<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پویا میری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pooyamiri91</link>
        <description>علاقمند به پژوهش در دنیای علوم انسانی و تکنولوژی | مدیر محصول |  ورزشکار |‌ عکاس | نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:09:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/107997/avatar/nwb9la.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پویا میری</title>
            <link>https://virgool.io/@pooyamiri91</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقاب کاغذی</title>
                <link>https://virgool.io/@pooyamiri91/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-mbzno0lf4cdi</link>
                <description> ناآگاهی، استیصال و خنده‌ای مضحک چهرهٔ زنی را فراگرفته است؛ گویی نمی‌داند بر لبهٔ برهه‌ای سرنوشت‌ساز و تاریخی ایستاده است. ایران در آستانهٔ انقلابی بنیادین و او، همچون دو نفر بی‌پناهِ پشت سرش ـ کمترین نشانی از رفاه  و آسایش در سیمایش ندارد. فقر معیشتی، حضور آنان در خیابان و اعلام وفاداری به محمدرضا شاه پهلوی، عکس را به روایتی چندلایه بدل کرده‌ است.اسکناسی با تصویر شاه چشم راست زن را می‌پوشاند؛ همچون نقابی کاغذی که دیدن و سنجیدن را دشوار می‌سازد. شال سفید موهایش را در سایه نگه داشته و در عین حال بر تضاد میان روشنایی و تاریکی صحنه می‌افزاید. پشت سرش مردی فریاد می‌کشد و قاب، این فریاد را درون خود حبس کرده است. زنی در جریان یک تجمع هواداران محمدرضا شاه پهلوی در ورزشگاه امجدیه، اسکناسی با تصویر شاه را مقابل چشم خود گرفته است؛ نشانه‌ای از وفاداری. تهران، بهمن ۱۳۵۷عکس از: عباس عطار | دفترچهٔ خاطرات ایران، ۱۳۵۰–۱۳۸۱ | مگنوم Photosدستی از گوشهٔ قاب، بر شانهٔ چپ زن فشار می‌آورد؛ گویی او را به درون این تصویر هل داده‌اند. حضوری ناپایدار، گرفتار میان دوربین و جمعیتی که پیرامونش را گرفته‌اند. فاصلهٔ نامتوازن دندان‌های پیشین و همین خندهٔ مضحک، صحنه‌ای شکل داده‌اند که ذهن را به پرسشی وامی‌دارد:عباس عطار با ثبت این لحظه چه می‌خواست بگوید؟ و چه چیزهایی را به ما نگفته است؟پویا میریخرداد ۱۴۰۴</description>
                <category>پویا میری</category>
                <author>پویا میری</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jun 2025 13:31:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شناخت ویژگی API ها</title>
                <link>https://virgool.io/@pooyamiri91/%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-api-%D9%87%D8%A7-qydxewo5qwzi</link>
                <description>شناخت شناسینکته: این قسمت از متن پیچیدگی خوانش و فهم مطالب را در بر دارد و نیازمند توجه و دقت بالای خواننده می باشد.اگر بخواهیم از فلسفه کمک بگیریم می‌توانیم از ابزار epistemology( معرفت شناسی یا شناخت شناسی ) استفاده کنیم. اپیستمولوژی در ساده ترین بیان، شاخه ای از فلسفه است که به مطالعه دانش و شناخت می‌پردازد و به برخی از سوالات پاسخ می‌دهد:۱- دانش چیست؟ (دانش ما از API چیست؟)۲- چگونه دانش به دست می‌آید؟ (چگونه دانش ما از API به دست می‌آید؟)طبیعتاً افراد فعال و با تجربه در حوزه علوم نرم افزار کامپیتور و دانش زیرساخت سخت افزاری درک عمیق تری از واژه api به واسطه کاربرد آن در ابعاد مختلف دارند. اما چطور می‌توان محدودیت های شناخت API را برای کاربران عام از میان برد؟ اپیستمولوژی ابزاری است که به ما کمک می‌کند تا ویژگی های فی نفسه موجود در هر API را بشناسیم تا بتوانیم به درک و تشخیص درستی از اینکه چه چیزی API  هست و یا نیست، برسیم. این ویژگی ها به شرح ذیل است:الف) واسطه گری دانش و خدمات یا Mediation of Knowledge:سرویس APIها به عنوان واسطه‌هایی عمل می‌کنند که انتقال دانش بین سیستم‌ها، برنامه‌ها (اپلیکشن ها) یا اجزا مختلف را تسهیل می‌کنند. آن‌ها پروتکل‌ها و روش‌های تبادل داده، اطلاعات و دستورات را تعریف می‌کنند و تضمین می‌کنند که دانش از یک سیستم به صورت مؤثر در سیستم دیگری استفاده شود. به عنوان مثال سرویس های ابری مانند Amazon Web Services از طریق API های خود به برنامه های مختلف امکان دسترسی به منابع محاسباتی و دخیره سازی ارائه می‌دهند. (منابع محاسباتی و ذخیره‌سازی به مجموعه‌ای از امکانات و خدمات ابری اشاره دارد که به کمک آنها، کاربران می‌توانند از قدرت محاسباتی و فضای ذخیره‌سازی موجود در اینترنت بهره ببرند، بدون این که نیاز به تجهیزات سخت‌افزاری خود داشته باشند. به طور ساده، این منابع شامل سرورهای مجازی، پایگاه‌های داده، فضای ذخیره‌سازی ابری و سایر خدمات محاسباتی و ذخیره‌سازی در ابر می‌شود)ب) استاندارد سازی و رسمیت بخشیدن:سرویس APIها رابط‌های استانداردی ارائه می‌دهند که روش‌های ارتباط و تبادل داده را رسمیت می‌بخشند. این استانداردسازی تضمین می‌کند که سیستم‌های مختلف می‌توانند به صورت پایدار و قابل پیش‌بینی با هم تعامل داشته باشند و دانش به صورت قابل اعتماد منتقل شود. به عنوان مثال سرویس نقشه گوگل از پروتکل استاندارد HTTP/HTTPS برای ارتباط استفاده می‌کند و روش های استفاده از آن به طور جامع در مستندات API آن توضیح داده شده است.سوال: پروتکل HTTP یا Hypertext Transfer Protocol چیست؟ (این همان دانش های در تنیده ای است که منجر به پیچیدگی و دشواری فهم API در یک جمله می‌شود)پاسخ: به طور ساده، می‌توان این پروتکل را به عنوان یک زبان مشترک بین کامپیوتر شما و سرورهایی که صفحات وب را ارائه می‌دهند تصور کرد. هنگامی که شما یک صفحه وب را در مرورگر خود باز می‌کنید، مرورگر با استفاده از پروتکل HTTP با سرور مرتبط ارتباط برقرار می‌کند تا اطلاعات مربوط به صفحه را دریافت کند و به شما نمایش دهد. فرض کنید شما یک نامه به یکی از دوستانتان می‌نویسید. به اداره پست می‌روید و نامه را به کارمند پستی پشت پنجره می‌دهید. به او می‌گویید که نامه شما را می‌خواهید به کجا بفرستد و او باقی کارها را انجام می‌دهد و از اینکه نامه به مقصد مورد نظرتان برسد اطمینان حاصل می‌کند.حالا فرض کنید پروتکل HTTP مانند دستورالعملی است که به کارمند پستی می‌دهید. وقتی شما یک آدرس وب را در مرورگرتان تایپ می‌کنید، مثل این است که به کارمند پستی می‌گویید که نامه شما را می‌خواهید به کجا بفرستید. پروتکل HTTP اطمینان می‌دهد که درخواست شما به درستی به مقصد مورد نظرتان در اینترنت برسد، همانطور که کارمند پستی اطمینان حاصل می‌کند که نامه شما به آدرس صحیح می‌رسد.ج) انتزاع یا Abstraction:سرویس APIها پیچیدگی‌های زیربنایی سیستم‌هایی که با آن‌ها ارتباط دارند را انتزاع می‌کنند. با ارائه مجموعه‌ای ساده از عملیات یا نقاط انتهایی (Endpoints)، کاربران می‌توانند بدون نیاز به درک جزئیات داخلی سیستم، به داده‌ها و عملکردهای مورد نیاز دسترسی پیدا کنند. این انتزاع، دانش پیچیده را دسترس‌پذیرتر می‌کند. همانند APIهای Google Calendar که به کاربران امکان مدیریت تقویم آنلاین خود را بدون نیاز به دسترسی به کدهای سطح زیرین سیستم فراهم می‌کنند.د) مستند سازی و وضوح یا Documentation &amp; Explicitness:سرویس APIهای مؤثر دارای مستندات دقیقی هستند که نحوه‌ی استفاده از API، نقاط انتهایی، روش‌ها، پارامترها و پاسخ‌های مورد انتظار را توصیف می‌کنند. این مستندسازی به عنوان یک ابزار شناخت حیاتی عمل می‌کند و دانش لازم برای تعامل صحیح با API را به وضوح بیان می‌کند.ه) ماژولاریت یا تقسیم بندی:تفسیر ساده‌ی ماژولاریتی به این صورت است که یک سیستم بزرگ را به قطعات کوچکتر و کارآمدتر تقسیم کنید. هر قطعه، یک وظیفه خاص را انجام می‌دهد و مستقل از بقیه عمل می‌کند. این ماژول‌ها برای انجام کارهای مختلف با هم ترکیب می‌شوند و از این طریق سیستم به طور کلی عمل می‌کند. به طور مثال، در یک خانه، هر اتاق ماژولی است که برای یک اهداف خاص مانند خوابیدن یا پذیرایی طراحی شده است. این اتاق‌ها با هم ترکیب می‌شوند تا یک خانه کامل شکل دهند.سرویس APIها ماژولاریت را در طراحی نرم‌افزار ترویج می‌دهند، جایی که سیستم‌ها می‌توانند به اجزای جداگانه با رابط‌های مشخص تقسیم شوند. این ماژولاریت به سازماندهی و مدیریت دانش کمک می‌کند، زیرا هر API یک زیرمجموعه خاص از عملکردهای سیستم را محصور می‌کند. به عنوان مثال یک پلتفرم فروشگاه آنلاین به توسعه‌دهندگان اجازه می‌دهد تا بخش‌های مختلف خود را مدیریت و سفارشی کنند بدون نیاز به تغییرات در بخش‌های دیگر.📷مفهوم ماژولار در مقایسه با سیستم غیر ماژولارو)  تعامل پذیری یا interoperability:سرویس APIها امکان تعامل پذیری بین سیستم‌ها، پلتفرم‌ها و فناوری‌های مختلف را فراهم می‌کنند. این ویژگی برای ادغام و ترکیب دانش در حوزه‌های مختلف بسیار مهم است و دسترسی و استفاده از اطلاعات را گسترش می‌دهد.📷تعامل پذیری یا interoperabilityز) کنترل دسترسی و مدیریت:سرویس APIها اغلب شامل مکانیزم‌هایی برای احراز هویت، مجوزدهی و کنترل دسترسی هستند که اطمینان می‌دهند فقط کاربران یا سیستم‌های مجاز به دانش یا عملکرد خاصی دسترسی دارند. این کنترل برای مدیریت دانش و حفظ امنیت و حریم خصوصی ضروری است.ح) نسخه بندی و تکامل:سرویس APIها می‌توانند با گذشت زمان تکامل یابند و نسخه‌های جدیدی برای گسترش عملکرد یا بهبود عملکرد منتشر شوند. نسخه‌بندی امکان حفظ دانش (سازگاری با نسخه‌های قدیمی) را فراهم می‌کند و در عین حال امکان کسب دانش جدید از طریق رابط‌های به‌روزشده را فراهم می‌کند. به عنوان مثالFacebook Graph API که با انتشار نسخه‌های جدید، قابلیت‌های جدیدی را اضافه می‌کند و در عین حال امکان استفاده از نسخه‌های قبلی را حفظ می‌کند.ط) فرمت های خوانای ماشین یا Machine-Readable formats:سرویس APIها معمولاً با استفاده از فرمت های خوانای ماشین‌ مانند JSON یا XML ارتباط برقرار می‌کنند که برای تجزیه و تحلیل و پردازش کارآمد توسط سیستم‌های نرم‌افزاری طراحی شده‌اند. این ماشین‌خوانی برای تبادل و پردازش خودکار دانش بسیار مهم است.ی) ارتباط زمینه ای یا Contextual Relevance:سرویس APIها اغلب داده‌ها (Contextualized Data) و عملکردهایی ارائه می‌دهند که به موارد استفاده یا برنامه‌های خاص مرتبط هستند. این ارتباط زمینه ای کاربرد و قابلیت استفاده از دانش انتقال یافته را افزایش می‌دهد. به عنوان مثال مثال Spotify API که به توسعه‌دهندگان اجازه می‌دهد از آهنگ‌ها، لیست‌های پخش و داده‌های مربوط به موسیقی به طور مستقیم در برنامه‌های خود استفاده کنند، ارتباط زمینه ای با دنیای موسیقی را ایجاد می‌کند.به طور خلاصه، از دیدگاه شناخت شناسی، APIها به واسطه‌ی نقششان در واسطه‌گری- mediation، استانداردسازی- standardization، انتزاع -abstraction و مستندسازی- documentation انتقال دانش بین سیستم‌ها شناخته می‌شوند. آن‌ها امکان تعامل پذیری - interoperability را فراهم می‌کنند، کنترل دسترسی را اجرا می‌کنند، در حالی که اطمینان حاصل می‌کنند که اطلاعات در فرم قابل خواندن توسط ماشین ها و در معنای مرتبط ارائه بشوند.</description>
                <category>پویا میری</category>
                <author>پویا میری</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 14:25:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رابط برنامه نویسی کاربردی یا API چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pooyamiri91/%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-api-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-zauspq1nt6uy</link>
                <description>     کلمهٔ سه بخشی &quot;رابط برنامه‌نویسی کاربردی&quot; یا به اختصار &quot;API&quot;، همانطور که از ابتدای کار معلوم است، به راحتی به فارسی ترجمه نمی‌شود. استفاده از این واژه در زبان فارسی دشوار است، به خصوص که اصطلاحات تخصصی انگلیسی مانند این اغلب در ذهن ما، بدون ترجمه مستقیم، جا نمی‌گیرند. در این مقاله، از &quot;API&quot; به صورت انگلیسی استفاده می‌کنم و چالش ترجمهٔ آن را به زبان‌شناسان می‌سپارم.شبکه هوشمند و دیجیتال     در دنیای امروز، با پیشرفت فناوری و گسترش استفاده از گوشی‌های هوشمند، کامپیوترها، و دستگاه‌های دیجیتال، ما به یک شبکهٔ ارتباطی پیوسته و نوآورانه وارد شده‌ایم. این شبکه مدرن، اتصالات پرسرعت و با کیفیتی بین سرورها، دستگاه‌ها، و ابزارهای دیجیتالی مختلف را امکان‌پذیر کرده است.     ممکن است از خود بپرسیم که این شبکه ها چگونه ایجاد شده و در لایه زیرساخت فناوری ارتباطات چگونه اطلاعات و داده ها در قالب متن، عکس، ویدیو و دیگر فرم های رایج از یک نقطه به نقطه دیگر منتقل می‌شوند؟     برای روشن شدن این موضوع، بهتر است مثالی بدوی از ارتباطات بین انسان‌ها را در نظر بگیریم. در این ارتباطات، زبان، حروف اشاره، حرکات دست و پا و حتی خط و نوشتار ابزارهایی هستند که برای انتقال مفاهیم و برقراری ارتباط با دیگران استفاده می‌شوند.زبان به عنوان ابزار ارتباط     به طور خلاصه، این ابزارها روش‌هایی برای انتقال مفهوم و برقراری ارتباط با دیگری هستند.      از منظر حمل و نقل به عنوان مثال، در گذشته برای ارتباط و انتقال اطلاعات میان دو نقطهٔ دور از هم از پیک‌رسانان استفاده می‌شد.پیک رسان      بنابراین، با گسترش دانش  ارتباطی، ابزارهای انتقال و تبادل اطلاعات جدیدی پدید آمده که هر یک نیز در بستر زمان دچار دگرگونی شده‌اند.     به عنوان مثال ابزارهایی مثل تلگراف و تلفن برای تبادل اطلاعات و یا حتی در بستر حمل و نقل گسترش راه های زمینی، دریایی و هوایی مثل استفاده کاربری از ماشین به جای حیوان. قطار، کشتی، هواپیما و تا امروز که صحبت از خودروهای برقی و ماشین های بدون سرنشین هست. تمامی این نوآوری ها سرعت انتقال و جابجایی را بیشینه کرده اند.      از این منظر، رویکرد ذکر شده در شبکه حمل و نقل شباهت بسیاری به نحوه گسترش و تحول شبکه تبادل اطلاعات از آغاز ورود ابزارهای ساده‌ای مثل تلفن، ماشین حساب، کامپیتور ها تا دستگاه های هوشمند و دیجیتالی امروز دارد. اگر کابل ها و پایگاه ها بستر ایجاد ارتباط مابین دو دستگاه تلفن را فراهم می‌سازند، API ها نیز چنین نقشی را مابین هر دستگاهی که نیازمند ایجاد تعامل و ارتباط با دستگاه دیگر هست فراهم می‌کنند. به بیان تخصصی، API به مجموعه ای از پروتکل ها، روال‌ها و ابزارهایی گفته می‌شود که به دستگاه های نرم افزاری این اجازه را می‌دهد تا با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. API به عنوان پل بین دو برنامه عمل می‌کند و به آنها اجازه می‌دهد داده ها و عملکرد های خود و یا همان اطلاعات را با یکدیگر به اشتراک بگذارند. مثال سرویس سفارش رستوران برای تعریف APIیکی از تعاریف موجود درباره API از مثال عامیانه گارسون در رستوران استفاده می‌کند. به این معنی که مشتری سفارش خود را از منو انتخاب و آن را به گارسون اعلام می‌کند. گارسون در قالب API این اطلاعات را به آشپزخانه یا سرور می‌رساند. در این مرحله، درخواست مشتری در فرآیند انجام و خروجی آن در قالب غذا تحویل داده می‌شود. اما ممکن است در این فرآیند خطاهایی رخ دهد؛ به عنوان مثال، سفارش دهنده ممکن است درخواستی را بکند که در منو موجود نباشد، که این خطا به عنوان &quot;HTTP error code&quot; شناخته می‌شود. همچنین ممکن است سفارش دهنده از طریق تلفنی درخواستی داشته باشد، اما به دلیل سوابق امنیتی یا حجم بالای ترافیک، درخواست او تایید نشود یا سرور برای سرویس‌دهی قابلیت کافی را نداشته باشد.نمایی از نحوه ارتباط کاربر با سرور در بستر API هادر این قسمت لیستی از API های موجود بیان می‌شود:1. وب APIها: اینها رایج‌ترین نوع API هستند و از طریق پروتکل‌های HTTP یا HTTPS ارتباط برقرار می‌کنند. این APIها به برنامه‌های کاربردی اجازه می‌دهند تا با سرورها تعامل داشته باشند و داده‌ها را مبادله کنند.   مثال: Google Maps API که به شما اجازه می‌دهد نقشه‌ها را در وبسایت خود قرار دهید یا Twitter API که به برنامه‌تان امکان می‌دهد توییت‌ها را بخواند و ارسال کند.2. سیستم‌عامل APIها: این APIها به برنامه‌ها اجازه می‌دهند تا با سیستم‌عامل تعامل داشته باشند.   مثال: Android API که به برنامه‌ها اجازه می‌دهد به ویژگی‌های گوشی هوشمند مثل دوربین و GPS دسترسی داشته باشند.3. کتابخانه‌های نرم‌افزاری (Software Libraries): بسیاری از کتابخانه‌های نرم‌افزاری APIهایی را فراهم می‌کنند که برنامه‌نویسان می‌توانند از آنها برای انجام وظایف خاص استفاده کنند.   مثال: سرویس NumPy یک کتابخانه پایتون است که امکان انجام عملیات عددی و محاسباتی پیچیده را فراهم می‌کند. با استفاده از NumPy، برنامه‌نویسان قادرند تا با داده‌های عددی به صورت موثر و بهینه کار کنند.4. سخت‌افزار APIها: برخی APIها به برنامه‌ها اجازه می‌دهند تا با سخت‌افزار ارتباط برقرار کنند.   مثال: درایورهای کارت‌های گرافیک که به برنامه‌ها اجازه می‌دهند از قدرت گرافیکی استفاده کنند، یا APIهای چاپگر که به نرم‌افزارها اجازه می‌دهند با چاپگرها ارتباط برقرار کنند و دستور چاپ ارسال کنند.5. خدمات شخص ثالث: بسیاری از خدمات آنلاین APIهایی را ارائه می‌دهند که به برنامه‌ها اجازه می‌دهد تا از قابلیت‌های آن‌ها استفاده کنند.   مثال: Stripe API برای پردازش پرداخت‌ها در وبسایت‌های فروشگاهی، یا Twilio API که به شما اجازه می‌دهد پیامک ارسال یا تماس تلفنی برقرار کنید.6. پایگاه‌های داده: APIها می‌توانند برای دسترسی به پایگاه‌های داده و اجرای عملیات‌های CREATE,READ,UPDATE,DELETE یا به اصطلاح CRUD استفاده بشوند.   مثال: APIهای SQL برای دسترسی به داده‌های ذخیره شده در سرورهای پایگاه داده، یا APIهای NoSQL مانند MongoDB برای کار با داده‌های غیرساختاریافته.     به طور کلی، هر چیزی که نیاز به تعامل برنامه‌های نرم‌افزاری مختلف با یکدیگر یا با سخت‌افزار دارد، می‌تواند API داشته باشد. APIها به عنوان پل‌های ارتباطی بین سیستم‌ها عمل می‌کنند و به آنها امکان می‌دهند تا به صورت یکپارچه و کارآمد با هم کار کنند. این یعنی می‌توان به راحتی از قابلیت‌های مختلف برنامه ها استفاده کرده و به داده‌های مورد نیاز خود دسترسی پیدا کنیم، بدون اینکه نیاز باشد همه چیز را از صفر بنویسیم.پایانپ.ن: در تهیه این متن از ابزار ChatGPT کمک گرفته شده است. </description>
                <category>پویا میری</category>
                <author>پویا میری</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 14:16:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصالت بشر</title>
                <link>https://virgool.io/@pooyamiri91/%D8%A7%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-uj70nufnqfkc</link>
                <description>مارتین هایدگر به نوبه‌ی خود اسم جذابی دارد و البته عنوان کتابش «هستی و زمان» پرسش های متعددی را در ذهن آدمی ایجاد می‌‌کند. گر چه من هنوز در توان خود نمی‌بینم تا مفاهیم دشوار او را به آسانی بفهمم، اما وقتی نوشته‌ای از سپیده که دانشجوی فلسفه بوده را مرور می‌کنم تا حدی می‌توانم وارد عرصه گفتگو خیالی با آقای هایدگر بشوم.من: جناب هایدگر شما می‌فرمایید رنج اصالت بشر است. فرقی ندارد آدمی کجا و در چه زمانی از روزگار زندگی کند، به هر حال رنج وجود دارد. شما چطور به این درک رسیده‌اید؟مارتین هایدگر: برای من فهم چیزها به کمک فلسفه شکل می‌گیرد. روشی که بتوانم ذهن را مورد آزمایش قرار دهم. ذهن پدیده‌ای سیال و پویاست. بدین معنی که همواره در حرکت است. از طریق اصل حرکت در می‌یابیم که بشر توان رویارویی با زمان را ندارد. زمان به مفهومی که به دلخواه خودمان تغییر کند. همانطور که سورن کیرکگور دانمارکی می‌گوید زمان رو به عقب درک می‌شود و رو به جلو زیست می‌شود. اما به معنی دقیق کلمه چه چیزی درک و زیست می‌شود؟ من از جهاتی یک مخرج مشترک مابین تجربه های “زمانی” بشر از ابتدای تاریخ تا روزگار صنعتی و مدرن امروزه می‌بینم و آن غیر ثابت بودن و دگرگونی درک ذهن از خود و محیط پیرامونی است. بدین معنی که ذهن بشر یک چیز مثل زمان، تولد و مرگ را در دو نقطه از زمان به ندرت به یک شکل می‌بیند. وقتی همه چیز در تغییر وحرکت باشد، درک صحیح و دقیق از آن شکل نمی‌گیرد. زمان یکی از این چیزهاست. بشر تلاش می‌کند این موضوع لاینحل را برای خودش ماتریالیزه و قابل فهم کند، مثل پدید آمدن استاندارد ساعت بر اساس نقطه گرین‌ویچ به عنوان مرکز این مدار. درجهان خارج از قرارداد های روزمره و توافقی بین من و شما، زمان خاصیت آهنگین دارد؛ حتی در مرفه ترین کشورهای جهان به دور از فقر و گرسنگی آدمی در نهایت با این رنج روبرو می‌شود. به معنای دقیق آن «هستی و زمان».من: جناب هایدگر، شاهرخ مسکوب یکی از نویسندگان معاصر فارسی زبان می‌گوید: “اساساً کار نوشتن رفتن در تاریکی است. کشف ندانسته هاست. شما از یک جایی شروع می‌کنید و از جای دیگر سر در می‌آورید، مثل کریستف کلمب. و شما هیچ نویسنده بزرگی رو پیدا نمی‌کنید که بگوید من این را کشف کردم، دانستم و این حقیقت است. به محض اینکه تبدیل به حقیقت شد،رنگ و بوی ایدئولوژی به خودش می‌گیره و باز از حقیقت دور می‌شویم.” من تلاش شما را در فلسفه غرب تحسین می‌کنم. اما براین باورم که شما با ابزار زبان به سراغ اندیشه کردن می‌روید. در فلسفه و عرفان شرق، و به خصوص زبان فارسی، درک از زمان اعتراف متواضعانه به ندانستن است. انسان شرقی به وسیله شعر و بیان شاعرانه آن رهایی لازم را برای بیرون آمدن از آنچه نباید بداند، می‌آفریند. انسان شرقی به آخر و عاقبت این جهان ایمان دارد. گر چه غرق در ابهام است اما در ضمیر ناخودآگاه جمعی خود “سرشار و غنی” است.مارتین هایدگر: دقیقاً به همین دلیل است که ما در یک بدفهمی ناخوشایند گرفتار شده‌ایم و علی‌رغم پیشرفت های متعدد بشری هنوز در عرصه زبانی در تنگنا و گرفتاری هستیم. زبان من مجهز به امکانات مخصوص به خودش است و زبان شما احتمالاً از استدلال های فلسفی به دور است.من: آقای هایدگر ممنون از وقتی که در اختیار من قرار دادید. اجازه بدید از صحبت های دوست من که دانشجوی فلسفه است دوباره قرض بگیرم “ من از وقتی فهمیدم این  غم و ترس همیشگی زندگی من هست، خوشحال تر هستم و دیگه خسته نیستم از اینکه چرا از  مرگ می‌ترسم و اینکه چرا من از روزمرگی زندگی بدم می‌آید و کلی چراهای دیگه و فکرهای ناتمامی که نمی‌ذاره از تخت بلند شم. اما پذیرفتم، پذیرفتم که اینها اصالت بشر هست و من توان مقابله با اینها رو ندارم…”</description>
                <category>پویا میری</category>
                <author>پویا میری</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jan 2024 10:15:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادت و بزرگسالی</title>
                <link>https://virgool.io/@pooyamiri91/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%88-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-goaf5mhefcbj</link>
                <description>آدمیزادی حتی به اندازه دو سه نوبت کوتاه هم فرصت نمی‌کند تا بنویسد. و همین منجر به از دست رفتن عادت نوشتن می‌شود. در حالی که نویسندگی یک کیف عجیبی دارد. درست چیزی است شبیه به عکاسی. با این تفاوت که سوژه مورد نظر خود ذهن آدمی است. در عکاسی آدمی ذهنیاتش را با آنچه در بیرون می‌گذرد تطبیق می‌دهد. اما نوشتن مثل قدم زدن در اتاقی است که هیچ چیز اطراف تو را احاطه نکرده است. انگار روی شن های هیچ قدم بر می داری. یک جور خلأ. صبحی از روزها | تهران |‌ پاییز ۱۴۰۲نمی‌دانم چه نیازی است که اندر ویژگی های نوشتن بنویسم. حرف دلت را بگو. سکوت. یک جور مقاومت ذهن برای بیان. حتی ایستِ‌ کلمات بدین معنی که نمی‌توانی چیزی برای نوشتن پیدا کنی. این همیشه هزینه‌ای است که یک نویسنده باید بدهد. درست مثل گرم کردن بدن پیش از آغاز هر نوع تمرین ورزشی. هر چیزی مقدمه‌ای دارد. پس از آن است که داستان شروع می‌شود. داستانی از کمبود وقت و بر هم خوردن تعادل زندگی. پاسخگو بودن به دیگران. صاحب چند مسئولیت بودن. و گفتن اندر مصایب بزرگسالی. دست و پنجه نرم کردن یا شاید کلمه دقیق آن &quot;cripple&quot; باشد. کلمه ای که این طور ترجمه شده است:crip·ple| ˈkripəl | verb [with object] 1 cause severe and disabling damage to; deprive of the ability to function normally: he was crippled by self-doubt during his careerدلت می‌خواهد بنویسی و دلت می‌خواهد خودت را به دورترین نقطه از جهان پرتاب کنی. جایی که هیچ کسی نباشد و هیچ کسی نتواند تو را پیدا کند. دور از هرگونه وسیله ارتباطی. این یک نیاز است که از عمق وجودم می‌آید. بعد سناریوهایی که برای خود خلق می‌کنم. انتخاب یک کتاب در جزیره یا زندگی در بین میلیون‌ها کتاب اما در شهری پر از سر و صدا. کدام یک را انتخاب می‌کنی؟ بعد از خود می‌پرسم چرا آدمی انقدر برای خودش محدودیت تعریف می‌کند؟ انگار به محدودیت ها عادت کرده باشم. و عادت همواره چیز عجیبی است. نمی‌گویم بد یا خوب چون صحبت درباره عادت بسیار موضوع پیچیده ای است. مزایای عادت کردن و البته معایب آن. مثل همه عادت هایی که در طول روز تکرار می‌کنم. نوشیدن چای با یک قاشق چای خوری عسل. یک فنجان قهوه حوالی ساعت یازده و نیم. منتظر ماندن در صف طویلی از ظرف های غذا. بعد کمی راه رفتن. نگاهی به آسمان دوختن. تلفنی با بهاره حرف زدن. بعد دوباره ادامه دادن. نشستن پشت سیستم. کمی بعد زنگ نرمش. بعد تماشای حال و هوای بچه ها هنگام شطرنج بازی کردن. بعد تاریکی و غروب و خستگی و خسته نباشید گفتن ها. بعد زمان را در ترافیک سپری کردن. و در نهایت رسیدن به انتهای شب. بی آنکه هیچ چیزی از معنای جهان درو کنی.صبحی دیگر از همان روزها | تهران |‌ پاییز ۱۴۰۲
خلاف عادت عمل کردن. خلاف عادت زیستن. این جرأتی است که آدمی باید به خودش بدهد. و البته این هم شاید یک بیماری است. چون اگر عادت های انسان را از او بگیریم، بیمار می شود. انگار زندگی مبتنی بر عادت ویژگی های خاص خودش را هم دارد. همه چیز را قابل پیش‌بینی می‌کند. به مدیریت زمان کمک می‌کند. یک نوع روتین فایده‌مند می‌سازد.نوشتن چنین مزیت فوق العاده ای دارد. تصویر برداری از یک سبک زندگی یا حالت خاص بی آنکه قضاوتی در کار باشد. ما هیچ ما نگاه. ما نگاه می‌کنیم و می‌دانیم که در حال حاضر بیرون آمدن از چنبره عادت های زمینی کار آسانی نیست. به بزرگسالی خوش آمدی. </description>
                <category>پویا میری</category>
                <author>پویا میری</author>
                <pubDate>Tue, 26 Dec 2023 23:33:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گله از فراق یاران و جفای روزگاران</title>
                <link>https://virgool.io/@pooyamiri91/%DA%AF%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%82-%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D9%81%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-n9rzu2btb8kc</link>
                <description>آیا اساساً حق دارم گلایه کنم؟ از یک احساس آزردگی و رنجش؟ هم‌چنان که می‌نویسم در ناخودآگاه می‌اندیشم که آیا بیان ناراحتی دردی را دوا می‌کند؟ آن هم برای شخصی به عمر چهارده سال دوستی. یک تاریخ. با خاطرات تلخ و شیرین. و از خود سوال می‌کنم این دوست قدیمی من از چه جاهایی ضربه خورده است؟ شاید خانواده. شاید مسائلی که همچنان با خودش دارد. نوعی اثبات وجود. شاید اشتباه می‌کنم و برداشت های شخصی و نادرستی را بیان می‌کنم. دوستی. ما از این جهان چه می‌خواهیم؟ تأیید. توجه. تشویق. امنیت. همدلی. درک متقابل. در عین حال باید تفاوتی بین دوستی و رابطه زناشویی وجود داشته باشد. در رابطه زن و مرد احتمالاً توقعات و انتظارات متفاوت‌تری از همدیگر داریم. اما دوست وظیفه‌ای در قبال ناکامی‌ها و یا کامیابی‌هایمان ندارد. شاید داشته باشد. به اندازه‌ای که در توان باشد. چون ممکن آزادی فردی دوست را زیر سوال ببریم. مثل اعتیاد و اتفاقات تلخ و تکراری که گریبان‌گیر دوستان‌مان می‌شود. و اگر کمکی بخواهند احتمالاً هستیم یا باید آن قدر باهوش باشیم که بفهمیم باید در آن لحظه تلخ و سخت کنارشان باشیم. سهم خودمان را به این جهان آرزومند دوستی می‌بخشیم. دوستی، دنیایی که در آن حماقت هایمان را به اشتراک می‌گذاریم. دست‌کم توقع داریم دوست بدون پیش داوری به ما نگاه کند. تحقیرمان نکند. درک کند و اجازه دهد تا پذیرای بخشی از وجودمان باشیم. و بعد لحظه های خوش. آنچه با دوست به سر شد. آیا دوست، رفیق و این یار صمیمی می‌تواند به من آسیب بزند؟ در آن دوستی به رنگ ایده‌آل، دوستان خیر و برکت برای یکدیگر آرزو می‌کنند. و اساساً غم را در لحظه‌هایی که با دوست به سر می‌بریم به ندرت به یاد می‌آوریم. یک کیفیت خوشایندِ آرام و صمیمی.  احساس نمی‌کنیم از جهان دور و جدا افتاده هستیم. یک آرامش ذهنی بی‌آنکه نگران تأیید یا طرد شدن از سمت دوستان‌مان باشیم. به راستی دوست تا چه اندازه جایگزین مناسبی برای تنهایی است؟ آیا وظیفه‌ای در برابر تنهایی‌مان دارد؟ به عنوان فرد پوششی که تنهایی‌مان را پر بکند؟ یا شاید مناسب این باشد که بگوییم دوستان به هم نیاز دارند چون همیشه نمی‌توان در تنهایی زیست. چون در زندگی اجتماعی گاهی نیاز داریم در حلقه‌ای از نزدیکانمان آرام بگیریم. آنها که خود انتخاب‌شان کرده‌ایم و به آنها احساس نیاز می‌کنیم. از بلاهایی که تمدن امروزه، به واسطه دغدغه های بسیار زیاد و فراوانی های گوناگونی، بر سر آدمی می‌آورد واژگونی نیازها باشد.آن جا که احساس می‌کنیم نیازی به دوست نداریم. یا نیازمان آن قدر بی معنی شده که اساساً از خیرش می‌گذریم. من به تو به عنوان دوست نیاز دارم و به کسی نیاز دارم که به اندازه من نیازمند دوستی باشد. دوستی یک مفهوم یا دایره کلی است که مفاهیم متعددی را در دل خودش جای می‌دهد. مفاهیمی مثل ایثار، فداکاری، گذشت، محبت، مهربانی، پذیرش، همدلی و شفاعت.گاه ما واقعاً داروی دوستان‌مان هستیم، به همان اندازه که می‌توانیم تبدیل به زهر بشویم. آن‌جا که از عشق شکست می‌خوریم، دوست هست. آن‌جا که نا‌امیدانه به جهان می‌نگریم، دوست هست. آن‌جا که از خودمان خسته می‌شویم، دوست هست. دوست حضور دارد تا کیفیت و غنایی دیگر به زندگی ببخشد.اما آزردن دوستان آن‌طور که سعدی می‌گوید جهل است. نادانی است. حماقت است. کوررنگی است. چرا؟ و به چه دلیلی؟ چرا این رنجش و آزردگی را در دوستی تجربه می‌کنیم؟ شاید به این خاطر که برای ماهیت دوستی ارزش قائل نیستیم و یا آن را به درستی نمی‌شناسیم و یا شاید اثربخشی نامرئی این کیمیای هستی را دست‌کم می‌گیریم. ممکن است دوستی از مسیر خودش خارج شده باشد آن‌طور که در ذهن‌مان متصور هستیم. دوستی، اما به گمان من مسیری ندارد. نه آغازی. نه پایانی. در هر لحظه از حضور خودش زندگی دوباره تولید می‌کند. امید می‌آفریند. دوستی هایی که به واسطه اتفاقات مشترک پدید می‌آیند مثل مهاجرت، ازدواج، صاحب فرزند شدن یا حضور در کلاس، کار یا علاقه مشترک. این ها خوب هستند. آزمایش اولیه که ما افراد همدل و همفکر خودمان را پیدا بکنیم. اما آن‌چه دوستی را رنگ می بخشد. آ‌ن‌چه به دوستی هویتی واقعی می‌دهد، بحران های زندگی است. خوشی ها مثل هر هر خوشی دیگر می‌آیند و می‌روند. زودگذر اند. اما رنج و غم و اندوه عمری درازتر از شادی دارند. دیر می‌گذرد و اینجاست که دوست هویتی جدیدتر به خود می‌گیرد. زمانی که یک فقدان را احساس می‌کنیم. جای چیزی یا کسی خالی باشد. و بسیارند دوستانی که از فقدان و یا نبودن‌شان به رنج ‌آمده‌ایم. دوستانی آن سوی مرزها در عصر مهاجرت با شتاب فزاینده‌اش.دوستانی که دور از مرزهای زمینی باز در قلب همدیگر زندگی می‌کنند. آن‌ها که در قلب‌مان صدایشان می‌زنیم. به قدری عمیق در وجودمان خانه کرده‌اند که حضورشان را تنها به واسطه مراقبه درک می‌کنیم. آن‌هایی که توانایی برهم زدن قانون طبیعت را دارند به آن مفهومی که حتی اگر سال‌های سال هم یکدیگر را نبینند، باز در فرصت دیدار مجدد، رخت های نو بر تن می‌کنند. دوست اساساً با نوشدگی، جوانی و حیات در ارتباط است. در حضور دوستان است که یک تازگی و طراوت را در خود پیدا می‌کنیم.هر چه از خوبی های دوستی بگوییم انتهایی ندارد، با این حال باید به آسیب ها و صدمات دوستی نیز رسیدگی کرد. چرا دوستان یکدیگر را عذاب می‌دهند؟ رفتارهایی ناشی از بی توجهی، عادی انگاری مشکلات و یا حتی بی‌انگیزه‌گی. چه چیزهایی دوستی را این طور کور و مرده می‌کند؟ آن طور که می‌شنویم. فلانی فقط به فکر منافع خودش است. خودخواه است. دوستان را برای هدفی جز دوستی می‌خواهد. هیچ حرف مشترکی با یکدیگر ندارند یا حتی دیگر دوایی در وجودشان نیست که دردهای یکدیگر را درمان کنند. انگار در کنارشان فقط به دردهامان افزوده می شود. احساس وظیفه در حداقل حالت ممکن اش نیز وجود ندارد. یک جور بی بند و باری و هرزه‌گی در دوستی. به همان میزان که به تو لذت می‌دهد، آسیب وارد می کند. عمری به غایت کوتاه که نمی‌دانی چرا باید این جور دوستی ها و روابط را برگزینی. برگزیدن. برگزینی. گزینش. این مهم‌ترین عنصری است که دوستی‌ها را در هسته مرکزی‌شان اصالت می بخشد. ما انتخاب کرده‌ایم و انتخاب می‌کنیم با چه کسانی دوستی کنیم یا به عبارتی عاطفی تر به چه کسانی مهر بورزیم. چون مهر ورزیدن ته ندارد. دریایی است بی پایان. کان را سوخته جان شد خبری باز نیامد. آن قدر در دامن مهر دوست بنشستم که عمر را از یاد بردم.هر چه قدر تلاش می‌کنم از بدی های دوستی بگویم، قلمم به سمت خوبی ها می‌رود. دوست کششی شاعرانه دارد. در ادبیات. در نوشتن. شاید به این دلیل از ذهنیتی زیبایی‌شناسانه سرچشمه می‌گیرد. شاید بتوان گفت زیبایی‌شناسی دوستی. عناصر و کیفیات درونی که دوستی را به غایت زیبا می‌کند. و شاید با همین نگاه بتوان راحت تر درباره شر های دوستی نوشت. ضد زیبایی دوستی. همه آن‌چه زیبایی را در هنر نقص می‌کند. مثل بی‌توجهی. مکانیکی بودن اثر. مکانیکی بودن دیالوگ‌ها. ارتباطات تصنعی. رعایت دقیق تناسبات. دوستی‌های مهندسی شده. اگر چه ممکن است برجستگی های خودش را داشته باشد اما نهایت زیبایی را بیان نمی‌کند. دوستی در فرم غزل، قصیده یا رباعی. چه بسیارند دوستانی که خیام‌وار از آن ها خاطراتی داریم. محو، مختصر و کوتاه. دوستی هایی که ساده‌ترین قواعد زیبایی را نادیده می‌گیرند. درست مثل یک ساختمان زشت.بد ترکیب. دوستی‌هایی با سلیقه بد. بی اهمیت به هستی‌شناسی واژه &quot;توجه&quot;. ظرافت. ترکیب بندی درست از حضور و غیاب. به وقت درست خودش حضور دارد و به وقت لازم و صحیح &quot;خاموش&quot; است. چون نیکان از رنج و اندوه دیگران آزرده خاطر می‌شوند. دوست ندارند مایه آزار دیگری باشند و این مستلزم حضوری است همه جانبه با حواس هایی کاملاً جمع.گله از فراق یاران و جفای روزگاراننه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستیمهرماه یک‌ هزار و چهار صد و دو شمسی</description>
                <category>پویا میری</category>
                <author>پویا میری</author>
                <pubDate>Tue, 03 Oct 2023 12:29:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا مرده است! (نگاهی نیچه‌ای به مرگ فوتبال آلمان)</title>
                <link>https://virgool.io/@pooyamiri91/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-ebok47dcewnl</link>
                <description>عجیب است. تلخ. غیرقابل تصور. حتی یک جور بی تفاوتی آزار دهنده. چه بر سر آلمان به عنوان یکی از ابرقدرت های فوتبال جهان آمده است که  به تکرار توسط تیم های آسیایی تحقیر می‌شود؟ آن اراده‌ی معطوف به قدرت نیچه‌ای فوتبال آلمان چطور به فنا رفته است؟ آلمان در آخرین بازی خود چهار بر یک به ژاپن باخت.نتیجه بازی دوستانه ژاپن - آلمان در تاریخ ۱۸ شهریور ۱۴۰۲ زرتشت چون تنها شد با دل خود چنین گفت: &quot;چه بسا این قدیس پیر در جنگلش هنوز چیزی از آن نشنیده باشد که خدا مُرده است&quot; -فردریش نیچهآلمان هنوز در باد قهرمانی جام جهانی ۲۰۱۴ خوابیده‌ است. انگار روحی نیست که مانشافت ها را از این غرور و رخوت بیدار کند. همه طرفداران فوتبال آلمان می‌دانند چه مسیر سخت و ناممکنی در طول ۲۴ سال از زمانی که لوتار ماتئوس جام قهرمانی را در رم بالا برد طی شده است. موضوع افزایش سن بازیکنان در دهه ۹۰. عملکرد نه چندان دلچسب شاگردان پا به سن گذاشته‌ی برتی فوگتس در تابستان ۱۹۹۸ در فرانسه. یاد آن شادی گل مسخره یورگن کلینزمان می‌افتم. همانی که بعدها پایه جوانگرایی را در فوتبال‌ آلمان بنا کرد. سپس نمایش خاکستری آلمان با موهای غریب و سفید اریش ریبک در جام ملت های اروپا به تاریخ ۲۰۰۰ میلادی. و سپس فرا رسیدن یک عملکرد خوب و کسب عنوان نایب قهرمانی در رقابت های جام جهانی در کره و ژاپن. دو کشوری، که اگر آن روزها به آلمان چراغ جادویی آینده را نشان می‌دادی پشت سرت می‌خندیدند، که مأموریت حذف در مرحله گروهی یک روزی از روزها شانزده و بیست سال بعد توسط‌ آنها اتفاق می‌افتد. و بعد هنرنمایی اولی کان با سر و ظاهری متفاوت و چشمانی تشنه مثل یک جنگجو در فینال ۲۰۰۲. پدیدار شدن پسر محجوب و خجالتی لهستانی. میروسلاو کلوزه با آن حرکات آکروباتیک‌ش. دو سال دیگر می‌گذرد. و باز روند سینوسی و نا امید کننده آلمانی ها این بار با موهای فرفری رودی فولر ادامه دارد. ناخودآگاه یاد همان ماجرای عجیب تف رود گولیت هلندی روی صورت فولر می‌افتی. اینجاست که به خودت تلنگری می‌زنی که رکود بخشی از حقیقت فوتبال است. چه بر سر هلند با آن ستاره های رنگین و خوش نام آمد؟ ادوین فن در سار. ادگار داویدز. دنیس برگ‌کمپ. پاتریک کلایورت. مارک اورمارس. شتری است که به هر حال در هر خونه‌ای می‌خوابد. و انگار امروز این درد مشترک آلمان و هلند است. رود گولیت و رودی فولرو سرانجام می‌رسیم به جام جهانی ۲۰۰۶. یک آغاز. یک درخشش. نوید روزهای خوب. یورگن کلینزمان آن روزها کاری کرده بود کارستان. یک بازسازی اساسی. جوانگرایی. تحولی تازه. شاید هم انقلابی جدید. با حذف اولیور کان به عنوان دروازبان شماره یک! و انتخاب سنگربان آن روزهای آرسنال یعنی ینس لمان. ستاره های آن روزهای آلمان را به یاد می‌آورم. پر مرته ساکر. همانی که در ابتدای جوانی‌اش همراه دیگر آلمانی ها برای همدردی با بازماندگان زلزله بم به ایران آمده بود. روز هنرنمایی جادوگر آسیا. چقدر که این روزها جایش خالی است! زمان مثل برق و باد می‌گذرد. تورستن فرینگز با آن شوت دیوانه‌وار به کاستاریکا. پودولسکی جوان و دوست داشتنی. آن لهستانی هایی که بیشترین نقش را در قهرمانی آلمان ایفا کردند. همان لهستانی که توسط حکومت رایش سوم با خاک یکسان شد. بازی روزگار است! تصور کن که احتمالا حکایت های نانوشته ای در تاریخ خودمان وجود دارد که سخت بتوان باورش کرد. چنگیز خان مغول به ایران حمله می‌کند. همه جا را به خون و آتش می‌کشد. چند سال بعد می‌گذرد. تیم مغولستان در جام ملت های آسیا با هنرنمایی دو بازیکن ایرانی الاصل‌اش قهرمان می‌شود. باید درست به همین شکل به ستاره های لهستانی و چند ملیتی دیگری که بعدها به تیم ملی آلمان اضافه شدند نگاه کرد. دیوید ادونکور با اون انفجاری های دیوانه کننده‌اش. آلمان لهستان را می‌برد. به مرحله حذفی جام جهانی ۲۰۰۶ می‌رسد. کلینزمان جوان امیدوار است. ابتدا سوئد. سپس به آرژانتین می‌رسیم. کیست که ابهت و اقتدار و صلابت کاپیتان بالاک را از یاد ببرد؟آلمان ایتالیا در نیمه نهایی ۲۰۰۶ امروز کاپیتان مقتدر فوتبال آلمان کیست؟ دو اسطوره. لمان و کان. در اوج فشار به یکدیگر روحیه می‌دهند.قبل از ضربات پنالتی - آلمان آرژانتین (جام جهانی ۲۰۰۶) آن آرامش تیم بوروفسکی. پسری از شهر نویبراندبورگ در شرق آلمان. آن حال و هوای شوروی‌وار در بلوک شرق. اختلاف طبقاتی. آلمان را چه کسانی آلمان کردند؟ همان ها که در بلوک شرق در فشار و خفقان روزگارشان را سپری کردند. همان جا که یک آنگلا مرکل به سرزمین آلمان هدیه داد. یک صدر اعظم. با آن اعتبار و غرور مثال زدنی‌اش. یادمان نمی‌رود خوشحالی های پر شور و هیجان آنگلا مرکل از دریچه دوربین. سپس می‌رسیم به نیمه نهایی. آن شب تلخ و عذاب آور دورتموند. از خود بی خود شدن فابیو گروسو. فریاد شادی لاجوردی ها در خاک آلمان. عجیب است آلمان سنگین ترین باخت هایش را از نزدیک ترین متحدانش در جنگ جهانی دوم تجربه کرده است. آلمان باید تاریخ جنگ جهانی ها را هر روز از نو بخواند، مرور کند و تک تک ثانیه هایش را حفظ کند. برای اینکه همواره شرمسار باشد. شرمی از نوع هایدگری. وقتی از جاه طلبی های فلسفی‌اش روی برمی‌گرداند و محو عرفان شرق می‌شود و دازاینی برای سرزمینش ابداع می‌کند. چیزی شبیه بنده‌گی خودمان. آلمان بار دیگر در خاک خود زمین‌گیر می‌شود و ما اشک جوان های آن روزها را به یاد می‌آوریم. باستیان شواین‌اشتایگر (با آن صدای دوست داشتنی جواد خیابانی)‌ و بهت فیلیپ لام.آلمان ایتالیا در جام جهانی ۲۰۰۶دوران طلایی آلمان ادامه پیدا می‌کند. دوران حضور جوانانی تازه و نامشهور. توماس مولر. مانوئل نویر. تونی کروس و سرانجام بافت جدیدی از مهاجران در بدنه‌ی تیم ملی آلمان. این بار با  مربی‌گری یواخیم لو. مردی با وسواس های عجیب. عادت های مکرر دست در دماغ کردن. شاید این هم نوعی استرس آلمانی باشد! مهاجرانی از ترکیه, تونس, غنا و حتی برزیل. مسعود اوزیل. سامی خدیرا. ژروم بواتنگ. کاکائو. آلمانی ها باورشان نمی‌شد که اکنون رنگ سفید لباس‌شان را با چهره‌هایی غیرآلمانی با پوستی به رنگ سیاه و حتی چشم‌هایی تیز از جنس ترکان عثمانی ببیند. اما همین ها در کنار مو بورهای پخته در تورنمنت جهانی فوتبال به سال ۲۰۱۰ در آفریقای جنوبی نمایشی در حد جنون ارائه می‌دهند. کیسه گل شدن انگلیس و آرژانتین مارادونا و مسی با چهار گل. و در نهایت خروج افتخار آفرین و تسلیم شدن در برابر بولدوزر دیوانه وار ماتادورهای آن روزها.  ژاوی. اینستا. بوسکتس. فابرگاس. ژابی. دیوید سیلوا. آلمان در جام جهانی ۲۰۱۰در این میان یورو ۲۰۰۸ و ۲۰۱۲ هم از سر می‌گذرد. نمایش آلمان دلچسب است اما تلخی نرسیدن به جام باز داغی تازه بر دل آلمان ها می‌گذرد.و سرانجام تابستان طلایی ۲۰۱۴ در برزیل. سرزمین قهوه. رقص. آواز. شادی. آفتاب. آفتابی که آلمان ‌ها به ندرت در سرزمین‌شان می‌بینند. آلمان از گردنه رقیب های سرسختی عبور می‌کند. فرانسه. برزیل. وای!‌ آن هفت گل طلایی. بی رحمانه. مرگ بار. مزه عمیق له شدن زیر انحصار آلمانی. اراده معطوف به قدرت نیچه‌ای. فریاد ابر انسان. آن هم در برابر وارثان نسل پله، دکتر سوکراتس، رونالدو، ریوالدو و روبرتو کارلوس. آلمان هفت گل عجیب و غریب به برزیل می‌زند. در مرحله گروهی با چهار گل هم تیمی‌های رونالدو را شکست می‌دهد و در فینال رقابت ها  آرژانتین با لیونل مسی افسانه‌ای را کنار می‌زند و به جام زرین می‌رسد. ۲۴ سال انتظار. اشک. حسرت. رویا. آرزو. و رسیدن به آنچه همیشه می‌خواستی. پروژه جوانگرایی یورگن کلینزمان با ادویه های مهاجر پذیری یواخیم لو به ثمر می‌نشیند. آلمان بر فراز جهان می‌نشیند و بعد افسوس و صد افسوس که به خواب زمستانی می‌رود. این حکایت همه قهرمان هاست. حکایت ادیپ شهریار یا شاید هم ایکاروس. قهرمانی آلمان در جام جهانی ۲۰۱۴ برزیلآلمان از تابستان ۲۰۱۴ مدت هاست به خواب رفته است. بحران ها یکی پس از دیگری رونمایی می‌شوند. مسئله نژاد پرستی. تنش های سیاسی دیدار مسعود اوزیل با مقامات ترکیه. ماجرای تجاوز ژروم بواتنگ. ۹ سال است که آلمان چشم هایش نمی‌بیند. گوش هایش نمی‌شنود و جهان را به درستی ادراک نمی‌کند. حتی بازنشستگی نجیبانه و محترمانه ستارگان لهستانی آلمان یعنی میروسلاو کلوزه و لوکاس پودولسکی. آلمان مغرور و سرمست از پیروزی و قهرمانی ۲۰۱۴، گذشته‌اش را تیره و تار می‌بیند. اگر کمی خویشتن داری در کار بود، ما کمی عرق و تعصب از مسعود اوزیل، این بازیگردان فانتزی و خلاق، می‌دیدیم. اما چرا کم کم این بازیکن و بازیکنان دیگر بی تفاوت می‌شوند؟ چون آلمان یادش می‌رود. ارکان اصلی قهرمانی اش را فراموش می‌کند. و این سرچشمه بحران هایی هست که در تیم ملی آلمان تا امروز جاری است. موجی از بازیکنان مهاجر که در بی تفاوتی و بی اهمیتی محض برای تیم ملی آلمان بازی می‌کنند. انگار احساس تعلقی وجود ندارد. خیلی بهشان حال نمی‌دهد لباس تیم ملی آلمان را بپوشند. شاید هم از تجربه قهرمانی مهاجران سال ۲۰۱۴ می‌آید. گویی در قلب‌شان احساس می‌کردند چقدر خوب می شد اگر با ترکیه، غنا، تونس و برزیل قهرمان جهان می شدند. ای کاش، آدمی وطنش را مثل بنفشه‌ها (در جعبه‌های خاک) يک روز می‌توانست هم‌راه خويشتن ببرد هر کجا که خواست! ماجرای دیگر به سیستم بازی آلمان ها بر می‌گردد. آنها از ۹ سال پیش درگیر توهمی عجیب و غریب شده‌اند که به هر روشی که دلشان می‌خواهد بی محابا به تیم های حریف حمله می‌کنند. طوری یورش می‌برند انگار قرار است لهستان، فرانسه و هلند را به آتش بکشند و در همان لحظه از سیستم های ضد حمله غافل می‌مانند. همان بلایی که شوروی بر سر آلمان آورد. این بار در خاک شوروی سابق. تابستان ۲۰۱۸. چشم بادامی های کره جنوبی. آلمان را با آن همه ستارگانش شکست می‌دهند. بهت و ناباوری و حذف عقاب مغرور در مرحله گروهی. یک سیستم مالکانه و حمله وری که تا امروز آلمان تاوانش را با باخت چهار بر یک مقابل ژاپن می‌دهد. عده‌ای انگشت اتهام را به سمت پپ گواردیولا نشانه می‌گیرند. فوتبال آلمان از روح آلمانی خود تهی شده است. تیکی تاکایی بعد از حضور گواردیولا در بایرن مونیخ به جانشان آمده که نمی‌دانند چطور از شرش رها بشوند. درست مثل آفت بزرگ غرب ‌زدگی. نمی دانم آلمان ها برای خودشان احمد فردید، جلال آل احمد یا علی شریعتی‌یی دارند که از آفت این وبا زدگی اسپانیایی برایشان سخن بگوید؟ بگوییم تیکی تاکا زدگی!پیروزی کره جنوبی مقابل آلمان در مرحله گروهی جام جهانی ۲۰۱۸ روسیهو اما بایرن مونیخ. اف سی هالیوود. این تیم مرموز و پولدار آلمانی متشکل از مغرور ترین موبورهای خودخواه. تیمی که روزی روزگاری دوستش می‌داشتم اما امروز وجودش را برای فوتبال آلمان سم می‌دانم. تیمی که روح رقابت را از بوندس لیگا گرفته و انگیزه‌ها را در حد مرگ کشته است. ستاره‌ها را مثل یک خودکار در سیستم فرو می بلعد و جذابیتی که برای پرورش بازیکنان آلمانی لازم است از بین می‌برد. تیمی که این روزها با تصمیمات عجیب و غریبش و برکناری یولیان ناگلزمان و اولی کان در آخرین لحظات، آدمیزادی را به یاد سیستم علی پروینی می‌اندازد. و حتی گاهی با خود فکر می‌کند صد رحمت به علی پروین که تکبر اولی هوینس و اعضای هیئت مدیره باشگاه بایرن مونیخ را ندارد. تا زمانی که قهرمانی های خودکار بایرن مونیخ ادامه دار باشد، نمی‌توان امیدوار به خلق ستاره‌های جوان و تازه ای برای فوتبال آلمان بود. امروز هانسی فلیک اخراج شد. او همانی است که با بایرن مونیخ قهرمان اروپا شد. و با همان ترکیب بایرنی در تیم ملی آلمان نتیجه نگرفت. جایی از کار می لنگد. موضوع ربطی به اشخاص ندارد. فوتبال آلمان حتی با آمدن ناگلزمان و کلوپ هم تحول را تجربه نخواهد کرد. اشکال ساختاری در  فوتبال آلمان وجود دارد. شاید مانشافت ها به چهره‌ای غیر آلمانی نیاز داشته باشند که برای مدتی آنها را به خودشان بیاورد. ابتدا تیم بودن را به آنها آموزش بدهد. چون واقعیت امر در زمانه ای زندگی می‌کنیم که خبری از تعصبات فولری و غیرت بالاکی و حتی بلند نظری فرانتس بکن بائر نیست. امروز مربی جدید با چالش عدم تعلق بازیکنان به پیراهن سفید آلمان روبروست. بنابراین باید از نظر روحی آنها را ترمیم دهد. معنی تیم را به بازیکنان بفهماند. اهمیت شرکت در تورنمنت های جهانی. و در درجه دوم این ملت آلمان است که باید نگاه متفاوت و متواضعانه تری نسبت به مهاجرانش اتخاذ کند. برون رفت آلمان از این بحران مشارکتی همه جانبه می‌طلبد.و در نهایت فارغ از همه مسائل فنی و حاشیه ای که در فوتبال وجود دارد، یک حقیقتی هست غیر قابل انکار و تلخ. فوتبال آلمان دچار رکود شده است. حتی اگر دقیق ترین برنامه ریزی ها و با انضباط ترین عملکردها ارائه بشود، باز جای چیزی خالی خواهد بود. یک ستاره. یک فوتبالیست. یک چهره. چهره‌هایی که ماشین نیستند که توسط ماشین ها و دستگاه ها ساخته بشوند. فقط هر صد سال یکبار است که از دل کارخانه‌ای مثل آلمان چهره‌هایی مثل سپ مایر، گرد مولر، فرانتس بکن بائر، هلموت شون، لوتار ماتیوس، اولیور برهوف، یورگن کلینزمان، میروسلاو کلوزه، شواینی، لام، کان و .... متولد می‌شوند. آلمان اکنون دوره خشکسالی را طی می‌کند. کشوری با قحطی بازیکنان درجه یک. شاید لازم است با فروتنی به تکنیک و تاکتیک چشم نواز ژاپنی ها و کشورهای دیگر بنگرد. شاید آنها در این دوره رکود لازم است آن عینک بدبینی شوپنهاوری را به چشم بزنند و  ماشین های پر سرعت شان را دنده عقب به سمت اراده معطوف به حیات برانند. شاید لازم است آلمان ها کمی از خشم و هیجان خود بکاهند تا دوباره راهشان را به سمت قله پیدا کنند. آلمانی ها دوباره بازمی‌گردند تنها اگر مرگ خود را باور کرده باشند و آنها دوباره بازمی‌گردند.همانطور که بزرگمرد اندیشمند شان، فردریش نیچه اینگونه می‌سراید:تنها از آن زمان که او (خداوند) در گور جای گرفته‌است شما بار دیگر رستاخیز کرده‌اید، تنها اکنون است که نیمروز بزرگ فرامی‌رسد، تنها اکنون است که انسان والاتر، خداوندِ زمین می‌شود!… هان، برپا! انسان‌های والاتر، تنها اکنون است که کوه آینده بشر درد زایمان می‌کشد. خداوند مرده‌است: اکنون ما می‌خواهیم که ابرانسان بزیَد....پویا میریشامگاه بیستم شهریور ماه تابستان ۱۴۰۲ - تهران </description>
                <category>پویا میری</category>
                <author>پویا میری</author>
                <pubDate>Mon, 11 Sep 2023 01:27:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به مقاله پازل های ارزش</title>
                <link>https://virgool.io/@pooyamiri91/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B2%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-e7mz2d5ntw4e</link>
                <description>در بزرگراه صدر هستم. به بیلبورد تپسی درباره طرح سرویس مدرسه نگاه می‌کنم. به همراهم می‌گویم دمشون گرم، چه ایده خوبی!  راستی تپسی کیفیت‌ش چجوری‌یه؟ می‌گه من راضی‌ام اما همیشه ماشین ندارن. کنجکاوی‌ام برانگیخته می‌شود. چند روزی می‌گذرد. بر خلاف همیشه، این بار از تپسی درخواست تاکسی می‌کنم. در طول راه با راننده گفتگو می‌کنم. می‌گوید فقط برای تپسی کار می‌کند. می‌گویم چرا؟ می‌گوید مسافران تپسی کمی متفاوت‌تر هستند. این امکان هم برای من وجود دارد که به مسافر نمره بدهم!نویسندگان مقاله &quot;عناصر ارزش&quot; مجله دانشگاه هاروارد اشاره می‌کنند که برندهایی که در چند لایه از هرم ارزش پاسخگوی نیازهای مشتری باشند در مسیر بلند مدت وضعیت بهتری در جایگاه وفاداری مشتری، رشد درآمدی پایدار و تمایل به استفاده از یک برند خاص پیدا می‌کنند. تصور اولیه بر این است که مشتری همواره ارزش کالا یا خدمات مختلف را  در برابر قیمت اعلام شده می‌آزماید. در ذهن خود می پرسد آیا این کالا یا خدمات به هزینه‌اش می‌ارزد یا نه؟ در مقابل، نحوه ارزش گذاری کاربر نهایی از نگاه ارائه‌دهنگان کالا یا خدمات به خوبی درک و تحلیل نشده است. به عبارتی گرداننده‌گان بازار معیار های ارزش را فقط از زاویه دید خود تحلیل می‌کنند و به این واقعیت مهم توجه نمی‌کنند که ارزش ها به نحوه ادراک مشتری از کالا یا خدمات بستگی دارند. به عبارتی ساده تر اگر من از شما سوال هایی مانند علم بهتر است یا ثروت؟ سفر به کربلا یا استانبول؟  بپرسم، چه تحلیلی برای شناخت معیار ارزش ها وجود دارد؟نمونه‌ای از ارزش های پیش‌داوری شده توسط جریان تولید کنندگان را می‌توان به انتخاب وسیله نقلیه برای سفر از تهران به شیراز در نظر گرفت. سه معیار اساسی هزینه، زمان و آسایش در این ماتریس وجود دارد. شما با هزینه کمتر ولی زمان بیشتر می‌توانید از طریق اتوبوس به مقصد برسید و یا می‌توانید با صرف هزینه بیشتر و زمان کمتر مسیر هوایی را انتخاب کنید. حرف نویسندگان این است که به روش کلاسیک تحلیل انتخاب گسسته و بررسی معیار های پیش داوری شده نمی‌توان به درک درستی از همه ارزش های واقعی مشتریان یا انتظارات آنها از محصول رسید. در واقع ممکن است من علاقمند به سفر به استانبول برای عکاسی از طبیعت باشم و معیار زمان اصلاً در اولویت من نباشد. بلکه کیفیت جاده و دسترسی به طبیعت برای من مهم خواهد بود. در حالی‌که آنچه معیار یک سفرکننده به کربلا را روشن می‌سازد ارزش های مذهبی و معنوی است. طبق فرضیه نویسندگان برای اینکه نیازهای مشتریان را به درستی بشناسیم، الگوی هرم مازلو دقیق ترین حالتی است که می‌تواند رفتار مصرف کنندگان یا مشتریان حول یک محصول یا خدمات را توضیح دهد.هرم مازلو برآمده از جنبش روانشناسی ادعا می‌کند تمامی رفتارها در راستای برآورده کردن نیازهایی است که به صورت ذاتی در ما انسان ها وجود دارد. در طبقه پایین، نیاز به امنیت و سرپناه تعریف می شود و لایه های آخر به نیاز ذاتی انسان به خودشکوفایی و تعالی اشاره می‌کنند.  اگر انسان در لایه پایینی درگیر نیازهای وابسته به بقای خودش مثل تامین مسکن باشد، نمی‌تواند به رشد و شکوفایی عاطفی در طبقات بالاتر هرم مازلو بیاندیشد. نویسندگان با الهام گرفتن از الگوی مازلو ادعا می‌کنند اگر شرکت ها به شناسایی درستی از عناصر ارزش و ارائه آن در قالب محصولات یا خدمات باشند به جایگاه بالاتری از وفاداری مشتری، رشد درآمدی پایدار و دگرگونی برند می‌رسند. لازم به یادآوری است که نقض هایی هم در فرضیه مازلو وجود دارد. به عنوان مثال کوهنوردانی که ریسک جانی صعود به قله های صعب العبور را متحمل می‌شوند، فاکتور اساسی امنیت و بقا را در لایه پایه ای مازلو نادیده می‌گیرند.تفسیر نویسندگان بدین صورت است که نیازهای انسان ها حول محور محصولات و خدمات به چهار دسته الف) کاربردی ب)احساسی ج)متحول کننده د)تاثیر اجتماعی تقسیم می‌شوند. پس می‌توان ارزش ها را در این چهار لایه تعریف کرد.با توجه به تصویر هرم ذیل، در تحلیل گزاره هایی از مشتریان که به توصیف برند می‌پردازند، باید به ریشه های بنیادی رسید. به عنوان مثال وقتی یک نفر می‌گوید ساعت (نیازی کاربردی برای تشخیص زمان) من قابلیت ثبت تمرینات را دارد در واقع به عنصر ارزشی انگیزه در بنیاد نیازهای لایه ی متحول کننده اشاره می‌کند. وقتی من می‌گویم فلان بانک خوبه یعنی به چه چیزی از آن بانک اشاره می‌کنم؟ سرعت اپلیکیشن بالاست. جابجایی و انتقال پول راحت است. اینجا به نیازهای کاربردی مثل صرفه جویی زمانی، اجتناب از دردسر، ساده شدن و کاهش زحمت اشاره می‌کنم. وقتی یک نفر دوربین ده هزار دلاری از برند لایکا خریداری می‌کند و اشاره به قابلیت های عظیم دوربین در کیفیت می‌کند، در گفتمان نویسندگان این مقاله،  ارزش خودشکوفایی مشتری در لایه نیازهای متحول کننده مورد هدف قرار گرفته است.سلسله مراتب هرم ارزش در چهار طبقهنویسندگان مقاله عناصر ارزش ادعا می‌کنند که ارزش ها و نیازهای معطوف به آن بسیار وابسته به ساختار و زمینه‌ی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی زمانه می‌باشد. وقتی از ارزش ارتباط سخن می‌گوییم، روزی این پیک رسانان بودند که نامه را از نقطه ای به نقطه دیگر می‌رساندند. در فرآیند تکاملی عنصر ارزشی ارتباط در تلگراف، تلفن و در جهان امروزه به فضاهای مجازی نمود پیدا کرده است. این وابستگی زمینه‌ای ارزش ها بسیار جالب توجه است. به عنوان مثال نوستالژی به عنوان ارزش شاید معنای قابل توجهی برای ایرانیان خارج از کشور به عنوان یک نیاز عاطفی دارد، در حالی‌ که آنچه داخل کشور اهمیت دارد نیاز به امنیت و بقا باشد.برای اثبات ادعا، رویکرد ده هزار مصرف کننده آمریکایی درباره شرکت های آمریکایی که در طول شش ماه اخیر از سرویس آنها استفاده شده مورد بررسی قرار می‌گیرد. اینجا نویسندگان از شاخص خالص ترویج کنندگان Net Promoter Score برای اندازه‌گیری کمک می‌گیرند. فرضیه آنها بدین شکل است که شرکت هایی که تقریباً‌ به همه ارزش های موجود پاسخ می‌دهند جایگاه برجسته ای در صنعت خود  از منظر رشد درآمدی پایدار و وفاداری مشتری دارند. این فرضیه بر روی شرکت های بزرگی همچون اپل و آمازون بررسی می‌شود.در قسمت های پایانی این مقاله توجه نویسندگان به این موضوع معطوف است که چگونه می‌توانیم بفهمیم عناصر ارزش به عملکرد موفق یک بیزینس ترجمه و تفسیر می‌شوند؟ به عبارتی دیگر عناصر ارزش باید ارزشمندی خود را در حل چالش های بیزینس معنی کنند.  آیا شرکت ها باید به لایه های بالا از هرم مازلو توجه کنند یا فقط تخصص در یک لایه خاص کافی خواهد بود؟ آنها به درک مشترکی در همه صنعت ها می‌رسند که عنصر کیفیت حیاتی ترین ارزش و نیاز برای بقا و رشد کسب و کار ها می‌باشد. یعنی اگر یک موسسه مالی به دنبال کاهش هزینه یا صرفه جویی زمانی باشد ولی در حوزه کیفیت نمره مطلوبی نگیرد، بهتر است بازنگری دوباره در ارزش هایش انجام دهد. اولویت بندی ارزش ها در صنایع مختلف در تصویر زیر نمایان است. به عنوان مثال در صنعت غذا مهم ترین عنصر بعد از کیفیت، جذابیت حسی می‌باشد در حالی که موسسات مالی باید به امکان خلق درآمد و ایجاد دسترسی راحت به عنوان ارزش های غالب توجه کنند.اهمیت و جایگاه ارزش ها بر حسب شاخه صنعت و در آخر یک مورد از عملیاتی شدن ارزش ها در حل مشکلات یک موسسه بانکی مورد بررسی قرار می‌گیرد. سناریو از این قرار است که یک موسسه بانکی با تهیه پرسشنامه‌ای می‌خواهد مهم ترین عنصر های ارزش در سیستم خود را شناسایی کند. این موسسه تصور می‌کند در صورتی شناسایی درست ارزش‌ها،  سرویس متعارف خدمات بانکی می‌تواند در کنار محصولات جانبی مثل بیمه به درآمدزایی سازمان کمک کند. در این مورد نویسندگان مقاله به جلسات و فرآیند هایی اشاره می‌کنند که در این موسسه می‌گذرد تا آنها به کلید واژه های ارزش برسند. این ارزش‌ها شامل فراهم کردن دسترسی، کاهش اضطراب و مدیریت ارث می باشند. با الگو قرار دادن این ارزش ها، در نهایت محصولاتی توسط این موسسه تعریف، طراحی و اجرا می شود که پاسخ‌گوی نیاز های مشتریان باشد.با یادآوری خاطره‌ای که از تپسی بیان کردم، فکر می‌کنم آنها علاوه بر پاسخگویی به نیاز یا ارزش کاربردی صرفه جویی زمانی و کاهش هزینه، موفق به ایجاد ارتباط با مخاطبان جدید و فراهم نمودن دسترسی راحت تر برای دانش آموزان بودند. اینها به تپسی کمک کرد تا من به عنوان مخاطب انگیزه بیشتری در استفاده از خدمات‌شان بکنم و شاید روزی مشتری وفادار آنها بشوم.حال به این فکر کنیم که در شرکت یا محیطی که کار می‌کنیم کدام یک از عناصر ارزش مورد توجه قرار گرفته است؟ کدام یک از ارزش‌ها را در محصولات پیرامونی مثل گوشی تلفن، کتاب، جاروبرقی، فرش، ماشین و حتی سرمایه گذاری در بانک می‌بینیم؟ چه ارتباطی بین برندهایی که به آن وفادار هستیم و عناصر ارزش وجود دارد؟ کدام برند ها و محصولات نیازهای ما را در همه لایه ها پوشش می‌دهند؟لینک دسترسی به اصل مقاله منتشر شده در مجله دانشگاه هاروارد:https://hbr.org/2016/09/the-elements-of-value</description>
                <category>پویا میری</category>
                <author>پویا میری</author>
                <pubDate>Sun, 03 Sep 2023 17:47:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد کتاب بچه های تانر از روبرت والزر</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%86%D9%82%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%B2%D8%B1-l0kfrlshmsc9</link>
                <description>کل کتاب روی مضمون کار، در به دری و تنگنای مالی شخصیت اصلی داستان(سیمون) می‌چرخد. یک جور عادت به بیچارگی. تکرار مکررات. شاید هم نقطه گرفتن پوچی و زیر سوال بردن غایت زندگی. یاوه‌گویی های طولانی و گاه پر مغز. و بعد لمس یک احساس قرابت و یگانگی راوی داستان(سیمون) با زمین خدا. معصومیتی وصف ناپذیر. شبیه به کهن الگوی کودک الهی یا نوجوان ابدی. یک دل تنگی برای احساس حضوری که به فنا رفته است. و کشمکش های داستان در تناقض بین ستایش طبیعت و نکوهش زندگی مدرن شهری اتفاق میفتد. پرستش ساده ترین زیبایی ها. سادگی. شاید سادگی آمیخته به حماقت. و بعد در خیال پرسه زدن. انگار که ذهن راوی به صورت خودکار رویا را بیدار می‌کند تا از چنگ واقعیت بیرون آید. او در چنبره واقعیت زمینی و آرمان های ذهنی خویش اسیر شده. توان لذت بردن و احساس زیستن در زندگی مکانیکی شهری را ندارد. دل‌بسته‌ی نوستالژیاست. به رویا پناه می‌برد حتی در بهترین شرایط. انگار از جنس زمین نیست. چیزی که مشخصه بارز کهن الگوی کودک الهی است. خودش را متعلق به ملکوت می‌داند و به همین سبب در قید و بند هیچ چیز نمی‌ماند. همین آزادگی کار دستش می‌دهد. رنجی مثل تنهایی را بر او تحمیل می‌کند. و برای رهایی از حال ملال آور خودش باز به زمین بر می‌گردد. کاری پیدا می‌کند. در بند است و این بندگی را دوست دارد. پیشرفت می‌کند. ستایش اطرافیانش را بر می‌انگیزاند. ولی بعد از مدتی دوباره دنیای حرص، آز، طمع و حسدهای انسان‌های درگیر در زندگی روزمره او را ملول می‌کند. او از این ملال گریزی پیدا نمی‌کند. یک جور بی تفاوتی. بی علاقگی. تهی بودن. هیچ‌نگری نسبت به مادیات. درست مثل کودک الهی که معنی دلار و طلا را نمی‌فهمد و با کوچکترین چیزهای جهان هستی ذوق می‌کند. کودک الهی یا نوجوان ابدی به بلوغ می‌رسد. بلوغش نیز چیزی زنانه در خود دارد. ظرافتی و روحی آراسته و معطوف به زیبایی ها. او خشونت دنیای مردان را درک نمی‌کند و نکته برانگیز است که چگونه سیمون(راوی داستان) می‌خواهد بزرگسالی (adulthood) را در جهان زنانه سیر کند. جهانی که با نرمی، انعطاف و احساس معنی پیدا می‌کند. قصه فراز و فرودی ندارد. یک روایت خطی است. کاملاً حوصله سر بر و درست برای افراد حوصله سر بر. آنها که حوصله‌شان از زندگی سر رفته است. داستان روبرت والزر سوییسی مورد تحسین بزرگانی چون فرانتس کافکا و والتر بنیامین قرار گرفته است که دعوت و نگاهی است تازه به سیر زندگی انسان. در جاده تمدن. در مدنیت امروزی. اعتقادی است به لذت که یگانه عامل تداوم هستی انسان است. و پرسشی است که چگونه می‌توان بین لذت و دنیای مدرن امروزی همپوشانی ایجاد کرد؟ شاید لذت متعلق به کودک الهی رشد یافته و پرتاب شده به جهان بزرگسالی است. </description>
                <category>پویا میری</category>
                <author>پویا میری</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jul 2023 14:05:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بشو آنچه هستی</title>
                <link>https://virgool.io/@pooyamiri91/%D8%A8%D8%B4%D9%88-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-uzzdwguuqknw</link>
                <description>سکانسی از فیلم برادران لیلا به کارگردانی سعید روستاییمی‌خواستم برایت بنویسم. مدتی است حرفی نزده‌ام. آنقدر خسته ام که نمی‌دانم از کجا باید آغاز کنم. به سکوت و یادآوری های شبانه‌ی شیراز اشاره کنم یا ولع سیری ناپذیر ما برای دیده شدن؟ به پیرمرد برادران لیلا فکر می‌کنم. بداهه نوشتن کار را برای تو سخت می‌کند. چون مدام از موضوعی به موضوع دیگر جهش می‌کنم. عمیق می‌شوم. دیده نشدن. چه زخم‌هایی با خود به همراه می‌آورد. من در واقع اندیشه های تجربه شده‌ام را مستند می‌کنم. چیزی که اندیشیده و سپس بیان می‌شود. و چون حجم اندیشه‌های من زیاد است به طرز عجیبی دچار سردرد می‌شوم. این نیست که من اندیشه ‌می‌کنم. اندیشه در سکوت خود بر فضای ذهنی من مسلط می‌شود. می‌گویم این روزها کمتر به تو فکر می‌کنم. یا شاید ابعاد دیگری برای من باز شده. مثلاً از خود پرسیدم در دو راهی بی پولی فیلم آزاد مثل هوا به عنوان عکاس و تجربه حرفه‌ای شرکت آداسترا به عنوان تحلیلگر داده چه انگیزه‌ای منجر به تصمیم گیری و انتخاب گزینه اول شد‌؟ حالا من تحلیلگر داده‌های زندگی خود شده ام. تصمیماتم را مستند می‌کنم. روی نمودار می‌آورم و برایت توصیف دقیقی می‌کنم. می خواستم دیده شوم و به خاطر آن هزینه سنگینی پرداخت کردم. هزینه‌ای که حالا شخصیت پدر فیلم برادران لیلا را درک می‌کنم. او نمی‌توانست آن چهل سکه، آن اندوخته کم و ارزشمندش را به باد ندهد. یک حسی بود که می‌خواست قبل از مرگ و فروپاشی تجربه کند. و خب نهایت خودش را باخت. اما از من می‌پرسی آیا اگر زمان به عقب برمی‌گشت باز آن تصمیم را تکرار می‌کرد؟ به نظرم هزاران بار دیگر آن را تکرار می‌کرد. چون احساساتش بسیار قوی بود. یا شاید بگویم عقده‌هایش فوران کرده بود. مگر اینکه او را بستری می‌کردند. اما مگر می‌شود آدم سالم را بستری کرد؟ اصلاً چنین شخصیتی تسلیم نمی‌شود مگر اینکه یک آینه شفافی پدیدار شود و به او نشان دهد که دارد با خود چکار می‌کند. به او بگوید که این ایگوی متورم چطور ذره ذره تو را نابود می‌کند. سرم به طرز عجیبی درد می‌کند و انگار بهارِ شیراز هربار این بلا را بر سر من می‌آورد. نمی‌دانم. من هم به تصمیم خود افتخار می‌‌کنم. افتخار چیه؟ ناگزیر بودم. وقتی کسی احساس می‌کند دیده نشده یا مورد توجه قرار نگرفته آیا می‌تواند با احساس خودش شوخی کند؟ هیچ وقت با احساسات خودت شوخی نکن. چون آنها خوب می‌دانند تو زخم بزرگی داری و به شدت در فکر جبران هستند. اینجاست که تو اگر عقل داشته باشی مدام پادرمیانی می‌کنی. اما در اوج غلیان احساسات عقلی وجود ندارد. فقط کوری و کری. تو می‌روی و با پرواز اسکناس های بر باد رفته می‌رقصی. و باز می‌بینی در میان تشویق صد ها هزاران نفر باز یک نفر تو را ندید. انگار فرقی نمی‌کند. اگر صد میلیون نفر هم برای تو دست بزنند تو باز یک نقطه تاریکی را پیدا می‌کنی و این زخم درمان نمی‌شود. چون خودت را نشناخته‌ای. پس راست است که می‌گویند: شناخت، اولین قدم در راه نجات آدمیزادی است.شیراز |‌ فروردین ۱۴۰۲</description>
                <category>پویا میری</category>
                <author>پویا میری</author>
                <pubDate>Wed, 05 Apr 2023 23:04:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوریدگی</title>
                <link>https://virgool.io/@pooyamiri91/%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-aovnjctalpjw</link>
                <description>شکایت‌نامه. گله می‌کنم. چرا سطح انرژی من پایین است؟ ناگهان سقوط به دره از کوه هیجان. به نظرم هیجانات همین‌گونه آسیب وارد می‌کنند. محکم به وادی دره پرتاب می‌شویم. ناگهان یک احساس گیجی و حیرانی. حیرانی‌یه که نمی‌ذاره حرکت کنی. بنابراین یک رکود را تجربه می‌کنی. نوشتن خود نیز یک نی دراز و باریکی است که آرام آرام وارد خونِ رگ‌هامان می‌شود. آن هم وقتی با موسیقی ترکیب می‌شود. سرت را بالا می‌گیری. حواسِ تو را زنده و هشیار می‌کند. یک حضور. به تدریج قلبِ تو نیز شروع به تپیدن می‌کند. کم‌کم این حیرانی خودش را از صفحه لحظه‌ها محو می‌کند. زندگی ادامه دارد. با همه فراز و نشیب هایش. اصلاً همین فراز و نشیب کلیشه‌ای شده که عمق ماجرا یا معنی را نمی‌رساند. بالا و پایین های زندگی. مرده‌گی یا زنده‌گی. فراز و فرود. شاید این ترکیب بهتری باشد. افتان و خیزان. نمی‌توانیم همیشه در مسیر صعود باشیم. گاهی سقوط می‌کنیم. سقوط. هبوط. سقوط از جوانی. از انرژی. شور و شوق. روزی که پیر می‌شویم و عمرمان بر باد می‌رود. روزی که به وادی ویرانی ورود پیدا می‌کنیم. و آیا زندگی چیزی جز ویرانی نیست؟ امتزاج احساسات. یک نوع شوریدگی. در شوریدگی نتوان وصفی به میان آورد. حالی است گردان گرد جهان. نامتمرکز و ناپایدار. تحرکی در روان و سکونی در جهان بیرون. دو نیروی برهم زننده. ساز ناکوک می‌زنند.  بیرون و درون هماهنگ نیست. نتیجه این است که دچار لرز می‌شوی. لرز پیدا می‌کنی و باز این تعبیر و تداعی تو از لرز است که آن را چگونه بیان کنی یا به حیطه رفتار بیاوری. موسیقی خود نیز یک لرز است. لرز لرزان روی نت‌های خیال انگیز احساسات و تویی که باید برقصی. رقصی گردان گرد جهان. یک مکانیسم دفاعی فوق‌العاده زیبا بر علیه ترس و لرز. یک نوع ابراز وجود. غروبِ آزادِ‌ ابرکوه  ...تا کی آدمی از چنبره هستی رها شود؟۲۰ بهمن ماه ۱۴۰۱ | تهران</description>
                <category>پویا میری</category>
                <author>پویا میری</author>
                <pubDate>Thu, 09 Feb 2023 14:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی</title>
                <link>https://virgool.io/@pooyamiri91/anxiety-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-js31cx5rjzx9</link>
                <description>گاهی لازم است با خودمان حرف بزنیم. یک اتاق جلسه با میز چند صد نفره برای تک تک نمایندگانِ خاستگاه اضطراب وجودی‌مان فراهم کنیم. اسمش را بگذاریم مجلس درمان و میکروفون را به همه صداهای ناخوش درونی بدهیم. اجازه بدهیم حرفشان را بزنند. ترس و لرزهایشان را بیان کنند. یکی به زبان آواز. یکی به زبان رقص. یکی به زبان شعر. هرکسی سبک مخصوص خودش را دارد. فقط اجازه بدهیم این بار سنگین اضطراب از خستگی تن‌هامان رها بشود.  اما کار تو چیست؟ تو مثل رهبر ارکستر یا درمانگری هستی که این اضطراب را مدیریت می‌کنی. کار تو هماهنگ ساختن این نواهای ناخوش درونی است تا که خودت را پیدا کنی. خیلی وقت‌ها به محرک های بیرونی احتیاج پیدا می‌کنیم تا این صداهای درونی خفه بشوند. یک جور خفقان ناخواسته. به طور معمول این محرک‌های بیرونی خودشان محرک اضطراب های جدیدی هستند. در ظاهر لذتی به ما ارزانی می‌کنند ولی در باطن رنجی عمیق‌تر بر ما تحمیل می‌کنند. رنجی که ما را از خودمان بیشتر جدا می‌کند. الکل. مواد مخدر. و همه آن چیزهایی که انتظار داریم برای مدتی کوتاه حالمان را خوب کنند. با یک روح متلاشی شده به سمبل های بیرونی پناه می‌بریم. حتی فرصت نمی‌کنیم منشأ این سازهای ناکوک را در خودمان ریشه‌یابی کنیم. ما در فرآیند اضطراب خودمان را گم می‌کنیم. در واقع هیچ آینه‌ای وجود ندارد که خودمان را مشاهده کنیم. رهبر ارکستر جایی اون گوشه فراموش شده است و فضا جولانگاهی است برای وحشت و بیم و فریاد. آینه‌ای باید باشد. رهبری. فرمانده‌ای. راهبری که تو را به خودت نشان دهد. گاهی به طور عجیب لازم است که با خودمان حرف بزنیم. اضطراب را نگاه کنیم. خودمان را. جدا از احساسات. و بعد اندک اندک درمان آغاز می‌شود طوری که هرگز در تصور خودت نمی‌گنجید.گاهی در انتهای این بهم ریختگی که اندکی آرامش به سرزمین من برمی‌گردد می‌توانم بگویم اضطراب چیست:To me, anxiety is a feeling in your mind. Your voice needs to be heard. If you don&#x27;t let it to speak up, it will transform into a physical disease. Anxiety is a confused state of mind. A hell in which you can not see yourself. Any form of therapy including art brings the mirror back toward your face. It allows you to see the beauty inner yourself. To see the pain with an aesthetic feeling. Once you see yourself, anxiety is gone. There will be less separation between you and you. You are more close to yourself but still not that close. It is a work in progress.همانطور که مولانا نیز می‌گوید:تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی / سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنممن غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم / من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنمتهران - آذرماه ۱۴۰۱ </description>
                <category>پویا میری</category>
                <author>پویا میری</author>
                <pubDate>Wed, 14 Dec 2022 13:32:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق سیزده</title>
                <link>https://virgool.io/@pooyamiri91/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87-czupxp1ljmph</link>
                <description>بیست و هفتم آبان ماه ۱۳۷۵. ورزشگاه آزادی. سی ثانیه تا پایان بازی. یک بر صفر عقب هستیم. مدافع قهوه‌ای رنگ با موهایی پرپشت‌ ساق پای نعیم سعداوی را هدف قرار می‌دهد. انگشتان داور کچلِ خوش‌فرمِ ترسناک نقطه پنالتیِ سرنوشت‌ساز را نشانه می‌گیرد. در این جو فوق العاده وحشتناک صدای هیچ یک از ما بهم نمی‌رسد. فرانک اوفارل با آن گونه‌های تپل و سرخ رنگ و پیراهن آبی کم رنگی که با کراوات قرمز ست شده و آستین‌ها تا آرنج بالا آمده زیر نیمکت بشقابی شکل با ادا و اشاره چیزهایی به حشمت خان می‌گوید که من اصلاً نمی‌فهمم. گمان بردیم به‌ خاطر آسیب‌دیدگی کتف ناصر حجازی، یک نفر دیگر باید پنالتی بزند. وقت چندانی برای تصمیم‌گیری نبود. نمی دانم چگونه قرعه به نام من دیوانه افتاد. در میان ۷۰ هزار چشم پر از استرس، سی ثانیه تا ورود تاریخی ایران به جام جهانی بعد از بیست سال، من دانیال نادرپور ملقب به ‘بچه‌ی سرهنگ’ پشت نقطه پنالتی می‌ایستم. نفس عمیقی می‌کشم و در یک چشم برهم زدن توپ نامبارک چهل تیکه سیاه و سفید به تیرک بالایی دروازه محمد الدعایه می‌خورد و در برگشت کاپیتان سامی جابر با اندام لاغر و استخوانی‌اش توپ را به سمت تماشاچیان پشتی می‌فرستد. انگار که بخواهد ما را به بازی بگیرد. گابریل فرناندو آرژانتینی فوت تلخی درون سوت سیاهش می‌کند و آرزوی صعود به جام‌جهانی نقشِ بر آب می‌شود.جشن و پایکوبی عربستانی ها در میان ۷۰ هزار بغض فرو خورده و بطری‌های خشمگین که به سمت چمن سبز پرتاب می‌شدند. بهت و ناباوری. از تونلِ کاشی سفید زیر نورهای مهتابی انگار در حال رفتن به بخش آی.سی.یو بودم. هیچ‌کس در رختکن نبود و عجیب تر آنکه از شدت لرزش شدید درونی اشکی از چشمانم بیرون نمی‌ریخت. اشک ۷۰ هزار نفر بعلاوه میلیون ها بیننده‌ی پشت تلویزیون و شنونده‌ی کنار رادیو. مجتبی محرمی با استوک کفش‌ راستش محکم به در کوبید و رویش را به من کرد: “لعنتی چرا توپ را زمینی نزدی؟ تو چقدر بی غیرتی!” و مرتضی فنونی‌زاده که نیمکت‌نشین مجتبی بود در پاسخ گفت: “تو اگه عقل تو کله‌ات بود اون لحظه سرجات وایمیسادی.” مجتبی مشتی بر صورت مرتضی می‌زند و اتاق تیم ملی ایران به بهانه اتهام‌های بی‌اساس بوی خون می‌گیرد. فرانک اوفارل سالخورده با ابروهای سفید پرپشت‌ و موهای شانه زده از فرق راست به چپ با خونسردی و قاطعیت تمام رویش را به همه بازیکنان می‌کند: No one is here to be blamed! Stop it! It’s my job as a coach to take responsibility for this great loss!”زیر سقف به روشنایی برآمده از چراغ مطالعه تمام فلزی بر روی پنکه‌ی بی‌حرکت زل زده بودم. وقتی سرم را چرخاندم فهمیدم مریم خوابش برده. دلداری‌های آبکی تحویلم داده بود و نمی‌توانستم همدلی‌‌اش را درک کنم. مثل یک تدوین‌گر هزار بار صحنه پنالتی را مرور کردم. آیا باید به توپ آرام تر ضربه می‌زدم؟ چرا محمد الدعایه بیش از حد سیاه بود؟ عجله‌ای در کار بود یا بیش از حد مکث کردم؟ اصلا چه شد که یک لحظه من پشت توپ قرار گرفتم؟ کابوس یا ترس از سایه‌ی پدر؟ حشمت خان به درستی حرف‌های اوفارل را ترجمه کرده‌ بود؟  هیچ جوابی نداشتم. هوا تاریک و روشن بود. با سرگیجه‌ای عجیب به سمت آشپزخانه رفتم. احساس تلخی بدی در لوله‌ گوارش‌م مزه مزه کردم. انگار همه چیز غیر قابل تحمل بود و باید از این فضای بسته بیرون می‌آمدم. صدای مریم را از دور شنیدم: “تو رو خدا امروز بمون خونه. من که حریف تو نمی‌شم اما جان مادرت بی‌خیال روزنامه‌ها شو.” خودم را زیر کاپشن کلاهدار سیاه رنگ پشت کوچه‌های بلوار میرداماد مخفی کردم و یکراست به‌ جایی رفتم که حس حقارت و تحقیر را در من به عذاب‌آورترین شکل ممکن تغذیه می‌کرد’ نادرپور این چه وقت هوایی زدن بود؟’ ‘بچه از جنس مرغ بود. سرهنگ از جنس شیر.’ به ساق پای ضعیف و نحس دانیال باختیم’کلمات انگار مثل کاغذ مچاله شده در چشمانم فرو می رفتند تا کور شوم. سیگارم را روشن کردم تا مرهمی برای کورک ‌های مغز و این تف‌های کثیف پیدا کنم.جوانی گفت:”آقای نادرپور فایده نداره. با همین سیگار کشیدنت دل ما رو زخمی کردی.”راننده‌ای داد زد:” خاک بر سرت، تف به غیرتت که ذره‌ای هم شبیه پدرت نیستی.”مردم همه جوره مرا شناسایی می‌کردند و در پیاده‌رو منتهی به ساختمان بانک مرکزی صداها و نگاه‌های آمیخته به حسرت و افسوس به سمت من دوخته شده بود. هیچ چیز جای این زخم را پر نمی‌کرد و من در دریایی از سیاهی غرق شده بودم.بعد از ساعت ها پیاده روی بی‌هدف در آن دقایق مرگ‌بار و کشنده راه خانه‌ی باربَد را در پیش گرفتم.“آقا این ویژگی شغلته. هر چی رنگ تعلق و امید و آرزوی بی‌خود هست بهش می‌چسبه. به دل نگیر. تو هم یک عضو از این تیم یازده نفره هستی. فوتبال همینه دیگه”“بیست سال عدد کمی نیست. بیست سال این مردم منتظرن. من می‌خواستم الدعایه را با اون قد بی‌ریختش فریب بدم. اون تیرک لعنتی از کجا اومد؟”“چرا هیشکی درباره پاس اشتباه مجتبی نمی‌گه؟ وقتی برنده میشی همه سهم خودشون رو می‌خوان ولی وقتی می‌بازی هیشکی تخم نداره بیاد وسط. بیا عزیزم! اینو بکش حالت جا میاد! تازه امشب برنامه داریم!”صدای موسیقی رپ می‌آید. یکی از زن‌ها با موی بلوند و هیکل خوش‌فرمش روی پای باربد نشسته و آن زیباروی دیگر مست از حضور در کنار یک شخصیت معروف به دانیال نزدیک شده و با بوی گرمش او را می‌بوسد. دانیال در یک سرخوشی بیمار‌گونه بلند می‌شود و یک گیلاس ودکای دیگر برایشان می‌ریزد. بلند می‌گوید: “خانم‌ها آقایان به سلامتی تک بازیکن ملی شما که خدمتگذار تیم نظامی پاس تهران بوده!”نوبت به پک بعدی می‌رسد و باربد با تمسخر کودکانه می‌گوید: “به سلامتی این احمقِ فوتبالیست که لژیونر شما در آلمان و انگلیس بوده و پنالتی رو خراب کرده! هاهاهاها!”به پکی دیگر می‌رسند و در بی تعادلی دانیال روی میز کانتر می‌ایستد:  “راستی این بازیکن شما چگونه از شهر لندن به روستای تالش برگشت؟ کس خلی.” و همه قاه‌قاه می‌خندند.تلوتلوخوران روی صندلی اپن چوبی با ریموتی روی آن می افتد و تصادفاً تلویزیون روشن می‌شود. پیکسل های تلویزیون استودیو ورزشی آن لاغراندام قورباغه‌ای چشم با موهای فرفری‌اش را نشان می‌دهد. سرهنگ محمد نادرپور با کت و شلوار رسمی بعنوان کارشناس مهمان روی صندلی نشسته و دستانش را روی هم گذاشته. دانیال روزهای شاد کودکی‌‌اش را به یاد می‌آورد. صدای تلویزیون را بلند می‌کند: “به هرحال می‌تونست بعد از بیست سال ادامه دهنده راه شما باشه.” و در این لحظه چشمان دانیال خنده تلخ و مکیدنی پدرش را می‌بیند و احساس گرفتاری در یک باتلاق تکراری را می‌کند. ذهنش چیزهایی را درک می‌کند اما نمی‌تواند به روشنی ببیند. در حالت خواب و بیدار به اطرافش نگاه می‌کند. شیشه لیوان ها را می‌شکند. کاپشن را پوشیده و عدسی قرمز رنگ چشم‌هایش به سمت سینه زن حمله‌ور شده و از دهانش لب می‌گیرد و بعد راه خروج را در پیش می‌گیرد.در تاریکی خیابان شاه سایه ها و کابوس‌هایی می‌بیند. صدایی می‌شنود که از او می‌خواهد چهره قهرمانانانه خود را حفظ کرده ولیکن احساس می‌کند در فروپاشی محض است. به سال‌های بازی در مونشن گلادباخ کنار رود راین می‌اندیشد. آن رسوایی بزرگ که خبرچین‌های مهاجر از زندگی زناشویی او پرده برداشتند. همان‌جایی که ازدواجش با تارا به طلاق انجامید. به سادگی و حماقت خودش می‌نگرد و در عین حال کورسویی از شهامت در وجودش سوسو‌ می‌زند. تارا همچنان او را طرد می‌کند اما او برای اولین بار مرزهای غرور ایران را جابجا کرده و حس سرخوردگی مردمانش را با گل‌های متعدد در اروپا از بین برده بود. یادش آمد آن روزهای نیمکت نشینی و بی‌اعتنایی نژادپرستانه توماس اشتارکه سخت‌گیر آلمانی به عطش چشمگیر او برای بازی. همان روزهای سرد و ابری که فقط چند دقیقه فرصت بازی پیدا می‌کرد و عادت داشت همه را غافلگیر کند. با سرسختی مثال زدنی‌اش بعدها توپچی‌های لندن را به سی و ششمین جام در مسابقات داخلی رساند. به یاد آورد صدای هزاران فرنگی را که یکصدا فریاد می‌زدند دنیل...دنیل! و در همان حال چلق چلق صدای موتوری را در خیابان خاموش شاه می‌شنید و احساس می‌کرد چقدر خسته شده. روبه‌روی نمای آلومینیومی ساختمان قدیمی هتل لاله ایستاد. ولع و شوقی عجیب برای دیده شدن داشت و این استعداد را از پدرش به ارث برده بود. لرزان لرزان از درب شیشه‌ای گردان هتل به سمت پیشخوان رفت. دلش نمی‌خواست با این وضع به خانه برود و می‌خواست در خلوت فلسفه‌بافانه خودش تنها باشد.متصدی هتل با نگاهی محتاطانه انگار که او را بشناسد گفت: “سلام آقای نادرپور، در خدمتم. چطور می‌تونم کمک‌تون کنم؟”“اگر ممکنه یک اتاق به من بدید.”“جسارتاً حالتون خوبه؟ چیزی لازم ندارین؟”با لحنی آمرانه گفت: “من خوبم خانم!”بدون هیچگونه مخالفتی بی‌‌آنکه مدارکی از او بخواهد و با ترس درخواستش را اجابت کرد و کلید اتاق شماره ۱۳ را به او داد.در اتاقِ تخت دو نفره با موکت قرمز و پنجره ای که به سمت چنارهای خیابان مشرف بود احساس امنیتی بی‌معنی بهش دست داد. کپسول قرص های متعددی را که در جیبش بود بیرون آورد و روی میز ریخت. آبی پیدا نکرد و سپس با دست راستش ابتدا عدد ۹ را چرخاند و بعد ۳. به تیتر فردای روزنامه‌ها فکر می‌کرد. به مردم و اینکه چگونه در یادها باقی می‌ماند. نقشه‌ها در عمیق ترین لایه ذهنش او را لبریز از عطش نابودی و سر به نیست کردن خودش کرده بود. شاید هم نفرتی بی دلیل از خود. به کلی گیج بود.لحظه‌ای بعد صدای تق تق در را شنید. پیرمردی آرام و آراسته با ریش و پیراهن سفید و جلیقه مشکی‌اش خم شد: “خدمت شما. این پارچ آب خنک را براتون آوردم. راستی اگه امکانش هست پنجره رو باز کنین. عجیبه هوا اونقدر سرد نیست  شاید بخاطر بارون جیرجیرک ها با قدم مبارکشون اومدن تو شهر خشک ما آواز بخونن!”دانیال حیرت‌زده از این مسئله که خدمتکار او را نشناخته سرش را به نشانه تایید پایین آورد و در را بست. پنجره را باز کرد و صدای سوت ممتد جیرجیرک‌ها را شنید. انگار که آن داور آرژانتینی به صورت ممتد در حال نواختن است. با صدایی بلند به طرز احمقانه خندید و لحظه‌ای بعد مستی از رنگش پرید و بی اختیار اشک‌هایش سرازیر شد. احساس کرد خیلی وقت است که خودش را تجربه نکرده و فهمید از این همه رقابت تنش‌زا خسته شده. کاغذی با سربرگ هتل لاله را برداشت و شروع به نوشتن کرد:“مردم ایران سلام. من دانیال نادرپور فرزند سرهنگ محمد نادرپور از تاریخ بیست و هشتم اردیبهشت ماه ۱۳۶۵ بی تابانه در زمین‌های خاکی فوتبال دویدم و از بدو ورود آرزویی جز شادی شما را در سر نمی‌پروراندم. وقتی در کودکی آن شور و نشاط شما را بعد از ضربه طلایی سر پدرم و صعود به جام‌جهانی دیدم با خود عهد کردم که کاری برایتان بکنم. در سال‌های جنگ، تحریم و فشارهای بین المللی علی‌رغم نایب قهرمانی تلخ در آسیا به همراه تیم پاس تهران،‌ توانستم دیوار ورود به اروپا را بشکنم و بدین ترتیب نماینده شما در مونشن‌گلادباخ آلمان شدم. سال های تنهایی، فقر و مشکلات زبانی که تا آخرین نفس‌ تلاش کردم نماینده‌ی شایسته‌ای برای احساس غرور شما باشم. و بعد از آن قهرمانی شیرین با توپچی‌های لندن. یقین دارم که هیچ یک از این افتخارات کام تلختان را شیرین نمی‌کند. لحظه دردناکی که در آستانه صعود به جام‌جهانی بودیم و شادی تلخ عربستانی‌ها در ورزشگاه آزادی. خدا می‌داند در آن ثانیه چه استرس و فشاری را تحمل می‌کردم و با تشنگی فراوانی می‌خواستم به آن رویای کودکی جامه عمل بپوشانم! و در این مدت آنچه در توان داشتم را انجام دادم. باید اعتراف کنم که از همین لحظه‌ی پاییز برای همیشه کفش‌هایم را در عرصه ملی می‌آویزم بی آنکه جامی زرین را در خاک کشورم لمس کرده باشم. امیدوارم از آخرین فرصت باقی‌مانده برای شادی مردم تالش در صعود به مسابقات برتر فوتبال استفاده کنم. خدا نگهدارتان!”بغض کرده بود. قلم را بر زمین گذاشت. دوباره به صدای جیرجیرک ها گوش داد و سپس هوایی سبک و آزاد از درونش بیرون ‌آمد. به ته چشمه‌ای زیبا از هیچ  رسیده بود و خودش را در آغوش گرفت. فکر می‌کرد هنوز خیلی چیزها هست که تجربه نکرده و شاید وقت آن رسیده با ذوقی کودکانه آنچه تاکنون خاموش و تاریک بوده را بیدار کند.</description>
                <category>پویا میری</category>
                <author>پویا میری</author>
                <pubDate>Tue, 17 May 2022 11:48:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرامِ دلِ سایه</title>
                <link>https://virgool.io/@pooyamiri91/%DB%B9%DB%B3-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-wkkpn2o9teww</link>
                <description>به بهانه تولد ۹۳ سالگی هوشنگ ابتهاجسایه جان،این همه برایمان سرودی. پناهگاهی برای تاریکی هراسناکمان بودی. قلب هامان را از این همه خاکستر زدودی. وجودمان را از این همه خاموشی به سپیده بخشیدی. از خاک سرد تا آنسوی آفتاب همراهمان بود. از این همه سنگینی رها شدیم. مثل سروهای آزاد و روان غزل هایت. واژگان‌ات ما را به نزدیک‌ترین ریشه های انسانیت  رساند و از این همه رسیدن به درد آمدیم.سایه جانم، چه کسی برای تو می‌نویسد؟ چه کسی به صدای ساز دل تو گوش می‌دهد؟افسوس که نمی‌دانیم و نمی‌توانیم پاسخی برای آن گوهر راستین پیدا کنیم. افسوس که در همه غزل هایت سوال طرح می‌شود و‌ جواب آن را در تجربه زیسته به گونه‌ای اصیل پیدا می‌کنیم.سایه جانم، چه مبارک است حضور تو برای فارسی. برای گالیا.برای مرتضی کیوان. برای ارغوان. برای اشارات نظر. برای شهریار.  برای این قند شیرین. برای ریشه‌هامان. چه خوشبخت است عشق که تو را دارد تا همواره برایش بخوانی. سایه جانم، آدمی انقدر نرم و روان؟ آدمی چنین افتاده و سربه زیر؟ آدمی چنین مبارزِ راه پرخارِ آزادی، عشق و یارانش؟تولدت بر من، بر ما و‌بر همه سوختگان مبارک‌باد!تنت سلامت باد ای نگهبان باغ غزل های فارسیپویا میری | زمستان ۹۹</description>
                <category>پویا میری</category>
                <author>پویا میری</author>
                <pubDate>Tue, 23 Feb 2021 22:46:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایی باید ظهور کند</title>
                <link>https://virgool.io/@pooyamiri91/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D8%AF-nscnrhgmwyx9</link>
                <description>چگونه تحمل می کنم؟ این خستگی بیهوده چگونه بر من غلبه می کند؟ این بی انگیزگی و عدم تحرک ریشه در کدام لحظه دارد؟ خوب حواسم را جمع می کنم تا مبادا ناله های بی فایده سر دهم. از خدا تنها طلب سکوت می کنم. سکوت است که همواره قلب مرا آرام نگه داشته است. اما آن سکوتی که در محیط بیرونی تجربه می کنم نوعی مرگ است. وقتی دیوار، مانع یا صخره ای برای عبور از آن پیدا نمی کنم  زخم های قدیمی راه خودشان را پیدا می کنند و من دیگر حضور خود را از دست می دهم و یک انرژی هدر نرفته در من باقی می ماند. انرژی که هیچ چیز جز خستگی نیست. خسته از چه؟ از راه های تکراری؟ یا درست نگاه نکردن به ثانیه ها؟ چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.چگونه؟صبح را مرور می کنم از همان ابتدا که بدن خود را به حرکت در آوردم و ورزش را شروع کردم تا لحظه هایی که در حمام در حال طرح نقشه هایی بودم برای آنکه چگونه با سمبلی از قدرت بازی کنم و آن را در حیطه استراتژی های خود بگنجانم؟ میدانم که حاصل اینگونه نقشه کشیدن ها شکست است. گاهی بیش از حد می اندیشم و چیزهای به ظاهر ساده را از دست می دهم. عدسی داغ خود را صرف می کنم و خانه را به مقصد اداره ترک می کنم. هیچ نکته جالبی به ذهنم نمی آید جز آنکه در ترافیک سنگین صبح پادکست رامین جهانبگو درباره هستی و زمان را گوش می دادم. مارتین هایدگر می گوید سر انجام این خدایان هستند که جهان را نجات می دهند. خود را در میان انبوهی از ماشین های بی نام و نشان می بینم. در ترافیک پل صدر از خود سوال می کنم چگونه خدایی می تواند از دل این توده ی ماشین ها ظهور کند؟ نمیدانم یا بهتر بگویم چیز خاصی به ذهنم نمی رسد. انگار که باز در حال طی مسیر دیگری به سمت نا امیدی هستم. هرگاه به زندگی امید بستم، سخت نا امیدم کردم. هرگاه رهایی را در نا امیدی تجربه کردم خود را بی نیاز از امید دیدم. امید دیگر خود به سراغ من آمد بی آنکه چشم به راهش باشم. من چشم به راه خدایی هستم که از دل نا امیدی ها متولد می شود. خدایی که باید درون خود پیدا کنم. خدایی که آدم ها باید در خودشان پیدا کنند و بر این گیجی و خواب و کرختی غلبه کنند. گیجیِ صف طولانی حضور مردم در صرافی برای خرید دلار. آدم هایی که چشم به راه فردایی هستند که فقط زنده بمانند و قدرت بیرونی را حفظ کنند. شهر مرا گیج می کند. هر چه بیشتر در شهر حضور پیدا می کنم با جامعه ای غیر قابل فهم روبرو می شوم. شاید کسی که این حرف ها را بیان می کند خودش را نیز نمی فهمد.وارد اداره می شوم و از رییس می خواهم کاری به من واگذار کند. بیکاری و عدم تحرک مرا اذیت میکند. مرا به همکار دیگری معرفی می کند و او نیز گویی خواب است. خود نیز نمی تواند حرف هایش را به درستی بیان کند. می گوید مشتریان به چند دسته تقسیم می شوند. مشتری غیر فعال و مشتری که در شش ماه گذشته هیچ فعالیتی نداشته است. می گویم خب هر دوی آنها یک معنی را تداعی میکنند. بزرگترین رنج بودن به نظرم غیر فعال بودن است. فعالیت است که به زندگی مان جان تازه ای می بخشد. گاه فعالیت هایی را از روی غیر فعال بودن انجام می دهیم که هیچ گونه شعف و شوری در آن وجود ندارد. مثل یک شبه پولدار شدن در بازار دلالی و از مسیر پولشویی. این مال و مقام هایی که یک شبه ما را از طبقه همکف به آسمان هفتم می فرستد هیچ لذت و شوری ندارد. چه بسا که همان کالاهای لوکس و تجملاتی که در آسمان هفتم می خریم خود گواهی است بر پوچی. گواهی بر بی معنی بودن زندگی آن آدمی که مال و دارایی اش را خرج این دنیای خالی می کند. تنها آدم هوشیار است که می داند دارایی اش را چگونه خرج کند تا زندگی بار دهد. بارِ بودن و زایش و تولد.پس فعالیت است که روحمان را تازه می کند. مانند کشاورزی که با طلوع آفتاب بیدار می شود و با زحمت و مشقت فراوان کار می کند و نان شب را فراهم می کند. نانی که با دستان مقدس خودش تهیه شده است و با عشق در تنور محبت پخته می شود. کشاورزی که خستگی لذت بخشی را تجربه میکند و از دل آن روحش به پرواز در می آید. خود را نوازش می کند و در سرزمین خواب ها به خوابی چنان عمیق می رود که در بر حور و ملک سرودی بخواند برای هستی. برای بودن. برای زمینی بودن حضور مکانمند و زمانمندش.اما در زمانه ی ما از این خستگی ها خبری نیست. چرا که تکنولوژی مهارمان کرده است. همه چیز در بهره برداری از طبیعت و انسان خلاصه می شود. ما آنقدر خسته ایم که نه تنها فرصت آن را داریم که درباره خودمان بیاندیشیم بلکه بی قراریم برای آنکه دیگران را به بی رحمی هر چه تمام مصرف کنیم و سپس دور بیاندازیم. مثل روابط جنسی بی ریشه و بی مفهوم که تنها برای تخلیه کردن خود از آن استفاده می کنیم. برای نابود کردن آن خستگی که از ما نیست. خستگی که هیچ مناسبتی با انسان معنوی ندارد و هیچ به کار او نمی آید. بنابراین نکته ای در حرف مارتین هایدگر نهفته است. باید خدایی ظهور کند و آدم ها را نجات دهد. باید شور فعال بودن در انسان ها زنده شود و تمام اندام های بدن در رقص و حرکتی هماهنگ با طبیعت باشد.از اداره بیرون می آیم و باز در ترافیک حبس می شوم ولی زمان به سرعت می گذرد و به خانه می رسم. دوچرخه را بر می دارم و در کوچه های شهر دوچرخه سواری میکنم. باید فعال بود و زندگی را در حرکت تماشا کرد. ما فکر می کنیم که زندگی پویایی ندارد و همه چیز ایستا است. کافی است چشمان خود را درست شستشو دهیم و از این خواب خرگوشی بیرون آییم. فعالیت های مجازی خودمان را رصد کنیم و بنگریم که چگونه خستگی مجازی بلای جانمان شده است.به راه خود ادامه می دهم و با وجود خستگی تمام قلم را بر می دارم تا بار دیگر به خود یاد آوری کنم که فردا روز دیگری است. تا انسان هست زندگی هست. تا زندگی هست حرکتی هست و توقف این جریان سیال معنای زندگی نیست. انسان بودن یعنی فعالیت، جنب و جوش و تحرک و همواره چشم به راه بودن. سالک است که در جاده رستگاری راه می پیماید و هرگز آرام و قرار ندارد.سالک است که در نهایت به آرامگاه ابدی خود پرواز می کند.اردیبهشت ۹۹</description>
                <category>پویا میری</category>
                <author>پویا میری</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2020 22:05:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا و معنای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@pooyamiri91/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-nug6zhmrd9rl</link>
                <description>در این روزهای کرونایی همه چیز بی معناست. هیچ چیز به کارمان نمی آید. فرهنگ در برابر طبیعت بازنده است. ادبیات، هنر، فلسفه، علم و تکنولوژی. فعالیت های محیط زیستی. عکس، نقاشی و فیلم های شاهکار. پُست کردن جملات حکیمانه از بزرگان و فضیلت فروشی های پوچ در دنیای مجازی. راه زندگی موفقیت آمیز تدریس شده توسط اینفلوئنسر های الکی. یک فضای الکی. سبقتای الکی. نسبتای الکی. آرتیستای الکی. بدن های مصرفی و تحریک کننده از مدل های الکی. هیچ چیز دوای این درد بی درمان نیست. درد بی معنایی و پوچی محضِ زندگی. تلاش هایمان غایت و سرانجامی ندارد. چقدر در برابر قدرت طبیعت ناچیز و ناتوانیم. طبیعتی که می تواند بی رحم باشد و همه چیز را از انسان بگیرد. کرونا به ما درس های بزرگی می آموزد. این که هیچ عددی نیستیم. یک سلسله وقایع تصادفی منجر به مرگ هزاران نفری شد که شاید می پنداشتند احتمالاً “کسی” هستند. آنانی که اکنون با نام “جانباختگان” یاد می شوند. به همین سادگی. انگار که یک تاسی انداخته می شود و به تصادف نوبت همه ما می رسد تا از صحنه روزگار محو شویم. مثل همه ی آن طرح هایی که بر روی شن های ساحل نقش می بندد و در کسری از ثانیه موجِ دریا همه چیز را از بین می برد. مثل‌ خطای انسانی. خطاهای الکی. بنابراین کرونا یک آزمایش بزرگ و جدی برای اندیشه و تفکرمان است. فرصتی برای آنکه ماسک ها و نقاب ها را از صورتمان برداریم و با خود واقعی مان روبرو شویم. تصاویر را از بین ببریم. تصاویری که با آنها هویت مان را تعریف کرده ایم. آن ابژه های بیرونی. ابژه های قدرت که فکر می ‌کنیم با رسیدن به آنها می توانیم از شر نیمه تاریک وجود خلاص شویم. کرونا، سقوط هوا‌پیما و همه تراژدی ها یک آزمایش بزرگ برای شناخت است. فرصتی برای تمرین. تمرین از بین بردن همه خودخواهی ها و فرصت طلبی های شخصی مان. کرونا یک فرصت است برای آنکه یاد بگیریم زندگی را سخت نگیریم. همدیگر را تحمل کنیم. لذت ببریم و زندگی را تا زمانی که هست با شرافت هر چه تمام زیست کنیم و چیزی برای ماندن باقی نگذاریم. برای آنکه بفهمیم آنچه ارزش دارد عمق زندگی است نه طول‌ آن. کرونا یک فرصت است برای آنکه به یاد آوریم زندگی بی معناست و هیچ ابژه ی بیرونی این معنای گمشده را برایمان به ارمغان نمی آورد. بیهوده دنبال معنا نگردیم چرا که خودمان به تنهایی یک معنا هستیم. معنایی که خود نیز از درک آن عاجزیم. اگر این موانع شناختی و ابرهای تاریک بگذارند. اگر بخواهیم. اگر جسارت داشته باشیم. اگر اراده کنیم. اگر تحمل پذیرش حقیقت را داشته باشیم. آن وقت زندگی می شود: نواختن، ساختن و‌ رهایی</description>
                <category>پویا میری</category>
                <author>پویا میری</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2020 12:41:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریاد زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@pooyamiri91/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-plsszv7gyqmk</link>
                <description>Photo by Pete Turnerحرف هایی هست که حرف نیست.حرف هایی هست که شعر نیست.حرف هایی هست که قصه نیست.حرف  هایی که قاصدی را صدا می زندقاصدی که زندگی را خبر می دهدزندگی که سکوت را فریاد می کشدفریادی که آرام زمزمه می کند:هنوز نهزمستان 98</description>
                <category>پویا میری</category>
                <author>پویا میری</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2020 10:26:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مست شوید</title>
                <link>https://virgool.io/@pooyamiri91/%D9%85%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AF-qjzc8dkbo3vm</link>
                <description>متین آباد | کاشانچند روزی است که شعر زیر از شارل بودلر حسابی ذهنم را درگیر کرده است. در این روز های تلخ و سیاه، امید می بخشد و آدمی را سرخوش می کند. سخن درستی می گوید. وقتی همه چیز بی معنا است. وقتی پوچی همه چیز را در بر می گیرد کاری نمی توان کرد مگر امید به ساختن و آنچه این واژگان می گویند:مست شویدتمام ماجرا همین است،مدام باید مست بود،تنها همین.باید مست بود تا سنگینی رقت‌بار زمانکه تورا می‌شکندو شانه‌هایت را خمیده می‌کند را احساس نکنی،مادام باید مست بود،اما مستی از چه؟از شراب از شعر یا از پرهیزکاری،آن‌طور که دلتان می‌خواهد مست باشیدو اگر گاهی بر پله‌های یک قصر،روی چمن‌های سبز کنار نهرییا در تنهایی اندوه‌بار اتاقتان،در حالیکه مستی از سرتان پریده یا کمرنگ شده، بیدار شدیدبپرسید از باد از موج از ستاره از پرنده از ساعتاز هرچه که می‌‌وزدو هر آنچه در حرکت است،آواز می‌خواند و سخن می‌گویدبپرسید اکنون زمانِ چیست؟و باد، موج، ستاره، پرنده،ساعت جوابتان را می‌دهند.زمانِ مستی استبرای اینکه برده‌ی شکنجه‌دیده‌ی زمان نباشیدمست کنید،همواره مست باشید،از شراب از شعر یا از پرهیزکاری،آن‌طور که دل‌تان می‌خواهدشارل بودلر</description>
                <category>پویا میری</category>
                <author>پویا میری</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2020 12:49:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در عین سادگی ساده نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@pooyamiri91/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-sudnmeoflzxv</link>
                <description>چند روز پیش به بام کلاردشت رفته بودم. جایی خوش آب و هوا و بکر که فرصت بی نظیری بود برای اندیشه در باب زندگی. کوه های برفی و تپه هایی که آن اطراف را احاطه کرده بودند مرا به فکر فرو برد که چقدر در برابر طبیعت کوچک و ناچیز هستیم. فریاد می زنیم. شور و حرارت به خرج می دهیم. جنب و جوش خود را وقف زندگی می کنیم. اما از آن سو طبیعت بسان مادری ناشنوا و نابینا است که هیچ توجهی به فرزندانش ندارد.اهمیتی نمی دهد که این انسان زمینی می خواهد چه قله هایی را فتح کند یا چه مراحلی را طی کند تا دنیا را به شگفتی وا دارد. همه ی عظمت های انسانی در برابر طبیعت خوار و خفیف است. مثل قطره ی باران در اقیانوس پهناور سیاره ی زمین. طبیعت به آدمی یاد آوری می کند که تا چه اندازه آرزو ها و نیازهایش پوچ و بیهوده است. این عظمت و هیبت و شکوه به آدمی گوشزد می کند که عمر گران است و اگر بیهوده سپری شود راه برگشتی نیست. به گمانم همه ی ما زندانی این کلبه ی زمین هستیم. در آرزوی پرواز به فراسوی مرز ها هستیم اما می دانیم این زندان را رهایی نیست. همین موجب می شود تا تمرین جدی نگرفتن زندگی را امتحان کنیم. اینکه بیهوده انرژی درونی مان را خرج چیز های بی اهمیت نکنیم. زندگی را ریسک کنیم در آن چیزهایی که وجود ما را می لرزاند. همانا که بزرگترین فصیلت ها ریسک کردن است. ریسک کنیم چرا که چیزی برای از دست دادن وجود ندارد.وقتی از فراز بام کلاردشت به نمای روبرو خود نگاه می کردم با خود می گفتم چقدر زندگی ساده است. خورشید هر روز صبح طلوع می کند و زمین را گرم می کند و این مورچگان از لانه های خود بیرون می آیند و با گام های خرد و حقیر زندگی را زیست می کنند. با یکدیگر به جنگ و نبرد می پردازند و برای بقا خود به چه کارها که نمی پردازند. از پله های ترقی بالا می روند و در موفقیت و کسب شهرت و ثروت گوی سبقت را از یکدیگر می ربایند. چقدر بدبخت است این انسانی زمینی که مثل مورچه ای در بستر این طبیعت غول پیکر به دنبال اهداف خود می رود. خورشید از آسمان به این حقیران زمینی نور می تاباند و سرانجام غروب از راه می رسد و شب می شود. شبِ تاریکی که بشر می باید چراغ وجودی خود را روشن کند. دریاچه ای از اشک درون شمع پر کند و رنج هستی را بر دوش بکشد. حضور خود را تحمل کند و تا &quot;هست&quot; بر این جریان زندگی بدمد و بنوازد.و این چرخه تکرار می شود. روز به شب می رسد. فصل ها از راه می رسد. تراژدی ها و کمدی های احمقانه زندگی به نمایش در می آیند. مثل مرگ تصادفی آن همه جوانان سرشار از آرزو و تمنا و شانس آن مسافری که هرگز سوار هواپیما نشد و از مرگ نجات پیدا کرد.به گمانم زندگی شوخی احمقانه ای است. در عین سادگی ساده نیست. در عین هستی، نیستی به ما چشمکی می زند. می خواهیم ساده بیاندیشیم. ساده زندگی کنیم. ساده باشیم. اما راه درازی است تا رسیدن به این سادگی!تنها از این همه تکرار و مصیبت ها و لذت هایی که بر تن آدمی وارد است می توان به شعر زیر از نیما یوشیج اکتفا کرد:یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی...از این پس همه چیز ِ جهان تکراری‌ست. همه چیز، جز مهربانی.</description>
                <category>پویا میری</category>
                <author>پویا میری</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2020 11:06:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبکه های اجتماعی - کاهش همبستگی جمعی</title>
                <link>https://virgool.io/@pooyamiri91/%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%87%D8%B4-%D9%87%D9%85%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-ymi2sgps3sdn</link>
                <description>همبستگی جمعی. آنچه این روزها به باد فراموشی سپرده شده است. وقتی در خیابان های تهران راه می روم از خود می پرسم این مردم چقدر نسبت به یکدیگر احساس همبستگی دارند. چقدر دلمان برای همدیگر می سوزد و دنیایی که در آن زیست می کنیم چه شکل است. کنار انسان های دیگر یا در جهان و رویاهای شخصی.در گذشته آنچه تجربه می کردیم بودن کنار خانواده و جمع های بزرگ تر بود. اما امروزه ارزش های جمعی جای خود را به فردیت و حریم خصوصی داده است. انسان ها بیشتر به دنبال آزادی و اهداف فردی خود هستند. کانون خانواده اقتدار گذشته را ندارد. زندگی آدمها خیلی شخصی تر دنبال می شود. هرچند به طور پیش فرض این انتظار می رود که صنعت ارتباطات وضع موجود را از آنچه هست بهتر کند. آدم ها را از طریق فضای مجازی به یکدیگر نزدیک تر کند و نوعی همبستگی بوجود بیاورد. اما نتایج به صورت کیفی چیزی دیگر به ما می گویند. دنیای نوین تسهیلات ارتباطاتی بسیار به ارمغان آورده است و امروزه تماس و دیدن و شنیدن از هر نقطه ی جهان امکان پذیر است. دسترسی آدم ها به یکدیگر راحت تر شده است اما همین اتفاق فاصله ها را نیز بیشتر کرده است. باید از خود سوال کنیم چرا دنیای مجازی نتوانسته آن همبستگی اجتماعی را به وجود بیاورد و تنها به توهم وجود آن دامن زده است. مثلاً شما در اخبار می شنوید که کاربران در فضای مجازی نسبت به رویداد x واکنش نشان دادند. این واکنش نشان دادن چیزی جز جنس مجازی آن نیست. آن چه در گذشته بیشتر رایج بوده واکنش های عینی و عملی به اتفاقات زندگی بوده است. می توان درک کرد که انسان ها از وضعیت دیگر مکان های این دهکده جهانی خبر نداشتند، اما نسبت به محیط زندگی خود کاملاً هوشیار بودند. آن چه امروز دیده می شود توهم ارتباطات همزمان با همه نقاط جهان و بی خبری از خود و خانه ی اطراف مان است. امروزه شبکه های اجتماعی نقش بسزایی در کاهش همبستگی اجتماعی و وحدت جمعی دارند. این گونه شبکه ها انسان ها را در دام مقایسه همیشگی با دیگران می اندازد و تصویری از جهان می سازد که هرگز رنگ واقعیت ندارد. دنیا به طرز عجیبی تحت استعمار این گونه شبکه ها در آمده است. شبکه هایی که امکان دیدن و زیستن از نوع دیگر را برای انسان ها از بین می برند. باید از خود سوال کنیم چگونه میتوان تعادلی میان زندگی واقعی و آنچه در دنیای مجازی می گذرد ایجاد کرد. ما زندگی واقعی را از دست میدهیم و تنها به کنش های مجازی اکتفا می کنیم. می شویم کنشگر های مجازی نه حقیقی. همبستگی اجتماعی در قرن ارتباطات چگونه اتفاق می افتد؟ راه حل چیست؟</description>
                <category>پویا میری</category>
                <author>پویا میری</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2020 12:41:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>