<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پوریا صف‌آرا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pooriuasafara</link>
        <description>گاهی اینجا [چیزهایی آغشته به سانتی‌مانتالیسم] می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:35:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/16608/avatar/1zGTMJ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پوریا صف‌آرا</title>
            <link>https://virgool.io/@pooriuasafara</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چیزکیک؛ یک جشن‌بی‌کران</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriuasafara/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DA%A9%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86-wzq5noaesyon</link>
                <description>چیزکیک باسک با آلبالوکافی است یک تکه کوچک از یک چیزکیک خوب را در دهانتان بگذارید تا نرمی پایان ناپذیر و لایه‌های لطیف آن روح شما را نوازش و طعم جادویی آن مثل یک سمفونی کلاسیک قلب شما را به شوق وادار کند. چیزکیک چیزی فراتر از دسر است؛ یک هنر، یک وسوسه و یک لذت محض.قلب تپنده این شاهکار آشپزی کم یا همان خامه چیز کیک است؛ ترکیب متوازنی از پنیر خامه‌ای یا ماسکارپونه، خامه، شکر و تخم مرغ که بافتی نرم و دلپذیر ایجاد می‌کنند و با توجه به نوع چیز کیک می‌توان چیزهای دیگری را هم در کنار خود داشته باشد. اولین چنگال چیزکیک که در دهان قرار می‌گیرد شاهکار آغاز می‌شود و سمفونی مزه‌ها با نفوذ به عمق مغز و قلب نوستالژیک‌ترین خاطرات را زنده می‌کند.همین کیفیت خاص، خلوص کم‌نظیر و جادوی مزه است که چیزکیک را از کیک‌های معمولی و هر دسر دیگری متمایز می‌کند. چیزکیک مثل یک دسر سنتی خاطره‌انگیز و مثل یک دسر مدرن جذاب و گیراست.چیزی که باعث می‌شود چیزکیک در بین تمام دسرها بی‌نظیر باشد انعطاف حیرت‌انگیز آن است، انعطافی که هویت و اصالت ایده و مزه چیزکیک را حفظ می‌کند، اما اجازه می‌دهد چیزکیک همچنان مزه خاص خود را داشته باشد.  از ماست یونانی تا باقلوا؛ ترکیب‌های بی‌نهایت جذابی برای چیزکیک وجود دارد که که پخت آن‌ها مثل خلق یک اثر هنری روی بوم نقاشی است. همین تنوع حیرت‌انگیز باعث شده تا از نیویورک تا باسک و پاریس ما شاهد انواع متفاوتی از چیزکیک باشیم.طعم های متنوعی که چیزکیک ارائه می دهد یکی دیگر از عوامل کلیدی در جذابیت آن است. از سبک کلاسیک نیویورکی گرفته تا انواع مبتکرانه‌ای مثل تمشک، گاناش شکلاتی یا باقلوا طعم چیزکیک متناسب با هر سلیقه ای وجود دارد. این تنوع حیرت‌انگیز باعث می‌شود تا با خوردن هر چیزکیکی هم‌زمان با مزه کردن طعمی آشنا، دنیای جدید از طعم و مزه را تجربه کنید دنیایی که گاه دری به سوی فرهنگی جدید می‌گشاید.تطبیق پذیری چیزکیک اما فراتر از طعم آن است. تزیین چیزکیک، چه با آبشاری از انواع شکلات‌ها چه با تنوع دیوانه‌واری از میوه‌ها، کارامل یا ده‌ها چیز دیگر باعث می‌شود که ما شاهد یک شاهکار بصری جذاب باشیم؛ مثل یک تابلوی نقاشی!برای من البته مزیت چیز کیک در سادگی خوردن است. برای خوردن این پدیده حیرت انگیز به کم‌ترین انرژی برای جویدن، خوردن و حضم نیاز دارید و درگیر آداب خاصی نخواهید بود.مسئله جذاب دیگر اما این است که چیزکیک«مرغ عزا و عروسی» است. تولد؟ عروسی؟ مهمانی؟ یک عصرانه ساده دوستانه یا یک عصر معمول خانوادگی؟ چیزکیک برای تمام این مناسبت‌ها یک انتخاب فوق‌العاده است.تمام این‌ها باعث می‌شود چیزکیک از طعم و مزه تا ظاهر و تنوع و مناسبت‌پذیر بودن تبدیل به یک جشن بی‌کران شود؛ جشن بی‌کرانی که هیچ انتهایی بر تنوع، خوشمزگی و هنر به کار رفته در آن وجود ندارد.</description>
                <category>پوریا صف‌آرا</category>
                <author>پوریا صف‌آرا</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 18:23:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک انجمن؛ ده سال قبل</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriuasafara/%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%82%D8%A8%D9%84-jseycxubksxb</link>
                <description>حالا ده سال - دقیقا 10 سال - از تاسیس انجمن اسلامی تهران جنوب می‌گذرد. همان بهاری که حسن روحانی انتخابات را بُرد مشهود هم پیام داد که انجمن اسلامی بزنیم. مشهود بود، امیر، من و آرین. آدم کم بود. آرین به فرزین گفت، من اول به کیا و بعد از کلی این پا و آن پا کردن به بهراد گفتم، امیر یا من به مهرسا گفتیم و باز هم امیر به گلنوش گفت. شدیم هفت نفر و یکی-امیر- و رفتیم که انجمن بزنیم. امیر که مشروطی‌هایش سرریز کرد و نشد عضو هیئت موسس شود.از راست: کیا، بهراد، آرین، گلنوش، فرزین، مهرسا و منیک تابستان گُذشت و آبان که رسید مجوز گرفتیم و انجمن زدیم. به مشهود گفته بودم تا پاییز انجمن می‌زنیم و زدیم، دقیق سر زمانی که تخمین زده بودم- و بله من اگر سرحال باشم می‌توانم حدس‌های خوبی بزنم-.گلنوش هم که قرار بود فقط اسم و عکسش باشد، آمد و ماند. آن شش نفر و یکی شدند بهترین دوستانم تا آن موقع. یک بار تو ماشین بهراد که نشسته بودم گفت که این جمع بهترین دوستانی است که داشتم و دوست دارم همه‌ی کارها را با این‌ها بکنم. این حس به گمانم مُشترک بود و هرچند طبیعتا همیشگی نبود، اما عمیقیا خوش‌مزه و کم‌یاب بود.حالا ده سال از آن روزها گذشته و من دیشب بعد نُه سال بعد از پایان حضورم در انجمن آخرین نسل اعضای انجمن و شورای مرکزی آن را دیدم. هشت سال از آخرین باری گروهی از بچه‌های انجمن را می‌دیم می‌گذشت و من در تمام این سال‌ها تلاش کرده بودم ارتباطی با بچه‌ها انجمن به صفتِ انجمنی بودنشان نداشته باشم هرچند با چند نفری از آن‌ها آشنا و دوست شدم.یک شب زمستانی که داشتیم اساسانامه را با مشهود، مهرسا و کیا می‌نوشتیم به مشهود گفتم داریم یک غول خلق می‌کنیم و او گفت: یک غول مهربان. فکر می‌کردم چه انجمن و تشکیلاتی بسازیم. بالا رفتیم، پایین آمدیم و نشد که خیال ما رنگ واقعیت بگیرد. انجمن غول نشد و من در روزهای خروجم از دانشگاه مُردد بودم که این آیا این نهاد چهار_پنج سال بیشتر عمر می‌کند یا نه؟ بی‌اندازه ناامید بودم.حالا ده سال گذشته و انجمن زنده است؛ هرچند نه آنجور که در خیال ما بود- و خوب چه چیزی در ده سال گذشته با خیال و تصور ما هماهنگ بود که این یکی باشد؟حالا دبیر انجمن بعد از ده سال یک زن است، زنی جوان و احتمالا باهوش- و احتمالا کمی بی‌باک- که فکر کنم متولد 1380 است. این من یکی را خیلی خوشحال می‌کند. همان دوره اول هم دوست داشتم گلنوش یا مهرسا دبیر انجمن باشند؛ دو نفری که لایق این جایگاه بودند.حالا ده سال - دقیقا 10 سال - از تاسیس انجمن اسلامی تهران جنوب می‌گذرد و من خوشحالم که ده سال است این انجمن زنده است. حالا از کیا خبری ندارم جز آن چه در لینکدین اعلام می‌کند. مهرسا را چند وقت پیش بعد از چند سال از سرِ رخدادی ناگهانی دیدم. از بهراد و فرزین دور دور خبر دارم و سالی یکی_دو بار می‌بینمشان. گلنوش را هم سالی یکی_دو بار می‌بینم. آرین را هنوز می‌بینم و مشهود هم.خیلی گذشته، خیلی چیزها گذشته و عوض شده ولی احتمالا فکر آن شش عضو هیئت موسس انجمن همیشه با من است و خاطرات روزهای روشن تاسیس انجمن – فارغ یا با تمام تلخی‌ها، زخم‌ها، جدایی‌ها، گریزها و اندوه‌ها- جایی گوشه قلبم باقی می‌ماند. کیاِ دقیق، مهرساِ زندگی بخش، گلنوشِ متعهد، بهرادِ ستون، فرزین شیک و کثیف نشو، آرین خوشحال و فراموش‌کار، امیر شاکی و منِ مخالف خوانِ اندکی سانتی‌مانتالِ خوش‌بینِ جوان با موهایی هزار بار بیشتر از موهای امروزم.اما بعد: این که یک نهاد با کلی بدبختی و در و دیوار خوردن در کشور ما ده ساله شده- اما اندازه ده سال انباشت تجربه ندارد- اما کافه دزدان دریایی در انگلیس از سال هزار و ششصد و بوق در انگلیس یک سره فعال است هم چیز غم‌انگیزی است.اما بعدتر: این نوشته من خیلی از سرِ دقت نوشته نشده و از نظر جزئیات شاید چندان دقیق نباشد اما تلاش کردم شرط دقت و انصاف را رعایت کنم.</description>
                <category>پوریا صف‌آرا</category>
                <author>پوریا صف‌آرا</author>
                <pubDate>Wed, 15 Nov 2023 17:52:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سوگ مرگِ دوست هم‌آرزو؛ محمد کشفی آزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriuasafara/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%DA%A9%D8%B4%D9%81%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-xwdnlsxdr5yj</link>
                <description>آدم معمولاً دوستانش را از مدرسه، دانشگاه، سربازی، باشگاه، محل کار و این‌جور جاها پیدا می‌کند. من - و برخی دوستانم - اما از یک جای دیگر هم دوست پیدا کردیم و آن دنیای سیاست و کار سیاسی بود.حالا البته چند سالی شده که از سر ضعفِ نفس و ضعف جسم و سختی و روزگار و هزینه بالا کار سیاسی بوسیده‌ام و کنار گذاشته‌ام، اما دوستانش باقی مانده‌اند، دوستانی که حالا بعضی از آن‌ها بهترین دوستانم هستند.فضای سیاسی در چشم عموم مردم چیز مزخرفی است و راستش تصویر چندان غلطی هم نیست. فضای سیاسی هم به مزخرفی فضای فوتبال، فضای بازیگری، فضای موسیقی و جوامع دیگر است. آدم‌های باندباز، رانت‌باز، فاسد، کیف‌کش، پاچه‌خوار، دزد، خائن و مزخرف به راحتی در فضای سیاسی ایران پیدا می‌شوند، اما خب حداقل من - مثل همیشه شانس آوردم - دوستان خوبی پیدا کردم.دارم فکر می‌کنم به آزاد در یزد، فاطمه در قزوین، سبحان در شیراز، کوثر در چهارمحال و بختیاری، علی در ری. دارم فکر می‌کنم به اردبیل، تبریز، مازندران، گیلان. راستش بیش از همه دارم فکر می‌کنم به محمد در اصفهان. به محمد در اصفهان که فردا در چنان در خاک می‌خوابد که انگار هیچ‌گاه زنده نبود، اما همیشه زنده خواهد ماند تا وقتی که کسی خاطره‌ای و جایی اثری از او را به یادگار داشته باشد.محمد، محمد کشفی آزاد، حالا مرده است. دوست جوان من، آدم سبزِ دنیای خاکستری سیاست حالا دیگر نفس نمی‌کشد. محمد کشفی آزادِ اصفهانی که اصفهان را دوست نداشت حالا در خاک اصفهان آرام می‌گیرد و ما را با روزگاری دردناک تنها می‌گذارد.من هنوز خبر مرگ محمد باورم نشده، آن‌چنان‌که هیچ باورم نمی‌شد با آن روحیه و شور زندگی از من بزر‌گ‌تر باشد. محمد آدم زندگی بود. چند تصویر مختصری که از او در ذهن دارم تصویر زیبای زندگی است.محمد دوست نزدیک من نبود. خیلی هم ارتباط پیوسته‌ای نداشتیم. سلام و علیکی، گپ و گفتی در فضای حزب، پیام در اینستاگرام و توییتر و البته مدتِ خیلی کوتاه همکاری در یک مجموعه خبری. البته همین هم برای من که ذاتاً آدم رفیق‌بازی نیستم خیلی است، مخصوصاً که محمد دوست «هم‌آرزوی» من بود.محمد دوست نزدیک من نبود، اما مرگش برای من دردی چندبرابر دارد چون او دوست «هم آرزو»ی من بود. من، حمید، کیوان، امیر، مرتضی، مژان، آزاد، فاطمه، سبحان، آرش، سعید و ده‌ها نفر دیگر حداقل چیزی نزدیک به یک دهه از عمر خودمان را برای یک آرزوی مشترک - همان که قدیم‌ها اسمش آرمان بود - گذاشتیم.ما در سیاست آدم‌های مهمی نبودیم، آدم‌های مهمی هم نشدیم، اما آرزوهای زیبا و مهمی داشتیم که به زیر خاک رفت. رویاهای کوچک و روشنمان کابوس شد و آرزوهایمان را جلوی چشم‌هایمان زنده زنده به خاک سپرده شدند.حالا محمد با آرزوهایش به زیر خاک رفت، محمدی که آدم مهم دنیای دوستانش بود، یار و سایه و عصای دوستانش بود.فردا محمد در اصفهان آرام خواهد گرفت و من کودکانه امیدوارم بر خاک او درختی سبز بروید که روزی آرزوهایش را ثمر دهد.</description>
                <category>پوریا صف‌آرا</category>
                <author>پوریا صف‌آرا</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jun 2023 22:33:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید به احتمالات اندک</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriuasafara/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9-ghptl0hih2sk</link>
                <description>Photo By Kristopher Rollerبه دوستی- دوستِ نو یافته عزیزی- درباره امیدم به احتمالات کم می‌گفتم: می‌دونی من اساسا به همین درصدهای کم امیدوارم؟ حالا هم که به عقب نگاه می‌کنم واقعا چنین‌ه. همون‌جور که به این دوستِ عزیز گفتم من محصول این احتمال‌ها و امیدهای اندکم.من شش ماهه- یا حداکثر اول هفت ماهگی- به دنیا امدم. دوقلو بودم، اما همزادم مُرد. همان اول کار چنان زردی گرفتم که با هزار دردسر خونم تعویض شد. وقتی قرار بود داخل دستگاه قرار بگیرم از دست پرستار سرخوردم، سرم خورد به لبه دستگاه شکست و عفونت کرد.در هر مرحله شانس زیادی برای مردن داشتم، اما با احتمال اندک زندگی برنده شد، زنده ماندم و انگاری عادت کردم که به احتمالات اندک امید داشته باشم. همیشه همینطور بودم. گاهی نتیجه بدی نداشت. سر مجوز انجمن اسلامی کسی امید نداشت که مجوز بگیریم اما با مشهود شرط بستم سه- چهار ماهه مجوز می‌گیریم و گرفتیم. سر هزار رخداد شخصی هم همینطور؛ امید از روزنه‌ها سر رسید.البته همیشه قرار نیست این امید کم و احتمالات اندک به جایی برسد. پرونده آقا موسی که به هیچ جا نرسید. موفقیت فلان پروژه سیاسی که به هیچ جا نرسید. فلان کار تجاری که به هیچ‌جا نرسید.با این همه این جنس امید با من مانده و ظاهرا هم قصد ندارد من را رها کند. متوهم نیستم. همیشه می‌دانم چنین امیدی احتمال وقوع اندکی دارد، اما همیشه امیدوارم؛ امید به آینده، امید به بارش باران در کویر، امید به رفتن سیاهی و امید به رسیدن مسیح در میانه برف، آن هم درست وقتی کسی انتظارش را ندارد.</description>
                <category>پوریا صف‌آرا</category>
                <author>پوریا صف‌آرا</author>
                <pubDate>Tue, 30 Aug 2022 23:55:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکلِ تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriuasafara/%D8%B4%DA%A9%D9%84%D9%90-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-p6sboazfca0f</link>
                <description>
Gert van den Boschتنهایی چه شکلی است؟ شکل لباس‌های چروک و خانه خلوت؟ شکل حل کردن جدول برای وقت گذرانی و سرگرم شدن با سودکو برای تقویت مغز در میان سالی؟ شکل دعوت نشدن مردی پنجاه ساله به اکثر مهمانی‌ها به خاطر نداشتن کسی که به همراهش باشد؟ شکل تنهایی به دکتر رفتن، تنهایی بازگشتن و خود را زیر پتو کشیدن و به شوفاژ چسباندن؟تنهایی شکلِ پشت موی دهه چهلی مردی است در میانه‌ی شصت سالگی است که همان مدل موی چهل و چندل سالِ پیش را دارد، دو دهه است یک مدل کاپشن نَچسب می‌پوشید، شوخی‌های تاریخ گذشته دارد و همه به احترام مادرش در مهمانی‌ها دعوتش می‌کنند.تنهایی شکلِ مردی سی و پنج و موفق است که حقوق دلاری می‌گیرد، دلاری خرج می‌کند، هر چند وقت یک بار با یکی از دخترهای جذاب اطرافش در ارتباط است و ویدئوهایی درباره موفقیت پر می‌کند. خانه جذاب و زیبایی دارد، اما گرم نه. دوستان زیادی دارد، اما چشم انتظار نه. هم‌بَستر زیاد دارد، اما همسر نه.تنهایی شبح است یعنی شکل ندارد، اما شکل می‌گیرد. تنهایی شکل ندارد اما خیلی سریع، باهوش و قدرتمند شکل جاهای خالی زندگی را می‌گیرد. شکل یک مبل خالی، یک تخت نیم خالی، یک میزِ نیمه خالی و هر چیز نیمه‌ خالی دیگر. تنهایی با چشم‌هایی نیمه‌های خالی را خالی‌تر می‌کند و خودش را در زندگی جا می‌کند.شبح ترسناک است و همین ترس ما را به راه‌های دور و درازی می‌کشاند. به هم‌بستر شدن با کسانی که صبح در کنارشان بیدار نمی‌شویم، به کارهایی که دوستشان نداریم و در نهایت به آدم‌هایی که دوستشان نداریم.هنوز صورت گرد و مهربان دختر را به خاطر دارم. دختر درجه یکی بود. اهلِ هنر، دانش و خرد. از نظر من زیبا و شوخ هم بود. دوست پسر خوبی هم داشت. پسر خوش تیپ، درخوانده، موجه و مدرن که گزینه معقولی برای رابطه است. همه چیز در ظاهر درجه یک است، اما آخرش می‌فهمی که چه؟ دختر از پسر بدش نمی‌آید، اما عاشقش هم نیست. خودش هم گفته اگر کسی پیدا شود که عاشق باشم ولت می‌کنم.تنهایی تنهایی است؛ فرقی نمی‌کند به همبستری یک شبه تن‌دهی یا به تعهد بی‌عشق. تنهایی از بین تمام این شکل‌های سست می‌گذرد، خودش را نشانت می‌دهد و شکلت را می‌گیرد.جوراب‌های رنگارنگ می‌پوشی، کافه‌های شیک می‌روی، موسیقی فاخر گوش می‌کنی، سال نو را پاریس و بهار را در وینز هستی ولی آخرِ این قصه تنهایی باز هم خودش را به تو نشان می‌دهد. کاری می‌شود کرد؟ نه. آدم تنها است. آدم ذاتا تنها است. در آغوش مادر زاییده می‌شود، اما مرگ او را می‌رباید. حتی پدر تسلیم مرگ می‌شود. همسر، عشق برگزیده‌ آدم را هم یا جدایی یا مرگ از او می‌گیرد. فرزندان نیز هیچ گاه مثل پدر، مادر یا همسر در کنار آدم نیست.از سر تا ته این متن را که نگاه می‌کنم، می‌فهمم آدم ذاتا تنها است، می‌فهمم تنهایی گریز ناپذیر است و می‌فهمم نمی‌شود گریخت، اما پس آن حس عجیب لبریز شدن در هنگام نگاه کردن به زنی که دوستش داری اسمش چیست؟ آن موقع تنهایی کجا می‌رود؟ آن نگاه ساده چه دارد که شکلِ تنهایی را بی‌شکل می‌کند و به تو ایمان می‌دهد که حتی مرگ نمی‌تواند این حس را تغییر دهد؟</description>
                <category>پوریا صف‌آرا</category>
                <author>پوریا صف‌آرا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 23:51:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک دیتِ ساده</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriuasafara/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-di5vlbwo5jt5</link>
                <description>By Nostalgic Academia  رژ قرمز، تی‌شرت مشکی، موهای کمی روشن، چشم‌های کاسه‌ی عسلت، دست‌های گرم و صدای نوازش‌گر تو را از قرار – یا همان دِیت- اول با تو خوب به خاطر دارم.فراموش‌کاری، جاگذاشتن کارت بانکی، نرگسی که تهش لای فُویل پیچیده شده بود، نیم‌پالتویی که فکر می‌کردم «اوه چقدر آقا مَنش جلوه‌ام می‌ده»، عرق کردن دست‌هایم از استرس و به وقت رسیدنم را از قرار – یا همان دِیت- اول خوب به خاطر دارم.زمان گذشته و تو احتمالا من را یادت نیست، اما خُب من نیش باز خودم و خنده‌ی دست‌ودل‌بازانه‌ی تو را هم خوب به خاطر دارم. یادم هست که کافه چقدر خلوت بود و من در ذهنم تمام سناریوها را مرور می‌کردم. وقتی آمد باید از روی صندلی بلند شوم. صندلی‌اش را عقب بکشم یا نه؟ دست بدهیم؟ حواسم پرت نشود و بغل هم بکنم. موهایم به هم نریخته؟ یک شوخی نرم با کچلی بکنم تا کمتر به چشم بیاید. من حساب کنم یا دوست دارد دُنگی حساب کنیم؟ عطر را که مثل حشره کش زدم خیلی توی ذوق نزند؟و راستش را بخواهی از چیزی که انتظار داشتم بهتر بودم. پاهایم کمی زیر میز می‌لرزید که خب به چشم نیامد. در حساب کردن، باز کردن درِ کافه، پوشیدن نیم‌پالتو و این جور چیزها بدک نبودم. البته خیلی عرق کردم؛ این را هم بُگذار پای شوق و ذوق و نه استرس.حالا البته فکر کنم دو سالی گذشته است و تو من را از یاد برده‌ای و من هم به تماشای عکس‌هایت ننشستم. اما خُب راستش را بخواهی چهره‌ات برای من روشن است. آن رخِ ماه رخِ، آن چشم‌های درخشانِ شفاف و آن حجم بی‌نظر زندگی که از تو می‌تابید. انگار خرمشهر بودی در اوج سر زندگی؛ قبل از هر جنگی زنده و سرحال و جاری و زندگی بخش.من هم خوبم. کچل‌تر، کمی چاق‌تر، بسیار بی‌حوصله‌تر، کتاب‌خوانده‌تر، دنبال ساختن چیزها آن هم وقتی همه چیز در حال فروپاشی است و البته همچنان به آدمی‌زاد امیدوارم.تو چطوری؟ https://soundcloud.com/nimamasihamusic/ye-lahzeh-az-to </description>
                <category>پوریا صف‌آرا</category>
                <author>پوریا صف‌آرا</author>
                <pubDate>Sat, 05 Feb 2022 19:54:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوران مهجوری عُشاق و میان‌داری مُخ‌زن‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriuasafara/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D9%8F%D8%B4%D8%A7%D9%82-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%8F%D8%AE-%D8%B2%D9%86-%D9%87%D8%A7-jegwo8i2um8q</link>
                <description>&quot;ای که مهجوری عشاق روا می‌داری، عاشقان را ز بر خویش جدا می‌داری&quot;  https://soundcloud.com/yaghma/gf4q7q1prs8w شجریان می‌خواند و من به این فکر می‌کنم که دوران ما، اکنونی که در آن نفس می‌کشیم، به جز دوران جنگ، فاشیسم، ابولا و کرونا، دوران مهجوری عشاق و سلطه بی‌چون و چرای منطق ریاضی‌وار و صنعتی شدن عشق است.اگر از نوستالژی و جایگاه سنتی سعدی، حافظ و صائب و این جور شاعرها چشم بپوشیم می‌بینیم که همین ستون‌های ادبیات فارسی هم از منظر عشاق معاصر چندان مورد توجه نیستند.دوران &quot;دل‌بَری&quot; و &quot;دل‌رُبایی&quot; پایان یافته و اکنون دوران &quot;مخ‌زن‌&quot;ها است. دل‌بران و دل‌ربایان اهل عشق بودند و عشق‌ورزی و جلب نظر یار را در قامت هنر  می‌دیدند که ختم به دل‌بری می‌شد. اما مخ‌زن‌ها محصول مدرنیته هستند و عشق و جلب نظر یار را را در قالب تکنیک به اوج رساندند و مخ‌زنی را آفریدند، چیزی که در قواره فست فود است، سریع، سیر کننده، جذاب اما به دردنخور.فرق این دو چیست؟ دل‌بری و دل‌ربایی چون هنر است همیشه رد پایی پررنگ از جهان شخصی عاشق و معشوق را در خود دارد. در هنر خطا هم بخشی از اثر هنری است و گاه نقطه عطف آن.اما در مخ زنی چنین نیست. مخ زنی تکنیک است و کمتر اثر شخصی در آن می‌بینید و مشکلش این‌جا است که شما نباید اشتباه کنید چون اشتباه تکنیک را از کار می‌اندازد، حتی اگر کوچک و کم اهمیت باشد باز هم تکنیک خراب می‌شود و اشتباه در قامت خطایی سخت در برابر شما رخ می‌نماید.امروز دوران دورانِ تکنیک‌های سریع الجواب است. دوران شاعرهای سریع الجواب. دوران خواننده‌های سریع الجواب.کسی حوصله قیصر امین‌پور و شفیعی کدکنی و را ندارد. باید شاعر تلگرام باشی. تک بیت‌های چاره ساز بگویی که هم عاشقانه باشد، هم عارفانه، هم اروتیک و هم با نمک. البته اروتیک و بانمک بودن به خودی خود کافی است.کسی حوصله چند دقیقه ساز و آواز و صدای شجریان را ندارد. دوران تحریر و آواز و گوشه و دستگاه به سرآمده. باید دو_سه دقیقه‌ای حرفت را بزنی تمام. در جهانی که مخ‌زن‌ها رقصنده‌های بی چون و چرا آن هستند این دو_دو تا چهارتا است که جواب می‌دهد. چرتکه و ماشین حساب است که حکم می‌کند. دوران عشاق دلیر معادله خراب کن به سر آمده. دوران عشاق شب شکن گذشته.</description>
                <category>پوریا صف‌آرا</category>
                <author>پوریا صف‌آرا</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 14:35:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در فضیلت کتاب نخواندن</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriuasafara/%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B6%DB%8C%D9%84%D8%AA-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-gcb2exfasybb</link>
                <description>	Marco Tagliarino  از قول ابوالفضل بیهقی و چندین و چند نفر دیگر نقل کرده‌اند که هیچ کتابی نیست که به یک بار خواندن نیارزد یا در واقع هر کتابی به یک بار خواندنش می‌ارزد، ولی به نظر من حداقل امروز این چنین نیست. آن‌چنان که بهاءالدین خرمشاهی نیز در باره این جلمه می‌گوید &quot;این قول از مشهورات بی‌اساس است&quot; و حداقل از قول بیهقی نیست.هر کس که در عمرش حداقل چهار-پنج کتاب یا مجله خوانده باشد به خوبی می‌داند نه تنها هر کتابی خواندنی نیست، بلکه بسیاری از کتاب‌ها ارزش خواندن ندارند، آن هم در دنیایی که سرعت تولید کتاب بسیار و وقت آدمی هر روز از روز قبل محدودتر است.شاید بگویید هر کس به یکی-دو زمینه تخصصی بیشتر علاقه ندارد و تعداد کتاب‌ها در زمینه‌های تخصصی محدود است و در نتیجه یک نفر می‌تواند همه‌ی کتاب‌های منتشر شده در حوزه تخصصی مورد علاقه خود را بخواند.این حرف شاید در ایران_ که آمار انتشار کتاب در آن در مقایسه با جهان به شدت پایین است_ به سختی درست و ممکن باشد اما با توجه به متوسط نرخ جهانی باز هم این کار تقریبا ناممکن یا حداقل بسیار دشوار است. اگر بخواهیم کتابی را اندکی با فکر بخوانیم به زمانی در حدود یک هفته نیاز داریم و بعید است بتوانیم در هر سال چیزی بیش از 50 تا 60 کتاب حوزه تخصصی خود را مطالعه کنیم.حالا حتی اگر فرض را بر این بگذاریم که کسی به هر علتی امکان مطالعه تمام کتاب‌های تخصصی خود را دارد آیا باید ضرورتا چنین کاری را بکند؟اگر تعارف‌های معمول را کنار بگذاریم می‌بینیم که بسیاری از کتاب‌های منتشر شده در هر حوزه‌ای نه تنها ارزش مطالعه ندارند بلکه ارزش چاپ را هم ندارند و باید کسی که برای آن‌ها ورق_یا این روزها فضای هارد_ را هدر داده تنبیه کرد.Didier Guibertفضای نشر کتاب هم درست مثل دکه‌های روزنامه فروشی است. بین سیلی از محتوای زرد، بی‌مصرف و به درد نخور تعدادی مشخصی کتاب خوب وجود دارد که باید در انتخاب آن دقت کرد.در چنین دریای مواج مصرف‌گرایانه‌ای که پر از محتوایی است که ارزش مطالعه ندارد، کتاب نخواند هم‌چون کتاب خواند فضیلتی ارزشمند. چنان چه یکی شما را به دریا می‌اندازد و دیگری شما را از غرق شدن نجات می‌دهد.اما کتاب نخواندن یا هر کتابی را نخواندن یا به نوعی &quot;خوره کتاب&quot; نشدن فضیلتی دیگر نیز دارد و آن افتادگی و آدمیزادی است! انفجار اطلاعات، سیل بی امان اخبار، شتاب زمان و کالایی شدن تمام شئون زندگی باعث شده تا کالایی شود و اساسا وقتِ مطالعه کمتر به نسبت قبل کم‌تر شود.همین مسئله باعث شده تا کتاب خواندن به فضیلتی بیش از اندازه غرور آمیز، لاکچری و فخر فروشانه تبدیل شود. به خصوص اگر چند رمان کلاسیک، چند کتاب فلسفی، چند کتاب سیاسی و یکی دو کتاب اقتصادی و اجتماعی هم در خورجین خوانده شده‌های یک نفر وجود داشته باشد برخی اوقات یک کتاب باز ساده_ که تنها میل به خرید و خواندن پی‌در‌پی کتاب‌ها دارد_ تبدیل به علامه دهری می‌شود که قبای سهرودی و جمشید کاشانی را بر شانه خود خود می‌بیند و از نکه قله قاف به آدم‌ها بی‌خرد نگاه می‌کند.با این تفاسیر چقدر باید کتاب خواند؟ بهاءالدین خرمشاهی در پاسخ ساده ولی روشن و کاربردی به این سوال می‌گوید:باید گفت به قدر کافی! همانطور که در پاسخ این سؤال که چقدر باید کار کرد؟ چقدر باید خوابید؟ چقدر باید خورد؟ هم می‌توان همین جواب را داد. پاسخ عملی‌تر و تجربی‌تر این است که در زندگی امروز این ما نیستیم که تعیین می‌کنیم چقدر باید کتاب خواند، بلکه باید دید پس از انجام کار روزمره و وظایف اجتماعی و خانگی و خانوادگی، چقدر وقت و دل و دماغ برای ماباقی می‌ماند، و از آن مقدار، چه مقدارش را می‌توان صرف کتاب کرد. به قول حافظ هروقت خوش که دست دهد مغتنم شمار.شیوه‌های کتابخوانی متفاوت است و برخی خواندن چند کتاب به صورت عمیق را به خواند چندین کتاب به صورت سطحی ترجیح می‌دهند، اما مهم این است که در هیچ کدام از این راه‌ها &quot;هوا ما را بر ندارد&quot; که &quot;خبری شده&quot; و با چهار جلد یا چهل جلد یا چهارصد جلد کتاب به خودی خود فضلیتی به دیگران یافته‌ایم.به اندازه کافی، برای نیاز شخصی و به خاطر لذت شخصی کتاب خواندن خیلی بهتر از تبدیل شدن به ماشین کتابخوانی‌ای است که به صورت پیوسته دوست دارد رکورد خودش را بشکند و فخر آن را در هر دکانی و به هر آدمی بفروشد. </description>
                <category>پوریا صف‌آرا</category>
                <author>پوریا صف‌آرا</author>
                <pubDate>Sat, 15 Aug 2020 23:59:04 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>