<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های poinsettia</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pointmortyann</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 21:56:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/114601/avatar/YisRum.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>poinsettia</title>
            <link>https://virgool.io/@pointmortyann</link>
        </image>

                    <item>
                <title>My face under the mask!</title>
                <link>https://virgool.io/@pointmortyann/my-face-under-the-mask-d6zojeyvlt2t</link>
                <description>من ی مشکلی دارم و اون پوست صورتمه. روی لپام فرورفتگی جای جوش و همچنین لکای کوچیک قرمز دارم. توی تایمایی از روز و در واقع بسته به میزان نور محیط، این فرورفتگی ها بیشتر معلوم میشه. پشت لبمم سیاهه که وقتی میذارمش کنار پف کردن گهگاهیه چشام و چاق نشدنم، به این نتیجه میرسم که تیروئیدم پرکاره. توی ی سایتی خوندم سیاهی پشت لب از مشکلات کبد هم می‌تونه باشه. خلاصه اینکه مشکلات پوستی حسابی اعتماد به نفسمو ازم گرفته. ماسک زدن تو این روزا برای من خوب بوده چون بخشی از صورتم که دوسش ندارم رو باهاش پنهان میکنم. و اینجا ی مشکلی هست و اون اینکه توی تایم کاری زیاد دائم ماسک داشتن احمقانه به نظر میرسه به خصوص وقتی که با آدمای زیادی در ارتباط نیستی و فضا مدام در حال تهویه شدنه. تنها کسی که همیشه ماسک رو صورتشه منم. این موضوع خیلی برام آزار دهنده شده و دلم میخواد گاهی ماسکمو بردارم اما اعتماد به نفسش رو ندارم. چند بار دکتر پوست رفتم که دفعه آخر پیشنهادش عمل سابسیژن (مطمئن نیستم درست گفته باشم) برای رفع فرورفتگی ها بود که البته هزینه ش دو تومنه و من پولشو ندارم.وقتی دخترا رو میبینم که چه صورتای صاف و پوستای روشنی دارن بهشون حسرت میخورم. میگم آخه چطوری اینقدر خوشگلن. موندم چی کار کنم.. شما ها هم از این مشکلات دارین؟ چطور باهاش کنار میاین؟ لطفاً حرفاتونو کامنت کنید برام. ممنونم.</description>
                <category>poinsettia</category>
                <author>poinsettia</author>
                <pubDate>Fri, 23 Apr 2021 18:02:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Where are my eyes?!</title>
                <link>https://virgool.io/@pointmortyann/where-are-my-eyes-o4sxmbywmydk</link>
                <description>سلام دوستان. حالتون چطوره؟نمی‌دونم قبلاً گفتم یا نه. من تو ویرگول کاملا خودمم. سعی میکنم بی پرده و بدون ترس خودمو بنویسم تا خودمو بهتر بشناسم و بتونم به خودم کمک کنم. اگه از خوندن نوشته هام حس بدی بهتون دست داد منو ببخشید و شکرگزار باشید که شما این حرفا نیستید. شما فقط می‌شنوید و بدونید اونی که مساوی این حرفا ست قطعا حالش خیلی بدتره و دنبال راهیه که حالشو خوب کنه. چون این روزا نظر بقیه خیلی برام مهمه، ممنون میشم اگه سرزنشم نکنید و اگه تجربه مشابهی دارید برام بنویسید و نظراتونو برام کامنت کنید. ممنون از وقتی که می‌گذارید.تو پست قبلی راجع به کارم باهاتون صحبت کرده بودم.  از وقتی به واسطه کار مجبورم ساعات طولانی رو کنار آدم ها باشم، رفتارهایی از خودم بسیار ذهنمو درگیر کرده که می‌خوام راجع بشون باهاتون صحبت کنم. می‌خوام راجع به دو موضوع حرف بزنم. نگاه کردن و صحبت کردن. تو این پست فقط راجع به اولی صحبت میکنم و پست بعدی رو اختصاص میدم به موضوع دوم.نگاه کردن برام ی موضوع پیچیده شده. به چی و به کی نگاه کنم یا نکنم. چقدر طول بکشه نگاه کردنم. برداشتی که از این نگاه میشه چیه.دقیقتر اگه بخوام بگم، همیشه نگاه کردن برام مسئله بوده. یادمه تا قبل از رفتن به مدرسه تصویر هیچ مردی جز برادر و پدرم در ذهنم نبود. این یعنی نگاهم به مردها خیلی کم بود. تا ترم شیش دانشگاه هم چهره هیچ پسری از هم کلاسیام رو ندیده بودم. فقط فامیلیشون رو میدونستم به همراه صداهاشون. موقع حضور غیاب صداشونو با اسامیشون مچ میکردم. تا اینکه ی وبلاگ بچه ها زدن و آقایون ی عکس دسته جمعی از خودشون توش منتشر کردن. اون موقع اولین بار بود که چهره شون رو می‌دیدم.من برای نگاه کردنام دنبال دلیل میگردم. انگار فقط وقتی کسی باهام حرف میزنه باید بهش نگاه کنم. در غیر این صورت لزومی نداره نگاه کنم. انگار تو دیدن صرفه جویی میکنم. چرا اینجوریم نمی‌دونم.وقتی سوار سرویسم کل حواسم به اینه که به اجسام در محدوده راننده نگاه نکنم که ی وقت فکر نکنه دارم نگاش میکنم و فکرایی بکنه با خودش.  فقط نگاه کردن به آقایون و نگاه اونا نیست. وقتی خانم ها بهم خیره میشن هم بدم میاد. وقتی دقت میکنن چی تنمه. ناخودآگاه حواسم پرت نگاهشون میشه. اینکه خب الان به چی نگاه کرد. الان چی فکر می‌کنه با خودش. الان چطور قضاوتم می‌کنه.وقتی بررسی میکنم میبینم ی علتش وسواسه. نکنه نگاه کردنم معذبش کنه. شاید نگاه هایی بوده که اذیتم کرده. اونچه که یادم میاد نگاه های بابامه. وقتی از سر کنجکاوی نگام می‌کنه و میخواد سر از کار من دربیاره.متاهل شدنم این موضوع رو حادتر کرده. نکنه با این نگاه کردن متهم بشم به ی کار غیراخلاقی. نکنه این نگاهم حسی رو به طرف مقابلم منتقل کنه. که البته این باز هم برمیگرده به وسواس فکری در رابطه با متعهد ماندن به همسر و ترس هایی که در این رابطه دارم (در پست قبلی راجع بهشون حرف زدم).ی علتش برمیگرده به آدمی که پیش از ازدواج بودم. اینکه دوست داشتم نگاه قدرتمندی داشته باشم. یک نگاه نافذ. با نگاهم با آدما حرف بزنم. نگاه برام خیلی از کلام قدرتمندتر بود. من دوس ندارم لباس تنگ بپوشم. لباس خاص بپوشم. کار خاصی بکنم. چون دوست ندارم نگاه ها بم زیاد بشه. دوس دارم اون آدمی باشم که کسی کاری به کارش ندارم. اون زنی که اگه مورد توجه قرار میگیره بابت توانایی هاشه نه جسمش. نه ادا اطواراش. نه صدای خنده هاش. نه لحن حرف زدنش. بدم میاد باعث حسرت خوردن کسی بشم. بدم میاد یکی حس کنه در برابر من چیزی نیست. دوس ندارم کسی خودشو ازم پایین تر ببینه و رفتار من باعث این کار بشه. دوس ندارم باعث سرخوردگی کسی باشم. دوس ندارم زن بودنم ابزاری بشه برای مغرور بودن. برای متواضع نبودن در برابر آدم هایی که تو این شرایط بد دارن صبح تا شب برا چندرغاز جون میکنن. خب تو این حرفا چند موضوع رو میشه بررسی کرد. تنها بحث دیده شدن نیست، بحث آروم و کم حرف شدنمم هست که تو ی پست دیگه راجع بش بیشتر می‌نویسم.فعلا این دلایل واسه موضوع نگاه کردن به نظرم میرسه. خوشحال میشم بشنوم حرفاتون.</description>
                <category>poinsettia</category>
                <author>poinsettia</author>
                <pubDate>Fri, 16 Apr 2021 11:35:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خود آزاری</title>
                <link>https://virgool.io/@pointmortyann/%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-sqzmeyhlxybs</link>
                <description>سلام به همه. من بسیار در رنجم. از خودم. از افکارم. امیدوارم حرفام خونده شه و بهم کمک بشه. ممنونم ازتون.من آدم خشنی نیستم. نامهربون نیستم. نهایت سعیم رو میکنم بد نباشم نسبت به آدم های پیرامونم. آدم مثبت و خوبی هستم و نظر اطرافیان هم همینه. اما..اما نمیدونم چرا بیشتر اوقات تصاویر و افکار سیاه و پر از خشونت از فکرم و از جلو چشمام میگذره.مثلا وقتی دست به چاقو میبرم ی آن ی تصویر از جلو چشمم رد میشه که آدمی که کنارمه رو غافلگیر میکنم و بهش با چاقو ضربه میزنم. ی صحنه پر از خون و خشونت که حالمو بد میکنه.یا وقتی تو مهمونی چای میارن و من لیوان چای داغ رو دستم میگیرم، تصویری رو میبینم که در اون چای داغ رو میریزم رو صورت کسی که تو جمع ماست. یا تو محیط کار که یک خانم ساکت و باوقار هستم، ی آن تصاویری از جلو چشمام رد میشه که مثلا الان یهو بلند میخندم، یا الان ی کار غیر اخلاقی میکنم و از حراستی جایی میان و منو میبرن و از کار بیکار میشم.یا این خانم وفادار به همسرش تصاویری تو ذهنش ساخته میشه که در حال خیانت به همسرش هست..تا حدودی میدونم ریشه در چه داره این افکار. من کودکی سختی داشتم. بابام مامانم رو میزد. با کمربند، با چوب... بهش فحش میداد، تحقیرش میکرد. غر میزد بش. مامانم هیچی نمیگفت. سکوت میکرد فقط.. ما بچه ها رو هم همینطور اذیت میکرد. پر از بدبختی و سیاهیه گذشته ی من... بگذریم نمیخوام وارد جزییات اون روزا بشم. اینو میخوام بگم که من از این حرکتای ناگهانی تو کودکی دیدم. از پدرم، از اطرافیان.وقتی ساعت دو سه شب بود و من کنار مامان خواب بودم. بابا ی بطری آب سرد رو خالی کرد رو سر مامانم.. گریه م میگیره...یا وقتی توی دعوا عموم یهو لیوان چای داغ رو ریخت رو صورت خواهرم.. وقتی بابا یهو از خواب پرید و میکرومونو که من و ابجی ها و داداشم داشتیم باهاش بازی میکردیم، از تلویزیون کند و پرت کرد تو باغچه..جز جنگ و دعوا، جز اشک و بغض، جز آرزوی مرگ چیزی از کودکی به یاد ندارم. امروز آثارشو دارم میبینم تو خودم. امروز داره پدرم درمیاد. امروز حالم بده و دارم رنج میکشم..با این سیاهی ها چه کنم؟</description>
                <category>poinsettia</category>
                <author>poinsettia</author>
                <pubDate>Sun, 28 Feb 2021 19:20:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر گوش دادن</title>
                <link>https://virgool.io/@pointmortyann/%D9%87%D9%86%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-pbxgaczvn5pk</link>
                <description>من نقص هایی دارم. میدونم. اول از همه خداوند رو شاکرم که منو متوجه این مسایل میکنه تا در جهت رفعشون تلاش کنم. من وقتی کسی حرف میزنه تمام و کمال به حرفش گوش نمیدم. مثلا یکی برام موضوعی رو شرح داده و من در پاسخ سر تکون دادم و تایید کردم و تشکر کردم. اما وقتی خواستم همون لحظه این موضوع رو برای کس دیگری بیان کنم، نتونستم. علت هایی داره: یک اینکه ادم صبوری نیستم و عجله دارم. انگار در حال بازی باشم میخوام سریع از این مرحله گذر کنم و برم مرحله بعد. انگار این لحظه ارزشمند و مهم نیست و باید مشغول امر مهمتری بشم. در صورتی که همه ی امور روزانه ارزشمند هستند و در کنار همدیگه باعث تحقق هدف بزرگتری میشن که فقط ذهن منظم یک ادم صبور میتونه این رو درک کنه و بپذیره. دوم اینکه دچار خود بزرگ بینی و غرور کاذب هستم. دچارم به هیچ انگاری بقیه. اینکه دیگران حرف مهمی نمیزنند. جالبه این رو در نظر قبیح و زشت میدونم اما در عمل غروری دارم که برای شخص ناظر کاملا ملموسه. سوم اینکه حواسم جمع موضوع نیست و پرت مسائل حاشیه ایه. اینکه طرف مقابل چی راجع به من فکر میکنه؟ چه برداشتی از من داره؟ من چی باید بگم الان؟ چطوری خودمو خوب نشون بدم. چطوری خودمو بش اثبات کنم. این افکار ریشه در ترس داره. ترس از پذیرفته نشدن. ترس از بد انگاشته شدن. نکته مهم اینه که باید فقط خودم باشم و نترسم. بپذیرم که من مسئول فکر و عمل دیگران نیستم. دیگران هر فکر درست و غلطی راجع به من میتونن داشته باشن. من باید این مسایل حاشیه ای رو کنار بذارم و دقیق گوش بدم به طرف مقابلم و ذهنم رو متمرکز این کنم که الان درست ترین کار چیه؟ هدف چیه؟ و ذهنم رو متمرکز همون کنم. دلم میخواد هنر گوش دادن رو کسب کنم. بسیار امیدوارم و خوش بین. </description>
                <category>poinsettia</category>
                <author>poinsettia</author>
                <pubDate>Thu, 18 Feb 2021 00:26:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ عملگرا</title>
                <link>https://virgool.io/@pointmortyann/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7-yjkkruhc88sz</link>
                <description>این روزها بیشتر خودمو میبینم و تحلیل میکنم. من متاسفانه آدم عملگرایی نیستم. بیشتر فکر میکنم و تحلیل میکنم. از وقتی متوجه این موضوع شدم دارم سعی میکنم خلاقیتم رو بیشتر کنم و ایده هامو توی ذهنم زندونی نکنم. بیارمشون تو دنیای واقعیت. دارم سعی میکنم به اونچه که دوست دارم و تو ذهنم بهش فکر میکنم جامه ی عمل بپوشونم و اگه نمیخوام انجامش بدم ذهنمو درگیرش نکنم و کامل حذفش کنم. مثلا من نقاشی دوست دارم. خب چی کار کردم؟ رفتم ی دفتر نقاشی و مداد رنگی گرفتم. اینجا تموم نمیشه. باید نقاشی بکشم و اتفاقا کشیدم. به اینجا هم تموم نمیشه. میخوام نقاشی هامو قاب بگیرم بزنم به در و دیوار خونه تا همیشه یادم بمونه باید فکر ها رو عملی کنم نه اینکه تو خیال چند روزی باهاشون خوش باشم و گاهی دربارشون حرف بزنم. امروز در یک جعبه شکلات رو برای قاب نقاشیم کنار گذاشتم:) منتظرم هر وقت نقاشیم تموم شد بزارمش داخل و ی جایی برای نصبش پیدا کنم. باز هم راجع به این موضوع مینویسم.</description>
                <category>poinsettia</category>
                <author>poinsettia</author>
                <pubDate>Wed, 17 Feb 2021 23:45:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@pointmortyann/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-yflflooyzx44</link>
                <description>آنچه که هستید، آنچه که فکر میکنید، آنچه که احساس میکنید، آنچه که در حیات روزمره تان انجام میدهید به بیرون افکنده میشود و تشکیل جهان را میدهد. اگر ما از درون آشفته، بیچاره و دچار هرج و مرج باشیم انعکاس این حالت به شکل همین دنیا، همین اجتماع درمیآید زیرا رابطه میان شما و من، میان من و دیگری تشکیل اجتماع را میدهد و اجتماع فراورده رابطه ماست. اگر رابطه ما آشفته، خودمحور، تنگ نظرانه، محدود، ملی گرایانه شود ما اینها را منعکس میکنیم و موجب هرج و مرج در جهان میشویم.کریشنامورتی/ اولین و آخرین رهایی/ ص 48</description>
                <category>poinsettia</category>
                <author>poinsettia</author>
                <pubDate>Sat, 06 Feb 2021 09:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولیدکننده</title>
                <link>https://virgool.io/@pointmortyann/%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-nobqmqtbibug</link>
                <description>چند ماهی هست که نیومدم ویرگول. 6 ماه فک میکنم. تو این مدت اتفاقاتی افتاد. من ازدواج کردم. یک ازدواج کاملا سنتی. نمیخوام اینجا از همسرم بنویسم و یا درباره زندگی متاهلی حرف بزنم. میخوام از خود این لحظه م بنویسم. مدرک ارشدمو گرفتم ولی نتونستم کاری پیدا کنم. وقتم بیشتر به آشپزی میگذره. ی زبان برنامه نویسی رو شروع کردم به یادگیری اما خیلی کند پیش میرم چون در این لحظه از زمان از یادگیری خسته شدم. از ویدیو آموزشی دیدن. از کتاب خوندن. دلم میخواد کار کنم. دلم میخواد با ادما ارتباط بگیرم. حرف بزنم. تلاش کنم. نشون بدم توانایی هامو. تا بهم نگن بی عرضه. دلم نمیخواد صب تا شب تو خونه باشم. دلم کار میخواد. چند جا رزومه دادم نتیجه نگرفتم هنوز. ی آزمون استخدامی شرکت کردم ولی زیاد نخوندم براش و حوصله خوندنم ندارم. دلم خلاقیت و تولید میخواد. بسه مصرف کننده بودن. ویدیو بقیه رو دیدن. سر کلاس بقیه نشستن. دوره های بقیه رو ثبت نام کردن. من میخوام تولیدکننده باشم. دلم ی نقطه شروع میخواد تا بگیرمشو راهمو پیدا کنم. باید با صبر و امیدواری پیدا کنم این نقطه آغاز رو. </description>
                <category>poinsettia</category>
                <author>poinsettia</author>
                <pubDate>Thu, 04 Feb 2021 21:51:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ این روزهایم</title>
                <link>https://virgool.io/@pointmortyann/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-qnsgxmv9wu3m</link>
                <description>خیلی وقته کتابی رو ورق نزدم، آهنگ گوش ندادم، آواز نخوندم. خیلی وقته که مردم. دست و دلم به کارایی که باید انجام بدم نمیره. خسته ام از باید های زندگیم. باید درس بخونم. باید کار پیدا کنم. باید زندگی کنم. باید، باید، باید. به مامانم گفتم اگه نتونم خرج خودمو بدم چی؟ چطور تنهایی زندگی کنم؟ و گریه کردم. گریه کردن، کاری که این روزها خیلی خوب و راحت از پسش برمیام. عاشق میشم اما جدی نمیگیرم. حسمو نمیگم. چون پرم از ترس و نگرانی. ترس از دوست داشته نشدن، طرد شدن. و چقدر گاهی دلم هوای عشق میکنه. هوای ی دوستت دارم ساده. ی نگاه پر از احساس. میگم آخرش چی میشه؟ و همیشه آخرش تلخه. آخرش سیاهه. میگم ولش کن تو چی کار به آخرش داری، الانو ببین. الانو زندگی کن. ولی تو کتم نمیره. چند روز پیش پیامش دادم دلم براتون تنگ شده، فرصتی بود بگید تماس بگیرم. در جوابم نوشت ماموریتم، بهت خبر میدم. از دلتنگی گفتی، چه مصاحبت گرمی بشه، منم مشتاقم. باید شاکر باشم که به گرمی جواب گرفتم. باید شاکر باشم که پیامم جوابی داشت. خدایا... آزادم کن از خودم. از آدم های دور و برم. از خود پر از خشم و ترس و دلهره ام. از خود دیوانه ام. از خود لطیف و پر از احساسم. از خود خود آزارم. آزادم کن. بم بگو زندگی چیه. بم یاد بده زیستنش رو. تنهام نزار. نیس کسی اینجا جز تو. همه هم که باشن، بازم نیس کسی اینجا جز تو. تنهام نزار.الان بعد مدت ها رفتم تو ساند کلود و از توی استریمام ی موزیک بی کلامو پلی کردم تو گوشام. نمیدونم از کیه. لینکش میذارم براتون. شاید دوس داشتین. میدونید ی علتی که کم مینویسم اینه که پرم از حسای منفی. اصلا دیگه نمیفهمم معنی شادی و خنده رو. دوس ندارم تو این اوضاع بد منم بد باشم و بدتر کنم همه چیو ولی باور کنین دق میکنم اگه حرف نزنم. شما که غریبه نیستین گاهی با خدا حرف میزنم. اونم خوبه. با شما هم حرف بزنم هم خوبه. اینکه نمیشناسمتون قشنگه برام. اینکه نمیدونید کیم من قشنگه برام. مرسی که هستید. از این به بعد بیشتر مینویسم. امیدم اینه با نوشتن حالم بهتر شه. و البته قول میدم اتفاقای مثبت و خوب رو هم بنویسم که همیشه بد نشنوید از من. دوستون دارم.https://soundcloud.com/modernarecords/oliver-patrice-weder-people</description>
                <category>poinsettia</category>
                <author>poinsettia</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jul 2020 21:21:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو نیز آرام خواهی گرفت</title>
                <link>https://virgool.io/@pointmortyann/%D8%AA%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-zk9j34bpnc6v</link>
                <description>گریه میکرد و زیر لب آواز میخواند. آوازی تلخ و حیران. آوازی که راه جز به چار دیوار اتاقش، به جای دیگری نداشت. لغات آوازش گنگ و تار بودند. به هم میتنید کلمات ناجورش را تا فکرهای ناجور از سرش بپرند. میپریدند اما باز میگشتند و رهایش نمیکردند. دلش برای چهره‌ای تنگ بود. برای یک عکس. عکسی که مردی در آن بود. مردی که نمیدانست کیست. گاهی از پستوی ذهنش تصویرش را می‌یافت و به آن مهر میورزید تا نمیرد. تا بی عشق نمیرد. تنش بیجان و سرد بود و رد اشک‌ بر کناره‌های چشمان زیبایش پیدا بود. همان چشمان همیشه خیس. خوابی آرام به چشمانش می‌آمد و نوید رهایی میداد. نوید زندگی. زندگی‌ای که هیچگاه نزیسته بودش. زندگی‌ای که انگار عارش می‌آمد لحظه‌ای کنار تن بی‌جانش بخوابد و در آغوشش گیرد تا سردی جانش برود و فروغ چشمانش باز‌ آید. بگذار برود، بگذار با هر که می‌خواهد هم‌خوابه شود. تو نیز آرام خواهی گرفت. بخواب مهربانم، بخواب.</description>
                <category>poinsettia</category>
                <author>poinsettia</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jul 2020 20:15:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایا</title>
                <link>https://virgool.io/@pointmortyann/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7-lokgkvxloyyv</link>
                <description>خدایا، خدایا، تنهام کن.. من تنها باشم، آدم بهتریم، واسه خودم، واسه جامعه‌ای که توش زندگی میکنم، واسه خانواده‌م..خدایا من چرا حالم اینقدر بده..چرا اینقدر خشمگینم، چرا اذیت میکنم بقیه رو، خودمو. من متاسفم عزیزم. متاسفم...تنهام کن، غریبم کن، منو نیازمند نکن، نیازمند آدمای دور و برم، نیازمند پدرم، برادرم، خواهرام..خدایا.. خدایا.. مرسی که اسمتو از یادم نبردی.. من متاسفم.. واسه این گهی که هستم.. متاسفم..خدایا تنهام نزار.. منو ببر از اینجا.. خدایا بشنو صدامو..چقدر سخت، تنها و مریضم من..به کی بگم جز تو.. خدایا..</description>
                <category>poinsettia</category>
                <author>poinsettia</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jul 2020 16:46:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>You are special.</title>
                <link>https://virgool.io/@pointmortyann/you-are-special-wh023adzhz9y</link>
                <description>یادتونه گفتم «من هم دفاع خواهم کرد»؟ خب من دفاع کردم:) کارم خوب بود و داورها راضی بودند خداروشکر. ولی این متنم نه حول درس و مشق، که پیرامون تویه.میخوام از تو بنویسم. تویی که حسابی محتاط و عاقلی. تویی که گاهی خیلی شیطون میشی:) دوست دارم. این احساس چقدر اروم و لطیف شکل گرفت بین ما. بدون هیجان و عجله. کاملا اروم. میدونی، تو خیلی زیبا و دوس‌داشتنی هستی. بزار یادم بیارم اون لحظه‌هایی رو که ی احساسی داشت تو قلب‌های ما جوونه میزد و رشد می‌کرد. تو بهم گفتی عزیزم و فورا عذر خواستی و خندیدی. میدونستی که جنس ی رابطه برای من مهمه. تا وقتی کلمه‌ی عشق و دوس داشتن صریح و شفاف بین ما به زبون نیومده، ما فقط دو دوستیم. ولی من لذت بردم از شنیدن این کلمه از تو.خواستی آب بخری و گفتی چیز دیگه‌ای لازم نیست؟ و من گفتم تو یخچال آزمایشگاه چی داریم؟ و تو خندیدی و گفتی دو سه تا کیک فقط و رفتی و کلی خرید کردی.گلای یاس رو دیدی و گفتی دستتو بیار، میچیدی و میذاشتی تو دستم، ی وقتایی نوک انگشتاتو کف دستم حس میکردم و لذت بخش بود برام.تو گفتی عینکم کثیف شده، دستمال عینک داری؟ و من گفتم اره میذارین من براتون تمیز کنم؟ و چقدر احساس قشنگی بود.تو گفتی «آهای آهای آهای، ننه، من گشنمه.» گفتی بیا با هم کلیپشو ببینیم، دیدی دزد عروسک‌ها رو؟ و من که تو کودکی‌م بارها دیده بودمش با ذوق و شوق کنار تو تماشا کردم و لذت بردم از دیدنش. مخصوصا اون جایی که تو دستاتو متناسب با ریتم تکون میدادی و لبخند میزدی، خیلی برام لذت‌بخش بود:) چقد تو شیطونی آخه:)گفتی امروز با هم ناهار میریم بیرون به مناسبت شیرینی فارغ‌التحصیلیت و رفتیم کباب خوردیم. عجب خوشمزه بود.‌ چقدر حس خوبی بود وقتی ازت میپرسیدم دوغ میخورین و با لبخند میگفتی آره و من هر بار که برات دوغ میریختم غرق لذت میشدم.یادم رفته بود قرار بود برات کتاب کودک بخونم و تو گفتی کتابتو بیار بخون برام و تو رانندگی میکردی و من برات کتاب میخوندم. کتاب «تو بینظیری». چقدر خوشت اومد و دوسش داشتی. منم خودکارمو از کیفم دراوردم و اولش نوشتم «تقدیم به تویی که بینظیری»:)من دوست دارم عزیزم و خوشبختی‌ت رو میخوام، حال خوبت رو میخوام، ارامشت رو میخوام، خنده‌های قشنگتو میخوام، هر کجا که باشی، کنار هر کسی که باشی. دوس دارم ادامه زندگیمو کنار تو باشم ولی میترسم. از خودم میترسم. از تو میترسم اگه کنار من خوشحال نباشی. از خدا کمک خواستم. همه چی رو سپردم به خودش. که من علم و آگاهی‌م بسیار بسیار محدوده. خداوند مهربان درهای علم و رحمتت را بر ما بگشا. سپاس‌گزارم مهربانم.</description>
                <category>poinsettia</category>
                <author>poinsettia</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2020 23:41:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال سلامتی</title>
                <link>https://virgool.io/@pointmortyann/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA%DB%8C-dao09g2upl18</link>
                <description>دلم گرفته. امسال رو برای خودم سال سلامتی نامگذاری کردم. سالی که در اون برای سلامت روانم تلاش میکنم و روابطی سالم دارم. حقیقت اینه که روابط مجازی روابط سالمی نیست. وقتی کسی پیشت نیست یعنی واقعا نیست. من که خیلی کم و بسیار پراکنده و از سر تنهایی درگیر ی آدم مجازی شده بودم، همون یکمم تمومش کردم. دیگه همون حال پرسیدن رو هم نمیخواستم باشه. یا یکی هست برای ازدواج و ادامه مسیر زندگی یا نیست اصلا. هیچ میلی به بازی ندارم. به احساساتی که نمیشه بروز داد. به احساساتی که چارچوب نداره و بی‌پرده و گاهی زشت به زبون میاد. دلم میخواد سالم زندگی کنم و نهایت تلاشم رو براش میکنم.</description>
                <category>poinsettia</category>
                <author>poinsettia</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2020 12:46:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Science</title>
                <link>https://virgool.io/@pointmortyann/science-effective-communication-zdvrex50zfls</link>
                <description>از سه سال پیش تا به اکنون که تخصصی‌تر رشته تحصیلی‌ام را دنبال کرده‌ام، تغییرات بسیاری در من رخ داده که حتما در وقتی مناسبتر احتمالا پس از فارغ‌التحصیلی درباره‌اش خواهم نوشت. آنچه اکنون میخواهم درباره‌اش صحبت کنم بحث واقعیت و انتخاب‌های مبتنی بر آن است. در حال حاضر رشته‌ام را دوست دارم و به قطع میخواهم کاری مرتبط با آن داشته باشم. نمیخواهم درس‌هایی که خوانده‌ام بیهوده باشد. میخواهم از آن کسب درامد کنم. پیش از این‌ها فکر میکردم خیلی طبیعی‌ست اگر درسی که خوانده‌ایم با کاری که به آن مشغولیم همراستا نباشند و به هم ربطی نداشته باشند، اما الان متوجه نادرستی آن شده‌ام. البته که شرایط خاص و متفاوت را مستثنی میدانم. به قول دکتر هلاکویی کسی که درس و کارش غیرمرتبط است مثل کسی‌ست که زمان زیادی صرف واکس زدن کفشهایش کرده اما نمیخواهد بیرون برود! این مثال را در پاسخ به کسی که لیسانس و ارشد معماری داشت و به کشوری دیگر مهاجرت کرده و رستوران زده بود، میگفت!  اخیرا به شناخت دقیقتری از خود رسیده‌ام. انگار اصلا در این دنیا زندگی نمیکردم. دنیای درونی و ذهنی من انگار به هر چیزی اولویت داشت. انگار نمیخواستم ببینم و بپذیرم. تخیل و احساساتم قوی بود. آدمی دیدم با چهره‌ای زیبا و صدایی دلنشین و سال‌ها در ذهنم با او درگیر بودم. به گمانم عشق بود اما نبود. عشق از جنس شناخت و آگاهیست اما من او را نمیشناختم. آنچه میشناختم ذهنیات خودم بود که تا مدت‌ها فرقش را با واقعیت نمیفهمیدم. انگار اصلا در این دنیا نبودم. پایم روی زمین نبود. دوقطبی بودم و این را به حساب خاص بودنم میگذاشتم! و فکر میکردم چیزی بیشتر از بقیه در من است در حالی که یک بیماری بود. میخواستم رشته‌ام را عوض کنم و فلسفه بخوانم. کسی را در تهران در رشته فلسفه پیدا کردم تا با اساتید خود درباره این تغییر رشته مشورت کند و تا جایی که ممکن است برایم عناوین کتابهایی که باید بخوانم را فراهم کند و جالب است همه اینها را به حساب متفاوت بودنم میگذاشتم. البته منکر علاقه‌ی آن زمان‌هایم به فلسفه نمیشوم اما با این کار انگار چهار سال درس خواندنم در رشته فعلی را نادیده میگرفتم. شاید به دلیل قوی بودن همین دنیای ذهنی و خیالی بود که به شعر و داستان هم علاقه داشتم. الان اما هیچ چیز جز واقعیت و حقیقت، آنچه که میتوان دید و مورد تحقیق و بررسی و آزمایش قرار داد، مرا راضی نمیکند. آنچه که نامش علم است. آبی که در دمای صد درجه میجوشد، تا وقتی آب است در دمای صد درجه می‌جوشد. استواری علم برایم جذاب است و با کمکش دارم کم کم به زمین نزدیک میشوم. دارم کم کم میفهمم که برای ادامه زندگی به کار و پول نیاز دارم. به افکتیو کامیونیکیشن یا همان روابط موثر نیاز دارم. دیگر گوشه‌نشینی و در خود بودن و غرق دنیای ذهنی و خیالی بودن کاری از پیش نمیبرد. باید با هوشیاری تمام، آینده‌ام را بسازم. در اینباره باز هم خواهم نوشت.</description>
                <category>poinsettia</category>
                <author>poinsettia</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 05:26:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Perfectionism</title>
                <link>https://virgool.io/@pointmortyann/perfectionism-ti8bwcyacd76</link>
                <description>یک ربع پیش آمدم پستی بنویسم که چشمهایم سنگین شد، پاکش کردم. الان خواب از سرم پریده است. بدخواب شده‌ام این روزها. تا سحر بین خواب و بیداری‌ام. سحری را که میخورم، میخوابم تا ده صبح. چشم‌هایم را باز میکنم اما انگیزه‌ی بلند شدن ندارم. کارهایی دارم اما که باید انجام دهم. گاهی که حوصله دارم پادکستی از برنامه رازها و نیازهای دکتر هلاکویی را میشنوم. فهمیده‌ام که بای پولار هستم. کسی که بین حالات افسردگی و شیدایی در نوسان است. چندماهی هست که کمتر اینگونه‌ام. دلم میخواهد خود را بیشتر بشناسم. حتما وقت میگذارم برایش. دلم میخواهد درسم تمام شود، کاری را شروع کنم. ارتباطم با آدم‌ها بیشتر شود. دوست پیدا کنم. خیلی تنها شده‌ام. نمیتوانم هر کسی را بپذیرم. سختگیر شده‌ام. طی یک سال گذشته با سه نفر قطع رابطه کردم و طی دوسال گذشته با هفت نفر. جدایی‌ام کاملا ساکت و آرام بود. بدون هیچ درگیری‌ای. تنها برای یک نفرشان توضیح دادم چرا قطع رابطه میکنم و دلم برای آن یک نفر گاهی خیلی تنگ میشود. دقیق بخواهم بگویم چون نمیتوانستم رابطه‌ای با او داشته باشم و این رابطه به سختی نامش رابطه بود، پس تمامش کردم. راستی مبتلا به پرفکشنیزم یا همان کمال‌گرایی هم هستم. این را از سخنان دکتر فهمیدم و فکر میکنم دلیل یکی از قطع رابطه‌هایم این بیماری‌ است. وسواس هم دارم. در کارم ارقام جدول قیاسی را یک بار با چهار رقم اعشار و بار دیگر با دو رقم اعشار حساب کردم و طول کشید تا تصمیم بگیرم کدام داده‌‌ها بهترند. ساعت تکراری هم زیاد میبینم. دوست دارم امیدوار باشم کسی در جایی به یاد من است و به من فکر میکند:) یحتمل از مشکلات عدیده‌ی روانیم بیخبر است:) باید بیشتر به سلامت روانیم اهمیت بدهم. حتما برایش وقت میگذارم.</description>
                <category>poinsettia</category>
                <author>poinsettia</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2020 23:48:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Laylay</title>
                <link>https://virgool.io/@pointmortyann/laylay-mwfql3ex4cg3</link>
                <description>دیشب پالتومو پوشیدم و ساعت ها تو محوطه خوابگاه راه رفتم. بغض کردم. گریه کردم. حرف زدم با خودم. با تو. بلند بلند آ واز خوندم. اونقدر خوندم که گلوم درد گرفت. از کی حرف زدم؟ با کی حرف زدم؟ از خودم. با خودم. با کسی که نمیدونم کیه. مهم نیست کیه. باز فک کردم به اینکه من کی هستم؟ به اینکه چرا اینقدر پیچیده م. اینکه چرا ی مدته بی وقفه دارم به تو فک میکنم و هیچ لذتی، هیچ پیشرفتی، هیچ حال خوبی در بودن تو کنار خودم نمیبینم. به این فک کردم که من میتونم تنها زندگی کنم. مشکلی ندارم با خودم یا بهتره بگم مشکلاتی که با خودم دارم رو میشناسم. چقدر آگاهی خوبه. آشنایی و رویارویی با خودم از سخت ترین و شگفت انگیز ترین اتفاقات زندگی من بوده. در واقع همه ی زندگی من بوده. شناخت خودم. شناخت ذهنم. شناخت احساسات و هیجاناتم. شناخت فریب ها و بازی های ذهنم. تموم نشدم هنوز. باید اونقدر زندگی کنم و تو شرایط و موقعیت های مختلف قرار بگیرم، اونقدر با آدمای مختلف سر و کله بزنم که لایه های تو در توی ذهنم رو کشف کنم. باید؟ دارم کتاب شفای زندگی لوییز هی رو میخونم. معتقده که از زیانبار ترین واژه هاست این «باید». بهتره رها کنم خودمو. میدونی یک بار می ارزید سرمو از لاک خودم بیرون بیارم و به کسی غیر خودم نگاه کنم. کار من شده بود نگاه کردن به تو. چقدر قشنگ بودی تو. چقدر آگاه بودی تو. زمان گذشت و فهمیدم من به تو نگاه نمیکردم. باز به خودم نگاه میکردم. به ذهن خیال پرداز و تصویر ساز خودم. این شاید تاثیر گذارترین رویارویی من با ذهنم بود. دیر به دیر میبینم همچین آدمایی رو. سخته واسم از غیر خودم حرف بزنم. آره دیشب به این فک کردم که نگاه کردن به بقیه اساسا بی فایده ست. تو بستر همین متن بخونید این جمله رو. درگیر بقیه شدن پوچه. غیر اتلاف وقت و انرژی هیچی توش نیس. به اینم فک کردم که دیگه نمیشه رو کمک مالی خانواده حساب کرد. باید راه های پول درآوردنو پیدا کنم. باید مستقل شم کم کم. آره لوییز هی معتقد بود که از زیانبارترین واژه هاست این «باید». نشسته م تو کتابخونه و دارم این چرتا رو تایپ میکنم. به هم ریخته ست. چون ذهنم به هم ریخته ست یکم. کنارم ی پنجره ست. با شیشه ی لک. دوس دارم ی وقتایی به جای نگاه کردن به دیوارهای آجری، به حرکت نرم شاخه های درخت، به آدما، به نور و به سایه ها، نگاه کنم به لک های روی شیشه. به گرد و غباری که احتمالا توی حافظه ی دور یا نزدیکشون رد قطره های بارون رو میشه پیدا کرد. این درد شونه و کمر من از حمل هر روزه ی این لپ تاپ سنگینه. به الهام میگفتم مدرکمون بگیریم پولی ازش درمیاد بتونیم ی دکتر بریم؟ میخندید. عادت کردم به هندزفری مدام تو گوشام. انگار این لپ تاپه دو تا شارژر داره یکی مستقیم به برق و یکی مستقیم به گوشای من. آهنگی که اخیرا ازش لذت بردم رو براتون پست میکنم. اثری از شوکت علی اکبروا (به نقل از ترجمه ویکیپدیا فارسی از Şövket Elekberova)  خواننده اهل باکو آذربایجان هستش. حس میکنم این موسیقی پایانی ی فیلم هم بود. با صدای کس دیگری احتمالا.https://soundcloud.com/ehsanmoh/azeri-lullaby-sovket-elekberova</description>
                <category>poinsettia</category>
                <author>poinsettia</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2020 12:59:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>a sad morning</title>
                <link>https://virgool.io/@pointmortyann/a-sad-morning-parpycvaidme</link>
                <description>صدایی که نمیدانم صدای ساز کیست اما میدانم آرام است. آرام و ملایم. حرکت نرم شاخه های درختان کاج. دیواری که آجرهای آن شبیه آجرهای دیواریست که روزی تو در کنارش ایستاده بودی، با لبخندی بر لب. هنوز هم نمیدانم تو که بودی. فقط میدانم که ترکت کرده ام. اکنون کس دیگری در من است. جوانی زیبا و لطیف. وقتی نام مادرش را میبرد چشمانش تر میشود. به تنهایی عادت دارد و صدایش خوب است. باهوش و دوست داشتنی ست. اینها برای عاشق شدن کافی ست؟ اینها در تو هم بود. تو هم صدایت آسمانی بود. لبخندت مهربان بود. باهوش و دوس داشتنی بودی. با تو اما نمیشد راحت بود. با تو نمیشد عامیانه حرف زد. نمیشد بلند خندید و مزحک بود. تو دور بودی. تو از من دور بودی مهربان. خیلی دور. نمیدانم. فقط میدانم که ترکت کرده ام.اکنون خاطرم به کسی دیگر پیوسته است. قلبم کسی را در خود دارد. نمیخواهم درهای قلبم برای همیشه بسته شود و بی عشق بماند. عشق نه در معنای دوست داشتن بسیاری که کیارستمی میگوید. عشق به معنای یک دوست داشتن ساده. پر از سکوت و لبخند. پر از برق چشمانی که میتوان در آن ها خیره شد و بی پرده کلام دوستت دارم را به زبان آورد. بدون ترس. ترس از طرد شدن. ترس از دوست داشته نشدن. a sad morning, every morningاین نام آهنگی ست از کینان آزمه. لینکش را برایتان پست میکنم.https://soundcloud.com/aminology/kinan-azmeh-a-sad-morning-every-morning?in=user-362282551/sets/no-word-music</description>
                <category>poinsettia</category>
                <author>poinsettia</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2020 12:22:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>about me 1</title>
                <link>https://virgool.io/@pointmortyann/about-me-1-ctbxahzhnvsr</link>
                <description>چقدر همه چی عوض میشه. هیچ ثباتی نیست انگار. گذر زمان چقدر قدرتمنده. ی مدته، فک کنم ی چند ماهی هست که تقریبا مصرانه دلم ی چیزی رو میخواد. قبل از این مدت خالی شده بودم انگار. بعد از همین مدت مذکور که امروز صبح باشه خالی ام باز و همه چیز بسیار سرد و ساکت و پوچ به نظر میرسه. آرامش عمیقی دارم. باید همه چی رو به زمان سپرد. باید ساکت بود و کار احمقانه ای نکرد. کلا هیچ کاری نکرد. این جمله رو تو بستر همین نوشته ها بخونید. باید دست از کار کشید و ایستاد. نمیتونم زیاد ادبی بنویسم چون دارم ی آهنگ گوش میدم با صدای سولماز بدری. ی مدته کلا تو گوشمه این آهنگ و اصلا مهم نیست که میتونم باش کارامو انجام بدم یا نه. مهم به گوش رسیدن این آوای بسیار خوشه:)  متن و لینکشو میذارم براتون.دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلمدیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدمبا آنهمه آزادگی بر زلف او عاشق شدمای وای اگر صیاد من، غافل شود از یاد من، قدرم نداندفریاد اگر از کوی خود، وز رشته گیسوی خود، بازم رهانددیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلمدر پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنمگر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحب دل کنموای ز دردی که درمان نداردفتادم به راهی که پایان ندارداز گل شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی اوتا چون غبار کوی او، در کوی جان منزل کنموای ز دردی که درمان نداردفتادم به راهی که پایان ندارددیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلمدیدی که در گرداب غم از فتنه گردون رهیافتادم و سرگشته چون امواج دریا شد دلمدیدی که رسوا شد دلمhttps://soundcloud.com/solmaz-badri/boqsv9bicruyگذشته از حس و حالی که شرحش گذشت، امروز خبری شنیدم مبنی بر اینکه ما ساخته شده از ذرات ستارگان پیشین هستیم. مرگ و خاموشی ستارگان پرجرم با انفجاری همراه هستش که بش میگن ابرنواختر. ایده ای هست که میگه ما از جنس غبار ستارگانیم. در واقع انفجار ابرنواختر، مواد اولیه ما و منظومه ما رو فراهم کرده. خیلی دوس دارم در این باره بیشتر بدونم. اگه کتابی، مستندی چیزی در این رابطه دارید ممنون میشم بم معرفی کنید. مرسی.</description>
                <category>poinsettia</category>
                <author>poinsettia</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2020 11:19:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>You&#039;re mine. I&#039;m sure.</title>
                <link>https://virgool.io/@pointmortyann/youre-mine-im-sure-cl6i1xorsofh</link>
                <description>می‌خواستم آرامش بگیرم. می‌خواستم سیاهی‌ها قدری روشنتر شوند. دستت را گرفتم و به خانه‌ی ذهن رساندمت. تو در ذهنم خانه‌ای مدام کردی. من اکنون دوستت دارم.این خیال حقیقی‌ترین خیال ذهن من است. زیبایم بگو تو چگونه اینهمه هستی و نیستی و من چگونه حجم عظیم حقیقت و وهم تو را اینگونه آرام زندگی می‌کنم. در عجبم از این بازی ذهن. دلم برایت تنگ است زیبای من. به دیدنم بیا. دوستت دارم.</description>
                <category>poinsettia</category>
                <author>poinsettia</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2020 02:27:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هم دفاع خواهم کرد:)</title>
                <link>https://virgool.io/@pointmortyann/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-lgzwfx5llm3m</link>
                <description>من مهتابی‌های سوخته را دوست دارم. همان‌هایی که دو سرشان نارنجی و بدنه‌شان خاکستری‌ست. این مهتابی مدام روشن خاموش میشود. دارد می‌سوزد. صدای خاموش روشن شدنش را هم دوست دارم. صدای دیگری هم اینجا می‌آید و آن صدای این اسپلیت است. آزمایشگاه ما در سوله است و به همین دلیل خیلی سرد است. سر انگشتان دستم و ساق پاهایم یخ می‌کند. یک شبیه‌سازی گذاشته‌ام ران بشود. تا جوابش بیاید من این متن را نوشته‌ام. بله امروز من به دانشگاه آمدم. هم اتاقی‌هایم و یا به قول خودمان هم‌بندی‌هایم به شدت از آمدنم خوشحال شدند. کلی ذوق کردند و چند بار مرا بوسیدند. چقدر خوب است آدم بین کسانی باشد که دوستش داشته باشند. من هم خیلی دوستشان دارم. در این زیرزمین هر کی با هرکس دوست نباشد، با من دوست است:) خدا را بسیار شاکرم بابت این نعمت. گفتم هم‌بندی چون ما اتاق نداریم. به ترم پنجی‌های ارشد اتاق تعلق نمی‌گرفت و تختی در زیرزمین به ما دادند.  زیرزمین خوابگاه سه که یک نمازخانه بود را به دو قسمت تقسیم کرده‌اند و پنجاه‌تایی تخت در آن چیده‌اند. البته بعد از چند هفته از شروع ترم بچه‌هایی که زیرزمین را دوست نداشتند اینقدر رفتند اداره امور خوابگاه‌ها و آمدند تا اتاق گیر آوردند و به قول خودشان از آن آشغال‌دونی خلاص شدند. بچه‌هایی هم که پارتی داشتند که مثل همیشه لازم نبود نگران چیزی باشند. در همان اتاق قبلی‌شان ماندند. کسی را میشناسم که آنقدر پارتی‌اش کلفت است که الان که ترم هشت ارشدش هم هست (!) هنوز اتاق دارد. من و چند نفر دیگر که الان در زیرزمین حق آب و گل داریم، ماندیم و اتفاقا به نظرمان خیلی هم جای خوبی‌ست. دوستان خوبی برای هم هستیم. مثل خواهریم. کافی‌ست دور از جان کسی دردش بگیرد. چه درد جسمی چه روحی. یا به هر دلیلی نیاز به کمک داشته باشد. آنوقت یک تیم برایش بسیج می‌شوند. من و دوستم مریم عضو ثابت این تیم هستیم:) مریم این روحیه امدادگری و دستگیری را در من تقویت کرد. دوست دارم در یک پست مجزا راجع به او بنویسم. الان همینقدر میگویم که امید بسیار روشن من در این روزهای به نسبت گرفتار و تاریک است. وقتی هست انگار همه چیز هست. حالِ خوب هست. مفهمومِ زندگیُ  شرافتُ انسانیت است. باور کنید اغراق نمی‌کنم. دعا میکنم خدا از این دست آدم‌ها که البته خیلی خیلی کم هستند را سر راه زندگی‌تان قرار دهد تا بفهمید چه میگویم. خلاصه الان آمده‌ام آزمایشگاه و دارم به حساب خودم کار میکنم. این کار که متعلق به یک مقاله کیو تو است اگر جواب بدهد، ایده‌ای رویش میزنم تا انشالا یکی از طرح‌های پایان‌نامه‌ام بشود. اگر نه که باید روی مقاله دیگری کار کنم. نهایت سعی‌ام را میکنم که قبل از عید بتوانم جم و جور کنم این پایان‌نامه را. دنبال طرح عالی و خیلی خوب هم نیستم. همین که جواب بگیرم کافی‌ست.  من هم دفاع خواهم کرد:)</description>
                <category>poinsettia</category>
                <author>poinsettia</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2020 15:48:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>This freedom is ours</title>
                <link>https://virgool.io/@pointmortyann/this-freedom-is-ours-ab20bssy5t7a</link>
                <description>چقدر سکوت شب‌ها لذت‌بخش و دوس داشتنی‌ست. صدای این بخاری هم بسیار آرامش‌بخش است. امشب آهنگی از تام آدامز را بارها گوش کردم. برای دوتا از دوستانم هم فرستادم. خواستم ویدیواش را در یوتیوب ببینم اما خیلی نت کند بود بی‌خیالش شدم. نور کمرنگی از شیشه بالای در درون این اتاق تاریک افتاده. نور لامپی‌ست که در راهرو روشن است. چشم‌هایم بی‌رمق و نفس‌هایم عمیقند اما دلم نمیخواهد بخوابم. هرازگاهی دانه شن ریزی از لوله بخاری قل میخورد پایین. امشب دلم خیلی میخواست با کسی حرف بزنم. با یک رفیق. دوستی که مرا می‌شناسد. واکنشی نشان ندادند. همان دوستانم که برایشان آهنگ فرستادم. شما هم اینطوری میشوید؟ اینکه دلتان بخواهد با کسی حرف بزنید. اینجا خوب است. آدم حرف‌هایش را می‌زند. حس شنیده شدن حس خوبی‌ست. چرا دلمان میخواهد حرف بزنیم؟ حرف‌های ما که همیشه خوب نیست. یک وقت‌هایی همش ناله و اعتراض و ناامیدی است. دلگرفتگی است. چرا ما اینقدر نیازمندیم. چرا برای خود کافی نیستیم؟ چرا دنبال پناه میگردیم؟ همه اینطور نیستند البته. دخترها و پسرهای سی و چند ساله‌ای را می‌شناسم که سال‌هاست تنها زندگی می‌کنند و میگویند از تنهایی دلگیر نیستند. من هم سی و چند ساله شوم حسم این است؟ از تنهایی رنج نمیکشم؟ نمی‌دانم. این همان آهنگی‌ست که گفتم.Listen to Travel Where The Moon Pulls by [ Tom Adams ] on #SoundCloudhttps://soundcloud.com/oceantemple/travel-where-the-moon-pulls</description>
                <category>poinsettia</category>
                <author>poinsettia</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2020 02:37:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>