راه میوفته میره سمت نزدیکترین بیمارستان محل سکونتش که بیمارستان ‌رسالت بوده.خیلی حالش بد بوده و کاملا داشته خفه میشده. با ماشین میره جلوی در بیمارستان و جوری که نگهبان بیمارستان ببینتش خودشو از ماشین پرت میکنه بیرون و میندازه رو زمین.از شانس خوبش یکی از دکترهای که شیفتش تموم شده بوده و داشته بیمارستانو ترک می‌کرده جلو بیمارستان میبینتش و به کمک نگهبان بیمارستان سریع انتقالش می‌دن به اورژانس و رسیدگی های اولیه رو انجام می‌دن.با وصل کردن اکسیژن حالش بهتر می‌شه و می‌تونسته صحبت کنه. تو این مدت دکتر قلب می بینتشو ازش چند تا سوال میپرسه و نمونه و آزمایش می گیره. رضا که حالش یه خورده سرجاش اومده بوده زنگ دامادشون میزنه که بیاد پیشش. دامادشون با خواهرش میان پیش رضا و اورژانس بیمارستان اونو ارجاع می‌دن به دکتر خون. دکتر خون بر اساس داستان رضا و رنگ پریدگی و کبودیها برای رضا آزمایش خون تجویز می کنه.با توجه به شرایط، رضا باید بستری شده اما اگه مادرش می فهمید حال اونم بد میشد و رضا و دامادشون تصمیم می‌گیرند به همه بگن به جز مادر رضا و به اون بگن رضا از طرف شرکتشون رفته ماموریت. سابقه ماموریت رفتن یهویی رو داشت و خیلی نگران فهمیدن مادرش نبود. بیچاره مادرش. نتیجه آزمایش خون میاد اما دکتر خون آزمایش رو تکرار می کنه و به جای یک نمونه دو نمونه میگیره و به دوتا آزمایشگاه مختلف می فرسته تا نتیجه رو بگن.بعد از اینکه جواب هردو تا آزمایش میاد و دکتر میبینه که مثل قبلی هستن مشکوک به سرطان خون میشه و حدسشو به خانواده رضا میگه ولی به خود رضا نه.به رضا میگه باید بستری بمونی تا ازت آزمایش مغز استخوان بگیریم. وقتی خونه نرفتن رضا طولانی میشه قصه رو به مامان رضا هم میگن اما توجیهش می کنند که نباید به رضا چیزی بگه توی این دو سه هفته به واسطه داروهایی که به رضا می زدند دردش قابل تحمل تر شده بود اما به قوت خودش هنوز باقی بود.باتوجه به دردی که رضا تحمل کرده بوده و حدس دکتر، همه میگفتن رضا سرطان داره ولی هیچی به رضا نمی گفتن تا اون روحیه اش رو از دست نده. امیدوار بودن که دکتر اشتباه کنه و رضا مرخص بشه.بالاخره بعد دو هفته بیست و چهارم اسفند قرار بود آزمایش رضا ساعت ۱۲ شب برسه به بیمارستان اما خانواده رضا با دکتر و نگهبان بیمارستان هماهنگ می کنند که رضا این داستان رو متوجه نشه و خانوادش اول جواب رو تحویل بگیرن و به دکتر نشون بدن.از بد ماجرا شیفت نگهبانا عوض میشه و نگهبان جدید که در جریان نبوده زنگ میزنه به بخشی که رضا توش بستری بوده و اومدن جواب آزمایش مغز استخوان رضا را اطلاع میده و میگه که بیان جواب رو بگیرن.در جست و جو آزمایشمیبینتش نزدیک دو هفته بوده که رضا اونجا بوده و دیگه تقریبا همه پرستارا اونو می‌شناختن و با قدم زدناش تو راهرو بیمارستان آشنا بودن.پرستار که نمیدونست جواب چه آزمایشی اومده به رضا میگه جواب آزمایشات اومده خودت میخوای بری بگیری حال و هواتم عوض شه. رضا تعجب میکنه ولی قبول می کنه و سوار آسانسور میشه که بره پایین جواب آزمایش رو بگیره. تو حال و هوای خودش بوده که وقتی در آسانسور باز میشه میبینه باباش با یه حالت انتظار دستاشو رو پشتش گرفته و داره راه میره.میره نزدیک باباش که ازش بپرشه چرا اینجاست میبینه دامادشونو خواهرشو و چندتا از دوستاش هم تو لابی بیمارستان. تا میاد ازشون بپرسه شما اینجا چه کار می‌کنید دامادشون میگه رضا تو اینجا چیکار می کنی؟ رضا بهشون میگه اینجا بیمارستانه و منم بستری‌ام. خودتون اینجا چیکار می کنید.رضا بو میبره یه خبراییه. خانواده‌اش دورشو میگیرن و سعی میکنن یه جوری پس بفرستنش تو اتاقش اما رضا میگه: جواب آزمایشم اومده اومدم بگیرمش دامادشون که زودتر جواب آزمایش رو گرفته بود به رضا میگه ما گرفتیمش و میدیم به دکتر. تو برو بالا برو استراحت کن. هی رضا میگه هی دامادشون میگه تو این مدت هم پدر و مادر رضا خواهرش اشکشون لب مشکشون بوده بالاخره رضا قاطی میکنه با داد و بیداد جواب آزمایش رو میگیره و برمیگرده بالا.فهمیده بوده جواب آزمایش خوب نبوده که همه این قدر ناراحت شده بودن وقتی میرسه تو بخش میره پیش پرستار و قسمش میده که بهش بگه تو این جواب آزمایش چی نوشته. پرستار جواب رو میبینه و چشاش گرد میشه ولی خیلی عادی بهش میگه اینا تخصصی هستند و من بلد نیستم بخونمشون. وایسا فردا صبح دکتر میاد خودش بهت میگه نتیجش چیه. رضا میره توی اتاقش و باباش با چشمای گریون میاد بالا که باهاش حرف بزنه ولی نمیتونه و برمیگرده.یکی از خواهراش میاد، باز نمی تونه به رضا بگه چی شده سه چهار نفری میان که به رضا بگن چه خبره و چه اتفاقی افتاده اما هیچ کدومشون نمیتونن و برمی‌گردن پایین. نزدیک ساعت ۱ صبح رضا خیلی اعصابش خورد بوده و میدونسته یه چیزی شده اما فکرشم نمیکرده چه خبره.تصمیم‌ میگیره بره دوش بگیره و بعد اینکه بر میگرده تو اتاقش میبینه خواهر کوچکترش رو تختش نشسته. ازش میپرسه من چمه بیماریم چیه خواهرش جواب نمیده رضا دوباره میپرسه این بار خواهرش بهش میگه باید شیمی‌درمانی شی.رضا جا میخوره و از خواهرش میپرسه یعنی من سرطان دارم. خواهرش میگه نه فقط باید شیمی درمانی شی، و میره از اتاق بیرون رضا منقلب شده بود احساس می‌کرد سرش داره گیج می ره به زور خودشو به تخت میرسونه و دراز میکشه یاد دوستش میوفته که چند سال پیش سرطان گرفته بود و فوت شده بود. حس میکرد مثه دوستش فقط یک ماه دیگه زنده میمونه. یاد فیلم های ایرانی افتاد که هر کسی توشون سرطان گرفته بود مرده بود.تو همین فکرا بود که میشنید پرستار به دکتر میگه بله بهش بیماریش رو گفتند یهو حس میکنه حالش خوب نیست. میفهمه سمت چپ صورتش بی حس شده و کار نمیکنه بلند میشه میره آبی به دست و صورتش بزنه میبینه که نیمه سمت چپ لبشو نمیتونه جم بده.فکر میکنه که سکته کرده و با عجله میره بیرون اتاقش رو به پرستار میگه من سکته کردم نمیتونم سمت چپ صورتم رو جم بدم پرستارم که میبینه واقعاً نمی تونه لباشو جم بده بهش میگه برگرد تو تخت و سریع پزشک کشیک رو خبر می کنه و با دستگاه اکو و باقی تجهیزات میرن بالا سرش وقتی ازش نوار قلب می گیرن می بینن هیچ نشانه ای از سکته نیست.دکتر از پرستار می پرسه از کجا فهمیدی سکته کرده، پرستار میگه خودش گفتاز رضا می پرسه از کجا فهمیدی سکته کردی اونم میگه نمیتونم سمت چپ صورتمو جم بدم و به لبش اشاره می‌کنه که جم نمی خورده و به سختی صحبت می‌کرده دکتر که سر در گم شده بود ازش میپرسه کجا خوابیدی میگه رو تخت خودم.میره داروهارو چک کنه وقتی میرسه نزدیک سرمش کاشف به عمل میاد پرستاری که رفته بوده مورفین توی سرم رضا تزریق کنه به اشتباه یه خورده داروی مورفین روی متکا ریخته و این باعث شده سمت چپ لب رضا بی حس بشه.هم دکتر هم پرستار هم خود رضا خندشون میگیره و این باعث میشه رضا یه خورده سرطان از ذهنش بیرون بره و با خندیدن شوخی کردنای بقیه حال و هواش اون شب عوض میشه و خوابش میبره.صبح بیست و پنجم دکتر رضا میاد و بهش کامل شرایطش رو توضیح میده ولی میگه باید بره مسافرت و نمیتونه تا دوهفته کمکش کنه یه دکتر دیگه رو بهش معرفی می کنه و میگه میتونی برای درمانت تو این دو هفته بری پیش این دکتر که استاد من هستش و بعدش که من برگشتم اگه دوست داشتی بیای پیش خودم. به واسطه داروهایی که تو این مدت استفاده کرده بود حال جسمیش بهتر شده بود اما حال روحیش افتضاح بود از بیمارستان رسالت مرخص میشه و میره پیش استاد دکترش.وقتی دکتر مدارکش رو میبینه میگه تشخیص درسته و باید از فردا شیمی درمانی رو شروع کنیم اما کمبود خون داری، امشب چند واحد خون واست می گیریم و فردا به امید خدا درمانو شروع میکنیم. رضا به دکتر میگه دکتر سیزده بدر میتونم برم پیش خانوادم باشم دکتر بهش میگه بهت قول نمیدم ولی اگه امکانش باشه همه تلاشمو می کنم پیششون باشی. خودش روحیه‌اش داغون بود و روحیه خانواده‌اش داغون تر. طبق اتفاقی که واسه دوستش افتاده بود و تو فیلما هم دیده بود. میدونست که برای شیمی درمانی باید بره توی اتاق ایزوله و ارتباطش با خانواده اش محدود میشه. اون شب بستری شد و از همون شب مدام بهش سرم وصل بود و پرستارا آمپولای مختلفی رو توی سرم می زدن ولی خبری از شیمی‌درمانی نبود .روز اول و دوم و سوم به همین حالت میگذره وقتی دکتر میاد پیشش که ببینه حالش چطوریه رضا با عصبانیت به دکترش میگه پس چرا شروع نمی‌کنید شیمی‌درمانیو؟ من این همه وقت بستری شدم که بتونم سیزده به در پیش خانوادم باشم نکنه حالم خرابه قطع امید کردید؟دکتر با تعجب نگاش می کنه و میگه ما سه روزه که شیمی درمانی رو شروع کردیم. همین داروهایی که پرستارا توی سرمت میریزن داروی شیمی درمانی هستش. رضا ازش میپرسه پس اون اتاق های مخصوص و شرایط خاص نگهداری چی؟ دکتر میگه اون واسه مواقعی هستش که بدن بیمار خیلی ضعیف شده باشه و چند تا موضوع با هم اتفاق افتاده باشه بیشتر بیماران سرطانی اصلا به این حالت نیاز پیدا نمی‌کنن.رضا از یه نظر آروم میشه که نباید اون درمان سخت و شرایط فلاکت بار رو تحمل کنه، ولی از یه سمت دیگه ترس برش میداره که همین روزاست عوارض شیمی درمانی رو حس کنه. روز سوم می گذره روز چهارم کم کم بی حالی و خواب آلودگی سراغش میاد. تلقین این موضوعات حالشو بدتر میکنه اون شب ، شب عید بوده. از همه خونوادش میخواد که بیمارستان نمونن و برن خونه. خودش می گفت من ازشون خواستم ولی فکر نکنم این کار رو کرده باشن.اون شب خیلی حالش بد بوده پیش خودش با خدا صحبت می‌کرده و می‌گفته چرا من چه گناهی کردم من که نمازمو خوندم روزمو گرفتم توی هیئت ها کمک کردم آشپزی کردم، به این همه نیازمند کمک کردم و هزار تا حرف دیگه. رضا آدم معتقدی بود مخصوصا توی تاسوعا عاشورا همیشه توی هیئت محله شون کمک میکرده تا مراسم به بهترین نحو انجام بشه داشت میگفت من که سعی کردم آدم خوبی باشم چرا اینجوری شدم.خانوم به اصطلاح امیدبخشهمون شب یه بیماری رو میارن که تصادف کرده بود و باید چند روزی بستری میشده. خانمش که به عنوان مراقب بیمار همراهش بوده سعی میکنه به رضا روحیه بده و بگه همه چی خوب میشه. رضا اینجاها داشته به زمین زمان بد و بیراه میگفته البته آروم. خانومه بهش میگه ناشکری نکن. خیلیا هستن وضعشون از تو بدتره. ببین ما شب عید بخاطر اینکه شوهرم تصادف کرده اومدیم بیمارستان. اما بلاخره خوب میشه. تو هم نباید روحیتو از دست بدی و یه عالمه از این حرفا. رضا که خیلی عصبانی بود به اون خانم میگه تو اصن میدونی من بیماریم چیه؟اون خانم با آرامش و متانت میگه هرچی میخواد باشه بلاخره خوب میشی؟رضا دوباره میگه میخوای بگم بیماریم چیه؟خانمه دوباره میگه وقتی صحیح و سالم رو تختتی حتما حالت خوب میشه.رضا که کفری شده بود از اینکه اون خانم بدون دونستن شرایطش فقط داشته حرفشو میزده و راه حل الکی میداده. بلاخره میپره وسط حرفشو میگه سرطان دارم. سرطان خون. واسه اینکه کاری کنه که خانمه دیگه خیلیم حرف نزنه قلو میکنه و میگه یک ماه دیگه هم بیشتر زنده نیستم تازه واگیرم داره.خانمه چشاش ۴ تا میشه و از اتاق میره بیرون. چند دقیقه بعد با دوتا پرستار میاد و شوهرشو از اون اتاق با تختش میبرن بیرون. رضا خندش گرفته بود و با خودش میگفت چی شد تو میخواستی امیدواری و استقامت به من یاد بدی حالا خودت فرار کردی؟با این اتفاق خندش میگیره و حال هواش عوض میشه. اون شب می‌خوابه و صبح پا میشه میره دستشویی دست و صورت رو میشوره و دست میکشه تو موهاش که حالتشونو درست کنه یهو شوکه میشه.میبینه یه تعدادی از موهای سرش میاد تو دستش بر میگرده تو اتاقش میبینه روی بالش هم یه مقدار مو ریخته. لبخند تلخی میزنه و میفهمه عوارض شیمی درمانی شروع شده.اون روز، ۱ فروردین و سال نو بوده. اقوام دوستان آشناها و همکارا همه میان به دیدنش. با دومادشون بحث ریزش موی سرش رو مطرح میکنه و اون بهش پیشنهاد میده که خودش قبل از این که موهاش خورد خورد بریزه کوتاهشون کنه .از دامادشون میخواد که براش موزر بیاره و روز بعد رضا خودش موهاشو کوتاه میکنه.وقتی تو آیینه خودشو میبینه از ته دل ناراحت میشه چون فکر میکرده این کچلی تازه اول راهه و قرار خیلی اوضاع بدتر بشه.هر روز ملاقاتی داشته و از اینکه دوست و آشناهاش هواشو داشتن خیلی خوشحال بود. بعضی از دوستاشم فقط تلفنی باهاش صحبت می کردن.تو این مدت باقی عوارض شیمی درمانی هم سراغش اومده بودن.حالت تهوع، سرگیجه، بی اشتها شدن و چند تا چیز دیگه.یه روز صبح که باباش پیشش بوده وقتی بیدار میشه و مشغول مسواک زدن میشه از دور و اطراف لثش خون‌میاد پدرش با دست پاچگی میره دکتر رو میاره که بهش بگه چه اتفاقی افتاده.اونجا دکتر بابای رضا رو میکشه بیرون و آب پاکی روی دستش میریزه و بهش میگه پسرتون درگیر بیماری سختی هست. راحتش بزارید شما بیشتر بهش استرس ندین و یه سری از این حرفا که رضا هم حرف هاشون رو میشنوه.عملروز بعد پرستارا میان رضا رو آماده می کنن که ببرن اتاق عمل که رضا هاج و واج مونده بود که چه مشکلی به وجود آمده که من باید عمل شم. دکترش میاد پیشش و میگه اگه به تزریق دارو از طریق رگ های دستت ادامه بدیم ممکنه برای رگهای دستت مشکلی به وجود بیاد.علاوه بر این واسه اینکه تاثیر دارو روی بدنت بهتر صورت بگیره می‌خواییم یه پورت مخصوص بالای سینت قرار بدیم که به شاهرگت وصل میشه. این پورت کمکمون میکنه سرعت پخش دارو بهتر بشه. اینجوری هم راحت تری هم نتیجه بهتری می‌گیریم.رضا رو به اتاق عمل میبرن و کسی که باید پورت روتوی بدن رضا قرار میداد هم محله‌ای رضا از آب در میاد و بهش میگه ما بیهوشت نمی‌کنیم و فقط بی حست میکنیم تا این کارو انجام بدیم و عمل رو شروع کنیم. جراح هم محله ایشون میگه ما داریم بالای سینت رو به اندازه چند تا بخیه کوچک باز می کنیم تا این پورت رو توی بدنت قرار بدیم و به شاهرگ وصل کنیم.به واسطه پارچه‌ای که بین صورت و سینه رضا بود. خوشبختانه خودش نمیتونست اون صحنه رو ببینه ولی هوشیار بود.خیلی اذیت نمی شد استرس نداشت تا وقتی که دکتر خودش میاد و با عصبانیت میگه چرا انقدر باز کردید این پسر سرطان داره پلاکت خونش پایینه زود باشید ببندینش. اینجا بود که رضا میگفت قلبم از استرس توی دهنم بود و واقعاً ترسیده بودم.بالاخره کارش انجام می‌شه و بعد از ظهر همون روز اولین تزریق از طریق اون پورت انجام میشه. یکی دو بار اول حس خوبی نداشته اما به مرور واسش راحت تر از تزریق از رگ دست بودهمرخصی رضاروز به روز عوارض داروها در حال بیشتر شدن بودن که به فکرش می رسه چند تا بیمار مبتلا به سرطان که حالشون خوب شده رو پیدا کنه و ازشون راهنمایی بگیره.سرچ میکنه و هر کسی که در مورد سرطان ALL صحبت کرده گفته این بیماران کمتر از یکسال می‌میرند و وضع خوبی نخواهند داشت و رضا با روحیه درب و داغون به شیمی درمانی ادامه میده تا دهم عید که دکتر رضا میاد و به رضا میگه به خواسته‌ات رسیدی.بدنت خوب به شیمی درمانی جواب داده به خانوادت بگو بیان ببرنت خونه چهاردهم صبح بیا که شیمی درمانی را ادامه بدهیم با شنیدن این خبر بال در میاره.زنگ میزنه خونه که بیاین با بیمارستان تسویه حساب کنید تا مرخص شم. خانوادش باورشون نمیشد. وقتی میان بیمارستان بابای رضا دکترو که میبینه بهش میگه دکتر شما اصن میدونید بیماری این پسر چیه. دکترش می‌خنده و میگه بله. شما با ضمانت من ببریدش ولی حواستون باشه داروهاشو به موقع مصرف کنه. وقتی تو راه برگشت به خونه بودن رضا خیلی خوشحال بود.توی خونه همه هواشو داشتن. ترحم زیاد حالشو بد می کرد ترحم از خانواده تو کارهای مختلف ترحم از اقوام توی عید دیدنی و یا تو یه سری چیزای دیگه.بالاخره روز مورد علاقه رضا یعنی سیزده بدر می‌رسه و اون به همراه خانوادش میرن پارک دارآباد. تو پارک واسه اینکه رضا زود به زود احتیاج به استراحت داشته یه چادر مسافرتی می‌زنن و هر موقع رضا خسته میشده میرفته توش استراحت می کرده. طرفای عصر بود که خواهر رضا میگه یه خورده اونورتر، ایستگاه سلامت زدن که فشار خون و قند و اینا اندازه می گیرن. میای بریم رضا؟ رضا به همراه خواهرش راه میفتن و میرن اونجا فشار و قند خون رضا و خواهرش رو اندازه می گیرن و همه چی رو چک میکنن و بهشون میگن که هر دو نرماله فقط اطلاعاتتون رو بدین برای اینکه ما باید ثبت کنیم.پزشک از رضا میپرسه سابقه بیماری؟ رضا میگه ALL پزشک چند ثانیه هنگ میکنه و آروم سرشو میاره بالا از رضا میپرسه میدونی ALL چیه? میگه آره میدونم دکتر بهش میگه پس اینجا چیکار می کنی؟رضا استرس میگیره و خواهرش میگه کجا چیکار کنه. آقای دکتر برادرم در حال درمانه و الان چند روز استراحت هستش. دکتره که خودش فهمیده بود چه استرسی به رضا وارد کرده بهش میگه آره خداروشکر فشار و قند خونت اندازست و مشکلی نداری ایشاله که درمانتم به خوبی انجام میشه و زود خوب میشی.بعد از اینکه رضا پا میشه بره ،دکتر شروع میکنه با خواهر رضا پچ پچ کردن و عذرخواهی و این چیزا. ۱۳ بدرم می‌گذره و تموم میشهبازگشت به دکتر قبلیچهاردهم که برمیگرده بیمارستان برای ادامه درمانش متوجه میشه همون دکتر اولش تو بیمارستان‌رسالت برگشته ایران و به خاطر اینکه بیمارستان‌رسالت خیلی نزدیکتر به خونشون بوده و رضا میخواسته پیش دکتر اولش باشه، تصمیم میگیره برگرده پیش دکتر اولش. همون روز به دکتر فعلیش میگه اون هم مخالفتی نمی‌کنه و میگه که امروز شیمی درمانی تو انجام بده و از فردا برو پیش دکتر قبلیت. یه نامه مینویسه و کارهایی رو که انجام داده به دکتر قبلیش میگه.چهاردهم آزمایش و شیمی درمانیش رو انجام می‌ده و برمیگرده خونه. پانزدهم صبح با خواهرش میره بیمارستان رسالت پیش دکتر خودش. خانم دکتر اول نمیشناستش چون قبل از پیدا شدن عوارض بیماری رضا رو دیده بود اما بالاخره یادش میاد و از پروسه درمان می‌پرسه رضا جواب میده.گوشی خواهرش زنگ میخوره و از اتاق دکتر که میره‌بیرون رضا از میگه خانم دکتر بهم راستشو بگید من خوب میشم؟خانم دکتر سرشو میندازه پایین و میگه: بودن که خوب شدن اما این خواستن و قوی بودن خودت رو می طلبه. رضا که از اتاق دکتر میاد بیرون یاد سرچ هاش می‌افته که هیچ کس خوب نشده بود.پشت در مطب دکتر با خودش عهد می بنده که تمام تلاشش رو بکنه که درمان بشه و بشه کسی که وقتی افراد مبتلا به سرطان دیدنش ازش روحیه بگیرن و توی درمانشون با روحیه بهتری شیمی درمانی رو بگذرونن.بشه کسی که وقتی سرچ می کنن آیا سرطان درمان دارد اسم و عکس رضا بیاد به عنوان کسی که خوب شده و بقیه روحیه بگیرن.توی این مقطع ۵ روز به صورت مداوم داروهای شیمی درمانی رو بهش تزریق میکنن و بعد از اون دکتر بهش میگه ما باید هشت ماه هر ماه یک هفته تو را تحت نظر داشته باشیم و شیمی‌درمانی بشی که این یه هفته ۳ روز شیمی درمانی هستش و ۴ روز باید بستری بمونی تا ما عوارض داروها را کنترل کنیم ولی قبل از شروع این ۸ ماه باید پرتو درمانی برات انجام بدیم که عوارض زیادی داره و باید بستری بشی.با شروع پرتو درمانی عوارض خیلی شدید تر میشه تا حدی که بعضی روزها هیچی نمیتونسته بخوره و مدام حالت تهوع داشته. اما رضا هدف داشته و با غذا نخوردن و این صحبت ها قرار نبود کوتاه بیاد.اون واسه خودش نمی خواسته خوب شه اون وظیفه داشته به همه بیماران مبتلا به سرطان روحیه بده و این قراری بود که خودش گذاشته بود و نمی‌خواست زیرش بزنه.دوران پرتودرمانی رضا میگذره و دوره اول درمان شروع میشه.سه روز شیمی درمانی میشه و ۴ روز بعدشو بستری میمونه توی بیمارستان و سه هفته بعد رضا باید استراحت می‌کرده تا آماده شه واسه دوره های بعدی.به دکترش میگه من می خوام برم سرکار حوصلم تو خونه سر میره اعصابم خورد میشه از ترحم خانوادم خسته شدم. دکتر بهش میگه بهتره تا دوره ششم سرکار نری ولی اگه فکر می کنی با کار حالت بهتره برو مشکلی نیست اما خیلی مراقب باش. روز بعدش رضا سرزده میره سر کار. همکاراش که میبیننش تعجب میکنن.رئیسش که میبینتش میگه من بهت مرخصی با حقوق دادم برو درمان تو بگذرون بعد بیا هر موقع حالت خوب شد اون موقع بیا. اما رضا می که من می خوام بیام سر کار من دارم خوب میشم دلیلی نداره سر کار نیام خلاصه که با این داستان رضا برمیگرده سرکار.قبل از شروع شیمی درمانی و تشخیص سرطان رضا حدود ۸۰ کیلو وزن داشت اما بعد از پروسه پرتودرمانی و دوره اول هشت ماهه رضا به نزدیک ۶۵ کیلو میرسد.از دوره دوم رضا حتی برای گرفتن عوارض هم بیمارستان نمیمونه فقط همون ۳ روز شیمی درمانی رو بیمارستان میمونده.شبایی که رضا برای شیمی درمانی بستری بود با بقیه بیمارا دور همدیگر جمع می‌شدن و به قول خودشون محفل داشتن و بهشون خوش می‌گذشت اما اونا مثل رضا باروحیه نبودن و اکثراً به خاطر روحیه رضا حالشون بهتر میشد.زمان می گذشت و درد رضا خیلی کمتر شده بود و به واسطه کار و برگشتن به روال عادی زندگی اش روحیه اش عالی شده بود از دوره چهارم به بعد پرستارا هر بیمار مبتلا به سرطانی رو می‌دیدن می فرستادن پیش رضا. یه جورایی شده بود مشاور بیماران سرطانی.محفل های شبانه دیگه علنی شده بود و بیمارایی که زمان بستری شدنشون با رضا یکی نبود اون شبا میمون بیمارستان تا حالو هواشون عوض بشه.رضا هم بعضی وقتا دلتنگ بیمارا میشد و خودش می رفت بیمارستان تا پیششون باشه.بعد از دوره ششم بازم درد رضا کمتر شده بود اما عوارض داروها مثل روز اول بود. همچنان رضا کچل می کرده همچنان میل به غذا خوردنش کم بود و همچنان خستگی زود سراغش می اومد ولی حال رضا خوب بود.یه روز قبل اینکه دوره هفتم درمان شروع بشه به دکترش میگه: دکتر حالم خوبه و فکر می‌کنم میتونیم درمان را قطع کنیم دکتر چند دقیقه‌ای نگاش میکنه و میگه خدا را شکر که حالت بهتره ولی برای اینکه بیماری برنگرده باید دوره درمان را تا انتها بری.رضا توی مدت زمان درمانش همش فکر این رو می کرد حالا که خوب میشه دیگه نمی خواد مثل قبل زندگی کنه میخواد ادامه تحصیل بده مسافرت های مختلف بره، با دوستای جدیدی که پیدا کرده بود معاشرت کنه و خیلی چیزای دیگه.بعد از اینکه دوره هشتم درمانش تموم می شه می ره پیش دکترش. رضا ازش تشکر می کنه و یه جوری خداحافظی میکنه انگار که دیگه قرار نیست دکترش رو ببینه و کاملا خوب شده و میتونه به زندگی اش برسه دکترش میگه کجا میخوای بری؟تازه باید قرص درمانی رو شروع کنیم.رضا هنگ میکنه. اون فکر میکرده بعد این پروسه درمان خوب میشه و میتونه به زندگی عادیش برگرده.حواسمون باشه که رضا این مدت ۸ ماه از سخت ترین درمان های دنیا رو تجربه می کرده با بدترین عوارض و فکر میکرد بعد این روند درمانش تموم میشه.وقتی رضا میفهمه تازه باید قرص درمانی رو شروع کنه چند روزی حالش بد میشه. وقتی میبینه عوارض داروهای شیمی درمانی کمتر میشه، وزنش بالا میاد و جسمی داره حالش بهتر میشه روحیشو به دست می‌آره و همزمان با درس خوندن برای کارشناسی به ورزش هم ادامه می‌ده.تو این مدت با توجه به اینکه باید داروهاشو به موقع مصرف می کرد اما روزه میگرفت چون روزه آرامش خاصی بهش می داد و حس بهتری داشت.بالاخره برای کارشناسی قبول میشه و میره سر کلاس در شرایطی که ابرو و موهاش ریخته بودن. برخورد باقی دانشجویان به نظرش خیلی جالب بود و باهاش حال میکردن که داره با بیماریش می جنگه و براشون یه الگو بوده بیمارای تو بیمارستان هم وقتی می فهمن رضا داره دانشگاه می‌ره و در حین سرطان ادامه تحصیل میده بیشتر روحیه می‌گرفتن و انگیزه ای میشد که اونا هم در برابر عوارض و دردی که داشتن مقاومت کنن تا به وضعیت رضا برسن.مسافرت های رضا شروع شدرضا تو همین دوران تصمیم میگیره یه سفر بره کربلا تا حس معنوی خودش رو تقویت کنه.خانواده‌اش میترسن از اینکه تو اون شرایط بره کربلا و یه اتفاقی بیفته ولی رضا باهاشون صحبت میکنه و قانعشون میکنه و میره و صحیح و سالم بر می گرده.این میشه آغازی واسه طبیعت گردی و مسافرتهای رضا. اینم بگم که به گفته خودش خیلی بی حوصله بود و با آدمایی هم که زیاد سفر می‌رفتند و کوه و طبیعت و می‌گشتن میونه ای نداشته. اما بعد بیماری انگار دنیا عوض شده بود. لذت زیادی از این قبیل کارها می برد و به قول خودش صبرش زیاد شده بود بعد از یک سال تقریباً تعداد افرادی که رضا بهشون مشاوره میداد از ۷۰ نفر گذشته بود و روز به روز هم بیشتر میشد.این بیمارا که دیگه فقط بیمارای سرطان خون نبودن و از انواع و اقسام سرطان های مختلف بودند.میومدن تا از رضا انرژی بگیرند و روحیه شون عوض بشه اما برای رضا هم واقعاً سخت بود بعضی مواقع شرایط کار خستگی، اوضاع خانواده و خیلی چیزای دیگه که برای همه ما هم هست عاملی میشدن که خود رضا هم اوضاعش مساعد نباشه.ولی تمام تلاشش رو می کرد که حالش خوب باشه و به بقیه هم روحیه بده. تو این دو سال و بعد شروع قرص درمانی مدام ورزش هم می کرد و به سلامت جسمیش خیلی اهمیت می داد. بعد دوسال دکتر رضا ازش آزمایش مغز استخوان می گیره. این آزمایش مشخص می کرده که وضعیت سلامت رضا چطوره و براشون مشخص میکرده ادامه روند درمانش چه جوری باید باشه.خواهر رضا با دکترش صحبت میکنه که زمان جواب آزمایش رو به رضا اشتباه بگن، تا اول خانواده مطلع بشن و اگه جواب آزمایش رضا خوب نبود اونا کم‌کم رضا رو برای شنیدنش آماده کنن.تاریخ ۱۲/ ۸/ ۹۲ ساعت یک ظهر که رضا از همه جا بی خبر سر کار بوده خواهر زنگش میزنه و با گریه و هق هق شروع میکنه صحبت کردن گریه ش اونقدر شدید بوده که رضا از توی حرفاش فقط میشنوه جواب آزمایش دکتر شیمی درمانی, بیمارستان رسالت و بعدشم گوشی خواهرش خاموش میشه.رضا یه حال عجیبی بهش دست میده. مثه وقتی که برای اولین بار بهش گفته بودن باید شیمی درمانی بشه. ترس برش میداره.دوباره بیمارستان ؟؟؟خیلی سریع خودشو میرسونه بیمارستان و وقتی میره تو مطب دکتر میبینه خواهرش اونجا نشسته و داره گریه میکنه به دکتر میگه خواهرم چی میگه؟ سرطانم دوباره بدتر شده؟ دکتر بهش میگه باید داروتو قطع کنیم. میپرسه چرا قطع کنیم؟نکنه قطع امید کردید؟ دکتر میگه پسرم شیمی درمانی روی بدنت جواب داده و به خاطر تلاش و مقاومتی که داشتی درمان شدی و هیچ اثری از سرطان تو بدنت نیست و احتیاجی به دارو نداری. رضا که تا حالا نشنیده بود کسی بعد ابتلا به سرطان داروشو قطع کنه دوباره فکر میکنه دکتر داره میپیچونتش.بعد از اون۸ دوره سنگین درمان که دکتر گفته بود باید قرص درمانی بشی رضا فکرشم نمیکرد بتونه بدون داروها زنده بمونه فکر می کرد این بیماری همیشه باهاشه و به خاطر همین نمیتونست باور کنه که بدون دارو زنده میمونه. به دکتر میگه مطمئنید. میخواید یه مدت دیگه هم دارو مصرف کنم؟کسی که توی دوره ششم میخواست داروهاش رو قطع کنه چون حس میکرد دیگه تاثیری روی سلامتیش ندارن الان داشت درخواست می‌کرد داروهاشو ادامه بده چون میترسید زنده موندنش به خاطر این داروها باشه دکتر باهاش صحبت میکنه و آرومش میکنه اما رضا باورش نمیشه از روز بعد رضا که شک کرده بود خوب شده صبح یه آزمایشگاه و عصر هم یه آزمایشگاه دیگه میرفت و آزمایش می داد که شاید یهو بیماری برگرده یا دکتر اشتباه تشخیص داده باشه .این آزمایش دادنا در حالی بعد از ۱۵ ۱۶ روز تموم شد که تقریبا آزمایشگاه ای نبود که رضا رو تو این چند روز نشناخته باشه.کسایی که از رضا خون می‌گرفتن میدیدن دستاش جای سوزن تازه داره و میفهمیدن تازه آزمایش داده. واسه همین دیگه ازش آزمایش نمیگرفتن. اگه اونا این موضوع رو نمی فهمیدن شاید این روند خیلی بیشتر ادامه داشت. بعد از این مدت خبر به بیمارستان‌ها و بیمارا می‌رسید که رضا درمان شده و داروهاشو قطع کرده تا قبل خوب شدنش رضا به نزدیک ۲۰۰ نفر مشاوره می‌داد. بعد از این خبر در عرض دو سه روز این عدد به نزدیک ۴۰۰ نفر رسید تازه اینجا بود که رضا قصه ما باورش شده بود درمان شده و به هدفی که می‌خواست تقریباً رسیده بود. خانوادش خوشحال بودن. دوستاش بهش تبریک میکردن و میبردنش بیرون. همکاراش خیلی خوشحال شده بودن و یه عالمه اتفاق خوب دیگه.قصه تازه شروع شدقصه ها اینجا تموم میشن درسته؟ ولی قصه ما اینجا تموم نمیشه.رضا درمان شده بود ولی هنوز وقتی کسی اسم سرطان رو سرچ می کرد ته سرطان مرگ بود هنوز همه فیلم های سینمایی که یک فرد مبتلا به سرطان روتوش نشون میداد آخرش اون نفر می مرد و هنوز نتونسته بود این باور رو تغییر بده افزون بر اینا همه میگفتن خوب گیریم که خوب شدیم دیگه همش باید مواظب باشیم که دوباره مبتلا نشیم هیچ‌جا بهمون کار نمیدن مردم ازمون فاصله می‌گیرن و و و و.رضا خودش این احساس رو تجربه کرده بود ولی خودشم ثابت کرده بود که این حرف‌ها درست نیست. ولی کو گوش شنوا. فقط باید جای اون افراد باشید و تا بتونید این نا امیدی رو حس کنید. واسه همین رضا لازم داشت یه کاری بکنه که بتونه به بیماران مبتلا به سرطان بگه هیچ چیزی نیست که نتونید انجام بدید حتی میتونید کارهایی بکنید که تو عمرتون نکردید. به این فکر می کرد یه کاری رو به بخشی از زندگیش اضافه کنه که بتونه به کسایی که روحیه واسه درمان و بعد درمان ندارن کمک کنه.آغاز زندگی یک کوهنوردیادش میاد از قدیم واسش کوهنوری کردن خیلی سخت بوده. قدیما چندباری بعضی از دوستاش بهش گفته بودن که بیا بریم کوه. رضا که بدش نمی‌اومد بره کوه وقتی شرایطشون رو شنیده بود که باید صبح زود بیدار شن و شیش ساعت برن تا برسن اونجا و بعد دوباره ۶-۷ ساعت برگردن فقط مونده بود دوستی شو باهاشون بهم بزنه. اما الان به خاطر هدفش تصمیم گرفته بود این کارو بکنه. آره رضا تصمیم میگیره کوهنوردی کنهاز توی سایت های مختلف شروع میکنه چند تا باشگاه کوهنوردی رو پیدا می‌کنه و با تلفن به اولی زنگ میزنه آقای خیلی مودب و خوش اخلاقی تلفن رو جواب میده. خیلی خوب و خوش برخورد صحبت می‌کنه و توضیحاتش رو بهش میده. میگه اول باید عضو بشید چند تا کلاس آمادگی بیاید با کوه‌های سبک شروع میکنیم و خورد خورد صعودهای سخت تر تا دماوند و یه سری توضیحات دیگه.رضا خیلی جذب میشه و میبینه شرایطشون واسش عالیه فقط واسه اینکه بعدا به مشکلی بر نخوره بهشون میگه من قبلا سرطان داشتم مشکلی نداره تو گروهتون باشم. حدود ۲۰ ثانیه آقای محترم پشت تلفن جواب نمیده بعد از اینکه رضا ۷ ۸ بار الو الو کرد آقاهه جواب میده میگه پسرم شما فعلا ادامه حیات بده وقتی چند سال از خوب شدنت گذشت تماس بگیر و تلفنو قطع میکنه. رضا بهش بر میخوره ولی اون آدمی بود که سرطان زبان نفهم رو تونسته بود شکست بده با این حرف ها کوتاه نمی اومد. رضا شروع میکنه زنگ زدن به بقیه باشگاه های کوهنوردی ولی هموشون تا میفهمن رضا سرطان داره یه جوری میپیچوننش و رضا میبینه هیچکس رو نمیتونه پیدا کنه که کمکس کنه واسه شروع کوه نوردی. بیخیال کوهنوردی میشه و تصمیم میگیره به طبیعت گردیش ادامه بده و با جاهای مختلفی که میره عکس بگیره تا همونارو به بقیه بیمارا نشون بده و بگه حتی میتونید جهانگرد بشید.تو یکی از این تور های طبیعت گردی رضا با لیدر گروه خیلی گرم میگیره و صحبت میکنن. بعد یه عالمه صحبت کردن لیدر ازش میپرسه واسه چی کوه نوردی نمیکنی تو که بدنت خیلی خوبه. رضا که دل پری داشته شروع میکنه داستانش رو به لیدر گروه که باهاش دوست شده بود توضیح می‌ده. از شانس رضا لیدر اون تور طبیعت گردی خودش باشگاه کوهنوردی داشته و بهش میگه من کمکت می کنم که بتونی کوهنوردی رو شروع کنی. اتفاقا باعث افتخار تیم ما هم هست و خوشحال میشیم بتونیم تو هدفت کمک کنیم.اولین صعودچند روز بعد لیدر زنگش میزنه که برنامه تو آماده کن سه روز دیگه می خوایم صعود کنیم. یه قله حدود ۴۰۰۰ متره که خیلی سخت نیست. رضا که هیچ تصوری از ۴۰۰۰ متر نداشته با آغوش باز قبول میکنه و اول از همه میره به خواهرش میگه که میخواد بره کوه.که تو همون جا با مخالفت شدید خواهرش مواجه میشه و خواهرش بهش میگه واست خوب نیست و واسه اینکه رضا رو تهدید کنه میگه اگه بخوای بری به مامان بابا میگم. رضا که میدونست اونا هیچ جوره راضی به این کار نمیشن به خواهرش میگه باشه به اونا نگو منم نمیرم.اما رضا سه روز بعد آماده بوده واسه رفتن به کوه اون روز هفته اول ماه رمضون بود. صبح زود بیدار میشه.سحریشو میخوره و روزشو میگیره خودشو میرسونه به گروه کوهنوردی.لیدر تور طبیعت گردی که اینجا هم جز لیدرهای اصلی بود میاد پیش رضا تا چند تا نکته رو بگه بهش. میگه رضا من دوتا چیز ازت می خوام یک از بیماریت به کسی چیزی نگو دو هرکی پرسید قبلاً کوه رفتی یا نه بگو آره رفتم.بالاخره همه جمع میشن و حدود ۳۰ نفر شروع می‌کنند به کوهنوردی برای صعود به قله. به خاطر اینکه لیدر میدونسته رضا ممکنه حالش بد بشه مدام می اومده پیشش حالشو میپرسیده و رضا خودشو رو پر انرژی نشون میداده از ظهر به بعد به خاطر فشار کوهنوردی و اینکه رضا روزه بوده بیشتر نفس کم می آورده و تو طول این مدت هم چندین بار براش خرما و گردو خوراکی مقوی دیگه میورده رضا می‌گرفته ولی نمی خورده چون از یه طرف نمی خواسته روزش رو بشکونه و از یه طرف هم نمی‌خواسته مسخره ش کنن به خاطر اینکه روزه گرفته.حدود ۷۰ درصد راهو رو که میرن لیدر میگه خیلی ها خسته شدن. از اینجا دو گروه میشیم یه گروه بمونه استراحت کنه و گروه دیگه با من بیاد برای صعود تا قله. به رضا می‌گه تو بمون استراحت کن تا همینجا هم خیلی خوب اومدی و رکورد زدی.رضا میگه می خوام بیام تا قله و صعود کنم.لیدر میگه حداقل حدود یک ساعت و نیم راه هستش ممکنه از اینجا به بعد واسط سخت باشه اما رضا میگه می خوام بیام و لیدر هم قبول میکنه. یک ساعت که میرن بالا رضا خسته میشه و سرگیجه و حالت تهوع هم بهش دست میدع لیدر گروه هم میاد پیشش و میگه من از اول راه بهت حواسم بوده چرا هیچی نمی خوری. رضا که دیگه نمی تونست لیدر رو بپیچونه بهش میگه روزم.لیدر بهش میخنده و میگه نیم ساعت دیگه دووم بیاری رسیدیم بالا دووم بیار.رضا بالاخره با سرگیجه و حالت تهوع صعود میکنه و وقتی میرسه اون بالا فقط یه گوشه میشینه تا شرایط عادی بشه. تو این مدت لیدر گروه بچه ها رو جمع می کنه و شروع میکنه حرف زدن میگه می خوام در مورد رضا که اون گوشه نشسته و داره نفس نفس میزنه و از حال میره صحبت کنمشروع میکنه به تعریف کردن داستان همه انگشت به دهن میمونن و آخرش هم میگه. راستی رضا با تمام این شرایطی که گفتم روزه هم هست بعد از گفتن این حرفا همه میرن به رضا تبریک میگن.اینقدر رضا از این حسی که بین اونها رد و بدل میشه انرژی میگیره که میگه من باقی قله هارم هرجا رفتن میرم. شروع می کنن پایین اومدن و تا ساعت نه شب که افطار بشه رضا روزشو نگه میداره. خودش میگه اخرای کار داشتم تلوتلو میخوردم و خدا باهام بود که سالم پایین رسیدم.رضا برمیگرده خونه و همه چیزو به خانواده اش میگه پدر و مادرش اولش خیلی بد برخورد می‌کنند ولی وقتی می بینند رضا سالمه و چاره ی دیگه ای ندارن آروم میشن و کوهنوردی رضا را می‌پذیرن.دماوندرضا دو تا قله دیگر رو میره تا نوبت مرتفع ترین قله ایران، دماوند میرسه.لیدر گروه به رضا میگه تو نمیخواد بیای. این قله سختی هستش و خیلی تجربه باید کسب کنی تا بتونی به اون صعود کنی اما رضا با همون اصرار همیشگی خودش لیدر رو راضی میکنه تا باهاشون بره دماوند. صعود به دماوند واقعاً کار راحتی نیست و حداقل باید ۷ تا ۸ تا قله سخت رو موفقیت‌آمیز صعود کنی. رفتن به دماوند شب مانی داره یعنی شب وسط کوه چادر استراحت می کنند و خیلی سختی های مختلف داره.لیدر بهش میگه خب قبل اینکه بیاید دماوند با بچه بورو تست سلامت جسمانی بده. یه آزمایش معمول بوده که کوهنوردا به گواهیش برای سعود به قله نیاز داشتن. رضا با دو سه نفر دیگه میرن پیش دکتر و دکتر به نوبت بهشون چند تا حرکت ورزشی رو میگه و سوال میپرسه تا نوبت رضا میرسه. به رضا حرکات ورزشی رو میگه و اونم خیلی عالی انجام میده و میگذره.دکتره ازشون میپرسه بچه ها سابقه بیماری که ندارید الهی شکر؟یکی از دوستای رضا میگه دکتر رضا سرطان داشته.دکتر با لبخند نگاهشون میکنه و میگه بچه ها حتی به شوخی هم این حرفو نزنید.رضا خندش میگیره و دوستش میگه آقای دکتر بخدا سرطان داشته.دکتر میپرسه راست میگه . وقتی رضا تایید میکنه دکتر بهش میگه دفترچتو بده و یه عالمه آزمایش مختلف واسه رضا مینویسه.رضا میگه آقای دکتر من درمان شدم و الان عادی دارم زندگی میکنم.ولی دکتره میگه تا جواب آزمایشو نگیرم تایید نمیکنم.بلاخره رضا آزمایش میده و یه تست ۲۵ هزار تومنی نزدیک ۳۰۰ هزار تومن براش آب میخوره و دکتره بلاخره برگه تاییدو بهش میده.بعد از داستان برگه تایید سلامت جسمانی رضا آماده بوده واسه رفتن به دماوند. خدارو شکر دیگه رضا روزه نبوده و دو روز اول رو که شب مانی هم داشتن راحت می گذرونه. اما روز سوم که روز صعود بوده، از نزدیکی های ۳۰۰ متر مانده به نوک قله هوا گوگردی می‌شه تنفس واسه رضا سخت میشه رضا ۱۰۰ متری رو تحمل میکنه اما حول و حوش ۲۰۰ متری قله دیگه نمیتونه تحمل کنه و به لیدر گروه میگه من از اینجا به بعد نمیام.یه نکته ای رو تو پرانتز بگم ۲۰۰ متر مونده به قله دماوند حداقل یک و نیم ساعت زمان می‌بره تا برسن به قله. رضا که این حرف‌ رو به لیدر گروه میزنه لیدر تیم رو نگه میداره و به رضا می گه اگه نیای بالا کل تیم رو برمی‌گردونم همه بهش نگاه می‌کنن و تیکه میندازن بهش که تحریک بشه و بلند شه.رضا به سختی بلند میشه و حرکت می‌کننه بعضی جاها حتی هم‌تیمی‌هاش حمایتش می‌کردند و زیر بغلشو می گرفتن که رضا باهاشون بیاد بالا وقتی میرسن به قله لیدر همه گروه رو نگه میداره میگه اول رضا باید صعود کنه.به زبان کوهنوردی این احترام زیادی هستش که گروه همراه برای یه کوهنورد میتونه قائل بشه. رضا نای راه رفتن نداشته اما این حرف بهش روحیه میده و خودشو بالای قله میرسونه و صعود میکنه و همونجا میافته زمین و گریه میکنه. تو این شرایط همه ی تیم بغلش می کنن و تبریک میگن.رضا هم از صعود خودش خوشحال بود و هم از این که تونسته بود کاری رو بکنه که به دوستای سرطانیش روحیه بده رضا میگفت این حس رو هیچ جوری نمیتونم توصیفش کنم انگار دنیا زیر پاته فقط باید تجربه کنی تا بفهمی. بهترین حس کل زندگیم بود اما خبر نداشت این اتفاق به همین سادگی تموم نمیشد. خیلی حس های خوب دیگه ای رو قرار بود تجربه کنه.وقتی برمی‌گردن رضا همون روز که میرسه خونه. لباس عوض میکنه و میره بیمارستان پیش بیماران مبتلا به سرطان که بهشون بگه و روحیه بده که همه شگفت زده میشه از رضا می‌پرسن ما هم میتونیم خوب شیم میتونیم مثل تو بریم کوه و به دماوند سعود کنیم واقعاً میشه ؟یادمون نره صعود به دماوند واقعا کار هر کسی نیستش.برای سعود باید ورزشکار حرفه ای باشی. بدنت آماده باشه. بتونی سختی راه و شب مانی تو کوه رو تحمل کنی و خیلی چیزای دیگه.اینکار باعث شده بود دیگه به این که میتونن خوب بشن و هرکاری بکنن ایمان بیارن. همون شب رضا با چند تا از دوستاش میره بیرون و یکی از دوستاش یه عکس می‌گیره و توی شبکه‌های اجتماعی با عنوان من و دوست کوهنورد قهرمان پخش می‌کنه.روز بعد که سر کار بوده یکی از همکاراش براش روزنامه میاره و میگه رضا این تویی؟ تو روزنامه نوشته بود دماوند جلوی کوهنورد مبتلا به سرطان زانو زد. رضا خودشم باورش نمی شد که قصش چاپ شده و همه دارن میخوننشاز خوشحالی روزنامه رو با خودش میبره خونه و به خانوادش نشون میده اونام خیلی خوشحال میشن و یه جورایی براشون باعث افتخار بود. تو همین موقع ها روزنامه تو بیمارستان ها پخش میشه و دیگه دقیقه ای نبود که موبایلش زنگ نخوره از طرف بیماران سرطانی و از طرف باقی روزنامه ها و مجله های مختلف. دردسر تون ندم تو سه هفته بیشتر از ۳۰ تا مصاحبه باهاش می‌کنن. روزنامه مجله تلویزیون رادیو و حتی تلویزیون خارجی.اون قدر این موضوع نادر بوده که همه رسانه ها می خواستن پوشش بدن داستان خوب شدن یک فرد سرطانی و کوهنوردیش رو.رضا به قرار و عهدی که با خودش بسته بود عمل کرد و اون شد الگو. نه فقط برای مبتلایان سرطان اون شده بود الگو برای همه بیماری‌های سخت مثه تالاسمی ها معتادان مواد مخدر و خیلی دیگه از بیماری‌ها تعداد کسایی که توی بیمارستان می‌دید و باهاشون صحبت می‌کرد به ۸۰۰ نفر رسیده بود دو برابر قبل بود. رضا خوشحال بود از این که تونسته حتی برای بخش کوچکی تعریف سرطان، زندگی در حین سرطان و بعد از سرطان رو تغییر بده.اتفاقای خوشحال کننده زیادی براش افتاد. به گفته خودش بیشتر از همه وقتی انرژی گرفت و خوشحال شد که رفت توی بیمارستان مفید تابه بچه های مبتلا به سرطان سر بزند و روحیه بده و دید یکی از بچه ها عکس رضا رو به دیوار اتاقش زده تا هر روز ببینتش و روحیه بگیره.خیلی از دکترا به کمک رضا تونستن بیمارانشونو مجاب به شیمی درمانی بکنن. نمیخواستن شیمی درمانی کنن چون فکر میکردن حتی با شیمی درمانی میمیرن و میگفتن ما که میخوایم بمیریم چرا با درد بمیریم. اما وقتی رضارو میدیدن که همه ی سختی های شیمی درمانی رو کشیده و درمان شده راضی میشدن که شیمی درمانیشون رو شروع کنن.ازش پرسیدم به بیمارای سرطانی چی میگه که امیدوار میشن و روحیه میگیرن. گفت من فقط باهاشون حرف میزنم و شوخی میکنم و به هیچ عنوان راجع به امیدواری و سرطان و این حرفا صحبت نمیکنم. من وقتی دارم باهاشون حرف میزنم خودشون میبینن من درمان شدم و تو فکر سرطان و این چیزا نیستم و اونا روحیه میگیرن.میگفت یکی از بیمارا بوده که مادرش به رضا گفته این بچه با خودشم قهره من نمیفهمم چجوری با شما صحبت میکنه.رضا از تجربش بهم گفت این که با کسی که امیدشو از دست داده نباید در مورد امید صحبت و نصیحت کرد. باید امید رو توی رفتارت ببینه. وقتی ببینه که تو امیدواری و روحیت خوبه اونم ناخودآگاه امیدوار میشه.ازش خواستم مثال بزنه.به وفور زن و شوهر ها و نامزد هایی رو دیده بوده که بعد ابتلا به سرطان وصلت رو بهم زده بودن و بیخیال رابطه شدن. تو این مدت حال بیمار هم روز به روز بدتر شده. میگفت امید دادن رو تو رفتار پسری دیدم که نامزدش رو که سرطان خون داشت توی اتاق بیمارستان عقد کرد. این یعنی هرچی بشه همراهتم. با این کار روحیه اون دختر خیلی خوب شد.رضا یه خاطره تعریف کرد از مادری که بعد از اینکه پسرش نتونست با درمان ها خوب بشه با رضا تماس میگیره و ازش تشکر میکنه. میگه درسته پسرم الان پیشم نیست اما خوشحالم. چون با غم و قوصه از پیشم نرفتپسر من ۳۵ سال زندگی کرد ولی فقط بعد سرطان زندگی کرد و مشوقش هم شما بودی.یه لحظه تصور کنید چقدر میتونه این موضوع انرژی بخش باشه. اون خدایی که همه مارو میبینه چه قدر میتونه یه نفر رو قدرتمند خلق کنه که از همه چیزهایی که میتونه واسه خودش داشته باشه بگذره و هم و غمش بشه کمک به بقیه؟ زندگی رضا کاملاً با قبل بیماری فرق کرده از همه لحاظ. قدیم اگه که بهش میگفتن به جای ۸ ساعت ۷ ساعت بخواب پاشو بریم ورزش کنیم رغبتی واسه انجامش نداشت اما الان فقط سه ساعت میخوابه به خاطر اینکه هم بتونه کوهنوردی بکنه هم با ادم‌های بیشتری صحبت کنه و بهشون کمک کنه. میگفت بعضی از بیمارا فقط واسه اینکه یه لحظه ناامید میشن ساعت ۴ صبح زنگ میزنن که مطمئن باشن رضا زنده است ببینن کسی که الگو قرار دادن چی بهشون میگه و اون تو شرایط ناامیدی چیکار میکرده.ازش پرسیدم سخت نیست این همه مشغولی اذیت نمیشی گفت میدونی کی اذیت میشم.وقتی که میرم کوه و نمی تونم جوابشونو بدم عذاب وجدان میگیرم و کلا سعی می کنم جایی نرم که بیشتر از یه روز در دسترس نباشم.به نظر من رضا معنی واقعی زندگی در زمان حال هستش.رضا میگفت: من واسه زنده موندن نجنگیدم من هدف داشتم و می خواستم زندگی کنم کاری که تا قبل سرطان نکرده بودم.انگار مردم تا با گوشتو خونشون درک نکنن که میمیرن زندگی نمیکن. اتفاقی که واسه من افتاد.کارمو داشتم پول در میاوردم ولی یک دهم مسافراتایی که الان رفتم رو نرفته بودم.هیچ تجربه ای نداشتم که واسم لذت بخش باشه.سرطان سکو پرتاب من بود. واسه من سرطان خیلی خوب بود نه فقط من همه دورو بری هام.صبر و استقامت رو بهمون یاد داد. بهم یاد داد چجوری دوست پیدا کنم.چطوری بقیه رو درک کنم. چطوری بهشون روحیه بدم و خیلی چیزای دیگه.ازش پرسیدم این انرژی رو از کجا میاری. گفت من برای حال خودم این کارو میکنم. صحبت کردن با این بچه ها به من انگیزه و انرژی میده.ازش پرسیدم در قبال این وقتی که برای بچه ها میزاری چی ازشون میخوای؟گفت من فقط ازشون میخوام که وقتی خوب شدن همین کاری که من براشون انجام دادم رو برای بقیه انجام بدن.</description>
                <category>پادکست راوی | Ravi</category>
                <author>پادکست راوی | Ravi</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jan 2021 01:57:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲ – نیما</title>
                <link>https://virgool.io/@podcastravi/%DB%B2-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-dzb6jryhqwtg</link>
                <description>قسمت دوم پادکست راوی - نیماسلام این قسمت دوم راوی هستش و من آرش هستمما توی پادکست فارسی راوی قصه زندگی افرادی رو تعریف میکنیم که یک چالشی توی زندگیشون باعث شده قصه زندگیشون شنیدنی تر بشه.اگه هنوز نمیدونید پادکست چیه پیشنهاد میدم مقاله پادکست چیست سایت مارو بخونید.قصه این قسمت در مورد یک بخشش هستش. قراره داستان کسی رو بگم که با بخشیدنش تونست دریچه تازه ای توی زندگیش باز کنه.از همینجا میخوام از امید صدیق فر عزیز که برای شکل گیریه فرم اصلی راوی کمک زیادی به من کرد تشکر و قدردانی کنم.دمت گرم امید جان.ما توی اینستاگرام و توییتر با آیدی راوی پادکست هستیم و خوشحال میشیم توی اونجا هم فالومون کنید تا با همدیگه در ارتباط باشیم و شما از خبر های پادکست راوی مطلع بشید.اگر از راوی خوشتون اومد ما رو به دوستاتون معرفی کنید و یادشون بدید از طریق اپلیکیشن‌های پادگیر مارو بشنون. ما علاوه بر اپلیکشن‌های پادگیر تو ناملیک و شنوتو و پادکده و هزارو هم هستیم.نظراتتون رو هم بهمون بگید همش رو میخونیم و جواب میدیم، منتظرتونیماراستیچند نفری منت سر من گذاشتن و آدمای مختلفی که داستان جذابی داشتن رو به من معرفی کردن. اگه شما هم کسی رو میشناسید یا خودتون کسی هستید که داستان زندگیتون شنیدنیه حتما به توییتر و اینستاگرام ما پیغام بدید تا باهاتون در تماس باشیم و داستانتون رو بشنویم.آنچه در این مطلب میخوانید1. آغاز2. متل3. تازه داستان شروع می شود4. نیما به بندر عباس می رود5. بازگشت نیما پیش خانواده اش6. خاطره غم انگیز7. دوباره هند8. آنتی(خاله)9. دوباره ایران10. نامه ای به پدر11. قرار هاآغازاسم مستعار پسر قصه ما نیما هستش.این قصه در طول حدود ۴۰ سال اتفاق میوفته و من خیلی جاها با سرعت بیشتری از مسائل عبور میکنم.برای اینکه بتونید داستان نیمارو متوجه بشید لازمه حدودی بابای نیمارو بشناسیم.بابای نیما بچه‌ی هند بوده و حول و حوش سال ۴۰ توی هند لیسانش رو میگیره و به همراه خانوادش میان ایران.خونشون توی هند توی یک متلی بوده که اونجارو مدیریت میکردن و مالک اونجا هم خیلی با اونها خوب بوده. حتی یک بخشی از اون متل رو بعد از درگذشتش به خانواده پدر نیما میبخشه.بعد از چند سال زندگی تو ایران بابای نیما بخاطر تحصیلاتش در زمینه حسابداری و اینکه ۴ تا زبون فارسی انگلیسی هندی و مراتی رو بلد بوده توی سفارت استخدام میشه و مشغول حسابداری میشه. اوضاع کارش خوب بوده و بورو بیایی داشته  که با مادر نیما ازدواج میکنه. وضع خونه و زندگیشون خوب بوده که نیمای قصه ما به دنیا میاد و مادر و پدرش عین باقی قصه ها خیلی خوشحال و خندون بودن.متلبعد چند ماه از هند خبر میرسه اون بخشی از متل که توی هند داشتن رو، گروهی دست روش گذاشتن و دارن با کلک بالا میکشن. پدر نیما برای اینکه بتونه حقشونو زنده کنه راه میوفته و میره هند به این امید که یکی دوماهه حقشون رو پس میگیره و برمیگرده.رفتن به هند همانو پابند شدن تو هند همان.کار های مربوط به بازپسگیری متل تا جایی پیچیده میشه که پدر نیما نزدیک به یک سال هند میمونه و نمیتونه برگرده پیش خانوادش.این موقع ها نیما تقریبا یک سال و نیمش بود.مادر نیما به امید اینکه اگه بره هند کمک شوهرش باعث میشه کارها زودتر تموم بشه راه میوفته میره هند اونا هم نزدیک به دوسال اونجا میمونن.تو این مدت نیما صاحب یه برادر هم میشه. شرایط نگه داری از بچه‌ها برای مادرشون چون دست تنها بود خیلی سخت بوده. خانوادگی تصمیم میگیرن مادر نیما و دوتا بچه ها برگردن ایران تا پدربزرگ و مادربزرگ نیما بتونن کمک مادر نیما بکنن.بالاخره بعد چندماه پدر نیما برمیگرده ایران اما نه برای موندن. اومده بود تا یکسری مدارک رو آماده کنه و با خودش برگردونه هند.پدر نیما چند ماهی میمونه و بعد از اینکه برمیگرده هند خواهر نیما به دنیا میاد.مادرش که دیگه از تنهایی بزرگ کردن بچه ها خسته شده بود کلا باروبندیلشو میبنده و در خونشون رو قفل میکنه و با سه تا بچه راهی هند میشه.نیما خیلی خوشحال بوده از اینکه داشتن میرفتن خارج پیش باباش اما این خوشحالی خیلی عمری نداره و مادرش بخاطر اضافه وزن توی هند سکته میکنه.سکته مادرش باعث میشه پلک چشمش افتادگی پیدا کنه و تو همین هاگیر واگیر و دوا و درمان، تب مالاریا هم به مشکلاتش اضافه میشه.پدر نیما درگیر کارهای اداریش بوده و نمیتونسته هم از بچه ها مراقبت کنه هم از همسرش پس دوباره اونها تصمیم میگیرن که مادر نیما و بچه ها برگردن ایران.تازه داستان شروع می شودیه جورایی قصه نیمای ما از اینجا شروع میشه. وقتی مادر نیما برمیگرده ایران. اونها میرن پیش پدربزرگ و مادربزرگ نیما که توی نگه داری بچه ها کمکش کنن.نیما اون سال باید میرفت مدرسه و اوضاع جسمانی مادرش واقعا خوب نبود. نگهداری از ۳ تا بچه بعد از سکته و تب مالاریا واقعا شرایط سختی برای یک زن خانه دار بود.تو همین شرایط خاله ی نیما که توی یه شهرک مسکونی توی بندر عباس زندگی میکرد به خواهرش که مامان نیما بود میگه:تو که شرایطت خوب نیست. نیمارو برای سال اول مدرسش بفرست پیش ما زندگی کنه که سال اول مدرسش رو بتونه خوب یاد بگیره و پایش مشکلی نداشته باشه.نیما به بندر عباس می روداینجوری میشه که نیما میره بندر عباس پیش خانواده خالش.خالش و شوهرش یه پسر داشتن و دوتا دختر.پسرش بزرگتر از نیما بود و یه دخترش همسن و اون یکی تازه یه سالش شده بود.مدرسه ی اونها، توی همون شهرک مسکونی بود و همبازی هاشون، همکلاسیاشون هم بودن. این باعث شده بود نیما خیلی بهونه خانوادشو نگیره و سرش گرم باشه اما بالاخره بچه هفت ساله هم دل داره و دلش واسه بغل مامانش تنگ میشه.وسطای سال تحصیلی که نیما خیلی بهونه مادرشو گرفته بود مامانش میاد به دیدنش و چند روزی پیشش میمونه.موقعی که مامانش میخواست برگرده شهر خودشون نیما به مامانش میگه مامان نرو، دلم واست تنگ میشه.مامانش بهش میگه این دورانم تموم میشه میای پیش خودم عزیزم، نیما از مامانش میپرسه مامان کی تموم میشه؟مامانش بهش میگه چشم به هم بزنی تموم میشه.بعد از رفتن مامانش همیشه وقتی دلتنگ مامانش میشد و وقتی میخواست بخوابه میرفت زیر پتو و هی پلکاشو به هم میزد اما تموم نمیشد.بزرگ که شد یاد گرفت این حرف یه اصطلاحه و تو دنیای واقعی هیچ چیز بدی با چشم به هم زدن تموم نمیشه.بازگشت نیما پیش خانواده اشبالاخره سال تحصیلی تموم میشه و نیما برمیگرده پیش خانوادش.از یه طرف خوشحال بود که مامانشو میبینه و از یه طرف دیگه ناراحت از دست دادن همبازیا و دوستاش بود.تو این مدت مادر نیما چند بار میره هند که بتونه همسرشو راضی کنه و بیخیال مال و اموال اونجا بشه و برگردونتش. اما موفق نمیشه.خاطره غم انگیزعید یکی از همین سالهایی که خیلی زود در حال گذر بود، نیما و خانوادش رفته بودن خونه باغ یکی از اقوامشون و همه اقوام مادریش اونجا جمع بودن.همه بچه های فامیل  جمع میشن توی حیاط که توپ بازی کنن، کنار جایی که داشتن بازی میکردن یه استخر بود که از اون برای آبیاری باغ استفاده میکردن و به همین دلیل پر شاخ و برگ و لجن بود.بچه ها بازیشونو میکنن و آخرای کار که تقریبا خسته شده بودن و میخواستن برگردن توی اتاق، توپشون میوفته توی استخر.این یه بهونه ای میشه واسشون که بازی رو تعطیل کنن و برگردن تو اتاق. همه راه میوفتن که برن تو اتاق ولی نیما میره میشینه کنار استخر و کم کم آب میریخته رو توپشون که بتونه توپو به لبه استخر نزدیک کنه تا توپ رو برداره و با توپ بره تو.تو همین زمان پدربزرگ شروع میکنه عیدی دادن به همه بچه های توی اتاق. وقتی عیدی همه رو میده میبینه که یه عیدی اضافه اومده. رو به همه میگه عیدی کیو ندادم داداش نیما می‌گه: نیما هنوز داره بازی میکنه من الان صداش می کنم.وقتی داداش نیما میره دنبال نیما بگرده میبینه هیچ خبری از نیما نیست بر میگرده تو اتاق و میگه نیما نیست.اول همه فکر می‌کنن خوب نگشته و میگن مطمئنی؟ خوب گشتی؟ شاید رفته ته باغ.اما برادر نیما میگه آره همه جارو دیدم ولی نیما نیست یه لحظه همه هول می کنن.میدوان بیرون تا دنبال نیما بگردن هر جایی رو میبینن نیما رو پیدا نمی کنن یه دفعه دایی نیما چشمش میفته به پارچه آبی رنگ روی آب کثیف استخر میره نزدیک ببینه چیه و دستشو دراز میکنه تا پارچه آبی رو برداره میبینه سنگین تر از یه پارچه خالی بوده.پارچه آبی لباس نیما بود.وقتی نیما رو از تو آب استخر در میارن صورتش دو برابر و سیاه شده بود مادر نیما وقتی اون صحنه رو میبینه شروع میکنه به جیغ زدن و هیچ عکس العمل دیگه ای نشون نمیداده. فقط جیغ میزده. پسری که تا چند دقیقه قبل خیلی شاد و خوشحال داشت بازی می کرد الان یک جنازه متحرک تو بغل داییش بود.داییش با عجله میره سمت ماشین که نیما رو برسونن بیمارستان.نیمارو عقب ماشین میذارن و شروع می‌کنند به قفسه سینش ضربه زدن که بتونن کاری کنن آبی که خورده را پس بده وقتی راه میوفتن و تو راه بودن بالاخره نیما بعد از کلی کف بالا اوردن یه لحظه چشماش رو باز میکنه. داییش میگه چیزی نیست بخواب.نیما سه روز تو بیمارستان بستری و بعد مرخص میشه وقتی ازش می پرسن چه اتفاقی افتاد.میگه توپ اومده بود لب استخر خم شدم توپ رو بردارم وزنمو انداختم رو توپ توپ از زیر دستم لیز خورد افتادم تو استخر.چند بار اومدم روی آب ولی به لبه استخر نرسیدم دیگه چیزی یادم نمیاد تا وقتی که چشم وا کردم و دایی گفت بخواب.نیما از این کارا زیاد کرده بود.یه بار دیگه نزدیک بود همزمان هم خونشونو منفجر کنه هم خواهرشو تو یه آتیش بزرگ تو زیر زمین خونشون بسوزونه. فقط بخاطر اینکه میخواست تنهایی خوراک لوبیا درست کنه.خدا رو شکر مادرش خواهرش رو نجات می‌ده و آتش‌نشانی هم خونشونو.با خودتون تصور کنید مادر یک خانواده که در نبود پدر خانواده هم پدر بوده و هم مادر. با وجود همچین بچه هایی با شاهکار های این چنینی چقدر می تونسته تو تنهایی دووم بیاره.دوباره هندقبل از شروع سال دوم راهنمایی مادر نیما که دیگه از سختیای تنها بزرگ گردن بچه ها خسته شده بود همه چیز رو جمع می کنه و دوباره در خونش رو قفل میکنه همه با هم میرن هند پیش شوهرش که اونجا زندگی کنن .رفتنشون به هند با مخالفت پدر نیما مواجه میشه که چرا اومدید، داشتید زندگیتونو می کردید و از این حرفا. گفتن این حرفا از طرف پدر نیما باعث میشه بین پدر و مادرش یه سری سوء تفاهم به وجود بیاد.توی ماه اول خیلی باهم دعوا میکردن.تا حدی که نیما و خواهر و برادرش تصمیم می‌گیرن با فروختن گوشواره و النگو و خواهرش بلیط بگیرند و برگردن ایران.ولی خدارو شکر که قبل از اینکه بتونن موفق بشن سوء تفاهمی که پیش آمده بود برطرف میشه.زبان آموزشی مدارس هند انگلیسی هستش به همین دلیل بابای نیما برای بچه ها معلم زبان انگلیسی میگیره تا آمادشون کنه واسه مدرسه رفتن.تو همین زمانا وقتی نیما و داداشش برای دیدن یک گروه موسیقی خیابونی میرن توی محلشون که پستی و بلندی زیادی داشته، سر یه حواس پرتی داداش نیما از یک بلندی می‌افته و از هوش می ره. نمی خوام خیلی موضوعو باز کنم ولی وقتی تو بیمارستان بودن داداشش به هوش میاد. بابای نیما به زنش میگه: تازه میفهمم چی کشیدی تو این مدت.مامانش هم میگه با اینکه ناراحتم از این اتفاق. ولی خداروشکر اتفاق افتاد، خوب شد که تو بالاخره فهمیدی من چی کشیدم این چند سال.بعد سه چهار ماه نیما برادرش تقریبا انگلیسی رو یاد میگیرن و اونهارو میفرستن یه مدرسه شبانه روزی توی شهری که با ماشین حدود سه ساعت فاصله داشته.این مدرسه واسه خودش یه شهرک بوده. زمین فوتبال چمن، کلاس های مدرسه برای حدود هزار نفر، خوابگاه خیلی بزرگ، فضای سبز، یه چیزی خارج از تصور.برای تحصیل توی این مدرسه از شهرها و سن های مختلف میومدن. از دبستان تا دیپلم.همه دانش آموزان اونجا یه برنامه روزانه معین داشتن که از این قرار بود:صبح ساعت پنج و نیم همه بیدار می شدن و می رفتن تو حیات و حدود نیم ساعت می دویدن. قسمت بدش این بود که نمی تونم و نمیخوام نداشتن.اگه خسته می‌شدن یا نفس کم می‌آوردن افراد مسئول اونجا دستشونو می‌گرفتنو دنبال خودشون می کشیدن. بعد از اینکه ورزش صبحگاهی تموم میشد تو گروه های مختلف تقسیم‌بندی میشدن و هر گروه یه جایی از مدرسه رو تمیز میکرد.بعد از این کار باید دست و صورت میشستن و صبحونه می‌خوردن.بعد از صبحونه، نوبت واکس زدن کفش و روغن نارگیل زدن به موهاشون بوده.پشت بندش باید لباس مدرسه میپوشیدن و میرفتن سر کلاساشون تا ناهار و دوباره کلاس تا بعد از ظهر و بعد از ظهر یک تا ۲ ساعت استراحت و حموم.بچه ها همه باید میرفتن حموم. حمومشون هم با آب یخ بود حتی تو زمستون.بعد از حموم باید می رفتن کتابخونه تا درس بخونن و بالاخره می رسیدن به تلویزیون دیدن. اما از بد ماجرا باید اخبار میدیدن در نهایتم شام و خواب. البته در طول روز سه بار هم مراسم دینی خودشون رو هر کسی به روش خودش انجام می‌داده صبح و ظهر و شب. برای اینکه بتونید بیشتر با شرایط‌شون آشنا بشید باید بدونید تو اونجا بچه ها رو توی گروه های مختلف سنی دسته بندی می کردند و برای هر کدوم یک مسئول می‌ذاشتند. به فضایی که برای استقرار و استراحت دانش آموزان داشتن، دامتری می گفتن که یه سالن بزرگ حدود ۴۰ تخته بود با چند تا حموم و دستشویی.آنتی(خاله)به مسئولشون می‌گفتند آنتی یا همون خاله و عمه خودمون. به قول نیما آنتی یه زن وحشی بود. زنی که کل دامتری ازش حساب می بردن. حضور اسمش هم ترسناک بوده چه برسه به حضور خودش.یه بار نیما دیده بود یکی جلوی اتاق آنتی وایساده و داشته محکم به صورت خودش چک می زده. اینقدر این کار رو کرده بود که رد دستش رو صورت خودش افتاده بود، وقتی نیما ازش پرسیده چرا این کار را می‌کنی گفته آنتی جریمم کرده.نیما بهش گفته خوب احمق لااقل وقتی تو اتاقشه نزن خودتو، داری میمیری.پسره بهش گفتم اگه بی هوا بیاد بیرون ببین خودمو نمیزنم چی.یه نمونه دیگه از حساب بردن بچه ها این بوده که نیما و داداشش توی زنگ تفریح از کمدشون خوراکی‌هاشون رو بیرون میارن و شروع می‌کنن به خوردن اما نمیدونستن که ممنوع بوده توی زنگ تفریح خوراکی بخورن.وقتی آنتی میفهمه خوراکی‌هاشون رو می گیره و اونارو میزاره رو میز وسط دامتری و میگه حق ندارید تا یه هفته خوراکی بخورید و خوراکی ها رو همین میز میمونه. هیچ کس هم حق نداره به اینها دست بزنه.نیما میگفت واقعا اون یه هفته‌ای که ما جریمه بودیم کسی جرئت نمیکرده به اون میز نزدیک بشه.با وجود همه این شرایط نیما و داداشش داشتن به شرایط مدرسه عادت می‌کردن و کم کم این شرایط مدرسه داشت براشون عادی می شد که اتفاقاتی افتاد.دوباره ایرانمادر نیما تصمیم میگیره بعد از دو سال دوباره بر گردن ایران. کار پدر نیما تموم نشده بود اما به خانواده اش وابسته شده بود اصرار می‌کرد که برنگردن و بمونن اما به خاطر شرایطی که بوده مادر نیما گوش نمیده و با بچه ها برمیگردن ایران.بعد از برگشتشون هر سه تا بچه یه بد بیاری میارن.تحصیلاتی که توی مدرسه هندی داشتن توی ایران تایید نمیشه و باید از همون پایه ای که از ایران رفتن، درسشون رو ادامه بدن. یعنی نیما باید دوباره می‌رفت سال دوم راهنمایی.اوایلش یه حس بدی داشت. اینکه همه هم کلاسی های قبلیش الان اول دبیرستان بودن ولی اون به خاطر هیچی باید دو سال پایین تر می شست ولی کم کم عادت کرد.از هند که برگشته بودن خبری از باباش نداشتن و مثی که باباش خونه ای که توش زندگی میکردنو عوض کرده بود و همچنان دنبال پس گرفتن حقشون بوده.سال‌های راهنمایی دبیرستان به سرعت سپری می شد و همچنان هیچ خبری از پدرش نبوده.نیما کنکور میده و دانشگاه رشته مورد علاقه اش یعنی برق قدرت قبول میشه.ولی به خاطر شرایطی که داشته داوطلب آزاد محسوب میشه و بهش میگن تا سربازی نری نمیتونی بری دانشگاه. یه خنده از سر بدشانسی(کسی که به صورت نرمال زمان بیشتری برای تموم کردن درسش استفاده میکنه باید یه تعداد مشخصی واحد درسی بیشتر گذرونده باشه و اگه این کار رو نکرده باشه داوطلب آزاده محسوب میشه) نیما و خانوادش هم اینو نمیدونستن و کسی از مدرسه هم اینو بهشون نگفته بوده.نیما قید دانشگاه رو میزنه و سربازی رو هم پشت گوش میندازه. میره سر کار ماشین میخره و تو این دوران پی عشق و حال و کار بوده. تو اون سن و سال جاهایی می رفت که دوستاش حتی فکرشم نمی کردن دارایی، شهرداری، اداره مالیات و کلی اداره دیگه.بخاطر شرایط خاص زندگی شون در نبود پدر و مشغولی مادر، همه کارهای خونه گردن نیما افتاده بود.نیما بعد از دوستیش با نامزد آیندش بعد از ۷ سال غیبت به هر دری میزنه میبینه بخاطر شرایطش نمیتونه معاف شه و خدمت سربازی رو شروع میکنه. داستان های خدمت سربازیش هم بماند. فقط در همین حد بدونید که وقتی میره آموزشی یاد دوران تحصیلش تو هند و دامتری میوفته. تفاوتش هم با اون دوران این بوده که روغن نارگیل به سرشون نمیزدن.بعد از خدمت مراسم نامزدی میگیرن و تو شور و شوق نامزدی و نامزد بازی بودن که یک ماه نگذشته، مادرش برای بار دوم سکته میکنه. از لحاظ حرکتی مادرش کم توان میشه و با فیزیوتراپی کم‌کم بهتر میشه.تو همین بهبهه از کنسولگری هند خبر میرسه که پدر نیما فوت شده.چند سالی بود از پدرش خبر نداشتن و حتی باهاش تلفنی هم صحبت نکرده بودن.نه که نخوان. انگار پدرش از دستشون قایم شده بود و جوابشون رو نمیداده.دورادور خبر هم داشتن که پدرشون نتونسته حقشو از اون زمین پس بگیره.دلتنگ پدرش بود. از یه سمت دیگه ناراحت از اینکه چرا این همه سال عمرش رو سر مادیات هدر کرده و نه پیش زنش بوده نه بچه هاش.دوست داشت به باباش بگه بابا تو که دیدی بعد یه سال دو سال هیچ چیزی گیرت نمیاد. برمیگشتی.تحصیل کرده بودی سابقه کار فوق‌العاده داشتی میتونستی زندگی مرفه و عالی داشته باشی.چرا چسبیدی به اون زمین که آخرش هم فقط باعث جدایی شد. چرا برنگشتی؟ چرا؟اما دیگه کار از کار گذشته بود و پشیمونی نگفتن این حرفا قرار بود همیشه همراهش باشه.بعد از اینکه پدر نیما فوت میکنه نیما برای کارهای اداری و بانکی مختلف و مخصوصا بیمه مادرش به گواهی فوت پدرش نیاز پیدا می کنه. با مراجعه به کنسولگری بهش میگن باید اول سفارت ایران توی هند این نامه رو برای ما بفرسته تا ما بتونیم اون رو بهت بدیم.یک هفته، دو هفته، یک ماه، دو ماه، نزدیک یک سال از درگذشت پدرش میگذره اما به رغم پیگیری های مداوم نیما باز هم این نامه صادر نمیشه.اتفاقای مختلف زندگی، کارهایی که از پدرش گردنش بوده، وظیفه تامین خونه و خونواده و خیلی چیزای دیگه، شرایط سختی را برای نیما پدید آورده بود.توی رابطه های نیما با عزیزانش کدورت‌هایی به وجود میاد اما نیما نادیده می‌گیره.مدام خودخوری و درگیری ذهنی شرایط خیلی پیچیده ای رو براش به وجود میارن.به پیشنهاد نامزدش به یک کلاس خودشناسی می ره.اوایل بیشتر به قصد این می رفته که ببینه اونجا چه خبره چون به عقیده خود نیما اونکه مشکلی نداشته.توی یکی از جلسات مربی اون دوره در مورد بخشش صحبت میکنه و میگه:با بخشش یک زندانی را رها می کنید و بعد از بخشش متوجه می‌شوید آن زندانی خود شما بوده اید.با شنیدن این جمله یاد ناراحتیش از پدرش میوفته و حرفایی که میخواستته به پدرش بزنه میان تو ذهنش.مربی ادامه میده و در مورد تجربه خودش از “بخشیدن پدرش بعد از مرگ اون” صحبت می کنه.در طی صحبت های مربی نیما میبینه هر چیزی که مربی میگه دقیقا واسه اونم اتفاق افتاده. اونم از پدرش به خاطر اینکه پیشش نبوده و مادرشونو تنها گذاشته و  خیلی چیزهای دیگر شکایت داشته.وقتی داشت این حرف ها را می شنید با خودش می گفت من یه عالمه حرف تو دلم مونده که به پدرم بزنم ولی نزدم اونارو که نمیتونم کاری بکنم.انگار که مربی حرفای نیما رو شنیده بود و حالا میخواست جواب بده.مربی میگه:نامه ای به پدرمن واسه پدرم نامه نوشتم توی اون نامه جز به جز حرفایی که تو دلم بود رو زدم. همه توقع هایی که داشتم، همه نیاز هایی که داشتم  و همه درخواست هایی که داشتم. و در آخر به خاطر اینکه هیچکدوم اونهارو برآورده نکرده بود بخشیدمش.نامه‌رو که نوشتم اونو توی پاکت گذاشتم تمبر زدم و با عنوان گیرنده برسد به دست پدرم به صندوق پستی انداختم. نمیدونستم کی این نامه‌رو میخونه اما واقعا حس کردم خالی شدم و یه باری از روی دوش من برداشته شده.نیما با خودش گفت خوب من میتونم همچین کاری رو بکنم.یه نامه واسه پدرم می نویسم سنگ مفت گنجشک مفت. با خودش گفت شاید کار کرد و یه خورده دلم خالی شد.چند روز بعد که سرش خلوت میشه شروع میکنه به نوشتن نامه.از بچگیش میگه که چقدر دوست داشته پدرش پیشش می بوده و بغلش میکرده. که چقدر دوست داشته باباش میرفته مدرسه دنبالش.که چقدر دوست داشته با پدرش تو بچگی بازی کنه.چقدر پذیرفتن کارهای بزرگتر از سنش برای سخت بوده.چقدر مجبور بوده زود بزرگ شه.که چقدر از اینکه پیششون نبود ولشون کرده بوده ناراحت بوده.از این که میتونسته با بودنش چه زندگی فوق العاده ای رو براشون بسازه.از این که باعث شده مادرش هیچ لذتی از زندگیش نبره و فقط بچه بزرگ کنه و از خیلی چیزای دیگه.چشماش خیس میشن اما می نویسه و انتهای نامه میگه:واسه همه چی می بخشیدمت و دوست دارم نامه رو توی پاکت میزاره که روز بعد پست کنه.صبح که بیدار میشه به نظرش پست کردن نامه کار بیهوده‌ای میاد. آماده میشه و نامه رو تو خونه جا میزاره و میره سرکار.حس و حال عجیبی داشته نه غمگین نه شاد. حواسش پرت بوده و هی چشاش راه میرفته. حول و حوش ساعت ۳ بعد از ظهر بعد از اینکه با همکاراش ناهار میخورن یه شماره غریبه روی گوشیش میوفته، کلا خیلی گوشیش زنگ نمی خورد و عجیب بود که شماره غریبه زنگ بزنه.گوشی رو که جواب میده متوجه میشه از کنسولگری باهاش تماس گرفتن.پشت تلفن میگن گواهی فوت پدر تون برای ما ارسال شده و میتونید بیاید بگیریدش. مو به تنش سیخ میشه. یاد نامه ای که برای پدرش نوشته بود بخشیده بودش میوفته. انگار تا اون باباشو بخشیده باباشم هر کاری کرده که بتونه کمکش کنه.بهت وجودش رو میگیره و تا چند دقیقه بعد از خداحافظی همچنان گوشی دم گوشش بوده و از تحیر نمیدونسته چیکار باید بکنه.برای گرفتن این نامه به هر دری زده بود. ولی دقیقا همزمان با کاری که فکر نمیکرد هیچ نتیجه‌ای داشته باشه اون نامه صادر شده یه هم زمانی عجیب و غریب اتفاق افتاده بود.خودش می‌گفت اونجا بود که ارزش بخشیدن رو فهمیدم اونجا بود که فهمیدم جمله‌ی با بخشش یک زندانی رها می‌شود و آن زندانی خود شما هستید یعنی چی.من به عنوان راوی این داستان خیلی وقته پیش داستان بخشش نیما را شنیده بودم و خیلی دوستش داشتم. همیشه این قصه رو برای کساییکه کینه به دل می گرفتند و از بقیه ناراحت بودند تعریف میکردم.وقتی تو کافه نشسته بودیم و داشتیم دوباره برای شنیدن جزئیات بیشتر با نیما صحبت می‌کردیم، آرامشی تو چهره اش بود. اما چند بار چشماش خیس شد. از همین جا ازش قدردانی می کنم بابت اینکه همکاری کرد و به من اجازه داد قصه زندگیشو تعریف کنم.نیما منو تا خونه رسوند و تو ماشین کلی از تجربیات و خاطره هاش گفت.بعد از صحبت با نیما و خداحافظی باهاش چندتا قرار با خودم گذاشتم،قرار هایک: من که بچه ندارم ولی قرار گذاشتم به هر کسی که بچه داره توصیه کنم به بچه هاشون از همون سنین کم شنا یاد بدن، اتفاقه باید هوشیارش بود پیشگیری کرد.دو: این یکی بیشتر یه قدردانی از خداست.خدایا مرسی که تو هند به دنیا نیومدمو مجبور نبودم توی بچگی آموزشی سربازی رو بگذرونم.و سه: قرار آخر: با هر کسی که کدورت دارم و ازش ناراحتم صحبت کنم و ببخشمشزندگی خیلی لذت بخش تر از اینه که من توش زندانی باشم.و اماآخر قصه این جاست اما قصه ی آخرم این نیست.</description>
                <category>پادکست راوی | Ravi</category>
                <author>پادکست راوی | Ravi</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jan 2021 10:57:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱ – برزو</title>
                <link>https://virgool.io/@podcastravi/%DB%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%B2%D9%88-hgyehbn81xd3</link>
                <description>وقتتون بخیرمن آرش هستم و این متنی که میخونید پادکست راوی هستشاگه نمیدونید پادکست چیه و دوست دارید بدونید پیشنهاد میدم مقاله پادکست چیست سایت راوی رو بخونید. متن زیر متن مربوط به اپیزود برزو پادکست راوی هستش که میتونید بخونیدش و لذت ببرید. برای شنیدنش هم کافیه تو هر اپلیکیشن پادگیری که دارید پادکست فارسی راوی رو سرچ کنید.داستان های راویما توی راوی به این اعتقاد داریم که آدما به قصه ها احتیاج دارن. قصه ها به ما میگن چجوری زندگی کنیم و چرا؟ما توی راوی براتون قصه تعریف میکنیم اما نه قصه های قدیمی و کهنه- نه قصه هایی که از اولش معلومه تهشون چی میشه و نه قصه هایی که توی فیلم ها و کتاب هاستما راوی قصه زندگی آدمایی هستیم که یک چالشی توی زندگیشون باعث شده قصه زندگیشون شنیدنی تر بشه.پای قصشون نشستیم، گوش دادیم و حالا میخوایم براتون تعریفش کنیمنکاتقبل از شروع قصه لازمه چند تا نکته رو یادآوری کنم.راوی رو میتونید از طریق همه نرم افزار های پادگیر از جمله اپل پادکست و کست باکس بشنوید. ممکنه الان مارو از هر جایی بشنوید. بهتون پیشنهاد میکنم برای گوش دادن به راوی از یه نرم افزار پادگیر حالا هرچی که دوست داشتید استفاده کنید اینجوری خیلی راحت ترید.اگه از راوی خوشتون اومد اونو به دوستاتون معرفی کنین.ما به اسم پادکست راوی توی توییتر و اینستاگرام هستیم. خوشحال میشیم اونجا هم باهاتون معاشرت کنیمقصه ی امروزمون قصه ی پسری هستش که از وقتی متوجه شده که چه زمانی میمیره، زندگیش متحول شده.(پخش آهنگ)تولد برزوبرزو اسم مستعار پسر قصه ماست واسه به دنیا اومدنش یه کوچولو عجله داشت.کیسه آب مادرشو توی ۸ ماهگی پاره میکنه و وقتی این اتفاق میوفته پدر و مادرش متوجه میشن خدا بهشون یه بچه سالم و شیطون رو هدیه داده. بچه ای که کلا واسه همه چی عجله داره.چه واسه رسیدن به موفقیت های بزرگ.چه واسه یادگیری دوباره ی همه ی تجربیاتشو چه واسه رسیدن به آخرین لحظه زندگیشآره این قصه یه فرقی با باقی قصه ها داره. برزوی قصه ما میدونه که نمیتونه مثل باقی هم سن و سالای خودش زندگی کنه. میدونه که زودتر از اونا قراره با این دنیا خدافظی کنه. اما این دونسته هاش باعث نشده لذت بردن از زندگی رو فراموش کنه.بدون وقت تلف کردن بریم سراغ شروع قصه مون.آغاز داستانآخرین دوشنبه سالی که برزو چهارساله بود باید با مامانش میرفت تا واکسن بزنهمامانش خیلی حساس بود روی این موضوع که به یک جای معتبر و خوب برن واکسن بزنن که مشکلی پیش نیاد. اونا توی مرکز شهر زندگی میکردن بخاطر همین مامانش بیمارستان نزدیک خونشون که بیمارستان بزرگی هم بود رو انتخاب میکنه و میرن اونجا و واکسن برزو رو میزنن.توی راه برگشت به خونه هوا بارونی میشه و مامان برزو میگه، بودو بریم تا آخر سالی سرما نخوردیم. وقتی میرسن خونه دیگه عصر شده بوده و برزو شروع میکنه به دویدن و بازی کردن تا آخر شب که تقریبا بیحال میشه و مامانش دست میزاره روی پیشونی برزو و میبینه داره کم کم گرم میشه و میگه این بیحالی نتیجه واکسنی هستش که امروز زدی. واسه اینکه زود خوب بشی باید بخوابی و استراحت کنی تا حالت بهتر بشه.برزو شب رو میخوابه و صبح که پا میشه باید میرفت مهد کودک. برزویی که عاشق این بود بره مهد کودک پیش دوستاش و بازی کنه، اونروز میگه نمیخوام برم مامان. مامانش با خودش فکر میکنه حتما این بیحالی عوارض واکسن هستش و میزاره برزو استراحت کنه. نزدیکای ظهر بود که برزو از جاش بلند میشه و میره پشت ارگ خونشون میشینه که دنگ و دونگ کنه. خیلی بلد نبوده ساز بزنه.سقوط برزوسرو صدا کردنش که تموم میشه و وقتی میخواد بلند شه بره پیش مامان باباش یهو چشش سیاهی میره و تعادلش بهم میخوره و میوفته زمین. هرچی تلاش میکنه بلند بشه میبینه نمیتونه. با ترس باباشو صدا میکنه و باباش که میاد میبینتش اولش جا میخوره ولی بعدش با خودش میگه حتما عوارض واکسن هستش و اگه یه مقدار استراحت بکنه برزو خوب میشه.برزو رو میزارن توی تخت خوابش تا استراحت کنه. اون روز آخرین سه شنبه سال بوده یا به زبون خودمونی چهارشنبه سوری بوده. برزو از خیلی وقته پیش لحظه شماری میکرد که این روز برسه و بتونه بره پیش دوستاش و باهم از رو آتیش بپرن و اون روز رو با بازی و جشن بگذرونه.امااما وقتی برزو بیدار میشه و با ذوق و شوق میخواد پتوش رو کنار بزنه و بره تو کوچه پیش دوستاش میبینه نمیتونه دستاش رو جم بده. برزو وحشت میکنه. وقتی داشت تعریف میکرد که چه اتفاقی افتاده میگفت با گریه شروع کردم داد زدن و کمک خواستن.نمیتونستم دست و پامو حرکت بدم و هیچ توانی واسه حرکت دادن بدنم نداشتم. وقتی مادر و پدرم اومدن و دیدن نمیتونم دست و پامو حرکت بدم اونا هم ترسیدن. و فهمیدن این علائم دیگه فقط عوارض معمول یه واکسن نیست و یه خبری هستش.باباش برزو رو بغل میکنه و تو بهبهه خیابونا تو روز چهارشنبه سوری راه میوفتن تا به بیمارستان امام پیش دکتر خود برزو برن و ببینن مشکل چیه. وقتی میرسن پیش دکتر و آزمایش های مربوطه رو انجام میدن متوجه میشن برزو به خاطر تزریق واکسن تاریخ مصرف گذشته به بیماری گیلن باره مبتلا شده.گیلن باره چیست؟گیلن باره یه اختلالی توی بدن هستش که سیستم ایمنی بدن به اعصاب بدن حمله میکنه و خودش رو دشمن خودش میدونه. این خود تخریب گری تا جایی پیش میره که عضلات بدن فلج میشه .احتمال ابتلا به بیماری گیلن باره یک به صد هزار نفر هستش. یعنی تو کل جامعه ۸۰ میلیونی امروز ایران حدود ۸۰۰ نفر به این بیماری مبتلا هستن. و برزو یکی از این ۸۰۰ نفر هستش.نمیدونم میتونیم حس پدر و مادر برزو رو درک کنیم یا نه. من وقتی خودمو جاشون میزارم دق میکنم. اما اونا خیلی قوی تر از من بودن.برزو همون روز بستری میشه و پدرش مجبور میشه یه داروی خیلی گرون و کمیاب به اسم آی وی آی جی رو برای اینکه این بیماری بیشتر رشد نکنه، تا احتمال بهبودی برزو کم نشه رو تهیه کنه. از دردسر تهیه این دارو که بگذریم بالاخره این دارو به برزو تزریق میشه و جلوی رشد بیماری گرفته میشه و به اصطلاح درمان میشه.اما به این راحتی تموم نشد. عضلات بدن برزو هیچ دستور پذیری ای از خود برزو نداشتن و برزو دوباره باید جم دادن دست و پاش و راه رفتن رو یاد میگرفت.درست شنیدیدبرزو از نو باید راه رفتن رو یاد میگرفت.وسطای عید از بیمارستان با برنامه طولانی مدت فیزیو تراپی مثل اولین باری که اومد خونشون،‌ توی بقل پدر و مادرش برمیگرده خونه.پروسه سنگین فیزیو تراپی شروع میشه تقریبا یکسال و هر روز ، بچه ی چهار سالهوقتی داشت تعریف میکرد که چجور آدمایی رو از اون موقع یادشه واقعا غم وجودمو گرفت که چرا یه بچه تو اون سن باید این شرایط سخت رو میگذرونده.برام تعریف کرد یه پسر بچه ای بوده که جمجمه سرش شکسته شده بود. وقتی پزشکا میخواستن جمجمه خرد شدرو از سر اون پسر بچه بیرون بیارن یه بخشی از مغزش به ناچار آسیب دیده بود.بالاخره با سختی زیاد و تمرین های مداوم برزو شروع به کنترل اعضای بدنش میکنه و کم کم دست و پاش رو تکون میده.دکترا به این حد از پیشرفت راضی میشن و به پدر و مادر برزو میگن خیلی پیشرفت خوبی حاصل شده و ما انتظار چیزی بیشتر از این رو نداریم و ادامه پروسه فیزیو تراپی با توجه به شرایط برزو بی فایدست.اما نه برزو و نه پدر و مادرش به این سادگی راضی نشدن .پسری که اکثر اوغات به جای راه رفتن میدویده الان حتی نمیتونست روی پاهاش وایسه.دکتراش گفتن در خوش بینانه ترین حالت امیدواریم بتونه چهاردست و پا حرکت کنه و نیاز های خودش رو برآورده کنه.اما قصه ی برزو ما الکی شنیدنی نشده.برزو توی اون یکسال حتی وقتی پدر و مادرش خواب بودن، خودش توی خونه تلاش میکرده و تمرین های فیزیوتراپی رو انجام میداده.برزو میگفت: من طعم راه رفتن رو چشیده بودم. هیچ جوره به چهاردستا و پا راه رفتن قانع نبودم.بعد از تلاش های زیاد برزو میتونست رو پاهاش وایسه اما زود میوفتاد. فیزیو تراپی رو ادامه دادن تا جایی که برزو میتونست راه بره اما خیلی زود خسته میشد و نمیتونست ادامه بده. انگار که اون بدن برای این کار توان نداشت.بازگشت برزوبعد از یکسال فیزیو تراپی و کاردرمانی، یعنی تو سن ۵ سالگی برزو بلاخره میتونه برگرده پیش دوستاش تو مهد کودک.روزی که میخواست بعد از یکسال برگرده مهد کودک پیش دوستاش خیلی خوشحال بود اما وقتی دوستاشو میبینه دوستاش نمیشناختنش. بالاخره یک سال بود همدیگرو ندیده بودن.برزو نمیزاره ناراحتی بهش غلبه کنه و میره پیش دوستاش و به زور شروع میکنه باهاشون بازی کردن. بعد یکی دو روز دوباره همون صمیمیت قبل رو بدست میاره. حتی دوستاش وقتی میدیدن برزو نمیتونه مثل اونها بدوئه کمکش میکردن.وقتی ازش پرسیدم بقیه باهات چجور بودن گفت دوستام عین قبل بودن ولی توی نگاه فامیلای نزدیکمون یه حس دیگه بود که دوسش نداشتم.چند روزی از مهد کودک میگذره تا پدر و مادر برزو متوجه لرزش دست برزو میشن و برزو رو دوباره میبرن دکتر. دکترا میگن مشکل خاصی نیست و این لرزش دست با کاردرمانی حل میشه. در کنار مهد کودک جلسات کار درمانی برزو رو شروع میکنن. شیطونی های برزو کار دستش میده درست تو زمانی که درگیر کاردرمانی برای بهبود لرزش دستش بودن دست چپ برزو میشکنه و اونا به ناچار کاردرمانی رو متوقف میکنن. دکتر و گچ از نو فیزیوتراپی. بعد اینکه بازه حرکتی دست برزو برمیگرده و میبینین هنوز لرزش دست وجود داره دوباره کاردرمانی رو شروع میکنن و هرچی پیش میرن این لرزش دست حل نمیشه.با همین شرایط برزو وارد دبستان میشه.حتما حدس میزنید چه مشکلاتی پیش روش بوده.لرزش دست و ناخوانا بودن دست خط و معلم ها.هر سال مادر برزو رو میخواستن و میگفتن ما متوجه لرزش دست برزو شدیم و میخوایم حمایتش کنیم. چه کاری از دست ما بر میاد. مادر برزو هم هر سال بهشون میگفت برزو هیچ فرقی با بقیه بچه ها نداره و هرچقدر به اونا سخت میگیرید به برزو سخت تر بگیرید.توی دبستان ریاضیات برزو همیشه خوب بود اما امان از املا. نه اینکه نخونه، لرزش دستش آسیش کرده بود.سالهای دبستان به همین منوال میگذره و برزو و خانوادش لرزش دستش رو به عنوان بخشی از وجودش میپذیزن. و کم کم داشت همه چی عادی میشد. این شرایط ادامه پیدا میکنه تا سال دوم راهنمایی و یه زنگ تفریح و یک شوخی همیشگی و یه پس گردنی از دوستش.سقوط دوباره ؟!اون روز رو شب میکنه و صبح که میخواد پاشهدوباره حس میکنه دستاش جون ندارننمیخواد باور کنه، نمیخواد برگرده به دوران قدیم، به سختی هایی که واسه گذروندنش زجر کشیده بود.به هر زحمتی شده پتو رو کنار میزنه و به زور سعی میکنه خودشو بلند کنه و وایسه. اما همون تجربه ای که تو بچگی داشت از پشت ارگ بلند میشد بهش دست داد.تعادلش بهم میخوره و تو یک لحظه دنیاش سیاه میشه. یاد تمام سختی هایی که تجربه کرده میوفتهبیمارستان فیزیوتراپی کاردرمانی حتی آدمای توی کاردرمانی.دوباره مجبور میشن که برن دکتر و ببینن مشکل چیهدکتر ازشون میپرسه پسرتون رو کتک میزنید؟پدر و مادرش میگن نهاز خود برزو میپرسه کسی زدتت این چند روزمیگه نهدکتر میگه کسی به گردنت یا کمرت ضربه ای نزده؟برزو یاد دوستش میوفته که روز قبل به شوخی به گردنش یه ضربه زده بود. ولی شوخی بود. خیلی دوستانه بود.یه پس گردنی ساده و تجربه ی دوباره همه ی اتفاقات تلخ. برزو دنیاش سیاه میشه.خیلی ناامید شده بود وقتی یاد سختی هایی که گذرونده بود افتاد.تو همین ناراحتی ها بود که دکتر گفت مشکل بزرگی نیست.برزو منظور دکتر رو نفهمیده بود. پرسید یعنی چی مشکلی نیست؟؟؟دکتر گفت این آسیب بخاطر مشکل گیلن باره نیست. این آسیبیه که ممکنه چند وقت با تو همراه باشه ولی به زودی خوب میشی. برزو خیلی خوشحال شده بود خوشحال از اینکه نباید همه ی اون اتفاقات رو دوباره تجربه کنه. و از همه مهم تر: نباید برای بار سوم راه رفتن رو یاد میگرفت.اما این استراحت و درمان یکی دو روز نبود و حدود یکماه زندگیشون رو مختل کرده بود.میگفت وقتی برگشتم مدرسه و اون دوستم که بهم پس گردنی زده بود رو دیدم هیچ خشمی نداشتم. با خودم میگفتم اون که از عمد نزده.نمیدونسته که اینجوری میشم و خیلی چیزای دیگه.بخشیده بودمشو بهش هیچی نگفتم.حتی وقتی دیدتم ازم پرسید چرا این مدت نیومدی مدرسه؟گفتم حالم خوب نبود.چند روزی از برگشتنش به مدرسه نگذشته بود که متوجه شد اعضای بدنش کم کم دارن بی حس میشن. حتی نمیتونست درد و سوزش رو متوجه بشه. وقتی برای زدن آمپول به دکتر مراجعه کرده بود این موضوع رو فهمیده بود.برزو اصلا سوزن آمپول رو حس نمیکرده. این بی حسی حتی به قدرت چشایی برزو هم رسیده بود و فقط تندی و شیرینی خیلی زیاد رو یه خورده حس میکرده.بابت این موضوع دوباره میرن دکتر و بعد آزمایشات اون چیزی که نباید بشنون رو میشنون. ضربه ای که به نخاع برزو خورده بود باعث شده اعضای بدنش روز به روز ضعیفتر بشن و این ضعیفتر شدن تا جایی پیش میره که قلب برزو دیگه قدرت پمپاژ خون رو نداره و از کار می ایسته.دکتر بهشون میگه با دارو میشه سرعت ضعیفتر شدن رو کند کرد ولی این موضوعی هستش که بی چون و چرا باید باهاش دست و پنجه نرم کنی. میگفت وقتی این رو شنیدن مامانش شروع به گریه کرده و برزو مامانشو دلداری میداده .من ازش پرسیدم یعنی تو واقعا بعد شنیدن این موضوع ناراحت نشدی. نگفتی چرا من. مگه من چه گناهی کردن.گفت نه. نمیدونم چرا ولی اصلا ناراحت نبودم. به هیچ عنوان. به خودم گفتم کارایی که قراره تو هفتاد سال بکنم رو تو ۴۰ سال میکنم.اصلا بعد از اون خبر بود که کلی اتفاقای باحال واسم افتاد.بعد اون خبر برزو پای صحبت همه بزرگتر ها میشسته و از تجربیاتشون میپرسیده. ازش پرسیدم چرامیگفت من میخواستم بدونم زندگی چجوری پیش میره. بدونم چه اتفاقای در انتظارمه. بدونم بقیه چجوری با اون اتفاقا برخورد کردن و من چیکار باید بکنم.واسم جالب بود که از زندگیشون بشنوم. خیلی چیزا از صحبتاشون یاد گرفتم و سعی کردم اشتباهاتشونو تکرار نکنم.بعد از اون قضیه برزو توی وقت خالیش کارای زیادی رو امتحان کرد.شروع به یادگیری عکاسی کرد و بعد یاد گرفتنش واسه یه مجله ای عکاسی میکرد. برزو کلاسای فوق برنامه ی زیادی رفت و نتیجش شد ۲ تا ثبت اختراع به نام برزو تو ۱۶ سالگی.برزو کنار همه اینها توی کارهای اجتماعی هم فعال بوده و کارهای مختلفی انجام داده.برزو هیچ وقت هیچ چیزی رو از خودش منع نکرده و خودشو یه پسر با بیماری که کمتر عمر میکنه ندید. برزو خودشو کسی دید که تو زندگیش همیشه به بهترین ها میرسه .توی جلسه ای که پیش هم بودیم تا داستانش رو بشنوم و برای شما تعریفش کنم، خواستم بیسکوییتی که روی میز بود رو براش جلو ببرم تا بتونه راحت تر بیسکوییت رو برداره بخاطر لرزش دستش. خیلی جدی بهم گفت بزار همونجا باشه خودم برش میدارم.میگفت بیزارم از اینکه بهم ترحم بشه. خودم میتونم کارای خودمو بکنم. داشتیم راجع به سختی های شرایطش صحبت میکردیم. میگفت چیزی که خیلی منو اذیت میکنه اینه که منو کم ببینن.آموزشگاه رانندگیمن رفته بودم آموزشگاه رانندگی ثبت نام کرده بودم. مسئول ثبت نام گفت نمیتونی با این لرزش دستت قبول بشی.به زور تو آموزشگاه ثبت نام کردم.رفته بودم پیش دکتر واسه تست سلامت جسمانی دستامو چسبونده بودم به بدنم که لرزش دستمو نبینه شانس آوردم سرش تو گوشیش بود و تاییدم کرد. تئوری رو امتحان دادم قبول شدم رفتم عملی دور اول نتونستم قبول بشم. دنده هارو جوری عوض میکردم که مسئولش متوجه نمیشد دنده عوض کردم. اونقدر سریع دنده رو عوض میکردم که متوجه لرزش دستم نشن.دور دوم افسر رانندگی به من گفتش که دندتو عوض نکردی بزن دنده دو. گفتم الان دنده دوئه. باور نکرد گفت کلاژ بگیر. کلاژ گرفتم وقتی خواست خودش دنده رو در بیاره متوجه شد اشتباه کرده گفت پیاده شو افتادی. هیچی نگفتم و اومدم بیرون.دور سوم بدون هیچ مشکلی امتحان رو قبول شدم و برگشتم آموزشگاه تا مدارکمو تحویل بدم. همون مسئولی که بهم گفته بود با این لرزش دست نمیتونی قبول بشی بهم گفت چجوری تورو قبول کردن. من افسرت بودم قبولت نمیکردم. گفتم شما که جای افسر امتحان نیستی. فقط باید مدارکمو تحویل بگیری و من برم.گواهینامم بفرستید دم خونمون.بهش گفتم یعنی تنها مشکلی که تا حالا توی شهر داشتی همین بود. گفت آره همه چی اکیه.گفتم سختت نیست رانندگی تو این شلوغی و ترافیک. گفت نه خیلی راحته فقط ترافیک یه خورده اذیتم میکنه. تو فکرشم برم گواهینامه موتور بگیرم. گفتم تورو خدا اونو بیخیال شو کار دست خودت میدی.میدونید بهم چی گفت: گفت تو این ترافیک موتور میچسبه.به شخصه وقتی توی موضوعی یک مقدار منع دارم خودمو محدود میکنم و به خودم حق میدم. ولی برزو تو هیچ چیزی خودشو محدود و منع نمیکنه.بزرگترین ناراحتی برزو اینه که کسی کم یا ناتوان حسابش کنه.میگفت من دست خودم نبوده که اینجوری شدم چرا اخلاقشونو با من عوض میکنن و فکر میکنن من نا توانم.فقط بهم یه فرصت بدن.وقتی تواناییمو ثابت کردم دیگه دهنشون بسته میشه.صحبتای من که با برزو تموم شد و باهاش خدافظی کردم چندتا قرار با خودم گزاشتم.یک. اینکه پای قصه زندگی آدمای مختلف بشینم و تجربیاتشون رو یاد بگیرم تا دوباره تجربشون نکنم.دو با خودم قرار گزاشتم کسی رو بخاطر ضعف جسمانیش مسخره نکنم و دست کم نگیرم. و بهش فرصت بدم.شاید میتونست خیلی بهتر از اون چیزی که من میخوام باشه.سه. قرار گزاشتم دیگه پس گردن کسی نزنم. چون نمیدونم قراره چه اتفاقی بیوفته و از همینجا از همه اونایی که پس گردنشون زدم عذر میخوام.و چهار قرار آخراز این به بعد با هر کسی حرف زدم که درسای خوبی تو زندگیش بود توی راوی برای شما هم تعریفش میکنم.پس اینجا آخر این قصه است اما قصه ی آخرم این نیست.</description>
                <category>پادکست راوی | Ravi</category>
                <author>پادکست راوی | Ravi</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jan 2021 00:32:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>