<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پادکست پاددارو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@poddarou</link>
        <description>باید چیزهایی بدونیم تا سالم‌تر، درست‌تر و بهتر زندگی کنیم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:47:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1190291/avatar/cZZIGe.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پادکست پاددارو</title>
            <link>https://virgool.io/@poddarou</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فصل سوم-اپیزود دوم (میسوفونیا)</title>
                <link>https://virgool.io/Poddarou/%D9%85%DB%8C%D8%B3%D9%88%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%A7-misophonia-igmqbavmoafp</link>
                <description> قلبم با شدت شروع به تپیدن میکنه و میزنم زیر گریه یا اونقدر عصبی میشم و حالم بد میشه که انگار قراره بمیرم.این احساسات رو از وقتی بچه بودم با شنیدن یه سری صداهای خاص تجربه می‌کردم.یه بار وقتی بچه بودم، با مامانم از مدرسه که میومدم خونه، مامانم صدای رادیو رو زیاد کرد و زد زیر آواز و من اینقدر عصبی شدم که فقط جیغ می زدم و گریه می‌کردم.وقتی این اتفاقا هی تکرار می‌شد، حتی فکر می‌کردم که دارم دیوونه میشم و هیچ کس نمیدونست که چه اتفاقاتی داره برام میفته.سلام من آرش کلانتر هستم؛ دکتر داروساز از دانشگاه علوم پزشکی تهران و این قسمت دوم از فصل سوم پادکست پادداروعه.برای دوستانی که تازه به ما ملحق شدن لازمه بگم که تو فصل جدید پاددارو، میخوایم سراغ پژوهش‌هایی بریم که در نوع خودشون کم نظیرن و باعث میشن چیزایی رو یاد بگیریم که شاید کمتر راجع‌بشون مطلبی شنیده باشیم.تو این اپیزود پاددارو هم سراغ اختلال نسبتا ناشناخته‌ای رفتیم که خیلی از ماها ممکنه درگیرش باشیم اما ندونیم.افرادی که با شنیدن صداهای به خصوصی، به شدت اذیت می‌شن و خشم و ناراحتی و نفرت شدیدی رو حس می‌کنن، اختلالی به اسم میسوفونیا دارن که اون صداها براشون مثل یک محرک قوی عمل می‌کنه و باعث بروز واکنش‌های شدید از طرفشون می‌شه.این صداها معمولا توسط افراد دیگه‌ای که تو محیط حضور دارن به وجود میان و صداهایی هستن که از نظر بقیه کاملا عادی و معمولی هستن و فقط کسایی که میسوفونیا دارن بهشون واکنش نشون میدن.مثل صدای جویدن، مکیدن، قورت دادن، صاف کردن گلو، تایپ کردن و حتی نفس کشیدن.این صداها برای این افراد باعث پاسخ‌های ستیز یا گریز میشن یعنی اینقدر تحریک می‌‌شن و احساس خشم می‌کنن که حس میکنن یا باید بمونن و خشمشون رو همونجا خالی کنن یا باید از مکانی که این صداها رو داره دور بشن و فرار کنن.میسوفونیا، برخی افراد رو بیشتر تحت تاثیر قرار می‌ده و ‌همین مورد می‌تونه باعث ایزوله شدنشون بشه. چون دنبال اجتناب از این صداها هستن و ممکنه خودشون رو از بقیه جدا کنن.این افراد احساس شرمندگی هم میکنن چون حس میکنن که عجیب غریب‌ان و مشکلشون فقط تو ذهنشونه و حتی گاهی این موضوع رو از پزشک خودشون هم مخفی می‌کنن.البته تو خیلی از موارد حتی وقتی مشکلشون رو با پزشکشون در میون میذارن بازم فایده‌ای نداره چون خیلی از اعضای کادر درمان هم این اختلال رو نمیشناسن و بهش آگاه نیستن و برای همین نمی‌تونن تشخیصش بدن.دلیلشم اینه که تو هیچ کتاب مرجعی حتی تو Dsm5 که مرجع تشخیص بیماری‌ها و اختلالات روانه هم هیچ صحبتی درمورد میسوفونیا نشده و این طبیعیه که وقتی فرد مبتلا، علائمش رو برای پزشکش توضیح بده، پزشک نتونه این اختلال رو تشخیص بده.ولی با این حال میسوفونیا یک اختلال کاملا واقعیه که معمولا از دوران نوجوونی و بیشتر توی خانم‌ها بروز پیدا می‌کنه و می‌تونه به شدت روابط اجتماعی و عملکردی آدم‌ها رو تحت تاثیر قرار بده.میسوفونیا یعنی &quot;نفرت از صداها&quot; که البته این تعریف دقیقی نیست چون اولا این عبارت یه عبارت کلیه و ماهیت حقیقی میسوفونیا که نوعی حساسیت انتخابیه رو درست نشون نمیده. در ضمن نکته مهمی که وجود داره اینه که اغلب مردم از بعضی از صداها، مثل صدای جویدن غذا یا فین کردن خوششون نمیاد اما تفاوتی که میسوفونیا داره اینه که افرادی که این اختلال رو دارن، علاوه بر دوست نداشتن این صداها، با شنیدنشون، احساس خشم و نفرت شدید پیدا میکنن(با صدای بلند) پس تفاوت تو واکنشیه که افراد به صداها نشون میدن، نه صرفا دوست داشتن یا نداشتن صدا.این مسئله تا جایی پیش میره که گاهی این افراد حتی با دیدن کسی که داره غذا میخوره یا مثلا کسی که عادت داره موقع صحبت یک حرکتی رو تکرار کنه آشفته می‌شن.علاوه بر صدا گاهی بعضی بوهای خاص هم باعث نشون دادن همچین واکنشی میشه و این مسئله اصلا ربطی به خوب یا بد بودن بو نداره. مثل بوی یه نوع غذا، صابون یا حتی عطری که برای بیشتر آدما خوشاینده.اولین بار تو سال ۲۰۰۱، نوروفیزیولوژیستی به اسم پاوِل جَستِرباف، توی مقاله‌ای به نشونه‌هایی از نوعی اختلال که باعث افزایش حساسیت به صداها میشه، اشاره کرد و با اینکه حدود ۲۰ سال از اون زمان گذشته، میسوفونیا همچنان در هاله‌ای از ابهام باقی مونده.اما با این حال گروهی از پژوهشگرا، یکی از کامل‌ترین تحقیقات رو در راستای پیدا کردن مکانیسم‌های نوروبیولوژیکال میسوفونیا انجام دادند تا بتونن این اختلال رو به عنوان اختلالی متمایز از سایر اختلال‌های شناخته شده، معرفی کنن.این تحقیق تو مرکز روانپزشکی دانشگاه UMC آمستردام انجام شد. این دانشگاه سابقه‌ای طولانی در زمینه تحقیقات میسوفونیا داره.تو این تحقیق، ۲۵ نفر بیمار میسوفونیایی رو توسط سه روانپزشک حاذق انتخاب کردن و ۲۵ نفر هم از افراد سالم که هیچ نوع علائم میسوفونیک نداشتن رو به عنوان گروه شاهد انتخاب کردن.علاوه بر این، برای اینکه مطمئن بشن که واکنشی که این افراد به صداهای مختلف نشون میدن، به خاطر وجود یه اختلال پیش زمینه‌‌ای یا مصرف دارو یا مواد خاصی نیست، افراد انتخاب شده رو از نظر مصرف دارو، مواد مخدر و الکل و وجود اختلالات سایکوتیک، افسردگی، اضطراب، اوتیسم، اختلالات شنوایی و صرع بررسی کردن و کسایی که حداقل یکی از این مشکلات رو داشتن رو از دایره تحقیقات خودشون حذف کردن تا نتایج بی‌نقص‌تری رو ارائه کنن.در نهایت با انتخاب و حذف کردن افراد ۲۱نفر بیمار میسوفونیایی و ۲۳ نفر از افراد سالم برای ورود به این آزمون گروهی باقی موندن.تو این آزمایش برای هر دو گروه، سه نوع ویدیو کلیپ صدا دار پخش شد. نوع اول از این ویدیو کلیپ‌ها، ویدیو کلیپ‌های محرک میسوفونیا بودن.مثلا یکی از این ویدیوها، فردی رو نشون میداد که با صدای بلند، هویج یا گریپ فروت می‌خورد، یکی دیگه از کلیپا، کسی رو نشون میداد که با صدای بلند تایپ میکرد، یا با صدای بلند نفس می‌کشید.نوع دوم از این ویدیو کلیپ‌ها، ویدیو کلیپ‌های زننده بودن، مثل صحنه‌های خشونت آمیز از فیلم‌های سینمایی خشن و نوع سوم، ویدیو کلیپ‌های خنثی بودن مثل کسی که کارهای بی صدایی مثل مثل کتاب خوندن‌، نوشتن و مدیتیشن انجام میده‌.همزمان با پخش این ویدیو کلیپ‌ها، شرکت‌کننده‌های پژوهش تحت نظر بودن و تغییرات ایجاد شده توی مغز و بدنشون با دقت اندازه‌گیری می‌شد.برای اینکه بفهمن تو مغز شرکت‌کننده‌‌ها با شنیدن صداهای محرک، دقیقا چه اتفاقی میفته، ازشون FMRI میگرفتن.‏FMRIیه نوع تکنیک تصویر برداری از مغزه که بر اساس تغییرات جریان خون تو قسمت‌های مختلف مغز، میزان فعالیت مغز رو اندازه‌گیری می‌کنه.در واقع زمانی که جریان خون تو قسمتی از مغز بیشتر می‌شه نشون‌دهنده اینه که فعالیت نورونی تو اون قسمت بیشتر شده پس بر این اساس قسمت‌های فعال مغز قابل شناسایی میشن.از شرکت‌کننده‌‌ها، نوار قلب هم گرفته شد تا تغییرات فیزیولوژیکشون رو هم بررسی کنن و آخرشم با پرسشنامه‌هایی که در اختیارشون قرار دادن، تغییرات احساسی‌شون رو در حین آزمایش هم بررسی کردن.نتایج این تحقیق نشون داد که ویدیو کلیپ‌های نوع اول که محرک میسوفونیا بودن، باعث بوجود اومدن خشم، نفرت و ‌ناراحتی و برانگیختگی فیزیولوژیکال و یه سری فعالیت‌های غیر معمول تو بخش‌هایی از مغز بیماران میسوفونیایی شدن. تو بخش‌هایی که تعیین کننده میزان اهمیت محرک‌های محیطی‌ و دادن پاسخ مناسب به اونان.درواقع اینطور نیست که مغز ما به همه محرک‌ها واکنش نشون بده و چون منابع محدودی داره، طوری تکامل پیدا کرده که فقط به محرک‌هایی که ارزش توجه دارن واکنش نشون بده. مثل محرک‌های تهدید‌کننده.نتیجه آزمایش وقتی جالب‌تر شد که پژوهشگرای این آزمایش دیدن افرادی که میسوفونیا دارن واکنش شدیدتری نسبت به افراد عادی به ویدیو کلیپ‌های خشن یا خنثی نشون ندادن و به طور خاص فقط به صداها و تصویرهای محرک میسوفونیا واکنش شدیدی داشتن.در واقع شاید علائمی که بیماران میسوفونیایی در مواجهه با صداهای میسوفونیک نشون میدن به دو دلیل برانگیختگی فیزیولوژیک فرد و چند برابر شدن فعالیت‌های این قسمتای مغز در مواجهه با تکرار این صداها باشه.انگار که توجه مغز به این صداها بیشتر شده و بدن رو در حالت آماده باش یا همون ستیز یا گریز قرار میده.با اینکه کسایی ‌که میسوفونیا داشتن، بعد از آزمایش خصوصیت‌های شخصیتی خشمگین رو نشون دادن اما قبل از آزمایش میزان خشمشون بیشتر از گروه کنترل نبود و این نشون میداد که این صداهای میسوفونیک هستن که اینجور احساسات رو بر می‌انگیزن و باعث‌ خشم، نفرت و ناراحتی می‌شن.چیز دیگه‌ای که متوجه شدن این بود که نوع ناراحتی‌ای که این افراد با شنیدن اینجور صداها حس می‌کنن، بیشتر به ناامیدی شباهت داره. احتمالا حس ناامیدی از اینکه برای متوقف کردن این صداها و واکنش‌های ناخواسته‌ای که بهشون نشون میدن، کاری از دستشون برنمیاد.یکی دیگه از نتایج جالبی که بهش رسیدن این بود که این افراد صداهای میسوفونیک رو از لحاظ اخلاقی، غیر قابل پذیرش میدونن و احساس میکنن که دارن مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرن. با اینکه غذا خوردن یا نفس کشیدن فرد مقابل قطعا با منظور آزار و اذیت نیست. اما مغز بیماران میسوفونیایی اون رو یک جور آزار تلقی می‌کنه و دلیل خشم به وجود اومده هم شاید همین حس آزار دیدنه. نکته جالبی هم که وجود داره اینه که اون قسمت‌های تحریک شده مغز، همون قسمت‌هایی هستن که مسئول ارزیابی اخلاقی محرک‌ها هم هستن.تو مطالعات قبلی که روش‌های مختلف تحریک خشم افراد رو با هم مقایسه کردن، نشون داده شد محرک‌هایی که در اونها تماس شخصی وجود داره، مثل مصاحبه‌ای که باعث آزار و اذیت فرد شده، هم باعث خشم خودآگاه فرد میشه و هم بدنش تغییراتی مثل افزایش ضربان قلب نشون میده. دقیقا مثل همین اتفاقی که تو این آزمایش افتاد.محققین این آزمایش با همین مقایسه به این نتیجه رسیدن، کسی که میسوفونیا داره؛ (با تاکید)در این حد اذیت میشه که انگار صداهایی که می‌شنوه یا تصاویری که میبینه، نوعی حمله‌ی شخصیه.تو این آزمایش متوجه شدن قسمت دیگه‌ای از مغز هم تحریک میشه که این قسمت به ما اجازه میده به صورت انتخابی به صداها واکنش نشون بدیم. به یه بیان دیگه به طور خاص مسئول پردازش صداهاییه که از لحاظ احساسی ارزشمند ان و باعث بروز احساسات مختلفی در ما میشن و اصلا شاید واکنش‌های شدیدی که بیمارا نشون میدن، بخاطر بیش از حد حساس بودن همین قسمت باشه.ولی چیزی که باعث شگفتی این تحقیق شد این بود که فعالیت قسمت آمیگدال مغز تفاوت خاصی تو دو گروه مورد مطالعه نداشت.افرادی که در این زمینه مطالعه داشتن، میدونن آمیگدال بطور خاص تو پردازش(با حالت ترسناک) ترس نقش آفرینی می‌کنه و مطالعات انجام شده قبلی نشون داده که آمیگدال تو ۶۰ درصد تحقیقاتی که احساس ترس رو ارزیابی کردن، فعال شده. در حالی که میزان فعال شدن آمیگدال تو تحقیقاتی که احساسات خشم و ناراحتی رو ارزیابی کردن، فقط ۲۰ درصد بوده.احساسات غالب میسوفونیا هم همون خشم و نفرت و ناراحتیه پس عدم فعالیت آمیگدال منطقی به نظر میرسه.با توجه به این موضوع، متوجه می‌شیم که ترس و اضطراب حس اصلی میسوفونیا نیست، هر چند ممکنه فرد با پیش فرضی که از شنیدن صداهای میسوفونیک داره قبل از ورود به جایی که این صداها وجود داره دچار اضطراب بشه.نکته بسیار جالب دیگه‌ای که از این تحقیق به دست اومد این بود که تو افراد سالم، قسمت‌هایی از مغز که مسئول تشخیص بدن انسان و به طور خاص چهره افراده، فعال شده اما در افراد میسوفونیایی این قسمت‌ها تحریک نشدن پس شاید بشه گفت مغزشون، بین صداهای انسانی و غیر انسانی‌، نمی‌تونه تمایزی قائل بشه و شاید برای همین باشه که پاسخ ستیز و گریز شون فعال میشه.بهتره فراموش نکنیم که در این آزمایش هم محدودیت هایی وجود داشته.مثل اینکه هر فردی که مبتلا به میسوفونیاست ممکنه با شنیدن صداهای به خصوصی این واکنش‌ها رو نشون بده ولی ویدیوکلیپ‌هایی که توی این آزمایش استفاده شد ثابت بودن تا بشه واکنش افراد مختلف حاضر تو آزمایش رو با هم مقایسه کرد و امکان این وجود نداشت که صداهایی که توی هر فرد باعث بروز شدیدترین واکنش‌ها میشه رو پخش کرد.یا مثلا اینکه احتمالا بعضی از افراد که میسوفونیای شدیدی دارن، حتی حاضر به شرکت تو این آزمایش نشدن، در نتیجه گروهی که انتخاب شدن ممکنه نماینده‌ی انواع افراد مبتلا به این اختلال نباشن.خب حالا بریم علت‌های میسوفونیا رو بررسی کنیم. البته همین اول بگم که علت دقیقش هنوز مشخص نشده.اما خب برای مثال، اسکن مغز این افراد نشون میده که میزان میلین سلول‌های عصبی‌شون، بیشتر از آدمای عادیه. میلین یه غلاف عایق دور سلول‌های عصبیه ‌و باعث میشه انتقال پیام‌های عصبی سریعتر انجام بشه.اما محققا هنوز نمی‌دونن که این زیاد شدن میلین، دلیل میسوفونیاست یا میسوفونیا دلیل زیاد شدن میلینه.به جز این مورد، نتیجه دیگه‌ای که به دست اومد این بود که: میسوفونیا تو افرادی که اختلالات وسواسی و یا اختلالات اضطرابی دارن بیشتر دیده میشه اما برای تعمیم ارتباط بین اختلالات وسواسی و اضطراب با میزوفونیا نیاز به مطالعات بیشتره.علاوه بر این، متوجه شدن که وقتی مشخص میشه کسی میسوفونیا داره، احتمال اینکه افراد دیگه‌ای هم توی خانواده‌ش مبتلا به این اختلال باشن، بالاست و به خاطر همین حدس زده میشه که در بروز این اختلال ژنتیک هم موثر باشه.توضیح بعدی میتونه این باشه که بعضی تحقیقات نشون دادن تو افراد مبتلا به میسوفونیا، قسمت‌هایی از مغز که مسئول پردازش احساساته، ارتباطات قوی‌ای داره با کورتکس شنوایی، که مسئول پردازش صداهاست و شاید همین ارتباط قوی باعث این اختلال میشه.یکی دیگه از علت‌هایی که برای میسوفونیا مطرحه، وجود همزمان اختلال تینیتوس یا همون وزوز گوشه. این اختلال باعث میشه فرد صداهایی که وجود خارجی ندارن رو داخل گوشش بشنوه و محققا متوجه شدن کسایی که این اختلال رو دارن، ریسک بالاتری برای ابتلا به میسوفونیا دارن.برای درمان میسوفونیا راه خاصی وجود نداره اما راهکارهایی وجود داره که میشه تا حدی کنترلش کرد.مثلا یکی از راهکارها اینه که بیایم از استراتژی‌های درمانی وزوز گوش استفاده بکنیم. یکی از این استراتژی‌ها &quot;retraining therapy&quot; یا &quot;آموزش مجدد درمانی&quot;ه که یه استراتژی درمانی برای پذیرش و تحمل این صداهاست.راه درمانی دیگه مراجعه به کادر درمان متخصص در زمینه سلامت روان و دریافت مشاوره و تراپیه. در واقع از این طریق، برای فردی که مبتلا به میسوفونیاست محیطی فراهم میشه که خیلی راحت در مورد این اختلال و فوران احساساتی که تجربه میکنه صحبت کنه و فرد مشاور یا روان درمانگر بهش کمک می‌کنه که چطوری با این اختلال و اثراتی که روش میذاره کنار بیاد.یکی از راهکارهای موثر ، رفتار درمانی شناختیه. (CBT) Cognitive-behavioral therapy یا رفتار درمانی شناختی یه نوع درمان روانشناختیه که تو بهبود خیلی از اختلالات روان مثل افسردگی و اختلالات اضطراب و اعتیاد موثر و کمک کننده‌ست.این درمان به صورت گفتگویی و بسیار ساختارمنده و روان درمانگر به مراجعه کننده‌ش کمک میکنه که به احساسات و افکار منفی خودش آگاه بشه و موقعیت های چالش برانگیزی که براش پیش میاد رو به وضوح ببینه و موثرتر بهشون واکنش نشون بده. درحقیقت واکنش های ناخواسته‌ی خودش رو تحت کنترل قرار بده.تو این نوع درمان یکی از صداهای میسوفونیایی که باعث بروز واکنش های ستیز و گریز میشه رو، با چیزی که باعث بروز احساسات مثبت و خوشایند در ما میشه، مرتبط میکنن مثلا صدا رو با عکس مورد علاقه یا آهنگ مورد علاقه فرد ترکیب می‌کنن که در نهایت باعث میشه واکنش‌های منفی‌ای که در مقابل این صداها به وجود میان کاهش پیدا کنن یا حتی بطور کامل حذف نشن.علاوه بر این صحبت کردن با اعضای خانواده و دوستان، در مورد احساساتی که در مواجهه با صداها تجربه میشه هم میتونه به فرد کمک کنه. در واقع بهتره این افراد به آدمایی که بهشون نزدیکن شرایطشون رو توضیح بدن و بگن که خشمی که بروز میدن دست خودشون نیست و اینطوری از فشار روانی‌ای که تجربه میکنن کم میشه.و در نهایت با تغییر در سبک زندگی روزمره و یادگیری یه سری تکنیک‌های آرامش بخش می‌تونن راحت‌تر با این اختلال زندگی کرد.مثلا میشه از گوشی‌های صدا گیر و دستگاه های ایجاد کننده نویز سفید استفاده کرد.این دستگاه‌ها صداهایی مثل صدای ریزش آب از آبشار یا صدای وزش باد و صداهایی که بیشتر فضای طبیعت رو تداعی میکنن مثل صدای بارون ایجاد میکنن که باعث میشه صداهای آزار دهنده کمتر به گوش برسه.پرت کردن حواس با گوش دادن به موزیک و یادگیری تکنیک‌های کنترل استرس هم می‌تونه کمک بزرگی باشه.همچنین میشه خیلی مودبانه از افراد نزدیک خواسته شه که کمتر این صداها رو تولید کنن.ترک کردن محلی که صداهای میسوفونیایی در اون وجود داره هم به عنوان آخرین راه چاره، میتونه تکنیک موثری باشه.اگه شما دچار این اختلال نباشید به احتمال زیاد کلی تعجب می‌کنید که چطوری صداهای عادی باعث چنین واکنش های شدیدی تو افراد مبتلا به میسوفونیا میشه. عزیزانی که خودشون یا یکی از نزدیکانشون میسوفونیا دارن کاملا میدونن که توضیح میسوفونیا چقدر برای بقیه تعجب برانگیزه و در اکثر موارد با این واکنش مواجه میشن که عه! منم دارم. ولی اصلا اونا نمیدونن میسوفونیا چقدر میتونه برای یک شخص اذیت کننده باشه و صرفا یه مور مور شدن ساده با صدای گچ روی تخته نیست.برای درک بهتر این موضوع چشم هاتونو ببندین و صداهایی رو تصور کنین که شدیدا ازشون نفرت دارید مثل صدای کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه، صدای گریه شدید نوزاد یا صدای دزدگیر ماشین.حالا تصور کنین احساسی که از شنیدن این صداهای محرک تجربه کردین رو افراد میسوفونیایی تو هر لحظه با صداهای معمولی‌تر مثل نفس کشیدن تجربه میکنن و چقدر تکرار مکرر این احساس آزار دهنده، اذیت کننده و خسته کننده است.احتمالا خیلی از شما قبل از شنیدن این اپیزود آشنایی چندانی با میسوفونیا نداشتین و الان که با این اختلال آشنا شدین اگر علائمی ازش رو در اطرافیانتون ببینین خیلی بیشتر اونها رو درک کنین و مراعاتشون رو بکنید. یا اینکه شاید حتی خود شما علائمی از میسوفونیا رو با شنیدن صداهایی که اول اپیزود پخش شد نشون دادین.اگر جزو این دسته هستید و شما هم واکنش های ناراحت کننده‌ای رو با شنیدن این صداها تجربه میکنین بدونین که تنها نیستین و خیلیای دیگه تو این تجربه شریک شما هستن.مهم نیست که اطرافیانتون شما رو درک میکنن یا نه. چیزی که مهمه اینه که میسوفونیا یک اختلال واقعیه و مغز شما واقعا متفاوت از بقیه آدما به صداهای مختلف واکنش نشون میده و این حق شماست که احساساتتون شنیده بشه، درک بشین و کمک های لازم برای کنار اومدن و کنترل کردن این شرایط رو دریافت کنین.امیدوارم از شنیدن این قسمت لذت برده باشید؛ اگر اینطور بود پادکست پاددارو رو به دوستان و نزدیکانتون معرفی کنید و اگر خواستید به صورت داوطلبانه می‌تونید ما رو از لینکی که در کپشن قرارداده شده حمایت کنید.متن این قسمت پاددارو از مریم انوری و تدوین از امیررضا نصرتی بود. همچنین می‌خوام از فاطمه نوری عزیز برای زحماتش تشکر ‌کنم.ما می‌خوایم سالم باشیدبقیه قسمت‌های پادکست پاددارو را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/S03E02--Misophonia-(%D9%85%DB%8C%D8%B3%D9%88%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%A7)-id4498935-id503212923?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=S03E02%20-Misophonia%20(%D9%85%DB%8C%D8%B3%D9%88%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%A7)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست پاددارو</category>
                <author>پادکست پاددارو</author>
                <pubDate>Tue, 25 Oct 2022 15:08:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل سوم-اپیزود اول(هاله نور)</title>
                <link>https://virgool.io/Poddarou/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-12-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D9%87%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1-plqabxn39k7u</link>
                <description>دو مرد میانسال رو تصور کنید.نفر اول آدم سرد، عبوس، یکدنده و مرموزیه که به ندرت لبخند رو صورتش دیده میشه و به راحتی از کوره در میره و عصبانی میشه و بچه‌ها ازش میترسن.در حالی که نفر دوم به گرمی با بچه‌ها برخورد میکنه و از داستان تعریف‌ کردن براشون لذت میبره. عاشق حیووناست و نمیذاره کسی آسیبی بهشون برسونه. رفتارش با خانوما هم محترمانه‌ست.به نظر شما کدوم یکی از این دو نفر انسان نوع‌دوست‌تریه؟سلام من آرش کلانتر هستم؛ دکتر داروساز از دانشگاه علوم پزشکی تهران و این قسمت اول از فصل سوم پادکست پادداروعه.تو این فصل از پاددارو، میخوایم سراغ پژوهش‌هایی بریم که در نوع خودشون کم نظیرن و باعث می‌شن بتونیم جور دیگه‌ای مسائل رو درک کنیم. در واقع قراره تو این فصل کنار هم چیزایی رو یاد بگیریم که شاید کمتر راجع‌ بهشون مطلبی شنیده باشید.اگر از این پادکست خوشتون اومد پاددارو رو به دوستانتون هم معرفی کنید.کمی از ظهر گذشته بود. دانشجوهای روان‌شناسی مقدماتی دانشگاه میشیگان، تو گروه‌های کوچیک وارد اتاق کنفرانس می‌شدن و چون حق صحبت کردن با هم‌ رو نداشتن، توی سکوت کامل، رو صندلی‌هاشون می‌شستن.میدونستن اون روز خبری از کلاس درسای همیشگی نیست و صندلی خالی استاد و مانیتور ۱۹ اینچی‌ای که جلوی اتاق بود، این موضوع رو تایید میکرد.همه چی از یه آگهی روی تابلوی اعلانات دانشکده شروع شد که  روش بزرگ نوشته بود: ارزشیابی جامع اساتید. زیرش توضیح داده بودن که آخر ترم پیش، استادای روان شناسی مقدماتی توسط دانشجوهاشون ارزیابی شدن. سوال‌های ارزشیابی هم طیف گسترده‌ای داشتن. از نحوه درس دادن گرفته تا ظاهر فیزیکی و اخلاق و رفتارشون. حالا ما میخوایم بدونیم اگه یکسری دانشجوی دیگه، به جای اینکه یک ترم کامل سر کلاس اون استادها حضور داشته باشن، فقط ویدیویی از یه مصاحبه‌ی کوتاه باهاشون رو ببینن، ارزیابیشون چقدر شبیه دانشجوهای قبلیه؟ ما از شما میخوایم تو این پژوهش با ما همراه بشید و بعد از دیدن ویدیوی مصاحبه‌ها، اساتید مورد نظر ما رو با کمک پرسشنامه‌هایی که بهتون میدیم ارزیابی کنید.حالا همه ساکت نشسته بودن و منتظر پخش شدن مصاحبه‌‌ها بودن.اولین ویدیویی که پخش شد، یه مصاحبه‌ی ۷ دقیقه‌ای با یه استادی بود که مشخص بود باسواد و خوش‌برخورده. چندتا سوال ازش پرسیده شد. سوالا اینطوری بودن که مثلا &quot;فلسفه کلی تدریس شما چیه؟&quot;  یا مثلا &quot;شما دانشجو‌هاتون رو تشویق به بحث و گفت‌وگو می‌‌کنید؟&quot; یا &quot;شما چطور تکالیف دانشجوهاتون رو ارزیابی می‌کنید؟&quot;البته این مصاحبه فقط برای آماده کردن ذهن دانشجوها بود، با اینکه خودشون خبر نداشتن‌. مصاحبه‌ی اصلی، بعد از این قرار بود پخش بشه.بعد از تموم شدن مصاحبه اول، دانشجوها به دو گروه تقسیم شدن و مصاحبه با استاد بعدی که بلژیکی بود و انگلیسی رو با لهجه‌ی فرانسوی صحبت میکرد رو تماشا کردن. البته دو دسته کردن دانشجو‌ها بی‌دلیل نبود. چون ویدیوهای یکسانی براشون پخش نشد. توی ویدیویی که برای گروه اول پخش شد، استاد بلژیکی خیلی خونگرم بود و با حوصله به سوالا جواب میداد ولی تو ویدیویی که برای گروه دوم پخش شد، رفتارش کاملا سرد بود و این گرمی یا سردی حتی تو جواب‌هاش به سوال‌ها هم کاملا مشخص بود.مثلا وقتی تو ویدیویی که رفتار گرمی داشت، ازش راجع به تشویق‌ کردن دانشجوها به بحث و گفت‌وگو پرسیدن، جواب داد: &quot;البته که دانشجوها رو به این کار تشویق میکنم. خیلی هیجان انگیزه وقتی رد و بدل کردن نظراتشون با هم رو می‌بینم و احساس میکنم این مباحثه‌ها، علاقه‌ی دانشجوها رو به موضوع اصلی درس، بیشتر میکنه.&quot;در حالی که وقتی همین سوال رو تو ویدیوی دوم ازش پرسیدن جوابش این بود که: &quot;کسی تو کلاس من حق بحث کردن نداره چون کار دانشجو گوش دادنه و کار استاد تدریس کردن. و اگه سواد من بیشتر از اونا نبود، استادشون نمی‌شدم.&quot;یا مثلا وقتی تو مصاحبه‌ای که رفتارش گرم بود ازش راجع به ارزیابی تکالیف دانشجوهاش پرسیدن جواب داد:&quot;من به دانشجوهام تکالیفی میدم که براشون جذاب باشه و خودشون خوششون بیاد و با انجامش چیزای جدیدی یاد بگیرن و برای امتحاناشون ترکیبی از سوالای عینی و فکری طراحی میکنم.&quot;در حالی که جوابش تو اون یکی ویدیو این بود که :&quot;هر هفته ازشون کوییزای چند گزینه‌ای میگیرم چون در غیر این‌ صورت نمیتونم بهشون اعتماد کنم که درساشونو خوندن یا نه.&quot;پس اینطوری شد که هر دانشجو دو تا مصاحبه‌ی ۷ دقیقه‌ای دید. یکی استاد اولی که نسبتا خنثی بود و یکی استاد بلژیکی که دو ورژن مختلف از مصاحبه‌ش وجود داشت.بعد از دیدن این مصاحبه‌ها یه پرسشنامه بین تمام دانشجوها پخش شد که سوال اولش این بود :&quot;فکر میکنی چقدر این استاد رو دوست داشتی؟&quot; و گزینه‌ها از &quot;به شدت دوسش داشتم&quot; شروع میشد تا &quot;به شدت ازش بدم اومد&quot;.توی سوال بعدی گفته شده بود که &quot;اگه قرار بود یه ترم کامل با این استاد کلاس داشته باشی، فکر میکنی راجع به ظاهر فیزیکی، طرز رفتار و لهجه‌ش‌ چه حسی می‌داشتی؟&quot; البته سوال لهجه فقط در مورد استاد بلژیکی بود و منظور از طرز رفتار، بیشتر نوع زبان بدن و act  استاد بوده. جواب دانشجوها هم می‌تونست از به شدت جذاب باشه تا به شدت اذیت کننده.اگه هنوز فکر می‌‌کنید این ماجرایی که تعریف کردم یه آزمایش ساده در مورد ارزیابی اساتید بوده، نشون میده به صداقت پژوهشگرا زیادی باور دارین. شاید اینو ندونید ولی تو یه سری شرایط خاص، اگه چاره دیگه‌ای نباشه، پژوهشگر میتونه سوژ‌ه‌هاش رو فریب بده و راجع به طبیعت آزمایش و هدف اصلی‌ش اطلاعات گمراه‌کننده‌ای بهشون بده. دقیقا همون اتفاقی که توی این آزمایش افتاد.برخلاف چیزی که طراحای آزمایش به دانشجوها گفته بودن، تمرکز آزمایش روی خود دانشجوها بود و نه اساتید. حتی ممکنه اون دو تا استادی که باهاشون مصاحبه شده، اصلا استاد نبوده باشن و صرفا بازیگر بوده باشن چون این موضوع هیچ تاثیری رو نتیجه آزمایش نداشته.به نظر شما هدف اصلی از انجام این آزمایش چی بوده؟ بهترین راه برای جواب دادن به این سوال اینه که بفهمیم این آزمایش به چه نتیجه‌ای رسیده. پس بریم سراغ نتایج.اگه یادتون باشه سوال اول این بود که چقدر این استاد رو دوست داشتی؟ و همونطور که انتظار میرفت تفاوت معناداری بین محبوبیت استاد بلژیکی تو دو حالت گرم و سرد وجود داشت و از نظر اونایی که حالت گرمشو دیده بودن آدم دوست‌داشتنی‌ای بوده در حالی که گروه دوم که حالت سردشو دیده بودن ازش خوششون نیومده بود.خب تا اینجا اتفاق عجیبی نیفتاده. طبیعیه که وقتی برای اولین بار یه آدمی رو میبینیم و اون آدم بهترین حالت خودش نیست و به نظر از خود راضی میاد و دیگران رو پایینتر از خودش میبینه، خوشمون ازش نیاد‌.داستان جایی عجیب میشه که از نظر اکثر دانشجوهایی که استاد بلژیکی رو تو حالت گرم و دوستانه‌ش دیده بودن، ظاهر فیزیکی‌ و طرز رفتارش جذاب بوده در حالی که از نظر اکثر کسایی که مصاحبه‌ی سرد و خشکش رو دیده بودن، ظاهر و طرز رفتارش اذیت کننده بوده.در مورد لهجه‌ هم اینطوری بوده که تقریبا نصف کسایی که حالت گرم استاد رو دیده بودن، به نظرشون لهجه‌ش هم جذاب بوده در حالی که از نظر اکثریت قریب به اتفاق کسایی که حالت سردش رو دیده بودن، لهجه‌ش اذیت‌کننده بوده.و این خیلی عجیبه چون با اینکه این استاد حرفایی که تو دو تا مصاحبه‌ش میزده متفاوت بوده ولی ظاهر فیزیکی یا طرز رفتار یا لهجه‌ش که تغییر نکرده! و این معنی‌ش اینه که اون حس کلی‌ای که دانشجو‌ها نسبت به استاد بلژیکی پیدا کردن، روی قضاوت‌شون در مورد خصوصیات اون استاد تاثیر خیلی بزرگی داشته.البته ممکنه بعضیا بگن: خب اون استاد بلژیکی تو حالت گرمش، لبخند میزده و همین ظاهرشو جذاب میکرده یا مثلا بگن تو حالت سرد اخم میکرده و همین باعث شده جذاب نباشه. در مورد طرز رفتارش هم ممکنه همین تردید‌ها به وجود بیاد.برای اینکه این شک و شبهه‌ها برطرف بشه، اومدن یه آزمایش دیگه هم انجام دادن. چی کار کردن؟ ۳۴ تا دانشجوی روان‌شناسی رو به صورت تصادفی انتخاب کردن و همون مصاحبه‌ها رو، این بار بدون صدا، براشون پخش کردن و بعد ازشون خواستن به ظاهر فیزیکی و طرز رفتارش امتیاز بدن. این بار از نظر دو گروه دانشجویی که ورژن گرم یا سرد استاد بلژیکی رو دیده بودن، ظاهر فیزیکی و طرز رفتارش تو حالت گرم، به میزان خیلی ناچیز و قابل چشم پوشی، جذاب‌تر از حالت سردش بوده و این نشون میده بین ظاهر و طرز رفتارش توی دو حالت سرد و گرم، تفاوت معناداری وجود نداشته و میشه با خیال راحت نتیجه‌گیری کرد که اون چیزی که روی قضاوت دانشجوها در مورد ظاهر، طرز رفتار و لهجه‌ی استاد تاثیر گذاشته، چیزی جز حس کلی‌ای که از خودش گرفتن نبوده.آزمایشی که براتون تعریف کردم سال ۱۹۷۷ توسط آقای Richard Nisbett و همکارش انجام شده بود و همونطور که شنیدید، با یه آزمایش خیلی ساده، یکی از رایج‌ترین خطاهای شناختی به اسم اثر هاله‌ی نور رو بهمون نشون دادن.اثر هاله‌ی نور یعنی وقتی که ذهن ما اجازه میده، یک ویژگی مثبت بخصوص یا حس مثبت کلی‌ای که نسبت به یک فرد یا یک چیز داریم، روی قضاوت ما در مورد سایر خصوصیات اون فرد یا چیز تاثیر مثبت بذاره. خیلی ساده، تو یه جمله بخوام بهتون بگم یعنی اینکه وقتی ما یه آدم دوست‌داشتنی رو میبینیم، ممکنه خود به خود فکر کنیم که خیلی هم دست و دل‌ باز و بخشنده‌ست. برعکس این اتفاق هم ممکنه بیفته. یعنی ذهنمون اجازه میده، ویژگی منفی یا حس‌ کلی منفی‌ای که نسبت به یه فرد یا چیزی داریم، رو قضاوت ما در مورد سایر ویژگی‌‌هاش تاثیر منفی بذاره. مثلا ممکنه فکر کنیم کسی که اضافه وزن داره، لزوما آدم تنبلیه.حالا اینکه چرا بهش میگن اثر هاله‌ی نور هم جالبه. هاله‌ی نور، همون حلقه‌ی نورانی‌ایه که تو تابلوهای نقاشی مذهبی، دور سر قدیس‌ها و فرشته‌ها دیده میشه و باعث میشه صورتشون نورانی‌تر دیده بشه و هرکسی با یه نگاه متوجه بشه این شخصی که نقاشی شده، آدم فوق‌العاده‌ای بوده. علت این نام‌گذاری هم همین بوده که ما هم از یه ویژگی خاص یا حس کلی‌ای که نسبت به یه فرد داریم، یه هاله‌ی نور میسازیم و اونو بالای سرش میذاریم و دیگه اون فرد رو نورانی می‌بینیم.اولین کسی که با شواهد تجربی متوجه وجود این خطا شد و این اسم رو روش گذاشت، رفتارشناسی به اسم Edward Thorndike  بود. آقای تورن‌دایک، سال ۱۹۲۰ یه مقاله نوشت به اسم &quot;یک خطای دائمی در امتیاز‌دهی‌های ذهنی&quot;. ایشون تو این مقاله توضیح داده که از یک‌سری فرمانده ارشد ارتش ایالات متحده آمریکا، خواسته سرباز‌هاشون رو از نظر ظاهر فیزیکی، هوش، توانایی رهبری و ویژگی‌های شخصیتی مثل وفاداری و از خودگذشتگی ارزیابی کنن. آقای تورن دایک وقتی نتایج رو بررسی کرد متوجه یه الگوی تکرار شونده شد. یعنی دید اگه یکی از سربازا، فقط تو یکی از اون مواردی که گفتم، امتیاز بالایی میگرفت، تو بقیه موارد  هم امتیاز بالایی نصیبش می‌شد. برعکسشم اتفاق میفتاد ینی مثلا اگه کسی ظاهر فیزیکی‌ش امتیاز پایینی میگرفت، توی هوش، توانایی رهبری و ویژگی‌های شخصیتی هم امتیازش پایین میومد. در واقع تورن دایک متوجه شد که فرمانده‌ها نسبت به هرکدوم از سربازا یا یه حس مثبت دارن، یا یه حس منفی‌ و بر اساس همون حسی که دارن راجع‌ به بقیه ویژگی‌های طرف قضاوت می‌کنن.بعد از تورن‌دایک، محققای زیادی رو این مسئله کار کردن و گستردگی این خطا و تاثیرش رو تو موقعیت‌های مختلف زندگی اجتماعی نشون دادن که من چندتاشو براتون مثال میزنم.با مدرسه و محیط‌های آکادمیک شروع می‌کنم.مدرسه اولین محیط خارج از محدوده‌ی امن خانواده‌ست که تاثیر زیادی روی رشد شخصیت و اعتماد بنفسمون داره. ولی متاسفانه توی همین محیط انقدر قضاوت‌‌های ناعادلانه‌ای انجام میشه، که خیلی وقتا، بیشتر از اینکه بستر رشد رو برای بچه‌ها فراهم کنه، باعث سرخوردگی‌شون میشه.تو سال ۱۹۶۸ آقای رابرت رُزنتال و همکارش تو یه مدرسه‌ی ابتدایی یه آزمایش جالب انجام دادن.  به یه سری معلم گفته بودن ما از یه سری دانش آموز یه چیزی شبیه تست هوش گرفتیم. اینم نمره‌هاشون. حالا شما بیاید به ما بگید از نظر شما آینده‌ی تحصیلی این دانش آموزا چطور میشه؟ کنار هر نمره هم یه عکس گذاشته بودن و گفته بودن این همون دانش آموزیه که این نمره رو آورده. البته عکس بچه‌ها رندوم انتخاب شده بود و اصلا آزمونی هم وجود نداشت و همه چیز ساختگی بود‌.با این حال پژوهشگرای این آزمایش متوجه شدن پیش‌بینی معلما از آینده‌ی تحصیلی دانش آموزا، با زیباییشون کاملا رابطه‌ی مستقیم داشته و با نمره‌هاشون ارتباطی نداشته.این خطا محدود به مدرسه و معلم‌ها نیست و توی دانشگاه هم به وفور دیده میشه. برای مثال یه مطالعه‌ای سال ۲۰۱۷ انجام شد که اومدن سوابق تحصیلی بیشتر از ۴۵۰۰ دانشجو رو بررسی کردن. بعد اومدن دانشجوها رو بر اساس عکس روی کارتای شناساییشون، از نظر زیبایی به سه دسته‌ی پایینتر از متوسط، متوسط و بالاتر از متوسط تقسیم‌بندی کردن. بعد اومدن نمره‌های هر دانشجو رو تو دو دوره‌ی حضوری -که استاد می‌تونست دانشجو رو ببینه- و آنلاین -که استاد نمی‌تونست دانشجو رو ببینه- مقایسه کردن و متوجه شدن تو کلاس‌های حضوری، زیبایی دانشجوها تو نمره‌ای که گرفتن تاثیر گذار بوده و دانشجوهایی که زیبایی‌شون بالاتر از حد متوسط بود، تو دوره‌های آنلاین نسبت به دوره‌های حضوری، نمره‌های خیلی پایینتری گرفتن.توی دانشگاه برخلاف مدرسه، بحث جنسیت هم مطرحه. یه مطالعه‌ی خیلی معروف که سال ۱۹۷۴ انجام شد رو براتون مثال میزنم. تو این آزمایش از ۶۰ تا  پسر دانشجو خواستن به مقاله‌ی یه دختر دانشجوی سال اولی، از نظر کیفیت متن و خبرگی نویسنده امتیاز بدن. دو ورژن از اون مقاله وجود داشت. یکیش ضعیف نوشته شده بود و اون یکی قوی. به نصف دانشجوها مقاله‌ی ضعیف و به نصف دیگه، مقاله‌ی قوی رو دادن. به جز این  به ۲۰ نفرشون عکس یه خانم جذاب رو به عنوان نویسنده نشون دادن، به ۲۰ نفر دیگه‌شون عکس یه خانم غیر جذاب و به ۲۰ نفر آخر هیچ عکسی نشون ندادن.از اونجایی که نصفشون ورژن قوی رو خونده بودن و نصفشون ورژن ضعیف، قاعدتا ۳۰ نفر باید امتیاز بالا میدادن و ۳۰ نفر امتیاز پایین ولی نتیجه این شد که اونایی که کنار مقاله، عکس یه خانم جذاب رو دیده بودن، فارغ از کیفیت خود مقاله، امتیاز بالایی به کیفیت متن و خبرگی نویسنده داده بودن و برعکس. و این نشون میده که اون آقایون نسبت به عملکرد ضعیف یه خانم جذاب، تحمل بالاتری داشتن نسبت به وقتی که همون عملکرد رو از یه خانم غیر جذاب دیدن.این سه تا آزمایشی که تعریف کردم هر سه‌تاشون تاثیر زیبایی رو، رو قضاوت معلم‌‌ها و استاد‌ها نشون میداد ولی زیبایی تنها چیزی نیست که باعث خطای هاله‌ی نور تو محیط تحصیلی میشه.بر اساس آزمایشی که آقای هربرت هَراری و جان مک دیوید انجام دادن، حتی اسم کوچیک دانش‌آموز‌ها تو نمره‌ای که میگیرن، تاثیر گذاره. آزمایششون اینطوری بوده که انشاهای یه سری بچه‌ی کلاس پنجمی رو دادن به یه سری معلم مجرب که بهشون نمره بدن ولی  قبلش خودشون اسم دانش‌ آموزا رو عوض کرده بودن‌. یعنی رو نصف انشا‌ها اسم‌های خیلی محبوب رو نوشته بودن و رو بقیه، اسمایی که از نظر مردم غیر جذاب و عجیبن. نتیجه رو هم‌ می‌تونید حدس بزنید. اون انشاهایی که اسمای محبوب روشون بود، بالاترین نمره‌ها رو گرفته بودن و این نشون میداد که حتی مجرب‌ترین و حرفه‌ای‌ترین آدما هم از این خطا مصون نیستن.در طول روز شما هرجایی که برید و هر کاری که بکنید می‌تونید یه مثال از اثر هاله‌ی نور پیدا کنید.حالا کاری نداریم بعضی دوستان حتی در مجمع عمومی سازمان ملل هم با این پدیده آشنا بودن ولی مثلا توی محیط کار.محققا میگن یکی از پرتکرارترین خطاها تو ارزیابی عملکرد آدما تو محیط کار همین اثر هاله‌ی نوره. مثلا خیلی وقتا پیش میاد که مدیر یه بخش، بر اساس فقط یه ویژگی مثبت کارمندش، رتبه‌ی بالاتری بهش میده و کاری به عملکرد کلیش نداره. مثلا اگه یه کارمندی خیلی برای کارش شوق و ذوق داشته باشه و انرژی مثبتی داشته باشه، ممکنه کم بودن سطح دانش یا مهارتش دیگه به چشم  نیاد و برای همین عذرشو نخوان.تو مصاحبه‌های کاری هم این اتفاق میفته. اینطوری که اگه از نظر مصاحبه کننده، اون فردی که متقاضی شغله، جذاب و دوست‌داشتنی باشه، احتمال اینکه از نظرش، باهوش، شایسته و مناسب اون شغل باشه هم بیشتره. برای همین کسایی که مصاحبه‌ی کاری دارن، باید اینو در نظر داشته باشن که نتیجه‌ی مصاحبه‌شون ممکنه تو همون چند ثانیه‌ی اول دیدارشون مشخص بشه برای همین باید لباسشون مرتب باشه، لبخند بزنن، ارتباط چشمی برقرار کنن و اعتماد بنفس داشته باشن.به جز موارد این شکلی، این خطا می‌تونه روی درآمدمون هم تاثیر بذاره‌‌. مثلا یه تحقیقی تو ویرجینیا انجام شد در مورد ارتباط جذابیت گارسون‌ها با میزان درآمدشون و نتیجه‌ش این بود که گارسون‌های جذاب به طور متوسط سالی ۱۲۰۰ دلار بیشتر از همکارهای غیر جذابشون انعام می‌گیرن.  تحقیقات دیگه‌ای هم این موضوع رو تایید کردن واین اختلاف درآمد، فقط مختص به گارسون‌ها نیست.جالبه بدونید اثر هاله‌ی نور حتی فقط مختص به آدما هم نیست و ممکنه در ارتباط با یک محصول یا یه برند هم رخ بده. مثلا ممکنه ما پنیر برند  xرو بخریم و خیلی‌ راضی باشیم و به نظرمون خیلی خوشمزه باشه‌. حالا فکر کنید دفعه بعدی که رفتیم خرید میخواستیم آبمیوه هم بخریم ولی از بین چند تا برند شک داشتیم که کدومشون بهتره و آب میوه‌اش طبیعیه. اینجا جاییه که اثر هاله‌ی نور خودشو نشون میده و ما صرفا به واسطه‌ی تجربه‌ی خوب خریدی که داشتیم، بدون هیچ دلیل منطقی و بدون اینکه چیزی راجع به بقیه برندا بدونیم، آبمیوه‌ی برند x رو انتخاب می‌کنیم. یعنی حس می‌کنیم اگه یه برندی یه محصولش خوب بود، پس حتما بقیه‌ی محصولاتشم خوبه دیگه!این بسط دادن، تو تبلیغات هم شایعه‌ و مهم‌ترین مثالش استفاده از سلبریتی‌ها تو تیزر‌های تبلیغاتیه. چون ممکنه با خودمون فکر کنیم کسی که اینقدر جذاب و با استعداد و سختکوشه، حتما آدم قابل اعتمادی هم هست و وقتی چیزی رو به من پیشنهاد میده، حتما اونقدر خوب هست که ارزش امتحان کردنو داشته باشه. در واقع حس خوبی که نسبت به اون آدم داریم رو بسط میدیم به محصولی که هیچی راحع‌بش نمی‌دونیم.حتی انتخاب نوع سلبریتی‌ هم حساب‌ شده‌است تا بیشترین تاثیر رو بذاره. مثلا برای تبلیغ خوراکی‌های رژیمی یا محصولات بهداشتی به احتمال زیاد از ورزشکارا استفاده میکنن‌. ولی برای تبلیغ محصولات لاکچری بیشتر سمت بازیگرای مطرح یا خواننده‌های محبوب می‌رن.در واقع تو مقوله‌ی بازاریابی بیشتر از اینکه به اثر هاله‌ی نور به شکل یه خطا نگاه کنن، به عنوان یه ابزار ازش استفاده می‌کنن.درسته چیزایی که تا الان گفتم ناعادلانه بودن و باعث سرخوردگی و ناامیدی‌مون میشدن و یا برای بعضی‌ها جالب و بانمک باشه ولی گاهی اوقات، هزینه‌ای که دیگران بابت قضاوت‌های ناقص ما میپردازن، خیلی بیشتر از پایین اومدن نمره و رتبه و درآمده و بعضی جاها می‌تونه حتی سرنوشتشون رو عوض کنه.برای مثال مطالعه‌های زیادی در مورد وقوع این خطا تو سیستم‌های قضایی انجام شده‌.مثلا سال ۱۹۷۴ ، آقای مایکل اِفران، یه پژوهشی انجام داد در مورد تاثیر جذابیت ظاهری روی قضاوت متهم و شدت مجازاتی که براش پیشنهاد میشه. نتیجه‌ی اسف بار مطالعه این بود که مجرمینی که ظاهر جذاب‌تری دارن، احتمال اینکه حکم سبک‌تری نسبت به کسی که ظاهرش جذاب نیست و مرتکب همون جرم شده، بگیرن بیشتره.تو پژوهش‌های دیگه نشون داده شده که متهمینی که تحصیلات بالاتری دارن هم، کمتر به مجازات‌های سنگین محکوم میشن.از نظر آقای اِفران و عده‌ای از پژوهشگرا، خیلی از مردم یه باوری تو ذهنشونه که آدمای جذاب‌تر یا باسواد‌تر، آینده‌ی درخشان‌تری در انتظارشونه و حتی اگه جرمی مرتکب بشن، بعد از تحمل مجازات و آزاد شدن، جذابیت و سوادشون کمکشون میکنه که راحت‌تر به راه راست هدایت بشن. به نظر اونا، همین حسه که باعث این تمایز قائل شدن بین مجرمین جذاب و غیر جذاب میشه.خیلی از وکیل‌های مدافع به اثر هاله‌ی نور آگاهن و برای همین مثل بازاریابی، به جای اینکه به عنوان تهدید بهش نگاه کنن، ازش مثل یه فرصت استفاده میکنن. برای همین به موکلینشون پیشنهاد می‌کنن که تا حد امکان لباس‌های تمیز و مرتب و زیبا بپوشن. به خصوص وقتی جرمی که مرتکب شدن وحشیانه و بی رحمانه بوده. برای مثال یه دختر نوجوونی که مادرش رو به قتل رسونده بود، تو دادگاه یه ژاکت پاستلی بچه‌گونه پوشیده بود با یه دامن چین‌دار و جوراب‌هایی که تا زانوش بالا میومدن‌ و همینا یه ظاهر معصومانه و متین بهش داده بودن ولی خوشبختانه هیئت منصفه تحت تاثیر ظاهرش قرار نگرفتن و مجرم شناختنش ولی خیلی وقتا این خطا رخ میده و می‌تونه مسیر زندگی آدما رو تغییر بده یا حتی به قیمت جونشون تموم شه و دادگاه تنها جایی نیست که همچین اتفاقی ممکن رخ بده. اگر اهل فضای مجازی باشید در مورد مثال مشابه دختر قاتلی که توی تیک تاک به کیوت بودن در دادگاه معروفه، اطلاع دارید!مثلا ممکنه یه پزشک غیر حرفه‌ای، بیمارش رو صرفا بر اساس ظاهر سالم و بشاشی که داره قضاوت کنه، بدون اینکه قبلش تستی انجام داده باشه. این اتفاق مخصوصا در مورد اختلالات روان رخ میده و منحصر به پزشکا نیست و هرکسی می‌تونه دچارش بشه‌. چون بیشتر ما فکر می‌کنیم اگه کسی ظاهرش سالمه، لبخند میزنه و میگه و میخنده، حتما خوشحاله و مشکلی نداره در حالی که ممکنه با بیماری‌ای مثل افسردگی دست و پنجه نرم کنه که اگه حواسمون بهش نباشه و بیماریش پیشرفت بکنه، میتونه حتی منجر به خودکشی بشه.اگر آزمایشی رو که اول اپیزود براتون تعریف کردم، یادتون نرفته باشه، همونی که دانشجوها باید به ظاهر فیزیکی و طرز رفتار و لهجه‌ی استاد بلژیکی تو دو حالت مختلف امیتاز میدادن.اون دانشجوها بعد از اینکه ، اون سوال‌های قبلی رو جواب دادن، باز به صورت تصادفی به دو گروه تقسیم شدن و از هر گروه یه سوال پرسیدن‌. سوال گروه اول این بود که :&quot;حسی که نسبت به استاد پیدا کردید، چقدر روی امتیازدهی به خصوصیات مورد سوال، یعنی همون ظاهر و طرز رفتار و لهجه، تأثير گذاشته؟&quot; و سوال گروه دوم برعکس این سوال بود و ازشون پرسیده بودن:&quot; خصوصیاتی که بهشون امتیاز دادید، چقدر روی حسی که به استاد پیدا کردید تاثیر داشت؟&quot;دانشجوها می‌تونستن با گزینه‌هایی که از &quot;خیلی زیاد تاثیر داشت&quot; شروع می‌شد و به &quot;هیچ تاثیری نداشت&quot; می‌رسید به این سوال‌ها جواب بدن‌ و جالب اینجا بود که اکثر دانشجوهای گروه اول، چه اونایی که حالت گرم استاد رو دیده بودن، چه اونایی که حالت سردشو دیده بودن، معتقد بودن اون حسی که با دیدن مصاحبه پیدا کرده بودن، هیچ تاثیری رو امتیازدهی‌شون به خصوصیات استاد نداشته‌!بریم سراغ گروه دوم که سوالشون راجع به تاثیر خصوصیات استاد روی حسی که نسبت بهش پیدا کرده بودن، بود. اکثر اونایی که حالت گرم رو دیده بودن گفتن ظاهر فیزیکی هیچ تاثیری رو حسشون نداشته ولی راجع به طرز رفتار و لهجه نظرای متفاوتی داده بودن.قسمت جالب ماجرا جواب اوناییه که حالت سرد استاد رو دیده بودن. چون اکثریت قریب به اتفاقشون معتقد بودن که اون ۳ تا ویژگی استاد یعنی ظاهر، طرز رفتار و لهجه‌ش باعث شده که خوششون ازش نیاد! و این دقیقا برعکس چیزی بود که آزمایش نشون داده بود. یعنی خود افراد، بی خبر از اینکه فریب خوردن، حس می‌کردن خیلی حرفه‌ای تک تک خصوصیات استاد رو قضاوت کردن و بعدش به این نتیجه رسیدن که ازش خوششون نمیاد در حالی که اول ازش خوششون نیومد و بعد به خصوصیاتش نمره‌های پایینی داده بودن.ممکنه بگید خب شاید واقعا ظاهر و طرز رفتار و لهجه‌ی طرف جذاب نبوده ولی از یه طرف نظر کسایی که حالت گرمشو دیده بودن و از یه طرف آزمایشای زیادی که بعد این انجام شد و هر بار همین نتایج تکرار شدن، نشون دادن که ما آدما واقعا متوجه نیستیم که چطور قضاوتامون تحت تاثیر چیزایی قرار میگیره که اصلا فکرشم نمی‌کنیم. در واقع وقوع این خطا، کاملا ناخودآگاهه.تو این آزمایش از دانشجوها، حتی بعد از اینکه پرسشنامه‌ها رو پر کردن، یه بار دیگه پرسیدن:&quot;مطمئنی حس کلی‌ای که نسبت به استاد پیدا کردی، اثری رو امتیازدهیت نداشته؟!&quot; و این بار دیگه خیلی از دانشجوها، چون حس کردن قضاوتشون داره میره زیر سوال، بهشون برخورد و با اوقات تلخی جواب دادن که &quot;آره مطمئنم هیچ تاثیری نداشته.&quot;وقتی این دانشجوهایی که میشه گفت نمونه‌ای از همه‌ی ما بودن،  فقط با یه پرسش دوباره اینقدر اوقاتشون تلخ شد، اگه می‌فهمیدن مغزشون به صورت ناخودآگاه، قادر نیست موارد بدون ربط به هم رو، به صورت مستقل قضاوت کنه، چقدر بهم میریختن؟ اگه بهشون ثابت می‌شد همه‌ی قضاوت‌هاشون چقدر تحت تاثیر قضاوت اولیه‌شون قرار داره چه حسی پیدا می‌کردن؟بعد از این آزمایش یه سری محقق دیگه که دغدغه‌شون این بود چطور میشه از این خطا اجتناب کرد، تصمیم گرفتن همین آزمایش رو یه بار دیگه تکرار کنن ولی این بار قبل از اینکه مصاحبه‌ها رو برای دانشجوها پخش کنن، بهشون راجع به اثر هاله‌ی نور توضیح دادن و کامل شیرفهمشون کردن که مفهومش چیه. ولی دانشجوها حتی این بار هم نتونستن از وقوع این خطا جلوگیری کنن و باز به ظاهر، طرز رفتار و لهجه‌ی استاد، تو حالت گرمش، امتیاز خیلی بالاتری دادن.در واقع این نتایج نشون میده که ما همیشه خیلی مستعد بروز این خطا هستیم. از ارتباطاتمون تو مدرسه و دانشگاه و محیط کار گرفته تا تاثیر پذیری‌مون از کمپین‌های تبلیغاتی. چه با مفهومش آشنا باشیم و چه نباشیم.به نظر شما چرا ذهن ما مرتکب همچین خطایی میشه؟ شاید جواب قطعی این سوال‌ رو هیچوقت پیدا نکنیم ولی خیلی از پژوهشگرا معتقدن این خطا، راه میانبریه برای اینکه بتونیم سریعتر قضاوت بکنیم و جاهای خالی رو تو ذهنمون پر بکنیم. یعنی با کمترین اطلاعات ممکن، یه تصویر ذهنی کامل تو ذهنمون بسازیم. چون ساختن یه تصویر تماما مثبت از کسی، صرفا بر اساس یه ویژگی مثبتی که ازش میدونیم، راحت‌تر از اینه که بخوایم مدت‌ها طرف رو آنالیز کنیم و یه تصویر خاکستری ازش تو ذهنمون بسازیم.  ولی اگه ناآگاهانه و دائما تحت تاثیر این خطا قرار بگیریم، کم کم تفکر انتقادی یادمون میره و هم برای خودمون و هم دیگران مشکل‌ساز میشیم.ولی چطور میشه از وقوع این خطا جلوگیری کرد؟ با اینکه ممکنه به نظر برسه این خطا اینقدر نامحسوس اتفاق میفته که ما هیچ‌کاریش نمی‌تونیم بکنیم، تکنیک‌های زیادی وجود داره که می‌تونه کمکمون کنه کمتر دچارش بشیم.مثلا یکی از این تکنیک‌ها اینه که سرعت استدلال و قضاوتمونو بیاریم پایین و در مواجهه با آدمای جدید یا محصولات و برندهای جدید، دو تصویر مختلف تو ذهنمون بسازیم و به یه تصویر اغراق آمیز کفایت نکنیم. بعد با گذشت زمان و شناخت بیشتر، می‌تونیم تصمیم بگیریم که اون فرد یا چیز، به کدوم یکی از این تصویرهایی که ساختیم، نزدیکتره.حالا برگردیم به سوال اول پادکست، جواب شما چی بود‌؟ به نظر شما کدوم یکی از اون دو نفر نوع‌دوست‌تر بود؟ کدوم یکی برای جون انسان‌ها ارزش بیشتری قائل بود؟اگه نفر دوم که ویژگی‌های مثبتش رو گفته بودم، انتخاب کردید باید بگم شما هم دچار این خطا شدید.این دو نفر فقط با فاصله‌ی ۴ روز از هم به دنیا اومدن. هر دوتاشون تو خانواده‌های فقیری بزرگ شدن. کم با هم شباهت نداشتن ولی در نهایت اولی کاری می‌کنه یه دنیا بخنده و دومی جنگ جهانی دوم رو شروع می‌کنه.نفر اول چارلی چاپلین و نفر دوم آدولف هیتلر بود.اگر از این قسمت پاددارو خوشتون اومد، پاددارو رو بقیه معرفی کنیدما می‌خوایم سالم باشیدمتن این قسمت پاددارو از خانم دکتر ستاره مصدق و تدوین از امیررضا نصرتی بود.بقیه قسمت‌های پادکست پاددارو را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/S03E01--The-Halo-of-Light--(%D9%87%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1)-id4498935-id488319570?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=S03E01%20-The%20Halo%20of%20Light%20%20(%D9%87%D8%A7%D9%84%D9%87%20%D9%86%D9%88%D8%B1)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست پاددارو</category>
                <author>پادکست پاددارو</author>
                <pubDate>Sun, 09 Oct 2022 15:17:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل دوم-اپیزود یازدهم(فراموشم نکن)</title>
                <link>https://virgool.io/Poddarou/%D8%A2%D9%84%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1-e4gtw94zyxfq</link>
                <description>قبل از وارد شدن در میزنم. منتظر جواب نمیمونم. دستگیره در رو میچرخونم. طبق معمول بازه. وارد اتاق میشم و میبینم روبروی آینه داره با خودش حرف میزنه.بهش میگم وقت ناهاره. میای بریم با هم ناهار بخوریم؟ با شک و تردید نگام میکنه و بعد برمیگرده به تصویر خودش توی آینه اشاره میکنه و میپرسه: اون خانومم میاد؟  میگم: فقط خودمم و خودت. میگه: آها باشه.ولی حواسش هست، حتما قبل از رفتن، از تصویر توی آینه خداحافظی کنه.سلام من آرش کلانتر هستم؛ دکتر داروساز از دانشگاه علوم پزشکی تهران و این قسمت یازدهم از فصل دوم پادکست پادداروعه.توی این اپیزود از پاددارو میخوایم به ساده‌ترین شکل ممکن با آلزایمر بیشتر آشنا بشیم.بذارید ۴۰ سال به عقب برگردیم. وقتی که جنت بیست و سه چار ساله، تو یه شهر کوچیک، گزارشگر یه شبکه تلویزیونی محلی بود.بی‌نهایت کنجکاو و عشق یادگیری بود. با هرچیز کوچیکی یه عالمه سوال به ذهنش میرسید و سناریوهای مختلف سریع تو ذهنش مرور میشد. از اینایی بود که اگه ۵ تا کلمه بی‌ربط بهشون بدی، می‌تونن فی‌البداهه باهاشون یه داستان بگن. یه مشکل داشت اونم این بود که تو شهر خودشون هیچ خبری نبود و واقعا حوصله‌ش سر میرفت. تو تمام مدتی که گزارشگر اون شبکه‌ی محلی بود، هیجان‌انگیز‌ترین سوژه‌ای که پیدا کرده بود یه گربه‌ای بود که به خاطر حالت چشما و لکه‌ی مشکی‌ای که جای سیبیلش بود، شبیه چارلی چاپلین شده بود. واسه همین میخواست از اون شهر بره و خیلی جدی‌تر حرفه‌‌ش رو دنبال کنه. قبل اینکه بره، تو یه دوره‌ی آموزشی خبرنگاری ثبت نام کرد و همزمان باهاش رو مهارتای گفتاری و شنیداری و نوشتاریش کار میکرد. تو آینه با خودش مصاحبه میکرد و تو نبود اینترنت، روش‌‌های سریع جمع آوری اطلاعات رو یاد میگرفت.جنت خیلی زودتر از اون‌ چیزی که فکرشو میکرد به آرزوش رسید. به خاطر دانش کافی و اعتماد بنفس بالا و بیان شیوایی که داشت تونست تو شبکه‌های ABC و CNN  که از مهم‌ترین شبکه‌های خبری آمریکا‌ ان، به عنوان خبرنگار کار کنه. یه مدت بعدم تو شبکه‌ی CBS گوینده‌ی خبر شد و به چیزی فرا تر از آرزوهاش رسید. البته منظورم گویندگی نیست. آشنا شدن با عشق زندگیشه که اونم مثل خودش خبرنگار CBS بود. آدم ساکت و توداری بود و اون موقعی که با جنت آشنا شد یه کم حالتای افسردگی هم داشت. ولی جنت اینقدر سرزنده و اجتماعی و انرژی مثبت بود که تونست بهش کمک کنه به وضعیت متعادلی برسه و از اون حالت رخوتی که داشت خارج بشه. خلاصه این دو تا یه دل نه صد دل عاشق هم شدن و سال ۱۹۸۵ با هم ازدواج کردن و بهترین سال‌های عمرشونو کنار هم بودن. هر دوشون عاشق سفر بودن و از شانس خوبشون به خاطر ماموریتای کاری دور دنیا رو گشتن. از لندن گرفته تا عراق. جفتشون خبرنگارای اعزامی CBS بودن. جنت برای رادیو گزارش تهیه میکرد و همسرش برای تلویزیون.توی مسیر زندگیشون چالش‌ داشتن، حال خوب و حال بد داشتن، پشیمونی داشتن ولی چیزی که هیچوقت فکرشو نمیکردن باید براش آماده باشن، مهمون ناخونده‌‌ای به اسم آلزایمر بود.اولین باری که همسرش متوجه شد یه جای کار حسابی میلنگه، یه روز تو تابستون سال ۲۰۰۵ تو توکیو بود. جنت ۵۵ سالش بود و از بیرون کاملا صحیح و سالم به نظر میرسید. میخواست برای ناهار همبرگر درست کنه ولی برای سرخ کردن همبرگرا به جای ماهیتابه یه پاتیل بزرگ برداشته بود. شعله‌ی گازم تا ته زیاد کرده بود. حرفایی که میزد هم، در هم بر هم بود. بدتر از همه‌‌ی اینا، به نظرمیرسید یه سری توهماتی جلوی چشمشه‌.همسرش اینقدر نگران شد که همون موقع از توکیو زنگ زد به یه پزشک متخصص مغز و اعصاب تو سانفرانسیسکویی که ساعت محلیش، ۴ صبح بود. علائم جنت رو واسه پزشک توضیح داد و با تشخیص اولیه،‌ برای اولین بار با این حقیقت تلخ روبرو شد:  جنت مبتلا به آلزایمر زودرس بود.اصلا باورشون نمیشد.فکر میکردن آلزایمر فقط بیماری سالمنداست، با اینکه حدود ۵ تا ۶ درصد بیمارای مبتلا به آلزایمر مثل جنت، کمتر از ۶۵ سال سن دارن. آلزایمر زودرس معمولا تو دهه‌ی چهارم یا پنجم زندگی بیمار خودشو نشون میده، ولی مواردی از این بیماری حتی تو کسایی که فقط سی سالشونه هم دیده شده‌‌. بیشتر کسایی که مبتلا به آلزایمر زودرس میشن، مثل جنت، سابقه‌ی خانوادگی‌ش رو ندارن و دانشمندا هنوز نمیدونن چرا این دسته از بیمارا زودتر از حد معمول به این بیماری مبتلا میشن. ولی یه عده‌ایشون سابقه خانوادگی‌ش رو دارن که یعنی بیماری رو از طریق ژن‌هاشون به ارث بردن. ما سه تا ژن داریم که اگه فقط یکیشونم دچار جهش شده باشه، به احتمال خیلی خیلی زیاد قبل از ۶۵ سالگی مبتلا به آلزایمر میشیم.در مورد آلزایمر دیررس موضوع کمی پپیچیده‌تره چون میدونیم فاکتورهای زیادی توش دخیلن ولی هنوز با قطعیت نمیشه در مورد علت وقوعش صحبت کرد. حدسی که زده میشه اینه که علتش می‌تونه ترکیب مخربی از ژنتیک و محیط و سبک زندگی باشه‌. مثلا با اینکه هنوز ژن به خصوصی پیدا نشده که به طور مستقیم باعث آلزایمر دیررس بشه ولی اگه فرم به خصوصی از ژن APOE رو داشته باشیم، ریسک ابتلامون بالاتر میره ولی به این معنی نیست که ۱۰۰ درصد آلزایمر میگیریم. همونطور که بعضی از کسایی که مبتلا به آلزایمر میشن اون فرم به خصوص از این ژن رو ندارن. همونطور که گفتم  فاکتورهای محیطی مثل آلودگی‌ هوا هم ریسک ابتلا به آلزایمر رو بالا میبرن. ولی شاید مهم‌تر از ژنتیک و محیط، سبک زندگیمون باشه چون تنها چیزیه که تغییر دادنش دست خودمونه. مصرف الکل و سیگار، الگوی خواب نامناسب و مهم‌تر از این دوتا، اضافه وزن و بیماری‌های قلبی عروقی مثل فشار خون و دیابت کنترل نشده بعضی از مواردی‌ان ‌که ریسک آلزایمر رو افزایش میدن.  تحصیلات کمتر از دیپلم و انزوا از جامعه هم ریسک فاکتورهای دیگه‌ای هستن که تغییر دادنشون دست خودمونه. پس اگه کسی همیشه در حال یادگیری باشه و سبک زندگیش سالم‌تر، فعال‌تر و اجتماعی‌تر  باشه، به احتمال کمتری دچار آلزایمر میشه.ولی نباید فراموش کرد که همه اینا فقط احتمالا‌تن. همونطور که جنتی که نه سابقه‌ی خانوادگی آلزایمر رو داشت و نه سبک زندگیش ناسالم بود هم گرفتار این بیماری شد.جنت یه شبه به این روز نیقتاده بود. اولین نشونه‌های آلزایمر، ۱۵ سال قبل‌تر، یعنی وقتی که فقط ۴۰ سالش بود، ظاهر شده بودن و به تدریج بدتر و بدتر شدن تا دیگه قابل انکار نبودن.اون اوایل نشونه‌ها خیلی نامحسوس بودن‌. مثلا بدون هیچ دلیل خاصی خسته و بی انرژی شده بود و کارای جدیدشو عقب مینداخت و عادتای قدیمی‌شو ترک میکرد. مثلا قبلنا هر روز صبح نیم ساعت ورزش میکرد ولی یه مدتی بود ‌که دیگه حال و حوصله‌ی این کارا رو نداشت. البته خودش همش میگفت فردا فلان کارو انجام میدم یا هفته بعد میرم فلان جا، ولی وقتی میرفتی تو نخش میدیدی بیشتر از اینکه واقعا کاری بکنه، راجع‌بشون حرف میزنه.کلا ترجیح میداد بیشتر تو خونه بمونه و به جز برای ‌کار از خونه بیرون نمیرفت. ارتباطات اجتماعیش نسبت به قبل خیلی کمتر شده بود و حال و حوصله‌ی معاشرتای سابقشو نداشت و این واقعا عجیب بود چون قبلا اینقدر اجتماعی بود که دوستاش به شوخی بهش میگفتن تو اگه تنها تو یه اتاق باشی و کسی نباشه که باهاش حرف بزنی، شروع میکنی با در و دیوار صحبت کردن. خودشم متوجه این تغییر شده بود ولی حس میکرد فقط مودش اومده پایین و در بدترین حالت دچار حالت خفیفی از افسردگی شده.نشونه‌ها همینطور بیشتر میشدن و شباهتشون با افسردگی  ‌کمتر میشد. یکی از این نشونه‌ها این بود که به یاد آوردن اتفاقات اخیر براش سخت‌تر از  خاطرات قدیمی بود. مثلا هر شب یه سریالی میدیدن و فردا شبش درست یادش نبود که تو قسمت قبلی چه اتفاقی افتاده. یا یادش میرفت وسایلشو کجا گذاشته. یا گاهی پیش میومد که توی مصاحبه‌های کاریش یه سوال رو چند بار بپرسه. یا اصلا ممکن بود وسطش یادش بره داره با کی مصاحبه میکنه. ولی خب هیچوقت نگران نشد چون حافظه بلند مدتش مث روز اول کار میکرد و حتی خاطرات بچگیش هم یادش بود و فکر نمیکرد این اتفاقا، به جز خستگی و فشار کار، دلیل دیگه‌ای داشته باشن.مشکل دیگه‌‌ای که پیدا کرده بود این بود ‌که هر نوع برنامه‌ریزی‌ای براش سخت شده بود. کاری که توش استاد بود. همیشه خودش برای سفرای کاریشون برنامه‌ریزی میکرد. اینکه کی برن، با چی برن، کجا اقامت کنن، کی برگردن‌. ولی حالا حس میکرد هماهنگی این کارا براش زیادی سنگینه. واسه همین از همسرش میخواست کمکش کنه ولی حتی دنبال کردن برنامه‌ی اونم براش راحت نبود‌. مثلا اگه رزرو هتل با جنت بود، ممکن بود پاک یادش بره اصن.  باز هم حس نمیکرد چیزی به جز حواس پرتی‌های معمولی که برای همه پیش میاد باشه.توانایی حل مسئله‌شم ضعیف شده بود. مثلا ممکن بود تو یه روز و یه ساعت یکسان با دو نفر قرار بذاره و وقتی متوجه اشتباهش میشد، قشنگ بهم میریخت، یه طوری که انگار دنیا به آخر رسیده، در حالی که خیلی راحت با یه تماس تلفنی میتونست یکیشونو عقب بندازه‌.در نهایت چیزی که واقعا نگرانش کرد ولی ترجیح داد انکارش کنه این بود که کارای روزانه‌‌‌ای که هر روز خیلی راحت انجامشون میداد، براش چالش برانگیز شده بودن. مثلا یه بار غذای یخ زده رو با فویلی ‌که دورش بود گذاشت تو مایکروویو و نزدیک بود آشپزخونه آتیش بگیره. یا موقع خرید نمی‌تونست راحت باقی‌مونده‌ی پولشو حساب کنه و موقع رفتن نتونسته بود در خروجی فروشگاهی که سال‌ها میشناختش رو پیدا کنه.یه تغییر خیلی نامحسوس و در عین حال خیلی مهمی که براش به وجود اومده بود و خودش اصلا متوجهش نمیشد این بود که اون شیوایی و روون بودن کلامش رو از دست داده بود. بین کلمه‌هاش زیاد مکث میکرد. خیلی وقتا میدونست چی میخواد بگه‌ها ولی کلمه‌ش به ذهنش نمیرسید و به جاش معنی‌ش رو میگفت. مثلا اگه کلمه صندلی رو یادش میرفت، میگفت &quot;همون چیزی که روش نشستی&quot;. همسرش متوجه این تغییر شده بود ولی به روش نمیاورد چون حس میکرد شاید واسه بالا رفتن سنشه و یه چیز طبیعیه. در حالی که اینطور نبود. هیچکس صرفا با بالا رفتن سن، کلمه‌‌ها رو فراموش نمیکنه‌. ممکنه کندتر صحبت کنه ولی دایره لغاتش کوچیکتر نمیشه. تازه نه تنها کوچیکتر نمیشه، گسترده‌ترم میشه.البته هرکسی ممکنه یه چیز کوچیکو فراموش کنه‌ یا یادش نیاد چه برنامه‌ای داشته یا یادش بره چطور میشه با گوشیش صدا ضبط کنه. ولی وقتی این نشونه‌ها هی تکرار بشن و رو به بدتر شدن برن نباید ازشون چشم پوشی کرد.این علامتا تو مدت زمان ۱۵ سال آروم آروم ظاهر شدن. در واقع جنت ۱۵ سال ارزشمند رو برای شروع درمانش از دست داده بود.شاید بپرسید چرا اینقدر دیر متوجه این نشونه‌ها شدن؟ گفته بودم که برای کار به کشورای مختلفی اعزام میشدن ولی دقیق نگفتم کجا. جنگ بوسنی، نسل کشی روآندا، بحران پناهجویان کنگو و کشتار میدان تیان‌آن‌مِن فقط بخشی از حوادثی بودن که این دو نفر پوششون دادن و طبیعیه که وقتی تو بطن همچین وقایع فجیعی حضور داشته باشی، اینقدر ذهنت درگیر بشه که نتونه متوجه تغییرات کوچیک و به ظاهر بی اهمیت بشه‌ و حتی اگر هم متوجه چیزی میشدن مث هر آدم دیگه‌ای مکانیسم دفاعی انکارو در پیش میگرفتن و زیاد جدیش نمیگرفتن.تشخیص پزشک مثل کنار رفتن یه پرده نامرئی از جلوی چشماشون بود. دیگه هر علامت کوچیکی براشون قابل تشخیص بود. با اینکه حالا علامتا خیلی هم‌ کوچیک نبودن. یعنی دیگه کار از گم کردن وسایل گذشته بود و به متهم‌ کردن دیگران به دزدی رسیده بود. آخرشم چیزایی که گم کرده بود رو تو جاهای عجیب غریب پیدا میکرد و دیگه پیدا شدن گوشت توی کمد و یه جفت کفش توی یخچال عجیب به نظر نمیرسید.نشونه‌ها بی وقفه شدیدتر میشدن. مثلا یه وقتایی پیش میومد که نمیدونست اون روز چه روزیه یا اونجایی که بود کجاست و اصلا چطور اومده اونجا و همین باعث یکی از بدترین تجربه‌های زندگیش شد. یه روز که داشت از سر کار برمیگشت خونه، یهو به خودش اومد و دید خلاف جهت داره تو اتوبان رانندگی میکنه. همونجا پنیک کرد و پاشو گذاشت رو ترمز و زد زیر گریه و فقط شانس آورد که پلیس به دادش رسید و تا خونه رسوندش.خود جنت هیچ توضیحی برای این اتفاق نداشت ولی به احتمال زیاد یه لحظه خودش رو تو زمان و مکان گم کرده بود و یادش رفته بود چند سالشه و کجاست و به جای اینکه مسیر خونه‌‌شون رو پیش بگیره، حس کرده باید خونه‌‌‌ی بچگیشو  پیدا کنه و برای همین راه رو گم کرده. احتمالا اگه تو اون لحظه‌ای که خودش رو گم کرده بود همسرش رو میدید به جا نمیاوردش چون تو اون لحظه حس میکرد ۷ سالشه و هنوز کسی رو با این مشخصات تو زندگیش ندیده بود. این اتفاق اینقدر براش ترسناک و ناخوشایند بود که باعث شد دیگه نخواد رانندگی کنه.سر ‌کار هم مشکل پیدا کرده بود. چون بیشتر از قبل کلمه‌ها یادش میرفتن و جمله‌هاش تیکه تیکه بودن. یه گفت‌وگوی ساده باهاش، مثل مسابقه‌ی ۲۰ سوالی میشد و این، خودش رو بیشتر از هرکس دیگه‌ای آزار میداد و اعتماد بنفسش رو از بین میبرد.مثلا وقتی یه کلمه‌ای یادش میرفت و کسی کمکش می‌کرد و میگفت منظورت فلان چیزه عصبانی میشد و میگفت پس منظورم چیه؟؟؟ احساس حماقت میکرد که خودش نتونسته کلمه مورد نظرشو پیدا کنه و اینجوری خودشو خالی میکرد. یا ممکن بود تو همین موقعیت، قبل اینکه کسی چیزی بگه، از اینکه حتی یه کلمه ساده هم یادش نیومده، اشک تو چشماش جمع بشه و اگه کسی واسه دلداری بهش میگفت &quot;حالا اشکال نداره یه کلمه بوده دیگه&quot;، باز عصبانی میشد و میگفت:&quot;منظورت اینه اشکالی نداره احمق باشم؟!!&quot;نسبت به همکاراش به شدت سوظن پیدا کرده بود و همه‌ش حس میکرد میخوان خرابش کنن. هروقت دو نفرشون آروم با هم صحبت میکردن، مطمئن بود دارن پشت سرش حرف میزنن. در حالیکه اینطورنبود. یهو میرفت کنارشون میگفت چی شد؟ چرا تا  منو دیدید صحبتتونو قطع کردید؟نمیتونست این وضعیت رو ادامه بده.  نمیخواست دیگه این آدمای &quot;از نظر خودش دو رو&quot; رو تحمل کنه. استعفا داد و خونه نشین شد. این خیلی رو روحیه‌ش تاثیر گذاشت و حتی از قبل هم منزوی‌ترش کرد.محدوده‌ی امنش همینطور کوچیکتر میشد. یه زمانی دور دنیا رو میگشت و حالا خودشو تو خونه حبس کرده بود. پیشرفت بیماریشم اینقدر سریع بود که خیلی طول نکشید تا حتی تو خونه خودشونم گم بشه. مثلا شب بیدار میشد بره دستشویی ولی نمیتونست راه رو تنهایی پیدا کنه. خیلی بی قرار و آشفته همسرشو بیدار میکرد تا راهو بهش نشون بده. اونم هر بار با حوصله بیدار میشد چراغا رو روشن میکرد، دستشو میگرفت و راهنماییش میکرد. حتی اگه تو یه شب چند بار این‌اتفاق میفتاد، خم به ابروش نمیاورد چون شرایطشو درک میکرد و میدونست نمیخواد از قصد اذیتش کنه. خودشو میذاشت جاش و اینطوری خیلی از واکنش‌های جنت منطقی به نظرش میرسید. با خودش میگفت اگه خودت تو یه خونه‌ی ناآشنا از خواب بیدار شی و روحتم خبر نداشته باشه کجایی، بهم نمیریزی؟ استرس نمیگیری؟ عصبی نمیشی؟همیشه سعی میکرد قبل از اینکه با جنت مثل یه آدم عادی برخورد کنه، یه لحظه خودشو بذاره جاشو دنیا رو از دریچه چشم اون ببینه.مثلا یه روز جنت خیلی مضطرب شده بود و بهش گفت:&quot;خواهرم امروز قرار بود بیاد بهمون سر بزنه. چرا هنوز نرسیده؟&quot; تو حالت عادی وقتی کسی ازش سوال میپرسید، بر اساس واقعیت جوابشو میداد. ولی اگه اینجا هم میخواست واقعیتو بگه، باید بهش میگفت خواهرت ۴ سال پیش تو یه تصادف جونشو از دست داده. بدیهی بود که این جواب احساساتش رو مثل روز اولی که از این فاجعه خبردار شد جریحه دار میکرد و میدونست نباید خبرهای بد رو، صرفا برای اینکه حقیقت دارن، بارها و بارها براش تعریف کنه. پس به جای بازگویی واقعیت، به احساسات جنت توجه میکرد. چون با اینکه اون چیزی که تو ذهنش بود واقعیت نداشت ولی احساساتش واقعی بود. کاری که همسرش میکرد این بود که تصور میکرد خواهر جنت زنده‌ست و الان نمیتونه بهشون سر بزنه. در عوض سعی میکرد جوری هواشو داشته باشه که احساس تنهایی نکنه و جای خالی خواهرشو خیلی حس نکنه. یا مثلا میگفت میخوای حالا که نتونست بهمون سر بزنه، یه نامه براش بنویسی؟ براش مهم نبود که اون نامه قرار نیست به مقصد برسه، تنها چیزی که براش مهم بود این بود که جنت حالش خوب باشه.اینقدر همه فکر و ذکرش مراقبت از اون بود که خودش رو فراموش کرده بود. همزمان با مراقبت ۲۴ ساعته از جنت، باید کار هم میکرد. شبا یه چشمش خواب بود، یه چشمش بیدار. سر کار نمیتونست تمرکز کنه. حواسش سرجاش نبود‌. مدام بهش زنگ میزد چکش میکرد. یه مدت همین چک کردنا، جواب بود ولی از یه جایی به بعد جنت یکی در میون جواب تلفنا رو میداد تا جایی که دیگه این راه تماسشون به طور کامل قطع شد و مشکلای جدیدی به وجود اومدن. مثلا قبل رفتن سر کار براش غذا میذاشت تو یخچال و یادداشت‌های کوچیکی روی در و دیوار خونه میذاشت که بهش یادآوری کنه غذاشو بخوره‌. ولی وقتی میومد خونه میدید هنوز غذاعه سر جاشه. میپرسید چرا هیچی نخوردی پس؟ میگفت گشنه‌م نشد.  ولی دلیل واقعی‌ش این بود که توانایی عملی کردن افکارش به شدت ضعیف شده بود. نمیتونست حتی کاری به سادگی غذا خوردن رو خودش به تنهایی و آگاهانه شروع کنه. از خشکی لباشم متوجه میشد حتی آبم نخورده. ولی مشکل فقط این نبود. بدنش پر کبودی شده بود. وقتی تنها تو خونه بود، هی میخورد زمین و هر لحظه ممکن بود دست و پاش بشکنه. دلیلشم این بود که گستره‌ی دیدش محدود شده بود طوری که انگار از داخل یه دوربین دو چشم دنیا رو میدید و فاصله‌ها رو درست نمیتونست تشخیص بده، و به خاطر از دست دادن کنترل حرکتی بدنش و از دست دادن تعادل و هماهنگی این اتفاق میفتاد. دیگه نمیشد تو خونه تنها گذاشتش. واسه همین بر خلاف میلش یه پرستار استخدام کرد که وقتایی که خودش سر کاره، تو خونه ازش مراقبت کنه.یه مدت همینطوری ادامه دادن ولی حتی بعد از اومدن پرستار، همچنان فشار زیادی رو همسرش بود. ذره ذره آب شدن عزیزترین کسشو جلوی چشماش میدید. بی خواب شده بود و تعادل روحی و روانی‌شو از دست داده‌ بود. دچار اضطراب و افسردگی شده بود و استرس مزمن باعث میشد همیشه تو حالت &quot;آماده باش&quot; باشه و با کوچیکترین محرکی از کوره در بره. پزشک جنت با دیدن وضعیت همسرش گفت اگه بخوای به این وضعیت ادامه بدی، اونقدری زنده نمیمونی که بتونی تا آخرین لحظه عمرش کنارش باشی. مراقبت کردن از خودت بزرگترین کمکیه که میتونی بهش بکنی. یه آسایشگاه خوب براش پیدا کن.&quot;وقتی پزشک جنت آلزایمرشو تشخیص داد، مثل این بود که داره حکم مرگشو اعلام میکنه. اون تشخیص معنیش این بود که  تو بزودی همه چیزو فراموش میکنی. هرچیزی که تو زندگیت یاد گرفتی. هر کاری رو که تو زندگیت کردی. هرکسی رو که تو زندگیت دوسش داشتی و در نهایت توسط این بیماری کشته میشی.آلزایمر نوعی زوال عقله. زوال عقل یعنی از دست دادن حافظه و توانایی فکر کردن. یعنی از دست دادن چیزی که ما رو تبدیل به انسان میکنه. دلایل مختلفی برای زوال عقل وجود داره مثل ضربه به سر یا تومور مغزی ولی مهم‌ترین و شایع‌ترینش آلزایمره‌. بیماری‌ای که به معنای واقعی کلمه باعث کوچیک شدن مغز میشه. اگه مغز یه انسان سالم رو ۱.۳ کیلوگرم در نظر بگیریم، آلزایمر میتونه تبدیلش کنه به یه مغز ۶۵۰ گرمی.سوال اینجاست که این بیماری چطور باعث این اتفاقا میشه؟ کی شروع میشه؟ با گم کردن وسایل؟ با فراموش کردن کلمه‌ها؟ یا با منزوی شدن؟ هیچکدوم. آلزایمر دهه‌ها قبل از بروز هر نوع علامتی شروع میشه.دکتر آلزایمر، پزشکی که سال ۱۹۰۶، برای اولین بار بیماری آلزایمر رو تشخیص داد، با تشریح بیمارش بعد از مرگ، متوجه دو نوع ضایعه تو مغزش شد. پلاک‌های آمیلوئید و توده‌های نوروفیبریلار. اسمشون پیچیده به نظر میاد ولی صرفا توده‌هایی از دو نوع پروتئین‌ان که به طور طبیعی توی مغز ساخته میشن ولی اگه بیش از حد ساخته شن یا به هر دلیلی اضافاتشون حذف نشه، باعث تجمعشون توی مغز و به وجود اومدن این پلاک‌ها و توده‌ها میشن. این ضایعات ارتباط بین سلول‌های عصبی رو از بین میبرن و در نهایت باعث میشن این سلول‌ها بمیرن. سلول‌های عصبی ما وقتی که بمیرن، دیگه جایگزین نمیشن.بیشتر از یه قرن بعد از تشریح دکتر آلزایمر، هنوز هم مظنونین اصلی این بیماری همین دو ضایعه هستن. نکته مهمی که وجود داره اینه که پلاک‌های آمیلوئید فقط تو مغز بیمار‌های مبتلا به آلزایمر وجود نداره. تو مغز عده‌ای از آدمای عادی مثل من و شما هم وجود داره و هرچقدر پیرتر بشیم، احتمال به وجود اومدنشون توی مغزمون بیشتر هم میشه. یک‌ سوم ۷۵ ساله‌ها، این پلاک‌ها رو تو مغزشون دارن. ممکنه بپرسید خب این یعنی چی؟ حضور پلا‌‌ک‌های آمیلوئید تو مغز جوونا و میانسال‌هایی که حافظه‌شون هیچ مشکلی نداره، نشون دهنده‌ی آلزایمره؟ باید نگران بشن؟ احتمالا بله. چون ۱۵ سال بعد همون الگو دقیقا تکرار و یک نفر از هر سه نفر سالمند ۹۰ ساله به آلزایمر مبتلا میشه. پس اگه بتونیم توی این سال‌هایی که آمیلوئید بتا داره تو مغز انباشته میشه ولی هنوز تاثیری روی حافظه نداره بیماری رو تشخیص بدیم مثل اینه که قاتل رو قبل از اینکه مرتکب قتل بشه، دستگیر کنیم. از سال ۲۰۰۳ دانشمندا با کمک یه روش تصویربرداری به اسم PET scan  تونستن پلاک‌‌های آمیلوئیدی موجود تو مغز بیمار زنده رو ببینن و تشخیصشون بدن. حالا سوال اینجاست که چطور میشه یکی مغزش پر از پلاک‌های آمیلوئید باشه و حافظه‌شم خوب کار کنه ولی یهو دچار زوال عقل بشه؟ اینجاست که توده‌های نوروفیبریلار وارد عمل میشن. برعکس پلاک‌های آمیلوئید، این توده‌ها به شدت روی حافظه تاثیر دارن. تو مغز سالمندایی که تا لحظه آخر زندگی‌شون حافظه‌ی نرمالی داشتن، فقط تعداد خیلی کمی از این توده‌ها وجود داشته. کسایی که دچار اختلال شناختی خفیف بودن، تعداد بیشتری از این توده‌ها داشتن و اگر این توده‌های نوروفیبریلار تمام مغز رو در بر بگیرن، معنیش اینه که فرد قطعا دچار زوال عقل شده. پس با اینکه پلا‌ک‌های آمیلوئید، مقصر شماره یکن، توده‌های نوروفیبریلار باعث بروز علائم آلزایمر میشن. اولین جایی از مغز که این تود‌ه‌ها شروع به انباشته شدن میکنن، بخش‌های مربوط به حافظه‌ن. ولی همونطور که گفتم در نهایت تمام مغز و در بر میگیرن و نه تنها باعث از بین رفتن حافظه میشن، تو عملکرد تمام قسمت‌‌های مغز یا به عبارت دیگه، بدن، اختلال ایجاد میکنن.اگه بخوایم آلزایمر رو به وقوع یک قتل تشبیه کنیم، پلاک‌های آمیلوئیدی همون شخصی‌ان که خواسته‌ش مرگ شماست.   البته خیلی وقتا ممکنه یکی دوست داشته باشه یکی دیگه بمیره ولی این لزوما به این معنی نیست که فرد مورد نظر حتما میمیره. مثل پلا‌ک‌های آمیلوئید که با بالا رفتن سن کم کم توی مغز انباشته میشن و قطعا به وجود اومدنشون ریسک بروز آلزایمر رو افزایش میدن ولی به خودی خود باعث بروز آلزایمر نمیشن.توی مرحله دوم قتل، اون کسی که میخواد شما بمیری، واقعا با یه قاتل تماس میگیره و اینجاست که دیگه قضیه جدی میشه چون رسما ازش میخواد شما رو بکشه. قاتل هم چیزی نیست جز توده‌های نوروفیبریلار. تو این مرحله هنوز هم هیچ اتفاقی نیفتاده بود ولی بعد یه مدت متوجه تغییرات میشی و میری دکتر و اینجاست که حکم مرگ رو دریافت میکنی. میفهمی آلزایمر داری و تقریبا هیچ کاری برای نجاتت نمیشه انجام داد. خیلی از بخش‌های مغزت توسط پلاک‌ها و توده‌ها نابود شدن و بازسازیش، همونقدری سخته که احیا کردن کسی که به قتل رسیده. پس به نظر میاد بهترین راه حل پیشگیریه.از سال ۲۰۱۳ تکنیک‌های تصویربرداری از توده‌های نوروفیبریلار هم به وجود اومدن و این‌ نقطه مهمی تو تحقیقات مربوط به آلزایمر بود چون الان میتونیم هر دو مظنون اصلی رو بازداشت کنیم و ازشون بازجویی کنیم. از اونجایی که پلاک‌های آمیلوئید خیلی زودتر از توده‌های نوروفیبریلار به وجود میان، باید از همین نقطه درمان رو شروع کنیم با اینکه هنوز علامتی بروز پیدا نکرده‌.با توجه به مثال قتل، به نظرتون چطوری میشه از این بیماری جلوگیری کرد؟ شما دوست دارید کی بیفته زندان؟ اونی که دستور قتل رو میده یا قاتل؟ احتمالا میگید جفتشون! ولی به احتمال زیاد اگه فقط یکیشون هم دستگیر بشه، خطر رفع میشه.تقریبا همه داروهایی که برای درمان آلزایمر مصرف میشن صرفا برای مدت محدودی باعث بهبود علائم میشن و تاثیری روی متوقف کردن روند بیماری ندارن و در بهترین حالت کمی برامون وقت میخرن ولی تلاش برای پیدا کردن دارویی که بتونه بیماری رو به طور کامل درمان کنه ادامه داره. تا الان خیلی از کارآزمایی‌های بالینی، تمرکزشون روی حذف پلاک‌های آمیلوئید از مغز بوده و تقریبا هیچکدوم موفقیت آمیز نبودن‌‌‌ یکی از دلایلش میتونه این باشه که تمام کسایی که توی این کارآزمایی‌ها شرکت می‌کنن، آلزایمر دارن و تو مرحله‌ای هستن که دیگه برای اینجور درمان‌ها زیادی دیره. برای همین الان توی یکسری از کارآزمایی‌ها، داروهای ضد آمیلوئید رو میدن به کسایی که بالای ۶۵ سال سن دارن و پلاک‌های آمیلوئید توی مغزشون دیده شده ولی هنوز هیچ مشکلی تو حافظه‌شون بوجود نیومده. یکسری کارآزمایی‌ هم روی دارو‌های ضد توده‌های نوروفیبریلار داره انجام میشه. متوقف کردن قاتل احتمالا موثرترین راه برای زنده موندنه.همونطور که گفتم تا همین اواخر نمیشد از این ضایعات توی مغز انسان زنده تصویربرداری کرد و فقط میشد بعد مرگ، مغزشون رو تشریح کرد. برای همین نمیشد به صورت عینی تاثیر داروهای کاندید برای درمان آلزایمر رو روی مغز دید. ولی حالا که این امکان رو داریم میتونیم به پیدا کردن روشی برای پیشگیری از آلزایمر، بیشتر امیدوار بشیم.بعد اینکه ناهارشو خورد ازش میپرسم بریم یه کم هوا بخوریم؟ لبخند میزنه.وارد محوطه‌ی آسایشگاه میشیم و روی اولین نیمکت خالی‌ای که پیدا می‌کنیم میشینیم.  سعی میکنم بغضمو قورت بدم که دستامو میگیره و بهم میگه:&quot;بعضی وقتا دلم حسابی میگیره، چون خیلی دوسش داشتم و نمیتونستم بدون اون زندگی کنم. میدونم همیشه توی زندگیم میمونه.&quot;بغلش میکنم و بی صدا گریه میکنم. مهم‌ نیست چند بار این جمله رو بشنوم، هر بار مثل بار اول که از ضمیر سوم شخص استفاده میکنه قلبم میشکنه. روحشم خبر نداره کسی که کنارش نشسته و محکم بغلش کرده همون کسیه که داره راجع‌بش حرف میزنه.ازش میپرسم اسمش چی بود؟ میگه:&quot;آقای ... آقای خوشحال.&quot;اسم من بری پترسنه و ۲۳ ساله که با جنت چارلتون ازدواج کردم. از روزی که جنت رو به آسایشگاه آوردم روزی نبوده که بهش سر نزنم ولی هر روز بیشتر احساس تنهایی میکنم. یک روز نمیگذره که حسرت اون ۱۵ سالی که برای تشخیص بیماری جنت از دست دادیم رو نخورم. انکار برامون خیلی راحت‌تر بود. علائم رو هم سوار میشدن ولی ما چشمامونو بسته بودیم. این کاری بود که انکار با ما کرد. لحظه‌‌هایی که میتونستیم با هم باشیم رو ازمون گرفت. هیچ فرصتی برای خداحافظی به ما نداد. هر روزی که میام اینجا، بدتر شدن وضعیتش رو با چشم خودم میبینم و سوگواری میکنم. سوگواری برای کسی که کنارم نشسته. کسی که گرمای دستش رو حس میکنم.قابل توصیف نیست وقتی عزیزترینت، کسی که بخش مهمی از زندگیت رو تشکیل داده رو تو این موقعیت ببینی. اینکه هنوز وقتی منو میبینه بهم لبخند میزنه یه دنیا برام ارزش داره ولی نمیتونم به گذشته فکر نکنم. به حرفایی که بهم میزدیم، به چیزایی که با هم رد و بدل میکردیم. اینا همه‌ش رفته.ارزشمند‌ترین دارایی انسان چیه؟ ذهنش یا بدنش؟ کی همه چیز تموم میشه؟ شما ممکنه فکر کنید مرگ وقتیه که بدن انسان از کار بیفته. ولی یه موقعیتی هم بین زندگی و مرگ وجود داره. وقتی که ضربان قلب از کار نیفتاده ولی مغز عملکردشو از دست داده. وقتی که خاطره‌ای باقی نمونده ولی ریه از هوا پر و خالی میشه.هیچوقت از یادم نمیره روزی رو که بهم نزدیک شد، تو چشام نگاه کرد و گفت:&quot;فراموشم نکن.&quot;تولد انسان مثل جوونه زدن دونه‌ی یه درخت همیشه سبزه، رشد و نموش مثل به وجود اومدن تنه و شاخه‌های بزرگ و کوچیکه و پیر شدنش مثل پشت ‌سر گذاشتن روزها و ماه‌ها و فصل‌ها، تو برف و بارون زمستون و گرمای تابستونه. با به وجود اومدن هر خاطره و بدست آوردن هر تجربه‌ای، یه برگ جدید روی شاخه‌های درخت سبز میشه. چیزی که خاطره‌ها و تجربه‌های مختلف رو بهم وصل میکنه احساسات ما یا به عبارتی دیگه شاخه‌ها هستن. روی شاخه‌های قطورتر که به تنه نزدیکترن، خاطرات بچگی‌مون قرار داره. خاطرات جوونی روی شاخه‌های وسطی و جدیدترین خاطراتمون روی باریک‌ترین و ضعیف‌ترین شاخه‌ها‌ی بالای درخت سبز شدن. آلزایمر بی‌خبر از راه میرسه. مثل طوفان سهمگینی که درختو در بر میگیره و به شدت از این طرف به اون طرف تکونش میده. ضعیف‌ترین برگ‌ها و شاخه‌ها که همون خاطرات موجود تو حافظه کوتاه مدتمونن، اولین طعمه‌های طوفانن و به راحتی از جا کنده میشن. ولی شاخه‌‌های قطورتر که احساسات و خاطرات بچگیمون رو به دوش میکشن به این راحتیا تسلیم نمیشن. برای همینه که بیمار مبتلا به آلزایمر حس میکنه خاطرات بچگیش، جدیدترین خاطراتشن. اون خاطراتی که خیلی زود از شاخه‌ها جدا میشن تو قسمتی از مغز به اسم هیپوکامپ  ذخیره شدن که اولین جاییه که توسط آلزایمز آسیب میبینه. از طرف دیگه احساساتمون توی بخشی از مغز به اسم آمیگدال ذخیره شده که نسبت به آلزایمر مقاومت بیشتری داره و اطلاعاتی که توش ذخیره شده، مدت بیشتری دووم میارن. برای همین بیمار مبتلا به آلزایمر ممکنه شما رو یادش نیاد ولی اگه باهاشون مهربون باشید و عشقتونو ابراز کنید، اونا هم حسی که نسبت بهتون داشتن رو به یاد میارن.چیزی که مهمه اینه که طوفانی که اومد، بخشی طبیعی از زندگی درخت نیست، همونطور که آلزایمر، پیر شدن طبیعی نیست.طوفان آلزایمر در نهایت درخت رو عریان میکنه و همه‌ی برگ‌ها و شاخه‌هاشو با خودش میبره و تنها چیزی که باقی میذاره، یه تنه‌ی خالی از زندگیه که حتی خودش رو هم فراموش کرده.یک نفر از هر سه‌ نفری که این پادکست رو گوش میده، احتمالا مبتلا به آلزایمر میشه. با اینکه آلزایمر ۱۱۴ سال پیش کشف شده، اگه کسی امروز آلزایمر بگیره، هیچ درمان قطعی‌‌ای براش وجود نداره.راه طولانی‌ای برای ریشه کن کردن آلزایمر پیش روی دانشمندا قرار داره ولی باید بدونیم که تک تک ما توی این راه نقشی داریم. اولین قدم برای ما اینه که آلزایمر رو بشناسیم و بدونیم بخشی از روند طبیعی پیر شدن نیست و باید براش کاری کرد. قدم بعدی اینه که با درک‌ کردن رفتارهای بیمار‌های مبتلا به آلزایمر، اونا رو از خودمون نرونیم و تو جامعه منزوی‌تر از چیزی که هستن نکنیم. با پذیرفتن شرایطی که توش قرار دارن میتونیم کمک کنیم که راحت‌تر با این بیماری دردناک زندگی کنن.این اپیزود رو با جواب دادن به سوالی که بی جواب موند تموم میکنم.زندگی انسان  بی نهایت ارزشمنده. انسان‌های بزرگی که دستاوردهای زیادی توی زندگی‌شون داشتن هیچوقت قرار نیست فراموش بشن. هیچوقت قرار نیست چیزی از ارزششون کم بشه و حتی بعد از مرگشون هم به زندگی ادامه میدن. مثل تنه‌ی خالی از برگِ درختی، که همیشه یادآور یه زندگی سبز و پر فراز و نشیب و به یاد موندنیه.بقیه قسمت‌های پادکست پاددارو را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/S02E11--Don&#039;t-Forget-Me--(فراموشم-نکن)-id4498935-id470992756?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=S02E11%20-Don&#039;t%20Forget%20Me%20%20(%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%D9%85%20%D9%86%DA%A9%D9%86)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست پاددارو</category>
                <author>پادکست پاددارو</author>
                <pubDate>Sun, 04 Sep 2022 18:56:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل دوم-اپیزود دهم( اتانازی)</title>
                <link>https://virgool.io/Poddarou/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B2%DB%8C-euthanasia-di0p5h8utdvn</link>
                <description>تصور کن سال ۱۹۹۲عه و تو یه پزشکی تو انگلیس و یه بیمار ۷۰ ساله به اسم لیلیان داری که از شدیدترین حالت بیماری آرتریت روماتوئیدی که تو عمرت دیدی رنج میبره و درد میکشه. عفونت وارد خونش شده و به عنوان پزشک میدونی هیچوقت قرار نیست خوب بشه و مجبوره این شرایط وحشتناک رو تا آخرین لحظه عمرش تحمل کنه. یه روز لیلیان بهت میگه تحمل این درد دیگه از حد توانش خارجه و نمیتونه به زندگیش ادامه بده. خودش و دو تا پسراش که کنار تختش وایسادن ازت خواهش میکنن کاری کنی که همون روز، زندگیش تموم بشه. در عین حال تو ۱۳ ساله که لیلیان رو میشناسی و میدونی مدت طولانی‌ایه که داره رنج میکشه. توی همچین شرایطی شما چی کار میکنی؟سلام من آرش کلانتر هستم؛ دکتر داروساز از دانشگاه علوم پزشکی تهران و این قسمت دهم از فصل دوم پادکست پادداروعتوی این اپیزود از پاددارو میخوایم با اوتانازی یا مرگ خودخواسته بیشتر آشنا بشیم و بفهمیم چرا این موضوع اینقدر چالش برانگیزه و چرا جواب صفر و یکی‌ براش وجود نداره.در ضمن این اپیزود برای کودکان مناسب نیست.  توصیه میکنم اگر زیر 12 سال هستید با مراقبت بیشتری شنونده باشید.&quot;کشتن بدون درد بیماری که از یک بیماری لاعلاج رنج می‌برد یا در کمایی بدون بازگشت است.&quot; دیکشنری آکسفورد اوتانازی رو اینطوری معنی کرده.شاید فکر کنید تو دورانی که روز به روز تعداد زیادی آدم برخلاف میلشون جونشون رو از دست میدن، بحث در مورد &quot;اوتانازی یا مرگ خودخواسته&quot; کمی عجیب به نظر برسه ولی حقیقت تلخ اینه که حتی تو تاریک‌ترین روزهای پاندمی آدمای زیادی تو سرتاسر دنیا به خاطر درد و رنج زیادی که به دلایل مختلفی متحمل بودن، آرزویی جز مرگ نداشتن.برای اینکه با مفهوم اوتانازی بیشتر آشنا بشید بد نیست بدونید که این لغت از ترکیب دو کلمه یونانی &quot;خوب&quot; و &quot;مرگ&quot; به وجود اومده و با عبارت‌هایی مثل به‌مرگی، مرگ آسان، مرگ با کرامت یا حتی قتل ترحم‌آمیز شناخته میشه.اوتانازی یک فرآیند پیچیده‌ست و قبل از انجام دادنش باید فاکتورهای زیادی مدنظر قرار گرفته بشه. از قوانین محلی گرفته تا وضعیت سلامت فیزیکی و روانی بیمار و همچنین، اعتقادات و خواسته‌های شخصیش‌. انواع مختلفی از اوتانازی وجود داره. برای مثال اوتانازی می‌تونه فعال یا غیرفعال باشه.اوتانازی فعال یعنی شخص پزشک به طور مستقیم مثلا با تزریق دوز کشنده‌ای از دارو، به زندگی بیمار پایان بده. در مقابل اوتانازی فعال، اوتانازی غیرفعال رو داریم که به جای اینکه یه داروی کشنده برای بیمار تجویز بشه، داروها و اقدامات درمانی‌ بیمار که برای ادامه‌ی حیاتش ضروریه، قطع میشه و مرگش تسریع میشه. البته خیلیا معتقدن اصلا نباید اسم این کار رو اوتانازی گذاشت چون اصولا پزشک  &quot;وقتی&quot; درمان رو قطع میکنه که ادامه‌ی درمان دیگه به نفع بیمار نباشه، نه اینکه ادامه‌ی &quot;زندگی&quot; دیگه به نفع بیمار نباشه.اصولا قطع درمان به موقع جزو وظایف هر پزشکیه. پس یه تفاوت خیلی ظریف با اوتاتازی فعال داره و اونم اینه که هدفش پایان دادن به زندگی بیمار نیست گرچه در نهایت نتیجه‌ش همونه.بذارید یه بحث فلسفی بکنیم؛ بین فیلسوف ها همیشه یک بحثی وجود داشته که آیا عدم فعل، فعل حساب میشه یا نه! حالا این یعنی چی؟به بیان دیگه شما وقتی یه کاری رو که تواناییشو داری ولی انجام نمیدی داری مرتکب کار میشی یا نه، مثلا فرض کنید شما دوست یک لوکوموتیو ران هستید و تو یه سفر شما اون رو همراهی میکنید، فرض کنید توی این حالت 3 تفر روی ریل قطار قرار دارن و دوست شما که لوکوموتیورانه بیهوش شده و شما اقدامی برای توقف قطار نمیکنید و اون 3 نقر کشته میشن، در حالی که اگر تلاش میکردید ممکن بود بتونید قطار رو متوقف کنید! حالا آیا شما باید پاسخگوی فوت اون 3 تفر در دادگاه باشید یا نه؟ طبیعتا شما وظیفه ای از لحاظ شغلی در قبال متوقف کردن قطار نداشتید اما عده ای معتقد ان شما وظیفه انسانی داشتید و عدم تلاش شما به نوعی خودش مشارکت در فوت اون 3 تقر به حساب میاد! امیدوارم با مثالی که زدم متوجه منظور قضیه شده باشیدبرگردیم سر صحبت اصلی: برای مثال بیمار مبتلا به سرطانی رو در نظر بگیرید که تو استیج آخر بیماریش باشه و پزشک‌های معالجش مطمئن باشن که بدون شک این فرد نجات پیدا نمیکنه و حداکثر تا ۵ ماه دیگه زنده‌ست. تو این حالت ممکنه پزشک و بیمار با مشورت هم به این نتیجه برسن که ادامه درمان بی فایده‌ست و فقط کیفیت عمر باقی مونده بیمار رو پایین میاره و در این صورت تصمیم به قطع درمان می‌گیرن.یه تقسیم بندی دیگه هم داریم که بر اساس سطح هوشیاری بیمار تعیین میشه.  اگه بیمار کاملا هوشیار باشه و آگاهانه برای پایان دادن به زندگیش کمک بخواد، بهش میگن اوتانازی ارادی. در این حالت بیمار حتما باید رضایت خودش رو اعلام کنه و تایید کنه که کاملا متوجهه چه اتفاقی قراره بیفته. از اون طرف اگه بیمار هوشیار نباشه و خودش نتونه رضایت بده، خانواده‌ش ممکنه تصمیم به مرگ بیمار بگیرن که به این حالت میگن اوتانازی غیر ارادی. که معمولا به صورت غیرفعال انجام میشه و مثالش جدا کردن بیمار مرگ مغزی از دستگا‌ه‌های حمایت کننده‌ست که با رضایت خانواده‌ انجام میشه و نوعی اوتانازی غیرفعال و غیر ارادیه.حالا اگه بیمار هوشیار باشه ولی بدون اینکه خودش بخواد، پزشک با اوتانازی جونش رو بگیره، بهش میگن اوتانازی اجباری یا ناخواسته که حتی تو کشورهایی که اوتانازی قانونیه، این مورد کاملا مصداق قتله و خانواده بیمار می‌تونن از پزشک معالج به جرم قتل شکایت کنن. شاید باورتون نشه ولی از این دست اتانازی‌ها که پزشک سرخود این تصمیم رو میگیره و به زندگی بیمارش پایان میده.با این مواردی که الان گفتم انواع حالت‌ها به وجود میاد ولی اصل بحث اوتانازی در مورد یکی از این موارده. یعنی اوتانازی فعال ارادی. همون چیزی که با شنیدن کلمه اوتانازی به ذهن خیلیا میاد‌‌. اینکه یه فرد هوشیار و آگاه خودش انتخاب کنه که دیگه به خاطر درد و رنج زیادی که تحمل میکنه، نمیخواد به زندگیش ادامه بده و شخص پزشک، با دادن دوز کشنده‌ای از نوعی دارو به بیمار، زندگیش رو پایان بده‌‌.یه نکته مهم اینه که اوتانازی ارادی فعال نباید با &quot;خودکشی به کمک پزشک&quot; اشتباه گرفته بشه. خودکشی با کمک پزشک یعنی پزشک با آگاهی به اینکه بیمار میخواد خودش رو بکشه، موثرترین و بی‌درد‌ترین راه ممکن رو بهش نشون بده مثلا یه داروی کشنده رو براش فراهم کنه ولی فرقش با اوتانازی اینه که خود پزشک ماشه استعاری رو نمیکشه و بیمار با دستای خودش دارو رو مصرف می‌کنه و جون خودش رو می گیره.شواهد و مدارک تاریخی نشون میدن با اینکه کلمه اوتانازی اولین بار قرن شونزدهم میلادی استفاده شده، بحث در مورد &quot;پایان دادن یا ندادن به زندگی بیمار‌ها&quot;، قدمتی ۳۰۰۰ ساله داره و از اونجایی که &quot;حق زندگی کردن&quot;، یکی از اساسی‌ترین حقوق انسانیه، از وقتی که جوامع متمدن به وجود اومدن، این موضوع چالش برانگیز، مورد بحث فلاسفه و پزشک‌ها و قانون‌گذارها  بوده.خیلی از فلاسفه دوران باستان مثل فیثاغورث مخالف اوتانازی فعال بودن. به خاطر اینکه معتقد بودن &quot;زندگی&quot; مقدسه و توسط خداهاشون بهشون بخشیده شده و هیچ‌کس حق نابودی اون رو نداره. افلاطون هم مخالف اوتانازی بود و حتی تا اونجایی پیش رفته بود که گفته بود هر پزشکی که با تجویز دارویی منجر به مرگ بیمارش بشه، باید مجازاتش مرگ باشه. اون با خودکشی هم به شدت مخالف بوده و میگفته هرکی خودکشی کنه باید بدون هیچ نشون و سنگ قبری، جدا از بقیه و تو یه جای دورافتاده دفن بشه. ارسطو هم عقیده داشته که خودکشی به هر شکلی جایز نیست و چون قتل به هر شکلی خلاف قانونه، پس با خودکشی عملی ناعادلانه‌ در حق جامعه صورت گرفته و برای مجازات، فرد مرتکب باید خفت بار و با رسوایی دفن بشه.بقراط هم که به عنوان پدر علم پزشکی ازش یاد میکنن، بیشتر از ۲۰۰۰ سال پیش تو سوگند معروفش، به طور واضحی پزشک‌ها رو از انجام اوتانازی فعال منع کرده. تو این سوگند اومده:&quot;و نه به هیچکس کسی زهر می‌دهم - حتی اگر خواسته خودش خویش باشد- و نه چنین چیزی را به کسی پیشنهاد می‌دهم.&quot;با این وجود، گویا از همون دوران، اوتانازی غیرفعال، به دلایل انسان‌دوستانه و احترام به قوانین طبیعت پذیرفته شده بوده و در شرایط خاصی دریغ داشتن دارو و درمان از بیمار، عملی منطقی وترحم آمیز تلقی میشده.مثلا از نظر افلاطونی که تا اون حد مخالف اوتانازی فعال و خودکشی بوده، آدمای بیماران درمونده‌ای که میزان غیرقابل تحملی درد دارن، حق دارن خودکشی کنن و طولانی کردن رنج‌کشیدنشون عاقلانه نیست.  حتی بفراط هم تو بخشی از سوگندش گفته: &quot;در بیماران به شدت بدحال، دوا قدرتی برای کمک ندارد.&quot;  سرتونو بیشتر از این درد نیارم. همه این حرفا رو زدم که بگم بحث اوتانازی فقط تو همین چند سال اخیر داغ نشده و پیشینه‌ای‌طولانی داره. ولی سوال مهمی که باید بهش پاسخ داده بشه اینه که اصلا بحث سر چیه؟ چرا این بحث ده‌ها قرن طول کشیده و هنوز هم هیچ جواب واحد و قاطعی براش وجود نداره؟ موافقا چی میگن و جواب مخالفا چیه؟ همه اینا رو یه کم جلوتر بهتون میگم.مرگ خیلی واقعی و خیلی دائمیه. برای همین تصمیم به مرگ و ترک زودهنگام این دنیا، یه مسیر یه طرفه و غیر قابل برگشته و گرفتن این تصمیم کار هرکسی نیست. به خصوص اینکه میل به زندگی و بقا تو وجود ذات همه انسان‌ها وجود داره.آرتور شوپنهاور، فیلسوف قرن نوزدهم ی گفته کاملا بدیهیه که اگه ما انسان‌ها فقط روی یک چیز، حق مالکیت بدون چون و چرا داشته باشیم،  اون یه چیز زندگی خودمونه. سوال اصلی پشت تمام بحث‌های پیرامون اوتانازی هم همینه که کی حق تصمیم‌گیری در مورد جون آدما رو داره؟ خود فرد این حق رو داره؟،  یا پزشک؟ یا،  جامعه؟ یا حتی هیچکدوم؟ یکی از مهم‌ترین استدلال‌‌های مدافعین اوتانازی، اصل خودمختاریه. خودمختاری یعنی شما تا زمانی که آسیبی به کسی نرسونی حق داری هر تصمیمی که به زندگی خودت مربوطه رو بگیری و دیگران هم باید به تصمیمت احترام بذارن حتی اگه به نظرشون کارت اشتباه یا احمقانه‌ست. مدافعین این استدلال تا جایی پیش میرن که میگن ما میخوایم &quot;حق مردن&quot; داشته باشیم و اگه فکر میکنید این خواسته ما اشتباهه، پس یعنی هر رزمنده‌‌ای که جونشو کف دستش میذاره و برای کشورش میجنگه و در نهایت ممکنه شهید بشه، کارش غیراخلاقیه. در واقع میگن همونطوری که ما می‌تونیم تصمیم بگیریم با کی ازدواج کنیم یا چه شغلی داشته باشیم، اگه بیماری لاعلاجی داشتیم یا دلیلی برای ادامه زندگی نداشتیم هم باید حق داشته باشیم تصمیم بگیریم که دیگه نمیخوایم به زندگی ادامه بدیم. اونا میگن هرکسی که  یه مرگ دردناک و کند در انتظارشه، نباید برخلاف میلش زنده نگه داشته بشه و زجر بکشه. این صرفا یه عمل ترحم آمیز نیست و جزو حقوق بشره و حقوق هر بیماری اولویت داره نسبت به تصمیمی که پزشک قراره براش بگیره. مخالف‌های این گروه دو دسته‌ان. دسته اول کسایین که میگن درسته انسان خودمختاره ولی اختیارش مطلق نیست چون زندگی رو خدا به ما بخشیده و پیش ما امانته و فقط خودش حق داره اونو ازمون بگیره و ما اصلا حق تعرض بهش رو نداریم و اگه این کارو بکنیم مرتکب قتل شدیم. این دسته معتقدن اینکه پزشک‌ها و قانون‌گذارها بخوان تصمیم بگیرن کی زنده بمونه و کی بمیره بی عدالتی محضه و مثل وسوسه‌ایه که آدم و حوا باهاش روبرو شدن یعنی وسوسه‌ی &quot;شبیه خدا شدن&quot;. این دسته از مخالفین میگن جون انسان مقدس و محترمه و باید تحت هر شرایطی حفظ بشه و اوتانازی زیر پا گذاشتن قوانین الهی، توهین به کرامت انسان، جنایت علیه زندگی و حمله به انسانیته.  مسلمونا و مسیحیا و یهودیا و پیروان خیلی از مذاهب دیگه، جزو این دسته‌ن. دسته دوم مخالف‌ها فارغ از دیدگاه مذهبی میگن که مسئولیت اصلی جوامع و دولت‌ها اینه که از جون انسان‌ها محافظت کنن و تصویب قانونی که اجازه بده آدما رو بکشیم، با این مسئولیت تناقض داره. میگن اگه ما بیایم برای گرفتن جون آدما کمپین راه بندازیم، درد و رنج کسی از بین نمیره و فقط از کسایی ‌که با اوتانازی زندگیشون تموم میشه، به افرادی که تو وضعیت‌‌های مشابهین منتقل میشه چون با فراگیر شدن اوتانازی، اونا هم خودشون رو تو صف مرگ میبینن و وقتی یه جامعه‌ای بیاد اوتانازی رو برای عده‌ای به عنوان یه &quot;انتخاب&quot; قانونی کنه، خیلی زود به جایی میرسه که به همون عده‌ای که اوتانازی براشون صرفا یه گزینه روی میز بوده، فشار میاره که &quot;کار درست رو انجام بدید و خودتون رو بکشید&quot;! در ضمن وقتی اوتانازی به عنوان راه حل بعضی بیماری‌ها شناخته بشه، باعث میشه تمایل جامعه و به خصوص پزشک‌ها به دلسوزی و هم‌دردی با بیمارهای بدحال و انگیزه‌شون برای ادامه درمانشون کمتر بشه. برای مثال داستانی وجود داره از دختر جوونی که با فلج مغزی متولد شده و بعد از قانونی شدن اوتانازی تو کانادا، پزشک‌‌های معالجش بهش گفتن دوست داری بمیری؟ گفته نه! گفتن خودت می‌دونی چقدررر مریضی؟! این در حالی بوده که خودش حتی یک بار هم راجع به اوتانازی با پزشکاش صحبت نکرده بوده و به هیچ وجه این درخواست رو نداشته. ولی همین که این سوال رو از پزشکش شنیده با خودش فکر کرده نکنه من واقعا یه بار اضافیم؟ بار اضافی مالی، احساسی، روانی. نکنه اگه نباشم دیگران راحت‌تر باشن؟ حتی بعضی نظرسنجی‌هایی که تو کشورهایی که اوتانازی قانونی شده صورت گرفته، نشون داده فقط  حدود یک سوم افرادی که درخواست اوتانازی میدن، دلیلشون غیرقابل تحمل بودن درد و بیماریشونه و بقیه آدما به خاطر ترس از سربار شدن و مرگ بی عزت و دلایلی از این قبیل نمی‌خوان به زندگی ادامه بدن. به خاطر همین مخالف‌ها اعتقاد دارن به جای اینکه بیایم به مریض حق مرگ با کرامت رو بدیم، بیایم جوری ازش مراقبت کنیم و محترمانه باهاش برخورد کنیم، که حس نکنه کرامت انسانی‌ش رو از دست داده یا قراره از دست بده و فقط با مرگ میتونه اونو دوباره بدست بیاره. دلیل بعدی مدافعین اوتانازی اینه که اوتانازی فعال و غیرفعال، از لحاظ اخلاقی تفاوت چندانی با هم ندارن، چون فرقی نداره خودمون بیمار رو بکشیم یا اینکه اجازه بدیم بمیره. پس همونطور که اوتانازی غیرفعال پذیرفته شده‌ست، اوتاتازی فعال هم باید مجاز دونسته بشه. آقای جیمز راشلز یه فیلسوف آمریکایی طرفدار اوتانازی بود که از این استدلال حمایت می‌کرده و برای اینکه نشون بده این دو مورد واقعا زیاد فرقی با هم ندارن دو سناریوی فرضی رو مثال زده. تو سناریوی اول گفته فرض کنید اگه برای پسرعموی ۶ ساله‌ی   آقای x اتفاقی بیفته، یه ارثیه‌ی بزرگ به آقای x میرسه. برای همین تصمیم میگیره وقتی پسربچه داره حموم میکنه، بره تو وان غرقش کنه. تو سناریوی دوم اگه برای پسرعموی ۶ ساله‌ی آقای y اتفاقی بیفته، یه ارثیه‌ی بزرگ بهش میرسه و آقای y تصمیم میگیره بره پسرعموشو غرق کنه &quot;ولی&quot; وقتی به حموم میرسه میبینه خود بچه داره به صورت تصادفی غرق میشه و خودش هیچ کاری نمیکنه و اجازه میده بمیره.  البته خیلی‌ها با نظر آقای راشلز مخالف بودن و گفتن این یه مورد فرضیه که هر دو طرف از لحاظ اخلاقی مقصرن و نمیشه این مثال رو به اوتانازی تعمیم داد چون در واقعیت،  اینکه اجازه بدیم کسی بمیره رو گاهی محکوم می‌کنیم و گاهی نمی‌کنیم ولی اینکه کسی یه انسان بیگناه رو بکشه همیشه محکوم میکنیم. برای مثال اگه ببینیم همسایه‌مون داره تو خونه‌ش میمیره و ما بتونیم با یه تماس ساده به آمبولانس نجاتش بدیم ولی این کار رو نکنیم، خودمون رو مقصر میدونیم در صورتی که هر روز اجازه میدیم هزاران نفر تو سرتاسر دنیا به خاطر گرسنگی بمیرن ولی با این حال خودمون رو مقصر نمیدونیم چون حس نمیکنیم حق نجات دادنشون به گردن ماست. ولی اگه کسی همسایه‌مون یا کسایی که دارن از گرسنگی میمیرن رو بکشه در هر صورت محکومش میکنیم. مخالف‌ها در ادامه میگن با همین استدلال ما هر پزشکی رو که فعالانه مریضی رو بکشه، مجرم می‌دونیم ولی اگه تحت شرایطی درمان حمایتی رو قطع کنه و شاهد مرگ بیمارش باشه، ممکنه از نظرمون قابل قبول باشه.استدلال بعدی موافقین اینه که اوتانازی یه عمل دلسوزانه‌ست. دلسوزی یه احساس انسانی مشترکه و سعدی خیلی قشنگ تعریفش کرده: چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار/ تو کز محنت دیگران بی غمی، نشاید که نامت نهند آدمی. کسایی که با این استدلال موافقن، میگن تکنولوژی پزشکی هنوز اونقدر پیشرفته نشده که بتونه درد بعضی از بیمارهای لاعلاج رو تسکین بده و خیلی از این افراد از اینکه مجبور باشن تا آخر عمرشون به دستگاه‌های حمایتی وصل باشن وحشت دارن‌‌. آقای دِرِک هامفری نویسنده‌ی کتاب &quot;خروج نهایی&quot; در دفاع از این استدلال گفته &quot;اینکه بیایم به کسی کمک کنیم تو شرایطی که به دقت در نظر گرفته شده بمیره، تو پزشکی یه عمل خوب و حرفه‌ای محسوب میشه و نشون دهنده‌ی یه جامعه‌ی دلسوزه که به بیمارهایی که امیدی به درمانشون ندارن، اوتانازی رو به عنوان حرکتی از روی عشق، پیشنهاد میده.&quot; بعضی از فیلسوف‌های موافق این استدلال مثل آقای پیتر سینگر حتی از این هم فراتر رفتن و گفتن کسایی که با اوتانازی مخالفن، آدمای بی رحمی‌ان و هیچ احساسی نسبت به زجر کشیدن دیگران ندارن. آقای راشلز هم در این مورد گفته بود اوتانازی فعال انسانی‌تر از غیرفعاله، چون یه تزریق کشنده‌ی &quot;سریع و بدون درده&quot; ، در حالی که اوتانازی غیرفعال می‌تونه منجر به یه &quot;مرگ نسبتا آهسته و دردناک&quot; بشه. طرفدارهای این استدلال میگن چطور وقتی میبینیم یه حیوون زبون بسته داره زجر میکشه، خودمون از روی ترحم خلاصش می‌کنیم ولی وقتی نوبت به هم‌نوع‌های خودمون میرسه، این کارو ممنوع میکنیم. مخالفین اوتانازی، در جواب این استدلال میگن اون دلسوزی‌ای که شما ازش حرف می‌زنید، اصلا دلسوزی نیست اصلا! یه نوع دلسوزی کاذبه. دلسوزی واقعی، هیچوقت شامل کشتن آدما نمیشه. باعث میشه ما آدما تو درد هم شریک بشیم ولی باعث نمیشه کسی رو که دردش برامون غیر قابل تحمله رو بکشیم! تازه بدترین حالت اینه که کسی توسط خانواده‌ش اوتانازی بشه، یعنی کسایی که باید بهش عشق بورزن  دستور کشته شدتشو میدن و واقعا نسبت بهش دلسوز باشن. در ادامه میگن وقتی کسی درخواست اوتانازی داره، آرزوش این نیست که بمیره، آرزوش اینه از شر دردش خلاص بشه و این درخواست، یه فریادیه برای کمک و وقتی کسی عاجزانه از شما کمک میخواد، باید با عشق و دلسوزی و توجه کمکش کنید و ازش حمایتش کنید نه اینکه بکشیدش. میگن بیاید به جای اینکه به فکر کشتن بیمار باشید، کیفیت زندگیش رو افزایش بدید. درسته که بیماریشون لاعلاجه و درمان نمیشن ولی می‌تونیم با مراقبت‌های تسکین دهنده‌، کاری کنیم که تا آخرین روز عمرشون کمتر درد بکشن و بیشتر از زندگی لذت ببرن. مراقبت‌های تسکین دهنده، مراقبت‌های جسمی و احساسیاحساسی و و روحی برای کاهش درد و رنج افراد در حال مرگ هستن ‌که درمانشون میسر نیست. سازمان جهانی بهداشت یا همون WHO میگه این مراقبت‌ها نه باعث تسریع  مرگ میشن و نه اونو به تعویق میندازن‌ ولی باعث رهایی بیمار از درد و رنج میشن و وضعیت روحی و روانی بیمار رو بهبود میبخشن. برای مثال خیلی از کسایی ‌که درخواست اوتانازی دارن، مبتلا به افسردگی هستن و دیده شده با دریافت مراقبت‌های تسکین دهنده مناسب، تعداد درخواست‌های اوتانازی‌ این دسته از بیمارها به شدت کاهش پیدا میکنه. کلید موفقیت مراقبت‌های تسکین‌دهنده‌ اینه که با فرد به عنوان یه &quot;انسان&quot; برخورد بشه، نه مجموعه‌ای از علائم و مشکلات پزشکی.استدلال بعدی موافقا، مرگ با کرامته که تا الان تا حدودی راجع بش حرف زدیم. این استدلال میگه انسان تا زمانی کرامت داره که بتونه با احترام و تا حدودی رضایت به خودش نگاه کنه. پس بیمارهای در حال مرگ و درمونده، به خاطر شدت بیماری‌شون و وابسته شدنشون به دیگران و کمک‌هایی که دریافت میکنن، کرامت و شان انسانی‌شون رو از دست میدن. ولی مخالفا در جواب میگن باز این چیزی که شما میگید کرامت واقعی نیست. کرامت واقعی انسان از لحظه‌ی تولد تا زمان مرگ طبیعی باهاشه و  چیزی نیست که با شدید‌ترین و ناتوان‌کننده‌ترین بیماری‌ها هم از بین بره. اینکه موافقین اوتانازی میان میگن یه عده‌ای از بیمارها شان انسانی‌شون رو از دست دادن پس باید بهشون حق بدیم که بخوان بمیرن، باعث تحقیر این دسته از بیمارها میشه و عملا داره این پیامو بهشون میده که &quot;بهتره بمیری تا اینکه مریض باشی&quot;. آدمای ناتوان و مریض،  گونه‌ی متفاوتی از انسان‌ها نیستن و مریضی چیزیه که بالاخره دیر یا زود سراغ همه میاد و بخشی از انسان بودنه‌. این &quot;فرق گذاشتن‌&quot;ها بین آدما غیراخلاقیه و برای همین باید غیرقانونی هم باشه، همونطور که فرق گذاشتن بین سیاه و سفید و فقیر و ثروتمند غیراخلاقی و غیر قانونیه. استدلال بعدی موافقین در مورد رهایی بیمار از رنجه و میگن اوتانازی باید قانونی بشه، چون از لحاظ اخلاقی درست نیست اجازه بدیم کسی الکی عذاب بکشه. رنج و عذاب وحشتناک‌ترین تجربه‌های انسانی‌ان و وقتی که خیلی شدید باشن، وحشی‌گریه اگه نیایم با راه‌های ساده‌ای که در دسترسمونه متوقفش کنیم. کسایی که این استدلال رو میارن میگن بدترین دندون دردی که تا به حال داشتید رو به یاد بیارید. بعد تصور کنید تک تک استخون‌های بدنتون همونقدر درد میکنه و این درد حتی با مسکن‌ها از بین نمیره و فقط بدتر میشه. این رنجیه که یه بیمار مبتلا به سرطان استخوان هر لحظه داره تحمل میکنه. موافقا در ادامه میگن وقتی رنج بیش از حد تحمله و بیماری لاعلاجه، مرگ خیلی هم گزینه وحشتناکی نیست.  یه مثال هم میارن. میگن یه راننده کامیون رو تصور کنید که ماشینش آتیش گرفته و خودشم توش گیر کرده. پلیسی که به محل حادثه میرسه نمیتونه از ماشین خارجش کنه و واسه همین، راننده کامیون از پلیس خواهش میکنه بهش شلیک کنه. تو این موقعیت فرضی بیشتر آدما معتقدن شلیک کردن به راننده کار درستیه چون &quot;تنها راه&quot; برای نجاتش از یه مرگ فوق‌العاده دردناکه. پس با همین استدلال در صورتی که خود بیمار موافق باشه، پزشک‌ها هم باید بتونن از اوتانازی  به عنوان تنها راه نجاتش از تحمل رنج بیشتر استفاده کنن.ولی مخالفین در جواب این استدلال میگن رنج با وجود انسان همراه و غیر قابل اجتنابه. درست مثل پیری و مرگ. در ضمن ارزش زندگی انسان خیلی بیشتر از رنج یا لذتیه که میبره و نمیشه برای از بین بردن رنج یه نفر، زندگیش رو ازش بگیریم. به جز این، میگن حتی خود رنج هم ارزش داره چون متحول کننده‌ست و میتونه فرصتی رو برای رشد خرد و شخصیت و دلسوزی فرد فراهم کنه. رنج میتونه از تمام امکاناتی که انسان داره، استفاده کنه و اونو به بالاترین و عالی‌ترین جایگاهی که میتونه داشته باشه برسونه‌. در ضمن به فرد این امکان رو میده که با نشون دادن رفتارش تو سخت‌ترین لحظات،  تبدیل به الگویی برای دیگران بشه.استدلال بعدی موافقای اوتانازی که خیلی بهش میپردازن در مورد کیفیت زندگیه و میگن بیمارهایی که به خاطر بیماریشون کاملا استقلالشون رو از دست دادن، کیفیت زندگی‌شون از بین رفته و یه بار سنگین رو دوش جامعه و خانواده‌شونن. میگن زندگی فقط وقتی ارزش زیستن داره که با کیفیت باشه. از نظر این دسته از افراد، اگه کسی فقط جسمش زنده باشه ولی زندگی شخصی نداشته باشه، یعنی نتونه با آدما ارتباط برقرار کنه و باهاشون معاشرت کنه، زندگیش بی‌معنیه‌. مخالفین در جواب میگن هیچکس حق نداره بگه زندگی فلان بیمار به خاطر بی‌کیفیت بودنش ارزش زندگی کردن داره یا نداره. پزشک‌ها هم از لحاظ اخلاقی حق قضاوت در مورد کیفیت زندگی بیمارشون رو ندارن چون اصولا &quot;کیفیت زندگی&quot; یه موضوع سلیقه‌ایه و تعریف مشخصی نمی‌تونه داشته باشه چون بر اساس تجربه‌های شخصی هرکس و نظر خود اون فرد در مورد اینکه چه چیزی زندگی رو با کیفیت میکنه تعریف میشه. چه بسا آدمای سالمی که از نظر خودشون زندگیشون فاقد کیفیته و بیمارای لاعلاجی که همچنان میتونن از زندگیشون لذت ببرن و دوست ندارن بمیرن.چیزایی که تا الان گفتم استدلال‌های &quot;اصلی&quot; موافقین و مخالفین اوتانازی بود ولی بحثای دیگه‌ای هم وجود داره. که خیلی سریع بهشون اشاره میکنم.برای مثال یکی از جنبه‌های اوتانازی که معمولا نادیده گرفته میشه اینه که این کار توسط پزشک انجام میشه، کسی که وظیفه‌ش درمان بیماری و حفظ زندگی بیمارشه. وقتی پزشک، هم وظیفه‌ی حفاظت از جون بیمار به عهده‌ش باشه هم به پایان رسوندن اون، ابهامات زیادی تو رابطه‌ی پزشک و بیمار به وجود میاد و اعتماد بیمار به پزشک از بین میره و ممکنه به خاطر ترس از اوتانازی، به طور کلی از مراقبت‌های پزشکی صرف نظر کنه.سوگند بقراط این موضوع رو پیچیده‌تر هم کرده‌. بقراط علاوه‌بر اینکه تو سوگندش گفته بود به هیچکس سم نمیدم، به دو تا موضوع مهم دیگه هم اشاره کرده‌. یکی ضرورت سودرسانی به بیمار و اون یکی ضرورت عدم ضرر رسانی بهش. عده‌ای میگن تو شرایط خاصی، اوتانازی سودرسانی به بیماره چون باعث رهایی از درد میشه ولی از طرف دیگه خیلی از پزشک‌ها معتقدن کشتن بیمار تحت هر شرایطی ضرر رسانیه و بر خلاف سوگندیه که یاد کردن و نمیخوان مسئولیت کشتن هیچ انسانی به عهده‌شون باشه.بحث بعدی صلاحیت بیماره که مخالفا میگن اوتانازی فقط در صورتی ارادیه که ذهن بیمار درک واضحی از گزینه‌های موجود و عواقب انتخاب کردن گزینه اوتانازی داشته باشه و بتونه افکارش رو به طور واضحی بیان کنه و تعیین صلاحیت بیمار کار ساده‌ای نیست و تو خیلی از موارد بیمار ممکنه متوجه نباشه که دقیقا چه اتفاقی قراره براش بیفته و این،  راه سواستفاده از بیمارهای آسیب‌پذیر رو هموار میکنه. برای مثال ممکنه خانواده‌های خودخواهی وجود داشته باشن که سالمندهایی رو که ازشون نگه داری میکنن، وادار به اوتانازی کنن، بدون اینکه خودشون متوجه باشن.موضوع بعدی بحث منابعه که موافقای اوتانازی میگن باید کادر درمان مجرب و دستگاه‌های حمایت‌کنند‌ه‌ی حیات و تخت‌های بیمارستانی رو صرف نجات جون کسایی بکنیم که خودشون دوست دارن زنده بمونن، نه کسایی که برخلاف میلشون زنده نگه داشته شدن. در ضمن معمولا آخرین‌ ماه‌های زندگی بیمارهای لاعلاج، پر هزینه‌ترین ماه‌‌‌های زندگیشونه و با کوتاه‌ کردن این زمان میشه ایبن هزینه‌ها رو کاهش داد. ولی مخالفین میگن وقتی شما این حرف رو میزنید، یعنی برای جون انسان ارزش قائل نیستید و اگه با این استدلال بخوایم اوتانازی رو قانونی کنیم خیلی زود شاهد تحمیل اوتانازی به بیمارهای لاعلاج میشیم چون هزینه تزریق یه داروی کشنده خیلی مقرون به صرفه‌تره نسبت به مراقبت‌های تسکین‌دهنده و حتی باعث میشه محققا انگیزه‌ای برای پیدا کردن درمان‌‌های جدید و موثر برای بیماری‌های لاعلاج نداشته باشن.مطمئنم با شنیدن تمام این بحثا یه عالمه سوال براتون به وجود اومده. مثل اینکه قانونی شدن اوتانازی، چه عواقبی میتونه داشته باشه؟ چه تاثیری می‌تونه روی رویکرد کادر درمان و جامعه بذاره؟ شما وقتی داستان بیمار‌هایی ‌که درخواست اوتانازی دارن رو می‌شنوید، قلبتون می‌شکنه از شدت رنجی که دارن تحمل می‌کنن ولی به نظرتون ماجرا همین‌جا ختم می‌شه؟ یا ممکنه تاثیراتش خیلی فراتر از مرگ خود‌خواسته‌ی عده‌ای از بیمارها باشه؟ هلند، بلژیک، لوکزامبورگ، کلمبیا، کانادا، اسپانیا، نیوزیلند و چندین ایالت از استرالیا اوتانازی رو قانونی کردن و میشه از تجربه‌ی این کشورها استفاده کرد و تا حدودی فهمید با قانونی شدن اوتانازی باید منتظر چه عواقبی بود.از اونجایی که هلند نزدیک ۲۰ ساله که اوتانازی رو قانونی کرده، می‌تونه مثال خوبی از پیامدهای قانونی شدن اوتانازی در طولانی مدت باشه‌.به طور کلی قوانین هلند نسبت به خیلی از کشورهای دیگه آزادی خواهانه‌تره. از قوانین مربوط به روابط جنسی و ماریجوانا گرفته تا اوتانازی. بحث در مورد قانونی شدن اوتانازی تو هلند نزدیک ۵۰  سال پیش یعنی سال ۱۹۷۳ شروع شد. سالی که یه خانم دکتری، مادرش رو می‌کشه و با اینکه بر طبق قوانین اون زمان قاعدتا باید به جرم قتل میفتاد زندان، دادگاه برای اون خانم دوران حبسی در نظر نمی‌گیره. تو دهه ۹۰ قانون‌گذارها هم وارد بحث میشن و یکی از قضات دادگاه عالی برای اولین بار پیشنهاد تصویب قانونی رو داد که افراد بالای ۷۰ سال، این حق رو داشته باشن به زندگیشون پایان بدن.تا اینکه سال ۱۹۹۱ یه خانم ۵۰ ساله‌ای که از لحاظ فیزیکی کاملا صحیح و سالم بود ولی به خاطر اینکه یه پسرش با سرطان مرده بود و اون یکی پسرش با شلیک به خودش، خودکشی کرده بود، افسردگی خیلی شدیدی داشت، به یه روان‌پزشکی به اسم دکتر بودوین شابوت مراجعه میکنه و میگه من واسه دارو و درمان نیومدم. دیگه نمیخوام زندگی کنم و فقط میخوام کمکم کنی بمیرم. دکتر شابوت با ۴ تا از همکاراش هم مشورت می‌کنه که دوتاشون میگن این خانم باید درمان بشه و ۲ نفر دیگه میگن هیچ درمانی برای عزای والدین وجود نداره. اون زمان چون قانون مشخصی برای همچین موردی وجود نداشت، دکتر شابوت خودش تصمیم میگیره که این کارو بکنه و به همراه یه پزشک دیگه به خونه اون خانم میره و داروی کشنده رو که توی یه لیوان نوشیدنی ریخته بود بهش میده و برای بار آخر میپرسه مطمئنی میخوای این کار رو بکنی و جواب مثبت میگیره. اون خانم در عرض نیم ساعت میمیره و چون هنوز اون موقع اوتانازی برای چنین موردی قانونی نبوده، دکتر شابوت دادگاهی میشه و گناهکار شناخته میشه ولی مجازاتی براش در نظر نمی‌گیرن. که البته این یه کمی برای ما عجیبه چون اصولا اگه کسی تو کشور ما و خیلی کشورای دیگه گناهکار شناخته بشه معنیش اینه که باید مجازات بشه. در هر صورت خیلی‌ها اعتقاد داشتن دکتر شابوت در واقع خودکشی رو برای بیمارش تجویز کرده. این مورد کاتالیزوری برای قانونی شدن اوتانازی تو سال ۲۰۰۲ تو هلند بود که در واقع اولین کشوری در دنیا بود که این کارو کرد. عبارت کلیدی قوانین اوتانازی هلند &quot;رنج غیر قابل تحمل و غیر قابل درمانه&quot;. در اون زمان اکثریت قریب به اتفاق آدمایی که درخواست اوتانازی می‌دادن، بیماری‌های جسمی لاعلاج داشتن. ولی هرچقدر به زمان حال نزدیک شدیم، تعداد مواردی که لزوما یه بیماری جسمی لاعلاج نداشتن ولی یک رنج غیر قابل تحمل مثل افسردگی یا حتی اعتیاد به الکل داشتن بیشتر شد و این موضوع فقط به بزرگسالان هم ختم نمیشه و حتی اگه یه بچه‌ی بالای ۱۲ سال این شرایط رو داشته باشه می‌تونه به زندگیش خاتمه بده. تو بلژیک که دو ماه بعد از هلند اوتانازی قانونی شد، از سال ۲۰۱۳  این محدودیت ۱۲ سال هم برداشته شده و حتی یه کودک خردسال اگه بیماری لاعلاجی داشته باشه و بگه به خاطر رنج غیر قابل تحملی که داره، دیگه نمیخواد زندگی کنه و پدر و مادرش هم رضایت بدن، می‌تونه به طور قانونی به زندگیش پایان بده. مخالفین اوتانازی به این گسترش قوانین معترضن و یه استدلالی میارن به اسم &quot;اثر شیب لغزنده&quot;. این استدلال با دو رویکرد منطقی و تجربی به قضیه نگاه میکنه. فرم منطقی این استدلال اینه که وقتی ما اوتانازی ارادی رو میپذیریم و قانونی میکنیم، به ناچار باید اوتانازی غیر ارادی مثل اوتانازی نوزاد‌ها یا سالمندانی که آلزایمر دارن و خودشون نمی‌تونن تصمیم بگیرن رو هم قبول کنیم و طولی نمیکشه تا اوتانازی اجباری رو هم بپذیریم. دلیلشون هم اینه که اگه مرگ میتونه به نفع کسی باشه که صلاحیت تصمیم‌گیری برای خودش رو داره، چه لزومی هست که این منفعت رو از کسی که تو شرایط مشابهه ولی صلاحیت تصمیم‌گیری برای خودش رو نداره، دریغ کنیم؟ فرم تجربی این استدلال میگه حتی اگه بتونیم روی کاغذ، یه خط قرمز بین اوتانازی ارادی و اوتانازی‌های غیر ارادی و اجباری بکشیم، در عمل لغزشی به وجود میاد که نمی‌تونیم اینارو از هم تفکیک کنیم چون هر تدبیری هم که برای جلوگیریش در نظر بگیریم، در نهایت موثر واقع نمیشه. مثل وقتی که توی انگلیس سقط جنین با دلایل درمانی قانونی شد ولی نشد جلوی فراگیر شدن سقط‌هایی با دلایل اجتماعی رو بگیرن.این همون اتفاقیه که تو هلند و بلژیک افتاده. اول فقط اوتاتازی فعال ارادی برای بیماری‌های لاعلاج قانونی شد ولی الان سالمندهایی که صرفا از زندگی خسته شدن هم می‌تونن درخواست اوتانازی بدن یا  مثلا سال ۲۰۰۵ یه بیمارستانی تو هلند دستورالعمل‌‌هایی برای کشتن نوزاد‌های معلول منتشر کرد. نگرانی‌ای که الان وجود داره اینه که نفر بعدی چه کسایی هستن؟ کسایی که دیابت و فشار خون دارن؟ کسایی که بیماری‌های خودایمنی دارن؟ ممکنه اینقدر مشمولین بیشتر بشن که کار پزشک‌ها از درمان بیمارانشون تبدیل بشه به کشتن اون‌ها.داده‌های تجربی‌ هم اثر شیب لغزنده رو اثبات میکنن. برای مثال دولت هلند گزارش‌هایی رو منتشر کرده که نشون میده چیزی نزدیک به ۱۰۰۰ نفر در سال بدون اینکه خودشون بخوان، اوتانازی میشن و با اینکه بیشتر این موارد اوتانازی‌های غیر ارادی‌ان ولی مواردی از اوتانازی‌های اجباری‌ هم بینشون دیده میشه.برگردیم به سوالی که اول اپیزود ازتون پرسیدم. شما اگه جای پزشک معالج لیلیان بودید چی کار میکردید؟ کاری که دکتر کاکس، پزشک لیلیان انجام داد این بود که در نهایت با درخواست لیلیان و خانواده‌ش موافقت کرد و یه داروی کشنده رو بهش تزریق کرد و لیلیان مدت کوتاهی بعدش از دنیا رفت. از اونجایی که اوتانازی فعال در انگلیس غیر قانونی بود و هست، دکتر کاکس مجرم شناخته شد ولی چون حال لیلیان اونقدر وخیم بود که نمیشد با قطعیت اثبات کرد که به خاطر بیماریش مرده یا به خاطر دارویی که بهش تزریق شده بود، دکتر کاکس به جرم اقدام به قتل، و نه خود قتل، محکوم شد و با اینکه زندان نرفت ولی پروانه پزشکیش یک سال تعلیق شد. ناگفته نمونه که خانواده لیلیان در طول دادگاه از دکتر کاکس حمایت کردن و ایشون بعد از یک سال به شغلش ادامه داد. موضوع اینجاست که دکتر کاکس میدونست کاری که داره میکنه، چه عواقبی ممکنه داشته باشه، ممکن بود حتی به جرم قتل عمد محاکمه بشه ولی با این حال نمی‌تونست اجازه بده بیمارش برخلاف میلش زنده نگه داشته بشه و عذاب بکشه. این پرونده، پرونده‌ی مهمی تو زمینه اوتانازیه چون می‌تونه نشون بده چقدر تصمیم‌گیری برای پزشکی که تو همچین موقعیتی قرار میگیره، سخت و وحشتناکه. انگار هر تصمیمی گرفته بشه، اشتباهه. هیچکس نمی‌تونه بگه کار دکتر کاکس از لحاظ اخلاقی درست بوده یا غلط ولی مطمئنا کارش غیرقانونی بوده. ممکنه از نظر خیلی‌ها در این مورد خاص اوتانازی به نفع بیمار بوده باشه ولی مشکل اینجاست که تقریبا هیچوقت نمی‌شه با قطعیت اینو گفت. ممکنه خیلی وقتا اوتانازی به هیچ وجه به نفع بیمار نباشه ولی بیمار حس کنه باید این گزینه رو انتخاب کنه. برای این قضیه مثال‌های زیادی وجود داره. مثلا ممکنه بیماری فرد اشتباه تشخیص داده شده باشه و اصلا بیماری لاعلاجی نداشته باشه. ممکنه پیش‌بینی پزشک از سیر بیماری اشتباه باشه و بیمار قرار نباشه به زودی بمیره. ممکنه دردی که بیمار تحمل میکنه به خاطر مناسب نبودن مراقبت‌های پزشکی‌ا‌ی باشه که دریافت میکنه و ممکنه دردش از راه‌های دیگه‌ای قابل کنترل باشه. ممکنه بیمار افسرده باشه و به خاطر همین حس کنه زندگیش بدتر از اون چیزیه که واقعا هست و ممکنه با درمان افسردگیش دیگه نخواد بمیره. ممکنه تصور بیمار از دردی که قراره در آینده تجربه کنه غیرواقعی باشه و یه ترس غیرمنطقی داشته باشه. ممکنه بیمار نگران هزینه‌ای باشه که داره به خانواده‌ش تحمیل میکنه. ممکنه بیمار به خاطر فاز گذرایی از بیماریش حس کنه دیگه نمیتونه زندگیش رو تحمل کنه ولی بعد یه مدت حالش بهتر بشه و اون برهه‌ی سخت بگذره. توی هیچکدوم از این موارد، حتی از دیدگاه مدافعای اوتانازی، مرگ بیمار به نفعش نیست.با وجود این موارد، حتی اگه هیچکدوم از بحثای اخلاقی دیگه رو در نظر نگیریم، به نظر شما اصلا میشه اوتانازی رو قانونی کرد؟ هیچ قانونی میتونه تضمین کنه بیماری که امروز حالش بده، بدون شک فردا حالش بهتر نمیشه؟ چطور میشه ادعا کرد تک تک کسایی که تو کشورایی مثل هلند و بلژیک با اوتانازی از دنیا رفتن، اگه زنده میموندن، حالشون بهتر نمیشد؟ به جز این به نظر شما اگه اوتانازی قانونی بشه، تضمینی وجود داره که ما هم دچار همون لغزشی نشیم که کشورایی مثل هلند و بلژیک دچارش شدن؟ ما همیشه فکر میکنیم دیگه امکان نداره جنایاتی مثل جنایات نازی‌ها تو جنگ جهانی دوم دوباره اتفاق بیفته ولی می‌دونستید سر منشا اردوگاه‌های مرگ، تلاش دکتر‌های آلمانی تو دهه‌ی ۲۰ میلادی برای ترویج اوتانازی بوده؟ شاید همه سر اینکه مقیاس این جنایت چقدر بزرگ بوده تفاهم نداشته باشن ولی یه چیزی که همه باهاش موافقن اینه که شروع این اتفاق، با اقدامات کوچیک به ظاهر بی ضرر بوده.و با پذیرفتن اینکه زندگی‌هایی وجود دارن که ارزش زندگی کردن ندارن.؛ بوده.متن این پادکست رو خانم دکتر ستاره مصدق نوشته با همراهی پروین روزی  و تدوین از امیر رضا نصرتی بود. جا داره از خانم دکتر محیا رضایی  هم به خاطر تمام زحماتشون برای پاددارو تشکر کنم چرا که پاددارو با حضور تمام این عزیزانه که می‌تونه به فعالیتش ادامه بده.متن این قسمت ازپاددارو رو خانم دکتر ستاره مصدق جمع آوری کردن و نوشتن؛ پروین روزی هم کمکشون کرد، تدوین هم از امیررضا نصرتی بود. از خانم دکتر محیا رضایی، رخشان مشایخی و فاطمه نوری هم که به پیشرفت پاددارو کمک میکنن؛ صمیمانه تشکر میکنم.ما می‌خوایم سالم باشیدبقیه قسمت‌های پادکست پاددارو را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/S02E10--Euthanasia--(اتانازی)-id4498935-id458687522?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=S02E10%20-Euthanasia%20%20(%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B2%DB%8C)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست پاددارو</category>
                <author>پادکست پاددارو</author>
                <pubDate>Tue, 23 Aug 2022 20:02:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل دوم-اپیزود نهم( انتخاب سبز)</title>
                <link>https://virgool.io/Poddarou/%DA%AF%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-gyoqegusjxlf</link>
                <description>فرض کنید دیگه هیچ حیوونی ذبح نشه، دیگه شیرِ گاو و گوسفند رو ندوشیم، تخم‌مرغ نخوریم و به طور کل از حیوونا استفاده نکنیم! این، دریچه ای هست به دنیای گیاه خواریمن آرش کلانتر هستم؛ دکتر داروساز از دانشگاه علوم پزشکی تهران و این قسمت نهم از فصل دوم پادکست پادداروعه.حدودای 8 % جمعیت جهان گیاه خوارن و هند با 31 % بیشترین تعداد گیاه خواران رو داره! یعنی توی هند تقریبا از هر 3 نفر یک نفر گیاهخوارن.گمون کنم شما هم مثل من با شنیدن 31 % گیاه خوار توی  هند  تعجب کرده باشین ولی قراره که توی این قسمت از پیشینه ی گیاهخواری، خوبیا و بدیاش و همینطور اینکه اگه بخوایم گیاه خوار بشیم چی کار کنیم بگیم.در مورد وگان ها و وجترین‌ها (vegetarians)، که جلوتر فرقشون رو بهتون میگم، شاید توی بیست سال اخیر بیشتر از هر وقت دیگه ای شنیده باشیم ولی گیاهخواری از زمان خیلی خیلی قدیم و از جایی میاد که آرامش روح و ذهن اهمیت بالایی داره ، یعنی شرق هند!توی هند، پیروان بودا و برهمابودا به دلیل اخلاق و ریاضتی که داشتن حیوانات رو برای غذا نمی‌کشتن. آیین‌های برهمایی و هندو هم این روش رو در پیش گرفتن و حیوانات رو برای غذا نکشتن. مخصوصا گاو رو!بوداییسم و باقی آیینهای مردم هند، باعث شد این مدل از تغذیه به سایر کشورها هم سرایت کنه ولی خب این بین تحریف هم شد و توی یک سری از کشورها خوردن ماهی به رژیم غذایی بدون گوشت اضافه شد! روم باستان و مصر باستان هم از این قافله‌ جا نموندن و کسایی مثل فیثاغورث ، شروع کننده این روش تغذیه بودن و بعد از اون افلاطون هم این راه رو ادامه داد. طبیعیه که وقتی این دو نفر این روش رو در پیش گرفتن، بعضی از پیروانشون هم از آن‌ها تبعیت کنند. چیزی که شاید برای ما ایرانیا جالب باشه اینه که توی ایران هم این مسئله گیاهخواری وجود داشته. مثلا زمان زرتشت عده‌ای بودن که این نوع تغذیه رو در پیش گرفته بودن! حالا اینکه بر مبنای چه فلسفه‌ای بوده یا منشا شروعش چی بوده توی تاریخ ذکر نشده.اما سوالی که پیش میاد اینه که چرا نباید گوشت بخوریم؟گفتن تک تک دلایل با شرح و فصل حتما مثنوی هفتاد من میشه! اگر به صورت کلی بخوام بگم گیاهخواری چند دلیل عمده میتونه داشته باشه: اقتصادی ، اخلاقی ، زیست محیطی و مدنی! توی کشور ما متاسفانه وضعیت جوری شده که شاید بعضی از خانواده‌ها به دلایل اقتصادی، توانایی خرید گوشت رو نداشته باشن و ممکنه برن به سمت گیاه‌ها و محصولاتی که ارزون تر هستن‌، میشه یه جورایی بهش گفت گیاه خواری جبری!  که یک جور گیاه خواری اقتصادی عه ولی یک سری افراد مثل گاندی ساده زندگی کردن رو ترجیح میدن و گیاه خوار میشن، مورد جالبی که درمورد گاندی هست اینه که اعتقاد داشته توی هر فصلی باید میوه ها و محصولات همون فصل رو خورد یعنی مثل ما هندونه‌ی تابستون رو شب چله نمی خورده! توی این گروه که دلایل اقتصادی رو ارجحیت میدن برای گیاه خوار شدن، یه سری از افراد هم با توجه به بهداشت عمومی و گرسنگی که توی سطح جهان هست، معتقدند بهتره پولی که صرف پرورش دام و فرآوری گوشت میشه، برای رفع نیازهای همه‌ی مردم جهان مصرف بشه.از گاندی و گیاه خواری اقتصادی که بگذریم میرسیم به آدمایی که به خاطر اخلاقیات گیاه خوار هستن، کسایی مثل صادق هدایت، که گفته &quot; انسان نقش برادر بزرگتر رو برای حیوان دارد، و حق دژخیمی و ستمگری بر آنان را ندارد&quot; صادق هدایت از اولین افراد معاصری بوده که توی ایران گیاهخوار بودن. اخلاقیات مهم ترین و رایج ترین دلیلیه که افراد گیاهخواری رو انتخاب می‌کنن که  بیشتر توی وگانها دیده میشه.اما گیاه خواری زیست محیطی ، موضوعی هست که شاید دغدغه‌ی جوونترها باشه‌، طبق پژوهش‌هایی که سازمان ملل داشته از سال 2006 بیشترین زوال زیست محیطی وابسته به صنعت دامداری بوده، طبق تحقیقاتی که انجام دادن فهمیدن این صنعت باعث ورود حجم زیادی از دی اکسید کربن و گازهای گلخانه‌ای دیگه به اتمسفر میشه، این گازها توی مسیر‌های حمل نقل خود حیوانات و محصولات ناشی از اونها و همینطور طی ساخت و فرآوری این محصولات تولید میشه، اگه شما چند بار رفته باشین شیر بخرین به وضوح این رو متوجه میشین، شیرهای بسته بندی که ما میگیریم فاصله‌ی تولید تا انقضاشون 5 تا 10 روزه ، حالا شما فرض کنید همون یه دونه بطری که شما خریدید توی مقیاس بزرگتر حداقل توی دو کارخونه داره تولید میشه همین یه قلم کالا خودش کلی مصرف انرژی داره!اینا هم به کنار! گفته میشه اگر همون میزان غله‌ای رو که برای پرورش دامها استفاده می کنیم رو بدیم به انسانها میتونیم به 800 میلیون نفر غذا برسونیم، یعنی حدود یک دهم جمعیت جهان غذای تامین شده دارن، به علوفه‌ای که باید برای دام ها تامین بشه فکر کنید، باید میزان زیادی آب مصرف بشه و از اون طرف مهره داران خونگرم میزان زیادی ماده‌ی غذایی نیاز دارن تا کالری مورد نیازشون تامین بشه. همین میزان انرژی اگر صرف پرورش موجودات دیگه مثل کرم ابریشم و سوسک آلمانی بشه، میتونیم موجودات رو با بازدهی بیشتری برای خوراک‌مون پرورش بدیم.چهارمین دلیل برای گیاه خواری، رنج کوچک تری از افراد رو در بر می‌گیره. طبق مطالعات &quot;بنیاد مردمی رعایت اصول اخلاقی در برابر حیوانات&quot; کارگرهایی که توی صنعت گوشت کار می‌کنن از نظر ذهنی و روانشناختی دچار مشکل میشن به این دلیل که مجبورن کارهایی رو انجام بدن که آشفته کننده است و حقوق انسانی اونها توی محل کار زیرپا گذاشته میشه و این گروه معتقدن که برای دفاع از حقوق اونها هم که شده، باید گیاه خوار بود! این مورد رو توی دین اسلام هم داریم؛ مثلا روایات مختلفی داریم که میگه بعضی شغل‌ها انسان را قسی القلب می‌کنه و بهتره که تا حد ممکن ازش اجتناب بشه. قسی القلب یعنی عاطفه و محبت رو از دل انسان بره؛ یکی از این شغل‌‌ها قصابی‌عه.احتمالا شما هم گیاهخواری رو با وگان‌ها یا گیاه‌خوارهای مطلق بشناسید. وگان‌ها گروهی از گیاه خوارا ان که رژیم نسبتا سختی رو از نظر یک همه چیز خوار دارن، این گروه هیچ محصول حیوانی رو نمیخورن! و به دلایل اخلاقی حتی عسل و ژلاتین رو هم استفاده نمی‌کنن! و استفاده ای از محصولاتی که از حیوونا به دست میاد، مثل چرم ، ابریشم و همینطور پشم هم ندارن حتی محصولات آرایشی که توشون از مواد حاصل از حیوانات استفاده شده هم استفاده نمی‌کنن! اما خب با توجه به اینکه خیلی از مواد مغذی رو نمیخورن دچار یکسری کمبود‌ها میشن، مثل کمبود آهن، زینک و امگا 3 ، ویتامین ب ۱۲ که اینها رو باید حتما حتما با مکمل‌ها جبران کنن.گروه دوم اما لاکتو وجترین‌ها هستن. لاکتووجترین‌ها به سخت گیری وگان ها نیستن، اما مثل هر گیاه خوار دیگه ای گوشت خط قرمزشونه!!! ولی لبنیات رو دوست دارن و میخورن، اینها بازهم مثل وگانها تخم مرغ رو به هیچ وجه نمیخورن.یه دسته دیگه از گیاهخوارا اوو وجترینها ovo ان؛ یک جورایی در نقطه ی مقابل لاکتووجترین‌ها قرار می‌گیرن، چون لبنیات نمیخورن ولی تخم مرغ رو از وعده های غذایی شون حذف نمی‌کنن.البته اشتراک این دو گروه لاکتو-اوو وجترین ها هستن که میشه اونها رو پدران گیاه خواری دونست،  و از لفظ وجترین یا گیاهخوار بیشتر برای این گروه استفاده می‌کنن. آیین های بوداییسم و هندوئیسم طرفدار این نوع از تغذیه بودن و اگه سریال بین باشین بعیده فرندز رو ندیده باشین، فیبیِ فرندز اصلا گوشت نمیخورد ولی لبنیات و تخم مرغ رو استفاده می کرد.یه سری رژیم‌های نیمه‌گیاه‌خواری هم داریم که فرد گوشت رو به طور کلی از غذاش حذف نمیکنه مثل رژیم پستاریَن که توش خوردن ماهی آزاده یا رژیم پولوتاریَن که میشه از گوشت پرنده‌ها توی غذا استفاده کرد. تو این دو رژیم آخری که گفتم خوردن لبنیات و تخم‌مرغ هم آزاده‌.تا الان شاید با خودتون فکر کرده باشین که عهه خب رژیم‌های نیمه گیاهخواری خیلی خوبه و وگان دیگه خیلی سخته اما دو تا رژیم غذایی دیگه وجود داره که از وگان خیلی سخت‌تره. fruitarian  فروتِرین و raw veganism را وگانیسم.fruitarian  این مدلیه که  فقط میوه ها و دونه ها رو میخورن .raw veganism یا همون خام گیاهخواری که سخت ترین شیوه ی گیاه خواریه، همون وگانهایی ان که میگن نباید غذای گیاهی رو پخت، چون خامش مواد مغذی بیشتری داره!!!!!! واقعا تصور بعضی از این رژیم‌های غدایی هم برام سخته و دارم فکر میکنم چقدر همت میخواد که بشه رعایتشون کرد!وقتی که رواج گیاه خواری بیشتر شد یعنی دهه ی 50 میلادی، همه به دنبال این رفتن که معایب این رژیم غذایی رو دربیارن ولی با تحقیقاتشون متوجه اثرات مثبتش هم شدن، چیزی که توی دهه های 60 و 70 میلادی بیشتر و بیشتر بهش پرداخته شد.نمیدونم چه قدر آشپزی کردین، ولی اگر گوشت پخته باشید می بینید که خودش به اصطلاح روغن میندازه، پس یعنی گوشت چربی های زیادی رو توی خودش داره، کسایی که رژیم گیاه خواری دارن مسلما چربی کمتری دریافت می کنن و از نظر قلبی عروقی دچار بیماریهای کمتری میشن. و اینکه خاطرتون هست گفتیم وگانها دچار یک سری کمبود ها میشن؟ با این حال یک سری از مواد مغذی دیگه بهشون بیشتر از رژیمی که عموم دارن میرسه، مثل منیزیم و پتاسیم که توی تنظیم فشار خون اثر دارن یا فولیک اسید که توی ساخت به اصطلاح خون که همون گلبولهای قرمز ما باشه، نقش داره. و احتمالا درمورد آنتی‌اکسیدانها زیاد شنیده باشین، اینها مولکولهایی هستن که از تخریب سلولهامون توسط یکسری عوامل خطرناک جلوگیری می‌کنن، و میدونید که آنتی اکسیدانهایی مثل ویتامین ای و سی توی میوه و سبزیجات زیاده.یا مثلا فیتوکمیکالها که میتونیم بهشون بگیم سیستم ایمنی گیاه که اونها رو دربرابر موجودات مزاحمی مثل قارچ‌ها حفظ می‌کنن این فیتو کمیکال‌ها برای بدن ما هم میتونن اثرات زیاد و خیلی متفاوتی داشته باشن.با حضور همه‌ی این مواد مفیدی که توی رژیم گیاهخواری به بدن ما میرسه، ریسک فاکتورهای بیماری‌های مزمنی مثل دیابت نوع 2، زوال عقل، بیماری های کلیوی، آرتریت روماتوئید، آلرژی‌ها و سنگ کیسه صفرا کاهش پیدا میکنه.با گریزی که به محتویات رژیم گیاه خواری داشتیم، دیدیم که توی گیاهان میزان زیادی از مواد وجود داره که میتونه ریسک بیماری هایی که برای ما هیوولا هستن رو کاهش بده مثل سرطان! سرطان بعد از مشکلات قلبی و عروقی بزرگترین دلیل مرگ‌ انسان‌هاس.با مصرف این حجم از مواد آنتی اکسیدان و فیتوکمیکالها، شاید فکر کنید همه‌ی سرطان‌ها بار و بندیلشون رو جمع می کنن و میرن اما اینطور نیست.گیاهخواری ریسک بعضی از سرطان‌ها مثل سرطانهای معده و پروستات‌ رو خیلی زیاد کم می‌کنه.موثر ترین گیاه‌ها، برای این سرطان‌ها 3 تا گیاهه که با زندگی ماها عجین شده، پیاز ِ دیزی ، سیرِ میرزاقاسمی و گوجه‌ی املت رو فکر کنم هیچکس نتونه از رژیم غذاییش حدف کنه.سیر و پیاز روی لوله‌ی گوارش مون موثر هستن و میتونن ریسک ابتلا به سرطان کولورکتال رو کاهش بدن و گوجه برای پروستات در آقایون میتونه معجزه کنه. راستی خواهشا خواهشا خواهشا این رگه‌های سفید گوجه فرنگی رو نخورد هر چی سم و نیتراته میره اونجا جمع میشه و خودش میتونه سرطان زا باشه.برای بچه ها هم مصرف شیر و سویا یا فرآورده هایی که سویا دارن مثل توفو در آینده ریسک ابتلا شون به سرطان سینه و پروستات رو کاهش میده.ولی چرا گیاه خوارها با وجود میزان زیادی مواد ضد سرطان و غیبت گوشت که گفته میشه احتمالا سرطان زا هست مصون از سرطان نیستن؟ اول از همه سرطان فقط به تغذیه وابسته نیست و نمیشه ریسک ابتلا رو به صفر رسوند، حداقل هنوز نه! و هزار تا عامل دیگه توش دخیله، دوما گیاهخوارها کمبود یکسری مواد مغذی مثل ویتامین دی رو حس می کنن که خودش میتونه زمینه ساز بیماری ها باشه و سوما دیدین مامانا وقتی آشپزی می‌کنین هی گیر میدن که شعله‌ی گاز رو کم کن خاصیت غذا از بین میره، خب دلیل سوم میتونه طبخ نادرست یا کلا طبخ مواد گیاهی باشه، که همین طبخ ممکنه از ارزش غذایی این مواد کم بکنه و چهارما هیچ وقت واکنشهای درون بدن یادتون نره که میتونه بعضی مواقع ارزش مواد غدایی رو به صفر برسونه.شاید ویتامین سی، فیبر و فلاوونوئیدها و باقی فیتوکمیکالها بتونن سرعت تکثیر سلولها رو کم بکنن که این کار رو با ایجاد اختلال توی مسیرچرخه‌ی سلولی انجام میدن، مثلا کار یک سری آنزیم ها رو مختل می کنن یا یه جایی از تقسیم سلولی متوقفش می کنن! یا حتی نمیذارن رگهای خونی به رشدشون توی تومورها ادامه بدن و اینجوری منبع تغذیه ی تومور رو قطع می کنن، اما نمیتونن صد در صد همه ی چیزهای غیرعادی رو که خنثی کنن. اگر خاطرتون باشه توی قسمت the big C که فکر کنم قسمت هفتم فصل 1 بود، در مورد سرطان و عللش و راه‌های جلوگیریش تمام موضعات مرتبط بهش به صورت مفصل صحبت کردیم.خب  غیر از بعضی سرطان‌‌‌ها ما ریسک خیلی از بیماری‌های دیگه رو میتونیم با رژیم های گیاهخواری کاهش بدیم، خیلی مهم نیست وگان بشیم یا وجترین یا عضو هر گروه دیگه‌ای ، مهم اینه که بتونیم از مواد غذایی‌ای که مصرف میکنیم به سالم ترین شکل ممکن استفاده کنیم. گیاهخوارها با مصرف درست مواد غذایی  میتونن ریسک ابتلا به بیماری هایی مثل ،چاقی و به تبع اون دیابت، بیماری های قلبی عروقی و فشارخون رو هم کاهش بدن. افرادی که رژیم های گیاه خواری دارن نسبت به افراد دیگه BMI کمتری دارن، BMI یک شاخص برای بررسی میزان چاقی یا لاغری آدمهاست که بر اساس وزن و قد افراد تعیین میشه (همینجا توی پرانتز بیایید یاد بگیریم BMI خودمون رو حساب کنیم و بدونیم در چه وضعیتیم؛ bmi  از تقسیم وزن در واحد کیلوگرم به مجذور قد در واحد متر به دست میاد؛ یعنی مثلا من که وزنم 77 کیلوگرمه و قدم 170 سانتی متره باید 70 رو دوبار تقسیم بر 1.7 بکنم و BMI ام میشه 24.3 . BMI یه انسان معمولی باید بین 18 تا 24 باشه تا بگیم در نسبت قدی و وزنی خوبی قرار داره؛ مثلا الان من یه خرده اضافه وزن دارم)خب بریم سر بحث خودمون پس انتظار داریم که چاقی در بین گیاه خوارها کمتر باشه و جمعیت معمول اونها لاغر باشن ، وقتی می‌گیم لاغرمنظورمون صرفا چاق نبودنه ، پس الزاما اینطور نیست که وزن خیلی خیلی پایینی داشته باشن که بگیم سو تغذیه دارن. این کمبود چاقی توی افراد گیاه خوار به این دلیل هست که اونها به اندازه‌ی افرادی که گوشت میخورن کالری دریافت نمی‌کنن و هم اینکه کالری بیشتری می سوزونن و با یک رژیم درست چربیهای اضافی بدن خودشون هم به انرژی تبدیل میشه و علاوه بر این مواد مغذی متنوع تری نسبت به رژیم های گوشت خواری توی این رژیم هست. شنیدین میگن بعضیا استعداد چاقی دارن، یعنی اندازه‌ی یک بچه‌ی نیم وجبی هم غذا هم نمیخورن ولی خیلی زود چاق میشن، توی یک سری تحقیقاتی که انجام دادن، دیدن بچه هایی که رژیم های گیاه خواری داشتن احتمال ابتلاشون به چاقی کمتر بوده و از این روشها میشه استفاده کرد تا چاقی رو توی اعضای کوچیک جامعه کاهش بدیم برای اینکه گیاهان با داشتن یه عالمه فیبر و کربوهیدرات ما رو سیر می کنن ولی چاق نه! چاقی زمینه ساز خیلی از بیماری های دیگه است‌، از جمله بیماری های قلبی عروقی که توی یک کارآزمایی بالینی تاثیر یکی از رژیم‌های بر پایه گیاهان رو در بهبود افراد مبتلا به این طیف از بیماری‌ها دیدن و تونست تا حدود 40 درصد جمعیت مورد بررسی رو بهبود بده.اما به صورت کلی بخش عمده رژیم غذایی روزانه ما رو باید کربوهیدارت‌ها تشکیل بدن بعد پروتئین و بعد چربی و نهایتا هم کلسترول. یعنی حواسمون باشه چربی و کربوهیدرات نیاز اصلی بدن ماست اما در حد خودش.این همه فایده که گفتیم رو خیلیا میدونن ولی چرا گیاه خوار نمیشن؟ اصلا آیا باید گیاهخوار شد یا نه؟برای خود من شاید سخت ترین مانع برای گیاه خوار شدن، ترک گوشت باشه، و تحقیقات هم نشون داده که این بزرگترین مانع برای گیاه خوار شدنه! و لذت گوشت خوردن از لذت هاییه که آدم هرچه قدر هم از فواید رژیم گیاه‌خواری بدونه نمیتونه ترکش کنه! و یک سری از همین آدمایی که گیاه خوار نمیشن و مخالف گیاهخواری هم هستن میگن خیلی از مواد غذایی به بدنمون نمیرسه مخصوصا پروتیئن، که تحقیقات ساز مخالف با این تفکر زده، یعنی یک فرد گیاهخوار با یک فردی که گوشت هم میخوره تفاوت چشمگیری توی میزان پروتیئن بدنشون نداشتن چون میشه از یک عالمه گیاه دیگه پروتئین رو تامین کرد. مثلا سویا علاوه بر این که بخشی از پروتئین بدن مون رو میتونه تامین کنه، میتونه ریسک بعضی از شکستگی و سرطان‌ها و همینطورLDL که یه نوع کلستروله رو کاهش بده.یکی از موادی که باید از طریق غذا تامینش کنیم، آهنه. کمبود آهن در خانم‌ها بیشتر از آقایونه.رژیم‌های گیاهخواری آهن کمتری از رژیم‌های همه چیزخواری دارن. با اینکه توی منابع گیاه خواری میزان آهن خوبی هست ولی اونقدرا هم جذب خوبی توی بدن ندارن اگرچه گیاه‌خوارها می‌تونن  آهن رو با مصرف بیشتر موادی مثل لوبیای قرمز و سیاه و آب گوجه فرنگی و کلم به دست بیارن.در کنار این‌ها وجود ویتامین سی توی رژیم های گیاهی هم میتونه جذب آهن رو بیشتر کنه. پس یه جورایی در کل میشه گفت با انتخاب مواد گیاهی درست میشه از کمبود آهن هم جلوگیری کرد.ویتامین دی و کلسیم این دو یار جدا نشدنی هم می‌تونن موانع بزرگی باشن سر راهگیاهخوارها و حتما حتما باید از گیاه‌های غنی از کلسیم استفاده کرد مثلا توفو، خردل، شلغم و کلم. البته یه سری گیاه‌های دیگه هم هستن که کلسیم خوبی دارن ولی جذبش پایین هست. یار کلسیم، ویتامین دی باید توی غذاها باشه یا غذاها باهاش غنی بشه که درمورد وگان ها این مورد قابل توجه تره. اگر وگان هستید و کمبود ویتامین دی دارید باید حواستون به نور خورشید هم باشه و همینطور غذاهایی که میخورید که حداقل باید غنی شده باشه. توی دوران کرونا هم خیلیامون از مکمل‌های ویتامین دی استفاده کردیم و می‌کنیم و شاید قبل از اون از قرصهای ویتامین b  یا b complex  به عنوان مکمل استفاده کرده باشیم که یکی از نگرانی‌ها در خصوص رژیم‌های گیاهخواری یکی از ویتامین های همین خانواده یعنی B12 هست.ما نیاز داریم به این ویتامین تا بتونیم تقسیم سلولی و در نتیجه‌ش خون سازی رو داشته باشیم همینطور اینکه ویتامین b12  برای کارکرد سلولهای عصبی ما خیلی مهمه و کمبودش می‌تونه ما رو دچار یه سری مشکلات عصبی و روانی مثل سایکوز کنه یا مثلا فرد نمیتونه عضلاتش رو باهم هماهنگ کنه یا بدنش بی حس میشه و حتی تمرکز فرد ممکنه کاهش پیدا بکنه. در خصوص بچه ها هم کمبود b12 میتونه منجر به این بشه که بچه بی تفاوت بشه ، علاقه‌ی خاصی نداشته باشه و سیر پیشرفتش سخت تر بشه.این ویتامین رو نه جانور میسازه و نه گیاه بلکه باکتری ها میسازندش . وگانها بیشتر باید نگران b12  باشن چون هیچ غذای جانوری استفاده نمی‌کنن و بیشتر منابع این ویتامین، محصولات حیوانی‌ان که همین خودش میتونه روی بیماریهای قلبی عروقی اثر بدی داشته باشه. پس اگر وگان هستید با پزشکتون مشورت داشته باشین و مکمل ها و منابع غذایی غنی شده از بی 12 استفاده کنید.زینک ماده‌ی دیگه‌‌ایه که فکر می‌کردن باید مخصوصا در وگان ها، کمبود های زیادی رو ایجاد کنه چون زینک یا همون روی در گیاهان و مغذی‌جات به ماده ای وصل هست که دسترسی بهش رو در بدن کاهش میده؛ یعنی قاعدتا باید دیده می‌شده که وگان‌ها از نظر تقویت سیستم ایمنی در درجه‌ی پایین تری نسبت به همه چیز خوارها باشن ولی تحقیقات تا به الان، همچین چیزی رو نشون نداده.فکر کنم همه اسم امگا 3 رو شنیدیم؛ امگا 3 یک نوع چربیه که ما باید اون رو از طریق تغذیه تامین بکنیم، امگا 3 توی وگان ها کم پیدا میشه، برای همین خیلی خیلی باید مراقب این ماده ی مهم باشن، بین گیاه ها هم روغن دانه‌ی کتان و گردو و روغن کانولا میتونن تامین کننده ی این ماده ی ضروری باشن.همه ی این سختی های گیاه خواری به یه طرف، درست کردن غذاهای گیاهی به یک طرف. این غذاها، غذاهایی نیستن که بشه توی هر رستورانی پیدا شون کرد یا اگه هم بشه پیدا کرد تنوع خیلی کمتری دارن نسبت به غذاهایی که توشون از گوشت استفاده شده، حالا طبخ همین غذاها توی خونه کلی زمان میخواد و کلی تکنیک که بتونی خوب اون غذا رو مزه دار بکنی، ولی شما گوشت و با پیاز بذار رو اجاق یه کم نمک هم بریز روش، بعدش با نون یا برنج میلش کن میشه یه غذای کامل و خوشمزه، ولی مثلا گیاهی مثل کدو مزده دار کردنش کار حضرت فیله. همین آشپزی و در دسترس نبودن خیلی از گیاه‌ها یکی از مهمترین دلایلیه که یه انسان نخواد گیاهخوار بشه. مثلا من روغن دانه کتان یا کانولا رو اگر از اصغر آقای بقال محله مون بخوام؛ با جارو میفته دنبالم.حالا اونایی هم که تصمیم میگیرن برن گیاه خوار بشن کلی مشکل دارن مثلا هی باید با دکتر تغذیه مشورت بکنن بعد اطلاعات سخت به دست میاد، همین طرز تهیه ی غذاها خودش داستانه بعد باید غذاهای درستی رو پیدا کنن که جایگزین گوشت باشه، اینا دردسره دیگه!به قول شیرازی‌ها عامو که میره این همه راه رو.با این توضیحات حالا اگر گیاه خوار شدیم حتما باید کلی غذای جدید یاد بگیریم و همه‌ش غذای جدید بپزیم؟نه قاعدتا، میتونیم همون غذاهای قدیمی و با جایگزین کردن موادی که نمیخوریم بپزیم.مثلا میتونیم کیک که می پزیم به جای تخم مرغ از سس سیب یا موز استفاده کنیم ، یه مقداری از اینا برای خود من هم عجیبه ،بعد مثل اینکه آب نخود جوشیده شده رو اگر هم بزنیم، یک حالت فوم مانند می‌گیره که میشه به جای تخم مرغ ازش استفاده کرد ولی خب هیچ کدوم اینها مزه‌ی خود تخم مرغ واقعی رو ندارن.اهمیت کلسیم که خاطرتون هست! برای این ماده ی مهم حتما از شیر استفاده کنین، شیر برای یک وگان میتونه بر پایه‌ی آجیل‌ها باشه، مثل شیر بادوم که طرز تهیه شون هست توی اینترنت و شیر سویا  هم که بهش اشاره کردیم ولی این شیر محبوبیتش به اندازه شیر عادی نیست.گوشت اولین چیزی که توی یک رژیم گیاه خواری و مخصوصا وگانیسم، حذف میشه، حالا گوشتی که حذف شد میتونه جایگزینی هم داشته باشه؟ مثل  هر ماده ی دیگه ای گوشت هم جایگزین داره، همون توفوی معروفی که چندین و چند بار ازش اسم بردیم بهترین جایگزین برای گوشت میتونه باشه، چون که مثل یه اسفنج می‌مونه که میتونه مواد مختلف رو به خودش جذب کنه و مزه دار بشه، اگر سویا رو تخمیر کنیم ماده‌ای به دست میاد که بهش میگن تمپه، این تمپه رو میتونید مثل گوشت بپزید، بخارپزش کنید یا حتی سرخ بکنیدش. لوبیا رو که دیگه همه می شناسین و بگی نگی خوشمزه است، لوبیا با کاهش کلسترول میتونه یه جایگزین مناسب برای گوشت باشه، حتی اگه نمی‌خواید هم که رژیم گیاه خواری داشته باشید، یه وعده رو در هفته به غذایی با لوبیا اختصاص بدین، نه قرمه سبزی که خودش گوشت  داره. اگر به گلوتن حساسیت دارید، سیتان نخورید، سیتان هم جایگزینی هست برای گوشت که از گلوتن گندم به دست میاد و بعد از طبخش مزه و بافت گوشت رو خواهد داشت. گفتیم حساسیت، یه سری از افراد به بادمجون حساسیت دارن ولی خب اگه با بادمجون اوکی هستین میتونین مواد مغذی گوشت رو از اون هم جذب کنید. به نظر خودم، قارچ از بین همه‌ی این اسم‌های عجیب غریب، در دسترس ترین و خوشمزه‌ترین جایگزین میتونه باشه.از گوشت که منبع غذایی مهمی توی خونه ی ایرونی هاست که بگذریم، میرسیم به پنیر. جمعه های ایرونی رو با بوی نون داغ و مزه ش کنار پنیر و گوجه خیار می شناسیم و شاید حذف کردنش از زندگیامون به عنوان وگان سخت باشه که باز اون هم جانشین داره، پنیر توفو و دو مورد عجیب دیگه، اگر بادوم زمینی رو بذاری تو آب و وقتی نرم شد له ش بکنی، یک خمیری درست میشه که بهش میگن پنیر بادوم زمینی و عجیب تر از این مخلوط سیب زمینی و هویج نرم شده است که میتونه تداعی کننده ی پنیر باشه.توی اون صبحونه ی ایرونی که گفتیم ، کره و عسل جز محصولاتی محسوب میشدن که شاید فقط مختص جمعه ها بود، ما خودمون فقط جمعه‌ها کره‌ی محلی می خوردیم چون همه دور هم جمع بودیم و همین جایگاه و ارزش کره‌ی محلی رو بالا می برد. روغن نارگیل و مارگارین یا همون کره گیاهی میتونن جایگزین کره‌ی صبحونه بشن و از روغن های گیاهی میتونیم موقع آشپزی استفاده کنیم.برای عسل هم از صبحونه های شیرین دیگه مثل شیره‌ی افرا و انگور و همینطور نکتار نارگیل میشه استفاده کرد.به جان خودم فقط شیره انگورش رو خودم شنیدم، الکی هی تو دلتون نگید اینا چیه! هدف این اپیزود یادگیری روش و سبک زندگی گیاهخواریه؛ شاید خیلی از افرادی که دارید این قسمت رو گوش میدید بگید من که نمیخوام گیاهخوار بشم ولی میشه بعضی از نکات راحت و غذاهای خوشمزه اش استفاده کرد. خودم دارم با این دید این اپی‌زود رو نگاه میکنم.اول اپیزود گفتیم افراد به دلایل مختلفی اعم از اخلاقی و اقتصادی و زیست محیطی گیاه خوار میشن، یه سریا هم هستن که به خاطر تقلید از فلان آدمی که گیاه خوار بوده یا هست گیاه خوار میشن، یا به خاطر اینفلوئنسرها گیاه خوار میشن، اگر خاطرتون باشه توی اپیزود بیماری زیبایی هم به یک همچین موضوعی اشاره کردیم، این که مثلا فلان هنرپیشه فلان کار رو میکنه و از اون به بعد همه همون کار رو میکنن! که تحقیقات حتی نشون داده شروع وگانیسم خیلی برای دلایل اقتصادی و اخلاقی و زیست محیطی نبوده و تقلید بوده! ولی خب این بین، خیلی از گیاه خوارها که قلبا این رژیم رو در پیش میگیرن، دچار تبعیض منفی از سمت جامعه میشن، مثلا دوستاش میگن ای بابا تو هم فلانی رو دیدی جوگیر شدی و  گیاه خوار شدی و دیگه هیچی به بدنت نمیرسه کمبود فلان و بهمان پیدا میکنی و از این قبیل حرفا ولی خب ما میدونیم که با یک رژیم درست هیچ کمبودی قرار نیست متوجه وجترین ها باشه.متاسفاته و جالبانه( فکر کنم یه لغت جدید ساختم)متاسفانه و جالبانه تحقیقات نشون داده این تبعیض‌ها  علیه خانم‌ها یا افرادی که سن بالاتری دارن بیشتره.در این بین هم ممکنه که فرد گیاه خواری که برای سلامت بیشتر وارد این رژیم شده، تاثیراتش رو در مدت زمانی که انتظارداشته نبینه، مثلا نبینه که لاغر شده، اون وقته که ممکنه فرد دچار اختلالات تغذیه‌ای بشه و مشکلاتی براش ایجاد بشه، از جمله مشکلاتی که ممکنه ظهور بکنه، مشکلات خلقی و روانی هست که خود گیاه خواران توی یک تحقیقی که انجام شده، فکر میکردن نسبت به باقی جمعیت، وضعیت روحی‌شون نامناسب‌تره.این هایی که تا الان گفتیم بیشتر روی خود فرد تمرکز می‌کردن، یعنی فرد با یک سری تغییرات، با قبول یه شرایطی میتونه گیاه خوار بشه، اما هزینه‌ی غذاهای گیاهی که بعضا زیاد هست رو فرد نمی‌تونه کنترل کنه و برای اینکه بتونه گیاه خوار بشه اگر تمومی موارد دیگه حل شده باشه ولی نتونه مایحتاجش رو بخره، اون وقت عملا نمیتونه گیاه خوار باشه و اگر بخواد این مشکل رو رفع بکنه نیاز به زمان طولانی تری داره و شاید هرگز نتونه به خواسته ش برسه که این موضوع هم تا حدی با استفاده از مواد طبیعی و ارزون تر قابل حله.شاید براتون سوال بشه خب من گیاه خوار شدم، وگان شدم مثلا، چه اتفاقاتی برام میفته؟ هفته ها و ماه های اول چه طور میگذره؟مسلما تغییر رویه‌ی غذایی سخته ولی هفته های اول چون ذوق دارید و میزان زیادی از ویتامین سی ، فیبر و مواد معدنی با خوردن میوه و سبزیجات بدن تون میرسه، انرژی تون بالاست با گذشت چند هفته، روده تون ممکنه بهتر و منظم تر عمل بکنه یا ممکنه دچار نفخ بشید، حالا چرا نفخ ؟ چون دارید یه عالمه موادی رو مصرف می‌کنید که باکتری های روده غذاشون رو ازش تامین میکنن، اونها هم طی فرآیندهاشون گاز تولید میکنن و برای همین دچار نفخ می شید، حتی ممکنه به IBS که بهش سندروم روده ی تحریک پذیر هم می گن مبتلا بشید، یعنی روده تون خیلی خوب کار نمیکنه یا مثل قبل نیست و اذیت می شید ، یا حتی درد در ناحیه ی روده‌تون بشید اما بعد از یک مدت این رژیم‌ها تاثیرات مثبت خودشون رو نشون میدن و باکتری های روده تنوعشون بیشتر میشه و با اینکه هنوز کاملا ثابت نشده ولی دانشمندا باور دارن این تنوع منجر به بهبود سیستم کلی بدنمون میشه، البته این رو یادتون نره که توی این رژیم هر چه قدر کمتر از خوراکی های فرآوری شده استفاده کنید، شانس تون برای تجربه ی سلامتی بیشتر میشه.هفته های اول هم گذشت و رسیدیم به ماه سوم از آغاز رژیم گیاه خواری، گیاه خوارها بعد از این مدت ممکن هست که اگر آکنه ای داشته باشن یا مستعد آکنه باشن، کمتر روی صورتشون آکنه یا جوش ببینن این یک اتفاق خوب و خوشحال کننده ست ولی اگر مراقب ویتامین دی شون نباشن و از مکمل ها استفاده نکنن ممکنه دچار کمبود این ویتامین بسیار مهم بشن که حالا خر بیار باقالی بار کن چرا؟؟ چون کمبود ویتامین دی وقتی خودش رو نشون میده که ذخایر ویتامین دی بدن مصرف شده و این کمبود که توی گیاه خواران زیاد دیده میشه تا بخواد جبران شه زمان میبره و با رژیم‌های گیاهی این جبران سخت تر هم هست.اگر شش ماه ازکمبود ویتامین دی بگدره کم کم کمبود کلسیم نمود پیدا میکنه، حتی ممکنه کلسیم از معدن بدن مون، یعنی استخوانها جدا بشه تا بتونه یه جورایی کمبود کلسیم رو جبران کنه ولی این فقط یک تسکین موقت برای کمبود کلسیم خونه و استخوانها با از دست دادن کلسیم و مواد معدنی دیگه روز به روز پوک تر و شکننده تر میشن.در حین همین 6 ماه کمبود ویتامین b12 ویتامین میتونه همه‌ی نقشه هایی که برای سلامتی تون داشتید رو نقش بر آب بکنه. شیخ اجل،سعدی، میگه: رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود/ رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود، توی رژیم گیاه خواری داستان همینه. خیلی باید با برنامه تر و منظم تر رفتار منید. اگر اینکار. انجام بدید بعد یک مدت اصلا میلی به گوشت نخواهید داشت. کلا ذائقه و سلیقه بر مبنای عادته؛ پس خودتون تا تهش رو بگیرید دیگه.ولی آیا واقعا بدن ما گیاه خواری رو بر میتابه یا نه؟ برای اینکه به این سوال جواب بدیم باید نگاه بکنیم به گذشته مون، نه گذشته ی خود ما به عنوان شخص، بلکه گذشته ی جهان به عنوان سیستمی که داره تکامل پیدا میکنه.حتم دارم مستند های حیوانات رو حداقل یک بار تو زندگی تون دیدید و دیدید که حیوانات گوشتخوار دندان های تیزی دارن ولی اینو احتمالا ندیدید که طول روده‌ی کوچکی دارن، اما حیواناتی که گیاه خوار هستن طول روده‌ی بلند‌تری دارن تا بتونن وقت کافی رو به باکتری های روده شون برای هضم غذا بدن و همینطور به آنزیم‌های خودشون. اما همه چیز خوارها موجوداتی بین این دو هستن، یعنی اون دندونای نیش گیاهخوارها رو به اون صورت ندارن و دندونهای صاف ِ صاف گیاه خوارها رو هم ندارن. ولی خب دندون نمیتونه تعیین کننده‌ی رژیم باشه، چون پانداها دندون های نیش تیزی دارن ولی خب بامبو میخورن.محقق‌ها اومدن فامیل انسان‌ها رو که همون میمون‌ها و شامپانزه ها باشن رو بررسی کردن، دیدن که طول روده‌ی ما خیلی شبیه اونهاست و بخش عظیمی از رژیم غذایی شون رو میوه  و آجیل ها و همینطور حشرات تشکیل میدن ولی مقداری هم گوشت میخورن. گفتن اینکه چون روده‌ی ما شبیه روده ی میمون هاست پس ما هم باید همون رژیم غذایی رو داشته باشیم شاید چندان درست نباشه، چون ما به عنوان انسان ها حق انتخاب داریم ولی میمونها بر اساس غریزه شون غذا میخورن!ولی خب اگر فقط و فقط بخوایم به روده و تکامل فکر بکنیم، نمیتونیم بگیم بدن ما تکامل پیدا کرده برای گیاه خواری، حداقل باید یک مینیمم گوشتی رو توی رژیم غذایی مون داشته باشیم.فرضیه های مختلفی در این باره مطرح شده اما بیاین در مورد یکی صحبت کنیم، فرض کنید یه عالمه کار دارید که انجام بدید ولی یه دونه هست که خیلی مهمه، شما بیشتر وقتتون رو اختصاص می‌دین به اون کار ولی کارهای دیگه تون رو وقت کمتری بهش اختصاص می‌دین ولی باید با کیفیت بیشتری توی اون زمان انجام بشه، یعنی انرژی تون باید درست متمرکز باشه روی اون کار تا بتونید توی وقت کمتری انجامش بدید. این مثل رابطه‌ی تکامل با مغز و روده ی ماست، یعنی برای اینکه مغز رشد بیشتری داشته باشه، روده کوچک تر شده ولی باید مواد مغذی غنی‌تر و بیشتری بهش برسه تا بتونه نیاز مغز رو برآورده بکنه برای همین توی این سیر تکامل، گوشت در مقدار مساوی با گیاهان میتونسته مواد مغذی بیشتری رو بهمون برسونه. اصلا یک سری از دانشمندها هم فکر میکنن بدن ما به خاطر گوشت خوردن و شکار، به این چیزی که الان هست تبدیل شده، ممکنه فرآیند شکار که همراه بوده با هماهنگی به تکامل بخش هایی از زندگی انسان مثل زبان کمک کرده باشه.دنیای ما روز به روز داره تغییر میکنه و ما با شرایط جدیدی روبه‌رو میشیم، شاید زمان زندگی انسان های نخستین گوشت برای رسوندن پروتئین اوجب واجبات بوده ولی الان ما میتونیم پروتئین رو از راه های دیگه تامین بکنیم، در واقع موضوع فقط خوردن یا نخوردن گوشت نیست، مهم اینه که چه میزان از گوشت و چه گوشتی میتونه برای ما مفید باشه، گوشت سفید از جمله گوشتهای خوبه به شرط اینکه زیاد از حد سرخ نشه ولی گوشت فرآوری شده و زیاد خوردن گوشت قرمز ریسک بیماری براشون بالاتره و میتونه در طول زمان بهمون آسیب بزنه. با وصف این همه خوبیای وگانیسم و گیاهخوار شدن و ریسک هایی که یک نفر باید به جون بخره، اگه یه وقتی خواستیم وگان بشیم باید چه کار کنیم؟آروم آروم وگان بشید، ممکنه یکی یه شبه وگان بشه ولی یکی نه، اگر کتاب خرده عادت ها رو خونده باشین، توش از تاثیر عادت های کوچیک توی تغییر شیوه‌ی زندگی میگه، اینجا هم همون آشه و همون کاسه، یعنی شما میتونید با تغییرات کوچیک توی تغذیه تون، خودتون رو به سمت وگانیسم هل بدید. مثلا یک هفته شیر رو از سبد غذاتون حذف کنید و به جاش شیر سویا بخورید، یا صبحونه تون رو وگان میل بکنید مثلا پنیر نخورید دیگه، و همینطور کم کم وعده هاتون رو به سمت  وگان شدن ببرید.وگانیسم دنیای ماجراجویی میتونه باشه براتون، میتونید غذاهای خیلی خیلی جدیدی رو امتحان کنید مثلا اینکه چه طور میتونید موادی که به نظرتون خیلی دلچسب و خوشمزه نیستن رو به یک وعده ی خوشمزه ی سالم تبدیل کنید، برای وگان شدن و تجربه ی زندگی با تغذیه ی جدید ممکنه به چالش هایی بر بخورید که بخوان شما رو از وگان شدن منصرف کنن، اما اگر دلایل تون برای تبدیل شدن به یک وگان محکم باشه و به قولی از ته دل تون بخواید وگان بشید، اون وقت میتونید با به یاد آوردن اون دلایل روی تصمیمی که گرفتید مصمم تر قدم بذارید. وقتی که وگان می شید باید بیشتر مراقب برچسب های مواد غذایی باشین، چون ممکنه توشون یه بخشی از حیوانات استفاده شده باشه.اگر بخواید وگان بشید ممکنه با هجوم حرفهای منفی آدمها رو به رو بشید ولی شما می تونید با مهربونی و شوخی‌های کوچولو بهشون نشون بدید که فقط شیوه‌ی غذا خوردنتونن عوض شده و  حتی میتونید یک وعده براشون فراهم کنید تا بهشون ثابت شه وگان بودن خوشمزه هم میتونه باشه.اگر با خودتون فکر می‌کنید وگان شدن ممکنه شما رو محدود بکنه و نتونید برای یک وعده برید خونه‌ی دوستاتون، غصه شو نخورید برای اینکه میتونید غذا با خودتون ببرید ، میتونید دوستاتون رو ببرید بیرون و شما هم غذاهای گیاهی بخورید، یا میتونید راحت باشید و اگر غذای گوشتی بود شما نوشیدنی بخورین یا اینکه بخشی از غذا که وگان هست رو نوش جان کنین ولی کلا باهاشون روراست باشین.اما داستان وقتی پیچیده تر میشه که دلمون هوس رطب کنه! خبر خوب اینه که شما می تونین حس گوشت خوردن رو با غذاهای وگان ایجاد بکنید، یعنی یک سری دستورپخت هست که میتونه همون حس خوردن مرغ رو بهتون بده، یا کباب رو حتی!  و اگر یه باری هم گوشت خوردید، خودتون رو لعن و نفرین نکنین فقط یاداوری کنین که چی شد و چرا خواستین وگان بشین، همین و بس!مادر پدرا معمولا اینطوری‌ان که دوست دارن بچه شون هم مثل خودشون باشه یا نداشته های اونها رو توی بچگیش داشته باشه ، شاید شما هم دوست داشته باشین که بچه تون وگان یا وجترین بشه.شاید از این ور و اون ور شنیده باشین که : نههه بچه تو گیاه خوار بزرگ نکن، عقاید خودتو بهش تحمیل نکن، بعدشم برای بچه اصلا خوب نیست، دوست داری بچه‌ت کلی مشکل تغذیه ای و قلبی و فلان و بهمان پیدا کنه؟اول از همه بگم که تحمیل عقاید اصلا هیچ ربطی نداره به وگانیسم و اینها، وگان بودن نوعی غذا خوردنه و همه‌ی خانواده ها برای سلامت بچه شون تا یه حدی خورد و خوراکشون رو کنترل میکنن تا بچه ها مریض نشن، به شخصه دارم میگم اگه خورد و خوراکم کاملا دست خودم بود یک سره چیپس و پفک و آلوچه میخوردم؛ پس این داستان تحمیل عقاید هم چین چیز درستی نیست.همون طور هم که  از اول اپیزود گفتیم، با به تعادل  رسوندن یک رژیم وگان از خیلی از مشکلاات ناشی از کمبود موادی مثل کلسیم و ویتامین b12  میشه جلوگیری کرد، ولی اگر این ها رو رعایت نکنیم مثل پسر بچه ی 14 ماهه که به خاطر رژیم نادرست گیاهی دچار بیماری قلبی شده بود، آسیب می بینیم.شما می تونید حتی از نوزادی بچه هاتون رو وگان بار بیارید، همون شیر مادر خودش وگانه؛ ولی اگر مادر نمی‌تونست شیر رو فراهم کنه یا در اثر شرایط دیگه ای که نوزاد نباید شیر مادر رو استفاده بکنه، از فرمولاسیون های بر پایه سویا میشه استفاده کرد و حتی اگر آلرژی توی بچه دیده شد، فرمولاسیون های دیگه ای هم برای استفاده هست.و طبق نظر سازمان های آمریکایی و بریتانیایی رژیم های غذایی، رژیم وگان برای هر سنی مناسبه حتی متخصصین تغذیه ی کودکان رژیم هایی رو تبیین میکنن تا بچه ها سالم بتونن یک وگان باشن.گیاهخوار شدن چیز عجیبی نیست یک انتخابه برای هر فرد، شاید مثل لباس پوشیدن، گوشت خوردن هم یک انتخابه پس این دوتا فرقی ندارن باهم، ممکنه گیاهخوارها بخوان کسایی که گوشت میخورن رو به سمت گیاه خواری بکشونن ولی این هم راه داره و با سرزنش کردن و به قولی طاقچه بالا گذشتن نمیشه کسی رو به سمت چیزی برد و کسایی که گوشت میخورن هم یادشون باشه که گیاه خوارها بر اساس خواست خودشون غذاهای متفاوتی میخورن که شاید دلچسب نباشه ولی حق نوع غذایی که میخورن دست کسی نیست و اول و آخر دست خودشونه.اگه آخر این اپیزود دوست داشتین گیاهخوار بشین، حتما با تحقیق و علم به این قضیه واردش بشید و در صورت رفتار نامناسب اطرافیانتون ، بهشون نگید که وجترین شدید؛ اینطوری شاید پروسه براتون راحت تر بشه. یا حداقل تدریجی بگید.به هر حال این یه انتخابه که میتونه تا آخر عمر ادامه پیدا کنه یا یک تجربه که هر از چند گاهی مزه‌ش رو بچشید یا شاید هم فقط برای یک زمان کوتاه امتحانش کنید.متن این پادکست رو پروین روزی با همراهی ستاره مصدق نوشته و تدوین از امیر رضا نصرتی بود. جا داره از زحمات باقی تیم پاددارو که توی بخش‌های مختلف تلاش میکنن تشکر کنم.بدون اون‌ها پاددارو معنی ای نخواهد داشت.ما می‌خوایم سالم باشیدبقیه قسمت‌های پادکست پاددارو را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/S02E09--The-Green-Choice--(انتخاب-سبز)-id4498935-id449349482?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=S02E09%20-The%20Green%20Choice%20%20(%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%20%D8%B3%D8%A8%D8%B2)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست پاددارو</category>
                <author>پادکست پاددارو</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jul 2022 15:05:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل دوم-اپیزود هشتم(قاتل های سریالی)</title>
                <link>https://virgool.io/Poddarou/%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-cxnrmol4kuwg</link>
                <description>مصاحبه‌ کننده: می‌دونی چطور همه‌ی این چیزا شروع شد؟ هیچ اتفاق خاصی افتاده که تو ذهنت مونده باشه و باعث شده باشه تو دست به این کارا بزنی؟جفری دامر: تا همین امروز نمی‌دونم چی باعث شروعش شد ولی اونی که مقصره، دقیقا روبروت نشسته. من تنها مقصر کل این ماجرام. نه پدر و مادرم، نه جامعه، نه پورنوگرافی. اینا فقط بهونه‌ان.سلام من آرش کلانتر هستم؛ دکتر داروساز از دانشگاه علوم پزشکی تهران و این قسمت ششم از فصل دوم پادکست پادداروعه توی این اپیزود از پاددارو میخوایم با قاتلین سریالی و نحوه ظهورشون در ابعاد یک انسان بیشتر آشنا بشیم.در ضمن این اپیزود به هیچ وجه برای کودکان مناسب نیست.پس اگر سنتون کمتر از 14 ساله لطفا شنونده نباشید.با ساده‌ترین سوال شروع کنیم. به هر قاتلی که چند نفر آدم رو بکشه میگن قاتل سریالی؟ نه! قاتل سریالی کسیه که جون حداقل سه نفر رو تو مدت حداقل یک ماه و با فاصله‌های زمانی قابل توجه بگیره.شاید بگید قاتل، قاتله دیگه. سریالی بودن یا نبودنش چه فرقی می‌کنه؟ ولی واقعا فرق داره. کسی که یک بار آدم می‌کشه احتمالا از روی خشم و بدون برنامه‌ریزی قبلی این کارو کرده و به احتمال زیاد تا آخر عمرش عذاب وجدان داره و دیگه این کارو تکرار نمیکنه در حالی که یه قاتل سریالی با برنامه‌ریزی قبلی جنایت میکنه و کشتن دیگران یا براش حس خاصی نداره یا لذت بخشه.سال ۱۹۷۴ یه مامور FBI برای توصیف این افراد از عبارت &quot;قاتل سریالی&quot; استفاده کرد و با اینکه اون اولین کسی نبود که این عبارت رو ساخته بود و چند دهه قبل نویسنده‌هایی از عبارت‌های مشابهی تو کتاباشون استفاده کرده بودن، ترکیب &quot;قاتل سریالی&quot; از اون موقع تا سال ۲۰۰۰ که به عصر طلایی قتل‌های سریالی معروفه به شدت فراگیر شد و امروز دیگه جایی نیست که با این عبارت روبرو نشیم. از کتاب‌ها گرفته تا فیلما و سریالا و حتی اخبار. ولی آیا قاتل‌های سریالی همیشه وجود داشتن؟جواب، بدون شک مثبته ولی تو دوران باستان، رسانه‌ای وجود نداشته پس همه‌چیز ثبت و ضبط نمی‌شده و تمرکز بیشتر نوشته‌هایی که از اون موقع باقی مونده، روی طبقات اجتماعی بالاتر و ثروتمنداست. در نتیجه تو بیشتر قتل‌های سریالی دوران باستان که راجع‌بشون چیزی نوشته شده، اشراف درگیر بودن، چه به عنوان قاتل و چه به عنوان قربانی. در عوض، عوام، تجربه‌ی رویارویی‌شون با قتل‌های زنجیره‌‌ای رو تبدیل به افسانه‌های محلی می‌کردن و بیشتر وقتا موجودات فراطبیعی مثل خون‌آشام‌ها و گرگینه‌ها و جادوگرها رو برای ناپدید شدن‌های سریالی و بدون دلیل، مقصر می‌دونستن و اون چیزی که واقعا اتفاق افتاده بود ثبت نمی‌شد.تا اینکه سال ۱۸۸۸ میلادی، اولین قاتل سریالی مدرن که توی نامه ای به پلیس خودش رو جک قاتل معرفی کرد، تو مدت سه ماه، حداقل پنج زن رو کشت و با وجود تحقیقات گسترده‌ی پلیس و پوشش رسانه‌ای کامل، هویت واقعیش هیچ‌وقت فاش نشد و مردم تو سرتاسر دنیا تا همین امروز، همچنان در مورد هویت واقعی اون حدس می‌زنن و تئوری‌‌های مختلفی رو ارائه می‌دن که البته هیچ‌وقت نمیشه از صحت هیچ کدومشون مطمئن شد.ولی چرا مردم هنوز که هنوزه، در مورد اتفاقی که ۱۳۳ سال پیش افتاده و هیچ تاثیری روی زندگیشون نداشته بحث می‌کنن؟ چرا تو مزایده‌ها، نامه‌ها یا نقاشی‌هایی که قاتلین سریالی از خودشون به جا میذارن چندین هزار دلار به فروش می‌رسن؟قاتلای سریالی جنایت‌های وحشتناکی می‌کنن که باید طبیعتا ما رو پس بزنه و می‌زنه ولی با این حال کنار این ترس و نفرتی که ما نسبت بهشون حس می‌کنیم همیشه یه حس کنجکاوی خیلی قوی هم وجود داره. می‌خوایم بیشتر در موردشون بدونیم و بفهمیم چرا دست به چنین جنایت‌هایی می‌زنن.صنعت سرگرمی‌ هم به کنجکاوی مردم و علاقه‌ای که به این موضوع نشون می‌دادن دامن زدن. در واقع اون چیزی که توی فیلم‌ها و سریال‌ها و پادکست‌ها و کتاب‌های داستانی روایت می‌شه، تصویر دقیقی از قاتل‌های سریالی به ما ارائه نمی‌ده.رسانه‌ها این باور غلط رو تو ذهن ما ایجاد کردن که قاتل‌های سریالی، یا یه سری آدم جوون خیلی باهوش و خوشتیپ و جذاب و پولدارن یا یه سری آدم بدبخت تنها و منزوی‌ان که اختلالات روانی دارن و کنترلی روی خودشون ندارن و واسه همین آدما رو می‌کشن.در حالی که تو واقعیت، بیشتر قاتل‌های سریالی آدمایی‌ان با ظاهر معمولی و IQ متوسط که شاغلن و زن و بچه و خونه و زندگی دارن.چیزی که جالبه بدونید اینه که بر خلاف تصور، جذب شدن به این نوع موضوعات ذاتا برای روانمون بد نیست چون بعضی از دانشمندا معتقدن که این علاقه می‌تونه یه راه خروج امن برای افکار تاریکی باشه که حتی بی‌آزارترین آدما تجربه‌شون می‌کنن.از طرف دیگه آشنا شدن با جنایت‌های واقعی، باعث آزاد شدن مقدار زیادی آدرنالین توی بدنمون می‌شه و چون خودمون تو محیط امنی هستیم و خطری تهدیدمون نمی‌کنه این هجوم آدرنالین می‌تونه برامون لذت‌بخش باشه.ولی در نهایت شاید مهم‌ترین دلیل کنجکاوی‌مون تو ناخودآگاهمون نهفته باشه و بخوایم با شناخت هرچی بیشتر قاتل‌های سریالی و یاد گرفتن نشونه‌ها و انگیزه‌هاشون، از خودمون محافظت کنیم و هیچوقت طعمه‌‌ی این افراد بی‌رحم نشیم.دیدید خیلی وقتا یه روز قبل از سرماخوردگی یه حسی ته گلومون داریم که بهمون میگه قراره سرما بخوریم؟ شاید عجیب باشه ولی حتی &quot;قاتل سریالی شدن&quot; یا در کل &quot;داشتن رفتارهای خشونت آمیز سریالی&quot; هم می‌تونه نشونه‌هایی داشته باشه. خیلی از این افراد تو دوران بچگی حیوونا رو شکنجه می‌کردن و می‌کشتن، جایی رو به آتیش می‌کشیدن و حتی بعد از سن ۱۲ سالگی تختشونو خیس می‌کردن. خیلی‌هاشون کارشونو با دزدیدن چیزای کوچیک تو بچگی شروع کردن و جرم‌هاشون همینطوری بزرگتر و بدتر شده تا در نهایت به تجاوز و قتل رسیده.ولی دقیقا چه اتفاقی میفته که یه نفر تبدیل به یه قاتل سریالی میشه؟ این آدما قاتل سریالی به دنیا میان یا تبدیل به یه قاتل سریالی می‌شن؟ در واقع سوال اینه که قاتل‌های سریالی به خاطر طبیعت و فاکتورهای بیولوژیکی مثل ژن‌هاشون آدم می‌کشن یا به خاطر تربیت و محیطی که توش بزرگ شدن؟حقیقتش اینه که نمی‌دونیم. هیچ‌چیزی هنوز ثابت نشده. ولی سال‌هاست که دانمشندا دنبال جواب این سوالن.یه تئوری هست که میگه ما انسان‌ها برای اینکه بتونیم بقا پیدا کنیم، به طور ذاتی ظرفیت قتل‌های پی در پی رو داریم چون اجداد ما باید می‌تونستن از خودشون دفاع کنن و بکشن تا کشته نشن. بر اساس این تئوری، قاتل‌های سریالی کسایی هستن که غرایض اولیه‌شون توسط بخش‌های تکامل‌یافته‌تر مغزشون تعدیل نمی‌شه.اینکه چرا این اتفاق نمیفته دلایل زیادی می‌تونه داشته باشه. یکی از مهم‌تریناش نحوه تربیت و محیطیه که توش بزرگ شدن. بیشتر از نصف قاتل‌های سریالی تو دوران بچگی توسط پدر و مادراشون نادیده گرفته شدن، منزوی شدن و ازشون سو استفاده‌های ذهنی، جسمی و جنسی شده.  محققا می‌گن این نحوه تربیت و رویارویی دائم با خشونت می‌تونه باعث بی‌حس شدن آدم و از بین رفتن حس دلسوزیش بشه. این بی‌حس شدن مثل همون اتفاقیه که تو درمان فوبیاها یا ترس‌‌‌های غیرعادی میفته‌. مثلا اگه کسی فوبیای سوسک داشته باشه، اون فرد رو کم کم در معرض سوسک قرار میدن و به مرور ترسش کمتر و کمتر میشه تا زمانی که دیگه از سوسک نمی‌ترسه. برای خیلی از قاتل‌های سریالی هم همین اتفاق میفته، هرچقدر بیشتر تو بچگی در معرض رفتارهای خشونت‌آمیز و سو‌استفاده‌گرانه باشن، قبح این کارها بیشتر براشون می‌شکنه و کمتر می‌تونن غرایز ذاتی‌شون رو کنترل کنن. چیزی که به این مشکل دامن‌ میزنه و باز هم تو خیلی از قاتلین سریالی دیده شده، ضربه فیزیکی به قسمت پیشانی مغزه. لوب پیشانی جاییه که باعث میشه ما بتونیم روی رفتار خودمون کنترل داشته باشیم و تصمیم‌‌‌های درستی بگیریم و اگر این قسمت از مغز دچار آسیب بشه، فرد نمیتونه قضاوت درستی داشته باشه و رفتارهای اجتماعی بسیار ناخوشایندی از خودش نشون میده. مورد بعدی که تقریبا تو همه‌ی قاتل‌های سریالی مشترکه وجود یه تروما یا ضربه‌ی روحی یا تجربه جنگ تو دوران کودکی یا نوجوونیه. با اینکه خیلی از بچه‌ها بعد از یه ضربه روحی می‌تونن سریع به حالت عادی برگردن ولی بعضیا تا مدت‌ها از عواقبش رنج می‌برن و به عنوان یه مکانیسم دفاعی تو ذهن خودشون یه دنیای خیالی می‌سازن که توش هیچکس جز خودشون نیست و نیازی نیست هیچ احساسی از خودشون بروز بدن یا برای انجام هیچ‌کاری پشیمونی و عذاب وجدان داشته باشن و این هم به بی‌احساس شدنشون کمک می‌کنه. برای خیلی از قاتل‌های سریالی اون ضربه‌ی روحی مثل یه نقطه‌ی شکست عمل می‌کنه و باعث فروپاشی روانی‌شون می‌شه. البته ساختن یه دنیای خیالی فقط بعد از ضربه‌های روحی اتفاق نمیفته. اگر بچه‌ای مدت زیادی بهش هیچ توجهی نشه و ازش غفلت شه، ذهنش تنها یار و یاورش میشه و باز هم به مرور زمان ممکنه واسه خودش یه دنیای خیالی بسازه که به لطف صنعت پورنوگرافی توش فانتزی‌های خشنی مثل تعرض و تجاوز رو پرورش بده ولی هیچی از خودش بروز نده و هیچکس رو متوجه دنیای درونش نکنه. تحقیقات FBI نشون داده خیلی از قاتل‌های سریالی بر اساس فانتزی‌های پیچیده و با جزئیاتی که از سن هفت هشت سالگی تو ذهنشون بوده، مرتکب قتل شدن. این خیال‌ها و فانتزی‌ها بعد از اینکه تو دوران کودکی شکل می‌گیرن، تو نوجوونی توسعه پیدا می‌کنن و در نهایت تو دنیای واقعی تبدیل به عمل می‌شن و بعد از هر تلاش موفق سراغ قربانی بعدی میرن به این امید که اون بار جنایتشون به فانتزی ذهنی‌شون نزدیکتر بشه.ترک کردن خونه قبل از ۱۸ سالگی، سابقه دستگیری تو جوونی و سطح پایین اقتصادی و اجتماعی خانواده هم تو خیلی از قاتل‌های سریالی دیده شده.تا اینجا داشتیم در مورد تاثیر محیط و نحوه تربیت رو شکل‌گیری شخصیت قاتل سریالی صحبت میکردیم و الان با یه مثال مسئله رو روشن‌تر می‌کنیم.محمد بیجه یا بسیجه که یکی از معروف‌ترین قاتلای سریالی ایرانه،‌ سال ۸۳ به جرم قتل بیشتر از ۲۰ کودک و ۳ بزرگسال و تجاوز بهشون دستگیر شد. بیجه تو یه خانواده خیلی فقیر به دنیا اومد. وقتی ۴ سالش بود مادرش می‌میره و پدرش دوباره ازدواج می‌کنه. پدر و نامادریش سال‌ها آزارش دادن و هیچوقت هیچ عشق یا حمایتی از سمت خانواده دریافت نمی‌کنه. پدرش به شدت مستبد و بداخلاق بوده و بارها شکنجه‌ش کرده. مثلا یه بار پاهاشو با زنجیر بسته و اینقدر کتکش زده که از هوش رفته. یه  بار دیگه نزدیک بوده با یه میله آهنی بکشتش. بیجه گفته بود از همون بچگی آرزو می‌کرده بمیره و یه بار بعد یکی از دعواهای پدرش یه آجر برمیداره و محکم به سر خودش میکوبه تا خودکشی کنه ولی زنده می‌مونه. وقتی ۱۱ سالش میشه یکی از آشناهاشون چندین بار بهش تجاوز میکنه و باز هم آرزوی مرگ می‌کنه. این یکی از بزرگترین ضربه‌‌‌های روحی زندگیش بوده و احتمالا دلیل تجاوز به بچه‌ها قبل از کشتنشون همین بوده چون تحقیقات نشون داده احتمال اینکه قاتل‌های سریالی‌ای که تو بچگی بهشون تجاوز میشه، به قربانی‌هاشون تجاوز کنن، خیلی بالاست. بیجه بعد از یه مدتی شروع می‌کنه به کشتن و آتیش زدن سگ و گربه‌ها چون از نظر خودش مریض بودن و دلش براشون می‌سوخته و نمی‌خواسته مثل خودش زجر بکشن. کمی بعد هم شروع می‌کنه به کشتن پسر بچه‌های فقیری که از نظر خودش اینقدر وضعشون بد بوده که با کشتنشون در حقشون لطف کرده و نمی‌خواسته تو زندگی به اندازه خودش زجر بکشن. اون هیچوقت ابراز پشیمونی نکرد، هیچوقت از خانواده‌های قربانی‌ها عذرخواهی نکرد و بارها توی اعترافاتش گفت اگه دستگیر نمی‌شدم بازم ادامه میدادم. در نهایت به اعدام محکوم شد و به عنوان آخرین دفاعش گفت &quot;من از بچگی تحت ظلم بودم و وقتی زندگی‌مو با دیگران مقایسه می‌کردم، ناچار دست به چنین اعمالی می‌زدم&quot;. ولی خب از اون طرف اکثر آدمایی که تو بچگی بهشون تعرض شده و ضربه روحی خوردن یا کسایی که تو خانواده‌های فقیر به دنیا اومدن یا حتی به سرشون ضربه خورده در نهایت تبدیل به قاتل سریالی نشدن. اینم ناگفته نمونه که بعضی از قاتل‌های سریالی تو یه محیط خیلی آروم و خانواده حمایتگر بزرگ شدن. پس میشه گفت محیط و نحوه بزرگ شدن تنها فاکتور تاثیر گذار تو شکل‌گیری شخصیت یه قاتل سریالی نیست. دانشمندا فکر کردن اگه محیط نامناسب و ضربه روحی به تنهایی نمی‌تونن مسئول به وجود اومدن تمام قاتل‌های سریالی باشه پس احتمالا این افراد باید از نظر ژنتیکی و به صورت ذاتی یه فرقی با بقیه آدما داشته باشن.برای مثال با اسکن کردن مغز قاتل‌های سریالی متوجه شدن که منطقه‌ی subcortical مغزشون که مسئول احساسات و تصمیم‌گیریه، خیلی باریک‌تر از مغز یه آدم سالمه.به جز این دیده شده که خیلی از قاتل‌های سریالی، حتی پدر و مادرشون هم جنایتکار بودن و حدس زده می‌شه که جهش در بعضی از ژن‌ها می‌تونه آدم رو مستعد  بروز رفتارهای خشونت آمیز بکنه.برای مثال ما یه ژنی داریم به اسم MAOA که باعث ساختن آنزیمی به همین اسم یعنی مونوآمین اکسیدازA میشه. این آنزیمه چی کار می‌کنه؟ میاد پیام‌رسان عصبی‌ای به اسم سروتونین رو تجزیه می‌کنه. حالا کار سروتونین تو مغز ما چیه؟ سروتونین جزو پیام‌رسان‌هاییه که باعث تنظیم خلق و احساسات ما میشه. حالا محققا متوجه شدن کسایی که این ژن MAOA شون، دچار جهش شده و سروتونین توی مغزشون کمتر تجزیه میشه، احتمال اینکه رفتارهای خشونت آمیز نشون بدن بیشتره. دلیلش هم اینه که با اینکه خود سروتونین باعث تعدیل رفتارهای ما میشه، اگه مغزمون دائم در معرضش قرار داشته باشه و هیچ زمانی برای استراحت نداشته باشه، نسبت بهش بی‌حس میشه و در واقع کارایی اصلی‌ش رو از دست میده. برای مثال اومدن یه خانواده هلندی که نسل اندر نسل مرتکب جنایات وحشتناکی شده بودن رو مورد مطالعه قرار دادن و متوجه شدن که این ژنشون دچار یه جور جهش نادر شده بود که باعث میشد آنزیم MAOA کلا ساخته نشه و این نقص ژنتیکی نسل به نسل منتقل شده بود. این ژن روی کروموزوم X قرار داره و بعضی از دانشمندا معتقدن برای همینه که حدود ۸۵ تا ۹۰ درصد قاتل‌های سریالی مردن و نه زن. چون مردا که فقط یه کروموزوم X دارن کافیه این ژن رو از مادرشون به ارث ببرن ولی احتمالا زن‌ها برا بروز رفتارهای خشن باید این ژن رو هم از پدر و هم از مادر به ارث ببرن که احتمالش خیلی پایینه.البته یه چیزی رو نباید فراموش کرد‌. اینکه ژنتیک هم به تنهایی نمی‌تونه باعث به وجود اومدن یه قاتل سریالی بشه. چون خیلی از افراد به صورت ذاتی این مشکلات رو دارن ولی باز هم تبدیل به یه قاتل سریالی نمیشن.یه مثالش دانشمند علوم اعصاب، جیمز فالونه که چندین دهه روی مغز جنایت‌کارها مطالعه کرده بود تا جواب همین سوال ما رو بده که چطور یه قاتل سریالی به وجود میاد و در نهایت به این نتیجه رسیده که اگر کسی مغزش چه به صورت ذاتی چه با ضربه دچار مشکل شده باشه و یه سری از ژن‌هاش از جمله MAOA جهش پیدا کنه و در نهایت تو یه محیط خشن بزرگ شه و ازش سواستفاده بشه، احتمال اینکه تبدیل به یه متجاوز یا قاتل سریالی بشه زیاده.حالا داستان این آقای دکتر چیه؟ قضیه اینه که جد اندر جد این آقا جنایتکار بودن. مثلا سال ۱۶۶۷ یکی از اجداد پدریش به خاطر قتل مادرش اعدام میشه. یا مثلا یکی دیگه از اجدادش یه خانومی بوده که سال ۱۸۸۲ پدر و نامادریش رو با تبر به قتل می‌رسونه‌. به جز این دو مورد، اجدادش ۶ تا قتل وحشتناک دیگه هم مرتکب شدن و واسه همین ایشون کنجکاو میشه که از خودش و خانواده‌ش اسکن مغزی و تست DNA بگیره. بعد از بررسی جواب تست‌ها متوجه میشه که همه سالمن به جز خودش. در واقع وقتی اسکن مغزشو میبینه شوکه میشه چون با مغز وحشتنا‌ک‌ترین جنایتکارها و قاتلین سریالی‌ای که این همه سال روشون مطالعه کرده بود مو نمیزده و بعدش متوجه میشه تست DNAاش هم با قاتل‌های سریالی هماهنگی داره. اون معتقده چیزی که جلوی تبدیل شدنش به یه قاتل سریالی رو گرفته، نحوه بزرگ شدن و دوران کودکی بسیار خوبش بوده که نه خشونت دیده و نه ازش سواستفاده شده. در عوض رابطه خیلی خوبی با تمام اعضای خانواده‌ش داشته. تحقیقات زیادی صورت گرفته که مشخص بشه محیط تاثیر بیشتری داره یا ژنتیک و نتایج مختلفی هم به دست اومده ولی شاید بشه گفت که ژن‌های ما برامون طیفی از شرایط مختلف فراهم میکنه و مواردی مثل محیط و ضربه روحی تعیین میکنن ما کجای این طیف قرار بگیریم.راجع به محیط و ژنتیک صحبت کردیم ولی یه موضوع مهم این وسط جا افتاد اونم چیزی نیست جز اختلالات روانی و شخصیتی شایع بین قاتل‌های سریالی که هم محیط و هم ژنتیک تو پیدایششون موثرن.خیلی از قاتل‌های سریالی حداقل یکی از این اختلالات رو دارن ولی متاسفانه مشکلشون خیلی دیر تشخیص داده میشه چون بیشترشون تو خونواده‌هایی به دنیا میان که هیچ توجهی به سلامت روان ندارن.خیلی وقتا خودشون متوجه می‌شن که یه مشکلی دارن ولی نه می‌دونن مشکل دقیقا چیه و نه راه درست مقابله باهاش رو بلدن واسه همین با مواد مخدر و الکل دست به خود درمانی می‌زنن که این باعث حادتر شدن اختلالشون می‌شه.یکی از این اختلالات اسکیزوفرنیه. اسکیزوفرنی یه اختلال روانی شدیده که باعث میشه درک فرد از واقعیت با بقیه فرق کنه. بیمار اسکیزوفرنیک ممکنه دچار توهم بشه و چیزایی رو ببینه یا بشنوه که وجود ندارن. تفکر و رفتارش هم می‌تونه به حدی مختل بشه که نتونه کارای روزانه‌ش رو انجام بده.یکی از نمونه‌هاش اِد گینه که ۲ تا خانوم رو کشته ولی احتمالا تعداد قربانی‌هاش بیشتر بوده ولی کار اصلیش نبش قبر کردن و تیکه تیکه کردن بدن مرده‌ها و ساختن وسایل مختلف باهاشون بوده. مثلا پوستشونو می‌کنده و باهاش کمربند درست می‌کرده‌. کسایی که می‌شناختنش گفتن از لحاظ اجتماعی رشد خیلی پایینی داشته و از بچگی رفتارای عجیبی نشون می‌داده مثلا یهو وسط کلاس بی دلیل میزده زیر خنده. تو خونه هم وضعیت خوبی نداشته و مادرش شکنجه‌ش میکرده. در نهایت توی دادگاه ثابت میشه که اسکیزوفرنی داشته و موقع ارتکاب جرم درست رو از غلط تشخیص نمیداده واسه همین به جای اعدام یا حبس ابد، به بستری شدن تا ابد تو یه آسایشگاه روانی محکوم شد.یه دسته دیگه از اختلال‌ها هم مثل اسکیزوفرنی باعث میشن بیمار نفهمه داره چی کار می‌کنه. بهشون میگن اختلال‌های تجزیه‌ای یا گسستی. این اختلال‌‌ها باعث میشه فرد ارتباطش با واقعیت و دنیای اطرافش قطع بشه و حس کنه از بدن خودش خارج شده و خیلی وقتا یادش نیاد چه اتفاقی افتاده یا چی کار کرده. معروف‌ترین این اختلال‌ها، اختلال تجزیه‌ی هویته  که با اسم اختلال چندشخصیتی هم شناخته میشه. بیماری که این اختلال رو داره حداقل ۲ تا هویت جدا داره که هرکدوم از این هویت‌ها اسم و جنسیت و ویژگی‌ها و توانایی‌های مخصوص به خودشون رو دارن مثل بلد بودن یه زبان خارجی و هروقت یکی از این شخصیت‌ها فعال باشه رفتار فرد توسط اون کنترل میشه جوری که انگار بقیه شخصیت‌ها وجود ندارن.  ممکنه یکی از این شخصیت‌ها یه جنایت وحشتناک انجام بده ولی بقیه شخصیت‌ها همچین چیزی رو یادشون نیاد‌. این اختلال‌ها معمولا نتیجه‌ی یه ضربه روحی بسیار شدید یا سواستفاده‌‌های جسمی و جنسی تو دوران کودکیه‌. گفته میشه این اختلال مثل یک مکانیسم دفاعی ناخودآگاهه تا فرد بتونه بین خودش و واقعیتی که توش زندگی می‌کنه فاصله به وجود بیاره و راحت‌تر زندگی کنه.خیلی از قاتل‌های سریالی برای دفاع از خودشون گفتن چند شخصیتی بودن ولی نتونستن حرفشونو تو دادگاه ثابت کنن. یکی از این افراد غلامرضا خوش‌رو، معروف به خفاش شب بود که ۹ نفر رو قربانی کرد اینطوری که شبا به عنوان مسافرکش خانوما رو سوار ماشین دزدی میکرد و بعد از تجاوز و قتلشون، جسدشون رو آتیش می‌زد. خوش‌رو قبل از اینکه اتفاقی  به عنوان خفاش‌ شب دستگیر بشه، بارها به دلایل مختلف مثل سرقت بازداشت شد. با اینکه حتی سواد خوندن و نوشتن درست و حسابیم نداشت ولی بلد بود کمی روسی حرف بزنه و یه بار با اعتراف خودش به جرم جاسوسی برای روسیه دستگیر شد. مسئله‌ای که وجود داره اینه که هر بار که دستگیر میشده خودشو با یه اسم جدید معرفی می‌کرده. یه بار که به اتهام تجاوز دستگیر میشه و خودش رو مراد نادری معرفی می‌کنه، میتونه قبل از رفتن به زندان، فرار کنه. وقتی که بالاخره بعد از چند سال برای جنایتاش بازداشت میشه خودشو به عنوان یه تبعه افغان معرفی میکنه و میگه اسمم عبدالرحمان عبدالرحمانه. وقتی معلوم شد همچین چیزی درست نیست گفت من یه همدست داشتم به اسم حمید رسولی که قتل و تجاوزا رو اون انجام می‌داد. نه تنها معلوم شد همچین کسی وجود خارجی نداره، خانومایی که تونسته بودن از دستش در برن همه گفته بودن که این آدم تنها بوده و هیچ همدستی نداشته. در نهایت از نظر دادگاه حرفایی که می‌زده دروغ بوده و برای فرار از قانون این داستانا رو سر هم میکرده و محکوم به اعدام شد.مسئله‌ای که وجود داره اینه که کارآگاه‌ها و کسایی که ازش بازجویی کردن هم‌نظر بودن که این آقا فرد باهوشی بوده و از لحظه‌ای که دستگیرش کردن کاملا خونسرد بوده و تا آخرین لحظه قبل از اعدامش ذره‌ای پشیمونی یا عذاب وجدان از خودش نشون نداده و حتی مسئولیت قتل‌ها رو به عهده نگرفته.این‌ها نشونه‌های یه اختلال شخصیتی بسیار مهم و بسیار شایع بین قاتلین سریالیه به اسم اختلال شخصیت ضد اجتماعی که بهش سایکوپاتی یا سوسیوپاتی هم میگن. این اختلال باعث میشه که فرد هیچ ارزشی برای حقوق و احساسات دیگران قائل نباشه.  با اینکه میدونه چی درسته و چی غلط، بدون عذاب وجدان و پشیمونی می‌تونه کار غلط رو انجام بده. کسایی که این اختلال رو دارن، تمایل دارن بدون هیچ احساسی آدما رو فریب بدن و از قوانین تخطی کنن. ممکنه دروغ بگن، از خشونت استفاده کنن و به طور ناگهانی برانگیخته بشن. به خاطر همین خصوصیات معمولا نمی‌تونن روابط بلند مدت داشته باشن و وظایفشون رو در قبال خانواده و جامعه به خوبی انجام بدن. همه‌ی کسایی که این اختلال رو دارن جنایتکار نمیشن ولی اگه بشن بهترین نوع خودشون می‌شن. قاتل‌های سریالی سایکوپات معمولا با دروغ گفتن، فریب دادن و کنترل کردن، قربانی‌شون رو از پا درمیارن.یکی از معروف‌ترین قاتل‌های سریالی سایکوپات تد باندیه. باندی سال ۱۹۴۶ وقتی مادرش مجرد بوده به دنیا میاد و چون اون موقع یه همچین چیزی کاملا برخلاف عرف جامعه آمریکا بوده تصمیم میگیرن بهش بگن بچه‌ی پدربزرگ و مادربزرگشه. یعنی در واقع تا مدت‌ها فکر می‌کرده مادرش، خواهرشه! (تو پرانتز بگم که ترک شدن توسط پدر و مادر یکی از خصوصیات پرتکرار بین قاتلای سریالیه) باندی در کل پسر خوش‌تیپ و محبوبی بوده ولی توی خونه کلی مشکل داشته. پدربزرگش آدم بسیار خشنی بوده و هم از زنش سواستفاده میکرده، هم از سگی که داشتن. به پورن هم اعتیاد داشته. باندی هم مثل پدربزرگش به پورن اعتیاد داشته و بارها وقتی داشته یواشکی از پنجره خانومای همسایه رو موقع لباس عوض کردن دید میزده مچشو گرفتن ولی تو مدرسه دانش آموز خوب و خیلی باهوشی بوده و همه فکر میکردن یه آینده درخشان در انتظارشه ولی اتفاقی که میفته اینه که بعد از ورود به دانشگاه، با هوش و کاریزمایی که داشته، دخترای جوون رو هر بار به یه شکلی فریب میداده مثلا تظاهر میکرده پاش شکسته و به کمک نیاز داره و اونا رو به ماشینش می‌کشونده و بعد از بی‌هوش کردنشون، بهشون تجاوز میکرده و میکشته و حتی بعد از کشته شدنشون هم باز بهشون تجاوز می‌کرده و گاهی بعد از چند روز برمیگشته و دوباره همون کارا رو تکرار میکرده. گاهی هم سر قربانیا رو از تنشون جدا می‌کرده و به عنوان یادگاری تو آپارتمانش نگه میداشته. آخرین قربانی باندی یه دختر ۱۲ ساله بوده که داشته از مدرسه به خونه برمیگشته.چیزی که ترسناکه اینه که در تمام این مدت، باندی دانشگاه و سر کار میرفته، دوست دختر داشته، با همکاراش خیلی مهربون بوده و هیچکس حتی فکرشم نمی‌کرده که این آدم یه همچین هیولایی باشه.باندی بعد از ۴ سال از شروع جنایتاش دستگیر و برای قتل ۲۸ زن مقصر شناخته شد. البته حدس میزنن تعداد واقعی قربانی‌ها بالای ۱۰۰ نفر باشه. به سه بار اعدام محکوم شد و بعد از ۱۱ سال که تو نوبت اعدام بود، بالاخره به قتل‌ها اعتراف کرد به امید اینکه اعدام به تعویق بیفته که این اتفاق نیفتاد. در واقع باندی هیچوقت هیچ اهمیتی به قربانی‌ها و خانواده‌هاشون نداده بود و تنها کسی که براش مهم بود فقط خودش بود. حتی یه بار برگشت به یه خانوم روان‌پزشکی که معاینه‌ش میکرد گفت &quot;من نمیفهمم چرا همه می‌خوانن منو زمین بزنن‌.&quot; اینقدر بی وجدان بوده که با خودش فکر میکرده چرا اینقدر قضیه رو بزرگش می‌کنن! یا یه بار دیگه برگشته گفته &quot;عذاب وجدان هیچی رو حل نمی‌کنه. بهت آسیب میزنه و فکر کنم من خوش‌شانس بودم که این حس رو نداشتم.&quot;باندی با اینکه اعتراف کرده بود ولی هیچوقت مسئولیت جنایت‌هاشو به عهده نگرفت. تقصیر رو گردن دیگران مینداخت، از پدربزرگ سواستفاده‌گرش گرفته تا خود قربانی‌هاش. تو یه نامه‌ای که به یکی از دوستاش نوشته بود گفته:&quot; بعضی از آدما از خودشون آسیب‌پذیری رو ساطع میکنن. انگار با حالت چهره‌شون بهت میگن ازت میترسم. این آدما خودشون تعرض رو فرا می‌خونن. وقتی انتظار آسیب دارن، مثل این نیست که به طور نامحسوس تعرض رو تشویق می‌کنن؟&quot;تو آخرین مصاحبه قبل از اعدامش هم برای اولین بار گفت ریشه تمام جنایت‌هایی که کرده به پورن برمیگشته. گفت همه چی تدریجی اتفاق افتاده، فیلم‌های پورنی رو میدیده که توشون خشونت جنسی نمایش‌ داده می‌شده و هرچقدر بیشتر میدیده دلش می‌خواسته صحنه‌های خشن‌تر و قوی‌تر و بدتر ببینه تا جایی که نیازش با پورن برطرف نمیشده و با خودش گفته شاید انجام دادنش بهتر از نگاه کردنش باشه. اون گفته خشونت جنسی‌ای که این فیلما نشون میدن پسرا رو در مسیر &quot;تد باندی شدن&quot; قرار میده. گفت شما منو میکشید و جامعه رو در برابر من محافظت می‌کنید ولی خیلی آدما اون بیرونن که به پورن اعتیاد دارن و شما هیچ کاری واسه حل کردن مشکل اصلی نمی‌کنید.&quot;با اینکه تحقیقات هم ارتباط محکمی بین مصرف پورن و بروز رفتارهای خشن جنسی مثل تعرض و تجاوز رو نشون داده ولی خیلی‌ها معتقدن این حرفای باندی از ته دل نبودن و آخرین فریبکاریش بوده تا تقصیر رو گردن چیز دیگه‌ای بندازه چون می‌دونسته روان‌شناس مصاحبه کننده یکی از منتقدهای جدی پورنه و حرفش رو باور می‌کنه.به جز اسکیزوفرنی و اختلال تجزیه‌ هویت و شخصیت ضد اجتماعی، ۳ تا اختلال شایع دیگه بین قاتل‌های سریالی وجود داره.اولیش اختلال شخصیت مرزی یا بوردرلاینه borderline. این اختلال باعث میشه که فرد تو تنظیم احساساتش مشکل داشته باشه. یعنی فردی که دچار این اختلاله، احساسات رو شدیدتر و به مدت طولانی‌تری حس میکنه و اگه چیزی اعصابشو بهم بریزه، نسبت به آدمای عادی براش سخت‌تره که به حالت اولیه و پایدار برگرده. این اختلال باعث میشه فرد راحت برانگیخته بشه، روابط متلاطمی داشته باشه  و حتی ممکنه منجر به بروز رفتارهای خطرناک مثل خودآزاری بشه.یه نمونه‌ش آیلین وورنوسه. زن روسپی‌ای که به جرم کشتن ۷ تا مرد با اسلحه به اعدام محکوم شد. البته هرکسی که اختلال شخصیت مرزی رو داشته باشه، قاتل سریالی نمیشه. آیلین زندگی فوق‌العاده بدی داشته. مادرش وقتی نوجوون بوده اونو به دنیا آورده و پدرش ولشون کرده و بعدا توی زندان وقتی برای دزدیدن و تجاوز به یه دختر ۷ ساله محکوم شد، خودکشی کرده. وقتی ۴ سالش شد، مادرش هم ولش میکنه و آیلین میره با پدربزرگش زندگی کنه. پدربزرگه ازش سواستفاده جنسی میکرده. بعد از این اتفاقات وحشتناک به مواد مخدر و الکل و روسپی‌گری رو میاره. بعد از بارداری تو نوجوونی و یه ازدواج ناموفق و زندان رفتن برای دزدی مسلحانه در نهایت تو مدت یک‌ سال اون ۷ تا مرد مشتری رو می‌کشه و پولا و ماشینشون رو میدزدیده. با اینکه گفت قربانیاش قصد تجاوز بهش رو داشتن و برای دفاع از خود مرتکب قتل شده دادگاه قبول نکرد و به اعدام محکومش کرد.اختلال بعدی، اختلال شخصیت خودشیفته یا نارسیستیکه. کسایی که این اختلال رو دارن حس میکنن خیلی آدمای مهمی‌ان و نیاز شدیدی به جلب توجه کردن و تحسین شدن دارن و اگه اون توجهی که نیاز دارن رو دریافت نکنن، حسابی ناامید میشن. یه ویژگی دیگه‌شونم اینه که نمی‌تونن با آدمای اطرافشون هم دردی کنن و کلا آدما کنار این افراد حس خوبی ندارن.نمونه‌ی این اختلال دنیس رِیدره Rader که چون تمام قربانی‌هاش رو می‌بسته، شکنجه می‌داده و بعد می‌کشته، بیشتر با اسم BTK که مخفف bind, torture, killعه می‌شناسنش. این آقا جزو همون دسته از قاتل‌های سریالیه که تو محیط آرومی بزرگ شدن ولی چون پدر و مادرش ساعتای زیادی کار میکردن نمی‌تونستن خیلی بهش توجه کنن. ریدر تو فاصله زمانی ۱۷ سال، ۱۰ تا خانوم رو‌ کشت. اون عاشق این بوده که اخبار مربوط به خودش رو از تلویزیون دنبال کنه و حتی خودش نامه‌‌های طعنه آمیزی به اداره پلیس و روزنامه‌ها می‌نوشته که جزئیات جنایت‌هایی که انجام داده بود رو براشون شرح میداد تا حتی بیشتر از قبل اخبار مربوط بهش پوشش داده بشه. اون در نهایت به ۱۰ بار حبس ابد پی در پی محکوم شد‌‌.اختلال آخر، &quot;اختلال ساختگی تحمیل شده بر دیگریه&quot; که قبلا با اسم &quot;سندروم مونشهاوزن نیابتی&quot; شناخته می‌شد. این اختلال هم خیلی نادره و هم خیلی عجیب. کسی که این اختلال رو داره، جوری رفتار میکنه که انگار فرد یا افرادی که تحت مراقبتشن مریضن در حالی که واقعا اینطور نیست. قربانی‌های این افراد معمولا بچه‌های زیر ۶ سالن ولی ممکنه سالمندا یا بزگسال‌های ناتوان هم قربانی بشن. گفته میشه دلیل این رفتار، دریافت حس هم‌دردی و توجهیه که مردم به بیمارها و خانواده‌شون نشون میدن. درواقع کاری که می‌کنن نوع شدیدی از کودک‌آزاریه.مثالش خانوم جِنین جونزه‌. این خانوم هم کودکی خیلی خوبی داشته. با اینکه بلافاصله بعد از به دنیا اومدن، پدر و مادرش ترکش کردن ولی خیلی زود یه خانواده پولدار به فرزندخوندگی قبولش کردن. با اینکه از نظر امکانات کم نداشت، ولی از نظر خودش قیافه‌ش تعریفی نداشت و خیلی محبوب نبود. خیلی زود همه به عنوان دختری که همیشه لاف میزد تا تو مرکز توجه باشه میشناختنش‌. تو دوران نوجوونی پدر و برادرش رو از دست داد که ضربه روحی بزرگی براش بوده. جونز تصمیم گرفت پرستار بشه. وقتی تو یه بیمارستان کودکان کار پیدا کرد، مسئولای بیمارستان متوجه شدن که این خانوم استعداد بسیار عجیبی داره و می‌تونه بگه کدوم بچه قراره تشنج کنه یا کدوم یکی قراره ایست قلبی داشته باشه. ولی بعد از یه مدت واقعیت خودشو نشون داد. اونم چیزی نبود جز مرگ تعداد زیادی از بچه‌هایی که جونز پرستارشون بود. مشخص شد که این خانوم به بچه‌ها دارویی تزریق میکرده تا وضعشون وخیم شه بعدش خودش مث یه قهرمان وارد شه و نجاتشون بده تا دیگران ازش تعریف و تمجید کنن ولی بیشتر اوقات کنترل اوضاع از دستش خارج می‌شده و بیشتر بیماراش میمردن. با اینکه حدس میزنن تعداد واقعی قربانیاش ۴۷ نفر باشه ولی ففط تونستن مرگ یکیشونو بهش ربط بدن که به خاطر همون به ۱۵۹ سال حبس محکوم میشه و الانم صحیح و سالم تو زندان در حال سپری کردن مجازاتشه.در نهایت میشه گفت ترکیب مرگباری از سواستفاده‌های ذهنی، جسمی و جنسی تو دوران کودکی، جهش‌های ژنتیکی و اختلالات عصبی و روانی و شخصیتی باعث متمایل شدن یک فرد به سمت قتل‌های سریالی میشه. با این حال هیچ‌وقت نمیشه با اطمینان راجع به این موضوع نظر داد چون موضوع بسیار پیچیده‌ست و هرچقدر بیشتر روش مطالعه میشه، دانشمندا بیشتر متوجه می‌شن که چقدر اطلاعاتمون تو این زمینه ناچیزه. با وجود تمام این شرایط و غرایزی که اول بحث درموردشون صحبت کردم شاید سوال اصلی این نباشه که قاتل‌ها چطور به وجود میان. شاید بهتر باشه بپرسیم چطور آدمای نرمال تبدیل به قاتل سریالی نمی‌شن؟محققا اومدن قاتل‌های سریالی رو بر اساس انگیزه‌شون به ۴ دسته تقسیم کردن:دسته اول قاتل‌های سریالی &quot;الهام‌گرا&quot; ان که می‌گن از طرف یه قدرت برتر بهشون الهام می‌شده که باید این قتل‌ها رو انجام بدن. نمونه‌ش هربرت مولینه که تو مدت یه سال، ۱۳ نفر رو کشت چون یه صداهایی رو تو سرش می‌شنید که بهش هشدار میداد اگه خون این آدما رو نریزه یه زلزله بزرگ تو کالیفرنیا میاد و همه چیزو نابود میکنه.دسته دوم قاتل‌های سریالی &quot;مامویت محور&quot; ان که فکر می‌کنن وظیفه دارن زمین رو از وجود بعضی از آدما پاک کنن و با این کار دارن به جامعه لطف می‌کنن برای همین تمام قربانی‌هاشون ممکنه از یه دین یا یه نژاد خاص باشن یا همه‌شون یه شغل مشترک داشته باشن. مثالش سعید حناییه. سعید حنایی تو یه خانواده‌ی متعصب بزرگ شده بود و یه روز وقتی یه راننده‌ای تو خیابون، به همسرش یه تیکه جنسی انداخت، تصمیم گرفت مردایی که زن‌های خیابونی رو سوار میکنن گوشتمالی بده ولی دید زورش بهشون نمیرسه واسه همین با خودش فکر کرد اگه به جاش این زن‌ها رو بکشه، فساد و فحشا هم کلا ریشه کن میشه. کاری که میکرده این بوده که به عنوان مشتری، این خانوما رو میاورده خونه خودش، بعد به طرز وحشتناکی خفه‌شون میکرده. ۱۶ نفر رو همینطوری کشت. بعدش جنازه‌شونو یه جای دورافتاده ول می‌کرده و روز بعد دوباره میرفته پیش جنازه و میدیده مردم دورش جمع شدن و بعضیا تحسین میکردن و میگفتن آره حقش بوده کشته شه و همین باعث تشویق بیشترش میشده. خانواده‌شم کاملا حمایت و تشویقش میکردن و حس میکردن ایشون از خودگذشتگی کرده تا فساد رو از بین ببره. خودش گفته بود اگه دستگیر نمیشدم بازم ادامه میدادم حتی پسرش گفته بود خیلی‌ها به من گفتن کار پدرتو ادامه بده و شایدم این کارو کردم.  حنایی سال ۸۱ اعدام شد.دسته سوم قاتل‌های سریالی &quot;لذت‌گرا&quot;‌ ان که فقط برای لذت جنسی تجاوز دست به جنایت میزنن.دسته آخر هم قاتل‌‌های سریالی &quot;قدرت طلب&quot; ان که انگیزه‌شون، بدست آوردن اون حس قدرت و کنترلیه که موقع مرتکب شدن قتل، بهشون دست میده‌‌ که این حس قدرت می‌تونه جنسی یا غیرجنسی باشه.بیشتر قاتل‌های سریالی تو دو دسته‌ی آخر می‌گنجن. یعنی کسایی که برای بدست آوردن هیجان، لذت، شهوت و قدرت دست به قتل می‌زنن.تو بیشتر مواقع این احساسات رو به وسیله‌ی تجاوز به قربانی به دست میارن. این سوال شاید برای شما هم پیش بیاد که چرا تجاوز براشون جذابه؟ چرا دیدن درد یه آدم دیگه اونا رو به وجد میاره؟با اینکه لذت و درد، هر دو بخش مشابهی از مغز رو فعال می‌کنن و مدارهای مغزیشون کاملا با هم در ارتباطن، بخش‌هایی تو مغز وجود دارن که احساسات ما رو تنظیم می‌کنن و باعث می‌شن که به اتفاقای محیط اطرافمون، واکنش‌ها و احساسات متناسبی نشون بدیم. ولی همونطور که قبلا هم گفتم خیلی از قاتل‌های سریالی‌ای که به قربانیشون تجاوز می‌کنن، این قسمت از مغزشون مشکل داره.برای اونا دزدیدن و نگه داشتن قربانی‌، برخلاف میلش و تعرض و تجاوز بهش و دیدن زجر کشیدنش، لذت بخشه. بعد از اینکه باعث انواع و اقسام دردها تو قربانیشون می‌شن، لحظه‌‌‌ی مرگ قربانی حس رهایی بهشون دست میده و این اتفاق مثل اوج لذت جنسیه براشون. البته تحقیقات نشون داده با اینکه بیشتر فانتزی‌های جنسی‌شون به مرگ قربانی منجر میشه، ولی هدفشون کشتن اون فرد نبوده. در واقع می‌خوان اون فانتزی و نقشه‌ی خیالی‌ای که تو ذهنشون هست رو عملی کنن ولی بدن قربانی توان تحمل اون حجم از درد و آسیب رو نداره و تموم می‌کنه. فانتزی‌شون چیه؟ تصاحب کردن قربانی به معنای واقعی کلمه در حدی که خیلی‌هاشون حتی بعد از کشتن قربانی بازم قانع نمی‌شن و از جنازه عکس می‌گیرن تا اون صحنه رو هیچوقت فراموش نکنن و با نگاه کردن بهش یاد همون حس قدرت و لذتی که تجربه کردن بیفتن. یا حتی ممکنه بخشی از بدنش رو جدا کنن و به عنوان یه جور یادگاری پیروزی نگه دارن و یا در وحشتناک‌ترین حالت بخشی از بدن قربانی رو بخورن تا حس کنن به طور کامل تصاحبش کردن.مثل جفری دامر، یکی دیگه از معروف‌ترین قاتل‌های سریالی دنیا که اپیزود رو با بخشی از مصاحبه اون شروع کردیم. تو دوران بچگی، پدر و مادر دامر واقعا دوسش داشتن ولی چون مادرش مریض احوال بوده و پدرشم دانشجو بوده نتونستن خیلی بهش توجه کنن و چون قصد داشتن از هم جدا شن دامر همش استرس اینو داشته که خانواده‌ش قراره از هم بپاشه. قبل از اینکه ۴ سالش بشه یه عمل جراحی داشته که انگار بعدش یه آدم دیگه میشه. قبلش خیلی شاد و پر انرژی بود ولی بعد این عمل خیلی ساکت و آروم و خجالتی شده بود. همون موقع‌ها یه بار پدرش داشته استخون حیوونای مرده رو از زمینای کنار خونه‌شون بیرون میاورده و دامر با دیدن این صحنه و شنیدن صدای برخورد استخونا بهم به طرز عجیبی به وجد میاد و از همون موقع به بعد خودشم همش میگرده دنبال استخون حیوونا. هم حیوونای مرده و هم زنده و آزمایشای مختلفی روشون انجام میداده که پدر و مادرش فکر میکردن از کنجکاویشه ولی درواقع با انجام این کارها از لحاظ جنسی تحریک میشده که خب هیچکس از این خبر نداشته. با به دنیا اومدن داداش کوچیکترش توجه پدر و مادرش از قبل هم کمتر میشه. دامر پسر خوش قیافه و باهوشی بوده و اونم مثل باندی آینده خوبی براش تصور میشده ولی تو نوجوونی بعد از جدایی پدر و مادرش به الکل رو میاره و مسیر سرازیریش از همینجا شروع میشه. دامر همون موقع‌ها متوجه میشه همجنسگراست ولی اونقدر خجالت می‌کشیده و اعتماد بنفسش پایین بوده که اینو به هیچکس نمیگه. در عوض همونطوری که گفتم مثل بچه‌هایی که نادیده گرفته میشن و تنهان یه دنیای خیالی تو ذهنش میسازه و خیالبافی میکرده که یه پارتنری پیدا میکنه که کاملا مطیع و فرمانبردارشه. خلاصه اولین قتلشو تو ۱۸ سالگی انجام میده و همینطوری به کشتن و تجاوز پسرای جوون ادامه میده. اون نه تنها به جسدشون هم تجاوز میکرد، مث بچگیش یه بخشایی از استخوناشون رو نگه میداشت یا حتی یه ذره از گوشتشون رو میخورد تا حس کنه کاملا بهشون مسلط و مالکشون شده. روان‌شناسایی که دامر رو مطالعه  کردن میگن اون احتمالا اینقدر اعتماد بنفسش پایین بوده و به خاطر طلاق پدر و مادرش و گرایش جنسیش از &quot;پس زده شدن&quot; وحشت داشته که فقط با یه آدم مرده که به هیچ وجه نمی‌تونسته پسش بزنه می‌تونسته ارتباط برقرار کنه و احتمالا چون هیچ کنترلی روی اتفاقای زندگیش نداشته میخواسته با کنترل تمام عیار قربانیاش این خلا رو جبران کنه. گفته شده دامر اختلال شخصیت مرزی و شخصیت ضد اجتماعی داشته و در نهایت به قتل ۱۷ نفر متهم و محکوم به گذروندن ۹۴۱ سال حبس شد ولی ۳ سال بعد از زندانی شدنش، توسط گروهی از هم‌بنداش کشته میشه. دامر هم بعد از دستگیری گفته بود اگه آزاد میموند باز هم به کارش ادامه میداد.البته‌ همه‌ی قاتل‌های سریالی قدرت طلب، نیازشون رو از طریق جنسی برطرف نمی‌کنن. بعضیا با کشتن قربانی و تصاحب اموالش احساس قدرت می‌کنن.همونطور که قبل‌تر گفتم بیشتر قاتل‌های سریالی مردن‌.جالبه بدونید حدود ۴۰ سال پیش، قبل از اینکه جرم‌شناسی به اسم اِریک هیکیEric Hickey ، اولین مقاله علمی راجع به قاتل‌های سریالی زن رو بنویسه، رو پرونده‌ای کار می‌کرد که مربوط به یه قاتل ناشناس بود که ۸ نفر رو تو ۲ سال با سم کشته بود. آقای هیکی تو یه کنفرانسی که مامورهای FBI هم توش حضور داشتن ماجرا رو توضیح میده و میگه به نظر من قاتل یه زنه. و فکر می‌کنید واکنش مامورها به این حدس چی بود؟ گفتن امکان نداره چون هیچ قاتل سریالی زنی وجود نداره.در واقع تا مدت‌ها تو سرتاسر دنیا تصور بر این بود که زن‌ها شرارت لازم برای انجام این جنایت‌های هولناک رو تو وجودشون ندارن.در حالی‌ که تحقیقات آقای هیکی نشون داد که قاتل‌های سریالی زن همیشه وجود داشتن ولی پذیرش این حقیقت برای مردم سخت بوده چون زن همیشه نماد مادری، زندگی بخشیدن و مراقبت و محافظت بوده.به خانوما، &quot;قاتل‌های سریالی خاموش&quot; هم میگن چون برخلاف مردا که خشونت خیلی زیادی به خرج میدن و با سلاح‌های مختلف قربانی رو شکنجه و بعضا بدنش رو تیکه تیکه می‌کنن، خانوما بیشتر از ۵۰ درصد مواقع قربانی رو مسموم می‌کنن و بعد از مسمومیت متداول‌ترین روششون خفه کردنه، قربانی رو شکنجه نمی‌کنن.به جز این، خاموش بودنشون یه دلیل دیگه هم داره. آقایون معمولا غریبه‌ها رو می‌کشن و به محض اینکه یه چهره آشنا ببینن یا قربانی حرفی بزنه که باعث شه اونا بهش احساس نزدیکی کنن، اون فانتزی و خیالی که تو ذهنشون بود از بین میره و دیگه نمی‌تونن از کاری که می‌کنن لذت ببرن و ممکنه از کشتن منصرف بشن ولی خانوما برعکس آقایون تو بیشتر مواقع خانواده و آشناهاشون رو می‌کشن مثل همسر، بچه و کسایی که ازشون مراقبت می‌کنن. در واقع وقتی یه خانومی که قاتل سریالیه تصمیم بگیره کسی رو بکشه، تقریبا هیچی نمی‌تونه نظرشو عوض کنه.برخلاف مردا که بیشتر وقتا قربانی رو تو مکان‌های پراکنده و دور از خونه میکشن، خانوما اکثرا تو خونه یا محل کارشون این کارو می‌کنن تا توجه کمتری جلب کنن. در کل میشه گفت خانوما قاتل‌های بهتری‌ان چون واسه همین بی سرو صدا بودنشون بازه‌ زمانی فعالیتشون معمولا دو برابر آقایونه و خیلی دیرتر گیر میفتن و حتی ممکنه هیچوقت شناسایی نشن و بعضی از محققا معتقدن شاید به خاطر همینه که فکر می‌کنیم تعدادشون نسبت به مردا اینقدر کمه.البته ناگفته نمونه که همه قاتل‌های سریالی خانوم هم از این الگوها تبعیت نمی‌کنن و خاموش نیستن مثل آیلین وورنوس که داستانش رو تعریف کردم.یه تفاوت دیگه بین خانوما و آقایون اینه که قاتل‌های سریالی مرد، معمولا فعالیتشون رو از نوجوونی شروع میکنن ولی متوسط سن قاتل‌های سریالی خانوم ۳۲ ساله و ممکنه تا ۸۰ سالگی هم آدم بکشن. همونطور که قبلا گفتم بیشتر قاتل‌های سریالی قدرت طلب و لذت‌گران که آقایون بیشتر با تجاوز و تصاحب جسم قربانی به خواسته‌شون می‌رسن در حالی که خانوما با کشتن قربانی و تصاحب پول و اموالش به قدرتی که می‌خوان میرسن. در واقع انگیزه هر دو یکیه ولی راه رسیدن بهش متفاوته.یه مثال میزنم. اوایل قرن بیستم پرستاری بوده به اسم اِیمی گیلیگان amy gilligan که یه خانه سالمندان داشته و بعد از اینکه سالمندای اونجا رو راضی می‌کرده که توی وصیت نامه‌شون بنویسن این خانوم وارثشونه، با آرسنیک مسمومشون می‌کرده و می‌کشته.تو بیشتر موارد مثل همین خانم گیلیگان، اون پولی که بهش می‌رسن خیلی ناچیزه و بیشتر نمادینه و به ریسک کشتن یه آدم دیگه نمی ارزه و همین نشون میده که این قاتل‌ها برای برطرف کردن نیاز بیمارگونه‌شون آدم می‌کشن و نه برطرف کردن نیاز مالی.مثال بعدی مهین قدیری، اولین قاتل سریالی زن ایرانه. این خانوم ۱۳ سالگی ازدواج میکنه و دو تا بچه میاره. به گفته خودش گرفتار بدهی سنگینی میشه و شوهرش که معتاد بوده کمکش نمیکرده، مادر پیرشم ارثیه پدریشو بهش نمیداده و انگیزه قتل‌هاش کاملا مالی بوده. طعمه‌هاشم خانومای پیری بودن که شباهت زیادی به مادرش داشتن ولی به قول خودش صرفا کسایی بودن که دیگه زندگیشونو کرده بودن و مثل یه طلافروشی سیار دل بقیه رو می‌سوزوندن. مهین قربانیاشو با دارو بیهوش و بعد خفه میکرده و طلاهاشونو میدزدیده و تو بیابون رهاشون میکرده. در نهایت ۵ تا زن رو اینطوری میکشه و بعدا معلوم میشه چند سال قبل از این قتل‌های سریالیش، صاحب‌خونه‌ش که یه آقای پیری بوده رو هم به روش مشابهی کشته و پولاشو دزدیده. یکی از اون ۵ نفر خانوم هم فامیلشون بوده و رفته خونشون خیلی با خونسردی کشتش و طلاهاشو برداشته و رفته. بازپرس‌هایی که با مهین صحبت کردن میگن اون زن باهوشی بوده و توانایی عجیبی تو فریب دادن آدما داشته. در ضمن هیچوقت پشیمونی یا عذاب وجدان واقعی از خودش نشون نداده و تازه وقتی میفهمیده یه قسمتی از طلاهای قربانیاش از زیر دستش در رفته حسرت میخورده. موقع بازسازی صحنه قتل میگفته و میخندیده و به مهارت خودش تو کشتن قربانیاش افتخار میکرده. برای همین به احتمال زیاد سایکوپات بوده. در ضمن حتی بعد از صاف کردن بدهیاش همچنان به کارش ادامه داده که همین نشون میده هدفش صرفا مالی نبوده‌.اما سوالی که پیش میاد اینه که چرا زن‌ها و مردها اینقدر راه و روششون با هم متفاوته؟روان‌شناسای تکاملی می‌گن جواب این مسئله به نحوه تکاملمون برمی‌گرده. اگه این درست باشه که برای صدها هزار سال، مردها شکارچی حیوانات بودن و زن‌ها گردآورنده میوه و سبزیجات از اطراف خونه، پس شاید تفاوت بین قاتل‌های سریالی زن و مرد، میراث همین رفتار کهن باشه.مردها مثل اجدادشون، به احتمال بالا ریسک می‌کنن و قربانیانشون که غریبه هم هستن، تعقیب و بعد شکار می‌کنن، در حالی که زن‌ها به احتمال بالا ترجیح میدن همون آدمایی که اطرافشون هستن، همونایی که باهاشون زندگی یا کار می‌کنن رو گردآوری کنن و خیلی از خونه دور نمی‌شن و ریسک نمی‌کنن.در ضمن خانوما چون دفعات محدودی می‌تونن باردار شن، همیشه به نفعشون بوده یک همسر ثابت پیدا کنن و حمایت اونو داشته باشن در حالی که آقایون چون همیشه می‌تونن اسپرم تولید کنن، پیدا کردن جفت‌های مختلف و استفاده از هر موقعیت برای تولید مثل، شانس بقاشون رو بالا می‌برده. ترجمه‌ی این جمله تو فضای قاتل‌های سریالی این میشه که احتمالا خانوما برای  بدست آوردن منابع ثابت و ایجاد حس امنیت آدم می‌کشن ولی آقایون برای ارضای حس نیاز به بقا به قربانی‌هاشون تجاوز می‌کنن و با اینکه ممکنه قصد کشتنش رو نداشته باشن، با اعمال خشونت کنترل نشده یا برای ترس از گیر نیفتادن قربانی رو میکشن.در نهایت چیزی که میشه گفت اینه که برخلاف تصور عموم، خانوما هم می‌تونن قاتل باشن و هر تصوری غیر از این، می‌تونه یه اشتباه مرگبار باشه.آخرین قاتل‌ سریالی دستگیر شده در ایران، اکبر خرمدین و همسرش بودن که مطمئنا ماجراش رو شنیدین. ایده این اپیزود هم از اونجایی به ذهن ما رسید که طی معاینه‌های پزشکی اعلام شد که این دو نفر از نظر سلامت روانی سالم هستن و بعضا از این عبارت سو برداشت‌هایی شد در حالی که منظور این بود که اونا حین ارتکاب جرم دچار جنون نبودن و درست رو از غلط تشخیص میدادن و مسئولیت کارهاشون کاملا با خودشونه و هیچ تخفیفی توی مجازاتشون قائل نمیشن. ولی مطمئنا نمیشه گفت هیچ اختلالی ندارن. حالا سوال اینجاست که بعد از شنیدن تمام این داستان‌ها، به نظر شما اگه بیمارهایی که حین ارتکاب قتل دچار جنون شدن رو بذاریم کنار، یه قاتل سریالی چقدر مسئول جنایاتشه؟ نظرتون به تد باندی که خودش رو به هیچ وجه مقصر نمیدونست نزدیکتره یا جفری دامر که هیچکس و هیچ‌چیز رو جز خودش مقصر نمی‌دونست؟به نظر شما این افراد که مستعد بروز رفتارهای خشونت آمیزن، نباید هیچ فرقی با بقیه داشته باشن و باید طبق یه استاندارد ثابت باهاش برخورد بشه؟بعضی از کشورها مجازات اعدام رو برای قاتل‌های سریالی برداشتن چون معتقدن این افراد با اینکه جنون نداشتن ولی بالاخره بیمارن و کشتنشون عادلانه نیست ولی در عوض بهشون حبس ابد بدون امکان عفو میدن که دیگه هیچوقت وجودشون جامعه رو تهدید نکنه.بعضی کشورا پا رو از این هم فراتر گذاشتن و حتی حبس ابد هم نمیدن و بعد از چند دهه، اگه دیدن رفتار فرد تو زندان اصلاح شده آزادش میکنن. البته اصلاح شدن این افراد خیلی شایع نیست چون خیلی از اونا خصوصیات سایکوپاتیک دارن و افراد سایکوپاتیک مجازات و تنبیه تاثیری روشون نداره و باعث بازیابی و اصلاحشون نمیشه. در عوض محققا متوجه شدن اگه به جای مجازات، مسیر‌های پاداش رو تو مغزشون ایجاد کنن یعنی مثلا اگه یه کار خوبی کردن تشویقشون کنن احتمال بازیابیشون خیلی بیشتر میشه. ولی خب پیاده کردن یه همچین چیزی هزینه‌های زیادی رو میطلبه.بعضی از کشورها مثل کلمبیا حتی صبر نمیکنن ببین فرد اصلاح میشه یا نه. همین که فقط با پلیس همکاری کنه تو مجازاتش تخفیف زیادی قائل میشن. برای مثال قاتل سریالی‌ کلمبیایی‌ای به اسم لوییس گراویتو که به حدود ۲۰۰ تا  بچه بلکه هم بیشتر تجاوز کرده و کشتشون و مجازاتش ۸۳۵ سال حبس بوده، چون با پلیس برای پیدا کردن جای جنازه‌ها همکاری کرده، مجازاتش به  ۲۲ سال کاهش پیدا کرد و قراره سال ۲۰۲۳ از زندان آزاد شه.خلاصه که کشورهای مختلف رویکردهای خیلی متفاوتی در رابطه با این قضیه دارن.فاکتورهای زیادی می‌تونن یک انسان رو مستعد قتل‌های سریالی بکنن. ممکنه ژنتیک تفنگشون باشه، تجربه‌ی خشونت تو بچگی تیرشون و اختلالات روانی و شخصیتی نشونه‌‌گیرشون. ولی در نهایت کسی که تصمیم میگیره ماشه رو بکشه، خودشونن.به نظر شما وظیفه‌ی ما چیه؟ شاید تنها کاری که از دست ما بربیاد این باشه که نسبت به نشونه‌های هشداردهنده آگاه باشیم. اگه متوجه شدیم از بچه‌ای داره سواستفاده میشه ساکت نشینیم. حواسمون به بچه‌ها باشه و به حال خودشون رهاشون نکنیم.پدر و مادر جفری دامر بعد از مرگ پسرشون گفتن شاید اگه تودار بودنش رو به حساب خجالتی بودنش نمیذاشتیم، الان اینجا نبودیم. شاید اگه یه کمی درونشو کند و کاو میکردیم، می‌تونستیم جلوی شکل‌گیری خیالاتش رو بگیریم.شاید کار پیش افتاده‌ای به نظر برسه ولی اگه به موقع متوجه بعضی نشونه‌‌ها بشیم، شاید بتونیم زندگی‌های زیادی رو نجات بدیم.قاتل‌های سریالی هرجایی ممکنه باشن.  ممکنه تو خیابون از کنارشون رد بشید، تو اتوبوس کنارشون بشینید، باهاشون سفر برید یا حتی به خونه‌تون دعوتشون کنید. رو پیشونی هیچکدومشون ننوشته قاتل سریالی. دوست دختر تد باندی حتی تا همین امروز نمیتونه باور کنه که نزدیک‌ترین آدم زندگیش، این جنایتکاری بوده که همه میگن. از نظر شما چطور میشه به آدما اعتماد کرد؟ خوشحال میشیم نظراتتون رو توی کامنت با ما به اشتراک بذارید.طبق روال قبل میخوام پادکست  بهتون معرفی کنم. بیوگرافی پادکستیه که خیلی ساده و صمییمی داستان زندگی آدمای معروفو تعریف میکنه. بهتون پیشنهاد میکنم اپیزود ونسان ونگوگ‌شونو حتما گوش بدید.متن این پادکست رو خانم دکتر ستاره مصدق و پروین روزی نوشتن و تدوین از امیر رضا نصرتی بود. ما می‌خوایم سالم باشیدبقیه قسمت‌های پادکست پاددارو را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/S02E08---Serial-Killers-(%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C)-id4498935-id435322025?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=S02E08%20-%20Serial%20Killers%20(%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84%20%D9%87%D8%A7%DB%8C%20%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست پاددارو</category>
                <author>پادکست پاددارو</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jun 2022 14:23:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل دوم-اپیزود هفتم(چرا باید بخندیم)</title>
                <link>https://virgool.io/Poddarou/%D9%81%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-qxmn5s8yhnh3</link>
                <description>&quot;کاش می‌شد این ساعت لعنتی برای همیشه خفه شه&quot; هوا هنوز گرگ و میش بود و ساعت کوکی دکتروایت مثل همیشه راس ساعت ۶ صبح به صدا در اومده بود.فقط دو ساعت تونسته بود بخوابه. با چشمای نیمه بسته، خواست ساعت رو خاموش کنه که دستش خورد به عکس قاب شده‌ی Emma و صدای شکستن شیشه، کامل از خواب بیدارش کرد. وقتی صورت زیباش رو زیر شیشه‌ی شکسته دید قلبش تیر کشید .و با احتیاط عکس رو از بین خرده‌ شیشه‌ها برداشت و خیره شد به چشماش. سوزش اشک رو تو چشمای خودش حس کرد‌.دیر شده بود. باید برای کلاس ۸ صبحش آماده می‌شد. دوست نداشت دانشجو‌ها رو معطل کنه. عینک گرد بدون فریمشو به چشمش زد، یه پیرهن مشکی زیر کتی که همرنگ موهای جوگندمی‌ش بود، پوشید. کتاب &quot;اصول نوروبیولوژی&quot; رو تو کیفش گذاشت. گوشی‌شو برداشت و ۱۱ پیام نخونده‌ای که از  Kateداشت رو نادیده گرفت. نیازی به خوندن نبود. میدونست چی می‌خواد بگه و برای بار آخر قبل از بیرون رفتن، با حسرت نگاهی به عکس انداخت و سوییچ ماشینشو برداشت و از خونه رفت بیرون.وقتی خواست آینه ماشینو تنظیم کنه، برای یه لحظه تصویر خودشو دید. حلقه‌های تیره دور چشمش، هیچ‌وقت تا این حد عمیق و تاریک نبودن‌.سلام من آرش کلانتر هستم؛ دکتر داروساز از دانشگاه علوم پزشکی تهران و این قسمت هفتم از فصل دوم پادکست پادداروعه درس اون روز در مورد مسیر‌های فعال‌سازی انواع خنده توی مغز بود. کلاس رو با طرح چندتا سوال شروع کرد:&quot; فکرمی‌کنید ما چند نوع خنده داریم؟ به آخرین باری که خندیدید فکر کنید. ارادی بوده یا غیر ارادی؟ قابل کنترل بوده یا غیر قابل کنترل؟بدون اینکه صبر کنه تا دانشجوها نظرشون رو بگن ، شروع کرد به جواب دادن:اون خنده‌ها و لبخند‌هایی که به عمد و با اراده خودمونه و به راحتی می‌تونیم متوقفشون کنیم و برای برقراری روابط اجتماعی و زمان‌هاییه که لزوما موضوع خنده‌‌داری وجود نداره، توسط کورتکس مغز، جایی که می‌دونیم تصمیم‌های ارادی رو میگیریم انجام میشه‌.ولی نوع دیگه خنده که در واکنش به یه محرک خارجی خنده‌دار به وجود میاد و توسط سیستم لیمبیک و ساقه مغز که مرکز کنترل اعمال غیر ارادی ماست، کنترل میشه، همون خند‌ه‌ی یهویی و احساسی و ازته دلیه که نمی‌تونیم متوقفش کنیم تا وقتی خودش تموم شه. مثل قهقه‌ی نوزاد‌ها به شکلک درآوردنامون، مثل خنده‌ی آدما به یه جوک خنده‌دار و مثل خنده‌ی کسی که قلقلکش میدی.&quot;به اینجای صحبتش که رسید، حس کرد زانوهاش توان تحمل وزنش رو ندارن. رفت روی صندلی پشت میزش نشست و برای چند لحظه چشماشو بست‌‌. خنده‌های از ته دل Emma به وضوح جلوی چشمش بود. همون خنده‌های مسری‌ای که امکان نداشت خودش رو هم به خنده نندازه. همون خنده‌هایی که در غیابشون، خندیدن رو فراموش کرده بود.حالش خوب نبود و درس اون روز رو زودتر تموم کرد و برگشت خونه که ماشین پارک شده‌ی kate، رو جلوی در دید. خودشو برای شنیدن یه سخنرانی طولانی آماده کرد و رفت جلو. “چرا جواب پیامامو نمی‌دی؟ شاید کار ضروری داشتم!&quot;دکتر وایت گفت:&quot; پرسیدن حال من ضروری بود؟&quot;کیت گفت:&quot; آره ضروری بود! وقتی با این حالی که داری، جوابمو نمیدی میدونی فکرم تا کجاها میره؟ چرا هیچوقت کمک نمیخوای؟ از بچگیت همینطوری بودی.&quot;هیچ حرفی برای گفتن نداشت. مثل همیشه مقاومت در برابر خواهر بزرگترش بی‌فایده به نظر می‌رسید.کیت گفت:&quot; الان دیگه تقریبا ۹۰ روز از اون تصادف لعنتی گذشته...&quot;دکتر وایت زیرلب گفت:&quot;۹۴ روز...&quot;کیت ادامه داد:&quot; میدونم چقدر برات سخت بوده، برای همه‌مون بوده، خود من هنوز شبا گریه می‌کنم... ولی نمیشه اینطوری ادامه بدی. حس می‌کنم دیگه نمیشناسمت. یه نگاه به خودت انداختی؟ انگار ده سال پیر شدی. ازت خواهش میکنم مرخصی بگیر . یه مدت ازاین فضا دور شو. یه سفر کوتاه برو. حال و هوات عوض شه.&quot;دکتر وایت دنبال بهونه میگشت ولی تا خواست چیزی بگه کیت گفت:&quot; من تا وقتی قبول نکنی از جام تکون نمی‌خورم.&quot;با اینکه نمی‌خواست قبول کنه ولی حق با کیت بود. شاید بهتر بود یه کم فاصله بگیره. دانشگاه هم از روز اول بهش پیشنهاد مرخصی داده بود ولی خودش قبول نکرده بود واسه همین وقتی درخواست داد بی چون و چرا قبول کردن.دکتر وایت سوار ماشینش شد و بدون در نظر داشتن مقصد زد به جاده. سکوت توی ماشین یادآور جای خالی emma بود. موزیک پلیر رو روشن کرد و صداشو تا ته زیاد کرد. بدون اینکه حواسش باشه کجا داره میره، تو افکار خودش غرق شده بود و حتی متوجه تاریکی هوا هم نشد. نزدیک ده ساعت بدون توقف رانندگی کرده بود و هیچ ایده‌ای نداشت که الان کجاست. تصمیم گرفت شب رو تو اولین شهری که بهش میرسه بگذرونه. کمتر از یه ساعت بعد تابلوی زوار در رفته‌ای رو دید که به سختی تونست نوشته روشو بخونه: &quot;به شهر نُن ریزوس (non risus) خوش آمدید&quot;. براش عجیب بود که تا به حال اسمشو نشنیده. وارد شهر ساحلی کوچیک شد. با خودش فکر کرد فقط یه شب اینجا می‌مونم و فردا به راهم ادامه میدم. با سرعت کم حرکت می‌کرد بلکه بتونه جایی برای خواب پیدا کنه.دکتر وایت که سال‌ها بود وقت خودشو صرف مطالعه‌ی علوم اعصاب شناختی و ارتباطات انسان‌ها کرده بود، حتی تو اون تاریکی متوجه جزئیاتی شد که شاید از چشم هر مسافر دیگه‌ای پنهون می‌موند‌.چهره همه‌‌ی آدمای توی خیابون عبوس و درهم بود. قامتشون هم خمیده بود و قوز کرده. اکثرا تنها بودن. بعضیا با سرعت راه می‌رفتن انگار استرس داشتن و باید هرچه سریعتر کارشون رو انجام میدادن. یه عده دیگه برعکس قبلیا خیلی آهسته حرکت می‌کردن، جوری که انگار یه بار سنگین رو دوششون بود و راه رفتن براشون دردناک بود و توان این کارو نداشتن.از لحظه ورودش به شهر، نه بچه‌ای رو دیده بود و نه فرد سالمندی. آدما پیر و شکسته به نظر می‌رسیدن در حالیکه همه جوون و میانسال بودن.شهر هیچ سالن سینما، تئاتر یا کنسرتی نداشت. هیچ شهربازی یا ورزشگاهی نداشت که البته برای یه شهر کوچیک خیلی هم عجیب نبود ولی چیزی که عجیب بود این بود که جای خالی تمام این‌‌ها رو، درمانگاه‌هایی پر کرده بود که مشخص بود خیلی‌هاشون مدت زیادی نیست که ساخته شدن.صدای آمبولانس تِم ثابت شهر بود. از لحظه ورودش سه تا دعوای خیابونی ناجور دیده بود.خشونت و التهاب تو سطح شهر موج میزد‌. دکتر وایت با دیدن این صحنه‌ها آدرنالین تو خونش ترشح شده بود و چیزی که متوجه شده بود این بود که تنها وجه اشتراک این درگیری‌ها یک چیز بود. اینکه علت همه‌شون موضوعات پیش پا افتاده‌ای بودن: جای پارک، بوق زدن بی‌جا و رعایت نوبت تو صف پمپ بنزین.  موضوعاتی که در حالت عادی نباید اینقدر موجب آزردگی و خشم بشن. چرا اینقدر ناراحت و خشمگینن؟ چرا آماده‌ی حمله‌ان؟ چرا از هم شاکین؟سوالا همینطور به مغزش هجوم میاوردن که بالاخره یه مسافرخونه‌ی جمع و جور پیدا کرد. بعید می‌دونست بتونه جای بهتری پیدا کنه. از ماشین پیاده شد و وارد مسافرخونه شد‌. مرد جوونی که پشت پیشخون نشسته بود، با جدیت داشت تلویزیون نگاه می‌کرد. با اینکه دکتر وایت نمی‌تونست صفحه‌ی تلویزیون رو ببینه، از صداهای خنده‌ای که پخش میشد حدس زد یه برنامه طنزه.پرسید اتاق تک‌‌‌نفره خالی دارید؟ پسر متصدی که خیلی خسته به نظر می‌رسید و معلوم بود از اینکه حواسش از چیزی که داشت می‌دید پرت شده، فقط گفت: کارت شناسایی‌. همونطور که داشت کارت شناساییش رو نشون میداد، متوجه چین و چروک‌های اخم روی پیشونی پسر جوون شد. با خودش فکر کرد چرا پسری با این سن و سال باید خط اخم داشته باشه؟پسر جوون کلید اتاق رو بهش داد و باز مشغول دیدن برنامه تلویزیونیش شد.وارد اتاقش شد ولی هنوز می‌تونست صدای خنده‌های برنامه تلویزیونی رو بشنوه.  دراز کشیده بود روی تخت و به چیزایی که دیده بود فکر میکرد که یهو همه چیز براش روشن شد. این صدا، همون صداییه که تو این شهر گم شده. خنده اون چیزیه که جای خالیش تو شهر حس میشه...دکتر وایت سال‌های زیادی رو صرف مطالعه‌ی خنده کرده بود و حدس زد دلیل رفتارهای عجیب مردم، نخندیدنشونه‌. خنده در ظاهر یک واکنش لحظه‌ای و ناخودآگاه به چیزیه که ما رو سر کیف میاره ولی واقعیت اینه که چیزی بسیار فراتر و پیچیده‌تر از این تعریف‌ ساده‌ست.خنده، زبان مشترک تمام مردم دنیاست فارغ از نژاد، ملیت، جنسیت وعقاید‌. بچه‌ها قبل از اینکه یاد بگیرن چطور حرف بزنن، بلدن بخندن‌. حتی بچه‌هایی که کر و لال به دنیا میان.پستاندارهایی مثل پریمات‌ها و سگ‌ها و موش‌ها هم می‌خندن‌. خندیدن اونا گاهی با قلقلک دادنشون اتفاق میفته که مشابه خنده غیر ارادی انسان‌‌هاست و گاهی بعضی گونه‌ها مثل شامپانزه‌ها برای طولانی کردن زمان بازیشون می‌خندن که مشابه خنده ارادی ماست. در هر صورت خنده‌‌‌ حیوانات تقریبا همیشه اجتماعیه و به تنهایی نمی‌خندن.در انسان‌‌ها هم همینطور. آدما به دلایل بسیار متفاوتی میخندن.    ولی هروقت دکتر وایت از دانشجوهاش این سوال رو پرسیده که ما کی می‌خندیم؟ جواب‌ها همیشه ثابت بوده: به جوک‌ها، به شوخی‌ها، به کمدی‌ها.در حالی که یکی از همکاراش به اسم رابرت پرواین Robert Provine بعد از سال‌ها تحقیق متوجه شد که کمتر از ۲۰ درصد خنده‌هامون در واکنش به یه چیز خنده داره.پس ما کی میخندیم؟ مطالعات دکتر پرواین نشون دادن آدما وقتی پیش همن یا حتی وقتی پیش هم نیستن ولی ارتباط تصویری دارن، ۳۰ برابر بیشتر از وقتایی ‌که خودشون تنهان می‌خندن‌. که این یعنی احتمال خندیدنمون موقع حرف زدن  با هم دیگه بالاست چون داریم با یک یا چند تا انسان دیگه ارتباط برقرار می‌کنیم و مطالعات نشون دادن از قرار معلوم ما در طی طول یک مکالمه‌ای ده دقیقه‌ای تقریبا ۵ بار میخندیم و حتی اینجا هم بیشترین چیزایی که باعث خنده میشن توضیح‌ها و نظراتمونه و نه جوک‌ها و شوخی‌ها. این خنده‌های مکالمه‌ایمون اکثرا ارادی هستن چون ما معمولا بعد از تموم شدن صحبت و آخر جمله‌‌هامون میخندیم که این نمی‌تونه اتفاقی باشه‌‌.در واقع خنده یک رفتار اجتماعی به شدت مسریه چون ما حتی فقط با دیدن کسی که می‌خنده خنده‌مون میگیره‌ و احتمال اینکه خنده از فردی که می‌شناسیمش، باهاش راحتیم و دوسش داریم به ما منتقل بشه خیلی بیشتره که این باز هم نشون میده که خنده بیشتر به روابط اجتماعی آدما مربوطه تا حس شوخ طبعی‌شون‌.خنده یک راه برقراری ارتباط بدون استفاده از کلماته. خیلی وقتا ما میخندیم تا نشون بدیم که چیزی رو متوجه شدیم، با چیزی موافقیم‌، از کسی خوشمون میاد، کسی رو می‌شناسیم، کسی رو می‌پذیریم، از بودن تو یه جمعی خوشحالیم. یا حتی گاهی میخندیم تا کسی رو مسخره کنیم یا کمی بدجنسی کنیم.گاهی اوقات وقتی کسی سعی می‌کنه ما رو به خنده بندازه میخندیم تا نشون بدیم متوجه تلاش و نیتش شدیم و ازش قدردانیم.خیلی وقتا می‌خندیم که بگیم از شوخی‌ای که باهامون شده ناراحت یا عصبانی نیستیم و باهاش مشکلی نداریم.خنده با حضور بقیه آدم‌ها به وجود میاد و با احساساتی که نسبت به اون‌ها داریم شکل داده میشه‌.دکتر وایت داشت تموم آموخته هاش رو مرور میکرد و با خودش فکر می کرد این سفر انگار آزمون دکتری دوباره است! خواست یه کم بخوابه که داروین دست از سرش برنداشت.۱۵۰ سال پیش داروین معتقد بود که خنده وسیله‌ی ابراز شادی و لذته. این جمله درسته ولی کامل نیست. خنده فقط نحوه بدون کلام ابراز احساسات و راهی برای برقراری روابط اجتماعی نیست و این همون چیزی بود که باعث نگرانی دکتر وایت در رابطه با سلامت مردم شهر شده بود‌.چند روزی توی شهر گشت و رفت بین مردم و مثل اسفنجی که آب رو به خودش جذب میکنه، هر رفتار کوچیکی رو تو ذهنش ثبت می‌کرد. حدسش کاملا درست بود، هیچکس تو این شهر نمی‌خندید. بزرگترین سوالش این بود که چرا نمیخندیدن؟ نمیخواستن بخندن یا نمی‌تونستن؟چندتا جواب احتمالی به ذهنش رسیده بود.اولین حدسش بر اساس مطالعه‌ای بود که اومده بودن مغز پسرای نوجوونی که در ریسک سایکوپاتی یا روان‌ آزاری  قرار داشتن و رفتارهای درستی نداشتن و براشون مهم نبود اگه به کسی آسیب بزنن رو اسکن کردن و متوجه شدن که برخلاف نوجوون های نرمال  خنده برای اونا یک رفتار مسری نبود. وقتی این پسرها صدای خنده‌ی کسی رو می‌شنیدن، بهش ملحق نمیشدن. &quot;نمیخواستن&quot; که ملحق شن‌. و مغزشون دستور خنده نمیداد.ولی امکان نداشت تمام مردم یه شهر دچار اختلال سایکوپاتی باشن پس این حدسو کنار گذاشت.حدس دومش اختلالی به اسم جِلوتوفوبیا gelotophobia یا ریشخندهراسی بود. کسی که این اختلال رو داره، نه تنها خنده دیگران بهش سرایت نمی‌کنه، بلکه با شنیدن صدای خنده‌ به شدت می‌ترسه و حس می‌کنه که به &quot;اون&quot; دارن می‌خندن و مسخره‌ش می‌کنن و ممکنه حتی با خشونت به این خنده ها جواب بده.  ولی این اختلال هم نمی‌تونه توضیح رفتار مردم این شهر باشه. چون جلوتوفوبیا ریشه در اختالالات روانی خیلی خیلی عمیق و شدید داره و بازهم امکان نداره تمام مردم یه شهر بهش مبتلا باشن.حدس آخرش که از همه منطقی‌تر به نظر می‌رسید این بود که خنده از لحاظ فیزیکی برای این آدما خیلی سخت یا حتی غیر ممکنه. در واقع خندیدن اصلا کار ساده‌ای نیست چون موقع خنده، دیافراگم دچار انقباضات سریع و پشت سر هم میشه که به شدت با تنفسمون تداخل داره و بدن بعضی از افراد توانایی خندیدن رو از دست میده.سوال اصلی اینه که چی باعث این اتفاق شده؟ جوابش تو نحوه عملکرد سیستم عصبی‌مونه. سیستم عصبی مرکز فرماندهی کل بدنه. هر کاری که می‌کنیم، چه ارادی باشه چه غیر ارادی، دستورش از اونجا اومده و از همونجا کنترل میشه‌.در نتیجه سیستم عصبی‌ که شامل مغز و نخاع و اعصابه، خندیدن رو برای ما ممکن میکنه و موقع خندیدن جوری انقباض عضلات رو با هم هماهنگ می‌کنه که به راحتی بتونیم نفس بکشیم.این سیستم از لحظه‌ای که به دنیا میایم فعالیتش شروع میشه و تا آخرین لحظه‌‌ی عمرمون بدون هیچ مشکلی کارشو انجام میده. ولی گاهی تحت شرایط خاصی سیستم عصبی آدما به اصطلاح &quot;خسته&quot; میشه.چطوری؟تو موقعیت‌های خطرناک یا پراسترس مثل وقتی که لبه‌ی یه پرتگاه وایسادیم یا قبل از شروع یه امتحان مهم وارد حالتی به اسم ستیز و گریز می‌شیم. یعنی سیستم عصبیمون خیلی سریع و بدون اینکه خودمون متوجه بشیم بدنمونو آماده میکنه که یا از اون موقعیت فرار کنیم یا بمونیم و بجنگیم.مثلا با ترشح هورمونایی مثل آدرنالین سطح هوشیاریمون افزایش پیدا می‌کنه و ضربان قلب و فشار خونمون میره بالا که این باعث میشه خون بیشتری به عضلاتمون برسه. نفس کشیدنمونم سریعتر میشه که اینطوری اکسیژن بیشتری به مغز میرسه. مقدار زیادی گلوکز هم در جریان خون آزاد میشه که انرژی مقابله با اون موقعیت سخت رو داشته باشیم و مردمک چشمامون گشاد میشه تا بهتر بتونیم محیط اطراف و خطرهای احتمالی رو ببینیم. این آماده‌سازی‌ها خود به خود انجام نمی‌شن و هر بار کلی انرژی صرف میشه و به محض اینکه خطر یا استرس رفع میشه همه چیز از جمله سیستم عصبی به حالت عادی خودش برمیگرده و استراحت می‌کنه.ولی اگه اون شرایط پر‌استرس یا خطرناک تا مدت‌ها باقی بمونه یا قبل از اینکه فرصت استراحت یا ترمیم داشته باشیم یه موقعیت جدید به وجود بیاد ممکنه ریکاوری سیستم عصبی و بازدهی اون  با مشکل مواجه شه.سیستم عصبی ما مدام در حال یادگیری چیزای جدیده و اگه ما به شرایط پر استرس عادتش بدیم و بهش یاد بدیم که همیشه باید تو حالت آماده باش قرار داشته باشه، مجبور میشه همیشه میزان زیادی انرژی مصرف کنه برای مقابله با خطرهای احتمالی.یعنی بعد از یه مدت حتی با رفع شدن خطر هم دیگه به حالت استراحت برنمیگرده.و خب این شرایط نمی‌تونه برای همیشه ادامه داشته باشه چون بالاخره یه روزی میرسه که سیستم عصبی کم میاره و اینقدر خسته میشه که دیگه نمی‌تونه حالت تدافعی بدن رو حفظ بکنه. وقتی به این مرحله برسه، کم کم وارد حالتی میشه مثل بی حسی و فریز شدن و دیگه به چیز خاصی واکنشی نشون نمیده. تو این مرحله انرژی فرد خیلی پایین میاد و کم کم از حالت استرس و اضطراب به سمت افسردگی میره و حس می‌کنه بدنش کم کم داره خاموش میشه.  تقریبا مطمئن شده بود مشکل مردم شهر همینه. این تئوری خیلی از چیزایی که دیده بود رو توضیح می‌داد.اولین مورد خشم و عصبانیتشون بود. وقتی آدرنالین و کورتیزول به طور مزمن تو بدن ترشح بشن، فرد نسبت به محیط اطرافش حساس‌تر و در نتیجه زودرنج‌تر میشه و کنترل کمتری روی احساساتش داره و خیلی راحت از کوره در میره و به یه مسئله کوچیک یه واکنش خیلی شدید نشون می‌ده.تو این حالت یه تناقضی به وجود میاد. چون هم به خاطر پاسخ &quot;ستیز یا گریز&quot; انرژی فرد رفته بالا و هم به خاطر مزمن بودن این شرایط احساس می‌کنه خسته‌است. مثل اینه که راننده پاش رو همزمان روی ترمز و ‌گاز فشار بده که اصلا موقعیت جالبی نیست! انگار واسه کارای عادیش انرژی نداره ولی اگه قرار به بحث و دعوا باشه، کلی انرژی مصرف می‌کنه.در واقع مثل یه سطل لبریز از آبه ‌که حتی اگه یه قطره اضافه وارد سطل بشه آب از داخلش سرریز میشه در حالی که باید مثل یه سطل نیمه پر باشه که بتونه اتفاقاتی رو که در طول روز میفته تو خودش جا بده و باهاشون روبرو شه.دومیش این بود که مردم این شهر دو دسته بودن. اینکه یه سری عجله داشتن و یه سری به زور راه می‌رفتن. گروه اول هنوز سیستم عصبی‌شون خسته نشده بود و همچنان در حالت تدافعی بودن. این افراد مدام حس میکنن تو اضطرارن. هرکاری بخوان انجام بدن میگن نه بهتره قبلش فلان کارو انجام بدم. مثلا میخوان کتاب بخونن ولی نمی‌تونن یه جا بند شن و روی کتاب تمرکز کنن و حوصله‌‌شون سر میره و به جاش میرن گوشی‌‌شونو چک می‌کنن.ولی گروه دوم به مرحله‌ی خاموشی رسیده بودن‌. این افراد همیشه خسته‌ن و هر از چندگاهی حس میکنن انرژی انجام هیچ‌ کاریو ندارن و تا چند روز ممکنه فقط تو خونه ‌بمونن و حتی از تختشون هم بیرون نیان.سومین مورد ظاهر پیر و پر چین و چروک مردم بود. وقتی فرد به طور مزمن فشار رو روی خودش حس کنه، ممکنه حتی متوجه نباشه ولی عضلاتش دائما منقبضن‌. از عضلات دست و پا گرفته تا صورت. برای همین چین و چروک‌ها و خط اخم‌ها سر و کله‌شون پیدا میشه.چهارمین مورد هم درمانگاه‌های فراوون و غیاب سالمندا بود. سال‌های سال فشار و استرس منجر به بیماری‌های قلبی عروقی و تضعیف سیستم ایمنی‌ میشه و خیلی از افراد قبل از پیر شدن میمیرن.چیزی که می‌تونست تمام این مشکلات رو با آزادسازی استرس برطرف کنه خنده بود‌.ظرفیت هر آدمی رو مثل یه کش در نظر بگیرید. این کش روزانه کشیده میشه و آروم به حالت اولش برمیگرده ولی وقتی مدام سیشتم عصبی فعال باشه مثل اینه که اون کش اینقدر کش اومده باشه که فقط یه ثانیه تا در رفتنش فاصله باشه. تو این حالت باید فشار رو قبل از اینکه کش از دستت در بره، با چیزی مثل خنده کاهش بدی.اولین بار این نظریه تو قرن ۱۸ مطرح شد و بعدا فروید کامل‌ترش کرد و گفت که اصلا دلیل خندیدن ما، آزادسازی انرژ‌ی‌‌های عصبی‌مونه و برای مثال واسه این به شوخی‌های جنسی و جوک‌هایی که راجع به تابوهای جامعه هستن می‌خندیم که اون احساسات و انرژی‌هایی که سرکوبشون کردیم رو به شکل خنده رها کنیم.ولی سیستم عصبی‌ مردم این شهر خسته‌تر از اون بود که بتونه فرمان خنده رو صادر کنه.  دکتر وایت با پرس و جو از مردم متوجه پیشینه‌شون شده بود‌. حدود ۵۰ سال پیش، زمانی که بیشتر مردم اون شهر، شغلشون ماهیگیری بود، آب دریا با پسماندهای شیمیایی آلوده میشه و صید ماهی به طور کل ممنوع میشه و بیشتر مردم شغلشون رو از دست میدن‌. هیچ کار دیگه‌ای هم به جز ماهیگیری بلد نبودن و با یه بحران بزرگ روبرو میشن. عد‌ه‌ی زیادی هم قبل از ممنوع شدن صید، با ماهی‌های آلوده مسموم میشن و تا مدت‌ها تو بستر بیماری می‌مونن. بعد از چند سال که از این بحران میگذره، بزرگترین سیل صد سال اخیر، خونه خیلی‌ها رو از بین میبره و تعداد زیادی کشته میده‌. بعد از بازسازی خونه‌ها، مردم دیگه مثل قبل نبودن و هر لحظه منتظر یه بلای جدید بودن. زمانی که این‌ اتفاقا افتاد، ساکنین فعلی شهر، بچه بودن و خیلی از این اتفاق‌ها شاید یادشون نمونده باشه. پس دلیل نخندیدنشون چیه؟این سوال مهمی بود که ذهنش رو درگیر کرده بود و اما جوابی که به ذهنش رسید این بود که ما تا زمانی که احساس امنیت و راحتی ‌نکنیم نمی‌خندیم. بچه‌های ۱۲ ماهه هم وقتی وارد یه محیط جدید می‌شن چشمشون به پدر و مادرشونه که ببینن اونا واکنششون چیه؟ اگه می‌خندن پس یعنی محیط امنه، فضا جدی نیست و خودشونم می‌تونن بخندن و نیازی به نگرانی نیست.اینطوریه که تاثیر محیط روی رفتار ما، نسل به نسل به بچه‌ها هم منتقل میشه.هنوز یه سوال، بی‌جواب مونده بود. اینکه چرا توی شهر هیچ بچه‌ای وجود نداشت؟انسان‌شناسی به اسم دکتر گرین‌گراس، اعتقاد داشت از اونجا که خنده تو جوامع غیر انسانی هم دیده میشه، پس حتما در تکامل و انتخاب طبیعی هم نقش داشته و برای خوش گذروندن به وجود نیومده‌.یه تئوری‌ قدیمی هم وجود داره که میگه تو گونه‌‌های اجتماعی مثل ما انسان‌ها، خصوصیاتی انتخاب می‌شن که باعث بقای جامعه میشن و نه بقای فرد.زیست‌شناسان تکاملی به این نتیجه رسیدن که خنده هم یکی از همین خصوصیاته.حدود ۲ تا ۴ میلیون سال پیش، خنده‌ی غیر ارادی مثل یک چسب اجتماعی و وسیله‌ای برای سهیم ‌شدن احساسات عمل می‌کرد و به اجدادمون کمک می‌کرد که توی گروه‌های کوچیک خودشون با همدیگه ارتباط برقرار کنن و بیشتر همدیگه رو بشناسن و احتمالا در انتخاب شریک جنسی هم موثر بوده به این صورت که اگه کسی می‌خندیده نشون میداده که کمتر پرخاشگر و خشنه و جذاب‌تر به نظر می‌رسیده.بعضی از محقق‌ها هم عقیده دارن که کسایی که می‌تونستن آدمای دیگه رو بخندونن خاطرخواه‌های زیادی داشتن. چون بامزه بودن که کار آسونی‌ هم نیست، نشون‌دهنده‌ی یه مغز سالم و ژن‌های خوب بوده.در نهایت هرچقدر گروه‌های انسانی در طی تکامل بزرگتر می‌شدن، نقش خنده در انتخاب طبیعی پر‌رنگ‌تر میشد و کسایی که نمی‌خندیدن از گروه‌‌ها حذف می‌شدن.اون زمان که هنوز زبان‌ها به وجود نیومده بودن، اجداد ما از طریق خنده نشون میدادن که خوشحالن، از طریق گریه نشون میدادن ناراحتن و از طریق غرش عصبانیتشونو نشون میدادن.هرچقدر گروه‌های انسانی بزرگتر شدن، مغز نیاکانمون هم برای اینکه بتونه خودش رو با شرایط جدید وفق بده، تکامل پیدا می‌کنه و انسان‌ها کم کم توانایی صحبت کردن و ساخت زبان‌ها رو پیدا می‌کنن.از اینجا به بعد آدما یاد گرفتن خنده رو تقلید کنن تا بتونن خودشون رو تو گروه‌های موجود جا بدن و یه جورایی گولشون بزنن و بقای خودشونو تضمین کنن و اینطوری  بود که خنده ی ارادی ، این ابزار حیله گری به جود اومد.نکته جالبی که وجود داره اینه که ما می‌تونیم خنده‌ی ارادی و غیر ارادی انسان‌ رو از هم تشخیص بدیم. خنده ارادی انسان رو از خنده‌ی غیر ارادی حیوان هم می‌تونیم تشخیص بدیم ولی نمی‌تونیم خنده غیر ارادی انسان رو از خنده‌ی غیر ارادی حیوان تشخیص بدیم چون منشا خنده‌های غیر ارادی، غریزه‌ست در حالی که خنده ارادی فکر شده و حساب شده‌ست. این فرضیه، &quot; مغز اجتماعی&quot; بود که میگه مغز ما برای اینکه بتونه بیشتر اجتماعی بشه تکامل پیدا کرده. ولی باز هم تمام نقش خنده در تکامل رو پوشش نمیده.مثلا یکی از این نقش‌های ناگفته اینه که خنده تو سیستم تکاملی پستاندارها باعث تنظیم احساساتشون میشه.ما خیلی وقتا می‌خندیم تا یه موقعیت سخت و دردناک رو به یه موقعیت مثبت و خنده‌دار تبدیل کنیم. اینقدر این کارو انجام دادیم که دیگه برامون کاملا عادی شده و حتی متوجهش نمی‌شیم یا خیلی وقتا تو موقعیت‌های شرم‌آور میخندیم چون اگه ما به خودمون نخندیم، یکی پیدا میشه که بهمون بخنده و اگه تو این موقعیت‌ها همه با هم بخندن، خلق جمعی آدما بهبود پیدا می‌کنه.در همین زمینه، دکتر رابرت لِوِنسون Levenson، یه آزمایشی روی زوج‌ها انجام داد که از هر زوجی می‌خواست یه مکالمه‌ی نسبتا سخت داشته باشن. مثلا از یکی‌شون میپرسید کدوم کار همسرت اذیتت می‌کنه؟ و به محض اینکه سوال مطرح می‌شد سطح استرس هر دو نفر افزایش پیدا میکرد. چیزی که دکتر لِوِنسون متوجه شد این بود که زوج‌هایی که این موقعیت استرس‌زا رو با خنده مدیریت کردن و تبدیلش کردن به یه موقعیت مثبت، نه تنها بلافاصله سطح استرسشون کاهش پیدا کرد، بلکه در طولانی مدت از رابطه‌شون رضایت بیشتری داشتن و مدت طولانی‌‌تری با هم موندن. میشه گفت خنده به ما کمک می‌کنه که راحت‌تر عشق بورزیم و این فقط محدود به روابط عاشقانه هم‌ نمیشه.دکتر وایت بعد از مرور تمام این مباحث حدس زد که شاید این آدما همگی مجرد و تنهان و اصلا ازدواج نکردن که بخوان بچه‌دار بشن.از لحظه‌ای که متوجه شده بود مشکل مردم چیه، راه‌های مختلفی ‌که می‌تونست باعث خنده‌ی آدما بشه رو تو ذهنش مرور می‌کرد.جوون‌ترا راحت‌تر خنده‌ بهشون سرایت میکنه و با اینکه خنده غیر ارادی همیشه مسری‌تره ولی هرچقدر سن میره بالاتر، سرایت پذیری هر دو نوع خنده واسمون کاهش پیدا می‌کنه. دلیلش هم میتونه این باشه که ما هرچقدر بزرگتر می‌شیم، چون تجربه‌مون بیشتر میشه و چیزای بیشتری میبینیم، برای به خنده افتادن دلیلی بیشتر از صرفا شنیدن صدای خنده‌ی یکی دیگه نیاز داریم.یکی از این دلایل می‌تونه خندیدن به چیزایی باشه که ذاتا خنده‌دارن مثل شوخی‌ها و جوک‌ها.ولی اینکه چه چیزایی ما رو به خنده میندازن از چندین هزار سال پیش مورد بحث بوده.قدیمی‌ترین تئوری بر‌میگرده به افلاطون و باقی فلاسفه‌ی یونان باستان که اعتقاد داشتن ما یا به ورژن‌های قبلی خودمون می‌خندیم و یا به بدشانسی‌ها و بدبختی‌های بقیه، چون این کار به ما حس برتری می‌ده.تئوری بعدی میگه ما وقتی خنده‌مون میگیره که با مفاهیم ناسازگار روبرو میشیم یعنی موقعی که انتظاراتمون و اون چیزی که اتفاق میفته با هم، هم‌خونی نداشته باشن.بعدها یه تئوری جدید اومد که تئوری های قبلی رو تکمیل می کرد. این تئوری میگه ما فقط زمانی خنده‌مون میگیره که  یه تهدید یا چیزی خلاف انتظارمون رخ بده و اون اتفاق حتما بی‌ضرر باشه. ایده پشت این تئوری خیلی ساده‌ست. اجداد ما همیشه در معرض تهدیدای فیزیکی قرار داشتن واسه همین پیدا کردن یه قورباغه پشت بوته‌ها، به جای یه شیر وحشی، آسودگی بزرگی بوده و خنده هم سیگنال همین نوع آسودگی رو در مغز ما ایجاد می‌کنه.بر طبق این تئوری تهدیدهایی بی ضرر محسوب می‌شن که جزو اعتقاداتمون نباشن یا بشه برداشت دیگه‌ای ازشون کرد یا اینکه از ما فاصله داشته باشن؛ مثلا برای یکی دیگه اتفاق افتاده باشن یا زمان زیادی ازشون گذشته باشه یا اینکه اصلا واقعی نباشن. مثلا قلقلک در واقع یک نوع حمله‌ست ولی چون می‌تونیم برداشت خوبی ازش بکنیم، برامون خنده داره و بهش می‌خندیم ولی اگه شوخی فقط یه تهدید باشه، مثلا یه غریبه تو خیابون بیاد قلقلکمون بده یا اینکه فقط بی ضرر باشه، مثلا خودمون خودمونو قلقلک بدیم دیگه اصلا خنده‌دار محسوب نمیشه‌.بر اساس این تئوری شوخی‌هایی که مسائل جدی یا دردناک مثل مرگ یا تجاوز رو مورد هدف قرار میدن، برای آدمای عادی خنده‌دار نیستن و احتمال اینکه بهشون بربخوره بیشتره چون فقط قسمت تهدید این جوک‌ها رو میبینن ولی کسایی که روشنفکرتر و باهوش‌ترن و راحت‌تر می‌تونن ایده‌های جدید رو قبول کنن، اول جنبه‌ی خنده‌دار شوخی رو متوجه میشن.و در نهایت تئوری آخر میگه شوخی‌ها و جوک‌ها باعث مهندسی معکوس ذهن میشن.  اینجوری که توی هر چیز خنده‌داری یه اشتباهی وجود داره و آدما وقتی اون اشتباه رو پیدا می‌کنن خنده‌شون میگیره. مخصوصا اگر رقیب یا دشمنشون اون اشتباه رو مرتکب شده باشه. محققا بررسی کردن که بفهمن چرا اشتباه بقیه اینقدر ما رو خوشحال میکنه که متوجه شدن خنده‌‌ی ما ربطی به اشتباه اونا نداره و در واقع انگار جایزه‌ی مغزه به خودش که تونسته اشتباه رو پیدا کنه. و در کل پیدا کردن این اشتباه‌ها، سطح اجتماعی افراد رو بالا میبره و اگه کسی با یه شوخی‌ای خنده‌ش بگیره بقیه حس میکنن که اون فرد آدم باهوشیه که تونست اون نکته یا اشتباه توی شوخی رو پیدا کنه.علت خنده‌دار بودن شوخی‌ها موضوع پیچیده‌ایه و تئوری‌های زیاد دیگه‌ای هم در این باره وجود داره و شاید هیچوقت به جواب قطعی نرسیم.وقتی که ما با یه شوخی مواجه می‌شیم، لوب پیشانی مغزمون درگیر میشه که منطق اون شوخی رو درک کنه، نیم‌کره‌ی راست میاد شوخی رو تحلیل می‌کنه و درکش می‌کنه و نیم‌کره‌ی چپ مغز ساختار جملات و کلمات شوخی رو متوجه میشه. قشر حرکتی مغز هم تحریک میشه چون می‌خوایم بخندیم و سیستم لیمبیک هم درگیر میشه چون می‌خواد احساسات مثبت رو در ما ایجاد کنه. پس در کل شنیدن یه جوک خنده‌دار باعث میشه ارتباطات نورونی زیادی تو مغزمون شکل بگیره و باعث سرحالی و افزایش اعتماد بنفسمون میشه و در نهایت کاری میکنه که به اتفاق‌های پیش رومون، واکنش‌های صفر و یکی نشون ندیم و پاسخ‌هامون منطقی‌تر باشن.هرکسی یه برنامه مورد علاقه داره، یه کمدین مورد علاقه، یه سریال یا فیلم مورد علاقه. شاید اگه مردم شهر هر زمانی که حس می‌کردن دیگه نمی‌تونن فشار رو تحمل کنن، فقط نیم ساعت وقت میذاشتن و به هرچیزی که به نظرشون خنده‌دار بود میخندیدن، امروز اینقدر خسته و بی‌تفاوت نبودن.دیدن کمدی تو زمان استرس یه حقه کوچیک و یه تمرینه برای ذهن که یاد بگیره تو زمان‌های سخت باید فشار روی خودش رو کاهش بده.پیدا کردن دلیلی برای خنده همیشه هم خیلی آسون نیست. واسه همین ایده خنده درمانی به ذهن دکتر وایت رسید.با اینکه ما می‌تونیم خنده واقعی یا غیر واقعی دیگرانو تشخیص بدیم، وقتی خودمون اون کسی باشیم که میخنده، بدنمون نمیتونه فرق بین خنده الکی و واقعی رو تشخیص بده. پس برای بهره بردن از مزایای خنده نیازی نیست دلیلی برای خندیدن داشته باشیم. ذهن ما از طریق حالت صورتمون، وضعیتی که توش هستیم رو پردازش میکنه. مثلا اگر تو وضعیت خوبی باشیم ولی اخم کرده باشیم، ذهنمون گول صورت رو میخوره و وارد یه وضعیت منفی و استرس‌بار میشه و برعکسشم همینطور. اگه با وجود استرس و اضطراب بخندیم، مغزمون باعث میشه تا سیلی از پیام‌رسان‌های شیمیایی و عصبی مثبت مثل اندورفین‌ها تو بدنمون ترشح بشه.تو خنده درمانی اول با انجام کارهایی مثل تنفس عمیق خودمونو واسه خندیدن آماده می‌کنیم. بعد با روش‌های مختلفی میخندیم. یکی از این راه‌ها در آوردن ادای کسیه که به نظرمون بامزه‌ست. یا مثلا تعریف کردن یه چیزی که اذیتمون کرده برای یه جمع صمیمی و بعد خندیدن بهش. یا مثلا سعی میکنیم بی صدا بخندیم یا اینکه بدون هیچ دلیلی، خیلی ساده فقط بخندیم.با اینکه بی دلیل خندیدن، مصنوعی و عجیبه ولی این نباید مهم باشه چون در نهایت بعد از ۴۵ تا ۹۰ ثانیه این مواد شیمیایی تو بدن ما ترشح می‌شن و بعد از دو دقیقه خنده الکی یا بی‌صدا یا بی دلیل ما تبدیل به یه خنده واقعی میشه.تو بعضی از مطالعات برای بیمار‌های مختلف از جمله بیمارهای مبتلا به سرطان، خنده درمانی تجویز شد و دیدن که سیر پیشرفت بیماری‌ این افراد کند شد و به احتمال بیشتری بهبود پیدا کردن و اینم دیدن که بیمارهایی که ۱۰ دقیقه خندیدن، تونستن بعدش دو ساعت بدون درد و آروم بخوابن.در یه مطالعه دیگه متوجه شدن که اگر بیمارها کودک باشن، هرچقدر بیشتر بخندن، تحمل دردشون هم بیشتر میشه و راحت‌تر می‌تونن درد درمان یا درد بیماری‌ای که دارن رو تحمل کنن.خنده تشبیه شده به پیاده روی درونی و میگن اون تاثیراتی که ورزش روی ذهنمون داره، خنده هم می‌تونه همون تاثیرات رو داشته باشه.البته خنده درمانی ممکنه برای بعضی‌ها خوب نباشه. مثل خانومای باردار یا کسایی که به تازگی جراحی‌های شکمی داشتن.و دکتر وایت هم نگرانی‌های خودشو داشت. چون مطمئن نبود بدن این آدما به خنده درمانی بعد از سال‌ها نخندیدن چه واکنشی نشون میده.نگران بود که نکنه یه وقت واکنششون عصبی و مهارناپذیر باشه. در واقع خنده همیشه هم نشونه‌ی سلامتی و احساسات مثبت نیست.مثلا ، سی‌ام ژانویه سال ۱۹۶۲، تو یه مدرسه مرزی تو تانزانیا، سه تا دخترنوجوون شروع می‌کنن به خندیدن و خندیدنشون قطع نمیشه. خنده‌ی اونا به طور غیر قابل کنترلی تو تمام مدرسه پخش میشه و در نهایت ۹۵ تا دانش آموز دچار حمله خنده میشن. یکی‌شون تا ۱۶ روز پشت سر هم می‌خندید. این خنده‌ها همراه با ضعف، مشکلات تنفسی، کهیر و گریه و جیغ کشیدن بوده. اون مدرسه به طور موقت به خاطر این به اصطلاح بیماری خنده، بسته شد. ولی خنده به خونه دانش آموزا هم راه پیدا کرد و قبل از اینکه این اپیدمی مرموز مثل شروع ناگهانیش از بین بره، صدها نفر رو در اون منطقه درگیر کرد و باعث تعطیلی ۱۴ مدرسه شد.بعضی‌ها معتقدن استرس علت اصلی این اپیدمی بوده. چون تانزانیا همون سال استقلال پیدا کرده بود و دانش‌آموزا بعدا گزارش کردن که حس می‌کردن سطح انتظار معلم‌ها ازشون خیلی بالاتر رفته.یک اختلالی هم وجود داره به اسم &quot;بی‌اختیاری عاطفی&quot; یا PBA که به صورت گریه یا خنده‌ی بیمارگونه و بدون محرک خودش رو نشون میده. در واقع فرد نمی‌تونه احساسات خودش رو درست بروز بده. مثلا ناراحت یا عصبانیه ولی می‌خنده‌. مثال معروفش هم شخصیت جوکره. علت این اختلال اینه که بخشی از مغز که مرکز خنده و گریه‌ست آسیب میبینه و به خاطر همین توانایی فرد در کنترل ارادی خنده و گریه‌ش از بین میره. پس اگر ما تو یه موقعیت سخت و غیر خنده‌دار بخندیم لزوما این اختلال رو نداریم و ممکنه فقط یه خنده‌‌ی عصبی باشه که صرفا یه مکانیسم دفاعی برای تخلیه‌ی استرسه.بی اختیاری عاطفی معمولا همراه با افسردگی‌های خیلی خیلی شدید یا اختلال دوقطبی دیده میشه. علتش هم اینه که بهم خوردن تعادل پیام‌رسان‌های شیمیایی مغز به این اختلال دامن میزنه. این اختلال در افرادی که مبتلا به اسکیزوفرنی هستن هم دیده میشه چون این افراد خیلی توانایی تشخیص حالت چهره افراد و پردازشش رو ندارن در نتیجه به محرک‌های معمول، ممکنه واکنش‌های غیرمعمول نشون بدن.حالا دکتر وایت فقط یک سوال بدون جواب داشت. اینکه چطور میشه به تمام مردم این شهر کمک کرد؟ اصلا امکانش هست؟ چطور می‌شه عادت‌های چندین و چند ساله‌شون رو تغییر داد؟ این سوالی بود که در تمام راه برگشت ذهنش رو درگیر کرده بود. قصد نداشت اجازه بده این سفر با برگشتش تموم بشه. نیاز به زمان بیشتر برای فکر کردن و مطالعه داشت تا با یه راه حل عملی برگرده و تغییری به وجود بیاره.به نظر شما هیچ راه‌حل عملی‌ای وجود داره؟این سفر تلنگری بود براش که یه کم بیشتر حواسش به خودش باشه. از زمان تصادف emma، تمام فشار و استرس‌ و خشم و اندوهی که تجربه کرده بود رو تو خودش نگه داشته بود. الان وقتش بود که این احساسات منفی  رو آزاد کنه.خنده در غیاب سایر احساساتمون به وجود میاد. یعنی هیچ اشکالی نداره وقتایی که ناراحتیم یا عصبانی ایم یا وقتایی که ترسیدیم و کلافه‌ایم نخندیم. خنده مقدس و با ارزش‌تر از گریه نیست‌. گریه هم مثل خنده، میتونه راهی برای آزادسازی فشار باشه. ما به عنوان انسان به رِنج range کاملی از احساسات نیاز داریم تا بتونیم همیشه بهترین عملکرد خودمون رو داشته باشیم.شاید دلیل اینکه تمایلمون به خندیدن بیشتر از گریه کردنه، این باشه که خنده فقط یه راه برای داشتن حسی بهتر نیست. بلکه داشتن حسی بهتر همراه با همه.شاید ما هنوز دلیل اصلی خندیدن رو ندونیم‌. شاید تمام این چیزایی که ما از خنده درک کردیم، فقط کارهای فرعیش باشن. مثلا غذا خوردن دسته جمعی، آدما رو از لحاظ اجتماعی به هم نزدیک می‌کنه ولی دلیل اصلی غذا خوردن، برطرف کردن گرسنگیه؛ شاید خنده هم نقشی مهم‌تر از تمام موارد گفته شده داشته باشه.ولی برای اینکه از خنده لذت ببریم، نیازی به دونستن دلیل پیدایشش نداریم.پرستاری به اسم برونی وِر Bronnie Ware تو کتاب &quot;پنج حسرت زندگی&quot; میگه یکی از بزرگترین حسرت‌های آدم‌ها قبل از مرگ، اینه که کاش بیشتر می‌خندیدن و بیشتر کارای احمقانه می‌کردن.و اگه بشینیم منطقی با خودمون فکر کنیم میبینیم زندگی مهم‌تر از اونه که بخوایم جدیش بگیریم...متن این پادکست رو خانم دکتر ستاره مصدق و پروین روزی نوشتن و تدوین از امیر رضا نصرتی بود. جا داره از خانم دکتر محیا رضایی و غزاله انگجی هم به خاطر تمام زحماتشون برای پاددارو تشکر کنم .ما می‌خوایم سالم باشیدبقیه قسمت‌های پادکست پاددارو را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/S02E07---Why-We-Should-Laugh-(%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85)-id4498935-id426064188?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=S02E07%20-%20Why%20We%20Should%20Laugh%20(%DA%86%D8%B1%D8%A7%20%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF%20%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست پاددارو</category>
                <author>پادکست پاددارو</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jun 2022 00:40:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل دوم-اپیزود ششم(چرنوبیل دارویی)</title>
                <link>https://virgool.io/Poddarou/%DA%86%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-ozu7mltnijf3</link>
                <description>اسم من مایکله. من سال ۱۹۶۰ تو استرالیا به دنیا اومدم. یه اشتباه بزرگ زندگی من رو زیر و رو کرد. اشتباهی قابل اجتناب که میتونست رخ نده...سلام من آرش کلانتر هستم؛ دکتر داروساز از دانشگاه علوم پزشکی تهران و این قسمت ششم از فصل دوم پادکست پادداروعه توی این اپیزود از پاددارو میخوام ادامه‌ی نامه‌ی مایکل رو براتون بخونم. کسی که قربانی یک فاجعه انسانی شد.قبل از به دنیا اومدن من، پدر و مادرم یه زوج معمولی استرالیایی بودن‌. اونا سال ۱۹۵۸، موقعی که هر دوشون دانشجوی پزشکی بودن، تو دانشگاه سیدنی با هم آشنا شدن. پدرم دانشجوی سال آخر بود و مادرم دو سال مونده بود تا درسش تموم بشه. چیزی که توجه همه رو به خودش جلب می‌کرد، این بود که این دو نفر مثل دو تیکه پازل همدیگه رو کامل می‌کردن. مادرم محتاط و محافظه کار بود و پدرم مشوق و ماجراجو. مادرم کنجکاو و با مسئولیت بود و پدرم حامی و کمک‌کننده. چیزی که بین هر دوتاشون مشترک بود عشق به زندگی بود و اینکه دوست داشتن بچه‌ای داشته باشن تا این عشق رو باهاش سهیم بشن. آرزوشون این بود که چندتا بچه قد و نیم‌قد به دنیا بیارن و بهترین زندگی رو واسشون بسازن. ولی می‌دونستن به خاطر شغلی که انتخاب کرده بودن باید با برنامه همه این کارا رو انجام بدن تا بتونن تحصیلاتشونم ادامه بدن. این شد که تصمیم گرفتن وقتی که دوره‌ی عمومی هردوشون تموم شد، اولین بچه که من باشم و به دنیا بیارن. زمانی که مادرم باردار شد ۲۶ سالش بود و پدرم ۲۸ سال. وقتی فهمیدن یه بچه تو راهه و یه قدم به اشتراک عشق شون نزدیکتر شدن تو پوست خودشون نمیگنجیدن و کل اون روز رو جشن گرفتن و با شوق و ذوق در مورد زندگی پیش روشون رویاپردازی کردن. کلی شوخی کردن راجع به اینکه دوست دارن من دختر باشم یا پسر. به بابام رفته باشم یا به مامانم. دیوارای اتاقم چه رنگی باشه. کدوم مدرسه برم. چه رشته‌ای درس بخونم. به همه چی فکر کردن جز اینکه شاید  سهمشون از آینده روشنی که تو ذهنشونه، فقط همین خیال‌پردازیا و شوق و ذوقشون باشه.حدودا یه ماه و نیم گذشت و تهوع‌های صبحگاهی مادرم شروع شد. روزای اول خیلی شدید نبود. می‌تونست تحمل کنه. ولی بعد از یه هفته اونقدر شدید شد که حتی نمی‌تونست غذاشو قورت بده. با اینکه خودش پزشک عمومی بود، نخواست ریسک کنه و احساس کرد بهتره بره پیش یه متخصص خوب تا خیالش راحت شه که مشکل خاصی وجود نداره‌. توی دانشکده پزشکی تعریف دکتر ویلیام مک‌براید که متخصص زنان و زایمان و فارغ التحصیل دانشگاه خودشون بود رو زیاد شنیده بود. همین شد که رفت بیمارستان زنان crown street ، بزرگترین بیمارستان زنان و زایمان استرالیا، جایی که دکتر مک‌براید مشغول به کار بود.مطب دکتر تو بیمارستان یه سالنِ گرد و جادار بود که دور تا دورش صندلی گذاشته بودن و حتی یه صندلی هم خالی نبود. سرپا وایساد تا نوبتش بشه. توی این مدت، همه بیمارهایی که دورتادور سالن نشسته بودن رو یه نگاه کرد و نوزاد قنداق شده‌ای که بغل مادرش بود، توجهشو جلب کرد. چیزی که براش عجیب بود این بود که انگار بدن قنداق شده‌ نوزاد از حالت عادی کوتاه‌تر بود. شاید قدش به زور ۳۰ ۳۵ سانت می‌شد. داشت با خودش فکر میکرد مشکل چی می‌تونه‌ باشه که صدای منشی رو شنید، نوبتش شده بود .در زد و رفت تو. دکتر مک‌براید به نظر آدم خوش‌رو و قابل اعتمادی میومد. مادرم خودشو معرفی کرد و شرایطشو براش توضیح داد. دکتر هم چندتا سوال ازش پرسید تا مطمئن بشه مشکل چیزی غیر از حالت تهوع نرمال بارداری نیست. بعدش گفت مهم‌ترین چیز اینه که به خاطر حالت تهوع، به خودت گرسنگی ندی. هم شکم خیلی پر و هم خیلی خالی، حالت تهوع رو بدتر می‌کنه‌. سعی کن هر یکی دو ساعت یه چیز کوچیک بخوری. غذاهایی که بوی قوی‌ای دارن، تندن، چربن یا زیادی شیرینن نخوری. به جاش غذاهایی که پروتئین بیشتری دارن، نمکی‌ان و چربی کمتری دارن رو بخور. سعی کن غذاهای سرد بخوری. نیم ساعت قبل و بعد غذا آب نخوری و بلافاصله بعد از غذا خوردن دراز نکشی‌. مادرم در جواب گفت آقای دکتر من خودم تموم این ‌کارا رو امتحان کردم ولی مشکل اینه اصلا نمیتونم هیچی بخورم. نمیتونم حتی یه لقمه کوچیکو قورت بدم. مک‌براید گفت پس جای درستی اومدی. اگه یه نفر تو کل استرالیا بتونه این مشکلتو حل کنه منم. وقتی تعجب مادرمو دید گفت: سه سال پیش یه کمپانی داروسازی تو آلمان غربی یه داروی مسکن جدید ساخته به اسم تالیدوماید. امسال از کمپانی توزیع کننده این دارو با من تماس گرفتن و یه قرار ملاقات ترتیب دادن. دارو رو بهم معرفی کردن و گفتن بر اساس تحقیقاتشون این دارو حتی برای خانومای باردار هم ایمنه. ولی چیز جالبی که خودم متوجه شدم اینه که وقتی این دارو رو واسه بی‌خوابی خانومای باردار تجویز کردم، حالت تهوعشونم خود به خود برطرف شد. واسه همین فکر می‌کنم اگه اون راه‌های قبلی جواب ندادن امتحان کردن این دارو ضرر نداشته باشه. مادرم زیاد از ایده مصرف دارو در حالیکه بارداره خوشش نیومد ولی دکتر مک‌براید بهش اطمینان خاطر داد و گفت تحقیقات نشون دادن که این دارو به قدری ایمنه که با هیچ دوزی ازش، حتی نتونستن موش‌های آزمایشگاهی رو بکشن‌. تازه الان چند ساله که تو کل دنیا داره مصرف می‌شه و مشکلی به وجود نیومده و جای نگرانی نیست. مادرم که یه کم خیالش راحت شده بود، با ۵ تا دونه قرص تالیدوماید تو یه قوطی کوچولو برمیگرده خونه. دکتر بهش گفته بود هر روزی که دیدی حالت تهوع شدیدی داری یکی از اینا بخور. روز بعد که دوباره حالت تهوع شدیدش برگشته بود، یاد حرفای دکتر افتاد و با خودش گفت حالا یه دونه قرص که ضرری نداره ولی همینطور که داشت قورتش میداد یه دلشوره‌ی عجیب و حس بدی که توضیحی براش نداشت به جونش افتاد. یه لحظه با خودش گفت کاش تحمل می‌کردما. با همین فکرا، ۴ تا قرص دیگه رو انداخت سطل آشغال. همونطور که گفتم این قرص خواب ‌آور هم بود واسه همین چشمای مادرم کم کم سنگین شد و چون یه ذره هم ناآروم بود ترجیح داد یه چرت کوچیک بزنه بلکه این فکرای منفی دست از سرش بردارن. وقتی از خواب بیدار شد، دید اصلا حالت تهوع نداره و با خودش فکر کرد این دیگه چه کاری بود من کردم. چرا قرصارو انداختم سطل آشغال. حیف. احتمالا به خاطر به هم ریختن هورمونام بوده و زیادی حساسیت به خرج دادم. با این حال علاقه‌ای هم نداشت دوباره بره قرصا رو تهیه کنه و واسه همین کلا فکرشو از سرش بیرون کرد و حالت تهوعشم بعد از چند هفته خود به خود از بین رفت.بالاخره ۲۱ دسامبر۱۹۶۰، روز موعود، فرا می‌رسه و دردهای زایمان مادرم شروع میشه. پدرم که تو شیفت شب یه درمانگاه شبانه روزی تو حومه‌ی سیدنی کار می‌کرد، با شنیدن خبر، به تکاپو میفته که سریع کسی رو جای خودش بذاره و بیاد بیمارستان پیش مادرم ولی بخت باهاش یار نبود و به هرکی زنگ میزد می‌گفت گرفتارم و نمی‌تونم بیام. خلاصه مادر تنهایی خودشو به بیمارستان می‌رسونه و چشم به راه می‌مونه ولی قبل اینکه پدر برسه می‌برنش اتاق زایمان. از شدت درد نفسش بریده بود. اتاق دور سرش می‌چرخید. هر یه ثانیه به اندازه یک ساعت طول می‌کشید. بدترین درد تمام عمرش بود و حس می‌کرد دووم نمیاره. انگار ذهنش خالی شده بود و توانایی تکلمو از دست داده بود و تموم ذهنش فقط رو به دنیا اومدن من و تموم شدن این درد وحشتناک متمرکز شده بود تا اینکه این اتفاق افتاد‌. لحظه‌ای که به دنیا اومدم، یه سکوت ناگهانی، اون اتاق زایمان شلوغ و پر سر و صدا رو پر کرد و بعد چند ثانیه یهو همه‌ به جنب و جوش افتادن. منو تو یه پتو پیچیدن و قبل اینکه مادر بتونه نگام کنه، منتقلم کردن به بخش کودکان‌. همونجا بود که حس کرد یه جای کار میلنگه، وقتی پرستار ازش پرسید پدر بچه بیماری خاصی داره یا نه، دیگه شکی براش باقی نموند. پرسید چی شده؟ بچه‌مو کجا بردین؟! همه جواب سربالا میدادن: نه، طوری نشده. نگران نباش. می‌بینیش. مادرم بی‌قرار بود و دل‌آشوب. همون موقع پدر بالاخره از راه رسید و گفت ببخشید نتونستم خودمو برسونم. حالت خوبه؟ بچه سالمه؟ مادر که به خاطر تمام فشارهایی که تو این چند ساعت تحمل کرده بود، بی اختیار گریه‌ش گرفته بود با درموندگی گفت نمیدونم. نذاشتن ببینمش.پدرم میگه نگران نباش من میرم ببینم قضیه چیه‌. همین که می‌خواست ازاتاق بیاد بیرون، خانوم دکتری که مسئول زایمان مادر بود وارد اتاق شد و گفت متاسفانه خبر خوبی براتون ندارم.  بچه شما ناقص به دنیا اومده، بدون دست و پا. به احتمال زیاد اندام‌های داخلیش هم تکامل یافته نیستن. ضربان قلبش نامنظمه و ما فکر نمی‌کنیم بتونه مدت زیادی زنده بمونه‌. تا وقتی به دستگاه وصل باشه زنده‌‌ست. نه بیشتر. پیشنهاد من به شما اینه که برید خونه. برید خونه و این پسرو فراموش کنید. یه بچه‌ دیگه بیارید و این یکی رو فراموش کنید.میخوام یه پادکست بهتون معرفی کنم در مورد دنیای پر رمز و راز ژن‌ها و شگفتی های علم ژنتیکپادکستی که جهان رو با عینک ژنتیک می بینه و تو القای این نگرش به ما هم نهایت تلاششو می کنه.اسم این پادکست چیزی نیست جز ژن کست؛در ژن کست سودا از پدیده ها ،بیماری ها و حتی رفتارهای انسانی با زبون بسیار ساده و مثالها و داستان های ملموس و با نگاه جالبی به علم ژنتیک حرف میزنه.خلاصه که بعد از گوش دادن به هر یک از اپیزود هاش یه سری اطلاعات جالب و کاربردی به اطلاعات ژنتیکی تون اضافه میشه حتی تو بعضی قسمت ها ممکنه متعجب و حیرت زده هم بشین.ژن کست در تمام اپ های پادگیر قابل دسترس و شنیدنه کافیه کلمه ی «ژن کست» رو جستجو کنین؛ البته من لینک کانال کست باکس ژن کست رو در یادداشت پایانی اپیزود قرار میدم که خیلی راحت بهش دسترسی پیدا کنین.مصیبتی بالاتر از این وجود نداشت. چطور میشد فراموشش کرد؟ چطور می‌شد باهاش کنار اومد؟به محض اینکه چشم مادرم برای اولین بار بهم افتاد تصویر نوزاد قنداق شده‌ی کوچولویی که تو مطب دکتر مک‌براید دیده بود از جلوی چشمش رد شد.ممکن بود اون نوزاد زبون بسته هم بدون دست و پا به دنیا اومده باشه؟ شک نداشت که اینطور بود. شباهتمون غیر قابل انکار بود. از یه چیز دیگه هم مطمئن بود. اینکه ما دو نفر تصادفی با نقص‌های مشابه به دنیا نیومدیم. حتما ارتباطی بینمون وجود داره.باید میفهمید چرا و چطور این اتفاق افتاده. کی مقصره؟  کی کوتاهی کرده؟ توضیح می‌خواست.اون چیزی رو که تو مطب دکتر مک براید دیده بود برای پدرم تعریف کرد و تصمیم گرفتن با هم برن مطب دکتر ببینن اون چیزی میدونه یا نه؟رسیدن اونجا و داستانو براش تعریف کردن. ولی مک براید گفت من واقعا متاسفم که این اتفاق براتون افتاده. درسته. نوزاد یکی دیگه از بیمارهای من هم اخیرا با همچین نقصی به دنیا اومده ولی حقیقتا فکر نمیکنم این دو تا ربطی به هم داشته باشن. درسته که اتفاق نادریه ولی تو تمام سال‌هایی که من مشغول به کارم، این اولین باری نیست که میبینم نوزادی با نقص مادرزادی به دنیا میاد. من واقعا اطلاعات بیشتری ندارم اگه داشتم حتما در اختیارتون میذاشتم و از الان به بعد هم اگه متوجه چیز جدیدی شدم بهتون خبر میدم. به نظر پدر و مادرم جواب مک‌براید صادقانه بود ولی قانع کننده نبود. واسه همین برگشتن بیمارستان بلکه اونجا سرنخی پیدا کنن. با کمی پرس و جو، رسیدن به خانم پرستاری که اسمش پت اسپارو Pat Sparrow بود. خانم اسپارو وقتی پدر و مادرمو دید سریع شناختشون و گفت شما پدر و مادر همون پسربچه‌ای نیستید که هفته پیش به دنیا اومد؟ پرسیدن شما ما رو میشناسی؟ گفت آره همون موقع میخواستم بیام باهاتون صحبت کنم ولی حالتون خوب نبود اصلا، منم نمیخواستم بدترش کنم. گفتن چطور مگه؟ چیزی هست که بخواید بهمون بگید؟ گفت راستش من سال‌های زیادیه که تو همین بیمارستان کار می‌کنم ولی یه سالی میشه که متوجه چیز عجیبی شدم. ۳تا نوزاد  تو این بیمارستان، در عرض چند ماه، بدون دست و پا به دنیا اومدن و قسمت عجیب‌ترش اینه که مادر تمام این بچه‌ها، بیمار دکتر مک‌براید بودن. من میخواستم ازتون بپرسم ایشون دکتر شما هم بوده؟ مادرم گفت آره من بیمارشون بودم. البته فقط یه بار رفتم پیششون یه مشکل کوچیک داشتم. اسپارو پرسید می‌تونم بپرسم چه مشکلی؟ گفت هیچی. چیز خاصی نبود‌. حالت تهوع صبحگاهی بود دکتر هم یه قرصی برام نوشت که من فقط یکیشو خوردم. اسپارو پرسید اسم قرصه تالیدوماید نبود؟ مادر گفت چرا اتفاقا خودش بود. خانم اسپارو گفت بقیه مادرا هم همینو گفتن. این قرص رو فقط دکتر مک‌براید تجویز می‌کنه و من یه بار بهش گفته بودم فکر می‌کنم این قرصه باعث این اتفاق میشه ولی با من هم نظر نبود. امروز نوزاد سوم به دنیا اومد. من میرم دوباره باهاش صحبت کنم.پرستار اسپارو، دکتر مک‌براید رو پیدا کرد و نگرانی‌شو یه بار دیگه براش توضیح داد. مک‌براید سوابق بیمار‌هاشو کمی بیشتر بررسی کرد و بالاخره قانع شد و تو آوریل سال ۱۹۶۱ زنگ زد به همون کمپانی‌ای که دارو رو بهش معرفی کرده بودن  و بهشون گفت: این  داروی شما برخلاف ادعاتون ایمن نیست. من تو ۸ هفته اخیر ۴ مورد مرگ موقع تولد داشتم و چندین مورد نقص مادرزادی. همشون هم داروی شما رو مصرف کرده بودن. نباید تا زمانی که به این مسئله رسیدگی می‌شه از تالیدوماید استفاده کرد. ولی هیچ‌ رسیدگی‌ای انجام نشد. یک ماه بعد دوباره زنگ میزنه و باز هم هیچی به هیچی.واسه همین مک براید نامه‌ای نوشت به هفته‌نامه‌ی لنست Lancet که توش گفته بود: احتمال وقوع نقوص مادرزادی ۱.۵ درصده. در صورتی‌ که من مشاهده کردم که در ماه‌های اخیر، احتمال وقوع نقص‌های شدید مادرزادی در نوزادهایی که مادرشون تالیدوماید دریافت کردن به ۲۰ درصد رسیده. نقص‌هایی که من مشاهده کردم شامل، ناهنجاری‌های روده، چند انگشتی شدن، چسبیدن انگشت‌ها به هم و عدم رشد استخوان‌‌های بلند دست و پاست. آیا هیچکدوم از مخاطبان هفته‌نامه شما، نقص‌های مشابهی در نوزادای مادرایی که توی دوره بارداری تالیدوماید مصرف کردن مشاهده کردن؟با این نامه که دسامبر سال ۱۹۶۱ تو هفته نامه پزشکی لنست چاپ شد، با وجود تلاش‌های پت اسپارو، مک‌براید به عنوان اولین کسی که دنیا رو از احتمال ارتباط بین تالیدوماید و نقوص مادرزادی مطلع کرد، شناخته شد‌.مادرم تموم این مدت دست به دامن اسپارو بود چون نمیخواست من رو از دست بده، دوستم داشت، بهش گفته بود درسته بچه‌ی من ناقص به دنیا اومده ولی میخوام بدونم چرا! من پزشکم ، خودم رو گناه کار میدونم، گناه کار میدونم که زندگی رو براش سخت کردم، میخوام بدونم واقعا مال قرص بوده یا نه...کنار نگرانیای مادرم ، مک براید و اسپارو پیگیر این موضوع بودن. نامه‌ی مک‌براید ۴ سال و نیم بعد از تولد اولین کودک تالیدومایدی منتشر شد.اولین قربانی تالیدوماید روز کریسمس سال ۱۹۵۶  تو آلمان به دنیا اومد، یه بچه مثل من که مادر پدر اون هم میخواستن عشق رو باهاش سهیم بشن. پدرش تو کمپانی گروننتال Grunenthal، که سازنده تالیدوماید بود، کار می‌کرد. یک نمونه از این داروی جدید رو با خودش به خونه آورده بود و به همسرش داده بود.بعد از اون هم حداقل ۵ بچه دیگه از کارکنان این کمپانی به همین شکل قربانی می‌شن. ولی مدیرهای گروننتال اولین نشونه‌های واضح هشدار دهنده رو نادیده گرفتن و هیچ رسیدگی‌ای نکردن. با خونواده‌ها، با مادرا هیچ تماسی برقرار نکردن که جویای حالشون بشن. نرفتن بیمارستان بهشون سر بزنن، نرفتن سوابق پزشکی‌شون رو بررسی کنن. هیچ تماسی با  هیچ متخصصی برقرار نکردن. این کمپانی فرصت‌های زیادی داشت تا جلوی فاجعه رو بگیره ولی از هیچکدومشون استفاده نکرد.۹ ماه بعد از به دنیا اومدن اولین کودک تالیدومایدی، این دارو وارد بازار دارویی آلمان شد. مدیرای کمپانی که هدفشون &quot;موفقیت به هر قیمتی&quot; بود، به تبلیغ دارو ادامه دادن و اسم &quot;داروی اعجوبه برای بی‌خوابی&quot; رو روش گذاشتن و همه جا رو پر کردن از اینکه این دارو، کاملا بی‌خطره حتی برای خانومای باردار. این دارو اونقدر بی خطر دونسته می‌شد که برای‌ تهیه‌ش در آلمان حتی نیازی به نسخه هم نبود. تلاش‌هاشون هم بی‌نتیجه نموند و تالیدوماید تبدیل به دومین داروی پرفروش بعد از آسپرین شد.ولی توزیع دارو فقط محدود به آلمان نشد. تالیدوماید تو نزدیک به ۵۰ کشور تو اروپا، آسیا، آفریقا، آمریکا و اقیانوسیه فروخته می‌شد. فقط توی خود آلمان که ۱۵ میلیون قرص تالیدوماید ماهانه فروخته می‌شد، ۵۰۰۰ بچه‌‌ی ناقص به دنیا اومد و کاری که گرونِنتال کرد این بود که ۶۶۰۰۰ نامه برای پزشک‌های آلمانی فرستاد که این دارو هیچ خطری برای خانومای باردار نداره. حس میکنم این کمپانی به من ، به بچه ها و خانواده هاشون خیانت کرده ، یک خیانت بزرگ.این همه تبلیغات و نادیده گرفتن هشدارها، نتیجه‌ای جز سود مالی هنگفت براشون نداشت. شرکت‌های توزیع‌کننده‌ی تالیدوماید تو سرتاسر دنیا، گزارش‌‌هایی نگران‌کننده از به دنیا اومدن نوزادهایی با ناهنجاری‌های فیزیکی دریافت ‌می‌کردن ولی کمپانی سازنده بهشون اطمینان می‌داد که هیچ مشکلی وجود نداره و دارو کاملا بی‌خطره‌.با وجود تموم این گزارش‌ها، مدیرای گروننتال فقط وقتی عقب نشینی کردن که توجه رسانه‌ها به پاندمی کودکان ناقص و مرده جلب شد و مطمئن شدن دیگه بیشتر از این نمی‌تونن ارتباط تالیدوماید و این پاندمی رو انکار کنن.قضیه از اونجا شروع شد که همزمان با اسپارو و مک‌براید، اون سر دنیا تو آلمان، پزشکی به اسم لنز که متخصص اطفال و ژنتیک بود، متوجه تاثیرات مخرب تالیدوماید روی جنین انسان شده بود.دکتر لنز ۱۶ نوامبر سال ۱۹۶۱ با کمپانی گروننتال تماس گرفت و از خطرات این دارو و ضرورت توقف تولیدش گفت. گروننتال نه تنها هیچ توجهی بهش نکرد و به کار خودش ادامه داد، بلکه تهدیدش کرد که ازش شکایت می‌کنه ولی دکتر لنز که عزمشو جزم کرده بود، بیخیال نشد و تا ده روز بعدش هر روز با نماینده‌های کمپانی، سازمان‌های قانونی و متخصصین این حوزه تماس میگیره و توجه رسانه‌ها رو به این موضوع جلب می‌کنه.تا اینکه روز ۲۸ نوامبر سال ۱۹۶۱، فردای اون روزی که رسوایی تالیدوماید سرتیتر روزنامه‌های آلمان غربی شد، کمپانی گرونِنتال اعلام کرد که قصد داره این دارو رو از بازار جمع‌آوری کنه. این در حالی بود که حتی اگه چند ماه زودتر این کارو کرده بودن، شاید تعداد قربانی نصف یا حتی کمتر می‌شد.حتی بعد از جمع‌آوری تالیدوماید توی آلمان، این دارو همچنان قربانی می‌گرفت. چون برای مثال تو کشورهایی مثل بلژیک، کانادا، برزیل، ایتالیا و ژاپن، تا ماه‌ها بعد از این اتفاق، این دارو همچنان به فروش‌ می‌رسید. توی خیلی از کشور‌ها من جمله استرالیا دولت تمایلی به حرف زدن و هشدار دادن در مورد تالیدوماید نداشت. شاید نمی‌خواستن مادرای باردارو بترسونن. شاید نمی‌خواستن مردم عصبانی بشن. تالیدوماید تو هر داروخانه‌ای به راحتی در دسترس بود و حتی سال‌ها بعد از جمع‌آوریش، تو قفسه داروی خیلی از خونه‌ها پیدا می‌شد. ولی این سیاست در نهایت نتیجه‌ای جز افزایش قربانی‌ها نداشت. مادرم این حرفا رو مثل یک گوینده‌ی خبری که تازه فهمیده شوهرش تصادف کرده میگفت قبل از جمع‌آوری کامل تالیدوماید بیشتر از ۲۰۰۰۰ کودک با نا هنجاری‌های فیزیکی شدید به دنیا اومدن و بیشتر از ۸۰۰۰۰ تا کودک، قبل از به دنیا اومدن جون خودشون رو از دست دادن. مهم نبود مادر این بچه‌ها یه قرص خورده بودن یا بیشتر‌. مهم زمان مصرف قرص بود اگه بین روزهای ۳۵ تا ۴۹ بارداری تالیدوماید مصرف کرده  بودن بچه‌ با ناهنجاری فیزیکی به دنیا میومد. این ناهنجاری‌‌‌‌ها فقط مربوط به روده و دست و پاها نبودن. مادرم میگفت یه سری از بچه ها مشکل های دیگه ای هم داشتن. نداشتن لاله گوش، کر بودن، نقص عضلات چشم‌‌ها و صورت، تکامل پیدا نکردن قلب، رحم، روده و کیسه صفرا هم بخشی از این نقص‌ها بودن.نهایتا تو سال ۱۹۶۸ مالکا و مدیرای کمپانی گرونِنتال، به جرم سهل‌انگاری ، رساندن آسیب جسمی و قتل غیرعمد به دادگاه رفتن. مادرم با شوق غم وارش ادامه‌شو برام تعریف کرد:از زمان جمع‌آوری دارو از بازار تا زمان شروع دادگاه، ۶ سال فاصله بود که صرف بررسی سابقه ۵۰۰۰ کودک  تالیدومایدی شد.تخمین زده بودن که  خود دادگاه رسیدگی به اتهامات، حداقل سه سال طول بکشه ولی اینطور نشد. کمپانی گروننتال که با ۴۰ تا وکیل مدافع به دادگاه اومده بود باعث شد پروسه‌ی دادرسی دو سال بعد از شروعش متوقف بشه. متوقف شدن یعنی در نهایت هیچ حکمی صادر نشه و هیچکس گناهکار شناخته نشه‌. طبق قوانین آلمان فقط در صورتی دادرسی متوقف میشه که سه تا شرط برآورده شده باشن: اولیش این بود که متوقف‌ شدن به طور واضحی به نفع عموم مردم باشه.  دومیش این بود که متهم باید ثابت می‌کرد جرم شخصیش ناچیزه. هیچکدوم از این دو شرط برآورده نشده بودن و حتی اگه این اتفاق هم افتاده بود شرط سوم برطرف نشدنی بود. سومین شرط این بود که متوقف شدن دادرسی برای پرونده‌هایی که آسیب شدید بدنی صورت گرفته، نباید اتفاق بیفته.  پس چطور ممکنه با وجود این شرایط دادرسی متوقف شده باشه؟ سال‌‌ها  بعد اسنادی رو شد که نشون داد گروننتال که در دادستانی نفوذ داشته، پشت درهای بسته با دولت آلمان مذاکره می‌کنه و به بهونه اینکه هرچه پروسه دادرسی زودتر تموم بشه، قربانی‌ها زودتر غرامت دریافت می‌کنن، راضی‌شون میکنه دادرسی متوقف بشه و دیگه قربانی‌ها حق شکایت مدنی نداشته باشن، در عوض گروننتال فقط به ۲۸۶۶ نفر از قربانی‌ها، نفری ۲۲۰۰۰ هزار دلار پول بده. ۲۲۰۰۰ دلار پول بابت یک عمر زندگی با بدنی ناقص. پولی که اگه دادرسی ادامه پیدا می‌کرد و گروننتال مجرم شناخته می‌شد حداقل ۱۰ برابر این میزان میشد ولی بازهم این کوتاهی رو جبران نمی‌کرد.دادگاه هم بیانیه‌ای داد که توش گفته بود این دارو بدون شک باعث آسیب به جنین میشه ولی چیزی که مهمه اینه که بایدکل سیستم ورود دارو به بازار عوض بشه تا دیگه این اتفاق نیفته. نه اینکه بیایم چند نفرو به خاطر کاری که کردن و نباید میکردن یا برعکس به خاطر کاری که نکردن و باید میکردن مجازات کنیم. به خصوص به خاطر خطاهایی که  هر کمپانی داروسازی دیگه‌ای ممکن بود مرتکب بشه.چیزی که ما رو بیشتر از مقدار خیلی کم غرامت آزار داد، این بود که گروننتال تا ۵۶ سال بعد از تولد اولین قربانی، سهل‌انگاری خودش و درد و رنجی که قربانی‌ها متحمل شدن رو به رسمیت نشناخت. تا سال ۲۰۱۲ که مدیر اجرایی گروننتال برای ساخت دارو و سکوتشون در تمام این سال‌ها از قربانی‌ها عذرخواهی کرد و گفت ما تو شوک فرو رفته بودیم و برای همین سکوت کرده بودیم. این بیانیه نه تنها باعث تسکین من و خونواده‌م  و قربانی‌های دیگه نشد بلکه خیلی هم توهین آمیز بود که بعد از اون همه آسیبی که رسوندن، اون همه زندگی‌ای که نابود کردن و اون کاری که تو دادگاه کردن و یک دهم غرامتو پرداخت کردن، اومدن گفتن ما شوکه شده بودیم واسه همین سکوت کردیم!چیز دیگه‌ای که ما رو عصبانی کرده بود این بود که این آقا تو عذرخواهیش گفته بود ما در اون زمان هر تستی که لازم بود روی دارو انجام بدیم و انجام داده بودیم و یه جورایی می‌خواست بگه این اتفاق غیر قابل اجتناب بوده در صورتی که  دکتر داروسازی به اسم فرانسی کلسی خلاف این رو ثابت کرده بود.تو کل دنیا، فقط یک کشور بود که تونست آگاهانه جلوی وقوع فاجعه با تالیدوماید رو بگیره. اونم جایی نبود جز ایالات متحده آمریکا. قضیه این بود که خانم دکتر کِلسی که تو سازمان غذا و داروی آمریکا کار می‌کرد، زمانی که فرم درخواست ورود تالیدوماید به بازار دارویی آمریکا رو بررسی می‌کرد متوجه شد که اطلاعات کافی برای بی‌خطر بودن این دارو برای خانم‌های باردار وجود نداره. با وجود اینکه فشار‌های زیادی به این خانم وارد کردن، سعی کردن بدنامش کنن، دورش بزنن و بی‌اعتبارش کنن زیر بار حرف زور نرفت و اجازه نداد این دارو به صورت گسترده تو آمریکا پخش بشه و تبدیل شد به یه قهرمان ملی.اینکه دکتر کِلسی تو همون زمان متوجه ناقص بودن اطلاعات شد، بهونه‌ای واسه گروننتال باقی نذاشت که بگه ما نمیدونستیم و تمام تلاش خودمونو کرده بودیم و تقصیر ما نبود.شاید گروننتال تست‌های بارداری رو انجام نداده بود تا یه وقت با مشخص شدن اینکه این دارو برای خانومای باردار ایمن نیست، بازار براش محدود نشه‌ و از طرف دیگه هم می‌تونست بگه اون زمان این تست‌ها معمول نبودن‌‌ و نمی‌دونستیم باید انجامشون بدیم. با یه تیر دو نشون هم زده بود و ازعواقب کارش هم بدون دردسر قصر در رفته بود‌.سیاستی برای ورود داروهای جدید موقع به دنیا اومدن من مایکل توی هیچ کدوم از دولت‌های بزرگ و قدرتمند وجود نداشت ، در واقع هیچ زیرساخت یا سیستمی برای این کار نبود.حتی آمریکا هم که تونست جلوی وقوع فاجعه رو بگیره، قوانینش کاستی‌های زیادی داشت و نتونست به طور کامل جلوی ورود این دارو به آمریکا رو بگیره. قبل از تالیدوماید هیچ قانونی وجود نداشته که پزشکا رو از تجویز داروهای تایید نشده توسط FDA منع بکنه و هیچ پزشکی مجبور نبوده بیمارش رو بعد از تجویز دارو تحت نظر داشته باشه و ببینه اون دارو چه تاثیری روش داشته.  برای همین، تو همون زمانی که تالیدوماید به انتظار گرفتن تاییدیه‌ی FDA نشسته بود، یه کمپانی به اسم ریچاردسون-مِرِل Richardson-Merrell ۲.۵ میلیون قرص تالیدوماید رو بین ۱۲۰۰ پزشک و ۲۰۰۰۰ بیمار تقسیم میکنه که این اتفاق در نهایت باعث به دنیا اومدن ۱۷ کودک تالیدومایدی در آمریکا میشه. با اینکه این عدد در برابر تلفات سایر کشورها ناچیز به نظر میاد ولی باعث خشم عموم مردم آمریکا شد و در نهایت این اتفاق باعث تصویب اصلاحیه‌ای به اسم کفوور-هریس Kefauver-Harris  شد که دیگه اجازه نمیداد هیچ داروی تایید‌ نشده‌ای واسه بیمارا تجویز بشه. این اصلاحیه در کل قوانین تایید داروها رو خیلی سفت و سخت‌تر کرد. مادرم که ته و توی  قضیه رو درآورده بود و همیشه دنبال این قبیل اخبار بود  می‌گفت قبل از این اصلاحیه حدود ۴۶.۲ درصد از داروها توسط FDA تایید میشدن ولی ۱۰ سال بعد این عدد به ۱۵.۷ درصد می‌رسه که کاهش چشم‌گیریه.با اینکه این قوانین، تایید شدن داروهای جدید رو خیلی محدود، هزینه‌های تایید دارو رو خیلی زیاد و پروسه ورود داروهای جدید به بازار رو خیلی سخت و طولانی کرده، اما خب در عوض سلامت مردم و اینکه دوباره فاجعه‌ای مثل تالیدوماید اتفاق نیفته رو تضمین کرده.قصه‌ی زندگی‌های ما که تالیدوماید تغییرشون داد باعث شد که FDA برای داروها یه طبقه‌بندی بر اساس تاثیراتشون روی جنین ایجاد کنه. گروه A داروهایی هستن که بر طبق مطالعات هیچ تاثیری روی جنین نمیذارن. گروه B داروهایی هستن که در مطالعات حیوانی هیچ تاثیری روی جنین نذاشتن ولی مطالعات انسانی روشون صورت نگرفته. گروه C داروهایی هستن که روی جنین حیوانات تاثیر میذارن ولی مطالعات انسانی روشون صورت نگرفته با این حال اگه سودش بیشتر از ضررش باشه ممکنه در دوران بارداری تجویز بشن. گروه D داروهایی هستن که بر اساس بعضی مطالعات روی جنین انسان تاثیر میذارن ولی بازم بسته به شرایط ممکنه در دوران بارداری تجویز بشن و در نهایت گروه X داروهایی هستن که هم مطالعات حیوانی و هم انسانی تاثیر مخربشون رو روی جنین ثابت کردن و در هیچ صورتی سود استفاده ازشون بیشتر از ضررش نیست. تعجبی نداره که تالیدوماید در همین دسته قرار داره.هم شما میدونید و هم ما که خیلی از کشورهای دنیا از ایالات متحده آمریکا الگو گرفتن و قوانینشون رو به روز کردن.انگلیس هم بعد از تالیدوماید سیستمی رو به وجود آورد برای گزارش عوارض ناخواسته دارویی به اسم برنامه‌ی فرم زرد یا همون yellow card scheme که الان تو تمام کشورهای دنیا داره اجرایی می‌شه. فرم زرد، همونطور که از اسمش معلومه فرم زرد رنگیه که تمام اعضای کادر درمان هر جایی که کار میکنن بهش دسترسی دارن. یعنی پزشک‌ها، داروسازها، پرستارها، دندونپزشک‌ها و ماماها و خلاصه هرکسی که به نوعی با بیمار سر و کار داره باید این فرم‌ها رو تو محل کارش در دسترسش ‌داشته باشه. با وجود این فرم هر عارضه‌ی مشکوکی که بعد از مصرف یه فرآورده دارویی به وجود اومده، چه خفیف باشه چه شدید، چه تهدید کننده حیات باشه چه به ظاهر بی ضرر، باید گزارش داده بشه. برای گزارش دادن نیازی نیست از ارتباط مستقیم دارو و عارضه مطمئن شد و صرفا یه شک کوچیک کافیه که کادر درمان رو موظف به پر کردن این فرم‌ها بکنه. یکی از نکات جالبی که مادرم میگفت این بود که هیچ کس نباید فکر کنه یه نفر دیگه این عارضه رو گزارش میده پس من کاری نکنم چون در نهایت  قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود. اگه گزارش‌های مربوط به یه دارو زیاد باشن، ایمنی اون دارو دوباره ارزیابی میشه و اگر لازم بود از بازار جمع آوری میشه. با این سیستم دیگه مث فاجعه تالیدوماید چندین سال طول نمیکشه تا یه عارضه تهدید کننده‌ی زندگی شناسایی بشه. اگه در اون زمان سیستم فرم زرد وجود داشت و هر پزشکی یه دونه از این فرما رو پر میکرد شاید وسعت این فاجعه اونقدر بزرگ نمی شد.این فاجعه انقدر وسیع بود که جون 40 درصد از قربانی هاشو گرفت، جون من رو هم گرفت ، مایکل جون من بود و روز تولدش از بین رفت ، این نامه رو 61 سال بعد از مرگ تنها پسرم مینویسم تا بی عدالتی هایی که به ما گذشت رو بگم.زمانی که من تالیدوماید رو مصرف کردم، کمپانی گروننتال از اثرات مخرب داروشون با خبر بودن. چرا جلوشو نگرفتن؟ چرا مسئولیتشو به عهده نگرفتن؟ چرا بچه من باید قربانی می‌شد؟ فکر اینکه می‌شد جلوی این‌ اتفاق رو گرفت حتی یه لحظه هم رهام نمی‌کنه.من، نه فقط برای مایکل، که برای تمام قربانی‌ها، تمام کسایی که مظلوم واقع شدن این نامه رو می‌نویسم‌. می‌نویسم تا این تراژدی هیچ‌وقت فراموش نشه.شاید مایک خوش‌شانس بود که نموند‌. خیلی از بچه‌هایی که مثل اون بودن به خاطر ظاهرشون سال‌ها مورد آزار و اذیت قرار گرفتن. حتی از طرف خانواده و آشنا‌ها. بعضیا می‌گفتن این بچه‌ها طلسم شدن و نحس‌ان و نباید تو خونه نگه‌شون داشت. یا انقدر براشون نگه‌داری از یه بچه معلول سخت بود که خیلیاشون تو پرورشگاه کودکان معلول بزرگ شدن. تعداد زیادی‌شونم تو همون بیمارستانی که به دنیا اومدن، با رضایت والدین و جدا کردنشون از دستگاه‌ها، کشته شدن.اونایی که زنده موندن، هیچوقت نتونستن بدون کمک بقیه زندگی کنن. نتونستن خودشون دندوناشونو مسواک بزنن، نتونستن خودشون غذا رو تو دهنشون بذارن. و مشکل فقط نداشتن دست و پا نیست. این بچه‌ها سریعتر از آدمای دیگه پیر میشن. اندام‌های داخلیشون سریعتر از کار میفته. توانایی انجام همون کارهای خیلی محدودی که با وجود معلولیتشون میتونستن انجام بدن رو، با بالا رفتن سنشون از دست می‌دن‌ و ترس اینکه &quot;فردا دیگه چی کار نمیتونم بکنم&quot; همیشه همراهشونه.همه‌‌ی این اتفاق‌ها قابل پیشگیری بود اگه قوانین سفت و‌سخت‌تری وجود داشت. اگه گروننتال مجبور به انجام تست‌های بارداری می‌شد شاید مایکل الان یه جایی از این دنیا داشت نفس می‌کشید و خیلی از بچه های دیگه هم همینطور.من و همسرم بعد از مایکل دیگه هیچوقت بچه‌دار نشدیم چون مطمئن نبودیم بچه بعدی چه بلایی ممکنه سرش بیاد‌. در عوض زندگیمونو وقف کمک به کودکان تالیدومایدی کردیم. سال‌ها پیگیر گرفتن غرامت از کمپانی سازنده بودیم ولی گروننتال هیچوقت به قربانی‌های استرالیایی پولی پرداخت نکرد و همین شد که من و همسرم تصمیم گرفتیم به یاد مایکل مرکز خیریه‌ای برای این بچه‌ها تاسیس کنیم که نیازهای پزشکی و داروییشون رو رفع بکنه و فشار مالی کمتری به خانوده‌هاشون وارد بشه.تو سال ۱۹۹۷ کاربرد جدیدی برای تالیدوماید پیدا شد. درمان leprosy و نوعی سرطان خون. شرکتی به اسم سِلجین celegen که می‌خواست برای این کاربردهای جدید مجوز دریافت کنه احساس کرد بهتره قبلش به قربانی‌های تالیدوماید از جمله ما اطلاع بدن و نظر ما رو بدونن.اگه تالیدوماید میتونست زندگی یه بچه مبتلا به سرطان رو بهتر کنه، پس هیچ دلیلی وجود نداشت که بهش مجوز ندن. هیچ دلیلی وجود نداشت که زندگی کسایی که برای بهبودشون به تالیدوماید نیاز داشتن بهتر نشه. و اگه هزینه‌‌شو ما باید می‌دادیم، ایرادی نداره. شاید همین می‌تونست باعث بشه احساس کنیم رنجی که کشیدیم، کاملا بیهوده نبوده. ولی متاسفانه با وجود قوانین سفت و سختی که برای تجویز تالیدوماید در کشورهای توسعه یافته وجود داره و برای مثال قبل از تجویز باید اطمینان حاصل بشه که بیمار از دو روش پیشگیری از بارداری استفاده میکنه، چون پروسه تولید تالیدوماید بسیار راحت و ارزونه، تقریبا تو تمام کشورها از جمله کشورهای فقیرتر تولید میشه و بدون اینکه کنترل خاصی صورت بگیره توسط هزاران نفر استفاده میشه و بنابراین هر روز کودکان تالیدومایدی جدیدی به دنیا میان...اگر جنگ‌ها رو در نظر نگیریم، تالیدوماید بزرگترین فاجعه انسانی در تمام دوران‌ها بوده. خیلی از خانواده‌هارو نابود کرد و خیلی از زندگی‌ها رو از بین‌ برد و متاسفانه بعد از این همه سال همچنان قربانی میگیره.استقلال نهاد‌های نظارتی در کشورهای پیشرفته مثل ایالات متحده آمریکا ستودنیه و همین استقلال باعث پیشگیری از بسیاری از فجایع شده. توی کشور خودمون اگر سازمان غذا و دارومون بتونه با استقلال کامل و بدون تاثیر فشارهای مختلف کار خودشو پیش ببره میتونیم نمونه مناسبی برای خاورمیانه باشیم اما متاسفانه سر همین واکسن کرونا برکت دیدیم که چقدر ساده مجوز مصرف اضطراریش بدون اینکه دیتاهاش کامل در بیاد صادر شد.من الان نمیگم که واکسن برکت بده‌ها شاید چندماه دیگه که این اپیزود رو گوش بدین اطلاعاتش منتشر شده باشه و اثربخشی مناشبی داشته باشه اما الان بدون اطلاعات موثق مجوز اظطراری براش صادر شده.متن این پادکست رو خانم دکتر ستاره مصدق و پروین روزی نوشتن و تدوین از امیر رضا نصرتی بود. جا داره از خانم دکتر محیا رضایی و غزاله انگجی هم به خاطر تمام زحماتشون برای پاددارو تشکر کنم چرا که پاددارو با حضور تمام این عزیزانه که می‌تونه به فعالیتش ادامه بده.ما می‌خوایم سالم باشیدبقیه قسمت‌های پادکست پاددارو را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/S02E06---Medicinal-Chernobyl(چرنوبیل-دارویی)-id4498935-id418087423?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=S02E06%20-%20Medicinal%20Chernobyl(%DA%86%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%84%20%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست پاددارو</category>
                <author>پادکست پاددارو</author>
                <pubDate>Fri, 20 May 2022 23:44:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل دوم-اپیزود پنجم(بیماری زیبایی)</title>
                <link>https://virgool.io/Poddarou/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-blynjioelunh</link>
                <description>شما به اندازه کافی زیبا نیستید. این پیامیه که ما هر روز می‌شنویم. شاید به این شکل گفته نشه ولی در نهایت همین منظور رو میرسونه. اینکه کی این پیامو به ما میده و هدفش از کاهش دادن اعتماد بنفس ما چیه رو جلوتر بهش می‌رسیم.قبلش میخوام یه سوال سخت ازتون بپرسم. اگه به فرض محال کسی وجود داشت که نمیدونست زیبایی یعنی چی، چطور اونو براش تعریف می‌کردید؟ زیبایی قابل لمس نیست و تعریف کردنشم راحت نیست. توی یه تحقیقی اومدن ورژن اصل و تقلبی یکسری نقاشی انتزاعی رو به عده‌ای نشون دادن و ازشون پرسیدن کدوم یکی از اینا اصله ؟ نقاشی‌های اصل توسط نقاش‌های بزرگی که با اصول زیبایی آشنا بودن کشیده شده بودن و بیشتر شرکت‌کننده‌ها تونستن نقاشی درست رو انتخاب کنن. و به همین دلیل شاید جوابِ این سوال که زیبایی چیه این باشه که &quot;وقتی میبینیش میتونی تشخیصش بدی&quot;. از طرفی هم عده‌ زیادی میگن زیبایی همش تو ذهن خودمونه و بسته به نگاه بیننده داره و نه خود جسم. سرتونو درد نیارم. خلاصه اینکه تعریف واحدی براش وجود نداره. ما انسان‌ها از میلیون‌ها سال پیش با مفهوم زیبایی آشنا بودیم. حتی اولین ابزارهایی که انسان‌های اولیه ‌ساختن شکلی متقارن داشتن. مثل سر نیزه‌هایی که شبیه قطره ساخته شدن. محققین اومدن ببینن چرا اجداد ما وقت اضافه‌تری صرف کردن تا ابزارشون خوب به نظر برسه و هیچ دلیل منطقی‌‌ای براش پیدا نکردن جز اینکه احتمالا از این فرم قطره‌ای  خوششون میومده.سلام من آرش کلانتر هستم؛ دکتر داروساز از دانشگاه علوم پزشکی تهران و این قسمت پنجم از فصل دوم پادکست پادداروعه.در طول تاریخ تعریف زیبایی خیلی تغییر کرده ولی بعضی چیزا فارغ از سلیقه‌های فردی یا گذرا، تقریبا همیشه زیبا تلقی شدن مثل تقارن و نسبت طلایی که در آثار هنری و معماری تمام فرهنگ‌ها از ابتدای تاریخ تا الان دیده میشن و این نشون میده که تمام انسان‌ها به طور ذاتی و اسرارآمیزی در مورد زیبایی بعضی چیزا با هم تفاهم دارن. ولی منشا این تفاهم ذاتی چیه؟ همونطور که می‌دونین اجداد ما در طبیعت زندگی می‌کردن و شناسایی تقارن‌ خیلی مهم بوده چون معنی تقارن در طبیعت این بود که همه چیز همونطوریه که باید باشه. درختا، برگ‌ها، غنچه‌ها و ساقه‌ها همه‌شون متقارن رشد می‌کنن. اگر اجداد ما مثلا ساقه‌های شکسته‌ای رو می‌دیدن متوجه می‌شدن قبل از اونا کسی اونجا بوده و بیشتر حواسشون رو جمع می‌کردن. یا مثلا یک میوه‌ی غیرمتقارن احتمالا برای خوردن سالم نبوده.حالا همین موضوع در مورد انتخاب همسر به این ترتیب بوده که اگر فرد صورت متقارنی داشت احتمالا بارور و سالم بوده و به همین دلیل هم آدمای بیشتری خواهانش بودن.حالا یه سوال دیگه دارم اونم اینه که وقتی کلمه زیبا رو می‌شنوید اولین چیزی که میاد به ذهنتون چیه؟ به تعداد شنونده‌های این سوال، جوابای متفاوتی وجود داره. یه منظره، یه نقاشی، یه ساختمون، یه چهره، یه آسمون پر ستاره یا مادری که نوزادش رو بغل کرده. ولی سوال اصلی اینه که وقتی زیبایی رو تو هر چیزی میشه پیدا کرد چرا وقتی کلمه‌ی &quot;زیبا&quot; رو تقریبا به هر زبونی تو گوگل سرچ کنی، عکس یه عده دختر جوونِ قریب به اتفاق، سفید پوست و  با اندامی عریان یا نیمه عریان رو میاره؟ این چیزیه که میخوایم تو این اپیزود در موردش صحبت کنیم. در مورد محدود کردن مفهوم زیبایی و به وجود اومدن استانداردهایی که بر طبق اونا آدما به دو دسته‌ی زشت و زیبا تقسیم می‌شن. تو سال ۱۴۰۰ شمسی و ۲۰۲۱ میلادی که این پادکست داره ضبط میشه، استانداردهای زیبایی در خیلی از کشورهای دنیا، برای خانوما داشتن پوست صاف و جوون و بدون ایراد، بینی باریک، لب بزرگ، ابروی پرپشت، داشتن بدنی با فرم ساعت‌شنی و شکمی صافه. برای آقایون، داشتن قد بلند، موهای پرپشت و هیکل عضله‌ای و داشتن بدنی &quot;وی vشکله&quot;. این استانداردها چطوری به وجود اومدن؟ یا شاید سوال اصلی این باشه که &quot;کی&quot; اینا رو به وجود آورده.این قصه سر دراز داره. برای فهمیدن جواب این سوال باید چند هزار سالی به عقب برگردیم. زمانی که نه شبکه‌های اجتماعی به وجود اومده بودن و نه تلویزیونی بود و نه مجله‌ای. زمانی که هر کشور و فرهنگی، استانداردهای زیبایی مخصوص به خودش رو داشت و تعریف آدما از زیبایی وابسته به محیطی بود که توش بزرگ شده بودن. مثلا تو ایران باستان الگوی خانوما در زیبایی آناهیتا، الهه آب، بوده که تو اَوِستا به عنوان دختری زیبا و بلند اندام و نیرومند توصیف شده و این نشون میده قدرت بدنی خانوما ارزش زیادی داشته. در تمدن‌های دیگه، تعریف از زیبایی متفاوت بوده‌. مثلا تو مصر باستان هم خانوما هم آقایون موهاشونو از ته میتراشیدن و کلاه‌گیس میپوشیدن و آرایش میکردن و خط چشم‌های مشکی کلفتی میکشیدن که نقش محافظتی در برابر آفتاب هم داشت. یا مثلا تو یونان باستان ابروهای پیوسته واسه خانوما زیبا محسوب میشد و خیلی‌ها با رنگ‌های تیره ابروهاشونو بهم وصل میکردن. یه مثال دیگه، دوران قرون وُسطای ژاپنه که خانومایی که زیبا محسوب میشدن ابروهاشونو میتراشیدن و ابروهای جدیدی نزدیک خط رویش موشون میکشیدن و چون صورتشونو سفید میکردن، دندوناشون در مقایسه با صورتشون زرد به نظر می‌رسید واسه همین دندوناشونو سیاه میکردن! یه مثال جالب دیگه ایتالیای دوران رُنِسانسه که خانومایی که شکم گردی داشتن زیبا محسوب میشدن چون مادر بودن رو تداعی میکرد. پوست سفید و آفتاب نخورده هم زیبا بود چون نشونه‌ی این بود ‌که طرف پولداره و نیازی نیست خارج از خونه کار کنه. در قرن ۱۸ تو فرانسه چال روی چونه زیبا بود و تو قرن ۱۹ بدن ساعت شنی برای خانوما. البته همونموقع تو ایران خودمون بدن ساعت شنی اصلا محبوب نبود و خانومای دوران قاجاریه هرچقدر فربه‌تر بودن جذاب‌تر محسوب میشدن. ولی از اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم که مجله‌ها زیاد شدن و مهم‌تر از اون پدیده مهم و تاثیرگذار سینما به وجود اومد آدما با نوع جدیدی از تحت تاثیر قرار گرفتن آشنا شدن. تو دهه‌‌‌های 19۴۰ و 19۵۰ میلادی، عکس ستاره‌های هالیوود به طور گسترده روی جلد مجله‌ها چاپ می‌شد و فیلمای هالیوودی تو بیشتر کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه نمایش داده می‌شد. در تمام این فیلم‌‌ها بازیگرهای نقش‌های اول، افراد به ظاهر بی نقص و زیبایی بودن که نقش پادشاه‌ها و ملکه‌ها، ابر قهرمان‌ها، آدمای پولدار و موفق و در یک کلام رویاهای مردم عادی رو بازی می‌کردن. همزمان با فراگیر شدن سینما، کارتون‌هایی مثل سیندرلا، زیبای خفته و سفید برفی هم در سرتاسر دنیا برای بچه‌ها نمایش داده می‌شد. خیلی از این فیلم‌ها و کارتون‌ها یه پیام مخفی در بر داشتن. اونم این بود که زیبایی ظاهری، ارزشه. به دخترا این پیامو میداد که اگه زیبا باشی، یه شاهزاده سوار بر اسب سفید از راه میرسه و تا آخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی می‌کنید. و به پسرا هم این پیامو میداد که کافیه زیبا و جذاب باشی تا همه قبولت داشته باشن و دخترا برای داشتنت صف بکشن. همین چیزا باعث شد که مردم عطش زیبایی پیدا کردن و با این تصور که زیبایی ظاهری، انسان رو ارزشمند می‌کنه، حاضر بودن اون رو به هر قیمتی که شده بخرن.صعنت زیبایی هم که بوی پول به مشامش خورده بود، از همون سال‌ها شروع کرد به بمبارون کردن آدما با تبلیغات برای محصولات مختلف. اون زمان دیگه طبقه متوسط هم توانایی خرید محصولات زیبایی رو داشتن و این شروع رشد تصاعدی صنعت زیبایی بود. مهم نبود پوست آدما چه رنگی باشه، تو چه کشور و بستر فرهنگی‌ای بزرگ شده باشن. ایده‌آل خیلیا از زیبایی تبدیل شده بود به ویژگی‌های بارز اروپایی تبارها. محصولات روشن کننده پوست تو همه کشورای دنیا به یکی از پرطرفدارترین محصولات تبدیل شده بود. رنگ کردن و روشن کردن موها خیلی عادی شده بود. لب‌های باریک و ابروهای نازک نشونه‌ی زیبایی بودن. کمر باریک‌ هم جزو باید‌ها بود.البته از تاثیر تلویزیون‌ هم نباید چشم پوشی کنیم. مثلا یه جزیره‌ای هست به اسم فیجی. قبلا تو این جزیره، اگه به یه نفر میگفتی &quot;چاق شدی&quot; تعریف خیلی خوبی بود و باعث خوشحالی اون فرد می‌شد. چاق بودن نشون دهنده‌ی ثروتمندی، سلامت و زیبایی بود. اما چند سال بعد از ورود تلویزیون به این جزیره، همه چی عوض شد. دخترای نوجوون سعی میکردن لاغر بشن و دوست نداشتن شبیه مادرا و مادربزرگاشون باشن‌. علاوه بر اون دچار افسردگی یا مشکلات تغذیه‌ای مثل بولیمیا میشدن. بولیمیا اختلالیه که باعث میشه فرد همیشه احساس کنه چاقه و بعد از پرخوری عصبی، دستش رو تو حلقش میکنه و سعی میکنه بالا بیاره تا چاق نشه. این مشکل به این خاطر پیش اومد که دخترای نوجوون شروع کردن به مقایسه‌ی خودشون با زنان لاغری که در آمریکا یا استرالیا و انگلستان به خاطر داشتن بدن لاغر، زیبا تلقی میشدن. تو اون دوران، دختران 17 ساله دچار مشکلات روانی زیادی شدن.صنعت زیبایی هم تمایلی نداشت مخاطبای تبلیغاتشو به بزرگسال‌ها محدود کنه. اگر می‌تونست بچه‌ها رو هم تحت تاثیر قرار بده و این حس رو در اون‌ها به وجود بیاره که خودشون به اندازه کافی زیبا نیستن، می‌تونست به وجود اومدن یک نسل مصرف کننده رو تضمین کنه. همینطوری بود که یه عروسک بلوند و چشم آبی با قد بلند و کمر باریک تبدیل شد به یکی از محبوب‌ترین اسباب‌بازی‌های تمام دوران‌ها. باربی، عروسکی که نسبت‌های بدنش در واقعیت دست نیافتنیه مگر با عمل‌های جراحی و اگر یه آدم واقعی بود، چربی بدنش ۲۰ درصد از حالت نرمال کمتر بود و  با مشکلات جدی سلامتی از جمله قطع شدن سیکل قاعدگی روبرو می‌شد. با این حال این عروسک جای خودش رو تو دل بچه‌ها باز کرد و واسه خیلیاشون تبدیل به یه الگوی ناسالم شد. تحقیقات زیادی انجام شده در مورد تاثیر باربی روی دختربچه‌ها. توی یکی از این تحقیقا متوجه شدن دخترایی که حتی فقط یک بار در زندگیشون با این عروسک بازی کردن، احتمال اینکه در آینده دچار اختلالات تغذیه‌ای مثل آنورکسیا بشن افزایش پیدا میکنه. انورکسیا اختلالیه که باعث ایجاد میلی وسواسی برای کاهش وزن میشه و در نتیجه فرد از خوردن غذا امتناع می‌کنه. بعد از یه مدت باربی سخنگو هم به بازار اومد که جمله‌هایی میگفت مثل: &quot;من عاشق خرید کردنم!&quot; یا &quot;باشه، تو مرکز خرید میبینمت!&quot;. خرید؟! واقعا عجیب نیست گفتن این جمله‌ها به بچه‌های ۵ ۶ ساله؟ الان شاید فیلم‌های کلاسیک و کارتونای قدیمی و مجله‌های پرتیراژ و عروسکایی مثل باربی به اندازه گذشته طرفدار نداشته باشن. ولی یه چیزی به مراتب قدرتمند‌تر جای تمام اینارو گرفته. شبکه‌های اجتماعی و به طور خاص شبکه‌های اجتماعی مبتنی بر تصویر مثل اینستاگرام. جایی که به طور مداوم و بی پایان خودِ واقعی‌مون رو با بهترین عکس‌‌های روتوش شده‌ی بقیه مقایسه می‌کنیم. شاید بگید مگه اینستاگرام اولین جاییه که عکس‌ها فوتوشاپ می‌شن؟ درسته. ما همه‌مون عکس‌های فوتوشاپ شده‌ی سلبریتی‌ها رو تو مجله‌ها دیدیم. ولی تصور کنید برید کنار یه دکه روزنامه فروشی. یه مجله بردارید، بازش کنید و به جای عکس فلان بازیگر معروف، عکس بدون نقص دوستتون رو ببینید. اون موقع چه حسی راجع به زیبایی خودتون بهتون دست می‌ده؟ تحقیقات نشون داده وقتی ما خودمون رو با عکس‌های بی نقص و ادیت شده‌ی دوستامون در شبکه‌های اجتماعی مقایسه می‌کنیم، حس خیلی بدتری داریم نسبت به زمانی که خودمونو با عکسای سلبریتی‌‌ها توی مجله‌ها و فیلم‌ها مقایسه می‌کنیم. چون فکر می‌کنیم فلان بازیگر شغلش ایجاب میکنه زیبا باشه. احتمالا کلی پول خرج کرده تا این شکلی بشه. ولی دوستای من چی؟ من چه فرقی با اونا دارم؟ چرا اونا اینقدر بی نقصن و من نیستم؟ در واقع آدم فکر می‌کنه فقط سلبریتی‌ها نیستن که ازش زیباترن. الان دیگه حتی خودشو با آدمای عادی هم نمی‌تونه مقایسه کنه.شاید بگید میشه با ذکر اینکه،  عکس روتوش شده اس، از به وجود اومدن این حسای بد جلوگیری کرد. مثل کاری که فرانسه کرد؛ یه قانونی تصویب کرد که باید زیر عکس‌های فوتوشاپ شده‌ی مدل‌ها عبارت &quot;عکس روتوش شده&quot; ذکر بشه. ولی مشکل اینه که خیلی وقتا ما عکسایی رو میبینیم که حتی مطمئنیم واقعی نیستن و روتوش شدن ولی با این حال میگیم کاش منم این شکلی بودم. تو اینستاگرام مسئله لایک و کامنت هم مطرحه. یه تحقیقی نشون داده وقتی یکی واسه یکی دیگه کامنت میذاره و از زیبایی ظاهریش تعریف میکنه، باعث میشه شخص سوم که صرفا بیننده بوده، کمتر حس خوب در مورد خودش داشته باشه.و وقتی شما هر روز عکس‌های روتوش شده‌ی دیگران و به دنبالش لایک‌ها و کامنت‌های مثبتشون رو میبینی، احتمالا دلت می‌خواد یه بار تو هم این کار رو امتحان کنی؛ فقط یه دستکاری کوچولو اما اگه امروز این کارو انجام بدی، احتمالا فردا و پس فرداشم باز دوباره عکس ادیت شده پست می‌‌کنی. احتمالا همون عکس‌های ادیت شده رو یه عالمه آدم لایک می‌کنن و کلی کامنت مثبت میدن بهت. ولی تو که خودت می‌دونی این عکس، عکس تو نیست، حس میکنی این لایک‌ها هم برای تو نیست. برای عکس روتوش شده‌ته. همینطوری میفتی تو یه چرخه‌ی بی‌پایان تا جایی که دیگه فقط به ادیت عکس‌ها راضی نمیشی‌. حس میکنی باید خودت رو تغییر بدی تا شبیه عکسات بشی. اینجا جاییه که تو مطمئن شدی بخشی از ظاهرتو دوست نداری. ممکنه حتی یه لیست تهیه کرده باشی تو ذهنت از تک تک چیزایی که اعتماد بنفستو میاره پایین. جای جوش، حلقه‌‌های تیره دور چشم، چین و چروک، سلولیت، پیشونی بلند، چونه‌ی کوتاه و چربی دور شکم. میشه گفت این لیست، لیست خریده. الان آماده‌ی خریدنی. آماده‌ی پول خرج کردن. دنبال کسی می‌گردی که بتونی بهش اعتماد کنی و راهنماییت کنه که از کجا شروع کنی.اینجاست که سر و کله‌ی اینفلوئنسر‌ها‌ و بیوتی بلاگرها پیدا میشه. سالیان ساله که مردم دوست دارن بدونن آدمای معروف و پولدار تو وقتای آزادشون چی کار می‌کنن‌‌ و زندگیشون چطور می‌گذره. قبلا باید از طریق مجله‌ها و وبسایت‌ها پیگیر می‌شدن ولی الان با وجود شبکه‌های اجتماعی یه پنجره به زندگی اونا باز شده که خودشون داوطلبانه جزئیات زندگیشونو با ما درمیون میذارن که حس صمیمی‌تر و شخصی‌تری هم داره و یه حس دوستی کاذب رو به وجود میاره ولی با وجود این حس به ظاهر خوب، کاری که اینفلوئنسرها در نهایت می‌کنن اینه که باعث میشن تو خودت رو زیر سوال ببری. چهره‌ات رو. بدنت رو و زندگیت رو. همونطور که گفتم این اتفاق محدود به اونها نیست و ما حتی با دیدن عکسای دوستای خودمونم ممکنه این حسا رو داشته باشیم ولی مسئله‌ای که وجود داره اینه که اینفلوئنسر‌ها با همین حس‌هایی که در ما ایجاد می‌کنن پیشرفت میکنن. چه از لحاظ محبوبیت و چه از لحاظ مالی. چون اسمشون با خودشونه‌. باید بتونن روی تو تاثیر بذارن. هر روز نیاز‌های جدیدی در تو به وجود بیارن. در واقع اون لیست بلند بالای تو رو هر روز طولانی‌‌تر می‌کنن. به طور مداوم اعتماد بنفستو میارن پایین و بعدش خودشون راه حلش رو بهت معرفی می‌کنن و تو با کمال میل و احساس رضایت محصولات معرفی شده رو میخری. و همه این کارها رو به اسم &quot;خودمراقبتی&quot; به تو عرضه می‌کنن. یه حالتی که انگار اگه این محصولات رو نخری و استفاده نکنی، بیخیال زندگی شدی و از خودت مراقبت نمیکنی‌. برای اینکه خیالشون راحت باشه که تو همیشه دنبالشون میکنی باید خط نامرئی‌ای که بینتون وجود داره رو همیشه حفظ بکنن. باید در تو حس واقعی بودن این رابطه یک طرفه رو ایجاد بکنن ولی باز هم نباید اون فاصله‌ای که بینتون وجود داره فراموش بشه و همیشه اون نیاز به دنبال کردن در تو وجود داشته باشه. ممکنه دنبال کردن اینفلوئنسرها سرگرم کننده باشه ولی اگه واقع بینانه بهش نگاه کنی میبینی این فقط یه راه جدیده برای فروش چیزایی که صنعت زیبایی میگه تو بهش احتیاج داری. ما از دریچه‌ی اینستاگرام این آدم‌های زیبایی رو میبینیم که زندگی‌‌های فوق‌العاده‌ای دارن، عاشقن، خوش می‌گذرونن، یه عالمه درآمد دارن و میلیون‌ها نفر دوسشون دارن  و ما ناخودآگاه حس میکنیم اگر این شکلی نبودیم، ما هم می‌تونستیم همین زندگی رو داشته باشیم اما واقعیت چیز دیگریست یکی از خوشحال ترین آدم‌های شبکه‌های مجازی خونش بغل داروخانه ماست گاه و بی گاه داروهایی برای سلامت روانش و مشکلات خوابش مصرف می‌کنه؛ همه ما فقیر و غنی توی زندگیمون مشکلات داریم و این نکته رو باید یادمون باشه که هر موقع حال بغل دستیمون خوب باشه حال ما هم می‌تونه خوب باشه وگرنه حال خوب تنهایی موقتیه.این صنعت تمرکزش لزوما روی فروش خود محصول نیست. بیشتر سعی داره ایده‌ی زندگی‌ای که می‌تونی داشته باشی رو بهت بفروشه‌. تو دنیای بازاریابی هم یه جمله معروف هست که میگه استیک رو نفروش، صدای جلز و ولزش رو بفروش.حتما تا اینجا متوجه شدید که بیشتر تبلیغاتی که ازشون حرف زدم خانوما رو نشونه گرفته بود. چون هزاران ساله که به دختر بچه‌ها یاد میدن که قراره هویتشون بر اساس ظاهرشون تعریف بشه و هر چقدر ظاهر زیباتری داشته باشن ارزش بیشتری هم دارن. حتی گفتن جمله‌هایی مثل مردها با چشم عاشق میشن و زن‌ها با گوش، به این آموزه‌ها دامن میزنه.خانوما به حدی جسم انگاشته شدن، که حتی از سنین خیلی پایین براشون مسابقه‌های زیبایی برگزار می‌کردن و هنوزم میکنن. و به برنده هم لقب &quot;دختر شایسته‌&quot; رو میدن. فکر نمیکنم مستقیم‌تر از این بشه پیامی رو رسوند. یه تحقیقی کردن دیدن مجله‌های مخصوص خانوما، ۱۰ برابر مجله‌های آقایون محتوای مربوط به رژیم و کاهش وزن داره.ولی چیزی که دارم ازش حرف میزنم خیلی گسترده‌تر از تبلیغات توی مجله‌ها یا برگزاری مسابقات زیباییه. اخیرا گروهی از دانشمندای علوم کامپیوتری راهی پیدا کردن برای آنالیز کلمات بیش از سه و نیم میلیون کتاب انگلیسی زبان که از سال ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۸ نوشته شدن و اومدن ۲۰۰ تا صفت که به طور اختصاصی برای توصیف خانوم‌ها و آقایون استفاده میشد رو بررسی کردن و متوجه شدن اون صفاتی که خانوما رو توصیف میکردن به میزان دو برابر آقایون، در مورد ظاهرشون بوده. خوشگل، زیبا، قشنگ، دل‌فریب و دل‌ربا نمونه‌ای از صفاتی بودن که در توصیف خانوما زیاد ازشون استفاده شده بود و در مقابل کلماتی که برای آقایون استفاده شده بود بیشتر در توصیف ویژگی‌های شخصیتیشون بوده. مثل وفادار، با مسئولیت، ماجراجو و با وقار. ممکنه بگید این فقط تو کتاباست ولی اینطور نیست. سال ۲۰۱۷ اومدن یه نظرسنجی کردن از افراد بزرگسال تو آمریکا و پرسیدن به نظر شما جامعه چه ویژگی‌هایی رو در خانوما ارزشمند می‌دونه؟ بیشترین جواب با اختلاف زیاد جذابیت ظاهری بود و وقتی همین سوال رو در مورد آقایون پرسیدن بیشترین جواب‌‌ها به ترتیب، داشتن صداقت، اخلاق و کسب موفقیت‌های حرفه‌ای و مالی بود. بعدش اومدن همین سوال رو از نوجوون‌‌ها پرسیدن و در جواب اینکه چه ویژگی‌ای در دخترها ارزشمند دونسته میشه باز بیشترین جواب جذابیت ظاهری بود با این تفاوت که این بار حتی درصد بیشتری از پاسخ دهنده‌ها نظرشون این بود و در مورد پسرها بیشترین جواب‌ها به ترتیب قدرتمند بودن، سرسخت بودن، جاه طلب بودن و داشتن توانایی رهبری کردن بود.بعضی تحقیقات هم نشون دادن ظاهر خانوما مثل وزنشون و میزان آرایششون، حتی میتونه روی درآمدشون هم تاثیر داشته باشه. با تمام این اوصاف نباید تعجب کنید اگه بگم بر طبق آخرین آمار حدود ۸۷ درصد عمل‌های زیبایی در جهان روی خانوما انجام میشه. البته نباید این نکته رو فراموش کرد که با وجود اینکه تمرکز صنعت زیبایی بیشتر رو خانوماست، ولی فقط مختص به اونا نیست.  از آقایون هم انتظار میره که در چارچوب‌های خاصی بگنجن تا جذاب به نظر برسن و در طول تاریخ استانداردهای زیبایی آقایون هم تغییر زیادی کرده. مثلا وقتی اجداد شکارچی ما یکجا نشین شدن و به کشاورزی رو آوردن، به دلیل تحرک کمتر، کمی اضافه وزن پیدا کردن و هیکل بزرگتر نشونه‌ی قدرت بدنی بیشتر و در نتیجه تولید محصول بیشتر شد و ایده‌آل محسوب میشد ولی در مقابل در یونان باستان بدن‌های عضله‌ای و بدون چربی جذاب بودن که اینو با دیدن مجسمه‌هایی که از اون دوران باقی موندن میشه متوجه شد. بدن خیلی از این مجسمه‌ها در زندگی واقعی حتی با سال‌ها تمرین و ورزش به دست نمیاد. یا مثلا مردهای رومی صورتشون رو سفید میکردن تا نامیرا به نظر برسن چون از هر مردی که خارج از خونه کار میکرد انتظار میرفت پوستش آفتاب سوخته بشه. در چین هم مردهایی که میذاشتن ناخن‌هاشون بیش از حد بلند بشه چون نشونه‌ی ثروت و انجام ندادن کارهای یدی بود.صنعت زیبایی تا مدت‌های زیادی تمرکزش بیشتر رو زیبایی خانوما بود. ولی اومدن با خودشون گفتن چرا نصف آدمای کره زمین رو از این بازار بزرگ اقتصادی حذف کنیم وقتی میتونیم براشون نیازهایی به وجود بیاریم و به واسطه اون نیازها محصولاتمون رو بفروشیم؟ همین شد که توجه این صنعت به زیبایی آقایون تو سال‌های اخیر بیشتر از هر زمان دیگه‌ای شده و تعریف ما رو از مرد ایده‌آل تحت تاثیر قرار داده. مثلا شما برید از مادربزرگ پدربزرگای ما بپرسید ویژگی یه مرد ایده‌آل چیه هیچکدومشون نمیگن مردی که سیکس پک داشته باشه. ولی تصور نسل جوون از مرد ایده‌آل، مردیه که هیکل ورزیده‌ای داشته باشه، قد بلندی داشته داشته باشه، موهاش پر باشه، جوش رو صورتش نباشه و بوی عطر و ادکلن بده. این تصور همونطور که قبلا گفتم به شدت تحت تاثیر رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعیه. آقایون ممکنه عکسی رو ببین از مدلی که سیکس پکش کاملا زده بیرون و با خودشون فکر کنن چرا منی که اینقدر ورزش میکنم بدنم این شکلی نمیشه؟ چیزی که ممکنه فراموش کنن اینه که برای گرفتن خیلی از این عکسا اون مدلی که قراره ازش عکاسی بشه از چند روز قبل از عکاسی نباید آب به میزان کافی بخوره و باید دهیدره بشه. به جز این، میکاپ آرتیست‌ها با گذاشتن سایه روی رد عضلاتش اونا رو بولدتر میکنن و با نورپردازی درست این سایه‌ها حتی بیشتر هم میشن. بعد از تمام این کارها تازه فوتوشاپ و ادیت عکسا شروع میشه. و خیلی از این افراد از طریق همین فیزیکی که دارن پول درمیارن و مربی‌های بدنسازی و مشاورهای تغذیه‌ شخصی دارن. ورزش کردن یا باشگاه رفتن به هیچ وجه بد نیست خیلی هم خوبه. ولی تا جایی که برای داشتن بدن ایده‌‌آلی که بهت معرفی شده به سلامتی خودت آسیب نزنی. برای داشتن عضله‌های بزرگتر داروهای هورمونی مثل استروئیدها رو مصرف نکنی. شاید بزرگترین مشکلی که استانداردهای زیبایی در آقایون داره اینه که اگه پسری برگرده بگه من به خاطر بدنم و فشاری که رومه اعتماد بنفسم اومده پایین، بیشتر از دختری که همین حرف رو بزنه قضاوت میشه و ممکنه بشنوه که تو به اندازه کافی مرد نیستی. ولی حقیقتش اینه که صنعت زیبایی دختر و پسر و زن و مرد سرش نمیشه. همه ما مصرف کننده‌ایم و همه‌مون تحت فشار تبلیغات رسانه‌ای. اگر اجازه ندیم آقایون حرفشونو بزنن و خودشونو ابراز کنن ما هم به این تصور غلط دامن زدیم و به ایجاد اختلالات روان مثل افسردگی‌ و اضطراب در آقایون کمک کردیم.اگه یه روز از خواب بیدار شیم و ببینیم همه آدما کپی برابر اصل هم شدن ترسناک نیست؟وجود داشتن استانداردهای زیبایی در نهایت باعث همین اتفاق میشه. باعث میشه ویژگی‌های منحصر بفرد آدما از بین بره و رفته رفته همه شبیه هم بشن. بذارید با یه مثال این قضیه رو توضیح بدم.تو دهه ۵۰ میلادی، در خلال جنگ کره، خیلی از سرباز‌های آمریکایی با خانومای کره‌ای ازدواج کردن. ولی وقتی جنگ تموم شد، این عروس‌های کره‌ای به چشم آمریکایی‌ها، تهدیدی بودن برای فرهنگ و نژاد آمریکایی. برای همین این خانوما تصمیم گرفتن به کمک یه جراح نظامی آمریکایی پلک‌‌هاشونو عمل کنن تا اون حالت شرقی‌ای که داشت رو از بین ببرن و راحت‌تر در جامعه آمریکا‌ پذیرفته بشن. در واقع آسیایی‌ها با عمل پلکشون می‌تونستن ثابت کنن که آدمای قابل اعتمادین. این عمل‌های جراحی نشونه‌‌‌ی این بود که ایالات متحده آمریکا الگوعه و آسیا تقلید کننده  و همین به آمریکایی‌ها حس برتری بیشتری میداد. این داستان نقطه شروعی بود برای عمل‌های زیبایی وسواس‌گونه‌ی کره‌ای‌ها و تمایل به از بین بردن ویژگی‌های مختص نژادشون و نزدیک کردن ظاهرشون به استانداردهای زیبایی غربی.این داستان فقط به کره‌ای‌ها محدود نمیشه. مثلا نژادپرستی تاریخی علیه سیاه‌پوست‌ها باعث شده که حتی همین الان خیلی از خانومای سیاهپوست از موهای فر خودشون بیزار باشن و به جاش موهاشونو از ته بتراشن و کلاه‌گیس بذارن یا اینکه موهاشونو کاملا صاف بکنن. یا اینکه خیلی‌هاشون ترجیح میدن با کسی که پوستش از خودشون روشن‌تره ازدواج بکنن. شاید به خاطر اینکه ناخودآگاه به این فکر میکنن هرچقدر پوست بچه‌‌شون سفید‌تر بشه بهتر در جوامع غربی پذیرفته میشن. ولی اتفاق عجیبی که افتاده اینه که صنعت زیبایی در غرب همین ویژگی‌هایی که قوم‌ها و نژادهای مختلف سعی در محو کردنشون دارن رو وام گرفته و به عنوان استاندارد زیبایی معرفیشون کرده. مثلا همین رنگ پوست. الان یکی از معیارهای زیبایی برای سفیدپوستا، برنزه و تیره کردن پوسته. یا مثلا خیلی از سیاهپوستا دیگه موهاشونو نمیبافن ولی از این طرف بافت‌های آفریقایی مد میشن یا اینکه یه زمانی برای داشتن لب‌های بزرگ مسخره میشدن ولی الان همه میخوان لب‌های پُرتَری داشته باشن.    قضیه اینه که بحث دیگه بحث نژاد پرستی نیست. بازی سیاسی هم نیست. هیچ توطئه‌ای در کار نیست. الان بحث، فقط بحث سود اقتصادیه. دیگه رنگ پوست و نوع نژاد توش مطرح نیست‌. در واقع صنعت زیبایی می‌دونه سست کردن اعتماد بنفس آدما مساویه با پول. و مهم‌ترین کاری که می‌کنه همینه. طوری که هرکسی دوست داره تبدیل به اون چیزی که نیست بشه. کسی که پوستش سفیده دوست داره برنزه بشه. کسی که تیره‌ست دوست داره روشن بشه. کسی که موهاش صافه از بی‌حالتی موهاش ناراضیه و کسی که موهاش فره میره موهاشو صاف میکنه. آره تنوع خوبه هیچ مشکلی نداره اگه کسی بخواد هر کدوم اینارو امتحان بکنه. درسته پولتو مصرف میکنه ولی حداقل اگه پشیمون شدی می‌تونی به حالت اولت برگردی. مشکل از جایی شروع میشه که ویژگی‌هایی که بدون عمل جراحی قابل دستیابی نیستن، تبدیل به استاندارد زیبایی بشن. همونطور که اول اپیزود هم گفتم در دوران قدیم استانداردهای زیبایی به سرعت امروز عوض نمی‌شدن ولی تو عصر جدید، این معیارها حتی از مد لباس‌ها هم زودتر عوض میشن. ممکنه ندونیم منشا این استانداردها دقیقا کجا بوده. ممکنه نفهمیم یه استاندارد جدید دقیقا از کی شروع شده. ولی چیزی که ازش مطمئنیم اینه که این معیارها به هیچ‌وجه به طور طبیعی به وجود نیومدن و طوری نبوده که بگیم ذائقه ما در زیبایی به طور بیولوژیکی تغییر کرده. چون امکان نداره ژن‌های همه‌ ما هر چند سال  یه بار تغییر کنه. پس چرا باید بخوایم بدن یا صورتمون رو ببریم زیر تیغ جراحی و یه تغییر همیشگی توش ایجاد کنیم و شبیه اون الگوی موقتی و مصنوعیِ زیبایی بکنیم؟ سو برداشت نشه. من نمیگم هر عمل زیبایی‌ای اشتباهه. اگه هر کسی درون خودشو نگاه کنه و ببینه به دلایل درستی این تصمیم رو گرفته، هیچ مشکلی نداره، حتی این جراحی‌های‌ زیبایی میتونن زندگی بعضی از آدما رو عوض کنن. من‌ تمام حرفم اینه که باید آگاهانه تصمیم گرفت و نه تحت تاثیر محیط و تبلیغات و برای تایید شدن از طرف دیگران. چون خیلی ترسناکه وقتی میبینیم سن انجام این عمل‌ها خیلی اومده پایین‌. یکی از چیزایی که عمل‌های زیبایی رو بین نسل جوون نرمالیزه کرده فیلترهای اپلیکیشنایی مثل اسنپ چت و اینستاگرامه که  بینی رو کوچیک می‌کنن، لبو بزرگ میکنن، صورتو جمع و جور میکنن و خلاصه انگار تصویر بعد از عمل رو بهشون نشون میدن و هرچقدر بیشتر به استفاده از این فیلترها وابسته بشن، بیشتر از تناسب صورت واقعی خودشون دلزده می‌شن و به عمل‌‌های جراحی رو میارن.  متاسفانه عمل‌های زیبایی فقط خود فرد رو تحت تاثیر قرار نمیدن و تبعات اجتماعی هم دارن. فراگیر شدن این عمل‌ها باعث میشه حتی افرادی که انتخاب کردن به صورت یا بدنشون دست نزنن، با دیدن اینکه همه دوستان واطرافیانشون شبیه اون الگوی تعریف شده‌ی ایده‌‌‌آل شدن، خودشون رو زیر سوال ببرن و ویژگی‌های طبیعی خودشون رو ایراد بدونن و اعتماد بنفشون کمتر و کمتر بشه. حتی ممکنه تا حدودی از جامعه طرد  بشن و درگیر افسردگی، اضطراب یا اختلال خودزشت انگاری یا body dysmorphic disorder بشن که در اون فرد به طور وسواسی به یک یا چند ایراد ظاهری کوچیک خودش که دیگران حتی نمیتونن ببیننشون فکر میکنه و از خودش خجالت میکشه و از حضور تو خیلی از موقعیت‌های اجتماعی اجتناب میکنه‌.جدا از درست یا غلط بودن این عمل‌ها، نباید فراموش کنیم که هیچ عمل جراحی‌ای بدون ریسک نیست.  از آسیب به اعصاب گرفته تا ایجاد لخته خون و حتی مرگ. به جز این تو سال‌های اخیر افراد کلاهبردار و سودجویی پیدا شدن که بدون تخصص جراحی میان این عمل‌ها رو انجام میدن و آسیب‌های جبران ناپذیری به افراد میزنن. حتی اگه اینو در نظر نگیریم شما فکر کنید برید یه قسمتی از بدنتون رو عمل کنید و بدون برگشت تغییرش بدین تا اینکه ۱۰ سال دیگه متوجه بشین اون تغییری که ایجاد کردید دیگه زیبا محسوب نمیشه و همه‌ی استانداردها جدید شدن و مثلا میبینی اون موقع مردم پول میدن تا شبیه ۱۰ سال پیش تو بشن! مثال ساده‌ش کک و مکه که تا همین چند سال پیش ایراد بزرگی محسوب میشد و با انواع پودرهای آرایشی پوشونده میشد یا با لیزر محو میشد ولی الان لوازم آرایشی‌ای به وجود اومده مخصوص کشیدن کک و مک روی پوست و داشتنشون زیبایی و حتی نوعی آرایش به حساب میاد. این تبلیغاتی که هر روز باهاشون روبرو هستیم ما رو به سمتی برده که به زیبایی طبیعی کمتر اهمیت بدیم وبیشتر کسایی رو تحسین کنیم که برای زیباییشون هزینه کردن. از باشگاه گرفتن بگیر تا همین عمل‌های جراحی.استانداردهای زیبایی هیچوقت قرار نیست ثابت بمونن و ما هیچوقت قرار نیست به زیبایی ایده‌‌آل برسیم. هیچوقت نمیرسیم چون اگه برسیم دیگه چیز جدیدی نمیشه بهمون فروخت و دیگه سودی نداریم. طبیعت این صنعت همینه که آدمارو در چرخه‌ی بی پایان خواستن و هیچوقت نرسیدن بندازه.دکتر رِنه اِنگِلن، روان‌شناسیه که معتقده ما دچار بیماری زیبایی شدیم. بیماری‌ای که باعث میشه تمام اون زمانی رو که می‌تونیم به دنیا نگاه کنیم، به این فکر می‌کنیم‌ که دنیا چطور داره ما رو نگاه می‌کنه. هر زمانی که ما توجهمون میره سمت اینکه الان ظاهرم چطوریه؟ دیگران چطور منو میبینن؟ چی کار میتونم بکنم که زیباتر بشم؟ یعنی در واقع توجهمون رو از یه موضوع دیگه دریغ کردیم و بیماری زیبایی همینه.اگه بتونیم بپذیریم هیچوقت قرار نیست به زیبایی ایده‌آل برسیم کمتر خودمونو محدود میکنیم، کمتر ذهنمونو مشغول میکنیم و کمتر براش انرژی مصرف می‌کنیم. انرژی‌ای که میتونیم صرف انجام یه کار مفید و خلق کردن یه چیز جدید بکنیم.اینکه بخوایم زیبا باشیم هیچ مشکلی نداره چون میل به زیبایی فطری و ذاتی عه و استفاده کردن یا نکردن از هر کدوم از محصولات زیبایی یه نوع انتخاب شخصیه و ما حق قضاوت نداریم. ولی چی کار می‌تونیم بکنیم که به بیماری زیبایی مبتلا نشیم؟یه راهش اینه که کمتر روی زیبایی سرمایه گذاری کنیم و تمرکزمونو بذاریم روی چیزایی که پایدارن و لازم نیست از دهه ۳۰ به بعد زندگیمون برای نگه داشتنشون بجنگیم.یه راه اینه که وقتی میخوایم از بچه‌ای تعریف کنیم، بهش نگیم چقدر تو خوشگلی. در واقع تنها چیزی نباشه که بهش میگیم. میتونیم بگردیم دنبال خصوصیاتی ازش که توی آینه دیده نمیشه و مثلا بهش بگیم چقدر تو مهربونی. چقدر باهوشی.یه راه دیگه اینه که بدنمون رو به شکل مجموعه‌ای از قسمت‌ها برای اینکه دیگران نگاهش کنن نبینیم و خودمون رو به صورت تمام و کمال ببینیم. به عنوان انسان‌های کاملی که صفات ارزشمندتری از ظاهر دارن. همونطوری که عزیزانمون رو به خاطر تمام چیزی که هستن دوسشون داریم و نه به خاطر ظاهرشون، خودمون رو هم باید همونطوری دوست داشته باشیم. البته این کار، با وجود همه‌ی تبلیغات و تصاویری که در تمام این سال‌ها دیدیم، کار ساده‌ای نیست. ولی نباید فراموش کنیم که ما فقط بر اساس چیزایی که تو رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی میبینیم تصمیم‌گیری نمیکنیم. خودمون می‌تونیم فکر کنیم. در واقع هیچکس نه کاملا تحت تاثیر محیطه و نه کاملا همه چیز تحت کنترل خودشه. چالش اصلی ما اینه که بتونیم یه تعادلی ایجاد کنیم بین این دو حالت و بتونیم تا حدی بر طبق قوانین خودمون رو زندگی کنیم و نه قانونایی که بهمون دیکته میشه.تبلیغاتی رو به ما نشون میدن که وقتی طرف از محصولی استفاده میکنه، تو کوچه و خیابون همه براش غش و ضعف میکنن. و این حسو ایجاد میکنن که تو برای اینکه حس کنی زیبایی به تایید دیگران نیازی داری و ما تا  وقتی نگاهمون به دیگران باشه، ببینیم شبیه بقیه شدیم یا نه و اینکه از طرف دیگران تایید میشیم یا نه، قرار نیست نسبت به خودمون حس خوبی داشته باشیم. مسئله مهم اینه که بیشتر آدما اون ایراداتی که ما از خودمون زیر ذره بین پیدا کردیم رو نمیبینن و ما رو به عنوان یه مجموعه کامل در نظر میگیرن، با تمام خصوصیات فکری و اخلاقی و رفتاری. پس اگه اون تصویری که میخوایم از خودمون داشته باشیم با اون چیزی که واقعا هستیم فرق میکنه، نباید بدنمون رو تغییر بدیم، باید تصورمون از خودمون رو اصلاح کنیم. گاهی اوقات اینقدر به بدنمون صرفا به عنوان شئ‌ای که دوست داریم زیبا به نظر برسه نگاه میکنیم، که روحیاتمون عوض میشه. ممکنه بی دلیل در طول روز عصبانی باشیم یا بدخلق باشیم. این میتونه واکنش ذهنمون باشه به صرفا جسم پنداشتن بدنمون. حتی  تحقیقات هم نشون دادن که خانومایی که آرایش سنگین میکنن، ویژگی‌های انسانیشون کم‌تربه نظر میان. مثلا این که کمتر دوستانه و مهربون به نظر میرسن. از طرف دیگه خانومایی که در حد معمول آرایش می کنن، سالم‌تر، با اعتمادبنفس بیش‌تر و قابل اعتمادتر به نظر میان. البته این تحقیقات در واقع نتیجه‌ی نگاه کالا مانند به زنانه و باید توجه کنیم که همه‌ی ما انسانیم و نه شئ‌.ولی گفتن اینکه همه زیبان هم کمکی بهمون نمیکنه و اصرار روی زیبایی رو حتی بیشتر از قبل میکنه. وقتی میگیم همه زیبان و اینو به عنوان یه ارزش عنوان میکنیم مثل اینه که بگیم ارزش هرکس به زیباییشه در حالی که همه آدما ارزشمندن فارغ از اینکه چطوری به نظر میرسن. ما هیچوقت قرار نیست تو دنیایی زندگی کنیم که زیبایی توش اهمیتی نداره چون مغزمون اینطوری ساخته نشده. ولی میتونیم تو دنیایی زندگی کنیم که زیبایی ظاهری کمتر اهمیت داشته باشه. شاید لازم نباشه صبر کنیم تا استانداردهای زیبایی تغییر کنن، شاید لازم نباشه نحوه حرف زدنمون در موردش رو تغییر بدیم. شاید فقط کافی باشه کمتر راجع به زیبایی ظاهری صحبت کنیم.بقیه قسمت‌های پادکست پاددارو را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/S02E05---Beauty-Sickness-(بیماری-زیبایی)-id4498935-id413853517?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=S02E05%20-%20Beauty%20Sickness%20(%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%20%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست پاددارو</category>
                <author>پادکست پاددارو</author>
                <pubDate>Fri, 13 May 2022 22:20:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل دوم-اپیزود چهارم(کد نورنبرگ)</title>
                <link>https://virgool.io/Poddarou/%DA%A9%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A8%D8%B1%DA%AF-ndr8dnapblvw</link>
                <description>سلام من آرش کلانتر هستم؛ دکتر داروساز از دانشگاه علوم پزشکی تهران و این قسمت چهارم از فصل دوم پادکست پادداروعه. در این قسمت از پاددارو می‌خوام براتون از یکی از فجیع ترین وقایع بشری حرف بزنم.اگر کنار دستتون کسی نشسته که روحیه بیش از حد لطیفی داره یا مثلا کسی زیر 12 ساله توصیه میکنم این قسمت رو گوش ندید.جنگ جهانی دوم در بین قدرتهای بزرگ دنیا یعنی اتحاد نظامی متفقین و متحدین از سال 1939 شروع شد و تا سال 1945 به طول انجامید.این جنگ با حدود 70 تا 85 میلیون نفر کشته یعنی چیزی حدود 3 درصد جمعیت جهان در اون زمان، مرگ آورترین جنگ در طول تاریخ بشریت بود!ولی همه‌ی این افراد بر اثر جنگ جون خودشون رو از دست ندادن، دلایل دیگه ای هم وجود داشت، دلایلی که احتمالا بعد از شنیدن این اپیزود، شما هم  تو دلتون میگین کاش همشون قربانی جنگ میشدن.بعد از جنگ جهانی دوم، متفقین دادگاهی رو در شهر نورنبرگ آلمان  برگزار کردن که به دادگاه نورنبرگ مشهور شد. این دادگاه یه دادرسی نظامی برای رهبران آلمان نازی که در جنایت های جنگی نقش داشتن، بود. دادگاه نورنبرگ رو جزو بزرگترین دادرسی‌های تاریخ به شمار میارن که از 20 نوامبر ۱۹۴۵ تا ۱ اکتبر 1946 به طول انجامید و سرنوشت 24 جنایتکار بزرگ این دادگاه اگثرا خودکشی بود. از آدولف هیتلر گرفته تا هاینریش مولر، بلند پایه ترین مقام نازی که هنوز هم نمیدونن چجوری ناپدید شد!کیفر خواست های اصلی این دادگاه شامل جنایت های جنگی، جنایت علیه بشریت و جنایت علیه انسانیت بود، حتی این دادگاه برای اولین بار در طول تاریخ، جنایت نسل کشی رو به همراه داشت!مارتین بورمن، یوزف گوبلز، هاینریش هیملر، راینهارت هِیدریش، یوزف تِربوفن، آدولف آیشمن  از دیگر سزشناسانی بودن که توی دادگاه نورنبرگ به جنایاتشون رسیدگی شد.اگر از موضوعمون دور نمی‌شدیم می‌تونستیم روزها در مورد داستان تک تک این آدم‌ها صحبت کنیم.در 28 ژانویه 1946 نخستین بازمانده اردوگاه مرگ اعتراف عجیبی کرد.اردوگاه های مرگ، اردوگاه های آلمان نازی بودن که در طول جنگ جهانی دوم، با هدف کشتار سیستماتیک میلیون‌ها تن با گاز و کار شدید تحت گرسنگی ساخته شده بودند. این اردوگاه ها راه حل نهایی نازی ها برای نسل کشی یهودی‌ها بودن.در مجموع 7 اردوگاه مرگ رو شناسایی کردن که اکثرشون در خاک آلمان بودن، در مجموع چیزی حدود 4 میلیون نفر در این اردوگاه ها قربانی شدن. 4میلیون نفر میشه تقریبا اندازه جمعیت کشور کویت یا مثلا 2.5 برابر جمعیت بحرین یا حتی یه میلیون نفر بیشتر از جمعیت 3 میلیونی کشور ارمنستان.حالا داستان این اردوگاه‌های مرگ میدونین چیه؟یه روزی، هانریش هیملر، یکی از فرماندهان ارشد حزب نازی، در حال بازدید از یک تیرباران جمعی بوده، بهش میگن سربازانی که این کشتارهای جمعی رو انجام میدن، دچار آسیب روانی میشن، دیوونه میشن یا خودکشی میکنن! پس اومدن روش های متفاوتی رو برای مرگ آسان آزمایش کردن.اول از همه در اردوگاه بلزک70 هزارنفر رو با سیلندرهای کربن مونوکسید از بین بردن، ولی خب به نظرشون روش گرونی بود! کربن مونوکسید همون گازه اس که بر اثر سوخت ناقص بخاری‌ها جون بعضی هموطنامون رو میگیره! حالا من نمیدونم چجوری گرون در میومده!از اینجا به بعد اسامی زیادی وجود داره که شاید من تلفظ خیلی دقیقی به کار نبرم، پیشاپیش عذر میخوام:کرت گرستینگ در خاطراتش درباره اردوگاه مرگ بلزک، زمانی که 45 قطار شامل 6700 یهودی عریان به این اردوگاه رسیدن، اینطور میگه:هکنهولت بشدت تلاش می‌کند تا موتور را راه بیندازد؛ ولی نتیجه‌ای ندارد. کاپیتان ورث جلو می آید. می‌بینم که ترسیده‌است، چون من در این مصیبت حاضر هستم، بله، همه چیز را می‌بینم و صبر می‌کنم. کرونومتر من همه چیز را نشان می‌داد، ۵۰دقیقه، ۷۰ دقیقه و موتور کار نمی‌کند. مردم بیهوده داخل اتاقک‌های گاز منتظرند.تو رو خدا ببین چجوری روایت شده داستان؛ بیهوده منتظر موندن!!!!! معنیش اینه که اکر موتور کار میکرد و میمردن بیهوده نبود! پروفسور فننستیل به پنجره‌ای روی در چوبی زل زده و درحالیکه صدای گریه مردم را می‌شنود، می‌گوید &quot;گویی داخل یک کنیسه اند&quot;. کاپیتان ورث با خشم، ۱۲–۱۳ بار به صورت کمک اوکراینی اش، هکنهالت، سیلی می‌زند. بعد از ۲ساعت و ۴۹دقیقه ، موتور به کار می‌افتد. تا آن لحظه، مردمی که در آن 4 اتاقک محبوس بودند، هنوز زنده بودند، ۲۵دقیقه دیگر می‌گذرد. خیلی‌ها تاالان مرده‌اند. این را می‌توان از میان پنجره کوچک دید، چون یک لامپ هر چند وقت یکبار ، چند دقیقه داخل اتاقک را روشن می‌کند. بعد از ۲۸دقیقه، فقط چند نفر هنوز زنده‌اند. بالاخره، بعد از ۳۲دقیقه، همه مرده‌اند… بعد دندان پزشکان دندان‌های طلا را از جنازه‌ها خارج می‌کنند. در میانه آن‌ها کاپیتان ورث ایستاده‌است. یک قوطی بزرگ از دندان را نشانم می‌دهد و می‌گوید: &quot;ببین سنگینی طلا را! برای همین دیروز و روز قبلش است. باورت نمی‌شود هر روز چه چیزهایی پیدا می‌کنیم -دلار، الماس، طلا. خودت بیشتر خواهی دید!&quot;بعد از اون در هر اردوگاه روش جدیدی رو امتحان کردن تا ببینن کدوم از همه سریعتر و کارآمدتره! بالاخره یکی از معاونان یه پیشنهادی داد:در اردوگاه مرگ آشویتس که در خاک لهستان اشغال شده بود، لباس های اسرای شوروی رو آغشته کردن به ماده ای به نام سیکلون ب یا زیکلون ب)این ماده نوعی گاز کُشنده اس که از از سم سیانور مشتق میشد ) مشاهده کردن اسرا بعد از مدتی خفه میشن و میمیرن ار اونجا به بعد از این گاز در اتاق های گاز معروف استفاده میکردن و بعد از مردن اسرا، جنازه هاشون رو داخل کوره های آدم سوزی مینداختن تا هیچ اثری از هیچکس باقی نمونه.حالا میدونید جالب چیه؟ این آزمایش شیمیایی رو با توصیه شرکت سازنده این بلورهای زیکلون ب یعنی آی جی فاربن، انجام دادن؛ IG Farben، شرکت صنایع داروسازی آلمانی بود که در سال 1925 تاسیس شده بود و بعد جنگ توی سال 1952 منحل شد.در کنار اردوگاه‌های مرگ، اردوگاه کار اجباری هم ساخته بودن، به قول خودشون برای پاکسازی مفید! در این اردوگاه ها از یهودیان، کولی ها، اسلاوها، معلولان ذهنی و همجنسگرایان تا جایی که میتونستن کار می‌کشیدن و وقتی دیگه به درد کارهای سخت نمی‌خوردن اونا رو حذف می‌کردن.در اردوگاه‌های مرگ، تنها فاجعه تلاش برای آسانتر کشتن آدمها نبود.در دادگاه نورنبرگ، پزشکان و محققان به بی رحمانه ترین و وحشتناک ترین آزمایش های انسانی اعتراف کردن. آزمایش هایی که در همین اردوگاه‌های مرگ بر روی زندانی ها انجام می‌شد.نازی ها زندانیان رو مجبور به شرکت در این آزمایشها میکردن. سرانجام همه شون هم یا مرگ بود، یا معلولیت دائمی یا آسیب روانی شدید.هدف این آزمایشها چی بود؟پیدا کردن راهی برای قویتر کردن سربازا، پیدا کردن عامل کشنده آسونتر، پیدا کردن راهی برای بهبود سریعتر سربازهای مجروح.بین سال‌های 1943 تا 1945، آزمایشاتی در کمپ‌های زندانیان ناتزویلر و ساشنهاوزن انجام شد که در آن عوامل و اثرات همه گیری بیماری زردی مورد بررسی قرار گرفت. عامل این بیماری به قربانیان تزریق شده سپس شرایط آنان در طول دوران طولانی رنج ناشی از بیماری مورد مطالعه قرار می‌گرفت. زردی که با نام هپاتیت نوع A نیز شناخته می‌شه هنوز در بسیاری از نقاط جهان شایعه.آلودگی به عامل بیماری هپاتیت A می‌تونه به درد شکمی، تب و دل پیچه و اسهال شدید منتهی بشه. اکثریت  قربانیان این آزمایش‌ها در دو کمپ مذکور لهستانی بودند و بسیاری از آن‌ها در نتیجه این آزمایشات جون خودشون رو از دست دادن در حالی که دیگران درد‌هایی طاقت فرسا را تحمل کرده، اما زنده ماندند. تنها یک مورد اتهام در مورد این آزمایشات در دادگاه نورنبرگ به محکومیت منجر شد. دکتر کارل برانت رییس برنامه بیهوشی نازی‌ها به خاطر انجام این آزمایش‌ها محکوم گردید.دوقلوهای همسان برای نازی ها خیلی با ارزش بودن، اون ها رو همزمان میکشتن و اندامهاشون رو میفرستادن به مراکز تحقیقاتی برای بررسی بیشتر. حدود 1500 نفر در این آزمایش حضور داشتند که تنها 200 نفرشون جون سالم به در بردن. یکی از هولناک ترین وقایع این آزمایش، دوتا جوون ورزشکار مجارستانی بودن، پس از هفته‌ها معاینه و بررسی دقیق، اونهارو  را به زور وارد خمره‌های پر از آب داغ کردن تا بیهوش شدند. بعد مو‌های سرشون  کندن و مو‌های بدنشون رو به طور کامل زدن.  در طی یکماه اعضای ماه اعضای بدنشون رو یکی یکی جدا کردن و فرستادن برای تحقیق.نکته جالبترش میدونین چیه؟ تمام این آزمایش از اول تا اخرش فیلمبرداری می‌شد، بدون از دست دادن حتی یک دقیقه.تو این آزمایشها، برای اینکه همه چی رو کامل تحت کنترل داشته باشن و هر دو نفر تو شرایط یکسانی باشن، دوقلوها رو به هم میدوختن و اگر به هر دلیلی یکیشون از بین می رفت، نفر دوم هم بلافاصله باید کشته میشد. من حتی از تصور این صحنه‌ها حالت تهوع می‌گیرم.کامینسکا، بازمانده آزمایش پیوند استخوان و عضله در خاطراتش میگه:اونها دوبار اینکارو با من کردن، هر بار یکی از پاهام رو جدا کردن، بدون بیهوشی! تنها چیزی که یادم میاد درد شدید و تب زیاد بعد از جراحیه. تا ماه‌ها بعد از جراحی از بدن من عفونت خارج می‌شد.از سپتامبر 1942 تا دسامبر سال بعدش، در یکی از اردوگاه های مرگ، نازی ها بدون بیهوشی استخوان و عضله زندانیان رو جدا میکردن و به سربازان آسیب دیده پیوند میزدن، اونها تو دادگاه نورنبرگ این کار رو از افتخاراتشون میدونستن! واقعا هم از لحاظ علمی جزو افتخارات بود اما به چه قیمتی؟!یکی دیگه از آزمایشات بزرگشون، آزمایش یخ زدگی بود که 400 قربانی داشت.در گزارش زیگموند راشر، پزشک ارتش نازی، مشخص شده که زندانیان رو در آب های سرد قرار میدادن و دمایی که دیگه براشون غیرقابل تحمل بود و دمای مرگشون و مدت زمانی رو که دووم میاوردن، اندازه گیری میکردن.اینکار رو گاهی 25 بار بر روی یک زندانی انجام میدادن تا بلخره تسلیم شه! توی آزمایش مشابه همین، انسان هارو به صورت عریان ساعت‌ها در دماهای پایین، حدود منفی6 تا منفی7 درجه سانتی گراد یا درون تانک‌های پر از یخ قرار میدن، تا جایی که تقریبا یخ میزدن، بعد از روش های مختلف گرم گردن استفاده میکردن تا ببینن بهترین روش گرم نگه داشتن سربازها در مناطق جنگی سرد چیه!یکی از محققان این طرح تو اعترافاتش گفته که گاهی مستقیما زندانیان رو داخل آب جوش مینداختن تا گرمای بدنشون رو برگردونن! در فوریه 1942 در یکی از اردوگاه های مرگ،  1200 نفر را مبتلا به مالاریا کردند و درمانهای مختلف رو روشون امتحان کردن تا ببینن اثر کدوم درمان بهتره، نیمی از افراد این اردوگاه به همین دلیل قربانی شدن.یکی از معروفترین مطالعات نازی ها، بررسی اثر داروهای آنتی‌بیوتیک سولفونامیدها بود. این داروها امروزه برای درمان خیلی از عفونت‌ها کاربرد دارن.چیکار میگردن؟ زخم انسان ها رو آغشته به انواع باکتری میکردن و برای شبیه سازی شرایط جنگ، دو طرف زخم رو محکم میبستن به طوریکه جریان خون متوقف بشه، حتی گاهی برای بدتر شدن شرایط زخم، چوب یا شیشه رو به زخم فرو میکردن و بعد از آنتی بیوتیک ها استفاده میکردن تا اثرشون رو ببینن!فکرش رو بکنید، تو دنیا امروز چندتا دارو ساخته شده یا داره ساخته میشه، ولی حتی برای مطالعات روی حیوانات هم قوانین اخلاقی خودشون رو دارن!یه آزمایش چندماهه توی سال 1944 انجام دادن تا ببینن چطور میشه آب دریا رو قابل آشامیدن کرد.شافنیگ، از بازمانده های ارتش نازی میگه:به زندانی‌ها هیچ چیزی نمیدادن جز آب دریا و اونها از شدت تشنگی به ناچار کف زمین رو لیس میزدن و درنهایت تلف میشدن.در بخش دیگری از اعترافاتش، اینطور گفته:من مسئول اشعه ایکس تو اردوگاه بودم، همه‌ی این جنایات رو هم میدیدم ولی توانی برای مقابله نداشتم و یکبار یکی از سربازان ناخواسته شاهد آزمایش راشر بود، راشر متوجه شد و اون رو همراه زندانی ها وارد اتاقک‌های گاز کرد.اتاقک های گاز خردل تقریبا در تمام اردوگاه‌ها بود. زندانی ها با قرار گرفتن در این اتاق ها دچار سوختگی و زخم های وحشتناکی میشدن و نهایتا درمانهایی روشون انجام میشد تا بفهمن بهترین درمان چیه؟در اوایل 1942، نیروی هوایی نازی ها در اردوگاه داخائو و به مدیریت راشر، آزمایش عجیب دیگری انجام دادن کهبرای مشخص شدن محدودیت‌های مقاومت انسان طراحی شده بودند. نتیجه این آزمایشات قرار بود مورد استفاده نیروی هوایی آلمان یا همان لوفت وافه قرار بگیره که از طریق بررسی اثرات شرایط اتمسفری ارتفاع بسیار بالا بر روی انسان صورت گرفت. قربانیان داخل اتاقی قرار گرفته و سپس پزشکان نازی به طور مداوم ارتفاع شبیه سازی شده در آن را افزایش می‌دادن. شرایط درون این اتاق مشابه شرایطی بود که سربازان در هنگام سقوط از ارتفاع 68 هزار پایی تجربه می‌کردند و این آزمایش برای انسان‌ها بسیار خطرناک بود. تقریباً تمام قربانیان اتاق ارتفاع بالا در نتیجه جراحات ناشی از قرار گرفتن در معرض فشار اتمسفری شدید جان می‌باختن.بخشی از نامه راشر به هنریش هیملردر 5 آوریل:مرد 37 ساله‌ای  چهار دقیقه پس از کاهش اکسیژن شروع به تکان دادن سرش کرد، یک دقیقه بعد دچار گرفتگی عضلات شد. وی پس از آن بیهوش شد و فقط سه بار در دقیقه نفس میکشید تا اینکه 30 دقیقه پس از کمبود اکسیژن تنفسش متوقف شد. سپس قربانی کبود شد و از دهانش کف خارج شد. کالبد شکافی هم یک ساعت بعد انجام شد.هیملر در پاسخ به این نامه 13 آوریل به راشر دستور داد تا این آزمایش رو بر روی زندانی های محکوم به اعدام انجام بده و اگر زنده موندن، اونها رو برای کار اجباری مادام العمر به اردوگاه های کار اجباری بفرسته!اینم بهتون بگم که راشر با تلاش برای جلب رضایت هیملر از طریق نشان دادن اینكه با افزایش سن باروری زنان می تواند رشد جمعیت را تسریع كند ، این واقعیت را تبلیغ كرد كه همسرش، كارولین ، حتی پس از رسیدن به سن یائسگی سه فرزند به دنیا آورده است و هیملر از عكسهای خانواده راشر به عنوان تبلیغ استفاده كرد. کارولین در طی چهارمین بارداری خود، هنگام تلاش برای ربودن نوزاد دستگیر شد. بعداً تحقیقات نشان داد که سه فرزند دیگر وی هم یا خریداری شده بودن و یا ربوده. هیملر احساس خیانت کرد و راشر در آوریل 1944 دستگیر شد و بعدها با دستور مستقیم هیملر کشته شد.یه آزمایش پیچیده دیگه، پیدا کردن راهی برای جلوگیری از خونریزی بود. پیچیده از این نظر که اگر هر یکی از این آزمایش‌ها جواب میداد مسیر علم و تمدن بشری عوض می‌شد؛یه دارو داشتن از چغندر به اسم polygal، اونو میدادن به زندانی‌ها و بعد به گردن یا قفسه سینه شون شلیک میکردن یا بدون بیهوشی بخشی از بدنشون رو قطع میکردن، فقط واسه اینکه ببینن خونشون بند میاد یا نه تا برای سربازاشون هم از همون استفاده کنن. اتفاقا راشر از این ماده مقاله هم نوشت، بدون اینکه ذره‌ای اشاره کنه چه اتفاقی افتاده!!! با توجه به دروغ هایی که گفته بود میشه حدس زد که این مقاله هم اطلاعات درستی نداشته!یکی از پرجمعیت ترین آزمایش ها توسط کارل کلابرگ انجام شد. کلابرگ به دنبال یک روش به صرفه برای عقیم سازی بود. گروه موردعلاقه اش هم خانم های 20 تا 40 ساله ای بود که قبلا یکبار زایمان انجام داده بودن! از اشعه ایکس یا داروهای تزریقی استفاده میکردن تا راه موثرتر رو پیدا کنن، تعدادی از زن‌ها دچار سوختگی ناشی از اشعه ایکس میشدن و اونهایی که مقاومت میکردن هم در اتاقک گاز خفه میکردن!ویلیام سیدلمن، استاد دانشگاه تورنتو، در گزارشی گفته:یکی از پزشکان نازی به نام هرمان استیو، به زنان تاریخ مرگشون رو میگفته تا اثر پریشانی و آسیب روانی رو بر باروری و قاعدگی اونها بررسی کنه! حتی به بعضی از اونها تجاوز میکردن تا بتونن مسیر اسپرم در دستگاه تولیدمثلی زنان رو بررسی کنن.آزمایشهایی که براتون گفتم تنها بخشی از آزمایش‌های نازی‌ها بر روی انسان‌های بی پناه بوده و البته بخش قابل پخشش!در مستندات هانریش هیملر، این عبارت دائما تکرار شده، &quot;این تحقیقات با اهداف کاربردی توسط ما انجام می‌شود، و من شخصا مسئولیت تامین افراد جنایتکار که تنها لایق مرگ در اردوگاه های مرگ هستند را برای این تحقیقات برعهده میگیرم.&quot; منظورش همون زنها و کودکان بی گناهه، البته از نظر اونها بخاطر مذهب و ملیت شون لایق مرگ بودن.بسیاری از افراد در نتیجه این آزمایشات انجام شده توسط نازی ها جان خودشون رو از دست دادن، بقیه هم در نهایت برای بررسی پس از آزمایش‌ها به قتل رسیدن. بازماندگان هم یا دچار نقص شدند یا اختلالات ذهنی و روانی غیرقابل جبران.همزمان با پایان جنگ جهانی و برگزاری دادگاه نورنبرگ، واقعه ای اتفاق افتاد به اسم Operation paperclip.ارتش آمریکا تحت یک برنامه مخفی، توسط نیروهاش در جنگ جهانی دوم، بیش از 1600 نفر از دانشمندان، محققان، مهندسان و پزشکان نازی رو طی سال‌های 1945 تا 1959 به ایالات متحده آورد و اونها رو به عنوان کارمند دولتش استخدام کرد. از جمله شون والتر شیبر شیمیدان بود که در اردوگاه مرگ مانتهاوزن، آزمایشاتی رو روی انسان ها انجام داد و جان هزاران نفر رو گرفت. اون در یکی از آزمایشاتش، به 150 نفر از زندانیان خمیری تهیه شده از لباس های کهنه رو به عنوان غذا داد و تقریبا همه این افراد جان خودشون رو از دست دادن. والتر بعد از انتقال به آمریکا با صنایع نظامی همکاری کرد و در طی 10 سال  نقش مهمی رو در پیشبرد برنامه سلاح‌های شیمیایی ایالات متحده آمریکا ایفا کرد. البته شوروی هم بیکار ننشست و 2200 نقر از متخصصان نازی هم به شوروی پناهنده شدن، اونم فقط در طی یک شب.این یعنی چی؟ یعنی این جنایتکاران غایب بزرگ دادگاه نورنبرگ بودن و برای اون آزمایش‌های فجیع، مجازات نشدن. این یعنی قدرت‌های اون زمان همچین تفاوتی با هم نداشتن هر کس به فکر منافع خودش بود وگرنه این انسان‌ها رو اگر 1000 بار هم اعدام می‌کردن کم بود. نه تنها مجازات نشدن بلکه بهشون زندگی راحتی دادن تا انتقال دانش فنی رو هم انجام بدن! پیشرفت‌های علمی و نظامی حال حاضر دنیا بخش زیادیش مربوط و مدیون تحقیقات نازی‌ها بودبعد از پایان جنگ جهانی کشورهای پیروز با در خدمت گرفتن نیروهای آلمانی در ازای نجات اون‌ها از مرگ حتمی تونستن تکنولوژی پیشرفته نازی‌ها رو به کشورهای خودشون منتقل کنن. برای مثال طراحی و ساخت جنگنده‌های سری f در ارتش ایالات متحده حاصل ادامه ایده ها و دانش نظانی صنایع هوایی ss بود. از موضوع اصلی خودمون دور نشیم، این پیشرفت‌ها به چه قیمت بود؟ به قیمت جان انسان‌های بی‌گناه که به عنوان موش آزمایشگاهی تلف میشدن.اگر یادتون باشه توی اپیزود سوم از فصل اول، براتون کامل توضیح دادیم که صفر تا صد ساخت یه دارو یا واکسن جدید چطوریه و مطالعات پیش بالینی و بالینی این پروژه به چه صورته!شاید الان براتون ملموس تر باشه که چرا انقدر سخت گیری صورت میگیره! هدف از پیشرفت علم زندگی بهتر و با کیفیت تر برای بشر عه  و این هدف نباید یه وقت با نابودی زندگی همراه باشه.یه دادگاه کوچیک در سال 1947 یعنی 2 سال بعد از پایان جنگ جهانی دوم در ایالات متحده آمریکا تحت عنوان دادگاه پزشکان برگزار شد، در این دادگاه پزشکان گفتن که مگه برای مطالعات انسانی قانونی وجود داره؟ اگه نداره که پس ما به دنیا خیلی لطف هم کردیم! این تلنگر شاید خیلی دیر و با هزینه‌ای گزاف زده شد اما بالاخره همه متوجه شدن که تحقیقات علمی باید دارای یه سری اصول و اخلاق و قانون باشه، هر چند شاید این قوانین در بعضی جاها محدود کننده باشه، اما ضروریه.بعد از این دادگاه، دکتر الکساندر و دکتر کونوی، یک تفاهم نامه ایجاد کردند به نام کد نورنبرگ.این آیین‌نامه اصول اولیه اخلاقی رو در امور پزشکی مشخص می‌کنه و شامل 10 بند زیره:ضروری و اساسی بودن رضایت و داوطلب‌بودن فرد مورد آزمایش یعنی به زور کسی رو آزمایش نمیشه کردلزوم سودمندی مطالعه و پرهیز از روش‌های ذاتاً تصادفی و نالازم، مثلا مطالعه برای سلاح کشتار جمعی نباید باشه؛ یه چیزی باشه پسفردا که جواب داد، دعا به جون پدر و مادر محقق کننمتکی‌بودن بر مبانی علمی و تجربیات قبلیپرهیز از هرگونه آزار و اذیت جسمی و روانی غیرضرورنداشتن خطر مرگ یا معلولیتخطرپذیری متناسب با نتیجهفراهم‌آوردن زمینه‌های لازم برای محافظت از افراد مورد مطالعهلزوم صلاحیت علمی پژوهشگران و داشتن مهارت لازمآزاد گذاشتن افراد برای خروج از مطالعهآمادگی برای پایان دادن مطالعه در هر زمان که نیاز باشد توسط فرد مسئول تحقیققوانین نورنبرگ تا امروز، مهمترین بخش انجام مطالعات پزشکیه و بدون تایید اون، هیچ مطالعه ای ممکن نیست.اگر حافظه تون یاری کنه در سال قبل میلادی همزمان با سرعت گرفتن کارآزمایی های بالینی واکسن‌های مختلف کرونا صحبت از این شد که قراره بخشی از جامعه هدف واکسن اسپوتنیک روسی و سینوفارم و سینووک چینی ایرانی ها باشن و در فضای مجازی کلی داستان درست شد که ایرانی‌ها موش آزمایشگاهی کشورهای دیگر نمی‌شوند و ...همین جو و خواسته عمومی باعث شد وزارت بهداشت این قضیه رو کلا تکذیب کنه و اعلام کنه در هیچ مطالعه بالینی شرکت نخواهد کردکشور امارات متحده عربی و بسیاری از کشورهای منطقه با بررسی علمی قضیه و به دور از سیاسی کاری در مطالعات شرکتهای چینی و روسی و انگلیسی شرکت کردن و ریسک خطرات اون رو به جون خریدن و همین عامل باعث شد که امارات متحده عربی الان بیشترین درصد واکسیناسیون گچکرونا رو در دنیا داشته باشه و بعد از اون‌ها اسراییل قرار داره که اونها هم در مطالعات بالینی واکسن فایزر آمریکا شرکت کردن.حالا همون عده که میگفتن چرا میخوایم موش آزمایشگاهی کشورهای دیگه بشیم میگن چرا ما سرعت واکسیناسیونمون کنده؟ خب معلومه که شرکت‌ها با کشورهایی که در مطالعاتشون شرکت کردن روابط بهتری دارن و زودتر به اونها واکسن میفروشن.و این شد که در دنیای امروز، همه مطالعات حوزه علوم پزشکی، تا قبل از گرفتن کد اخلاقی، مجاز به شروع کار نیستن.شاید این جمله معروف رو ما ایرانی ها که دومین جنگ طولانی قرن 20 بعد از جنگ ویتنام یعنی جنگ 8 ساله با رژیم بعث عراق رو پشت سر گداشتیم بیشتر درک کنیم:شاید فقط برخورد یک شهاب‌سنگ غول‌آسا، یا هجوم زامبی‌ها و آدم‌فضایی‌ها بتونه زندگیِ بشر رو بیش از جنگ جهانی دوم تغییر بده. جنگی که در اون صدمیلیون سرباز جنگیدند و بیش از هر ستیزِ دیگری در طول تاریخ کشته و زخمی بر جای گذاشت. اما این‌ها سطحی‌ترین تأثیرات این جنگه. ترس‌ها، امیدها، آرمان‌شهرها و ویران‌شهرهایی که این جنگ در ذهنِ انسان‌ها کاشت یا خراب کرد، هنوز که هنوزه بر زندگی ما تأثیر داره.بقیه قسمت‌های پادکست پاددارو را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/S02E04---Nuremberg-Code-(کد-نورنبرگ)-id4498935-id413853516?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=S02E04%20-%20Nuremberg%20Code%20(%DA%A9%D8%AF%20%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A8%D8%B1%DA%AF)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست پاددارو</category>
                <author>پادکست پاددارو</author>
                <pubDate>Fri, 22 Apr 2022 00:32:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل دوم-اپیزود سوم( داستان افسردگی)</title>
                <link>https://virgool.io/Poddarou/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-pungvrmvhurl</link>
                <description>سلام من آرش کلانتر هستم؛ دکتر داروساز از دانشگاه علوم پزشکی تهران و این قسمت سوم از فصل دوم پادکست پادداروعه با عنوان و موضوع بسیار مهم افسردگی.در این اپیزود از پاددارو می‌خوام با روایتی داستانی از یکی از مهم‌ترین و شایع‌ترین بیماری‌های روان، افسردگی، صحبت کنم.بذارید از زندگی رز براتون بگم.رز دختر ۲۱ ساله‌ای بود با موهای قرمز تیره، پوست شفاف، صورت ظریف و خوش فرم استخونی، چشم‌‌های تیله‌ای درشت عسلی و ابروهای کشیده و مژه‌های فر و بلند. روی هم رفته دختر بسیار زیبایی بود ولی اگه به دوستاش می‌گفتی رز رو توی چند جمله توصیف کن هیچکدوم این چیزارو نمیگفتن چون کسایی که می‌شناختنش متوجه میشدن شخصیتش حتی از ظاهرشم زیباتر و قابل ذکرتره. اگه میخواستن توصیفش کنن احتمالا میگفتن یه دختر همیشه سرزنده و شاد که هرجایی که میره با خودش کلی انرژی مثبت می‌بره و فضا رو لطیف می‌کنه. میگفتن کسیه که همه دوست دارن کنارش باشن، باهاش حرف بزنن و از معاشرت باهاش لذت ببرن.رز تو دانشگاه عکاسی می‌خوند و از این بابت خوشحالم بود. ولی به جز عکاسی، عاشق تئاتر بود و قبلا توی گروه تئاتر دبیرستانشون هم عضو بود و حتی بعد از ورود به دانشگاه، تیم تئاترشون همچنان فعالیتش رو به طور مستقل ادامه داده بود و هر هفته تو یکی از سالنای کوچیک شهر اجرا داشت.رز عاشق زندگیش بود. عاشق زندگی کردن کردن بود. عاشق خانواده و دوستاش. همه چی بر وفق مرادش بود. زندگیِ ایده‌آلشو زندگی می‌کرد. هیچ‌چیزی نبود که بخواد تغییرش بده.ولی با این‌حال یه حس عجیبی اومده بود سراغش. حس خالی بودن. حس پوچی. حس ناامیدی. نمی‌تونست بگه این حس دقیقا از کی شروع شد. شاید یه هفته پیش، شایدم دوهفته پیش. حتی نمی‌دونست دلیل این حس چیه. هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود. هیچ حرف ناراحت‌کننده‌ای نشنیده بود. همه چی مثل قبل بود. همه‌چیز به جز خودش. اون مثل قبلش نبود. نمی‌دونست چه اتفاقی داره براش میفته. فکر میکرد مثل همیشه یه حس بد زودگذره و بعد چند روز از شرش خلاص میشه. واسه همینم منتظر موند. منتظر موند تا بگذره. ولی نگذشت. بدتر شد. صبحا به زور باید خودشو از تختش جدا می‌کرد. دیگه شوقی نداشت واسه رفتن سر کلاس. واسه عکاسی، واسه تئاتر‌. واسه تمام چیزایی که تا همین چند هفته پیش عاشقشون بود. وقتی میرفت سر کلاس احساس میکرد اونجا نیست‌. وقتی می‌رفت روی صحنه حس می‌کرد جسمش اونجا حضور داره، ذهنش نه.شبا هرکاری که می‌کرد نمی‌تونست بخوابه‌. تا صبح هی با خودش فکر میکرد. در طول روز با اینکه گرسنه‌ش می‌شد، تا میومد اولین لقمه رو بخوره حس میکرد سیرِ سیره.طوری که در عرض یه ماه و نیم نزدیک ۷ کیلوگرم وزن کم کرده بود. رز از اولشم دختر لاغری بود ولی وقتی یه روز اتفاقی نگاهش به مچ دستش افتاد و چیزی به جز پوست روی استخون ندید ترس برش داشت.ولی این ترسنا‌ک‌ترین چیز نبود. ترسناک‌ترین قسمتش این بود که هیچ ایده‌ای نداشت چرا این حسارو داره. چی شد آخه یهو؟پیش دوستاش تظاهر می‌کرد به خوشحال بودن، به مشکلی نداشتن. چون دوست نداشت همیشه یه آدم منفی و ضدحال باشه. دوست نداشت یه بار اضافه باشه رو دوش دیگران. انگار همیشه یه ماسک رو صورتش بود تا هیچکس از حسای واقعیش خبر نداشته باشه. وقتی هم که با خانواده‌ش از پشت تلفن صحبت میکرد به هیچ وجه چیزی بروز نمیداد که الکی از راه دور نگرانشون نکنه. حس می‌کرد ذهنش یه قفسه و خودشم زندانیش.شبا میومد درس بخونه ولی انگاردرس تو مخش نمیرفت‌. یا مثلا میومد دیالوگاشو حفظ کنه و چندین و چندبار یه پاراگرافو میخوند ولی تو ذهنش نمیموند. اصلا تمرکز نداشت. انرژی هم نداشت. انگار همه‌ش خسته بود.اعتماد بنفسشم روز به روز کمتر می‌شد. سر صحنه تئاتر نگاه تماشاچیا آزارش می‌داد چون حس می‌کرد روی اون تمرکز کردن و شاید دارن لاغری بیش از حدشو قضاوت می‌کنن.یه چیز دیگه‌ای که خیلی براش عجیب بود این بود که بی‌دلیل گریه‌ش می‌گرفت. شاید نشه گفت بی‌دلیل. مگه میشه صبح تا شب این فکرا توی ذهنت باشه و زودرنج نشی؟رز از یه طرف دوست داشت بدونه چه اتفاقی داره میفته ولی از طرف دیگه دوست نداشت بره دکتر. با خودش می‌گفت برم پیش دکتر چی بگم؟ بگم ناراحتم؟خودش کمی تو اینترنت سرچ کرد و به این نتیجه رسید که دیگه این کارو نکنه. چرا؟ چون نتایج جست و جوش به این ختم شده بود که احتمالا افسردگی داره.ولی این براش محال به نظر می‌رسید. با خودش میگفت: &quot;من و افسردگی؟! مگه افسردگی همونی نبود که توی فیلما دیدم؟ همونی که بعد اینکه یه اتفاق بدی واسه طرف میفته افسرده میشه و میخواد خودشو بکشه؟! من چرا باید افسرده باشم؟ من همه چی دارم. عزادار کسی نیستم. وضع من به بدی آدمای توی فیلما نیست. پس افسرده نیستم. من فقط تنبل شدم. تنبل و غیر منطقی. اونم به انتخاب خودم. همه چیز تحت کنترل و اراده‌ی خودمه. فقط کافیه بخوام تمومش کنم. تا الان واقعا تلاشی واسه بهتر شدن نکردم و واسه همینم ادامه پیدا کرده وگرنه من که افسرده نیستم. فقط کافیه یه کمی ورزش کنم و سالم‌تر غذا بخورم و چندتا کتاب خودمراقبتی بخونم.&quot;زهی خیال باطل. ورزش کنه؟ اونم کسی که بزرگترین چالشش بیرون اومدن از تخت‌خوابش بود؟! غذای سالم بخوره؟! مگه کلا چیزی می‌خورد که حالا بخواد سالم باشه یا نباشه؟ حوصله‌ی کتاب‌خوندنم نداشت‌. اونم کتاب خودمراقبتی.وقتی با این کارا به نتیجه‌ای نرسید با خودش فکر کرد: &quot;شاید این عارضه‌ی قرصایی باشه که واسه آکنه دارم مصرف می‌کنم؛( آکنه میشه همون جوشایی که توی جوونی میزنیم)  اینو قطعش کنم حتما بهتر میشم‌‌.&quot; قرصشو قطع کرد و واقعا هم سه چهار روزی حس بهتری داشت. یا به عبارت بهتر خودشو گول میزد که حس بهتری داره. ولی بعدش دوباره روز از نو و روزی از نو.این بار با خودش گفت شک ندارم واسه خونه و خونواده‌م دلم تنگ شده. توی تعطیلات بین دو ترم، میرم خونه و حتما بهتر میشم. تعطیلات اومد و رفت خونه و بازم چند روزی حالش بهتر بود و با خودش گفت همینه. خودشه. دقیقا همینو نیاز داشتم. ولی هنوز چند روز نگذشته حتی از قبلشم حس بدتری پیدا کرد. چون خسته شده بود. خسته شده بود از اینکه هی برنامه‌ریزی می‌کرد تا یه کاریو انجام بده و وقتی روز موعود می‌رسید هیچ حس هیجانی نداشت.هیچ حس خوبی از ته دل نداشت. نمی‌تونست لذت ببره از زندگی.اتفاق جالبی که افتاد این بود که توی همون چند روزی که خونه بود مادرش بلافاصله حدس زد که مشکل چیه. هرچقدرم بازیگر خوبی بود و هرچقدر خوب تونسته بود دوستاشو متقاعد کنه که هیچ مشکلی نداره، واسه مادرش نمی‌تونست فیلم بازی کنه. مادرش نشونه‌های افسردگی رو می‌دونست و شک نداشت که مشکل رز همینه. واسه همین باهاش حرف زد. بهش گفت تو مُحِقِ شادی هستی . حق داری از زندگیت لذت ببری. بقیه مردم خوش باشن و تو اجازه نداشته باشی حالت خوب باشه؟ نمیذارم اینطوری بمونی. باید از متخصص کمک بگیریم و حالتو از قبل هم بهتر کنیم.ولی اصلا فایده‌ای نداشت. اصلا حس نمی‌کرد به کمک نیاز داره. با خودش میگفت آخه دکتر چی میخواد به من بگه که من خودم نمی‌دونم. منو بهتر از خودم که نمی‌شناسه. و بازم به این فکر میکرد وضعش به بدی آدمای افسرده‌ی توی فیلما نیست و این طرز فکر خطرناکی بود. چون چیزی که نمی‌دونست این بود که معنی افسردگی این نیست که هر ثانیه از هر روز بخوای خودتو بکشی. گرچه بعضی روزا حتما بهش فکر می‌کنی.افسردگی می‌تونه این باشه که هر روز که از خواب پا می‌شی با طعنه به خودت بگی چه عالی، یه روز دیگه! افسردگی می‌تونه این باشه که صبح که از خواب بیدار می‌شی تا وقتی شکمت از شدت گرسنگی صداش بلند نشده از جات بلند نشی. افسردگی مثل اینه که مجبور باشی به چیزی که خنده‌دار نیست بخندی و حتی مجبور باشی به چیزی که &quot;خنده‌داره&quot; بخندی! افسردگی یعنی تنهایی (loneliness)، حتی اگه تو جمع باشی. افسردگی یعنی علاقه‌تو به تمام کارایی که قبلا عاشقشون بودی از دست بدی. یعنی علاقه‌تو به زندگی کردن از دست بدی ولی لزوما نخوای بمیری. متضاد افسردگی، خوشحال بودن نیست. زنده بودنه‌. زندگی کردنه. افسردگی مثل اینه که زیر آب باشی و از اون زیر، سطح آب رو بالای سرت ببینی و هی شنا کنی و دست و پا بزنی ولی بهش نرسی و در نهایت اینقدر از تلاش برای رسیدن خسته بشی که دیگه بیخیالش بشی. دیگه تلاش نکنی. همونجا معلق زیر آب بمونی. نمی‌خوای بمیری ولی تلاش برای رسیدن به سطح آب اینقدر خسته کننده بوده که شاید دیگه کلا نخوای ادامه بدی.تو هفته‌های بعدی حال رز بدتر و بدتر می‌شد. احساس می‌کرد گم ‌شده، مسیر مشخصی نداره و نمی‌دونه کجا بره یا چی کار کنه. حس می‌کرد به جایی تعلق نداره. زندگی براش بی‌‌هدف شده بود. همه چیز براش بی‌معنی بود. احساس می‌کرد آدم بی‌ارزشیه، هیچی تو چنته نداره. بعضی روزا حس بهتری داشت و خوشحال می‌شد و با خودش میگفت آخیش! تموم شد! ولی اشتباه می‌کرد. حتی خوشحالیاشم لحظه‌ای بود و به ندرت از ته دل. امید از زندگیش رفته بود. با اینکه میدونست همچین چیزی امکان نداره ولی حاضر بود قسم بخوره که رنگا مث قبل نیستن. انگار همه چیز کمرنگ‌تر شده بود. همه‌چی خاکستری‌تر شده بود.انگار بی‌حس شده بود. انجام هیچ‌کاری راضیش نمی‌کرد. از خودش می‌پرسید هدف همه این چیزا چیه؟ هدف زندگی چیه؟حضور تو موقعیت‌های اجتماعی براش سخت شده بود. با این اوصاف انجام دادن مسئولیتاش روز به روز دشوارتر می‌شد. می‌دونست که پول زیادی بابت دانشگاه داده و نمی‌تونه نره سر کلاساش. می‌دونست باید به موقع سر تمرینای تئاتر حاضر شه وگرنه دوستا و همکاراشو ناامید می‌کنه. البته به پول ناچیزی هم که درمی‌آورد نیاز داشت. ولی هیچکدوم این کارا رو واسه دل خودش انجام نمی‌داد. هر روز بیدار می‌شد کاراشو انجام می‌داد و آخر روز حس می‌کرد که روی حالت خلبان خودکار بوده. اگه دست خودش بود دوست داشت صبح تا شب رو تختش دراز بکشه و از بقیه دنیا قایم کنه خودشو.گرفتن تصمیم‌های ساده براش یه چالش بزرگ بود. سر هر چیز کوچیکی ساعت‌ها ذهنشو درگیر می‌کرد آخرشم به تصمیمی که می‌گرفت اطمینان نداشت.هر حرفی، هر نگاهی و هر رفتاری که از اطرافیانش می‌دید، شخصی برداشتش می‌کرد و تبدیلش میکرد به یه فاجعه بزرگ و راحت بهش برمی‌خورد. حس طرد شدن داشت. احساس تنهایی و ایزوله بودن می‌کرد. چون حس می‌کرد هیچکس نمی‌تونه حسشو درک کنه و هیچکس نمیتونه درونشو ببینه. البته خودش بود که به کسی اجازه نمی‌داد بهش نزدیک بشه. چون &quot;همیشه تظاهر کردن&quot; ذره ذره انرژیشو می‌بلعید.البته این تنها دلیلش برای دوری از اطرافیانش نبود. دلیل اصلیش خجالت و شرم و عذاب وجدان بود.خجالت می‌کشید و عذاب وجدان داشت چون فکر می‌کرد این یه &quot;مشکل واقعی&quot; نیست. چون دلیلی واسه ناراحت بودن نداشت. با خودش میگفت به کسایی که مشکل مالی دارن، فرد بیماری رو تو خانواده دارن یا به عبارت بهتر &quot;مشکل واقعی&quot; دارن چی میتونم بگم من؟ بگم بدون هیچ دلیلی از زندگی ناامید شدم؟ بدون هیچ دلیلی احساس پوچی می‌کنم؟دیگه پذیرفته بود که افسرده‌ست. حالا که خودش تجربه‌ش کرده بود متوجه شده بود افسردگی اون چیزی که همیشه فکر می‌کرده نیست. ولی بازم دوست نداشت بره دکتر. دلیلشم ترس از قضاوت مردم بود. ترس از بدنامی اجتماعی. دوست نداشت برچسب افسردگی روش باشه.چون میدونست هروقت آدما کسی رو با علائم افسردگی ببینن، اولین چیزی که به ذهنشون می‌رسه اینه که میخواد جلب توجه کنه. می‌خواد خودنمایی کنه. یا همیشه میپرسن آخه تو چرا باید افسرده باشی؟ اتفاقی برات نیفتاده که! و این دقیقا همون سوالی بود که رز هم از خودش میپرسید و این پیچیدگی افسردگی رو به خوبی نشون میده. چون هم خود فرد احساس شرم و ضعف و عذاب وجدان داره و هم دیگران اون آدم رو درک نمی‌کنن و وقتی درکش نکنن حمایت درستی هم در کار نیست.و این خیلی عجیبه. توی هیچ بیماری‌ دیگه‌ای فرد بیمار نمی‌ره تو اتاقش قایم شه و شرمنده باشه از خودش و از بیماریش. همونقدری عجیبه که یه بیمار دیالیزی بره توی اتاقش و خجالت بکشه از اینکه کلیه‌ش کار نمیکنه.اون به خوبی میدونست که مردم بین بیماری‌های روان و بیماری‌های جسمی تمایز قائلن.میدونست وقتی آدما عبارت &quot;بیماری‌های روان&quot; رو می‌شنون، کلمه‌هایی مثل دیوونه، روانی، خل و چل، مجنون و ضعیف به ذهنشون میاد ولی در مقابل وقتی میبینن کسی از بیماری‌ جسمی‌‌ای مثل سرطان رنج میبره از کلمه‌هایی مثل شجاع، محترم، قوی، جنگجو و مبارز استفاده می‌کنن. هیچوقت بهش نمیگن ضعیف یا رقت‌انگیز چون میدونن تقصیرخودش نبوده فقط بدشانسی آورده یا به هر دلیل دیگه‌ای بیمار شده.می‌دونست شبکه‌های اجتماعی پره از عکس سلفی آدما توی باشگاه. کسایی که افتخار می‌کنن مشاور تغذیه دارن و دوست دارن اینو جار بزنن. ولی حتی یه بار ندیده بود کسی عکسی از مطب روان‌شناس بذاره و ابراز خوشحالی کنه از اینکه به سلامت روانش اهمیت میده.می‌دونست اگه هرکی دوتا گزینه داشت و اولیش این بود که بگه امروز صبح به خاطر کمر درد نتونستم از رو تخت بلند شم و دومیش این بود که نتونستم پا شم چون از شدت افسردگی هیچ انگیزه‌ای واسه زندگی ندارم،همه گزینه اول رو انتخاب می‌کردن.می‌دونست اگه کسی دستش بشکنه همه صف می‌بندن تا روی گچش یادگاری بنویسن ولی اگه به کسی می‌گفت افسرده‌م ازش به مرور فاصله می‌گرفتن.می‌دونست وقتی کسی تب داره حتی شک نمی‌کنه به اینکه دارو بخوره تا تبش بیاد پایین یا اینکه بره دکتر. ولی برای افسردگی اینطور نیست. باید توی تبش بسوزی ولی انگ افسردگی بهت نخوره.میدونست اگه کسی عمل جراحی داشته باشه یا حامله باشه یا هر مشکل جسمی دیگه‌ای که نتونه بره سر کار میتونه مرخصی استعلاجی بگیره ولی اگه کسی به رئیسش بگه افسرده‌م و مرخصی میخوام در بهترین حالت بهش میگه جمع کن خودتو در بدترین حالت هم اخراج.خیلی عجیب بود براش این عبارتِ &quot;جمع کن خودتو&quot;. هیچوقت نشنیده بود به کسی که دیابت داره بگن جمع کن خودتو. یا نشنیده بود بگن تو که همه چیز داری چرا دیابت داری؟ مگه کسی ‌که دیابت داره یه روز از خواب بیدار شده و تصمیم گرفته دیابت داشته باشه؟ افسردگی چه فرقی با دیابت داره؟ دیابت انتخاب نیست ولی افسردگی هست؟ مگه میشه یهو خوب شد؟ مگه غیر اینه که افسردگی با بهم خوردن تعادل پیام‌رسان‌های شیمیایی یا همون نوروترنسمیترها توی مغز به وجود میاد؟ این براش عجیب بود که چرا مردم فکر میکنن کنترل مغز انسان دست خودشه. مگه مغزمون نیست که ضربان قلبمونو کنترل می‌کنه؟ ما می‌تونیم ضربان قلبمونو متوقف کنیم؟ معلومه که نه. معلومه که کنترل خیلی از فعالیتای مغزمون دست خودمون نیست. اینکه آدما به فرد افسرده می‌گفتن جمع کن خودتو همونقدر براش عجیب بود که کسی از بیمار دیابتی انتظار داشته باشه پانکراسش انسولین بیشتری تولید کنه!رز به خوبی می‌دونست اگه پای کسی بشکنه و در حد مرگ درد بکنه و به جای اینکه بره بیمارستان پاشو گچ بگیره و بگه نه مشکلی نیست، من قوی‌ام، خودم بانداژش می‌کنم و روی همون پای شکسته‌ش راه بره و استخوناشو خرد و خاکشیر کنه، همه بهش می‌گن تو قوی نیستی، دیوونه‌ای! ولی اگه یه آدم افسرده سال‌ها با افسردگیش زندگی کنه و هیچوقت از کسی کمک نخواد کسی بهش نمیگه تو دیوونه‌ای. و تازه اگه از کسی کمک هم بخواد، خیلیا فکر می‌کنن آدم ضعیفیه‌‌.دوست نداشت بره دکتر چون حس می‌کرد اگه بره، مردم فکر میکنن که ضعیفه‌ و خودش نمی‌تونه پای شکسته‌شو درمان کنه. مسخره‌ست. چرا ما هرجای بدنمون دچار مشکل بشه اجازه داریم درمانش کنیم ولی حق نداریم روانمون رو درمان کنیم؟خیلیا فکر می‌کنن افسردگی یه صفت شخصیتیه مثل ضعف و برای همین به آدمای افسرده میگن ضعیف. نمی‌دونن بیماری‌ایه که هر کسی رو می‌تونه درگیر کنه نه فقط یه قشر خاص رو.  چون دلایل متعددی می‌تونه داشته باشه. از دلایل بیولوژیک مثل دلایل ژنتیکی، بیوشیمیایی و روان‌شناختی بگیر تا دلایل اجتماعی‌. بعضیا بعد از یه اتفاق خاص افسردگی می‌گیرن بعضیا هم مثل رز همینطوری بدون هیچ دلیل ظاهری‌ای. در واقع اینقدر شیوع افسردگی بالا هست که همه یا کسی رو میشناسن که افسرده‌ست یا خودشون اون فرد افسرده‌ن و یا جفتش. ولی انگار خیلی سخته قبول اینکه هرکسی که افسرده‌ست از کره ماه نیومده. توی کشور خودمون آمار رسمی میگن بالای 20 درصد مردم دارای مشکلات روان ان، اما به نظرتون همه شون پیگیر حالشون هستن یا فقط با انکار اون موقعیت وقت میگذرونن.رز با خودش میگفت من آدم قوی‌ای هستم و به هیچکس اجازه نمیدم منو قضاوت کنه و بهم بگه تو ضعیفی. همه‌ چیزو راجع به بدنامی اجتماعی افسردگی به درستی می‌دونست ولی چیزی که نمی‌دونست این بود که اگه مشکلشو قایم کنه، پشت گوش بندازه و بهش بی‌توجهی کنی ، راجع بش حرف نزنه و فکر کنه خودش درست میشه، به این بدنامی اجتماعی دامن میزنه و هیچ فرقی با آدمای دیگه نداره. این جا زدنه و جا زدن کار آدمای ضعیفه. ما همه انسانیم و هیچکدوممون کامل نیستیم و هر کدوممون مشکلاتی داریم. برخلاف تصورش بروز ندادن احساسات قوی بودن نیست. کسی قویه که بتونه بدون ترس، راجع به مشکلات و احساساتش حرف بزنه و نترسه از کمک خواستن.آگاهی رز در مورد افسردگی، نسبت به قبل از مبتلا شدنش خیلی بیشتر شده بود. حس می‌کرد اینکه کلمه افسرده به عنوان یه صفت در زبان محاوره استفاده میشه نقش زیادی داشته روی اشتباه گرفتن افسردگی با حس ناراحتی.افسردگی یه بیماریه که نه فقط روی ذهن بلکه روی جسم هم اثر میذاره. روی مغز، قلب، روده و هورمونا و خیلی دیگه از بخشای بدن تاثیر میذاره. مثلا رز حتی نفس کشیدنشم فرق کرده بود. نفساش عمیق نبودن. سبک شده بودن و نامنظم. انگار گاهی نفس کم میاورد.با اینکه دیدش باز‌تر شده بود هنوز آمادگی رفتن پیش متخصص رو نداشت ولی حس می‌کرد بالاخره می‌تونه با چندتا از دوستای صمیمی‌ش راجع به مشکلاتش حرف بزنه و بهشون بگه واقعا چه حسی داره.افسردگی &quot;تمایل&quot; برقراری ارتباطش با بقیه رو از بین نبرده بود. &quot;تواناییش&quot; در برقراری ارتباط رو خدشه دار کرده بود. حس می‌کرد یه پل نامرئی وجود داشت که خودش یه سرش وایساده بود و دوستاش یه سردیگه. و واسه برقراری ارتباط باید تنهایی طول این مسیر رو طی می‌کرد.واسه همینم با اینکه دوست داشت باهاشون حرف بزنه ولی بر قراری ارتباط خیلی سخت بود براش و ترجیح میداد دیگران پیش قدم بشن و سر صحبت رو باز کنن.طی اون مدت متوجه شد که با اینکه دوستاش نیتشون خیر بود و میخواستن حالشو بهتر کنن، زیاد بلد نبودن چطور می‌تونن این کارو بکنن.مثلا هر بار که یکیشون می‌گفت &quot;عزیز من آخه تو چرا اینطوری شدی؟ تو که همه چی داری&quot; عملا این حس بهش منتقل میشد که یه بچه‌ننه‌ی لوس ننره که این اتفاق براش افتاده و انگار خودش این وضعیت رو انتخاب کرده.یا مثلا اگه یکیشون میگفت &quot;تو که همه کاراتو داری می‌کنی، دانشگاه، تئاتر، حتی میری مهمونی امکان نداره افسرده باشی&quot; حس می‌کرد دوستاش حرفشو باور نمیکنن چون تصورشون اینه هرکسی که بیماری روان داشته باشه، لباس تیمارستان تنشه و همونجا هم بستریه.یا مثلا وقتی کسی بهش میگفت &quot;بیخیال بابا! شاد باش!&quot; بعدشم آهنگ پلی میکرد و همه میرقصیدن، دقیقا تاثیر عکس داشت چون می‌دید همه چقدر خوشحالن و از خودش میپرسید من چرا نمی‌تونم حتی ۵ دقیقه مثل بقیه باشم؟یا مثلا وقتی یکی از دوستاش میومد بهش میگفت &quot;یه جایی خوندم که فعالیت فیزیکی، هورمون‌های شادی رو افزایش میده چرا نمیری بیرون بدویی؟&quot; حس می‌کرد وزنش هزار تنه و نمی‌تونه این کارو بکنه ولی به خاطر دوستشم که شده میرفت بدوعه ولی بعد ۵ دیقه وایمیستاد و نمی‌تونست ادامه بده و حس می‌کرد یه شکست دیگه به شکستای قبلیش اضافه شده. اینجور موقع‌ها با خودش میگفت کاش با یه اتوبوس تصادف کرده بودم و چند ماهی رو ویلچر بودم و هرکی بهم میگفت فلان کارو امتحان کن تا خوب شی میگفتم ببین من روی ویلچرم زمان میبره تا خوب شم.یکی از دوستاشم همیشه با تون صدای ناراحت باهاش حرف میز‌د جوری که رز حس ‌می‌کرد تو بستر مرگه و دوستش اومده خدافظی کنه باهاش. با خودش می‌گفت مگه وقتی آدم با کسی که سرما خورده حرف میزنه عطسه می‌کنه؟خیلی وقتا هم پیش میومد که طرف واقعا نمی‌دونست چی بگه. حس می‌کرد هرچی بگه یه جور بدی برداشت میشه که همچین اشتباه هم فکر نمی‌کرد. ولی ندونستن کلمات فقط بخش کوچیکی از برقراری ارتباطه و حسی که به آدم منتقل می‌کنن خیلی مهم‌تره‌.رز روان‌شناس نمی‌خواست. نیازی نبود دوستاش هی بهش راهکار بدن یا سعی کنن دائما خوشحالش کنن. نیازی به شنیدن حرفای سنگین یا دلداری دهنده نداشت. دوست نداشت دائما راجع به بیماریش باهاش صحبت کنن. تنها چیزی که می‌خواست این بود که مثل هرکس دیگه‌ای باهاش برخورد بشه. میخواست با آدما ارتباط داشته باشه ولی نه اینطوری که نسبت بهش حس ترحم داشته باشن. فقط در این صورت بود که می‌تونست بگه اون پل نامرئی دیگه وجود نداره. ولی اینطوری نشد. ارتباط درستی برقرار نشد و شنیدن دائم همین حرفا باعث شد بیشتر بره تو لاک خودش و فاصله‌شو با آدما بیشتر کنه.هیچ موقعی توی زندگیش به اندازه اون روزا حالش بد نبود. افسردگی مغزشو مغلوب کرده بود و هر لحظه بهش دروغ می‌گفت. متقاعدش کرده بود که هیچی نیست و هیچوقت نمی‌تونه اون کاری که میخواد رو بکنه. افسردگی اونو به یه تونل تاریک برده بود و وقتی به تاریکی مطلق رسیده بود بغلش کرده بود و بهش گفته بود تو به همینجا تعلق داری.یه انسان آسیب‌پذیر شده بود که خودشو در حال سقوطی اجتناب ناپذیر می‌دید به ته گودالِ تاریکی.هر روز براش بی‌نهایت بود. هر لحظه با خودش تو کشمکش بود. زمان دیر می‌گذشت و انگار قرار نبود هیچوقت تموم بشه این کابوس. بیش از حد توانش خسته بود. وقتی به این فکر می‌کرد چند وقته که وضعش همینه، با خودش میگفت چرا اصلا ادامه بدم؟ اگه نمی‌تونم از ته دل خوشحال باشم چرا اصلا صبحا از خواب بیدار میشم؟ ذهنش باهاش صحبت نمی‌کرد. هیچ جوابی وجود نداشت. تنها چیزی که ازش مطمئن بود این بود که هیچی ارزش این درد و رنج رو نداره.افسردگیِ رز آروم شروع شد. مثل یه گوله برف بالای یه کوه بلند، آروم آروم غلتید پایین و توی راه اینقدر سرعت و شتابش زیاد شد که تبدیل شد به یه بهمن تمام عیار غیرقابل کنترل. بهمنی که افکار و احساسات و ناخودآگاهش رو بهم ریخته بود. حس می‌کرد زیر این بهمن سهمگین دفن شده و حتی نمی‌دونه باید کدوم طرفی دست و پا بزنه. نمیدونه بیشتر داره فرو میره تو برف یا به سطحش نزدیکتر میشه.آدم وقتی جسمش بیمار باشه، ذهنش به کمکش میاد و روند بهبود رو تسریع می‌کنه. ولی اگه خود ذهن بیمار باشه چی؟ اون موقع چی کار میشه کرد؟یک شب زمستونی که طوفان شدیدی میومد و رز بعد از اجرای تئاتر داشت به سمت خونه‌ش رانندگی می‌کرد، سر یه چارراه پشت یه چراغ قرمز وایساده بود و منتظر سبز شدن چراغ بود و وقتی که چراغ سبز شد و شروع به حرکت کرد، در عرض چند ثانیه اتفاق شوکه کننده‌‌ای افتاد. کامیونی که اون طرف چارراه از چراغ قرمز رد شده بود فقط با فاصله چند سانتی‌متر از ماشین رز متوقف شد و شاید اگه راننده فقط چند صدم ثانیه پاش رو دیرتر رو ترمز گذاشته بود الان راحت شده بود. &quot;راحت شده بود&quot;؟! واقعا همچین حسی داشت؟ آره واقعا حسش همین بود. شب که رسیده بود خونه و بهش فکر کرده بود با خودش میگفت کاش راحت شده بودم.رز نمی‌خواست بمیره. نمی‌خواست خودشو بکشه. فقط می‌خواست زندگی نکنه. این دو تا خیلی فرق دارن. نیاز به یه وقفه داشت از تمام افکار و احساسات منفی‌ش از تمام خالی بودنش.میخواست مثل قبل باشه. میخواست از زندگیش لذت ببره ولی درد از حد تحملش خارج شده بود. عمل غیرارادی تنفس براش یه مسیر سربالایی شده بود‌. حتی اگه یهو از صفحه روزگار ناپدید می‌شد ناراحت نمی‌شد.یه صدایی دائم بهش میگفت: هیچکس تو رو نمی‌خواد. هیچکس به تو نیاز نداره. تو بی‌ارزشی. زندگیت بیهوده‌ست. باید واسه زنده بودنت از خودت خجالت بکشی. حیف اون هوایی که تو تنفسش می‌کنی. یه بار اضافه‌ای رو دوش خانواده‌ت‌. دوستات. جامعه. اگه دیگه نباشی ناراحت میشن ولی خیلی زود حتی یادشون میره که یه زمانی وجود داشتی و یه زندگی بهتر رو بدون تو شروع می‌کنن. تمومش کن. اگه به خاطر خودت نه، به خاطر اونا تمومش کن.این صدا، صدای خودش نبود. صدای مغز بیمار و افسرده‌ش بود. صدای افسردگی بود.  ولی رز ‌نمیتونست تفاوتشونو تشخیص بده.تصمیمشو گرفته بود. باید تمومش میکرد.یه مداد و کاغذ برداشت. آخرین حرفاشو نوشت. گریه‌ش بند نمیومد. دردش بی‌نهایت بود. دردی که برای دشمنش هم نمی‌خواست. نمیخواست به هیچکدوم از عزیزانش فکر کنه. نمیخواست توی نامه‌ش اسم هیچکدومو بنویسه مبادا با فکر اونا از کارش منصرف بشه. ولی هرچقدر بیشتر تلاش کرد بهشون فکر نکنه، فکر مادرش بیشتر توی ذهنش نمایان می‌شد‌. نمیتونست بدون اینکه برای آخرین بار صداشو بشنوه این کارو بکنه. نمیخواست ازش درخواست کمک کنه. نمیخواست خداحافظی بکنه فقط میخواست صداشو بشنوه‌. به هر زحمتی که بود گریه‌شو قطع کرد، صداشو صاف کرد، گوشی رو برداشت و به مادرش زنگ زد.تنها چیزی که از دهنش خارج شد این بود: سلام مامان. و فقط تُنِ صداش کافی بود برای مادرش که بلافاصله بفهمه یه مشکل بزرگ وجود داره. یه جای کار حسابی می‌لنگه. واسه همین حالشو پرسید. طبق معمول گفت خوبم ولی هردوشون خوب می‌دونستن که اینطور نیست. مادرش بهش گفت نمیدونی چقدر دوست دارم و تا آخرین روز دنیا کنارتم. با هم برات کمک می‌گیریم و این روزای سخت زودتر از چیزی که فکرشو بکنی میگذرن.همین کافی بود تا برگرده به زندگی. همین عشقی که تو صدای مادرش شنید کافی بود که دیگه مقاومت نکنه. که کمک بخواد. که مثل هر بیمار دیگه‌ای، اجازه بده متخصص‌ها درمانش کنن و نه خودش.مادرش با ترحم باهاش صحبت نکرد با عشق باهاش صحبت کرده بود و این همون چیزی بود که رز رو تکون داد.مادر رز سریعا خودشو رسوند به خونه دخترش. با هم به شماره روان‌شناسی که پیدا کرده بود زنگ زدن، وقت گرفتن و رسما روند درمانش رو شروع کردن.اولش حرف زدن با روان‌شناس سخت بود براش. حس غریبی داشت. راحت نبود زیاد. حس می‌کرد باید روحشو پیش یه آدم غریبه عریان کنه. ولی میدونست همونطور که هر بیماری قبل از عمل جراحی مجبور به عریان کردن جسمشه، اونم اگه میخواد حالش خوب بشه باید این کارو بدون اکراه انجام بده.واسه همین شک نمی‌کرد به اینکه اینو بگم یا نگم؟ اینجا رو سانسور کنم یا نکنم؟ هر سوالی رو که باید جواب می‌داد جواب داد و هر حرفی که باید میزد، زد. بعد از اولین جلسه‌‌ی روان‌درمانی، خانوم روان‌شناس بهش گفت الان که از اینجا بری، حس بدی پیدا میکنی چون کاری که امروز کردیم این بود که چسب زخم بی‌خاصیتی که روی زخم عمیقت گذاشته بودی رو محکم کندیم و این یه کمی قراره اذیتت کنه.ولی حقیقتش این بود که بعد از اولین جلسه، حس رهایی داشت. حس آزادی داشت. بالاخره بعد این همه مدت کشتی‌گرفتن با افسردگی داشت کاری می‌کرد در جهت بهبودش. به جای اینکه بجنگه باهاش، پذیرفته بودش و داشت اجازه میداد روند بهبودشو طی کنه. بعد از اولین جلسه متوجه شد اون وقفه‌ای که دنبالش بود میتونست همین روان درمانی باشه. نه مرگ.خانوم روان‌شناس براش توضیح داد من به تنهایی نمیتونم کمکت کنم. من میتونم بهت کمک کنم عدم توازنی که افسردگی توی زندگیت به وجود آورده رو با هم درستش کنیم ولی یه عدم توازن دیگه هم هست که باید بهش رسیدگی بشه. پیام‌رسان‌های عصبی یا نوروترنسمیترهای توی مغزت که مسئول ایجاد حس‌های خوب تو وجودتن، دچار عدم توازن شدن. من تو رو به یک روان‌پزشک معرفی میکنم که با یه داروی مناسب این مشکل هم برطرف بشه.ولی رز از ایده مصرف دارو خوشش نمیومد. با خودش می‌گفت من همین الانم حالم خوب نیست، شاید این داروها عارضه‌ای داشته باشن و حالمو بدتر کنن. شاید منو به خودشون وابسته کنن. شاید اصلا اینقدر ذهنمو دستکاری کنن که تبدیل به یه آدم دیگه بشم. من تنها چیزی که میخوام اینه که مث خودم بشم. خودم بدون افسردگی.ولی روان‌پزشکی که بهش مراجعه کرد همه چیزو براش توضیح داد. اینکه مغز اکثر آدما بدون کمک، میزان مناسبی از پیام‌رسان‌های شادی رو ترشح می‌کنه. مغز بیمار افسرده به دلایل مختلفی نمی‌تونه به تنهایی میزان مناسب از این پیام‌رسان‌ها رو ترشح کنه. این داروها مثل چرخ کمکی موقع یادگرفتن دوچرخه سواری‌ان. تو رو به خودشون وابسته نمی‌کنن. بعد از چند ماه وقتی مغزت دوباره یادش اومد چطور می‌تونه دوچرخه سواری کنه، دیگه نیازی به چرخای کمکیش نداره.عوارض این داروها هم چیزی بیشتر از عوارض خیلی از داروهای معمول دیگه نیست. چیزی نیست که نتونی با کمک روان‌شناست، با خواب کافی یا با انجام یوگا یا ورزشایی که دوستشون داری از پسشون بربیای. ولی اگه عارضه‌ی خاصی هم دیده بشه، دارو رو عوض می‌کنیم و یه داروی دیگه رو امتحان می‌کنیم. ولی یادت نره که اثر دارو بلافاصله شروع نمیشه و بعد از ۲ تا ۴ هفته کم کم اثر خودشو نشون میده.در ضمن این داروها یه سری قرص جادویی نیستن که باعث بشن همیشه شاد باشی. غم بخش مهمی از احساسات ما انسان‌هاست و قرار نیست دیگه غم رو حس نکنی. قرار نیست تو رو تبدیل به یه آدم دیگه بکنن. بهت کمک می‌کنن که افکار منفیت منطقی بشن و قابل کنترل. بهت کمک می‌کنن که به دوران قبل افسردگی برگردی و همون حسایی که اون موقع داشتی رو دوباره حس کنی.و دقیقا همین اتفاق افتاد. بعد چند هفته از شروع درمان حس می‌کرد راحت‌تر می‌تونه از تختش جدا شه. راحت‌تر می‌تونه به کارای روزانه‌ش برسه. حتی حس می‌کرد کمی هیجان داره واسه رفتن به دانشگاه. واسه عکاسی. واسه تئاتر. هنوز خوبِ خوب نشده بود و بعضی روزا افکار منفیش حسابی احاطه‌ش می‌کردن ولی خودش حس می‌کرد هم میزانشون کمتر شده بود هم شدتشون. روز به روزم فاصله بینشون بیشتر می‌شد. این دفعه مثل دفعه‌های قبل نبود که خودشو گول بزنه که حالم بهتر شده. هیچجوره نمی‌تونست وقتی هنوز کامل بیدار نشده و فقط چشماشو باز کرده خودشو گول بزنه که واسه‌ی روز پیش روش هیجان‌ داره. این حسا واقعی بودن و پایدار تر.کم کم ارتباطشو با دوستاش بیشتر کرد. حتی خودش ازشون می‌خواست که دور هم باشن. همین قدمای کوچیک واسش پیشرفتای بزرگی بودن.نمی‌تونست بگه دقیقا کی خوب شد. مثل وقتی که سرت درد می‌کنه و قرص مسکن میخوری و یهو به خودت میای و میبینی دیگه سرت درد نمی‌کنه.بعد از چند ماه به خودش اومد و دید دوباره احساس مفید و پربار بودن میکنه‌. انگیزه، هیجان و قدردانی از زیبایی‌ها به زندگیش برگشتن. و مهم‌تر از همه اینکه کم کم داشت یادش میومد خوشحالی از ته دل چه حسی داره. حسی که فکر می‌کرد دیگه هیچوقت رنگشو نمیبینه.افسردگی نه‌تنها قابل درمانه بلکه متحول کننده‌ست و شروع درمانش شروع تحوله. چون برای شروع درمان باید به جایی برسی که خودت درک کنی نیاز به درمان داری. وقتی به این‌جا برسی به خودآگاهی رسیدی، به خودشناسی رسیدی و یاد میگیری بهتر کنی سبک زندگیتو.توی پروسه‌ی درمان یاد گرفته بود که از خودش مراقبت کنه و عذاب وجدان نداشته باشه. یاد گرفته بود که به دروغایی که افسردگی بهش می‌گه گوش نده چون می‌دید این دروغا روز به روز قوتشون رو از دست می‌دن و بیشتر محو می‌شن. یاد گرفته بود که اشکالی نداره بترسه ولی نباید تسلیم بشه. یاد گرفته بود که با عزیزانش راحت‌تر باشه و بیشتر در مورد خودش و احساسات واقعیش باهاشون حرف بزنه.افسردگی اونو به نشیب‌ها و دره‌ها برده بود و همین بهش یاد داده بود ‌که فراز‌ها وجود دارن. اونو به اعماق تاریکی برد ولی بهش یادآوری کرد که روشنایی وجود داره. بهش یاد داد که خودشو دوست داشته باشه. زندگیشو دوست داشته باشه‌. خلاصه قوی‌تر و بالغ‌ترش کرده بود.حس می‌کرد حالا که از پس این براومده هیچ‌چیز دیگه‌ای توی زندگی نیست که نتونه از پسش بربیاد.نمیخوام بهتون دروغ بگم. افسردگی بدترینه. یه جنگ روزانه‌ست که به نظر بی‌پایانه. ولی رازش اینه که یه جنگیه که هرکسی می‌تونه سرپا وایسه و یه برنده باشه. جنگیه که هرکسی می‌تونه ثابت کنه یه قهرمانه...خب به آخر اپیزود سوم از فصل دوم پاددارو رسیدیم. کلام آخر اینکه افسردگی وقتی شدید بشه، افکار خودکشی شکل می‌گیرن، این افکار تبدیل به نقشه و این نقشه‌ها تبدیل به عمل می‌شن.همونطور که سرطانی که درمان نشه میتونه آدم رو بکشه، افسردگی‌ای که درمان نشه هم میتونه منجر به مرگ بشه. در واقع آدما خودشون رو نمی‌کشن. بیماریشون که افسردگیه اونا رو میکشه. آدما قربانی افسردگین. قربانی خودکشی‌ان. اگه بتونیم نشونه‌های این بیماری رو در خودمون یا اطرافیانمون به موقع تشخیص بدیم می‌تونیم جلوی این حوادث ناگوار رو بگیریم.از به اشتراک گذاشتن داستان افسردگیتون نترسید و خجالت نکشید چرا که این کار باعث میشه کسایی که درگیر این بیماری هستن بفهمن تنها نیستن و کمک خواستن هیچ ایرادی نداره.متن این اپیزود رو خانم دکتر ستاره مصدق نوشته بودن و تدوین با امیررضا نصرتی بود.ما میخوایم سالم باشید.بقیه قسمت‌های پادکست پاددارو را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/S02E03---Depression-Story-(داستان-افسردگی)-id4498935-id413853515?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=S02E03%20-%20Depression%20Story%20(%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست پاددارو</category>
                <author>پادکست پاددارو</author>
                <pubDate>Wed, 16 Mar 2022 19:42:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل دوم-اپیزود دوم ( ماریجوانا)</title>
                <link>https://virgool.io/Poddarou/%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7-%DA%AF%D9%84-kte1orsurgww</link>
                <description>یادمه وقتی که 13 ساله ام بود، پدرم بهم پیشنهاد داد که برم پیش یکی از بچه‌های دوستش و با هم وقت بگذرونیم. یادمه وقتی برای اولین بار علی رغم میلم رفتم خونه شون، بهم گفت &quot;از داداش بزرگترم یکم گل گرفتم. بیا دوتایی بکشیم و نئشه بشیم.&quot;. خیلی تعجب کردم و در جوابش گفتم &quot;نه آخه واسه چی؟&quot; بهم گف &quot;خوش میگذره خب. من میکشم الان. تو هم مجبور نیستی بکشی ولی خواستی میتونی امتحانش کنی.&quot; منم قبول کردم و با خودم فک کردم با امتحان کردنش چیزی از دست نمیدم. یادمه اون شب تو خونه شون حسابی گل کشیدیم و نئشه شدیم. میتونم بگم قدرتمندترین حسی بود که تا به حال تجربه کرده بودم. هیچ وقت به اندازه‌ی اون شب احساس آرامش نکرده بودم و این حس، بعد اون شب، من رو میترسوند چون خیلی حس قوی و تازه‌ای بود و تا به اون موقع به اون اندازه سرخوش نشده بودم. اونقدر ترسیده بودم که به مدت یه سال اصلا دیگه گل نکشیدم. یه سال بعد، دوباره شروع کردم به کشیدن. نه که به خاطر دغدغه ها و مشکلات زندگیم بخوام اینکارو بکنم ولی احتمالا به خاطر اینکه دلم برا اون حس قوی که یه بار تجربه اش کرده بودم تنگ شده بود. بعد از اون، گهگاهی با دوستایی که گل میکشیدن کنار هم جمع میشدیم و با کشیدن گل نئشه میشدیم و خوش میگذروندیم. اون موقع ها گل کشیدن برام زیاد اهمیت نداش و صرفا تفریحی انجامش میدادم و اصلا برام تابو به حساب نمیومد، انگار رفته بودم بیرون و تفریح کنم فقط؛ رفته رفته فاصله های زمانی بین دفعاتی که گل میکشیدم کم و کم تر شد. گاها با دوستام، آهنگ گوش میدادیم و گل میکشیدیم. بعضی وقتا، بیرون یا مهمونی که میرفتیم گل میکشیدیم.اونوقتا الویتم نبود ولی به هر حال انجامش میدادم. ولی بعد یه مدت کوتاه، گل کشیدن شد کل کار و بار زندگیم. مثلا با دوستم میگفتیم &quot;خب الان چیکار کنیم؟&quot; و وقتی براش جوابی پیدا نمیکردیم، میگفتیم &quot;گل بکشیم، بعدش تصمیم میگیریم که چیکار کنیم&quot; و تا صبح گل میکشیدیم. من از اول بچگیم آدم خودخواهی بودم و یهو تو سن 14 سالگی فهمیدم که میتونم کنترل کنم که چه حسی داشته باشم. مثلا اگه میخواستم احساس نئشگی و سرخوشی کنم، کافی بود یکم گل بکشم و نئشه شم. اینجوری احساس میکردم که من قهرمان زندگیمم و میتونم سرنوشتم رو خودم رقم بزنم. خیلی حس فوق العاده ای بود. بعد از اون، هر وقت که میتونستم، گل میکشیدم. قبل مدرسه، تو مدرسه، بعد مدرسه... اون زمونا من تو تیم هنر مدرسه مون بودم ولی بعد این دوران، رفته رفته ترجیح دادم از فعالیت های اجتماعیم کم کنم و به جاش اون وقت رو صرف گل کشیدن کنم. چون نئشگی، برام به شکل یه احتیاجی در اومده بود. کم کم کل زندگیم و دنیام رو صرف گل کشیدن و نئشه شدن با یه دسته‌ی کوچیکی از دوستام کردم. و از این موضوع ناراحت نبودم و خیلی بهم خوش هم میگذشت. خلاصه این که یهو به خودم اومدم دیدم من رو از دبیرستان اخراج کردن چون دیگه حتی سر کلاسا و امتحانامم نمیرفتم. ولی بعدنا رفتم کالج و فارغ التحصیل شدم. اون زمونا که اول جوونیم بود، اکثر اوقات خیلی افسرده و مضطرب و عصبانی بودم. اونقد گل میکشیدم که پولمم تموم میشد. کار پیدا کردم ولی اونقدر بیقرار بودم که دیگه خونوادم و دوستامم از وضعیتم نگران بودن عمق این نگرانی رو وقتی متوجه شدم که دیدم حتی دوستایی که خودشون باهام گل میکشیدن هم نگرانم ان!رفتم دکتر و سه ماه داروی ضد اضطراب مصرف کردم. حس خیلی عالی بود چون هم گل میکشیدم و هم اضطرابم کم شده بود. حس میکردم دیگه نیازی نیس اعتیادم به ماریجوانا رو ترک کنم. ولی خیلی نگذش که دوباره به همون وضعیت مضطرب و افسردم برگشتم. با رئیسم دعوام شد و کارم رو ترک کردم. به شهر دیگه ای مهاجرت کردم و تصمیم گرفتم حقوق بخونم. یادمه یه دوستی داشتم که اونقد به حس نئشگی اعتیاد پیدا کرده بود که کل کار و زندگیش شده بود خوردن و خوابیدن و گل کشیدن. یه بار داشتم با ماشینم میرفتم کانادا. پلیس راه وقتی داشت ماشین رو چک میکرد بهم گف زیر پدال گاز ماریجوانا پیدا کرده و یه بارم اون موقع دستگیر شدم. خلاصه اون دوران که حقوق میخوندم احساس میکردم که دارم تو زندگیم پیشرف میکنم و چون نمیخوام ماریجوانا رو ترک کنم، پس اعتیادم بهش مشکلی ایجاد نمیکنه و نیازی نیس ترکش کنم. بالاخره تسلیم ماریجوانا شدم و اجازه دادم کنترلم کنه چون محدود کردن مصرفش برام خیلی سخت شده بود. همیشه حواسم به این بود که به اندازه کافی ماریجوانا پیش خودم داشته باشم که برای هر موقعیتی آماده باشم! و بعضی وقتا که پولم کافی نبود از رئیسم دزدی میکردم. کلا احساس میکردم اگه کار خوبی پیدا کنم هیچ مشکلی ندارم. کم کم دیگه نمیتونستم با افراد جدید ارتباط خوب برقرار کنم و تو ارتباطاتم به مشکل میخوردم. اضطراب و افسردگیم برگشته بود و من کار پیدا نکرده بودم. پیش مشاور رفتم چون دیگه احساس میکردم روش زندگیم درست نیس و خیلی وقته که واقعا از ته دلم خوشحال نبودم. خلاصه وقتی بعد یه مدت تصمیم گرفتم ماریجوانارو ترک کنم کلا دیگه نه میتونستم چیزی بخورم و نه میتونستم خوب بخوابم. اکثر اوقات احساس خستگی، گیجی، عصبانیت و ترس میکردم. و هر وقت تلاش کردم کنارش بذارم دفعه‌ی بعد بدتر سراغش میرفتم. دیگه دوزهای مصرفی قبلیم هم بهم حال نمیدادن و مقدار مصرفم هم بالا رفته بود. حتی از حس نئشگی دیگه خوشم نمیومد ولی بازم دوس داشتم نئشه باشم. افکارم بینهایت متناقض شده بود، گاها احساس میکردم گل کشیدن خلاق ترم میکنه و بهم کمک میکنه بهتر فکر کنم و ذهنم رو بازتر میکنه ولی به اینم خیلی فکر کردم که شاید اگه گل نمیکشیدم هم میتونستم به همین اندازه یا حتی بیش تر از ذهنم کار بکشم. خلاصه همین الان دوتا مسیر تو زندگیم دارم که میتونم یکیشو انتخاب کنم. نیازی نیس به کسی بگم که انتخابم چیه. خودم مسیرم رو انتخاب میکنم و تو زندگیم پیش میرم.سلام. من آرش کلانتر، دکتر داروساز از دانشگاه علوم پزشکی تهران هستم و این قسمت دوم از فصل دوم پادکست پادداروعه که در اوایل اردیبهشت 1400 داریم منتشرش می‌کنیم. ما اعتقاد داریم برای زندگی بهتر باید موضوعات مربوط به سلامتمون، هم سلامت روان و هم سلامت جسم‌مون در اولویت قرار بگیره در همین راستا سعی می‌کنیم موضوعاتی رو بیان کنیم که هم آگاهی بخش باشه هم جذاب و هم علمیاکر ما رو دوست داشتید میتونید به دوستان، خانواده یا هر شخصی که فکر میکنید معرفی کنید.تعجب نکنین! تا الان که داشتین به این قسمت از پادکست گوش میدادین، گفته های یه فرد ناشناس که مصرف کننده‌ی مداوم ماریجوانا (یا همون به قول معروف، گل یا حشیش، البته حشیش و ماریجوانا با هم تفاوت ریزی دارن که جلوتر میگم خدمتتون) رو شنیدین. این سخنرانی توی یکی از جلسات عمومی که افرادی که اعتیاد دارن دور هم جمع شده بودن مطرح شد(این جمع افراد لزوما به مواد مخدر اعتیاد نداشتن حتی بینشون افرادی که به تلویزیون دیدن و کار کردن اعتیاد داشتن هم، حاضر بودن.)همونطور که احتمالا خودتون در جریان هستین، مصرف ماریجوانا داره روز به روز تو کل دنیا بیش تر میشه. ولی شاید اینو ندونین که ماریجوانا تا همین الان پرمصرف ترین داروی غیر قانونی تو کل دنیاست. در واقع ماریجوانا دومین ماده ی غیر‌قانونیه که به طور گسترده، بعد الکل بین بزرگسالان و جوانان تو آمریکا و حتی تو خود ایران استفاده می‌شه. آمارهای ستاد مبارزه با مواد مخدر و مشروبات الکلی هم این موضوع رو تایید میکنه. گسترش جغرافیایی مصرف این ماده جهانیه و تقریباً همه‌ی کشور های جهان رو در بر میگیره. سازمان جهانی بهداشت یا همون WHO  گزارش داده که سالانه حدود 147 میلیون نفر تو دنیا ، یعنی 2.5٪ از جمعیت جهان ماریجوانا مصرف میکنن. اگه این رو در نظر داشته باشین که سالانه 2 دهم درصد کل دنیا کوکائین و مواد اپیوئیدی مثل هروئین مصرف میکنن، متوجه میشین که مقدار مصرف ماریجوانا واقعا زیاده. در دهه‌ی حاضر، سوء مصرف این ماده هم نسبت به سوء مصرف کوکائین و هروئین سریع تر رشد کرده. این یعنی هر سال تعداد بیش تری از مردم شروع به مصرف ماریجوانا می کنن. سریع ترین رشد سوء مصرف حشیش از دهه ی 1960 تا حالا تو کشورهای پیشرفته آمریکای شمالی ، اروپای غربی و استرالیا بود و با فرهنگ جوانان ارتباط نزدیکتری پیدا کرده و سن شروع مصرفش هم معمولاً کمتر از بقیه‌ی مواد غیر قانونیه.خب همه ی اینا یعنی چی؟ بیاین قدم به قدم با هم به این قضیه یه نگاهی بندازیم و ببینیم جریان چیه و اصلا ماریجوانا چه خوبیا و بدیایی داره. به نظرم اول باید بفهمیم چی داره که نظر این همه آدم تو کل جهان رو به خودش جلب می کنه.یه مطالعه‌ای که تو سال 2016 انجام شد، میگه که شایعترین دلایل استفاده از ماریجوانا در بین نوجوانان و جوانان بزرگسال، دلایل اجتماعی (مثلا برای سرگرمی) ، تجربه کردن چیزای جدید ، نئشه کردن و احساس آرامش داشتنه. گرچه دلایل اجتماعی معمولاً بیشتر گزارش میشه، ولی به نظر می رسه استفاده از ماری جوانا به دلایل سعی در کنار اومدن با مشکلات و سازگار شدن باهاشون، مشکل زا تر باشه.نکته‌ی مهم اینه که ممکنه افراد چندین دلیل همزمان برا استفاده‌ی ماریجوانا داشته باشن.تو یکی از مطالعات، سه دسته الگوی منحصر به فرد برای استفاده از ماریجوانا تو افراد 19تا29 ساله پیدا شده.  : 1) دلایل تجربی 2) نئشه کردن و دلایل آرامش  3) دلایل معمولی.خب فواید ماریجوانا برای بدن انسان چیاست؟ طبق تحقیقات، ماریجوانا فواید فیزیکی و روانی هم داره اصولا ما هیچی تو دنیا مضر کامل یا سودمند کامل نداریم و دنیا نسبی عه.ماریجوانا از برگ و گل خشک شده گیاه شاهدانه با اسم علمی کانابیس ساتیوا و کانابیس ایندیکا به دست میاد. حشیش از شیره همین دو مدل گیاه به دست میاد و ماده موثره خالص‌تر و بیشتری داره. یکی از مواد موثره گیاه شاهدانه THCیا تترا هیدرو کانابینوله.مصرف ماریجوانا، مغز فرد رو تحریک میکنه تا مقدار زیادی دوپامین که یک ماده‌ی شیمیایی طبیعی القا کننده‌ی حس خوب هستش ترشح بشه. این چیزیه که به فرد بالاترین سطح حس خوب رو میده. این ممکن است درک حسی و درک فرد از زمان رو افزایش بده.از اونجایی که ماریجوانا میتونه اثرات تسکین دهنده‌ی اضطراب داشته باشه ، بعضیا فک میکنن که میتونه به افراد مبتلا به اختلال دو قطبی که نوعی از افسردگی هستش که همراه با حالت شیداییه کمک کنه تا روحیه شون بهتر بشه.اما تحقیقات نتایج ضد و نقیضی رو نشون دادن مثلا برخی افراد اثرات مثبتی مثل بهبود خلق و خو رو گزارش کردن اما برخی دیگه اثرات منفی مثل بدتر شدن شیدایی یا افکار خودکشی رو گزارش کردن.جالبه بدونین که از ماریجوانا برای تسکین علائم حالت تهوع یا ناراحتی معده هم استفاده شده.افزایش اشتها در هنگام مصرف هر نوع ماریجوانا معمول هست و منجر به چیزی می شود که عزیزان اهل دل بهش میگن &quot;کره کردن&quot; . این مورد خودش مزیتی برای افرادی هست که تحت شیمی درمانی برای سرطان هستن یا بیماریهای زمینه‌ای پیشرفته دارن که به علل مختلف ممکنه اشتها و روحیه شون کم شده باشه.البته برای دیگران که به دنبال کاهش وزن هستند، این اثر می‌تونه یک نقطه ضعف در نظر گرفته شود.ماریجوانا، همچنین میتونه فشار داخل چشم رو کاهش بده، که میتونه علائم گلوکوم رو برای چند ساعت کم تر کنه. گلوکوم یه بیماری مربوط به چشم عه که فشار داخل چشم به علل مختلف زیاد میشه.دقت کنین که محققان نه تنها متوجه شدن که کانابینول یا روغن شاهدانه در کنترل کلی درد مفیده، بلکه گزارش کردن که این امر عوارض جانبی منفی ایجاد نمی‌کنه.یه مطالعه در سال 2019 ارتباط بین مصرف کانابینول و کاهش درد مزمن رو مشاهده کرد. در حقیقت ، 94 درصد از شرکت کنندگان شاهد بهبود کیفیت زندگی خود بودن چون دردشون تو طولانی مدت کمتر شده بود. اخیرا هم یه آزمایش كوچكتر در مورد کانابینول موضعی اظهار داشت كه کانابینول میتونه در كاهش درد شدید و حتی احساس سرما و احساس خارش مفید باشه.اگر رسانه‌های انگلیسی زبان رو دنبال کنید خیلی مواقع عبارت&quot;داروی ماریجوانا&quot; رو میشنوید!!!!  حالا سوال اینجاس که آیا میشه به خاطر فواید ماریجوانا، به عنوان دارو ازش استفاده کرد؟یه سوالی مهم دیگه اینه که چرا خیلی از دانشمندان عقیده دارن که نباید ماریجوانا مصرف بشه؟ماریجوانا خیلی سریع، اثرش رو بعد مصرف نشون میده. اثرات طولانی مدت ممکنه به نحوه مصرف ، میزان مصرف و تعداد دفعات استفاده از اون بستگی داشته باشه. تعیین دقیق اثراتش سخته چون ماریجوانا تو خیلی از ایالت های  متحده آمریکا غیرقانونیه و انجام مطالعات رو سخت و پرهزینه می کنه.به طور کلی اگه بخوایم بررسی کنیم، عوارض استفاده‌ی کوتاه مدت ماریجوانا شامل این مواردن: اختلال در حافظه کوتاه مدت که یادگیری و حفظ اطلاعات رو دشوار می کنه، اختلال در هماهنگی حرکتی ، تداخل در مهارت های رانندگی و افزایش خطر آسیب دیدگی، تغییر قضاوت ، افزایش خطر رفتارهای جنسی که باعث تسهیل انتقال بیماریهای مقاربتی میشه و در دوزهای بالا، باعث پارانویا که یه نوع اختلال شخصیتیه و حتی روان پریشی میشه.جالبه بدونین که ماریجوانا علاوه بر اثراتی که روی سیستم عصبی مرکزی یا همون مغز و نخاع داره، رو سیستم‌های تنفسی، قلبی عروقی، گوارشی و ایمنی هم اثر میذاره.بیاین اول یه نگاهی به اثرات قلبی عروقی ماریجوانا بندازیم. ماریجوانا از داخل ریه ها به داخل جریان خون و  از اونجا در سراسر بدن فرد حرکت میکنه. در عرض چن دقیقه ، ضربان قلب فرد ممکنه 20 تا 50 ضربان در دقیقه افزایش یابد. این ضربان قلب سریع می تواند تا سه ساعت ادامه پیدا کنه.پس ماریجوانا، ضربان قلب رو بالا میبره، فشار خون در حالت طاق باز رو کمی افزایش میده ، و گاهی اوقات افت فشار خون وضعیتی ایجاد میکنه. اثرات قلبی عروقی تو حیوانات با هم فرق داره و معمولا تو اکثرشون کاهش ضربان قلب و افت فشار خون رخ میده. برون ده قلبی یعنی میزان خونی که قلب تو بدن پمپاژ میکنه افزایش پیدا میکنه و مقاومت عروق محیطی و حداکثر عملکرد ورزشی کمتر میشه. با مصرف مکرر این ماده، مطابق با افزایش فعالیت سیستم پاراسمپاتیک، فشارخون طاق باز کمی پایین میاد، افت فشار خون وضعیتی از بین میره ، حجم خون افزایش پیدا میکنه، ضربان قلب کم میشه و پاسخ های گردش خون به ورزش کاهش پیدا می کنه. اینا یعنی که کم کم نسبت به این ماده ی خارجی تو بدن تحمل ایجاد میشه و بیش تر اثراتش روی مغز به مرور از بین میره. به این مورد هم اشاره شده که اثرات قلبی و عروقی ماریجوانا برای بیشتر مصرف کنندگان جوان و سالم با مشکلات جدی همراه نیس ولی خب سکته قلبی، سکته مغزی و سایر عوارض جانبی قلبی عروقی گزارش شده.کشیدن ماریجوانا توسط افراد مبتلا به بیماری های قلبی عروقی به خاطر عواقب ناشی از افزایش کار قلبی، افزایش سطح کاتکول آمین، کربوکسی هموگلوبین و افت فشار خون وضعیتی خطرات سلامتی زیادی ایجاد میکنه.راستی، بذارین به این نکته هم اشاره کنم یکی از علائم بارز مصرف اخیر ماریجوانا، خونریزی ناحیه ای چشم عه. چشم ها قرمز به نظر می‌رسن چون ماریجوانا باعث گسترش رگ های خونی چشم میشه.معمولا عزیزان دل بعد از استعمال ماریجوانا از قطره نفازولین به عنوان ضد احتقان استفاده میکنن تا این قرمزی چشم رو از بین ببرن. همینجا بگم که تلفظ درست این قطره هم naphazolinعه نه نفازولین.در مورد اثرات تنفسیش هم، گفته شده که دود ماریجوانا دقیقاً مث دود تنباکو از انواع مواد شیمیایی سمی، از جمله آمونیاک و هیدروژن سیانید تشکیل شده که می تونه مجاری برونش و ریه‌ها رو تحریک کنه. افراد سیگاری که ماریجوانا نیز مصرف می کنند، بیشتر خس خس و سرفه می‌کنند. همچنین در معرض خطر افزایش برونشیت و عفونت های ریوی هستند. ماریجوانا ممکنه بیماری های تنفسی موجود ، مث آسم و فیبروز کیستیک رو تشدید کنه.در مورد علائم دستگاه گوارشی، گفته می‌شه که کشیدن ماریجوانا میتونه باعث سوزش در دهان و گلو در حین استنشاق بشه.اگه ماریجوانا به طور خوراکی مصرف بشه، میتونه باعث مشکلات گوارشی بشه. به عنوان مثال، ماریجوانای خوراکی به دلیل روشی که در کبد تخریب می‌شه ، میتونه باعث حالت تهوع و استفراغ بشه. همچنین ممکنه به کبد فرد آسیب برسونه. یادتونه گفتیم ماریجونا میتونه به عنوان ضد تهوع هم در بعضی موارد خاص مصرف بشه؟ خب THC  به طور کلی میتونه یه اثر متناقض داشته باشه. به این صورت که تو یه سطح به عنوان ضد تهوع و ضد استفراغ عمل می کنه ولی در صورتی که به طور طولانی مدت مصرف بشه، میتونه باعث ایجاد تهوع و استفراغ بشه. خب حالا اگه به طور خوراکی مصرف بشه، این عارضه اش تشدید میشه.علاوه بر این، تحقیقات روی حیوانات نشون داده که ماریجوانا ممکنه به سیستم ایمنی بدن آسیب برسونه و فرد رو در برابر بیماری ها آسیب پذیرتر کنه. البته برای درک کامل اثرات ، باز تحقیقات بیشتری لازمه.خب همه میدونیم که عمده ترین اثر ماریجوانا روی مغزه. در مورد نحوه ی اثرش رو مغز هم بیش تر صحبت میکنیم. اینجا میخوایم در مورد اثرات منفیش رو مغز صحبت کنیم.دوزهای بسیار زیاد ماریجوانا میتونه باعث توهم یا هذیان بشه علت اصلی ابیوز یا سومصرف بین جوانان هم رسیدن به این مرحله اس.ماریجوانا تو بخشی از مغز به اسم هیپوکمپ ،نحوه‌ی پردازش اطلاعات رو تغییر می‌ده. پس ممکنه قضاوت فرد مختل بشه. هیپوکامپ مسئول حافظه هم هست؛ بنابراین ممکنه هنگام نئشگی ممکنه اختلال در حافظه داشته باشیم.تغییرات دیگه هم که توی سایر بخش‌های مغز مثل مخچه و گانگلیون‌های پایه یا basal ganglion ایجاد میکنه. این دو تا ناحیه تو مغز، نواحی هستن که تو حرکت و تعادل نقش دارن. ماریجوانا ممکن است تعادل، هماهنگی و واکنش انعکاسی فرد رو تغییر بده. پس به خاطر همین هست که میگیم رانندگی در حین مصرف یا بعد از مصرف ماریجوانا اصلا ایمن نیس.وقتی فرد از حالت نئشگی بیرون میاد، ممکنه احساس خستگی یا کمی افسردگی بکنه. در بعضی از افراد، ماریجوانا می تونه باعث اضطراب بشه.راستی، بررسی شده که خلاف تصور خیلی از مصرف کنندگان ماریجوانا، استفاده از ماریجوانا هیچ تأثیر مثبتی بر تفکر واگرا ( یا همون خلاقیت) در مصرف کنندگان تازه کار نداشته و خلاقیت رو در مصرف کنندگان عادی کاهش هم داده.در افراد کمتر از 25 سال ، که مغز آنها هنوز به طور کامل رشد نکرده ، ماریجوانا می‌تونه تأثیر پایدار بر روند تفکر و حافظه داشته باشه. تو افرادی که به طور دراز مدت ماریجوانا مصرف می‌کنن، رضایت و موفقیت زندگی کاهش پیدا میکنه؛ که اگر فرد از اوایل دوران جوانی ماریجوانا مصرف کرده باشه، این اثر بیشتر خودش رو نشون میده.استفاده از ماریجوانا در دوران بارداری هم میتونه روی مغز نوزاد متولد نشده تأثیر بذاره. نوزاد به دنیا اومده ممکنه در حافظه ، تمرکز و مهارت حل مسئله دچار مشکل بشه. بعد از تولد نوزاد هم ماریجوانا تو شیر مادر دیده شده و میتونه با مصرف شیر مادر توسط نوزاد به نوزاد منتقل بشه.اعتیاد به مصرف ماریجوانا نادر در نظر گرفته میشه ولی به وضوح رخ میده و خیلیم در حال زیاد شدنه، به خصوص بین جوونا.همچنین ممکنه در اثر مصرف بیش از حد ماریجوانا، مسمومیت با ماریجوانا رخ بده. به این صورت که اول مسمومیت حاد خودش رو به شکل همون علائمی نشون میده که مصرف کنندگان تفریحی ماریجوانا ازش لذت می برن. علائمی مثل سرخوشی ، عدم ادراک زمان و مکان، تشدید تجارب حسی عادی و اختلال حرکتی. مصرف کنندکان ماریجوانا از همه ی اثرات مسمومیت باهاش لذت نمی برن. چون برخی از اونا واکنش های روانشناختی ناخوشایندی مثل وحشت ، ترس یا افسردگی رو تجربه می‌کنن. مسمومیت حاد همچنین رو قلب و سیستم عروقی تأثیر میذاره و در نتیجه منجر به بالا رفتن صربان قلب ناشی از ماریجوانا و افت فشار خون وضعیتی میشه .تضعیف سیستم عصبی مرکزی((CNS و تنفسی با دوزهای بالا تو مدل های حیوانی هم مشاهده شده.دوزهای استنشاقی 2 تا 3 میلی گرم THC و دوزهای خوراکی 5 تا 20 میلی گرم THC میتونه باعث اختلال در توجه، حافظه، عملکرد اجرایی و حافظه کوتاه مدت بشه. دوزهای بالاتر از 7.5 میلی گرم بر متر مربع استنشاق تو بزرگسالان و دوزهای خوراکی 5 تا 300 میلی گرم در کودکان می‌تونه علائم شدیدتری مانند افت فشار خون، وحشت، اضطراب، تشنج میوکلونیک، هذیان و سرکوب تنفسی رو ایجاد کنه. مسمومیت با ماریجوانا میتونه منجر به روان پریشی حاد در بسیاری از افراد بشه. علائم روانپزشکی مشاهده شده در برخی مطالعات شامل ترس از مرگ ، وحشت غیر منطقی و ایده های پارانوئید هستش.اینم بگم که تا حالا کسی به خاطر مسمومیت با ماریجوانا کشته نشده، مگه اینکه حین مسمومیت، به خاطر افکار پارانوئیدیش دست به خودکشی زده باشه.خب دیگه فک کنم وقتشه که ببینیم ماریجوانا چیه؟همونطور که گفتم، ماریجوانا به برگ‌ها و گل‌های خشک و دانه و ساقه‌ی گیاه شاهدانه گفته میشه. شاهدانه انواع مختلفی داره که به دو نوع اصلیش Cannabis sativa یا Cannabis indica گفته می شه. این گیاه مواد موثری مثل تتراهیدروکانابینول ( (THC و کانابیدیول  (CBD)داره. گل ها بالاترین میزان تجمع ماریجوانا رو دارن و بعد از گل ها به ترتیب برگ ها و دانه و ساقه‌ی شاهدانه حاوی بیش ترین مقدار ماریجوانا هستن. از دانه های شاهدانه میشه روغن و صابون تهیه کرد. همچنین دانه شاهدانه رو میتوان به عنوان یک خوراکی مغدی میل کرد. گل و ماریجوانا، برگ های بالایی و گل گیاه هستن. حشیش هم از فشردن گل و صمغ گیاه به دست میاد. اسامی مصطلح دیگه ی ماریجوانا، حشیش، کانابیس و Weed یا همون علف عه که در ایران هم با نام گل معروفه. البته تفاوت‌های مختصری تو روش تهیه ی اینایی که گفتم وجود داره و نمیشه گفت همشون یه چیزن ولی همشون از گیاه شاهدانه به دست میان و تقریبا اثر یکسانی رو القا میکنن. حالا تفاوت گل با ماریجوانا چیه؟ ماریجوانا فقط برگ گیاه شاهدانه اس و از یک نوع گیاه گرفته میشه ولی گل ترکیبی از گیاه شاهدانه‌ی دوجنسه هست که 7 برابر بیش از شاهدانه‌ی معمولی، THCو مواد شیمیایی داره. حالا من وارد جزییاتش دیگه نمیشم، فکر کنم اگر قصدمون آگاهی باشه در همین حد کافیه.اثرات کوتاه مدت ماریجوانا چیا هستن؟همونطور که اشاره کردیم، وقتی شخصی ماریجوانا می کشه، این ماده به سرعت از ریه هاش به جریان خون منتقل می شه. خون این ماده یشیمیایی رو به مغز و سایر اندام ها در سراسر بدن می رسونه. وقتی که فرد ماریجوانا رو بخوره یا بنوشه، بدن THC رو آهسته تر جذب می کند. در این صورت، افراد مصرف کننده، معمولاً بعد 30 دقیقه تا 1 ساعت اثرات ماریجوانا رو تو بدنشون حس میکنن. بله ماریجوانا رو میشه خورد. چجوری؟!خب غذاها و نوشیدنی های ماریجوانا در طول تاریخ، تا 1000 سال قبل از میلاد، مصرف می‌شده. ماریجوانا تو چین و هند باستان به عنوان دارو استفاده می‌شده و اوایل قرن نوزدهم به داروهای غربی وارد شد.از محصولات ماری جوانا خوراکی مثل الکل برا تسکین استرس و ایجاد سرخوشی هم استفاده می شده.تو آمریکا، استفاده ی تفریحی از محصولات ماری جوانا خوراکی طی دهه ی 1960 رواج پیدا کرد و امروزه بسته به قوانین ایالتی، انواع مختلفی از خوراکی ها به طور قانونی و غیرقانونی در دسترس هستن. مثلا، صمغ ها، آب نبات ها، شکلات ها، کپسول ها، چای ها و روغن ها برخی از محصولات خوراکی ماریجوانا هستن که هم تو داروخانه های قانونی ماری جوانا و هم از طریق بازار غیرقانونی ماری جوانا به فروش می رسن.علی رغم غیرقانونی بودن مصرف ماریجوانا افراد به روش های مختلفی ماریجوانا را مصرف می کنن و با وجود نبودن محصولات خوراکی ماریجوانا تو ایران، علاقه مندان به خوردن ماریجوانا، با ترکیب کره یا روغن با ماریجوانا و مخلوط کردن اون تو غذاهای پخته شده و سایر دستور العمل ها، ماریجوانا را به صورت خوراکی مصرف می کنن.خوبه بدونیم که تاثیرات رفتاری ماریجوانای خوراکی تقریبا با تاثیراتش هنگام مصرف استنشاقیش یکسانه و چون در خوراکی‌هایی مثل کیک با مقدار بیشتری استفاده میشه میتونه اثراتش شدیدتر هم باشه.THC روی گیرنده های خاص سلول مغز که به طور معمول به مواد شیمیایی طبیعی مثل THC واکنش نشون می‌دن ، تاثیر میذاره. این مواد شیمیایی طبیعی در رشد و عملکرد طبیعی مغز نقش دارن.ماریجوانا قسمت هایی از مغز رو فعال می کنه که بیشترین تعداد گیرنده ها رو تو خودش جا داده. این باعث &quot;نئشگی&quot; که مردم احساس می کنن میشه. سایر اثراتش رو مغز هم، شامل حواس تغییر یافته (به عنوان مثال ، دیدن رنگهای روشن تر)، تغییر حس زمان، تغییر روحیه، اختلال در حرکت بدن، مشکل در فکر کردن و حل مسئله، حافظه ضعیف، توهم (اگر در دوزهای بالا مصرف بشع)، هذیان (وقتی در دوزهای بالا مصرف میشه)، روان پریشی ( که بیش ترین خطرش وقتیه که ماری جوانای با قدرت بالا به طور منظم مصرف بشه است).همونطور که گفتیم، ماریجوانا روی رشد مغز هم تأثیر میذاره. وقتی که افراد در دوران نوجوونیشون مصرف ماریجوانا رو شروع می کنن، این دارو ممکنه تفکر، حافظه و عملکردهای یادگیری رو از بین ببره و رو چگونگی ایجاد ارتباط مغز بین مناطق لازم برای این عملکردها تاثیر بذاره. محققان هنوز در حال مطالعه هستن که بفهمن اثرات ماریجوانا چه مدت طول می‌کشه و آیا برخی تغییرات دائمی هستن یا نه.به عنوان مثال، مطالعه ای در نیوزیلند، نشون داد كه افرادی كه از سالهای نوجوونی مصرف ماریجوانا رو شروع می كردن و به طور مداوم این مصرف رو ادامه دادن ، در سن 13 تا 38 سالگی به طور متوسط ​​8 امتیاز ضریب هوشیشون رو از دست دادن. توانایی های ذهنی این گروه افراد اگه حتی ماریجوانا رو در بزرگسالی ترک کنن کاملاً بر نمی‌گرده. ولی کسایی که از بزرگسالی شروع به کشیدن ماری جوانا کردن ، ضریب هوشیشون کاهش چندانی نداشته.اگه خاطرتون باشه گفتیم قراره رو موضوع اعتیاد به ماریجوانا بیش تر بحث کنیم. یه عده میگن ماریجوانا اعتیاد و به خصوص وابستگی فیزیکی ایجاد نمیکنه. یه عده هم عقیده ای کاملا خلاف این عقیده رو دارن و میگن ماریجوانا هم وابستگی فیزیکی و هم وابستگی روانی ایجاد میکنه. خب حالا کدومشون درسته؟اصلا اعتیاد چجوری ایجاد میشه؟ اعتیاد ، مشکلی تو قسمت یادگیری و حافظه‌ی مغزه و تمام داروهای سومصرف شونده  توی &quot;مسیر پاداش&quot; کار می‌کنن. یعنی مسیری که توش ما یاد می گیریم کارهایی مانند خوردن و روابط جنسی رو انجام بدیم و لدت ببریم. تمام داروهایی که سوء مصرف میشن باعث ترشح دوپامین از مغز میشن و یادگیری رو تقویت میکنن. در عین حال ، استفاده‌ی مزمن هر ماده اعتیاد آوری روی قسمت هیپوکمپ مغز که برای حافظه و یادگیری جدید خیلی مهمه، تاثیر منفی میذاره. این مواد باعث کوچیک شدن هیپوکمپ میشن و توانایی یادگیری چیزهای جدید رو مختل میکنن. این قضیه در مورد الکل، کوکائین، مت آمفتامین، هروئین، نیکوتین و THC یا همون ماریجوانا صدق می‌کنه. پس یعنی بله، ماریجوانا هم میتونه فرد رو به خودش وابسته و معتاد کنه.حدود 30 درصد از مصرف کنندگان ماریجوانا به یه اختلال در مصرف ماریجوانا مبتلا می‌شن که این اختلال معمولا همون اعتیاد یا وابستگی به مصرفش هستش.وابستگی به ماریجوانا، بسیار شبیه سایر اختلالات وابستگی به مواد است، گرچه احتمال داره شدتش نسبت به اعتیاد های ایجاد شده توسط سایر مواد، کمتر باشه.مرز بین سو مصرف و اعتیاد، بیش تر به این مربوطه که شخص چقدر اون فعالیت رو انجام میده و چقدر سخته که بدون انجام این فعالیت، که اینجا مدنظرمون مصرف ماریجوانا هستش، با زندگیش سازگار بشه. نمیدونیم که مصرف ماریجوانا چه مقدار باعث وابستگی می‌شه و احتمالاً در افراد مختلف، متفاوت هستش. ولی گفته میشه از هر 11 نفر مصرف کننده‌ی ماریجوانا، یک نفر بهش اعتیاد پیدا میکنه. همچنین ممکنه وابستگی به ماریجونا، بدون اعتیاد به ماریجوانا اتفاق بیفته. وابستگی و اعتیاد تو دو ناحیه مختلف مغز روی میدن. با این حال ، معمولاً وابستگی و اعتیاد با هم ایجاد می شن.باید به این مورد هم دقت کرد که قدرت ماریجوانا تو 20 سال گذشته افزایش پیدا کرده. سطح THC بالاتر، احتمال اعتیاد رو افزایش میده. در طول چند سال اخیر هم تعداد افرادی که به ماریجوانا اعتیاد پیدا کردن خیلی بیش تر شده. اعتیاد به ماریجوانا هم جسمی و هم روانی عه. موقع اعتیاد جسمی، بدن هوس ماده تحریک کننده رو می‌کنه. ولی وقتی اعتیاد از نظر روانی ایجاد میشه، فرد به صورت آگاهانه اثرات دارو رو می‌طلبه.علائم اعتیاد به ماری جوانا مثل علائم اعتیاد به سایر مواد مخدره.علائم رایج بیشتر شامل تحمل افزایش یافته به ماریجوانا و نیاز به دوز های بیشتر در دفعات بعدی مصرفه این افزای ش دوز همبه علت تحمل بدن به اون ماده خاصه ، جدا شدن از دوستان و خانواده هم از دیگر علائم ترک ان.علائم ترک به طور کلی حدود سه هفته پس از آخرین استفاده شروع می‌شن. علائم ترک اعتیاد یا withdrawal syndrome ممکنه شامل این موارد باشن: حالت تهوع، لرزیدن، اضطراب، کاهش وزن، بیخوابی، تحریک پذیری، افسردگی، بی قراری و ولع.چجوری میشه تشخیص داد که فردی به ماریجوانا مصرف کرده؟اولا این که همونطور که تو اثرات ماریجوانا صحبت کردیم، سفیدی چشم افراد قرمز میشه، اشتهاشون به صورت غیر طبیعی زیاد میشه این افراد معمولا مدت ها به یک محل یا یک شی خیره میشن. و همچنین خنده های بی مورد و بی دلیل دارن. چشم‌هاشون حالت خطی به خودش میگیره ومیتونید از روی این علایم متوجه بشید.از حدود 40 سال پیش، محققا شروع کردن به گشتن دنبال درمان های روانشناختی سوءمصرف ماریجوانا.. درمان های رفتاری ، مثل درمان تقویت انگیزشی (MET) ، رفتار درمانی شناختی (CBT) و مدیریت احتمالی (CM) ، و همچنین درمان های مبتنی بر خانواده به دقت ارزیابی شدن و به نظر، مفید میان.ولی بهترین راه همیشه پیشگیری عه. یعنی خب اگه مطمئنین که نمیخواین به این ماده وابسته شین، توصیه میشه که اصلا سراغش نرین. چون خیلیا پس از یه مدت ترک، دوباره شدیدتر از اولین دفعه شروع به مصرفش میکنن. ولی خب اینم بگیم که ترک ماریجوانا اصلا غیر ممکن نیست و با کمک مشاوره و افراد قابل اعتماد و اراده کردن میشه کلا کنارش گذاش و به طور خلاصه، ترک ماریجوانا شدنیه.شاید شنیده باشین که ماریجوانا مصارف پزشکی هم داره و تو بعضی کشور ها مثل آرژانتین، استرالیا، ایتالیا، آلمان، ایرلند، فنلاند، هلند، بعضی از ایالت‌های آمریکا و غیره که ایران شاملش نیس به خاطر فواید پزشکیش استفاده میشه.اینجا بازم از گیاه ماریجوانا یا مواد شیمیایی موجود در اون به عنوان منشا ماریجوانای پزشکی استفاده می‌شه. پس در واقع ماریجوانایی که به مقاصد پزشکی مصرف میشه میتونه همون ماریجوانایی باشه که به مقاصد تفریحی مصرف میشه.البته یه نکته‌ای هس که لازم میدونم بهش اشاره کنم. ماریجوانا خودش بیش از 100 جزء فعال داره. که یکیش THC و یکی دیگش کانابیدیول (CBD) عه. مثلا گیاه شاهدانه یه نوع عصاره‌ای داره که معروفه به CBD (مخفف کانابیدیول). این ماده ماری جوانا خاصیت سرخوش کنندگی خیلی کم تری داره و داروش هم توی داروخانه‌های ما موجوده. سویه های غالب CBD یا کانابیدیول، THC کمی دارن یا اصلا ندارن.محققان در حال بررسی این موضوع هستند که آیا ماریجوانا پزشکی می تونه به درمان تعدادی از بیماری‌ها کمک کنن یا خیر. این بیماری ها شامل : بیماری آلزایمر، از دست دادن اشتها، سرطان، بیماری کرون(که یک بیماری شدید گوارشی عه)، بیماری هایی که رو سیستم ایمنی بدن اثر میذارن مثل ایدز یا MS، صرع، گلوکوم، اسکیزوفرنیا و اختلال استرس پس از حادثه یا PTSD، اسپاسم عضلانی، حالت تهوع، درد هستن.درمان این بیماری ها توسط ماریجوانا به استثنای چن مورد، هنوز به اثبات نرسیده و تحقیقات داره روی این موارد صورت میگیره.بیشترین شواهد در مورد اثرات درمانی شاهدانه، مربوط به تواناییش در کاهش درد مزمن ، حالت تهوع و استفراغ ناشی از شیمی درمانی و اسپاستیسیتکه ،یا همون سفتی عضلانی، ناشی از MS هستش... FDA یا همون سازمان غذا و دارو آمریکا، اخیراً Epidiolex رو که از CBD ساخته شده، به عنوان درمانی برای افرادی که تشنج بسیار شدید یا صعب العلاج دارند، تأیید کرده. دیده شده که برخی از افراد بعد مصرف این دارو، دچار افت شدید تشنج شدن.خب حالا آیا FDA ماریجوانای پزشکی رو تأیید کرده؟کانابیدیدول Epidiolex تو سال 2018 برای درمان تشنج همراه با دو نوع نادر و شدید صرع ، سندرم لنوکس-گاستاوت و سندرم دراوت تأیید شد. همچنین FDA برای درمان حالت تهوع و استفراغ ناشی از شیمی درمانی، دو داروی کانابینوئیدی ساخته شده توسط انسان رو تأیید کرده. دوتا داروی درونابینول و نابیلون برای درمان تهوع و استفراغ ناشی از شیمی درمانی هم توسط FDAتایید شدن.علاوه بر اینا، چندین داروی مبتنی بر ماریجوانا تأیید شده یا تحت آزمایشات بالینی قرار گرفته.  نابیکسیمول، اسپری دهانی ایه که در حال حاضر در انگلستان ، کانادا و چندین کشور اروپایی برای درمان اسپاسم عضلانی و درد نوروپاتیک که ممکنه همراه با MS باشه، در دسترسه. این دارو شامل ترکیب THC و  CBDعه.به نظر میاد که بهتره در ایران هم روی این موضوع تحقیقات بیش تری انجام بشه تا در صورت فراهم بودن شواهد کافی، زمینه ی مناسب برای ورود داروهای موثر بر بیماری هایی که ذکر شد به سیستم دارویی کشور ایجاد بشه.به طور کلی مصرف تفریحی ماریجوانا تو کشورهایی مثل هلند، کانادا، آفریقای جنوبی، اوروگوئه و گرجستان، 17 ایالت آمریکا که اخیرا نویورک هم جزو از این ایالت ها شد، و همچنین یکی از شهرهای استرالیا قانونی عه.چرا ماریجوانا تو همه ی کشورا قانونی نمی شه؟یکی از مهم‌ترین دلایل قانونی نشدن ماری جوانا در سایر کشورها از جمله خود ایران، عدم آموزش صحیح جوانان و نوجوانان است. متأسفانه به علت اینکه تو سنین پایین، آموزش‌های مناسب ارائه نمیشه، خیلی از جوانان بدون داشتن هیچ‌گونه آگاهی نسبت به عوارض ماری‌جوانا، مصرفش میکنن. دومین دلیل قانونی نشدنش هم عوارض جانبی و اعتیاد ناشی از مصرف ماریجواناست که راجع بهشون به طور مفصل صحبت کردیم.از دلایل قانونی شدنش هم به نظرم میشه به منافع اقتصادی ناشی از خرید و فروش و واردات و صادرات ماریجوانا میشه اشاره کرد. البته باید در نظر داشت که قانونی شدن یه ماده میتونه از سوءاستفاده ی افراد سودجو و کلاهبرداری ها و مصرف ماده‌ی تقلبی توسط مصرف کنندگان جلوگیری کنه.تهیه‌ی یه ماده شکل قانونی و از محل درست و استاندارد نشاندهنده‌ی ضمانت اون ماده هست. مثلا ممکنه یه فردی ماده‌ی تقلبی رو به تنهایی یا با ترکیب کردن با موادی غیر از ماریجوانا به عنوان ماریجوانا به شکل غیر قانونی بفروشه و این مورد به نظرم عواقب زیادی میتونه داشته باشه. یه مسئله ی روانشناسی هم این هستش که ممنوع کردن استفاده از یه ماده از نظر روان شناسی میتونه اثر معکوس رو افراد و به خصوص نوجوانان و جوانان بذاره. مثلا طبق یه مطالعه که اخیرا انجام شده، مشاهده کردن که نوشته های روی سیگار که ضررهای مصرف دخانیات رو هشدار میدن، باعث ترغیب بیش تر فرد به مصرفش میشه. پس ممنوع کردن مصرف ماریجوانا هم میتونه فرد رو بیش تر به مصرف این ماده ترغیب کنه.به هر حال هم به قانونی شدن و هم به غیر قانونی موندن ماریجوانا میشه با زاویه های دید متفاوتی نگاه کرد. اینجا به نظر سبک سنگین کردن مزایا و معایب هر دو مورد مهمه. باید بررسی بشه معایب این تصمیم در مقابل مزایای اون قابل چشم پوشی هست یا نه.ما سعی کردیم توی این قسمت مزایا و معایب ماریجوانا را بهتون بگیم تا اندکی هم شده اطلاعاتتون رو کامل تر کنیم و اگر قراره تصمیمی بگیرید با چشم باز بهش نگاه کنید.مطمئنا هم خود فرد بهتر از هر کس میتونه خودش رو بشناسه و بفهمه تو این دنیا چه مسیری رو دوس داره برای خودش ترسیم کنه. مطمئن باشین که حتی اگه &quot;همه چیز&quot; هم نباشه، &quot;خیلی چیزا&quot; دست خودمونه : ))بقیه قسمت‌های پادکست پاددارو را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/S02E02---Marijuana-(ماریجوانا)-id4498935-id413853514?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=S02E02%20-%20Marijuana%20(%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست پاددارو</category>
                <author>پادکست پاددارو</author>
                <pubDate>Sun, 06 Feb 2022 02:25:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل دوم-اپیزود اول ( یک انسان‌شناس روی مریخ)</title>
                <link>https://virgool.io/Poddarou/%D8%AA%D9%85%D9%BE%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%88%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D9%85-zyijggie1gcj</link>
                <description>سلام. من آرش کلانتر، دکتر داروساز از دانشگاه علوم پزشکی تهران هستم و این قسمت اول از فصل دوم پادکست پادداروعه که در میانه فروردین 1400 داریم منتشرش می‌کنیم.  ما اعتقاد داریم برای زندگی بهتر باید موضوعات مربوط به سلامتمون، هم سلامت روان و هم سلامت جسمی مون در اولویت قرار بگیره در همین راستا سعی می‌کنیم موضوعاتی رو بیان کنیم که هم آگاهی بخش باشه هم جذاب و هم علمی. روز جهانی اوتیسم رو پشت سر گذاشتیم فارغ از هر حسی که شنیدن این کلمه بهتون دست میده یه داستان واقعی بسیار جذاب میخوام براتون تعریف کنم تا لذتش رو ببریم و کنارش کلی نکته در مورد اوتیسم یاد بگیریم.تمپل گراندین تو یه شب تابستونی در سال ۱۹۴۷ در شهر بوستون ایالت ماساچوست متولد میشه. مادر تمپل در سه ماهه‌ی اول بارداریش به نوع شدیدی از آنفولانزا مبتلا شده بود و وقتی تمپل به دنیا میاد و دختر کوچولوشو صحیح و سالم میبینه از خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجه.خانواده گراندین، خانواده‌ی ثروتمند و تحصیل کرده‌ای بودن. مادر تمپل فارغ التحصیل رشته زبان انگلیسی از دانشگاه هاروارد بود و به عنوان نویسنده، بازیگر و خواننده مشغول به کار بود، پدرش هم مشاور املاک و وارث یکی از بزرگترین شرکت‌های تولید گندم در آمریکا بود.تمپل دو تا خواهر و یه برادر کوچیکتر از خودشم داشت. اون در زمان تولد مثل هر بچه‌ی عادی دیگه بود ولی هر چقدر که بزرگتر میشد رفتارهای عجیب‌تری نشون میداد. زمانی که دو سالش میشه مادرش مطمئن میشه که یه جای کار میلنگه. تمپل کاملا ساکت بود. تو چشمای مادرش نگاه نمی‌کرد. وقتی مادرش به سمت چیزی اشاره میکرد تمپل اصلا نگاهشم به اون سمت نمینداخت‌. دستمال گردن مادرشو نمیکرد تو دهنش! یا مثلا وقتی کسی باهاش حرف میزد واکنشی نشون نمیداد انگار که آدما نامرئی بودن براش ولی ممکن بود توجهش به صداهای دیگه مثل صدای پرنده‌ها جلب بشه.کلا واکنش خاصی به اطرافیانش نشون نمیداد. مثلا دیدید وقتی به بچه‌ها لبخند میزنید اونا هم با لبخند جوابتونو میدن؟ تمپل هیچکدوم این کارا رو نمیکرد.در عوض تفریحش این بود که دائما آب دهنشو بریزه بیرون، مدفوعشو از پوشک دربیاره و اونو به دیوارا بماله. ولی با تمام این توصیفات مهم‌ترین و غیرقابل تحمل‌تدین ویژگی تمپل برای مادرش، این بود که اصلا دوست نداشت لمس بشه‌. مادری رو تصور کنید که نتونه بچه‌شو بغل کنه. همین میشه که مادرش تصمیم میگیره اونو ببره به یک بیمارستان کودکان در بوستون.یادمون باشه که تمپل سال ۱۹۴۷ یعنی تنها ۴ سال بعد از اینکه اولین مقاله‌ راجع به اوتیسم منتشر شد به دنیا اومد. اون زمان به هیچ وجه مثل الان نبود که تا یه مقاله جدید منتشر میشه هرکسی که صرفا یه گوشی هوشمند داره میتونه بهش دسترسی پیدا کنه. برای همین حتی خیلی از پزشکا در اون زمان اصلا نمیدونستن همچین بیماری‌ای وجود داره.اولین پزشکی هم که تمپل رو میبینه مطلقا هیچی از اوتیسم نمیدونه و تشخیصش این بود که مغز تمپل آسیب دیده و یه stubborn child  عه. معنی تحت‌الفظی این عبارت گمراه کننده که از قرن نوزدهم تا اون زمان استفاده میشده کودک خیره‌سره. ولی این اصطلاح توی ایالت ماساچوست یه معنی خاص داشته. به معنی بچه‌ای بوده که از فرمان‌های پدر و مادرش سرپیچی میکنه و به همین دلیل باید همیشه تو یه سری موسسه‌های مخصوص و تحت حفاظت نگه‌داری بشه. گزینه‌ای که مادر تمپل به هیچ وجه نمیخواست و نمی‌تونست قبولش کنه. برای همین تصمیم میگیره بره پیش رئیس بیمارستان که اونم یک نورولوژیست بوده. پزشک بعد از معاینه تمپل به مادرش میگه دختر کوچولوی عجیبی دارید. من نمیتونم مشکلشو بدون معاینه بیشتر تشخیص بدم. حداقل باید ۸ تا ۱۰ روز تنها و بدون حضور شما توی بیمارستان نگه‌داری و معاینه بشه تا بتونم مشکلشو تشخیص بدم. البته شما می‌تونید از طریق یه آینه یک‌طرفه، از این آینه‌ها که تو فیلم‌ها نشون میده و توی اتاق بازجویی ها هست! همه‌چیزو ببینید، اجازه می‌دید این کارو بکنیم؟مادر تمپل مثل هر مادر دیگه‌ای نگران دخترش میشه و فکر میکنه ۱۰ روز زمان زیادیه و تمپل نمیتونه این همه روز بدون اون دووم بیاره و حتما دلش تنگ میشه و بی‌تابی می‌کنه. از طرفی با خودش فکر میکنه چطور میتونع مطمئن باشه کارکنای بیمارستان با محبت و ملایمت با دخترم بر خورد میکنن ؟ ولی در نهایت به این نتیجه میرسه که تنها چاره‌ش اعتماده و اگه میخواد به دختر کوچولوش کمک کنه راهی جز این نداره و پیشنهاد دکتر رو قبول می‌کنه.بعد از اینکه تمپل چند روزی توی بیمارستان میمونه معلوم میشه اصلا دلش برای مادرش تنگ نمیشه و درست برعکس؛ مادرش کسی بود که طاقت دوری رو نداشت و بی‌اندازه دلتنگ میشه. تمپل عاشق تخت کوچولوی قرمزش تو بیمارستان شده بود و اونقدری که به تختش توجه نشون می‌داد به بقیه بچه‌هایی که توی بخش بودن توجه نمیکرد و اصلا باهاشون بازی نمی‌کرد.اونجا برای بچه‌ها پیانو میزدن تا سرگرمشون کنن و مادر تمپل که از پشت آینه یک‌طرفه همه چیزو می‌دید متوجه شد وقتی یکی از قطعات باخ نواخته میشد تمپل شروع کرد به هم‌نوایی و زمزمه با آهنگ. مادرش بالاخره شاهد برقراری ارتباط تمپل با دنیای خارج بود. همینجا بود که یقین پیدا کرد که دخترش به اندازه بقیه بچه‌های حاضر در اتاق، در اونجا حضور داره و تو همون دنیایی زندگی می‌کنه که بقیه توش زندگی می‌کنن و فقط باید کمکش کرد که بتونه رشد پیدا کنه و از پوسته خودش بیاد بیرون و با آدما هم ارتباط برقرار کنه. بعد از طی شدن دوره‌ی معاینه در بیمارستان تشخیص پزشک تمپل اوتیسم یا درخودماندگی بود. ولی اون زمان هنوز درک صحیحی از اوتیسم وجود نداشت. سیر تعریف و تشخیص اوتیسم چندین دهه طول کشیده و توی این مدت‌ تعریف‌های مختلفی از اون ارائه شده.از دهه ۵۰ تا دهه۷۰ میلادی اوتیسم رو نوعی اسکیزوفرنی کودکان و در واقع نوعی بیماری روانی می‌دونستن و می‌گفتن این بیماری باعث میشه بچه‌ها از واقعیت جدا بشن. در اون زمان یه تئوری مطرح شد به اسم مادرهای یخچالی. این تئوری میگه دلیل بروز اوتیسم سردی مادر و عدم محبت به کودک در زمان نوزادیه و مادر رو مقصر می‌دونستن.ولی این تصور غلط در دهه ۷۰ میلای کم کم رنگ باخت و محققا به این نتیجه رسیدن که اوتیسم پایه‌های بیولوژیکی داره و ریشه این اختلال در توسعه یافتن مغز کودکه.تا اینکه در نهایت در دهه ۸۰ میلادی اوتیسم به عنوان یک اختلال به کلی جدا از اسکیزوفرنی معرفی شد و برخلاف اسکیزوفرنی گفته شد که اوتیسم از اختلال‌های فراگیر رشده. تشخیص قطعیشم به این صورت بود که میگفتن اگه بچه‌ای تا ۳۰ ماهگی شروع به صحبت نکرد یا به طورغیرعادی صحبت میکرد اوتیسم داره.با این حال تو سال ۱۹۹۴ تعریف اوتیسم یه تغییر اساسی پیدا کرد. اونم این بود که دیگه نیازی نبود که کودک حرف زدن رو دیرتر از سه  سالگی شروع کنه تا براش اوتیسم رو تشخیص بدن و سندروم آسپرگر Asperger هم به عنوان نوعی اوتیسم معرفی شد. به جز سندروم آسپرگر اختلال‌های دیگه‌ای هم زیرمجموعه اوتیسم محسوب میشدن که من به خاطر اینکه از داستانمونم خیلی دور نشیم اینجا به جزئیاتشون نمی‌‌پردازم و می‌تونید با دنبال کردن سایر رسانه‌هامون مطالب تکمیلی راجع‌بشون بخونید ولی موضوعی که میخواستم بهش برسم این بود که در نهایت در سال ۲۰۱۳ قرار بر این شد که این اختلال‌ها جدا از هم نباشن و از عبارت اختلال طیف اوتیسم استفاده شد که همونطور که از اسمش پیداست به ما میگه اوتیسم یه بیماری خاص نیست بلکه یک طیف وسیعه‌ که شدتش می‌تونه از خفیف باشه تا شدید‌. یه سر طیف کسایی‌ هستن که ممکنه تا آخر عمر به حرف نیان و برای کارای روزانه‌شون به کمک جدی نیاز داشته باشن، یه سر طیف هم ممکنه نابغه باشن و سر از سیلیکون و گوگل دربیارن. دو تا از ویژگی‌های اصلی طیف اوتیسم، اختلال مداوم در برقراری ارتباطات اجتماعی دو طرفه و وجود الگوهای رفتاری تکرار شونده‌ست. پس میشه گفت اوتیسم یک پروفایل رفتاریه و نه یک بیماری روانی.برگردیم به داستانمون.به اینجا رسیده بودیم که دکترا تشخیص دادن تمپل اوتیسم داره ولی اگه یادتون باشه داستانمون در اوایل دهه ۵۰ میلادی داره اتفاق میفته و همونطور که گفتم اون موقع اوتیسم رو نوعی اسکیزوفرنی کودکان می‌دونستن و تئوری مادرهای یخچالی مطرح بود. وقتی به مادر تمپل این خبرو دادن هیچ‌جوره نمی‌تونست هضمش کنه. نمیتو‌نست قبول کنه که مقصره. همونطور که گفتم قبل از تمپل سه بچه دیگه هم داشت و همه‌شونو با تمام وجودش دوست داشت و بهشون از همون بدو تولد محبت کرده بود و تمپل هم از این قضیه مستثنی نبود.اگه خودمونو بذاریم جای مادری که تو دهه ۵۰ کودک اوتیسمی داشته و به جای اینکه از لحاظ روحی و روانی حمایت بشه و راهکارهای درستی جلوی پاش گذاشته بشه، مقصر دونسته بشه و احساس عذاب وجدان بهش داده بشه، تازه شاید بتونیم درک بکنیم که مادر تمپل چه زن قوی‌ای بوده که با وجود تمام سختی‌ها و فشارهای روانی تنها چیزی که براش اهمیت داشته رشد پیدا کردن بچه‌ش و سازگار کردنش با محیط اطرافش بوده.اولین کاری که مادرش کرد این بود  که تمپل رو برد پیش یه خانمی که کارش گفتار درمانی بود و یه قسمتی از خونه‌ش رو به این کار اختصاص داده بود و به بچه‌هایی که نمی‌تونستن حرف بزنن، حرف زدن یاد میداد. تمپل سه سال مداوم می‌رفت پیش این خانم تا بالاخره وقتی حدودا ۵ سالش بود حرف زدنو یاد گرفت. اون توی این سه سال به غیر از حرف زدن یه چیز مهم دیگه هم یاد گرفت؛ دیسیپلین. اینکه متوجه شد در اطرافش بچه‌های دیگه‌ای هم وجود دارن و باید نسبت به وجود اون‌ها آگاه می‌شد و اینو متوجه می‌شد که برای انجام هر کاری یه نظمی وجود داره. مثلا نمی‌شد هروقت دلش خواست پا شه از کلاس بیاد بیرون.یه کار دیگه‌ای که مادرش کرد این بود که وقتی تمپل ۳ سالش بود براش یه پرستار بچه گرفت که کار این پرستار فقط این بود که دائم با تمپل از این  بازی‌هایی که دو طرف به نوبت باید کاریو انجام بدن بکنه. مثال خیلی ساده‌ش توپ بازیه‌ که به نوبت یه توپ بین دو نفر پاس میشه. یا مثلا بازی‌های تخته‌ای ساده یا بازی با کارت‌هایی که تصویر روشونه و بچه‌ها خیلی خوششون میاد.این  بازیا باعث میشدن تمپل به جز یاد گرفتن مفهوم نوبت، مهارت‌های مهم دیگه‌ای مثل صبر کردن و هماهنگ شدن و رویکرد درست داشتن در مواجهه با برد و باخت رو یاد بگیره و مهم‌تر از همه اینکه باعث می‌شدن از لاک انزوای خودش بیاد بیرون و با آدما ارتباط برقرار کنه.هنوز که هنوزه تمپل معتقده برهه‌ی ۲ تا ۵ سالگی یکی از کلیدی‌ترین دوران زندگیش بوده و شدیدا توصیه می‌کنه هر پدر و مادری که بچه‌شون تا سه سالگی حرف زدن رو شروع نکرد به هیچ وجه معطل نکنن و هرچه سریعتر به پزشک مراجعه کنن و یه مداخله موثر داشته باشن و معتقده بدترین کاری که در این شرایط میشه کرد، هیچ کاری نکردنه.خیلی از نقش مادر تمپل گفتیم؛پدر تمپل در واقع هیچ‌وقت نتونست تمپل رو همونطوری که هست قبولش کنه و مدام با خودش فکر می‌کرد باید یه راه حلی وجود داشته باشه؛ یه جواب بی‌نقص. دائم می‌گفت اگه یکی بهم بگه باید چی کار کنم، همون کارو می‌کنم. نمیتونست این واقعیت رو قبول کنه که برای اوتیسم پاسخی وجود نداره و فقط انتخاب‌ها وجود دارن.پدرش ترجیح می‌داد به توصیه اولین پزشکی که تمپل رو معاینه کرد عمل کنن و دخترشونو تو یکی از این موسسه‌های مخصوص بچه‌های مشکل‌دار نگه داری کنن ولی مادرش به شدت مخالف بود با این کار.پدرش آدم بدی نبود ولی راه خیلی بدی رو پیش گرفت. چی کار کرد؟ قصد داشت توی دادگاه ثابت کنه که مادر تمپل عقلشو از دست داده. سه سال تمام هم تک تک حرکات همسرشو توی یه دفترچه‌ای یادداشت کرده بود و حتی واسه جمع آوری اطلاعات بیشتر میره پیش پزشک تمپل ولی پزشکش بهش میگه اگه این کارو بکنی من تو دادگاه علیه تو شهادت می‌دم.سوالی که واسه همه پیش میاد اینه که واقعا چرا می‌خواست همچین کاری بکنه؟ قضیه اینه که سال ۱۹۵۰ جنگ کره شروع میشه و پدر تمپل هم قبل از اینکه مشکل دخترش تشخیص داده بشه به عنوان سرباز به کره اعزام میشه. اون در تمام مدت با فکر برگشت به خونه و دیدن بچه‌هاش و داشتن یه زندگی خوب و آروم تو جنگ دووم میاورده و روحیه‌شو حفظ می‌کرده. ولی وقتی برمیگرده خونه با یه دشمن تازه روبرو میشه، دشمنی که آسایشو از خانواده‌ش گرفته بود؛ اوتیسم. و اگه مادر تمپل نمی‌تونست این دشمنو تشخیص بده پس اونم دیوونه‌ شده! اون به جنگ با خانواده خودش رفت چون فکر میکرد این به صلاحشونه و همین باعث جدایی همسرش و متلاشی شدن خانواده‌‌ش شد.در نهایت هم وصیت می‌کنه که بعد مرگش بدنش رو به یه دانشکده پزشکی اهدا کنن. نه برای ارتقای علم پزشکی. برای جلوگیری از یک مراسم تدفین خانوادگی.وقتی تمپل بزرگتر شد و باید می‌رفت مدرسه ابتدایی مادرش به چندتا مدرسه خصوصی سر می‌زنه و وضعیتشو براشون توضیح می‌ده. در نهایت مدیر یکی از این مدرسه‌ها تمپل رو می‌پذیره ولی به یه شرط. به این شرط که مادرش هم کمکشون کنه چون از نظر اونا آموزش و پرورش تمپل کاری نبود که به تنهایی از عهده‌ش بربیان و مادرش بدون لحظه‌ای تردید و با کمال میل شرطشونو قبول ‌می‌کنه.مادر تمپل و مدیر مدرسه تقریبا هر روز با هم در ارتباط بودن و با هم حرف می‌زدن. هر اتفاقی توی مدرسه میفتاد مادرش ازش خبردار می‌شد و برعکس و اینقدر مادر و مدیر با هم هماهنگ بودن که باعث شدن تمپل بر طبق یه سری الگوهای رفتاری نامتنقاض تربیت بشه و رشد پیدا کنه. در واقع میشه گفت انتظارات مادرش و مدیر مدرسه از تمپل کاملا در یک راستا بوده. مثلا هر دو از تمپل انتظار داشتن همیشه کاراشو سروقت انجام بده. این اتفاق از این جهت خیلی مهم بود که یه کودک و به خصوص یه کودک اوتیسمی ممکنه درک دیدگاه یا نظرات افراد دیگه براش مشکل باشه و حالا اگه به این مشکل، رفتارهای متناقضم اضافه بشن، برای فهمیدن اینکه چه کاری درسته و چه کاری غلط دچار مشکل جدی می‌شه.تمپل توی این مدرسه از حمایت زیادی برخوردار بود و دوران خوبی رو گذروند ولی برخلاف کودکی خوبی که داشت، خودش میگه نوجوونیش قطعا بدترین دوران زندگیش بوده‌. تمپل کلاس هفتم تا نهم رو تو یه مدرسه دیگه می‌گذرونه و اونجا خیلی بهش سخت میگذره. چون هم هم مدرسه‌ایاش دائما دست مینداختنش، اذیتش میکردن، بهش زور می‌گفتن و توهین ‌می‌کردن.مثلا بچه‌ها بهش میگفتن ضبط صوت‌ چون با صدای بلند حرف می‌زد و یه سری از جملاتی که مثلا از خانواده یا فیلم موردعلاقه‌ش می‌شنید و خوشش میومد رو هی تکرار می‌کرد.کلا به خاطر متفاوت بودن رفتاراش با بقیه خیلی اذیت میشد. آخرشم یه روز تو کلاس نهم وقتی یه دختری بهش میگه عقب‌مانده اینقدر عصبانی و ناراحت میشه که یه کتاب سمتش پرتاب می‌کنه و واسه همینم از مدرسه اخراج میشه. تمپل میگه الان می‌تونم به اون روزا بخندم ولی اون موقع این تجربه‌ها برام خیلی دردناک بود و به شدت احساس درماندگی می‌کردم.ولی اخراجش از مدرسه اتفاقا یه توفیق اجباری شد براش. چون مادرش شروع میکنه  به تحقیق در مورد مدارسی که برای بچه‌های خاص طراحی شدن و از همشون بازدید میکنه که با محیطشون آشنا بشه. و خیلی وقتا خودشو به عنوان خبرنگار معرفی می‌کرده و اصلا نمیگفته یه دختر اوتیسمی داره چون نمی‌خواسته با فهمیدن این موضوع جور دیگه‌ای باهاش حرف بزنن یا باهاش برخورد کنن و خلاصه میخواسته واقعیت اون مدارسو از نزدیک ببینه. در نهایت ۳ تا از این مدرسه‌ها که به نظرش خیلی تاپ بودن رو انتخاب می‌‌کنه و به خود تمپل می‌گه با هم می‌ریم میبینیمشون هر کدومو خودت خواستی انتخاب کن چون دوست داشت خود تمپل تو تصمیم‌گیری‌های مهم زندگیش دخیل باشه.اون سه تا مدرسه رو رفتن با هم دیدن و تمپل یه مدرسه‌ای رو توی همپشایر انتخاب کرد که مخصوص کودکان اوتیسمی بود.مدیر این مدرسه مرد خیلی عاقل و فهیمی بود و یه محیط کاملا مناسب برای بچه‌هایی که هر کدوم مشکل خاصی داشتن فراهم کرده بود.مثلا توی مدرسه یه مزرعه داشتن که توش حیوونایی مث گاو و اسب نگه‌داری می‌کردن و بچه‌ها از نزدیک با زندگی احشام آشنا می‌شدن و این بخش از مدرسه برای تمپل فوق‌العاده جذاب بود و عاشق اسب‌سواری و نگه داری ازشون شده بود. اما تمپل حتی توی این مدرسه هم اذیت میشد. نمی‌تونست دوستی پیدا کنه و ارتباط برقرار کردن با بقیه واقعا براش سخت بود. خودش توصیف جالبی داره از این برهه: کنار آدمای عادی بیشتر اوقات حس یه &quot;انسان‌شناس روی مریخ&quot; رو داشته.بچه‌‌ها هم به خاطر متفاوت بودنش اذیتش می‌کردن و اون برای فرار از این دست انداختنا و آزار و اذیتا پناه می‌برد به اسب سواری. یه بار که باز از کوره در میره و نمی‌تونه تحمل کنه با یکی از دانش آموزا وارد یه دعوای جدی میشه که همدیگه رو حسابی با مشت و لگد زدن و سر همین اتفاق برای تنبیه از اسب سواری منع میشه.تمپل به خاطرتمام این آزار و اذیت‌هایی که تو نوجوونیش متحمل شده بود و مهم‌تر از اون به دلیل حساسیت بیش از حدش به صداها و لمس شدن دچار اختلالات اضطرابی و پنیک شده بود. بعدها که مغز تمپل اسکن شد مشخص شد که آمیگدال تمپل که در واقع مرکز ترس در مغزه سه برابر افراد دیگه‌ست. اون به خاطر همین فشار و اضطراب دچار حمله‌های کولیت یا همون التهاب روده هم شده بود و به خاطر همین یه دوره‌هایی نمیتونست چیزی جز ژله و ماست بخوره. البته وقتی بزرگتر میشه با دوز پایین قرصای ضد افسردگی این مشکل اضطرابش حل شد که به دنبال اون حملات کولیتشم دیگه برنگشت. البته با اینکه از اسب سواری منع شد ولی همچنان اجازه داشت از اسبا نگه داری کنه و از همینجا شیفته حیوونای مزرعه‌ای و نوع فکر کردن و شیوه زندگیشون شد.تمپل ۵ سال دبیرستان رو توی ۶ سال تموم کرد. دلیلشم این بود که یه دوره‌ای کلا درس خوندنو ول کرد. مادرشم آزاد گذاشته بودش و بهش فشاری وارد نمی‌کرد و حتی اصراری نداشت که بره کالج. ولی می‌خواست بفهمه چرا درس نمیخونه تمپل؟ که مدیر مدرسه بهش میگه ولش کن بذار راحت باشه بذار با اسبا وقت بگذرونه و کاری که دوست داره رو بکنه. حالا دو سال دیرتر درسش تموم شه. چی میشه مگه؟ نوجوونای اوتیستیک به زمان اضافه نیاز دارن و هیچ دلیلی وجود نداره که اونارو به یه زمان مشخص مقید کنیم. بزرگتر که بشه خودش درس میخونه و دقیقا هم همینطوری شد. یه کمی که بزرگتر شد انگار چشماش تازه باز شده بود و معلم علومی که در تمام اون سال‌ها توی مدرسه بود رو پیدا کرد. آقای کارلاک که کارمند سابق ناسا بود. اون خیلی زود تونست با تمپل ارتباط برقرار کنه و ذهن شگفت انگیزشو کشف کنه و خیلی زود تبدیل شد به منتور یا مربی تمپل‌. آقای کارلاک رو توی ذهنتون داشته باشید .وقتی تمپل از مدرسه فارغ التحصیل شد، تصمیم گرفت ادامه تحصیل بده و بره کالج ولی نتونست تو امتحان ورودی کالج قبول بشه ولی مدیر مدرسه که توی این سال‌ها شناخت خیلی خوبی از تمپل پیدا کرده بود و به توانایی‌هاش باور داشت با مدیر کالج فرنکلین پیرس franklin pierce صحبت می‌کنه و ازش می‌خواد بهش اعتماد کنه و این ریسک رو قبول کنه که تمپل بدون آزمون ورودی وارد کالج بشه. همین اتفاق میفته و اعتماد مدیر کالج هم جواب میده وتمپل در نهایت توی یک کلاس ۱۰۰ نفره، با رتبه دوم و با مدرک  لیسانس روان‌شناسی از کالج فرنکلین پیرس فارغ التحصیل شد.داستان ما هنوز تموم نشده. ولی خیلیا شاید تا همینجاشم براشون عجیب باشه که چطور تمپل از اون وضعیتی که مطلقا نمی‌تونست با کسی ارتباط برقرار کنه، حالا با مدرک روان‌شناسی از کالج فارغ التحصیل شده.رشد و پیشرفت تمپل مدیون چند عامل مهمه که شاید مهم‌ترینش، تعهد بیش از اندازه مادرش برای کمک به اون بود. مادرش کارای خیلی مهمی انجام داد که تا اینجا چندتا شونو گفتم. یکیش این بود که خیلی زود متوجه مشکل تمپل شد و اونو به دکتر برد و تشخیص زودهنگام صورت گرفت. ثبت نام تمپل تو کلاس‌های گفتاردرمانی و پیدا کردن مدارسی با بهترین شرایط برای اون از کارای مهم دیگه‌ای بود که مادرش انجام داد.ولی کاری که از نظر خود تمپل بی‌نهایت مهم بود و هر پدر و مادری که کودک اوتیستیک دارن حتما باید انجامش بدن، خارج کردن اون از محدوده امنش بود. یعنی چی؟ یعنی مادرش اون رو تشویق به یادگیری و انجام کارهای روزانه می‌کرد. مثلا بعد از اینکه خرید کردنو بهش یاد داد ازش می‌خواست دیگه خریدارو اون انجام بده. یا اگه می‌رفتن رستوران ازش میخواست اون غذا رو سفارش بده.تمپل باور داره که انجام این کارها تو سنین پایین به اجتماعی شدنش خیلی کمک کرده و میگه بیشتر پدر و مادرها وقتی میفهمن بجه‌شون اوتیسم داره احساس می‌کنن که باید به شدت از بچه‌شون در برابر همه چیز محافظت کنن و به خاطر همین محافظت بیش از حد اجازه نمیدن بچه‌هاشون دست به سیاه و سفید بزنن و از همه کارا معافشون می‌کنن و به همین دلیلم ناخواسته باعث منزوی شدن و رشد نکردن بچه‌شون میشن.مادر تمپل به جز تشویقش به انجام کارای روزانه اون رو تشویق می‌کرد که مهارت‌های شغلی یاد بگیره. البته به تشویق و حمایت خالی هم اکتفا نمی‌کرد و خودش راهو واسه تمپل هموار می‌کرد.به عنوان مثال تمپل استعداد عجیبی تو زمینه هنر و طراحی و درست کردن چیزای مختلف داشت و حتی بچه‌ها تو مدرسه عاشق این بودن که با تمپل کاردستی بسازن. مادرشم از این موضوع خبر داشت. یه خانمی هم همسایه‌شون بود که تو خونه‌ش خیاطی می‌کرد و وقتی تمپل ۱۳ سالش میشه مادرش میره با این خانم صحبت می‌کنه که تمپل بره پیشش و صرفا خیاطی یاد بگیره و کمک کنه به خانمه ولی تمپل اینقدرخوب یاد میگیره و قشنگ کار می‌کنه که این خانم حتی بهش حقوق هم میده. کمی بعد هم براش یه کاری پیدا کرد که یه کم نجاری یاد بگیره و تمپل با استعداد فوق‌العاده‌ای که داشت خیلی سریع تو نجاری هم پیشرفت کرد.یا مثلا توی یه بیمارستان مخصوص کودکای اوتیسمی یه دوره‌ی کارورزی برای تمپل جور میکنه.وقتی هم که ۱۵ سالش بود، مادرش ازش می‌خواد تابستون بره به مزرعه‌ی عمه‌ش و بهش توی نگه‌داری از گاوها و اسب‌هاش کمک کنه. تمپل اول دوست نداشت بره اونجا ولی گزینه نرفتن رو میز نبود. مادرش بهش گفته بود می‌تونی یکی دو هفته بری یا اینکه کل تابستون بری ولی به نرفتن فکر نکن. خلاصه که تمپل کل تابستونو تو مزرعه عمه‌ش میگذرونه و اونجا با یه چیز خیلی جالب مواجه میشه. توی مزرعه یه فضای خیلی کوچیکی وجود داشت که وقتی میخواستن به یکی از حیوونا واکسن بزنن و حیوون بیش از اندازه بی‌قراری میکرد و آروم نمی‌گرفت، اونو وارد اون فضا میکردنش و دیواره‌هاش به بدن حیوون فشار میاورد و این فشار باعث می‌شد که تقریبا بلافاصله آروم بشه‌. تمپل متوجه میشه که این فشاری که دیوار‌ها به بدن حیوون وارد میکنن باعث آروم شدنشون میشه و فکر میکنه شاید چیزی مشابه همین بتونه خود تمپل رو هم وقتی که دچار حمله پنیک میشه آروم کنه. اهمیت این فرضیه براش از این جهت بود که همونطور که قبل‌تر گفتم تمپل حساس بود نسبت به لمس شدن و برای همین هیچکسو بغل نمیکرد و اجازه هم نمی‌داد کسی بغلش کنه. ولی الان ما با دلایل علمی هم می‌دونیم که بغل کردن و اون فشاری که بغل برامون به وجود میاره باعث افزایش سطح هورمون اکسی‌توسین تو بدنمون میشه و به جز احساس سرخوشی ای که بهمون میده، استرسمون هم کم میکنه. اینجا نقش آقای کارلاک(همون معلم علومی که ارتباط خوبی با تمپل داشت) به عنوان منتور پررنگ‌تر میشه. وقتی تمپل ایده‌شو به آقای کارلاک میگه، اون تشویقش میکنه که خود تمپل یه دستگاهی طراحی کنه که همین کارو واسش انجام بده. همین میشه که تمپل جعبه آغوش یا به قول خودش جعبه فشار رو اختراع می‌کنه. اولین جعبه‌‌ای که تمپل خودش طراحی کرد اینطوری کار میکرد که تمپل چهار دست و پا وارد جعبه میشد بعدش با یه دستگیره می‌تونست دیواره‌های جعبه رو فشرده کنه و اینطوری بعد از چند ثانیه به شدت آروم میشد و استرس و اضطرابش کم میشد و ضربان قلبش میومد پایین. حتی بعد از ساخت دستگاه آقای کارلاک به تمپل پیشنهاد میکنه که یه سری مطالعه علمی روی این دستگاه انجام بده و موثر بودنش رو روی آدم‌های دیگه هم بسنجه. و تمپل هم این کارو میکنه و این تحقیقات نتایج بسیار مثبتی داشتن و هنوز که هنوزه به عنوان یکی‌ از مهم‌ترین دستاوردهای تمپل بهش اشاره میشه.توی این اتفاق هم مادر تمپل نقش داشت که اونو به مزرعه فرستاد و از محدوده امنش خارجش کرد و هم آقای کارلاک که با حمایت بی دریغش به وسواس‌های فکری تمپل جهت میداد و بهش کمک می‌کرد که بتونه ایده‌های خلاقانه‌شو عملی کنه و به ثمر برسونه.تمپل معتقده سرپرست‌های کودکان اوتیستیک باید بتونن همچین شرایطی رو برای بچه‌شون مهیا کنن تا اون بچه بتونه خودشو کشف کنه و نقاط قوتشو قوی‌تر کنه. میگه اولین سوالی که والدین باید از خودشون بپرسن اینه که بچه ما تو چه چیزی استعداد داره؟ و بعدش دنبال کارهای مرتبطی بگردن که هم بچه از انجامشون لذت ببره و هم اینکه استعدادشو پرورش بده. این کارها میتونن داوطلبانه و بدون حقوق باشن مثل همون مثال خیاطی‌.یکی از بزرگترین نگرانی‌های تمپل اینه که این روزا خیلی از بچه‌های باهوش و با استعدادی که اوتیسم دارن و حتی اوتیسمشون خفیف‌تر از تمپله به جای اینکه استعداداشونو پیدا کنن و اونا رو پرورش بدن گوشه خونه می‌شینن و معتاد بازی‌های ویدیویی میشن‌. تمپل میگه برای جلوگیری از این اتفاق ۴ تا کار باید انجام داد. ۳ تاشونو تا اینجا گفتم. خارج کردن بچه از محدوده امن، داشتن یه منتور خوب و یاد گرفتن مهارت‌های شغلی.ولی قبل از این سه مورد یه کار دیگه باید انجام داد. چه کاری؟ این که باید نوع ذهن و فکر کردن بچه مشخص بشه و بر اساس اون، استعداد و نقاط ضعف و قوتش معلوم بشه. برای جواب به این سوال که ما کلا چند نوع ذهن و نحوه فکر کردن داریم با خود تمپل شروع می‌کنم.تمپل به طور تصویری فکر می‌کنه. یعنی چی؟ یعنی اگه برای چیزی توی ذهنش تصویری نداشته باشه نمی‌تونه راجع بش فکر کنه. یه کم درکش سخته نه؟برای اینکه بهتر بفهمیم تمپل چطوری فکر می‌کنه یه مثال میزنم. مثلا اگه به شما بگن به یه اتوموبیل فکر کن احتمالا یه تصویر مبهم از یه وسیله‌ی نقلیه‌ی ۴ چرخ میاد به ذهنتون. ولی وقتی تمپل کلمه اوتومبیل رو می‌شنوه ذهنش مثل موتور جست‌و‌جوی گوگل برای تصاویر کار می‌کنه. یعنی هر اوتومبیلی که تا اون روز به چشم خودش دیده با جزئیات تصویرشون دونه به دونه مثل اسلاید به ذهنش میان. مثلا وقتی تمپل کلمه پروانه رو میشنوه اولین چیزی که به ذهنش میاد تصویر پروانه‌ایه که تو حیاط خونه بچگیاش دیده. تصویر دوم یه پروانه فلزیه که یکی بیرون خونه‌شو باهاش تزئین کرده بود. تصویر سوم پروانه‌ایه که تمپل روی یک تخته چندلا توی دبیرستان کشیده بود. تصویر چهارم یک برش پروانه‌ای شکل از تیکه‌ای مرغه که سه روز پیش توی یه رستوران براش سرو شده بود. و همه این تصاویر با تمام جزئیاتشون و بسیار شبیه به واقعیت به ذهنش میان. اگه بخواد روی یکی از این تصاویر متمرکز بشه می‌تونه اون تصویر رو به صورت سه بعدی و متحرک مثل یه فیلم توی ذهنش تجسم کنه و چیزای دیگه‌ای به تصویر اضافه یا از اون کم کنه. اون برای شرح تصاویر توی ذهنش از زبان استفاده می‌کنه ولی در نهایت اگر برای چیزی توی ذهنش تصویری نداشته باشه نمی‌تونه راجع بش فکر کنه. تمپل میگه معلم یه کودک اوتیستیک ممکنه وقتی بچه یهو از حرف زدن راجع به پروانه‌ای که تو بچگیش دیده میپره به یک برش از مرغ، نتونه ارتباط اینارو درک کنه ولی اگه به صورت تصویری بهش فکر کنه ارتباطشونو پیدا میکنه.توی ذهن تمپل همه چیز به صورت دسته‌بندی شده قرار داره. مثل یه کامپیوتر. مثلا اگه بخواد به فرودگاه‌هایی با سقف شیشه‌ای فکر کنه، ذهنش میتونه به کتگوری فرودگاه‌ها یا کتگوری سازه‌های شیشه‌ای وارد بشه.وقتی تمپل جوون‌تر بود نمی‌دونست دیگران مثل خودش فکر ‌نمیکنن و به طور اتفاقی توی ۴۰ سالگی متوجه این موضوع شد و بعد از اون با مردم راجع به نحوه فکر کردنشون مصاحبه کرد و کتاب &quot;تصویری اندیشیدن&quot; یا thinking in pictures رو نوشت. همونقدری که فکر کردن از طریق تصاویر واسه ما عجیبه، نوع فکر کردن ما هم واسه تمپل عجیبه باورش نمیشه ما چطور می‌تونیم اینقدر غیر منطقی و درهم برهم فکر کنیم!تمپل همیشه به شوخی میگفته من یه مدار بصری خیلی بزرگ تو مغزم دارم و وقتی مغز تمپل اسکن شد مشخص شد که واقعا مدارهای گرافیکی و بصری مغزش نسبت به افراد دیگه بسیار بزرگتره ولی از یه طرف دیگه بخشی از مغز که مسئول حل مسائل ریاضیه کوچیکتره. افراد اوتیستیک معمولا توی یه زمینه‌ای خیلی خوبن و استعداد زیادی دارن و توی یه زمینه دیگه خیلی ضعیف عمل میکنن. برای همینم مهمه که نقاط قوتشون سنجیده بشه و پرورش داده بشه و اگه موضوعی براشون سخت یا غیرقابل درکه نباید اصرار کرد روش. مالکوم گلدول malcom gladwell تو کتاب &quot;استثنایی‌ها&quot; میگه هرکسی آموزش ببینه و زمان کافی هم برای تمرین داشته باشه، می‌تونه در اون زمینه متخصص بشه. ولی تمپل میگه تو سال ۱۹۶۸ همون کامپیوتری که بیل گیتس بهش دسترسی داشت، در دسترسش بوده و پشتکار و انگیزه زیادی هم واسه برنامه‌نویس شدن داشته. میگه میخواستم برنامه نویس بشم ولی واقعا نمیتونستم. دلیلشم اینه کسایی که مثل تمپل فقط از طریق تصاویر میتونن فکر کنن در ریاضیات و جبر مشکل جدی دارن. در عوض در زمینه‌های هنری، طراحی صنعتی، کارهای تکنیکی مثل تعمیر ماشین حرف ندارن.همونطور که قبلا هم گفتم تمپل هم این استعداد شگفت انگیزشو تو سنین پایین و حدودای ۸-9 سالگی کشف کرد. اگه یه کودک اوتیستیک دارید که نقاشی‌های فوق‌العاده‌ای می‌کشه، کاردستی‌های شگفت انگیزی میسازه یا سازه‌های بسیارخلاقانه‌ای با لِگو طراحی میکنه احتمالا از طریق تصاویر فکر میکنه.تمپل توی کتاب &quot;مغز مبتلا به اوتیسم&quot; که همراه با ریچارد پانک panek نوشته از دو نوع دیگه فکر کردن در افراد اوتیستیک نام برده‌.اولیش فکر کردن از طریق الگوهاست و کسایی که فقط از طریق الگوها فکر میکنن تو ریاضی و موسیقی استعداد زیادی دارن ولی خوندن و نوشتن براشون مشکله.دومیش هم فکر کردن از طریق کلماته. کسایی ‌که فقط از طریق کلمات فکر میکنن، همه‌ی فکت‌ها و نکات رو حفظن. این افراد خیلی راحت زبون‌های خارجی رو یاد میگیرن و عاشق تاریخن ولی تو طراحی و نقاشی مشکل دارن.بعضی از افراد اوتیستیک میتونن ترکیبی از این انواع فکر کردن رو داشته باشن مثل آدمای دیگه.ولی چیزی که ذهن اوتیستیک رو از ذهن غیر اوتیستیک متمایز میکنه توجه به جزئیاته‌. ذهن نرمال به جزئیات توجهی نداره. اول باید مفهوم رو درک کنه بعد میتونه جزئیاتش رو متوجه بشه. یعنی از کل به جز میرسه.در حالی که افراد اوتیستیک از جز به کل میرسن. یعنی چی؟ یعنی جزئیات رو از طریق حواس پنج‌گانه‌شون دریافت میکنن و به صورت ساختارمند توی ذهنشون دسته بندیشون می‌کنن و بعد میتونن جزئیات رو جوری کنار هم بذارن که یه مفهوم جدید و منطقی به وجود بیاد.مثلا تمپل میگه میتونه تعداد خیلی زیادی مقاله علمی تو اینترنت بخونه و نکات کلیدی‌شون رو خیلی سریع متوجه بشه و بعد میتونه تمام این منابع رو خیلی راحت توی یه پاراگراف خلاصه کنه. این روندِ از پایین به بالا باعث میشه که افراد اوتیستیک راحت‌تر ایده‌های جدید و راه‌حل‌های خلاقانه به ذهنشون برسه. واضحه که ما به انواع ذهن‌ها نیاز داریم‌. هم ذهن‌هایی که به جزئیات توجه خاصی نشون میدن و هم ذهن‌هایی که مفاهیم کلی رو بهتردرک می‌کنن. فقط در این صورت میتونیم نقاط ضعف همدیگه رو پوشش بدیم و نقاط قوتمون رو بیشتر کنیم.حالا که بیشتر با روند فکری تمپل آشنا شدید برگردیم به زمانی که تمپل با مدرک روان‌شناسی از کالج فرانکلین پیِرس فارغ‌التحصیل شد. اون که توی دوران دبیرستان متوجه شده بود به کار کردن با دام علاقه داره بعد از لیسانس روان‌شناسی، تو رشته‌ی علوم دامی ادامه تحصیل میده و مدرک فوق لیسانس و دکتری‌ش رو در این رشته میگیره. تمپل که به واسطه تحصیلاتش کشتارگاه‌های زیادی رو از نزدیک دیده بود، از شیوه‌ای که با حیوانات برخورد میشد منزجر شده بود. اون دیده بود چطور حیوونا بی‌قراری میکنن و پر از فشار و استرسن و یاد خودش و حمله‌های پنیکش میفتاد و با تمام وجودش می‌خواست تغییری در این وضع ایجاد کنه.حقیقت اینه که حیواناتی که ما از گوشتشون استفاده می‌کنیم اگر در طبیعت هم باشن توسط شکارچی‌ها خورده میشن شاید به شکلی حتی وحشیانه‌تر از کاری که انسان باهاشون می‌کنه. واسه همین از نظر تمپل دام‌پروری و استفاده از گوشت دام مشکلی نداره به شرط اینکه به صورت اخلاقی انجام بشه و حیوان عذاب نکشه و زندگی خوبی داشته باشه و حقوقش رعایت بشه.تمپل با خودش فکر کرد میشه با روش‌های انسانی‌تری دام رو پرورش داد و در نهایت توی کشتارگاه سریع و بدون درد و رنج جونشونو گرفت.اون بعد از سال‌ها کار با دام و احشام، متوجه شده بود که ذهن اونا مشابه با ذهن خودش کار میکنه. دنیای حیوانات حس‌محوره. یعنی دنیا رو از طریق منظره‌ها، لمس‌ها، صداها و مزه‌ها درک میکنن نه از طریق کلمات. به همین دلیلم تمپل خیلی خوب میتونست اسب‌ها و گاوها و سایر حیوونا رو درک کنه.حیوونا به دلیل اینکه فقط حس‌هارو میفهمن و یه جورایی میشه گفت چون حواسشون با کلمات پرت نمیشه، متوجه کوچکترین جزئیات هم میشن. مثلا اسبی بوده که سال‌ها پیش مردی که کلاه سیاه سرش بوده اذیتش کرده و اون اسب هروقت کسی رو با کلاه سیاه میدید میترسید و بی‌قرار میشد ولی با مثلا با کلاه سفیدا هیچ مشکلی نداشت.تمپل حتی متوجه شد که اونا هم توی ذهنشون همه چیز رو طبقه بندی می‌کنن. مثلا گاوها وقتی مردی رو روی یه اسب می‌بینن نمیترسن ازش و راحت بهش نزدیک میشن ولی وقتی مرد از اسب پیاده بشه و روی دو تا پای خودش وایسه ازش میترسن و فرار میکنن. یعنی مرد روی اسب و مرد روی دو پا، دو تا گروه جدا حساب میشه براشون.تمپل میتونست دنیا رو از چشم اونا ببینه. حتی برای اینکه بهتر درکشون کنه خودش وارد شد به مسیرهایی که حیوانات از طریق اونا در کشتارگاه هدایت میشدن و با خودش فکر میکرد چه چیزایی الان میتونه باعث بی‌تابی و استرس من بشه؟ مثلا متوجه شد که پرچم در حال اهتزار باعث میشه حیوونا بترسن. یا مثلا وجود یه کت روی فنس‌ها، یه تیکه شلنگ روی زمین، یه تیکه زنجیر آویزون، سایه آدما و انعکاس نور از آب، اونارو آشفته و پریشون میکنه.متوجه شد با حذف این چیزای به ظاهر بی اهمیت حیوونا با آرامش خیلی بیشتری در کشتارگاه‌ها هدایت میشن و اضطرابی حس نمیکنن و حتی ضربان قلبشون هم بالا نمیرفت.یکی از مهم‌ترین چیزایی که متوجه شد این بود که مسیرهای مستقیمی که تهشون بن بسته باعث ایجاد استرس و بی‌قراری در دام و مانع جریانشون میشه. این باعث میشه رم کنن و بخوان برگردن و بهم برخورد کنن و همدیگه رو زخمی کنن و فهمید باید برای هدایتشون مسیرهای منحنی شکل و پیچ در پیچ طراحی بشه. چون وقتی تو مسیرهای منحنی حرکت میکنن فکر میکنن دارن برمیگردن سر جای اولشون و این باعث آرامششون میشه و به جز این باعث میشه به خاطر انحنای مسیر آدمایی که اون ته وایسادن رو نبینن و دچار استرس نشن. حرکت احشام در طبیعت هم به صورت منحنیه و حرکت تو مسیرهای پیچ در پیچ هم‌راستا با غریزه‌شونه.به جز طراحی مسیرهای منحنی تمپل یه دستگاه مهم دیگه هم طراحی کرد. یه دستگاه حامل دام بود که وقتی دام سوارش میشد مثل یه کمربند عمل میکرد و اونا رو از زیر شکم و دو طرف بدن ساپورت میکنه تا کاملا آروم و بی‌حرکت بشن و دستگاه به آرومی اونارو به سمت جلو میبره و حتی تو لحظه‌ای که قراره با ضربه سریع به سرشون کشته بشن، کاملا آروم و بدون هیچ استرسین. این یه نکته خیلی مهم در رفاه دامه چون هیچی بدتر از یه تلاش ناموفق برای کشتن بدون رنجشون نیست‌.تمپل نزدیک به ۴ دهه از عمرشو صرف بهبود اوضاع احشام در این صنعت کرده و معتقده مهم‌ترین چیزی که بهش برای درک اونا و طراحی این سازه‌ها کمک کرده، توانایی تصویری فکر کردنش بوده.  میگه من وقتی چیزیو طراحی میکنم میتونم توی ذهنم مثل یه سیستم کامپیوتری واقعیت مجازی، اونو بارها و بارها توی ذهنم اجراش کنم و این باعث میشه متوجه حتی کوچکترین اشتباهات بشم.امروز تمپل گراندین اگه معروف‌ترین فرد اوتیستیک نباشه، قطعا یکی از معروف‌ترین‌هاست. طراحی‌های تمپل در خیلی از کشتارگاه‌های سراسر آمریکا و انگلستان استفاده میشه و کتاب‌هایی که در این زمینه نوشته در خیلی از دانشگاه‌ها در رشته علوم دامی تدریس میشه.تمپل میگه درصد خاصی از آدما هیچوقت نباید دام‌داری کنن چون قلدرن و دوست دارن همه‌ی کارا رو با خشونت انجام بدن ولی میگه بیشتردام‌دارها وقتی راه درست رو پیدا کنن انجامش میدن فقط باید آگاهشون کرد.فعالان حقوق حیوانات میگن اگه دیوارای کشتارگاه‌ها شیشه‌ای بود همه آدما گیاه‌خوار می‌شدن و این واقعیت بی‌رحم و خشن همون چیزی بود که تمپل مشاهده کرده بود و برای تغییرش دهه‌ها تلاش کرد.تمپل میگه هنوز اوضاع بی نقص نیست و راه طولانی‌ای پیش رومونه ولی در مقایسه با گذشته، میلیون‌ها سال نوری پیشرفت کردیم که نباید نادیده‌ش گرفت‌.نکته اساسی اینه که ما از دید تمپل تحقیقاتش و اختراعاتش در حیطه دام پروری رو دیدیم اما چی باعث شد دامدار‌ها هم به این حقوق اهمیت بدن، صرفه جویی تو وقت و کاهش تلفات دامی و افزایش راندمان و بازده بود وگرنه شاید برای خیلی‌ها حقوق و آرامش یه دام که قراره به گوشت تبدیل شه اهمیت نداشته باشه.وقتی از تمپل پرسیدن اگه بتونی بشکن بزنی و دیگه اوتیسم نداشته باشی این کارو میکنی یا نه؟ جوابش نه بود چون طوری که فکر میکنه رو دوست داره و از امکاناتی که بهش داده که میتونه احشام رو بهتر درک کنه و از رنجشون کم کنه، احساس رضایت داره.ولی میگه این اوتیسم نیست که من رو تعریف میکنه. علاقه‌م به حیوانات برام مهم‌تر از اینه که چطوری فکر بکنم و حتی اگه اوتیسم نداشتم زندگیم رو صرف همین کار میکردم.اون امیدواره هیچکسی خودش رو با اوتیستیک بودن یا نبودن تعریف نکنه و با عنوان یه ویژگی بهش نگاه کنه و نه تمام هستیش.خب قسمت اول فصل دوم پادکست پاددارو تموم شد از خانم دکتر ستاره مصدق برای متن و امیررضا نصرتی برای تدوین و سایر تیم پاددارو که به صورت مستقیم و غیرمستقیم توی ساخت این قسمت نقش داشتن، تشکر میکنمآگاه باشیم، سالم باشیم.بقیه قسمت‌های پادکست پاددارو را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/S02E01---An-Anthropologist-on-Mars-(%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AE)-id4498935-id413853513?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=S02E01%20-%20An%20Anthropologist%20on%20Mars%20(%DB%8C%DA%A9%20%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%20%D8%B1%D9%88%DB%8C%20%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AE)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست پاددارو</category>
                <author>پادکست پاددارو</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 22:16:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل اول-اپیزود هشتم (بیاید در موردش حرف بزنیم)</title>
                <link>https://virgool.io/Poddarou/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-uzva2q6rar2x</link>
                <description>سلام. من آرش کلانتر، دکتر داروساز از دانشگاه علوم پزشکی تهران هستم و این قسمت هشتم و قسمت پایانی پاددارو در فصل اول عه که در اسفند 99 داریم منتشرش می‌کنیم.  ما اعتقاد داریم برای زندگی بهتر باید موضوعات مربوط به سلامتمون، هم سلامت روان و هم سلامت جسمی مون در اولویت قرار بگیره در همین راستا سعی می‌کنیم موضوعاتی رو بیان کنیم که هم آگاهی بخش باشه هم جذاب و هم علمی.  این قسمت پاددارو با محدودیت سنی منتشر شده و افراد بالای 18 سال لطفا شنونده این قسمت باشن یا اگر با کسی رودرباستی دارید یا راحت نیستید توصیه میکنیم جلوش گوش ندید.لذت یه طیف گسترده از شرایط روحی عه که هم تو انسان و هم تو سایر موجودات مثل حیوانات وجود دارهاگر دقیق تر بخوایم حالات لذت رو بگیم اینطوری میشه که، خوشحالی، تفنن، حس خلسه، رضایت مندی و تمام بازخوردهایی که تحت عنوان &quot;خوب&quot; ازش یاد میشه میتونه توی ما لذت رو به وجود بیاره. موضوعی که الان گفتم میشه دید روانشناسی به مقوله لذت.دید فلسفی لذت به اندازه یک دنیا حرف داخلش هست و من وارد این دنیا نمیشم اما برای کسایی که دوس دارن مطالعه کنن کتب و نوشته‌های فارابی، ابن سینا و غزالی رو پیشنهاد می‌کنم.از دید علوم پزشکی لذت بر اثر ترشح هورمون ها و انتقال دهنده‌های عصبی و تاثیرش بر گیرنده‌های مخصوص خودشون ایجاد میشه: دوپامین، سیستم مربوط به دریافت پاداش را در مغز شما هدایت می‌کنه مثلا وقتی کسی از خصایل خوب شما تعریف میکنه اون حس خوبه که داخلتون شکل میگیره ناشی از دوپامین عه.سروتونین، تقویت‌کننده‌ی خلق‌وخو و ضد افسردگی عه و خیلی از داروهای ضد افسردگی هم با افزایش این نوروترنسمیتر توی بدن باعث رفع افسردگی میشن؛ دیدید وقتی سر صبح میرید ورزش میکنید چه لذتی میبرید دو روزتون رو پر انرژی شروع میکنید! علت این قضیه افزایش سروتونین عه اکسی توسین هورمون مهم بعدی عه که به هورمون عشق هم معروفه وقتی عاشق میشید و شب‌ها تکست میدید به هم یا هر حس روانی خوب دیگه‌ای که دارید به خاطر این هورمون عه.استروژن و پروژسترون هم از هورمون‌های مهم در لذات جنسی و خلق و خوعه، تفاوت اخلاقی و عملکردی که بیشتر خانم‌ها در دوران ماهیانه‌شون دارن ناشی از بالا پایین شدن سطح این هورمون‌هاس.آدم بنی بشر از ابتدای خلقتش تا الان سه لذت طبیعی در دسترس داشته: خوراک ، خواب ، رابطه جنسیوقتی صحبت از لذت می‌شه ممکنه توی ذهن بعضی‌ها این کلمه معنی خوب یا بد بده، ما کاری به اون مسئله نداریم. چون هر کسی بر اساس معیار و خط‌کش خودش می‌تونه لذت رو تفسیر کنه! بحثی که من دارم مطرحش می‌کنم بیشتر به خود مقوله لذت عه! یعنی این که انجام این سه مورد علاوه بر رفع نیاز حس‌های  &quot;خوب&quot; برامون ایجاد می‌کنه. مثلا : شاید تو اطرافیانتون داشتید کسایی که موقع ناراحتی یا عصبانیت باید غذا بخورن یا مثلا بخوابن، این مورد برای رفع نیاز گرسنگی یا خستگی نیست بلکه اون لذت و حس خوبی که براشون ایجاد می‌کنه مثل یه دیوار بلند و محکم جلوی اون وضعیت ناخوشایند رو براشون می‌گیره.پس فکر کنم هیچکدوم از ماها نمیتونیم اهمیت این 3 مورد رو نادیده بگیریم. در مورد سلامت تغذیه و سلامت خواب هیچ خط قرمزی وجود نداره و همه در موردش تا حدودی اطلاعات دارن اما مسائل فرهنگی اجتماعی دینی و ... ممکنه تابوهایی برای سلامت جنسی ایجاد کرده باشن. همینجا توی پرانتز میگم تابو داشتن لزوما چیز بدی نیست مثلا توی جوامع شرقی در مورد خانواده و احترامات ویژه اون تابوهایی وجود داره که من به شخصه عاشقشونم و میپسندمش. مثلا کیف میکنم اگر مجبوریم احترام بزرگترها رو حفظ کنیم. اما این تابوها اگر انقدر بزرگ بشن که آگاهی ما به یه سری موضوعات مثل سلامتمون رو کم کنن یا کلا صورت مسئله رو پاک کنن، قطعا درست نیست مثلا  با حفظ احترام پدر نمیشه در مورد مسائلی که ممکنه اختلاف نظر وجود داره ، صحبت کرد؟ قطعا می‌شه. همین الان یه عده تون میگید بخدا نمیشه حالا در مثل مناقشه نیست. پس با حفظ همین ارزش‌های اجتماعی و فرهنگی و دینی هم می‌شه در مورد سلامت جنسی اطلاع رسانی کرد و بسیاری از نکات مهم رو که برای یه زندگی خوب نیاز داریم رو آموزش داد.در سال 1975، سازمان جهانی بهداشت، به خاطر اهمیت این موضوع یک تعریف جامع از سلامت جنسی رو اعلام کرد طبق این تعریف: ادغامی از جنبه های جسمی، عاطفی، ذهنی و اجتماعی مرتبط تعریف کرد، به صورتی که این جنبه‌ها باعث پیشرفت شخصیتی،  ارتباطی و احساسی فرد بشه.در سال 1986، langfeldt  و porter، تعریف دیگه ای از سلامت جنسی ارائه دادن. اونا گفتن که جنسیت یک بخش جداناپذیر از زندگی شخصیت هر فرده. در واقع این یک نیاز اساسی و جنبه ای از انسان بودنه که نمی تونه از سایر جنبه های زندگی جدا باشه. رابطه جنسی فقط مرتبط با عملش نیست، فقط اینکه فرد ارضا بشه یا به ارگاسم برسه هم نیست. درسته که اینها بخشی ازش هستن ولی رابطه جنسی بیشتر ازین حرفاست. انرژی ایه که به ما انگیزه میده تا عشق، لمس، گرما و صمیمیت رو پیدا کنیم و به نوعی از طریق حس، حرکت و تماس بیان میشه. رابطه جنسی بر افکار، احساسات، اعمال و عکس العمل های ما و به طورکلی سلامت روانی و فیزیکی تاثیر میذاره.در سال 1991، موسسه جهانی سکسولوژی، سلامت جنسی رو وجود حال خوب فیزیکی و روانی ناشی از رابطه جنسی تعریف کرد و گقت: وقتی میگیم سلامت جنسی، فقط به این معنی نیست که بیماری یا اختلال عملکردی ای وجود نداره، بلکه انقدر مهمه که لازمه به عنوان یک حق برای همه به رسمیت شناخته بشه.Seicus  در سال 1995، سلامت جنسی رو شامل رشد جنسی و در کنارش بهداشت باروری تعریف کرد و در ادامه ویژگی هایی مثل توانایی ایجاد و حفظ روابط معنادار، قددردانی از بدن خود، تعامل همراه با احترام و محبت با جنس مقابل و عشق و صمیمیت رو هم به اون اضافه کرد. در سال 2002، lottes  توانایی زنان و مردان درانجام دادن رابطه جنسی و لذت بردن ازون، بدون وجود خطر بیماری های مقاربتی، بارداری ناخواسته، اجبار، خشونت و تبعیض رو به عنوان مفهوم کلی رابطه جنسی ارائه داد. برای داشتن سلامت جنسی، فرد باید دارای رابطه جنسی اگاهانه، لذت بخش و ایمن مبتنی بر عزت نفس و احترام متقابل باشه. داشتن تجربه هایی درست از سلامت جنسی بنابر این تعریف، باعث افزایش کیفیت و لذت زندگی و روابط شخصی و ابراز هویت درست هر فرد میشه. عناصر اصلی سلامت جنسی، روابط عادلانه و انجام روابط جنسی با دسترسی به اطلاعات و خدمات لازم برای جلوگیری از بارداری ناخواسته و بیماریست.در نهایت در سال 2002، رابینسون سلامت جنسی رو وجود ارتباط صمیمانه با شریک زندگی، برقراری ارتباط صریح درمورد نیازها و خواسته های جنسی، عملکرد جنسی مناسب، داشتن تمایل جنسی و تحریک شدن برای رسیدن به ارگاسم، اقدام خود خواسته و با قبول مسئولیت در این جهت و تنطیم مناسب مرزهای جنسی تعریف میکنه. سلامت جنسی نه تنها  احترام به خود بلکه احترام به تفاوت ها و تنوع های بین فردی و احساس تعلق به یک فرهنگ رو نشون میده.  سلامت جنسی یک نیروی مثبته که باعث بهبود سایر ابعاد زندگی هم میشه.به طور کلی، در سال 2006 سازمان بهداشت جهانی تعریف قبلی خودش رو از سلامت جنسی تکمیل کرد: سلامت جنسی حالتی از سلامت فیزیکی،  احساسی، روانی و اجتماعی مرتبط با اونه که فقط شامل فقدان بیماری و  اختلال در عملکرد جنسی نیست. سلامت جنسی یک رویگرد مثبت همراه با احترام متقابل و داشتن تجارب جنسی لذت بخش و ایمن عاری از اجبار، تبعیض و خشونت عه. برای دستیابی و حفظ سلامت جنسی، حقوق جنسی همه افراد باید رعایت و حمایت بشه.در جامعه ما حرف زدن در مورد سلامت جنسی یه جورایی تابو محسوب میشه. به همین دلیل در این زمینه توی مدارس آگاهی بخشی کافی و لازم به دانش آموزا صورت نمیگیره و این مسئولیت به والدین واگذار شده.نقش والدین در آگاهی بخشی و آموزش مراقبت‌‌ها و سلامت جنسی بسیار حیاتیه. چون فرهنگ و ذائقه مردم ما اجازه نمیده در مورد این مسائل توی رسانه‌های رسمی مثل رادیو و تلویزیون در مورد این مسائل صحبت شه.بعضی والدین ممکنه این تصور غلط رو داشته باشن که حرف زدن راجع به این مسائل ذهن بچه‌شون رو درگیر میکنه و باعث میشه تصورات غلطی توی ذهنش ایجاد بشه و به جای آموزش صحیح کلا صورت مسئله رو پاک میکنن و میگن چیزی به بچه نگیم بهتره! این والدین به این نکته توجه نمیکنن که وقتی صحبت از آموزش جنسیه، منظور آموزش مراقبت‌ها و سلامت جنسیه و نه هیچ چیز دیگه. قرار نیست چیزی که مناسب کودکان نیست براشون توضیح داده بشه و نکته مهم تر اینکه که اگر آموزش درست و صحیح صورت نگیره ذهن فرزند ممکنه درگیر اطلاعاتی بشن که به درستی توضیح داده نشده.چطوری؟ با گسترش ارتباطات و دسترسی بسیار راحت و اجتناب ناپذیر تمامی گروه‌های سنی به انواع و اقسام اطلاعات، در صورتی که سوال بی پاسخی تو ذهن بچه‌ها به وجود بیاد و نتونن به پدر و مادرشون اعتماد کنن و مشکلشون رو با اونا مطرح کنن، اولین جایی که  بهش سر میزنن اینترنت یا دوستاشونن از اونجایی که اطلاعات دوستاشونم ممکنه ناقص یا تحت تاثیر سن بلوغ باشه خودتون میدونید ممکنه کار به کجاها کشیده شه. گذشته از مزایای بی‌شمار اینترنت، ممکنه این بچه‌های کنجکاو در فضای مجازی با محتواهای نامناسبی روبرو بشن که هیچی راجع‌بش نمیدونن و این میتونه تصورات و درکشون از این مسائل رو شکل بده و تاثیر بسیار مخربی روی ذهنشون بذاره و باعث بشه برداشت نادرستی از این مسائل داشته باشن و این نه تنها در دوران کودکی و نوجوانی باعث ایجاد مشکلات روحی و روانی در اون‌ها میشه بلکه این مشکلات در بزرگسالی هم گریبانگیرشون خواهد شد.گذشته از این‌، همه‌مون میدونیم انسان نسبت به چیزی ‌که ازش منع میشه، تمایل و کنجکاوی بیشتری نشون میده پس والدین به هیچ وجه نباید کودکشون رو منع کنن از پرسیدن سوال‌های مربوط به این مسائل و باید با زبانی ساده و با حوصله و بسته به اینکه فرزندشون چند سالشه به سوال‌های اون پاسخ بدن و ابهاماتی که براش به وجود میان رو رفع کنن.سوالی که پیش میاد اینه که آیا باید تا سن بلوغ بچه‌ها صبر کنیم و بعد به اون‌ها مسائل مربوط به مراقبت‌ها و سلامت جنسی رو آموزش بدیم؟ بر طبق وبسایت سرویس سلامت همگانی بریتانیا یا همون NHS به طور متوسط سن بلوغ دخترها از ۱۱ سالگی شروع میشه و پسرها از ۱۲ سالگی و پروسه بلوغ حدود ۴ سال طول میکشه.بعضی از والدین به اشتباه فکر میکنن تازه زمانی که بچه‌هاشون به بلوغ میرسن باید مسائل مربوط به سلامت جنسی رو به فرزندانشون آموزش بدن. آموزش مراقبت‌های جنسی از زمانی باید شروع بشه که خود کودک سوال‌هایی براش ایجاد میشه. متاسفانه بسیاری از والدین در مواجهه با سوال‌های فرزندانشون جا میخورن و استرس میگیرن و نمیدونن چه جوابی باید بدن.شاید مهم‌ترین نکته‌ای که پدر و مادر باید بهش توجه کنن به وجود آوردن اعتماد و یه فضای امن برای بچه‌هاشونه. یعنی حتی اگه بچه سوالی پرسید که حسابی جا خوردید و نمیدونستید چطوری باید جوابشو بدید، اول ازش برای اینکه بهتون اعتماد کرده و سوالشو با شما در میون گذاشته تشکر کنید و بعد بپرسید خودت چی فکر میکنی؟ یا مثلا چطوری اینو فهمیدی؟ اینطوری از اطلاعاتی که فرزندتون داره مطلع میشید و میفهمید از چه منابعی این اطلاعات رو بدست آورده و میتونید جواب مناسب‌تری بدید و اگه تصور غلطی توی ذهنش شکل گرفته اونو اصلاح کنید. اگه همون موقع نمیدونستید چطور میشه به زبون ساده و البته مناسب سنش جواب سوالشو بدید بهش بگید منم جواب این سوالو نمیدونم ولی تحقیق میکنم و نتیجه‌شو بهت میگم‌ و حتما این کارو بکنید! یعنی تحقیق کنید که چطور میشه جواب اون سوال رو برای یک کودک همسن کودک شما توضیح داد.برای مثال اگه بچه‌ای از والدینش پرسید من چطوری به وجود اومدم؟ نباید هول بشید و سریع بگید لک لکا تو رو آوردن! این اطلاعات غلطیه که فقط باعث انحراف ذهن کودک و احتمالا از دست رفتن اعتمادش به شما میشه. بلکه خیلی ساده میشه گفت مامان و باباها وقتی که بخوان، میتونن بچه دار بشن. بعضی از مادر پدرا هم ممکنه هیچوقت نخوان بچه دار بشن.بعضی بچه‌ها هم کلا زیاد سوال نمیپرسن‌. توی اینجور مواقع ما خودمون باید پیش قدم بشیم و یه سری آموزش‌های اساسی رو بهشون بدیم که بتونن سلامت خودشون رو حفظ کنن.مثلا چی؟ مثلا آموزش حریم‌ خصوصی. این آموزش از دوران خردسالی باید به کودک داده بشه. مثلا زمانی که کودک رو حمام میکنید باید با اشاره به اعضای خصوصیش بهش بگید که هیچکس حق نگاه کردن یا لمس کردن بدنتو نداره و هیچکس نباید وارد حریم خصوصیت بشه، نه آشنا و نه غیر آشنا.باید به کودکمون اینو آموزش بدیم که اگر کسی این کارو کرد و به اعضای خصوصیشون نگاه کرد یا اونارو لمس کرد، یا اگه کسی اعضای خصوصی خودشو بهشون نشون داد و بعد گفت چیزی به مامان و بابات نگی، یا به صورت کلی اگر کسی که از خودشون بزرگتره اونا رو توی موقعیتی قرار داد که احساس معذب بودن و ناراحتی براشون ایجاد کرد، حتما با پدر و مادرشون درمیون بذارن و به هیچ وجه خودشون رو مقصر ندونن و سرزنش نکنن.اینم بهشون حتما آموزش بدید که اگه توی هر کدوم این موقعیت‌ها قرار گرفتن بتونن بگن نه. یه نه با صدای بلند! و با صدای بلند کمک بخوان طوری که اگه کسی اون اطراف باشه بتونه صداشون رو بشنوه و به کمکشون بیاد.بعد از گذشت دوران کودکی به نوجوونی و دوران بلوغ میرسیم که باید حسابی هوای بچه‌ها رو داشته باشیم. در دوران بلوغ باید این آگاهی رو در نوجوانمون ایجاد کنیم که سلامت جنسی هم بخش مهمی از سلامت بدنشه و تغییراتی که توی بدنش داره ایجاد میشه همه و همه طبیعین و نشونه‌ای از سلامت و عملکرد صحیح بدنشن. میتونیم بهش نکاتی رو آموزش بدیم که چطور توی این دوران بهتر از خودش مراقبت کنه و احساس نکنه توی پروسه بلوغ تنهاست و به هیچکس نمیتونه اعتماد کنه.نقش تربیتی پدر و مادر هیچوقت به پایان نمیرسه‌. اگر پایه اعتماد محکمی شکل گرفته باشه فرزندان شما برای حل مشکلاتشون حتی در بزرگسالی به شما مراجعه میکنن. پس قدرت اعتماد رو دست کم نگیریم.مردم هر کشوری، فرهنگ و آداب و ارزش‌ها و باورها و اعتقادات مخصوص به خودشونو دارن و بر همین اساس هنجارها، که قوانین نانوشته‌ی هر جامعه‌ای هستن شکل میگیرن. هنجار همون نُرم‌های اجتماعی‌ هستن و میشه گفت الگوهای رفتاری‌ای هستن که جامعه اونا رو به عنوان استاندارد پذیرفته، قانون تعدد زوجین در آقایان رو منع نکرده اما اگر کسی دو تا زن بگیره همه بهش یه جور عجیبی نگاه می‌کنن و هرکسی که این قوانین نانوشته رو رعایت نکنه از طرف مردم مورد نکوهش قرار میگیره.مسائل جنسی هم از این قاعده مستثنی نیستن و مردم هر کشوری هنجارهای مخصوص به خودشون رو در این زمینه دارن.به عنوان مثال سن شروع رابطه جنسی در کشورها و حتی نسل‌های مختلف، بسیار متفاوته. این سن در قاره‌های آمریکای شمالی، اروپا و آفریقا خیلی کمتر از قاره‌های آسیا و آمریکای لاتینه. در واقع در بعضی کشورها نوجوون‌ها برای اینکه خودشون رو با جامعه اطرافشون وفق بدن و به بیان دیگه برای اینکه همرنگ جماعت بشن، ناگزیر روابط جنسی رو در سنین پایین شروع میکنن مثلا این الکو رو ما در مورد سیگار کشیدن توی کشور خودمون میبینیم. طبق یک مطالعه‌ای که در سال ۱۹۹۸ در آمریکا انجام شد ۴۰ درصد از دخترهای نوجوونی که قبل از ۱۵ سالگی وارد روابط جنسی شدن گفتن مجبور به این کار شدن و خیلی خودشون این خواسته رو نداشتن.از طرف دیگه در بعضی کشورها به جز سن شروع رابطه جنسی، سن پایان برقراری روابط جنسی هم تعریف شده. به عنوان مثال در بعضی از کشورهای آسیایی، بعد از ۴۰ سالگی برقراری رابطه جنسی نسبت به کشورهای غربی به شدت کاهش پیدا میکنه. یه مثالش هندوستان عه که اونجا بعضی از زوج‌ها بعد از ۵۰ سالگی یا زمانی که نوه دار میشن یا زمانی که دخترشون ازدواج میکنه، از روابط جنسی پرهیز میکنن!یه مثال دیگه برای کاهش برقراری روابط جنسی کشور ژاپنه. در ژاپن نرخ باروری به شدت کاهش پیدا کرده ولی چیزی که عجیبه اینه که همزمان با کاهش نرخ باروری، میزان استفاده از روش‌های جلوگیری از بارداری هم کاهش خیلی زیادی داشته که این نشون میده زوج‌های ژاپنی دارن به سمت پرهیز از روابط جنسی میرن.به طور کلی ژاپن علی رغم فرهنگ کاری قوی ای که دارن در مسائل زناشویی و ارتباطات جنسی با پدیده‌های بسیار عجیبی مواجه ان چندتا مثال میزنم و از کنارشون رد میشم ازدواج با اشیا به خصوص وسایل الکترونیکی در ژاپن رو به افزایش بوده، مثلا یه بنده خدایی با کامپیوترش ازدواج میکنه و زندگی میکنه. یا مثلا میل به کار نسبت به میل به رابطه جنسی در عده‌ای بیشتر عه و ازش لذت بیشتری میبرن. یا تمایلات غیر معمول جنسی که در اصطلاح بهش فتیش های نا متعارف گفته می‌شه در ژاپنی‌ها با تنوع بیشتری وجود داره!واقعا مردم عجیبی ان این ژاپنی ها! اگر کسی اطلاعات بیشتری توی این زمینه داشت واقعا ممنون میشم برام به ایمیل پاددارو به آدرس poddarou@gmail.com نظراتشو بفرسته تا بیشتر در موردش بدونم.بریم سر صحبت اصلیمون:علاوه بر ژاپن نرخ باوروری در کره جنوبی هم کاهش چشمگیری داشته ولی با دلیلی متفاوت. از اونجا که ساعات کاری در کره جنوبی خیلی طولانیه، بچه دار شدن مساویه با از دست دادن شغل.  آمار و ارقام نشون میده که برخلاف هزینه‌های سنگینی که دولت برای افزایش نرخ باروری میده، خانم‌های کره‌ای به شغل و جایگاه اجتماعیشون به عنوان یک فرد شاغل بیشتر از مادر شدن بها میدن.یه مقوله‌ی دیگه که به شدت تحت تاثیر فرهنگ و اعتقادات مردم هر کشوره مقوله‌ی ازدواجه. در سرتاسر دنیا ۶۰ درصد ازدواج‌ها به طور سنتی انجام میشه. و در خیلی از این موارد عروس و داماد حتی تا روز ازدواج همدیگه رو نمیبینن. این مثال رو شاید خیلی‌هامون توی 2-3 نسل بالاتر به وفور بتونیم ببینیم.میانگین سن ازدواج هم در کشورهای مختلف خیلی متفاوته. بر اساس داده‌هایی که از ازدواج مردم در سرتاسر دنیا جمع شده، بالاترین میانگین سن ازدواج در بلغارستان با ۳۴ سال سنه و پایینترین میانگین مربوط به نیجریه با ۲۱ سال سنه. در آمریکا و بریتانیا متوسط سن ازدواج حدود ۲۸ ساله. ایران در این لیست رتبه سی و هفتم از بین ۶۶ کشور مورد مطالعه رو داره با متوسط سن ازدواج ۲6 سال.نکته قابل توجه افزایش سن ازدواج در تمام کشورها نسبت به نسل‌های گذشته خودشونه. با این اوصاف نباید تعجب کرد از تفاوت‌‌های چشمگیر بین هنجارهای جوامع مختلف. این مهمه که بدونیم لزوما خوب و بدی وجود نداره و سعی کنیم بقیه رو قضاوت نکنیم. تا حالا کلمه تابو به گوشتون خورده؟تابو دسته ای از رفتارها، گفتارها یا اموراجتماعی عه که بر اساس رسم و آیین و مذهب ناپسند و ممنوعه. زیگموند فروید معتقده تابوها کهن ترین مجموعه قوانینی بشری هستند و بسیاری از انسانها تمایل طبیعی به انجام دادن اونها دارن!شاید این جمله رو شنیده باشین که این کار در دین ما ممنوعه یا خلاف عرف جامعه ست. &quot;این کار&quot; دقیقا همون تابوعه. تابوها میتونن اخلاقی، مذهبی، اجتماعی یا قانونی باشن. مثلا از نظر اخلاقی خیانت یا بی عدالتی ، از نظر مذهبی همجنس گرایی، خوردن خوراکی های ممنوعه یا ارتباط با نامحرم و از نظر قانونی دزدی، کلاهبرداری و درگیری همگی به نوعی تابو محسوب میشن.تابوهای اجتماعی به هنجارهای فرهنگی هر جامعه و هر محیط مربوط میشن. یکی از تابوهای اجتماعی مهم و مطرح، تابوهای جنسی هستن! مثلا همین الان با شنیدن این عبارت یه سری چیزا اومد تو ذهنتون.چندتا از تابوهای جالب جنسی که تو طول زمان دچار تغییر شدن صحبت کنیم:در گذشته، مفهوم هم خون بودن در خانواده های سلطنتی رایج بود. فرعون های مصر معتقد بودند که ازدواج با محارم باعث میشه که خون اونها &quot;خالص&quot; بمونه مثلا خواهر و برادر با هم وصلت میکردن تا از نسلشون فرزندان با ژن خالص خودشون به وجود بیاد. چند قرن بعد محدودیت های قرون وسطایی اعمال شده توسط کلیسا در این شیوه هم خونی منجر به ایجاد یک تابوی غالب شد. ازدواج با محارم فارغ از مسائل دینی و فرهنگی، به دلیل پیامدهای مضر ژنتیکی و به دلیل فرضیه اثر وسترمارک که میگه  افرادی که در چند سال اول زندگی خود در کنارهم تو یه خونه زندگی می کنن، دیگه فاقد جذابیت جنسی برای هم میشن، یک تابوی مهم جنسی محسوب میشه.یونانیان باستان از &quot;Boy love&quot; لذت می بردند و این به عنوان همجنس گرایی شناخته نمی شد. ما همچین موردی رو در مورد بعضی از پادشاهان تازیخ خودمون هم داشتیم، مثلا در اشعار حافظ به عبارت مغ بچه اشاره شده.جامعه یونان تفاوت بین جنسیت  رو تشخیص نمی داد و از روی رفتارها تمایز ایجاد می کرد. نقش فعال و غالب در رابطه جنسی به عنوان مردانگی  بود در حالی که نقش منفعل به معنای جوانی و زنانگی بود. همجنسگرایی به عنوان یک اصطلاح کاملاً دور از ذهن بود.با این حال ، در دوران قرون وسطی ، نگرش جامعه نسبت به همجنسگرایی کاملا تغییر کرد. هرچند در بعضی از کشورها ، اعضای همجنسگرا پذیرفته شدن ولی همچنان همجنس گرایی در اکثر بخش های دنیا به عنوان یک تابوعه از جمله ایران!من خودم دوستانی داشتم که بعدا متوجه شدم از نظر میل جنسی به همنوع خودشون میل دارن واقعا ابایی از گفتن این حرف ندارم بعدا ارتباطم رو باهاشون کم رنگ و کم رنگ تر کردم؛ چون واقعا تونایی درک این عزیزان رو علی رغم این همه فیلم و سریال و مطالب منتشر شده در دنیای رسانه امروزی نداشتم و ندارم. همین بهترین و ملموس ترین مثال برای قدرت فرهنگ و تربیت خانوادگی عه.اشراف یونان و روم از بوسه در اذعان عمومی به دلیل اینکه عمل مسواک زدن با ادرار انسان در میان شهروندان رومی انجام میشد،  متنفر بودند. خوشبختانه ، الان از ین مشکلا هیچ جای دنیا وجود نداره.خیلی از تابوهای بدتر رو اینجا ذکر نکردم و گرنه اگه یه جست و جو کنید و ببینید مصریان باستان چه در نیل چه کارهایی میکردن قطعا از اینکه الان دارید زندگی میکنید خوشحال میشید بسیاری از قبایل در جهان هنوز به فرهنگ آزادی جنسی بعد از ازدواج اعتقاد دارن. در واقع میگن باید از نظر عاطفی از شریک زندگیتون جدا باشین! در قبیله موریا خواباه های جنسی وجود داشت و آدم ها برای تجربه انواع روابط جنسی اعزام میشدن اونجا! این رسوم مختص قبایل آفریقایی و آمریکای جنوبی نیست در اندونزی هم همچین مسائلی وجود داره!خوشبختانه اینا همه الان تبدیل به تابو شدن وجامعه مدرن به تک همسری اعتقاد داره و  به همین دلیل اکثر مردم چند همسری را یک تابو می دونن. با این حال، چند همسری برادرانه، یعنی اینکه چند برادر یک زن رو به اشتراک باهم دارن، هنوزدربسیاری از جوامع رایجه و معمولی و مورد توافق و رضایت جامعه مورد نظر! من اولش که این مطلب رو میخوندم فکر کردم مال 500-600 سال پیش عه ولی گویا این اتفاق همین الان داره رخ میده.یونانی ها و رومی ها بر خلاف جوامعی که در خاورمیانه امروزی بودن همیشه در مورد برهنگی راحت بودن. اونها همه چیز رو در مورد بدن می‌پرستیدن و برهنگی رو راهی برای ستایش بدن میدونستن.نمونه بارز این فرهنگ رو هم در نقاشی های دوران رنسانس میتونید ببینیدبه جز نقاشی های دوره رنسانس، در هیچ کجا چنین برهنگی مسالمت آمیزی رو در انظار عمومی پیدا نمی کنین!نزدیک به 31 درصد آقایان و 43 درصد خانمها با  انواع مشکلات جنسی درگیر هستند. ولی  این مشکلات قابل درمان هستن یا حداقل بهتر میشن. از جمله مشکلات شایع در مردان کم بودن میل جنسی، ارگاسم هایی که خیلی زود یا خیلی دیر اتفاق میوفتن و عدم رسیدن به ارگاسم عه. بعضی از این تغییرات به دنبال افزایش سن اتفاق میوفتن و کاملا طبیعی ان.از طرف دیگه مشکلات زمینه ای و سلامت کلی هم میتونه اثر گذار باشه، مثلا دیابت میتونه آقایان رو دچار مشکل در بلند شدن آلت جنسی یا زود انزالی کنه. مشکلات قلبی، فشار خون و چربی بالا، ام اس، چاقی و هم میتونن مشکلاتی رو ایجاد کنن. پس بدیهی عه که کنترل این بیماری ها خودش میتونه اثر چشمگیری روی وضعیت جنسی داشته باشه.این رابطه دو طرفه اس. یعنی تغییر ناگهانی در وضعیت جنسی هم میتونه نشونه این باشه که ممکنه شما یه مشکل پزشکی پیدا کرده باشین!یه تعدادی دارو هم هستن که میتونن وضعیت جنسی رو تغییر بدن، مثل داروهای ضد افسردگی، ضد جنون، ضد فشار خون، داروهی شیمی درمانی، داروهای تشنج، کورتون ها و ... . پس اگر دارویی مصرف می کنید و دچار تغییر در وضعیت جنسی میشین، حتما با داروسازتون صحبت کنید.سیگار کشیدن و مصرف الکل و بقیه عادتهای نابجا هم میتونن از دلالیل بروز مشکل باشن.در کنار شرایط جسمی بدن، شرایط روحی هم همونقدر تاثیر گذاره. افسردگی، استرس و اضطراب هم حتی میتونن تاثیری فراتر از بیماری های جسمی داشته باشن. نگرانی درباره عملکردتون در طول رابطه جنسی، خجالت، نگرانی ار باردار شدن و یا خاطرات گذشته همگی میتونن مشکل زا باشن.جالبه که بدونین، تقریبا نیمی از خانم ها  به صورت دائمی درگیر اتفاقایی مثل نداشتن میل جنسی، نرسیدن به ارگاسم و درد در طول رابطه هستن! در خانم ها هم مشکلات زمینه ای در کنار مسائل روانی میتونن از جمله عوامل مهم باشن، حتی یک خستگی ساده هم میتونه باعث کاهش میل جنسی شون بشه.یکی از مشکلاتی که هنوز هم درگیرشیم، ترس و خجالت از معاینات اندام های تناسلیه و همین عامل و عدم مراجعه های روتین به پزشک متخصص، نه تنها میتونه روی میل جنسی اثر بذاره، بلکه میتونه باعث پنهون موندن بیماری‌ها بشه و در نهایت یک مشکل ساده رو به فاجعه‌ای مثل سرطان تبدیل کنه.بارداری، شیردهی، زایمان و یائسگی در بانوان هم تاثیرات خاص خودشون رو دارن مثلا خیلی از خانم‌ ها بعد از یائسگی تجربه رابطه دردناک رو ذکر کردن.می دونید چی از همه چی مهمتره؟ کمک گرفتن!ممکنه اولش خجالت بکشید یا استرس داشته باشید، ولی رو به رو شدن و کنار اومدن با مشکل اولین قدمه. اگه بیماری های جسمی و وابسته به روان عامل اصلی هستن، قطعا مراجعه به پزشک بهترین راه حله. پزشک ازتون سوالاتی میپرسه و همه چی رو از مشکلات جسمی گرفته تا روحی بررسی میکنه تا بتونه کمکتون کنه.اینو به طور کلی بدونین که ورزش کردن، ترک سیگار و الکل وکاهش وزن میتونه وضعیت رو بهبود ببخشه! اگر از مشکلاتی مثل ترس و افسردگس رنج میبرین، رفتن پیش روانپزشک و سکسولوژیست همه چی رو بهتر میکنه. متاسفانه ما به علت شرلیط فرهنگیمون خیلی مرسوم نبوده که تحت ویزیت سکسولوژ قرار بگیریم اما اگر به آماری که در انتها میگم دقت کنید اهمیتش رو درک میکنید.خانم ها میتونن قبل از رابطه جنسی از مسکن استفاده کنن تا درد رو کمتر احساس کنن و بتونن رابطه طولانی و راحتتری داشته باشن. آقایون به خصوص کسانی که دچار اختلال نعوظ و انزال ان که متاسفانه در کشور ما کم هم نیستن میتونن با مصرف دارو وکمی تمرین ذهنی مشکلشون رو رفع کنن و لحظات خوبی رو برای خودشون و شریکشون رقم بزنن.براتون لینکی رو گذاشتیم برای ورزشهای kegel، از تکنیک هایی که ساده ست ولی برای رسیدن به ارگاسم و داشتن رابطه جنسی بهتر، میتونه به خانم ها خیلی کمک کنه.اینو بدونین که صحبت کردن با همسرتون به خصوص درباره مسائل مرتبط با رابطه جنسی و درمیون گداشتن مشکلات و انتظارات متقابل، قرار دادن زمان کافی برای رابطه جنسی و در کنارش خالی کردن ذهن از همه چیز و تمرکز ، میتونه از هر راه دیگه ای بهتون بیشتر کمک کنه.یه چیزی بهتون میگم که میزان اهمیت این موضوع رو بفهمین. بر اساس اعلام مرکز سلامت خانواده در ایران 50 درصد و براساس پژوهشها 78 درصد علت طلاق در ایران، مسائل و مشکلات جنسی و عدم آگاهی از اونه! یعنی آدما ترجیح دادن درباره یه سری از موضوعات حرف نرنن و از متخصصینش کمک نگیرن ولی در عوض، از هم جدا بشنددد و همدیگر رو از دست بدن!بیماری‌های مقاربتی یا STD بیماری‌هایی هستن که از طریق ارتباط جنسی منتقل میشن. این ارتباط میتونه از راه‌های مختلف باشه حتی از طریق ارتباط پوستی. گاهی هم از راه‌های غیر جنسی منتقل میشن مثل انتقال از مادر به نوزاد در حین زایمان‌.بیشتر از ۲۰ نوع بیماری مقاربتی وجود داره مثل سیفیلیس، سوزاک، هرپس تناسلی، کلامیدیا، تریکومونازیس و ایدز که البته باید تاکید کرد ارتباط جنسی فقط یکی از راه‌های انتقال ایدزه.هم خانم‌ها و هم آقایون ممکنه مبتلا به بیماری‌های std بشن. این بیماری‌‌ها گاهی میتونن بدون علامت باشن. برای همین ممکنه افراد به ظاهر سالم که حتی خودشونم نمیدونن مبتلا هستن، دیگران رو درگیر این بیماری‌ها بکنن.این بیماری‌ها، بیماری‌های جدی‌ای هستن و حتی ممکنه مثل ایدز باعث مرگ افراد بشن ولی آگاه بودن به علائمشون و روش‌های پیشگیری ازشون میتونه سلامت شما رو تضمین کنه.همونطور که گفتم بیشتر بیمار‌های مبتلا به بیماری‌های مقاربتی در ابتدا هیچ علامتی رو بروز نمیدن. ولی بعضی وقتا هم این بیماری‌ها از همون اول با علامت همراه هستن که چون این علائم اختصاصی نیستن ممکنه این بیماری‌ها خیلی دیر تشخیص داده بشن و فرد بیمار، بیماریش پیشرفت بکنه و باعث مبتلا شدن افراد دیگه‌ای هم بشه.وجود زخم یا برآمدگی روی اندام‌های جنسی، دهان و ناحیه مقعدی/ سرخ شدن و احساس خارش در اندام‌های جنسی/ دفع ادرار همراه با درد یا سوزش/ ترشحات غیر عادی از اندام جنسی/ خونریزی غیرعادی در خانم‌ها/ احاساس درد هنگام رابطه جنسی/ متورم و دردناک شدن غدد لنفی مخصوصا در کشاله ران/ درد در ناحیه لگن/ تب و کهیر روی تنه و دست و پا فقط بعضی از این علائم هستن.در صورتی که با کسی ارتباط جنسی دارید و هر کدوم از این نشونه‌ها رو مشاهده کردید حتما باید به پزشک مراجعه کنید و تست‌های مربوط به تشخیص این بیماری‌ها رو انجام بدید. تست‌هایی مثل معاینه فیزیکی، آزمایش خون و تست‌های میکروسکوپی از ترشحات اندام جنسی.بعضی افراد با احتمال بیشتری به بیماری‌های مقاربتی مبتلا میشن. مثلا افرادی که با بیش از یک نفر رابطه جنسی برقرار میکنن، افرادی که رابطه جنسی محافظت نشده برقرار میکنن، افرادی که سابقه ابتلا به این بیماری‌ها رو داشتن وافرادی که از الکل و مواد محرک سو استفاده میکنن.یه نکته مهمی که وجود داره اینه که بیملری‌های مقاربتی فقط سلامت جنسی افراد رو به خطر نمیندازه بلکه میتونه باعث ایجاد بیماری‌های قلبی، عفونت‌های چشمی، مشکلات شنوایی ، بعضی از سرطان‌ها، التهاب مفاصل، ناباروری و دشواری در زایمان هم بشه.حالا سوال اصلی اینجاست که چطور میشه از این بیماری‌ها جلوگیری کرد؟موثرترین راه خودداری و پرهیز از برقراری رابطه جنسیه حین داشتن علائمهدر صورتی هم که رابطه‌ای برقرار می‌کنید باید فقط با یک فرد سالم مثلا همسرتون باشه و از برقراری رابطه با افراد متعدد باید به شدت خودداری کرد. البته ناگفته نمونه که اگر شما مثلا فقط با همسرتون رابطه جنسی دارید، همسرتون هم فقط باید با شما رابطه برقرار کنه و فقط در این صورته که سلامتی شما حفظ میشه‌.قبل از برقراری رابطه جنسی از سلامت خودتون و طرف مقابل باید اطمینان حاصل کنید و باید ازشون بخواید تست‌های مربوط به بیماری‌های std رو بدن.واکسن زدن یه راه دیگه پیشگیری برای بعضی از این بیماری‌ها مثل HPV و هپاتیت A و هپاتیت B عه.استفاده از وسایل محافظتی مثل کاندوم در هر بار برقراری رابطه یه امر ضروریه و تا حد خیلی زیادی از بیشتر بیماری‌های مقاربتی جلوگیری میکنه ولی حتی این راه هم برای بیماری هایی مثل HPV و هرپس تناسلی محافظت کافی رو ایجاد نمیکنه.یه نکته ای هم که باید بهش توجه کرد اینه که قرص‌های ضد بارداری هیچ تاثیری روی پیشگیری از این بیماری‌ها ندارن.یکی دیگه از راه‌های پیشگیری عدم مصرف نوشیدنی‌های الکلی و مواد مخدره. چون کسی که تحت تاثیر این دو باشه، به احتمال بیشتری رفتارهای پر خطر از خودش نشون میده.سوال آخری هم که پیش میاد اینه که درمان بیماری‌های مقاربتی چیه؟بسته به منشا بیماری درمان متفاوته‌. بیماری‌های std ممکنه به علت وجود نوعی باکتری، ویروس یا انگل به وجود بیان. در صورتی که منشا بیماری، باکتری‌ها یا انگل‌ها باشن، به تشخیص پزشک و با آنتی بیوتیک مناسب بیماری درمان میشه‌.ولی متاسفانه تا امروز هیچ درمانی برای بیماری‌های مقاربتی که منشا ویروسی دارن به وجود نیومده و حتی میتونن تا آخر عمر با بیمار باقی بمونن مثل ایدز، هپاتیت ب، هرپس تناسلی و HPV.  ولی دارو‌های موجود میتونن علائمشون رو بهبود ببخشن و ریسک انتقال به افراد دیگه رو کاهش بدن.با این اوصاف اهمیت پیشگیری در برخورد با این بیماری‌ها غیر قابل انکاره.بقیه قسمت‌های پادکست پاددارو را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/S01E08---Let&#039;s-Talk-About-It-(%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF%D8%B4-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85)-id4498935-id413853512?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=S01E08%20-%20Let%27s%20Talk%20About%20It%20(%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%AF%20%D8%AF%D8%B1%20%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF%D8%B4%20%D8%AD%D8%B1%D9%81%20%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست پاددارو</category>
                <author>پادکست پاددارو</author>
                <pubDate>Mon, 06 Dec 2021 09:56:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل اول-اپیزود هفتم (خرچنگ بدترکیب)</title>
                <link>https://virgool.io/Poddarou/%D8%B3%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-s62juk2aiqct</link>
                <description>سلام. من آرش کلانتر دانشجوی سال آخر دکترای عمومی داروسازی دانشگاه علوم پزشکی تهران هستم و این قسمت هفتم پادداروعه که در بهمن 99 داریم منتشرش می‌کنیم. پاددارو یه پادکست سلامت محوره که قصد داره اطلاعاتی رو ارائه بده تا کمکمون کنه زندگی با کیفیت‌تر و سالم‌تری داشته باشیم. امیدوارم از این قسمت خوشتون بیاد و حال خوبی براتون رقم بزنیم. مخاطبان پاددارو تمام فارسی زبانان‌اند و تا جایی که بشه سعی می‌کنیم مطالب رو با زبانی شیوا و ساده خدمتتون عرضه بشه.توی این اپیزود پاددارو میخوام راجع به بیماری‌ای صحبت کنم که توی خیلی از کشورا مثل ایران یکی از اصلی ترین علت‌های مرگ و میرعه.بیماری‌ای که هممون بارها و بارها اسمشو شنیدیم ولی ممکنه تصورات غلطی راجع‌بش داشته باشیم.وقتی میگیم میوه، منظورمون سیب و گلابی و هلو و انواع و اقسام میوه‌هاست. سرطان‌ هم همینطوره.اگه دقیق‌تر بخوام بگم سرطان &quot;یک&quot; نوع بیماری نیست و در واقع &quot;گروهی&quot; از بیماری‌هاس که خاصیت مشترکشون به وجود اومدن سلول‌های غیرعادی در بدنه که این سلول‌ها به طور غیرقابل کنترلی تقسیم میشن  و وارد بافت‌های مجاور میشن.شاید این سوال به ذهن شما هم رسیده باشه که اولین بار کی انسان با این بیماری‌‌‌ها آشنا شد؟ سرطان‌ از دوران باستان با انسان همراه بوده. از اولین شواهدش هم میشه به تومورهای سرطانی در مومیایی‌های مصری اشاره کرد.اولین باری که توی تاریخ به این بیماری‌ها اشاره شده، ۳۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح بوده در مصر باستان. مصری‌ها در اون زمان یه کتاب مرجع پزشکی داشتن که ما امروز به اسم پاپیروسِ اِدوین اسمیت میشناسیمش. Edwin smith در واقع اسم دلالی بوده که در سال ۱۸۶۲ این کتاب رو در مصر میخره و به آمریکا میاره‌.  به همین دلیل هم اسمش مونده روی این کتاب. حالا این کتاب راجع به چیه؟ پاپیروس ادوین اسمیت قدیمی‌ترین رساله‌‌ی جراحی در تاریخ بشره. توی این کتاب با اینکه از لغت  cancerاستفاده نشده ولی در مورد از بین بردن تومورهای سینه با سوزوندن اون‌ها با وسیله‌ای به اسم دریل آتش fire drill نوشته شده و همچنین گفته شده که این بیماری قابل درمان نیست.کسی که برای اولین بار برای این بیماری اسمی به کار برد، کسی نبود جز بقراط، پدر علم پزشکی. همون که پزشک‌ها بعد فارغ التحصیلی قسم نامه اش رو میخونن و خیلی از مردم عادی میگن سقراط. اون از لغت carcinos برای توصیف تومورهایی که ایجاد زخم نمیکنن (non ulcer forming) و carcinoma  برای تومورهایی که زخم ایجاد میکنن (ulcer forming) استفاده کرد. این دو تا لغت به زبان یونانی به معنی خرچنگه.بعد از بقراط هم سلسوس celcus پزشک رومی، این لغت یونانی رو به لاتین ترجمه کرد و کلمه cancer رو به عنوان اسم این بیماری‌ها به کار برد. که این کلمه هم به معنی خرچنگه. سرطان هم ترجمه‌ی همین لغت به عربیه.این نام‌گذاری دو تا علت میتونه داشته باشه. یه علتش اینه که غده سرطانی، اندام هدفش رو مثل خرچنگی که شکارش رو به چنگ می‌گیره، در بر می‌گیره. دلیل دومشم اینه که غده سرطانی هم رنگش و هم شکل و شمایلش مشابه خرچنگ بوده. در واقع همونطور که تو تعریف سرطان گفتم که سلول‌های سرطانی با تقسیم‌های غیرقابل کنترل وارد بافت‌های اطراف میشن، اون زمان هم به این نکته پی برده بودن و رگه‌هایی که از غده‌ی سرطانی وارد بافت‌های مجاور شده بود رو به پاهای خرچنگ نسبت داده بودن.بعد از بقراط پزشکای زیادی در طول تاریخ به فهم بیشتر ما از سرطان کمک کردن که آوردن اسم تک تکشون توی زمان محدودی که ما داریم ممکن نیست.بدن انسان حدودا از ۳۰ تریلیون سلول یعنی 30000 میلیارد سلول تشکیل شده. این عددهارو که میشنوم میفهمم 3000 میلیارد تومان چقدر پوله! بگذریمسلول‌ها کوچکترین واحدای عملکردی بدن ما هستن و هر کدوم از اونا یه وظیفه‌ی اختصاصی دارن و یه عمر مشخص. توی هر سلول یه قسمتی وجود داره به اسم هسته که مرکز فرماندهی سلوله. چیزی که داخل هسته سلول وجود داره و فرمان انجام کارها رو صادر میکنه، DNA ماست. DNA یه مولکول بزرگه که که از کد‌های ژنتیکی تشکیل شده. کدهای ژنتیکی حاوی دستورالعمل‌هایی هستن که وقتی توسط سلول ترجمه بشن، پروتئین‌ها و باقی مولکول ها ساخته میشن. ژن‌های ما از طریق پروتئین‌ها و باقی مولکول ها تقریبا هر فعالیتی رو تو بدن ما کنترل میکنن. از جمله اینکه هر سلولی چه کاری رو انجام بده، کی تقسیم بشه و کی بمیره.وقتی سلولی آسیب ببینه یا پیر بشه طوری که دیگه نتونه وظیفه‌ی مخصوص به خودش رو انجام بده، هسته سلول فرمان مرگ برنامه‌ریزی شده رو صادر میکنه وسلول به اصطلاح خودکشی میکنه. وقتی سلول آسیب دیده از بین بره، سلول‌های دیگه تقسیم میشن و جایگزین سلول‌های قبلی میشن. این تقسیم سلولی منظمه و تحت کنترل ژن‌هامونه و فقط تا حدی ادامه پیدا میکنه که مرگ سلول‌‌های قدیمی جبران بشه.همونطور که گفتم ژن‌ها تقسیم سلولی رو کنترل میکنن و سرطان زمانی به وجود میاد که تغییراتی توی ژن‌های کنترل کننده‌ی این چرخه سلول به وجود میاد. اکثر سلول‌هایی که دچار جهش‌ میشن توسط خود بدن شناسایی میشن و از بین میرن ولی اگه به هر دلیلی این سلول‌ها به حیات خودشون ادامه بدن ممکنه به صورت غیر قابل کنترلی تقسیم بشن. این سلول‌هایی که به سرعت تقسیم میشن میتونن یه سری توده‌های سلولی رو ایجاد کنن به اسم تومور. تومورها میتونن تو عملکرد اندامی که در اون دارن رشد میکنن اختلال ایجاد کنن و سلول‌های سالم اطراف خودشون رو از بین ببرن. البته تو بعضی سرطان‌ها مثل سرطان خون، توموری تشکیل نمیشه.هر توموری لزوما به دلیل سرطان وجود نیومده‌. تومورهای غیر سرطانی خوش خیمن و تومورهای سرطانی بدخیم‌. تومورهای خوش خیم قابلیت رشد و بزرگتر شدن رو دارن ولی معمولا وقتی که با جراحی برداشته بشن، دوباره رشد نمیکنن و برنمیگردن ولی تومورهای بدخیم علاوه بر قابلیت رشد و بزرگتر شدن، توانایی پخش شدن در تمام قسمت‌های بدن رو هم دارن. این مرحله از سرطان که سلول‌های سرطانی از تومور جدا میشن و از طریق خون به قسمت‌های مختلف بدن میرن و تومورهای جدیدی ایجاد میکنن، به مرحله متاستاز معروفه. حتی اگه سرطان متاستاتیک بشه، همچنان به اسم اولین جایی که بیماری از اونجا شروع شده نام گذاری میشه. مثلا به سرطان ریه‌ای که به مغز هم رسیده باشه، میگن سرطان ریه‌ی متاستاتیک.بعضی از سرطان‌ها به سرعت رشد میکنن و در تمام بدن پخش میشن و بعضی دیگه ممکنه سال‌ها طول بکشه تا اونقدری رشد کنن که علائمشون معلوم بشه.همونطور که گفتم علت ایجاد سرطان به وجود اومدن جهش یا تغییراتی توی ژن‌های کنترل کننده چرخه سلولیه. دانشمندا هنوز نمیتونن با قطعیت بگن چرا بعضی آدما سرطان میگیرن و بعضی دیگه نمیگیرن. ولی میدونن که یه سری فاکتور وجود داره که احتمال ابتلا به سرطان رو بالا میبره. مثل کشیدن سیگار، نوشیدن الکل، ژنتیک و سابقه خانوادگی سرطان و در معرض مواد یا اشعه‌های سرطان زا بودن مثل حمام آفتاب‌های مکرر زیر نور خورشید.سرطان در حال حاضر دومین علت اصلی مرگ و میر در سرتاسر دنیاست و پیش بینی میشه که در قرن جاری به علت اصلی مرگ‌ و میر و همچنین تنها مانع اصلی برای افزایش امید به زندگی مردم در تمام کشورهای دنیا تبدیل بشه.نرخ بروز مرگ و میر سرطان در سرتاسر دنیا به سرعت در حال افزایشه. بر اساس گزارش‌های سازمان جهانی بهداشت از هر ۶ نفر آدمی که میمیرن، یک نفر بر اثر سرطان جون خودشو از دست داده.تخمین زده شده که در سال ۲۰۱۸، ۱۸.۱ میلیون مورد جدید و ۹.۵ میلیون مرگ مرتبط با سرطان در دنیا اتفاق افتاده و انتظار میره که تا سال ۲۰۴۰، ینی ۱۹ سال دیگه تعداد موارد جدید سالانه در سرتاسر دنیا به ۲۹.۵ میلیون و تعداد مرگ و میر ناشی از سرطان به ۱۶.۴ میلیون نفر برسه! یعنی روزی 45000 نفر فوتی.این رشد سریع آمار سرطان دلایل گوناگونی داره که یکی از اصلی‌تریناش شیوع و رواج ریسک فاکتورهای اصلی این بیماریه که خیلی‌هاشون به وضع توسعه‌ی اجتماعی و اقتصادی کشورها مربوطه. به طوری ‌که تقریبا ۷۰ درصد مرگ‌های ناشی از سرطان در کشورهایی با درآمدهایی پایین و متوسط رخ میده.بر اساس آخرین آماری که سازمان جهانی بهداشت منتشر کرده، یک سوم مرگ و میر ناشی از سرطان به دلیل اضافه وزن، نداشتن فعالیت فیزیکی کافی، نخوردن میوه و سبزیجات به میزان کافی، مصرف الکل و دخانیاته‌. که مصرف دخانیات خودش به تنهایی باعث ۲۲ درصد از مرگ‌ و میرهای ناشی از سرطانه ! و در واقع اصلی‌ترین عامل خطر برای این بیماریه. حالا هی سیگار بکشید!سرطان در کشور ما هم مثل سایر کشورای در حال توسعه سرعت رشدش بالاست و بعد از حوادث ترافیکی و بیماری‌های قلبی و عروقی، سومین علت مرگ و میره.سالانه حدود ۱۱۲ هزار نفر تو کشورمون به سرطان مبتلا میشن و بر اساس پیش‌بینی اداره مبارزه با سرطان وزارت بهداشت، تا ۱۵ سال آینده، علت ۸۰ درصد از مرگ و میرها سرطان خواهد بود!! کاش فقط یه خرده روی آمار فکر کنیم. 80 درصد میشه از هر 5 مرگ 4 تاش مربوط به سرطان باشه.اگر با همین روند بخوایم پیش بریم، بر اساس پیش‌بینی پایگاه globocan سازمان جهانی بهداشت در ۲۰ سال آینده آمار سرطان در کشور ما ۱۱۵ درصد رشد پیدا میکنه یعنی بیشتر از دو برابر میشه و این در حالیه که رشد نرخ بروز سرطان در دنیا، حدود ۶۳ درصده. یعنی رشد نرخ بروز و مرگ و میر در کشور ما خیلی بیشتر از متوسط جهانیه.دلیل افزایش بروز سرطان و مرگ‌ومیر مربوط به اون در کشورهای در حال توسعه مثل کشور ما، به جز افزایش ریسک فاکتورها مثل کم تحرکی و اضافه وزن و مصرف دخانیات و الکل که قبلتر گفتم، رشد جمعیت و پیری جمعیته. هر چی جمعیت بالای ۶۵ سال یک کشوری بیشتر باشن میزان ابتلا به سرطان هم بیشتر میشه. نداشتن زیربناهای پزشکی لازم برای تشخیص زودهنگام و پیشگیری از سرطان هم یه دلیل دیگه این موضوعه. عموم مردم هم به دلیل عدم دریافت آموزش کافی و نداشتن آگاهی، از علائم اولیه سرطان‌ها اطلاع ندارن و تا وقتی که بیماریشون کاملا پیشرفت نکرده و لاعلاج نشده، به پزشک مراجعه نمیکنن. علاوه بر این‌ها، به وجود اومدن &quot;شبکه ملی ثبت سرطان در ایران&quot; باعث میشه که آمار سرطان با نزدیک شدن به مقدار واقعیش و شناسایی شدن تمام موارد ابتلا، بیشتر از قبل به نظر برسه.البته ناگفته نمونه که در حال حاضر نرخ بروز سرطان در ایران به طور قابل ملاحظه‌‌ای کمتر از متوسط جهانی و خیلی کمتر از کشورهای توسعه یافته‌ی غربیه‌.به ازای هر ۱۰۰ هزار نفر جمعیت کشور در هر سال، ما ۱۵۲مورد ابتلا به سرطان داریم درحالیکه متوسط آمار جهانی ۱۹۸ نفر در هر ۱۰۰ هزار نفره‌ . و این آمار در آمریکا چیزی حدود ۳۵۲ مورد در هر ۱۰۰ هزار نفره.پس الان میتونیم به این سوال که آیا در کشور ما سونامی سرطان وجود داره پاسخ بدیم. با توجه به آمار فعلی، که متوسط نرخ بروز سرطان از متوسط جهانی هم کمتره، در حال حاضر سونامی سرطان نداریم ولی طی بیست سال آینده همونطور که گفتم رشد سرطان بیشتر از دو برابر میشه و از متوسط جهانی خیلی بالاتر میره.در سال‌های اخیر به کمک &quot;برنامه ملی مدیریت سرطان&quot; که بخش مهمیش نظام اطلاعاتی و ثبت سرطانه، ثبت موارد ابتلا به سرطان در ایران خیلی‌ دقیق‌تر از گذشته داره انجام میشه. داشتن آمار دقیق سرطان کمک میکنه به طراحی و پایش برنامه‌های کنترلی، مثل غربالگری‌ها، پیگیری بیمارهای مبتلا به سرطان و اختصاص دادن بودجه و منابع کافی برای انجام این طرح‌ها. و با توجه به پیش‌بینی‌ها و افزایش بسیار زیاد موارد جدید در آینده‌ی نه چندان دور، ضرورت اجرای سریع و دقیق برنامه مدیریت سرطان در کشور دوچندان میشه. علاوه بر اون باید آموزش‌های عمومی و پایه به مردم داده بشه تا بدونن چه کارهایی برای پیشگیری از ابتلا باید انجام بدن و کی و با دیدن چه علائمی باید به پزشک مراجعه کنن. همچنین باید برنامه‌های جامعی اجرا بشه در جهت تغییر سبک زندگی کم تحرک و عادات رفتاری ناسالم مثل مصرف دخانیات و کمبود مصرف میوه و سبزیجات.ثابت شده که شناسایی زود هنگام سرطان، به طرز چشم‌گیری میزان بقای بیماران و کیفیت زندگیشون رو افزایش میده. علاوه بر این به طرز معناداری هزینه‌‌ها و پیچیدگی‌های درمان رو کاهش میده. پس میشه نتیجه گرفت با برنامه ریزی برای شناسایی زود هنگام سرطان‌ها، بار سرطان کشورها به طرز قابل ملاحظه‌ای کاهش پیدا میکنه.قبل از اینکه بحث رو ادامه بدم باید بگم نرخ بقای ۵ ساله یعنی چی؟نرخ بقای ۵ ساله به ما میگه چند درصد افراد ۵ سال بعد از تشخیص بیماریشون همچنان زنده موندن‌. این شاخص به ما کمک می‌کنه بفهمیم انواع مختلف سرطان تا چه حد قابل درمانن. از طرفی دیگه برای نشون دادن تاثیر رویکردهای درمانی مختلف و تاثیرشون روی بقای بیمار به کار میره.اگه یه سرطانی زود شناسایی بشه و همراه بشه با یه درمان مناسب، احتمال بقای ۵ ساله بیمار نسبت به وقتی ‌که  در زمان دیرتری شناسایی بشه، بیشتره. برای مثال در آمریکا در صورتی که سرطان دهانه رحم دیر شناسایی بشه، نرخ بقای ۵ ساله فقط ۱۵ درصده. در حالی که اگر زود شناسایی بشه این میزان به ۹۳ درصد میرسه. در واقع معنیش اینه که از هر ۱۰۰ نفر، ۹۳ نفرشون بیش از ۵ سال بعد از شناسایی بیماری همچنان در قید حیاتن.همونطور ‌که گفتم شناسایی زود هنگام به جز اینکه طول عمر و کیفیت زندگی بیمار رو افزایش میده، هزینه‌های درمان رو هم به شدت کاهش میده. برای مثال در کشورهای پردرآمد هزینه درمان با شناسایی به موقع بیماری نزدیک ۲ تا ۴ برابر کاهش پیدا کرده.ولی متاسفانه در خیلی از کشورها، به خصوص کشورهایی ‌که منابع کمتری دارن، ضرورت و اهمیت شناسایی زودهنگام سرطان هنوز جا نیفتاده‌ و درک نشده و این خودش به جز ضرر جانی‌ای که به بیمارها وارد میکنه باعث هدر رفتِ بیشترمنابع مالی میشه‌.اکثر سرطان‌ها در صورت شناسایی زود هنگام قابل مهار شدنن‌. ولی از بین تمام سرطان‌ها، به شناسایی زود هنگام سرطان ریه، روده، سینه و دهانه رحم تاکید بیشتری شده.تو کشور ما شایع‌‌ترین سرطان‌ها به ترتیب سرطان سینه، معده، روده بزرگ، ریه و پروستاته. پس شناسایی به موقع این سرطان‌ها با توجه به آمار بالاشون حیاتیه‌.سوالی که ممکنه براتون پیش بیاد اینه که شناسایی زود هنگام دقیقا یعنی چی؟ چطور میشه سرطان رو زود شناسایی کرد؟ فرق شناسایی زودهنگام و تشخیص زودهنگام چیه؟شناسایی زود هنگام دو مولفه‌ی اصلی داره. اولیش غربالگریه و دومیش تشخیص زودهنگامه. پس تشخیص زیرمجموعه‌ی شناساییه و این دو تا یکی نیستن.غربالگری یعنی بیایم افراد سالم رو تست کنیم و اونایی که سرطان دارن رو پیدا کنیم قبل اینکه هیچ علامتی نشون داده باشن.از اونجایی که تست‌های غربالگری روی جمعیت نسبتا زیادی از آدما انجام میشه و منابع ما هم محدوده پس هم باید ساده باشن و هم موثر بودنشون ثابت شده باشه.بذارید ۴ تا ازمهم‌ترین تست‌های غربالگری سرطان رو براتون مثال بزنم:اولیش تست ماموگرافیه. ماموگرافی تست غربالگری سرطان سینه‌ست که اگر توده‌‌ای سرطانی در سینه وجود داشته باشه با عکس برداری با اشعه ایکس ری مشخص میشه. این تست رو خانومای بالای ۵۰ سال به طور سالیانه باید انجام بدن. تست پاپ اسمیر برای غربالگری سرطان دهانه رحمه که خانم‌های ۳۰ تا ۶۵ ساله هر سه تا پنج سال باید این تست رو به صورت سالانه انجام بدن.تست PSAیه تست خونی ساده‌ست برای غربالگری سرطان پروستات که آقایونی که برادر یا پدرشون سرطان پروستات داشته، از ۴۵ سالگی به بعد باید به صورت دوره‌ای این تست رو بدن.سیتی اسکن ریه تست غربالگری برای سرطان ریه‌ست. افراد بالای ۵۵ سال که برای مدت طولانی و به مقدار زیاد سیگار میکشیدن، حدود یه بسته سیگار یا ۲۰ تا دونه سیگار در روز برای ۳۰ سال یا مثلا ۴۰ تا سیگار در روز برای ۱۵ سال، چه سیگار رو تو ۱۵ سال گذشته ترک کرده باشن و چه همچنان سیگاری باشن باید سالانه قفسه سینه‌شون رو سی‌تی اسکن کنن.تست آخر کولونوسکوپیه که برای غربالگری سرطان روده بزرگ انجام میشه. همه افراد بعد از سن ۵۰ سالگی هر ۵ تا ده سال باید یه بار این تست رو انجام بدن.همونطور که گفتم بعد از غربالگری مولفه دوم شناسایی زودهنگام سرطان تشخیص زود هنگامه. تشخیص زود هنگام یعنی بیمارهایی که مبتلا به سرطان هستن و علائم بیماری رو نشون میدن هرچه سریعتر پیدا کنیم.سدهای زیادی در مقابل تشخیص زودهنگام وجود داره. سدهای مربوط به سن، جنسیت، احساس شرم و ترس و مهم‌تر از همه عدم آگاهی.تاثیر منفی سن در افراد مسن دیده میشه. چون ممکنه خیلی وقتا اصلا متوجه علائم اولیه نشن یا حتی اگه متوجه بشن نتونن اینو به اطرافیانشون منتقل کنن.تاثیر منفی جنسیت تو آقایون دیده میشه. چون توی خیلی از کشورا به خاطر مسائل اجتماعی و فرهنگی یه نُرمی تو آقایون به وجود اومده که کمک خواستن رو چیز بدی میدونن و دنبالش نمیرن و محققا دیدن حمایت خانواده و همسر میتونه تاثیر خیلی مثبتی روی این قضیه بذاره و اون باورهای فرهنگی رو خنثی کنه.احساس ترس و شرم هم معضل بزرگیه. چون تحقیقات نشون داده یک نفر از هر ۴ نفر بعد از اینکه متوجه علائم اولیه سرطان شده، دیگه پیگیری نکرده ببینه مشکلش چیه چون از نتیجه‌ میترسیده.به این دلایلی که گفته شد ما باید همه‌مون با کمک هم سعی کنیم آگاهی عمومی رو بالا ببریم. هدف از این اپیزود پاددارو هم دقیقا همینه.برای اینکه بشه زود و به موقع سرطان رو در مراحل اولیه تشخیص داد علاوه‌بر کادر درمان خود مردم هم باید آگاهی کافی رو داشته باشن. نباید به خاطر ترس از نتیجه سرنوشت بدتری رو برای خودشون رقم بزنن یا نباید به خاطر باورهای غلط اجتماعی دنبال درمان نرن. و مهم‌تر از همه باید علائم اولیه خطرناک رو بشناسن.حالا چندتا از علائم اولیه که باید نسبت بهشون آگاه باشیم رو میگم:حس کردن توده یا برآمدگی جدید که بزرگ هم میشه در هرجایی از بدن؛ به خصوص در سینه، بیضه، زیربغل، کشاله ران یا گردن/به وجود اومدن زخم‌هایی که خوب نمیشن/ سرفه مزمنی که بیشتر از ۳ تا ۴ هفته طول کشیده باشه/ تغییر در عادات دفع که بیشتر از دو هفته طول بکشه/ وجود خون در ادرار یا مدفوع/ به وجود اومدن خال جدید روی پوست یا تغییر شکل، رنگ یا اندازه خال قدیمی یا خونریزی از خال‌ها/ خونریزی یا ترشحات غیرعادی از هرجایی از بدن/ کاهش اشتها و کاهش وزن بدون دلیل/ سختی در بلعیدن آب و مواد غذایی/ خستگی مفرط غیرقابل درمان/دردهایی ‌که بیشتر از یک ماه طول بکشن و علت مشخصی نداشته باشنهمه اینا علائمی هستن که باید حواسمون بهشون باشه و نسبت بهشون بی تفاوت نباشیم. البته نیاز به گفتن نیست که هیچکدوم از این علامت‌ها به معنی سرطان نیستن و شما در صورتی که این علائم رو مشاهده کردید باید آرامش خودتون رو حفظ کنید و به پزشک مراجعه کنید.راه‌های مختلفی برای بهبودی سرطان وجود داره‌. اینکه بیمار چه پروسه درمانی‌ای رو دریافت کنه، به نوع سرطان و میزان پیشرفته بودنش بستگی داره.هدف نهایی از بهبود دادن سرطان رهایی کامل از این بیماریه. که البته دستیابی به این هدف بستگی به وضعیت بیمار داره و اگر نشه با این راه‌های درمانی فرد به طور کامل درمان بشه، در اون صورت هدف بعدی کوچیک کردن و متوقف کردن رشد سرطانه تا بیمار سال‌های باقی مونده از عمرش رو بدون داشتن علائم بیماری سپری کنه.راه اول جراحیه. هدف از جراحی اینه که تا جایی که میتونن بدون آسیب به بافت‌های مجاور تومور سرطانی رو از بدن خارج کنن.راه دوم شیمی درمانیه. توی این راه درمانی از داروها برای کشتن سلول‌های سرطانی استفاده میشه.راه سوم ، پرتودرمانیه. توی این روش از پرتوهای پر انرژی مثل اشعه ایکس برای از بین بردن تومور یا کوچیک کردن اون استفاده میشه.راه چهارم، پیوند مغز استخوان یا پیوند سلول‌های بنیادیه. سلول‌های بنیادی ما سلول‌های خونی مثل گلبول‌های سفید و قرمز و پلاکتامون رو میسازن. اگر فردی تحت شیمی درمانی یا پرتودرمانی قرار بگیره سلول‌های خونیش کاهش پیدا میکنن. با پیوند مغز استخوان، این سلول‌های از دست رفته جبران میشن و پزشک میتونه شیمی درمانی یا پرتودرمانی رو با دوز‌های بالاتری ادامه بده.راه پنجم ایمونوتراپی یا ایمنی درمانیه. این روش به سیستم ایمنی بدن فرد بیمار کمک میکنه که با سرطان مبارره کنه.راه شیشم هورمون درمانیه. بعضی سرطان‌ها مثل سرطان سینه یا پروستات تحت تاثیر هورمون‌ها رشد میکنن. اگه بیایم هورمون‌هارو حذف کنیم یا اثرشون رو از بین ببریم، از رشد این سرطان‌ها جلوگیری کردیم.راه هفتم درمان هدفمنده. با این روش درمانی تغییرات سلول‌های سرطانی نسبت به سلول‌های عادی که بهشون اجازه رشد، تقسیم و پخش شدن رو میده هدف قرار میگیره.بعضی از بیمارها ممکنه فقط با یکی از این راه‌ها بیماریشون کنترل بشه. ولی اکثر بیمارها نیاز دارن ترکیبی از ۲ یا ۳ راه درمانی رو دریافت کنن. مثلا ممکنه اول بیان با جراحی قسمتی از تومور سرطانی رو خارج کنن و اونو کوچیکش کنن بعد با شیمی درمانی یا پرتودرمانی سلول‌های سرطانی باقی مونده رو از بین ببرن.البته هیچکدوم این راه‌های درمانی، درمان قطعی و تضمینی سرطان نیست و ما هیچ درمان قطعی‌ای برای هیچ نوعی از سرطان‌ نداریم و این راه‌هایی که گفتم راه‌های کنترل و بهبود دادن سرطانه‌. البته به این معنی نیست که هیچکس با همین راه‌های درمانی به طور کامل درمان نشده. افراد زیادی بودن که بعد از طی کردن این پروسه‌‌های درمانی تا آخر عمرشون بدون سرطان زندگی کردن و در نهایت به علتی به غیر از سرطان درگذشتن. یعنی ما فقط بعد از اینکه فرد از دنیا بره و علت مرگش سرطان نباشه میتونیم بگیم سرطانش به طور کامل درمان شده بود. به همین دلیل پزشک‌ها نمی‌تونن به هیچ بیماری بعد از طی کردن این راه‌ها تضمین کنن که بیماریشون دیگه برنمیگرده. چون هنوز که هنوزه اطلاعات ما راجع به سرطان خیلی کمه و حتی بعد از گذروندن دوره‌های درمانی ممکنه سلول‌های سرطانی تو بدن باقی بمونن و بعدا به شکل دیگه‌ای خودشون رو نشون بدن.سوالی که تو ذهن همه‌مون هست اینه که چرا یک درمان قطعی و واحد برای سرطان نداریم؟ هر سال میلیاردها دلار صرف تحقیقات روی سرطان میشه. پس چرا درمانش پیدا نمیشه؟جوابش خیلی ساده‌ست. همونطور که اول اپیزود هم گفتم، سرطان یه بیماری‌ نیست. در واقع بیشتر از ۲۰۰ نوع بیماری مجزاست. مثلا سرطان معده، سرطان کبد، سرطان چشم. و هرکدوم از این بیماری‌ها خودشون انواع مختلفی دارن. مثلا سرطان سینه خودش ۴ نوع متفاوت داره که هر کدوم درمان مخصوص به خودش رو داره.مسئله دیگه‌ای که وجود داره اینه که سرطان از سلول‌های خود فرد بیمار نشات میگیره پس همونقدر که انسان‌ها با هم تفاوت دارن، سرطان‌ها هم متفاوتن با هم.گذشته از این‌ها هر سرطانی به دلیل جهش‌های ژنتیکی خاصی به وجود میاد و هر چقدر تومور سرطانی رشد میکنه جهش‌های بیشتر و بیشتری رخ میده. در واقع هر تومور سرطانی جهش‌های مخصوص به خودش رو داره. در نتیجه ممکنه یه دارویی روی یه بیمار سرطانی جواب بده ولی روی سرطان یه بیمار دیگه هیچ تاثیری نداشته باشه.علاوه بر این به دلیل جهش‌های بی‌شمار، تمام سلول‌های سرطانی یک تومور هم جهش‌های ژنتیکی یکسانی ندارن‌. برای همین ممکنه یه دارویی بیاد یه سری از این سلول‌ها رو از بین ببره ولی روی یه سری دیگه کلا هیچ تاثیری نذاره و این سلولای باقی‌مونده در آینده میتونن دوباره باعث رشد تومور بشن.یه مشکل دیگه‌ای هم که وجود داره اینه که به خاطر جهش‌های بی‌پایان سلول‌های سرطانی، رفتار این سلول‌ها نسبت به دارویی که دریافت میکنن هم ممکنه تغییر کنه. یعنی این سلول‌ها میتونن نسبت به دارویی که دریافت میکنن مقاوم بشن. در این صورت بیمار داروی جدیدی دریافت میکنه ولی باز ممکنه نسبت به داروی جدید هم مقاومت ایجاد بشه.سرطان بیماری پیچیده‌ایه. هرچقدر دانش ما راجع ‌بش بیشتر میشه، بیشتر مطمئن میشیم که یه راه درمان جادویی براش وجود نداره.با این حال داروسازان شب و روز در تلاشن تا این موانعی که سر راه درمان سرطان وجود داره رو برطرف کنن.تا همین الان هم نسبت به گذشته پیشرفت‌های فوق‌العاده‌ای در این زمینه صورت گرفته. برای مثال نرخ بقا توی ۴۰ سال گذشته دو برابر شده.یا مثلا در اوایل دهه هفتاد میلادی، فقط ۵ درصد بیماران مبتلا به سرطان خون، ۱۰ سال یا بیشتر از زمان تشخیص بیماریشون زنده میموندن. الان حدود ۵۰ درصدشون بیشتر از ده سال به زندگیشون ادامه میدن.یا برای مثال ۹۱ درصد از کسایی که سرطان پروستات میگیرن، بیشتر از ده سال از زمان تشخیص بیماریشون در قید حیات میمونن.با وجود تمام این پیشرفت‌ها، هنوز راه طولانی‌ای در پیشه و متاسفانه هنوز نرخ بقای بعضی از سرطان‌ها طی سالیان سال بهبود زیادی پیدا نکرده‌.همه ما اینو شنیدیم که روحیه مثبت توی درمان سرطان خیلی موثره. ولی واقعا روحیه و تیپ شخصیتی و سلامت روان چقدر تو روند درمان سرطان موثرن؟سالیان سال مردم معتقد بودن تیپ شخصیتی روی مبتلا شدن یا نشدن به سرطان تاثیر داره. مردم فکر میکردن درونگراها و کسایی که رفتارشون عصبیه بیشتر به سرطان مبتلا میشن‌ و اگر دچار سرطان بشن به احتمال بیشتری جونشونو از دست میدن. بیشتر تحقیقاتی که در این زمینه صورت گرفته هیچ ارتباطی بین تیپ شخصیتی و سرطان پیدا نکردن. ولی تعداد کمی از تحقیقات صورت گرفته ارتباطاتی رو گزارش کردن. بعدها محقیقین متوجه شدن که بیشتر این تحقیقات خطا داشتن و یا روی تعداد افراد کمی مطالعه انجام شده بود و نتایجشون قابل تعمیم به جمعیت نبود. ولی با این حال رسانه‌ها همین تحقیقات خطادار رو خیلی وسیع پوشش دادن و به همین دلیل این باور غلط تو ذهن مردم ایجاد شد. تا اینکه سال ۲۰۱۰ نتایج یکی از بزرگترین مطالعات علمی که تا به امروز انجام شده منتشر شد. توی این تحقیق نزدیک ۶۰ هزار نفر آدم به مدت حداقل ۳۰ سال برای پیدا کردن ریسک‌ فاکتورهای سرطان مطالعه شدن. این پژوهش هیچ‌گونه ارتباطی بین تیپ شخصیتی و ریسک ابتلا به سرطان یا رهایی از اون پیدا نکرد و این پایانی بود بر این باور اشتباه.روحیه داشتن و طرز تفکر مثبت به نظرتون چه تاثیری در روند درمان داره؟!افرادی که مبتلا به سرطان شدن و خانواده‌هاشون، خودشون رو تحت فشار میذارن که همیشه رفتار و ذهنیتشون مثبت باشه و اگر یه اتفاقی پیش بیاد که نتونن این حالت مثبت رو حفظ کنن احساس گناه میکنن. و این اصلا وضعیت خوبی نیست چون ناراحتی و اضطراب و ترس هم بخشی از احساسات طبیعی ما هستن. مخصوصا وقتی با مشکلات بزرگی توی زندگی دست و پنجه نرم میکنیم و نباید این احساسات رو سرکوب کنیم و جلوی بروزشون رو بگیریم. اگر فردی که مبتلا به سرطانه، این فشار رو روی خودش احساس کنه که همیشه باید روحیه مثبتی داشته باشه، مجبور میشه به احساسات منفیش بی توجهی کنه و نمیتونه با کسی راجع بشون حرف بزنه و این باعث میشه احساس تنهایی کنه. که خود این باعث منفی‌تر شدن احساساتش میشه و بیشتر عذاب وجدان میگیره که چرا حالت مثبتی نداره‌.از طرفی ما انسان‌ها همیشه دوست داریم باور کنیم که با قدرت ذهنمون میتونیم ناممکن رو ممکن کنیم و حتی رشد سرطان رو متوقف کنیم. این باور مایه تسلی خاطره و باعث میشه فکر کنیم کنترل اوضاع دست خودمونه‌. ولی جنبه‌ منفی داشتن این باور اینجاست که اگه کسی مبتلا به سرطان باشه و حالش خوب نشه و بدتر بشه خودش رو مقصر میدونه و فکر میکنه به اندازه کافی تلاش نکرده.دانشمندا برای اینکه ببینن احساسات واقعا چه تاثیری روی نجات یافتن از سرطان داره، اومدن هزار نفر بیماری که مبتلا به سرطان سر و گردن بودن رو مورد مطالعه قرار دادن و دیدن کسایی که از لحاظ احساسی در وضعیت بهتری قرار داشتن، وضعیت رشد سرطان و طول عمرشون هیچ فرقی نداشت با افراد که وضعیت احساسی خوبی نداشتن.در واقع هیچ دلیلی وجود نداره که فکر کنیم احساسات ما میتونن باعث سرطان بشن یا رشد اون رو متوقف کنن.خب حالا به نظرتون شرکت کردن در گروه‌های حمایتی چه تاثیری میتونه داشته باشه؟گروه‌های حمایتی گروهی از افراد مبتلا به سرطان هستن که دور هم جمع میشن و از تجربه منحصر بفرد خودشون در راه دست و پنجه نرم کردن با این بیماری صحبت میکنن. طبق یک مطالعه‌ای که سال ۱۹۸۹ انجام شد و سال ۲۰۰۷ تکرار شد، به این نتیجه رسیدن که شرکت توی گروه‌های حمایتی کیفیت زندگی افراد مبتلا به سرطان رو افزایش میده ولی تاثیری روی بیماری و بقاشون نداره. منظور از افزایش کیفیت زندگی، کاهش فشار و استرس و خستگی و ریسک افسردگیه. مطالعات دیگه‌ای هم این نتایج رو نشون دادن و تایید کردن.سرطان مثل خیلی از بیماری‌های دیگه علاوه بر جسم، بر احساسات و روان ما هم تاثیر میذاره. مراقبت از سلامت روان و دریافت حمایت‌های احساسی، میتونه به فرد مبتلا به سرطان و عزیزانش کمک کنه که بهتر با این بیماری و روند درمانش کنار بیان و مدیریتش کنن. ولی چیزی نیست که به خودی خود روی بیماری و رشد یا توقفش تاثیری بذاره.حرف زدن با افرادی که در شرایط مشابه بودن یا هستن هم میتونه باعث آسودگی خاطر بشه.نباید اینو از یاد برد که احساسات ما روز به روز تغییر میکنن. ممکنه یه روز حالمون خوب باشه و یه روز خیلی بد و همه اینا طبیعیه. بیشتر بیمارها با گذشت زمان میتونن این واقعیت رو قبول کنن و باهاش کنار بیان که به این بیماری مبتلا شدن ولی اگر کسی به کمک بیشتری نیاز داشت حتما میتونه از گروه‌های حمایتی کمک بگیره.هر کاری که لازمه رو باید انجام داد تا در نهایت بهترین احساس رو نسبت به خودمون داشته باشیم و کیفیت زندگیمون رو افزایش بدیم.خب سرطان برای من تجربه‌ی خیلی خاصی بود. تجربه‌ی با شروعی بسیار دردناک و شوکه کننده؛ من با رنج دوران درمان واقعا بزرگ شدم و پوست انداختم. سرطان کلا بزرگترین میل انسان سالم رو هدف قرار میده و اون میل به بقا و بودنه و در برابرش یکی از بزرگترین ترسای ما رو زنده می‌کنه که ترس از نیستی و مرگه. خب طبیعتا منم مثل همه‌ی آدما، دچار حالت‌های هیجانی شدم، دچار ترس شدم، خشم، ناامیدی، اضطراب و فکر می‌کنم این حالت‌ها در برابر از دست دادن سلامتی، چیز طبیعی باشه. من واقعا سوگوار بودم و برای خودم سوگواری می‌کردم تو اوایل درمانم. در عین حال سرطان برای من تجربه‌ی خیلی باارزشی بود. چیزهایی رو به من داد که شنیده بودم ولی درکشون نمی‌کردم.مثه درک بی‌ثباتی تو این دنیا، درک آسیب‌پذیری ما آدما و درک لذت بردن از زندگی در عین حال که می‌دونی که هیچ قطعیتی و هیچ ثباتی توی زندگی وجود نداره. سرطان واقعا می‌تونم بگم که با ارزش‌ترین و در عین حال تلخ‌ترین اتفاق زندگی من بود و این تجربه، و درک این رنج، واقعا درهای بسته‌ای به روی من باز کرد. از آگاهی که هیچوقت فکر نمی‌کردم به این شکل باشه و اینا رو من تو زندگی تجربه کنم. در واقع من همیشه تعبیرم از سرطان اینه که میری تو دل آتیش، می‌سوزی، خاکستر میشی ولی در نهایت مثل ققنوس دوباره باشکوه‌تر از قبل متولد میشی، اگه بخوای.در پروسه‌ی درمان بیمار مبتلا به سرطان خیلی از فاکتورها دخیل هستند که شاید خیلی‌هاش از اختیار خود فرد خارجه. ولی من اعتقادم بر این هست که در اون مسائلی که من درش نقش دارم و می‌تونم کمکی کنم به جلو بردن این پروسه، نهایت سعیم رو می‌کنم که نقش خودم رو به بهترین شکل ممکن انجام بدم و تاثیری ولی کوچیک روی روند درمانم بذارم و تا جایی که بتونم از این فرصتی که برای زندگی کردن بهم داده شده استفاده کنم. منظورم از اگه بخوای این نیست که درمان شدن یا نشدن سرطان به خواستمون بستگی داره، نه خیلی فاکتورها دخیل هست توی درمان سرطان.بقای بیماران سرطانی با هم متفاوته؛ از چند ماه تا چندین سال تا درمان کامل یه طیف داره که ما نمی‌تونیم بگیم که به خواست انسان‌ها بستگی داره. منظورم استفاده از هر زمانی از زندگی که ما قراره زندگی کنیم از چند ماه، از چند روز، تا چندسال منظورم گرفتن اون پیام تو این دوران بیماری که بقیه‌ی اون زمان رو هرچی، هر چند روز و هر چند سالی که می‌خواد باشه رو اون طوری زندگی کنیم که تا حالا نکردیم.متاسفانه تا امروز این بیماری جون عزیزان زیادی رو گرفته. چه از اطرافیان خودمون و چه از آدم‌های بیشتر شناخته شده.هیچ فرقی هم نداره که شما چقدر معروف باشید. بدون شک جون تک تک آدم‌ها به یک اندازه ارزش داره.تفاوت ابتلا یا مرگ افراد شناخته شده به سرطان اینه که به خاطر پوشش داده شدن اخبار مربوط به بیماریشون، ممکنه آگاهی عمومی حتی اگه شده یه اپسیلون افزایش پیدا کنه.منم میخوام راجع به چند نفر از عزیزانی که بیشتر شناخته شده هستن و مبتلا به این بیماری شدن و باهاش دست و پنجه نرم کردن بیشتر صحبت کنم.از هنرمندهای کشور خودمون شروع میکنم:مرتضی پاشایی عزیز خواننده خوب پاپ کشورمون بود که پزشک‌ها سال ۹۲ سرطان معده‌ش رو تشخیص دادن و تحت درمان با شیمی درمانی و جراحی قرار گرفت ولی متاسفانه در نهایت در آبان ۹۳ به دلیل این بیماری درگذشت.بهنام صفوی هم یکی دیگه از خواننده‌‌‌‌های خوب پاپ کشورمون بود که سال ۹۲ تومور مغزیش تشخیص داده شد و سال ۹۴ پزشک‌ها با عمل جراحی تومور رو خارج کردن و تا دو سال حال ایشون خیلی بهتر بود و حتی یه آلبوم جدید منتشر کرد وکنسرت‌های زیادی هم برگزار کرد. ولی متاسفانه سال ۹۶ وضعیت بیماریشون وخیم شد و یک بار دیگه زیر تیغ جراحی رفت و در نهایت سال ۹۸ در اصفهان دار فانی رو وداع گفت.محمدرضا شجریان، استاد آواز ایران و محبوب دل همه ایرانی‌ها هم با این بیماری جون خودشون رو از دست دادن. سال ۱۳۸۰ سرطان کلیه ایشون تشخیص داده شد و مجبور شدن یکی از کلیه‌هاشون رو با عمل جراحی از بدنشون خارج کنن. در این دوران استاد حالشون بهتر میشه و کنسرت‌های متعددی برگزار میکنن از جمله کنسرت کمک به زلزله زدگان بم که با پسرشون همایون برگزارش کردن. تا اینکه در تیرماه ۹۴ به طور ناگهانی حالشون بد میشه و دچار سردرد شدیدی میشن که گویا سرطان ایشون متاستاتیک شده و به مغزشون رسیده ولی این خبر عمومی نمیشه و ۹ ماه بعد در نوروز ۹۵ استاد با سری تراشیده در پیام ویدیویی تبریک نوروزشون ظاهر میشن و از مهمانی که ۱۵ ساله باهاشون آشنا هستن و در تنشون منزل کرده و به دستور اون موهای سرشون رو تراشیدن حرف زدن و گفتن هروقت با مهمانشون به تفاهم برسن به کارهای هنریشون ادامه میدن. ولی متاسفانه ما اون روزی رو که انتظارش رو میکشیدیم هیچوقت ندیدیم. در این سال‌ها ایشون بارها در بیمارستان بستری شدن و در نهایت بعد از جدالی طولانی با این بیماری ۱۷ مهر امسال جان به جان آفرین تسلیم کردن.بهتره از هنرمندان و سرشناسان غیر ایرانی هم یادی بکنیم:هامفری بوگارت (humphry bogart) و اینگرید برگمن (ingrid bergman) زوج معروف فیلم کازابلانکا و بزرگترین‌‌ ستاره‌های سینمای کلاسیک هالیوود هر دو به علت سرطان درگذشتن. بوگارت که مدت زیادی سیگار میکشید و الکل مصرف میکرد در نهایت به سرطان مری مبتلا شد و ۲۰ روز بعد از تولد ۵۷ سالگیش درگذشت. برگمن‌ هم که از معدود بازیگرهاییه که ۳ باراسکار گرفته، روز تولد ۶۷ سالگیش به علت سرطان سینه جونشو از دست میده.اَلِن ریکمن، پروفسور اسنِیپ محبوب سری فیلم‌‌های هری‌پاتر سال ۲۰۱۵ سرطان پانکراسش تشخیص داده میشه و سال ۲۰۱۶ از دنیا میره.والت دیزنی، اسطوره بزرگ انیمیشن سازی و رکوددار جایزه اسکار، با ۲۲ جایزه بود. دیزنی سیگاری قهاری بوده و از سیگار فیلتر دار هم استفاده نمیکرده و فقط پیپ میکشیده و در نهایت به دلیل سرطان ریه، فوت میکنه.استیو جابز اصلی‌ترین مهره شرکت اپل در سال ۲۰۰۳ سرطان پانکراسش تشخیص داده میشه ولی متاسفانه به توصیه پزشکش گوش نمیده و تا ۹ ماه از انجام عمل جراحی امتناع میکنه و در عوض به طب مکمل روی میاره که به عقیده خیلی از پزشک‌ها همین تاخیر در شروع روند درمانی به قیمت جونش تموم میشه و در نهایت در سال ۲۰۱۱ در حالی که ۵۶ سال داشته از دنیا میره.از درگذشتگان گفتم ولی نباید این نکته مهم رو فراموش کنیم که خیلی از افراد هم به این بیماری غلبه میکنن و طول عمری عادی دارن.رابرت دنیرو‌ی محبوب در سن شصت سالگی در سال ۲۰۰۳ به لطف تست‌های غربالگری‌ای که به صورت روتین انجام میداد و به خصوص تست‌ psa که قبلتر هم گفتم تست غربالگری سرطان پروستاته و یه آزمایش خون ساده‌ست، سرطان پروستاتش در مراحل اولیه تشخیص داده شد و به سرعت تحت درمان قرار گرفت و الانم بعد از ۱۸ سال صحیح و سالم  داره به حرفه بازیگریش ادامه میده.بن استیلر بازیگر و کمدین معروف آمریکایی هم مثل دنیرو با تست psaو شناسایی به موقع سرطان پروستاتش در سن ۴۶ سالگی تونست با جراحی به راحتی درمان بشه و از اون موقع تا حالا بدون سرطان زندگی کرده.هیو جکمن، بازیگر استرالیایی محبوب  به نوعی از سرطان پوست مبتلا شده که مهم‌ترین دلیلش در معرض نور آفتاب قرار گرفتنه‌. جکمن از سال ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۷، شیش بار مجبور به برداشتن توده‌های کوچیک سرطان از روی پوستش شده‌. اون یکی از افرادیه که سعی میکنه بقیه مردم رو هم نسبت به این بیماری آگاه کنه و بارها از مردم خواسته استفاده از ضد آفتاب رو فراموش نکنن.و در نهایت لری کینگ، مجری توانای آمریکایی که با چالش‌های سلامتی زیادی دست و پنجه نرم کرده، سال ۱۹۹۹ دچار سرطان پروستات میشه و چون به موقع تشخیص داده میشه توده سرطانی با پرتو درمانی به راحتی درمان میشه.کینگ سال‌های سال سیگار میکشیده و در سال ۱۹۸۷ بعد از حمله قلبیش سیگار رو ترک میکنه و مردم رو هم به این کار تشویق میکرده. اون به دلیل سال‌های متمادی که سیگار میکشیده هر سال تست غربالگری سرطان ریه رو انجام میداده و در سن ۶۰ سالگی با سی‌‌تی اسکن قفسه سینه، سرطان ریه‌ش در مراحل اولیه تشخیص داده میشه و به سرعت تحت عمل جراحی قرار میگیره و دو هفته بعدش صحیح و سالم برمیگرده سر کار. اون گفته بود برای کمک به دیگران سرطان خودش رو به اطلاع مردم رسونده و به مردم میگفت برید از قفسه‌سینه‌تون عکس برداری کنید‌. فقط دو ثانیه طول میکشه! متاسفانه همین ماه لری کینگ در سن ۸۷ سالگی و به دلیل ابتلا به کرونا، درگذشت. روحش شاد.پاندمی کرونا، از پارسال همین موقع‌ها روی تمام جنبه‌های زندگی ما اثر گذاشته. هیچ کس برای این بحران آماده نبود از جمله‌ سیستم‌های مراقبت از بهداشت و درمان. در نتیجه پاندمی به صورت مستقیم و غیرمستقیم روی روند بیماری و درمان خیلی از بیماری‌های دیگه تاثیر به سزایی گذاشته.بیمارهایی که مبتلا به سرطان هستند، قشر بسیار آسیب پذیری هستند چون به دلیل خود بیماری و درمان‌هایی که براش دریافت میکنن سیستم ایمنیشون ضعیف شده.نتایج مطالعات هم اینو تایید میکنه چون بر اساس تحقیقاتی که در چین و ایتالیا صورت گرفته درصد مرگ و میر کرونا در بیماران مبتلا به سرطان تقریبا سه برابر جمعیت عادیه.علاوه بر اون تحقیقاتی هم نشون دادن احتمال اینکه بیماران مبتلا به سرطان نوع شدیدتری از کووید۱۹ رو تجربه کنن و در بخش مراقبت‌های ویژه بستری بشن بیشتره.لازم بودن و مفید بودن پروسه‌های درمانی سرطان مثل جراحی و شیمی درمانی و ... اثبات شده‌ست. ولی این پروسه‌ها تقریبا همشون در مراکز درمانی صورت میگیره و این مراکز آلوده هستند. علاوه بر اون در مسیر رفت و آمد هم خطر ابتلا براشون وجود داره. اگه اینو بذاریم کنار آسیب پذیری بیشتر بیماران مبتلا به سرطان و پیامدهای جبران ناپذیر ابتلای همزمان به کووید۱۹، به این نتیجه میرسیم که باید حتما نسبت ریسک به منفعت رو برای درمان این بیماران در نظر بگیریم.در واقع باید سن، وضعیت بیماری، ضعف‌ها و بیماری‌های زمینه‌ای هر بیماری رو در نظر گرفت و بعد به این مسئله فکر کرد که چه راه جایگزینی برای درمانش وجود داره‌. مثلا در صورت امکان باید داروی خوراکی تجویز بشه برای بیمار.یا فاصله زمان مراجعه به مراکز درمانی تا حد امکان طولانی بشه.توی این شرایط یکی از راهکار‌هایی که در تمام دنیا توجه ویژه ای بهش شده telemedicine یا استفاده از خدمات پزشکی به کمک تکنولوژیه بدون اینکه بیمار و پزشکش توی یه اتاق باشن.در کشور ما هم کم و بیش این امکانات در دسترس هست مثل ویزیت‌های تلفنی یا ویدیویی ولی توی این شرایط خاص باید روند توسعه‌شون تسریع پیدا کنه و به راحتی در دسترس همه مردم قرار بگیره.فشار روانی‌ این بیماران هم مسئله‌ایه که نباید نسبت بهش بی‌تفاوت بود.به جز فشار روانی خود سرطان، فاصله گذاری اجتماعی و دونستن همین حقایق که این عزیزان آسیب پذیرترند نسبت به کووید۱۹ ممکنه باعث بشه که فشار ذهنی بیشتری رو متحمل بشن و پروسه درمان براشون سخت‌تر از قبل هم بشه.که خب الان نمیشه به صورت حضوری در گروه‌های حمایتی شرکت کرد. در نتیجه باید به سراغ گروه‌های حمایتی آنلاین رفت و یا حتی از کمک‌های حرفه‌ای‌تر مثل روان درمانی بازم به صورت آنلاین استفاده کرد.در نهایت پزشک‌ها در این دوران باید تصمیمات سختی رو بگیرن. البته اگر این تصمیمات متفکرانه، با ملاحظه و شفاف باشن و با هم‌یاری خود بیمار و مراقبت کنندگانش گرفته بشه، اطمینان به سیستم درمان از بین نمیره.بقیه قسمت‌های پادکست پاددارو را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/S01E07---The-Big-C-(%D8%AE%D8%B1%DA%86%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%A8)-id4498935-id413853511?utm_source=virgool&amp;amp;utm_medium=dlink&amp;amp;utm_campaign=web_share&amp;amp;utm_content=S01E07%20-%20The%20Big%20C%20(%D8%AE%D8%B1%DA%86%D9%86%DA%AF%20%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%A8)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست پاددارو</category>
                <author>پادکست پاددارو</author>
                <pubDate>Sun, 28 Nov 2021 23:47:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل اول-اپیزود ششم (ماجرای خواب)</title>
                <link>https://virgool.io/Poddarou/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-zfj5lhfsjahl</link>
                <description>سلام. من آرش کلانتر دانشجوی سال آخر دکترای عمومی داروسازی دانشگاه علوم پزشکی تهران هستم و این قسمت ششم پادداروعه که در دی 99 داریم منتشرش می‌کنیم.  پاددارو یه پادکست سلامت محوره که قصد داره اطلاعاتی رو ارائه بده تا کمکمون کنه زندگی با کیفیت‌تر و سالم‌تری داشته باشیم. امیدوارم از این قسمت خوشتون بیاد و حال خوبی براتون رقم بزنیم. مخاطبان پاددارو تمام فارسی زبانان‌اند و تا جایی که بشه سعی می‌کنیم مطالب علمی رو با زبانی شیوا و ساده خدمتتون عرضه بشه.توی این اپیزود پاددارو میخوام راجع به یه موضوع فوق‌العاده مهم صحبت کنم. موضوعی که ممکنه خیلیامون اهمیت و ضرورت وجودش رو ندونیم یا نسبت بهش بی¬اعتنا باشیم ولی تاثیری کلیدی روی تک تک جنبه‌های سلامتمون داره.عزیزانی که میخوان شنونده¬ی ما باشن می تونن مارو در اپلیکیشن‌های اختصاصی پادکست مثل castbox، apple podcast، overcast و google podcast سرچ کنن و گوش بدن. برای همراهی بیشتر با ما هم می‌تونید پاددارو(P-O-D-D-A-R-O-U) رو از طریق اینستاگرام و توییتر و تلگرام و linkedin دنبال کنند. می‌خوام براتون از خواب بگم. از نگاه متریالیستی یا مادی گرایانه خواب یکی از لذات سه گانه در دسترس اولیه اس، دو تای دیگه میشن غدا و روابط جنسی.خواب چیه اصلا؟ قطعا تا الان این سوال براتون پیش اومده که ما اصلا چرا باید بخوابیم؟ وقتی بهش خوب فکر کنید میبینید واقعا پدیده عجیبه این خواب! آخرِ هر روز بدن ما فلج و بی حرکت میشه و هوشیاریمونم برای چند ساعت از دست میدیم. و این چند ساعتای آخر هر روز رو که بذاری رو هم در نهایت میشه یک‌ سوم عمرمون! همین نشونه خوبیه که بهمون بگه شاید خوابیدن مهم‌تر‌‌از اون چیزیه که ما فکرشو می‌کنیم.وقتی اینو بذارید کنار اینکه هزاران سال پیش اجداد غارنشینمون، بر خلاف ما سرپناه امنی نداشتن که در اونجا بخوابن و با خوابیدن تو طبیعت در واقع در معرض حمله حیوانات وحشی قرار میگرفتن  دیگه می‌شه مطمئن شد که خوابیدن قطعا برای بقا ضروری بوده که در تمام این شرایط با انسان همراه بوده!و نکته خیلی مهمی که وجود داره اینه که ما انسان‌ها تنها موجوداتی نیستیم که می‌خوابیم. خوابیدن تقریبا در تمام موجودات زنده دیده شده. یعنی نه تنها حیوانات، بلکه حشرات و حتی گیاهان هم می‌خوابن! البته نوع خواب همه موجودات شبیه هم نیست. مثلا  گیاهان که سیستم عصبی مرکزی که عامل خوابیدن در سایر موجوداته رو ندارن، خوابیدنشون به این شکله که هر ۲۴ ساعت گیاه به خودش استراحت میده و در واقع با غروب آفتاب فوتوسنتز رو متوقف میکنه و این رو هم باید بدونیم که هیچکدوم این موجودات از جمله ما انسان‌ها بدون خوابیدن نمی‌تونن به زندگیشون ادامه بدن!اینو یه دانشمند روس در سال ۱۸۹۴ فهمید. به این صورت که یه تعداد سگ رو وادار به فعالیت مداوم کرد و اجازه نمیداد بهشون که بخوابن و در نهایت این سگ‌ها بعد از تنها دو روز جون خودشونو از دست دادن!انسان‌ها می‌تونن چندین روز بدون خوابیدن زنده بمونن. رکورد جهانی نخوابیدن هم به اسم randy gardner عه که تونسته در سال ۱۹۶۵ زمانی که ۱۶ ساله بود ۱۱ روز و ۲۵ دقیقه بیدار بمونه و بعد از این ۱۱ روز و ۲۵ دقیقه زمانی که اومده سخنرانی کنه، به سختی حرف میزده، نمیتونسته به خوبی فکر کنه و محاسبات ریاضی ساده رو هم نمیتونسته انجام بده. افرادی سعی کرده‌اند که این رکورد را بشکنند ولی گینس به علت خطرناک بودن این میزان بیدار ماندن دیگر این رکورد را بررسی نمی‌کند.الان سالیان ساله که دانشمندا تاثیر بی‌خوابی‌های طولانی مدت رو روی عملکرد بدن انسان سنجیدن. تمام این تحقیقات بدون استثنا نتایج مشابهی رو گزارش کردن. میخوام براتون نتیجه تعداد زیادی از این تحقیقارو به طور خیلی خلاصه بگم: دانشمندا متوجه شدن که بی خوابی باعث زوال سلامت انسان میشه و فهمیدن که تاثیر ۲۰ الی ۲۵ ساعت بی خوابی معادله با وجود ۰.۱ درصد الکل در خون عه. این میزان الکل در خون تو خیلی از کشورها معادل مستیه! بی‌خوابی باعث اختلال در درک انسان از محیط اطرافش میشه و تمرکز داشتن رو بسیار دشوار می‌کنه. باعث اختلالات بینایی، واکنش‌های کندتر و همچنین به وجود اومدن میکرواپیزود‌هایی از خواب در زمان بیداری میشه. میکرواپیزود خواب همون موقع‌هاییه که سر کلاس نشستید و چشماتون بازه ولی یهو احساس می‌کنید چند ثانیه از حرف استاد رو نشنیدید. در واقع انگار در حد چند ثانیه هوشیاریتونو از دست دادید. با این چند موردی که گفتم واضحه که با نخوابیدن خطاهای انسانی بسیار بالا میرن. خلبانی رو در نظر بگیرید که مسته و نمیتونه تمرکز کنه، دچار اختلالات بینایی شده، درک صحیحی از محیط اطرافش نداره و دیر به اتفاقا واکنش نشون میده و بدتر از همه اینا هر چند دقیقه یه بار بی‌هوش میشه و خودشم نمیفهمه! مطمئنا کسی نمیخواد سوار هواپیمای این خلبان بشه نه؟!دانشمندا متوجه شدن که بی‌خوابی باعث ضعیف شدن حافظه و تفکر قیاسی میشه که این خودش باعث اشتباه در تصمیم‌گیری‌‌ها میشه.یه تاثیر دیگه‌ای که داره اینه که باعث اختلالات احساسی می‌شه و پاسخ‌های بین فردی دچار مشکل می‌شن و باعث افزایش پرخاشگری بین افراد میشه. چه بسا خیلی از دعواهای خیابونی قابل اجتناب بودن اگر افراد خواب کافی داشتن.یه توصیه مهم اینه که اگر جایی قرار بود سخنرانی کنید یا مبحثی رو ارائه بدید حتما شب قبلش خوب بخوابید چون بی‌خوابی باعث لرزش بدن میشه و حرف زدن انسان رو یکنواخت و غیر واضح میکنه. کاش این یه مورد رو خودم رعایت کنم!یه تاثیر مهم‌ دیگه اینه که انسان نسبت به درد حساس‌تر میشه و با یه درد خیلی کم هم بسیار اذیت میشه.بی‌خوابی حتی روی سیستم ایمنی بدنمون هم تاثیر داره. و حتی متوجه شدن اگر انسان شبِ بعد از اینکه واکسنی رو دریافت میکنه خوب نخوابه، سیستم ایمنیش به خوبی نمی‌تونه به واکسن واکنش نشون بده. پس یادتون نره شبی که واکسن کرونا رو زدید از خوابتون نزنید!بی خوابی میتونه ترشح هورمون‌ها مخصوصا هورمون رشد رو هم تحت تاثیر قرار بده. پس به خواب بچه‌ها و نوجوونامون که دوست داریم قد بلندتری داشته باشن، اهمیت بیشتری بدیم. یه تاثیر فوق‌العاده مهم بی خوابی هم افزایش ریسک چاقی، دیابت و بیماری‌های قلبی و عروقیه. واقعا انگار هیچ جای بدنمون نیست که از بی خوابی صدمه نبینه!سال ۲۰۱۱ یه تحقیق توی دبیرستان‌های آمریکا با هدف بررسی رابطه میزان کمبود خواب دانش آموزا با بروز رفتارهای منفی انجام شد. رفتارهای منفی‌ای که بررسیشون کردن شامل خودکشی، دعوا، حمل اسلحه، مصرف الکل و مواد مخدر و رانندگی در حالت مستی  بود.معلوم شد دانش آموزایی که کمبود خواب داشتن، در ریسک بیشتری برای بروز این رفتارها قرار داشتن، به طوری که هر یک ساعتی که دانش آموزا کمتر در روز خوابیدن، باعث افزایش احتمال بروز این رفتارا شده بود.توی یه تحقیق دیگه تاثیر محرومیت از خواب رو روی عملکرد شناختی انسان رو بررسی کردن. به این صورت که یه سری دانشجو رو به دو گروه تقسیم کردن. یه گروه ۲۴ ساعت اصلا نخوابیدن و یه گروه دیگه از ۲۴ ساعات، ۸ ساعتش رو خوابیدن. بعدش عملکرد ذهنی و شناختیشون رو سنجیدن و بعد از اینکه این کارو کردن بهشون یه پرسش‌نامه دادن که توش ازشون پرسیده بودن که به نظر خودتون عملکردتون چطور بوده؟نتیجه هم به این صورت بود که گروهی که ۲۴ ساعت بیدار بودن به طرز چشمگیری عملکرد شناختیشون ضعیف‌تر از گروهی بود که ۸ ساعت خوابیده بودن. ولی نکته جالب‌ اینجا بود که با بررسی پرسش‌نامه‌ها ، متوجه شدن این گروه از نظر خودشون تمرکز و عملکردشون خیلی هم عالی بوده!این نشون میده فردی که کمبود خواب داره خودش اصلا متوجه این نیست که چقدر عملکردش ضعیف شده و فکر میکنه خیلیم حالم خوبه و خیلیم تمرکز دارم و خیلیم کارا رو خوب انجام میدم.همینطوریه که یه راننده‌ای که شب قبل رانندگیش نخوابیده، با خودش فکر میکنه عملکردش فرقی با روزای عادی نداره و میزنه به جاده و توی یک ثانیه غفلت ممکنه جون خودش و دیگرانو به خطر بندازه.یا مثلا دانشجویی رو در نظر بگیرید که شب قبل امتحان تا صبح بیدار میمونه و درس میخونه و همونطور که توی این تحقیقم گفتیم این محرومیت از خواب تاثیر خیلی زیادی روی عملکرد ذهنیش میذاره و باعث میشه با وجود افزایش معلوماتش نتونه نتیجه مطلوب رو بگیره.توی یه تحقیق دیگه، رابطه بین بی ‌خوابی و توانایی تصمیم‌گیری رو بررسی کردن. و متوجه شدن هر چقدر کارکندتر و خسته‌کننده‌تر باشه، بی خوابی تاثیر منفی بیشتری روش میذاره. یعنی در واقع اگر اتفاق غیر منتظره‌ای پیش بیاد که نیاز به خلاقیت داشته باشه، کسی که کمبود خواب داشته باشه نمیتونه عملکرد مناسبی رو نشون بده.اینجا باز برمیگردیم به مثال رانندگی. یه کار کند و خسته کننده! فکر کنید راننده‌ای کمبود خواب داره و با سرعت زیاد داره حرکت میکنه که یهو یه بچه میپره وسط خیابون. توی این وضعیت راننده نمیتونه به سرعت بهترین تصمیمو بگیره. واکنشش سریع نیست و ممکنه چند ثانیه دیر پاشو بذاره رو ترمز. یا ممکنه توی اون لحظه این به ذهنش نرسه که میتونه فرمونو بچرخونه و مستقیم سمت بچه نره. یادمون نره که داریم راجع به اتفاقی صحبت میکنیم که شاید کلش 2 ثانیه طول نکشه واسه همین تک به تک میلی ثانیه‌ها برامون ارزشمندن. برگردیم به سوال اصلی، خواب چیه اصلا؟با اینکه در طول تاریخ، خواب یه نیاز همیشگی برای انسان بوده ولی احساس و درک انسان از خواب همیشه یکسان نبوده. بیاید با هم چند هزار سال برگردیم عقب. پیشینیان ما ارزش بسیار زیادی برای خواب قائل بودن. اونا معتقد بودن که خوابیدن، باعث میشه که ما هر شب ارتباط عمیق‌تری با خودمون و دنیای اطرافمون برقرار کنیم.از ابتدای تاریخ، خوابیدن و به همراه اون رویاها همیشه نقش مهمی در خیلی از ادیان ایفا کردن و همیشه به عنوان پلی مقدس برای ارتباط با ماورا الطبیعه شناخته میشدن. و حتی در بین یونانی‌های باستان این مسئله اینقدر مقدس بوده که خدای خواب هم داشتن! به اسم هیپنوس. یونانی‌ها خواب رو در واقع حالتی بین زندگی و مرگ میدونستن به همین دلیل هم هست که به عقیده اونا برادر دوقلوی هیپنوس ، تاناتوس یا همون خدای مرگ بوده.رویاها حتی از خود خواب هم عجیب‌ترن و از قرن‌ها پیش بستر مناسبی برای تعبیر و استخراج معنانی مختلف بودن و شاید تنها عبارتی که بتونه رویا رو توصیف کنه  چیزی جز &quot;سرزمین عجایب&quot;  نباشه. بعد از انقلاب صنعتی، خواب رفته رفته اون جایگاه و ارزش سابقش رو از دست داد و آدما برای اینکه بتونن ریتم زندگیشون رو با سرعت دنیای اطرافشون هماهنگ کنن، مجبور شدن ساعت خوابشون رو کم کنن و حتی کسایی رو که بیشتر می‌خوابیدن رو مسخره کنن. مثلا یه داستان معروف هست که میگه یه نفر از ناپلئون میپرسه چند ساعت خواب شب مناسبه؟ میگه برای مردا ۶ ساعت، زن‌ها ۷ ساعت و احمق‌ها ۸ ساعت! اینطوری بود که کم کم مردم احساس میکردن خواب جزو زمان‌های تلف شده‌شون محسوب میشه. باوری که هنوز هم خیلی از ما ها ممکنه داشته باشیم!بذارید یه مثال ساده بزنم شما برای پریدن از یه جوب بلند اول نیاز به دورخیز دارید. این دورخیز همون خواب و استراحن مناسب میتونه باشه.اگرچه توی این دوران خوابیدن از نظر مردم بی‌ارزش شد ولی علاقه انسا‌ن‌ها به رویا همیشه سر جای خودش باقی بود. در واقع مردم میخواستن بدونن رویاها از کجا میان و هدفشون چیه. سیگموند فروید از کسانی بود که ادعا داشت جواب این سوال رو تا حدی میدونه. اون معتقد بود که &quot;رویاها ظهور نمادین امیال سرکوب‌ شده‌ی انسانن&quot;ترس‌ها و آرزوهایین که اونقدر کنار اومدن باهاشون برامون دردناک بوده که الان به ناخودآگاهمون فرستاده شدن.کارل یونگ که یکی از شاگردای برجسته‌ی فروید بود، برخلاف فروید معتقد بود که &quot;رویاها ناشی از سرکوب امیال نیستن، بلکه پلی هستن بین ضمیر ناخودآگاه و خودآگاه انسان و ابزارین برای پیدا کردن راه حل مشکلاتی که فرد توی ضمیر خودآگاهش باهاشون درگیرشه&quot;به دنبال یونگ دانشمندا کم کم این تصور رو که در طول خواب مغز آدم خاموش میشه و فعالیت خاصی نداره رو رد کردن و متوجه شدن که برخلاف اون تصور قدیمی، در طی خواب اتفاقا مغزمون فوق‌العاده فعاله!داستان از سال ۱۹۵۱ شروع میشه‌. زمانی که یوجین آسِرینسکی (Eugene aserinsky) به دفتر کارش رفت تا مثل هرشب با یه دستگاه الکترونیکی قدیمی که امواج مغزی رو روی کاغذ ثبت میکرد کار کنه. اون شب پسر ۸ ساله‌شم با خودش برده بود تا امواج مغزیش رو موقع خوابیدن ثبت کنه. آسرینسکی به پسرش میگه روی تخت اتاق پشتی دفترش دراز بکشه و الکترودهای دستگاه رو به پیشونی اون متصل میکنه. بعدش میره توی دفتر کارش و دستگاه رو کالیبره میکنه و از پسرش میخواد که بالا پایین چپ و راست رو نگاه کنه و با دیدن ثبت امواج روی کاغذ هماهنگ با فعالیت پسرش از درست کار کردن دستگاه مطمئن میشه. در نهایت هم چراغ اتاق پشتی که پسرش اونجا بود رو خاموش میکنه و ازش میخواد با خیال راحت بخوابه. خودشم میاد توی دفترش میشینه و سعی میکنه با نوشیدن قهوه بیدار بمونه. همسر آسرینسکی باردار بود و وضع معیشتی خانواده هم تعریفی نداشت. دقیقه‌ها پشت هم میگذشتن و آسرینسکی سخت توی فکر بود که شاید آینده‌ش به نتیجه این تحقیقات بستگی داشته باشه که یهو متوجه میشه قلمی که حرکات چشم پسرش و  در واقع امواج مغزیش رو ثبت میکردن با سرعت در حال حرکت کردنن درست مثل زمانی که پسرش بیدار بود و چشماش رو تکون میداد. با این فکر که احتمالا پسرش بیدار شده به اتاق پشتی رفت و صحنه‌ای رو که دید باور نکرد. چشمای پسرش بسته بود و اصلا از خواب بیدار نشده بود. آسرینسکی نمیدونست چه اتفاقی داره میفته و چه فکری باید بکنه. هیجان زده تو چارچوب در وایساده بود. در آستانه‌ی یک کشف بزرگ.شاید اکتشاف آسرینسکی به خودی خود اونقدر مهم به نظر نرسه ولی اون با این کشف بزرگش راهی رو شروع کرد که باعث شد  اطلاعاتمون در مورد خواب به طرز چشمگیری افزایش پیدا کنه.وجود حرکات سریع چشم یا rapid eye movement  که از این به بعد از اختصارش یعنی REM استفاده میکنم و ارتباطش با خواب دیدن برای اولین بار ۶۷ سال پیش در قالب یه گزارش کوتاه تو مجله science توسط آسرینسکی منتشر شد. این گزارش دو صفحه‌ای مثال بارز این جمله معروفه که میگه &quot;چشم‌ فقط چیزایی رو میبینه که ذهن ازشون خبر داره&quot;هزاران سال بود که شواهد وجود مرحله REM خواب برای تمام انسان‌ها وجود داشت. فقط کافی بود به پلک‌های یه نوزاد در حال خواب توجه کرد. ولی هیچکس متوجه این ارتباط نشده بود.قبل از کشف REM، همونطور که گفتیم تصور میشد خواب یک عمل خنثی و منفعله و هیچ اتفاقی توی مغز نمیفته.  بعد از کشف REM متوجه شدن که مغز فردی که خوابه، در واقع توی یه چرخه‌‌ی تکرارشونده‌ست که این چرخه شامل دو مرحله مجزا از لحاظ الکتریکی و بیوشیمیاییه. تا اینجا فهمیدیم که اسم یه مرحله از خواب رِمه. پس چه اسمی بهتر از non-REM برای اون یکی مرحله! یه چرخه کامل خواب بین ۹۰ تا ۱۱۰ دقیقه طول میکشه. خواب ما با خواب non-rem شروع میشه و بعدش یه زمان کوتاهی وارد خواب rem میشیم. بعد از تموم شدن خواب rem دوباره این چرخه تکرار میشه و دوباره وارد خواب non-rem میشیم. از اونجایی که خواب ما با خواب non-rem شروع میشه اجازه بدید اول براتون ویژگیهای مراحل مختلف این خوابو بگم.اسم دیگه خواب non-REM خواب آرومه. ما به این مرحله از خواب نیاز داریم تا بدنمون بتونه خودشو ریکاوری کنه یعنی عضله‌ها و استخوان‌ها و بافت‌های بدنمون رو بازسازی کنه و سیستم ایمنی‌مون رو قوی‌‌تر کنه. این خواب خودش سه مرحله داره که اسمشون N1  و N2 و N3 هست.مرحله N1 در واقع گذار ما از بیداری به خوابه. وقتیه که چشمامون سنگین میشه، امواج مغزی، حرکت چشما و همچنین ضربان قلب و تنفسمون کند میشه و عضلاتمون ریلکس میشن و وارد یه خواب سبک میشیم که بیشتر از ۵ تا ده دقیقه توی هر چرخه طول نمیکشه. توی این مرحله ما به سادگی میتونیم بیدار بشیم و وقتی هم که بیدار میشیم ممکنه حس کنیم اصلا نخوابیدیم! مطمئنا شما هم تا الان اون احساس سقوط توی خواب رو تجربه کردید. اون احساس رو ما معمولا توی این مرحله از خواب تجربه میکنیم و علتشم انقباض ناگهانی عضلاتمونه که اگه ما رو از خواب بیدار کنه باعث میشه اون احساس سقوط کردن به ما دست بده. مرحله بعدی که بهش میگن N2 بلافاصله بعد از N1 شروع میشه و حدود ۱۰ الی ۲۵ دقیقه توی هر چرخه طول میکشه وهرچقدر به صبح و زمان بیدار شدنمون نزدیکتر میشیم زمانی که توی این مرحله سپری میکنیم بیشتر میشه به طوری که ما حدود ۵۵ درصد زمانی که خوابیم رو توی مرحله N2 میگذرونیم. توی این مرحله هم خواب ما نسبتا سبکه. حرکات چشم ما متوقف میشه، امواج مغزی ، تنفس و ضربان قلبمون از مرحله قبلم کندتر میشه و عضلاتمون ببشتر از مرحله قبل ریلکس میشن. بعد این مرحله، وارد آخرین مرحله خواب non-rem یا N3 میشیم. به این مرحله از خواب، خواب عمیق یا دلتا هم میگن. دلیلشم اینه که توی این مرحله مغز امواجیبه اسم دلتا تولید میکنه. این مرحله همون مرحله‌ایه که باعث میشه ما بعد خواب حس کنیم که سرحال شدیم. این مرحله از چرخه خواب حدود ۲۰ تا ۴۰ دقبقه طول میکشه. تو این مرحله  ما نسبت  به محرکای خارجی پاسخ زیادی نمیدیم و همون موقعیه که خیلی سخت میتونیم یه نفرو بیدار کنیم و اگرم بیدار کنیم اون شخص احساس گیج و منگ بودن میکنه و شاید یه کم طول بکشه که یادش بیاد کیه و کجاست! برای همینم هست که میگن وقتی میخواید چرت بزنید سعی کنید بیشتر از نیم ساعت نشه که وارد مرحله N3 نشید. طبیعیه که ضربان قلب، تنفس، امواج مغزی توی این مرحله کندتر از همیشه میشن و چشمامون هم کاملا بدون حرکت میشن. خواب گردی و حرف زدن توی خواب هم توی همین مرحله اتفاق میفته.خواب REM چطوریه؟ بعد از طی شدن ۳ مرحله‌ی خواب non-rem ، یعنی حدود ۹۰ دقیقه بعد از اینکه به خواب رفتیم ما وارد خواب REM میشیم. اولین باری که توی چرخه خواب وارد خواب REM میشیم، بیشتر از ده دقبقه طول نمیکشه ولی هرچقد خوابمون بیشتر طول میکشه زمانی که توی این مرحله سپری میکنیم افزایش پیدا میکنه. ولی با افزایش سن میزان این خواب کاهش پیدا میکنه. مهم‌ترین مشخصه‌شم همونطور که از اسمش پیداست حرکات سریع چشم زیر پلکهای بسته‌مونه. با اینکه دانشمندا هنوز به طور دقیق نمیتونن بگن دلیل این حرکات چیه ولی احتمال میدن این حرکات مربوط به رویا دیدن باشن.آدما معمولا رویاهاشون رو فراموش میکنن ولی اگه توی همین مرحله REM از خواب بیدار شن ممکنه جنبه‌هایی از رویاشون رو بتونن به خاطر بیارن.توی این مرحله از خواب ضربان قلبمون و فشار خونمون نسبت به مرحله  N1 افزایش پیدا میکنه و دست و پاهامون تقریبا به طور کامل بی حرکت میشن. دلیلشم اینه که آدم کاری رو که در رویاش داره انجام میده، در واقعیت اجرا نکنه!دانشمندا معتقدن که توی این مرحله از خواب، مغز اطلاعاتی که در طول روز به دست آورده رو پردازش میکنه و اونا رو در حافظه بلند مدت ذخیره میکنه. یعنی اگر شب خواب ماسبی نداشته باشیم ممکنه خیلی از اتفاقات روزهای گذشته یادمون نمونه.به خواب REM خواب فعال یا متناقض نما هم میگن. دلیلشم اینه که تو این مرحله قسمت‌هایی از مغز به اندازه یا حتی بیشتر از زمان بیداری اکسیژن و گلوکز مصرف میکنن.نکته جالبش اینه که مغز ما که خودش باعث خوابیدنمون میشه و طبق شواهد بیشترین سود رو از خوابیدن میبره، در واقع هیچ استراحتی نداره و میشه گفت اصلا نمیخوابه!حالا که با خواب و چرخه‌ی اون آشنا شدیم میخوایم براتون از الگوهای خواب بگیم. یعنی میخوایم به این سوال پاسخ بدیم که چطوری بخوابیم که بهترین بازده رو برامون داشته باشه؟ سوال اول همیشه اینه: باید حتما ۸ ساعت توی شب بخوابم یا روش‌های دیگه‌ای هم وجود داره؟ باید بگم آره روش‌های دیگه‌ایم وجود داره.ما سه الگوی کلی برای خوابیدن داریم. اسم الگوی اول خواب مونوفازیکه که هممون میشناسیمش. ۷ الی ۹ ساعت خواب بدون وقفه در شب که بهش خواب نرمال هم میگن. البته الان زیاد با قطعیت نمیشه اینو گفت. این روش بعد از انقلاب صنعتی به روش نرمال تبدیل شد. وقتی که تایم کاری مردم خیلی بیشتر از قبل شد. در واقع این سیکل خوابی مناسب‌ترین سیکله برای کارمندایی که شیفت کاریشون ۹ صبح تا ۵ بعد از ظهره و نمیتونن در طول روز چرت بزنن.یکی از مزایای این الگوی خوابیدن راحتیشه‌. چون کلا یه بار در شب میخوابیم و تمام. مزیت دیگه‌شم اینه که چون اکثر مردم از همین الگو استفاده میکنن پس معمولا همزمان با عزیزانتون بیدار هستید و همزمان با اونا میخوابید.از معایبشم میشه به این اشاره کرد که برای کسایی که شیفت شب کار میکنن مناسب نیست و چون میزان خواب نسبت به سایر الگوها زیاده برای افرادی که خیلی سرشون شلوغه هم این روش خیلی مناسب نیست.تسلا کسی بود که در طول شبانه روز فقط یک خواب دو ساعته داشته و گفته می‌شود به خاطر این نوع خوابیدن در سن بیست و پنج سالگی به یک سری مشکلات روانی دچار شده بوده است.خب. این الگو رو که همه‌مون میدونستیم و خیلیامون داریم ازش استفاده میکنیم. ولی همونطور که گفتیم براساس شواهد زیادی که وجود داره قبل از انقلاب صنعتی الگوی خواب مونوفازیک به اندازه الان رایج نبوده و الگوی خواب خیلی از مردم چند مرحله‌ای یا پلی فازیک بوده.اولین الگوی پلی فازیک که میخوام راجع بش حرف بزنم اسمش الگوی بایفازیک یا دو مرحله‌ایه. این الگو به این شکله که شما شبا ۵ الی ۶ ساعت و در طول روز حدود ۲ ساعت میخوابی.این روش هم مزایا و معایب خودشو داره. یکی از مزیتاش اینه که چرت زدن وسط روز باعث میشه که آدم سرحال بشه. همچنین باعث بهبود حافظه و عملکرد‌های شناختیمون میشه و بر اساس تحقیقاتی که صورت گرفته مشخص شده اگه هر روز بعد از ناهار یه چرت کوتاه بزنیم باعث سلامت قلب و عروقمون میشه و استرس رو هم کاهش میده.عیب این الگو هم اینه که کسایی که شبا مشکل بی‌خوابی دارن مثل کسایی که دچار جت لگ شدن( همون به هم خوردن ساعت خواب بعد از یه پرواز طولانی ) یا کسایی که به دلیل بیماری یا استرس شبا نمیتونن بخوابن، چرت زدن در طول روز که لازمه‌ی این الگوعه باعث تشدید مشکلشون میشه. پس خواب بایفازیک فقط مناسب کساییه که چرت دو ساعته در طول روز خواب شبشون رو مختل نمیکنه.چرچیل به خواب بعد از ظهرش معروف بود و تقریبا در تمام دوران جنگ خواب بعد از ظهر خود را داشت و به این باور بود که یکی از دلایل موفقیتش خواب بعد از ظهر بود. الگوی بعدی خواب‌های پلی فازیک‌ اسمش سیکل اوری‌منه (everyman). سیکل اوری‌من شامل یه خواب ۳.۵ تا ۴ ساعته و سه تا چرت ۲۰ دقیقه‌ایه که اینا در طول روز پخش میشن.این الگو مناسب کساییه که میخوان ساعات بیداریشون رو افزایش بدن ولی برای دو سیکل بعدی‌ای که میخوام توضیح بدم هم هنوز آماده نیستن!مزیتش اینه که نسبت به مدل مونوفازیک و بایفازیک زمان بیدار موندن بیشتر شده و شما می‌تونید کارای بیشتری در طول روز انجام بدید. عیبش هم اینه که گفته میشه چون کل زمانی که فرد میخوابه حدود ۴.۵ تا ۵ ساعته، فرد ممکنه دچار کمبود خواب بشه.الگوی پلی فازیک بعدی اسمش سیکل دایمکسیونه(dymaxion). این الگو شامل ۴ تا چرت نیم ساعته، تقریبا هر ۶ ساعت یک باره. که در کل ۲ ساعت لازمه که شما بخوابی. حواسمون باشه که این سیکل مناسب هرکسی نیست و برای کسایی مناسبه که ژن DEC2 رو دارن و کلا به خواب کمی نیاز دارن.مزیتشم که مشخصه! بیشترین ساعات بیداری بین تمام الگوها مربوط به همین سیکله. عیبش هم اینه که آدم خیلی سخت با این الگوی خواب آداپته میشه و ممکنه در طول روز احساس خستگی بکنه. برنامه ریزیشم خیلی آسون نیست چون هر ۶ ساعت فرد باید کارش رو متوقف کنه و بره یه چرت نیم ساعته بزنه!آخرین الگوی پلی فازیک اسمش سیکل اوبرمنه (uberman). این الگو شامل ۶ تا ۸ چرت بیست دقیقه‌ای با فاصله‌های برابر از همه. خیلی جذاب به نظر میرسن واقعا باید امتحانشون کنم.دو نفر از مشهورترین افراد با این سیکل خواب توماس ادیسون و لوناردو داوینچی هستند.از اونجایی که این الگو محدود‌کننده‌ترین الگوی موجوده، مناسب کساییه که میتونن یه برنامه غیرقابل انعطاف رو به خوبی دنبال کنن و کسایی که از این الگو میتونن پیروی کنن نباید به زمانی بیشتر از ۳.۵ ساعت پشت سر هم برای انجام کاراشون نیاز داشته باشن چون فقط همینقدر بین هر دو تا چرت بیدارن.مزیتشم مثل سیکل دایمکسیونه. چون حدود دو ساعت فرد میخوابه و ۲۲ ساعت بیداره پس کلی کار میتونه انجام بده. با این حال عیب‌های واضحی داره این الگو. تا اینجا که به محدود کننده بودنش اشاره کردیم که باعث اخلال در زندگی اجتماعی انسان میشه. عیب دیگه‌شم اینه که باز مثل سیکل دایمکسیون آداپته شدن باهاش سخته و در طول روز ممکنه فرد احساس خستگی کنه.حالا با دونستن این الگوها سوالی که پیش میاد اینه که کدوم یکی از این الگوها کارآمد‌تره و بازدهیش برای ما بیشتره؟!این سوالیه که فقط خودتون میتونید بهش جواب بدید و باید ببینید کدوم الگو بهترین نتیجه رو براتون داره. خیلی‌ها ممکنه با الگوهای پلی فازیک دچار کمبود خواب بشن و عده‌ای هم ممکنه بازدهی‌شون افزایش پیدا کنه.اگر توصیه ما رو بخواید، ما بهتون پیشنهاد می‌کنیم که شما ۸ ساعت در روز رو بخوابید. حتی اگه نمیتونید این کار رو بدون وقفه و پشت سر هم انجام بدید. دیده شده یک چرت بیست دقیقه‌ای در بعد از ظهر می‌تواند بازدهی مغز را چند برابر کند و حتما نیاز به یک خواب ۲ ساعته برای افزایش انرژی نداریم. اختلالات خواب شرایطی هستند که کیفیت و میزان خواب و همچنین زمان به خواب رفتن و توانایی شما در داشتن عملکرد مناسب در زمان بیداری رو تغییر میدن. تا الان بیش از ۱۰۰ اختلال خواب شناسایی شدن که بر اساس منشا، علائم یا اثراتشون دسته بندیشون میکنن.به صورت کلی اکثر اختلالات خواب باعث یکی یا بیش از یکی از این علائم میشن:علامت اول اینه که فرد به سختی به خواب میره و تازه وقتی خوابش برد به راحتی وسطش بیدار میشه.علامت دوم اینه که فرد براش سخته که در طول روز بیدار بمونه و خیلی خوابش میاد.علامت سوم بهم ریختن ساعت طبیعی بدن فرده که باعث میشه نتونه یه برنامه خواب منظم داشته باشه.و علامت آخر هم اینه که فرد مستعد نشون دادن رفتارهای غیرمعمولی توی خوابشه که باعث میشه در خوابش وقفه به وجود بیاد.حالا بدون هیچ حرف اضافه‌ای چندتا از شایع‌ترین اختلالات خواب رو مثال میزنم:اولین اختلال که خیلی شایعه بی‌خوابیه. که آدم خیلی به سختی به خواب میره یا خیلی راحت وسط خوابش بیدار میشه.دومین اختلال پرخوابیه یا hypersomniaست. که فرد در طول روز دائما خواب‌آلوده و بازدهیش خیلی پایینه.سومین اختلال آپنه‌ی خوابه. که الگوی تنفس فرد هنگام خواب غیر عادی و غیرمعموله‌.اختلال چهارم سندروم پای بی قراره که یک اختلال خواب-حرکتیه که باعث یک حس ناخوشایند میشه که زمانی که فرد میخواد بخوابه پاش حرکت میکنه.آخرین اختلال هم اسمش نارکولپسی یا حمله‌ی خوابه که همراه با خواب آلودگی بسیار شدید و حتی به خواب رفتن‌های ناگهانی در طول روزه.اگر حس میکنید هر کدوم این اختلالات خواب رو دارید حتما باید با یه پزشک مشورت کنید چون با درمان‌های خیلی ساده کیفیت زندگیتون میتونه بی‌اندازه افزایش پیدا کنه.ولی یه سری توصیه بسیار موثر وجود داره برای داشتن خواب سالم‌تر که به بهداشت خواب معروفه. این توصیه‌ها هم برای تغییر رفتار شمان و هم محیط اطرافتون تا به بهترین شکل ممکن برای خواب آماده بشید.بهداشت خواب میگه برای داشتن خواب سالم باید یه برنامه خواب منظم داشته باشید.باید حواستون به چرت زدنتون در طول روز باشه که به خواب شبتون لطمه نزنه‌‌. تلاش کنید همیشه سر یک ساعت مشخص بخوابید و سر ساعت مشخصی بیدار شوید.نباید نزدیک خواب ورزش کنید یا فعالیت یا تمرین‌های ذهنی‌ای که به تمرکز زیادی نیاز دارن انجام بدید.باید استرس و اضطرابتون رو کنترل کنید.قبل از خواب نباید خیلی در معرض نور باشید. مخصوصا نور آبی لامپ‌های LED. پس قبل خواب کار با گوشی و لپ تاپ ممنوع!نباید از تختتون برای کاری به جز خوابیدن استفاده کنید. مثلا روی تخت کتاب نخونید. یا حتی منتظر خواب نمونید! حتی اگه دیدید خوابتون نمیاد باید تختتون رو ترک کنید‌ و فقط وقتی به تختتون برگردید که خوابتون اومد.نباید قبل از خواب کافئین و نیکوتین مصرف کنید پس قبل خواب چای و قهوه و سیگار هم ممنوع!خیلی باید و نباید گفتیم. تازه با یه سرچ ساده تو اینترنت متوجه میشید این لیست خیلی بلندبالاتر از این چند توصیه‌ی ساده‌ست.ولی وقتید به ضرورت داشتن خواب سالم و کافی فکر کنیم میبینیم قبول کردن و اجرای این توصیه‌ها خیلی هم سخت نیست!کلام آخرم اینه که اگه به سلامتتون اهمیت میدید و اگه میخواید عمر طولانی‌تر و باکیفیت‌تری داشته باشید به داشتن خواب سالم اهمیت ویژه‌ای بدید و برای به دست آوردنش از هیچ تلاشی دریغ نکنید.بقیه قسمت‌های پادکست پاددارو را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/S01E06---Sleep-Adventure-(ماجرای-خواب)-id4498935-id413853510?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=S01E06%20-%20Sleep%20Adventure%20(%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C%20%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست پاددارو</category>
                <author>پادکست پاددارو</author>
                <pubDate>Thu, 11 Nov 2021 17:12:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل اول-اپیزود پنجم (خودکشی تدریجی)</title>
                <link>https://virgool.io/Poddarou/%D9%85%D8%B6%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B5%D8%B1%D9%81-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%88%D8%AA%DB%8C%DA%A9-ugs8gg6ozo0p</link>
                <description>سلام. من آرش کلانتر دانشجوی سال آخر دکترای عمومی داروسازی دانشگاه علوم پزشکی تهران هستم و این قسمت پنجم پادداروعه که در آذر 99 داریم منتشرش می‎‎‎‌کنیم.  پاددارو یه پادکست سلامت محوره که قصد داره اطلاعاتی رو ارائه بده تا کمکمون کنه زندگی با کیفیت‌تر و سالم‌تری داشته باشیم. امیدوارم از این قسمت خوشتون بیاد و حال خوبی براتون رقم بزنیم. مخاطبان پاددارو تمام فارسی زبانان‌اند و تا جایی که بشه سعی می‌کنیم مطالب علمی با زبانی شیوا خدمتتون عرضه بشه.هر ماده‌ای که بتونه حالت فیزیکی و یا روانی فرد رو بهبود ببخشه بهش می‌گن دارو؛ در دسته بندی‌های جدید غذا و مکمل‌هارو از دارو متمایز کردن اما بقراط می‌گه:&quot; بگذار غذای تو داروی تو باشد و داروی تو غذای تو&quot;همین الان متوجه شدیم که رویکرد به دارو از سلیقه‌های مختلف چقدر متفاوته اما نقطه مشترک همه‌ی سلیقه‌های علمی مصرف درست و منطقی داروعه.دارو از راه‌های مختلفی مصرف میشه: از راه خوراکی مثل خوردن شربت و قرص که ساده ترین و رایج ترین راه مصرف داروعه و توسط دستگاه گوارش جذب صورت می‌گیره.راه استنشاقی که دارو از راه بینی و دهان مصرف می‌شه مثل اسپری‌های ضد آسمتزریقی که موجب ورود  سریعتر دارو به جریان خون می‌شه مثل داروهای بخش اورژانسداروهای موضعی مثل انواع کرم و پماد دارورسانی از راه رکتال و واژینال مثل انواع شیاف ها دارو به هر روشی که مصرف شه چه خوراکی باشد چه تزریقی چه استنشاقی در آخر وارد جریان خون می‌شه و به محل اثر خود که سلولهای مختلف بدن هستن میرسه و اثر درمانی خودش رو ایجاد می‌کنه و ایجاد این اثر درمانی در سلول هدف به کمک یک سری واسطه هاست، این واسطه‌ها در اصل یک‌سری رسپتور یا گیرنده هستن که با اتصال دارو به اون‌ها، دارو اثر خودش رو میگذاره حالا این اثر میتونه مستقیم باشه یا غیر مستقیم یا میتونه باعث افزایش یک عملکرد یا کاهشش یا هر چیز دیگه بشه؛ که دارو به دارو فرق داره مثلا متفورمین که برای بیماران دیابتی تجویز می‌شه با اثر روی سلول‌ها باعث افزایش حساسیت سلول به انسولین ، و کاهش قند خون میشه یا مثلا دارو آتوروواستاتین با کاهش ساخت چربی باعث کاهش چربی خون می‌شه.اگر یادتون باشه گفتیم در مورد تعریف دارو دیدگاه های مختلفی مطرح بود اما همه به اتفاق می کفتن دارو باید به میزان مشخص و درستی مصرف شه.اگر دوز مصرفی دارویی کمتر از میزان موردنیازش باشه، اصطلاحا میگیم under treatment رخ داده؛ مثلا برای درمان سرماخوردگی عادی در بزرگسالان از adult cold استفاده می‌شه که فاصله مصرف آن هر 6 ساعت عه. اگر بیمار با صلاحدید خودش به جای هر 6 ساعت هر 12 ساعت قرص را بخورد چه اتفاقی می‌افتد؟ بله دوز مناسب درمان به فرد نمی‌رسد و فرد خوب نمی‌شود و ممکن است در اثر مزمن شدن بیماری حالش بدتر هم بشه.حالت دیگه Undertreatment  به این معنی است که ما بیماری فرد را جدی نگرفته و درمان را شروع نمی‌کنیم یا مثلا اگر هم درمان را شروع کنیم داروهای موثری هم نمی‌دهیم مثلا برای فرد تشخیص دیابت نوع دوم گذاشته شده و ریسک فاکتور‌های بیماری رو هم داره اما دارو براش شروع نمی‌شه و به درمان های غیر دارویی اکتفا می‌شه؛ خب در این وضعیت زمان طلایی کنترل دیابت رو از دست دادیم و بعد‌ها باید شرایط بدتر بیماری رو با داروهای بیشتر به کنترل کنیم.اگر ما برای مشکل ساده‌ای، درمانی را پیشنهاد بدیم که لازم نیست؛ مثلا فردی دچار کمردرد ساده است که با استراحت و مسکن‌های ساده دردش کنترل می‌شه اما براش تجویز می‌کنیم بره بیمارستان مورفین تزریق کنه، در این شرایط ما دچار  over treatment شدیم.یک مثال دیگر مثلا وقتی یک فرد عطسه می‌کند همه زود بهش می‌گن سرما خوردی و باید کپسول چرک خشک کن بخوری! آخه چراااااا واقعا؟ اولا بالای 80 درصد  سرماخوردگی ها ویروسی ان و نیاز به آنتی‌بیویک ندارن دوما اگر هم نیاز داشته باشن تو از کجا فهمیدی باید چه نوع آنتی بیوتیکی مصرف شه آخه؟کاش دوستان پژوهشگر روانشناس و جامعه شناس بررسی کنن ببینن این پدیده صاحب نظر بودن توی همه زمینه‌ها ریشه اش چیه؟مثال دیگه over treatment اینه که برای یه بیمار جراحی رو پیشنهاد کنیم در حالی اصلا نیاز به جراحی نداره و در این روش بیشتر از اینکه منفعت گیرش بیاد دچار ضرر مالی و حتی جانی هم می‌شه.Over treatment  و  under treatmentدر اصل اصطلاح علمی همون افراط و تفریط خودمونن. پس برای اینکه دچار این اشتباهات نشیم، نه فقط توی بحث سلامت تو هر زمینه‌ای اول از همه با کارشناس‌ها و کاربلدهای اون زمنیه مشورت کنیم.حالا فرض کنیم که دچار همچین مشکلی شدیم، به نظرتون بدن وایمیسه و نگاه میکنه؟ اصطلاح مقاومت دارویی رو احتمالا قبلا شنیدید؛ بدن موجودات به خصوص انسان هوشمند عمل میکنه مثلا میبینه شما زیادی از یه داروی فشار خون استفاده کردید خودش متوجه میشه که اوه اوه داره فشار خون زیادی میاد پایین و دچار افت فشار میشم برای اینکه تا حدی جلوی این به هم خوردن تعادل رو بگیره میاد گیرنده‌های اون دارو روی سطح سلول‌ها کم میکنه تا دارو کمتر اثر بذاره و فشار خون بیش از حد کاهش پیدا نکنه به این پدیده که توی بدن اتقاف میقته میگن down regulation اگر ترجمه تحت لفظیش رو بخوام بگم میشه تنظیم به سمت پایین. یعنی الان مثلا با 3 تا قرص همون اثر دوتا قرص رو مشاهده میکنیم این یه نوع مقاومت دارویی عه مفیده که بدن برای جلوگیری از خطرات مصرف بی رویه دارو اعمال میکنه، حالا فرض کنید مقاومت دارویی رخ بده ولی ما نیازمند اثر دارویی باشیم! اساسا داروها بر اساس مکانیسم اثر به دو دسته تقسیم می‌شوند:دسته اول داروهای موثر بر میکروارگانیسم ها ان که بیشتر برای عفونت‌ها و انگل‌ها استفاده می‌شن؛ مثل:آنتی بیوتیک‌ها که داروهای اصلی درمان بیماری‌های باکتریایی هستن و بهشون توی زبان عامیانه چرک خشک کن هم گفته می‌شه.آنتی وایرال‌ها یا آنتی ویروس‌ها که برای درمان بیماری ها و عفونت‌های ویروسی استفاده می‌شن مثل آنفلونزا یا همین کرونای خودمون.ضد قارچ ها که برای درمان انواع عفونت های قارچی استفاده می‌شن مثل بیماری عفونت لای انگشتان ورزشکارانو ضد انگل‌ها که برای درمان بیماری های انگلی و کرمی استفاده می‌شن مثل بیماری کرمک.این دسته از داروها فقط بر روی میکروارگانیسم خاص خودشون اثر میگذارن؛ مثلا آنتی بیوتیک‌ها فقط و فقط باکتری‌ها رو از بین می‌برن و روی ویروس‌ها و ... تاثیر نمیذارن. البته استثناهایی مثل مترونیدازول هم داریم که روی برخی انگل‌ها هم اثر میگذاره.دسته دوم، داروهایی ان که ضد میکروارگانیسمها نیستند و بیشتر یک فعالیت فیزیولوژیک را تحت اثر قرار می‌دن: مثل انواع های داروهای کاهنده فشار خون و ضد دیابت و داروهای ضد سرطان و ...داروهای آنتی‌میکروب استفاده میشن تا میکروارگانیسم های مختلف را از بین ببرن اما نکته‌ای که خیلی مهمه اینه که تمام این میکروارگانیسم مضر و بیماری زا نیستند و عده‌ی زیادی از اون‌ها در بدن ما زندگی می‌کنن وحتی برای بدن مفید هستن.جالبه بدونید که در بدن هر فرد حدود 10 برابر تعداد سلول های بدنش میکروارگانیسم موجوده؛ تعداد کل سلول‌های بدن یک انسان معمولی حدود 37 تریلیون عدده حالا شما این عدد رو در 10 ضرب کن تا مشخص شه چه تعداد میکروارگانیسم به صورت مسالمت آمیز دارن با ما زندگی می‌کنن‌. این تعداد میکروارگانیسم به علت اندازه ریزشان فقط 2 تا 3 درصد وزن بدن را تشکیل می‌دن.  شک نکنید بعضی از ماها داریم حساب می‌کنیم چقدر دارو بخوریم تا این یکی دو کیلو میکروب رو هم بکشیم و وزنمون کم شه. خواهر من برادر من از خیر این یه مورد بگذر، برای زندگیمون اینا ضروری ان.پس تا اینجا داشته باشیم که همه ما یکی دو کیلو میکروب (یعنی موجود ریزی که توی ابعاد میکروسکوپیه) تو بدنمون داریم و این یکی دو کیلو از لحاظ تعدادی میشن به ازای هر یه سلول ما 10 میکروارگانیسم که بهشون میگیم فلور نرمال بدن.این تعداد میکروارگانیسم که در بدن ما زندگی می‌کنند برای بدن یک سری فواید اساسی دارن :1-	مثلا باکتری های موجود در روده به خصوص روده بزرگ می‌توانند برای بدن ویتامین های K و B مثل تولید کنن که این دو ویتامین اهمیت بسزایی در سلامت انسان دارن؛ ویتامین K در انعقاد خون و ویتامین B برای ایمنی بدن ضروری عه.2-	علاوه بر آن می‌تونن سبب تقویت سیستم ایمنی بدن بشن؛ دیده شده حیوانی که در شرایط عاری از میکروب به دنیا بیاید و بزرگ شود در مقابل بیماریها بسیار حساس عه در صورتی که اگر همان حیوان را در شرایط عادی زندگی کند به علت رشد این میکروارگانیسم های مفید در نواحی مختلف بدن در مقابل پاتوژن ها تا حدی مصون می‌گردد. 3-	آنزیم هایی را تولید می‌کنند که در هضم و جذب غذا کمک می‌کنند.4-	مهم ترین فایده آنها جلوگیری از عفونت زایی پاتوژنها است که به چند روش این کار را انجام می‌دهند:برخی میکروب‌های مفید ترکیباتی تولید میکنن به اسم باکتروسین که این ترکیبات می‌تونه باکتری های خاصی را که برای ما بیماری زا ان رو نابود کنه ؛ البته این میکروب‌های خوب برای شادی دل ما اینکارو نمیکنن‌ها؛ اونا برای بقا با میکروب‌هایی که برای ما مضرن رقابت دارن. یعنی دشمن دشمن تو میشه دوست تو، به این رابطه زیبا میگن همزیستی.میکروب های مفید مواد مغذی ای که پاتوژن یا میکروب بیماری‌زا برای رشد خودش به آن نیاز داره رو مصرف میکنه و این باعث متوقف شدن رشد پاتوژن می‌شه.این همه داستان براتون داریم میگیم تا به اینجا برسیم که رویکردمون نسبت به این میکروارگانیسم ها حذفی نباید باشه بلکه باید ازشون نهایت استفاده رو هم بکنیم. (همینجا توی پرانتز میگم میکروب های مضر حتما باید باهاشون برخورد بشه به قول دوستمون باید به زبان فارسی سخت هم باهاشون برخورد شه ولی انقدر درگیر برخورد سخت شدیم که یادمون میره میکروارگانیسم های مفید خیلی بیشتر از میکروارگانیسم های مضر ان) مثال بارز این رویکرد میشه فراورده های پروبیوتیک که برای مشکلات زنان و اسهال در کودکان و بزرگسالان مورد استفاده قرار می گیرن تا به کمک باکتری های مفید به درمان عفونت ها کمک شه. پروبیوتیک ها، میکروارگانیسم های مفیدی هستند که در غذاها موجود هستند که اثرات مفیدی دارند و می‌توانند سیستم ایمنی و گوارشی بدن را سالم نگه دارن مثل باکتری لاکتوباسیل و مخمر ساکارومیسز بولاردی و بیفیدیو باکتر.البته با این که فواید خوبی دارن نباید در مصرف آنها هم زیاده روی شه. به این دلیل که در شرایط نادری ممکن است فرد دچار عفونت با آنها شود یا اصلا ایجاد مقاومت آنتی بیوتیکی کنند یا ممکن است فرد به آنها حساسیت داشته باشد پس باید در مصرف انها اعتدال را رعایت کنیم. کلی همه چیز در حد اعتدال هم مصرف آنتی بیوتیک هم مصرف پروبیوتیک ها.سلام عرض می‌کنم خدمت همه‌ی همراهان و شنوندگان عزیز پاددارو‌؛ من دکتر فرزانه شمشیرگران هستم داروساز. اینجا هستم تا چند دقیقه‌ای رو در مورد مقاومت‌های آنتی بیوتیکی باهاتون صحبت کنم.همونطور که می‌دونین در عصر حاضر آنتی‌بیوتیک‌ها نقش خیلی مهمی در کنترل عفونت‌ها دارن ولی مشکلی که اینجا به وجود میاد اینه که مصرف بی‌رویه و سرخود آنتی‌بیوتیک‌ها می‌تونه منجر به پدیده‌ا‌ی به اسم مقاومت آنتی بیوتیکی بشه که حالا در مورد اینکه چطوری رخ میده بیشتر با هم صحبت می‌کنیم.این مقاومت آنتی بیوتیکی اگر کنترل نشه و اگر جلوش گرفته نشه به مرور زمان میتونه باعث ایجاد باکتری‌ها و میکروب‌های بسیار مقاوم بشه که می‌تونن سبب ایجاد عفونت‌های وسیع و خطرناکی در انسان بشن که انسان‌ها رو در حقیقت از پا در بیارن و هیچ دارویی هم موثر برای اون‌ها وجود نداشته باشه که بتونن میزان این عفونت رو کم کنه یا جلوش رو بگیره. اگه بخوام در حقیقت در این مورد بهتر و ساده‌تر توضیح بدم، ترجیح میدم اول در مورد آنتی‌بیوتیک‌ها و در حقیقت نحوه‌ی عملکردشون براتون بگم.آنتی بیوتیک‌ها به طور کلی به دو دسته‌ی اصلی باکترسید و باکتریواستاتیک تقسیم‌بندی میشن. آنتی‌بیوتیک‌های باکترسید آنتی‌بیوتیک هایی هستند که باعث از بین رفتن و نابودی اون میکروب و باکتری میشن و آنتی‌بیوتیک‌های باکتریواستاتیک هم اون‌هایی هستن که بر روی فرایندهای در حقیقت سلولی دخیل در باکتری تاثیر دارن. مثلا بر روی متابولیسمش و آنزیم‌هایی که باعث در حقیقت حیات باکتری میشه تاثیر می‌ذارن، روی ماده می‌تونن تاثیر بگذارن و همین‌طور بر روی در حقیقت پروتیین‌های ضروری که باکتری میاد تولید می‌کنه می‌تونن تاثیر بذارن و از این طریق بر روی متابولیسم باکتری و رشد و فعالیت باکتری تاثیر می‌ذارن و در حقیقت اونو متوقف می‌کنن.باید حواسمون باشه که آنتی‌بیوتیک‌ها فقط بر روی باکتری‌ها موثر هستند و بر روی ویروس‌ها هیچ تاثیری ندارند و اگر گاهی در بعضی از عفونت‌های ویروسی می‌بینین که پزشک براتون آنتی‌بیوتیک تجویز کرده به خاطر این که شما در حین اینکه درگیر و عفونت ویروسی هستین، عفونت باکتریایی دیگه‌ای در گیرتون نکنه و در حقیقت به عبارتی بر روی این عفونت حاضر در حال حاضر شما در حقیقت قرار نگیره و اوضاع شما رو بدتر نکنه.سلام خدمت دوستان عزیز، من دکتر امیر حسین لطفی هستم متخصص آی سی یو و رییس دپارتمان آی سی یو بیمارستان لاله هستم و همینطور مدیرگروه دیپارتمان بیهوشی و مراقبت‌های ویژه بیمارستان نیکان اقدسیه.ما در پونزده سال پیش یه گروه‌های آنتی‌بیوتیکی داشتیم که بسیار آنتی‌بیوتیک‌های قوی بودن و در درمان بیمارانی که با وضعیت عفونت شدید بستری می‌شدن استفاده می‌کردیم. ولی الان میکروب‌هایی وجود دارن، باکتری‌هایی وجود دارن که بسیار باکتری‌های سخت، ناجور، کشنده و مقاومی هستن و ما نمی‌تونیم اون آنتی‌بیوتیک‌های ده سال قبل رو استفاده بکنیم و مجبوریم با هزینه‌های سنگین، هزینه‌های بالاتر برای بیماران آنتی بیوتیک‌هایی که قوی‌تر از اونا هستن و به همون نسبت پرعارضه تر از آنتی‌بیوتیک‌های دوره‌ی قبل هستن استفاده بکنیم.یا همینطور مثلا یه آنتی‌بیوتیکی مثل ونکومایسین که یکی از بهترین آنتی بیوتیک‌هایی هست که تو دنیا ایجاد شد الان ما حدود چهار پنج ساله که با یه سری باکتری‌هایی در کل دنیا مواجه هستیم و توی ایران هم این اتفاق افتاده که به ونکومایسین مقاوم هستن و ما مجبوریم به جای وانکومایسین یک داروی بسیار مناسب و با قیمت مناسب بیایم از نسل‌های جدید استفاده کنیم با عارضه‌های بیشتر و همینطور هزینه‌ی خیلی بیشتری که به مریض تحمیل میشه.بنابراین نکته‌ای که می‌خوام بگم خواهش می‌کنم که چندتا نکته رو حتما مردم عزیز رعایت بکنن که ما گرفتار این بحث مقاومت آنتی‌بیوتیکی و مشکلات ناشی از مقاومت‌های آنتی‌بیوتیکی نشیم. لطفا به هیچ وجه به حرف همسایه و خاله یا اقوام یا افراد دیگه‌ای که توصیه می‌کنن که من همچون بیماری شبیه شما گرفته بودم و این آنتی‌بیوتیک مصرف کردم و خوب شدم حتما با یه همچین چیزایی به هیچ‌وجه درمان آنتی‌بیوتیکی رو شروع نکنین یا یه نکته‌ی دیگه‌ای که خیلی تو جامعه باهاش برخورد می‌کنیم، تجربه‌ی شخصیه.که یه نفر میگه که من هر بار اینطوری می‌گن مثلا گوشه‌ای از گلوم درد می‌گیره یا گوشم میخاره یا این کار رو می‌کنم یا نمی‌دونم این مشکل گوارشی رو پیدا می‌کنم میرم سفکسین می‌خورم و خوب میشم و دو تا سه تا مثلا دارو دو روز سه روز مصرف می‌کنن و احساس می‌کنن که خوب شدن و همون مصرف ناقص، همون مصرف اشتباه و همون مصرف تکراری باعث میشه که ایجاد این مقاومت‌های آنتی بیوتیکی رو در بدن افراد و در جامعه ایجاد می‌کنه.شاید تعجب کنید اگه بگم ما دهه‌ها پیش از وقوع یک پاندمی ویروسی مطلع بودیم و سال‌هاست که دانشمندا دارن به ما اخطار میدن که یه روز این اتفاق میفته. شاید تعجب کنید اگه بگم اولین بار در سال ۱۹۹۰ میلادی عبارت ویروس‌های نوظهور توسط ویروس‌شناسی به نام استفان مورس به کار برده شد. وارد جزئیات نمیشم ولی بهتون قول میدم که بعدا بیشتر در این مورد بهتون بگیم.ولی سوالی که پیش میاد اینه که پس چرا با وجود سابقه طولانی مطالعات در این زمینه و هشدار دانشمندا، پاندمی ویروس جدید کرونا رخ داد و زندگی تمام مردم کره زمین رو تحت‌الشعاع قرار داد؟به خاطر جدی نگرفتن اخطار‌ها و هشدار‌ها. به خاطر این که خیلی از پیشبینی‌ها انقدر ترسناکن که ذهن نمیخواد باورشون کنه و براشون کاری انجام بده.مثال بارزش همین زلزله تهران، دیر یا زود این اتفاق میفته ولی چقدر توی ساخت و سازهامون و شهرسازیمون به این مسئله توجه می‌کنیم؟دوستان بحث مقاومت آنتی بیوتیکی یا اگه کلی‌تر بخوام بگم مقاومت آنتی میکروبی خیلی جدی‌تر از این حرفاست. شاید بپرسید چرا؟چون بر خلاف پاندمی کرونا که بیشتر برای افراد مسن و کسانی که بیماری زمینه‌ای دارن کشنده‌ست، مقاومت آنتی بیوتیکی و آنتی میکروبی جون تمام مردم کره زمین ، چه کودک، چه جوون، چه مسن، چه زن و چه مرد رو به خطر میندازه.بذارید اینجا یه پرانتز باز کنم و یه سوالی ازتون بپرسم. گفتم مقاومت آنتی بیوتیکی و آنتی میکروبی. این دو تا عبارت فرقی با هم دارن؟ باید بگم بله! آنتی‌بیوتیک‌ها داروهایی هستن که عفونت‌های باکتریال رو درمان می‌کنن ولی عبارت آنتی میکروب مفهوم گسترده‌تری داره و هر دارویی ضد میکروبی رو شامل میشه از جمله داروهای ضد ویروس و ضد قارچ وضد باکتری و ضد انگل.سال‌های ساله که دانشمندا دارن به ما هشدار می‌دن که با مصرف بی‌رویه آنتی بیوتیک‌ها ما با مشکلی جدی مواجه می‌شیم. مشکلی اونقدر جدی که میشه گفت دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. مشکلی که دیگه نمی‌تونیم براش از عبارتایی ‌که با اگر و اما شروع میشن استفاده کنیم بلکه باید از خودمون سوالایی بپرسیم که با کِی و چه زمانی شروع می‌شن.در حال حاضر دانشمندا باکتری‌‌‌ای رو کشف کردن که به هیچ آنتی بیوتیکی پاسخ نمی‌ده‌. این باکتری ‌میتونه مهارت‌های دفاعی خودش رو به باکتری‌های دیگه منتقل کنه.میدونید این یعنی چی؟ یعنی با به وجود اومدن باکتری‌های مقاوم به آنتی بیوتیک در آینده‌ای نه چندان دور به دوران قبل از کشف آنتی بیوتیک‌ها برمیگردیم.بیاید با هم به قبل از سال 1928 بریم. سالی که الکساندر فلِمینگ برای اولین بار پنی‌سیلین رو کشف کرد.قبل از به وجود اومدن آنتی بیوتیکا یکی از ییماری‌های بسیار رایج در تمام دنیا سل بود. بیماری‌ای که بیشتر شش‌هارو درگیر می‌کنه ولی می‌تونه به هر قسمت‌دیگه‌ای از بدن از جمله استخوان‌ها، غده‌ها و سیستم عصبی آسیب برسونه.فکر می‌کنید قبل از کشف پنی‌سیلین اگر کسی دچار سل می‌شد درمانش چی بود؟ هوای تازه. همین!هیچ دارویی برای مقابله باهاش نبود و در اغلب موارد سل برابر بود با مرگ. سن و سال هم سرش نمیشد.یه مثال دیگه بیماری مننژیت باکتریاییه. بیماری‌ای که باعث التهاب پرده‌ای که مغز و نخاع رو در بر میگیره میشه‌ و بسیار خطرناک و کشنده‌ست. به حدی که در عرض چند ساعت می‌تونه باعث مرگ بیمار بشه. پس تعجبی نداره اگه بگم ۹۰ درصد کودکانی که در اون زمان مننژیت میگرفتن جونشون رو از دست میدادن و اون ۱۰ درصد باقی‌مونده هم دچار آسیب‌هایی دائمی میشدن مثل آسیب‌‌های مغزی، از دست دادن شنوایی و ناتوانی در یادگیری.البته نگران نباشید این روزا سل و مننژیت به بیماری‌هایی نادر تبدیل شدن. به لطف آنتی بیوتیک‌ها و واکسن ها! بیمای‌های مخوفی بودن نه؟قبل از کشف آنتی‌بیوتیک‌ها اگه کسی خوش‌شانس بود و درگیر سل یا بیماری‌‌های خطرناک دیگه‌ای مثل وبا و طاعون و سیفلیس نمی‌شد بازم احتمال اینکه دستشو با لبه کاغذ ببره زیاد بود نه؟ یا هر خراش و سوختگی سطحی دیگه‌ای.در این صورت اگه دست اون فرد توسط باکتری استافیلوکوک اورئوس عفونت می‌کرد اون شخص به احتمال ۸۰ درصد جون خودش رو از دست می‌داد. به همین سادگی. این باکتری الان توسط ساده ترین داروها از بین میره.هر عفونتی‌ به هر شکلی که ایجاد می‌شد می‌تونست به راحتی باعث مرگ افراد بشه. ساده‌ترین موقعیت‌هایی که به لطف این داروهای ارزشمند در حال حاضر برای ما فوق‌العاده بی خطر محسوب می‌شن، در اون زمان چالش‌‌های بزرگی بودن که مردم برای مقابله باهاشون هیچ کاری از دستشون برنمیومده.یکی از این موقعیت‌ها زایمانه. در اون زمان احتمال مرگ مادر و نوزاد در اثر عفونت پس از زایمان ۵۰ الی ۶۰ برابر بیشتر از الان بوده. ساده از کنار عدد‌ها نگذریم. یه کم بهش فکر کنیم. ۵۰ تا ۶۰ برابر واقعا میزان کمی نیست. حالا تصور کنید اونایی که بخت باهاشون یار بود و از زایمان جون سالم به در می‌بردن، در آینده به احتمال ۵۰ درصد دلیل مرگشون ابتلا به یکی از باکتری‌‌های سال بود.دوران طلایی آنتی‌بیوتیک‌ها از اواخر دهه ۳۰ میلادی شروع شد. زمانی که دانشمندای آمریکایی و انگلیسی راهی که توسط فلمینگ کشف شده بود رو ادامه دادن و با آزمایشای زیادی که روی حیوانات آزمایشگاهی و انسان‌ها انجام دادن، در سال ۱۹۴۱ متوجه شدن که حتی مقدار بسیار کمی از پنی‌سیلین برای درمان جدی‌ترین و خطرناک‌ترین بیماری‌های عفونی کافیه!در جنگ جهانی دوم هم به طور گسترده‌ای از پنی‌سیلین استفاده شد و تعداد کشته‌های جنگ رو به طور قطع به میزان قابل ملاحظه‌ای کاهش داد.در اواسط دهه ۴۰ میلادی بود که پنی‌سیلین در دسترس عموم مردم قرار گرفت‌. این دارویی که ممکنه الان به نظر ما پیش پا افتاده بیاد زمانی در روزنامه‌ها ازش به عنوان داروی معجزه آمیز یاد می‌شد. و بعضی کشف اون رو مساوی میدونستن با پایان تمام بیماری‌های عفونی. در واقع کشف اتفاقی پنی‌سیلین توسط فلمینگ باعث نجات جون انسان‌های بی‌شماری شد. کشفی که پس از ۱۷ سال برای اون جایزه نوبل فیزیولوژی و پزشکی رو در سال ۱۹۴۵ به ارمغان آورد.با موفقیت چشمگیر پنی‌سیلین، رقابت برای ساخت آنتی بیوتیک‌های جدید شروع شد و ده‌ها آنتی بیوتیک جدید ساخته شد به طوری که کم و بیش تمام بیماری‌‌های عفونی پوشش داده میشن و ما نگرانی‌ای از این بابت نداریم.براتون از دنیای قبل از کشف آنتی بیوتیکا گفتم. از فضای اون موقع حرف زدم که مرگ بر اثر بیماری‌های عفونی، مرگی شایع بوده. الان برای ما تصورشم دشواره ولی این اتفاقایی که گفتم کمتر یک قرن پیش اتفاق افتادن نه پیش از میلاد مسیح! ولی مشکل از کجا شروع شد؟ مشکل از اونجا شروع شد که مصرف بی‌رویه یا غیرمنطقی و خودسرانه دارو صورت گرفت.   سوالی که پیش میاد اینه که مصرف خودسرانه دارو چه مشکلی رو به وجود میاره؟ جواب این سوال رو خود الکساندر فلمینگ در سخنرانی جایزه نوبلش بهمون گفته. اون گفت خطری پیش رومونه. که زمانی که در آزمایشگاه باکتری‌ها در معرض غلظتی ناکافی از پنی‌سیلین برای از بین بردنشون قرار گرفتند طولی نکشید که نسبت به اون یه سویه ازشون مقاوم شدن. و این اتفاق محدود به آزمایشگاه نیست و در بدن انسان هم میتونه رخ بده. اون گفت زمانی میرسه که هرکسی میتونه از مغازه‌ها پنی‌سیلین بخره و باکتری‌‌های موجود در بدنش رو در معرض دوز ناکافی از پنی‌سیلین قرار بده و به جای اینکه اونا رو از بین ببره مقاومشون کنه.ترسناکه که اون موقع چقدر دقبق تونسته وضعیت الان ما رو پیش‌بینی کنه.حالا سوالی که پیش میاد اینه که باکتری‌ها با چه مکانیسمی نسبت به آنتی بیوتیک‌ها مقاوم میشن؟ جواب ساده‌ش با توجه به سخنرانی فلمینگ اینه که هرچی نتونه بکشتت قوی‌ترت میکنه.بذارید دقیق‌تر بهتون بگم. ترجمه تحت‌الفظی کلمه آنتی بیوتیک عبارت &quot;ضد زندگی&quot; هست. ولی نه زندگی ما، زندگی باکتری‌ها. حالا اگر با مصرف ِغیر منطقی آنتی بیوتیک‌‌ها توسط ما  باکتری‌ها به طور بی‌رویه در معرض این داروها قرار بگیرن چه اتفاقی میفته؟ مثل بدن ما باکتری‌ها هم یاد میگیرن چطور خودشون رو با این شرایط سخت تطبیق بدن و به بقاشون ادامه بدن. در واقع مکانیسم‌های دفاعی جدیدی کسب میکنن. از جمله این مکانیسم‌های دفاعی میشه به جلوگیری از ورود دارو به باکتری، خارج کردن داروی وارد شده ، ترشح آنزیم‌هایی برای خنثی کردن دارو و در آخر تغییر گیرنده‌های دارو بر روی باکتری اشاره کرد.اینطوری میشه که این داروهای سابقا معجزه آسا، خاصیتشون رو از دست می‌دن و نمیتونن از رشد باکتری‌‌ها جلوگیری کنن یا اونارو از بین ببرن. البته باید بگم مشکل مقاومت آنتی بیوتیکی مشکل جدیدی نیست. این پدیده از زمانی که پنی‌سیلین وارد بازار شد شروع شده و تا به امروز ادامه داشته.  از همون ابتدا پزشکا متوجه شده بودن که پنی‌سیلین در برابر سویه‌های خاصی از استافیلوکوک اورئوس‌ها که نوعی باکتری‌ هستن که باعث عفونت‌های پوستی میشن،  موثر نیستن.از اون زمان پدیده مقاومت بدتر و گسترده‌تر شده و میکروب‌ها و آنتی میکروب‌های بیشتری رو در بر گرفته.  وقتی که یک عفونت باکتریایی به آنتی بیوتیک مربوط به خودش دیگه پاسخ نده، پزشک‌ها مجبور میشن که آنتی بیوتیک دوم یا سوم رو به درمان اضافه کنن. و اگر همین آنتی بیوتیک‌ها هم باز بی رویه مصرف بشن دچار سرنوشتی مشابه با داروی اول میشن‌.شاید این سوال براتون پیش بیاد که خب چرا آنتی بیوتیک‌‌های جدیدی نمیسازن؟! ساخت آنتی بیوتیک جدید اونقدری که به نظر میاد ساده نیست! در واقع ساخت هیچ داروی جدیدی ساده نیست. ولی جالبه که بدونید بعد از دهه ۸۰ میلادی دیگه کلاس جدیدی از آنتی بیوتیک‌‌ها کشف نشده. از دلایلی که کمپانی‌های داروسازی علاقه‌ای به توسعه آنتی بیوتیک‌های جدید ندارن اینه که پروسه ساخت این داروها بسیار هزینه بره و انرژی و زمان بسیار زیادی میبره. از طرف دیگه برای جلوگیری از مقاومت به داروهای تازه، پزشک‌ها فقط به عنوان انتخاب آخر از اون‌ها استفاده خواهند کرد. در نتیجه سرمایه و هزینه‌ای که صرف توسعه اون دارو شده به کمپانی تولید کننده‌ش برنمیگرده. و بیاید با هم رو راست باشیم. تو دنیایی زندگی می‌کنیم که هرکس فقط به فکر سود خودشه. شرکت‌های داروسازی هم از این قاعده مستثنی نیستن و تا وقتی می‌تونن روی داروهای پرسودی مثل داروهای بیولوژیک کار کنن چرا این کارو نکنن؟ما نمیتونیم انتظار داشته باشیم که سلامت ما برای این شر‌کت‌های خصوصی ارزشمندتر از سود خوشون باشه.پس چی کار ‌می‌تونیم بکنیم؟ کاری که ما می‌تونیم انجام بدیم اینه که این داروهای ارزشمند رو با دقت و عاقلانه مصرف کنیم. یعنی چی؟ یعنی تا سرما خوردیم نریم داروخانه بگیم جرک خشک کن میخوایم. و اگه بهمون ندادن نگیم اشکال نداره میرم از داروخانه بغلی میگیرم!یعنی وقتی که دکتر بهمون آنتی بیوتیک میده و میگه سر ساعت مصرف کن و ما هم با مشغله‌های متعددی که داریم احتمالش هست این سر ساعت مصرف کردن رو فراموش کنیم، با همین گوشی ‌ای که الان دستمونه آلارم تنظیم کنیم و واقعا سر ساعت دارومونو مصرف کنیم.یعنی حتما حتما و حتما دوره درمانمون رو کامل کنیم. اگر دکتر دو تا آمپول پنی‌سلین برامون تجویز کرد و اولی رو زدیم و خیلی اذیت شدیم به هیچ وجه نباید بیخیال دومی بشیم. چون با این کارمون باکتری‌های ضعیف تر رو از بین میبریم و باکتری‌های قوی تر که نیاز بوده دوبار در معرض دارو باشن تا از بین برن رو زنده نکه داشتی.یعنی هرگز، هرگز و هرگز از آنتی بیوتیک‌های باقی مونده از دفعه قبلی که خودتون یا یکی از اطرافیانتون مریض شدید، با توجیه اینکه دکتر تجویز کرده و الانم همون بیماری رو دارم پس میتونم بازم همین دارو رو مصرف کنیم استفاده نکنید!این چیزایی که گفتم وظیفه هر کدوم از ماها به وقت بیماری بود.حالا اگه شما جزو کادر درمان هستید چه وظیفه‌ای دارید؟ شما وظیفه دارید که آنتی بیوتیک‌ها رو با دقت بسیار بالا تجویز کنید. به روز باشید و آخرین گایدلاین‌های مربوطه رو دنبال کنید.باید بیماراتون رو آگاه کنید و بهشون در مورد مقاومت آنتی‌بیوتیکی و آنتی میکروبی آموزش بدید.و وظیفه‌ای که بر عهده دولت‌ها و سازمان‌های بهداشتی هست اینه که بر مصرف درست آنتی بیوتیک‌ها و آنتی میکروب‌ها نظارت داشته باشن.بر مصرف بی رویه آنتی بیوتیک‌ها در صنایع دامداری و کشاورزی که باعث مقاومت گسترده آنتی‌بیوتیکی میشه. چرا که در بعضی کشورها مصرف آنتی بیوتیک دام‌ها حتی بیشتر از انسان‌هاست.بذارید یه آمار وحشتناک بدم بهتون ما دومین کشور مصرف کننده بی‌رویه آنتی‌بیوتیک تو دنیاییم.همچنین نظارت دقیقی باید بر نحوه دفع پسماندهای شرکت‌های تولید داروهای ضد میکروب و آنتی بیوتیکی صورت بگیره چرا که اغلب این ضایعات وارد آب‌ها میشن و باعث مقاومت بسیار وسیع ضد میکروبی میشن.و در آخر دادن کمک هزینه‌های مالی به کمپانی های خصوصی داروسازی برای  توسعه آنتی بیوتیک‌های جدید از کارهای دیگه‌ایه که دولت‌ها و سازمان‌هایی مثل who باید انجام بدن.بقیه قسمت‌های پادکست پاددارو را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/S01E05---Gradual-Suicide-(%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DB%8C)-id4498935-id413853509?utm_source=virgool&amp;country=gb </description>
                <category>پادکست پاددارو</category>
                <author>پادکست پاددارو</author>
                <pubDate>Sun, 31 Oct 2021 23:15:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل اول-اپیزود چهارم (سلامت روان)</title>
                <link>https://virgool.io/Poddarou/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-jgfkcbbslucx</link>
                <description>سلام. من آرش کلانتر دانشجوی سال آخر دکترای عمومی داروسازی دانشگاه علوم پزشکی تهران هستم و این قسمت چهارم پادداروعه که در آبان 99 داریم منتشرش می کنیم.  پاددارو یه پادکست سلامت محوره که قصد داره اطلاعاتی رو ارائه بده تا کمکمون کنه زندگی با کیفیت تر و سالم تری داشته باشیم. امیدوارم از این قسمت خوشتون بیاد و حال خوبی براتون رقم بزنیم.قسمت قبل از داروهای بیمارستانی کرونا گفتیم. به این سوال جواب دادیم که چرا واکسن کرونا ساخته نمیشه و یا اینکه چرا انقدر طول کشیده؟ صفر تا صد ساخت واکسن ها و داروها و اینکه الان چند تا کمپانی در تلاشند تا این واکسن رو تولید کنن رو هم براتون گفتیم. یه گریز کوچیکی هم به واکسن آنفلونزا زدیم و درنهایت وارد دنیای سلامت روان شدیم.ترس، نگرانی و استرس، پاسخ های طبیعی در هنگام تهدید و خطر یا مثل کرونا ، مواقع ناشناخته، هستن. مواجه شدن با این موقعیت ها که باید از تو خونه کارامونو بکنیم، در واقع یک بیکاری موقتی و اجباری، مدرسه در خانه برای بچه ها و دوری فیزیکی از اعضای خانواده، دوستان و همکاران مسائل مهمی هستن که به ما هشدار میدن علاوه بر جسم، روانمون هم در خطره!سلامت روان شامل احساسات، مسائل روانشناسی و اجتماعی عه که فکر، احساس و عمل شمارو تحت تاثیر قرار میده. به شما کمک می کنه تا استرس و روابطتون رو با دیگران  کنترل کنید و درست تصمیم بگیرین. سلامت روان در هر مرحله از زندگی مهمه، از بچگی و نوجوانی تا بزرگسالی و پیری.سازمان جهانی بهداشت اینجوری تعریفش میکنه: وضیعتی از خوب بودن که در آن هر شخص توانایی های خودش رو متوجه میشه، می تونه با فشارهای عادی زندگی مقابله کنه. به طور مولد و موثر کار کنه و به اجتماع خودش کمک کنه.چرا  سلامت روان مهمه؟ سطح بالاى سلامت روان با يادگيرى بهتر، روابط اجتماعى خوب، طول عمر و سلامت جسمانى بيشتر همراهه!اگر سلامت روانتون دچارمشكل شه، رفتار، خلق، تفكر و حتى جسمتون رو تحت تاثير قرار ميده!وقتى ميگيم يك نفر روانش سالم نيست، به اين معنى نيست كه حتما يك اختلال روانپزشكى داره، يعنى اينكه  یه جاى كار ميلنگه ؛ توى روشى كه فكر ميكنه، احساس ميكنه يا روابطش رو پيش ميبره!ارتباطات اجتماعى و احساس تعلق به يك جامعه از جمله عواملی عه كه روى سلامت روان اثر مستقیمداره، درواقع همون چیزهایی كه تو دوران پاندمى و قرنطينه ازشون محروميم.ار كجا بفهميم كه سلامت روانمون در خطره و ممكنه دچار مشكل شيم؟چندتا علائم هشدار دهنده هست كه ممكنه بتونه كمكمون كنه:1.	غذا و خواب بیش از حد 2.	فرار کردن از مردم و فعالیت های اجتماعی3.	داشتن انرژی کم4.	احساس بی حسی کردن و کرختی و اینکه انگار چیزی مهم نیست5.	دردهایی که علتش مشخص نیست6.	 اینکه احساس کنی  امیدی نداری و مفید نیستی.7.	زیاد سیگار کشیدن و مصرف بیش از حد الکل و مواد خوشحال کننده‌ی الکی 8.	احساس گیجی، فراموشی، نگرانی، ترسیدن، عصبانی شدن بیش از حد9.	فریاد کشیدن و دعوا با اطرافیان10.	تغییرات سریع خلق و خو، یعنی الان خوشحالی و یه دفعه عصبانی میشی و دعوا میکنی11.	افکار و خاطراتی که همش تو ذهنتون تکرار میشه و نمی تونی از دستشون خلاص شی12.	صداهایی رو بشنوی که واقعیت ندارن13.	فکر کنی که داری به خودت یا دیگران صدمه میزنی14.	ناتوانی در انجام کارهای روزانه مثل اینکه نتونی به بچه‌ت رسیدگی کنی یا به دانشگاه و مدرسه و محل کار نری.اگر همین الان به مشکلاتی که گفتیم نگاهی بندازین، انگار اصلا آدم سالمی وجود نداره. قطعا منظورمون این نیست که اگر این رفتارهارودارین یه مشکلی وجود داره؛ این رفتارها حد طبیعی داره. خودمون و اطرافیانمون بهترین قاضی میتونن باشن که آیا این رفتارها در حد نرمال هست یا نه!یه نکته خیلی مهم وجود داره و اون اینه که نرمال بودن رو کی تعریف می‌کنه؟ اگه یادتون باشه توی قسمت قبل هم در مورد این یه اشاره کردیم و گفتیم که از نظر یه شیرازی ممکنه یه اصفهانی خیلی به همه چیز حساس باشه. ولی اصولا چیزی رو غیرنرمال میگیم که خود شخص و دوستان و اطرافیانش هم موافق این موضوع باشن.به طور کلی اختلالات روان از ۳ عامل عمده ناشى ميشن:1.	فاكتورهاى بيولوژيكى مثل ژن2.	تجربيات زندگى مثل يك اتفاق بد يا يك ضربه روحى3.	سابقه خانوادگىولى چيزى كه مهمه و بايد بدونيم اينه كه اين مشكلات اكثرا مى تونن به طور نسبی بهتر يا حتى به طور کامل برطرف بشن.يكسرى از افراد به برخی از موقعيت ها با ترس و وحشت پاسخ ميدن. شايد كلمه فوبيا به گوشتون خورده باشه. يعنى افراد نسبت به يه سرى چيزا مثل ارتفاع، محيط بسته، سوسك و ... ترس ذاتى دارن. این افراد دچار Anxiety disorder ها يا اختلالات اضطرابى ان.اختلال وسواس اجبارى و اختلال پنيك يا وحشت هم در اين دسته قرار مى گيره.افرادى كه به OCD يا اختلال وسواس اجبارى مبتلا هستن، یه‌چیز ثابت رو بارها و بارها تكرار ميكنن تا اين افكار ازشون دور بشه ولی این اتفاق در واقعیت نمیفته.شايد تو دوران كرونا افرادى رو ديده باشين كه دائما دست هاشونو بشورن، خريدهايى كه از بيرون مى كنن رو ميشورن و بازهم بنظرشون به اندازه كافى ضدعفونى نشدن! اين افراد از نظر روانى و از نظر جسمى هم به خودشون آسيب ميزنن و هم بقیه. اختلالات رفتارى شامل يكسرى رفتارهاى برهم زننده توى بچه ها هستن كه حداقل ٦ ماه طول ميكشه و توى خونه، مدرسه و موقعيت هاى اجتماعى براشون مشكل ايجاد ميكنه مثل مشكل ADHD يا همون بيش فعالى.بچه‌های بیش فعال تمرکز کافی رو ندارن و در یادگیری دچار مشکل ان و مرتب از این شاخه به اون شاخه میپرن، مثلا میرن از سر کوچه بستنی بخرن یهو میبینی 2 ساعته نیومدن و کارهای دیگه رو شروع کردن.Eating disorder ها يا اختلالات خوردن:اين اختلال ها در واقع رفتار و احساسات شديد نسبت به غذا و وزنه.مثل پرخورى يا bulimia و بى اشتهايى يا anorexia شايد الان براتون سوال بيش بياد كه يعنى هركى بى اشتهاست يا پرخور مشكل روان داره؟ نه! مثلا در bulimia فرد يك مقدار بسيار زيادى غذا مى خوره و هيچ كنترلى روی‌خودش نداره و بعدش با يك روش ناسالم سعى مى كنه كالری‌هاى اضافى رو از دست بدهيا در anorexia فرد همش مى ترسه كه وزنش زياد شه و فكر مى كنه اضافه وزن داره در حالي‌كه در واقعيت لاغره  وحتی‌‌وزنش از حد نرمال هم‌كمتره! اين افراد فقط غذاهاى خاص اونم به مقدار كم ميخورن و خيلى سخت ورزش ميكنن يا خودشون رو مجبور ميكنن بالا بيارن و ياداروهاى مسهل مى خورن تا وزنشون كم شه. به خاطر همين اينا يك اختلال جدى و حتى تهديدكننده زندگى هستن و با يك بى اشتهايى يا پرخورى معمولى فرق داره.دسته بعدى اختلال، بروز اعتياد و مصرف مواد‌مخدره كه به دنبال يك اختلال روان ديگه به وجود مياد و خودش تبديل به يه اختلال ميشه.در mood disorder ها يا اختلالات خلقى، فرد احساساتى ثابت از ناراحتى زياد و در كنارش لحظه هايى از خوشحالى زياد هم داره وبين اين دو حالت در حال تغييره. افسردگى و دوقطبى از شايع ترين اختلالات اين دسته هستن.در مشكلات شخصيتى يا personality disorder  افراد يك سرى ويژگى هاى شخصيتى شديد و غيرقابل انعطافى  دارن، كه خود فرد هم ميفهمه و آزار ميبينه و در مدرسه،محل كار يا روابط اجتماعى دچار مشكل ميشه.مثلا:antisocial personality disorder يا sociopathy يك اختلال روان عه كه فرد به قوانين و چيزاى درست هيچ توجهى نداره و با افراد، خيلى هارش و بى ملاحظه رفتار ميكنه و يك جور بى تفاوتى خاصى داره كلا!اين افراد عموما با قوانين سر جنگ دارن، جنايتكار ميشن، دروغ مى گن و رفتار خشونت آميز دارن و غالبا به مواد مخدر و الكل اعتياددارن.در اختلالى ديگه كه borderline personality disorder نام داره، نحوه تفكر و احساس فرد شديدا تحت تاثير فرار مى گيره، به صورتی كه فرد ترس شديد از رها شدن داره و تحمل تنها موندن نداره، با اين وجود عصبانيت شديد و تغييرات پى در پى خلق و خو كه از خودش نشون ميده، افراد رو خواسته يا ناخواسته ازش دور مى كنه.از جمله بارزترين مشكلات سلامت روان كه به مرور بهتر ميشه و كيفيت زندگى فرد تا حد زيادى بهبود پيدا ميكنه، همين اختلال شخصيت مرزى عه.دسته بعدى اختلالات psychotic عه. مثل اسكيزوفرنى كه احتمالا به گوشتون خورده. اگر فيلم beautiful mind  يا ذهن زيبا رو ديدهباشين خيلى خوب با اين بيمارى آشنا هستين. شنيدن صداهايى كه بقيه نميشنون، افکار متفاوت و غیر برنامه ریزی شده و توهمات پی درپی از علائم شناخته شده بیماری هستن.نزدیک به ۸۰۰ هزار نفر هر سال براثر خودکشی جون خودشون رو از دست میدن، یعنی هر ۴۰ ثانیه یک نفر. عمدتا هم افراد بین ۱۵ تا ۲۹سال  جمعیت جوان جامعه  هستن و میشه گفت دومین عامل مرگ و میر در این افراده.شاید براتون جالب باشه که خودکشی دهمین عامل مرگ و میر جهانیه. اپیدمی هایی مثل آنفلونزای اسپانیایی که در اپیزود دوم دربارهاش باهاتون حرف زدیم، باعث افزایش rate خودکشی در جهان شدن.شاید چیزی که الان بیشتر از هرچیزی در اطرافمون میبینیم مشکلات روان ناشی از ااسترسه. حس نگرانی و استرسی که پس‌از بروز یه واقعه ناخوشایند مثل جنگ، تجاوز، سواستفاده فیزیکی و‌ یک اتفاق ناگهانی مثل یک پاندمی ایجاد میشه و باقی میمونه که اصطلاحا بهش میگن PTSD. یا ...۹۶.۲ درصد از افرادی که در چین از کرونا بهبود یافتن، دچار مشکلات روان از جمله استرس پس از واقعه شدن، همونطور که ۵۰درصد از افراد بهبود یافته از SARS هنگ کنگ در سال ۲۰۰۳، دچار عوارض اضطرابی شدن و این مشکل براشون باقی مونده.در کپشن لینک یه پرسشنامه معتبر برای ارزیابی سلامت روان رو براتون گذاشتیم، یه سر بهش بزنید، شاید به دردتون خورد.از اونجایی که پاندمی کرونا به سرعت درحال گسترشه و روز به روز جان افراد بیشتری رو میگیره، در نتیجه حس ترس و نگرانی روز به روز بیشتر میشه، بخصوص در بین سالمندان، جامعه سلامت و افرادی که خودشون مبتلا به بیماری زمینه ای مرتبط با روان هستن.به طورکلی، اصلی ترین اثر روانی ، افزایش سطح استرس و نگرانی هاست و درکنار اون، اثر آن بر زندگی روتین افراد، افزایش ریسک افسردگی، حس تنهایی و افکار خودکشی هم دور از انتظار نیست.توی یه مطالعه‌ای که اخیرا روی چند منطقه در جهان انجام دادن، نتایج جالبی رو میتونیم ببینیم.میزان اختلالات اضطرابی در چین در دوران کرونا به ۲۹ درصد و میزان افسردگی به ۴۸ درصد رسیده، میدونین یعنی چی؟ یعنی از هر ۱۰۰ نفر انسان چینی، ۲۹ نفر دچار اختلالات اضطرابی و ۴۸ نفر افسرده شدن! این میزان در اسپانیا به ترتیب ۲۲ درصد و ۱۹ درصد و تو ترکیه ۴۵ درصد و ۲۴ درصد بوده. تو ایران هم گفتن که از هر ۱۰۰ نفر ۳۲ نفر اختلال اضطرابی خفیف و ۱۹ نفر نوع شدیدتر اون رو این روزا دارنیکی از سوالاتی که پرسیده شده اینه که کرونا چه تاثیری روی سلامت روان آدم‌ها می‌تونه بگذاره. خب واقعیت اینه که هم مشاهدات شخصی ما و هم اون چیزی که پژوهش‌های محدودی که توی این یک سال تقریبا یک سال از پیدایش ویروس کرونا انجام شده جالبه که همپوشانی خوبی داره. یعنی اون چیزی که من به عنوان یک مشاور و روانشناس دارم در مورد مراجعانم در مورد مردم می‌بینم اورلب یا همپوشانی داره با پژوهش‌هایی که احیانا انجام شده و این رو می‌شه دید. من به چند تا از مواردی که در مورد خیلی از مراجعه‌ها می‌بینم خدمتتون عرض می‌کنم و امیدوارم که مفید باشه. خیلی جالبه توی احتمالا روزهای اولی که قرنطینه ها شروع شد و مردم تو خونه بودن، احتمالا می‌دیدین که مثلا توی استوری‌های اینستاگرام و استاتوس‌های واتس‌اپ همه فعالن و مرتب دارن فامیل‌هاشون آپلود می‌کنن و چراغ خیلی از خونه‌ها تا دیروقت‌ها روشن بود. شاید بشه گفت اولین نتیجه‌ای که میشه گرفت به هم ریختن الگوی خوابه؛ یعنی در اثر تغییرات سبک زندگی لایف‌استایلی که رخ داده بود خیلی از آدم‌ها برنامه‌ی خوابشون رو تغییر دادن یا این که برنامه‌ی خوابشون اصلا تغییر پیدا کرد. بنابراین یکی از چیزایی که می‌تونیم بهش اشاره بکنیم مسائل مرتبط با خواب می‌تونه باشه. مورد بعدی خب خیلیامون درگیرش بودیم اوایل حتی بذارید من کلمه‌ی وحشت رو به کار ببرم که خیلی‌ها میگفتن که این آخر زمانه، دیگه کارمون تمومه، این ویروس اومده که نسل بشرو منقرض بکنه و واقعا وحشت رو دیدیم در خیلیا آدما، شاید خودمونم بعضا تجربش کردیم. کلا خانواده‌ی اختلالات اضطرابی استرس و تروما جزو مواردی بوده که هم دیده شده، هم پژوهش‌های تجربی این رو نشون داده، حتی در مورد بعضی از افرادی که مبتلا به این بیماری شدند پی‌تی‌اس‌دی هم گزارش داده شده. دوستان قطعا می‌دونن یا اگر یک سرچ مختصری انجام بدن متوجه میشن که پی‌تی‌اس‌دی به معنای اختلال استرس پس از سانحه، اغلب زمانی رخ میده که ما یک رویداد تهدیدآمیز خیلی جدی رو تجربه کردیم، جونمون به خطر افتاده، جون عزیزانمون به خطر افتاده و این سانحه یا تهدید جانی جوری بوده که ما فلش‌بک می‌زنیم به اون صحنه، وقتی بهش فکر میکنیم علایم فیزیولوژیک مون برانگیخته میشه و بسیاری از علائم که احتمالا بعضی‌ها تو این دوره تجربش کردن. تو این دوران یه اتفاق خیلی بده دیگه هم افتاد، اون هم این بود که خیلی از آدما ارتباطاتشون رو از دست دادن. توی کلاس‌های مدیریت استرس مدیریت خلق منفی من همیشه به مراجعان میگم میگم که روی روابط انسانی تون کار بکنید این رو گسترش بدید، هر چقدر روابط باکیفیت با انسان های شریف و معتمد بیشتر گسترانده بشه به نفع شما خواهد بود و همیشه تو اون بند از صحبت‌ها استپ می‌کنم، به بچه‌ها میگن که به مخاطبانم میگم که بچه‌ها و پارت لطفا و لطفا توقف بکنید فکر بکنید و اقدام بکنید. ما به واسطه‌ی رابطه‌های خیلی خوبی که با آدم‌ها می‌سازیم بسیار می‌تونیم عزت نفس و خلق مون رو بالا بیاریم؛ به ویژه این در مورد خانم‌ها بیشتر مطرحه. بعد از مدت‌ها با شرایطی مواجه شدیم که تو این شرایط میگن شما تمام ارتباطات تون رو کات بکنید بشینید توی خونه، تماس فیزیکی نداشته باشید، نزدیک نشید، دست ندید، همدیگه رو بغل نکنید و الی آخر. خب این یک محرومیت هیجانی عاطفی می‌تونه باشه و البته این چیزی که دارم میگم به این معنا نیست که برید این کار رو بکنید یا نکنید داریم بررسی می‌کنیم فقط.دقیقا ما یک محرومیت نوازشی رو داریم تجربه می‌کنیم واین محرومیت نوازشی می‌تونه باعث بشه که خلق ما به شدت بیاد پایین، پس می‌تونه که این سبک زندگی که الان ما دچارش هستیم ما رو دچار اختلال افسردگی هم بکنه. نکته‌ی خیلی خیلی مهم دوستانی که احتمالا درمان افسردگی رو تجربه کردن می‌دونن یکی از تکالیف و تمایل مهمی که درمانگرها مراجعانش میدن معمولا فعالسازی رفتاری یا که در ما تاکید می‌کنیم که شما مطلقا نباید یکجا بشینید، مطلقا نباید یک جا باشید و تا اونجایی که می‌تونید فعال و اکتیو باشید حالا توی این دوره‌ی کرونایی که ما داریم تجربه می‌کنیم دقیقا عکس این از مردم خواسته میشه. خونه بمونید، از خونه بیرون نیاید، ورزش نکنید، مسافرت نرید و خیلی جالبه دقیقا یک سبک زندگی که میگه که شما افسرده می‌شید یعنی میشه این رو به راحتی پیش‌بینی کرد. حالا این کارو بکنیم یا نه، تو خونه بمونیم یا نمونیم رو جلوتر که رفتیم یه کم مفصل‌تر صحبت می‌کنیم. در طی این فرایند یه اتفاق بد دیگه‌ای هم می‌افته این رو شاید ما تو اطرافیانمون هم دیدیم یا خودمون تجربه کردیم. یه دوره مردم خیلی خوب قرنطینه رو اجرا می‌کردن، مراقبت می‌کردن و بعد از یه مدت خسته شدن و گفتن که دیگه بحث ما تا کی همه چیز رو تعطیل بکنیم. یه نفر مشکل معیشتی داره باید بره سر کار و دلایل مختلفی باعث شد که آدم‌ها دوباره با لحاظ کردن یه سری احتیاط‌ها برگردن به روند تقریبا روتین زندگیشون و خب می‌دونیم که این کانکشن‌ها باعث میشه که لاجرم در این بیماری گسترش پیدا بکنه. اتفاقات بد دیگه‌ای اینجا رخ می‌ده اینه توی دوران طولانی قرنطینه ما چندتا ترسم داریم؛ نکنه من خودم یکی دیگه رو آلوده بکنم؟ یا اینکه آیا واکسنش درست خواهد شد آیا درمانی که دنبالش هستیم بالاخره پیدا میشه؟ آیا غذای کافی قراره به من برسه؟ کسی هست که تو این مدت دائم از من حمایت بکنه؟ و موارد متفاوت دیگه که باعث میشه که ما بعضا به لحاظ سلامت روانی تحت تاثیر قرار بگیریم. ۲۶۴ میلیون نفر از جمعیت جهان از افسردگی رنج میبرن. بنابر مطالعات صورت کرفته، در ایران از هر ۸ نفر ۱ نفر مبتلا به افسردگیه و خانم ها بیشتر از آقایون درگیرن و از مسائل مهمی که درموردش هست اینه که میتونه منجر به خودکشی بشه.صحبت‌های دکتر رضایی رو چند لحظه پیش شنیدیم.اصلا افسردگی چیه؟ هر حس ناراحتی ای افسردگیه؟غم و ناراحتی رو ممکنه ما در روز بارها تجربه کنیم، حس هایی که میان و گذرا هستن، اما فرد افسرده زندگی و کارهای عادی روزمره اش هم تحت تاثیر قرار میگیره.افسردگی طیف زیادی از علائم رو شامل میشه؛ از احساس غم و ناراحتی گرفته تا اضطراب و حس پوچی و بدبینی! حتی تو بعضی از افراد با علائم جسمی مثل دردهای بدون علامت هم خودش رو نشون میده!اگر ۲ هفته یا بیشتر گذشته و شما چندتا از این علائم رو دارین، ممکنه افسرده باشین: 1. احساس غم و اضطراب و پوچی2. احساس ناامیدی و حس های منفی 3. زود عصبانی شدن4. حس بی ارزشی و گناه5. احساس خستگی و انرژی نداشتن6. اگر قبلا از کاری لذت می بردین و الان هیچ میلی برای انجامش ندارین7. مشکل توی تمرکز، حافظه و تصمیم گیری8. اشکال در خواب، یا زیاد میخوابین یا خوابتون نمیبره9. زیاد یا کم غذا خوردن10. افکار خودکشی11. کم شدن میل جنسی12. بی میلی به انجام کارهای روزانهاگر الان به این نتیجه رسیدین که ممکنه دچار افسردگی شده باشین، نگران نشین. همونطور که گفتم، از خوبی این مشکلات اینه که با گذشت زمان بهتر و بهتر میشن و به طور کامل هم از بین میرن.اصلا چرا باید افسرده شیم؟ گاهی واقعا دلیل داره، غم از دست دادن نزدیکان یا یه اتفاق بد یهویی! مثلا تو همین کرونا، خانواده های زیادی یهو عزیزانشونو از دست دادن یا چرا راه دور بریم، قرنطینه و تو خونه موندن میتونه یه عامل اصلی باشه.بیماری های جسمی مزمن مثل دیابت، پارکینسون، سرطان و ... خودشون میتونن یه عامل افسردگی باشن.گاهی هم میتونه بی دلیل باشه!اینو بدونین که افسردگی واقعا شایعه و از هر ۱۰ نفر ۱ نفر در طول زندگی بهش دچار میشه. یه چیز جالب هم بهتون بگم که یه نوع افسردگی داریم به نام فصلی، یعنی زمستونا با کوتاه شدن روزا این افسردگی در بعضی از افراد شروع میشه؛ مثلا من خودم حس میکنم این مشکل رو تا حدودی دارم.حالا چجوری میشه باهاش کنار اومد؟خب اینجا یه سوال مطرح میشه؛ اگر احساس کردیم که افسرده شدیم تو شرایط کرونا چیکار بکنیم؟ خب راهکارا خیلی متنوعه، منتهی چون این موضوع یعنی وضعیت کرونایی یکمی داستانو پیچیده می‌کنه، تمامی این موارد باید یکمی با احتیاط اجرا بشه یعنی، اون اصول کلی که توی بحث مدیریت خودمون، ارتباطات ما و فعالیت هامون، در شرایط کرونا هست حتما باید لحاظ بشه. اون اصول بهداشتی، ماسک، شست‌وشوی دست‌ها، الکل زدن، فاصله‌گذاری اجتماعی، تمام این‌ها حتما در مورد این چیزایی که عرض می‌کنم خدمتتون حتما باید لحاظ بشه. پارت اول اینکه خب ما یه جا نمونیم، یه جا نشینیم، این به این معنا نیست که بریم توی جمعیت و دقیقا کاری بکنیم که این ویروس گسترش پیدا کنه، نه. من تو همون خونه‌ای که خودم دارم ورزشم رو می‌کنم یه مچ بند سلامتی می‌گیرم تعداد قدم‌هایی که زدم، مقدار کالری که سوزوندم، اینا رو چک می‌کنم. وضعیت خواب رو چک می‌کنم، آیا خوب می‌خوابم، وسط خواب بیدار می‌شم نمی‌شم چجوریه. کانکشن‌هام رو ارتباطامون حفظ می‌کنم. حالا اگر فیزیکی نمی‌تونم با یکی صحبت بکنم حتما دیگه با اسکایپ با واتس‌اپ با یه نرم‌افزاری با تلفن پیامک هر چیزی با ویس ویدیو این ارتباط رو حفظ می‌کنم. یه خاطره شاید بد نباشه اینجا بگم؛ توی همین دوران قرنطینه فک می‌کنم تولد یکی از دوستام بود یا می‌خواستم یه روزی رو تبریک بگم به سرم زد که خب به جای اینکه پیام تبریک فورواردی بفرستم از اینا که تو اینترنت پره، یه ویدیوی مثلا بیست ثانیه سی ثانیه‌ای از خودم ریکورد بکنم بفرستم واسه دوستم، واسه اون کسی که عزیزه برام و خیلی فیدبک جالبی گرفتم گفتش عه چقد جالب، پیام تبریک متفاوتی که تو مثلا وقت گذاشتی واسه ما این ویدیوی بیست سی ثانیه رو ریکورد کردی و خودتو دیدیم و صدای خودتو شنیدیم. خیلی کار عجیب و غریب و شاقی نبود ولی خیلی باعث خوشحالی طرف مقابل شده بود، خب. ما می‌تونیم از همچین کارایی استفاده بکنیم که اون روابط انسانی از بین نره. به دیگران بگیم که دوستشون داریم عزیزم برامون متقابلا همچین حسایی رو هم دریافت خواهیم کرد و حمایت اجتماعی خیلی به ما کمک می‌کنه که ما سر پا بمونیم بتونیم بجنگیم و توی این شرایط خودمون رو نبازیم. دوستان موضوع دیگه حل مسئله هست یعنی اینکه ما با یک مساله‌ی طرفیم به اسم کرونا. خب اگر خاطرتون باشه برخوردها خیلی متفاوت بود بعضیا گفتن که اصلا همچین چیزی وجود نداره این سیاسته دروغه و اینا. ولی عده گفتن که بدبخت شدیم و آخرالزمانه، یعنی ما بین انکار و فاجعه سازی عکس العمل‌های مختلفی می‌دیدیم. خب اینجا فکر می‌کنم اون چیزی که بیشتر بتونه به ما کمک بکنه این باشه که بیایم منطقی با موضوع برخورد کنیم، هر چند که ما نمی‌گیم هیجان‌زده نشیم چون هیجان یه قسمت از زندگیمونه و قابل حذف هم نیست. صحبت از مدیریت هیجانه، صحبت از اینه که ما با اون چیزی که مواجهیم یک مواجه‌ی نسبتا منطقی و بالغانه انجام بدیم، ببینیم چی میشه کرد. خب فرآیند حل مسئله مراحلی داره که مسئله رو تعریف می‌کنیم راهکارهای مختلفی رو روی کاغذ میاریم از دیگران کمک می‌گیریم که توی این تعریف راهکارها به ما کمک بکنن، مرحله‌ی بعدی انتخاب اون راهکاره، مرحله‌ی بعدی اجرا و نهایتا بازخورد گرفتن که آیا این روند من. به اون چیزی که دوست دارم داره می‌رسونه یا نه. تو ان ایام ریلکس کردن، مراقبت از خود، آرام‌سازی خودمون رو فراموش نکنیم که خیلی مهمه. دوستان ما سرمایه‌ای که الان داریم تو این وضعیت سلامت جسم و روحمون که این‌ها رو باید مراقبت بکنیم چون اینا نباشن دیگه ما چیزی سرمایه‌ی یک بیس و فوندانسیون واسه‌ی ادامه‌ی راه نداریم. پس حتما حتما حتما باید از خودمون مراقبت کنیم. خب دوستان من نکته‌ی آخر رو هم بگم خدمتتون و باهاتون خداحافظی بکنم. ما اکثرا منتظریم، منتظر این هستیم که اتفاق خوب بیوفته، هممون دوسش داریم و آرزویی که این روزها خیلی می‌شنویم اینه ایشالله کرونا سریع‌تر نابود بشه و برگردیم به زندگی عادی. خب الان هم بین متخصصان اختلاف نظر هست بعضیا میگن که این اتفاق به زودی میوفته، بعضیا میگن که نمی‌دونیم، بعضیا میگن که اصلا همچین چیزی درست شدنی نیس، خب من به عنوان روانشناس سواد آکادمیک دانش زیست شناسی رو ندارم که بگم آره این اتفاق رخ خواهد داد یا رخ نخواهد داد. اما اون چیزی که الان به ذهنم منطقی می‌رسه این موضوعه؛ من راستش یاد ویروس ایدز میوفتم که بعد از اینکه به وجود اومد خیلی تلاش‌ها شد که واکسنش تولید بشه و این‌ها ولی خب تا الان تا سال 2020 که داریم با هم صحبت می‌کنیم تا اونجایی که من می‌دونم واکسن قطعی براش ابداع نشده ولی انسان‌ها یاد گرفتن که چجوری زندگی بکنن که احتمال ابتلا بیاد پایین. حالا صحبت اینه ما نمی‌دونیم قراره چه اتفاقی بیوفته امیدواریم که آره مثلا واکسنش درست بشه و مردم زندگی آسانی داشته باشن اما اگر در بدبینانه ترین شرایط این اتفاق نیوفتاد اصل تکامل و انتخاب طبیعی میگه که خب ما توی طبیعت اگر بتونیم خودمون رو با شرایط وفق بدیم احتمال زنده موندنمون بیشتر خواهد بود پس منعطف و باهوش باشیم و خودمون رو با شرایط منطبق کنیم، از خودمون مراقبت بکنیم، که بتونیم از پس این مسئله‌ای که برامون پیش اومده بربیایم. یعنی آماده باشیم برای اینکه اگر هر گونه سناریویی پیش اومد بتونیم ازش گذر کنیم.نکته دوستان این به این معنا نیست که همش به ابعاد مسئله فکر بکنیم که مثلا امروز ان نفر مردن دیروز ان منهای یک بود، وای این داره فاجعه میشه، این میشه تفکر و ابعاد مسئله که چندان کمکی به من و شما نخواهد کرد. من و شما به عنوان کسانی که آدم‌های عادی هستیم قرار نیست واکسن تولید بکنیم، مسئولان بهداشت و بیمارستان نیستیم تمرکزمون می‌تونه رو حل مسئله باشه یعنی رو اینکه چه میشه کرد؟ یعنی مهم‌ترین مسئله‌ای که می‌تونم خدمتتون عرض بکنم دوستان اینه، ما تمرکزمون رو بذاریم به اون چیزی که می‌تونیم انجام بدیم بقیه‌ش دیگه دست ما نیست، ما نمی‌تونیم تمامی متغیرها رو کنترل بکنیم اگر همچین تلاشی بکنیم متاسفانه استرس و اضطراب بیشتر خواهد بود. ما باید بپذیریم که توی یک پارت محدودی از زندگی، توان مدیریت و دست بردن توی رویدادها رو داریم. فقط اون پارت از مسئولیت رو به عهده بگیریم، انجامش بدیم و بقیش رو بسپاریم به قوانین طبیعت و احتمالات؛ مراقب خودتون باشید، بهترین آرزوها رو براتون دارم. چیزی که این روزا هممون داریم تجربه می کنیم، یه استرس یا نگرانی بیش از حد معمول و‌درواقع همون اضطرابه!فرق اضطراب و استرس اینه که خب استرس با برطرف شدن عامل ایجاد کننده ش از بین میره، ولی اضطراب با از بین رفتن اون عامل همچنان میمونه و ادامه پیدا میکنه. پس میشه گفت در دوران کووید همه ما با یک اضطراب جدی رو به رو هستیم. به طور متوسط از هر ۴ نفر، ۱ نفر یک نوع اختلال اضطرابی رو تجربه میکنه.نشانه های کلی اضطراب شامل اینا میشه:۱. نشانه های جسمانی مثل حملات وحشت زدگی و ترس شديد، داغ شدن بدن يا لرز و احساس سرما، تپش قلب، احساس گرفتگى در قفسه سينه، تنفس سريع، بى قرارى، احساس تنش٢. نشانه هاى روانى مثل افكار وسواسى، از هرچيزى فاجعه ساختن، ترس و نگرانى شديد٣. نشانه هاى رفتارى از جمله فرار از واقعيت هاى اضطراب آور به گونه اى كه روى كار، تحصيل و روابط اجتماعى اثر ميذاره.چجورى ميشه كنترلش كرد؟درمان موثر به شما كمك ميكنه كه ياد بگيرين چجورى اضطرابتون رو كنترل كنيد نه اضطراب شمارو؟مهم اينه كه شما بدونيد با يك مشكل موقتى رو به رو هستين و بريد پيش يك انسان كار بلد.اون به شما كمك ميكنه كه درمان موثر رو پيدا كنين.اگر نشونه هاتون خفيفه، یه تغيير تو سبك  زندگى مثل ورزش ميتونه كمكتون كنهولى اگر نشونه ها شديدترن، ممكنه به درمان هاى روانشناختى يا دارويى نياز باشه.چندتا راهکار که میتونین استرس و اضطرابتون رو باهاش کنترل کنید:1.	وقتی که مضطربین ، تنفستون سریع‌ میشه. سعی کنید سرعت تنفستون رو پایین بیارین. اینجوری که  با هر دم تا عدد سه بشمارین و بعدش به آهستگی بازدم را با شمردن تا عدد سه انجام بدین.2.	 محل آرامی رو پیدا کنین. چشماتون رو  ببندید و یکی یکی گروه‌های عضلانی خودتون رو ـ از نوک پا تا فرق سر ـ منقبض و بعدش رها کنین. انقباض عضلانی رو برای سه ثانیه حفظ کنین و سریع رها کنین. این کار به کاهش تنش عضلانی که موقع اضطراب پیش میاد خیلی کمک میکنه.3.	اضطراب باعث می‌شه فکرتون بره سمت آینده، اونم یه آینده فاجعه بار! سعی کنین به زمان حال فکر کنین.4.	فعال بودن و تحرک داشتن، تغذیه‌ی مناسب، به طبیعت رفتن، وقت گذروندن با خانواده و دوستان، و انجام فعالیت‌های مورد علاقه در کاهش اضطراب موثر هستن. البته الان که شرایطش فراهم نیست ولی تا جایی که شمارو در خطر قرار نداده ایرادی نداره.5.	حذف کامل نگرانی‌ها کار ساده‌ای نیست. زمان مشخصی را برای فکر کردن به نگرانی‌های خودتون کنار بذارین. مثلا هر شب ده دقیقه نگرانی هاتونو یادداشت کنید یا با خوذتون مرور کنین. این باعث میشه که تو طول روز استرس و فکرای نگران کننده کمتر بیاد سراغتون.6.	 صحبت کردن با افراد، نزدیکان و دوستان به شما کمک می کنه که احساس بهتری  داشته باشین و در مواردی نیز حمایت اونارو بگیرین. اکثروقتا صحبت با آدمایی که اضطراب رو تجربه می‌کنن یا شرایطی مشابه شما دارن، میتونه از احساس تنهایی تون کم کنه و راه های جدید جلوی پاتون بذاره.اگر میخواین راهای بیشتری رو یاد بگیرین، به سایت انجمن روانپزشکان ، یه سر بزنید و از اطلاعات مفیدشون استفاده کنید.این قسمت پاددارو تمومه ولی بحث سلامت روان همینجا تموم نمیشه. توی اینستاگرام و توییتر و تلگرام دنبالمون کنید و باقی صحبتامونو از اونجا بشنوین.الان وضعیت کرونا خیلی بد شده؛ تیم پاددارو ملتمسانه از شما میخواد که نکات بهداشتی رو برای سلامت خودتون رعایت کنید.ما می‌خوایم سالم باشید.بقیه قسمت‌های پادکست پاددارو را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/S01E04--Mental-Health-(%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86)-id4498935-id413853508?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=S01E04-%20Mental%20Health%20(%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA%20%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست پاددارو</category>
                <author>پادکست پاددارو</author>
                <pubDate>Sun, 03 Oct 2021 15:32:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل اول-اپیزود سوم( تولید داروها و واکسن‌ها)</title>
                <link>https://virgool.io/Poddarou/%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D9%88-%D9%88%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%86-lcyujj2aklpj</link>
                <description>سلام. من آرش کلانتر دانشجوی سال آخر دکترای عمومی داروسازی دانشگاه علوم پزشکی تهران هستم و این قسمت سوم پادداروعه که در مهر 99 داریم منتشرش می کنیم.  پاددارو یه پادکست سلامت محوره که قصد داره اطلاعاتی رو ارائه بده تا کمکمون کنه زندگی با کیفیت تر و سالم تری داشته باشیم. امیدوارم از این قسمت خوشتون بیاد و حال خوبی براتون رقم بزنیم. قسمت قبل درباره اپیدمی ها و پاندمی هایی که جامعه بشری از سر گذرونده صحبت کردیم تا بدونیم کرونا اولین و آخرین و حتی وحشتناک ترین فراگیری نبوده و نخواهد بود. بعدش هم درباره داروهای سرپایی کرونا صحبت کردیمبرای بستری بیماران کرونایی چندین آیتم باید توسط پزشک بررسی بشه. حالا اینکه اون آیتم ها چیاست که باعث بستری شدن بیمار میشه خیلی مهم نیست ولی یکی از مهم ترین های اونا درگیر شدن ریه است و اگر میزان اشباع اکسیژن خون به زیر 90 درصد برسه بیمار رو سریع بستری می کنن. مهم ترین اقدام حیاتی که در بیمارستان برای بیماران انجام میدن، اکسیژن رسانی عه.  چون بعد از درگیری ریه ها بیمار به راحتی نمی تونه با تنفس عادی اکسیژن خون خودش رو تامین کنه و ممکنه براثر خستگی و ناتوانی تنفسی فوت کنن.داروهایی که در بیمارستان استفاده میشن شامل ضدویروس ها مثل رمدسیویر، فاویپیراویر و چیزای دیگه ان، داروی favipiravir در همین چندروز اخیر از رژیم درمانی ایران حذف شد و گفته شد که اثر درمانی خاصی از اون دیده نشده اما در کشورهای دیگر از جمله کشورهای حاشیه خلیج فارس و ترکیه  مقالات نشان دهنده تاثیر این داروست. روسیه هم به تازگی یه داروی ضدویروس با نام avipavir مخصوص کرونا وارد بازار کرده که ادعا میکنه می تونه باعث بهبود و درمان بیماران کرونایی بشه و گفته میخواد همین اول کار به 17 کشور صادرش کنه. Avipiravir با تغییرات بر روی favipavir به دست اومده و اثر ضد ویروسی داره.هند هم قرص فاویپیراویر رو با دوز بالاتر تولید کرده تا ازش استفاده‌های بیشتری بکنه؛ حالا باید ببینم در روزهای آینده علت این دستور ستاد ملی کرونا چی بوده و آیا تصمیم درستی بوده یا خیر. موضوعی که الان اهمیت داره اینه که شیوع کرونا به شدت اوضاع  رو وخیم کرده و هیچ راهی بهتر از پیشگیری و زدن ماسک و رعایت نکات بهداشتی نداریم.دیگر داروی ضدویروس رمدسیویر عه که. این دارو توی اپیدمی ابولا مورد استفاده قرار گرفته بود و تحت پتنت شرکت گیلیاد بود اما برای این که این دارو در دسترس همه قرار بگیره، گیلیاد پتنت خودش رو باطل کرد تا بقیه شرکت ها هم بتونن تولید کنن. پتنت  دارو به این صورته که وقتی شما یک داروی جدید ثبت می کنید حق اختراع یا پتنت به شما اجازه میده که این دارو رو تا 20 سال فقط خودتون تولید کنید و توی این مدت بازار انحصاری در اختیار شماست. شاید تا الان متوجه شده باشید که شرکت گیلیاد چه کار انسان دوستانه ای انجام داده. همچین کاری اونم توی این وضعیت که همه چیز با پول سنجیده می‌شه واقعا کار ارزشمندی بود.رمدسیویر الان در بیمارستان های ایران موجوده و داره استفاده میشه و شرکت‌های داخلی دارن تولیدش رو انجام میدن.دو داروی اینترفرون بتا 1a و اینترفرون بتا 1b دیگر داروهای مورداستفاده برای بیماران بستری اند. این دو دارو برای بیماران MS مورد استفاده قرار می گیرند اما با تحقیقات صورت گرفته نشون داده شد هم در محیط آزمایشگاهی یا invitro و هم در موجود زنده یا invivo می تونن اثرات ضدویروسی داشته باشند به این صورت که متابولیسم سلول آلوده به ویروس رو کم میکنن و تکثیر ویروس با کاهش فعالیت سلول آلوده به ویروس کم می‌شه و هم چنین باعث ترشح موادی میشن که سیستم ایمنی رو تقویت میکنن و باعث ایجاد پاسخ ایمنی برای سرکوب شدیدتر ویروس میشن.اینترفرون بتا 1b با دستور 250 میکروگرم زیرجلدی یک روز در میان برای 5-7 دوز و اینترفرون بتا 1a: (با برند resigen) با دستور 44 میکروگرم زیرجلدی 1 روز در میان برای 5 تا 7 دوز مورد استفاده قرار میگیرن.شاید شما هم شنیدید که می گن توی فاز حاد و شدید از کورتون های تزریقی مثل دگزامتازون برای بیماران بستری در بیمارستان استفاده میشه. سوال اولی که پیش میاد اینه که مگه این داروها سیستم ایمنی رو تضعیف نمی کنن، پس چرا استفاده میشن؟ بینید توی برخی مراحل بیماری  شدت پاسخ های التهابی که از طرف بدن صورت می‌گیره وضعیت رو بدتر می کنه، پس در فازهای شدید بیماری با دوز بندی مناسب و در بیمارستان می تونن استفاده شن و مفید باشن ولی برای پیشگیری اصلا نباید از اون استفاده کرد مخصوصا اگز سرخود باشه.دگزامتازون تزریقی روزی 1 مرتبه برای 8 روز و پردنیزولون خوراکی روزانه به ازای هر کیلوگرم وزن بدن 0.5 میلی‌گرم به مدت 10 روز مصرف میشن.مکانیسمشون هم شد متعادل کردن پاسخ های التهابی بدن.بیماران مبتلا به کووید بستری در بیمارستان ممکنه دچار عارضه لخته خونی بشن و برای جلوگیری از این اتفاق داروهای ضدانعقاد هپارین و انوکساپارین هم بهشون داده میشه تا دچار لخته خونی و خدایی نکرده سکته های قلبی و مغزی نشن.یه سری توضیحات کلی برای نحوه ساخت  دارو لازمه تا انقدر برای همه سوال نشه که چرا واکسن کرونا ساخته نمیشه و یا اینکه چرا انقدر طول کشیده؟مراحل ساخت دارو مثل ساخت یک فیلم شامل یک پیش تولید به نام clinical trial عه. Clinical trialها آزمایش هایی هستن که بر روی موجودات زنده انجام میشن تا اثربخشی و ایمنی داروها رو مشخص کنن. معادل فارسی این اصطلاح میشه کارآزمایی بالینی. قبل از اون هم فاز preclinical عه که آزمایش ها روی حیوانات و بعضی سلول های انسانی توی آزمایشگاه صورت می گیره. اگر جوابش مناسب بود، همراه سایر مستندات به سازمان غذا و دارو فرستاده میشه تا مجوز شروع clinical trial صادر بشه.Clinical trial خودش شامل 4 فازه که FDA یا سازمان غذا و دارو باید بعد از اتمام هر فاز نتایج رو تایید کنه تا اجازه شروع فاز بعد داده بشه.طبیعیه که تمامی افراد باید داوطلبانه در آزمایش ها شرکت کنن و از تمامی شرایط  و حتی خطرهایی که ممکنه تهدیدشون کنه آگاه باشن.برای اینکه مطالب واضح تر باشه فرض کنید داروی x رو برای بررسی میخوایم آزمایش کنیم:در فاز 1، 20 تا 80 نفر فرد سالم که بیماری زمینه ای ندارن مورد آزمایش داروی جدید قرار میگیرن. تاکید می‌کنم انسان‌های سالم باید در فاز 1 مورد ارزیابی قرار بگیرن چون ابتدا می خواهیم ایمنی یا safety دارو رو مورد بررسی قرار بدیم نه کارایی داروی جدید.معمولا بیشترین دوزی که با اون اثر درمانی دیده ولی عارضه ای دیده نمیشه روی این 20 تا 80 نفر امتحان می‌کنن. در این فاز معمولا طریقه مصرفی انتخاب میشه که بیشترین تاثیرگذاری رو میتونه داشته باشه مثلا تزریقی داروی x از خوراکی اون احتمال تاثیر بیشتری داره پس توی آزمایشات هم از تزریقی استفاده می‌کنن.فاز 2: در این فاز بالای 100 نفر دارای بیماری موردنظر مورد بررسی قرار میگیرن. دوز دارویی که دراین مرحله به داوطلبین داده میشه برابر با دوز دارو در فاز 1 عه. در این فاز گروه های مختلف مانند کودکان و افراد مسن نیز مورد ارزیابی قرار می گیرن تا ببینن دارو یا واکسن پاسخ مناسب رو در اونها ایجاد میکنه یا نه. در فاز 2 هم ایمنی و هم کارایی واکسن یا داروی x مورد ارزیابی قرار می‌گیره.پس به صورت کلی در فاز 2 تعداد بیشتری داوطلب برای مدت زمان بیشتری مورد ارزیابی قرار می‌گیرن.فاز 3: در این فاز روی تعداد بیشتری حتی تا هزاران نفر از کسانی که بیماری مدنظر رو دارن انجام میشه. این فاز میتونه سالها ادامه داشته باشه. در فاز 3 ایمنی و کارایی دارو یا واکسن X با سایر داروها (البته اگر داروی مشابه وجود داشته باشد) مقایسه می‌شه.درصورتی که دارو، فاز 3 رو هم با موفقیت رد کنه FDA approve میشه و پتنت دارو به نام اون شرکت یا فرد ثبت می‌شه، مثلا درمورد واکسن کرونا FDA آمریکا اعلام کرده اگر واکسنی بتونه حداقل 50 درصد افراد واکسینه شده رو ایمن کنه میتونه تاییدیه FDA رو برای تولید انبوه بگیره. برای مثال چین و روسیه بدون اینکه منتظر نتایج فاز 3 بمونن واکسن های تولیدی خوشون رو approve کردن که خیلی از دانشمندان هم معتقدن این کار، کار خطرناکی بوده.سازمانی که نقش تاییدیه دادن به این موارد رو داره معمولا سازمان غذا و داروی همون کشوره. حالا فرض کنید شرایط مثل الان که درگیر کروناییم خاص باشه. بعضی از کشورها مثل چین و روسیه ممکنه به طور اضطراری به بعضی داروها مجوز بدن تا جلوی شیوع بیماری رو بگیرن. هرچند ممکنه از لحاظ خطرآفرینی خیلی مورد بررسی دقیق قرار نگرفته باشن. به طور کلی تاییدیه گرفتن 1 داروی جدید از مرحله شروع تحقیقات یعنی قبل مطالعات آزمایشگاهی تا گرفتن تاییدیه FDA ممکنه 10 تا 12 سال طول بکشه.به طور مثال سریع ترین واکسن تولید شده مربوط به واکسن اوریون بود که طی 4 سال در دهه 1960 ساخته شد و احتمالا واکسن کرونا این رکورد رو بشکونه!ولی کلا خواستم بدونید قضیه از چه قراره شاید یکدفعه خبرش اومد که واکسن ایرانی کرونا رو ساختیم! جدا از شوخی بذارید نظر خودم رو بهتون بگم! منم اگه روسیه بودم مثل دختر پوتین همین واکسن روسی رو که تاییدیه فاز 3 نداره رو استفاده میکردم.فاز 4: مطالعه روی داروها با ورود دارو به بازار تموم نمیشه و تا پایان عمر دارو ادامه داره. برای مثال همه شرکت‌های بزرگ دارویی دارای بخشی به نام فارماکوویژیلانس ان که بررسی عوارض بلندمدت دارویی تا حتی سالها بعد از ورود به بازار رو برعهده دارن و جمعیت مورد بررسیشون میشه تمام کسانیکه دارو رو مصرف می‌کنن، زمانش هم میشه تا زمانی که دارو در بازار وجود داره.توی فاز 4 عوارض نادر دارویی کشف میشن. این عوارض به نوعی ان که فقط در زمان طولانی و تعداد افراد زیاد شناسایی میشن.برای شرایط اضطراری مثل الان برای سرعت دادن به روند تولید دارو و یا واکسن جدید ممکنه چند فاز باهم ترکیب بشن. مثلا الان برای شرایط کرونا فازهای 1 و 2 باهم ادغام میشن و به دصورت موازی پیش میرن. به این حالت میگن combined phase.WHOیا سازمان بهداشت جهانی برای زودتر در دسترس قرار گرفتن واکسن، 190 تیم رو تحت مدیریت خودش مسئول تحقیق روی ساخت و تولید انبوه واکسن کرده. از این 190 تیم تا الان 142 تیم هنوز وارد آزمایش های انسانی نشدن و در فاز preclinical ( یعنی تحقیقات آزمایشگاهی روی حیوانات یا سلولهای انسانی ) قرار دارن.27 واکسن در فاز یک، 15 واکسن در فاز 2، 9 واکسن در فاز 3 و هنوز هیچ واکسنی از طرف FDA تایید نشده ولی 5 واکسن مجوز گرفتن تا به صورت محدود استفاده بشن.	University of Oxford/AstraZeneca : واکسنی که دانشگاه آکسفورد با کمک شرکت AstraZeneca در حال تحقیق روش هستن، در فاز 1 و2 ادغام شده‌اش عه و هیچ عارضه جانبی خاصی نشون نداده و پاسخ ایمنی قوی‌ای در بدن دریافت کنندگان مشاهده شده. در حال حاضر در بریتانیا و هند در فاز 2 و 3 ادغامی عه و به تازگی در برزیل و آفریقای جنوبی هم فاز 3 ش شروع شده. روز 6 سپتامبر 2020 کلینیکال ترایال مربوط به این واکسن به طور موقت متوقف شد چون یه مورد بیماری التهابی در یکی از داوطلبین مسن مشاهده شد ولی بعد از تحقیقات صورت گرفته احتمال دادن که این عارضه مربوط به واکسن نبوده و تحقیقات از سر گرفته شد.شرکت moderna با همکاری NIH (national institutes of health) از ماه ژانویه یعنی دی یا بهمن 98 شروع به ساخت واکسنی کردن که در ماه مارس یعنی حدود فروردین 99 آزمایشاتش روی انسان شروع شد و درحال حاضر در فاز سوم کلینیکال ترایال قرار داره و روی 30000 نفر داره آزمایش میشه. این واکسن نتایج بسیار امیدبخشی داشته و اگر نتایج فار 3 هم مثبت باشه احتمالا اواخر سال 2020 یا اوایل 2021  وارد بازار بشه.شرکت آلمانی BioNTech همراه با شرکت آمریکایی فایزر و شرکت چینی fosun pharma  در حال آزمایش روی یک واکسن دو دوزی هستن که آزمایشات انسانیش از ماه می یا خرداد شروع شده و در حال حاضر در فاز 3 بالینی عه و داره روی 43000  نفر آزمایش میشه. در همین ماه میلادی فایزر گفته که تا یکی دو ماه آینده میفهمن که واکسنشون اثربخشه یا نه . یکی از ایرادات این واکسن اینه که برای ایمنی زایی باید دو دوز از اون مصرف بشه و ساخت این مقدار واکسن در سطح جهان کار ساده‌ای نیست.کمپانی چینی CanSino biologics آزمایشات انسانی رو از ماه می یا خرداد آغاز کرده و در حال حاضر فاز 3ش در عربستان سعودی و پاکستان داره انجام میشه. توی چین به این واکسن مجوز موقت دادن که سربازاشون رو واکسینه کنن تا اثرات دقیق ترش مشخص بشه.Gamaleya Research Institute که بخشی از وزارت بهداشت روسیه‌ست از ماه ژوئن یا تیر آزمایشای انسانیشون رو شروع کردن و در ماه اوت در حالیکه هنوز در فاز 1 / 2 ادغام شده بودن؛ پوتین اعلام کرد که این واکسن در روسیه approved شده که متخصصان این عمل رو بسیار پرخطر و پر ریسک توصیف کردن و روسیه هم عقب نشینی کرد و گفت اون تاییدیه ثبت مشروط بوده و قرار بوده اگه نتایج فاز3 مثبت باشه اون تاییده داده بشه و فعلا به طور محدود داره استفاده میشه. در حال حاضر این واکسن در فاز 3 بالینی عه و داره روی 40000  نفر از جمله دختر پوتین آزمایش میشه. جدیدا اخبار خوبی از این واکسن به دنیا مخابره شده و امیدها رو برای اثربخشی بیشتر و کسب مجوزهای نهایی بیشتر کرده.Sinovac biotech هم یه شرکت خصوصی چینی عه که از ماه ژوئن یا دی آزمایشای انسانیشون شروع شده و در حال حاضر در فاز 3 بالینی هستن و از همین ماه یه فاز 1 /2 ادغامی رو روی بچه‌ها شروع کردن. دولت چین به  این واکسن مجوز اضطراری برای استفاده محدود داده.چرا باید هر سال واکسن آنفلونزا بزنیم؟ خب یه واکسن ساخته شه یکبار توی عمرمون بزنیم و هر سال انقدر دنبال پیدا کردنش نباشیم.برای جواب به این سوال اول باید بدونیم واکسنا از چی تشکیل شدن و چطوری کار میکنن:واکسن‌ها شامل همه یا بخشی از اون عامل بیماری زا هستن مثلا بخشی از باکتری یا ویروس. در هر صورت چه بخشی از عامل بیماری زا مورد استفاده قرار بگیره چه کلش، اون عامل بیماری زا، تضعیف شده یا کشته شده اس تا نتونه باعث بیماری زایی بشه. برای همین واکسن آنفولانزا به ما آنفولانزا نمیده. ولی کاری که میکنه اینه که توجه سیستم ایمنی مون رو به خودش جلب میکنه و با تولید آنتی بادی به مقابله با اون میره.آنتی بادی‌ها پروتئین‌هایی هستند که سیستم ایمنی بدن ما علیه هر عامل بیماری زایی که وارد بدن بشه به طور اختصاصی تولید می‌کنه. حالا بعد از تزریق واکسن و تولید آنتی بادی اگه  یه باکتری زنده یا کل یه ویروس هم وارد بدن بشه به خاطر آنتی بادی ای که از قبل تولید شده، ما در برابر اون ویروس یا باکتری ایمن هستیم و بیمار نمی‌شیم.ولی چیزی که مهمه اینه که اون ویروس یا باکتری‌ای که وارد بدنمون میشه باید شبیه همون ویروس یا باکتری‌ای باشه که توی واکسن ما بوده. تنها در این صورته که آنتی بادی‌های از پیش تولید شده می‌تونن از بیماری زایی اونا جلوگیری کنن. ولی اگه ویروس یا باکتری‌ دائما در حال عوض شدن باشه دیگه آنتی بادی‌های قبلی نمی‌تونن از ابتلا بهش جلوگیری کنن. متاسفانه ویروس آنفولانزا هم استاد عوض شدنه. در واقع نه تنها عوض میشه بلکه عوض شدنش یه استراتژی برای زنده موندن ویروسه. چون دقیقا همون قسمتی از ویروس دائما عوض میشه که هدف سیستم ایمنی ماست. مثل این میمونه که اگه این ویروس یه کت تنش باشه هر سال رنگ کتش عوض بشه و وقتی سر و کله‌ش پیدا بشه سیستم ایمنی ما نمی‌تونه تشخیص بده که این همون ویروسیه که سال قبل واکسنشو زدیم. این عوض شدن رنگ لباس در واقع جهش‌های ژنتیکی کوچیکی هستن که باعث می‌شن هر سال ویروس آنفولانزا تغییر کنه و برای سیستم ایمنی ما جدید باشه. در پروسه‌ی تولید واکسن هم دانشمندا باید همیشه یه قدم جلوتر از ویروس آنفولانزا باشن. یعنی چی؟ سازمان جهانی بهداشت باید سالی دو بار، یه بار برای نیمکره جنوبی و یه بارم واسه نیمکره شمالی، جلسه‌ای برگزار کنه و در اون جلسه اطلاعات بدست اومده از نظارت جهانی بر آنفولانزا رو بررسی کنن و بفهمن که در شیش ماه آینده کدوم سویه‌‌های آنفولانزا ممکنه بیشترین بیماری رو ایجاد کنن و .به زبون ساده‌تر میشه گفت که برای مثال سازمان جهانی بهداشت میاد میگه که امسال ویروسایی که کت سبز یا قرمز تنشونه بیشتر از بقیه باعث بیماری زایی میشن. بعد از اینکه who اینو اعلام کرد شرکتای واکسن سازی فقط شیش ماه زمان دارن تا واکسن مورد نظر رو برای میلیون‌ها نفر آماده کنن. پس هر سال واکسن جدید آنفولانزا به طور خاص ساخته شده تا برجسته‌ترین سویه‌های اون سال رو متوقف کنه.با توجه به این چیزایی که گفتیم  همین که دانشمندا تونستن واکسنی بسازن که دربرابر این ویروس موثر باشه خودش جای تعجب داره؛ همین واکسن سالانه جلوی مرگ و میر هزاران نفر رو میگیره و احتمال ابتلا به آنفولانزا رو در کسانی که اونو تزریق میکنن تا 50 درصد کاهش میده.برای بخش آخر پاددارو سراغ یکی از مهم‌ترین مباحث حیاتی برای جامعه می‌ریم تا فتح بابی باشه برای صحبت‌های تکمیلی تو این قضیه.سلامتی فقط شامل جسم نمیشه حتی توی این دنیای مادی هم همه‌مون معتقدیم که خوشبخت اونیه که روانش سالم باشه حتی اگر پولدار هم باشید ولی آرامش نداشته باشید،2 هزار هم نمیارزه. البته که چه بهتر که ثروت و سلامتی رو باهم داشته باشیم. شمارو نمیدونم ولی من خودم نسبت به قبل خیلی بداخلاق‌تر شدم، و به راحتی عصبانی می‌شم.همونظور که متوجه شدید می خوایم درمورد تاثیر کرونا روی سلامت روان یا mental health  صحبت کنیم.بذارید همین اول کار یک چیز رو باهم مرور کنیم، ما توی ایران زندگی می‌کنیم و شاید خیلی‌هامون توی تامین نیازهای اولیه‌مون به مشکل برخورده باشیم و شکی در اون نیست که این میتونه مقدمه‌ی فشارهای اضطرابی، پرخاش، افسردگی و مشکلات عدیده دیگه بشه اما موضوع ما الان درمورد تاثیری عه که شیوع کرونا روی احساسات و روانمون گذاشته و می‌خوایم این مشکل رو واکاوی کنیم.خب اساسا پاندمی‌ها استرس زا هستن و این استرس و ترس همون حسی عه که باعث بقای انسان در طول تاریخ شده. دکتر دامور – یکی از روانشناسان بالینی معروف در ایالات متحده ‌آمریکا_ در مورد همین موضوع میگه: اضطراب به شما کمک میکنه در لحظات سخت تصمیم‌هایی رو بگیرین که درستن و بهشون نیاز دارید.اما مشکل حقیقتا از جایی شروع میشه که همین حس مفید از حالت طبیعیش خارج بشه. (دوستان جالب اینه که ملاک ما برای درستی نرمال جامعه است؛ یعنی ممکنه در زمان‌ها و مکان‌های مختلف متفاوت بشه مثلا  شیرازی‌ها کلا بیخیال ان شاید یک فردی که توی تهران عادی باشه رو ببریم شیراز همه بهش بگن بیخیال عامو! انقدر سخت نگیر)انسان موجود اجتماعی‌عه و خیلی از استعدادها و احساساتش در جمع نمود پیدا میکنه. انسان‌های برونگرا و درونگرا نداره ولی قاعدتا انسان‌های برونگرا این حس رو بیشتر تجربه کردن. حالا تصور کنید شما یک موجود اجتماعی رو بگیرید بهش بگید 1 متری کسی نرو ، اقوام و دوستات رو کمتر ببین، مسافرت نرو و حتی توی پروتکل‌های اولیه گفته می شد روابط جنسی تون رو کمتر کنید. واقعا چنین موجودی حتی اگر هیچ گونه مشکلی از قبل هم نداشته باشه چندین level افت در احساساتش خواهد داشت. اگربه آمار دقت کنیم بهتر و ملموس‌تر متوجه فاجعه رخ داده می‌شیم:شیوع افسردگی در ایالات متحده آمریکا از زمان شیوع پاندمی 3 برابر شده، قبل از کرونا 20 درصد مردم ایالات متحده یا از هر 5 نفر یک نفر مشکلات روان داشتن و باشیوع پاندمی این عدد می‌تونه به بیش از 1 نفر از هر 4 نفر یعنی بیش از 25 درصد برسه واقعا آثار وحشتناکی عه!یک آمار تخمینی برای مشکلات سلامت روان در ایران داشتیم که می‌گفت در کلان شهرها تا 25 درصد مردم از لحاظ روانی سلامتی لازم رو ندارن. والا نمی‌دونم اگر الان مطالعه دقیق و موثقی انجام بشه به چه آمار وحشتناکی خواهیم رسید! قطعا نصف اطرافیانم و خودم سالم قلمداد نمیشیم.گروه‌های حساس در این موارد می‌تونن نوجوانان کودکان وهمچنین سالمندان و از همه بدتر افرادی که سابقه وسواس فکری، افسردگی و سایر مشکلات روان رو دارن باشن!استرس دوران کرونا به دو صورت عه: یه مدل استرس مبتلا شدن یا مبتلا کردن آدم‌هاست، مدل دوم اضطراب و ترسی عه که بعد از مبتلا شدن، بیماران باهاش مواجه ان. در مورد استرس دوم معمولا صحبت نمی‌شه.همینجا بحث رو تموم می‌کنیم تا توی اینستاگرام و قسمت‌های بعد به طور مفصل در مورد راهکارهای مقابله با این مشکلات بپردازیم.خب قسمت سوم پاددارو هم تموم شد امیدوارم از این پادکست راضی بوده باشید و اطلاعات جدید و مفیدی بهتون منتقل شده باشه. تیم پاددارو داره تمام تلاشش رو میکنه تا در این اوضاع بحرانی کنار شما باشه و شاید شاید شاید اندازه سر سوزنی در سلامتی شما نقش داشته باشه. خیلی خوشحالمون می‌کنید اگر با نظرات و انتقاداتتون ما رو کمک کنید.خبر خوبمون اینه که به زودی کانال و سایتمون هم بالا میاد و میتونیم در اونجا با هم بیشتر در ارتباط باشیم.بقیه قسمت‌های پادکست پاددارو را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/S01E03---Medicines-and-Vaccines-Production-(تولید-داروها-و-واکسن‌ها)-id4498935-id413853507?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=S01E03%20-%20Medicines%20and%20Vaccines%20Production%20(%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF%20%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%87%D8%A7%20%D9%88%20%D9%88%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست پاددارو</category>
                <author>پادکست پاددارو</author>
                <pubDate>Fri, 01 Oct 2021 15:44:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل اول-اپیزود دوم( پاندمی‌ها)</title>
                <link>https://virgool.io/Poddarou/%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D9%87%D8%A7-jsqzw2glrrfw</link>
                <description>سلام، من آرش کلانتر دانشجوی سال آخر رشته‌ی داروسازی دانشگاه علوم پزشکی تهران و این قسمت دوم پادکست پادداروعه که در مرداد 99 داریم منتشرش می‌کنیم.پاددارو یه پادکست سلامت محوره که قصد داره اطلاعاتی ارائه بده که زندگی با کیفیت‌تر و با سلامتی بیشتری داشته باشین. امیدوارم از این قسمت خوشتون بیاد و حال خوبی براتون رقم بزنیم.قسمت قبل درباره‌ی کرونا بصورت کلی و تاثیر اون در زندگی روزمره‌ی سه قشر مطرح جامعه سلامت و همچنین دورکاری صحبت کردیم. دوستانی که تازه با ما همراه شدن می‌تونن لینک قسمت اول رو در بیوی صفحه اینستاگرام ما مشاهده کنن. صفحه‌ی اینستاگرام ما به آدرس پاددارو در دسترستونه. خوشحال می‌شیم ما رو در اینستاگرام دنبال کنید؛ به زودی سایت و کانال تلگرام مون راه می‌ندازیم تا بتونیم راحت‌تر با هم در ارتباط باشیم.می‌خوایم در ابتدا تاریخچه پاندمی‌ها و اپیدمی‌های بشری در طول حیات خودش درگیر اون بوده رو به صورت گذرا با هم مرور کنیم. اول از همه یه سوال: شما فرق پاندمی اپیدمی رو می‌دونین؟ پاندمی به فراگیری یک بیماری در سطح وسیع جهانی میگن، اما اپیدمی فراگیر یک بیماری در یک موقعیت خاص جغرافیایی. پس ابتدا هر بیماری پاندمی به صورت اپیدمیه، اما بعدش اگر گسترش پیدا کنه به پاندمی تبدیل میشه. مثلا کرونا، ابتدا بصورت اپیدمی در وهان چین بود، اما الان به سه پاندمی وسیع جهانی تبدیل شده. دونستن تاریخچه پاندمی و اپیدمی‌های گذشته می‌تونه به ما دید خوبی بده که کرونارو دست کم نگیریم و بتونیم با خسارات جانی و مالی کمتری از اون عبور کنیم.فقط نیاز داره یه خرده بیشتر به فکر هم باشیم و از مشکلات عبور کنیم. چیزی که دردناکه اینه که خیلی از دوستان و نزدیکان خودمون تا عزیزی رو از دست ندن عمق فاجعه و خطر رو حس نمی‌کنن. بگذریم، اولین اپیدمی یا پاندمی کشف شده به سه هزار سال قبل از میلاد حضرت مسیح یعنی پنج‌هزارسال پیش برمی‌گرده. از اجسادی که در خانه‌ای در چین پیدا شد متوجه شدن یه بیماری فراگیر علت مرگ تمامی اجساد پیدا شده بود. فراگیری بعدی مربوط به چهارصد و سی سال قبل از میلاد حضرت مسیحه؛ بعداز جنگ آسپارتا و آتن خب برگشت سربازان به آتن یک بیماری با علائم سردرد، قرمزی و التهاب چشم و زبون، التهاب گلو و مشکلات تنفسی مشاهده میشه.که بر اثر اون در طی پنج سال، صد هزار نفر جونشونو از دست دادن. علائم بیماری خیلی شبیه کرونای الان خودمونه؛ ولی حدس زده میشه این بیماری ابولا به نبع تیفوییدی بوده باشه. در سال 165 تا 180 میلادی در امپراتوری روم، بعد از اینکه سربازا از جنگ برگشتن علائمی شبیه آبله مرغون داشتن که همین الان ساده باعث میشه در طی پانزده سال پنج میلیون نفر از بین برن. قشنگ معلومه آه مردمی که باهاش جنگیده بودن دامشونو گرفت. در طی سال‌های 250 تا 271 میلادی در تونس فعلی بیماری فراگیر میشه که در طول تاریخ به طاعون تونس معروف شده.اما علت اون مشخص نیست؛ میزان مرگ و میر اونقدر زیاد بوده که در طول یک روز حتی تعداد فوتی‌ها به پنج هزار نفر می‌رسیده. از این فراگیری مردم با نام آخر دنیا هم یاد می‌کنن. بقایای پیدا شده نشون میده که فوتی‌هارو با آهک دفن می‌کردن. در طی سال‌های 1346 تا 1353 میلادی شاهد یک پاندمی بزرگ در اروپا بودیم؛ که گویا از آسیا وارد شده بوده و طی پنجاه درصد جمعیت اروپا کشته می‌شن که به همین جهت با نام مرگ سیاه از اون یاد می‌کنن. عامل این پاندمی یه باکتری به نام یرسینیا پستیسه؛ که همون باکتری عامل طاعون بوده. که توسط کک‌های روی بدن جوندگان منتقل میشه. از همین سال‌ها قتل عام این باکتری منحوس شروع میشه و هر قرن یا چند سال یکبار یه گوشه‌ی دنیا ظهور پیدا می‌کنه و فاجعه پشت فاجعه.بذارید برای شروع بحث طاعون و میزان مرگبار بودنش اثرات اجتماعی و اقتصادی بعد از این فراگیری رو مرور کنیم. این پاندمی باعث شد نیروی کار در اروپا کاهش پیدا کنه، در نتیجه دستمزد کارگران به علت تقاضای بیشتر افزایش پیدا کرد و فراوانی غذا نسبت به جمعیت رخ داد؛ به طوری که گوشت به سبد غذایی کارگران اون روزگار اضافه شد. عده‌ای علت پیشرفت‌های صنعتی بعدی رو آسوده خاطری کارگران از تامین معاش خودشون میدونن. البته در مورد این موضوع اختلاف نظرهای زیادی وجود داره؛ ولی برای اینکه توجهتون رو به بزرگی پاندمی جلب کنم دوباره به آمار پنجاه درصد فوتی در اروپا اشاره می‌کنم.یعنی از هر دو نفر یک نفر جون خودشونو از دست دادن؛ طاعون آمریکا در قرن شانزده، منظور از آمریکا و منطقه و قاره‌ی امریکاست، نه کشور ایالات متحده، باعث میشه که نود درصد جمعیت بومی نیم‌کره غربی از بین برن. طاعون بزرگ لندن در سال 1665 و 1666 میلادی؛ در تابستان با افزایش تعداد جوندگان و کک روی بدن اون‌ها که عامل اصلی انتقال طاعون بودن اپیدمی گسترش پیدا می‌کنه. با سردتر شدن هوا در زمستون همگیری کاهش پیدا می‌کنه.در مجموعه این فراز و نشیب پونزده درصد جمعیت لندن که حدود صد هزار نفر بودن جونشونو از دست میدن؛ تا صحبت از لندن شد بگم که یه فاجعه‌ی دیگه غیر بیماریم سال بعد از تا طاعون تو لندن رخ میده که یک چهارم شهر کامل در آتش می‌سوزه و جز خاکستر چیزی از اون باقی نمی‌مونه. علت آتش‌سوزی هنوز مشخص نشده، اما این آتش‌سوزی سه روز کامل طول میکشه و هشتاد هزار نفر سرپناهشون رو از دست دادن. می‌تونیم این سال‌ها رو سال‌های فاجعه‌بار برای لندن به حساب بیاریم.طاعون بزرگ مارسی؛ این طاعون در طی سال‌های 1720 تا 1723 میلادی رخ میده. این فراگیری علت نابودی سی درصد مردم شهر شمرده میشه. ناقل بیماری هم کشتی‌ای بوده که از مدیترانه وارد مارسی شده بوده و بررسی های لازم به دقت به اون صورت نگرفته شده.طاعون روسیه در طی سال‌های 1770 تا 1772 میلادی در زمان کاترین دوم به وقوع می‌پیونده. که از کاترین دوم به عنوان کاترین بزرگ هم یاد میشه. خود همین ملکه هم بر اثر این اپیدمی جونشو از دست میده.در بین این اپیدمی‌ها و پاندمی‌های طاعونی در دنیا طی این پنج شیش قرن، فراگیری‌های بزرگ دیگری هم داشتیم. مثلا در سال 1545 تا 1548 میلادی در آمریکای مرکزی، اپیدمی کوکولیستلی، (امیدوارم اسمشو درست تلفظ کرده باشم) رخ داد. که نوعی تب خونریزی دهنده بود؛ که باعث مرگ پونزده میلیون نفر به ویژه در مکزیک شد. اپیدمی‌های بعد از طاعون یرسینیه تا طاعون اصلی فاصله گرفتن. در سال 1793 در فیلادلفیا که اونموقع پایتخت ایالات متحده آمریکا بود، تب زرد شیوع پیدا کرد که به طاعون زرد هم معروفه.علایم این بیماری به صورت تب، لرز، از دست دادن یا کاهش اشتها، تهوع و دردهای ماهیچه‌ای بروز پیدا می‌کرد. عامل انتقال این بیماری نیز پشه‌ی ماده بود که با گرم‌تر شدن هوا تعدادشون بیشتر می‌شد و شیوع بیماری گسترش پیدا می‌کرد. پاندمی آنفولانزا در طی سال‌های 1889 و 1890 میلادی در تقریبا تمام دنیا شیوع پیدا کرد و شباهت زیادی به پاندمی کوید 19 داشت؛ هم از نظر علائم، هم از نظر راه سرایت. در این پاندمی نیز اولین کیس‌ها در کشورهای صنعتی و مدرن اون موقع مثل روسیه مشاهده شد. با اینکه در اون زمان سفرهای هوایی وجود نداشت به سرعت کشورهای مختلف درگیر این بیماری شدن و قشر آسیب پذیر مشابه اکثر بیماری‌های ویروسی افراد مسن بودن.صد هزار نفر مرده کمترین آمار تخمینی‌ست که از این پاندمی ذکر شده؛ فاصله شیوع اولیه تا پیک بیماری بسیار کوتاه و حدود پنج هفته بود؛ بسیار مشابه با نحوه‌ی شیوع کرونا. فراگیری بعدی اپیدمی فلج اطفال در سال 1916 در نیویورک بود، عامل این بیماری ویروسی بنام پلیوویسروسه که بیشتر به کودکان و نوزادان آسیب می‌زنه و علاوه بر مرگ خیلی از افراد مبتلا رو دچار عوارض گوارشی و بدتر از اون حرکتی می‌کنه. دراین اپیدمی که در سال 1916 رخ داد در سال اول، بیست و هفت هزار مبتلا و شیش هزار مرگ قطعی بر اثر این بیماری رخ داد.فلج اطفال فقط از طریق انسان به انسان منتقل میشه و بعد ساخت واکسن روی اون در بسیاری از کشورها ریشه‌کن شد. آخرین مورد ابتلا در ایالات متحده در سال 1979 گزارش شد. در ایران هم این بیماری از بین رفته و آخرین مورد در سال 1997 گزارش شد. واقعا امیدواریم روز همه‌ی بیماری‌های کشورمون از بین رفته باشه.پاندمی آنفولانزای اسپانیایی یکی از معروف‌ترین فراگیری‌هاس که در طی سال‌های 1918 تا 1920 رخ داد. دقیقا بعد از پایان جنگ جهانی اول که در طی سال‌های 1914 تا 1918 رخ داد. بر اثر این بیماری تقریبا پونصد میلیون نفر در سراسر دنیا مبتلا شدن که از هر پنجاه نفر یک نفر از اونا جونشون از دست دادن. حتی بخشی از جمعیت بومی منقرض‌شدن. مرگ و میر آنفولانزا بر اثر عواملی مانند فقر، کمبود مکان‌های بهداشتی و تغذیه ضعیف که به دنبال جنگ جهانی اول بدتر هم شده بودن به شدت گسترش یافت.می‌دونید آنفولانزای اسپانیایی اولین بار در کجا مشاهده شد؟ جواب این سوال همانطور که حدس زدیم باید تعجب شما رو به همراه داشته باشه. اسپانیا به علت اعلام بی‌طرفی در جنگ جهانی اول اوضاع بهتری داشت؛ خوب نه، ولی در اوضاع نابسامان اون روز ها متوسط هم خوب به حساب میومد و مطبوعات فارغ از سانسور حکومت مرکزی مطالب را منتشر می‌کردن. این آزادی بیان مطبوعات منجر شده بود که گزارش‌های بیشتر و دقیقتری از این بیماری به گوش مردم برسه و این باور غلط رو ایجاد کنه که این بیماری مختص اسپانیاست.پاندمی آنفولانزای مرغی در طی سال‌های 1957 و 1958 میلادی حدود 1.1 میلیون نفر رو از بین برد؛ که صد و شونزده هزار نفر از این آمار مربوط به ایالات متحده آمریکا. پاندمی ایدز از سال 1981 شروع شد و همچنان ادامه داره. این بیماری اولین بار در یک مرد آفریقایی مشاهده شد که به علت تماس جنسی با شامپانزه به این بیماری مبتلا شده بود. شاید شما هم بپرسید واقعا چرا؟ ولی خیلی مواقع یک دیوانه سنگی رو در چاه میندازه که هزارتا عاقل هم نمی‌تونن اونو در بیارن. به علت روش انتقال خاص بیماری ایدز که فقط از راه خون و تماس جنسی منتقل میشه، سرعتش شیوع آهسته‌تری داره.اما به علت دوران نهفتگی طولانیش، ریشه‌کنی اون بسیار سخته؛ ممکنه یک فرد شیش‌ تا ده سال به ایدز مبتلا باشه اما خودش و اطرافیانش متوجه نشن و علامت خاصی‌ام بروز نده. از ابتدای پاندمی ایدز تاکنون حدود چهل میلیون نفر به این بیماری به صورت قطعی مبتلا شدن؛ که فقط و فقط دو نفر از اونا به صورت کامل بهبود پیدا کردن. از سال 1990 با ورود داروهای ضد ویروسی جدید به بازار دارویی، طول عمر بیماران مبتلا به ایدز به افراد سالم نزدیک‌تر شد.آنفولانزای خوکی که در طی سال‌های 2009 و 2010 میلادی از مکزیک شروع شد و اپیدمی ابولا که طی سال‌های 2014 تا 2016 در آفریقا رخ داد از جمله فراگیری‌ها معاصرن. آخرین فراگیری قبل از کوید-19 مربوط به ویروس زیکا در سال 2015 که هم از راه تماس جنسی و هم از راه نیش پشه منتقل میشه. این بیماری برخلاف بیماری قبل بیشتر به نوزادان آسیب می‌زنه و جامعه پر ریسک متفاوتی با بقیه بیماری‌ها داره.اطلاعاتی که خدمتتون ارائه شد از سایت livesence.com استخراج و ترجمه شده.شاید شمام مثل من دیده باشین که انسان‌های مختلف نظرات و پیشنهادات مختلفی درباره افرادی که کرونا گرفتن دارن؛ یه عده دنبال روغن بنفشه‌ان، یه عده ادرار شتر، یه عده نیش زنبور عسل و غیره. یه عده میگن فلان مکملو بخور، یه عده میگن فلان چیزو نخور. سعی می‌کنیم با اطلاعاتی که در ادامه بهتون از منابع معتبر می‌دیم سردرگمی‌تون رو کاهش بدیم. در ابتدا نکته‌ی ضروری بهتون میگم بسیاری از افرادی که به کرونا مبتلا می‌شن، بدون نیاز به مراقبت در بیمارستان و با استراحت در خونه و قرنطینه کردن خودشون برای مبتلا نکردن بقیه، می‌تونن سلامتی خودشون رو بدست بیارن؛ فقط کافیه مایعات زیاد مصرف کنن و استراحت کافی داشته باشن.اگر بدن درد یا تب دارن برای رفع این علائم دارو مصرف کنن. داروی انتخابی برای تب و درد در بزرگسالان استامینوفن پونصد میلی گرمه، به صورت هر شش ساعت. همینجا تو پرانتز بهتون میگم که دوزبندی استامینوفن در اغلب موارد کمتر از میزان نیازه و اثر بخشی اون کافی نیست و اصطلاحا اندرتیریتمنت رخ میده. برای بدن درد تنها هم داروی انتخابی ناپروکسنه با ماکسیم دوز روزانه هزار و پونصد میلی گرم. مطالعات مختلف ناپروکسن رو بر ژلوفن در بیماری کوید-19 ترجیح داده. پس اینکه هر روز همه جا می‌شنویم که لعنت به این مملکت که کرونا مثبتارو می‌فرستن خونه، کاملا قضاوت اشتباهیه. البته فرستادن مریض بخونه باید زمانی باشه که کادر درمان به صورت قطع متوجه این نکته باشن که ارگان‌های حیاتی مثل ریه یا در موارد نادر قلب درگیر نشده باشن.این روش روش مرسوم در تمام دنیاست و ارتباطی به نبود تخت و تجهیزات بیمارستانی نداره. در حال حاضر دارویی که به صورت خاص برای کرونا باشه ساخته نشده و هم اکنون داروهای بیماری مالاریا مثل هیدروکسی کلروکین، بیماری خودایمنی مثل ام‌اس رسیژن یا آنتی‌ویروس‌های که از قبل وجود داشتن مثلا فاویپیراویردارن استفاده میشن و نتایج خوبی هم نشون دادن. اما شاید سوال بشه چرا انقد ساخت دارو برای ویروس کرونا سخته؟ اول از همه اینکه ویروس زندگی وابسته به میزبان داره، یعنی زمانی رشد و تکثیر پیدا می‌کنه که به سلول میزبان زنده‌ی راه یافته باشه.به همین علت دارو باید به اندازه‌ی اختصاصی باشه که فقط سلول آلوده به ویروس رو از بین ببره نه سلول‌های سالم بدن. موضوع بعدی اینکه خانواده‌ی ویروس‌های آنفولانزا و کرونا بشدت جهش ژنتیکی دارن و می‌تونن ویژگی‌های خودشونو از نسلی به نسل دیگه تغییر بدن و این باعث میشه رهگیری و نابود کردنشون توسط سیستم ایمنی سخت شه. علت اینکه هرسال واکسن آنفولانزا جدید تولید میشه اواخر تابستون و اوایل پاییز اونو تزریق می‌کنیم همین موضوعه.میخوایم به صورت کلی دارو درمانی بیماران کوید-19 رو مورد بررسی قرار بدیم. در ابتدا با مکمل‌های پرطرفدار این روزا شروع می‌کنیم. مصرف ویتامین د3 از ابتلا کرونا جلوگیری می‌کنه؟ امکان نداره پزشکان و داروسازا این سوال رو در این روزها نشنیده باشن. ویتامین د3 بصورت روزانه در اثر برخورد نور خورشید بالای اپیدرم پوست ساخته میشه. همین‌جا توی پرانتز بهتون میگم که حدود ده تا پونزده دقیقه نه بیشتر در معرض نور مستقیم یا غیر مستقیم خورشید برای سلامت بدن و پوست ضروریه. بخش دیگر نیاز بدن به ویتامین د3 توسط تغذیه و توسط مواد غذایی لبنیات، سویا، زرده‌ی تخم‌مرغ و دیگر منابع تامین میشه.در برخی مطالعات اثبات شده در افرادی که کمبود ویتامین د3 دارن نسبت به افراد معمولی در ریسک عفونت فوقانی دستگاه تنفسی بیشتری قرار دارن. ویتامین د3 با دو تا مکانیزم یکی تقویت بدن و جلوگیری از پاسخ‌های بیش از حد التهابی، می‌تونه تو کرونا مفید باشه اما برای چه افرادی؟ ببینید تاکید می‌کنم؛ افرادی که کمبود ویتامین دارن، نه افراد نرمال. حالا این کمبود از کجا تشخیص داده میشه؟ توسط آزمایش خون.دوستان یه نکته‌ی خیلی اساسی وجود داره ویتامین‌های آ، دی، ای و کا محلول در چربی ان و از راه ادرار دفع نمی‌شن. اگر به صورت بلند مدت و بیش از حد مصرف بشن میتونن فرد دچار سمیت کلیوی کنن. پس به صورت کلی بهتون میگم اگر کمبود ویتامین د3 دارید مصرف روزانه قرص های هزار یا دو هزار واحدی می‌تونه براتون مفید باشه. ویتامین سی و تقویت سیستم ایمنی جز افسانه‌های دوران کودکی همه‌ی ما و گویا بزرگسالی بعضیاست. یعنی همون فکر می‌کردیم پرتقال و لیموشیرینی که می‌خوریم مثه داعش ویروس کرونا رو می‌کشه. حالا با این طرز تفکر کرونا پاندمی شده باشه، مگه میشه به فکرت نرسیده ویتامین سی نخوری.دوستان نکته‌ی مهم و حیاتی که الان می‌تونم بهتون بگم اینه که ویتامین سی و زینک برای پیشگیری خوبن، یعنی باعث تقویت سیستم ایمنی میشن ولی توی درمان بیماری وقتی که بیمار میشید خیلی موثر نیست و بیشتر جنبه‌ی روانی داره. داروی مورد استفاده برای بیمار کرونایی بسته به وضعیت بیمار متفاوته و نوع داروهایی که برای یک بیمار سر پایی تجویز میشه با فردی که در بیمارستان بستریه از زمین تا آسمون متفاوته.برای بیمار با علایم خفیف تا متوسط از ترکیب هیدروکسی کلروکین و آزیترومایسین و ناپروکسن به عنوان ضد درد، در صورت تب استامینوفن تجویز میشه. تو پرانتز اینکه دارم در مورد کشور خودمون ایران صحبت می‌کنم. کلروکین و هیدروکسی کلروکین از داروهای درمان مالاریا و آرتریت روماتویید ان. اما سوال اینه که کاربرد اینا تو کوید-19 چیه. در مطالعات آزمایشگاهی مشخص شد هیدروکسی کلروکین با دو روش باعث نابودی ویروس کرونا میشه. یکی از اتصال ویروس و غشای سلول میزبان و به طبع اون ورود ویروس به سلول جلوگیری می‌کنه، دومی ام اینکه در صورت ورود ویروس اجازه‌ی تکثیر به ویروس رو داخل سلول میزبان نمیده.اما بعدا در مورد کارایی این دارو در کرونا حرف و حدیث های بسیاری شکل گرفت. قاعدتا در ماه های آتی به صورت دقیق مشخص میشه که وضعیت این دارو چگونه است.آزیترومایسین یک داروی آنتی بیوتیک برای گلو درد های چرکی ناشی از استرپتوکو یا پنومونیای باکتریاییه. پس قاعدتا نباید برای عفونت ویرو‌سی استفاده بشه اما نحوه‌ی عملکرد و تاثیر اون در کرونا جای سوال داره. اما حدسی که زده میشه اینه که آزیترومایسین با خاصیت ضد التهابی خودش جلوی پاسخ بیش‌ازحد سیستم ایمنی رو میگیره و همچنین با جلوگیری از سوار شدن عفونت‌های باکتریایی و عفونت ویروسی میتونه در درمان کرونا کمک کننده باشه؛ در مورد ناپروکسن و استامینوفن هم که قبلا با هم صحبت کردیم.از داروهای ضد ویروس که برای درمان کوید-19 در ابتدا مورد توجه قرار گرفت، می‌تونیم به اسلتامیویر با نام تجاری تامیفلو اشاره کنیم که در پیشگیری و درمان آنفولانزای فصلی موثره. با مشخص شدن بی‌تاثیر بودن اسلتامیویر، بازار سیاه وحشتناک این دارو هم جمع شد. داروی کلترا که شامل داروی ضد ویروس لوپیناویر و ریتوناویره، برای درمان ایدز مورد استفاده قرار می‌گیره. از جمله داروهایی بود که گمان می‌رفت برویروس کرونا موثر باشه اما تحقیقات در انگلیس این فرضیه را به صورت کامل رد کرد. ضدویروس دیگه‌ای که سر و صدای زیادی به پا کرد فاویپیراویر بود که در ژاپن برای درمان آنفولانزا استفاده میشه؛ اما الان برای بیماران کرونا هم تجویز میشه.این دارو توسط شرکت‌های دارویی داخلی تولید شده و وارد لیست دارویی کشور هم شده و به زودی در بازار عرضه میشه. به صورت کلی ویروس برای ساخت و تکثیر پروتئین‌های ضروری خودش و همانندسازی ماده‌ی وراثتیش که دی‌ان‌ای یا آران‌ایه به سلول میزبان نیاز داره. این داروهای ضد ویروس هر کدوم برای یک مرحله از چرخه زندگی ویروس، برای ورود به سلول میزبان و استفاده از اون برای تکثیر تاثیر میذارن. اما یه سوالی که ذهن خیلیا رو درگیر کرده اینه که چرا اصلا داروی بیماری‌های دیگه رو برای درمان کرونا استفاده می‌کنن.از اونجایی که تولید و ساخت یک داروی جدید پروسه زمان‌بر و حساسه ما سعی می‌کنیم حتما تو قسمت بعد در مورد مراحل ساخت دارو و اکسن و مراحلی که یه دارو باید طی کنه تا وارد بازار دارویی بشه اطلاعات خوبی رو بهتون بدیم. برای جلوگیری از اتلاف وقت داروهایی که حدس زده میشه با توجه به مکانیزم اثرشون بتونن مفید باشن، در مطالعات اینویترو آزمایشگاهی و اینویوو یا موجودات زنده، ارزیابی بالینیشون می‌کنن تا زمانی که داروی اصلی بیماری وارد بازار بشه، از اینا استفاده کنیم تا از خسارت جانی و مالی بیماری جدید به حداقل میزان ممکن برسونیمش.به همین دلیل که می‌بینین داروهای بیماری‌های دیگه برای کوید-19 دارن مورد استفاده قرار می‌گیرن؛ چون یه دارو فقط یه اثر خاص نداره. بذارید چنتا مثال براتون بزنم تا وضعیت کاملا مشخص بشه. داروی معروف ماینوکسیدیل که بصورت محلول برای تاسی سر آقایون مورد استفاده قرار می‌گیره، قبلا داروی کاهش فشار خون بود بعدا متوجه شدن عارضه ایجاد مو در بدن داره از همین عارضه استفاده کردن و محلول موضعی برای درمان ریزش مو درست کردن. یا مثلا داروی سیپراهپتادین دارای اثر آنتی هیستامینیه؛ اما الان برای افزایش اشتها در کودکان با برند معروف شربت راسیو داره مورد استفاده قرار میگیره.اگر بخوام همینطوری مثال بزنم ممکنه تا صبح این روند ادامه پیدا کنه.بقیه قسمت‌های پادکست پاددارو را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/S01E02---Pandemic-Diseases-(%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7)-id4498935-id413853506?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=S01E02%20-%20Pandemic%20Diseases%20(%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست پاددارو</category>
                <author>پادکست پاددارو</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 19:34:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>