<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پوریا شکری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pourias623</link>
        <description>گاهی فقط میشه به چیز هایی فکر کرد که راهی بجز فکر کردن دربارش ندارم، می‌نویسم که بخونیم باهم شاید....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:19:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>پوریا شکری</title>
            <link>https://virgool.io/@pourias623</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صنما</title>
                <link>https://virgool.io/@pourias623/%D8%B5%D9%86%D9%85%D8%A7-h7cpyfdtcjmj</link>
                <description>در تنهایی خودم، درونم تنم، انتهای قلبم، بتی ایستاده، صنمی رشید و اخمواز جنس گوشت و شیشه، شکننده اما دارای کبودیقبلا گلاویز شدیم. زور زیادی دارد، اغلب برنده میدان است و من فقط باید فراموش کنم که هماوردی قوی دارم و نادیده بگیرم این باخت های پیاپی را.شبی در تلاش برای انداختن این بت با عزمی جزم و قلبی پر از نور طلبیدمش برای هماوردی.دستانش را بلند کرد، انگار از ملاقاتم خرسند باشد، مانند کسی که میخواهد تورا در آغوش بگیرد، نعره زد که تو مرد این میدان نیستی بازگردصنمی با این قد و قواره خوش تراش تکان خورد، بلند بلند قه قه میزد و میخواست اینبار بدون نبرد پیروز میدان باشد.اما اینبار همچو ابراهیم برای شکستن بت خودم ثابت قدم شده ام و باید از پا بیاندازمش. موسی وار عصای ابراهیمی خورد را به دور گردنش افکندم و با تمام توان برای پایین کشیدنش کوشیدم اما او حتی دزه ای تکان نخورد. ندا داد که تو مرد این میدان نیستی بازگرد، بازگردبی توجه به نطق تکراری اش ادامه دادم، اما هیچ، هیچ اثری از جابجایی یا ذره ای رعشه در وجودش نبود.عصا را برداشتم تا به جسم بلورین و عضله ای او ضربه بزنم. زدم، زدم، زدم، بار آخر با تمام توان ضربه زدم اما هیچ خراشی حتی روی بلور نیافتاد.با دقت که نگاه کردم دیدم او در قلبم ریشه کرده، با آن گوشتی که دورش پیچیده در قلبم ریشه کرده-آرام تکرار کرد: تو مرد این میدان نیستی بازگرد. +تورا می‌شکنم و از این غم تنهایی آزاد می‌شوماین بار با اندوه زمزمه کرد-تا وقتی که خودت را نشکنی مرد این میدان نیستی. شکستن خودت، مرا می‌شکند.برگشتماو بر من چیره شدآمدم تا بشکنم، که از نو بسازم.بت درونم آتش سرد سیاهی بپا کرد. این بت چه کار ها که نمی‌کند. سرمای سوزانش عذابم میدهد.</description>
                <category>پوریا شکری</category>
                <author>پوریا شکری</author>
                <pubDate>Tue, 30 Sep 2025 12:53:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیپاکس، بدترین انتخاب ارسال</title>
                <link>https://virgool.io/@pourias623/%D8%AA%DB%8C%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84-vzyhezrvjggq</link>
                <description>به هیچ وجه و در هیچ شرایطی از تیپاکس برای ارسال مرسوله استفاده نکنید.بله در این نوشته سعی میکنم در حد توانم مردم رو آگاه کنم نسبت به اقداماتی که شرکت نامطبوع تیپاکس انجام میدهد.این یک نمونه واقعی استبنده مامور شدم از طرف آقای داماد به ارسال کارت دعوت عروسی از مقصد تهران به مشهدعروسی 29 شهریورتاریخ دریافت کارت ها توسط من 15 شهریورداماد یقین داشت اگر با شرکت پست ارسال بشه دیر میرسه و پیشنهاد داد که با تیپاکس ارسال بشهمنم سمعا و طاعتاغروب 18 شهریور ساعت از 18 عصر گذشته بود به یکی از دفاتر دریافت مرسوله واقع در خیابان منوچهری - کوچه ارباب جمشید رفتم و بسته رو دادم همه چیزم توضیح دادم حتی دوبار پرسیدم که امشب ارسال میشه گفتن بلهگفتن چون ساعت از 6 عصر گذشته امکان پرداخت نقدی نیست (یعنی نمیشد کارت کشید) گفتن لینک میاد برای فرستنده و گیرنده که پرداخت آنلاین انجام بشه. بسته رو تحویل گرفتنمنم منتظر که تا پیام پرداخت امد انجام بدم کاراشوپیام امد و پرداخت کردممتصدی فامیلیمو اشتباه نوشته بود بجای شکری نوشته بود شکولی(نادیده گرفتم)میریم جلوتر روز 20 یا 21 یا 22 شهریور داماد تماس گرفت که بسته نرسیدهمنم استرس گرفتم آخه تو اینجور مواقع هم آبروی خود ادم درمیونه هم داماد.رفتم اونجایی که ارسال کردم توضیح دادم گفتن رسیده مشهد ولی هنوز مونده تو انبار پخش و ارسال نمیشه زنگ بزن پشتیبانی بخش شکایتزنگ زدم خانمی جواب دادن، توضیح دادم گفتن شماره و استباه ثبت کردن ، اصلاح کردیم، بعدش گفتن به دلیل آدرس اشتباه پخش نمیشه اونم اصلاح کردیم، همه چیزو باز چک کردیم درست بود. حتی خواه کردم که ادرس پخش مشهد رو بدم که گیرنده حضوری بره بگیره اما گفتن ما از اونا اطلاعاتی ندارم(یا (نمیتونیم اطلاعات اونجا رو به شما بدیم) گفتم چرا؟ گفتن همونا رو دوباره گفتن) قطع کردم امتیاز هم 5 دادم برای پاسخگویی خوبدوباره داماد 27 ام تماس گرفت آقا این نرسیده هنوز ساعت فکر کنم حدود 11 یا 12 بودمن دیگه وحشت کردم از ترس آبرویی که داره میرهاین بار مستقیم زنگ زدم پشتیبانی بخش شکایت یک آقای برداشت، مشکل رو توضیح دادم حدود 20 شایدم 30 دقیقه صحبت کردیم من مشکلاتم رو گفتم اما آون آقا فقط میگفت که شما آدرس رو اشتباه نوشتید ( دیگه قاطی کردم) گفتم منو وصل که به بالا سری خودت کسی که مدیر شماست میخوام با اون صحبت کنم شما انگار حرفای منو متوجه نیستییک آقایی امد پشت خط خودشو معرفی کرد و گفت سوپروایزی چیزه انگار اونجا دوباره توضیح دادم همه چیزو، اما انگار ایشونم فقط بلد بود بگه ادرس اشتباهه ( دیگه واقعا جوش آورده بودم اما هنوز مودب بودم) اون آقا ی جایی بین صحبت هاش میخواست بگه ما وظ.. اما نگفت که صحبتشو قطع کردم گفتم شما میخواستی بگی ما وظیفمونه اما از گفتنش امتنا کردی، گفتم این تلفن ضبظ میشه دیگه، گفتن آرهخلاصه در نهایت به من گفتن بسته شما الان برگشت خورده و تهرانه (دنیا انگار رو سرم خراب شد)گفتم کجاست الان ، گفتن همونجایی که ارسال کردی. قطع کردیم تلفونورفتم کوچه ارباب جمشید، گفتن اینجا نمیاد و دست یکی از شرکت های زیر مجموعه تیپاکسه که حالت پیک موتوری دارن اونا باید بیارن از دست ما خارجه.زنگ زدم دوباره پشتیبانی. یک آقایی جواب داد قبلش که زنگ میزدم همه ازم شماره مرسوله میخواستن برای اما این بار اول اسمو فامیلمو پرسید و گفتن مرسوله تهران-مشهد (تعجب کردم) گفتم ارهگفت تهرانه، گفتم کجاست خودم برم بگیرم ، گفتش دست پیکه نمیدونیم کجاست!! من دیگه باور نمیشد ی سیستم اینقدر بی مصرف وداغون باشه که ندونه فلان بسته کجاست؟ دست کیه؟ کی میرسه؟ یهو متوجه شدم انگار صدام اره اکو میشه انگار رو بلندگو گذاشته باشن، بهشون گفتم صدای منو چرا گذاشتین رو بلندگو؟ جوابی ندادن ( واقعا شاکی شدم . عصبانی میخواستم برم واقعا باهاشون برخورد کنم). گفتم آقا ادرس اینو بده من برم شخصا بگیرم بدم اتوبوس صبح بده دست گیرنده اما فقط گفتن نمیدونمی و نمیشه..جواب درستی نمیدادن انگار مثل طوطی فقط یادگرفتن فقط و فقط یک چیز رو تکرار کنن. گفتم آدرس دفتر مرکزی کجاست؟ آدرسو گرفتم نزدیک بود خیابان نجات الهی ساختمان تیپاکسبا خودم گفتم من که آبروم رفته فردا میرم تا سر لاله زار منوچهری امدمکارد میزدی خونم در نمیومد، هرچی با خودم کلنجار رفتم این چ سیستمیه آخه، در نهایت تصمیم گرفتم برم دفتر مرکزی، همونو رفتم دفتر مرکزیرسیدم دم در پرسیدم واحد شکایت، گفت فلان طبقه، رفتم بالااونجا یک خانومی بودن مسئول رسیدگی به شکایات(آقا اینا کلا همه چیزشون مشکل داره قبل من دو نفر دیگه هم نسشته بودن)نوبتم شدحرفامو زدم اون خانم اولش میخواست حرفای تکراری همکاراشو بزنه، گفتم اینارو همکاراتون گفتن من حفظم.صحبت کردیمگفتن الان شخصا پیگیری میکنمایشونم حرفشون این بود که آدرستون اشتباههگفتم سرکار خانم انگار ما همدرد نیستم و زبان مشترک ندارم، من ابروم رفته که هیچی شما باعث شدین آبروی داماد و عروس هم بره، مسئله من الان هم اون بسته است هم ابرویی که ضایع شده و کسی پاسخگو نیستبازم حرف زدم حرف حرف حرفایشون شخصا پیگیری کردن از اون شرکت واسط و درنهایت گفتن امشب میرسه دستتون با اون طرف هم که صحبت کردن گفتن این مورد خیلی مهم و فوریه زودتر پیگیری کنید.دیگه شماره دادن و گفتن حتما وقتی مرسولتون رسید عکس بفرستین اگر مطمئنید که ادرس درستهاز دفترشون امدم بیرون.شب تا 7.30 منتظر موندم که بستم برسه بدستم اونم تو لاله زار اما خبری نشددوباره با پشتیبانی تماس گرفتم که این مرسوله من کجاست این آخری که اصلا خبر نداشت چ خبره فقط بهم گفت امروز مرسوله شما ساعت 7 و 3 دقیقه رسیده دفتر پخش.خلاصه تلفن قطع کردم و یکم دیگه منتظر موندم که شاید بسته برسه! اما خبری نشد.از کار و زندگی افتادم، آبروم هم رفت، آبروی داماد هم رفتبا عصبانیت و اندوه زیاد رفتم خونه.فردا صبح مامور تحویل امد. بسته رو آورده بود. درباره زمان تحویل گرفتنش پرسیدم و گفت که همین صبح تحویل گرفته! بهش گفتم که اپراتور گفته دیروز تحویل گرفتی و داستانو براش گفتم گفتش: خیر همین امروز گرفتم و میتونم درموردش پاسخگو باشم که امروز گرفتم نه دیروزبهم گفت هزینه بازگشت مرسوله 117 هزار تومن که باید پرداخت کنم اما من تصمیم گرفته بودم که نتنها هزینه رو ندم بسته رو هم تحویل بگیرم این موضوع رو بهش گفتم اما قبول نمیکرد در نهایت با خانم دارابی تماس گرفتم و شرایط رو توضیح دادم. هزینه رو ندادم و گفتم این اعتراضیه به رفار بدی که با مشتری کردین و انتظار دارم الان تیپاکس بعنوان شاکی بیاد و از من پولشو بگیره تا همون رفتاری که با من شده با خودشون بکنم ببینم حالشون چجوریه.هزینه رو ندادم عکس از مرسوله فرستادم برای خانم دارابیتا الان که هیچ خبری نشده.این چیزی که نوشتم نوعی اعتراض به تیپاکس و آگاهی رسانی به بقیه مشتریان تا مثل من از تجربیاتشون بگن و بگن که چقدر این شرکت بی‌سئولیته و چه بلاهایی که سر مشتری میارن  و در آخر هیچی!من سعی میکنم کاری کنم که این شرکت در نهایت پاسخگو باشه هم به من هم به بقیه مشتریان. این شرکت فراموش کرده که مشتری موجبات آسایش مدیران و کارمندانش رو فراهم میکنن.</description>
                <category>پوریا شکری</category>
                <author>پوریا شکری</author>
                <pubDate>Mon, 30 Sep 2024 18:09:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنتوان ماتریزیو ـ قسمت 2</title>
                <link>https://virgool.io/@pourias623/%D8%A2%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88-%D9%80-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-2-bvvumql2ecy0</link>
                <description>قسمت اولخوانندگان در ابتدا با کتابی به رنگ سبز با جلد گالینگور روبرو شدند که فقط دو کلمه رو آن نوشته شده بود                                                             ناخوداگاه، انتظاربجای نام نویسنده از نام مستعار استفاده شده بود : cieco (چِع‌کو) به معنی کوراین نامی بود که خوانندگان میشناختند، داشتن نام مستعار مزایای خودش را دارد اما عیب بزرگی که دارد آنست که نویسنده در محفلی اگر یکهو تصمیم بگیرد که بخواهد خود را معرفی کند نمیتواند، این اتفاق برای آنتوان فقط دوبار تکرار شد و بعد از آن تصمیم گرفت که برای همیشه در سایه بماند و فقط به اعتبارش در میان طبقه ای بسنده کند.بار اول در یک بار نشسته بود و در حال نوشیدن لیکور سیب بود که مردی درشت اندام شروع کرد به صحبت با صاحب بار، درباره یکی از آثار او، مرد انتقاد میکرد و به صاحب بار توصیه میکرد که نویسنده باید در فلان موقعیت حتما شخیت زن نقش دوم داستان را در موقعیتی دیگر قرار میداد و درباره دو شخصیت دیگر هم با قیافه ای حق به جانب رای صادر میکرد، در این میان آنتوان تصمیم گرفت تا به مرد نزدیک شود و خود را معرفی کرده و نسبت به نقد های او واکنش نشان دهند.جلو رفت، سلام داد و خودش را با عنوان نویسنده معرفی کرد!شخص مذکور نگاهی به او کرد و گفت: آقای محترم کار درستی نیست که شما شخصیت فرد دیگری را به نام خودتان جعل و مصادره کنید، چراکه نویسنده به دلیل نابینایی از نام مستعار کور استفاده میکند حال که شما فردی بینا هستید.آنتوان اشاره کرد: من به عنوان نویسنده با توجه به جهان بینی که دارم نام کور را برگزیده ام و به نوشته های خود کاملا اشراف دارم چرا که تک تک شخصیت ها را خودم خلق و پرورانده ام برای مثال در موردی که میفرمودید امکان نداشت آن خانم کاری بجز آنکه آنجام داده، بکندناگهان مرد خنده ای به نشانه تمسخر کرد و مانند لوکوموتیو صدای فسی درآوردآنتوان متعجب فقط نگاه کردمرد گفت تو اولین نفری نیستی که با حفظ کردن کلمه به کلمه آثار (کور) سعی داری خودت را بجای او جا زده و برای خود نان و آبی و بساطی بسازی، قبل از تو مردی موقرتر و با ظاهری آراسته تر همین کار را کرد و میخواست خودش را کسی که نیست جا بزند اما خیلی زود گند کار درآمد و انگشت نمای خلق شد. ادامه دارد...</description>
                <category>پوریا شکری</category>
                <author>پوریا شکری</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2024 16:38:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا فقط برای نوشتن چیز هایی که به کسی نمیتونی بگی</title>
                <link>https://virgool.io/@pourias623/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%DB%8C-kpt94cu5rhjg</link>
                <description>دیشب حال خوبی نداشتمروانم درگیر مسائلی بود که نمیدونستم چیه، سر سفره نشسته بودم یکهو چیزی درون من مثل بلوری نازک شکست و فروریخت. انگار پروانه‌ی معصوم درون پیله توی خون به دنیا امد.رنگ زندگی سیاه و سفید شد. ناگهان حس کردم بزرگتر از لحظه‌ی قبل شدم. دیوانه وار نیاز داشتم به صحبت کردن... اما فقط سکوت کردم، حرفمو خوردم تا شام تموم بشه. رفتم تو اتاق و مثل ادمی که دنیاش نابود شده فقط برای رهایی از این افکار رفتم تو گوشی.آخر شب هم یکی رو از خودم رنجوندم. برای اینکه دیگه نمیتونستم بار اون همه افکار شخص دیگه رو تحمل کنم. رابطه ای که داشتم رو مثل وزیر شطرنج قربانی کردم تا رها بشم( آخه بعضی وقت ها از دست دادن مهره باعث برد میشه).آخر شب راحت خوابیدم. صبح از خودم پرسیدم اگه این یک زندگی مشترک میبود : تو نابودش کردی! نمیتونستی تحمل کنی؟ اگه همه آدم ها نتونن تحمل کنن دنیا دیگه جای قشنگی نیست. ازخودگذشتگی خیلی مهمه اما وقتی که طرفت بفهمهالان که این خط آخر رو نوشتن درونم جنگی شروع که بنویسم و توضیح بدم و اما طرف دیگه جنگ فقط توصیه میکنه که: گفتنش در نهایت شبیه یک مشت چرت و پرت میشه .                                                                                                                                         پایان جنگ </description>
                <category>پوریا شکری</category>
                <author>پوریا شکری</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2024 09:39:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پریود</title>
                <link>https://virgool.io/@pourias623/%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF-hs8zyqjsf10h</link>
                <description>کی به شما حق داده (فارق از جنسیت) که در زمان پیودی هر کاری و هر رفتاری که دلتون میخواد رو انجام بدید به بهانه پریودی!مگه فقط شمایید که دارید عذاب میکشید و درد میکشید مگه بقیه آدم هایی که دور و اطراف شما زندگی میکنن هیچ درد و مشکل جسمی و روانی ندارن که شما این حق رو به خودتون میدید که هر رفتاری رو انجام بدی.ادم هایی که دور رو اطراف شما هستن از سر دوست داشتن بهتون چیزی نمیگن وگرنه به راحتی میتونن با دو تا جمله حال شما و بدتر از چیزی که هست بکنن و بهتون بفهمونن که این مشکل تو هیچ برام مهم نیست!اما اگه بهتون اهمیت میدن و شما رو بیشتر دوست دارن و بیشتر بغلتون میکنن برای اینکه دوستتون دارن و به شما اهیمت میدن مهربون تر باشید.آیا این نوع رفتار اوج سوئ استفاده نیست؟!از خودتون بپرسین که این شخصی که من الان دارم باهاش تو این وضعیت اینجوری رفتار میکنم آیا اونم وقتی تو موقعیت من قرار میگیره همین رفتار رو میکنه؟! اونم همینقدر بد رفتاری و بی اعصابی میکنه؟ اگه میکنه از خودتون پرسین: من چه رفتاری از خودم نشون دادم و میدم؟!اگر باهاتون بد رفتاری نمیکنه بازم بپرسین چرا؟ جوابی که به خودتون میدید باید کاملا عاقلانه و متواضعانه باشه نه از سر خودپسندی و غرور و فلان و هر چی دیگه ای!تو هر موقعیتی از خودتون بپرسین رفتار درست چیه! خودتون رو در اولویت هر چیزی قرار ندیناین واقعه جسمانی یا روحی یا هر چیز دیگه ای برای این نیست که برای درد و عذابی که تحمل میکنید رو باهاش بقیه رو هم عذاب بدین چون خودتون دارین اذیت میشید.پس از الان به بعد هر وقت به این موضوع برخورد کردین بدونین که ادم ها از سر دوست داشتن شما رو بغل میکنن و بهتون اهمیت میدن که اروم بشین(البته در اکثر موارد باید با این واقعیت کنار بیایید که بهتون اهمیت داده میشه که فقط دهنتونرو ببندین و دیگه خفه شید وبیشتر از این اطرافیانتون رو اذیت نکنید).دخترا، پسران، زنان و مردانی باشید که اجازه ندید درد شما رو بقیه تحمل کنن چون دوستتون دارن، اونا شما رو دوست دارن و بهتون اهمیت میدن فقط اروم باشید</description>
                <category>پوریا شکری</category>
                <author>پوریا شکری</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 10:19:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو، برای این منو دوست داری!</title>
                <link>https://virgool.io/@pourias623/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-pc2qu33fnupe</link>
                <description>برای خودم نهبرای افکارم نهبرای تلاش نکردنت برای موندنمبرای اینکه در مرکز توجه منی، برای لحظه هایی که بهت میگم دوست دارم، تو منو برای این دوست داری؛ چون دوست دارم!اما من!برای چشماتبرای خنده هات</description>
                <category>پوریا شکری</category>
                <author>پوریا شکری</author>
                <pubDate>Mon, 07 Aug 2023 09:49:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان، تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@pourias623/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-ymxxbmt2ev7s</link>
                <description>&quot;دست خودمان نیست آقا گاهی فقط با نوشتن این قسم خزئبلات و اباطیل میتوانیم بار این تنهایی را به دوش بکشیم&quot;زیست انسان به عوامل مختلفی ربط دارد و این ارتباطات است که او و شخصیتش را میسازد و تعریف میکند.تنها بودن و تنها گفتن و تنها نوشتن و تنها خندیدن، قلب آدمی زاد را مثل سیبی که بعد از پوست کندن اکسید میشود اول از رنگ طبیعی خودش خارج میکند و آرام آرام تیره و نچسب میشود. زیر این اکسید هنوز سیب تازه ای وجود دارد فقط باید کسی دست بکار شود و دوباره لایه نازکی از سیب بردارد!اینجای داستان مباحث عجیبی به مغز نویسنده خطور میکند! تلالو نابودی و پوچی در نهایت!بیخیال این چرت و پرت ها سیب بالاخره تموم میشه نابود میشه!مخلص کلام اینکه ما تنهاییم کسی هم نیست بتونیم دوکلمه حرف حسابی باهاش بزنیم، یکم گریه کنیم، یکم بخندیم و خیالون راحت باشه از ش که بین خودمون میمونه ولاغیر!تازگیا احساس میکنم ی چیز هایی میبینم مثل ی سایه، تو زاویه دیدمه از گوشه چشمم بزور میبینمش برای یک لحظه برمیگردم ببینمش اما نیست حس میکنم میخواد باهام بازی کنه اما منم باهاش کاری ندارم..بیخیالخیلی هاتون میایید اینجا که پرسونال برندینگ بسازید &quot; چ حرف های گنده ای&quot;خیلی هاتون میایید اینجا که ببیننده پیدا کنید &quot; مزحک بنظر میاد &quot;خیلی هاتون میایید مسخره بازی دربیارید &quot; بچگانه ست&quot;خیلی ها هم میان اینجا که فقط بنویسن و بعدا بعنوان دفترچه خاطرات ازش استفاده کنن (مثل من)  &quot;احمقانست&quot;هواستون هست چی مینویسین !                         تو کامنته ها چی جواب میدین!مراقبین کسی شما رو قضاوت نکنه اما همه رو قضاوت میکنید!     یادگرفتید به هر حرف شر و وری احترام بزارید!پففففشاید یروز برسه همین نوشته ها و علیه خودم استفاده کنن و بهم بگن تو دیونه و فلانی و بخوان منو تحت فشار قرار بدن.اما اون روز هم با خوندن ان داستانا و خرف ها بازمخوشحال میشم و به این فکر میکنم که چقدر بچگانه نوشتم و لبخند میزنم!دارم چرت میگمیک ذهن مریض آماده هرگونه تلاش و فعالیتی که بتونه انجام بده و حتی شب های زیادی رو تا صبح بیدار بمونه و کارهاشو انجام بده و صبح با رفقا بازم تو فشار باشیم که یکمش مونده تا تموم بشه و تا ثبل از ظهر به نتیجه بره اونم بعد از کل روز بیداریو خستگی و تلاش، اونروز روز عادی نیست روزیه که باید دوبرابر قبل تلاش کنیم و بریم جلواز ویرگول درخواست میکنم همه نشته هارو نگه داره و دور نریزه شاید ی روزی یجوری این نوشته ها روایت خوبی بشه!</description>
                <category>پوریا شکری</category>
                <author>پوریا شکری</author>
                <pubDate>Sun, 25 Dec 2022 11:48:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متاورس، چگونه روش زندگی را تغییر میدهد</title>
                <link>https://virgool.io/@pourias623/%D9%85%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B3-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF-xt5gfpd2dlq1</link>
                <description> متاورس کلمه‌ای که مدت‌هاست میشنویم و آینطور به نظر میرسد که زندگی‌مان را تحت تاثیر خود قرار خواهد داد.سر فصل‌هامقدمه1- هوش مصنوعی2- ربات‌ها3- متاورس4-زندگیمقدمهمتاورس رو اینجوری تعریف کردن :یک فضای واقعیت مجازی که در آن کاربران می توانند با یک محیط تولید شده توسط کامپیوتر و سایر کاربران تعامل داشته باشند.با توجه به دنیای علم و سرعت پیشرفت علوم مختلف به وجود آمدن دنیایی که در آن انسان‌ها بتوانند به راحتی به هر نقطه‌ای که می‌خواهند بروند، با هر کسی که می‌خواهند ارتباط برقرار کنند(اینترنت)، با واقعیت مجازی خرید کنند، به گردش و تفریح بروند و ..... اما در این بین باید به این نکته توجه کنیم که ما باید این موضوع را از ابعاد مختلفی بررسی کنیم تا متوجه وجود چیزی باشیم که قرار است روزی دنیای ما را احاطه کند!1- هوش مصنوعیبا ورود کامپیوتر به زندگی‌ها و موتور‌های جستجویی که بیشترین تعامل را در حال حاظر با انسان دارند به وضوع نمونه کوچکی از دنیایی را می‌توان مشاهده کرد که در دستان یک هوش مصنوعی قرار دارد و از زیر و‌ بم زندگی هرکسی مطلع است! ( ما چه می‌خوریم! کدام مکان‌ها را بیشتر از بقیه ترجیح می‌دهیم برای خوش گذرانی! با چه افرادی در ارتباط هستیم! امکان دارد با توجه به ارتباط‌هایی که داریم تبدیل به یک شهروند خوب شویم یا تبدیل به یک تروریست) همه این وظایف در نمونه‌ای از هوش مصنوعی عمل می‌کند که فقط وظیفه جمع آوری داده‌ها و تبدیل آن به اطلاعات را دارد!هوش مصنوعی با کمی آزادی بیشتر می‌تواند به راحتی خود را توسعه داده و در صورت لزوم کد منبع خود را تغییر دهد. این تغییرات از زمانی که یک ماشین آگاه می‌شود رخ می‌دهد، آگاهی به معنای درک صورت مسئله و توان تحلیل آن.ماشین می‌تواند تصمیم بگیرد بخشی از کد را حذف و یا به نحوه بهتری توسعه دهد. زمانی که یک ماشین یا هوش مصنوعی سطح بالا با دیدن مطالب مختلف در متن، عکس، صوت و فیلم ها می‌تواند هوش خود را توسعه دهد زمان خطر آفرین نزدیک می‌شود! هوش مصنوعی امروز به ما کمک می‌کند مسیر بهتری پیدا کنیم، مسئله‌‌های ریاضی و فیزیک حل کنیم، نحوه تغییر رفتار در گیاهان و جانوران را بهتر درک کنیم و حتی می‌تواند مردم را کنترل کند(نمونه ای که در چین بکار گرفته شده) و......متاورس فرزند نابالغ اینترنت و هوش مصنوعیدر ادوار آینده هوش مصنوعی میتواند به نقطه ای برسد که انشان ها را کنترل کند و این کنترل در ابعاد مختلف مجازی و فیزیکی صورت می‌گیرد!2- ربا‌ت‌هاربات‌ها با توجه اینکه توسط شرکت‌های مختلفی تولید می‌شوند و شرکتی که در این زمینه ار بقیه پیشرو ترباشد می‌تواند کنترل زندگی خریدار را به دست بگیرد.از نمونه‌های کوچکی که در حال حاضر در خانه‌ها وجود دارد جاروبرقی‌های هوشمندی هستند که با اسکن کل خانه یک فضای سه بعدی را برای خود تشریح می‌کنند و درکنار این موضوع میکروفونی وجود دارد که می‌تواند صداهای موجود در محیط را هم بشنوند. سوال اساسی اینکه این نوع داده‌ها کجا ذخیره می‌شوند و اصلا برای چی باید ذخیره بشن! و این داده‌ها بعدا کجا مورد استفاده قرار می‌گیردند؟ربات‌ها در ابتدا قراره که فقط توسط شرکت‌های تولید کننده کنترل بشن و خدمات داشته باشن و همیشه هم باید آنلاین باشن برای گرفتن آپدیت و وصل بودن به سرور اصلی و در نهایت هوش مصنوعی که اون پشت قرار داره!حالا این ربات‌ها میان کار‌ها رو دست می‌گیرن و زندگی‌ها راحت‌تر میشه و آدم‌ها میتونن وقت آزاد بیشتری داشته باشن و به کار‌های روزانه و یا آموزش بیشتر بچسبند.اما روزی میرسه که انسان‌ها توسط ربات‌ها کنترل میشن و همه فکر می‌کنن می‌تونن برای اون روز آماده باشن و کد بذارن برای دستور خاموشی یا در ساده ترین حالت براش دکمه بر خاوش بذارن!!!ربات‌ها در کل برای کمک بیشتر به بشر ساخته میشن و البته کاربردهای نظامی هم دارن و ... نکته جالب اینجاست که همه شرکت‌های بزرگ در خفا و امنیت بالا درحال ساختن ربات‌هایی با توانایی بالا می‌سازن که به بازار عرضه کنند( از اون دانشمند‌های دیوونه هم توشون وجود داره)تا اینجا هم که خیلی عادی بود همه چیز بازم بر می‌گیردیم به هوش مصنوعی!3- متاورسبنظر من اینجا خیلی خطرناک تر از دوتای قبلیه چون انسان‌ها بیشتر و بیشتر با این وضعیت قراره در گیر بشن و به نحوه فراگیری همه درگیرن بشن البته در ابتدا بصورت یه کالای لوکس قراره به حساب بیاد تا اول افراد با توان مالی خوب بتونن بخرن و مردم عادی‌تر با دیدن این وضعیت عتش بیشتری برای این تکنولوژی خواهند داشت.از تکنولوژی‌های پوشیدنی که می‌تونن دنیا رو جور دیگه‌ای براتون به نمایش بذارن تا کار کردن از توخونه اما پشت میز کارتون شرکت در جلساتی که همه بصورت آنلاین برگزار شده و در دسترس عموم قرار گرفته( مثل TedX که می‌تونید شرکت کنید و به زبان محلی خودتون بشنوید و به زبان محلی خودتون نظر بدین!) خیلی باحال تر میشه زندگی هامون می‌تونید هرکاری بکنید و خلاقیتتون رو به بالاترین سطح ممکن برسونید و لازم نباشه برید آمریکا برای دانشگاه! از اوگاندا وصل بشین و بشینید سر کلاس هوش مصنوعی دانشگاه MIT و امتحان کتبی آنلاین بدین و تحقیقات بزرگی انجام بدین در بستر اینترنت و با تکیه به هوش مصنوعی.اما این کار‌ها به جایی خواهد رسید که شما دیگه نمی‌تونید تکنولوژی که پوشیدین رو در بیارین خودتونو وصل می‌کیند به شارژ.شبا با اون عینکی که روزها کار می‌کنید می‌خوابید از صبح تا شب خونه‌اید و نمی‌تونید برید بیرون. چرا؟ چون می‌تونید تو خونتون هر جایی که می‌خوایید باشید و با هرکسی که می‌خوایید برید بیرون و بغل کنید همدیگرواما متاورس قراره ماهیت : زندگی، پول، سفر، دیدن و شنیدن و ..... همه و تحت تاثیر بذاره حتی شاید بتونه آلودگی هوا رو کاهش بده.هوش مصنوعی شما رو کنترل میکنه و اون به شما میگه کی ازدواج کنید، با کی ازدواج کنید زندگی خوشبخت تری دارید، احتمالا تروریسم هم از بین میره چون دوربین‌ها همه رو دارن می‌بینن و و می‌شنون، حساب بانکی شما با توجه به پولی که توش میاد و میره نمی‌تونید فرار مالیاتی کنید!متاورس اولش به من و شما میگه بیایین اینجا تا بتونید چیزهای مختلفی بخرین و فضای مجازی خودتون رو اینجا داشته باشید( برای چی؟) شرکت‌های بزرگ دارن روی این مسئله کار و سرمایه گذاری می‌کنن تا بیشتر شما رو یکجا رنگه دارن!4- زندگیما کنار هم زندگی می‌کنیم و باهم زندگی کردن و بیرون رفتن و سرکار رفتن و در مغازه بازکردن و .... خیلی حال میده تا من بیام بشینم تو خونه و اون تکنولوژی رو بپوشم می‌خوام برم سرکار :(شما فکر کن یه ربات داره یه عروسی رو می‌چرخونه بعنوان خدمتکار و شما اون عینک VR رو گذاشتین روی صورتتون و دارین توی ی قصر عروس و داماد رو می‌بینین و کلی چیزی‌های مجازی دیگه!شما دعوت شدین به یک عروسی واقعی در یک مکان واقعی با یک آدرس واقعی سوار ماشینشتون میشین و ماشین میدونه کجا باید بره و....شما دنیای واقعی رو دارین با اون VR بصورت مجازی میبینید! اگر قدرت اینو داشه باشین و اون عینک VR رو از روش چشماتون بردارین و با یه مخروبه روبروبشین و ببینید هزار نفر آدم امدن اونجا و حالا اینجا یه مخروبه قدیمی که قبلا جای خوبی بوده اما الان یه جای به درد نخوره و شما به اولین چیزی که باید فکر کنید اینکه آدما چقدر دنیایی بیرون از متاورس رو نمی‌بینن دیگه و حالا اون دوربین شمارو دیده که عینک رو برداشتین و ربات میاد سمت شما و ازتون خواهش میکنه که عینک رو بذارین اما اگه مقاومت کنی چی میشه؟!متاورس باید کارها رو برای ما تصحیل کنه اما نباید مارو به خودش معتاد کنه مثل چی؟شما چقدر میتونید دور از گوشی هوشمندتون باشید؟ فقط همین مسئله؟ چند بار الکی قفل گوشی رو باز می‌کنید و می‌بندید؟ چندبار در روز الکی میرید تو شبکه‌های مجازی و یهو بخودتون میاید که من چرا الان اینجام؟ چون مغز شما نسبت به این قضیه شرطی شده!این موضوع به راحتی میتونه تعیم داده بشه به متاورس و تکنولوژی های جدیدهمدیگرو بیشتر دوست داشته باشید و مراقب هم باشین فیزیکی و احساسی</description>
                <category>پوریا شکری</category>
                <author>پوریا شکری</author>
                <pubDate>Sat, 26 Nov 2022 13:12:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شماها چقدر واقعی هستین، باورم نمیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@pourias623/%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-uhkgbitfwp0h</link>
                <description>تا حالا شده به خودت بگی کاش میشد حداقل ده دقیقه برگردم عقب و اون کاری که خراب شد رو درست انجام بدم اما دیگه فایده ندارهاما من به این نتیجه رسیدم که حداقل بای من فایده داشته و مغزم تونسته خودشو گول بزنه و منو به ده دقیقه قبل برگردونه حالا اون ده دقیقه قبل چی اتفاقی افتاده؟هنوز هم شب ها خواب میبینم یکی داره صدا میکنه که بیدار بشم و برم سر امتحان ریاضی 1 و من توخواب از استرس نمیدونم چیکار باید بکنم.احتمالا من یجایی وقتی داشتم با سرعت از دانشگاه با ماشین بر میگشتم تصادف کردم و رفتم تو کما، حالا مغزم توکما منو برگردوندهبه عقب و بهم اجازه داده اون مسیر رو به سلامت برم و برسم خونه و به زندگیم ادامه بدم چند ساله که من اینجام شایدم بیشتر آخه دقیقا نمیتونم به خاطر بیارم اونروز چه تاریخی بود.این خوابهایی هم که دارم میبینم درواقعه واقعیته که میخوان هرطور شده بهم شک بدن که بیدارم کنن منم همیشه تو خواب چیز هایی که میبینم خیلی تار و نا مفهوم از افراد اطرافم.این مدتی که پیش این ادم ها دارم زندگی میکنم دوست های زیادی پیدا کردم و الان شغل دارم.به هرچی دست میزنم فکر میکنم خیلی غیر واقعیه و مغزم داره نهایت تلاشش رو میکنه که منو اینجا زنده نگه داره! آخه خودش هنوز زندست!عجیب تر از همه اینکه من اینجا خسته نمیشم، اما محدودیتهای مالی دارم و زمانی و مکانی. تقریبا تا حالا جای جدیدی نرفتم و کار جدیدی نکردم همه چیز انکار تکراریه!اما بیشتر همه برام جالبه که شماها چطوری اینقدر واقعی هستین؟چون من دارم اینو مینویسم دلیلی بر خود آگاهیم نیست. مغزم سعی میکنه بازم منو بگردونه اینجا تا کامنت بخونم، تا بهم ثابت کنه این دنیا واقعیه !</description>
                <category>پوریا شکری</category>
                <author>پوریا شکری</author>
                <pubDate>Mon, 31 Oct 2022 18:08:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدافند هوایی سمنان، پاسدارخانه</title>
                <link>https://virgool.io/@pourias623/%D9%BE%D8%AF%D8%A7%D9%81%D9%86%D8%AF-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B3%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-wcjdo1yehqor</link>
                <description>وحشت واقعی از اینجا شروع میشه!تاز سر پست که برگشتم پاسدار خونه ، گفتن باید بری تو اتاق آماده بنشینی. تو اتاق کف مرمر و حودو 120 سانت از کف زمین روی دیوار سنگ گار شده بود، یه پنجره داشت مجهز به کولر آبی که بیرون اتاق بود و دور تا دور اتاق (سه وجه از اتاق) صندلی های فلزی با ارطفاع کم از زمین در ابعاد 2 متر در 40 سانت و ارتفاع 50 سانت و روبروی  صندلی ها ی رخت آویز فلزی بود با دوتا پایه و یک میله که روش با میلگرد های نیم دایره برای آویزون کردن کیف و اورکت بود و بالا سر اون تلوزیون led که فکر کنم 40 اینچ میشد و وصل بود گیرنده دیجیتال و اکثر اوقات یا شبکه نمایش بود یا رادیو آوا.از در که وارد شدم دیدم، اوه بچه ها همه سیخ نشستن ساکت ساکت و جندتا ازبچه هایی که خدمتشون بالاتر بود هم نشسته بودن(انگار قبل از من تفهیم شده بودن).از قوانین اتاق آماده اگه بخوایین : 1- حق داری پاتو بندازی روی پات 2- حق نداشتی بخوابی یا بدتر از اون دراز بکشی روی نمیکت 3- کنترل تلوزیون رو حق نداشتی داشته باشی 4- با دمپایی از حق نداشتی بشینی.البته اینا رو بعدا برای منم جا انداختن با تنبیه.یکم نشسته بودیم که پاسبخش(1) آمد تو اتاق که پاشین بریم باهاتون کار دارم، ما رفتیم تو حیاط به خط شدیم در ردیف های سه نفره، رفت و یه اسلحه ژ3 داد به یکی از سرباز های بالا خت(2) اونم شبیه فاتحان جنگ اسلحه رو گرفته بود دستش و امد سمت ما...باید صداتو آزاد کنی نحوه ایست کشیدن رو به ما آموزش داد وقتی داشت ایست میکشید ه معنی حقیقی کلمه داشت فریاد میزد از ته قلبش، از انتهای حلقش سهبار پشت سر هم ایییییییییییییییست،-کیستی؟+ آشنا-آشنا کیست؟+پاسبخش، افسر نگهبان یا هرکس دیگری-فرنچ نظامی بالا، دستا بالا، ی دور کامل بزن، دست ها بالا-سه قدم پیش-کلمه؟+فردوسیژ3+هلواین جوری بود که بهمون یاد دادن چجوری باید ایست بکشیم در شب و کسی رو که داره میاد به سمتمون متوقف کنیم تا ببینیم اجازه عبور داره یا نهاین داستان همینجا تموم میشه و دیگه ادامه نخواهد داشت!(حوصله نوشتن دربارشو دیگه ندارم)---------------------------------------------------------------------پانویس-----------------------------------------------------------------------1- پاسبخش : معمولا سه نفر هستن و برای هر سه زمانی که برای پاسداری وجود داره یک پاسبخش هم وجود داره در مجموع 3 پاسبخش؛ وظیفه این افراد ایجاد نظم در پاسدار خانه، رسیدگی به امورات پاسدار ها اعم از غذا و تعویض شیفت و از همه مهم تر توجیه پاسدار نصبت به وظایف خودش در امر پاسداری، وظایع و اعمال پست تعیین شده و تفهیم باید ها و نباید ها در زمان پاسداری. معمولا از سربازان لیسانس انتخاب میشن به دلیل توان در ایجاد رفتار مناسب با سرباز و... البته در مواردی هم از سربازان دیپلم و یا زیر دیپلم هم در این امر استفاده میشه. درواقع نفر چهارم در پاسدارخانه پاسبخش2- سربازی ه خدمتش از شما بالا تره به اصطلاح بالا خت نامیده میشه</description>
                <category>پوریا شکری</category>
                <author>پوریا شکری</author>
                <pubDate>Mon, 31 Oct 2022 17:53:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدافند هوایی سمنان، گردان خدمات پاسداری</title>
                <link>https://virgool.io/@pourias623/%D9%BE%D8%AF%D8%A7%D9%81%D9%86%D8%AF-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B3%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-g6nyi1r7n0gi</link>
                <description>خب ما رفتیم گردان خدمات پاسداریچندباری از جلوی اون گردان رد شده بدیم و همه اونجا رو نگاه میکردیم، حیات همیشه آّ پاشی شده و تمیز بود و جلوی در گردان یک سرباز به عنوان دژبان گردان می‌ایستاد تا کسی بدون اجازه فرمانده گردان وارد نشه، دوتا تلفن اختصاصی کارتی داشتن( اینا چیز هایی بود که ما از بیرون میدیدم).تو گردان آموزشی که بودیم همیشه میدیدم ی مینی بوس بنز قدیمی سفید با صدایی که وقتی از دور میومد خبر ورودش رو اعلام میکرد، همش داره میره و میاد و توش کلی سرباز وجود دارن که همیشه سرو صداشون بلند بود و به آموزشی‌ها تیکه مینداختن و اگه این مینی بوس خدای نکرده از کنارت رد میشد حس میکردی که توش انسان وجود نداره و همه موجودات وحشی هستن که اگه دستشون بهت برسه تیکه بزرگت گوش‌ته.من به همراه حدود 150 نفر دیگه از گردان خای مختلف ( اعم از دیپلم و لیسانس و زیر دیپلم) رفتیم گردان خدمات پاسداری. لازم به توضیح که این گردان وظیفه حفاظت و پاسداری ( نگهبانی در نقاط مختلف پادگان در شبانه روز) از پادگان رو به عهده داره و در درجه دوم کمک در امور خدماتی پادگان و قالب سرباز های این گردان پیلم و زیر دیپلم هستن و تعداد محدودی سرباز فوق دیپلم و لیسانس وجود داشت.توجه در ارتش دو چیز خیلی مهمه اول درجه و دوم سابقه، البته در اکثر موارد سابقه بیشتر یعنی خدمت زیر پرچم مهم تر از درجه است. در بعضی موارد قدرت یک افسر ستوان دوم با 20 سال سابقه خدمت میتونست از قدرت یک سرگرد یا سرهنگ در اجرای دستورات بیشتر باشه( یعنی یه جاهایی نه همه جا حرف یک استوار بیشتراز سروان برش یا خریدار داشت، البته نا گفه نماند که هرچه درجه در نطامی ها بالاتر باشه انسان ههای فهیم تری هستن اما نه همیشه)ما رفتیم گردان خدمات پاسداری و منشی گردان که دونفر بدون امدن سراغ ما به همراه ارشد گردان که این سه نفر همه گروهبان بودن(لیسانس داشتن) همون اول مارو بردن به یک آسایشگاه کنار آسایشگاه اصلی، وسایلمون رو گذاشتیم اونجا و امدیم پایین تو حیاط گردان، در این بین سرباز هایی که کل دیروز و دیشب رو نگهبان بودن داشتن برمی‌گشتن و و با دیدن ما خوشحالی خودشون رو ابراز میکردن به هم : اینا امدن دیگه راحت شدیم و لوحه پاسداری(برنامه ای که تعیین میکنه در هر کدوم از نقاط نگهبانی چه افرادی باید نگهبانی بدن  و از چه زمانی تا چه زمانی(این لوحه به مهر و امضای فرمانده، دژبان ، اسلحه خانه و گردان پاسداری می رسه وانا اگه تایید نکن لوحه باید دوباره نوشته بشه)) زود تعویض میخوره دوباره و استراحت بیشتر داریم.همون اولین روز چند نفر از ما رو بردن که بذارن تو لوحه نگهبانی یا این قوم یعجوج و معجوجما رو هم بردن برای نظات اماکن و انجام کار هایی که تا اون روز مونده بود. اوضاع بدی بود همه بچه ها افسرده (بهش میگن : کما ) و کما زده داشتن کار ها رو انجام میدادن و یکی گریه میکرد یکی داد میزد یکی هم لال. شب باید آمار مارو میگرفتن و همه رو بهخط میکردن و باید حتما فرنچ میپوشیدی و می ایستادی برای امار دادن، وقتی اسمتو میخوندن باید بلند میشدی و دست راستتو میبردی بالا و با صدای بلند میگفتی &lt;&lt; من &gt;&gt; موقع نشستن هم باید پاتو میکوبینی زمین که ارشد تایید کنه، حالا این مراحل بسته به نوع واب دادن خودت میتونست همون یه بار باشه یا ده بار دیگه چون به خودت بستگی داشت درست انجامش بدی یا نه چون قبلش بهت میگفتن نحوه انجام این کار چیه و چجوری باید انجام بدی و اگه درست انجا ندی اینقدر تکرارش میکنی تا درست بشه.براشون فرقی نداشت تا کی طول بکشه! وقت داشتن. امار که تموم میشد افرادی رو هر شب انتخاب میکردن برای اینکه صبح زود تر از همه بیدار بشن برای نظافت اماکن و یکی از اونایی که خدمتش از ما ها بیشتر بود میشد مسئول ما و ارشد قرار گاه تمیزی اماکن رو از اون میخواست چون مسول بود و اونم تا جایی که میتونست به ما فشار میاورد. افرادی هم انخاب میدن برای اینکه از قرارگاه نگخبانی بدن و معمولا 6 تا 8 نفر بودن که نگهبانی ها از 2 ساعت تا 2.5 متغییر بود یک نهگبان برای آسایشگاه و یک نگهبان برای محوطه و درب ورودی.وظیفه کسی که نگهبان آسایشگاه مراقب از بچه هاست، کسی از تخت نیافته، کسی خر خر نکنه تو خواب، کنترل ورود و خرج سراباز موقع خاموشی و ثبت اون تو دفتر ( باید مینوشتی که چه ساعتی کجا رفته و کی برگشته! اگه دیر میومد باید میرفتی دنبالش تا نکنه اتفاقی نیافتاده باشه براش) و از همه مهم تر تطبیق تعداد افراد در آمار با افراد خواب در آسایشگاه و تعداد پوتین ها( سربازا همه این کار ور گیج میزدن چون سخت بود)بعدشم میرفتیم پوتین ها مونو واکس میزدیم و مرتب میچیدیم اونجا، حتما باید اسممون رو روی پوتینمون مینوشتیم که گم نشه یا اشتباهی نپوشه.از قضا آسایشگاه ارشد قرارگاه جدا بود که یه اتاق بود به همراه یک تخت دو طبقه، تلوزیون، میز و صندلی برای سه نفر. خدمتش هم از همه تو قرارگاه بیشتر بود (اعزامی برج تیر 98 بود و بقیه دوماه دوما خدمتشون ازش کمتر بود و حرفش برو داشت) انصافا هم ادم خوبی بود و اذیت کن نبود.همون روز اول من رو گذاشتن تو لیست لیست پاسداری بعنوان گشتی (کسی که اسلحه نداره و فقط یا باتوم داره یا سرنیزه برای گشتن زدن تو اون منطقه) منم حالم بد بود و کما زده بودم و اصلا نمیدونستم قراره اسلحه نگیرم. رفتیم جلو سلحه خونه، نوبت ن که که برم تو قبلش با خودم فتم اگه بگم حالم بده و اسلحه بهم بدید خودمو میزنم منو ول میکنن میرم قرارگاه، من که اینو گفتم انگا پروسه تعویض ایستاد، چون حاضر نبودم برم دفتر اسلحه رو امضا کنم و خودمو زدم به اون راه، یکم طول کشید تا روانشناس پایدگان بیاد، امد و با من صحبت کرد و ارومم کرد (خدایش هم ترسیده بودم با این افراد برم تو لوحه نگهبانی) بعدشم فرمانده قرارگاه امد با من صحبت کرد که سروان بود. منو قانع کردن. رفتم و امضا زدم دفتر اسلحه خونه(1) رو و رفتم تو لوحهمینی بوس امد، همه رو سوار کردن و رفتیم پاسدار خونه الان دقیقا یادم نیست ساعت نگهبانیم کی بود.اما پاسدار خونه!?همه چیز داشت اعم از آسایشگاه، اتاق آماده (2)، اسلحه خانه، دستشویی، سینک ظرف شویی( نجاست از سر و روش می بارید تا آخر خدمتم حالم از اون سینک بهم میخورد)، اتاق افسر نگهبان(3) و آشپزخانه برای خودن غذا و یک حیاط کوچیک( مثل این خونه های یک طبقه اما ی حیاط بود که ساختمون وسطش بود تقریبا) روبروی پاسدار خونه هم یک ساختمان دیگه بود برای عوامل افسر نگهبانی شامل نمازخانه، آسایشگاه دو تخته، دستشویی و آشپزخانه که کنار هم بودن!?ادامه در قسمت بعدی (پاسدار خانه)------------------------------------------------------------- پانویس توضیحات -----------------------------------------------------------1- اسلحه خانه : شامل یک ساختمان با حیات و دوربین که اطرافش فنس کشی شده و خودش یک پاسدار برای نگهبانی داره. اسلحه خانه یک دفتر داره برای ثبت افرادی که اسلحه میگیرن و شماره اسلحه ثبت میشه بعلاوه تعداد فشنگ که شامل 18 عدد گلوله جنگی و دو عدد گلوله مشقی یا گازی که هنگام تحویل مسئول می شماره تعداد رو و خودتم موقع تحویل باید جلوی چشم خودش بشماری حتما. جایی که اسلحه میدن با جایی که فشنگ تحویل میدن فرق داره و اول شما اسلحه تحویل میگیری و موقع تحویل حتما باید از خالی بود اسلحه اطمینان حاصل کنید!2- اتاق آماده : جایی که سربازا وقتی از سر پست میان میرن اونجا میشینن به شکل آماده باش درواقع که اگر اتفاقی افتاده اینا در دسترسی باشن چون هر پست سه تا نگهبان داره (یکی سر پست، یکی اتاق اماده و یکی هم خوابیده. ار کدوم از این بخش ها و ساعت زمان داره. افرادی که خوابیدن رو نیم ساعت قبل از رفتن سر پست بیدار میکنن تا آماده بشن بعدش میبرنشون سر پست و پست ها رو تعویض میکنن افرادی که از پست بر میگردن میرن تو اتاق آماده و اونایی که تو اتاق آماده بودن حاضر میشن برن بخوابن اما باید صبر کنن که پست کامل تعویض بخوره بعد ( البته این قانون فقط برای آشخور هاست و بالا خت ها از این قانون مستثنی هستن و هروقت حال کنن میرن میخوابن)3-افسر نگهبان و اتاقش : بهشون میگن عوامل نگهبانی که شامل یک افسر با درجه بالا بعنوان افسر نگهبان، یک افسر با درجه پایین تر یا همرده افسر نگهبان بعنوان معاون افسر نگهبان و یک افسر یا درجه دار بعنوان رئیس پاسدار. اتاق افسر نگهبانی شامل یک بیسیم، دو یا سه خط تلفن برای اتباط به پست های مختلف و بخش های مختلف پادگان، تلوزیون، میز و صندلی برای سه نفر، و تجهیزاتی امنیتی مانند گاوصندوق برای نگهداری اسلحه عوامی نگهبانی.</description>
                <category>پوریا شکری</category>
                <author>پوریا شکری</author>
                <pubDate>Wed, 19 Oct 2022 11:15:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادگان آموزشی پدافند هوایی سمنان</title>
                <link>https://virgool.io/@pourias623/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%A7%D9%81%D9%86%D8%AF-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B3%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%86-syteapfoni04</link>
                <description>وقتی دارم اینو مینوسیم دارم زیر زیرکی میخندم بعدا که خودتون اونجا خدمت کردین میتونید با من بخندین قبلش و همزمان خدمت فقط تو مخی داریپیش نهاد میکنم این مطلب آموزشی در گروه پدافند سمنان‌ رو بخونید که دقیقا اتفاقاتی که اونجا داره میافته رو تشریح کرده برای سربازان آموزشیاینم ی خاطره مثل خاطرات سربازی بقیست ولی با این تفاوت که من نزدم تو گوش هیچ سرهنگی!آقا ما خونه نشسته بودیم پیامک امد که شما افتادی تو پدافند هوایی سمنان بعد چند روز هم رفتیم میدون سپاه تهران برای اعزام. اعزام شدیم سمنان جایی که من تا حالا نرفته بودم و تو مخیلاتمم نمیگنجید برم اونجا.خلاصه تمام پروسه های بالا اتفاق افتاد. شب اول که اراشد گردان ها میخواستم خودشونو معرفی کنن (‌من افتاده بودم گردان بدر که بنظرم بهترین گردان اونجا بود) خلاصه من قبلش فکر کرده بودم به اینکه چه کارهایی تو پادگان هست (از زیر کار نمیتونی فرار کنی چون دهنتو سرویس میکنن با ایجاد ترس که فلان میشی میری بازداشت و اینا...) کارهای موجود تو پادگان شامل:1- سشتشوی اماکن ( نظافت و شستشوی اماکن: حمام، دستشویی، حیاط، آسایشگاه، دفتر ارشد و فرمانده) این افراد به بهکاری و کاری های دیگه فرستاده میشن (بیگاری) و برای نگهبانی فرستاده میشن به گردان خدمات و پاسداری2- منشی گردان: یه جورایی آمار بچه های گردان رو میگیره ( کی کجا رفته و .....)(اینم نوعی گوجه مالی هستش)3-ارشد آسایشگاه: از بین هم خدمتی های خودتون انتخاب میشه و مسئول نظافت آسایشگاه و وسایل داخل اونه (این بدبخت هم اگه وسیله ای کم بشه باید جواب پس بده و اگر این مسئولیت به شما واگذار شد جو نگیرتتون خبری نیست)4مقسم: تقسیم کننده غذا بین سرباز(صبحانه و ناهار و شام رو باید بین بچه ها تقسیم کنهو دیگ غذا رو و کفگیر های گردان خودشو بشوره کلا 5 تیکه ظرف باید بشوری، در ضمن بهکاری و نگهبانی هم نمیری)خلاصه همون شب اول گفتن کی تو رستوران کار کرده منم سری مخم مثل نور کار کرد و به موارد بالا فکر کردم دستمو بردم بالا و شدم مقسم گردان به همراه 3 نفر دیگه.بقیه کار ها هم به بچه ها سپرده شد و وقتی برای اماکن مثل حموم کسی دست بلند نمیکنه ارشد گردا خودش یکی رو افراد رو انتخاب میکنه و تو میمونی و شانست.البته اینو یادتون باشه که اگه بیکار موندی حتما ی راهی پیدا میکنن که در طول روز پارت کنن.یکماه گذشت و بالاخره شب آخر آموزشی برگه های بچه ها امد ما بهش میگفتیم امریه( یعنی اون برگه مشخص میکنه یگان خدمی شما کجاست و بعد ا دوره استراحت حدودا یک هفته ای خودتو باید به کجای ایران معرفی کنی؟( دم در خونتون یا جزیره خارک( اسم خارک که میومد من یکی تن و بدنم میلرزید خدایی ))خلاصه برگه منو بهم نشون دادن. یعنی برای همه بچه ها رو از پشت شیشه بهشون نشون دادن منم افتاده بودم تهران شهر خودماز اینجا داستان به مدت یک ماه تلخ میشهصبح روز بعد برگه ها رو پخش کردن و خدودا 45 نفر رو تجدیددوره کردن ( آخه مثلا تو امتحان نهایی داشتیم تقلب میکردیم که من و 4 نفر دیگه اینجوری نگه داشتن و بقیه رو هم با بهانه های واهی که تو امتحان قبول نشدین و افتادین نگه داشتن) اون لحظه دنیا رو سر آدم خراب میشه چون همه دارن میرن خونه ولی تو باید بمونی توی پادگان تنها و غریببعدش مارو بردن گردان خدمات و پاسداریادامه در قسمت بعدی</description>
                <category>پوریا شکری</category>
                <author>پوریا شکری</author>
                <pubDate>Wed, 19 Oct 2022 09:50:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسمی براش پیدا نکردم</title>
                <link>https://virgool.io/@pourias623/%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B4-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-t1tjnkl4wm5l</link>
                <description>در این زمانه انسان‌ها در حال بمباران اطلاعاتی قرار دارند و دقیقا مشخص نیست از این همه اطلاعات در کجا باید استفاده شود. اما مسئول دکمه بمباران با توجه به این موضوع که رفته رفته این موضوع در ناخوآگاه افراد تاثیر مستقیم دارد و در نهایت روزی نمود آنرا خواهیم دید دست بکار شده و بمبآران های مختلفی اعم از علمی فرهنگی سیاسی و غیره را انجام میدهد.در جامعه ما انسان‌ها در میان دو دنیای بلوک غرب و شرق زندگی می‌کنند. کلمات ساخته شده شلم شوربایی است آمیخته از کلمات نا همگون و ناموزون که در رفتارمان و شخصیت‌مان در مراتب مختلف زندگی از لباس پوشیدن تا قاشق در دهان گذاشتن تاثیر دارد.جامعه ایران تبدیل به جامعه ای دوگانه یا چندگانه شده تا در این بین اشخاص بتوانند با تکیه بر دلایل و سخنانی که شنیده‌اند عمل کنند و همه در آرزوی آرمان شهر جان بکنند. حالا این شهر می‌توانند نام کشوری یا نوع تفکری یا نوع پوششی باشد یا هر چیز دیگری ( تو جامعه شما میتونی به این فکر کنی که من دارم چرت و پرت میگم و منم حق این کار رو دارم تا وقتی که بهم آسیب نرسونیم)اوقات فراغت‌مان به کار‌های عبس و پوچی رسیده که هیچ آورده مهمی برای ما نخواهد داشت مانند. وقتی از کلمه اوقات فراغت حرف به میان می‌آید اولین چیزی که به ذهن خودم میرسد نوعی تفریح و شادی است که از آن لذت ببرم و فرقی نمی‌کند تنها باشم یا با افراد نزدیک مانند خانواده یا دوستان. اما این فراغت در معنی یعنی فارق شدن از چیزی یا کسی یا ... فراغت اصلا باعث میشود ما در کاری که میکنیم احساس کنیم باید هرچه زود تر آن را تمام کنیم و پی استراحت بریم از این همه فعلایت بدنی و مغزی. این واژه باید به چیز دیگری در ذهن بدل شود تا انسان بتواند در آرامش بیشتری زندگی کند.برگردیم به موضوع افکار ما نوعی دیکتاتوری تولید میکند بطور ناخواسته, یعنی انسان تصمیم میگیرد افراد را در قالب ذهن خود جای دهد و اگر کسی در این قالب نگجید یعنی ما یا شخص مقابل توان برقراری ارتباط با ما را ندارد و این یعنی دیکتاتوری, یعنی شخص اجازه نمیدهد افراد با افکار و عقاید مختلف با وی در اتباط باشند بدون ایجاد تنش، در صورت وقوع تنش نتوانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند و مسئله پیش آمده را حل کنند با صحبت نکردن در مورد آن موضوع.دیکتاتور‌ها سعی دارند افراد را آنگونه که خودشان میخواهد بسازند و در کنار خود نگه دارند نه آنگونه که آن افراد زیست می‌کنند. اما جامعه ما مملو از افراد دیکتاتور با نگرشی دوستانه که قصد دارند افکار خود را به خورد دیگری بدهند و به او این معنی را تلقین کنند که طرز تفکر و نوع نگرش شما به زندگی اشتباه است! در بهبوهه این بحث دیکتاتور از هیچ سلاحی فروگذار نمی‌ماند از زبان بدن یا نوع گفتار و.... در جامعه ما با توجه به بمباران اطلاعاتی و اتفاقاتی که رقم میخورد تعداد این افراد از شماره خارج شده و قصد دارند تا با هر ضرب و زوری شده به ما بفهمانند که من بیشتر ا تو میفهمم. دیکتاتور فهمیم ما میخواهد با حیله‌های زیبا بما بفهماند که تو نمیفهی و بطور اشتباه زندگی میکنی!زندگی دیکتاتور پیچیده در افکار و عقاید اوست, سعی ندارد در مکالمه ای که دارد بپذیرد که در بعضی موارد اشتباه می‌کند و نباید به این شدت عمل کند (آدم‌های مذهبی و غیرمذهبی در مقابل هم )این شلم شوربا ترین متنی بود که تا الان نوشتم و حال خودم از نوشتنش بهم میخوره (کاملا بی سر و ته) خلاصه میخواستم بگم افکارتونو به بقیه زور چپون نکنین و هرچی که تو فکر میکنی درسته لازم نیست منم بهش ایمان بیارم یا مثل تو عمل کنم یا هر چیز دیگه‌ایبین هم زندگی کنین ولی بهم احترام بزارین تا بتونین راحت تر باشین و از همه مهم تر حتما حرفاتونو بهم بگین و در مورد مسئله به وجود آمده صحبت کنید, چون تنها راه حل اینه و با جنگ و دعوا هیچ چیزی درست نشدهمن واقعا با نوشتن این متن احساس شرمندگی میکنم </description>
                <category>پوریا شکری</category>
                <author>پوریا شکری</author>
                <pubDate>Mon, 17 Oct 2022 15:27:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمهوری اسلامی</title>
                <link>https://virgool.io/@pourias623/%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-aod2qumclvpy</link>
                <description>چرا در این کشور آرمش وجود ندارد؟در این کشور سقف هایی وجود دارد که وقتی درباره‌شان بحث که میکنیم تازه پدیدار شده و خودنمایی میکنند ماننداین  سقف ها لایه لایه اند سقف اسلام : شیعه ، سنیسقف اقتصاد : لیبرال ، مقاومتی .....سقف سیاست : داخلی ، خارجیسقف فرهنگی : کهن، نوتحصیل : دولتی، آزاداما سقف مهم تری که وجود دارد سقف فکری افراد است! بعضی توان فهمیدن و درک کردن ندارند (منم ندارم) ازاینجا به بعد قراره انزجار برانگیز باشه (حال نمیکنی نخون چون بخونی.....)از خودم شروع میکنم من خودم چیکار کردم برای خودم و خانوادم، اصلا فقط برای خودم ؟ چیکار کردم ؟ که مستحق درست زندگی کردنم؟ چرا باید فکر کنم حق دارم در آزادی زندگی کنم ؟ چرا باید حکومت برای من مایه بذاره؟تونستم خودمو رشد بدم ؟ تونستم بعد از رشد دست دو نفر دیگه رو بگیرم و بکشم بالا ؟ وقتی جواب من و تو این باشه که بقیه برام مهم نیستن و من فقط مسئول زندگی خودمم ( نمونه( گوجه مالی که تو سمت شغلیش بالا رفته و میترسه به زیردستش کار یاد بده تا نکنه باید جاشو بگیره (خاک تو سرت احمق گوجه مال ترسو)))توی زندگیت چیزی جز خودتو دیدی؟ ناراحتی بغل دستیتو دیدی؟ دلت برای کسی جز خودت سوخته ؟این یه بعد از زندگیبرم بعد بعدیسیاست که نیست آشغال دونیهسیاست مدارامون معلوم نیست لال تشریف دارن یا لالشون میکنن یا کلا مردم آدم بی عرضه ای رو انتخاب میکنن یا بی عرضه ها و لال ها تو راس کار قرار دارنمن موندم چرا سیاست مدار های جمهوری اسلامی زبان معذرت خواهی ندارن؟ چرا یکی نمیاد حرف بزنه بگه من اشتباه کردم من خریت کردم، مردم،مقصر این داستان منم !یعنی اگه بیا بگه حتی به عنوان یک عروسک خیمه شب بازی، بازم برای دولت خوبه اما انگار اینا واقعا خودشون دوست دارن مردم کشته بشن و پلیس با مردم طرف بشه و ملت رو بزنن !!!!این چ سیاستیه که نمیتونی معذرت خواهی کنی؟؟ دعوی اسلام دارن اما بی دین ترین افراد دارن کار انجام میدن!یکی نیست بگه آقا تو که داری اینجوری رفتار میکنی خودت داری میگی بیا منو بنداز بیرون !(( من دیکتاتورم اما بلدم جو عموم رو به نفع خودم آروم کنم و مردم رو با خودم همراه کنم ( بابا تو (جمهوری اسلامی) یعنی عرضه مثل من بودنم نداری؟))تنها کاری که میکنین فقط دوقطبی سازی جامعه به نفع خودتونه ! موقع انتخابات، اعتراضات ، عزاداری و .....این مردم بدبخت ناخودآگاه سرباز سیاستی شدن که مردم رو روبروی هم قرار میده!موقع انتخابات پول دار جلو فقیر یعنی اصلاح طلب در برابر اصولگرا (حالا تو اسم چپ و راست و عوض کردی چیزی عوض شد؟) پول و قدرت سرمایه داری قوی تر از من و اینجا باید پول دار ها وایسن جلوی فقیر ها که شما ها نمیفهمین و ما میفهمیم ! موقع اعتراضات هم ملت فقیر میان تو صحنه تا بگن الان نوبت ماست که جلوتونو بگیریم میفهمی چی شد!خیال میکنم با نوشتن این خزعبلات میتونم توی تو تاثیر بذارم اما بعدش تو منو فرچه مال و ماله کش نامگذاری میکنی!اما انزجار بیشتروقتی دارم اینو مینویسم فکر میکنم بعدا برام بد میشه ، اما به ..... مهم نیستبه شخص اصلا برام مهم نیست و اهمیتی نداره این نوع اعتراض، بنظرم حماقت و احمقانه است! چون کشور من مشکلش داشتن یا نداشتن حجاب نیست! آقا هرکسی حجاب نمیخواد خودش بره اعتراض کنه به دولت بگه چرا من باید اینجوری باشم، مگه نمیگی میخوای آزاد باشی و راحت بگردی و ناموس کسی نیستی ! این همه مرد دارن برای آزادی تو احمق میجنگن که تهش بیایی بگی من ناموس کسی نیستم! ( تو عمرا نمیتونی مثل ی پسر یا مرد زندگی کنی زیر باز فشار روانی و عصبی و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه تنها باشی، کسی نباشه پشتت باشه و پیش ادمایی که برات هیچ ارزشی ندارن تحقیر بشی فقط برای اینکه کار کنی تا برای کسی که دوستش داری آرامش درست کنی.حالا تو بعنوان یک انسان آزاد و بدون حجاب میتونی جای یه مرد رو بگیری یا نه؟ شیر زنانی هستن که از خیل زنان و دختران تیتیش مامانی این جامعه ارزش بیشتری دارن خودم دیدمشون و دوست داشتم تحسنشون کنم به این همه عزت، شجاعت، جسارت و.... و با همون لباس(حجاب) با هزارتا بدبختی و گرفتاری بیشتراز یه مرد، شدن ستاره این زن روو باید بعنوان قدیس پرستید چون تو بدترین شرایط ستاره شد اما شما ها تو بهترین شرایط دارین پفیوز بازی درمیارین من جای این حکومت بودم ی آزادی بهتون میدادم که بگین غلط کردیم! تورو خدا مارو برگردون عقب! مرد های بیچاره دارن برای کسانی میجنگن که وقتی ازشون پرسیدن فرشته مرگ بیاد سراغت و حق انتخاب داشته باشی بین خودت و عشقت کدوم رو انتخاب میکنی گفتین عشقم بمیره چرا من بمیرم!اما اون مرد گفت من بمیرم اما عشقم نه!ادم های گربه سفت دارن تو جامعه زیاد میشن ( حالا میریم سمت جمهوری اسلامی که سیاست مدار ها مارو تو خلصه فرو بردن و دارن زیر زیرکی فرو میکنن تو مون تو مغزهامون که ما اینجوری هستیم که ما بی کفایت هستیم و نمیشه هم کاریش کرد پس بهمون بحندین تا یکم از عصبانیتتون کم بشهآقا/ خانم ویرگول ادامه این متن رو شما پاک کردید </description>
                <category>پوریا شکری</category>
                <author>پوریا شکری</author>
                <pubDate>Sat, 01 Oct 2022 11:22:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران به سمت.....</title>
                <link>https://virgool.io/@pourias623/iran-go-to-max26wamnj5p</link>
                <description>قراره این متن تا جایی که میتونم بی طرف باشه تا شاید بتونم حال و هوای این روز های طیف مختلف مردم رو تا جایی که عقلم قد میده و فکر میکنم میدونم (چرت ترین تفکر دانستنه) بنویسم امیدوارم بخونید و کامنت بزارید که خوشحال میشم.در موقعیت و جغرافیایی که به دنیا امدیم یکم اوضاع معلوم نیست چجوریه! سالمیم؟ آبادیم یا خراب؟ تفکراتمون چجوریه ؟!با خودم فکر میکنم کدوم کشور در این کره خاکی شبیه ما وجود داره و میبینیم هیچی، اما خب مثلا ی سری کشور ها خیلی شبیه هم هستن (شاید من اشتباه فکر میکنم! اگه فکر میکنی اینجوری نیست شما بگو چجوریه اما اولش تا ته بخون)اول ویژگی های که فکر میکنم خاص و منحصر به ایراندین1. کشوری با طیف قالب جمعیت مسلمان که در کل به دو دسته شیعه و سنی تقسیم شده1-1. همین دو دسته هم با کلی شاخه و زیر شاخه که خیلی عجیب غریب(برای من)2-1. ادیان دیگری هم که کتاب دارن وجود دارن اما در اقلیت قرار گرفتن3-1. ادیانی هم هستن که کتاب ندارن اونا دیگه ته ته اقلیت قرار دارنقومیت2. اقوامی با زبان و گویش های متفاوت در کنار هم زندگی میکنن1-2. هر کدوم از این اقوام خودشون شاخه هایی هم دارن و با تفکرات مختلفجغرافیاکشوری که در میانه آن بیابان قرار دارد در شمال جنگل و آب فراواندر جنوب گرما و آب در غرب کوه های بلند به شکل دیوار با زراعتی که میتوان خوب توصیفش کرددر شرق آب و هوای گرم و خشکبا توجه به همین عوامل میتوان پیش بینی کرد چگونه المان هایی که ذکر شده در جسم و روح افراد تاثیر میگذاردعوامل مهم تری هم وجود دارد! مهم تر انگاراما قومیت، جغرافیا و دین در همه جای دنیا پیدا میشود و درحال زندگی کردن هستن شاید قابل اتکا نباشد.مهم ترین عوامل این جغرافیای عجیب، به نوعی قرار گرفتن بین شرق و غرب قاره کهن استاز معادن طبیعی مانند طلا و مس و ذغال سنگ و ..... گرفته تا نفت این کشور را احاطه کرده تا دنیا به ما نگاه کنن و ببینن چطور میخواییم باهاشون تعامل داشته باشیم.این متن ی به روز سانی خورده از اینجا به بعدخب بریم ادامهمردم ما از هوش زیاد و دانستن زیاد رنج میبرن (البته به نظر من!) از خرد تا کلان ما در هر مسئله ای صاحب نظر و دارای کرسی هستن ( مثل من که دارم اینا رو مینویسم ?)حالا این وسط ما ی مشکلی داریم : میریم سطح زندگی کشور های جهان اول رو نگاه میکنیم که تقریبا اندازه ما منابع ندارن و موقعیت جغرافیایی خوبی ندارن نگاه میکنیم مثل نروژ ( منظورم فرانسه و کشور هایی که به اقیانوس راه دارن زیاد نیست چون میتونن تجارت انجام بدن که ما همون تجارت رو هم...)بعد میاییم با خودمون میگیم ما چرا باید تو این وضعیت زندگی کنیم حق هم داریم اما به این توجه نمیکنیم که قدرت های بزرگ صنعتی مثل آلمان و چین و ژاپن و آمریکا ملتی دارن که در وهله اول به دولت احترام میزارن (بابت امکانانی که دولت در اختیارشون گذاشته برای زندگی) اما بنظرم وقتی چین رو نگاه میکنم که یک قدرت کمونیستی بوده و حالا با اضافه کردن جمهوری به اصل نظام شده جمهوری خلق چین ملتی داشته در مقابل تصمیمات دولت زانو زدن ( به معنی واقعی کلمه زانو زدن ( شما برون ببین رهبران چین چه تصمیمات عجیب غریبی گرفتن مثل کشتن گنجیشک (آخه لعنتی گنجیشک رو باید منقرض میکردی ؟!) که اونم برای منافع کشور بوده ) زانو زدن که کار کنن که زحمت بکشن که بتونن 16 ساعت کار کنن 8 ساعت با حقوق و 8 ساعت بدون حقوق برای اینکه کشورشون ساخته بشه از نو (این مورد برای ژاپنه) (اینا تاییدی بر هیچ فکر که میاد تو ذهنتون نیست هاا نمونه ذکر کردم فقط)اما ملتی که که از هوش زیاد رنج میبره(اینطوری میگن که ما باهوشیم، اصلا هستیم!!) میگه : من با داشتن این همه منابع چرا باید کار کنم و زحمت بکشم و این یعنی کار کردن و تلاش کردن در عموم جامعه تبدیل به واژه ای غریب شده ( بنظر من مقصر این موضوع هم این کشور های کوچول موچولوی حوزه خلیج فارس که هم اندازه ی کشور 85 میلیونی داره نفت استخراج میکنه و ثروت حاصل رو داره بین تقریبا 5 میلیون نفر تقسیم میکنه و آبادانی انجام میده، توجه داشته باشیم که این همه پول باید هم کشوری مثل امارات و قطر و ... رو که اندازه تهران و کرج نیستن رو یا هستن یا بزرگ تر رو آباد کنه ) و مردم( افرادی بومی) اون منطقه رو مایه دار کنه.کار کردن باید تبدیل به یک افتخار بشه چون بنظر من زحمت کشیدن افتخار داره و شرافت(کلمه ای بسیار قوی برای من)داشتنو مردم با دیدن اختلاس و دزدی های میلیاردی و غیره خونشون به جوش میاد که واقعا چرا این اتفاقات داره میافته !حاجی من چقدر دارم ادای اونایی که میفهمن رو در میارم ?و اما بعدمردم ما دارن تو شرایطی زندگی میکنن که میخوان بهترش کنن اما چجوری و با چه روشی؟چندتا راه وجود داره (بنظر من)1 -اعتراض به وضعیت موجود برای حل موضوع و خارج شدن از این وضعیت نابسامان به روشی که معترضین بتونن از دولت یا حکومت امتیاز بگیرن ( مثلا تازگیا دارن خانوم ها رو استادیوم راه میدن اونم بخاطر فشار فیفا و ایناست یا در درجه بالا تر حق انتخاب حجاب ( اصلا بخاطر مهسا امینی دارم مینویسم این متن رو که اگر آبجی خودم بود دنیا رو بهم میریختم (حالا تهش درمورد خودمم میگم ))  یعنی ملت امتیاز بگیرن که راحت تر زندگی کنن حداقل بنظرم من گرفتن امتیاز راحت تر از انقلاب کردن و تغییر حکومت چون شما میتونی اروم اروم جا باز کنی تو کشور و دست به تغییرات بزرگ بزنی) البته ی سقفی وجود داره که میری بالا بهش میخوری باید اون سقف رو خراب کرد با قانون درست و درمون.2- این مورد درواقع همون اعتراض اما به شکلی خشن به نام اغتشاش( اسمش اصلا توش خشونت داره و سطل آشغال آتیش گرفته و .... فلان و بهمان) حالا اغتشاش کردن ی مرحله از همون اعتراضه مثلا مرحله دهم که دیگه چاره ای نیست برای دیده شدن و اعتراض (اصلا هم به من ربطی نداره اغتشاش خوبه یا بد لازم یا نه!!)3- مورد بعدی مرحله بیستم از اعتراض که باعث میشه افرادی به صحنه بیان برای اهدافی، اسم این مورد برندازی حکومت، یعنی دیگه ما باهات حال نمیکنیم و خودمون دکمه خروج رو برات میزنیم مثل لیبی و مصر.4- انقلاب جدید : رنگی، مخملی ، خال خالی ، ایدوئولوژیکی ، فلسفی ، دینی ، اقتصادی ، فرهنگی و از همه بدتر و آشغال ترش به نظر من، که خون‌خودمو میدم اتفاق نیافته انقلاب هایی که منجر به تکه پاره شدن ایران عزیزم باشه ( تو اون مرحله واقعا برام کشورم اولویتی بالاتر از خانواده داره برام ( هرجا هم که حرفش شده سعی کردم کاری جز قهوه ای کردن طرف مقابلم نکنم(کمترین تلاش)))توجه داشته باشیم که قالب مردم ما با شرایط موجود به همزیستی رسیدن مثل اون قورباغه ای شناور تو قابلمه بود و قابلمه رو گذاشتن رو اجاق! ( آقا الان ادم هرجای دنیا بره مهاجرت کنه و یا سفر، باید با شرایط اونجا خودتو وفق بدی که زندگی کنی (منظورم این نیست بری زیر بار ظلم و اینا) اما اگه فکر میکنی اون کشور شرایط فلان داره  نرو اگه رفتی هم دست خودت نیست مجبور به اطاعت میشی مثل انتخاب واحد دانشگاه خودت هر درسی رو که اونا میگن رو میتونی برداری!!! (این بخش بنظرم چرت و پرت شد !!)فلذاست که...میخوام در مورد حال و هوای این روز های خودم بگم که من چی ام کی ام !من اسمم پوریا ست 3اسفند 73 تو ی شهر کوچیک چشم بازکردم(همین قدر کافیه)فکر میکنم میفهمم چ خبره (درواقع جهل مرکب هم دارم ) تقریبا با طیف گسترده ای از جامعه برخود داشتم و صحبت کردم. آدم مودبی هستم اما ی کرمی تو وجودم هست وقتی طرف مقابلم داره در مورد ی مسئله ی صحبت میکنه نمیتونم مخالفش صحبت نکنم، هدفمم اینکه ببینم چقدر در مورد مسئله ای که داره میگه آگاهی داره و از سر معده حرف نمیزنه در 10درصد مواقع ته داستان با طرف موافقت میکنم اونم وقتی که میبینم حرفش واقعا درسته و رفته تحقیق کرده و... اما در مابقی موارد طرف میگه تو نمیفهمی!(منم تو دلم میگم همینو بهش میگم (آقا کائنات رو جد بگیرید?)) و یا کلا موضوع رو عوض میکنن یا البته عده قلیلی هم هستن که قانع میشن که دارن اشعار نو میبافن(خوشحال هم نیستم که تایید بگیرم از کسی، حالم بدتر میشه)امروز هفتم مهرماه 1401 هستش و حس میکنم ارزش یک درخت تو خیابون ولیعصر از من بیشتره، چرا ؟چون من ادم ترسویی هستم هرچی هم فکر میکنم از چی میترسم نمیدونم!نه پای(دستتو اندازه طالب بازکن!) رفتن و اعتراض کردن رو دارم و نه قلم و زبون صحبت کردن(لال متکلم)، مثال شخصی مستعسل، اما از درون حالت تهوه دارم نسبت به این حالت.من و امثال من نیاز به حرکت دادن دارن. ما نه سیاهیم و نه سفید اون وسط خاکستری رنگ گیر کردیم ببینیم چی میشه کی میاد کی میره مردم باهوش قراره کیو ببرن رو چوب و دولت محترم قراره اون چوب رو که ی آدم ازش اویزونه به نمایش بزارهبه شخصه فکر میکنم هر کیفی، کیفری دارد( اینو یکی از دوستام تو خدمت یادم داد حالا دارم میزنم به اسم خودم) برای پیروزی باید جون کند و از خیلی چیزا گذشت برای آبادانی کشور باید اجسادی نقش فندانسیون رو بازی کنن و برای من که کشورم بر هر شخص و چیزی اولویت داره این اجساد کاملا توجیه پذیره و خیلی دوست دارم خودم جزئی از اون فندانسیون باشم.بیش از این اتاله کلام جایز نیست.</description>
                <category>پوریا شکری</category>
                <author>پوریا شکری</author>
                <pubDate>Wed, 28 Sep 2022 18:05:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کائنات</title>
                <link>https://virgool.io/@pourias623/%DA%A9%D8%A7%D8%A6%D9%86%D8%A7%D8%AA-tkatut1amjjq</link>
                <description>امروز به ذهنم رسید شاید بشه کائنات رو هم هک کرد مثل هک رشد، هک زندگی، هک ....توجه داشته باشید این موضوع بسیار ریز بینانه از طرف خودمه اما خب نظر منه نمیتونه درست باشه یا غلط!اما میتونه بی معنی باشه!خب بریم سراغ داستان شما چندبار شده چیزی رو از کائنات بخوایین و بهتون بده؟چندبار شده چیزی رو بخوایین و عکس اون مسئله رو دریافت کرده باشین!البته من به این معتقدم که ( این جمله زیر قراره کلی غلط داشته باشه)ذمان چیظ اجیبیعه و کاعناط هم با طوجع بع درخاصط ما بحمون اون خاسطع داده میشع!شده طا هالا دلط بصطنی بخعاد؟ و چند دغیغع بعد دوصتط میاد با خودش براط بصتنی میارع و طو با خودط میگی کاش ی چیزع دیگه خواصطه بودم!!بنظر من کائنات نگاه میکنه به اندازه درخواستت( هزینه، اندازه، زمان رسیدن و از همه مهم تر داشتن لیاقت (اکثر ادما لیاقت داشتن بصتنی رو دارن ((: )خلاصه کائنات اینو زود برات ردیف میکنه چون کلا باید ی فکر خرید بستی رو بکاره تو ذهن دوستت برای خودش و تو که باهم لذت ببرین و خوشحالا بشین.حالا شما بیا پورشه بخواهو بعد از خودت بپرس الان لیاقت داشتن اینو دارم یا نه ؟ باورکن اگه داشته باشی کائنات بهت میده-------------------------------------------------------یه جاهایی هم هست کائنات میخواد اذیتت کنهاوجایی که میخواد اذیتت کنه تو باید هکش کنی به نفع خودت-------------------------------------------------------حالا شما خیلی میخوای که صبح ها زود پاشی و نمیتونی ! ( اصلا به این توجه نکن که خودت هم باید تلاش کنی و فلان الان میخواییم از ی جهت دیگه بهش نگاه کنیم )حالا شما بیا کائنت بگو من دوست دارم تا ظهر بخوابم ! از شش صبح تو مخی ها و اذیت ها شروع میشه فقط براب اینکه نذاره تو از خواب لذت ببریاینو پس ذهنت داشته باش که خودم خواستم این جوری بیدار بشم پس باید لذت ببرم من کائنت رو هک کردم و هک کردم ی سری رنج ها داره(( آقا بیا اینجوی فکر کن کئنات دو وجهه اون وجه شیطان قرمز با اون سیخونکش و اون فرسته سفید پوش با اون حلقه بالای سرش اون بستنی رو اون سفیده میده قرمزه نمیذاره اما روش حصول اون اینقدر سادست که ان قرمزه شکست میخوره اما خوابیدنرو اون قرمزه میتونه بره تو مخت که نذاره بخوابی ((: ))همه این داستان برای اینکه بنظر من میشه ادم ی چیز هایی رو هک کنه و از برعکس عمل کردنش نسبت به خودت لذت ببری </description>
                <category>پوریا شکری</category>
                <author>پوریا شکری</author>
                <pubDate>Thu, 15 Sep 2022 12:59:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعیت خطی سه بعدی</title>
                <link>https://virgool.io/@pourias623/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D8%B7%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D9%88-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%DB%8C-vy1k42mt46nj</link>
                <description>در ابتدا توجه کنید که متن تهی از امید خواهد بود و برای افرادی که به سرعت در هر موردی واکنش نشان می‌دهند و زندگیشان را تغییر میدهد(تباه می‌کنند) توصیه نمی شود!وانگهی در سیاه ترین روزهای عمر، انسان به یاد خود می‌افتد! بعد از این همه تقلا و دست و پا زدن در انتها بی‌هیچ ذخیره‌ای، جان می کند و مرگ را ناخواسته می پذیرد!(در واقع به زور چپانده می شود) خب مردی و تمام شد!اما در واپسین لحظات که برایت کش میآید و دقیقا در آخرین ثانیه تهی می شوی : جنگیدم، غصه خوردم، شاد زیستم، محبت دادم و گرفتم، اما در نهایت نتیجه‌ای نداشته است.گیریم که نام نیک هم بجا گذاشتی! &lt;&lt;که چی؟ وقتی مردی و رفتی دیگه فایده نداره&gt;&gt;پوچی
نقل قول :
انسان‌هایی که در زندگی درد و رنج بیشتری برده‌اند بیشتر به دنبال معنای زندگی می‌گردند و در فلسفه و منطق این زندگی غوطه‌ورند!به زندگی از هر سویی نگاه کنی بی‌فایده است و هیچ دلیلی نمی‌تواند توجیه منطقی و درستی برای زیستن، حداقل برای انسان بیاورد اگرچه بر این باورم وقتی منطق درستی برای زیست گونه انسان نیابی و وجود نداشته باشد بقیه چیزها و موجودات هم بی‌فاید هستند!باید کسی بیاید بنشیند فارق از هرچه که القاعات به او داده بحث کند و بعد به این نتیجه برسد که این زندگی فایده دارد یا نه؟ درانتها اگر و تنها اگر بخش امید را از زندگی حذف کند هیچ دلیل روشنی برای این همه آسیب به خود نمیبیند!امید هم در واقع نوعی سرپوش گذاشتن روی مسائل استکه یعنی من میخوام جنبه‌های منطقی زندگی که سیاه است را نبینم و فقط زندگی کنم و خوشحال باشم با علم به این وضوع که فنا در پیش است اما می‌خواهم با لبخند به سمت فنا رفته باشم تا با چهره عبوس.آنکه با چهره عبوس به سمت مرگ می‌رود با خود پرسشی دارد که نیاز به جواب دارد و تو ای خواننده این متن به یاد داشته باش که آن پاسخ هم نمی‌تواند تو را آرام کند نمی‌تواند توجیهی بر پوچ بودن آفرینش داشته باشد نمی‌تواند تو را از بازیچه بودن برهاند تو آفریده شده‌ای برای بازیچه بودن برای اینکه ببیند تو چگونه دور باطل در یک خط مستقیم هستی!امید
بی توجه به متنی که خواندی همانند قبل جلو برو به این فکر نکن که نه تو و نه بزرگ تر از تو هیچی نیستید و نخواهید بود پس بخند و دنیا رو بجای سیاه و سفید، رنگی ببین 
هیچ وقت از این واقعیت نمیتوانی خود را به‌رهانیبرای ادیان :ضد دین و خداناباور نیستم! هم دیندار و هم خداپرستمسوال اصلی این است خدا برای چه ما را آفریده؟ اگر برای این سوال جوابی داری نترس و یکبار برای اولین بار سعی کن منکر پاسخ خودت باشی! ببین آیا پاسخی که داده ای از منظر منطق قابل پذیرش است؟ برای ما که مسائلی این چنینی را بی منطق پذیرفتیم!خدا ما را برای هر هدفی که آفریده باشد بازهم به نفع خودش است نه ما! مانند کولر که آفریده شده رنج بکشد برای خنک شدن ما ((حالا تو بیا بهش بگو تو برای هدف والایی آفریده شدی و این درد برای تو عادیست بعدا میفهمی برای چی آفریده شدی) وقتی هم که فهمید باید از خودش بپرسه من برای این پاره شدم که تو اروم بشی)بعد خوشحال میشوم جواب شما را بشونم و در لباس منطق پاسخی برایش بیابیم.برای بی دین ها و خداناباور ها:بنظرم بزرگان این بخش زودتر از پیروانشان بر پوچی این زندگی پی‌برده‌اند اما اغلب پیروان به معنی زندگی در کلام بزرگان پی‌نبرده‌اند و فقط بخشی آن را به فراخور حال پذرفته‌اند (اما همه نه)اگر این گونه نباشد بی‌دین‌ها و خداناباور ها نمی‌توانند به راحتی زندگی کنند و باید همیشه به دنبال معنی باشند به آزادی بی معنی(اگر فکر میکنی دارم چرت و پرت میگم بازم خوشحال میشم بهم بگی) فکر نکند و ما آزادیم و فلان و بهمان.....ای که دستت میرسد ریسمانی بیافکن که این ناچیزه در قعر این چاه سیاه را بیرون بکشی، طنابی آراسته به منطق، اما فراموش نکن روح این طناب بیل بزرگی است که با هربار نقض سخنانت در حال کندن چاهی مانند آنکه من درونش هستم برایت است و اگر آن طناب مرا نجات ندهد قطعا چاهی حفر کرده در ناخودآگاهت که روزی بالاخره خود را درون چاهی سیاه و تاریک میابی!بیش از این بیهوده است امیدوارم هرچند کوچک حق مطلب ادا شده باشد</description>
                <category>پوریا شکری</category>
                <author>پوریا شکری</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jul 2022 14:52:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلخی کام یک کودک از شادی کودکی دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@pourias623/%D8%AA%D9%84%D8%AE%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-buriuusozlys</link>
                <description>وقتی سنت کمتره خیلی چیا رو میبینی و درک میکنی خیلی حس ها رو میفهمی که اصلا موقع درکش اون سن نیست! از 7 سالگی که وارد مدرسه میشی داری وارد جامعه میشی ولی خبر نداری چی در انتظارته!دوست پیدا میکنی، بازی میکنی.اگه خونتون دور باشه امکان داره مامانت یا بابات ببرنت و بیارنت. اما بچه هایی هستن که فقط برای اینکه راه مدرسه رو یاد بگیرن همراه داشتن، از اون به بعد تنها رفتن و امدن مسیر های طولانی!شهری یا روستایی فرقی نداره مسیر دوره برای همه دوره فاصلش فرق داره ?این متن در مورد بچه های که تو شهر درس میخونن یا مجبورن هر روز از روستا برن شهر برای درس خوندن!کل مسیر که تنها میری میایی و کسی نیست دستتو بگیره و تو داری به این فکر میکنی که من بچه ننه نیستم و رو پاهای خودم وایستادم میبینی مامان بابا ها چطوری میارنشون مدرسه و کلی توجه و......اما چیزی که تورو بعدا با دنیای واقعی مواجه میکنه چیزی به اسم پول، نگرشت به دنیا عوض میشه. تازه میفهمی پول میتونه تورو خوشحال کنه خانوادت رو از این غم و غصه رها کنه. بچه های دیگه به راحتی تو مدرسه ول خرج میکنن و تو باید به این فکر کنی من پول نمیارم مدرسه چون میتونم به خونوادم کمک کنم کمتر اذیت بشن اما از درون عذاب میکشیسنت میره بالاتر کار 14 تا 18 از کنار ساندویچی رد میشی بوی ساندویچ میخوره بهت دلت میخواد اما یه خاطره میاد تو ذهنت که دفعات قبل وقتی دلت میخواست با چه مشقتی خانواده برات تهیه میکردن، میدی دارن با خرج کردن این پول اذیت میشن و میرن تو فاز غصه فردا ولی خودخواهی باعث این بود که فقط اونو بخوای و به چیز دیگه فکر نکنی. این میشه که دیگه هیچ بویی روت تاثیر نداره شایدم پول تو جیبت هست اما خرج کنی فردا لنگ میمونی، ساندویچ و بوی غذا برات نامفهوم میشه. رها میشیاما اروم اروم فهمیدی چ خبره ، چی میشه وقتی گیر میدی بابات غصه میخوره از اینکه نمیتونه نیازهاتو رفع کنه توام میدیدی بچه ها چجوری خرج میکنن و این برات شد عقده ، با خودت گفتی منم باید برسم. میشی بچه خوب خانواده، کم لباس، کم خرج و کم خواه همه دوست دارن که شرایط رو درک میکنی.با دیدن پول و ثروت بقیه توام دلت میخواد. آرزو میکنی بهش برسی اما نمیرسی، اروم اروم از بچه پول دارا بدت میاد که هیچ غصه ایندارن بخورن حسود میشی دوست داری سر به تنشون نباشه.ی بچه تو سن 9 سالگی یا پایین تر نباید درک کنه پدر و مادرش توانایی رفع نیاز هاشو ندارن و این حالا باید با این شرایط خودشو وقف بده. چون دوست نداره پدری رو ببینه که از نداری گریه نمیکنه اما تنها پناهش سیگار و دیر امدم به خونه شدهخودتو بذار جای پدری که شب عیدی مثل یلدا توان خریدن یک کیلو سیرینی با میوه رو نداره که بچه هاشو خوشحال کنه.دیر میاد خونه چون نمیتونه تو چشم های یه بچه نگاه کنه از شرمساری و میدونه بچش داره عقده ا میشه.اصلا از اینکه پول نداره ناراحت نیست ناراحتی اصلیش عقده ای بار امئن این بچه بی گناه. مادری که خودش هیچ نمیخورد تا ان بچه بخورد ببیند شاید عقده ای بار نیاید.بچه اما همه این ها را میداند سرخورده تر ، عقده ای تر ، دل نازک تر ، بی پناه تر از قبل این زندگی رو ادامه میده دوستاش میخرن میخورن بهش تعارف میکنن ولی اون با لبخند میگه نمیخورم!دنیای ما شده بچه ای که عقده ای شد از دیدن کودکی بیرون از سان روف ماشین. لباس های نویی که میپوشد.تلخ ترین نقطه این زندگی کثیف کتک خوردن با کمربند و کبودی هایی که از نمره پایین خوردی که چرا و چطور تو از بقه نمره کمتری گرفتی؟ بدنت سوخت،فریاد زدی، کبود می شود به رنگ سیاه، تنها صورتت سالم است که ندانند کتک خورده ای زنگ ورزش اما لباس عوض نکرد تا ندانند که پدرش اورا کتک میزند تا آبروی پدر حفظ شود و اگر کسی دید حمله میکند و با گفتن: این سیاهی ها رو میبینی جای کمربنده من و با کمر بند میزنن تو رو باچی میزنن بزرگ تر که شدی ندانسته با دیدن ادم های پول دار حالت بد میشه، حرف هایی میزنن که تو حتی در بدترین شرایط هم به خودت اجازه ندادی بگیته دل میگی تف به این قشر پول دار و سرمایه دار که هنوز طعم خیلی چیز هارو نچشیدن!از اونجا به بعد به کارد آشپزخونه علاقمند میشی!</description>
                <category>پوریا شکری</category>
                <author>پوریا شکری</author>
                <pubDate>Tue, 24 May 2022 12:46:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس خاص حسادت</title>
                <link>https://virgool.io/@pourias623/%D8%AD%D8%B3-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%AA-ycdmbfbprrlk</link>
                <description>واقعیتش رو بخواین من اینجوری نیستم ولی وقتی فکرشو میکنم میبینم هستم اما نه اونجوری که بقیه فکر میکنن یکم با ظرافت های بیشتر!به نظر من دو عامل باعث پیشرفت میشه! اولی پشت کار که از خواستن یه چیزی نشئت میگیره و دومی حس قوی حسادتپشت کار که خب همه میدونم چیه دیگه و دلیل نداره توضیح بدم که باید برای رسیدن به هدف و خواسته ای که داریم تلاش خستگی ناپذیر داشته باشیماما بحث حسادت جداست چون به نظر من خیلی میتونه انواع مختلفی داشته باشه که من سه تا نوع مختلف براش سراغ دارمنوع اول : همون حسادت که تو خودت تلاش نمیکنی اما دوست داری افراد موفق هم شکست بخورن و بدبخت بشن و از دیدن این صحنه لذت میبرینوع دوم : قبطه خوردن یعنی من میبینم طرف موفق شده براش خوشحال میشم و آرزو میکنم که منم بتونم مثل اون بشم و فلاننوع سوم : تو میبینی ملت دارن تلاش میکنن و موفق میشن اما تو وجودت ی چیزی ترشح میشه که پس منم میتونم برسم و موفق بشم و تو دلمم فقط به این فکر میکنم من باید از اون ادم بهتر بشم. نه اینکه ان متوقف بشه یا شکست بخوره یا هر نوع بدش نه! اینکه من باید ی جوری از اون شخص بهتر بشماینجاست که من اسم این حس رو گذاشتم حسادت خوبی چیز جالبه دیگه به شخص تا ی مدت قبل هیچ نوع حس حسادتی درونم نبود نه اینکه کلا نباشه نه بود اما کنترل میکردم و میگفتم دمشون گرم خوش بحالشون و خیلی ساده از کنارش رد شدناما به این نتیجه رسیدم که باید حسود بود تا پیشرفت کرد اونم از نوع سوم</description>
                <category>پوریا شکری</category>
                <author>پوریا شکری</author>
                <pubDate>Wed, 13 Apr 2022 12:26:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محیط ما بد بود، اما سعی کردیم آدم باشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@pourias623/%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B3%D8%B9%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-vfjcbhnuzltz</link>
                <description>ما بچه های پایین شهرپایین شهر کجاست؟بچه های ونک،میدان ولیعصر؛ منیریه خود را ((بچه پایین)) پایین شهر می نامند!کجاست؟معرفت : مسئله ای که بچه های پایین شهر دارد و بیش از آن آنچه ملت متصورند خرج می کنند چون پول نداشتند خرج کنند اما معرفت خرجی ندارد انتهای معرفت جان فشانی است و از آدم چیزی کم نمیشودکه سر خیابون به فکر نداشتن کرایه اتوبوس بی افتند، همان را هم دیده شده که خرج کرد اما پیاده رفت!شجاعت : نتیجه کتک هایی است که در محله، مدرسه خورد و یاد گرفت نباید بترسد، چون دید اگر بترسد چه عواقبی دارد. برای همین زود جوش میاورد و دعوا راه می اندازد. کار آفرین میشود چون میداند اگر شکست بخورد عقب ترین جا کجاست و ابایی از آنجا ندارد و تبدیل به کار آفرین میشود!پول : ندارد که پز دهد دارد که با خانواده و رفقایش عشق و حال کند!عاملی است که از او بچه های شر، دزد، مواد فروش ساخت! عاقل تر ها مهندس و دکتر شدن اما به این دلیل که ترسیدن از آدم بدی شدن، خواستند خانواده را از فلاکت دربیاورندآهای خواننده قضاوت نکن اگر بچه پایینی ! توی کوچه شما چند نفر ساقی مواد و عرق کشمش هستن؟چند خانه هست که کلا درون آنها 10 جوان دختر و پسر موفق شده اند؟اما چند نفر آینده ای ندارند!قلب : بسیار کودک درون حساسی دارد، به زودی گریه میکند! اگر اعتماد کند!این متن فقط برای کمک کردن به هم نوشته می شود. به هم محبت کنیم کمک کنیم که رشد کنیم و لعنت به .... دارها و .... داری های بزرگبیخیال </description>
                <category>پوریا شکری</category>
                <author>پوریا شکری</author>
                <pubDate>Sat, 12 Mar 2022 14:07:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>