<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Poria</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@poriasis</link>
        <description>یه علاقه‌مند به محتوا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 16:35:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/24419/avatar/TC6DH0.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Poria</title>
            <link>https://virgool.io/@poriasis</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بهترین پادکست‌های 2019 (فارسی)</title>
                <link>https://virgool.io/@poriasis/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-2019-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-fhohnfaqmabl</link>
                <description>اگر یادتون باشه پارسال همین موقع ها بود که علی بندری یه توییتی کرد و گفت بیایید بهترین پادکست‌های که تو سال 2018 شنیدم رو معرفی بکنیم. اون موقع من دوتا لیست منتشر کردم یکی برای پادکست‌های انگلیسی که تو اون سال شنیدم یه دونه هم از پادکست‌های فارسی که شنیده بودم. امسال دیدم واقعا خبری نیست انگار هم یادشون رفته گفتم خودم دست بکار بشم و لیست خودم رو بذارم، خوب این شما و این لیست بهترین پادکست‌های فارسی سال 2019 من :8- آلبوم دهم: در بهشت به ملاقاتم بیاامسال سال خیلی خوبی برای صنعت (بله صنعت) پادکست فارسی بود، کلی پادکست و پادکستر خفن شروع بکار کردن. یکی از این پادکستر خفن‌ها بردیا برجسته با پادکست خفنش یعنی آلبوم بود. من بردیا رو از خیلی سال پیش با وبلاگ آل‌ب‌وم میشناسم. اما وقتی دیدم که داره پادکست هم میسازه کلی خوشحال شدم و از همون روز اول مشتری پادکستش شدم. اما قسمت دهم آلبوم یه چیز دیگه بود اونقدری که این قسمت آلبوم رو من دوست داشتم شاید هیچ قسمت دیگه اش اینقدر به دل من ننشسته باشه. داستان این قسمت در خصوص یکی از مطرح‌ترین خوانندگان دنیا یعنی مایکل جکسون و یکی از خفن ترین آلبوم‌های تاریخ یعنی Thriller هست. پیشنهاد من به همه شما شنیدن این قسمت هست از دستش ندید.7- فیکشن : استاد قصابفیکشن از جمله پادکست جدیدهای امسال هست، تا الان پنج قسمت دادن که یکی از یکی بهتر هست. هدفی که تو پادکستشون دنبال میکنن رو خیلی دوست دارم، باور دارن که باید با پادکستشون حتما شنونده رو بترسونن !!!!!  بنظرم که واقعا تونستن اینکار رو بکنن. چند وقت پیش بود که یه مقاله‌ی میخوندم در خصوص تاثیرگذاری صدا در ترسوندن افراد به خوبی توش گفته شده بود که فیلم‌های ترسناک بدون اون صداسازیشون هیچی جز یه سری صحنه‌های بدون روح نیستن، این موسیقی هست که به این صحنه‌ها روح میده. کار بچه های فیکشن هم همین شکلی هست در کنار داستان‌های ترسناکشون یه فضاسازی عالی اون حس ترس قشنگ تا پوست و استخون میکنه تو وجودتون. اما در خصوص این قسمت داستان استاد قصاب رو من قبلا شنیده بودم و در موردش یه مطالعه کرده بودم، اما شنیدن این قسمت تو پادکست فیکشن یه چیز دیگه بود اون حس ترسی که این دوستان به آدم منتقل میکنن قشنگ مو به تن آدم سیخ میکنه !!! پیشنهاد میکنم این قسمت حتما بشنوید.6- مختصر و مفید : تئوری توطئهتو دنیای پادکست یه دسته بندی جدیدی اضافه شده با اسم How to  دلیلش اضافه شدن این دسته بندی چی بود ؟ خیلی از پادکست‌ها داشتن چیزهای خیلی جالبی رو به ساختار اینکه اینا چی هستن توضیح میدادن، برای همین آیتیونز بزرگتر صنعت پادکست تصمیم گرفت یه دسته بندی جدیدی برای اینکار اضافه بکنه که این پادکست‌ها برن تو این دسته بندی. تو سال گذشته یه پادکست هم تو این سبک وارد بازار پادکست فارسی شد به اسم مختصر و مفید کاری از اردشیر طیبی، من اردشیر از کلی چیز باحال میشناسم ولی تو دنیا پادکست قبل از مختصر و مفید پادکست دانرو باز رو ازش شنیده بودم، و اینکه واقعا پادکست فوق العاده ای بود و واقعا حیف که تموم شد بد نیست برید سراغش و بشنویدش، من تنها جایی رو که تونستم پیدا کنم همه قسمت هاش باقی باشه شنوتو بود جای دیگه گویا از بین رفته فایل ها. در هر صورت اردشیر رو من از دانرو میشناختم و منتظر ادامه دانرو بودم که یه دفعه دیدم که اردشیر رفت سراغ یه پادکست جدید و مستقل به اسم مختصر و مفید، کار این پادکست چی هست، ایشون در هر قسمت یه موضوع مورد بحث رو میذارن وسط و در موردش خیلی مختصر و مفید توضیح میدن، فصل اولشون در خصوص انتخابات امریکا هست، تو هفت قسمت کل ساختار سیاسی امریکا رو براتون خیلی مختصر و مفید بدون توضیح اضافه شرح میدن. اما بهترین قسمتش حداقل برای من تئوری توطئه هست !! چراش فکر کنم واضح هست، بلاخره منم دارم چیزهای که بهش میگن تئوری توطئه رو شرح میدم اینکه اصلا این داستان از کجا میاد  جالب هست. اگر رادیو عجایب رو میشنوید حتما یه بار قسمت تئوری توطئه مختصر و مفید بشنوید خالی از لطف نیست.5- رادیو مرز – بعد از خودکشیپارسال هم رادیو مرز جز بهترین پادکست‌هام بود امسال هم هست، یعنی واقعا هنر میخواد که نه تنها کیفیت پادکستت  در طول یکسال کم نشه بلکه بهتر هم بشه، پادکست  رادیو مرز از این دست پادکست‌ها هست. در خصوص مرضیه رسولی و کاری که داره میکنه هر چقدر هم بخوام حرف بزنم کم هست ولی تنها چیزی که میتونم بگم خسته نباشی امیدوارم همینطوری پر قدرت به تولید پادکست ادامه بدی. اما در مورد بهترین قسمت امسالش قسمت بعد از خودکشی یکی از عجیبترین چیزهای بود که تا الان شنیده بودم، همیشه به خودکشی فکر کرده بودم و همیشه یک سوال بزرگ برام بود ادم های که خودکشی میکنن چه تاثیری رو اطرافیانشون میذارن اگر زنده بمونن چه اتفاقی برای خودشون میفته !! مرضیه رسولی واقعا خیلی خوب تونسته بود این داستان رو از زیر زبون افراد بیرون بکشه و واقعا از شنیدنش من لذت بردم. هر چند خودش هم گفت بهتر بود قبل از شروع پادکست یه هشداری میداد چون واقعا پادکست مناسب هر حالی نیست و منم لازم میدونم بهتون هشدار بدم قبل شنیدن حتما توجه بکنید در چه حالی هستید.4- پادکست آن – مجموعه سریالی ایستاده در خوابواقعا خیلی خیلی سخت بود که بین ایستاده در خواب یا به آینه نگاه میکنم پادکست آن یکی رو انتخاب بکنم ولی داستان ایستاده در خواب واقعا خیلی شبیه به الان ما هست، ملتی که فقط دوست داریم از کشوری که توش زندگی میکنیم فرار کنیم و حاضریم براش هر بهایی بدیم، دوست دارم برای همه کسایی که تصمیم گرفتن به هر قیمتی از ایران برن این رو بذارم و مجبورشون کنم تا اخر گوش بدن و ازشون بخوام بعد تصمیم بگیرن. پادکست آن و مرسن واقعا به خوبی تونستن یه داستان عالی از یک مهاجرت رو به گوش مخاطبشون برسونن تحسین برانگیز هست و یه خسته نباشید هم باید به مرسن بگم.3- پادکست راوکست – مجموعه سریالی قمار با مرگیکی دیگه از پادکست‌های خوبی که تو سال گذشته اومدن پادکست راوکست بود. من با ایمان از پادکست راوکست یک همکاری پادکستی داشتم و باهام قسمتی برای مرگ جان اف کندی منتشر کردیم. یادم هست بهش گفتم میخوام این قسمت رو به بهترین قسمت پادکست‌هامون تبدیل کنیم ولی ایمان نامردی نکرد و قسمت‌های بعدیش رو طوری ساخت که زد حرف ما رو با خاک کوچه یکی کرد !! قمار مرگ هم یک داستان مهاجرت هست ولی اینبار نه از ایران بلکه از یه کشور که ما تو یه قدمی تبدیل شدن بهش هستیم یعنی کره شمالی، ایمان تو قمار مرگ داستان مردی رو تعریف میکنه که تصمیم میگیره از این کشور فرار بکنه و خودش به جای برسونه که حداقل بتونه طمع آزادی رو بچشه، واقعا داستان عالی هست و نحوه روایت ایمان از پادکست راوکست هم فوق العاده هست. پیشنهاد میدم این داستان‌ها رو هم بشونید.2- رادیو نیستطاها رو من با پادکست پاپریکا میشناختم راستش زیاد پاپریکا رو نشنیدم در حد یک قسمت، نه بخاطر اینکه پادکست بدی بود نه !! بخاطر اینکه من کلا با پادکست‌های سینمایی حال نمیکنم (فکر کنم طاها الان گردن منو میزنه میگه من پادکستم گفتگو محور بود سینمایی نبود ). ولی جدا از پادکست پاپریکا همیشه با طاها و ایده‌هاش حال میکردم تا اینکه دیدم یه روز پادکست رادیو نیست رو زد، من شاید از قسمت دوم دیگه شنونده ثابت پادکستش شدم دقیقا همون حس رو به من میدادن که توقع دارم از یه پادکست گفتگو محور داشته باشم، من چندسالی پادکست رادیو وستروس رو میساختم تو اون چندسال همیشه سعی کردم یه فضایی مثل رادیو نیست رو برای پادکستم داشته باشم دلیلش هم ساده بود با اینکه خیلی ها بهمون میگفتن چقدر تو حرف هم میاد چقدر حرفهای بی ربط میزنید ولی به همون اندازه بهمون میگفتن ما خیلی حال میکنم با پادکستتون چون شماها رو دقیقا شبیه دوستانی میبینم که کنارمون نشستن و با ما دارن حرف میزنن. طاها و امیرحسین دقیقا شبیه دوتا دوستتن برای من شاید حرفهای بزنن و دیالوگ های داشته باشن که من دوست نداشته باشم و باهاشون زاویه داشته باشم ولی بازم میشنوم حرفشون رو و دوست دارم بیشتر صحبت بکنن برام. من برای رادیو نیست قسمتی رو به عنوان بهترین معرفی نمیکنم شما اختیار دارید هر کدوم از قسمت هاش رو دوست دارید بشنوید ولی قبلش اگر دنبال یه فضایی هستید که یکی براتون یه چیزی تعریف بکنه یکی مثل چوب خشک نشسته باشه و حرف بزنه اینجا از اون خبرها نیست، شما در رادیو نیست هم شوخی های بی نمک می‌شنوید هم جمله‌های قصار در هر صورت اگر دنبال دوتا دوست خوب هستید بشنویدش.1 – پادکست میم – باورنکردنیپادکست میم از اون دسته پادکست‌های خوش ساختی هست که من همیشه با علاقه دنبالش میکنم، مهدی تو هر قسمت پادکستش یه مقاله که جایزه پولیتزر رو برده رو برامون تعریف میکنه، تو قسمت اخرش رفته سراغ مقاله که تو سال 2016 جایزه پولیتزر رو برده من این قسمت رو خیلی دوست دارم، داستانی که روایت میشه در خصوص دختری هست که به اتهام دروغ گفتن بازداشت میشه !! ولی داستان یه چیز دیگه هست و اون دختر دروغی نگفته فقط کسی نمیخواد باور بکنه که حرف اون راست هست، داستان زمانی جالب میشه که شما دوتا داستان موازی رو میبینید که در یک آن بهم میرسن و این برخورد دو داستان هست که به پادکست رو به اوج میرسونه. پیشنهاد میدم حتما گوش بدید.من امسال پادکست‌های جدیدتری رو معرفی کردم دلیل براین هم نیست که پادکست های پارسال بد بودن نه اونا هم خوب بودن ولی فقط سلیقه امسال من واقعا با اینا بیشتر حال کرد و انتخابشون کردم. دم همه بروبچه های جامعه پادکست فارسی هم گرم باشه.شما هم استین بالا بزنید و پادکست هاتون رو معرفی بکنید درست مثل پارسال</description>
                <category>Poria</category>
                <author>Poria</author>
                <pubDate>Sat, 21 Dec 2019 16:50:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رادیو عجایب قسمت پانزدهم : JFK</title>
                <link>https://virgool.io/@poriasis/%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-jfk-av73asncbqwj</link>
                <description>فکر کنم بهتره موج رو عوض بکنید...چون الان روی ایستگاه اشتباهی هستید«آخرین سخنرانی او بسیار عالی بود. سخنرانی‌اش را تمام کرده بود. من می توانستم تکه‌ای از جمجمه او را که از سرش بیرون زده بود ببینم. سپس در کنار من افتاد. خون و مغز او روی دامن من ریخته بود.» این‌ها سخنان ژاكلین كندی اوناسیس در مصاحبه مشهورش با مجله لایف در سال 1963 با تئودور اچ. وایت درباره ترور همسرش است. این مصاحبه وحشت آشکار را نشان می دهد که نه تنها جکی بلکه تمام آمریکایی ها بخاطر مرگ کندی احساس کردند.همچنین در سال ۲۰۱۶ از روی این سخنان فیلمی ساخته شد که روایتگر داستان جان و جکی کندی بود. ترور او هنوز هم برای مردم آمریکا جالب است.بخشی از جذابیت مربوط به خود کندی است. بسیاری معتقدند که حکومت کوتاه او بسیار پربار بود. بخش دیگری از آن را ناشی از رازآلود بودن ماجرای ترور او می‌دانند.آیا لی هاروی آزولد یک چپ گرای تنهای دیوانه بود که این قتل را به تنهایی انجام داده بود یا اینکه افراد دیگری نیز درگیر آن بودند؟ احتمالاً دولت خود کندی در این تئوری‌های توطئه نقش داشته. به تئوری‌های توطئه خوش آمدید ، پادکست که در آن داستان های پیچیده ای رادرباره‌ی صحنه های بحث برانگیز جهان مشاهده می کنیم و به جستجوی حقیقت می پردازیم . من کارتر روی هستم من مولی براندنبورگ هستم و هیچ یک از ما تئوری توطئه نمی‌دهیم، اما ما روشن فکر ، بدبین و کنجکاو هستیم. اشتباه نکن بعضی اوقات نسخه رسمی حقیقت است ، اما بعضی اوقات چنین نیست.امروز ما در مورد ترور رئیس جمهور جان اف کندی صحبت می کنیم. وی در ۲۲ نوامبر ۱۹۶۳ در دالاس ، تگزاس توسط لی هاروی آزولد کشته شد.اما طبق گزارش های رسمی، بیشتر آمریکایی ها اعتقاد دارند که آزولد به تنهایی عمل نکرده است. آمارها  از اواخر دهه 1960 به طور مداوم نشان داده اند که اکثریت آمریکایی ها فکر می کنند که داستان رسمی دولت درباره این ترور دروغ است.از دهه 1960 بسیاری از نویسندگان ، دانشگاهیان ، محققان آماتور ، محققین در زمینه حرکت پرتابه(بالیستیک) و حتی دادستان منطقه نیواورلئان سعی کرده اند آنچه را که واقعاً در آن روز در دالاس اتفاق افتاده کشف کنند و بفهمند چه کس دیگری ممکن است در آن ماجرا دخیل باشد.به نظر می‌رسد حتی خود دولت نیز از آنچه رخ داده مطمئن نیست. ما وظیفه داریم این ترور را بررسی کنیم. نخستین بار کمیسیون وارن بود که پس از حادثه رخ داده در ۱۹۶۳ برای بررسی این موضوع تاسیس شد. بعداً در سال 1978 کاخ سفید برای بررسی بیشتر این موضع کمیته‌ی دیگری تاسیس کرد. هر کدام در مورد جزئیات کلیدی این ترور به نتیجه‌ی متفاوتی رسیدند.ما داستان رسمی این ترور را بررسی خواهیم کرد،و به اختلافات بین دو کمیسیون دولتی که وظیفه داشتند آن را بررسی کنند می‌پردازیم.اکثر افرادی که در ۲۲ دسامبر ۱۹۶۳ زندگی می‌کردند، می‌توانند دقیقاً به شما بگویند که در هنگام تیر خوردن جان اف کندی کجا بودند و چه می‌کردند.این رویداد ملت را شوکه کرد. کندی یک چهره محبوب ، جذاب ، و یک کهنه سرباز جنگ جهانی دوم بود که عنوان قهرمان جنگ را گرفته بود.لهجه شیوای بوستونی ، خانواده‌ی خوب و همسر زیبایش جکی. باعث می‌شدند که او به چهره‌ی دلخواه یک ملت تبدیل شود.البته مشکلاتی هم در خانواده‌ی او بوده. خانواده کندی ثروتمند بودند و آنها قبل از روی کار آمدن او نسل ها در امور دولت ماساچوست دخالت کرده بودند. همچنین او قبل از اتمام تحصیلات خود در دانشگاه هاروارد ، به پرینستون رفت.خانواده همسرش در نیویورک ، ثروت و اصالت مشابه‌ای داشتند. جان و جکی کاتولیک بودند . درست است که کندی تنها رئیس جمهور کاتولیک تا به امروز بوده است ، اما آنها فاصله‌شان را با مدرسه‌های قدیمی‌ای که برای افراد بالامرتبه‌ی آمریکایی هست حفظ کردند تا نشان دهند افراد متجددی هستند و این باعث شد که محبوبیت زیادی کسب کنند. این دید مردمی که او را شخصی تجددخواه می‌دیدند مربوط به سن وی نیز می‌شود. وی در زمان ریاست جمهوری تنها 43 سال داشت و هنوز جوانترین رئیس‌جمهوری هست که آمریکا دیده. نظرات سیاسی او نیز نشان از تجدد داشت. کندی حتی در میان دموکرات ها نیز به طرز غیرمعمولی روشن فکر محسوب می‌شد. وی از برابری نژادی و جنبش حقوق مدنی حمایت کرد. وی حداقل دستمزد را افزایش داد ، مزایای تأمین اجتماعی را افزایش داد ، صورتحسابهای مسکن را معرفی کرد و خدمات کتابخانه ای را نیز گسترش داد. تصمیمات سیاست خارجی وی نیز مهم است که هنگام بررسی تئوری‌های توطئه به آن بیشتر می‌پردازیم.دوره ریاست جمهوری کندی در اوج جنگ سرد بود ، بنابراین بخش عمده ای ازسیاست‌های خارجه‌ی او مربوط به دولت‌های کمونیستی. به ویژه کوبا می‌شد. در آوریل ۱۹۶۱ ، سیا و تبعیدی های نظامی ضد کاسترو کوبایی توطئه کردند تا به کوبا حمله کنند و فیدل کاسترو را بکشند و دولت کمونیستی وی را سرنگون کنند. این امر به عنوان حمله به خلیج خوک ها شناخته می شود. کندی با آن نقشه موافقت کرد ، اما او اجازه‌ی پشتیبانی هوایی را نداد. نقشه درست پیش نرفت و برخی از اعضای سیا ، فقدان نیروی هوایی را دلیل عدم موفقیت این حمله دانست. این شکست ضربه بزرگی به شهرت دولت کندی وارد کرد. در اکتبر ۱۹۶۲ ، کندی با موفقیت ایالات متحده را از بحران موشکی کوبا نجات داد. هنگامی که ایالات متحده متوجه شد اتحاد جماهیر شوروی در حال ساخت سایت های موشکی بالستیک در کوبا بود. کندی با ترکیبی از تاکتیکها ، از جمله مذاکره و محاصره نیروی دریایی ، توانست رهبر شوروی، نیکیتا خروشچف را متقاعد کند تا سایت های موشکی را از بین ببرد.این امر ظاهراً برای اکثر مردم ایالات متحده عالی به نظر می رسید ، اما برخی از عناصر محافظه کار تر در درون دولت و ارتش وجود داشتند که رویکرد کندی را صلح‌طلبانه در نظر گرفتند. آنها موافق حمله به کپبا بودند، و موضوعی هم بود که هنگام مرگ کندی هنوز عمومی نشده بود، اما او در واقع کمی بیشتر از یک ماه قبل از مرگش، دستور خروج کامل نیروهای آمریکایی از ویتنام را داده بود.  او مطمئناً فردی صلح‌طلب یا حامی کمونیسم نبود ، اما او به وضوح تمایل به صلح و مذاکره در مورد جنگ داشت. سیا از نگرش کمتر تهاجمی او نسبت به کمونیسم ناراضی بود.بدانید که در ابتدای جنگ سرد سیا به طور ویژه برای جنگ با کمونیست ها تأسیس شد . کوبایی های ضد کاسترو که با سیا همکاری می کردند تا فیدل کاسترو را سرنگون کنندبه همراه شرکت‌های اسلحه سازی از کندی ناراضی بودند، این شرکت ها با تهیه اسلحه و موارد دیگر برای جنگ ، درآمد کسب می کنند. بنابراین هنگامی که تغییر موضع او در مورد جنگ در ویتنام علنی شد توجه بسیاری را به خود جلب کرد.و البته کمونیست ها ، کوبا و شوروی هم او را دوست نداشتند. علی رغم مواضع مسالمت آمیز تر برای مذاکره ، وی همچنان رئیس‌جمهور آمریکای کپیتالیست بود.واضح است که کندی دشمنان زیادی داشت، افراد زیادی که می‌خواستند او را بکشند.اما رسماً این لی هاروی آزولد بود که او را به قتل رساند. گزارش کمیسیون وارن در سال ۱۹۶۴  درباره‌ی لی هاروی آزولد بیان می کند که شخصی، منزوی ، ناامیدی و بی‌نوا بود و به نظر می رسید وی در یافتن محل مناسبی برای زندگی (از نظر ایدئولوژی) مشکل داشت.همانطور که می‌بینیم او شخصیت خاص(تیپیکال) افرادی را دارد که در اکثر تیراندازی‌های گزارش‌ شده می‌بینیم.بله ، او کودکی دشوار داشت و حتی مدتی را در یک پرورشگاه گذراند. مادرش برای مدتی پس از درگذشت پدرش نتوانست از او مراقبت کند.او در 17 سالگی به تفنگداران دریایی پیوست تا شاید زندگی‌اش به ثبات برسد.  بر اساس یادداشت های کمیسیون وارن او در حالی که در خدمت بود شروع به مطالعه مارکسیسم و ​​زبان روسی کرد، ، به نظر می رسد که وی در واقع تحصیل روسی در مدرسه زبان نظامی را انجام داده است. من نمی دانم که چگونه یا چرا این آموزش وجود داشته ، اما این چیزی نیست که تفنگداران دریایی به طور کلی به آن‌ها دسترسی داشته باشند مگر اینکه آنها وظیفه‌ای مربوط به اتحاد جماهیر شوروی داشته باشند.باور این موضوع که ارتش خطر ورود کمونیسم در نیروهای نظامی را تا این حد دست کم گرفته سخت است. هرچه باشد هنوز هم ترس سرخ در آمریکا رواج داشت و این خیلی عحیب است که یک نفر در آن دوره قادر به مطالعه‌ی مارکسیسم و زبان روسی باشد.موضوع از این هم عجیب‌تر می‌شود. در سال ۱۹۵۹ آزولد به طور ناگهانی تفنگداران دریایی را ترک می‌کند تا از مادر بیمار خود مراقبت کند، اما پس از چند روز، او ایالات متحده را ترک کرد و به شوروی رفت ، در آنجا به سفارت آمریکا اعلام کرد که می خواهد شهروندی آمریکای خود را لغو کند. و تمام اطلاعات خود را در مورد عملیات نیروی دریایی، که اسرار نظامی محسوب می‌شد، به شوروی بدهد.و باوجود آنکه آزولد آشکارا برنامه خود را برای به اشتراک گذاشتن اسرار نظامی با دشمن خارجی اعلام کرد ، اما به نظر نمی رسد سفارت ایالات متحده هیچ اقدامی علیه وی انجام داده باشد. در واقع شوروی بود که آزولد را رد کرد و به او گفتند که آنجا را ترک کند. در پی این اتفاق او ظاهراً از سر ناامیدی اقدام به خودکشی کرد. وی رگ دست خود را زد و یک هفته را در یک بیمارستان شوروی گذراند. تنها پس از آن واقعه بود که شوروی به او اجازه داد در آنجا زندگی کند.اما او برای مدت طولانی آنجا نماند. در سال ۱۹۶۲ او و یک زن اهل شوروی که یک سال قبل با او ازدواج كرده بود ، اجازه پیدا کردند به ایالات متحده برگردند، به نظر می‌رسید كه او از سختی های زندگی در یک کشور کمونیستی سرخورده شده بود و می خواست به خانه برگردد.ورود مجدد وی امكان پذیر بود زیرا با وجود تمام صحبت های وی در سفارت آمریكا ، او هرگز در واقع مدارک لازم برای كنار گذاشتن تابعیت خود را پر نکرد. او همچنین تنها می‌توانست به آمریکا برگردد زیرا وزارت امور خارجه اعطای وام بازگشت به او می‌داد. این وام به منظور ایجاد انگیزه برای آمریکاییان خارج از کشور به منظور کمک به بازگشت به خانه داده می شد. براساس گزارش وارن ، وزارت امور خارجه تصمیم گرفت كه مبلغ وام را به او بدهد زیرا شخصیت ناپایدار و ناراضی او در قبال ایالات متحده باعث می شد حضور مستمر وی در اتحاد جماهیر شوروی به اعتبار ایالات متحده آسیب برساند.بنابراین آزولد با ایالات متحده مشکل داشت توانست دوباره وارد ایالات متحده شود. بله. مسئله این بود که اگر وی در خارج از کشور باشد تبلیغ منفی برای کشور محسوب می‌شد.باشه. فکر می کنید این بدان معنی است که وی علاقه‌ای به سازمان‌های نظارتی در آمریکا دارد و فعالیت های وی به نوعی مورد نظارت قرار می گیرد؟اما همانطور که اهالی تئوری توطئه گفته‌اند، این اتفاق نیفتاد.آوزلد در آمریكا در سال ۱۹۶۲ مدام تغییر شغل می‌داد تا اینکه در اکتبر ۱۹۶۳ در کتابخانه‌ی یک مدرسه مشغول به کار شد. این تنها یک ماه قبل از عملیاتش بود.او به سرعت با برخی از گروه های طرفدار کمونیست و کاسترو کوبایی ، به ویژه گروهی به نام «بازی منصفانه برای کوبا» درگیر شد. این گروه به دلیل اختلاف ایدئولوژیک بین کمونیسم و ​​سرمایه داری ، از دولت کندی بیزار بود.با وجود بیزاری او از کمونیسم قبل از ترک روسیه، همراهی او با یک گروه کمونیستی قابل توجه استتئوری کمیسیون وارن که گفته بود او یه تیرانداز تنها بود که با همه چیز مشکل داشت درست به نظر می‌سد، او به آمریکا برگشته بود و نتوانسته بود سر یک شغل باقی بماند و نمی‌توانست خود را متعلق به جایی بداند. او درگیر یک ایدئولوژی شد که شاید خیلیبه آن اعتقاد نداشت،اما نمی‌شود تلاش او برای پیدا کردن جایگاه خودش را انکار کرد.همسر آزولد بعداً شهادت داد كه او قصد داشت در سال ۱۹۶۳ یكی از فعالان جناح راست و افسر بازنشسته ارتش را به قتل برساند كه كمسیون وارن از آن به عنوان شواهدی از تمایل وی به قتل استفاده می‌کند .فقیر و مقروض بودن او به همراه اعلام تمایلش برای کشتن یکی از فعالان در اوایل ۱۹۶۳ مدارکی هست که کمیسیون وارن با استناد به آن به این نتیجه می‌رسد که آزولد تنها کار کرده، آن‌ها مدرکی نداشتند که نشان دهد آزولد با شخص دیگری همکاری داشتهالبته باید گفت که نحوه‌ی رسیدگی آن‌ها به مدارک صددرصد پروسه‌ی استانداردی نداشتما نگاهی خواهیم داشت به شواهد و مدارک و آنچه که در واقع در تاریخ ۲۲ نوامبر ۱۹۶۳، روز ترور کندی، اتفاق افتاد.ابتدا به داستان رسمی در مورد ترور جان اف کندی می‌پردازیم که توسط کمیسیون رئیس جمهور در مورد ترور رئیس جمهور کندی ، که معمولاً به آن کمیسیون وارن گفته می شود ، جمع آوری شده است.براساس گزارش ۸۸۸ صفحه‌ای که كمیسون وارن به لیندون بی جانسون رئیس جمهور، وقت، ارائه داده است ، لی هاروی آزولد به تنهایی در ترور رئیس جمهور كندی در ۲۲ نوامبر ۱۹۶۳ عمل كرده؛ او پشت پنجره طبقه ششم کتابخانه‌ی آموزشگاه تگزاس مخفی شده بود.پنجره مشرف به دیلی پلازا بود که قرار بود اتومبیل ریاست جمهوری از آنجا عبور کند.کمی قبل از ساعت ۱۲:۳۰ جان اف کندی به همراه همسرش، فرماندار تکزاس جان کانلی و همسرش، نلی، سوار بر لیموزینی سر باز از کتاب‌خانه خارج شدند.گلوله‌ای که آزولد شلیک کرد یک گلوله‌ی کارکانوی ۶.۵ میلیمتری بود که برای سلاح تک تیرانداز ساخته شده بود، او سه تیر شلیک کرد، اولی به گردن کندی و مچ دست راست کانلی برخورد کرد، گلوله‌ی دوم خطا رفت، و گلوله‌ی سوم به سر کندی خورد. کمیسیون از ترتیب این شلیک‌ها مطمئن نیست اما این بهترین حدسشان بود.این موضوع که آزولد تیراندازی کرده بود غیرقابل انکار است. سازمان امنیت اسلحه‌ی وی را در طبقه ششم ساختمان پیدا کردند که اثر انگشت وی روی اسلحه بود و سه پوکه هم همان نزدیکی بود . حداقل یک شاهد، مردی با ظاهر آزولد را دیده که قصد داشت از طبقه‌ی ششم تیراندازی کند ، البته لازم به ذکر است که دیده‌ها و شنیده‌های بسیاری از شاهدان مغایر با نتیجه گیری کمیسیون بوده ، به عنوان مثال آن‌ها منکر آن بودند که هر سه شلیک از کتابخانه اتفاق افتاده باشد.پس از تیراندازی ، آزولد بلافاصله از کتابخانه فرار کرد. به گفته شاهدان وی بعد از ۴۵ دقیقه دیده شد که به یک افسر پلیس دالاس شلیک کرد و او را به قتل رساند. هنگام دستگیری او در یک سالن سینما ، دیدند که پوکه‌ی پیدا شده از اسلحه‌ی آزولد با تیری که به پلیس شلیک شده بود مطابقت داشت. او تا یک ساعت و ده دقیقه‌ پس از قتل کندی این اسلحه را در دست داشتوی هنگام بازداشت در تئاتر مقاومت كرد و ادعا كرد كه نمی داند به چه علت دستگیر شده است.«من به کسی شلیک نکردم ، پس هنوز به من گفته نشده است که چرا اینجا هستم.»همچنین مشهور است که ادعا كرده تنها یک آلت دست است. این کمیسیون این سخنان را به عنوان یک سری ادعای توخالی در نظر گرفت و رد کرد ، اماآنان که تئوری توطئه می‌سازند این حرف‌ها را سخنانی مهم و قابل استناد می‌دانند.این کمیسیون همچنین به تیر خوردن آزولد دو روز بعد توسط صاحب کلوپ شبانه دالاس، جک روبی، پرداخته است.در تاریخ ۲۴ نوامبر پلیس از پاسگاه محلی به زندان ایالت اسکورت می شد. ، روبی از میان جمعیت حاضر به شکم آزولد شلیک کرد.این کمیسیون مشخص کرد که روبی مانند آزولد به تنهایی عمل می کند. آنها اظهار داشتند که روبی بخاطر ناراحتی ناگهان کنترل خود را از دست داده و این عمل را انجام داده.قتل خود آزولد تنها چند روز پس از این ترور قبل از اینکه فرصتی برای توضیح دادن در دادگاه پیدا کند یکی از مشکوک ترین عناصر داستان است. اگر او با هر کس دیگری همکاری می کرد ، قبل از اینکه بتواند همدستان خود را آشکار کند ، ساکت شده بود.اما همچنین ممکن است که تیراندازی روبی به آزولد به اندازه‌ی شلیک آزولد به کندی بی معنی و تصادفی باشد. اینکه ما به این قتل‌ها معنای بیشتری بدهیم باعث ارضای روان خود ما می‌شود اما گاهی اوقات یک قتل از سر هیجان تنها یک قتل بوده و معنای بیشتری ندارد.چند عامل عجیب دیگر در ترور کندی وجود دارد. نظریه پردازان حتی به سراغ آنچه که بلافاصله پس از مرگ کندی رخ داد هم نگاهی می‌اندازند.اهمیت ملی این قتل و مشکوک بودن اتفاقات مربوط به آن ، باعث شد که لیندون بی جانسون تنها یک هفته پس از ترور کمیسیون وارن را تشکیل دهد.شهروندان آمریکایی و دولتهای خارجی فکر نمی‌کردند که قتل کندی حاصل یک نقشه‌ی از پیش تعیین شده است با این حال خیلی مهم بود که نشان دهند این یک کودتا نبوده و دولت آمریکا با ثبات و تحت اختیار دولتمردان باقی مانده بود. رئیس جمهور جانسون می دانست که ما نیاز داریم که یک گروه تحقیق معتبر را جمع کنیم تا به مردم این موضوع را نشان دهند.او ارل وارن رئیس دیوان عالی کشور را به عنوان رئیس کمیسیون در مورد ترور رئیس جمهور کندی انتخاب کرد. وارن رئیس دادگستری بود که قاضی دادگاه براون در برابر هیئت آموزش، که منجر به غیرقانونی شدن جدایی نژادی شد، بود.کمیته نام مستعار خود را ،از نام وارن به دست آورده.شش عضو دیگر این کمیسیون اعضای فعلی یا سابق دولت بودند ، از جمله آلن دالس ، مدیر سابق سیا که پس از حمله به خلیج خوک ها استعفا داده بود.این کمیسیون 522 مصاحبه با شاهدان انجام داده است ، برخی تنها باصحبت غیر رسمی ، برخی به شکل رسمی که با شهادت و سوگند خوردن همراه بود.اما گذشته از مصاحبه ها ، بخش عظیمی از اطلاعاتی که به آن استناد کردند توسط اف‌بی‌آی جمع‌آوری شده بود. این موضوع در نهایت مانع اعتماد عمومی به کمیسیون شد.به این موضوع هم می‌رسیم ابتدا به گفته‌ی شاهدان عینی بپردازیم.بزرگترین مشکلی که ایده‌ی «تنها بودن آزولد» دارد مسئله‌ی زمین چمن نول است. قبل از دستگیری آزولد ، بسیاری از شاهدان تصور می كردند كه زمین چمن نول محل تیراندازی به کندی بوده. بسیاری از شاهدان هنوز معتقدند که باید یک تیرانداز دوم در نول وجود داشته باشد. این یعنی آزولد تنها نبوده.زمین چمن نول منطقه ای بود که همچون کتابخانه به دیلی پلازا دید داشت و می‌شد از آنجا به خودروی ریاست جمهوری شلیک کرد.دست کم ۳۳ شاهدی که به کمیسیون وارن اعتراض کرده اند ، گزارش دادند که در این منطقه صدای شلیک گلوله هایی شنیده شده است ،حتی دو نفر شهادت دادند که دیده‌اند از آنجا دود بلند شده.یکی از کسانی که دود را دیده بود ، الی باورز ، کارگر راه آهن در یک برج تعویض مشرف به نول سر پست بود. وی در شهادت خود ادعا كرد كه دقایقی قبل دو مرد را دیده بود كه کنار فنس‌ها ایستاده بودند و در لحظه‌ی شلیک نوری از آنجا ساطع شده بود و پس از آن دود را دیده بود.باورز همچنین طی 20 دقیقه قبل از تیراندازی چندین وسیله نقلیه را دیده که در بن‌بست میان چمن زار نول و کتابخانه در رفت و آمد بودند.شهادت باورز نشان می‌دهد که حتی اگر هم تیراندازی در نول اتفاق نیفتاده باشد حرکت‌های مشکوکی آنجا رخ داده که با شهادت دیگر شاهدینی که صدا را از آنجا شنیدند هم‌خوانی دارد.کمیسیون تلاش زیادی برای رد این حرف شاهدان که حداقل یکی از تیرها از زمین چمن نول شلیک شده نکرد. آن‌ها نه درباره‌ی آن دو مرد و نه درباره‌ی وسیله‌های نقلیه بین دو نقطه بازرسی‌ای انجام ندادند‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍. حتی اسنادی وجود ندارد که کوچکترین تلاش جدی‌ای در آن زمینه انجام داده باشند. آن‌ها در گزارشاتشان گفته بودند که شاهدین بخاطر صدای همهمه و خاصیت پژواک صدا در پلازا به اشتباه فکر کردند که مبدأ صدا از جای دیگری است.توضیح خیلی قانع‌کننده‌ای نیست، درسته؟ دلیل بیشتری هم برای رد این موضوع وجود دارد. چندین شاهد در کتابخانه فقط از شنیدن صدای یک یا دو شلیک در شهادت هایشان به کمیسیون خبر داده اند. این مسئله را با شهادت افرادی که قبل‌تر گفتیم در نظر بگیرید و آنگاه این سؤال پیش می‌آید که آیا تیرها واقعاً از پنجره کتابخانه شلیک شده؟ما و بسیاری از منتقدین این کمیسیون در اینجا با اظهار نظر وارن صدردصد قانع نشده‌ایم ، اما اگر کمیسیون متقاعد شده بود که فقط یک تیرانداز وجود داشت ، باید مدارکی دیگر وجود داشته باشد که نتیجه گیری آنها را تأیید کند. به عنوان مثال ، گزارش کالبد شکافی کندی.اینجا جایی است که واقعاً جالب است. گزارش کالبد شکافی به دور از شواهد غیرقابل اثبات و غیرقابل باور است. در حقیقت ، آنچه بر سر جسد کندی پس از مرگ وی آمده یکی از نگران کننده ترین جنبه های کل پرونده است.طبق قانون تگزاس ، کالبد شکافی باید در بیمارستان دالاس اتفاق بیفتد ، جایی که رئیس جمهور کندی بلافاصله پس از تیراندازی با عجله به آنجا برده شد.معاینه مقدماتی در دالاس انجام شد ، اما سپس جسد به طور غیرقانونی توسط افراد کندی به واشنگتن منتقل شد و در آنجا کالبد شکافی کامل توسط یک متخصص آسیب شناسی انجام شد که عملا هیچگونه تجربه ای از زخم های حاصل از شلیک گلوله نداشت و فقط دو روز بعد از عمل به دلایلی، پزشک مدارک به دست آمده از کالبد شکافی را سوزاند. من دکتر نیستم ، اما این به نظر نمی رسد روش استاندارد باشد.علاوه بر آن ، پزشکان دالاس در ابتدا به مطبوعات گفتند که زخم گردن کندی یک زخم ورودی است ، به این معنی که یک گلوله از روبرو باید وارد بدن می‌شده.پزشکان واشنگتن که در هنگام کالبد شکافی زخم‌ها را کامل بررسی کرده بودند با این گزارش های ضد و نقیض روبرو شدند . کمیسیون از پزشکان دالاس پرسید که آیا آنها فکر می‌کنند که زخم موجود در گردن واقعاً یک زخم ورودی بوده و بیشتر آن‌ها فکر می‌کردند که در کالبدشکافی اشتباه کرده‌اند.اما عوامل زیادی باقی مانده است. مردم نسبت به میزان اعتماد به شواهد پزشکی تردید دارند . اول از همه ، متخصص آسیب شناسی که به طور سنتی علل و عوارض بیماری ها را بررسی می کند ، تخصصی در کالبد شکافی ندارد و انتخاب او موضوع عجیبی بود.از طرفی پزشکان غیرنظامی با نظر پزشک‌هایی که مسئولیت معاینه را داشتند مخالف هستند و از طرفی یک سری از یادداشت‌ها سوزانده شده. در طی کالبد شکافی اشتباهات دیگری نیز انجام شده است ، از جمله واریانس چهار اینچی در گزارش کالبد شکافی درمورد اینکه دقیقاً گلوله به کدام نقطه از بدن کندی شلیک شده.به نظر می‌رسد در گزارش‌های کالبدشکافی نتایج غیرمنتظره‌ی زیادی وجود داشته.  ممکن است که این نتیجه خطای انسانی و ناراحتی‌ها و فشارهای ناشی از ترور رئیس‌جمهور باشد ، اما قابل درک است که چرا بسیاری از افراد گمان می کنند که چیزی در مورد جراحات رئیس‌جمهور عمداً از دید عموم پنهان شده است.و به ویژه با توجه به اینکه مغز کندی و دیگر موارد کلیدی از کالبد شکافی که باید حفظ می شد ناپدید شدند. پس از اتمام کالبد شکافی ، این خبر در سال ۱۹۷۲ پپخش شد زمانی‌که وارن اجازه داد یکی از منتقدان به نام سیریل وچ، به پرونده‌ها دسترسی پیدا کند. وی به تصاویر ایکس گرفته شده از کندی دسترسی داشت، اما متأسفانه مدارک کلیدی به شکل مشکوکی ناپدید شدند، و تا به امروز پیدا نشده‌اند.با نگاهی دقیق تر به مغز کندی ، ممکن بود اطلاعاتی جدید در مورد زاویه و مسیر گلوله سوم، که به سر کندی اصابت کرده است، پیدا کنیم. متأسفانه ، این شواهد به طرز مرموزانه ای ده ها سال است که گمشده و ممکن است هیچ وقت پیدا نشوند.خوب ، بخش جالب و حل نشده دیگری از تحقیقات کمیسیون وارن وجود دارد که به آن آزولد دوم می‌گویند.پس از گزارش های مربوط به ترور، شاهدان عینی فراوانی ادعا کردند که در ماه های پیش از تیراندازی ، آنها لی هاروی آزولد را در جاهای مختلف اطراف دالاس دیده بودند.حداقل شش نفر گزارش كردند كه آزولد‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ را در مركز اسلحه دیدند، هیچ مدرک و سندی برای اثبات آنکه او آزولد بوده وجود ندارد.‍‍‍‍‍‍‍‍طبق گزارش ها ، آزولد همچنین دارای یک اسلحه مجهز به دوربین بوده و در دالاس با یک مرکوری رفت و آمد می‌کرده. اما این حرف‌ها به نظر معتبر نمی‌رسیده،چراکه او نمی‌دانسته چگونه رانندگی کند.کمیسیون تشخیص داد که این لی هاروی آزولد که گزارش شده نمی تواند لی هاروی آزولد باشد که به رئیس جمهور شلیک کرد ، و شاهدان یا دروغ می‌گفتنٌ یا اشتباه می کردند ، اما چرا همه این شاهدان دروغ می گویند؟ آیا کسی می‌خواسته قبل از ترور کندی کاری کند که افرادی که اطراف دالاس زندگی می‌کردند متوجه شوند؟ اگر چنین است جه نقشه‌ای در سر داشته؟این کمیسیون هیچ وقت به این سؤالات پاسخ نداد . آنها پس از تشخیص اینکه آزولد دوم نمی تواند لی هاروی آزولد باشد ، تحقیقات را در مورد این گزارش های عجیب و غریب شاهدین را قطع کردند. به نظر می‌رسد این بی‌مسئولیتی کمیسیون را نشان می‌دهد که چنین موردی را نادیده گرفته،و از طرفی هیچ مدرکی نیست که نشان دهد او یک شخصیت دیگر بوده، یا شاهدین دروغ گفته‌اند، یا اشتباه کرده‌اند.حرف منطقی‌ای بود، باید ببینیم چند مورد دیگر می‌توان پیدا کرد. بیایید به مورد دیگری بپردازیم، قاتل آزولد، جک روبی.او شخصیتی جالی است که آنان که تئوری توطئه می‌دهند به او توجه ویژه دارند. گزارش شده که روبی هم با مافیا همکاری داشت و هم با اف‌بی‌آی.برخی گمان می كنند كه آزولد با مافیا همکاری داشته و مافیا روبی را اجیر کردند تا حرفی از آنان در دادگاه زده نشود.براساس گزارش كمسیون ، اف‌بی‌آی و سیا در مورد ارتباطات روبی و آزولد تحقیق كردند ، اما هیچ مدرکی درباره‌ی این موضوع پیدا نکردند.ظاهراً کمیسیون حرف‌های سازمان امنیت را قبول کرده بود ، اما بعداً معلوم شد گزارش هایی که اف‌بی‌آی و سیا به کمیسیون وارن ارائه داده بودند ناقص بودند.پس از ترور غم انگیز جان اف کندی در سال ۱۹۶۳ که موجب جریجه‌دار شدن احساسات عمومی شد، کمیسیون وارن توسط رئیس جمهور جدید، لیندون جانسون، برای پیدا کردن جواب برخی از سؤالات پیرامون این ترور تشکیل شد.اما از بسیاری جهات ، خود کمیسیون سؤال برانگیزتر از خود ماجرا بود. و آن‌ها بدون اینکه مدرک قانع‌کننده‌ای داشته باشند خیلی از مسائل را به راحتی قبول می‌کردنددر سالهای بعد ، آنان که تئوری توطئه می‌دهند از طریق خواندن گزارش ۸۸۸ صفحه‌ای که کمیسیون وارن نوشته بود،متوجه شدند شهادت‌های بی‌پایانی وجود دارد که آن‌ها را نادیده گرفته بودند پس بنابراین شروع کردند به تئوری دادن در این زمینه.خب ، بیایید به برخی از مسائل رخ داده پس از انتشار گزارش بپردازیم که به دلیل مشکوک بودن مردم به ترور کندی رخ داده، سه سال پس از مرگ کندی، بازپرس نیواورلئان، جیم گریسون، شخصی را به جرم دست داشتن در ترور کندی به دادگاه فراخواند.تحقیقات وی بر روی دیوید فری متمرکز شده است ، شخصی مشکوک که هم با مافیا و هم با سازمان سیا ارتیاطاتی داشت. او همچنین فرمانده گشت هوایی غیرنظامی در نیواورلئان بود ، و بلافاصله پس از ترور کندی سفری مشکوک به تکزاس داشت.کمیسیون وارن با چند نفر از کسانی که آزولد را می‌شناختند صحبت کرد ، اما آن‌ها گفتند که فری، آزولد را شخصاً نمی‌شناخت و به همین دلیل کاری به او نداشتند. اما گریسون به راحتی قانع نشد.او علناً گفت می‌رود به سراغ جاهایی که کمیسیون وارن درست عمل نمرده و این موضوع با فری شروع می‌شود.اما چهار روز پس از آنكه گریسون این موضوع را عمومی کرد، مظنون اصلی وی مرده است.طبق گزارش مرگ او طبیعی بوده و علتش خونریزی مغزی بود.اما گریسون متقاعد نشده بود که خونریزی مغز نتیجه علل طبیعی باشد . یک نامه‌ی خودکشی در آپارتمان فری پیدا شد. در بخشی از آن نوشته شده بود« ترک این زندگی برای من شیرین است. من چیزی در آن نمی بینم که مطلوب باشد. و از طرف دیگربه نظر می رسدهمه چیز ناراحت‌کننده است.» آیا او خودش را کشته یا توسط کسی کشته شده؟ آیا مرگ او مربوط به پرونده‌ی کندی بوده و سازمان سیا یا مافیا در آن نقش داشتند؟خب، مرگ فری مطمئناً مشکوک است. پرونده گریسون بدون فری بسته شد. گریسون اظهارات دیگری هم داشت ، از جمله اینکه معتقد بود طرفداران کوبایی کاسترو، سیا ، اعضای نیروی پلیس دالاس که با مافیا زد و بند داشتند و سایر افراد پشت پرده که با شرکت‌های اسلحه‌سازی همکاری داشتند در مرگ او نقش داشتند. او قادر به اثبات هیچ کدام در دادگاه نبود.پرونده وی با شکست روبرو شد ، اما نگرش وی نشانگر ظن گسترده کشور نسبت به گزارش وارن است. مردم قانع نشده بودند.در دهه ۱۹۷۰ دولت کمیسیون دیگری را تشکیل داد تا کارهای کمیسیون وارن را بازنگری کنند.در اواخر دهه ۶۰ آمارها نشان داد که مردم نسبت به آنچه کمیسیون وارن ارائه داده بی‌اعتماد هستند. آبراهام زاپوردر از ترور کندی فیلم گرفته بود، این فیلم برای اولین بار در سال ۱۹۷۰ در تلویزیون پخش شد و به مردم آمریکا اجازه داد تا این واقعه را خودشان مشاهده و ارزیابی کنند. به زودی ترور کندی به پس‌زمینه‌ی سیاست آمریکا بدل شد.جنگ ویتنام توسط جانسون و نیکسون ادامه پیدا کرد. و سپس در سال ۱۹۷۲ ،رسوایی واترگیت رخ داد دولت نیکسون شکست خورد و او استعفا دادواترگیت باعث شد مردم به دولتشان اعتماد نکنند. رئیس جمهور نه تنها قانون را زیر پا گذاشته بود ، بلکه به دلایل سیاسی دروغ گفته و تقلب کرده بود، ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍اما یک مورد دیگر هم بود سازمانهای دولتی دیگر، مانند سیا و اف‌بی‌آی به او کمک کرده بودند.این عدم اعتماد فقط گریبان‌گیر نیکسون نبود بلکه کل سیستم حکومتی آمریکا را تحت‌الشعاع قرار داد.وضع وقتی بدتر شد که مشخص شد سازمان سیا برای قتل برخی از رهبران دنیا همچون رهبر کوبا(کاسترو)، رهبر شیلی، و جمهوری دومینیکن، بدون اطلاع‌رسانی به مردم آمریکا برنامه ریخته بود.در سال ۱۹۷۴ ، روزنامه‌ی نیویورک‌تایمز یک شفاف‌سازی دیگر انجام داد و آن این بود که سازمان سیا به شکل غیرقانونی مردم ضدجنگ آمریکایی را زیر نظر داشته و این به بی‌اعتمادی بیشتر دامن زد.افرادی همچون گریسون این بار تلاش کردند که بگویند سازمان سیا در قتل کندی نقش داشته، جای تعجب نداشت که در آن زمان این موضوع دوباره وسط کشیده شد.با شروع سال ۱۹۷۵ کنگره برای مرگ کندی عملیات تحقیق و تفحصی را شروع کرد. نخست ، در ژانویه سال ۱۹۷۵ ، جرالد فورد ، کمیسیونی برای بررسی اعمال داخلی سازمان سیا ترتیب داد، که یکی از موضوعات مورد بررسی ترور کندی بود. این کمیسیون معروف به کمیسیون راکفلر ، گزارش های گسترده نظارت غیرقانونی توسط سیا را تأیید کرد ، اما هیچ اثباتی برای نقش داشتن این سازمان در ترور کندی پیدا نکرد.با این حال ، مردم آمریکا به نتایج این تحقیقات درباره‌ی کندی اعتماد نداشتند . مدیر اجرایی کمیسیون راکفلر دستیار شورای کمسیون وارن بوده است و انتصاب وی به نظر بسیاری از افراد مشکوک بوده استاعضای کنگره خواستار تحقیقات جدیدی شدند که به طور خاص بر مرگ کندی و همچنین ترور وحشتناک مارتین لوتر کینگ جونیور در سال ۱۹۶۸ تمرکز کند.در سال ۱۹۷۵ یکی از سازمان‌های مدافع حقوق مدنی در آمریکا از طریق نیویورک‌تایمز گزارشی را منتشر کرد که خبر از ارتباط اف‌بی‌آی با هاروی آزولد و جک روبی داده بود. طبق این گزارش اعضای بلندمرتبه‌ی اف‌بی‌آی ده روز قبل از ترور کندی نامه‌ای از آزولد دریافت کرده بودند. که پلیس دالاس را تهدید کرده بود‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍این بدان معنا است که جی ادگار هوور وقتی به کمیسیون وارن گفته بود که دلیلی نمی‌دیده که آزولد بتواند عملی خشونت‌آمیز انجام دهد دروغ گفته. بعد از آن مشخص شد که اف‌بی‌آی نامه را از بین برده و خطر احتمالی را نادیده گرفته. همچنین مشخص شد که جک روبی یا خبرچین اف‌بی‌آی بوده یا اینکه قرار بوده به استخدام اف‌بی‌آی درباید و از آنان حقوق می‌گرفته. در گذشته اف‌بی‌آی به دستور کمیسیون وارن از جک روبی بازجویی کرده بود و طبق بازجویی او نه با مافیا همکاری داشته و نه با آزولد. اما آن‌ها هرگز سؤالی درباره‌ی خودشان نپرسیده بودند. نیازی به گفتن ندارد که مردم آمریکا به این نتیجه رسیده بودند که عدم اعتمادشان به کمیسیون وارن منطقی بوده. در همین زمان سنا کمیته‌ای به نام کمیته‌ی چرچ را تشکیل داد که فعالیت‌های سازمان‌های اطلاعاتی را بررسی کند، این کمیته برای تحقیق درباره‌ی مرگ کندی هم مسئول شد.در حالی که تحقیقات انجام شده دست داشتن اف‌بی‌آی و سیا در قتل کندی را تأیید نکرده بود. اما گزارش به شدت از تحقیقات اف‌بی‌آی و سیا در مورد این ترور انتقاد کرده بود. آن‌ها خاطرنشان كردند كه تحقيقات اف‌بی‌آی، به جاي پرداختن به همه چیز، از جمله تئوری‌های مطرح شده،تنها به لی هاروی آزولد پرداخته، آنها همچنين از سيا انتقاد كرده اند كه اطلاعاتی را به كميسيون وارن نداده است، خصوصاً در مورد توطئه های شکست خورده این سازمان برای ترور فیدل کاسترو، چراکه اقدام برای ترور رهبر کوبا می‌تواند باعث شود کمونیست‌های کوبایی مقابله به مثل کنند. و چنین موضوعی باید به اطلاع کمیسیون می‌رسید. اما سیا این اطلاعات را مخفی نگه داشت. هیچ چیز جدیدی توسط کمیته چرچ اثبات نشده است ، اما نشان دادند که کمیسیون وارن کارش را به درستی انجام نداده است. این گزارش‌ها تنها باعث شد که شک مردم نسبت به این مسأله قوت بگیرد.بنابراین ، در سپتامبر ۱۹۷۶ ، کنگره سرانجام رأی به تشکیل کمیته‌ای داد تا قتل کندی و مارتین لوتر را از ابتدا بررسی کنند. متأسفانه، این کمیته از همان ابتدا به دلیل دعوای سیاسی منحل شد. بهار سال ۱۹۷۷ بود که رئیس کمیته و مشاوران اصلی جایگزین شدند و کار کمیته واقعاً شروع شد و اصطلاحاتی در گزارش‌ها انجام دادند. هنگامی که گزارش کمیته سرانجام در تابستان سال ۱۹۷۹ منتشر شد، تحقیقات به سؤالات بسیار کمی پاسخ دادند. تفاوت بزرگ بین گزارش این کمیته و کمیسیون وارن این بود که در واقع یک تیرانداز در زمین چمن نول بوده و او به سمت کندی شلیک کرده، اما تیرش خطا رفته. هیچ مدرکی مبنی بر محلی که گلوله به آن اصابت کرده وجود ندارد ، اما ظاهراً نه به ماشین‌های جلویی، نه به موتورسواران و نه حتی به جمعیت حاضر برخورد نکرده است، در این گزارش از تیرانداز دوم و چهارمین گلوله حرف زده شد، این موضوع براساس صدای شنیده شده در آن روز اثبات شد.یک افسر پلیس دالاس ظاهراً در تمام این سال‌ها صدایی ضبط شده از آن روز داشته. تحلیل اولیه‌ی این صدا نشان داده که احتمال آنکه صدا از چمن زار نول باشد پنجا-پنجاه هست ، اما بررسی جدیدتر نشان از آن داشت که با احتمال نزدیک به صددرصد صدا از نول می‌آید. به نظر می رسد کمی سردرگمی در بین کارشناسان وجود دارد ، اما گزارش نهایی با اطمینان خاطر نشان می کند که یک تیر چهارم از یک تیرانداز دوم در نول شلیک شده. این بدان معناست که آزولد تنها فردی نبوده که می‌خواسته کندی را بکشد. گزارش نهایی نتوانست به سؤالات مربوط به اینكه چه كسانی پشت این ماجرا بودند، چگونه برنامه‌ی این کار را اجرا کردند و چه هدفی داشتند پاسخ بدهد. کمیته شواهد کافی برای مقصر دانستن دولت های اتحاد جماهیر شوروی یا کوبا، گروه های ضد کاسترو، یا گروه های جنایتی سازمان یافته نداشت، اما دخالت هر یک از این گروه ها را کاملاً رد نکرد.بنابراین به جز رد نظریه تک تیرانداز که توسط کمیسیون وارن مطرح شده بوداین کمیته کارخاصبی نکرد. حتی اگر این روند را دنبال کنید ، اگر داستان را دنبال کنید متوجه می‌شوید که چیزی نیست که بشود از آن سردرآورد، به دنبال یک مطالعه توسط اف‌بی‌آی در سال ۱۹۸۰ و مطالعه‌ای دیگر در سال ۱۹۸۲ توسط آكادمی علوم ملی، شواهد كمیته برای تئوری چهارمین گلوله را آنالیز كرد. با بررسی ضبط رادیویی افسر پلیس دالاس مشخص شد كه زمان شلیك گلوله در صدای ضبط شده با زمان رخداد این ماجرا تفاوت دارد و این ماجرا باید در واقع از چیزی به نام تقاطع امواج رادیویی باشد. در اصل ، این بدان معنی است که صداهای ضبط شده در ضبط رادیو پلیس در واقع در جایی دیگر از شهر اتفاق افتاده و فقط به دلیل خطای انتقال در این ضبط پخش شده است. تنها چند سال پس از انتشار گزارش کمیته. تنها گزارش رسمی‌ای که با گزارش کمیسیون وارن تفاوت داشت اشتباه از آب درآمد. اوضاع از قبل هم پیچیده‌تر شده بود. تا به حال نتوانسته‌ایم از راز یکی از مهمترین قتل‌های قرن بیستم پرده برداریم. جای تعجب نیست که تا این حد تئوری توطئه در این باره داده شده است.{صدای گزارشگر}«ما اطلاع پیدا کردیم که تیراندازی اتفاق افتاده است. هم‌اکنون خودروی رییس‌جمهور پیدا شده است. ما مطمئنیم که خودروی رییس‌جمهور است. من خانم کِنِدی را می‌بینم، با لباس صورتی رنگش. یک مأمورِ سرویس مخفی روی سقف خودرو ایستاده است. ما اطلاع یافتیم فرماندار ایالتی و خانم کانلی به همراه رییس‌جمهور و خانم کندی در ماشین هستند. نمی‌دانیم آیا کسی آسیب دیده یا نه؟ ولی ظاهراً اتفاقی افتاده است، اتفاق وحشتناکی افتاده است! من پشت کاروان موتوری رییس‌جمهور هستم. به نظر می‌رسد آن‌ها به سمت بیمارستان پارکلند می‌روند. ما هم در مسیر حرکت به سمت بیماستان پارکلند هستیم.»اوایل سال 1967 بود که آمریکا رفته رفته از زیر سایۀ بحرانِ سه سالۀ ترور جان اف. کندی خارج شد. جنگ ویتنام شدت گرفته بود و تظاهرات‌های ضد جنگ، آتش اعتراضات را در آمریکا شعله‌ور کرده بود. کشور به کلی به آشوب کشیده شده بود ولی هیچ کس وقایع نوامبر 1963 را از یاد نبرده بود.در هفدهم فوریه اعلام شد که جیم گریسون[1]، دادستان وقتِ نیواورلئان، تحقیقات جنایی در مورد توطئه‌های احتمالی پیرامون ترور کندی را آغاز کرده است. مطرح شدن نام گریسون به عنوان عامل تحقیقاتِ این پرونده برای روزنامه‌ها و مردم بسیار شک برانگیز بود. در تحقیقاتِ گریسون، دیوید فری[2](خلبان)، به عنوان عامل اصلی ترور معرفی شد و در معرض توجه همگانی قرار داده شد. کمتر از یک هفته بعد، دیوید فری مُرد.آیا این ترور یک توطئه بود؟ شاید یک حادثۀ تصادفی بود و شاید یک پروندۀ پیچیده و بغرنج باشد. حتماً همینطوره!در این بخش به بررسیِ روایت‌ها و گزارش‌های غیر رسمی از ترورِ کنِدی می‌پردازیم.تئوری توطئۀ شماره 1: عملیات تلافی‌ جویانۀ کمونیست‌هاطبق این تئوری، اُسوالد برای کوبایی‌ها و یا شاید هم برای شوروی کار می‌کرده است. نگاهی به سفر معروف و اسرارآمیز اسوالد به مکزیک می‌اندازیم و زمانی که در اتحاد جماهیر شوروی بوده است را بررسی خواهیم کرد.تئوری توطئه شماره 2: نظریۀ حادثهاین نظریه یک احتمال تراژیک را مطرح می‌کند و آن اینکه حداقل یکی از گلوله‌هایی که به کنِدی برخورد کرده است اتفاقی شلیک شده است و بعداً سرویس مخفیِ FBI و دیگران روی این حادثه سرپوش گذاشته‌اند.تئوری توطئۀ شماره 3: همکاری CIA و FBIگروه‌های کوباییِ مخالفِ فیدل کاسترو و ائتلافِ نظامی - صنعتی[3] با هم متحد شدند تا کنِدی را ترور کنند و از اسوالد به عنوان طعمه برای اجرای این عملیات، سوء استفاده کردند.خب! سعی می‌کنم تا تکه‌های این نظریه را سر هم کنم تا بهتون نشون بدم این توطئۀ مرموز و قدرتمند چطور توسط راست‌گراهای افراطی انجام شد.{صدای گزارشگر}«خانم‌ها و آقایان! به خبر فوری که هم اکنون به دستم رسید، توجه کنید! امیدواریم که تکذیب بشود ولی به احتمال زیاد این خبر صحت دارد! رییس‌جمهور ایالات متحدۀ آمریکا ترور شد!»طبق گزارشاتِ رسمی، لی هاروی اسوالد[4]، به تنهایی، جان اف. کنِدی را ترور کرد. اسوالد، تفنگدار سابقِ نیروی دریایی و یک کمونیست بود. اسوالد در طبقۀ ششمِ انبارِ کتابِ مدرسۀ تگزاس مستقر شده بود و از پنجرۀ آنجا به رییس جمهور شلیک کرد. مکانی که در همانجا استخدام شده بود. از اسلحۀ اسوالد سه گلوله به سمت کاروانِ اسکورتِ رییس‌جمهور در منطقۀ دیلی پلازا[5] شلیک شد. گلوله‌ها به سر و پشت رییس جمهور اصابت کردند که در نتیجۀ آن جراحتی در سر و گردنِ او ایجاد شد. جان کانلی[6]، فرماندار تگزاس هم مجروح شد. یک ساعت و نیمِ بعد، اسوالد بازداشت شد و 2 روز بعد با شلیکِ گلولۀ جک روبی[7]، (صاحبِ یک باشگاه شبانه) کشته شد.مطرح شدنِ تئوری‌های توطئۀ مختلف در مورد ترور کنِدی بلافاصله بعد از 22 نوامبر شروع شدند.لیندون بی. جانسون[8]، رییس جمهور جدید، با صدور یک فرمان اجرایی، کمیسیون وارِن[9] را تشکیل داد. این کمیسیون رسماً مسئول تحقیقات در مورد حادثۀ ترورِ رییس جمهور شد. ولی فعالیتِ این کمیسیون به هیچ عنوان عادی و بی دردسر نبود.شایعاتِ پراکنده و نظرسنجی‌های عمومی نشان می‌داد که اکثریتِ مردم نسبت به سرنوشت جنگ و همچنین نتیجۀ تحقیقاتِ این کمیسیون بدبین هستند.تا به امروز بیش از 1000 عنوان کتاب با موضوع ترور کنِدی منتشر شده است. طبقِ گفتۀ خبرگزاریِ ABC بیش از 90 درصد این کتاب‌ها به نوعی توطئه‌های احتمالیِ پشتِ این ترور را بررسی کرده‌اند. این یعنی تئوری‌های توطئۀ پیرامون این حادثه بیش از هر حادثۀ دیگری بررسی شده‌اند.اما در کنار این تئوری‌ها، این کتاب‌ها چه اطلاعاتی در مورد اشخاصی که در ترور کنِدی نقش داشته‌اند، داده‌اند؟معاون اولِ رییس جمهور (لیندون بی. جانسون)، جمعیت حاضر در صحنه و مرد چتر به دستی[10] که در صحنۀ ترور حضور داشتند، چه نقشی داشته‌اند؟ در تصاویر رهگذری دیده می‌شود که در هوای صاف و آفتابیِ آن روزِ دِیلی پلازا، چتری بالای سر خود گرفته است. در فیلم‌ها حرکات عجیبی از این فرد دیده می‌شود و از او به عنوان یکی از مظنونین یاد می‌شود و به نام مرد چتر به دست (Umbrella Man) معروف شده است.همۀ این تئوری‌ها بر اساسِ تحقیقاتِ دقیق و موشکافانۀ کمیسیونِ وارن که در سال 1964 انجام شد، مطرح شده‌اند. این گزارشِ 888 صفحه‌ای و 15 جلد ضمیمۀ به دنبالِ آن برای برخی از مردم قانع کننده بود. این گزارش در ظاهر، نتیجۀ یک تحقیقاتِ گسترده و بسیار دقیق را نشان می‌داد ولی خیلی‌ها نسبت به نتیجه‌گیریِ ساده لوحانه و غیرمنطقیِ این گزارش بدبین بودند و آن را نپذیرفتند و نتیجه‌گیریِ این گزارش را به نوعی لاپوشانی و مخفی کردنِ حقیقت دانستند و بعضی به بررسی دقیقِ شواهد و مدارک برای کشف حقیقت پرداختند.امروز می‌خواهیم بررسیِ دقیقی روی محتمل‌ترین تئوری‌های مرگِ جان اف. کنِدی انجام دهیم. اما قبل از آن اجازه دهید نگاهِ مجددی روی چند عاملِ مهم که در بررسیِ این تئوری‌ها حائز اهمیت است، بیندازیم. فارغ از اینکه آیا خودِ این نظریه پردازان به این موارد توجه داشته‌اند یا خیر.به طور حتم یک عامل روان‌شناختی را باید در نظر گرفت. جان اف. کندی واقعاً یک شخصیتِ محبوب در آمریکا و همچنین در کشورهای دیگر بود. خانوادۀ او مورد علاقۀ همه بود. او برنامه‌ها و ایده‌های بزرگی داشت و همۀ سیاست مداران قبول داشتند که او فردی جسور و متفاوت است. نمی‌توان قبول کرد که چنین شخصیتی به تنهایی توسط یک مهرۀ ساده لوح به نام اسوالد بدون هیچ برنامه‌ریزی به قتل رسیده باشد. ترور او تنها یک مرگِ غم‌انگیز و بی هدف نبوده است. به طور حتم برنامه ریزیِ دقیق و یک‌پارچه‌ای در پشتِ این ماجرا وجود داشته است.دلایلِ محکمی برای نپذیرفتنِ نتیجه‌گیریِ کمیسیون وارن وجود دارد. در سال‌های بعد اشکالاتِ زیادی به نتیجه‌گیریِ این کمیسیون وارد شد و دولت در این مورد به شدت زیر سؤال قرار گرفت. در اوایلِ دهۀ 70، رسواییِ واترگیت[11] شوکِ بزرگی را به کشور وارد کرد. این رسوایی شاخۀ اجراییِ FBI، CIA، IRS[12] را متهم کرد. رسوایی واترگیت، اطلاعات زیادی را دربارۀ فعالیت‌های غیرقانونی و مخفیِ CIA افشا کرد.بعد از آن اسنادی دربارۀ اقداماتِ FBI علیهِ مارتین لوتر کینگ جونیور[13]در زمانِ قبل از ترور شدنش در سال 1968، افشا شد. این اسناد باعثِ تعجب همگان شد و این ذهنیت را ایجاد کرد که FBI، تحقیقات درمورد ترورِ مارتین لوتر کینگ را در جهتِ مورد نظرش هدایت می‌کند و شاید خودِ FBI نقش اصلی را در این ترور داشته است. به دنبال این مسائل، شهادت دروغِ رییسِ FBI، جِی. ادگار هوور[14]، در خلالِ تحقیقاتِ کمیسیون وارن آشکار شد. هوور در دادگاه شهادت داده بود که FBI دلیلی برای مشکوک شدن به اسوالد نداشته است و هیچ نشانه‌ای از خطرناک بودنِ اسوالد وجود نداشته است. ولی درواقع یکی از مأمورینِ FBI، جیمز پی. هاستی[15]، ده روز قبل از ترور، یک یادداشتِ تهدیدآمیز از اسوالد دربارۀ انجام یک عملیات بزرگ و خشن علیه پلیس دالاس دریافت کرده بود.در این زمان بی‌اعتمادی‌ها و هیاهوها علیه گزارش کمیسیون وارن به اوج خود رسیده بود. دولت برای بازگرداندنِ اعتماد عمومی در سال 1976 کمیتۀ تحقیق و تفحصِ دیگری را برای بررسیِ مجددِ ترور کنِدی و مارتین لوتر کینگ تأسیس کرد. (کمیته انتخابیِ مجلس برای بررسی ترورها[16])همانطور که قبلاً اشاره کرده بودیم، این تحقیقاتِ مجدد، باز هم نتیجه‌گیریِ گزارشِ وارن را تأیید کرد که اسوالد به تنهایی کنِدی را ترور کرده است. ولی این‌بار این تحقیقات بر اساسِ شواهدِ صوتی و بررسیِ صداهای موجود در فیلمِ صحنۀ ترور انجام شده بود که بعدها نادرست بودن و ناقص بودنِ این تحقیقات با بررسی‌های علمیِ مکرر اثبات شد.نظریه پردازانِ تئوری‌های توطئه و همچنین افرادِ شکاک و دیرباور مثل ما، اسناد و مدارکِ تحقیقاتِ مختلف مثل گزارشِ وارن و پیوست‌های آن و همچنین تحقیقاتِ مجددِ سال 1976 و خیلی اسناد دیگر که به تدریج در سال‌های پس از ترور منتشر شد را به دقت موشکافی کرده‌اند. هنوز خیلی از اسناد مربوط به این حادثه محرمانه هستندکه ممکن است در آینده منتشر شوند. اما در حال حاضر اسناد و مدارک بسیار زیادی در اختیارمان است. خیلی از این اسناد ما را به سمت تئوریِ توطئۀ شماره 1 راهنمایی می‌کنند: اینکه جان اف. کنِدی توسط لی هاروی اسوالد و در جریان یک عملیات تلافی جویانۀ کمونیستی کشته شد.کنِدی یک دموکرات پیشرو بود و در زمان جنگ سرد از نظر اتحادیۀ کمونیستی، او نمادی از سرمایه داری و رییس جمهور قدرتمندترین کشور سرمایه داری در دنیا بود. ولی نمی‌توانیم تمامِ ابعادِ این تئوری را به جنگ سرد نسبت دهیم. شواهد قوی‌ای وجود دارند که نشان‌دهندۀ نقش احتمالی اتحاد جماهیر شوروی و کوبا در ترور کندی هستند.نسخه (ورژن) کوباییِ این تئوری محتمل‌تر است. قبلاً اشاره کرده بودیم که در جریانِ تحقیقاتِ کمیسیون وارن افشا شده بود که CIA در چندین مرحله برنامه‌های ناموفقی برای ترورِ فیدل کاسترو داشته است. افشای این موضوع می‌تواند انگیزه‌ای برای کوبایی‌ها برای انجام عملیات ترور تلافی‌جویانه باشد.پس کوبایی‌ها انگیزه‌هایی برای انجام این ترور داشته‌اند. اسوالد ارتباطاتی با گروهی از طرفداران فیدل کاسترو به نام «کمیتۀ عدالت برای کوبا[17]» داشت. او در فاصلۀ بین بازگشتش از شوروی و ترور کندی به این گروه ملحق شده بود. بنابراین اسوالد موقعیت و فرصت ارتباط گرفتن با عوامل کوبایی و برنامه ریزی برای عملیاتِ ترور را داشته است.این تئوری وابستگیِ شدیدی به سفر 6 روزۀ مهم و سرنوشت سازِ اسوالد به مکزیکوسیتی چند هفته قبل از ترور دارد. می‌دانیم که اسوالد در مکزیکوسیتی به سفارت‌های کوبا و اتحاد جماهیر شوروی رفته است، ظاهراً برای دریافت تابعیتِ یک کشور کمونیستی. ولی نمی‌دانیم در این دیدارها دقیقاً چه اتفاقاتی افتاده است. چیزی که از خلال اسناد منتشر شده در سال‌های مختلف می‌توان متوجه شد این است که CIA و FBI و وزارت امور خارجه هیچ وقت تحقیقاتی درمورد این سفرِ اسوالد نکرده‌اند. بنابراین این سفر در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. این یک کوتاهی و قصورِ واضح است که فضای خوبی به نظریه پردازان می‌دهد تا حدس و گمان‌های مختلفی دربارۀ سفر اسوالد به مکزیکوسیتی مطرح کنند.اسوالد در مکزیکوسیتی چه کرد؟ چرا هیچ یک از کمیته‌های تحقیقاتِ ترور در موردِ این سفر تحقیق نکردند؟شهادتِ توماس مَن[18](سفیر وقت ایالات متحده در مکزیک)  در جریان تحقیقات مجدد دهۀ 70 بخشی از اتفاقات مکزیکوسیتی را روشن کرد. زمانی که اسوالد برای سفر به مکزیک از کشور خارج شد، به علت بازدید از سفارت‌های شوروی و کوبا تحت نظرِ CIA بوده است. بنابراین سفیر آمریکا می‌دانسته که او با دیپلمات‌های کوبایی و افسرانِ طرفدار انقلاب فیدل کاسترو ملاقات کرده است. توماس مَن حدس زده بود که ترور جان اف. کندی درنتیجۀ توطئه‌ای بوده است که توسط بعضی از این شخصیت‌ها طرح ریزی شده و او اعلام آمادگی کرده بود که دربارۀ این ارتباطات در مکزیکوسیتی تحقیق کند.ولی این تحقیقات خیلی زود متوقف شد. دین راسک[19](وزیر امور خارجۀ وقت) با ارسال یک یادداشت فوق محرمانه دستور توقفِ این تحقیقات را صادر کرد. در این یادداشت هرگونه تحقیقاتی که به تأیید یا ردِ شایعات مبنی بر دست داشتنِ کوبایی‌ها در ترورِ کندی دامن می‌زد، ممنوع شده بود. همچنین توماس مَن شهادت داده است که وینستون اسکات[20](مسئول عالی‌رتبۀ CIA در مکزیک) هم همین دستور را دریافت کرده است. هرچند خودِ اسکات هیچ‌وقت این موضوع را تأیید نکرد. ولی در کتاب خاطراتش که در سال 2008 یعنی چند دهه بعد از مرگش منتشر شد، نوشته است که او هم مثل توماس مَن باور دارد که اسوالد با هماهنگیِ نیروهای خارجی عمل می‌کرده است.بنابراین CIA می‌دانسته که اسوالد چند هفته قبل از ترور تماس‌ها و ارتباطاتی با کوبایی‌ها داشته است و می‌دانیم که وزارت امور خارجه و احتمالاً CIA جلوی تحقیقات در این زمینه را گرفته‌اند.البته این احتمال وجود دارد که وزارت امور خارجه در نظر داشته که تحقیقات به صورت متمرکز و تنها توسط کمیسیون وارن انجام شود. که باعث شود پایه و اساسِ تحقیقات تحت کنترل کامل FBI باشد و FBI مسیر حرکت تحقیقات را تعیین کند. این موضوع ممکن است به نفع تحقیقات رسمی باشد. چون عواملِ تحقیقاتِ محلی ممکن است با هشدار دادن به شاهدان و توطئه‌کنندگانِ احتمالی، آن‌ها را برای گمراه کردن کمیته تحقیقات آماده کنند و تشخیص حقیقت را مشکل کنند.این احتمال هم هست که از آنجا که CIA می‌دانست که ممکن است جزئیاتِ تلاش‌هایش برای ترور فیدل کاسترو لو برود، نسبت به تحقیقات در مکزیک نگران بود و این احتمال را می‌داد که تحقیقات در مکزیکوسیتی اطلاعاتِ ترورهای ناموفق کاسترو را افشا کند. چندین مرحله و در زمان‌های مختلف تلاش‌هایی برای ترور فیدل کاسترو در مکزیکوسیتی انجام شده بود بنابراین وحشت CIA از این موضوع غیرمنطقی نبود.ما این تئوری رو از خودمون درنیاوردیم. این دقیقاً چیزیه که دیوید اسلوسُن[21](مأمور تحقیق کمیسیون وارن) باور دارد که اتفاق افتاده.اسلوسُن مأمور ارشد تحقیقات دربارۀ مدارکی بود که نقش خارجی‌ها در توطئۀ ترور کندی را بررسی می‌کرد. او یکی از اصلی‌ترین عوامل نتیجه‌گیریِ کمیسیون وارن یعنی اعلام اینکه اسوالد به تنهایی عمل کرده است، بود. ولی در سال 2013 اسلوسُن به طور علنی اعلام کرد که در مورد این پرونده نظر دیگری دارد و اعلام کرد که اطلاعات زیادی وجود دارند که سازمان‌های اطلاعاتی او را از پرداختن به آن‌ها منع کرده‌اند و این اطلاعات باعث شده‌اند که نظرِ او در مورد این پرونده کاملاً تغییر کند.ما مطمئن هستیم که مأمورین عالی‌رتبۀ CIA اطلاعاتِ مهمی را دربارۀ سفرِ اسوالد به مکزیک از کمیسیون وارن مخفی کرده‌اند. آن‌ها شهادت داده‌اند که هیچ مدرکی نبوده که نشان دهد اسوالد ممکن است با همکاریِ کسی که در سفرِ مکزیک با او دیدار کرده، عمل کرده باشد. ضمن اینکه طبق شهادت‌های بعدیِ افسران CIA، آن‌ها از بررسیِ نوار مکالماتِ تلفنیِ اسوالد در مکزیک و همچنین عکس‌های او منع شده بودند.واضح است که کمیسیون وارن نتوانست مسیرِ تحقیقات را با حُسن نیت به سمت اتفاقات مکزیک هدایت کند. همانطور که اسلوسُن بعدها این موضوع را افشا کرد، آن‌ها کاملاً جلوی تحقیقات در این زمینه را گرفتند. این مسئله قطعاً مدرکی برای کسانی است که از سهل‌انگاری، اهمال و لاپوشانیِ CIA و کمیسیون وارن شوکه شده‌اند و نشان می‌دهد که تحقیقات کمیسیون وارن درمورد سفر مکزیک نمی‌توانست نتیجۀ قطعی داشته باشد چون اطلاعات آن ناقص بود ودرواقع این گزارش نمی‌تواند بگوید اسوالد برنامه‌ریزیِ این عملیات را باچه کسی انجام داده است.طبق بعضی از شواهد و مدارک، CIA جلوی تحقیقات واقعی در مورد آنچه که در مکزیکوسیتی اتفاق افتاده است را گرفته است. طبق صحبت‌های اسلوسُن شاید به دلیل اینکه می‌خواستند جلوی درز اطلاعات مربوط به ترورهای کاسترو را بگیرند. و مدارک کمی دربارۀ آنچه که اسوالد در مکزیک انجام داد و آنچه که CIA انجام نداد وجود دارد.بنابراین شواهد نشان می‌دهند که در آن سطح از CIA اتفاقات مشکوکی افتاده است. در دهۀ 70 مشخص شد که افسران رده بالای CIA در جریان تحقیقاتِ کمیسیون وارن، برای جلوگیری از درزِ ترورهای ناموفقِ کاسترو توسط CIA، شهادتِ دروغ داده‌اند. با این توضیحات خیلی سخت نیست که ارتباطی بین اسوالد و کمونیست‌های کوبایی پیدا کرد.موافقم! خب! حدس و گمان‌های زیادی در مورد سفر مکزیکِ اسوالد وجود دارد و این حدس و گمان‌ها در اصل از اقداماتِ CIA علیه کاسترو در مکزیک سرچشمه می‌گیرد. اگرچه تمایلات و وابستگی‌های کمونیستیِ اسوالد مشخص است ولی هیچ مدرکِ واقعی از اینکه کمونیست‌های کوبایی در ترور دست داشته‌اند وجود ندارد.همچنین ما از مدارک و اسناد منتشر شده می‌دانیم که خودِ کاسترو می‌دانست اثباتِ وجود ارتباط بین حامیانِ او و اسوالد چقدر می‌تواند برای او خطرناک باشد. در واقع او به صورت محرمانه با مأمور تحقیق کمیسیون وارن ملاقات کرده و پافشاری کرده است که با ترور کنِدی هیچ ارتباطی ندارد. فیدل کاسترو بعدها و در سال 2013 اشاره کرد که دولت آمریکا را در توطئۀ ترور کنِدی دخیل می‌داند چرا که کنِدی از سمت راست هدف قرار داده شده. این تئوری را بعداً بررسی خواهیم کرد.ما به این تئوری احتمال 4 از 10 می‌دهیم. ارتباط بین کوبایی‌ها و ترور اثبات نشده است.این تئوری یک نسخۀ (ورژن) شوروی هم دارد. این نسخه از تئوری با زمانی که اسوالد در اتحاد جماهیر شوروی بوده، مرتبط است و اینکه احتمالاً اسوالد در آن زمان به استخدام KGB درآمده بوده است. در سفر مکزیکوسیتی او به سفارت شوروی هم رفته بود. مدارک کمتری برای اثبات این نسخه از تئوریِ نقش‌آفرینیِ دولت‌های کمونیستی در ترور کندی وجود دارد. درواقع تنها مدرکِ واقعی برای اثبات این تئوری این است که اسوالد ادعا کرده بود که اطلاعاتِ مربوط به نیروی دریایی را زمانی که به شوروی پناهنده شده بود، به آن‌ها می‌داده است. هرچند بعدها ادعا کرد که چنین کاری نکرده است. ولی اگر او این کار را کرده باشد، یعنی به عنوان جاسوس و مأمورِ KGB به آمریکا بازگشته است. این موضوع می‌تواند علت دلبستگیِ او به آرمانِ کمونیستیِ کوبا هم باشد.به محضِ بازگشتِ اسوالد به ایالات متحده، با وجود اینکه به نظر می‌رسید او نسبت به کمونیسمِ شوروی بی‌علاقه است ولی بازدید او از سفارت شوروی در مکزیکوسیتی می‌تواند به این معنی باشد که او در آنجا ارتباطات و برنامه‌ریزی‌هایی برای ترور کندی داشته است.همۀ این‌ها تنها حدس و گمان است. من به این تئوری امکان 2 از 10 می‌دهم. با توجه به اسناد محرمانه‌ای که در سال 2017 منتشر شد، می‌دانیم که مقامات اتحاد جماهیر شوروی هم مثل فیدل کاسترو فکر می‌کردند که این ترور یک توطئۀ بزرگ و سنگین است و گرایشاتِ کمونیستیِ اسوالد و اینکه زمانی او در شوروی بوده است ممکن است آن‌ها را به عنوان مقصر این ترور به دردسر بیندازد.خب! کم و بیش به این تئوری پرداختیم هرچند نسخۀ کوباییِ این تئوری نکات جالب‌تر و شک برانگیزتری داشت.در ادامه تئوری‌ای را بررسی می‌کنیم که محتمل‌تر از تئوریِ قبلی به نظر می‌رسد. این تئوری این نکته را مطرح می‌کند که اغلب، غم‌انگیزترین سناریوهای تاریخ، بر اثر حوادث و اتفاقاتِ غم‌انگیز رخ می‌دهند. تئوریِ دومی که درمورد ترور جان اف. کنِدی مطرح می‌کنیم توسط هاوارد داناهیو[22] (متخصصِ علم پرتابه شناسی[23]) مطرح شده است. این تئوری اولین بار در سال 1977 به صورت خلاصه در روزنامۀ بالتیمورسان[24]مطرح شد. و در سال 1992 به صورت مفصل در کتابی که بونار مِنینگِر[25]گردآوری کرد (با عنوان اشتباه مرگبار[26]) توسط انتشارات معتبر سنت مارتین منتشر شد.تئوری توطئه دوم:اسوالد شلیکِ مرگباری به جان اف. کندی کرد ولی در هرج و مرج و شلوغیِ آن لحظه، کنِدی سهواً و به صورت غیرعمدی توسط یکی از افراد سرویس مخفیِ خودش، هدف قرار گرفت. یک اشتباه تراژیک که CIA، FBI و سرویسِ مخفی برای محافظت از مأموری که شلیک کرد، این موضوع را پنهان کردند.این تئوری براساس مشاهدات و تحقیقاتِ دقیقِ پرتابه شناسی (بالستیک) مطرح شده است. داناهیو متوجه شد که این موارد به طور محسوسی در تحقیقاتِ رسمیِ پرونده مطرح نشده‌اند. داناهیو مسیر حرکت گلوله را با استفاده از فیلمِ معروفِ آبراهام زپرودر[27] از صحنۀ وقوع ترور، تجزیه و تحلیل کرد. او نتایجِ این تجزیه و تحلیل و اطلاعات مربوط به خودرویی که جان اف. کندی و فرماندار کانلی در آن نشسته بودند و همچنین مدارکِ پزشکی مربوط به جراحات کندی را کنار هم گذاشت.نمی‌دانم که داناهیو خودش را یک نظریه‌پردازِ تئوری توطئه می‌دانست یا نه. او مردی با منطق و استدلال بود که با حسن نیت به گزارش کمیسیون وارن نگاه می‌کرد. اما با بررسی شواهد و مدارک این پرونده به شک و تردید افتاد. قبل از هر چیز اجازه دهید به ماجرای آن گلولۀ جادویی بپردازیم که اولین چیزی بود که داناهیو بررسی کرد.گلولۀ جادویی[28]اصطلاحی است که کسانی که گزارش وارن را باور نکردند برای طعنه به تحلیلِ عجیبی که گزارش وارن از مسیر حرکت یکی از گلوله‌های اسوالد ارائه داده بود، به کار می‌برند. گزارش وارِن ادعا می‌کند که این گلوله از سمت راست فرماندار کانِلی به کنِدی اصابت کرده و از گردن او عبور کرده و در ران فرماندار کانلی متوقف شده است. این به این معناست که گلوله از عقبِ ماشینی که جان اف. کندی و ژاکلین نشسته بودند وارد شده است و به ردیفِ جلو که فرماندار کانلی و همسرش نِلی نشسته بودند رسیده است. این یک مسیر دور و دراز و عجیب و غریب برای یک گلوله است. درواقع، بررسی‌های پرتابه‌شناسیِ (بالستیک) داناهیو، تئوریِ جادویی بودن این گلوله را تأیید می‌کند. او در ابتدا مثل بقیه مسیر جادویی که توسط کمیسیون اعلام شده بود را پذیرفت. گزارشِ وارن اعلام کرده بود که گلوله از پنجرۀ انبارِ کتابِ مدرسۀ تگزاس شلیک شده و از بدن رییس‌جمهور عبور کرده و به کانلی اصابت کرده است. ولی بعد از انجام بررسی‌های بیشتر و آنالیز دقیقِ وضعیتِ قرارگیریِ جسد در ماشین و فاصله و زاویۀ آن با انبار کتاب به این نتیجه رسید که درواقع غیرممکن است که همۀ جراحاتِ دو نفر (کنِدی و کانلی) کار تنها یک گلوله باشد.صرف نظر از مسیر حرکت گلوله، یک دلیل دیگر هم برای جادویی خواندنِ این گلوله وجود دارد. ظاهرِ این گلوله بعد از عبور از بدن کنِدی و ورود به بدن کانِلی همچنان سالم و بدون فرورفتگی باقیمانده است. داناهیو ظاهرِ گلوله را از طریق بایگانیِ اسناد ملی بررسی کرد و به این نتیجه رسید که از منظر پرتابه‌شناسی (بالستیک)، غیرممکن است که گلوله بعد از عبور از بدن دو نفر همچنان سالم و بدون فرورفتگی و پیچ و تاب باشد و نتیجه‌گیریِ گزارش وارِن از نظر او غیرعلمی و بی‌پایه بود. درواقع گلوله تنها کمی تاب برداشته بود. با دانستنِ نوع و مشخصات و جنسِ گلوله و اینکه یک گلوله معمولاً پس از طیِ چنین مسیری چه ظاهری خواهد داشت می‌توان نتیجه‌گیریِ گزارشِ وارن را رد کرد. این گلوله غلاف (پوششِ بیرونیِ) تمام فلزی داشته و طبق دستورالعمل کنوانسیون ژنو بوده است.این غلافِ سخت باعث می‌شود که در درگیری‌های نظامی، بدون اینکه گلوله به طور کامل در بدنِ طرف مقابل متلاشی و خُرد شود، او را مجروح کند و تکه‌های خرد شدۀ گلوله در بدنِ مجروح پخش نمی‌شوند. درست برخلاف گلوله‌های هالوپوینت[29](سر سوراخ) که بعد از اصابت در بدن، خُرد می‌شوند و جراحت وحشتناکی به جا می‌گذارند و بافت‌های مختلفی را از بین می‌برند.خیلی مهم است که بفهمیم داناهیو دقیقاً کجا با گزارش وارِن مخالفت می‌کند؟اینجا پای گلولۀ دوم به ماجرا باز می‌شود. سرِ کنِدی جراحتِ بسیار بزرگی برداشته بود. درواقع قسمتی از سرِ او تخلیه شده بود. آن زنِ معروف در فیلمِ صحنۀ ترور به سمت عقبِ ماشین می‌خزد و سعی می‌کند تا قطعاتی از سرِ کندی را جمع کند. بنابراین طبق نظریۀ گزارش وارن یعنی نظریۀ تک تیراندازِ مستقر در انبار، این گلوله هم توسط اسوالد و از اسلحۀ او شلیک شده است. با توجه به اسلحۀ اسوالد و نوع گلولۀ او، این گلولۀ دوم، گلولۀ جادویی خوانده شد. چیزی که داناهیو به آن توجه کرد این بود که چقدر این گلوله به نسبتِ گلولۀ اول متفاوت عمل کرده است و چقدر جراحتِ سرِ کندی با جراحتِ گردنش و زخمِ رانِ کانِلی متفاوت است!بنابراین طبق گزارش وارن از اسلحۀ اسوالد دو نوع گلوله شلیک شده است که اصلاً منطقی نیست.جراحتِ سر، ناشی از گلوله‌ای بود که پس از اصابت به سرِ کندی، به طور کامل خُرد شد. برخلاف گلوله‌ای که تقریباً سالم مانده بود. بخش‌هایی از تکه‌های گلوله‌ای که خُرد شد در ماشین و بخش‌هایی در سرِ کندی پیدا شدند. داناهیو می‌خواست آزمایشات شیمیایی روی این تکه‌ها انجام دهد تا بفهمد دقیقاً چه نوع گلوله‌ای است؟ و از چه اسلحه‌ای شلیک شده؟ ولی زمانی که داناهیو در جستجوی این تکه‌ها بود، بقایای ترکش‌ها و تکه‌های داخل مغز کندی ناپدید می‌شوند.تکه‌های خرد شدۀ گلوله و بافت‌هایی که ممکن بود روی آن‌ها باقیمانده باشند در کمالِ تعجب مفقود شده بودند. ظاهراً چند تکه از خُرده‌های گلوله که در جراحتِ سرِ رییس‌جمهور بوده، در آرشیوِ اسناد ملی موجود بوده ولی وزنِ این تکه‌ها با آنچه که از آزمایشاتِ FBI بدست آمده بود مطابقت نداشت. آزمایشاتی که در کمال تعجب در گزارش وارن ثبت نشده‌اند بنابراین بررسیِ آن‌ها غیرممکن است.ولی حتی بدون اطلاعاتِ این آزمایشات، بررسی‌های پرتابه‌شناسیِ داناهیو باعث شد او به نتیجۀ شگفت انگیزی برسد. داناهیو به این نتیجه رسید که این غیرممکن است که جراحت سرِ کندی با همان اسلحه‌ای به وجود آمده باشدکه گردن او را سوراخ کرد.با این وجود داناهیو مخالفِ تئوری‌هایی است که جراحتِ سر کندی را بر اثر شلیک از روبرو می‌دانند و عقیده دارند تک تیرانداز دوم روی تپۀ سبزِ[30] دیلی پلازا مستقر شده بوده است.بررسی‌ها و تجزیه و تحلیل‌های او از مسیر حرکت گلوله و نوع گلوله‌ای که جراحتِ سنگینِ سرِ کندی را ایجاد کرده او را به ناچار به سمتِ نقطه‌ای در بالای ماشینِ سرویس مخفی که پشتِ ماشینِ کروکیِ حاملِ رییس‌جمهور حرکت می‌کرد، راهنمایی کرد. در خودروی سرویس مخفی یک اسلحۀ AR15 وجود داشت.به عبارت دیگر یک مأمور سرویس مخفی به به سرِ جان اف. کندی شلیک کرده است!داناهیو متن شهادت‌های همۀ مأمورانِ این ماشین را بررسی کرد و مشخص کرد که کسی که آن تیر را شلیک کرده، جورج هیکی[31] بوده است که سهواً شلیک کرده است. جورج هیکی که اسلحۀ AR15 در دست داشت در واکنش به صدای بلندِ شلیکِ اسوالد به رییس‌جمهور سراسیمه روی سقفِ خودروی سرویس مخفی پرید. ظاهراً بر اثرِ این پرشِ سریع، او به صورت ناخودآگاه و اشتباهی شلیک کرده است. خودِ او و دیگر مأمورانِ داخل ماشین شهادت داده‌اند که در آن لحظۀ بحرانی، جورج هیکی با اسلحۀ AR15 روی سقفِ ماشین بوده است.همچنین داناهیو تشخیص داد که این گلوله بعد از اصابت گلولۀ مرگبارِ اول به رییس‌جمهور برخورد کرده. بنابراین این مأمور مسئول مرگ رییس‌جمهور نیست. اما با این حال این نتیجه‌گیری خیلی تکان‌دهنده و هولناک است.اعضای سرویس مخفی بعداً این نظریه را به طور کامل تکذیب کردند. هرچند هیچ‌یک از مأمورینِ حاضر در خودروی سرویس مخفی در آن روز با این نظریه مخالف نبودند.این نظریه واقعاً تکان‌دهنده و عجیب است ولی خیلی از مغایرت‌ها و ابهامات در زمان‌بندیِ شلیک‌ها را به خوبی توجیه می‌کند. اگر به جزئیاتِ تحقیقاتِ مفصلِ بونار که تحقیقات و آزمایشاتِ طولانی و دقیقِ داناهیو در ده سال قبل را جمع‌آوری کرده است، نگاهی بیندازید، رد کردن این نتیجه‌گیری برایتان خیلی سخت می‌شود.چیزی که این تئوری را جذاب می‌کند این است که داناهیو در بررسی کل پرونده با این که شاهدِ اتفاقات عجیب و نادری مثل وجود مدارک غیرقابل انکار از پنهان‌کاری، کالبدشکافیِ عجیب و غیرعادیِ رییس‌جمهور، مفقود شدنِ اسناد و مدارک آرشیوی، گم شدن نتایج آزمایشات، نادیده گرفتنِ گزارش‌هایی از شلیک شدن گلوله‌هایی بیشتر از آنچه که در گزارشِ وارن اعلام شده بود، تحقیقات مبهم و آزمایشات ناتمام بود ولی به هیچ عنوان نگرشِ کشفِ توطئه نداشت.در طول سالیانِ بعد هرچه اسنادِ بیشتری در ارتباط با ترور کندی منتشر شد، حقایقِ بیشتری در مورد روندِ عجیب و غریب کالبدشکافیِ کندی روشن شد.این یکی از گزارش‌هایی است که در سال 1997 در گرینفیلد واشنگتن منتشر شد و بعضی از این تخلفات را توضیح می‌دهد:«جرالد فورد[32] گفته است که 33 سال قبل با تغییر دادنِ بعضی از واژه‌های کلیدی در گزارشِ وارن تنها سعی داشته تا صریح و شفاف باشد. فورد گزارش را ویرایش کرد تا بگوید گلولۀ اول به جای نیمۀ بالاییِ کمر از پشت گردنِ جان اف. کندی وارد شده است. این تغییر باعثِ تقویتِ منطقِ نتیجه‌گیریِ گزارشِ وارن می‌شود و تئوریِ آن‌ها را تأیید می‌کند. یک گلوله از گردن کنِدی عبور کرده و فرماندارِ تگزاس، جان کانلی را مجروح می‌کند. این درحالی است که اگر گلوله همانطور که در گزارشِ کالبدشکافی اعلام شده بود، به نیمۀ بالاییِ کمرِ کنِدی خورده باشد، نمی‌توانسته در ادامۀ مسیرش به فرماندار کانلی هم برخورد کرده باشد.فورد اصرار داشته که ویرایشِ این قسمت از گزارش تنها به دلیل شفاف‌سازی بوده است. درحالیکه خود او هرگز تصاویر کالبدشکافی را ندیده بوده.»در این گزارش متوجه می‌شویم که اسنادِ کالبدشکافی تغییر کرده‌اند و درواقع پزشکان درهنگام نوشتنِ گزارش‌ها، تصاویر کالبدشکافی را انکار کرده‌اند. این مسئله خیلی با روندِ عادی و استانداردِ فرایند کالبدشکافی فاصله دارد.بنابراین تئوریِ داناهیو، اعضای سرویس مخفی، FBI و احتمالاً سایر دست اندرکاران را برای پنهان کردنِ حقیقتِ ترور، متهم و شریک جرم معرفی می‌کند. او به هیچ عنوان به اثباتِ ادعاهای بدون مدرک نمی‌پردازد و به نظر می‌رسد بیشتر به توضیحِ آنچه که در مورد آن تخصص دارد یعنی جنبه‌های پرتابه شناسیِ پرونده علاقمند است. این تئوری به برخی از عواملِ عجیب و ابهام آمیزِ دیگر مثل سفر اسوالد به مکزیکوسیتی یا شغلِ او در انبار کتاب مدرسۀ تگزاس یا زمینه‌های شخصیتِ او یا نکات مبهم دیگر در سابقۀ او نمی‌پردازد. نکتۀ جالبی که درمورد این تئوری وجود دارد و باعث شده که قانع کننده و باورپذیر باشد این است که این تئوری کاملاً روشن، صریح و بدون ابهام است. این تئوری به سادگی می‌تواند با خیلی از تئوری‌های دیگر درمورد این پرونده جفت و جور شود و تناقضی با دیگر تئوری‌ها ندارد. که باعث می‌شود بیشتر روی این موضوع تمرکز کنیم که اسوالد احتمالاً با چه کسانی همکاری می‌کرده؟ درواقع تنها تئوریِ مهمی که با این تئوری در تضاد است، تئوریِ تک تیراندازِ دوم بالای تپۀ سبز[33] و شلیک به رییس‌جمهور از روبرو (به جای پشت) است.من به این تئوری احتمال 8 از 10 می‌دهم. این تئوری همۀ ابهامات را برطرف نمی‌کند و پاسخ همۀ سؤالات دربارۀ ترور را نمی‌دهد. ولی همان سؤالاتی را که جواب می‌دهد به روش کاملاً علمی و واضح توضیح می‌دهد که رد کردنِ آن و یا ایراد گرفتن از آن خیلی سخت است.این تئوری به نسبتِ تئوریِ نهایی که مطرح می‌کنیم کمتر توطئه‌گراست ولی من می‌خواهم خطر کنم و این تئوری را با تئوری بعدی ترکیب کنم تا به یک تئوریِ تمام عیار وکامل برسیم.تئوریِ جیم گریسون[34]دربارۀ ترور جان اف. کندی را می‌توان به عنوان پدر همۀ تئوری‌های توطئه دانست. اگرچه اولین تئوری نبود. تئوری‌های توطئۀ مختلفی دقیقاً به محض شنیده شدن صدای تیراندازی در دیلی‌پلازا مطرح شدند. ولی این اولین و تنها پروندۀ تحت پیگرد در مورد ترور بود.این تئوری از جهاتی کمی بی در و پیکر و ابتدایی است به طوری که هیچ کس را به عنوان همدست و شریک جرم معرفی نمی‌کند. به همین دلیل خیلی از نظریه‌پردازانِ تئوری‌های توطئه از این تئوری به عنوان نقطۀ شروعِ تئوریِ خودشان استفاده کرده‌اند.در سال 1991 فیلم سینماییِ به یادماندنیِ JFK که برندۀ جایزۀ اسکار شد، ساخته شد. الیور استون[35]نویسنده و کارگردان این فیلم سینمایی است. او هم در این فیلم درواقع تئوریِ جیم گریسون را روی صحنه برد و باعث ترویج و تبلیغ این تئوری شد.الیور استون با مطرح کردن و سر زبان انداختنِ این تئوری باعث شد تا قانونِ غیرمحرمانه کردن مجموعۀ سوابق رییس‌جمهور جان اف. کندی[36] سریع‌تر تصویب شود. این قانون در سال 1992 تصویب شد و مقرر کرده بود که بخش بزرگی از سوابق و مدارک مربوط به ترورِ جان اف. کندی فوراً از طبقه‌بندیِ محرمانه خارج شود در دسترس عموم قرار گیرد.بنابراین جیم گریسون و بعدها الیور استون به طور انکارناپذیری نقطۀ شروعی برای تئوری‌های توطئۀ مختلف در مورد ترور جان اف. کندی بودند. بیایید ببینیم این نظریه‌های تأثیرگذار دقیقاً چه می‌گویند؟تئوری توطئۀ شماره3:جان اف. کندی توسط توطئۀ جناح راست و با مشارکت FBI، CIA و ائتلاف نظامی – صنعتی[37] ترور شد.برای بررسی عوامل و زمینه‌های مهمِ این تئوری باید به سیاست‌های کندی نگاه کنیم. او از برنامه‌ها و رویکردهای مترقی مثل لغو تبعیض نژادی و حقوق مدنی، حمایت می‌کرد و خیلی از مواقع متهم می‌شد که نسبت به کمونیسم خیلی ملایم است. او تصمیمِ خود برای بیرون رفتن از ویتنام را نزدیک به یک ماه قبل از ترور، خیلی صریح اعلام کرده بود.این یعنی می‌توان گفت راست‌گرایانِ سیاسی، اصلاً کندی را دوست نداشتند و این راست‌گرایان شامل تعداد زیادی از افرادِ شاغل در سازمان‌هایی که به صورت سنتی محافظه‌کار هستند، مثل CIA و FBI هم می‌شود. همینطور افرادی که به نوعی جزئی از آنچه که آیزنهاور در سخنرانیِ خداحافظی‌اش ائتلافِ نظامی – صنعتی نامیده بود، بودند.در سال 1961 و تنها 2 سال قبل از ترور، آیزنهاور (رییس جمهور پیش از کندی)، سخنرانی معروفی به عنوان خداحافظی انجام داد. او در این سخنرانی به آمریکایی‌ها هشدار داد که در مورد ارتباط دوسویه‌ای که بین بعضی قسمت‌های صنعت و جنگ برقرار شده، مراقب و نگران باشند. او این روابط متقابل را ائتلاف نظامی – صنعتی نامید. خیلی از صاحبانِ صنایعِ نظامی و کارخانه‌دارانِ قدرتمند و ثروتمند در کشور قد علم کرده بودند و امروز هم هستند و با تولید سلاح و سایر تدارکات نظامی برای جنگ منافع مالی به دست می‌آورند. قطعاً رویکردهای ضد جنگ اصلاً برای این طیف قابل قبول نیست.بنابراین این موضوع توجه ما را به تئوریِ گریسون دربارۀ ترور کندی جلب می‌کند. او معتقد بود که اعضای CIA، FBI، سرویس مخفی و ائتلاف نظامی – صنعتی و کوبایی‌های ضد کاسترو با هم توطئه کردند و از جک روبی و اسوالد به عنوان ابزار استفاده کردند و جان اف. کندی را به قتل رساندند تا لیندون جانسون[38](معاون اول رییس‌جمهور) که کمتر ترقی‌خواه و بیشتر جنگ طلب‌ بود را به کاخ سفید بفرستند و در نتیجه بازگرداندنِ سربازان آمریکایی از ویتنام را متوقف کنند. گریسون، لیندون جانسون را هم همدست در این توطئه می‌داند.این تئوری خیلی پیچیده است. جزئیاتی دارد که خود گریسون در طول زمان در مورد آن‌ها تغییر عقیده داد. بیایید بعضی از بخش‌های کلیدیِ این تئوری را بررسی کنیم.دیوید فری[39] یک شخصیت مرموز بود که ارتباطاتِ مشکوکی با عواملِ عملیاتی، کوبایی‌های ضدکاسترو و CIA داشت. او فرماندۀ اسوالد در ناوگان گشت هواییِ غیرنظامی در نیواورلئان بود که سفر بسیار مشکوکی به تگزاس، بلافاصله بعد از ترور داشت. فری ادعا کرد که برای بررسی و تحقیق در مورد پیست‌های اسکیت روی یخِ تگزاس به این سفر رفته است چون در نظر داشته چنین پیستی در نیواورلئان باز کند. ولی طبق نظر گریسون، فری با این هدف به تگزاس رفت تا به عنوان خلبان به فرار کردنِ اسوالد کمک کند.ولی گریسون هیچ وقت نتوانست فری را پای میز محاکمه بکشاند چون همانطور که در اوایلِ بحث اشاره کردیم، فری 4 روز بعد از برملا شدن نتیجۀ تحقیقاتِ گریسون، مُرد. پزشکی قانونی گزارش داد که او به دلایل طبیعی و بر اثر خونریزیِ مغزی مُرده است. ولی با پیدا شدنِ یک نامۀ خودکشی در آپارتمانِ فری، خلاف این موضوع به ذهنِ گریسون خطور کرد. در این نامه نوشته شده بود:«دست کشیدن از این زندگی برای من یک منظرۀ زیبا و دلچسب است. من هیچ چیز خوشایندی در آن نمی‌بینم و به عبارت دیگر همه چیز آن نفرت‌انگیز است.»گریسون بر این باور بود که فری زیر فشار سنگین از طرف دیگران بوده است و یا شاید از ترس اتفاقاتی که در مورد پروندۀ ترور در شرف وقوع بودند، تصمیم به خودکشی گرفته است. او اعلام کرد که فری بر اثر مصرف بیش از حد داروی پرولوید[40]، مُرده است که می‌تواند مرگ او را طبیعی و به صورت خونریزی مغزی جلوه دهد.ولی این موضوع برای افراد شکاک قابل قبول نبود. آن‌ها عقیده داشتندکه این قطعی نیست که یادداشت پیدا شده در آپارتمان فری، یک نامۀ خودکشی باشد.حتی ممکن است این تنها یک اتفاق بوده باشد که او چندی قبل از اینکه به دلایل طبیعی بمیرد این نامۀ مظلومانه را نوشته باشد. در هر حال فری مُرد. مرگ او ضربۀ سنگینی به پروندۀ گریسون وارد کرد. ولی گریسون نهایت تلاشش را کرد تا یک داستان قانع کننده بدون دیوید فری سر هم کند.بعد از مرگ دیوید فری نگاه‌ها روی کِلِی شاو[41] (یکی از تاجران سرشناس نیواورلئان) متمرکز شد. گریسون عقیده داشت توطئۀ ترور را کلی شاو به همراه دیوید فری، اوسوالد و گای بَنیستر[42] (که در همان سالِ ترور بر اثر حملۀ قلبی مُرد) طرح‌ریزی کرده‌اند.شاید در میان این افراد گای بنیستر قابل توجه‌ترین شخصیت باشد. او مأمور سابق FBI و وابسته به شاخۀ اطلاعاتی بود. همچنین در نیواورلئان او جزو گروه تأمین کنندگانِ اسلحه برای نیروهای مخالف فیدل کاسترو در کوبا بود. بنیستر و دیوید فری با هم همکاریِ نزدیکی داشتند. از آنجا که دیوید فری فرماندۀ اسوالد در ناوگان گشت نیروی هوایی بوده است، منطقی است که هر دوی آن‌ها (بنیستر و فری) با اسوالد ارتباط داشته‌ باشند. ولی با توجه به اینکه بنیستر و فری هر دو مُرده بودند، گریسون نیاز داشت که ارتباط بین اسوالد و تنها فرد زنده‌ای که می‌توانست او را به میز محاکمه بکشاند یعنی کلِی شاو برقرار کند.گریسون ادعا کرد کلی شاو و اسوالد با هم مرتبطند. شاو یک روز بعد از ترور با یک وکیل در نیواورلئان تماس گرفته است و از او درخواست کرده تا وکالت اسوالد را برعهده بگیرد. این وکیل در ابتدا شهادت داده بود که چنین تماسی را دریافت کرده ولی بعداً آن را انکار کرد. این تماس از طرف کلِی برتراند[43] بود. گریسون ادعا کرد که این تماس درواقع توسط خود کلی شاو انجام شده و برتراند نام مستعاری است که او در محلۀ فرانسوی‌های نیواورلئان از آن استفاده می‌کرده.بخشی از پروندۀ گریسون صرفِ تلاش برای یافتن شاهدانِ معتبری شد که ممکن بود بتوانند با هم دیده شدنِ کلی شاو و اسوالد را تأیید کنند. اما از نظر هیئت منصفۀ دادگاه این تلاش‌ها موفق نبود. آن‌ها حکم دادند که شواهدِ کافی برای دست داشتنِ کلی شاو یا اثبات انگیزۀ او در ترور وجود ندارد. هرچند بعضی از اعضای هیئت منصفه با گریسون موافق بودند.شاهدِ اصلیِ گریسون برای اثبات ارتباط اسوالد و کلی شاو، پری روسو[44]بود. روسو شهادت داد که در جلسه‌ای بوده است که اسوالد، شاو و فری هر سه در آن حضور داشته‌اند. او به یاد می‌آورد که این سه نفر به وضوح دربارۀ ترور کردن کندی از طریق تیراندازی از سه جهت به کاروانِ او در دالاس صحبت می‌کردند.ولی شهادت روسو کمی بعد زیر سؤال رفت. چون مشخص شد این اقرارها به وسیلۀ هیپنوتیزم و داروی سدیم تیوپنتال[45] که به سرم حقیقت‌یاب[46]معروف است، گرفته شده. ولی گریسون ادعا کرد که روسو این اطلاعاتِ کلیدی را قبل از متوسل شدن به این روش‌ها، به آن‌ها داده است و خود روسو بر سر اقرارهایش هست.با این توضیحات، معتبر بودنِ شهادتِ روسو برای ما نامشخص است. برای هیئت منصفۀ دادگاهِ کلی شاو هم نامشخص بود. این به این معناست که اثباتِ ارتباط بین اسامی‌ای که گریسون روی میز دادگاه گذاشت، دشوار است. ولی به هر حال این افراد انگیزه‌هایی برای ترور داشته‌اند.طبق گفته‌های گریسون انگیزۀ آن‌ها، خشم و عصبانیت‌شان از سیاست‌های خارجی کندی بوده است. گریسون ادعا کرده همۀ این افراد گرایشِ شدید به جناح راست و تمایلاتِ ضد کاسترو داشته‌اند و از اینکه کنِدی با مسئلۀ کوبا به جای برخوردِ نظامی، برخوردِ دیپلماتیک می‌کند، به شدت ناراضی بودند.ارتباط بَنیستر و دیوید فری با اسلحه‌سازی‌هایی که تجهیزاتِ نظامیِ نیروهای مخالف کاسترو در کوبا را تأمین می‌کردند، این نتیجه‌گیری را تأیید می‌کند. در این مرحله بنگاه‌های مالی و همینطور نیروهای ایدئولوژیکِ راست‌گرا واقعاً در معرض خطر بودند.ولی بنیستر و فری هر دو مُردند و تشخیصِ ارتباطِ کلی شاو با جنبش‌های مخالف کاسترو مشکل‌تر شد. اما به هر حال می‌توانیم کلی شاو را مرتبط با CIA بدانیم. چیزی که گریسون ادعا کرد ولی در آن زمان اثبات نشد.در سال 1978، نزدیک به یک دهه بعد از پایانِ تحقیقات گریسون، ریچارد هِلمز[47](رییس پیشینِ CIA) تأیید کرد که کلی شاو مأمور پاره وقتِ CIA بوده است. وظیفۀ او جمع‌آوریِ اطلاعات در سفرهایش به کشورهای آمریکای لاتین در پوششِ تاجر بوده است. این نشان می‌دهد که ترس و نگرانیِ CIA از گسترشِ کمونیسم در آمریکای جنوبی به او هم منتقل شده است. از نظر من این مطلب بر اعتبار و باورپذیر بودنِ نتیجه‌گیریِ گریسون می‌افزاید. یعنی می‌توان گفت کلی شاو با گروه‌های راست‌گرای ضد کاسترو مثل گای بنیسر و دیوید فری همدست شده بود.خب! این از ارتباطِ کلی شاو با CIA و انگیزه‌های سیاسی و اقتصادیِ صنایع مختلف که درواقع به دخالتِ طیفِ وسیعی از شخصیت‌ها و قدرت‌ها در این ترور اشاره می‌کند. صنایعِ تسلیحات نظامی، FBI، CIA و احتمالاً خودِ لیندون جانسون.جک روبی (صاحب یک باشگاه شبانه در دالاس) هم به این گروه گره خورده است و ممکن است با باند کوبایی‌های ضد کاسترو ارتباط داشته باشد. او اسوالد را قبل از آنکه بتواند دیگر دست‌اندرکارانِ این توطئه را به خطر بیندازد، به قتل رساند.در این تئوری روابط بین شخصیت‌ها منطقی و قانع‌کننده است. ولی یکی از اصلی‌ترین مشکلاتِ تئوریِ گریسون این است که او هرگز به ما تصویرِ روشنی از اینکه همۀ این توطئه‌گرانِ احتمالی، چطور با هم همکاری کردند و عملیاتِ قتلِ کندی را چطور اجرا کردند، نمی‌دهد. او بر پایۀ اقرارِ پری روسو، دیوید فری و کلی شاو و اسوالد را با برنامه‌ریزیِ ترور مرتبط می‌کند. با اینکه می‌خواهیم این شهادت را جدی بگیریم ولی این تئوری در طول سالیان متمادی هر چه افراد بیشتر و بیشتری را به عنوان همدست در توطئه معرفی کرد، نتوانست به روشنی توضیح دهد که این چهره‌ها چطور بخشی از برنامه‌ریزیِ عملیاتِ ترورِ رییس‌جمهور بوده‌اند.بله! درسته! ولی یک احتمالِ شگفت‌انگیز دیگر هم وجود دارد که می‌تواند این تئوری را تقویت کند.بعضی از مدارک نشان می‌دهند که اسوالد مأمور مخفیِ CIA شده بود. بیایید به بخشی از اتفاقاتِ عجیبی که بعد از آشکار شدنِ تمایلاتِ کمونیستیِ اسوالد در زمانی که در نیروی دریایی بود، برایش افتاد، بپردازیم. بعد از اینکه مشخص شده بود او تمایلاتِ کمونیستی دارد، باز هم مجوزِ امنیتیِ سطح بالای او باطل نشد. حتی در آن زمان او آموزش زبان روسی دیده بود. این موضوع نشان می‌دهد که تغییر خط مشیِ اسوالد و کمونیست شدنِ او در واقع با هماهنگیِ CIA بوده است و بعد از آن اسوالد به اتحاد جماهیر شوروی پناهنده شد تا به نوعی یک مأموریتِ جاسوسیِ مخفی را برای CIA انجام دهد.خیلی عجیب است که او به این راحتی، کار به این مشکلی یعنی سفر به شوروی را انجام داد. این مسئله، منطقِ این تئوری را تقویت می‌کند. او توانست به راحتی و خیلی سریع ارتش را ترک کند که در حالت عادی اصلاً به این راحتی نیست و علی‌رغم اینکه پس‌انداز کمی داشت، سفرِ پرهزینه‌ای به اتحاد جماهیر شوروی داشت.همچنین یک رفتار غیرعادی و درواقع عدم برخورد و نادیده‌گرفتنِ غیرعادی در سفارت آمریکا اتفاق افتاد. اسوالد به آن‌ها اعلام کرده بود که اسرارِ نظامیِ آمریکا را به شوروی تحویل می‌دهد.در واقع وقتی اسوالد این موضوع را به آن‌ها اعلام کرد، هیچ اقدام خاصی انجام ندادند. این موضوع تنها در صورتیکه اسوالد این کار را با هماهنگیِ CIA انجام داده باشد، منطقی به نظر می‌رسد.بازگشتِ دوبارۀ او به ایالات متحده هم در کمال تعجب ساده و بی‌سروصدا انجام شد. حتی در این زمان او از وزارت امور خارجه وام دریافت کرده است. همۀ این‌ها را در صورتی می‌توان توجیه کرد که او مأمور مخفی CIA در شوروی بوده باشد.درادامه، ارتباط اسوالد با جورج دِمورن‌شیلد[48] (یکی از مهاجران روسیه سفید) مطرح شد که رابطۀ نزدیکی با نخبگانِ صنعتیِ دالاس داشت و یک مأمور محلیِ CIA در دالاس بود. او کاملاً گرایشاتِ راست‌گرایانه داشت. او مظنون به همکاری با نازی‌ها بود. طبق تحقیقات کمیسیون وارن، دِمورن‌شیلد و همسرش جین[49]نزدیک‌ترین افراد به اسوالد در فاصلۀ بین چند ماه پس از بازگشت او از شوروی و قبل از ترور، بودند. درواقع جین دِمورن‌شیلد کسی بود که اسوالد را در انبار کتاب مدرسۀ تگزاس مشغول به کار کرد. این موضوع، ارتباط داشتنِ اسوالد با شخصیت‌هایی که گریسون آن‌ها را با توطئه مرتبط می‌دانست را تأیید می‌کند. نقش دِمورن‌شیلد در مشغول به کار کردنِ اسوالد در محلی نزدیک به صحنۀ جنایت، کاملاً این تئوری را تأیید می‌کند.یک مسئلۀ دیگر هم شک و تردید ما را نسبت به اسنادی که اسوالد را فردی با گرایشات چپ معرفی کرده بودند، برمی‌انگیزد. بیشتر دوستان او که مرتبط با کارخانه‌داران و صنعت‌گران بودند مثل دیوید فری و سایر کسانی که اسوالد در نیواورلئان با آن‌ها برخورد داشته است، به صورت متعصبانه و افراطی ضد کمونیسم بوده‌اند. این تناقض بین همکاریِ اسوالد با گروه‌های طرفدار فیدل کاسترو و روابط شخصیِ او با ضد کمونیست‌ها تنها در صورتی منطقی خواهد بود که اسوالد به عنوان مأمور CIA تنها وانمود می‌کرده که چپ‌گراست.گریسون ادعا نمی‌کند که ترور کندی توسط اسوالد، با دستور رسمیِ CIA بوده است. ولی اسوالد احتمالاً هم‌راستا و هماهنگ با سازمان‌های اطلاعاتی و شخصیت‌هایی مثل دِمورن‌شیلد و احتمالاً فری، بَنیستر و کلِی شاو عمل کرده است.پیوندهای بالقوۀ اسوالد با سازمان‌های اطلاعاتی و روابطِ او با دِمورن‌شیلد و همچنین فری، بَنیستر و شاو همگی نشان‌دهندۀ راه‌های مختلفی است که هر کدام از آن‌ها می‌تواند منتهی به اجرای توطئۀ افراطی و ضد کمونیستیِ جناح راست برای حذف جان اف. کندی باشد.این تئوری واقعاً جالب و شگفت‌انگیز است. ارتباط‌ها و نحوۀ قرارگرفتنِ قدرت‌ها و انگیزه‌ها در کنار هم کاملاً منطقی است. بنابراین با توجه به این موارد می‌توان پذیرفت که اسوالد به این توطئه گره خورده است. ولی با این حال احتمالات گسترده‌ای دربارۀ نحوۀ اجرای این نقشه وجود دارد. گریسون تصویرِ باورپذیر و قانع‌کننده‌ای از نحوۀ اجرای این عملیات در روز ترور ارائه نداد.خب! فکر کنم دیگه کافی باشه!براساس تئوریِ گریسون، این ترور در نتیجۀ شلیکِ سه تک‌تیرانداز از سه جهت انجام شد. یکی از آن‌ها روی تپۀ سبزِ[50] دیلی پلازا مستقر شده بود. تک‌تیرانداز دوم در دهانۀ کانال فاضلاب مخفی شده بود. گریسون نتوانست هیچ کدام از این دو نفر را شناسایی کند.گریسون هم درست مثل داناهیو از تجزیه و تحلیلِ پرتابه شناسی (بالستیک) برای رسیدن به این نتیجه‌گیری استفاده کرد. تعداد زیادی از مدارکِ او برای اعلامِ نظریۀ وجود چند تک‌تیرانداز از شهادتِ حاضرانِ در صحنۀ ترور به دست آمد. خیلی از رهگذرانِ دیلی پلازا در آن روز باور داشتند که صدای شلیک چند گلوله را از تپۀ سبز شنیده‌اند و آن‌ها معتقد بودند تعداد شلیک‌ها بیشتر از تعدادی بوده که توسط تحقیقاتِ رسمی اعلام شده (بیشتر از سه شلیک).گریسون براساس شهادت یکی از شاهدان اعلام کرد که اسوالد با یک ونِ سبزرنگ از انبار کتاب فرار کرده است. رانندۀ این ون هم هیچ وقت شناسایی نشد.ولی شاهدینِ یک حادثۀ تیراندازی اغلب در فهم اتفاقاتی که در آن موقعیتِ بحرانی می‌افتد، اشتباه می‌کنند. به عنوان مثال این یک پدیدۀ عادی و معمول است که صرف نظر از اینکه از کدام طرف تیراندازی می‌شود، کسانی که صدای تیراندازی را شنیده‌اند تصور می‌کنند تیراندازی از روبروی آن‌ها انجام شده.گریسون توضیحات کامل و قابل اطمینانی از اینکه چرا اسوالد دستگیر شد و چرا دیوید فری مأموریتش در فراری دادنِ اسوالد با هواپیما را انجام نداد، نداده است. من در این مورد متقاعد نشدم. من به دلیل اینکه این تئوری سؤالات زیادی را بدون پاسخ گذاشت، به آن امتیاز 7 از 10 می‌دهم. این تئوری ارتباطاتِ افراد و انگیزه‌هاشان را خیلی دقیق موشکافی کرده است ولی من فکر می‌کنم گریسون نمی‌دانسته که در روز عملیات دقیقاً چه اتفاقاتی افتاده است. قطعاً اگر فری و بَنیستر زنده بودند، گریسون می‌توانست با استفاده از شواهد و مدارکش تصویر باورپذیر و قابل اطمینان‌تری از این توطئه ترسیم کند.درهرحال گریسون به درستی تشخیص داد که درواقع چه کسانی جان اف. کندی را ترور کردند. روایت او از این واقعه درست به قلبِ سازمان‌های اطلاعاتی و مراکز غیر رسمیِ قدرت مثل حق امتیاز نفتیِ دالاس زد. به لطف گریسون بعد از گذشت بیش از حدود 50 سال از مرگ کندی، همچنان بعد از خارج شدنِ هر سند جدیدی از طبقه‌بندیِ محرمانه، متعجب و شگفت‌زده می‌شویم که احتمالاً این روند در سال‌های آینده هم ادامه خواهد داشت.فکر می‌کنم با اطلاعاتی که بررسی کردیم منصفانه است اگر بگوییم روایت رسمی‌ای که از حادثۀ ترور اعلام شد، درست نیست ولی تصمیم‌گیری در مورد اینکه واقعاً چه اتفاقی افتاد خیلی سخت است.خب! فکر کنم مشخص شد که نتایج تحقیقاتِ رسمی به هیچ عنوان قانع کننده نبود. ولی هیچ ‌یک از تئوری‌های مطرح شده به تمام ابهامات پاسخ نمی‌دهند. من گزارش رسمی را نمی‌پذیرم ولی نمی‌توانم هیچ کدام از تئوری‌های دیگر را هم به طور کامل تأیید کنم.ولی فکر می‌کنم که می‌توانیم چند تئوری را کنار هم قرار دهیم. من تحلیلِ پرتابه‌شناسیِ داناهیو را کاملاً می‌پذیرم و تئوریِ او را در کنار تئوریِ دخالتِ بعضی از توطئه‌گرانِ گریسون به خصوص CIA و کوبایی‌های ضد کاسترو قرار می‌دهم. این تئوریِ نهاییِ من است: یک مأمورِ سرویسِ مخفی بر اثر اشتباه سرِ کنِدی را هدف قرار می‌دهد و شلیکِ اسوالد هم توسط مقاماتِ اطلاعاتیِ قدرتمندِ جناح راست و ارتباطاتِ آن‌ها با صنایعِ اسلحه‌سازی ترتیب داده شده.شاید در ادامه و با غیرمحرمانه شدنِ سایر اسناد حقیقت این ماجرا آشکار شود. دونالد ترامپ بعد از انتشار اسناد سال 2017 در توییترش نوشته بود که تصمیم ندارد مانع غیرمحرمانه شدن اسناد بشود. ولی تا این لحظه این اتفاق نیفتاده است و در سال 2018 جلوی غیرمحرمانه شدن بعضی از مدارک را برای بررسیِ بیشتر گرفتند. ظاهراً در سال 2021 آخرین اسناد مربوط به این پرونده از طبقه‌بندی خارج خواهند شد. پس منتظر می‌مانیم!در پایان به یاد داشته باشید که همیشه واقعیت بهترین داستان نیست! و اینکه روایت رسمی هم همیشه واقعیت ندارد!ممنون از توجه شما.[1] Jim Garrison[2] David Ferrie[3] Military–industrial complex (MIC)[4] Lee Harvey Oswald[5]Dealey Plaza[6] John Connally[7] Jack Ruby[8]Lyndon Baines Johnson[9]Warren Commission[10]Umbrella Man[11] Watergate scandal[12] Internal Revenue Service (سازمان خدمات درآمدهای داخلی آمریکا)[13]Martin Luther King Jr.[14]John Edgar Hoover[15]James Patrick Hosty Jr.[16]United States House of Representatives Select Committee on Assassinations (HSCA)[17]Fair Play for Cuba Committee (FPCC)[18] Thomas Clifton Mann[19]David Dean Rusk[20]Winston Mackinley Scott[21]David Slawson[22]Howard Donahue[23]Ballistics[24] Baltimore sun[25]Bonar Menninger[26] Mortal Error[27]Abraham Zapruder[28] Magic Bullet[29]hollow-point bullet[30] Grassy Knoll[31] George Hickey[32] Gerald Ford[33] Grassy Knoll[34] Jim Garrison[35] Oliver Stone[36] President John F. Kennedy Assassination Records Collection Act of 1992[37] Military–industrial complex[38] Lyndon B. Johnson[39] David Ferrie[40] Proloid[41] Clay Shaw[42] Guy Banister[43] Clay Bertrand[44] Perry Russo[45] sodium pentothal[46] Truth Serum[47] Richard Helms[48] George de Mohrenschildt[49] Jeanne[50] Grassy Knoll</description>
                <category>Poria</category>
                <author>Poria</author>
                <pubDate>Mon, 04 Nov 2019 13:32:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رادیو عجایب قسمت چهاردهم : Sorni Nai</title>
                <link>https://virgool.io/radiow0nder/%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-sorni-nai-blcfq5xlsjnm</link>
                <description>فکر کنم بهتره موج رو عوض بکنید...چون الان روی ایستگاه اشتباهی هستید&lt;/iframe&gt;&quot;&gt; &lt;iframesrc=&quot;https://anchor.fm/radiowonder/embed/episodes/Sorni-Nai-e59gnp/a-amlf06&quot;height=&quot;102px&quot;width=&quot;400px&quot;frameborder=&quot;0&quot;scrolling=&quot;no&quot;&gt;&lt;/iframe&gt; حادثه گذرگاه دیاتلوف[1]حادثه گذرگاه دیاتلوف به مرگ نه کوهنورد در کوه‌های شمالی اورال[2]، در اول و دوم فوریه ۱۹۵۹ در شوروی سابق اطلاق می‌شود که علت آن مشخص نیست. گروه پیاده‌روی مجربی که همه‌ی آن‌ها از دانشگاه صنعتی اورال[3] بودند در دامنه‌ی کلات سیخل[4](در زبان مانسی به معنای کوه مرگ) در منطقه‌ای که به یاد رهبر این گروه ،ایگور دیاتلوف[5]، نام گرفته، اردوگاهی برپا کردند. در طول شب اتفاقی افتاد که آن‌ها با لباس‌هایی که مناسب برف سنگین و دمای زیر صفر نبود چادر خود را ترک کردند.پس از آنکه اجساد آن‌ها پیدا شد یک گروه توسط اتحاد جماهیر شوروی برای بررسی این حادثه تشکیل شد، آن‌ها تشخصیص دادند که شش نفر از آن‌ها در اثر سرمازدگی و سه نفر دیگر در اثر جراحت مرده‌اند، که یکی از آن‌ها جمجه‌اش آسیب دیده بود و دو نفر دیگر به قفسه سینه‌شان آسیب رسیده بود. از طرفی زبان و چشم‌های یکی از اعضا ناپدید شده بود. گروه بررسی علت این واقعه را «یک نیروی کافی ناشناخته»[6] بیان کردند. تئوری‌های زیادی برای علت مرگ این افراد بیان شده که شامل حمله‌ی حیوانات، سرمازدگی، بهمن، طوفان، وحشت ناشی از فروصوت، دخالت نظامیان و یا ترکیبی از این‌ها می‌باشد.پیش‌زمینهدر سال ۱۹۵۹ یک گروه کوهنوردی به رهبری ایگور دیاتلوف، دانشجوی بیست و سه ساله‌ی مهندسی رادیو در دانشگاه صنعتی اورال(نام کنونی: دانشگاه فدرال اورال[7]) در اتحاد جماهیر شوروی تشکیل شد. او یک گروه ده نفره را تشکیل داد که اکثر آن‌ها دانشجویان دانشگاه بودند. این گروه شامل هشت مرد و دو زن می‌شد که تجربه‌ی کوهنوردی با سطح سختی دو[8] و تورهای اسکی را داشتند، و قرار بود موقع بازگشت مدرک کوهنوردی سطح سه را بگیرند که در آن زمان بالاترین مدرک کوهنوردی موجود در شوروی بود و برای دریافت آن نیاز بود که آن‌ها ۳۰۰ کیلومتر کوهنوردی می‌کردند. هدف آن‌ها این بود که به بالای اوتورتن[9] قله‌ای که در فاصله‌ی ده کیلومتری شمال منطقه‌ی حادثه بود.هیئت اعزامیاین گروه در صبح ۲۵ ژانویه ۱۹۵۹ با قطار به ایودل[10]، شهر کوچک در مرکز بخش شمالی استان اسوردوسک[11]رسیدند. سپس با یک گاری به ویژی[12] که دهکده‌ای کوچک بود رسیدند، آنجا آخرین سکونتگاهی بود که در مسیرشان بود. آن‌ها شب را در ویژی گذراندند و نان و غذای مورد نیاز برای روزهای پیش رو را از آنجا خریدند.در ۲۷ ژانویه آن‌ها از ویژی سفر خود را به اوتورتن آغاز کردند. در ۲۸ ژانویه یکی از اعضا، یوری یودین[13]، به دلیل علایم بیماری (آنفولانزا و یک مشکل قلبی مادرزادی) عقب کشید و نتوانست به مسیر خود ادامه دهد. بقیه‌ی نه نفر، کوهنوردی را از سر گرفتند.دوربین‌ها و دفترچه‌های خاطراتی که در اردوگاه آن‌ها مانده باعث شده که ما متوجه شویم تا آن زمان چه اتفاقاتی افتاده. در ۳۱ ژانویه گروه به انتهای نواحی پست رسیدند و برای بالا رفتن از کوه آماده شدند. در جنگلی که در دره بود توانستند غذا پیدا کنند و آن را برای بازگشتشان ذخیره کردند. روز بعد(یک فوریه) کوهنوردان شروع به گذر از گذرگاه کردند. به نظر می‌رسد آن‌ها نقشه داشتند که برای شب بعد در آن سوی گذرگاه اردو بزنند، اما به دلیل شرایط بد هوا (بوران و کاهش دید) مسیرشان را گم کردند و به غرب رفتند و به بالای کلات سیخل رسیدند. وقتی گروه متوجه اشتباهشان شدند، تصمیم گرفتند به جای طی کردن مسیر ۱.۵ کیلومتری به پایین کوه و ساختن پناهگاه در مناطق جنگلی، در دامنه‌ی کوه اردو بزنند. یودین حدس می‌زند که «ممکن است دیاتلوف نمی‌خواسته ارتفاعی که به آن رسیده بود را از دست بدهد یا آنکه خواسته اردو زدن در دامنه کوه را امتحان کند.»جستجو و اکتشافدیاتلوف قبل از رفتنش قبول کرده بود که هنگام بازگشتشان به ویژی، تلگرافی به کلوپ ورزشی‌شان بفرستد. انتظار می‌رفت که آن‌ها حداکثر تا دوازدهم بازگردند، اما دیاتلوف قبل از آنکه یودین آن‌ها را ترک کند گفته بود که انتظار دارد بیشتر طول بکشد. وقتی دوازدهم فوریه شد پیامی از طرف دیاتلوف نرسید اما از آنجا که انتظار می‌رفت دیاتلوف دیر کند کسی واکنشی نشان نداد. در بیستم فوریه خانواده‌ی مسافران خواستند که گروه نجات فرستاده شود و رئیس دانشگاه گروهی از استادان و دانشجویان داوطلب را روانه کرد. کمی بعد ارتش هم وارد ماجرا شد و با استفاده از هواپیما و هلی‌کوپتر به گروه نجات ملحق شد.در ۲۶ فوریه گروه نجات، اردوگاه آن‌ها را که به شدت آسیب دیده بود و رها شده بود را در کلات سیخل یافتند. اردوگاه باعث سردرگمی جستجوگران شد. میخائیل شراوین[14]، دانشجویی که چادرها را یافت گفته «نیمی از چادر افتاده بود و برف آن را پوشانده بود. کسی در آن نبود ولی وسایل و کفش‌های کوهنوردان در آنجا بود.» بازرسان می‌گویند که چادر از داخل پاره شده بود. هشت یا نه رد پا از افرادی به جا مانده بود که یا جوراب پوشیده بودند یا تنها یک کفش به پا داشتند یا با پای برهنه حرکت می‌کردند، آن‌ها به سمت پرتگاهی در نزدیکی یک جنگل، در آن سوی گذرگاه در یک و نیم کیلومتری شمال شرقی آنجا رفته بودند. البته پس از پانصد متر این ردپاها در مرز جنگل، زیر یک کاج سیبریایی با برف پوشیده شدند. گروه باقیمانده‌ی یک آتش کوچک را یافت. در آنجا کروونیشکو[15]و دوروشنکو[16]بدون کفش و تنها با لباس زیر پیدا شدند. شاخه‌های درخت در ارتفاع پنج متری شکسته شده بودند که نشان از آن دارد که کوهنوردان از آن بالا رفته بودند تا چیزی را ببینند(به احتمال زیاد اردوگاه) بین درخت کاج و اردوگاه سه جنازه‌ی دیگر پیدا شد که متعلق به دیاتلوف، کولموگروا[17]، و اسلوبودین[18]بود که به نظر می‌رسد در راه بازگشت به اردوگاه مرده‌اند. آن‌ها جداگانه و در فاصله‌های ۳۰۰، ۴۸۰، و ۶۳۰ متری از درخت کاج پیدا شدند.یافتن چهار کوهنورد دیگر بیش از دو ماه طول کشید. آن‌ها بالاخره در چهارم می زیر چهار متر برف در مسیلی در ۷۵ متری درخت کاج در حنگل پیدا شدند. سه نفر از آن‌ها از بقیه بهتر لباس پوشیده بودند، و شواهد نشان می‌دهد آن‌ها از لباس کسانی که ابتدا مرده بودند استفاده کرده‌اند. دوبینیا[19]شلوار پاره و سوخته کروونیشکو را پوشیده بود و پای چپش را با یک ژاکِت پاره بسته بود.تحقیقاتپس از پیدا شدن پنج جسد اول به‌سرعت یک گروه تحقیقاتی آماده شد تا آن‌ها را بررسی کنند. بررسی پزشکی نشانی از جراحت در آن‌ها نداشت که باعث شد مرگ در اثر سرمازدگی قوت یابد، البته اسلوبودین ترکی روی جمجمه‌اش داشت اما ترک به شکلی نبود که باعث مرگ او شود.بررسی‌های انجام شده روی جسد چهار قربانی یافت شده در ماه می(مه) باعث تغییر دیدگاه نسبت به واقعه‌ی رخ داده در زمان حادثه شد. سه نفر از کوهنوردان جراحات مرگباری داشتند تیبائوکس برینگولس[20] آسیب شدیدی به جمجمه‌اش وارد شده بود، و دوبینیا و زولوتاریوف[21] به قفسه‌ی سینه‌شان آسیب رسیده بود. براساس گفته‌ی دکتر بوریس وزروژدنی[22]، برای ایجاد چنین جراحتی نیاز به نیرویی به‌شدت قوی است، و در حد تصادف با ماشین می‌ماند. لازم به یادآوری است که اجساد جراحت خارجی برنداشته بودند، انگار که جراحات داخلی در اثر حضور در فشار زیاد ایجاد شده. البته جراحات خارجی سنگینی در دوبینیا وجود داشت، زبان او ، چشمانش، قسمتی از لبش، بخشی از بافت صورتش، و تکه‌ای از جمجمه‌اش کنده شده بود. او همچنین روی دستش مشکل پوستی داشت. او را در حالی پیدا کرده بودند که با صورت در یک رود کوچک فرو رفته بود که در زیر برف جاری بود، و جراحات او به دلیل وجود رطوبت در حال گندیدن بود و به نظر نمی‌رسید ارتباطی به مرگش داشته باشد.در ابتدا تئوری‌ای مطرح شد که مانسی‌ها بخاطر ورود آن‌ها به سرزمین‌هایشان آن‌ها را به قتل رساندند، اما تنها ردپای موجود ردپای کوهنوردها بوده و از طرفی اثری از مبارزه روی بدن آن‌ها وجود نداشت.دمای محیط بسیار پایین بوده (بین -۲۵ ت -۳۰ درجه سلسیوس) و وزش باد هم وجود داشته، قربانیان لباس کامل نپوشیده بودند. بعضی از آن‌ها تنها یک کفش پوشیده بود، بعضی‌ها حتی جوراب یا کفش هم نداشتند. بعضی‌ها لباس‌های پاره شده را که از دیگر اجساد برداشته بودند دور بدن خود پیچیده بودند.خبرنگاران از آن بخش از فایل‌های مربوط به این ماجرا که در دسترس آن‌ها قرار گرفته بود گزارش دادند که:· شش نفر از اعضای گروه در اثر سرمازدگی و سه نفر دیگر در اثر جراحت شدید مرده بودند.· به جز آن نه نفر اثری از شخص دیگری در کلات سیخل نبود· چادر از درون پاره شده بوده· قربانیان بین شش تا هشت ساعت پس از آخرین وعده‌ی غذاییشان مرده بودند.· ردپاها نشان می‌دهد که تمام اعضای گروه به اختیار خودشان اردوگاه را ترک کرده‌اند· تنها روی لباس یکی از قربانیان آثار تابش رادیواکتیویته‌ی شدید پیدا شده· این تئوری که بومیان مانسی به آن‌ها حمله کردند رد می‌شود چرا که نیروی لازم برای وارد کردن آن ضربه بسیار زیاد بوده و از طرفی آسیبی به بافت‌های نرم نرسیده.· اسناد منتشر شده خبری از وضعیت سلامتی اعضای داخلی قربانیان نداده· این حادثه بازمانده‌ای نداشته.در آن زمان گروه بازرسی اعلام کردند که مرگ بر اثر یک نیروی طبیعی کافی عنوان کرد. پروند بخاطر عدم وجود طرف گناه‌کار به شکل رسمی در می ۱۹۵۹ بسته شد. و به آرشیو اسناد محرمانه منتقل شد.در ۱۲ آپریل ۲۰۱۸ به واسطه‌ی یک روزنامه‌ی روسی به نام کومسومولسکایا پراودا[23] جسد زولوتارف نبش قبر شد. آزمایش روی جسد نتایج ضد و نقیضی به همراه داشت: شکل آسیب‌ها به گونه‌ای بود که انگار با ماشین تصادف کرده، از طرف دیگر نتایج مربوط به آزمایش دی‌ان‌ای شباهتی بین دی‌ان‌ای او و خویشاوندان زنده‌اش را نشان نداد. همچنین مشخص شد که نام سمیون زولوتارف[24] در لیست کسانی که در قبرستان ایوانسفسکی[25] دفن شدند نیست. از آنجا که چهره‌ی بازسازی شده‌ی او از جمجمه‌اش با تصویر او پس از جنگ همخوانی دارد، خبرنگاران شک کردند که شاید شخص دیگری تحت نام سمیون زولوتارف پس از جنگ زندگی کرده.پس از این واقعه مسافران و کوهنوردان برای سه سال نمی‌تواستند به آنجا بروند اما امروزه آن منطقه باز هست.در فوریه ۲۰۱۹ سی‌ان‌ان خبر داد که مقامات روسیه دوباره می‌خواهند بر سر آنچه اتفاق افتاده تحقیق کنند، البته تنها سه احتمال برای آن در نظر گرفته‌اند. ریزش بهمن پودری، ریزش بهمن قالبی[26]، و توفان. احتمال آنکه این واقعه یک جنایت باشد نادیده گرفته شده است.اخبار مرتبطیوری کوتنسویک[27] که بعداً رئیس بنیاد دیاتلوف(پایین‌تر توضیح داده شده) شد در مراسم تشییع جنازه پنج نفر از کوهنوردان شرکت داشت و ادعا کرده که رنگ پوست آن‌ها قهوه‌ای تیره بودهیک گروه دیگر از کوهنوردان(در پنجاه کیلومتری جنوب محل واقعه) گزارش دادند که در شب حادثه دایره‌های نارنجی عجیبی در آسمان شمالی دیده‌اند. همین اشکال در دوره‌ای بین فوریه تا مارچ ۱۹۵۹ از طریق افراد مختلف چندین بار به ارتش و سازمان هواشناسی گزارش شده، با این حال این تصاویر در گزارش‌های سال ۱۹۵۹ نیامده، و صحبت از این شاهدین چندین سال بعد اتفاق افتاد.پس از واقعهدر سال ۱۹۶۷ نویسنده و روزنامه‌نگاری به نام یوری یاروویی[28] رمان «بالاترین درجه‌ی پیچیدگی»[29] را منتشر کرد که از این واقعه الهام گرفته بود. یاروویی هم در گروه جستجو و هم در گروه تحقیقات واقعه‌ی دیاتلوف به عنوان عکاس حاضر شده بود، پس این وقایع را دیده بود. این کتاب در زمان شوروی منتشر شد و یاروویی تنها به انتشار حقایقی که از طرف حکومت منتشر شده بود و مردم می‌دانستند اکتفا کرد. او در کتابش داستان را عاشقانه کرده بود و پایانی بسیار خوشایندتر از رخداد واقعی داشت، در داستان او تنها رهبر گروه کشته شد. همکار یاروویی گفته که او نسخه‌های متفاوتی از داستان را نوشته، اما همه‌ی آن‌ها بخاطر ممیزی دوران شوروی رد شده بودند. از زمان مرگ یاروویی در دهه‌ی هشتاد میلادی تمام آرشیو او که شامل عکس‌ها، خاطرات، نوشته‌های او می‌شد گم شده‌اند.آناتولی گوچین[30]نجقیقات در این زمینه را در کتابش با نام «بهای محرمانه ماندن، نه جان هست»[31] جمع‌آوری کرد که به دلیل تمرکز بر روی فرضیات مربوط به آزمایش‌های مربوط به سلاح سری شوروی نقد منفی محققان را برعهده داشت، اما انتشار آن به دلیل علاقه‌ی مردم به مسائل غیر طبیعی، بحث عمومی را به دنبال داشت. درواقع خیلی از کسانی که برای سی سال سکوت کرده بودند حقایق جدیدی را درباره‌ی این واقعه بیان کردند. یکی از آن‌ها افسر پلیس سابق، لو ایوانف[32]، بود که رهبری گروه جستجو را در سال ۱۹۵۹ برعهده داشت. در سال ۱۹۹۰ او در مقاله‌ای اعتراف کرد که گروه بازرسی هیچ توضیح منطقی‌ای برای این واقعه نداشت. او همچنین گفت زمانی که اعضای تیمش گزارش کردند که دایره‌های پرنده در آسمان دیده‌اند، مقامات بالاتر به او دستور داده بودند که این صحبت‌ها را ساکت کند.در سال ۲۰۰۰ یک تلویزیون محلی مستندی به نام «معمای گذرگاه دیاتلوف»[33] را ساخت. آنا ماتویا[34]با همکاری تیم سازنده‌ی مستند یک رمان تخیلی مستندگونه[35] با همین نام منتشر کرد. بخش زیادی از کتاب شامل نقل‌قول‌هایی از پرونده‌ی رسمی، خاطرات قربانیان، مصاحبه با جستجوگران و دیگر مستند‌های ساخته شده بود. این کتاب از زبان یک زن مدرن(که بیانگر خود نویسنده است) بیان می‌شود و تلاش او برای حل این معما را به تصویر می‌کشد.با وجود اینکه روایت کتاب ماتویا تخیلی هست اما بزرگترین مرجع مستند موجود از این حادثه هست که در اختیار عموم قرار گرفته. از طرفی پرونده‌ی این موضوع و مستندات(به شکل فوتوکپی و دست‌نوشته) کم‌کم در اینترنت قرار گرفت تا علاقه‌مندان به آن دسترسی پیدا کنند.در سال ۱۹۹۹ با کمک دانشگاه صنعتی اورال بنیادی به نام «بنیاد دیاتلوف»در یکاترینبرگ[36]تاسیس شد که شخصی به نام یوری کوتنویچ آن را اداره می‌کرد. هدف بنیاد تلاش برای ادامه پیدا کردن تحقیق در این زمینه و ساخت موزه‌ای برای زنده نگه داشتن یاد کوهنوردان مرده بود. در اول جولای ۲۰۱۶ یک لوح یادبود در منطقه‌ی پرم در اورال نصب شد و آن را به یوری یودین(تنها بازمانده‌ی گروه اعزامی) که در سال ۲۰۱۳ مرده بود اهدا کردند.تئوری‌هابهمناین فرضیه که بهمن باعث مرگ کوهنوردان شده به‌شت معروف است نویسنده‌ی آمریکایی، بنجامین ردفورد در این باره می‌گوید:«گروه با ترس بیدار شدند و از آنجا که بهمن ورودی چادر را بسته بود یا بخاطر شنیدن صدای بهمن و ترسیدن(شما ترجیح می‌دهید چادرتان یک پارگی جزئی پیدا کند تا زیر برف دفن شوید) به سرعت چادر را پاره کردند و پا به فرار گذاشتند. از آنچا که خوابیده بودند، لباس زیادی به تن نداشتند، و به سمت جنگلی که در نزدیکی‌شان بود فرار کردند تا درختان بتوانند حرکت بهمن را کند کنند. در تاریکی شب آن‌ها به دو یا سه گروه تقسیم شدند؛ یک گروه آتش روشن کرد(که بخاطر این دستش را سوزاند) در حالی که بقیه سعی کردند به سمت اردوگاه برگردند تا لباس بیاورند. اما هوا خیلی سرد بوده و قبل از آنکه بتوانند محل چادر را پیدا کنند از سرما یخ زده بودند. در یک زمانی لباس‌ها را از تن مردگان درآورده بودند، اما گروه چهارنفری‌ای که به شدت آسیب دیده بودند قربانی بهمن شدند و چهار متر برف روی آن‌ها را پوشانده بود(شدت ضربه آنقدری هست که بتوان آن را نیروی کافی طبیعی دانست) زبان دوبینیا به احتمال زیاد توسط موجودات وحشی شکارچی کنده شده.»شواهد مخالف بهمن به شرح زیر است· نشانه‌های بهمن در محل حادثه دیده نمی‌شود. بهمن آثار و خرابی زیادی را در منطقه‌ی وسیعی ایجاد می‌کند. وقتی بدن‌ها پیدا شد لایه‌ی کوچکی از برف روی آن‌ها را پوشانده بود. اگر بهمن آنقدر قدرت داشته که گروه دوم را با خود ببرد باید با گروه اول هم همین کار را می‌کرد؛ در آن صورت باید اجساد و درخت‌های منطقه آسیب بیشتری می‌دیدند.· از زمان حادثه حدود صد گروه کوهنوردی به آن مناطق رفته‌ بودند و هیچ‌کدام شرایطی که منتهی به بهمن شود را گزارش نداده بودند. یک مطالعه‌ی فیزیکی نشان داد که احتمال وقوع بهمن قوی در آن منطقه بسیار ناچیز است، در آن منطقه تنها در ماه‌های آپریل و می که برف‌ها آب می‌شود امکان وقوع بهمنی خطرناک هست نه فوریه.· حتی اگر دلایل قبلی هم نپذیریم بهمن باید چادر را با خود می‌برد نه اینکه از چادر عبور می‌کرد.· دیاتلوف یک کوهنورد با تجربه بود و سمیون زولوتارف در حوزه‌ی کوهنوردی و وسایل مورد نیاز برای اسکی درس خوانده بود امکان نداشت که این دو در جایی که ریزش بهمن محتمل باشد چادر بزنند.· ردپای کوهنوردان که در آن ناحیه باقی‌مانده بود شبیه ردپای افرادی نبود که یک خطر واقعی یا موهومی فرار کرده باشند، درواقع آن‌ها با سرعت عادی راه رفته بودند.تکرار بررسی در سال ۲۰۱۵در سال ۲۰۱۵ به درخواست خانواده‌ی بازمانده‌ها کمیته بازرسی روسیه دوباره نتایج سال ۱۹۵۹ را مورد بررسی قرار داد که تا سال ۲۰۱۹ طول کشید و طی آن احتمال وقوع بهمن افزایش یافت. محقق پرونده (که یک متخصص آلپ‌نورد بود) گفت که وضعیت هوا در شب مذکور به‌شدت بد بوده. در آن زمان بوران وجود داشته و دمای هوا −۴۰ درجه بوده که در مطالعات گروه سال ۱۹۵۹ که یک هفته پس از بوران به آنجا رفته بودند نادیده گرفته شده. پس از آن، هوا بهتر شده و آثار بهمن با بارش برف جدید پوشیده شده بود. بارش شدید برف نقش مهمی در حادثه ناراحت‌کننده‌ی آن شب داشت به همین دلیل اتفاقات آن شب اینگونه توضیح داده شده:در اول فوریه گروه به کوه‌های کلات سیخل رسیدند و آنجا یک چادر برای نه نفر را در دامنه‌ی باز برپا کردند، این دامنه از مانع طبیعی‌ای همچون جنگل بی‌بهره بود. طی چند روز بارش برف سنگین، باد شدید به همراه یخ‌زدگی ادامه داشت.گروه به سمت دامنه‌ی کوه می‌رود و برف‌های آنجا را کنار می‌زنند و یک چادر در آنجا برپا می‌کنند، در طول شب برف روی چادر را می‌گیرد و به چادر فشار می‌آورد، گروه از خواب بیدار می‌شوند و با هراس شروع به تخلیه می‌کنند. بعضی از آن‌ها توانستند لباس گرم بپوشند و بعضی‌ها نتوانستند. آن‌ها از طریق پارگی ایجاد شده در چادر فرار کردند. گروه از دامنه‌ها پایین رفتند و در مرز جنگل که تنها ۱۵۰۰ متر با بهمن فاصله داشت مستقر شدند.آن‌ها در کنار آتش کوچکی که در مرز جنگلی درست کرده بودند مستقر شدند. چهار نفر از اعضای گروه تنها پیژامه و لباس زیر پوشیده بودند، آن‌ها همان کسانی بودند که ابتدا پیدا شده بودند و تأیید شده بود که در اثر سرمازدگی مرده‌اند.سه آلپ‌نورد، که دیاتلوف هم در میان آنان بود، تلاش کردند که به چادر برگردند تا کیسه‌های خواب را بیاورند. آن‌ها لباس‌های مناسب‌تری نسبت به کسانی که کنار آتش بودند داشتند، اما همچنان کافی نبود و از طرفی کفش مناسب هم نداشتند. بدن آن‌ها در نقاط متفاوتی در فاصله‌ی سیصد تا ششصد متری محل آتش پیدا شد که به نظر می‌رسد دلیل آن خستگی زیاد در حین کوهنوردی در هوای سرد و بورانی بوده که منجر به جدا شدن این افراد از هم شده.چهار نفر دیگر که لباس و کفش مناسب داشتند برای پیدا کردن یا ساختن پناهگاهی بهتر داخل جنگل رفته بودند اما در آنجا داخل مسیر رودخانه افتاده بودند و زیر برف سنگین دفن شدند. این‌ها همان چهار نفری هستند که پس از دو ماه پیدا شدند.از نگاه کمیته بازرسی روسیه علت این واقعه شرایط بد آب و هوا و عدم تجربه‌ی کافی رهبر گروه در چنین شرایطی بوده، که منجر به انتخاب یک محل بد برای اردو زدن شده. پس از پایین آمدن برف‌ها، اشتباه بعدی گروه جدا شدن آن‌ها بود، آن‌ها باید در جنگل آتش درست می‌کردند و سعی می‌کردند در طول شب زنده بمانند. قصور گروه بررسی در سال ۱۹۵۹ منجر به ایجاد پرسش‌های بیشتر، و ایجاد چندین تئوری توطئه شد.باد پایین رودر سال ۲۰۱۹ یک گروه روسی-سوئدی به آن منطقه رفتند و با بررسی آن منطقه علت این واقعه را باد پایین رو دانستند. باد پایین رو یک رخداد طبیعی خطرناک هست که در سال ۱۹۷۸ در سوئد منجر به مرگ هشت کوهنورد شد(حادثه‌ی آناریس). از نگاه این گروه توپوگرافی این منطقه با منطقه‌ی واقع در سوئد بسیار مشابه است.یک باد پایین روی ناگهانی، ماندن در چادر را غیرممکن می‌کند، و منطقی‌ترین حرکت از طرف کوهنوردان این است که چادر را با برف بپوشانند و در پایین‌دست کوه پناه بگیرند. همچنین در چادر یک چراغ قوه‌ی روشن هم وجود داشت که ممکن است آن را عمداً گذاشته باشند تا راه بازگشت خود را پیدا کنند. همچنین این گروه گفتند که کوهنوردان دو پناهگاه طبیعی ساختند، یکی از آن‌ها فرو ریخته و باعث شد که آن چهار کوهنورد اینگونه آسیب ببینند.فروصوتفرضیه‌ای دیگر که با کتاب «کوهستان مرده»[37] اثر دانی ایکار[38]بر سر زبان‌ها افتاد این است که باد در فراز کوهستان می‌وزیده و باعث ایجاد یک مسیر تاوه‌ای فون کارمان[39] شده که می‌تواند فروصوت ایجاد کند که منجر به اجاد دلهره در انسان می‌شود. طبق تئوری ایکار بادی که در کوهستان می‌وزیده باعث ایجاد هراس و دلهره‌ در کوهنوردان شده طوری که به‌سرعت چادر را ترک کرده‌اند و به پایین‌دست کوه رفته‌اند. زمانی که آن‌ها به پایین کوه رسیده بودند اثر فروصوت از بین رفته بود و دیگر از چیزی هراس نداشتند اما هوا تاریک‌تر از آن بود که به پناهگاه برگردند. آسیبی که به سه نفر از قربانیان رسیده نتیجه‌ی سقوط آن‌ها در رودخانه به دلیل تاریکی بوده.آزمایش‌ها نظامیحدس و گمانی حاکی از آن است که محل اردوگاه آن‌ها جایی بوده که شوروی مین‌های مجهز به چتر را آزمایش می‌کرده. این تئوری می‌گوید که کوهنوردان با صدای انفجار از خواب برخواستند، بدون کفش از چادر فرار کردند، آن‌ها که در ابتدا شوکه شده بودند پس از فرار دیگر نمی‌توانستند راه بازگشت را پیدا کنند. پس از آنکه گروهی از سرما یخ زدند، بقیه لباس آن‌ها را پوشیدند تا زنده بمانند. اطلاعات موجود از دوران شوروی نشان می‌دهد که در آن زمان و مکان، شوروی واقعاً آزمایش نظامی انجام می‌داده. مین‌های مجهز به چتر قبل از آنکه به زمین برخورد کنند در آسمان منفجر می‌شدند تا کسی صدمه‌ای نبیند، اما کوهنوردان که از نزدیکی آن رد شده بودند آسیب‌های داخلی دیده بودند. اساس این تئوری حلقه‌های نارنجی رنگی است که در آن زمان دیده شده، و احتمال می‌دهد این حلقه‌های نارنجی همان مین‌هایی باشند که منفجر می‌شدند. این تئوری حیوانات وحشی را علت بلایی که بر سر دوبینیا آمده می‌داند. بعضی‌ها هم می‌گویند که اجساد حین کالبدشکافی دستکاری شده، و پوست و موی آن‌ها را سوزانده بودند. عکاس‌ها می‌گفتند که هنگامی که چادر را پیدا کردند، چادر درست برپا نشده بوده که از یک کوهنورد باتجربه بعید است.تئوری مشابهی این موضوع را به سلاح هسته‌ای ربط می‌دهد، این تئوری بر پایه‌ی آنکه یکی از کوهنوردان لباس‌هایش رادیواکتیویته بوده و گفته‌ی خویشاوندانشان که اجساد موهای خاکستری و بدن نارنجی داشتند، استوار است. اما اگر پای سلاح هسته‌ای در میان بود باید روی لباس همه‌ی آن‌ها تأثیر می‌گذاشت و این رنگ پوست و موی آن‌ها با وجود سه ماه ماندن در برف عادی است. عدم دسترسی مردم به پرونده‌ها از طرف شوروی گاهی اوقات به عنوان دلیلی برای سرپوش‌گذاری حکومت بر این ماجرا بیان می‌شود، اما این پنهان‌کاری در پرونده‌های داخلی برای اتحاد جماهیر شوروی کاری عادی بوده، و از طرفی پس از سال ۱۹۸۰ پرونده‌های دیاتلوف کم‌کم منتشر شد.کشف پوشش پارادوکسیاینترنشنال ساینس تایمز[40] گفته از آنجا که علت مرگ کوهنوردان سرمازدگی بوده، ممکن است علت آن رفتاری به نام کشف پوشش پارادوکسی باشد که در آن قربانی سرمازده به‌قدری احساس گرما می‌کند که لباس خود را درمی‌آورد. این موضوع که شش نفر از نه نفر در اثر سرمازدگی مرده‌اند غیر قابل انکار است، اما این‌طور که مشخص هست بقیه حاضر شدند لباس اجساد را بپوشند تا گرم شوند که نشان می‌دهد آن‌ها عقلشان کار می‌کرده.هیستری قطبیواسیلی مکونوشین[41]تئوری دیگری داد، او می‌گفت که گروه تحت تأثیر یک شرایط روانی به نام هیستری قطبی قرار گرفته‌اند(مشکلی که در گرینلند آن را پیبلوکتو[42] می‌نامند) او ادعا می‌کند که این اختلال در اثر بادهای خورشیدی یا پرتوی کیهانی ایجاد می‌شود اساس تئوری او این است که در آن زمان لکه‌های خورشیدی بسیار زیادی دیده شده.تئوری‌های شبه‌علمیدر سال ۲۰۱۴ کانال دیسکاوری برنامه‌ای درباره‌ی یتی‌های روسی داشت که در آن ادعا شد که یتی‌های روس اعضای این گروه را کشته‌اند. نظر آن‌ها بر این پایه استوار بود که جراحت‌ها به‌نوعی شدید بودند که تنها یک موجود با قدرت فراانسانی توانایی ایجاد چنین آسیبی را داشت. در این برنامه هیچ مدرک محکمه‌پسندی برای این حرف زده نیاوردند، اما آن‌ها با دو نفر از اولین کسانی که در تیم جستجو بودند مصاحبه کردند و آن‌ها گفتند که در آنجا ردپاهایی دیدند که بزرگ‌تر از ردپای انسان بود و این اتفاق در هیچکدام از اسناد که شوروی منتشر کرد نبوده، و پس از چند ماه بالاخره یک شخص روسی توانست به آن مدارک دست پیدا کند اما تاریخ شروع بررسی این اتفاق در اسناد منتشر شده ۶ فوریه بود که ده روز قبل از اعلام مفقود شدن این افراد بود، پس به نظر می‌رسید این مدارک ساختگی باشد، و شوروی مدارک اصلی را منتشر نکرده باشد. همچنین در این مستند آمده که تیم جستجو صدای زوزه از جنگل و غارها می‌شنیدند.دیگر تئوری‌هاکیت مک‌کلاسکی[43] که برای چندین سال در این زمینه تحقیق کرده و در چندین مستند حاضر شده، در سال ۲۰۱۵ به همراه یکی از اعضای بنیاد دیاتلوف به گذرگاه دیاتلوف رفته و درباره‌ی آنجا گفته:از نظر مکان پیدا شدن دوبینیا و سه نفر دیگر اختلاف نظرهایی وجود دارد. یکی از ادعاها می‌گوید که آن‌ها در فاصله‌ی صدمتری از پناهگاه اولیه،جایی که کروونیشکو و دوروشنکو مرده بودند، پیدا شدند و گروه دوم می‌گویند آن‌ها به‌قدری به پناهگاه اولیه نزدیک بودند که برای صحبت کردن نیازی به فریاد زدن نداشتند. در موقعیت دوم، در بستر رودخانه یک تخته سنگ هست که احتمال حضور دوبینا در آنجا را بیشتر می‌کند اما تصاویر گرفته شده در سال ۱۹۵۹ بسیار به محل اول شبیه‌تر است.موقعیت چادر در جایی بوده که امکان نداشته بهمن به آن آسیب بزند، و از طرفی باد غالب باعث می‌شده که اثر بهمن خنثی شود.مک‌کلاسکی خاطر نشان کرد که:اونجی اوکیشف[44]، معاون رئیس تحقیقات دفتر دادستانی استان اسوردوسک، در سال ۲۰۱۵ زنده بود، او طی مصاحبه‌ای گفت که او ترتیب یک سفر دیگر برای بازرسی کامل درباره‌ی مرگ مشکوک آن چهار نفر را داده بود که ژنرال اوکارف[45]، معاون دادستان، از مسکو آمد و دستور بسته شدن پرونده را داد.او همچنین گفته رئیس دفتر دادستانی اسوردوسک وقتی اجساد رسیدند در سردخانه حاضر شد و سه روز آنجا بود. چیزی که به نظر او به شدت عجیب می‌آمد و تا به حال سابقه نداشتدانی ایکار که در تیم بررسی بوده و مستندی هم در این باره ساخته، برخی از تئوری‌هایی که در این زمینه داده شده را رد می‌کند:مانسی‌ها یا دیگر قبایل به آن‌ها حمله کرده بودنددلیل مخالف این تئوری: قبایل محلی حاضر در آنجا مردمی صلح‌جو هستند و ردی از آن‌ها وجود نداردآن‌ها توسط حیوانات وحشی شکار شدنددلیل مخالف این تئوری: هیچ ردپایی از حیوانات آنجا نیست، و اگر هم بوده چادر گروه جای امن‌تری برای پناه گرفتن بودهباد شدید یکی از اعضا را با خود برده و دیگران سعی داشتند به او کمک کننددلیل مخالف این تئوری: یک گروه با تجربه چنین کاری انجام نمی‌دهند، و اگر باد آنقدر قوی بوده که یک نفر را جابجا کند،چادر را هم با خود می‌برده.از آنجا که برخی از آن‌ها لباس نپوشیده بودند، یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی مخفی بین بعضی از افراد گروه بوده که منجر به مشاجره می‌شوددلیل مخالف این تئوری: ایکار به شدت با این تئوری مخالف است، و روابط بین اعضای گروه را دوستانه و افلاطونی می‌دانسته و از طرفی به جز مقدار کمی الکل، مواد محرکی آنجا نبوده که روی ذهن افراد تأثیر گذاشته باشد، گروه حتی سیگار را هم برای سفرشان کنار گذاشته بودند، و در ضمن دعوا چنین آسیبی به بدن وارد نمی‌کند.در فرهنگ عامهبا انتشار کتاب «بهای محرمانه ماندن، نه جان بود» مردم به این ماجرا علاقه‌مند شدند و این علاقه موجب شد تا مستندها و کتاب‌هایی در این زمینه نوشته شود تا اینکه آنا ماتویا کتاب خود را که به شکل داستانی بود نوشتدر سال ۲۰۱۳ فیلمی دلهره‌آور به نام «گذرگاه شیطان»[46] پخش شد که به ماجرای این حادثه می‌پردازد ودر سال ۲۰۱۵ یک بند پست راک به نام کائوان[47]آلبومی به نامی سورنی نای[48] را منتشر کرد که سعی داشت وقایع این ماجرا را بازگو کند:در ده سال اخیر این ماجرا در رسانه‌های خارج از روسیه هم پرداخته شد.تصویری دسته جمعی از اعضای گروه دیتلوفنام روسی و انگلیسی قربانیان:Igor Alekseyevich Dyatlov : Игорь Алексеевич ДятловYuri Nikolayevich Doroshenko : Юрий Николаевич ДорошенкоLyudmila Alexandrovna Dubinina : Людмила Александровна ДубининаYuri (Georgiy) Alexeyevich Krivonischenko : Юрий (Георгий) Алексеевич КривонищенкоAlexander Sergeyevich Kolevatov : Александр Сергеевич КолеватовZinaida Alekseevna Kolmogorova : Зинаида Алексеевна КолмогороваRustem Vladimirovich Slobodin : Зинаида Алексеевна КолмогороваNikolai Vladimirovich Thibeaux-Brignolles : Николай Владимирович Тибо-БриньольSemyon (Alexander) Alekseevich Zolotaryov : Семён (Александр) Алексеевич ЗолотарёвYuri Yefimovich Yudin : Юрий Ефимович Юдин[1] Dyatlov Pass incident[2] Ural Mountains[3] Ural Polytechnical Institute[4] Kholat Syakhl[5] Igor Dyatlov[6] unknown compelling force[7] Ural Federal University[8] یک معیار که در شوروی استفاده می‌شد، مثل گواهی پایه دو رانندگی[9] Otorten[10] Ivdel[11] Sverdlovsk[12] Vizhai[13] Yuri Yudin[14] Mikhail Sharavin[15] Krivonischenko[16] Doroshenko[17] Kolmogorova[18] Slobodin[19] Dubinina[20]  Thibeaux-Brignolles[21] Zolotaryov[22] Dr. Boris Vozrozhdenny[23] Komsomolskaya Pravda[24] Semyon Zolotarev[25] Ivanovskoye cemetery[26] http://orangerhino.ir/%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86/[27] Yury Kuntsevich[28] Yuri Yarovoi[29] Highest Degree of Complexity[30] Anatoly Gushchin[31] The Price of State Secrets Is Nine Lives[32] Lev Ivanov[33] The Mystery of Dyatlov Pass[34] Anna Matveyeva[35] fiction/documentary[36] Yekaterinburg[37] Dead Mountain[38] Donnie Eichar[39] Kármán vortex street[40] International Science Times[41] Vasiliy Mehonoshin[42] piblokto[43] Keith McCloskey[44] Evgeny Okishev[45] General Urakov[46] Devil&#x27;s Pass[47] Kauan[48] Sorni Nai</description>
                <category>Poria</category>
                <author>Poria</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2019 16:53:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه پادکست خودمون رو در آیتیونز قرار دهیم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/radiow0nder/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B2-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-yknvshjx4cff</link>
                <description>خیلی از پادکسترها وقتی پادکستشون رو شروع میکنن با چندین چالش مختلف روبه رو هستن، مثلا چطوری میتونیم تو آیتونز بریم ؟ چطوری تو بقیه اپ ها پادکستمون قرار بگیره ؟ این سوالی هست که خیلی ها از منم پرسیدن و خیلی ها رو من برای برطرف کردن مشکل راهنمایی کردم ولی خوب الان به نتیجه رسیدم بد نیست که یه مطلبی نوشته بشه که همگی بتونن ازش استفاده بکنن.مطمئنا چشم انداز پادکست داره تغییر میکنه ولی تو حال حاضر آیتیونز و اپل پادکست هنوز بزرگترین دایرکتوری جستجوی پادکست در جهان هستند و خیلی هم بعدی هست این رتبه رو حالا حالا از دست بده. و از طرف دیگه می‌خواهید یک پادکستر باشید، باید بدونید که چطوری پادکستتون رو در اپل پادکست و آیتیونز قرار بدید. هیچ ترسی نداشته باشید، روند بسیار ساده هست.چطوری میتونیم پادکستون رو در اپل پادکست/ آیتیونز بذاریم.خوب به اصلی‌ترین سوال شروع میکنیم چطوری پادکست رو در آیتیونز قرار بدیم ؟خوب من دو روش رو براتون اینجا قرار میدم، روش اول یه ویدیو هست که میتونید از طریق لینک زیر ببینیدش که توش توضیح داده چطوری میتونید از هاست های مختلف پادکست هاتون رو تو آیتیونز قرار بدید ولی خوب چون توش انکر رو نداره و جامعه پادکست فارسی هم زیادی با انکر هم کار میکنه یه روش دوم رو پیشنهاد میدم چرا که توضیحات انکر رو هم براتون قرار دادم.&lt;/iframe&gt;&quot;&gt; &lt;iframewidth=&quot;560&quot;height=&quot;315&quot;src=&quot;https://www.youtube.com/embed/0MD-AN8Ve0M&quot;frameborder=&quot;0&quot;allow=&quot;accelerometer;autoplay;encrypted-media;gyroscope;picture-in-picture&quot;allowfullscreen&gt;&lt;/iframe&gt; 1. چطوری ادرس اینترنتیRSS Feed پادکستتون رو پیدا بکنید.اصلی ترین چیز که شما نیاز دارید برای این پادکستتون رو در آیتیونز قرار بدید داشتن آدرس آراس‌اس فیدتون هست. شما این لینک باید از طریق هاست پادکستتون پیدا بکنید، و معمولا پیدا کردنش خیلی واضح هست، چرا که وجود این بخش در هر هاست پادکستی امر بسیار مهمی هست.در اینجا چندتا نمونه هاستی که ممکن پادکسترها ازش استفاده بکنن رو لیست میکنم و روش بدست آوردن فید رو براتون توضیح میدم.پیدا کردن آدرس RSS Feed پادکستتون در Buzzsproutاول به بخش Directories برید &gt; آدرس لینک RSS Feed تون رو میتونید در قسمت بالا پیدا کنیدپیدا کردن آدرس RSS Feed پادکستتون در Libsynبه Destinations برید میتونید آدرس فید کلاسیک Libsynـتون رو اونجا پیدا بکنید.چگونه پیدا کردن آدرس RSS Feed پادکستتون در Transistor.fmتو صفحه اصلی داشبوردتون همنطور که تو تصویر میبیند یه دکمه به اسم &quot;RSS Feed&quot; رو سمت راست مشاهده خواهید کرد. روی اون دکمه که کلیک کنید آدرس فیدتون برای شما به صورت یک پاپ آپ باز میشهپیدا کردن آدرس RSS Feed  پادکستتون در Anchor.fmبه Update setting  برید و در انتهای صفحه میتونید لینک RSS FEED  رو پیدا بکنید.2. به تنظیمات مورد نیاز آیتیونز اهمیت بدید.قبل از اینکه پادکستتون رو در آیتیونز ثبت بکنید بهتر است یک نگاهی به تنظمیات پادکستتون در هاست پادکست بندازید و اگر دیدید چیزی رو از قلم انداختید حتما سریعا درستش بکنید. که شامل تنظیمات زیر میشنعنوان : که اسم پادکست شما میشهتوضیحات : که شامل خلاصه و توضیحات در مورد پادکست شما هست.دسته بندی : حتما پادکستتون رو در دسته بندی مربوط به خودش قرار بدیدکاور : حتما باید پادکستتون یک کاور با یک سایز مشخص داشته باشه.جنس مخاطب : باید مشخص بکنید پادکستتون مناسب چه رده سنی هست مخصوص بزرگسالان هست یا خیرکپی رایت : نشان میدهد چه کسی حق کپی رایت این اثر دارهوب سایت : اگر وب سایتی داشته باشید ادرسش رو درج بکنیداما یه سری تنظیمات و یه سری بخش ها در فید هستن که خیلی واجبه که به بودنش و درست بودنش اهمیت بدید.زبان : حتما پادکستتون رو براساس زبانی که قرار کار بکنید مشخص بکنید چون ممکن پادکستتون رد بشه.ایمیل : حتما ادرس فیدتون رو باز بکنید و ادرس ایمیلی که درش درج شده رو چک بکنید در غیر این صورت شما عملا مالکیت حقوقی کارتون رو از دست میدید.یک سری تنظیمات دیگه هم وجود داره که سیستم هاست ها به صورت خودکار خودشون براتون فعال میکنن.3. ایجاد حساب کاربری/ ورود به Podcasts Connectاگر از قبل حساب اپل ندارید باید الان یه دونه برای خودتون بسازید تا بتونید پادکستتون رو درش قرار بدید. کار ساخت اپل ای دی اصلا سخت نیست، اینجا توضیحاتش هست میتونید برید بخونید.و وقتی هم که داری حساب اپل شدید باید به Podcasts Connect برید و در اونجا لاگین کنید.4 . پادکست خودتون در اپل پادکست قرار دهید.خوب دیگه فقط رسیده که پادکستتون رو قرار بدید تا کارهاش انجام بشه و بره تو اپل پادکست. پس از اینکه Podcasts Connect شدید مشابه تصویر رو علامت به علاوه، بالا سمت چپ کلید کنید .سپس ازتون می‌خواد که لینک RSS Feed رو داخل اون باکس قرار دهید و سپس گزینه Validate انتخاب کنید.حالا اون چیزی که شما تو تصویر بعدی میبینید زمانی هست که اپل فید شمار و تجزیه تحلیل کرده. نکته مهم اینجا هست که پادکستتون Validate شده یا نه، یه نشانگر Status کنار جایی که شما ادرس فیدتون رو قرار دادید الان ظاهر میشه. مشابه اون چیزی که در نشانگر سمت چپ رخ داده.حالا اگر فیدتون اعتبار نداشته باشه یا مشکلی درش وجود داشته باشه، اپل بهتون میگه که باید برید و مشکل اصلاح بکنید درست مثل توضیحی که اپل تو پیکان سمت چپ داده.حالا شما هر اخطاری اینجا گرفتید دوباره به هاست میزبانتون میرید و تغییرات لازمه رو انجام میدید و دوباره میاید و گزینه Validate رو کلیک میکنید. اینقدر اینکار میکنید که چراغ قرمز تبدیل به چراغ سبز بشه.زمانی که مشکل برطرف بشه و شما چراغ سبز رو دریافت بکنید گزینه Send براتون ایجاد میشه. اون زمان شما میتونید گزینه Send رو بزنید و پادکستتون رو برای برسه به اپل پادکست بفرستید و وقتی که بررسی به اتمام برسه پادکست شما به اپل پادکست اضافه میشه.5. چقدر طول میکشه که تو اپل پادکست وارد بشیم ؟اینجا درست زمانی هست که باید صبر بکنید.دقیق واقعا نمیشه فهمید روند تایید یک پادکست چقدر طول میکشه بعضی وقت ها 24 ساعت بعضی وقت چندین روز ممکن طول بکشه. شخصا این میتونم بگم که ممکن هست یک چیزی حدود 4 تا یک هفته این رویه طول بکشه. و پیشنهاد من به شما این هست هر چقدر لازمه صبر بکنید تا این پروسه تموم بشه و پادکستتون در آیتیونز قرار بگیره و زمانی فعالیتتون رو به صورت علنی استارت بزنید که این اتفاق افتاده باشه.6. نکاتی که باید بهش توجه بکنید.چندین نکته هست که من بد ندونستم که بهتون بگم :1. تحت هیچ شرایطی اجازه ندید کسی جای شما فید رو در حساب کاربری خودش Validate بکنه شاید فرایند ساخت یه یوزر آیتونز براتون سخت و زمان گیر باشه ولی باید اینکار خودتون بکنید.2. تا زمانی که تو آیتیونز نرفتید سعی کنید هیچ فعالیتی رو رسمی شروع نکنید چون پیدا کردن پادکستی که تو آیتیونز نباشه اصلا کار اسونی نیست.همچنین اگر تو هاست انکر هستید و به مشکل که دوستان دفیله خوردن برخورد کردید سعی کنید راه اونا رو برید تا سریعتر مشکل براتون برطرف بشه.امیدوارم این مطلب به درد کسی بخوره و یه روزی یه جایی ازش استفاده بشه. تا هفته دیگه با یه مقاله دیگه در مورد نحوه انتشار پادکست روزتون بخیر.</description>
                <category>Poria</category>
                <author>Poria</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2019 21:31:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رادیو عجایب قسمت سیزدهم : دیگر هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/radiow0nder/%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-xo0ynsnol0sz</link>
                <description>سلام از این به بعد قصد دارم در هر قسمت براتون متن اون قسمت هم بذارم همراه با توضیحات تکمیلی که ممکن به بهتر فهمیدن داستان هم به شما کمک بکنه.فکر کنم بهتره موج رو عوض بکنید...چون الان روی ایستگاه اشتباهی هستید&lt;/iframe&gt;&quot;&gt; &lt;iframesrc=&quot;https://anchor.fm/radiowonder/embed/episodes/ep-e4qtsb/a-ak3ivp&quot;height=&quot;102px&quot;width=&quot;400px&quot;frameborder=&quot;0&quot;scrolling=&quot;no&quot;&gt;&lt;/iframe&gt; مرگ ادگار آلن پومرگ ادگار آلن پو در هفتم اکتبر ۱۸۴۹همچنان یک معما باقی مانده، شرایط موجود باعث شده که نتوان نظر قطعی درباره‌ی علت مرگ او داد و همین موضوع باعث ایجاد بحث پیرامون مرگ او شده. در سوم اکتبر در شهر بالتیمور واقع در مریلند[2]، این نویسنده آمریکایی در حالی که هذیان می‌گفت دیده شد. جوزف دبلیو واکر[3]، مردی که او را پیدا کرده بود، می‌گوید «او بسیار پریشان بود...و نیازی فوری به کمک داشت.» واکر او را به بیمارستان دانشگاه واشنگتن رساند، او در سن چهل سالگی در پنج صبح روز یک‌شنبه هفتم اکتبر در این بیمارستان جان سپرد. پو آنقدر وضعیتش خوب نشد که توضیح دهد چه اتفاقی برایش افتاده بود.بیشترین اطلاعاتی که ما از روزهای آخر پو در دست داریم متعلق به پزشک مراقب او، دکتر جان جوزف موران[4]است، که البته شخص قابل اطمینانی نیست. پو پس از یک مراسم تشییع جنازه‌ی کوچک در قبرستان کلیسای وست‌مینستر دفن شد. اما در سال ۱۸۷۵ جسد او به قبری جدید با یک ینای یادبود بزرگ‌تر منتقل شد. همسر او هم در همین محل جدید دفن شده.پس از مرگ پو، روفوس ویلموست گریسولت[5]، نوشته‌ی آگهی ترحیم او را با نام مستعار لودویگ[6]نوشت. گریسولت که درواقع رقیب پو بود مسئولیت نظارت بر حق چاپ و انتشار آثار پو را برعهده گرفت و نخستین زندگی نامه‌ی کامل او را نوشت. گریسولت، پو را شخصی فاسد، دائم‌الخمر، و یک دیوانه‌ی معتاد نشان داده بود. به نظر می‌رسد خیلی از اسنادی که گریسولت برای اثبات سخنانش داشته، جعلی بوده، و باوجود آنکه دوستان پو این سخنان را محکوم کرده‌اند، تأثیر آن‌ها ماندگار بوده.توضیح مختصر درباره‌ی اوادگار آلن پو در تاریخ ۱۹ژانویه ۱۸۰۹ در بوستون به دنیا آمد، پدر و مادر او بازیگر بودند. پدر او آن‌ها را هنگامی تولد پو رها کرد و مادر او دو سال پس از آن در اثر ابتلا به سل جان سپرد. پو در ۱۵ سالگی اولین معشوقش و در ۲۰ سالگی زنی که او را بزرگ کرده بود را از دست داد، او در ویرجینیای ریچموند توسط یک بازرگان اسکاتلندی بزرگ شد[7]. او برای مدت کوتاهی در دانشگاه ویرجینیا حضور داشت، اما کمی بعد آن را رها کرد و به ارتش پیوست، او دو سال در ارتش بود و در آنجا نخستین کتاب شعرش را که مورد استقبال قرار نگرفت نوشت.در سال ۱۸۳۵ او ویراستار یک مجله و منتقد ادبی شد که بخاطر نقدهای سختگیرانه‌اش معروف شد. وقتی ۲۷ سال داشت با دختر خاله‌ی سیزده ساله‌ی خود ویرجینیا کلم ازدواج کرد و آن دو به نیویورک نقل مکان کردند. او در سال ۱۸۴۱کتاب «قتل‌های خیابان مورگ»[8]را نوشت که در اکثر اوقات آن را نخستین داستان کارآگاهی مدرن می‌دانند.انتشار داستان کوتاه «حشره‌ی طلایی»[9]نقطه عطف زندگی حرفه‌ای او بود. پو پس از انتشار شعر تاریک(دارک) و وهم‌آلودش یعنی «کلاغ»[10]در نیویورک ایونینگ میرور[11]در سال ۱۸۴۵ مورد اقبال عمومی قرار گرفت(او بابت این شعر تنها ۱۵دلار گرفت). در همان دوران بود که سرفه‌های خونی ویرجینیا شروع شد که نشان از ابتلای او به سل را می‌داد، پس از مرگ او در سال ۱۸۴۷ پو به الکل روی آورد و این موضوع به‌قدری پیش رفت که دوستانش می‌ترسیدند که هرگز به دوران قبلش باز نگردد.آخرین روزهای زندگی پو با وجود الکل و زندگی غم‌انگیزی که داشت مانند یکی از داستان‌های ترسناک خودش بود. الکل بزرگترین دشمن پو بود، از این گذشته پس از آنکه قیم ثروتمندش کمک به او را متوقف کرد فقر هم به نابودی او کمک کرد. همچنین عدم توانایی او در نگه داشتن یک شغل، و ناراحتی ناشی از مرگ همسرش ویرجینیا یا همانطور که او صدایش می‌کرد «سیسی» مزید بر علت شده بود تا زندگی او نابود شود.پو که به شدت به دنبال جایگزینی برای همسرش می‌گشت، به دنبال هر زنی که فرصتش را پیدا می‌کرد می‌رفت. او حدود دو سال بعد با سارا هلن وایتمن[12]نامزد کرد. هلن وایتمن تمام کارهای او را درتمام نشریه‌هایی که بود دنبال می‌کرد. او در آخر شعری برای پو نوشت که در سبک شعر «کلاغ» نوشته شده بود و پو در پاسخ به او شعری نوشت(این شعر را درواقع برای کس دیگری نوشته بود) و در ماه سپتامبر تصمیم گرفت که او را ملاقات کند پس از چند روز پو به او ابراز علاقه کرد و از او درخواست ازدواج کرد. هلن از او وقت گرفت تا درباره‌ی این موضوع فکر کند و در آخر طی نامه‌ای عدم رضایت خود برای ازدواج را به او اطلاع داد تا اینکه پو در اثر مصرف بیش از حد شربت تریاک نزدیک بود بمیرد. هلن حاضر شد که درخواست او را قبول کند اما تنها به شرطی که او الکل را کنار بگذارد اما علی‌رغم تلاش‌های پو، او نتوانست الکل را ترک کند.پو با حالی بد در بهار ۱۸۴۹نوشت «به نظر می‌رسد زندگی‌ام نابود شده، به نظر می‌رسد آینده پوچ و ناراحت‌کننده باشد.» او در تابستان به فیلادلفیلا رفت و وقتش را به عیاشی و میگساری سپری کرد او نوشته «برای ده روز کامل من دیوانه شده بودم.» بالاخره او توانست در ماه جولای پول لازم برای رفتن به ریچموند را قرض بگیرد، او در آنجا یک حلقه‌ی نامزدی خرید، از المیرا شلتون[13] ، دختری که زمانی قرار بود با او ازدواج کند، درخواست ازدواج کرد و به شاخه‌ای از پسران مخالف مصرف الکل پیوست، البته او همچنان ناراحت بود چراکه مشخص نبود المیرا چه تصمیمی دارد. چه المیرا می‌خواست با او ازدواج کند چه نمی‌خواست او راهی سفر بی‌بازگشتی به فیلادلفیلا شد و این باعث شد که نامزدی آن‌ها سرانجامی نداشته باشد.تأثیر او بر فرهنگپو تأثیر زیادی بر فرهنگ ما گذاشته، او اولین کسی بود که دست به نوشتن داستان‌های کارآگاهی مدرن زد که باعث پیشرفت ژانر علمی‌تخیلی و وحشت شد. او به‌قدری معروف هست که یک تیم لیگ حرفه‌ای فوتبال آمریکایی(NFL[14]) به اسم او وجود دارد. تم و محیطی که او در نوشته‌هایش استفاده می‌کرد به‌قدری مشهور شد که افرادی همچون سالوادور دالی[15]، شارل بودولر[16]، و آلفرد هیچکاک[17]از کارهای او الهام گرفتند تا آثاری رازآلود درست کنند. پس از ۱۵۰سال از مرگ پو همچنان او در آثار تلویزیونی همچون دنبال‌کنندگان[18]، پارک جنوبی(ساوت پارک)[19]حضور دارد و فیلم قلب قصه‌گو[20]از اثری با همین نام[21]و دیوانه‌خانه‌ی سنگدل[22]از اثری به نام دستگاه دکتر تار و پروفسور فتر[23]ساخته‌اند. همچنین فیلم «کلاغ» ساخته‌ی ۲۰۱۲ و به کارگردانی جیمز مک‌تیگو[24]یک داستان تخیلی از روزهای آخر عمر ادگار آلن پو را به نمایش می‌گذارد. موزه‌هایی در ریچموند، فیلادلفیلا، بالتیمور، و برانکس با محوریت آثار و زندگی او ساخته شده‌اند. موزه‌ی پو در ریچموند بزرگترین مجموعه‌ی مربوط به پو را در دنیا به نمایش گذاشته.گاه شماری مرگدر ۲۷ سپتامبر ۱۸۴۹ ادگار آلن پو ریچموند (مرکز ایالت ویرجینیا) را به مقصد فیلادلفیلا برای کار ویراستاری اثر مارگارت لئون[25]ترک کرد. او قبل از سفرش به پیشنهاد نامزدش، المیرا شلتون، که فکر می‌کرد پو مریض احوال است به سراغ یکی از دوستان پزشکش به نام جان کارتر[26]رفت که او توصیه کرد قبل از رفتن چند روز استراحت کند. هنگامی که پو کارتر را ترک می‌کرد به‌اشتباه عصای شمشیر دار کارتر را به‌جای عصای شمشیردار خودش برد. هیچ مدرک قابل قبولی برای محل اقامت او پس از این ماجرا وجود ندارد تا اینکه یک هفته بعد در سوم اکتبر او را میخانه‌ی رایا[27](گاهی اوقات به آن سالن توپچی هم گفته شده) در بالتیمور می‌بینند که رفتار بیماران دلیریومی (روان‌آشفتگی) را داشته. یک روزنامه نگار به نام جوزف دبلیو واکر نامه‌ای به یکی از آشنایان پو، دکتر جوزف ای اسنادگرس[28]، می‌فرستد و از او درخواست کمک می‌کند. نامه‌ی او به شرح زیر است:جناب عزیزیک آقایی که وضعیت مناسبی ندارد، در چهارمین محل رای‌گیری در کوچه رایان هست که خود را ادگار ای پو معرفی کرده، و به نظر می‌رسد که به شدت پریشان هستند، و گفته که شما آشنای ایشان هستید، و من به شما اطمینان می‌دهم که او فوراً نیاز به کمک دارد. عجله کنید جوز دبلیو واکراسنادگرس بعداً ادعا کرد که در نامه نوشته شده بود که پو «به شدت مست می‌باشد.»اسنادگرس در نخستین توصیفش از ظاهر پو او را «منزجر کننده»، با موهای ژولیده، درمانده، با صورت نشسته، و چشمانی لرزان و بی‌روح خطاب کرده. او گفته که لباس‌هایش شامل یک پیراهن کثیف بدون جلیقه و کفش‌های واکس نزده و خراب شده که اندازه‌ی پایش نبوده می‌باشد. دکتر جان جوزف موران، پزشک مراقب پو، ظاهر آن روز پو را به این شکل به تصویر کشیده که «یک کت لک شده‌ی رنگ و رو رفته‌ی ابریشمی به تن داشت، یک جفت کفش که خیلی پاره شده بودند، به همراه یک کلاه حصیری» پو هرگز آنقدر به‌هوش نبود که توضیح دهد چگونه به این روز افتاده، و باور بر این است که لباس‌هایی که به تن داشته برای خود او نبوده، چراکه پو اهل پوشیدن لباس‌های ژنده نبود.موران در بیمارستان خصوصی دانشگاه واشنگتن از پو مراقبت کرد. او در آنجا ممنوع الملاقات بود و در اتاقی در بخش معتادین به الکل بستری شد که همچون سلول زندان بود و پنجره آن را مسدود کرده بودند.گفته شده که او شب قبل از مرگش بارها نام «رینالدز»[29]را بر زبان آورده، اما هیچ‌کس نتوانسته متوجه شود منظور او از رینالدز چه کسی بوده. یک احتمال آن است که او به یاد برخوردش با جرمیاه ان. رینالد[30]، ویراستار روزنامه و کاشف افتاده، که ممکن است الهام بخش او برای نوشتن رمان «ماجرای آرتون گوردون پایم از نانتاکت»[31]بوده باشد. احتمال دیگر هنری آر رینالدز[32]یکی از قاضی‌هایی که در میخانه‌ی رایان دیده شده بود می‌باشد که ممکن است در روز انتخابات پو را ملاقات کرده باشد. همچنین ممکن است که پو نام «هرینگ» را خطاب کرده باشد چراکه دایی همسر او در بالیتمور هنری هرینگ[33]نام دارد. موران در گفته‌های بعدی‌اش حرفی از رینالدز نزده اما از ملاقاتی با یک «هرینگ فقید» سخن به میان آورده. همچنین او ادعا کرده که می‌خواسته پو را در جریان یکی از معدود دفعاتی که به هوش آمده بود خوشحال کند. گفته شده وقتی موران به او گفته بود که او به زودی از دیدار یک دوست خوشحال می‌شود، پو پاسخ داده «بهترین کاری که دوستش می‌تواند انجام دهد این است که مغزش را با یک تفنگ منفجر کند.»همچنین گفته شده پو در روز مرگش مدام تکرا می‌کرده «خدا به روح بیچاره‌ی من رحم کنه.»در زمانی که پو رو به مرگ بود طرفداران او به‌صف شده بودند تا چیزی از او به‌یادگار بردارند. موران می‌گوید «عده‌ای از مردم شهر او را ملاقات می‌کردند، خیلی از آن‌ها می‌خواستند چند تار مو از سر او داشته باشند.» دوست پو جوزف اسنادگرس چند تار موی او را کند که در حال حاضر در موزه‌ی پو هست.موران قبل از مرگ پو از او پرسیده بود که چمدانش را کجا گذاشته که پو این موضوع را به یاد نمی‌آورد. چند هفته بعد پسرعموی او یکی از چمدان‌های او را در مایملکش در بالتیمور پیدا کرد و مشخص شد چمدان دیگر در ریچموند هست. در حالی که دستنوشه‌های او به گریسولت رسید، خواهر و مادر همسر او بر سر چمدان‌ها با یکدیگر دعوا کردند[34]مادر همسر و خاله‌ی پو پس از آنکه خبر مرگ پو را دریافت کرد متوجه شد گربه‌ی او که یک گربه‌ی تورتیشل به نام کاترینا بوده مرده است.قابل قبول بودن موراناز آنجا که کسی پو را ملاقات نکرده بود، احتمالاً تنها کسی که در روزهای آخر عمر پو در کنارش بود، موران بوده. با این حال حتا اگر او را کاملاً غیر قابل اعتماد به حساب نیاوریم، بارها قابل قبول بودن او زیر سؤال رفته. بعد از مرگ پو بارها داستان او هنگام نوشتن و توضیح دادن ماجرا تغییر کرده. او ادعا کرد(به عنوان مثال یک بار در ۱۸۷۵ و یک بار دیگر در ۱۸۸۵) که او به‌سرعت به خاله و مادر همسر پو، ماریا کلم[35]، خبر مرگ پو را رساند؛ درواقع او در نهم نوامبر یعنی یک ماه پس از این واقعه و تنها پس از درخواست ماریا کلم به او اطلاع داد. او همچنین ادعا کرد که پو خیلی شاعرانه هنگامی که داشت آخرین نفس‌هایش را می‌کشید گفت «درهای بهشت مرا فرامی‌خوانند، و خداوند حکمش را روی پیشانی هر انسانی به شکل خوانا نوشته، و شیاطین قالب جسمانی گرفته‌اند، و وظیفه دارند امواج ناامیدی خالص را بگسترانند.» ویراستار نیویورک هرالد[36]که این نسخه از داستان موران را منتشر کرده بود اعتراف کرده «ما نمی‌توانیم تصور کنیم پو، حتا در زمانی که هذیان می‌گفته، [چنین جملاتی را] گفته باشد.» ویلیام بیتنر[37]، زندگی نامه نویس پو، می‌گوید موران هنگامی که در جمع عزاداران سخنرانی می‌کردهاین حرف‌ها را زده.سخنان موران حتا درباره‌ی زمانبندی وقایع هم تغییر می‌کرده. در زمان‌های متفاوت او گفته پو در سوم اکتبر ساعت پنج صبح، در ششم اکتبر ساعت نه صبح، و در هفتم اکتبر (روزی که مرد) ساعت ده بعدازظهر به بیمارستان منتقل شد. او برای هر کدام از حرف‌هایش ادعا کرده که به استناد اسناد موجود در بیمارستان این‌ها را گفته. یک سده بعد هنگامی که دیگران به جستجوی مدارک موجود، به‌خصوص گواهی فوت، می‌گشتند چیزی پیدا نکردند. برخی منتقدان علت این تناقضات و خطاهای موجود در گفته‌های موران را به ضعیف شدن حافظه، میل ساده به احساسی کردن داستان، و حتا زوال عقل او نسبت می‌دهند. زمانی که او آخرین نوشته‌های خود را در سال ۱۸۸۵ منتشر کرد ۶۵ سال سن داشت.علت مرگاگر هم اسناد پزشکی‌ای وجود داشته، تمام مدارک و اسناد پزشکی، به‌خصوص گواهی مرگ پو، مفقود شده‌اند. بر سر علت دقیق مرگ پو بحث هست، و تئوری‌های زیادی در این زمینه وجود دارد. خیلی از افرادی که درباره‌ی زندگی او می‌نوشتند به مسائل موجود رجوع کردند و به نتایج متفاوتی رسیدند، از جفری مایرز[38]که مرگ او را به‌خاطر افت قند خون می‌داند گرفته تا جان اوانگلیست والش[39]که ماجرا را یک قتل برنامه‌ریزی شده می‌داند. همچنین افرادی علت مرگ او را خودکشی ناشی از افسردگی می‌دانند. پو در سال ۱۸۴۸ به‌خاطر مصرف بیش از حد شربت تریاک(مخلوط افیون)، که به‌خاطر مسکن و آرام‌بخش بودن آن به‌راحتی در دسترس است، نزدیک بود که بمیرد. مشخص نیست که این اتفاق تلاش برای خودکشی بوده یا تنها یک سهل‌انگاری در مصرف دارو بوده باشد اما این واقعه منجر به مرگ او نشد.اسنادگرس باور داشت که پو به‌خاطر اعتیاد به الکل کشته شد و تلاش زیادی کرد تا بقیه این موضوع را قبول کنند. او مخالف مصرف الکل بود و به پو به چشم یک نمونه‌ی خوب برای پیشبرد عقیده‌اش نگاه می‌کرد. با وجود این اثبات شده نوشته‌های اسنادگرس در این زمینه قابل اعتماد نیست. موران در سال ۱۸۸۵با بیان آنکه پو از مسمومیت الکلی نمرده است گفته‌ی اسنادگرس را رد کرد. موران گفته پو «هنگام مرگش نه وضعیت مستی داشت و نه دهانش بوی الکل می‌داد.» از طرفی بعضی روزنامه‌ها علت مرگ پو را «لخته‌ی خون در سر» یا «التهاب مغزی» دانستند که از دلایل خجالت‌آوری مانند مسمومیت الکلی بهتر بود. در تحقیقی یک روانشناس گفته که پو یک معتاد به الکل بوده.گفته می‌شود که پو یک معتاد به الکل است. یکی از دوستانش که زمانی با هم هم پیاله بودند، یعنی توماس مین رید[40]اعتراف کرده که آن دو بسیار سرخوش بودند اما پو «هرگز بیشتر از مقداری خاصی مست نمی‌شد، هر چند این را می‌توان یکی از نقص‌های او به شمار آورد اما می‌توانم بگویم که او دائم‌الخمر نبود.» عده‌ای می‌گویند که پو بسیار نسبت به الکل حساس بود و با خوردن یک گیلاس شراب مست می‌شد. او تنها در دوره‌های سخت زنگی‌اش الکل مصرف می‌کرد و گاهی اوقات برای چند ماه لب به الکل نمی‌زد. به‌اضافه اینکه او در زمان مرگش جزو گروه پسران مخالف مصرف الکل[41]بوده. ویلیام گلن[42]که مسئول نظارت بر مصرف الکل پو بود سال‌ها بعد نوشت که پسران مخالف مصرف الکل دلیلی برای آنکه قبول کنند پو هنگام حضور در ریچموند الکل مصرف کرده ندارند. هرچند باز هم صحبت‌هایی درباره‌ی مصرف بیش از حد مخدر زده می‌شود اما ثابت شده که این موضوع درست نیست. توماس دان انگلیش[43]، یک دکتر آموزش دیده، که خود نیز به دشمنی‌اش با پو اذعان داشته اصرار داشته که پو مواد مخدر مصرف نمی‌کرده. او نوشته«آیا در زمانی که پو را می‌شناختم(قبل از ۱۸۴۶) تریاک مصرف می‌کرد؟ به عنوان یک پزشک و مردی که اهل مشاهده هست، هنگامی که او را به‌دفعات چه هنگامی که من را در منزلم ملاقات می‌کرد، چه هنگامی که به خانه‌اش سر می‌زدم، چه هنگامی که جای دیگری ملاقات می‌کردم هیچ نشانه‌ای از مصرف مخدر در او ندیدم و فکر می‌کنم این اتهامات بی‌پایه و اساس است.»در این سال‌ها علل دیگری برای مرگ او بیان شده که شامل مورد بیماری مغزی نادر، تومور مغزی، دیابت، انواع بیماری کمبود آنزیم، سیفلیس، سکته، هذیان خمری(آشفتگی تاشی از ترک الکل)، صرع، مننژیت(سرسام یا ورم سر) می‌شود. پزشکی به نام جان دبلیو فرانسیس[44]از پو در می ۱۸۴۸ آزمایش گرفت و باور داشت که او مریضی قلبی دارد اما خود پو منکر آن شده. یک آزمایش از موهای سر پو در سال ۲۰۰۶ احتمال مسمومیت در اثر سرب، جیوه یا فلزهای سنگین مشابه را رد کرد. از طرفی از آنجا که پو در اوایل سال ۱۸۴۹ از فیلادلفیلا گذشته بود (زمانی که وبا شیوع پیدا کرده بود) افرادی هستند که ادعا می‌کنند او بخاطر وبا مرده. او زمانی که در شهر بود مریض شده به خاله‌اش، ماریا کلم، نامه‌ای نوشته و گفته بود«ممکن است وبا گرفته باشم، یا به‌شدت تشنج کردم.»در اوایل ۱۸۷۲ ادعا شد از آنجا که پو در روز انتخابات پیدا شده ممکن است قربانی کوپینگ[45]شده باشد، کوپینگ یک نوع تقلب انتخاباتی است که قربانی ربوده شده، به او دارو و الکل می‌دهند، و او را به چند محل رای‌گیری جداگانه می‌برند تا چند بار رأی دهد، همچنین لباس‌های او را عوض می‌کنند تا شناخته نشود. برای چندین دهه در چند نسخه از زندگی نامه‌ی او علت مرگ پو کوپینگ معرفی شده. هرچند که مجسمه‌ی او در بالتیمور چهره‌ی او را بیشتر از آن قابل شناسایی می‌کند که قربانی کوپینگ شود. باوجود آنکه احتمال مرگ در اثر هاری یا آنفولانزا رد شده، آزمایش‌هایی نشان داده که نمی‌توان به‌قطع احتمالِ داشتن این دو بیماری را رد کرد.وقتی که جسد پو را برای خاکسپاری مجدد(صحبت بیشتر در خاکسپاری و خاکسپاری مجدد) نبش قبر کردند، اتفاق ناگوار کوچکی افتاد هم جسد و هم تابوت پو پس از ۲۶ سال زیر خاک بودن، به‌شدت آسیب‌پذیر شده بودند و هنگام نبش قبر هم استخوان‌های پو و هم تابوت او متلاشی شدند.یک نفر وظیفه داشت که استخوان‌های پو را سرهم کند که متوجه چیزی عجیب داخل جمجمه‌ی پو شد، این موضوع باعث شده پزشکان احتمال وجود تومور مغزی را بدهند، زیرا با آنکه مغز یکی از بافت‌هایی هست که به‌سرعت تجزیه می‌شود، تومور مغزی پس از مرگ سفت می‌شود و داخل جمجمه می‌ماند. احتمال تومور مغزی در به صورت کامل رد شده و نه کاملاً تأیید شده.در آخر یک مورخ به نام جان اوانگلیست والش، که در زمینه‌ی ادگار آلن پو تحقیق کرده گفته که پو توسط خانواده‌ی نامزدش، که قبل از مرگ او در ریچموند مانده بود، کشته شده.والش ادعا می‌کند که خانواده‌ی سارا المیرا رویستر علاقه‌ای به ازدواج پو با دخترشان نداشتند، پس بنابراین پس از آنکه نتوانستند آن دو را با تهدید کردن پو از هم جدا کنند دست به قتل او زدند.پس از ۱۵۰ سال هنوز هم مرگ ادگار آلن پو یک راز باقی‌مانده به هر حال او یک جنایی نویس بوده، تعجبی نیست که مرگ او به یک داستان جنایی برای دنیا تبدیل شود.مراسم تشییع جنازهپو مراسم ختم ساده‌ای داشت، او در دوشنبه هشتم اکتبر ۱۸۴۹ ساعت چهار بعدازظهر دفن شد افراد کمی در مراسم ختم او حضور داشتند. دایی پو،هنری هرینگ، یک تابوت ساده از جنس چوب درخت ماهون را فراهم کرد، پسر عموی او نلسون پو[46]، نعش‌کش را آورد؛ همسر موران کفنش را دوخت. مراسم تشییع جنازه را کشیش دبلیو. تی. دی. کلم[47]که پسر عموی ویرجینیا[48]، همسر پو بود مدیریت کرد. همچنین اسنادگرس و زاکیوس کولین لی[49]همکلاسی قدیمی او در دانشگاه ویرجینیا، دختر دایی ارشد او الیزابت هرینگ[50]به همراه همسرش و مدیرمدرسه‌ی او جوزف کلارک[51]هم در میان دیگران حضور داشتند. از آنجا که هوا سرد و مرطوب بود کل مراسم سه دقیقه طول کشید. از آنجا که جمعیت زیادی حضور نداشتند کشیش کلم زحمت موعظه کردن را به خود نداد. گورکن، جورج دبلیو اسپنس[52]درباره‌ی هوا نوشته«روز تیره و غم‌انگیزی بود، باران نمی‌آمد اما هوا به شکلی سرد و ترسناک بود.» پو در تابوتی ارزان دفن شد که نه دستگیره داشت، نه محل قرار گرفتن نام، نه پوشش پارچه‌ای و نه حتا کوسنی که زیر سر شخص مرده بذارند.در دهم اکتبر ۲۰۰۹ برای پو یک مراسم تشییع جنازه‌ی دیگر برگزار شد بازیگران نقش افراد هم‌دوره‌ی او و دیگر نویسنده‌ها و هنرمندانی که مدت‌ها پیش مرده بودند را بازی کردند. هر کدام به او ادای احترام کردند و براساس نوشته‌هایی که درباره‌ی پو نوشته بودند به ستایش او پرداختند مراسم او شامل یک نمونه از او و تابوتش بود که از موم ساخته شده بود.خاکسپاری و خاکسپاری مجددپو در قبرستان کلیسای وست‌مینستر دفن شده، مکانی که امروز قسمتی از دانشگاه مریلند کالج حقوق در بالتیمور است، حتا مرگ هم نتوانست جلوی او را بگیرد تا بحث و معما ایجاد نکند.درواقع محل دفن پو سنگ قبری نداشت او در کنار پدربزرگش، دیوید پو سینیور[53]در گوشه‌ی عقبی حیاط کلیسا دفن شده بود. سنگ قبری که نلسون پو خریده بود یک سنگ از جنس مرمر ایتالیایی سفید بود. قبل از آنکه سنگ را روی قبر بگذارند یک قطار از ریل خارج شد و به محلی که سنگ را در آن نگه می‌داشتند برخورد کرد. در عوض قبر را با یک بلوک سنگ ماسه که روی آن «شماره‌ی ۸۰» نوشته شده بود پوشاندند. در سال ۱۸۷۳ پائول همیلتون هین[54]، شاعر جنوبی، از قبر پو بازدید کرد و مقاله‌ای در روزنامه نوشت که در آن وضعیت بد این قبر را توصیف کرده بود و توصیه کرد یک مقبره‌ی مناسب‌تر برای پو بسازند. سارا سیگورنی رایس[55]، یک معلم در بالتیمور، از این علاقه نسبت به بهسازی قبر پو استفاده کرد و شخصاً درخواست کمک مالی کرد، او حتا از چند دانش آموز سخنورش برای صحبت در عموم برای دریافت پول استفاده کرد. خیلی‌ها در بالتیمور و سراسر آمریکا کمک کردند. ناشر فیلادلفیلایی انسان‌دوست، جورج ویلیام چایلدز[56]، هم ۶۵۰ دلار پول کمک کرد. سنگ یادبود جدید توسط معمار جورج ای. فردریک[57]طراحی شد، کلونل هیو سشن[58]آن را ساخت و هنرمندی به نام آدالبرت ویک[59]مدالیون روی آن را درست کرد. هر سه نفر اهل بالتیمور بودند. تمام هزینه‌ی یادبود که شامل مدالیون روی آن هم می‌شد کمی بیشتر از ۱۵۰۰ دلار شد که ارزشی در حدود ۳۱۶۰۰دلار در سال ۲۰۱۴ دارد.پو در اول اکتبر ۱۸۷۵ دوباره در مکانی در نزدیکی روبروی کلیسا خاکسپاری شد. در هفدهم اکتبر برای اهدای قبر جدید جشنی برگزار شد. قرار بود محل دفن قبلی او با یک سنگ بزرگ که اورین سی. پینتر[60]آن را اهدا کرده بود پوشانده شود، اما سنگ را در محل اشتباهی قرار دادند. در میان شرکت‌کنندگان نیلسون پو هم حضور داشت که در سخنرانی‌اش گفت:«پسرعموی من یکی از خوش قلب‌ترین انسان‌هایی هست که زندگی کرده.» همچنین اسنادگرس، ناتان سی بروکس[61]و جان هیل هویت[62]هم حضور داشتند. اگرچه چندین شاعر مدرن هم دعوت شدند اما در میان آن‌ها والت ویتمن[63]تنها کسی بود حضور پیدا کرد. آلفرد تنیسون[64]شعری نوشت که در مراسم خوانده شد.تقدیر که زمانی او را نفی کردو حسد که روزی او را رسوا کردو بدخواهی که روزی به او تهمت زدحال شهرت او را نظاره می‌کنند[65]احتمالاً کسانی که او را مجدداً خاکسپاری کردند نمی‌دانستند که تمام قبرهایی که در سمت شرقی قبرستان بود در سال ۱۸۶۴به بخش غربی منتقل شده بودند. وقتی افراد قبر را کندند، به سختی جسد پو را تشخیص دادند. آن‌ها ابتدا یک سرباز نوزده ساله اهل مریلند به نام فیلیپ موشر جونیور[66]را نبش قبر کردند. وقتی محل دقیق پو را پیدا کردند، تابوت را باز کردند یکی از شاهدان گفته:«جمجمه‌ی او وضعیت خوبی داشت، شکل پیشانی او که یکی از ویژگی‌های قابل توجه او بود، باعث شد به‌سرعت بتوان او را تشخیص داد.»چند سال بعد بقایای همسر پو، ویرجینا هم به همین مکان منتقل شد. در سال ۱۸۷۵ قبرستانی که او در آن دفن شده بود تخریب شد و او هیچ خویشاوندی نداشت که دنبال بقایای او باشد. ویلیام گیل[67]یکی از اولین کسانی که زندگی نامه‌ی پو را نوشته بود استخوان‌های او را جمع کرد و در جعبه‌ای زیر تختش قرار داد. بقایای ویرجینیا در آخر، در ۲۹ ژانویه ۱۸۸۵ در هفتاد و ششمین سالروز تولد همسرش و حدود ده سال پس از خاکسپاری مجدد او در کنار همسرش به خاک سپرده شد. اسپنس گورکنی که هم مسئول دفن پو (هر دو بار) و هم مسئول نبش قبر پو بود در مراسم تدفینی که ویرجینا و مادرش ماریا کلم را به خاک سپردند شرکت کرد.آثار پس از مرگدر دهه‌ی شصت میلادی یک مدیوم به نام لیزی داتن[68]یک سری شعر را منتشر کرد و ادعا می‌کرد روح پو آن‌ها را به او داده. نامزد اول او سارا هلن وایتمن یک مدیوم را استخدام کرد تا با پو ارتباط برقرار کند زیرا فکر می‌کرد روح پو می‌خواهد با او ارتباط برقرار کندترور شخصیتی پس از مرگدر نهم اکتبر، روزی که پو را خاکسپاری کردند، یک آگهی فوت با امضای لودویگ در نیویورک تریبون[69]منتشر شد خوشبختانه این آگهی فوت به تمجید از قابلیت‌ها و فصاحت این نویسنده پرداخته بود و از نخوردن الکل و بلندپروازی او تعریف کرده بود. لودویگ گفته بود «هنر به معنای واقعی کلمه یکی از با استعدادترین و در عین حال غیرقابل دمدمی مزاج‌ترین ستاره‌هایش را از دست داده.» او از طرفی هم گفته بود پو شهرت داشت به اینکه هنگام قدم زدن در خیابان هذیان می‌گفت، با خودش حرف می‌زد و اینکه به‌شدت گستاخ بود، فکر می‌کرد همه‌ی انسان‌ها شرور هستند و به‌سرعت عصبانی می‌شد. لودیگ بعداً فاش کرد که روفوس ویلموست گریسولت، همکار سابق و از آشنایان پو، هست. گریسولت حتا زمانی که پو زنده بود دست به ترور شخصیت این فرد می‌زد. بیشتر آنچه در آگهی فوت آمده بود مستقیماً و بدون تغییر در شخصیت فرانسیس ویویان[70]در کتاب کاکستون‌ها[71]نوشته‌ی ادوارد بولور-لایتون[72]قرار گرفت. نوشته‌ی موجود در آگهی به‌سرعت مورد باور عمومی قرار گرفت.گریسولت همچنین ادعا کرد که پو خواسته پس از مرگش او وظیفه‌ی نظارت بر حقوق آثارش را برعهده بگیرد. او این کار را برای چندین نویسنده‌ی آمریکایی کرده اما مشخص نیست که پو واقعاً او را انتخاب کرده یا این یک حقه از جانب گریسولت بوده که عمداً یا سهواً مورد تأیید خاله و مادر زن پو یعنی ماریا قرار گرفته. در سال ۱۸۵۰ او با همکاری جیمز راسل لوول و ناتانیل پارکر ویلیس مجموعه کارهای پو به همراه یک مقاله با موضوع زندگی نامه‌ی او با نام «شرح حال نویسنده» را عرضه کردند که در آن پو شخصی فاسد، دائم‌الخمر، و یک دیوانه‌ی معتاد به مخدر به تصویر کشیده شده بود. باور بر این است که خیلی از بخش‌های آن ساخته‌ی خود گریسولت است و توسط افرادی که پو را می‌شناختند، از جمله سارا هلن وایتمن، چارلز فردریک بریگز و جورج رکس گراهام محکوم شده. از آنجا که این تنها زندگی نامه‌ی کامل از پو بوده و به دفعات تجدید چاپ شده گفته‌های موجود در این کتاب باور عامه را تشکیل داده. همچنین از طرفی این اثر بسیار محبوب شد چون پو خوانندگان را به یاد شخصیت‌های تخیلی مورد علاقه‌ی آن‌ها می‌انداخت یا از خواندن افکار و کارهای یک مرد شیطانی به هیجان آمده بودند.تا سال ۱۸۷۵ که جان هنری اینگرام زندگی نامه‌ی دقیق‌تری از پو ننوشت، نوشته‌ی گریسولت تنها زندگی نامه‌ی کامل پو بود. هرچند پس از انتشار این کتاب هم مورخان از نسخه‌ی گریسولت برای نوشتن کارهایشان استفاده کردند که در میان این کارها می‌توان به کار دبلیو اچ دون‌پورت در ۱۸۸۰، توماس آر اسلایسر در سال ۱۹۰۹و آگوستوس هاپکینز استرانگ در ۱۹۱۶ اشاره کرد. خیلی‌ها به پو به چشم یک داستان عبرت‌آمیز برای دوری از الکل و مخدر استفاده می‌کنند. در سال ۱۹۴۱ آرتور هازبرن کویین مدارکی را به نمایش گذاشت که گریسولت یک سری از نامه‌های پو که در «شرح حال نویسنده» آمده بود را جعل یا دوباره نویسی کرده بود. تا آن زمان نسخه‌ی گریسولت از زندگی پو چه در آمریکا و چه در دیگر نقاط دنیا مورد باور عمومی قرار گرفته بود و علی‌رغم تلاش‌هایی که برای زدودن این تصویر شد نتوانستند افسانه‌ی پو را تغییر دهند.شعر کلاغترجمه از سپیده جدیری:در انزوای نیمه‌شبی دل‌تنگآن‌گه که او چو خاطره‌ای کم‌رنگاندیشه‌های تلخ مرا اندودچشمان من ز خواب بخارآلودناگاه کوبه‌های کسی بر درآرام همچو زمزمه نجواگرنجوای من به خویش ملامتگر:&quot;یک میهمان شب‌زدهٔ دیگر!یک میهمان خستهٔ ناهنگامیک میهمان خسته و دیگر هیچ[1] Edgar Allan Poe[2] Baltimore, Maryland[3] Joseph W. Walker[4] John Joseph Moran[5] Rufus Wilmot Griswold[6] Ludwig[7] توی دو تا منبع یکی گفته بود که زنی که بزرگش کرده در بیست سالگی مرده و توی یه منبع دیگه گفته یه تاجر اسکاتلندی بزرگش کرده نمی‌دونم این دو نفر یکی هستن یا نه[8] The Murders in the Rue Morgue[9] The Gold-Bug[10] Ravenمتن شعر در صفحه‌ی آخر[11] New York Evening Mirror[12] Sarah Helen Whitman[13] Elmira Shelton[14] National Football League[15] Salvador Dali[16] Charles Baudelaire[17] Alfred Hitchcock[18] The Following[19] South Park[20] The Tell-Tale Heart[21] در فارسی با نام قلب افشاگر در نشریه شهروند توسط نیکزاد جورانی ترجمه شده[22] Stonehearst Asylum[23] The System of Doctor Tarr and Professor Fether[24] James McTeigue[25] Marguerite ST. Leon Loud[26] John Carter[27] Ryan&#x27;s Tavern[28] Joseph E. Snodgrass[29] Reynolds[30] Jeremiah N. Reynolds[31] The Narrative of Arthur Gordon Pym of Nantucket[32] Henry R. Reynolds[33] Henry Herring[34] حرفی از محتویات چمدون زده نشده[35] Maria Clemm[36] New York Herald[37] William Bittner[38] Jeffrey Meyers[39] John Evangelist Walsh[40] Thomas Mayne Reid,[41] Sons of Temperance[42] William Glenn[43] Thomas Dunn English[44] John W. Francis[45] معادلی تو فارسی پیدا نکردم معنی کوپینگ می‌شه حبس کردن ولی این یه حبس کردن عادی نیست جلوتر توضیح داده شده[46] Neilson Poe[47] W. T. D. Clemm[48] Virginia clemm[49] Zaccheus Collins Lee[50] Elizabeth Herring[51] Joseph Clarke[52] George W. Spence[53] David Poe, Sr[54] Paul Hamilton Hayne[55] Sara Sigourney Rice[56] George William Childs[57] George A. Frederick[58] Hugh Sisson[59] Adalbert Volck[60] Orin C. Painter[61] Nathan C. Brooks[62] John Hill Hewitt[63] Walt Whitman[64] Alfred Tennyson[65] Fate that once denied him,And envy that once decried him,And malice that belied him,Now cenotaph his fame.[66] Philip Mosher, Jr[67] William Gill[68] Lizzie Doten[69] New-York Tribune[70] Francis Vivian[71] The Caxtons: A Family Picture[72] Edward Bulwer-Lytton</description>
                <category>Poria</category>
                <author>Poria</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2019 11:06:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین پادکست‌های 2018 (فارسی)</title>
                <link>https://virgool.io/radiow0nder/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-2018-arynrfw56kmt</link>
                <description>خوب دیگه اینم لیست دوم من بهترین پادکست‌های فارسی که تو سال 2018 شنیدم. زیاد دیگه توضیح نمیدم میرم سراغ معرفی کردن پادکست‌ها. این نکته رو بگم ترتیبی در نحوه قرار گرفتن پادکست ها وجود نداره. 8- رادیو دستنوشته‌ها - گلبهار راستش من رادیو دستنوشته‌ها رو با قسمت حج شروع کردم و دیگه بیشتر جلو نرفتم و همون هم شد بهترین قسمتی که از رادیو دستنوشته‌ها شنیدم. ولی چند وقت پیش همه کارهای دستنوشته‌ها رو شنیدم، و نظرم عوض شد با اینکه کار حج عالی هست و هنوز هم جز بهترین قسمت‌‌های هست که شنیدم ولی راستش گلبهار به همشون ترجیح میدم. دلیلش هم شاید بخاطر این باشه که اون لجاجتی اون مبارزه طلبی که تیم جامعه از خودش نشون می‌داد برای من به یک سمبل تبدیل شد و از طرف دیگه روایتی و اون نگاهی که محمود عظیمائی به موضوع و این اتفاق داره برای من به شدت جذاب هست باعث میشه که تا لحظه آخر پادکست برام داستان جذاب باقی بمونه. به نظرم محمود عظیمائی میتونه پادکستش رو با سلام به جامعه شروع بکنه. :D7- پادکست کُرُن - کارون شهیدکارهای بردیا و پادکست خوبش کُرُن رو من با شروع قسمت های نامجو دنبال کردم و نگاه بردیا به موسیقی برام جالب بود. برای همین شده بودم مشتری ثابت پادکستش اما یه روز یه نوتیفیکیشن برام اومد با این عنوان «Episode 10 - Karevane Shahid» و اینجا بود که دیگه داستان برای من یکی عوض شد. کاروان شهید یکی از اون قطعه‌های هست که فقط خاطره‌ست و هر بار گوش میدم یاد کلی اتفاقات مختلف تو زندگیم میفتم. شاید دلیل انتخاب این قسمت از پادکست کرون این باشه که برای من حس نوستالژی رو داشت ولی جدا از اون حس نوستالژی اون تکنیک بردیا برای اینکه بگه این قطعه چطوری درسته شده عالی هست. با فهم تیکه پاره من از موسیقی بردیا کسی که کمک میکنه که اون تیکه پاره‌ها رو کنار هم قرار بدم و یه مقدار هم بیشتر بفهم در موردشون، بارها شده بعد شنیدن یه قسمت من ساعتها در مورد یک موضوع تحقیق بکنم و بیشتر یادم بگیرم در مورد چیزهای که قبلتر در موردشون نمیدونستم. اما یک موضوع چرا بردیا جان یادی از اون نماهنگ خاطره انگیز کارون شهید نکردی ؟ :D حداقل من این قطعه رو به لطف اون نماهنگ شناختم و شنیدم.6- رادیو مرز - بازگشت به ایرانداستان من با پادکست فارسی یه مقدار عجیب هست خیلی وقت ها میبینم چندین ساعت پادکست انگلیسی شنیدم در حالی که فقط در حد چند دقیقه پادکست فارسی هم پلی کردم. رادیو مرز هم از اون دسته پادکست های بود که من باهاش خیلی غریبه بودم یه اپیزود مرگ آدم عزیز رو برای یک از دوستانم گذاشتم و باهام شنیدمش بعد از اون چیز دیگه از کارهای مرضیه نشنیده بودم ولی داستان این اپیزود بازگشت به ایران برای من یه چیز دیگه بود. من خودم تو زندگیم مهاجرت معکوس رو تجربه کردم راستش اگر بخوام دنبال یک هویت یک وطن بگردم نمیتونم به طور دقیق پیداش بکنم. نیمی از زندگیم جای زندگی کردم که هیچ وقت مفهوم وطن رو بهم نداد و نصف دیگه رو جایی زندگی کردم که هر بار به کسی میگم که من کجا اومدم با کلمه خاک برسرت که الان اینجایی منو رو همراهی میکرد. مرضیه با این اپیزودش قشنگ به درون ماها که برگشتیم ایران یه نگاهی انداخت از این قسمت لذت بردم راستش اگر هر اپیزود دیگه از رادیو مرز بشنوم احتمالا اندازه این اپیزود منو درگیر نخواهد کرد. و یه خسته نباشید به مرضیه هم بگم که واقعا خوب بلده افراد رو به حرف بیاره.5 - بی پلاس :  واقعیت (Factfulness)دیگه همه پادکست چنل بی و علی بندری رو میشناسید و همه هم فکر کنم میدونید که علی یک پادکستی رو تو سال گذشته شروع کرد با اسم بی پلاس که مخصوص خلاصه کتابهای غیر داستانی بود. اما وقتی من شروع کردم به شنیدن این پادکست اول دوتا اپیزود دوست داشتم اولیش چنگیز خان بود بعدش همه دروغ می‌گویند. ولی وقتی اپیزود واقعیت منتشر شد کلا داستان عوض شد محبوب ترین قسمت برای من همین هست چرا که باعث میشه به جای غر زدن های همیشگی بهتر به موضوع نگاه بکنم.4- مبل قرمز - رنگین کمان هفت رنگ بود راستش من بروبچه های مبل قرمز میشناسم و میدونم چه کار با کیفیتی رو دارن میسازن. اما این قسمت «رنگین کمان هفت رنگ بود» شاید گل سر سبد همه قسمت هاشون باشه. راستش اسم قسمت مشخص میکنه که موضوع چی هست. مبل قرمز میاد یکی از بزرگترین تابوهای حال حاضر ایران و حتی دنیا رو میگیره و برای شنونده اش بازش میکنه و اونم نه فقط با کمک یه روانشناس. کلا کار بچه های مبل قرمز درست هست ولی این قسمتشون شاید حکم اون میخ محکم رو داره که کوبیدن و گفتن اقا ما کلی حرف داریم برای گفتن بیاید ما رو بشنوید.3- پارگراف - بین النهرینپادکست پارگراف جز محبوب ترین پادکست های من محسوب میشه. و خوب انتخاب یه اپیزود ازش خیلی برای من یکی سخت بود به خصوص اینکه کلی فکر کردم سرش تا یکی رو انتخاب بکنم ولی خوب آخر به نتیجه رسیدم که این بین النهرین هست که میتونه محبوب ترین اپیزود من تو سال 2018 باشه. هر چند من با یکی از دوستام که جفتمون باهم پارگراف رو گوش میدادیم بحثی میکردیم رو اینکه اقا کدوم بهتر هست اون دوست عزیز ما میگفتن که اقا به نظرم انقلاب کشاورزی یا بخش یونان میتونه جز بهترین ها باشن ولی من اصرارم رو این بود که بین النهرین یه چیز دیگه هست. راستش وقتی ما قرار در خصوص جهان کنونی بدونیم باید حتما بدونیم تو این حلال حاصل خیز یعنی بین النهرین چی گذشته که اخرش ما از توش در اومدیدم یونان جذاب هست ولی برای من یکی بین النهرین یه چیز دیگه هست. از روایت علیرضا بنی جانی هم نگذریم که واقعا برای این پادکست کم نذاشته و کاملا واضح که به هر جنبه قضیه داستانش اهمیت داده. 2- استرینگ کست - فقط دو درجه ماندهاگر طرفدار پادکست های خارجی باشید یه پادکست خارجی هست به اسم Science که به صورت هفتگی توسط گروه گاردین منتشر میشه . توش میان به جنبه های علم که تو زندگی ما در جریان هست از زوایایی مختلف میپردازند. استرینگ کست من یاد اون پادکست میندازه. اما تو انتخاب بهترین قسمت راستش یه مقدار خلاف جریان دارم عمل میکنم خیلی ها رو فکر کنم اپیزود پسا حقیقت رو به عنوان بهترین کار استرینگ کست تو سال 2018 میدونن ولی من راستش اپیزود فقط دو درجه مانده رو بیشتر دوست دارم برای اینکه اون ایده گرم شدن زمین و سلسله اتفاقاتی که دارن رخ میدن رو به بهترین شکل ممکن بچه های استرینگ کست روایت میکنن. به امید روزی که بچه های استرینگ کست به بزرگی همین پادکست Science بشن.1- ساگا - افسانه های بومیان آمریکا - داستانهایی از کنار آتشمن عاشق اسطوره‌ها و افسانه هستم، ساگا بهترین پادکست میتونه باشه . وقتی پادکست ساگا شروع شد کلی خوشحال شدم که همچین موضوعی هم خیلی زود صاحب پادکست شده. وقتی قسمت داستان‌های کنار آتش رو شنیدم کلی حال کردم با کار بچه های ساگا یه کار بسیار عالی رو درست کردن برای شنونده شون خود بچه های ساگا یه مقدار حس میکنم از چیزی که تو ادیت و نهایی کردن کار عرضه میکنن راضی نیستن ولی خوب به نظرم اینقدر محتواشون خوب هست که باعث میشه آدم تا لحظه آخر بشنوه کارشون رو و به جای غر زدن سر نمیدونم عدم داشتن یه کیفیت خارق العاده بیشتر با محتواش حال بکنه. حداقل درد ساگا رو من یکی بهتر از هر کسی میفهمم :)) امیدوارم برو بچه های ساگا بیشتر به کارشون اهمیت بدن و به کارشون ادامه بدن چرا که ما به شدت منتظر شنیدم پادکست‌های دیگه ازشون هستم.لیست این پادکست ها رو میتونید از طریق این لینک تو کست باکس پیدا بکنید.</description>
                <category>Poria</category>
                <author>Poria</author>
                <pubDate>Mon, 31 Dec 2018 16:12:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین پادکست‌های  2018 (انگلیسی)</title>
                <link>https://virgool.io/radiow0nder/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-2018-yztjirfdi1kd</link>
                <description>سلاماول از همه بگم که رادیو عجایب هم صاحب وبلاگ خودش شده از این به بعد سعی میکنم هر ازگاهی مطالبی رو تو اینجا من باب رادیو عجایب منتشر بکنم که دوستان هم در جریان امور پادکست بیشتر قرار بگیرند. فقط دعا بکنید که یه مقدار سرم خلوت بشه در خدمت همتون هستم.اما اولین پست وبلاگم رو با بهترین‌های سال 2018 شروع میکنم، پیرو توییت چنل بی (علی بندری) که گفتن بهترین‌ها رو معرفی بکنی، منم سعی کردم در دو بخش به بهترین پادکست‌های که تو سال 2018 شنیدم رو معرفی بکنم. اینم رو هم اضافه بکنم که برخی از قسمت‌های این پادکست‌ها ممکنه قدیمی باشن و تو سال 2018 منتشر نشدن ولی چون من تازه گوش دادمشون میذارمشون تو لیستم چون بلاخره لیست خودم هست.اما چرا دو بخش تو بخش اول به پادکست‌های خارجی میپردازم پادکست‌های که میتونه بعضی وقت‌ها الهام بخش ما در شکل گیر یه پادکست یا یک قسمت باشند. خوب دیگه بریم ببینیم تو لیست من چه پادکست های قرار میگیره.8-Slow Burnاولین پادکستی که من انتخاب میکنم به اسم Slow Burn هست. این پادکست تو فصل اول با این اسم شروع کرد Slow Burn: A Podcast About Watergate گویا قرار بود یه پادکست کوتاه و در خصوص یک موضوع اونم واترگیت باشه که خوب باید بگم واقعا هم قسمت های واترگیت عالی بودن. اما اون چیزی که باعث شد من این پادکست بیارم تو بهترین های سالم فصل دومشون بود تو فصل دوم اومدن و به کلینتون پرداختن. شاید یکی از دلایلی که من از این پادکست خوشم اومد این بود که تو سالی که کارزار انتخاباتی ریاست جمهوری آمریکا در حال برگزاری بود من خیلی پیگیرانه همه اخبار رو دنبال میکردم تو این کارزار ما بارها و بارها شاهد این بودیم که ترامپ برای حمله به هیلاری کلینتون به شوهرش یعنی بیل کلینتون حمله می‌کرد و هی یک داستان که مربوط به رسوایی جنسی بیل کلینتون بود رو وسط میکشه. همین باعث میشه که پادکست برای من جذاب باشه. و بهترین قسمت این پادکست به نظرم همون قسمت اول فصل دومش هست یعنی Deal or No Deal یه کاری میکنه که شما همون لحظه بشینید پای پادکست و تا آخر کار گوش بدید.7- Ear Hustleولی گزینه دوم من راستش پادکست Ear Hustle اگر ازم بپرسید بهترین اپیزودش چی هست نمیتونم بهتون بگم به نظرم کل پادکستشون عالی هست و چون کلا یک محتوای کاملا خلاقانه رو دارن به شما عرضه میکنن. با این سوال بذارید این پادکست براتون معرفی بکنم. زندگی در یک زندان چطوری هست ؟ این دقیقا سوالی هست که این پادکست بهتون جواب میده و از جذاب ترین بخش ‌های این پادکست به نظرم این هست که شما جواب این سوال رو از آدم‌های میشنوید که شب روزشون رو اون تو هستن یعنی با کمک خود زندانی‌ها این پادکست ضبط میشه. راستش نمیتونم بین همشون یک رو انتخاب بکنم ولی به نظرم قسمت The Big No No جز بهترین چیزهای هست که شما میتونید از یه پادکست بشنوید.6- Stuff You Missed in History Classهر کس تو کار پادکست باشه دیگه احتمالا گروه HowStuffWorks  رو میشناسه. اینا یه پادکستی دارن به اسم Stuff You Missed in History Class که در خصوص یه سری مسائل جالب تاریخی توش صحبت میکنن. راستش برای اینکه یه بخش از آینده پادکستم هم اسپویل آنچنانی نشه وقتی داشتم برای یکی از موضوعات آینده پادکستم تحقیق میکردم رسیدم به این پادکست و خوب در مورد چیزی صحبت میکردن که خیلی به موضوع کار من نزدیک بود و اون هم  در خصوص دوتا موجود به اسم‌های Pisadiera و Baba Yaga راستش من زیادی حال کردم با این قسمتشون و کلی هم تو خلق محتوا بهم کمک کرد. هر چند همه کارهاشون نشنیدم و نمیتونم بگم همه قسمت هاشون هم خیلی خوبن یا نه ولی واقعا به جنبه های از تاریخ میپردازن که خودم شخصا زیاد درگیرشون نشدم و نحوه روایت کارشون هم واقعا جالب هست.5- Loreواقعا من لازمه پادکست Lore رو معرفی بکنم ؟ از جمله پادکستهایی که باعث شد من برم سراغ ساخت پادکست خودم یعنی رادیو عجایب این پادکست بود. اما قسمت مورد علاقه ام تو اولین اپیزودهای Lore هست ولی خوب برای اینکه باز هم وفادار بمونم به اینکه کار مال همین 2018 باشه به نظرم یکی از بهترین اپیزودهای که تو این تاریخ حداقل شنیدم Under Siege بوده. 4-Conspiracy Theoriesگزینه چهارم از پادکست Conspiracy Theories هست اپیزود Vaccines، از اسم پادکست مشخص هست که داره در مورد چی حرف میزنه. تمام قسمت های این پادکست در خصوص تئوری توطئه‌های مطرح دنیا هست. یکی از بهترین چیزهای که من تو این پادکست شنیدم اپیزود Vaccines بود. تو این قسمت به این تئوری قدیمی میپردازه که اقا واکسن یک سیاست تبلیغی دروغ هست که دولت های بزرگ برای بیمار کردن مردم دارن ازش استفاده میکنن.3- GONEبازم یه پادکست دیگه از گروه Parcast، پادکست GONE در خصوص افراد، اشیا و هر چیز معروفی هست که مفقود شده. بهترین قسمتی که من ازشون تو سال 2018 شنیدم مربوط میشه به قسمت Jules Rimet Trophy که خوب اگر فوتبالی باشید میدونید داستان چی هست ولی اگر غیر فوتبالی هستید باید بگم که  جام ژول ریمه اولین جامی بود که به تو مسابقات جام جهانی فوتبال به قهرمان جهان میدادن و داستان این جام از قهرمانهاش هم جالب تر هست. چرا که دزدیده میشه و هرگز پیدا نمیشه و تو این پادکست به داستان دزدیده شدن این جام میپردازن.2-Unexplained Mysteriesبازم از گروه Parcast، پادکست Unexplained Mysteries و قسمت The Garden of Eden - Faith, fact, or fiction. این پادکست به موضوعات حل نشده میپردازه و سعی میکنه براشون یه جوابی پیدا بکنه و واقعیت عیان بکنه یه جورهای. راستش جز محبوب هام بود همیشه این پادکست چون شبیه کاری هست که منم میخوام بکنم تو پادکستم :)) ولی خوب این قسمتشون اصلا من شیفته خودشون کرد کی جرات داره بیاد بگه که اقا بهشت یه موضوع حل نشده هست و بعد بیاد بگه که اقا یه داستان خیالی بیشتر نیست همین باعث شد که این قسمت جز محبوبترین 2018 من باشه.1- Letters from WarLetters from Warاما بهترین چیزی که تو سال 2018 من شنیدم بدون شک پادکست Letters from War بوده. من داشتم لیست بهترین پادکست‌ها رو چک میکردم چشم خوردم به این پادکست با این توضیح : «داستانی از جنگ جهانی دوم ولی نه اینبار از زبان تاریخ نگاران بلکه از زبان نامه نگاران.» ایده پادکست فوق العاده هست جنگ جهانی دوم به جای اینکه از لابلای صفحات کتابهای تاریخ روایت بشه از لابلای نامه‌های شخصی که برادران Eyde برای همدیگه فرستادن روایت میشه. پادکست محصول واشنگتن پست هست و محصول سال 2017 هست ولی خوب من امسال این پادکست رو شنیدم ولی کلی هم باهاش حال کردم ایده و نحوه تحقیقات کار خیلی خوب بوده. باعث میشه آدم از شنیدنش لذت ببره. هر چند به نظرم باز میشه همچین کاری رو برای نامه ها و داستان های دیگه کرد.این پایان بخش انگلیسی و میریم سراغ نسخه فارسی که اون تو یه پست جدا معرفی میکنم.</description>
                <category>Poria</category>
                <author>Poria</author>
                <pubDate>Thu, 27 Dec 2018 12:56:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>