<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Polaris</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@polar</link>
        <description>Trying to find my way, if this crazy world lets me</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:51:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/70396/avatar/LGenN8.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Polaris</title>
            <link>https://virgool.io/@polar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جولی و جولیا،یه فیلم حقیقتا حال خوب کن</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AC%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%AC%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D9%86-mirundyhmamb</link>
                <description>دیروز دیدم که یکی از دوستان در ویرگول از این فیلم نوشته.دانلودش کردم و دیدم.اول حسابی تو ذوقم خورد که دوبله است. اما بعد متوجه شدم که دوبله یه حس متفاوتی با زیرنویس داره و منو یاد قبل تر ها می ندازه که از تلویزیون فیلم می دیدم و حسش رو دوست داشتم.داستان در مورد جولیه،یه زن متاهل سی ساله که یه شغل خسته کننده داره.وقتی می فهمه یکی از دوستاش یه وبلاگ داره با خودش می گه چرا من یه وبلاگ نداشته باشم؟ اما درباره چی باشه؟ باید چیزی باشه که منو از فضای کارم دور کنه،رها کنه مثل آشپزی. و همسرش بهش می گه چرا راجع به آشپزی نمی نویسی؟   جولی یه پروژه یه ساله رو شروع می کنه: درست کردن تمام 524 دستور غذای جولیا چایلد در 365 روز و نوشتن دربارشون توی وبلاگش.و بعد ما کمی به عقب برمی گردیم و می بینیم که جولیا چایلد چطور آشپزی رو شروع کرده.و فیلم همینجوری بین زندگی جولی و جولیا عقب و جلو می شه :)جولی،خوش انرژی شروع می کنه و نصف حقوقشو خرج نون و روغن زیتون می کنه :)))وسطای کار می بُرِه....اینجاست که یه تماس سورپرایز کننده دریافت می کنه و انرژی می گیره و یه تماس دیگه همه امید رو نابود می کنه و دو تماس دیگه گرد جادویی امید رو می ریزه رو زندگی جولیا... و باز زندگی کردن رویاها شروع می شه.چیزی که من در مورد فیلم دوست داشتم تداوم خوشحالی و غم،امید و ناامیدی،زمین خوردن و بلند شدن بودن و به علاوه کیه که از غذا خوشش نیاد؟ یه جایی پاول،شوهر جولیا وقتی دارن سعی می کنن یه سرگرمی یا شغلی برای جولیا پیدا کنن می گه: از چه کاری واقعا خوشت میاد؟ و جولیا جواب می ده: خوردن :)))))))</description>
                <category>Polaris</category>
                <author>Polaris</author>
                <pubDate>Sat, 28 Aug 2021 19:28:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه به امید واهی و مثبت اندیشی بی خودی</title>
                <link>https://virgool.io/@polar/%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C-r8jxtkwjdiuz</link>
                <description>     می دونی،یه قسمت بزرگ از مغز من هست که یه کار مشخص داره: شک کردن به همه چیز به ویژه من.    و کاملا واضحه که چیز خوبی نیست. یکی از مشکلاتی که الآن داره ایجاد می کنه اینه که: فکر کن تو یه چاه گیر کردی،چند روزه گرسنه ای،هیچ آدمیزادی ندیدی،دستت هم شکسته و اصلا نمی دونی که کسی پیدا می شه نجاتت بده یا نه. خب مسلما ناراحتی،ناامیدی، عصبانی ای و خلاصه یه عالمه احساسات بد دیگه.یه مدت درد می کشی و گریه می کنی و کلا حالت خوب نیست دیگه.اینجاست که اون قسمت مغز وارد می شه و شک می کنه.نکنه من اشتباه می کنم؟ من اشتباه می کنم.من خیلی ناشکرم.همین جوری هم می شه خوشحال و سپاسگزار باشم.حداقل آب برای خوردن دارم،هر روز نور خورشید رو می بینم،زندم و نفس می کشم.می تونست خیلی بدتر باشه،من خیلی ناشکرم.باید سعی کنم از همین شرایط لذت ببرم.    صبح فردا بیدار می شه،دستش درد می کنه،گرسنه است با آینده ای نامعلوم.با خودش می گه باید مثبت باشم.انعکاس نور در آب رو ببین! کمی آب بنوش.ولی بالاخره نمی تونه.بالاخره درد غلبه می کنه و ناله کردن هاش شروع می شه.فکر می کنه چه آدم مضخرفیه که نمی تونه مثبت اندیش باشه و از زندگیش لذت ببره.و باز دوباره شروع می کنه و این چرخه تکرار می شه.    ولی می دونی چیه؟ اون آدم مضخرفی نیست.شرایط افتضاحه.دردناک و سخته. و همینه که هست.این مثال خیلی مبالغه آمیز بود. معمولا مثال های اغراق آمیز می زنم. چون اینجوری مشکل خیلی واضح تر می شه.مثل اینکه داری با ذره بین بهش نگاه می کنی.    بگذریم.... این وضعیت منه و مغزم.در صورتی که راه درست اینه: بپذیر که شرایط الآن خوب نیست( اصلا با توجه به اینکه زندگی انسان با درد گره خورده،همیشه شرایط در یه حدی خوب نیست به قول شاعر غم با من زاده شده منو رها نمی کنه....) و طبیعیه که حالت بد باشه و غر بزنی ولی اینم درست نیست که همش ناله کنیم.پس قبول می کنیم که درد هست،ولی در عین حال سعی می کنیم در حد توان تلاش کنیم برای بهتر کردن وضع یا اگه از دستمون خارجه،تلاش کنیم برای سازگاری با وضعیت.    نکته مهم اینه که مشکلات رو انکار نکنیم،احساسات بد رو انکار نکنیم.بپذیریم که اینا هستن.بذار باشن.کنارشون شکرگزار نعمت های دیگه باشیم. کنار همین دردها تلاش کنیم واسه بهتر شدن.کنار همین دردها زیبایی های زندگی رو پیدا کنیم و ازشون لذت ببریم.کنار همین دردها به انسان‌ های دیگه کمک کنیم و عشق بورزیم. و اینجاست که دردها کمرنگ تر می شن.دقیقا همون موقعی که دست از انکار کردنشون برمی داریم.دست از تلاش برای حذف کردنشون برمی داریم.</description>
                <category>Polaris</category>
                <author>Polaris</author>
                <pubDate>Sat, 14 Aug 2021 02:35:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعا تقصیر اینستاگرامه؟-1</title>
                <link>https://virgool.io/@polar/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%AA%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%87-1-hwnaelf0ywmi</link>
                <description>     حتما تا حالا شنیدید که فضای مجازی باعث افسردگی و اضطراب و خیلی مشکلات دیگه می شه.شاید کتاب مینیمالیسم دیجیتال رو در این باره خونده باشید .اما واقعا  فضای مجازی اینقدر بده؟ممکنه چیزی که این روزا همش می شنویم درست نباشه؟     همه شنیدیم که اینایی که از سفرها و خوشی هاشون دم به دیقه عکس می گیرن و می ذارن تو شبکه های اجتماعی از درون احساس خوشبختی نمی کنن،یا تو اینستا از  مردم فقط جنبه های زیبای زندگیشون رو نشون می دن،همه خوشگلن،همه پولدارن و درحال تفریح و خوشگذرونی.بقیه به ویژه نوجوونا این تصویرهای برش خورده از زندگی مردم رو می بینن و هی حرص می خورن.اونا هم در یه رقابت تموم نشدنی سعی می کنن عکسای با فیلتر خودشونو در زیباترین لحظات زندگیشون با بقیه به اشتراک بذارن و این چرخه ادامه پیدا می کنه. نتیجه اش چیزی نیست جز اضطراب و افسردگی نوجوونا.این فیلتر واقعا خوبه!     اما واقعا اینطوره؟این سوالو اولین بار وقتی از خودم پرسیدم که افرادی رو دیدم که وقتی به دامان طبیعت می رن وقت زیادی رو صرف گرفتن عکس می کنن که بعدا پست کنن.ولی اونا واقعا داشتن از فرآیند عکاسی لذت می بردن و سر جمع هم آدمای خوشبختی بودن.این براشون لذت بخش بود به همین سادگی.     دومین باری که با این سوال مواجه شدم وقتی بود که مقاله مارک منسن رو با عنوان: Social Media Isn&amp;amp;amp;amp;amp;amp;#x27;t the Problem...We Are (مشکل،شبکه های اجتماعی نیستند...ما[مشکل] هستیم)    تو این مقاله به سه تا از رایج ترین انتقادهایی پرداخته که به شبکه های اجتماعی وارده و توضیح داده که چرا درست نیستن و از تحقیقاتی هم برای پشتیبانی حرفش استفاده کرده. در ادامه  یکی از این نقدهارو که بیشتر از همه شنیدم و واسم جالب تر بوده ترجمه کردم.     شبکه های اجتماعی به سلامت روانی آسیب می زنن(همون افسردگی و اضطراب که      گفتم)    این درسته که در بیست سال گذشته،نرخ خودکشی،افسردگی و اضطراب افزایش نگران کننده ای داشته،به خصوص در جوون ها.ولی معلوم نیست که شبکه های اجتماعی دلیلش باشن.    تعداد زیادی از تحقیقات ترسناک درباره استفاده از شبکه های اجتماعی،تحقیق همبستگی(correlational research) هستن.این یعنی محققان میان نگاه می کنن ببینن مردم چقدر از وقتشون در شبکه های اجتماعی می گذرونن.بعد می رن بررسی می کنن که آیا این آدما افسرده و مضطرب هستن یا نه.و بعد نگا می کنن ببینن که آیا اون افرادی که صبح تا شب تو فیس بوک دارن اسکرول می کنن،همونایی هستن که افسرده و مضطربن؟بیشتر نتایج می گن که آره! اینا، همونان.    برای مثال یه تحقیق در 2018 یه همبستگی(correlation) رو بین زمان استفاده از شبکه های اجتماعی و افزایش نشانه های افسردگی و تلاش برای خودکشی نشون داد.این فقط یکی از تحقیقات همبستگی(correlational studies) فراوانیه که به این نتیجه مشترک می رسن: استفاده زیاد از شبکه های اجتماعی= تعداد زیادی نوجوون های افسرده    خیلی بد به نظر میاد،نه؟    مشکل تحقیقاتی مثل این همون قضیه مرغ و تخم مرغه.این شبکه های اجتماعین که باعث می شن بچه ها بیشتر احساس افسردگی کنن؟ یا قضیه اینطوریه که بچه هایی که خیلی افسرده ان،احتمال بیشتری داره که سراغ شبکه های اجتماعی برن؟    این محدودیت تحقیق های همبستگیه.اونا صرفا به شما نشون می دن که دو تا چیز دارن همزمان اتفاق میوفتن.بهت نمی گن که اون دو تا چیز به هم مرتبط هستن یا نه.برای مثال نرخ طلاق در ایالت مین همبستگی زیادی با مصرف مارگارین(کره گیاهی) داره.ولی مطمئنا هیچ کس فکر نمی کنه مارگارین دلیل اصلی طلاقه.    واقعیت اینه که تحقیقات همبستگی(correlational studies) به دردنخورن.خیلی ابتدایی ان و نتایجشون اونقدرا به درد نمی خوره.پس چرا اصلا انجامشون می دن؟     خب،مردم انجامشون می دن چون آسونه.خیلی آسونه که چندصد بچه جمع کنی،ازشون بپرسی چقدر از شبکه های اجتماعی استفاده می کنن،بعد ازشون بپرسی آیا احساس افسردگی یا اضطراب می کنن و یه اسپردشیت درست کنی.این خیلی خیلی سخت تره که هزاران بچه رو جمع کنی،یک دهه پیگیرشون باشی،و بررسی کنی که   هر تغییری که در استفادشون از شبکه های اجتماعی رخ می ده،واقعا چه تاثیری در سلامت روانی شون در طول سال ها داره.اینطور کاری نیازمند مقدار زیادی پول،زمان و تعداد زیادی محققه.    خب محقق های پولداری که یه عالمه وقت دارن اینطور تحقیقات طولانی ای(longitudinal) رو رو انجام دادن و این هم نتایج:    محققان در  دانشگاه بریگام یانگ(Brigham Young University)،از 2009 تا 2017،میزان استفاده از شبکه های اجتماعی و سلامت روانی 500 نفر بین 13 تا 17 سال رو مورد مطالعه قرار دادن.طی این دوره زمانی، بیشتر از نصف افراد مورد مطالعه،هر روز از شبکه های اجتماعی استفاده می کردن.تعداد زیادیشون حداقل روزی یک ساعت از شبکه های اجتماعی استفاده می کردن.بعد از هشت سال محققان هیچ ارتباطی بین افسردگی/اضطراب و استفاده از شبکه های اجتماعی پیدا نکردن.لینک مقاله    یه تحقیق مشابهی در فنلاند انجام شد.این دفعه 2891 نوجوون از 2014 تا 2020.و بازهم هیچ ارتباطی بین استفاده از شبکه های اجتماعی و علائم افسردگی/اضطراب پیدا نکردن.لینک مقاله    یه ورژن دیگه از این تحقیق با 600 دانش آموز دبیرستانی و دانشجوی کالج در کانادا انجام شد.این یکی هم به این نتیجه رسید که میزان استفاده از شبکه های اجتماعی،علائم افسردگی رو پیش بینی نمی کنه.لینک مقاله    پس FOMO ( ترس از دست دادن یا جا ماندن/ Fear of Missing Out) چی؟ پس حس حسرت  اینکه دوستات چه زندگی های فوق العاده ای دارن چی می شه؟    یه مطالعه آلمانی که 514 نفر رو بیشتر از یک سال تحت نظر داشت به این نتیجه رسید که هرچقدر کاربر شبکه اجتماعی افسرده تر و مضطرب تر باشه،احتمال بیشتری داره که در حسادت به زندگی بقیه زیاده روی کنن و توش غرق شن.همون تحقیق کانادایی که بالاتر بهش اشاره شد به این نتیجه رسید که علائم افسردگی در دخترها،میزان استفادشون از شبکه های اجتماعی رو پیش بینی می کنه.بنابراین محققان دارن به این نتیجه می رسن که این اضطراب و افسردگین که باعث می شن ما از شبکه های اجتماعی اینطور استفاده های نادرستی داشته باشیم_نه برعکسش.    خلاصه که:اول تخم مرغ بوده.افسردگی/اضطراب باعث می شه که استفادمون از شبکه های اجتماعی  با حسرت همراه باشه.هر چی افسرده تر باشی بیشتر احتمال داره بشینی و زل بزنی به جدیدترین سلفی هایی که یه خودشیفته کنار دریا گرفته.    و تازه تحقیقاتی هست که راجع بهشون نشنیدید.مثل یه تحقیقی که در 2012 انجام شد و به این نتیجه رسید که پست کردن به روزرسانی های استاتوس تو فیس بوک احساس تنهایی رو کاهش می ده.لینکش یا یه مطالعه دیگه که نشون می ده فعالیت در توییتر می تونه به طور بالقوه احساس خوشحالی و خوشبختی رو افزایش بده.لینکش یا این یکی که نشون داد استفاده فعالانه از شبکه های اجتماعی در واقع علائم افسردگی و اضطراب رو کاهش می ده.(جالبه که اینجا خود مارک منسن هم یه جورایی داره بازنمایی مثبت می کنه. من چکیده مقاله رو خوندم و هرچند این جمله کاملا صحیحه اما تمام قضیه نیست.مثلا طبق همین مقاله استفاده غیرفعال از شبکه های اجتماعی با افسردگی و اضطراب مرتبطه.پس شاید مثل خیلی چیزای دیگه بستگی داره چطور ازش استفاده کنی.مثل همون مثال معروف که چاقو تو دست یه نفر،جون یه انسان رو می گیره و تو دست یکی دیگه چاقوی جراحی می شه و جون یه انسان رو نجات می ده.حالا استفاده فعال و غیرفعال چیه؟استفاده فعال یعنی بیایم چت بکنیم،عکسامون یا هر محتوای دیگه ای رو به اشتراک بذاریم و بقیه بتونن کامنت بذارن و لایک کنن.ولی استفاده غیر فعال یعنی همش اسکرول کنیم و محتوایی که بقیه تولید کردن رو نگاه کنیم و پستای بقیه رو بازنشر کنیم)  به این نتیجه رسیدم که قضیه پیچیده تر از این حرفاست.نمی تونیم بگیم استفاده از شبکه های اجتماعی به طور قطع بده و این مضرات رو داره یا به طور قطع خوبه و این مزایا رو داره.مثلا تو همین مقاله آخر به این اشاره شده بود که مدت زمان استفاده از شبکه های اجتماعی روی دخترا تاثیر بیشتری داره تا پسرا.و این مقاله بسیار بسیار طولانی بود و من فقط چند پاراگراف خوندم.نظر شما چیه؟</description>
                <category>Polaris</category>
                <author>Polaris</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 23:32:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دشمن عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-zxrczerw1qun</link>
                <description>دشمن عزیز،دنباله کتاب بابالنگ دراز است. این بار نامه های سالی را می خوانیم.دوست موقرمز جودی!( در کارتونی که خیلی هایمان بابالنگ دراز را با آن شناخته ایم،موهایش قهوه ایست :)   جودی با جرویس پندلتون ازدواج کرده . جرویس بهترین کادوی کریسمس را به جودی می دهد.بازسازی موسسه جان گریر.یتیم خانه ای که جودی آنجا بزرگ شده.و در اولین قدم مدیر موسسه،خانم لیپت نفرت انگیز را از کار برکنار می کنند.و چه کسی قرار است جایش را بگیرد؟ سالی موقرمز و دوست داشتنی :)    سالی اول مخالفت می کند اما کم کم به راست و ریس کردن اوضاع نوانخانه و صد و چندی یتیم آنجا علاقمند می شود.و...دشمن عزیز! کسی که نامش را به کتاب قرض داده. دکتر نوانخانه که در ابتدا خشک و اعصاب خورد کن به نظر می رسد و با سالی آبش توی یک جوب نمی رود. سالی در نامه هایش او را دشمن عزیز خطاب می کند.و باقی ماجرا....این کتاب سال 1915 نوشته شده و از این بابت جالب است.از اینکه دیدگاه به تحصیلات زنان چطور بوده.بازار چه نظریه های علمی ای گرم بوده.نظرات راجع به طلاق چگونه بوده و چطور به اینجایی که هستیم رسیدیم.گاهی هم تعجب می کردم که می فهمیدم فلان روش های تربیتی و آموزشی آن قدرها هم که فکر می کردم جدید نیستند و این قدر عمر دارند.</description>
                <category>Polaris</category>
                <author>Polaris</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jun 2021 20:28:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@polar/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-pavvqz0nhaam</link>
                <description>    چند روز پیش فیلم about time رو دیدم.پدر تیم روز تولد بیست و یک سالگیش رازی رو بهش می گه:مردای خانوادشون نسل اندر نسل توانایی سفر در زمان داشتن.البته فقط به گذشته و فقط به گذشته خودشون.به قول خود پدر:نمی تونی برگردی و هیتلرو بکشی!     داشتن اینطور قدرتی فوق العاده است!یعنی می تونی بارها و بارها به شکل های متفاوتی زندگی کنی.پدر تیم این همه وقت اضافه رو صرف کتاب خوندن کرده.پدربزرگ صرف پول دراوردن( که انتخاب خوبی نبوده)،تیم تصمیم می گیره از این قدرت در پیدا کردن عشق استفاده کنه و در این مسیر با همسر آیندش آشنا می شه.      این فیلم با داستان همیشه جذاب سفر در زمان،درسای ارزشمندی راجع به زمان بهمون می ده.هر چند زیادی ایده آل گرا می شه اما خب فیلمه،قرار نیست همه چیز کاملا واقعی باشه :)    خودم اگر اینطور قدرتی داشتم،چیکار می کردم؟ دوست داشتم یه بار به عنوان یه جهان گرد زندگی کنم،بعد همش رو برگردم عقب سعی کنم نویسنده شم،بعد دوباره همشو برگردم عقب و ورزشکار شم(با فرض این که این وسط نمیرم!)     شما اگه اینطور قدرتی داشتید باهاش چیکار می کردید؟ </description>
                <category>Polaris</category>
                <author>Polaris</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jun 2021 17:11:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی می دونه چی به چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@polar/%DA%A9%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%86%DB%8C%D9%87-q84fs89zbks5</link>
                <description>شنیده ام که تریاکی ها وقتی نشئه اند،خیلی حالشان خوب است.قشنگ حرف می زنند و برای آینده نقشه می کشند،نقشه هایی به بلندای آسمان.بی دلیل نیست که خارجی ها به  نشئه، high(مرتفع،بالا،بلند).خلاصه که در حالت نشئگی انگار که همه چیز ممکن است.ولی همین که تاثیر مواد فروکش کند،نوبت خماری است.کاخ آرزوها را باد واقعیت در چشم به هم زدنی می برد.انگار که هیچ وقت نبوده اند.شب برای من مثل تریاک است.از نیمه که می گذرد،رویا می بافم،برنامه می ریزم،همه چیز انگار آسان تر است یا من انگار قوی ترم.همه چیز زیباتر است.حتی حوصله ام می کشد چشمانم را ببندم و موسیقی بی کلام گوش کنم.و نوشته هایی می نویسم در مورد شباهت تریاک با شب و شباهت صبح روز بعد(ظهر روز بعد) با خماری.فردا راجع به ایده هایی که برای نوشتن داشتم و پشت کاغذ باطله ای هول هولکی و با هیجان نوشته بودم فکر نمی کنم. فردا، شب قبل را به مثابه یک رویا،یک خواب به یاد می آورم.انگار که پایم پیچ خورده و در لانه خرگوشی افتاده ام.و به این فکر می کنم که من کدام یکم؟ کدام دنیا واقعی است؟ شب یا روز؟</description>
                <category>Polaris</category>
                <author>Polaris</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jun 2021 02:23:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای آینه جادویی کی از همه زیباتره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@polar/%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1%D9%87-zg1xqnhd3rxh</link>
                <description>یکی از راه هایی که می‌فهمم حال دل و ذهنم خوب است یا نه( بدون این که ذهنم با جمله هایی مثل&quot; غم و شادی نسبیه&quot; یا &quot;حالم خوبه اما...&quot; گولم بزند) این است که جلوی آینه می روم تا ببینم چقدر زیبا هستم. برای آینه و چشم هایم من همیشه همانم که هستم.اما نه آینه و نه چشم‌ها چیزی از زیبایی نمی‌دانند.چشم قلب روزی مرا زشت می‌بیند و فردا زیباترینم.امروز فوق العاده به نظر می‌رسیدم :)</description>
                <category>Polaris</category>
                <author>Polaris</author>
                <pubDate>Thu, 13 May 2021 02:38:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@polar/%D8%AD%D8%B3-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-waiuoi8xs5j4</link>
                <description>تا حالا شده یک دفعه احساس کنی که هستی؟ صدای آلارم گوشی آرام راهش را به دنیای خوابت باز می کند.کم کم خوابت کم رنگ تر می شود و صدای آلارم پررنگ تر.چشم هایت را باز می کنی،سفیدی سقف را می بینی،صدای محو ماشین ها را از دور می شنوی،نرمی پتو را احساس می کنی و نفس می کشی و ناگهان می فهمی که زنده ای. انگار تا بحال نمی دانستی.می دانستی اما نمی فهمیدی. حس عجیبی دارد این فهیمدن.چه در تخت خواب باشد،چه وسط جنگل،چه وسط یک مهمانی شلوغ.عجیب است.و فرار.مثل این است که یک لحظه،فقط برای یک لحظه بتوانی مهی را که همیشه در میانش می زیسته ای در دست بگیری.</description>
                <category>Polaris</category>
                <author>Polaris</author>
                <pubDate>Sun, 25 Apr 2021 23:02:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه وقتایی نباید به بحث کردن ادامه داد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@polar/%DA%86%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%AD%D8%AB-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-vn7mos8tqtlm</link>
                <description>هیچ دو آدمی نیستن که در مورد همه چیز با هم موافق باشن و روزی نیست که ما آدم ها با هم بحث نکنیم.اما خیلی از بحث کردنا وقت تلف کردنه و در بهترین حالت بیهوده است.چه وقتایی به بحث کردن ادامه بدیم؟وقتی که این کار به نحوی برامون فایده ای داشته باشه و به اطلاعاتمون اضافه کنه. این شرط در گرو اینه که طرف مقابل به ما گوش بده،ما رو بفهمه و بعد سعی کنه ما رو قانع کنه.در این صورت دو احتمال وجود داره:1.توجیهاتش اونقدر خوبه که قانع می شی یا حداقل به این فکر می افتی که کمی بیشتر در مورد اعتقاداتت فکر کنی.2.در حین دفاع کردن از عقیدت با جنبه های مختلفش بهتر آشنا می شی و درش ثابت قدم تر می شی.چه وقتایی ادامه ندیم؟وقتی طرف مقابل اصلا توجهی به حرفای شما نداره و فقط حرفای خودشو تکرار می کنه.</description>
                <category>Polaris</category>
                <author>Polaris</author>
                <pubDate>Fri, 12 Mar 2021 22:47:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه چیزی در مورد نادانسته ها اینقدر جذابه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@polar/%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8%D9%87-gslgjtb04rb7</link>
                <description>                             جهان را چنین است آیین و شان                                             همیشه به ما راز دارد نهان                                                                                                                                 شاهنامه(؟)همیشه از چیزای رازآلود خوشم می اومده،ژانر مورد علاقه فیلمم معمایی و رازآلوده.شاید همه طرفدار این ژانر فیلم نباشن اما همه انسان ها یه جورایی معما و پرده برداشتن از رازها رو دوست دارن.خود این &quot;جذابیت چیزای رازآلود&quot; مدتیه که واسم معما شده.اول از خودم می پرسم اصلا رمز و راز یعنی چی؟ یعنی چیزایی که نمی دونیم. چرا نادانسته ها اینقدر برای ما جذابن؟چیز بعدی ای که به ذهنم می رسه اینه که  این تنها چیزی نیست که در مورد نادانسته ها تو بایگانی ذهنم دارم.اونها باعث ترسن.ما از تاریکی می ترسیم چون نمی دونیم بین اون سیاهی مطلق چه چیزایی ممکنه منتظر ما باشن.“The oldest and strongest emotion of mankind is fear, and the oldest and strongest kind of fear is fear of the unknown”― H.P. Lovecraft قدیمی ترین و قدرتمندترین احساسات بشر ترس است و قدیمی ترین و قدرتمندترین نوع ترس،ترس از نادانسته  هاست.ما از ندونستن می ترسیم.اون قدر که گاهی ترجیح می دیم که یه دروغ کامل داشته باشیم تا حقیقتی که پر از ندونستنه.به زمانی فکر می کنم که یکی پیدا شد بگه که جهان دور زمین نمی چرخه.جهان بعد از این حرف پر از ناشناخته ها بود.وقتی چنین باور بدیهی ای اشتباه باشه،دیگه به چی می شه اعتماد کرد؟ چه فرقی وجود داره بین نادانسته هایی که همراه با جذابیتن ،اونایی که دوست داریم سمتشون بدوییم و اونایی که مایه ترسن،اونقدر که گاهی ترجیح می دیم تظاهر کنیم وجود ندارن؟و بعد ناگهان احساس می کنم جواب رو پیدا کردم.و اون طور که کارآگاه ها در فیلم های رازآلود موردعلاقم می گن:تمام مدت جلوی چشمم بوده.تصویر هایی که برای هرکدوم از پاراگراف ها انتخاب کردم.یکی مه آلوده و اون یکی تاریکی مطلق.ما از تاریکی مطلق می ترسیم از ندونستن مطلق می ترسیم.ولی همین که یه شمع روشن شه و بخشی از حقیقت رو ببینیم،به همون راضی نمی شیم و بیشتر می خوایم.در واقع چیزی که مارو به سمت ندانسته ها می کشونه،اندک چیزیه که ازشون می دونیم.نیاز به دونستن بیشتره.رازآلود بودن یعنی یه عالمه ناشناخته که روی یه گوشه کوچیکشون کمی نور تابونده شده، یه کوه پوشیده شده با مه که فقط قلشو می تونی ببینی.نظر شما چیه؟چرا ناشناخته ها اینقدر جذابن؟چرا کتابای رازآلود و هیجان انگیز دومین کتابای پرطرفدارن؟ و راستی به نظرتون اولین ژانر پرطرفدار چیه؟</description>
                <category>Polaris</category>
                <author>Polaris</author>
                <pubDate>Thu, 11 Feb 2021 02:56:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع</title>
                <link>https://virgool.io/@polar/begin-bqbltxtca5tw</link>
                <description>چندین سال پیش،قبل از این که تمام زندگیم به کنکور گره بخوره،یه جورایی خوره کتاب بودم.وقتی یه کتابو می گرفتم دستم دیگه نمی تونستم کنارش بذارم.وقتی یه مقاله می خوندم که توضیح می داد چطور به خودمون انگیزه بدیم که کتاب بخونیم، واقعا نمی فهمیدم چی می گن.مثل این بود که یکی بم گفته باشه واسه بستنی خوردن انگیزه نداره :/ عجیبه،نه؟واسه خوردن این بستنی به جملات انگیزشی نیاز داری؟و حالا کنکور تموم شده.یه کتاب جدید تو قفسه کتابامه.یک ماهه که اونجاست.و من از صفحه اول جلوتر نرفتم. به وضعیتی دچار شدم که یه زمانی برام خنده دار بود.چند هفته بعد از کنکور بود که فهمیدم تغییر کردم.منی که کلاس دوم،کتابای علمی کادو می گرفتم،عاشق تحقیق کردن بودم،منی که عاشق کتابا بودم،دیگه هیچ کدوم اینا سر ذوقم نمیورد.اولش وحشت کردم،فکر کردم دیگه خودم نیستم.بعد سعی کردم با خود جدیدم کنار بیام(که کار سختی بود.این خود جدید از هیچ کاری خوشش نمیومد) ولی بعد از چندین ماه با یه جرقه کوچیک همه چیز داره مثل قبل می شه.از خوندن درسای دانشگاه و گشتن دنبال معنی کلماتی که نمی دونم لذت می برم.حالا هم که دارم می نویسم.فکر کنم فردا دیگه باید کتابی که خریدم رو شروع کنم.مشکل خودم رو فهمیدم.ذهنم بعد از کنکور خسته بود،خیلی خسته.به یه فرصتی واسه استراحت احتیاج داشت.ولی قضیه بستنی هنوز برام سواله.آیا کسایی که واسه خوردن بستنی انگیزه می خوان همه خستن یا فقط از مزه بستنی بدشون میاد؟</description>
                <category>Polaris</category>
                <author>Polaris</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jan 2021 00:27:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>