<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پوریا رستم زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pooriyarostamzadeh</link>
        <description>خودمان به خودمان میگوییم آقای نویسنده. چون هیچ اعتباری جز همین قلممان که صدایش در رفته و برخی میگویند خوب است، نداریم. پس چی شد؟ آ باریک الله، آقای نویسنده. باقی بقایت، جانم فدایت.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:34:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/207048/avatar/XWWB7T.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پوریا رستم زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@pooriyarostamzadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>افعی تهران، نیروی اخلاق‌مدار کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriyarostamzadeh/%D8%A7%D9%81%D8%B9%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-oolblyk2xjgg</link>
                <description>این یادداشت حاوی اسپویل (لو‌ دادن داستان) سریال افعی تهران استدر فضای سریال‌های ایرانی که مخاطبش از دیدن سریال‌های آبکی و اخلاق‌مدار ایرانی و فضاها و روابط کلیشه‌ای خسته شده‌ است؛ سریال افعی تهران حرکتی رو‌به‌جلو محسوب می‌شود. با این حال عبور از ارزش‌های اخلاقی و نظم‌های پیشین و جذب مخاطبی که شرارت و دست‌یازدین به اعمال شرورانه بخشی از خواست وجودی او در تلاطم‌های اخیر اجتماعی نیز بوده است – مانند خشونت متقابل شهروند علیه پلیس و نیروهای ضدشورش و حتی آتش‌زدن آمبولانس‌هایی که به زعم او محکومان امنیتی را حمل می‌کند در جریان زن زندگی آزادی-تا چه حد می‌تواند درست یا غلط باشد سؤال مهم دیگری است! جریانی که به نظر می‌رسد موفق‌ترین سریال پیش از آن پوست شیر است که شورشگری و رسیدن به عدالت را در فضایی خارج از نهاد‌های قدرت رسمی یعنی پلیس به شکلی همدلانه بازنمایی می‌کند. فارغ از هر قضاوتی که چنین کاری درست است یا غلط در فیلمنامه افعی تهران که بسیار بهتر و بالاتر از دیگر اجزای سریال می‌ایستد مشکل اصلی وجود نیروی متقابلی است که در مقابل افعی تهران و اعتقادات وی قرار بگیرد. در درام‌هایی که قاتلان سریالی سوژه‌های قتل خود را از میان انسان‌های شر انتخاب می‌کنند، همواره باید نیروی خیر قوی‌تر و اخلاق‌مدارتری وجود داشته باشد که در مقابل رفتارهای آن‌ها بایستد. به طور مثال شخصیتی وجود داشته باشد که عمل شر را فارغ از اینکه بر چه سوژه‌ای و در چه فضایی اعمال می‌شود، شر ببیند. یعنی در سریال افعی تهران، فردی باشد که قتل یک کودک‌آزار را به اندازه عمل کودک‌آزاری زشت و شنیع ببیند. قضاوت دیگر شخصیت‌ها در کادر فیلم‌سازی و صحبت‌های گذرای آن‌ها در اینکه کنار قاتل می‌ایستند یا مقتول‌ ابداً نمی‌تواند چنین تأثیری که مد نظر من در این یادداشت است را بگذارد بلکه شخصیتی قدرتمند نیاز است که به‌شکلی مداوم در لحظه‌های متفاوت سریال در مقابل افعی تهران قد علم کند و او را به قضاوت بنشیند. روان‌شناس سریال اساساً می‌تواند چنین جایگاهی پیدا کند اگر آرمان بیانی را در صحنه پایانی با نهایت عشق به پلیس لو بدهد یا حتی اگر بی‌آنکه او را به دستان قاضی بسپارد همه روابط عاشقانه خود را با او پس بزند اما همه این سناریوها که می‌تواند تضادی در اوج میان یک روان‌شناس اخلاق‌مدار و مراجعی آسیب‌دیده و قاتل سریالی بسازد با دیالوگ «شاید من به افعی تهران حق می‌دهمِ» مژگان مشتاق خراب می‌شود. زن روان‌شناس زنی ضعیف و احساساتی تصویر می‌شود که همواره ممکن است از وی خطاهای حرفه­ای سر بزند. برای همین در پایان سریال نویسنده به جای اینکه میخ محکم خود را میان وظیفه و عشق بزند و قضاوت را به مخاطب واگذار کند افعی تهران را با شخصیت روان‌شناس تطهیر می‌کند و در دامی می‌افتد که می‌توانست به راحتی از آن دوری کند. فقدان بازنمایی نیروی اخلاق‌مدار در شخصیت روان‌شناسی وظیفه‌شناس که در ورطه عشق می‌افتد و در نهایت وظیفه را انتخاب کند بزرگترین ضعفی است که پایان افعی تهران را در حد یک افشای رازی پیش‌بینی‌پذیر تقلیل می‌دهد و پایانی تأثیرگذار را از آن می‌گیرد. مانند پایانی که برای مثال از فیلمی مانند «هفت» دیوید فینچر سراغ داریم. پایانی که با وجود همه نیروهای احساسی، اخلاقی و اعتقادی برای همیشه در یاد می‌ماند و قضاوت مخاطب را درباره شخصیت‌ها و اعمال‌شان تا ابد به دنبال خود می‌کشاند.</description>
                <category>پوریا رستم زاده</category>
                <author>پوریا رستم زاده</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2024 16:27:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند لقمه کتاب (بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%84%D9%82%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-bhc7aueluevw</link>
                <description>این‌ها مختصر نوشت‌های من در مورد کتاب‌هایی است که در دوره کتاب‌خوانی یار مهربان ۸ و در يك دوره ۲۱ روزه (۲۲ روز + یک روز تعطیلی) خواندم. برخی تمام شدند و از برخی تنها چند صفحه خوانده‌ام. قبل از این قرار نبود این‌ها را منتشر کنم ولی حالا می‌خواهم ردی از آن‌ها نیز بر این دیوار مجازی بماند. اگر خواستید در مورد دوره‌های کتاب‌خوانی بدانید یا احیاناْ‌ در آن شرکت کنید، پايان اين مطلب معرفی و راه عضویت را نوشته‌ام و اما از هر چه مي‌رود سخن دوست خوش‌تر است:از نیما تا بعدبرگزیده‌ای است از شاعران معاصری که در شعرشان به نوعی گرته‌ای از بذر نیمایی دارند. تمام این انتخاب‌ها را فروغ فرخزاد انجام داده و البته کتاب به اهتمام مجید روشنگر پس از مرگ فروغ به چاپ رسیده است. در این کتاب هم می‌شود از شاعران آشنایی چون سهراب و اخوان و نیما شعر خواند و هم از چهره‌های ناشناخته‌تری چون نادر نادرپور. برای آن‌هایی که شعر نیمایی دوست دارند مجموعه دلچسبی است و برای من در این کتاب هنوز شعرهای خود فروغ و اخوان جذاب و خواندنی است.مجموعه‌‌ای شعرهای نیمایی به انتخاب فروغ https://www.iranketab.ir/book/4505-selected-poems نمایشنامه روزنه آبی اثر اکبر رادیاکبر رادی از مهم‌ترین نمایشنامه‌نویسان تاریخ نمایشی ایران است. شاید اگر نامِ او را از نمایشنامه‌ای حذف کنیم بشود متن‌های نمایشی‌ش را از دیالوگ‌های ادبی و پرمغزش شناخت. اثر روزنه آبی از کارهای ابتدایی اوست و به اندازه آثار دیگر او چندان پخته نیست. با این وجود هنوز هم می‌توان مضامین مهمی را در آن یافت که ارزش تأمل و تعمق داشته باشد. روزنه آبی به نظر می‌رسد داستان رویارویی و نزاع دو نسل است. نسلی حافظ گذشته و نسلی دل‌بسته آینده. مشکل آن‌جاست که نویسنده اگرچه به گم‌گشته بودن و نوعی بی‌هدفی و بی‌برنامگی نسل جوان نیز اشاره می‌کند ولی پای‌ش را گذاشته روی صورت نماینده سنت و او را به معنای واقعی کلمه در کثافت له کرده است. فارغ از اینکه چقدر این با واقعیت تاریخی آن زمان تناسب دارد، دعوایی که یک طرفش اینقدر به لجن کشیده شده است اساساً برای مخاطب جذابیت‌ش را از دست خواهد داد. کشمکش درام زمانی در اوج خواهد بود که نیروی‌های مخالف به اندازه یکدیگر قوی باشند. زمان نمایش در سال 1335 خورشیدی می‌گذرد و مکان رشت است. رشت آنقدر خوب تصویر شده و نمایش اینقدر رنگ و بوی رشت را می‌دهد که شاید دلیل اصلی من برای دوست‌داشتن این نمایشنامه هم همین باشد. با همه این‌ها نمایشنامه‌ای نیست که به نمایشنامه‌نخوان‌ها بشود توصیه‌اش کرد.نمایشنامه‌ای از اکبر رادی https://fidibo.com/book/92321-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%87-%D8%A2%D8%A8%DB%8C  https://www.iranketab.ir/book/15799-blue-hole نمایشنامه ننه دلاور و فرزندان او اثر برتولت برشتمنتقدین تئاتری ننه دلاور و فرزندان او را از بهترین آثار ضد جنگ تاریخ می‌شناسند. فعالیت برشت در تئاتر انقلابی و سیاسی بود. برخلاف تئاتر ارسطویی که مخاطب را در یک تجربه حسی غرق می‌کند تئاتر برشتی یا به شیوه اپیک سعی می‌کند مخاطبان را بیشتر به سمت و سوی اندیشیدن ببرد. این البته خیلی تعریف ساده و سبکی از تئاتری است که برشت پایه‌گذار و مجری‌اش بود. علاقه خود من به شیوه اپیک به اندازه تئاتر ارسطویی نیست. با این وجود نمی‌توان شاهکاری مثل ننه دلاور و فرزندان او را نادیده گرفت. این نمایشنامه در مورد مادری است فروشنده دوره‌گرد که از دل ویرانه‌های جنگ برای خودش نان و آبی بهم می‌زند ولی در این راه تمام فرزندان خود را از دست می‌دهد. نان در خونی می‌زند که از خونِ فرزندان خودش سرخ است. کنایه‌ای است عجیب از برشت برای دنیایی که شاید برای ما غریبه هم نیست. چند وقت پیش سالگرد قطعنامه 598 بود.من اهل قضاوت آدم‌های تاریخ نیستم باری بسیار عجیب است فردای پایانِ جنگ بسیاری از همین فروشنده‌ها در این خاک زیر فشار ریزش ناگهانی بازار سکته کردند و با ادامه جنگ شاید هنوز نفس می‌کشند. پس جنگ با آن‌همه خون و خون‌ریزی و چشم در چشم مرگ بودن گاهی برای بعضی از آدم‌ها عینِ زندگی است. برای من اثر برشت چنین اندیشه مهیبی را تداعی می‌کند. خواندن آثار برشت ممکن است برای مخاطبی که عادت به نمایشنامه خواندن ندارد سخت باشد و او را پَس بزند. بهتر است اول عادت نمایشنامه‌خواندن پیدا کنیم (شاید بعد از خواندن شش، هفت نمایشنامه) و بعد سراغ آن‌ها برویم. ترجمه مصطفی رحیمی از انتشارات نیلوفر ترجمه خواندنی و جذابی استنمایشنامه‌ای از برشت https://taaghche.com/book/139797/%D9%86%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88  https://fidibo.com/book/1191-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88  https://www.iranketab.ir/book/14692-mother-courage-and-her-children سرگذشت فلسفهنویسنده این کتاب برایان مگی است. زیرِ عنوان کتاب آمده: داستان جذاب 2500 سال فلسفه مغرب زمین، از یونان باستان تاکنون. بهترین معرفی این کتاب هم همین است. اگر مثل من شیفته آموختن و شروع کردن فلسفه هستید از بهترین پیشنهادها برای برداشتن قدم اول است. حتماً با ترجمه روان و خواندنی حسن کامشاد و با چاپ باکیفیت نشر نی بخوانید. لذت‌ش چندبرابر خواهد شد. این کتاب یکی از با ارزش‌ترین هدیه‌های تولدم از خواهر دوست‌داشتنی‌م پونه است.اینجور کتاب‌ها را باید هر طور می‌شود چاپی‌ش را خرید اما خب قیمت‌ش گاهی سنگین است https://taaghche.com/book/138604/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87  https://www.iranketab.ir/book/14197-the-story-of-philosophy گوست لایتکتابی است در حوزه تئاتر که راهنمای مقدماتی برای تخصصی مهم و اساسی در تئاتر روز دنیا با عنوان دراماتورژی است. ترجمه یکی از بهترین استاد‌های من خانم نرگس یزدی در دوره ارشد که بسیار دوست‌شان دارم و به من شیوه پژوهش ‌کردن را آموختند. دراماتورژی اگرچه راه خودش را به بروشور‌های تئاتری ما نیز باز کرده است اما حداقل در ظاهر به نظر می‌رسد هنوز به‌عنوان یک تخصص ضروری شناخته نمی‌شود. این کتاب بعید است به درد مخاطبان غیر تئاتری بخورد ولی هر دانشجوی تئاتری باید این کتاب را بخواند و کِیف کند! https://www.iranketab.ir/book/99424-ghost-light  https://samta.samt.ac.ir/content/7859/%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA مهمان مامانشاید کمتر کسی باشد که فیلم مهمان مامان اثر داریوش مهرجویی را ندیده باشد. جز بهترین‌های فیلم‌های ایرانی است که در طول زندگی دیدم. برای همین خواستم کتاب‌ش را هم بخوانم تا شاید چیزهای بیشتری از شخصیت‌ها بفهمم ولی باوجود اینکه قلم مرادی کرمانی همیشه شیرین و دوست‌داشتنی است، فیلم جزئیات بسیار بیشتری دارد تا کتاب. برخی از همسایه‌ها در کتاب مهمان مامان کرمانی در حد اشاره باقی مانده‌اند و در فیلم تبدیل به شخصیت شدند. به‌خصوص شخصیت‌های که با بازی پارسا پیروزفر و امین‌حیایی بسیار به‌یادماندنی هم شده‌اند. https://fidibo.com/book/144104-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86  https://www.iranketab.ir/book/14809-mom-s-guest#:~:text=%22%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%20%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%22%20%D8%A7%D8%B2%20%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%20%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C,%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%20%D8%B4%DA%A9%D9%84%20%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86%20%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%20%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF. مربای شیرین هوشنگ مرادی کرمانی می‌گوید من هیچ‌وقت برای یک سن خاص نمی‌نویسم. از کوچک تا بزرگ می‌توانند مخاطب قصه‌های من باشند. مربای شیرین شاید برای من شاهدی بر این ادعاست. داستانی در مورد درِ یک مربا که با هیچ ترفندی باز نمی‌شود و نوجوانی که هر طور هست می‌خواهد درِ این مربا را باز کند. این مربا به دست افراد مختلف جامعه می‌رسد و هر کدام از آن‌ها تلاش می‌کنند درِ این مربا را باز کنند. مرادی کرمانی توانسته با همین یک ایده و قصه ساده کلی حرف مهم و جامعه‌شناسانه بزند. قصه‌ای که پس از پایان،شیرینی‌اش تا همیشه زیر زبانِ ذهن‌ِ خواننده خواهد ماند. از این اثر مرادی کرمانی هم مرضیه برومند اقتباس سینمایی انجام داده است که من متأسفانه خاطرم نیست دقیق این فیلم را از اول تا آخر دیده باشم. https://taaghche.com/audiobook/72116/%D9%85%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86  https://www.iranketab.ir/book/14810-sweet-jam من و پونه- خواهرم- یک کانال کتاب‌خوانی در ایتا داریم که در آن پونه دوره‌هایی برگزار می‌کنه با هدف «کتاب‌خوانی» و مهم‌تر از اون «ایجاد عادت مطالعه روزانه کتاب». هر دوره بیست‌ویک روزه و از سطح یک شروع می‌شه و همین‌طور می‌ره بالاتر و در نهایت در سطح نهایی اون فرد شرکت‌کننده اگر کل این پروسه رو طی کنه عادت می‌کنه که هر روز حدود یک ساعت مطالعه کنه. گروه اول سطح مطالعه‌ش روزانه ۱۲ دقیقه است و هر دوره ۲۱ روزه. البته این رو توجه داشته باشین که لازم نیست همه از سطح یک شروع کنند، اونی که می‌تونه روزانه ۳۰ دقیقه رو راحت مطالعه کنه می‌ره و از سطح خودش شروع می‌کنه. این گروه با الهام از گروه یکی از دوستان عزیز من با نام علی دائمي ساخته شد كه البته از اون موقع خيلي از قوانين‌ش بروزرساني شد و با هم‌فکری با شرکت‌کننده‌های دوره‌های مختلف یارِ مهربان و کسب تجربه بعد از برگزاری چند دوره به‌نظرم این دوره پونه کاربردی‌تر از قبل هم شد. با این وجود مبنای اصلی قوانین گروه هنوز با قوانین گروه علی دائمی عزیزم یکسانه و از همین بابت من دوست داشتم اسم این دوست خوش‌فکر و فرهیخته خودم رو حداقل در این یادداشت آورده باشم. خلاصه الان دو دوره درحال برگزاریه که در یک دوره -یار مهربان 9- اعضا روزانه ۳۳ دقیقه و در دیگری - یار مهربان 1- اعضا روزانه ۱۰ دقیقه مطالعه روزانه دارند. از میان دوره، دوره عضو نمی‌پذیره ولی اگر خواستید در دوره‌های بعدی شرکت کنید، می‌تونید از طریق لینک زیر عضو کانال ایتای ما بشید تا از شروع این دوره‌ها و قوانین کامل‌ و شرایط‌ش باخبر بشین:https://eitaa.com/yaremehrabanema https://eitaa.com/yaremehrabanema </description>
                <category>پوریا رستم زاده</category>
                <author>پوریا رستم زاده</author>
                <pubDate>Sun, 20 Aug 2023 18:43:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند لقمه کتاب (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%84%D9%82%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-tnmnp74ogw4m</link>
                <description>این‌ها مختصر نوشت‌های من در مورد کتاب‌هایی است که در دوره کتاب‌خوانی یار مهربان ۸ و در يك دوره ۲۱ روزه (۲۲ روز + یک روز تعطیلی) خواندم. برخی تمام شدند و از برخی تنها چند صفحه خوانده‌ام. قبل از این قرار نبود این‌ها را منتشر کنم ولی حالا می‌خواهم ردی از آن‌ها نیز بر این دیوار مجازی بماند. اگر خواستید در مورد دوره‌های کتاب‌خوانی بدانید یا احیاناْ‌ در آن شرکت کنید، پايان اين مطلب معرفی و راه عضویت را نوشته‌ام و اما از هر چه مي‌رود سخن دوست خوش‌تر است:دزد مو وزوزی و انسان فرهیختهمجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه طنز که نشر چشمه آن را درآورده است. نویسنده حرف‌های مهم و عمیقی در مورد شرایط جامعه و برخی از تبعیض‌ها و زشتی‌ها و زیبایی‌ها در لابلای طنازی‌های‌ش زده است که گاهی با آن موافق و گاهی مخالف بودم باری بسیار هم سعی کرده با خلاقیت به خرج دادن از تیغ سانسور بگریزد و علیه آن مبارزه کند که در این امر موفق هم شده است. (جالب اینجاست بدانیم طنز همیشه در تاریخ راهی برای گریز از قوانین سفت و سخت حکومتی بوده است) به همین دلیل بسته به شرایط اعتقادی و خانوادگی و نحوه مواجهه افراد با مسائل جنسیتی و روابط زناشویی ممکن  است عده‌‌ای اینطور توصیه کنند که خواندن آن مناسب افراد بزرگسال باشد. هرچند نمی‌دانم با شرایط امروز فضای مجازی این توصیه‌ها چقدر مهم یا چقدر الکی است.دزد مو وزوزی و انسان فرهیختهُ مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه طنز از نشر چشمه از طاقچه بخوانید:  https://taaghche.com/book/83169/%D8%AF%D8%B2%D8%AF-%D9%85%D9%88-%D9%88%D8%B2%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%87%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87 از فیدیبو بخوانید: https://fidibo.com/book/133533-%D8%AF%D8%B2%D8%AF-%D9%85%D9%88%D9%88%D8%B2%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%87%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87 کتاب را فیزیکی تهیه کنید: https://www.iranketab.ir/book/33509-thief-with-curly-hair داستان‌های ۵۵ کلمه‌ایاین‌ داستان‌ها را در ایران با نام‌های داستانک یا داستان کوتاهِ کوتاه می‌شناسند. برخی هم آن‌ها را مینیمال می‌خوانند که مینیمال غالباً از این‌ها بلندتر است. این داستان‌ها معمولاً برای جشنواره‌ها نوشته می‌شوند و بهترین فرم برای نوشتن داستان در فضای مجازی است. داستان‌های این کتاب همه با محدود 55 کلمه نوشته شده‌اند ولی در ترجمه پرواضح است که این تعداد کلمات بهم می‌خورد اما هم‌چنان با داستانک مواجه هستیم. داستان‌های کوتاه کوتاه بیشتر از کوتاهی‌شان موجزند و برای همین با آخرین کلمات تمام نمی‌شوند که تازه مسیرشان را در ذهن خواننده ادامه می‌دهند. برای همین هم مخاطب این داستان‌ها باید در تک تک کلمات دقت کند و خوب به معنای داستان فکر کند. ممکن است اگر با دقت کافی نخوانید و ذهن‌تان به توقف و فکر کردن عادت نداشته باشد در فهم آن مشکل داشته باشید یا به بیراهه بروید. با این وجود به مرور فهم این داستانک‌ها برای‌‌تان آسان می‌شود.داستان‌های ۵۵ کلمه‌ای با گردآوری استیو ماساز فیدیبو بخوانید: https://fidibo.com/book/62906-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C با ترجمه دیگری در طاقچه: https://taaghche.com/book/141700/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87 کتاب را فیزیکی تهیه کنید: https://www.iranketab.ir/book/24344-the-world-s-shortest-stories پزشك نازنين از نيل سايموننمايشنامه‌اي است اپيزوديك از نیل سایمون كه با اقتباس از داستان‌هاي كوتاه چخوف نوشته شده و نتيجه اين اقتباس كمدي بسيار بسيار جذاب و عميق و دوست‌داشتني از كار درآمده است. اين كتاب را من با ترجمه آهو خردمند و از نشر ني خواندم كه در آن سه صحنه همان‌طور كه در مقدمه اثر آمده به علت مميزي امكان انتشار و ترجمه نداشته است. با اين وجود چون هر صحنه مستقلاً معنايي دارد چندان به كليت اثر ضربه نزده است باري آن سه صحنه حذف شده نيز به هيچ‌وجه نه مبتذل است و نه ترويج بي‌بند‌وباري بلكه درست سمت مقابل آن  ایستاده است. ‌آنچه دليلِ حذف است در اپيزود  «اغوا» مردي است كه در اغواي زنان متأهل خبره است و در اپيزود «قرار» پدري است كه فرزند نوجوان خودش را براي مرد شدن مي‌خواهد به دست يك روسپي كاربلد بسپارد. مي‌ماند يك اپيزود ديگر با عنوان «براي خوشبختي خيلي دير است» كه موزيكال است و من خيلي نفهميدم دليل مميزي آن چه مي‌تواند باشد؟ يعني واقعاً عشق مگويه مردی هفتاد ساله و زني شصت ساله هم مميزي بردار است؟ خلاصه كه اين نمايشنامه حتي با وجود حذفيات هم پيشنهاد مي‌شود.از فيديبو بخوانيد: https://fidibo.com/book/63183-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%86#:~:text=%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%20%C2%AB%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%20%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%86%C2%BB%20%D8%A7%D8%AB%D8%B1%20%C2%AB,%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%20%D8%A8%D9%87%20%D8%A7%D8%B1%D8%AB%20%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA. کتاب را فیزیکی تهیه کنید: https://www.iranketab.ir/book/9648-the-good-doctor عصیانرمانی از نشر بیدگل و اگر درست خاطرم بیاید این را راضیه - دوست و همکلاسی دانشگاه- پیشنهاد داد و خودش هم داخل گوشی‌ا‌م در طاقچه نشان‌ش کرد. رمان پرمغزی است که در فضایی ضدجنگ حرف‌های مهمی در رابطه با حکومت، مردم و خدا می‌زند باری کشش و جذابیت  خاصی ندارد و پیرنگ و خط داستان هم آن‌چنان گیرا نیست. از آن رمان‌هایی است که شاید بشود خیلی از جاهای آن را هایلات کرد و در فضای مجازی به اشتراک گذاشت ولی بعد از مدت یکی دو ماه خودِ داستان و وقایع‌ش فراموش می‌شود.از طاقچه بخوانید: https://taaghche.com/book/82816/%D8%B9%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D9%86 کتاب را فیزیکی تهیه کنید: https://www.iranketab.ir/book/27224-die-rebellion#:~:text=%D8%B9%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D9%86%20%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA%20%DA%A9%D9%87%20%D8%AF%D8%B1,%D8%A7%D9%85%D8%A7%20%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%84%20%DA%A9%D8%B3%D8%A8%20%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA. من و پونه- خواهرم- یک کانال کتاب‌خوانی در ایتا داریم که در آن پونه دوره‌هایی برگزار می‌کنه با هدف «کتاب‌خوانی» و مهم‌تر از اون «ایجاد عادت مطالعه روزانه کتاب». هر دوره بیست‌ویک روزه و از سطح یک شروع می‌شه و همین‌طور می‌ره بالاتر و در نهایت در سطح نهایی اون فرد شرکت‌کننده اگر کل این پروسه رو طی کنه عادت می‌کنه که هر روز حدود یک ساعت مطالعه کنه. گروه اول سطح مطالعه‌ش روزانه ۱۲ دقیقه است و هر دوره ۲۱ روزه. البته این رو توجه داشته باشین که لازم نیست همه از سطح یک شروع کنند، اونی که می‌تونه روزانه ۳۰ دقیقه رو راحت مطالعه کنه می‌ره و از سطح خودش شروع می‌کنه. این گروه با الهام از گروه یکی از دوستان عزیز من با نام علی دائمي ساخته شد كه البته از اون موقع خيلي از قوانين‌ش بروزرساني شد و  با هم‌فکری با شرکت‌کننده‌های دوره‌های مختلف یارِ مهربان و کسب تجربه بعد از برگزاری چند دوره به‌نظرم این دوره پونه کاربردی‌تر از قبل هم شد. با این وجود مبنای اصلی قوانین گروه هنوز با قوانین گروه علی دائمی عزیزم یکسانه و از همین بابت من دوست داشتم اسم این دوست خوش‌فکر و فرهیخته خودم رو حداقل در این یادداشت آورده باشم. خلاصه الان دو دوره درحال برگزاریه که در یک دوره -یار مهربان 9- اعضا روزانه ۳۳ دقیقه و در دیگری - یار مهربان 1- اعضا روزانه ۱۰ دقیقه مطالعه روزانه دارند. از میان دوره، دوره عضو نمی‌پذیره ولی اگر خواستید در دوره‌های بعدی شرکت کنید، می‌تونید از طریق لینک زیر عضو کانال ایتای ما بشید تا از شروع این دوره‌ها و قوانین کامل‌ و شرایط‌ش باخبر بشین: https://eitaa.com/yaremehrabanema</description>
                <category>پوریا رستم زاده</category>
                <author>پوریا رستم زاده</author>
                <pubDate>Fri, 11 Aug 2023 14:54:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوزخ دیگرانند</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriyarostamzadeh/%D8%AF%D9%88%D8%B2%D8%AE-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-fktoomck3lk1</link>
                <description>تجربه همه این روزها برای ما تلخ است یا شیرین؟ تمام فکرهای هر روزه من در مورد اوضاعی که می‌گذارنیم من را به یک جواب می‌رساند. مهم نیست چقدر به آزادی پوشش نزدیک شده باشیم یا چقدر از احکام اسلامی در جامعه اجرا می‌شود یا نه. مهم نیست ما بر حق هستیم یا دیگری. مهم نیست اقتصاد ما قوی است یا ضعیف.هیچکدام از این ها اگرچه در تجربه ما سهیم است اما امضای نهایی پای تلخی یا شیرینی این تجربه نیست. امضا فقط یک چیز است و آن حسی است که نسبت به تعلق خودمان به این دوگانه همیشگی تاریخ داریم: ما جزئی از اقلیت هستیم یا اکثریت؟! و منظورم نه اقلیتی قدرتمند و سرمایه‌دار بلکه اقلیت و اکثریتی به غایت معمولی است. آن‌طور که بیشتر ما هستیم. آدم های در نهایت بی‌قدرت و معمولی.ما در دوره‌ای از تاریخ زیست می‌کنیم که بی‌اعتمادی پیش‌فرض اصلی زندگی است. ارقام، اخبار، رفراندوم‌ها همه ثانیه‌ای با ارزش هستند و ثانیه‌ای دیگر با مطلب دیگری بی‌ارزش می‌شوند. دروغ کلیدواژه اجتناب ناپذیر این روزهاست و  حقیقت دیگر فقط روی کاغذ است که ارزشمندی خود را حفظ کرده است. نه کوششی چشم‌گیر برای به دست‌آوردن شواهد واقعی دیده می‌شود و نه اصلاً میلی برای به دست‌آمدن آن... ما در یک توافق نانوشته حقیقت را طور دیگری تعریف کرده‌ایم: آن شواهدی که دوست داریم و برای ما قابل باور است. این را به درستی می‌توان از این گزاره استنباط کرد که هر دو طرف مخالف هم به شکل یکسانی بر این باور است که حقیقت عین روز روشن است و فقط برای دانستن آن باید چشم های خود را باز کنیم! در چنین دوره‌ای آنچه باقی مانده و فصل مشترک ماست: آن چیزی است که حس می کنیم. مهم نیست عالم و آدم چه نظری دارند، مهم این است که خود ما چه نظری داریم. ما حس می‌کنیم جزئی از اقلیت هستیم یا اکثریت؟ این فارغ از آنچه حقیقت است برای ما و تجربه ما اصالت دارد و اگر در این چند وقت لحظه‌ای در این حس غرق شدید، توصیه من این است که عمیقاً به این سوگ احترام بگذارید. تمام این تجربه را در آغوش بکشید. اقلیت بودن تلخ است ولی مهم تر از همه نسبی بودن آن است. نسبیتی که باعث می‌شود ما در یک گروه محلی اکثریت باشیم و در گروه شاید با ابعاد جهانی‌تر اقلیت. هر چقدر این سوگ و غم کمتر بودن را بیشتر با نخ و سوزن به گوشت و پوست خود بدوزیم، شاید در آینده در هنگام تغییر نقش احتمالی‌مان تمام ویژگی‌های آن نقش را نپذیریم. اخمی را سَر باز زنیم و جای‌ش لبخند بنشانیم. تنهایی دغدغه من در این سال‌هاست و این هنوز برای من عجیب است که انسان‌هایی که هر کدام به شکلی رنج تنهایی  را به دوش کشیده‌اند چگونه  این حس تلخ و گزنده تنهایی را در موقعیتی دیگر بارِ دیگری می‌کنند. سارتر در دیالوگ‌های پایانی نمایشنامه خود دوزخ نوشته است: دوزخ دیگرانند.من با پذیرفتن این گزاره از سارتر، فکر می‌کنم شاید ما نیاز به یک تصمیم مهم داریم. باید تصمیم بگیریم -حتی شده به اندازه یک نفر - تمام سعی خود را بکنیم که دوزخ دیگران نباشیم.</description>
                <category>پوریا رستم زاده</category>
                <author>پوریا رستم زاده</author>
                <pubDate>Sun, 04 Dec 2022 15:17:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه ای برای پایان یک رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriyarostamzadeh/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-utoysk0gxhjb</link>
                <description>توضیح مهم: این یادداشت حداقل با تعریف منصفانه اش حاوی اسپویل- لو دادن داستان- نیست. با این حال اگر خودم سریال را  هنوز تا پایان ندیده بودم این مطلب را هنوز نمی خواندم.کیم و جیمی کنار همان دیوار سیگار می کشند. والتر وایت حضورش همان بود که باید. کوتاه و درخشان. مثل  رعدی که در آسمان پیدا می شود و لحظه بعد  ناپدید می گردد. این در مورد پشیمانی است یا بهتر بگویم در مورد آدم هایی که در لحظه اعتراف به انجام آن کاری که کرده اند ناگهان دیگر پشیمان نیستند. پشت ماشین زمان قایم نمی شوند تا حرف هایشان را بزنند. جلو می آیند. سوگند می خورند. با حقیقت معاشقه می کنند و سرشان را در هنگام گفتن اشتباه هایشان بالا می گیرند. پشیمانند و نیستند. یک دیالکتیک عجیب بین پشیمان بودن و افتخار به هر آنچه آن ها را به محاق برده است و زمانی که پشیمانی و افتخار یکدیگر را ملاقات می کنند، وقار آفریده می شود و  در آن لحظه همه بی اختیار نامت را فریاد خواهند زد: بتر کال ساول. بتر کال ساول...  کیم و جیمی کنار همان دیوار سیگار می کشند. همان کار های قدیمی را می کنند. همان نگاه هایی که ما  دیگر میشناسیم. نگاه های آمیخته به عشق و اندوه. نگاه های وصال و جدایی. نگاه هایی که برای همیشه در خاطره مان  ثبت می شوند. فردا روزی دلمان برایشان تنگ خواهد شد اگر همین الان نشده باشد...طوری که انگار  با آدم های واقعی طرف بودیم... مثل درد فانتوم می ماند. درد عضو قطع شده. دردی که از عضوی از بدن درک می شود که دیگر وجود ندارد. مثل دلتنگی برای کیم وکسلر... برای جیمی مک گیل .... برای سأول گودمن...برای بتر کال سأول...</description>
                <category>پوریا رستم زاده</category>
                <author>پوریا رستم زاده</author>
                <pubDate>Wed, 17 Aug 2022 17:11:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک قندِ زرد مزه</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriyarostamzadeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%82%D9%86%D8%AF%D9%90-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%B2%D9%87-ope7thw6htbc</link>
                <description>ملکه به کارگرها گفت: در اینجا گزارش دادند که در باقی مانده این مایع مقدار زیادی قند موجود است. پس بروید و آذوقه جمع کنید که زمستان از هم اکنون پیش ماست. کارگرها رفتند و مشغول شدند. ناگهان مایع دوباره جاری شد. مورچه ها یکی از پس دیگری سقوط می کردند. فشار مایع هر از گاهی درست روی سر یکی شان می افتاد و درجا سقط می شد. آخرین پژواک یکی از مورچه ها که لبه چاه دستش را گرفته بود به گوش ملکه رسید: ای وای...پیرمرد دوباره شاشید.</description>
                <category>پوریا رستم زاده</category>
                <author>پوریا رستم زاده</author>
                <pubDate>Sun, 14 Aug 2022 17:45:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمات را نمی شود لمس کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriyarostamzadeh/%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D9%84%D9%85%D8%B3-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-yngbnxhwx9ic</link>
                <description>ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ.آیه ای که با آن شروع کردم را حتماً زیاد شنیده اید. آیه اول سوره قلم است. الهی قمشه ای ترجمه مشروح تری از آیه ارائه کرده است: ن (قسم به نون که شاید نام نور و ناصر حق یا لوح نور خداست) و قسم به قلم (علم فعلی ازلی) و آنچه (تا ابد در لوح محفوظ عالم) خواهند نگاشت..قصه از همینجا شروع می شود. از اینکه بدانیم ارزش قلم و آنچه می نویسد در نزد خداوند کجاست و کلمه که محصول قلم است کجای تاریخ ایستاده. آنطور که برمی آید یک پایش را ازل گذاشته و پای دیگرش را در ابد. قرائتی در تفسیر نور آورده که «قلم از نقش زبان، شمشير، درهم و دينار، شهرت و فرزند بيشتر است. زيرا قلم تجربه قرن ها را به هم منتقل مى‌كند و فرهنگ را رشد مى‌دهد. افراد را با قلم مى‌توان خواب يا بيدار كرد. ملّتى را مى‌توان با قلم، عزيز يا ذليل كرد. قلم يك فرياد ساكت است. قلم سند رسمى است. قلم گزارشگر تاريخ است» .باید دانست که این تعریف از قلم صرفاً یک تعریف همیشه برآمده از مذهب نیست. فردریش نیچه فیلسوف بزرگ آلمانی می گوید: «تنها چیزی که نیاز دارم یک ورق کاغذ و چیزی است که با آن بنویسم و سپس می توانم دنیا را زیر و رو کنم» و مارکس با همین قلم است که می نویسد:«کارگران جهان، متحد شوید.» و اثری ماندگار از خود در قیام بر علیه ظلم در تاریخ به جای میگذارد..و ما شیعیان نیز چه چیزی را بدون کلمه به دست آورده ایم؟ مگر حسین (ع) را از آنجا نشناختیم که فرموده اش کلمه شد و در تاریخ ماند: « اگر دین و خوف آخرت ندارید لااقل آزاده باشید؟!» مگر سند نشد توان و قدرت روحی بزرگ زنان از کلمه های زینب (س) که بعد از آن همه ظلم جلوی دشمنش ایستاد و فرمود: «ما رأيت الا جميلاً» و مگر از کلمات علی(ع) نفهمیدیم که چقدر از شیعه آن حضرت بودن فاصله داریم:« اگر از پای یک زن یهودی خلخال به ظلم دربیاورند، انسان خوب است تا از غصه بمیرد.».و البته با وجود همه این ها و گفتن از ارزش کلمه و قلم، فکر میکنم همیشه برای آن هایی که شغلشان کلمه است، دردی است در دل که باید کار دیگری می کردند. ارزش کلمات در گذشت زمان است که فهمیده می شود حال آنکه با آمدن این سلاح های دسته جمعی مجازی که هر روز با عکس و ویدیو گلوله بارانمان می کنند، نویسنده ها غمگین تر هم شده اند. یک گوشه ای در جهان کز کردند و از منجلاب تردید لقمه می گیرند که آیا در این جهان به نبود انجام کاری که به جهان چیزکی ملموس و نه انتزاعی ارزانی می داشت؟! و اگر کلمه برای دشمن  از شمشیر بُرَنده تر است پس کو خونی که از گلوی دشمن به ضرب شمشیر شَتَک می شود؟!  باری کلمات را نمی شود لمس کرد و این شاید برای آن هایی که نویسنده اند از همه سخت تر است. .پس روز قلم مبارک آن هایی که می نویسند و آن هایی که مخاطبان  صبور و وفادار کلمه اند و  تن به دنیای پر از سرعت و ابتذال ندادند. به این امید که کلماتمان در سمت درست تاریخ ایستاده باشند یا به آن سمت رهنمود شوند.</description>
                <category>پوریا رستم زاده</category>
                <author>پوریا رستم زاده</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jul 2022 18:46:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمِ علامت سؤال</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%90-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D8%A4%D8%A7%D9%84-q9vv6j0i8hfp</link>
                <description>بسم الله.قبل از این هر از چند گاهی اینجوری می شدم. این روزها بیشتر از گاهی. انگار گاهِ زندگی من، کم کم دارد تبدیل به یک چیز همیشگی می شود. قبل از این وقتی همه چیز برایم پوچ بود اولین چیزی که به خودم نهیب می زدم سنم بود. میگفتم تو جوانی. تو کلی وقت برای انجام دادن کارهای مفید داری اما حالا دیگر به سنم هم که فکر میکنم بیشتر پوچ می شوم. بیشتر ترس و کرختی همه وجودم را می گیرد. شبیه آدم های دنیای چخوف که به گذشته شان نگاه می کنند و هیچ نقطه روشنی نمی بینند. همه ش تاریکی و تاریکی و تاریکی..زندگی بیشتر آدم های دور و برم از انجام دادن ها شکل گرفته است. روی تختی خوابیده اند و بچه ای ساخته اند. عبادتی کردند تا آخرتشان را آباد کنند. لباسی پوشیده اند تا موقع رقصیدن در عروسی به چشم بیایند. درس خواندند تا شغلی پیدا کنند. شغلی پیدا کرده اند تا پول حسابشان بیشتر شود. پول برای تفریح های بیشتر. برای لحظه هایی که دلخوشی های زندگی شان را بیشتر کند. زندگی من اما از انجام ندادن ها شکل گرفته است. من همیشه متوقف در سؤال بوده ام. همیشه خواسته ام بدانم کدام پا را باید اول برای قدم گذاشتن برداشت و بعد قدم زدن یادم رفته است. دلخوشی هایم کم کم رو به زوال رفت... سال به سال بیشتر... مثل پیرمردی که عمری از او گذشته است و هیچ چیزی حالش را مثل کودکی ها خوش نمی کند. گفتم کودکی و یادم آمد از کودکی هم خاطرات خوشی به یاد ندارم. سخت است وقتی از جنس سؤال باشی و آدم ها...حداقل آن آدم هایی که تو میشناسی از جنس جواب. نیروی عظیمی مقابلت قرار می گیرد و زمان را برایت گیوتین می کند... یا باید زودتر جواب سؤال های زندگی ات را بدهی یا تَق... گیوتین را روی سرت می بندند و تو بقیه زندگی ات باید با جواب هایی زندگی کنی که همیشه فکر می کردی نکبتند...بی تفکرند... نتیجه  خوشبینی ابلهانه  آدم ها هستند روی زمین... .باری جهانی که در آن زیست می کنم آنقدر توقعش بی ربط به درونیات من است که من خیال میکنم من متعلق به این زمان نیستم...چندی زود به دنیا آمده ام و آینده درخشان...  زمان آنجایی که آدم هایی مثل من با سعادت و آرامش زندگی کنند خواهد رسید...  عصری که آدم های علامت سؤال را بستایند و جواب ها را نکوهش کنند و من در دل این نامیدی کورسویی از  امید دارم که این آینده ایده آل شاید هزاران سال بعد از مرگ من برسد... درست مثل امید آدم های دنیای چخوف.  </description>
                <category>پوریا رستم زاده</category>
                <author>پوریا رستم زاده</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jul 2022 16:39:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرتکه اشتباهی</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriyarostamzadeh/%DA%86%D8%B1%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-iq0wfuj0mi2g</link>
                <description>-یونس... یونس...یونس چرتکه می انداخت. به صورت ساره نگاه کرد. همیشه میان کلی از حرف های غیر جدی ناگهان عمیق می شد و پرسشی مهم داشت و قبل از آن همیشه دوبار یونس را صدا می زد. -ما هیچ شانسی در مقابلشان داریم؟-راستش نه... ما هیچ شانسی نداریم.ساره برافروخته شد. صدایش را کمی بلند کرد: تو اما همیشه میگفتی بی شک پایان این ظلمت، سپیدیِ پیروزی ماست.-حرف من نیست. -من حرف های  تو را فراموش نمی کنم. -حرف اگر از دهان کسی بیرون بیاید، همیشه حرف او نیست.زبانم چرخید و این کلمات را به تو گفتم. اما آنجایی اشتباه میکنی که فکر میکنی حرف، حرف من است. نه... حرف... حرفِ خداست. ساره می خندد: تو صیاد ماهری هستی. همیشه مرا به دام می اندازی.- باید مرا ببخشی.- من که خوشحالم صیدِ تو ام. اما چرا گفتی شانس نداریم؟- حرف خدا که شانس بر نمی دارد. وعده خدا تقدیری است که اتفاق می افتد و زمین با تمام تقسیم بندی های جغرافیایی اش حقیر می شود وقتی قرار باشد به بندگان صالحش به ارث برسد. -ساره کمی نگران پرسید: زیاد شدند یونس... زیاد... همین الان هم داری چرتکه می اندازی... تو که اهل حسابی این را باید بدانی...یونس چندی فکر کرد. بعد دستش را بلند کرد و کنار صورت ساره گذاشت و دید که ساره از این کار خوشش آمده است: ساره جان... چرتکه انداختن مالِ این عالم است که به چشم حقیر انسانی چون من دیده می شود نه مال عالمِ غیبی که قلب مؤمنین حقیقی اش به آن باور دارند. زیاد بودن موهبتی است فریبنده که خدا به دشمنانش می دهد تا دوباره بشر مغرور پر از تردید را به سرچشمه تواضع ایمان برساند. سپاه ابرهه تا آن زمان در این توهم بود که سجیل را در دهان های کوچک ابابیل دید و سازنده تایتانیک هم اگر کمی از چشمه ایمان چشیده بود، هیچ گاه نمی گفت خدا هم نمی تواند این کشتی را غرق کند.ساره سرش را خم کرد به سمت دستان یونس. یونس خواست دستش را بکشد ولی ساره زودتر بر کف دست یونس بوسه زد. یونس خم شد و پیشانی ساره را بوسید و دید که ساره  از این حرکت، بیشتر خوشش آمده است. کمی سرش را پایین تر آورد و در گوش ساره یواشکی زمزمه کرد: رمزَ ش، ایمان است ساره. ایمان که داشته باشی صَهیون با هیچ چرتکه ای عددی نیست.- ایمان دارم یونس. ایمان دارم به خدایی که وقتی پای سفره عقدت قَبلتُ گفتم، بر دلم عشقی نهاد که تو را هزار بار بیشتر از قبل دوست می دارم. یونس دید در مغازه کسی نیست. از گوش های ساره پایین تر آمد و ساره را آنطور بوسید که عاشقان معشوق هایشان را می بوسند و با چشم های بسته نتوانست ببیند که ساره خیلی بیشتر از قبل خوشش آمده است...</description>
                <category>پوریا رستم زاده</category>
                <author>پوریا رستم زاده</author>
                <pubDate>Fri, 29 Apr 2022 17:49:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبض کشورها روی کاغذ</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%86%D8%A8%D8%B6-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0-ne83g29dmi5y</link>
                <description>در آن زمان منصور ضابطیان برنامه ای را روی آنتن می برد که مادرم به آن خیلی علاقه داشت. «محاکات» اما برنامه ای نبود که من را خیلی جذب به خودش کند. حداقل نه آنطور که مادرم را جذب خودش کرده بود. بعد از مدتی به واسطه یکی از دوستان دانشگاهی که دوستی مان در نواسان است و در حال حاضر یکدیگر را آنفالو کردیم کتاب هایی بهم معرفی شد که منصور ضابطیان نوشته بود.علاقه من به خواندن سفرنامه قبل از این با کتابی نوشته محمد دلاوری شکل گرفته بود و بعد از آن دیگر کتاب سفرنامه ای نخوانده بودم و تشنه چنین کتاب هایی بودم. اولین کتابی که از ضابطیان خواندم «برگ اضافی» بود که اگرچه اولین کتاب او نبود اما از هر سفر برگی داشت و برای من سفری بود به دور دنیا برای  به قضاوت نشستن علاقه ام به قلم و سفرهای نویسنده. آن روز که کتاب را در فیدیبو گرفتم و روی گوشی ام باز کردم، با خانواده برای تفریح به خارج از شهر نرفته  بودم تا برای کنکور ارشد درس بخوانم. کتاب را باز کردم تا روی صفحه کوچک آیفون سیکس (حالا سابقم) صرفاً تورقی کرده باشم و بعد دوباره به مطالعه دروس بپردازم اما بزرگترین اشتباه همیشه همان نخ اول است! به صمیمتی که بین تمام خطوط بود معتاد شده بودم. کشور به کشور ادامه می دادم و به عکس های میان صفحه ها خیره می شدم و کنجکاوی و جسارت یک غریبه در سرک کشیدن به گوشه گوشه ی شهرهایی که نمی شناسد را تحسین می کردم.گاهی حال معنوی نویسنده در سفر مکه به واسطه تجربه ای مشترک چنان بر دلم چنگ انداخت که اشک در چشمانم حلقه زد و گاه شوخی های میان سطور که خاص شوخی طبعی همیشگی منصور ضابطیان است خنده بر لبانم آورد و گاه مقایسه بین کشورها مرا در فکر فرو بُرد. هر چه بود من بی کوله و با هزینه ای کم همسفر منصور ضابطیان شده بودم و آدم خیلی بیشتر از قاب تلوزیون برای دیدن یک مجری به همسفر خود نزدیک می شود.  امادر مدت کوتاهی همه سفرنامه های منصور ضابطیان را خواندم. هر کدام طور متفاوتی بر دلم نشست و هیچ کتابی از نویسنده نبود که آن را دوست نداشته باشم. با او نه فقط سفر رفتن به جای جای مختلف جهان را تجربه کردم بلکه سفر کردن را یاد گرفتم. اینکه اگر روزی حتی از خانه خودم برای یک کار کوچک هم بیرون رفتم، سفر کنم. اطرافم را... آدم ها را ... نگاه نکنم مگر اینکه ببینمشان...  بارها خواسته ام برای هر کدام از کتاب های نویسنده محبوبم در این یکسال اخیر پستی بنویسم اما هر بار کمالگرایی ام برای چنین آثاری باعث شده بود این اتفاق را به تأخیر بیندازم. الان هم نمیتوانم ادعا کنم کار خاصی کرده ام. حداقل هنوز اطرافیان خودم را هم نتوانستم راضی به خواندن کتاب های ایشان کنم. اما به عنوان سخن آخر... کتاب های منصور ضابطیان راهنمای گردشگری نیست. توریستی نیست.  ضابطیان به آن جایی می رود که بتواند نبض کشورها را بگیرد تا خواننده تپش قلبِ جاهایی را که قدم می گذارد بشنود و این آخرین دکتربازی را به معنای واقعی اش با کشور ترکیه کرده است! در کتاب «استامبولی» که دو شب خودش را در دستانم دید و سریع تمامش کردم و الان در افسوسی فرو رفته ام که کاش اینقدر کتاب های «خواندنی» او  سریع تمام نمی شد...  مشکل اما همان نخ اول است. امیدوارم تعارف نخ اول را شما پس نزنید...این کتاب را نشر مون منتشر کرده است. </description>
                <category>پوریا رستم زاده</category>
                <author>پوریا رستم زاده</author>
                <pubDate>Tue, 12 Apr 2022 23:20:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آه از دلِ...</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriyarostamzadeh/%D8%A2%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84%D9%90-vrigq5kmyeg3</link>
                <description>پسران دو دسته بودند. پدران هم و مادران هم. هر دسته ای هویتش را در وجود دسته ای دیگر می یافت. دشمن بودند باهم. پسران پشت سنگر صف آرایی کردند. کلاشینکف ها پر شدند و بعد آماده هدف و پدران شیپور جنگ زدند و یکی گفت شلیک و شیطان آنجا بود وقتی صدای گلوله ها بلند شد. خاکِ خون آلود به هوا آمده بود و دو طرف با تنفس بوی خون مست شده بودند. پسری بر خاک می افتاد و فغان از سمتی بلند می شد و غریو فرح از سمت دیگر. جنگ طول کشید. چندی بعد هر پسری که بر خاک می افتاد، فقط صدای فغان و ناله از دو طرف بلند می شد. مردان متعجب شدند. صدا، صدای زاری زنان بود. پدری آمد سوی زنان و صدایش در بیابان پیچید: آهای ضعیفه ها... چرا برای به خاک افتادن پسران دشمنانتان زاری می کنید؟!و از مادری نوایی زنانه و جان گداز بلند شد : آه از دل مادرش... و بعد دیگری تکرار کرد : آه از دل مادرش... و صدا تکرار می شد: آه از دل مادرش...پدران صدای مادران را شنیدند و صدای مادران میان پدران تکثیر شد. باز پسری بر خاک افتاد. سرفه کرد. خون از دهانش بر صورت خاک پاشید. بی اختیار پدری شیپور جنگ را بر خاک انداخت و فغان کرد: آه از دل پدرش... و دیگری تکرار کرد: آه از دل پدرش... و صدا تکرار می شد: آه از دل پدرش.... پدران و مادران زاری می کردند. فریاد می زدند. پسری از شلیک دست کشید و بعد از آن پسری دیگر. تا آن هنگام که دیگر پسری شلیک نکرد. زمین سرخ شده بود. دسته ها بی اعتبار شده بودند و یک هویت داشتند. انسان بودند همه و شیطان با عصبانیت خون های باقی مانده روی زمین را می مکید... پ.ن: سهراب کشی آقای بیضایی اقتباسی است تفسیری از داستان رویارویی رستم و سهراب در شاهنامه که من هنوز فرصت خواندن آن را پیدا نکردم. اما با توجه به قسمتی که استادمان ( محمد حسین ناصربخت) از  شخصیت توس و اولین مواجه او با بدن بی جان سهراب در اقتباس آقای بیضایی نقل کردند و همچنین مویه تهمینه در انتهای اثر و با الهام از یکی از داستان های کوتاه قبلی خودم، این داستانک را نوشتم...</description>
                <category>پوریا رستم زاده</category>
                <author>پوریا رستم زاده</author>
                <pubDate>Wed, 02 Feb 2022 20:05:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا خنده تو را کم دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriyarostamzadeh/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-jimavnlpverq</link>
                <description>مرد ایستاد... کلاهش را برداشت. کتش را مرتب کرد. عصایش را بدون اینکه خم شود روی زمین انداخت. کمی خودش را صاف تر کرد. بوی ادکلن می داد.  خودش عطر دوست داشت اما به خاطر زن هنوز گاهی ادکلن می زد. میخواست حرف بزند اما استرس نمی گذاشت... زن همینطور زل زده بود به مرد. هیچ چیزی نمیگفت. انگار منتظر بود اول مرد حرف بزند. مرد احساس کرد چیزی راه گلویش را سد کرده، آب دهانش را به سختی قورت داد... شمرده شمرده شروع کرد: سلام... امروز بچه ها رو دیدم. از دلشون که نمیشه خبر داشت. ولی خوشبخت به نظر میومدن.. خیلی میخندن... به هر چیز الکی... قشنگ میخندن... بلند... مثل شما... مرد سرش را پایین می اندازد، انگار از گفتن جمله قبل خجالت کشیده باشد... زن همچنان گوش می دهد.... میدونم... میدونم.. الان میخواین بگین که من همیشه به شما میگفتم آروم بخندین پس خندیدن شما رو دوست نداشتم... ولی شما هم قبول کنید هیچ وقت نتونستید بلند نخندین... شاید بهتون اینو میگفتم چون مطمئن بودم هیچ وقت گوش نمیدین... الان دیگه کمتر کسی به خانمش میگه بلند نخنده... شوهرهای دخترای ما که بهشون نمیگن... نه ..نه.. شما دارین اشتباه میفهمین... نمیگم بده...مرد کمی عصبانی می شود... اصلاً من نمیدونم چی بده، چی خوبه... دیگه زمونه عوض شده... مثل قدیما نیست... ولی دست خودم نبود... دوست داشتم شما فقط برای من بخندین... اما حالا... مرد خمیده می شود. احساس میکند به عصا نیاز دارد... اما حالا... فقط دوست دارم یک بار دیگه بخندین... آره... نوه هامون، دخترهامون همه مثل شما میخندن... ولی شما... شما، شما بودین... من دلم برای خنده شما خیلی تنگ شده... مرد سرش را بالا می آورد. صورتش حالا پر از اشک شده... به چشم های زن خیره می شود... و بعد لب های زن که می خندند... لبخند مرد روی اشک هایش می نشیند... روزت مبارک حاج خانم...  پیرِمرد جلو رفت... با دستمالی که در دستانش می لرزید... و پاک کرد، قابِ عکس زنی را که می خندید و پیر نمی شد.</description>
                <category>پوریا رستم زاده</category>
                <author>پوریا رستم زاده</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jan 2022 22:45:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریاد تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriyarostamzadeh/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-nc40rco19z6r</link>
                <description>در تنهایی کمترین صداها هم  بلند به نظر می رسند. صدای بوق ماشین های عصبانی پشت ترافیک. صدای گاز خوردن موتورهایی که باریکه ای برای رهایی می یافتند. صدای مردمی که بهم فحش می دهند و رانندگی بهتر را به یکدیگر گوشزد می کنند. صدای همسایه ای که صدای آهنگ مبتذلش بلند است و بچه هایی که به دیوار توپ می کوبند و صدای تب دار در زدن مردی مستأصل پشت در خانه زن روسپی که هی در می زند و هی در می زند و هی در می زند... همه این صداها نمی گذاشت بخوابد و مگر خدا نگفته بود شب را برای آرامش او قرار دادیم؟ اما او آرامشی نداشت... نه در شب...نه در روز... با این تفاوت که روزها می توانست نخوابد...صدای تلفن بلند شد. ترسید خوابی که او را نمی برد از سرش بپرد... ولی تلفن قطع نمی شد. زنگ می زد و باز زنگ می زد و باز زنگ می زند. بی حوصله بلند شد و به سمت تلفن رفت. تلفن را برداشت و دلخور گفت: بله؟!صدایی دخترانه گفت: سلام... و دختر از پشت تلفن آمد و داخل اتاق نشست. مرد می خواست بگوید: سلام عزیزم... سلام خانمم... سلام نازنینم... سلام قشنگم... ولی هیچ نگفت و همه در گلویش ماسید... یک اشک از گوشه چشمش آمد و رویِ گونه اش نشست. دختر دیگر چیزی نمی گفت... یا او نمی شنید... فقط  راحت به اتاقش آمده بود. طوری که انگار هیچ وقت آنجا را ترک نکرده است. مثل همیشه دور اتاق راه رفت... چند انتقاد از موهای پریشان مَرد کرد... و از یخچال خالی ش... و  از گل های پژمرده شده که به آن ها رسیدگی نشده... و همانجا موهایش را باز کرد که همیشه باز می کرد. رو به روی آینه ایستاد. رژ زد و بعد لب بالایی اش  را روی لب پایینی اش کشید. دختر در آینه مرد را دید که به لب هایش نگاه می کند و دید که مرد می خواهد خیال دختر را ببوسد... برای همین خنده اش گرفت و اتاق از خنده اش معطر شد...هیچ صدایی نمی آمد جز نفس کشیدن مرد و دختری پشت تلفن  که بعد بغض دختر ترکید و قلب مرد بعد آن. دختر گفت: دیگه نمیتونم باهات ادامه بدم... و مرد که مثل همیشه آرام اشک می ریخت، پرسید: پولداره؟بوقی که تلفن بعد از قطع شدن می زند اضافه شد به همه صداهای پیش از این و صداهای بعدی پشت سر هم آمدن... صدای معاشقه مردی مستأصل که درِ خانه به روی او باز شده است و خنده های زن روسپی که اسکناس های مچاله را می شمارد... و او نمی توانست بخوابد... او هیچ کجای این شهر لعنتی نمیتوانست بخوابد...پ.ن: با الهام از شروع داستان کوتاه «شنبه شروع شد» اثر غلامحسین ساعدی. </description>
                <category>پوریا رستم زاده</category>
                <author>پوریا رستم زاده</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jan 2022 23:56:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنار ساحل تو را دیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriyarostamzadeh/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-wozyqx3elikd</link>
                <description>کنار ساحل تو را دیدم... قدم میزدی... زمین پاهای برهنه ات را لمس می کرد... صورتت سرخ شده بود خورشید نگاهت می کرد. موهایت رها بود در آسمان... هوا تنفست می کرد... موج آمد... خاطره ت را با خودَش برد...خورشید و هوا و زمین با من گریه می کردند... </description>
                <category>پوریا رستم زاده</category>
                <author>پوریا رستم زاده</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jan 2022 18:26:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بویِ لبِ فنجان</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriyarostamzadeh/%D8%A8%D9%88%DB%8C%D9%90-%D9%84%D8%A8%D9%90-%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-sgqb8xht8ixg</link>
                <description>هنوز در کافه های این شهر دعوایم می شود. والله که به هر قیمتی بدهند می خرم. شما که می دانید وقتی صحبت از خرج کردن برای شما باشد، دریغ نمی کنم. اما دوست دارم، وقتی میگویم من این فنجان را می خواهم، نپرسند چرا؟!  اصلاً کار آدمیزاد وقتی به «چرا» میفتد گیر می کند. فرق می کند «چرا» را یک فیزیک دان بپرسد یا یک شیمی دان. یک اهل ریاضی یا یک اهل طب. به تعداد آدم ها، دلیل ها رنگ عوض می کنند و پیش آن آدمی که دلیلی متقن است، پیش دیگری جوابی ابلهانه بیش نیست. به گمانم، برای همین عاشقان نمیگویند «چرا».  بخت یارمان است که پاتوق دلتنگی ما کافه های شهر بود و مشتری کافه ها عاشقانند و کافه دارهای اصیل و قدیمی، عشق را با تمام وجود می فهمند. آن شب، وقتی نه با بوی سیگار و نه  قهوه بلکه به بوی لبِ شما مست شدم و طلب فنجان از کافه دار کردم. پیرمرد در جواب فقط یک لبخند زد. بی چرا فنجان را با خود به خانه بردم و کنار فنجان های دیگر گذاشتم. نه دعوایی بر سر این شد که کافه دار بگوید دَست فنجان ها به هم میخورد نه اینکه مدعی شود، نمونه اش در بازار نیست و از آسمان این فنجان صرفاً خاصِ او نازل شده است. انگار پیرمرد هم مثل من سال ها لب به فنجان هایی زده بود که بوی لبِ معشوق  از آن پاک نمی شود. حکماً این لبخند، هم چرا بود و هم دلیل. دلیل عاشقان به چرای آن ها چسبیده و «چرا» ها را از کار انداخته است. قهوه دم کرده ایم و سیگاری کنارَش روشن. لب به فنجان می زنیم و مست شده و گُر می گیریم. هم سیگار بهانه است و هم قهوه. لبِ شماست که پای این فنجان را بوسه زده و اصل است. اصل؛ مثل همان لبخند پیرمرد کافه دار که بر دلم چنان حل شد که شکر در چای داغ می شود. اصل؛ مثل عاشق هایی که فراق  را با دردِ انتظار وصال می فهمند. اصل؛ مثل درخواست های بی دلیل. اصل؛ مثل اجابت های بی چرا... </description>
                <category>پوریا رستم زاده</category>
                <author>پوریا رستم زاده</author>
                <pubDate>Fri, 01 Oct 2021 16:28:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از آن ماه های خاص</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriyarostamzadeh/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-oqagdj1o7q5n</link>
                <description>شهریور برای من از آن ماه های خاص زندگی است. از آن ماه هایی که دو راهی هایی از زندگی پیش روی توست و تو مجبور به انتخابی. مجبور به انتخاب و رفتن در دریایی از تجارب که مخصوص همان راه است. راهی که نمیتوانی محکم بگویی جبر است یا اختیار. تو انتخاب میکنی یا گمان میبری که در حال انتخابی... طبق اخبار سنجش اواسط این هفته نتایج ارشد می آید. من خیلی امیدوار به کسب رتبه قبولی نیستم اما در دلم هنوز برای خودم شانس کمی را قائلم. یک روز قبل از آزمون ارشد ناگهان با سرچ کلمه ارشد ادبیات نمایشی پرتاب به گروهی شدم که هزار بار خودم را سرزنش کردم که چرا قبلاً این کار را نکرده بودم. هر چند گمان می کردم که این کار را کرده ام و نمی دانم چطور آن را قبلاً پیدا نکرده بودم. گروهی که افراد داخلش به یکدیگر توصیه جزوه و کتاب می کردن و در بین همان توصیه ها، توصیه ای به چشم میخورد که میگفت: انتشارات ارشد را اصلاً نخوانید، چون بدترین انتشارات ها برای این رشته است. انتشاراتی که من فقط کتاب های همان را خریده بودم و کمی از آن ها را خوانده بودم. بگذریم... اما ماندن با این گروه، بعد از کنکور سبب ساز پیدا کردن آدم های شبیه خودم شد. شبیه خودم نه از این منظر که همه چیزمان مثل هم است. از این منظر که علایق و اهداف مشترک داریم، فیلم میبینیم، رمان می خوانیم، دوست داریم در موردشان حرف بزنیم. بنویسیم، بسازیم و ...! باز از بین همین گروه، گروه های کوچک دیگری تشکیل دادیم. از بین صحبت هایمان فهمیدیم که چند نفری از ما شاید وجوه مشترک بیشتری باهم داریم. اگرچه به لطف فضای مجازی صرفاً از جای جای کشور به یکدیگر وصل شده ایم  و حتی یکبار هم یکدیگر را ندیدیم اما به نظرم می رسد دوستی خوبی را در همین مرحله اول با هم شکل دادیم. و همه این گپ های شبانه، دوستی های ناگهانی از کجا آمد؟ غیر از اینکه من در کنکور ادبیات نمایشی ثبت نام کردم و ارشد ادبیات نمایشی را در تلگرام سرچ کردم تا وارد آن گروه شوم و از آن گروه به گروه دیگر و از این آدم ها با آدم های دیگر و ... متصل شوم؟ چه فرقی می کند که دانشگاه محیطی پژوهشی باشد و درس عملی در آن ندهند وقتی آدم هایی را بهم وصل میکند که همه تشنه یک هدف و  مقصدند؟شهریور برای من از آن ماه های خاص زندگیست که در انتهایَش معافیت سربازی تمام می شود. نتایج ارشد می آید. رتبه آوردن یا نیاوردنم در جشنواره هایی که شرکت کردم مشخص می شود. ممکن است به آزمون عملی بروم و از همه مهمتر به قول یکی از نوشته های خواهرم هیچ معلوم نیست به خاطر این بیماری منحوس همه گیر که این روزها با قدرت در مشهد می تازد « آن پارچه سیاه درِ خانه همسایه، روز بعد، روی در خانه ما نصب ...» ولش کنید. </description>
                <category>پوریا رستم زاده</category>
                <author>پوریا رستم زاده</author>
                <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 03:03:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودا، همان سینمایی که دوستش دارم...</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriyarostamzadeh/%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-cowhcqk8dggy</link>
                <description>پوستر رسمی فیلم کوداکودا فیلمی در ژانر موزیک و درام با چاشنی موقعیت های کمدی به کارگردانی و نویسندگی سیان هدر و اثری از کمپانی اپل است. نام فیلم  یعنی «CODA» کلمه اختصاری عبارت «Child of Deaf Adults» و به فارسی بچه خانواده ناشنواست. اما اگر همین اسم را در دیکشنری تخصصی موسیقی جستجو کنیم به نتیجه ای می رسیم که با محتوای فیلم کاملاً همخوانی دارد، کودا را بخش پایانی و نسبتاً مستقل یک قطعه ی موسیقی می نامند. پس به نظر می رسد اینکه بگوییم کارگردان در نامگذاری فیلم یک ایهام را مد نظر دارد، قطعی به نظر می رسد. روبی  تنها فرزند یک خانواده ناشنواست. ضرب المثلی است ایرانی که می گوید: کور از خدا چی میخواد؟ دو چشم بینا.حالا فکر می کنید یک آدم ناشنوا از خدا چی می خواد؟ احتمالاً دو گوش شنوا. روبیشغل خانوادگی روبی ماهیگیری است.اگرچه همه ما در خانواده ای ناشنوا قرار نداریم و کسی انتظار ندارد که ما برای او گوش و دهن بشویم ولی بی شک همیشه در دنیایی مملو از انتظارات زیست کرده ایم. اما کودا فقط در مورد انتظارات نیست. فیلم در آنچه می خواهد بگوید منسجم عمل می کند اما جایی از زندگی نیست که به آن گریز نزند.زندگی که بی نقص نیست. زندگی که پر از دغدغه است. پر از دوراهی هایی که دوست داری هر دو راه را بروی اما مجبور به انتخابی. زندگی که گاهی فداکاری می خواهد حتی اگر ما فداکاری را دوست نداشته باشیم. همه ما  شاید گاهی حسرت زندگی فردی را کشیده ایم که آن فرد در همان زمان در دلش حسرت زندگی ما را داشت و ما از آن بی خبر بودیم. هیچکدام از ما خانواده هایمان را  خودمان انتخاب نکردیم اما زندگی کردن را با آن ها می آموزیم. حتی اگر از بدو تولد جلوی خانه ای رها شده باشیم، در آن صورت هم طرد شدن و بی کسی را آموختیم، باز هم از آن ها.فیلم در مورد همه این هاست. در مورد تجربه های مشترک بشر. دوراهی هایی که همیشه منتظر ماست و باید تصمیم بگیریم. راه فراری نیست. بازی جبر و اختیار، بازی اجباری همه نسل آدم است. روبی «یک» شخصیت است، اما به نظر می رسد زندگی روبی، زندگی «همه» انسان هاست. همه انسان های واقعی که در لحظه لحظه زندگیشان اینقدر غم و شادی، اشک و لبخند به یکدیگر نزدیک و تنیده شده اند که نمی شود به خوبی از هم تشخیصشان داد. برای همین باید در فیلم کودا غرق شد. زمان را از دست داد. به چند موسیقی خوب و دلنشین گوش داد. به شوخی های سرحال خانواده روبی خندید و در تصمیم های سخت روبی اشک ریخت و با پایان بندی شاهکار فیلم برای همیشه آن را گوشه قلبش نگه داشت.اگر بخواهم خودم را  از اداهای مرسوم سینمایی برای گنجاندن خودم در بین  مخاطبان روشنفکر سینما خلاص کنم، باید اعتراف کنم: کودا برای من همان سینمایی است که دوستش دارم... خیلی زیاد...لطفاً پانوشت را مطالعه کنید.پ.ن: می دونید معنی این علامت چیه؟ در زیرنویس انگلیسی و فارسی هیچکدوم اینجای فیلم رو زیرنویس نکردن. من فکر می کردم I love you باشه ولی حرکت یک انگشت متفاوته. اگر کسی می دونست ممنون میشم در نظرات بگه. </description>
                <category>پوریا رستم زاده</category>
                <author>پوریا رستم زاده</author>
                <pubDate>Mon, 23 Aug 2021 15:32:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلبر ظاهر پرست 2</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriyarostamzadeh/%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1-%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA-2-cbm9pfgchtcm</link>
                <description>دلبر جان سلام. از آخرین پیامی که دادید و فرمودید لاغر شدن به ورزش کردن نیست، به نتیجه است، تلاش خودمان را دو چندان کردیم. اینطور نیست که ورزش هوازی هیچ اثری برای ما نداشته باشد، خیر. ولی خب گاهی واقعاً عدد روی وزنه پر رویی اش گل می کند تا تکان نخورد. با این حال چند گرمی کم کرده ایم که البته تفاوت می کند که قبل از غذا خوردن خودمان را بکشیم یا بعد از غذا. قبل از زیارت مستراح یا بعد از آن. خلاصه چند باری بعد از غذا کشیدیم و روحیه باختیم. احتیاط واجب را بر آن گذاشتیم که همواره در حال گرسنگی روی این وزنه بی صاحاب دیجیتال برویم. بی صاحاب از آن جهت که وزنه های دیجیتال خیلی لوس هستند، کافیست کمی شیب خانه اینور و آنور شود، ممکن است، حسابی روحیه شما را تحت تاثیر قرار دهند. راستش را بخواهید، از شما چه پنهان، آن روز که خانه کسی نبود، خودمان را برهنه کشیدیم. واقعاً در وزنمان تاثیر داشت. باقی عرضی نیست، غیر از اینکه بنده به تلاشم ادامه خواهم داد. تا وقتی شما را بدست نیاورم هم پا پس نمیکشم.شرط سختی گذاشتید.شما که می دانستید من فقط شما را دوست دارم و خدا را و غذا را. شما نباید با من چنین می کردید. قلبمان کمی فشرده شد از فکر به دوری تان. بی راه نیست که می گویند چاقی سکته قلبی می آورد. اگر رفتیم و شما را در این دنیا زیارت نکردیم، قول می دهیم اولین درخواستمان از خدا، یک حوری شکل خودتان باشد. البته تا وقتی خودتان بیایید. می گویند در بهشت، خدا هر چه بخواهیم به ما می دهد. برای خودم یک وزن ایده آل می خواهم که با شاخص بی ام آی، مو نزند. برای شما هم هیچ. شما همینطوری خوب هستید. ممکن است اگر مورد علاقه شما هم باشد، موهای طلایی و چشم های آبی لذتی بیش از آنچه هست به ما بدهد. بیش از این عرضی نیست جز اعلام چندباره اینکه طاقتمان از دوری شما تمام شده. خواهش میکنم از خودتان خبری بدهید...عاشق خپل شما که قرار است برای شما لاغر شود... پ.ر</description>
                <category>پوریا رستم زاده</category>
                <author>پوریا رستم زاده</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 16:19:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آگاهی با کتاب، لذت و رنج!</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriyarostamzadeh/%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D9%88-%D8%B1%D9%86%D8%AC-px6u507vqcie</link>
                <description>این روزا اکثراً موقع صحبت کردن و نوشتن، مدام اطلاعاتی توی ذهنم میاد که از کتاب ها خواندم. بنابراین  همیشه از آن ها نقل و قول میکنم و در همین حین افرادی که یا اصولاً زیاد اهل کتاب خواندن نیستن یا مدعی هستن بیشتر از من خواندن، من را متهم به این می کنند که تو فکر میکنی از همه آگاه تری و تو میفهمی و هیچکس دیگر نمی فهمد!این اتهام از سمت اعضای نزدیک خانواده تا حتی افرادی که برای اولین بار در اینستاگرام با آن ها بحث میکنم و مدام در نوشته هایم نام کتاب ها را می نویسم به من  در خلال بحث های گوناگون زده شده است. به نظر می رسد کتاب از بین تمام رسانه های دیگر بیشترین شانس را برای نشستن در ذهن دارد. فرصت تمرکز و توجه کافی باعث می شود که قسمت های بیشتری از آن در ذهن شما بماند تا بتوانید در آینده از آن استفاده کنید. کاری که فضای مجازی شاید در تحقق آن از همه رسانه های دیگر عاجز تر است. به هر حال کتاب در ایجاد آگاهی نقش موثری را ایفا می کند. کتاب می تواند با توجه به افکار نویسنده مخرب یا مفید باشد که البته می شود به گمان من در همان تاثیر مخرب آن نشانه هایی از فایده دید. چراکه قاعدتاً بسیاری از استدلال ها در مواجهه اول ممکن است منطقی به نظر بیایند حال اینکه در آینده  و با علم و دانشی فزون تر اینطور نباشند. مثال مشخص آن فلسفه است که تقریباً هر فیلسوفی در عصر خود با بهترین استدلال همه ذهن ها را معطوف به درستی حرف خود می کرد و این توجه ممکن بود سال های سال باقی بماند تا فیلسوف بعدی با استدلال بهتر و در تضاد با آن استدلال از راه برسد.اما آن هایی که کتاب می خوانند، احتمالاً تائید کنند که آگاه شدن دو وجه دارد. لذت و رنج. لذت از آن جهت که احساس می کنی در این جهان پهناور چیزی را  کشف کردی. اما کشف کردن همانا و میل به اینکه دوان دوان در دنیا بگردی و بگویی من کشف کردم، من کشف کردم همانا! در اینجا چون اساس آدم ها بر تغییر نکردن است، مواجهه مردم کشوری هم که سرانه مطالعاتی پایینی دارد، بر جدی نگرفتن کشف شماست و اینجاست که رنج کشیدن شروع می شود.  باید چه کنیم؟ ابتدا چشم هایمان را ببندیم و به جهان پهناور پیرامون خودمان فکر کنیم. به آسمان و زمین و دانشی که هنوز در طبیعت پنهان است و هر روز کشف می شود. سپس سعی کنیم به فعالیت خودمان در اشاعه آگاهی بکوشیم اما بدون توقع جدی گرفته شدن. با تحمل اتهام ها. بگیم و رد بشیم. انگار برایمان مهم نیست که آدم ها گوش کنند.و در پایان، همیشه این دیالوگ محشر سریال تاریکی را هم به خودمان گوشزد کنیم:آنچه می دانیم قطره است و آنچه نمی دانیم اقیانوس! </description>
                <category>پوریا رستم زاده</category>
                <author>پوریا رستم زاده</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jul 2021 19:25:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارما!</title>
                <link>https://virgool.io/@pooriyarostamzadeh/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%A7-feypxslcxr6k</link>
                <description>امروز در مسیر آمدن به خانه پونه (خواهرم) بودم که وقتی وارد کوچه آن ها شدم، دیدم که از انتهای کوچه پسربچه ای روی دورچرخه با سرعت رکاب می زد و به سمت من می آمد. دختربچه ای هم، روی ترک دوچرخه نشسته بود و پاهایش را به طرفین باز کرده بود که پایش به زمین نخورد. در انتهای کوچه که به سمت چپ راه دارد و وارد بن بستی کوچک می شود، متوجه شدم دو سه کودک دیگر ایستاده اند و با چشمانشان حرکت دوچرخه را دنبال می کنند. دوچرخه هنوز  به من نرسیده بود که مردی با  نیم رخ چهره عبوس و عصبانی از در خانه شان بیرون پرید تا سعی کند پسرک را روی دوچرخه بگیرد. مرد عصبانی حتی نتوانست نزدیک دوچرخه شود و پسرک به راحتی و بدون هیچ جیغ و فریادی گازش را گرفت  و از دست مرد عبور می کرد. دخترک هم درحالی که برگشته بود با غرور به راننده دوچرخه اش به مرد عصبانی نگاهی کرد. مرد عصبانی که چرخید، حالا من را دید که با چهره ای متفکر به او نگاه می کردم که با این دو بچه روی دوچرخه چکار دارد؟ برای همین با ناراحتی برگشت  تا به سمت خانه برود که ناگهان بادی آمد و در بسته شد. مرد عصبانی تلاش قبلی خود برای رسیدن به دوچرخه را این بار هم برای باز نگه داشتن در انجام داد ولی این بار هم نا موفق بود. من همینطور که حرکت می کردم، نیم نگاهی به اوضاع مرد عصبانی فلک زده داشتم! در انتهای کوچه آن پسر کوچک دیگر نگاهی به این مرد عصبانی انداخت و پشت همان بن بست پنهان شد. حالا که دوچرخه سوار و دوست دخترش از کوچه گریخته بودند، من در حال عبور از کنار مرد عصبانی بودم. مرد عصبانی با نگاهی خسته که مستقیماً به من نگاهش را نمی انداخت و دست هایی که به در بسته تکیه داده بود و منتظر بود تا آیفون خانه را یکی بردارد، شروع کرد با آسمان غرولند کردن که: سر ظهر می خوایم بخوابیم، هی سر و صدا، هی سر و صدا... مردم آزار ها...فکر میکنم با این کار مرد خسته و عصبانی می خواست توجیهی عقلانی برای کار قبلی اش مقابل چشمان متعجب من بی آورد. آخر عجیب است که یک عاقله مردی از خانه خودش بیرون بپرد که بچه ای را روی دوچرخه بگیرد! به خانه پونه رسیده بودم و زنگ آیفون را زدم. به او هنوز کسی پشت آیفون جواب نداده بود. دوباره زنگ را امتحان کرد و من زیرچشمی هنوز به مرد عصبانی که حالا مرد خسته تر عصبانی شده بود، نگاه می کردم. پونه زودتر در را باز کرد و مرد  به آنکه بالاخره آیفون را برداشت،گفت: باز کن و در دیرتر باز شد اما فکر میکنم همزمان به داخل خانه رفتیم. پ.ن: اتفاق نوشت... هفده خرداد 1400</description>
                <category>پوریا رستم زاده</category>
                <author>پوریا رستم زاده</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jun 2021 15:46:56 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>