<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Pourya Jamei</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pouryajamei</link>
        <description>هیجده سالم که بود، دلم می‌خواست بدونم که باید در این زندگی چیکار کنم. حالا هر چیزی که می‌نویسم، تلاشی برای اینه که دست اون پسر هجده ساله رو بگیرم و راه رو بهش نشون بدم :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 19:12:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/321172/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Pourya Jamei</title>
            <link>https://virgool.io/@pouryajamei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حفظ سلامت روانی با نه گفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@pouryajamei/maintaining-mental-health-with-saying-no-l6mwn9siiv1c</link>
                <description>سلامت روانی با نه گفتنواست پیش اومده که دلت نخواد کاری رو برای کسی انجام بدی، اما نتونی بهش نه بگی؟نگران نباش. همه‌مون با این مشکل دست و پنجه نرم می‌کنیم. چرا؟ چرا نه گفتن اینقدر سخته؟ چون انسان موجودی اجتماعیه و در ناخودآگاه و ذات خودش تاییدطلبه. می‌ترسیم اگه نه بگیم طرف مقابل دیگه ما رو نپذیره و طرد بکنه.احساس  نیاز به تعلق داشتن به گروه در انسان‌ها اونقدر قویه که باعث میشه حتی  زندگی و سلامت روانی خودمون رو به‌ خطر بندازیم تا تایید دیگران رو کسب کنیم. اما این ناتوانی در نه گفتن به‌خاطر ترس یا احساس گناه(چون  دلمون نمی‌خواد کسی رو ناراحت کنیم. مخصوصا اگه از اعضای خانواده یا  دوست‌هامون باشه) بار مسئولیت‌های اضافی روی دوش ما قراره میده که کنار  اومدن باهاشون به سلامت روانی ما آسیب می‌زنه.وارن بافت جمله‌ی جالبی داره. میگه:«تفاوت بین آدم‌های موفق و خیلی موفق اینه که آدم‌های خیلی موفق تقریبا به هر چیزی نه میگن.»چرا آدم‌های خیلی موفق اینکارو می‌کنن؟ تا سلامت روانی خودشون رو حفظ کنن و با فراغ بال بتونن به زندگی و کارهای خودشون برسن.مخصوصا  نباید بذاریم آدم‌ها با القای احساس گناه به ما بار مسئولیت اضافی روی  دوشمون بذارن. خیلی وقت‌ها دوست‌ها و خانواده چنین کاری می‌کنن‌. ( خیلی  ناخودآگاه و بدون قصد هم ممکنه چنین کاری بکنن)بله گفتن در لحظه می‌تونه احساس خوبی ایجاد کنه چون اون تایید لحظه‌ای رو از طرف مقابل می‌گیریم. اما در بلند مدت بار مسئولیتِ ناخواسته ما رو به زانو در میاره. به این نتیجه رسیدم که هیچ چیزی ارزشِ به‌خطر انداختنِ سلامت روانی خودم رو نداره.سلامت روانی و حفظ استقلال شخصیتی زمانی حفظ میشه که بدون احساس ترس یا گناه بتونیم &quot;نه&quot; بگیم.</description>
                <category>Pourya Jamei</category>
                <author>Pourya Jamei</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 14:21:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت طرح سوال درست</title>
                <link>https://virgool.io/@pouryajamei/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-nhnzojtelz0j</link>
                <description>دیشب که پروژه‌های روزانه‌ام را به اتمام رساندم، بعد از مدت‌های طولانی نشستم پای تلویزیون. خیلی کم تلویزیون نگاه می‌کنم، آن‌ هم فقط برای تماشای فوتبال. کنترل را که برداشتم تا تلویزیون را روشن کنم، روشن نمی‌شد. چند بار محکم‌تر دکمه‌های کنترل را فشردم، انگار نه انگار. به پشت کنترل ضربه زدم و دوباره امتحان کردم، در زاویه‌های مختلف کنترل را نگه داشتم و دکمه اش را فشردم، باتری‌ها را در آوردم و جابه‌جا کردم. نخیر. هیچ‌کدام جواب‌گو نبود.می‌دانستم که باید از لمیدگی در گوشه‌ی مبل بلند شوم و در خانه به دنبال باتری‌های جدیدی بگردم. اما دلم نمی‌خواست این‌کار را بکنم. دلم می‌خواست به هر نحوی که شده، کنترل را به ادامه‌ی حیات وادارم که از جایم بلند نشوم.مطمئنم تو هم چنین شرایطی را مثل من تجربه کرده‌ای. اما چرا چنین اتفاقی می‌افتد؟ چرا دلمان نمی‌خواهد از جایمان بلند شویم و به سراغ راه‌حل برویم، در حالی که می‌دانیم راه حل جای دیگری است؟ پس چرا تنبلی می‌کنیم؟ در مطلب امروز تلاش کرده‌ام که به پاسخ مناسبی در اهمیت طرح سوال درست و مناسب بپردازم. اکثر بخش‌های این مطلب را از کتاب پیروزی در بازی مغز اثر متیو می جمع‌آوری کرده‌ام.تفکر سریع و آهستهدنیل کانمن، روان‌شناس و نویسنده‌ی کتاب تفکر سریع و آهسته، سیستم تفکر ما را به دو بخش سریع و آهسته تقسیم‌بندی می‌کند. بدیهی است که سیستم مغزی ما بسیار پیچیده‌تر از تنها دو بخش است، اما این‌ها صرفاً استعاره‌هایی هستند برای درک بهتر مسئله. حال برویم ببینیم تفکر سریع و آهسته یعنی چه؟تفکر سریع:تفکر سریع چیزی است که به ما اجازه می‌دهد روز خود را با آسودگی و کارایی بالا سپری کنیم و بیشتر اوقات و به‌خصوص در هنگام رویارویی با موقعیت‌های آشنا و مسائل روزمره، بدون تلاش زیاد و با بیشترین کارایی عمل می‌کند. خب، هیچکس نمی‌خواهد یا نیاز ندارد که مدام به قدم‌زدن، اضلاح صورت و یا رانندگی فکر کند. اگر تفکر سریع نبود، ما هرگز نمی‌توانستیم هیچ‌کاری را انجام دهیم.تفکر آهسته:«تفکر آسته» تفکر سخت، پرزحمت، هشیار و منطقی را انجام می‌دهد که آن را برای حل چالش‌های پیچیده‌تر و ناآَشنا به کار می‌بریم.تا این‌جا فکر می‌کنم تفکر سریع و آهسته را توانسته باشم شفاف توضیح داده باشم. در اتفاقی که برایم با کنترل تلویزیون افتاد، تفکر سریع از من می‌خواست که تمام روش‌های ممکن را برای حل مشکل به کار گیرم، چرا که نمی‌خواست به زحمت و دشواریِ از جا بلند شدن و به دنبال باتری‌های جدید گشتن بروم.همین راحت‌طلبی تفکر سریع، باعث می‌شود که ما در مواجهه با بسیاری از مسائل دشوار در زندگی، نتوانیم به نتایج مطلوب‌مان برسیم. پس در رویارویی با مسائل مشکل‌تر، ما نیاز داریم که از تفکر آهسته بهره جوییم. اما چگونه می‌توانیم تفکر آهسته را به کار بگیریم و اشتباهات ناشی از تفکر سریع را اصلاح کنیم؟اصلاح تفکر سریع&quot;اگر من برای حل مسئله‌ای که زندگی‌ام به آن وابسته بود فقط یک ساعت وقت داشتم، پنجاه و پنج دقیقه‌ی اول را صرف تصمیم‌گیری برای انتخاب پرسش مناسب می‌کردم. زیرا هنگامی که سوال مناسب را بدانم، در کمتر از پنج دقیقه می‌توانم مسئله را حل کنم.&quot; آلبرت اینشتینراز اصلاح تفکر سریع در مواجهه با مسائل سخت، راه‌اندازی تفکر آهسته به شیوه‌ای است که مانند تفکر سریع، رفتار و احساس کند. وقتی تفکر سریع ما به کار می‌افتد، ما از روی راه‌حل‌ها جهش می‌کنیم و به ساده‌ترین و دم‌دست‌ترین جواب‌ها چنگ می‌اندازیم.حالا اگر به جای آن، غریزه‌مان را هدایت کنیم و مسیرش را تغییر دهیم تا به گونه‌ای رفتار کند که شبیه «بارش فکری» باشد، به جای پاسخ، پرسش تولید می‌کند و به دنبال آن، پیشرفت بیشتری حاصل می‌شود.اسمش را بگذاریم «بارش چارچوبی». ترکیبی از چارچوب‌دهی و بارش فکری که روشی است برای تغییر رفتار، بدون احساس درد تغییر. اما چارچوب چه استفاده‌ای دارد؟راه حلی به نام چارچوبفرانک‌زاپا، موسیقی‌دان و خواننده‌ی شهیر آمریکایی، به بهترین نحو ممکن راجع به نقل کرده است که:«چارچوب، مهم‌ترین مسئله در هنر است؛ برای نقاشی به صورت واقعی و عینی و برای دیگر هنرها به صورت مجازی. زیرا بدون این وسیله‌ی ناچیز، شما نمی‌توانید بفهمید در کجا هنر به پایان می‌رسد و دنیای واقعی شروع می‌شود و مرز بین هنر و دنیای واقعی کجاست.»مثالی در مورد خودم می‌خواهم بزنم. وقتی می‌خواهم قطعه‌ای ادبی بنویسم (یک نمونه‌اش را در این‌جا می‌توانی ببینی) برای خودم آغاز، میانه و پایانی در نظر می‌گیرم. آغاز را معمولا با توصیف از محیط پیرامون شروع می‌کنم، میانه را با حرف اصلی شعر ادامه می‌دهم و پایان را با جمله‌ی اصلی قطعه به پایان می‌برم. البته این اصل همیشگی نیست و گاهی تغییراتی هم می‌دهم، اما نکته‌ی اصلی این‌جاست که من برای قطعه چارچوب تعیین می‌کنم.پازل چیدن را به یاد داری؟ وقتی می‌خواهیم پازل بچینیم، اول گوشه‌ها و لبه‌هایش را مشخص و پیدا می‌کنیم تا تصویر کلی پازل را بیابیم. چارچوب‌دهی هم مانند خود هنر، یک هنر است و یک چارچوب خوب، درک و فهم ما را رشد می‌دهد.پازل چیدن مثل سوال درست پرسیدن است.توانایی قاب‌بندی یک مسئله و مشکل هم به ما کمک می‌کند که از خطاها و تله‌های پیدا کردن راه‌حل‌ها در امان بمانیم. این قاب‌بندی با طرح سوال درست به وجود می‌آید.طرح سوال درست برای خودمبا منصور، رفیق گرمابه و گلستانم راجع به مشکل همین بلاگ صحبت می‌کردیم. مشکلی که با آن رودررو بودم، این بود که نمی‌دانستم باید در چه حوزه‌ای بنویسم و فعالیت کنم. نیما شفیع‌زاده‌ی نازنین و شاهین‌کلانتری استاد خوبم، پیشنهاد کرده بودند که باید آنقدر بنویسم تا حوزه‌ی تخصصی خود را بیابم و در همان حوزه ادامه دهم. بین روانشناسی، فلسفه، فرهنگ و هنر، نویسندگی و چندین و چند حوزه‌ی دیگر سرگردان بودم.با منصور که صحبت می‌کردیم، گفت:« شاید داری دنبال جواب اشتباهی می‌گردی. بیا سوال پیدا کنیم واست. برای چی می‌خوای بلاگ‌نویسی کنی؟»سوال را که پرسید، همان جرقه‌ای در ذهنم زده شد که انسان‌های نخستین موقع روشن شدن آتش برای اولین بار دیده بودند. متوجه شدم که من جواب را خیلی وقت است دارم. همان جوابی که در قسمت «درباره‌ی من»  بلاگم نوشته‌ام.جواب را داشتم، سوال درست را نداشتم. سوال را پیدا کردیم:«چه چیزهایی را باید در 18 سالگی می‌دانستم؟ چه چیزهایی برای زندگی فردا و آینده نیاز است که بدانیم؟»با داشتن این سوال، غبارهای مسیر زدوده شد. دانستم که باید در چه راستایی دانش‌اندوزی کنم و بنویسم. تمام این‌ها ختم به نوشتن همین مطلب شد. اولین مطلبی که در راستای پرسیدن سوال درست از خودم نوشته شد.لسان غیب می‌فرماید:«سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد | وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد»جمع‌بندیما از تفکر آهسته، از آن‌جا که کند و طاقت‌فرسا است، گریزانیم. به آسان‌ترین و سریع‌ترین جواب‌ها چنگ می‌اندازیم و وقتی به جواب نمی‌رسیم، کم می‌آوریم و مسئله را فراموش می‌کنیم. در حالی که تنها کافی است به دنبال سوال درست بگردیم. سوال درست پرسیدن، راه حل نیست. بلکه محرکی است که سبب می شود بی‌درنگ جرقه‌ی راه‌حلی زده شود که تا قبل از این به فکرمان نرسیده بود و با شرایط مسئله و چالش پیش رویمان همسو است.این‌که در هنگام رویارویی با مسئله‌ای پیچیده به راه حل سریع جهش می‌کنیم کاملا طبیعی و غریزی است. اما هیچوقت نمی‌توان از این راه به راه‌حلی جامع و راهگشا رسید. اما به جای آن می‌توان از «بارش چارچوبی» استفاده کرد که به معنای پرسیدن سوالاتی است که چارچوب مسئله را برای ما شفاف می‌کند. وقتی به جای جواب دادن، بر روی طرح سوال درست تمرکز می‌کنیم، تفکر خلاقانه‌تر و عمیق‌تر خود را روشن می‌کنیم و می‌توانیم به نتایج مناسبی برسیم. درست مثل صحبت من و منصور که به راه‌حلی راهگشا برای بلاگ من رسید.به‌گمانم بعد از مطالعه‌ی این پست، خواندن مطلب زیر هم برای شما مفید باشد:ارزش حقیقی ما در زندگی چیست؟ + حکایت مجنون و شترچرا به تنها بودن نیاز داریم؟</description>
                <category>Pourya Jamei</category>
                <author>Pourya Jamei</author>
                <pubDate>Fri, 06 Nov 2020 18:15:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزش حقیقی ما در زندگی چیست؟ + حکایت مجنون و شتر</title>
                <link>https://virgool.io/@pouryajamei/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%B4%D8%AA%D8%B1-y5nfuurwskvx</link>
                <description>حکایت مجنون و شتریک روز مجنون که از فکر لیلی آرام و قرار نداشت، سوار بر شترش شد و خواست به دیدار او برود. شتر را هُش می کرد، در گرمای جانسوز عرق می‌ریخت و پیش می‌رفت. تا وقتی حواسش سر جایش بود، شتر را به سمت دیار لیلی می‌راند. اما به محض این‌که در فکر لیلی فرو می‌رفت، هوش و حواسش را از دست می‌داد و عنان شتر را رها می‌کرد.این شتر در دِه مجنون چندین بچه داشت. در نتیجه، وقتی مجنون عنان او را رها می‌کرد، شتر هم هوای بچه‌هایش را می‌کرد و به سمت ده می‌رفت. وقتی به ده می‌رسیدند، مجنون متوجه حواس‌پرتی‌اش می‌شد و از دوباره شتر را به سمت دیار لیلی می‌راند.باز در راه حواسش پرت می‌شد و شتر به ده برمی‌گشت. هر بار دو روز در راه بودند، و تا حواس مجنون پرت می‌شد، شتر به ده برمی‌گشت.  آن‌ها سه‌ماه به همین شکل در راه ماندند.عاقبت مجنون عصبانی شد و شروع به داد و فریاد و گله از خودش و دنیا کرد و گفت که این شتر بلای من است. سپس از شتر پایین پرید و با پای پیاده به سمت دیار لیلی رهسپار شد.1در این دنیا اگر تنها به پرورش تن بپردازیم، دچار رخوت می‌شویم و احساس کم‌ارزش بودن می‌کنیم. این یکی از مشکلات بزرگی‌ست که در زندگی با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنیم.  فراموش می کنیم که ما علاوه بر بعد جسمی، بعد روحی نیز داریم. صدالبته که پرورش تن مهم است. غذای خوب، خواب مناسب و رفاه زندگی، این‌ها لازمه‌ی سلامت تن هستند. اما مسائلی مهم‌تر از خواب و خوراک هم وجود دارند. یکی از آن‌ها درک ارزش حقیقی خودمان است که در این مطلب به آن می‌پردازم.ارزش حقیقی ما  چیست؟واقعیت امر این است که دنبال کردن رفاه جسمی اشتباه نیست. اتفاقاٌ ضروری هم هست. روح و روان سالم از کوچه‌ی جسم سالم و تندرست می‌گذرد. اما در عین حال، تنها دنبال کردن رفاه جسمی به روان ما صدمه‌های جبران‌ناپذیر می‌رساند.به نقل از مولانای جان در کتاب فیه‌مافیه:پس آدمی درین عالم برای کاری آمده است، و مقصود آن هست. چون آن نمی‌گزارذ، پس هیچ نکرده باشد.2مشکل اصلی در درک ارزش هامشکل بزرگی که وجود دارد، این است که ما انسان‌ها دچار یاس فلسفی شده‌ایم. دلیلش را هم می‌گویم. تعداد انسان‌های جهان بسیار زیاد است، در نتیجه خاص بودن هر کدام از ما دیگر به چشم نمی‌آید. گمان می‌کنیم که موجودی منحصربه‌فرد نیستیم.در این میان دولت‌ها و حکومت‌ها هم در اکثر نقاط جهان در آتش این باور هیزم می‌اندازند. به عنوان مثال، با تبلیغاتی که انسان‌ها را ناکافی و نازیبا نشان می‌دهد. در حالی که هر کدام از انسان‌ها منحصربه‌فردند. با دلیل هم این حرف را می‌زنم.اوایل سال 1399 تب داستان‌نویسی امانم را بریده بود. هر چه مطالعه می‌کرم یا می‌نوشتم در خدمت داستان‌نویسی بود. بخش‌های مخلفی هم دارد. پلات و شخصیت‌پردازی و دیالوگ‌ها و غیره. اما بخش شخصیت‌پردازی از همه بیشتر توجهم را جلب کرده بود.در شخصیت‌پردازی، باید بر گذشته‌ی هر کدام از شخصیت‌ها اشراف کامل داشته باشیم. بدون اطلاعات کامل، نمی‌توانیم شخصیتی که اکنون هست را درک کنیم و درباره‌ی رفتارها و ارزش‌هایش بنویسیم.3در حین یادگیری شخصیت‌پردازی، دریافتم که حتی کوچک‌ترین حرف ناامیدکننده‌ای که معلم زبان کلاس دوم دبیرستان به شخصیت می‌زند هم در شکل‌گیری شخصیت وی تاثیر می‌گذارد.اقیانوسی به نام انساناقیانوسی به نام انسانخب با وجود چنین مسئله‌ای، چطور می‌توان گفت که انسان‌ها شبیه به یکدیگرند؟ خیر. هر انسانی یک اقیانوس است. اقیانوسی با تمام رازهای نهفته درونش.حالیا، انسان تنها موجودی است که می‌تواند در یک لحظه، خودش را در ساحل دریای خزر، در حالی که باد خنک صبحگاهی در موهایش می‌پیچد و امواج کف‌آلود دریا با خروش دلنوازشان ساق‌های عریانش را بغل می‌کنند ببیند. شرط می‌بندم تو هم همین‌ الان داشتی خودت را در همین شرایط تصور می‌کردی. این ویژگی ذهنی، یعنی تصور کردن خود با استفاده از حواس پنجگانه در مکان و زمانی دیگر، تنها از انسان‌ها برمی‌آید.از طرفی، ما انسان‌ها می‌توانم خودمان را به جای دیگران بگذاریم و از دریچه‌ی ذهن آن‌ها به مسئله نگاه کنیم. این از قابلیت‌هایی‌ست که حیواناتی همچون میمون‌ها هم توانایی‌اش را دارند. منتها به صورت مبتدیانه. اما در انسان‌ها، این قابلیت به دلیل میلیون‌ها سال تکامل نورون‌های آینه‌ای4 ما هستند.به نقل از ریچارد لیکی5 :بشر به مدت سه میلیون‌سال شکارچی-خوراک‌جو بود، و به واسطه‌ی ضرورت تکاملی همین شیوه از زندگی بود که مغزی چنین انطباق‌پذیر و خلاق برای نسل بشر ظهور کرد؛ امروزه ما با مغز شکارچی-خوراک‌جویمان روی دوپا ایستاده‌ادیم.قدرت شگفت انگیز انسانشگفت‌انگیز نیست؟ ما سرمایه‌ای به قدمت چندین میلیون سال داریم. و آن هم چیزی نیست به جز روح، مغز و بدن‌مان.بنابراین، هر کدام از ما انسان‌ها توانایی‌های خاص و فوق‌العاده‌ای داریم که نباید آن‌ها را دست‌کم بگیریم، و در عین حال هر کدام از ما یک اقیانوس منحصربه‌فرد هستیم. با تمام رازهای مدفون در آن. اما دریغ آن‌جاست که انسان فراموش‌کار هم هست و بسیاری اوقات چنین سرمایه‌ای که داریم را فراموش می کنیم.مولانای جان در فیه‌مافیه می‌گوید:تو را غیر این غذای خواب و خور، غذای دیگر است که: اَبیتُ عند ربّی یطعمنی و یسقینی.6 در این عالم آن غذا را فراموش کرده‌ای و به این مشغول شده‌ای و شب و روز تن را می‌پروری. آخر، این تن اسب توست، و این عالم آخور اوست؛ و غذای اسب غذای سوار نباشد، او را به سر خود خواب و خوری و تنعمی است.آدمی در این عالم برای کاری آمده استحال می‌دانیم که وجود ما حاصل چندین میلیون سال تکامل است. سرمایه‌ای عظیم در اختیار داریم. اما آیا قرار است فقط به خواب و خوراک و پرورش تن بگذرد؟ آیا چنین رویه‌ای ما را راضی می‌کند؟البته که قبول دارم. شرایط اقتصادی دشوار باعث می‌شود که احساس کنیم دنیا به ما یک زندگی بهتر بدهکار است، باعث می‌شود خودمان را قربانی شرایط تصور کنیم و حال و آینده‌ی خود را تباه شده ببینیم. دروغ چرا؟ خود من هم گهگاهی چنین افکاری به ذهنم می‌رسد.گاهی شرایط سخت باعث می‌شوند سرمایه‌های بی‌حد روحی، ذهنی و جسمی که در اختیار داریم به نظرمان پوچ و بی‌معنا برسند. انگار که هیچ استفاده‌ای از آن‌ها نمی‌توانیم بکنیم و همه‌چیز تباه شده است.من هم گاهی همین احساس‌ها را دارم. به هر حال همه‌ی ما انسانیم و احساسات مشترکی داریم. اما آیا این موضوع باید باعث شود که وسط جاده‌ی زندگی بایستیم تا کامیون یاس و ناامیدی از روی‌مان رد شود؟پس مقصود و هدف زندگی ما چیست؟مقصود اصلی این است که بتوانیم ارزش وجودی خودمان را درک کنیم، زندگی را تجربه کنیم و تلاش کنیم به زندگی دیگران نیز ارزشی بیفزاییم.به عنوان مثال برای من، وقتی مطلبی را می‌نویسم که برای یک نفر دیگر مفید واقع می‌شود، آن‌وقت است که احساس زنده بودن می‌کنم. گویی هدف زندگی را یافته‌ام.دوره‌ای برای توسعه شخصی برگزار کرده بودم. یکی از شاگردان و دوستانم در پایان آن دوره به من گفت که این دوره  و نوشته‌های من، به زندگی‌اش نظم و جهت بخشیده است. خب همین کافی بود تا احساس رضایت از خودم و زندگی‌ام بکنم. احساس بکنم وجودم ارزشمند است.بهترین راه برای پیدا کردن مقصود زندگی خود، مشخص کردن نقطه‌ی اشتراک بین علایق‌مان، و ارزش ایجاد کردن برای خود و دیگران است.به عنوان مثال، من به نویسندگی علاقه دارم. اما این به تنهایی کافی نیست. من اگر بتوانم با نوشته‌هایم برای دیگری ارزشی خلق کنم، چیزی یاد بدهم و یا حتی به او احساس خوبی بدهم و سرگرمش کنم، یعنی نوشتن به یکی از اهداف و معانی زندگی من بدل گشته است.جمع‌بندیاگر بخواهیم بر اساس داستانی که اول روایت کردم این موضوع را بیان کنیم، ما مجنون هستیم، اهداف زندگی ما “لیلی” هستند و پرورش تن و خواب و خورد و خوراک “شتر” هستند. اگر افسار را به دست شتر بسپاریم، هیچ‌گاه به دیار اهداف‌مان نمی‌رسیم.از همه‌ مهم‌تر این‌که باید ارزش و اقیانوس درونی خود را بشناسیم و از آن در مسیر نیل به اهداف‌مان بهره جوییم.به‌گمانم بعد از مطالعه‌ی این پست،خواندن مطلب زیر هم برای شما مفید باشد:در باب زندگی | یافتن هدف زندگی یا ساختن هدف زندگی؟یک پرسش و پاسخچرا به تنها بودن نیاز داریم؟پاورقی و منابعاین حکایت را در مثنوی معنوی خوانده‌ام و تلاش کردم روایتش کنم. بیت‌های اصلی‌اش را هم می‌توانید بخوانید.گزیده‌ی مناسبی از فیه‌مافیه توسط دکتر حسین الهی قمشه‌ای جمع‌آوری و شرح داده شده که این نسخه را خیلی پیشنهاد می‌کنم بخوانی. این نقل را هم از همین کتاب آوردم. پیشنهاد می‌کنم این مطلب مرتبط با فیه‌مافیه در سایت متمم را هم بخوانی.(حکایت 11، ص 10).اگر به داستان‌نویسی علاقه داری، پیشنهاد می‌کنم کتاب شخصیت‌پردازی پویا اثر نانسی کریس با ترجمه‌ی آقای حسن هاشمی میناباد را مطالعه کنی..Mirror neurons. نورون‌های آینه‌ای نورون‌هایی هستند که در هنگام تماشای فعالیت‌های دیگران در مغز ما فعال می‌شوند. فعال شدن این نورون‌ها به این معنی بود که نخستی‌سانان چه زمانی که خودشان مشغول انجام کاری بودند، و چه زمانی که صرفاٌ مشغول مشاهده و نظاره‌کردن آن فعالیت بوده‌اند، حس مشابهی را تجربه‌ کرده‌اند؛همین قابلیت باعث شد آن‌ها بتوانند خودشان را جای دیگران بگذارند و از دریچه‌ی ذهنی آن‌ها به مسئله نگاه کنند، انگار که خودشان مشغول انجام آن کار هستند. حال، ما انسان‌ها حاصل میلیون‌ها سال تکامل چنین سیستم ذهنی پیچیده‌ای هستیم. اطلاغات بیشتری راجع به آن‌ها می‌توانید در کتاب چیرگی اثر رابرت گرین بخوانید.(در مقدمه‌: عالی‌ترین شکل قدرت).Richard Leaky دیرین مردم شناس و سیاستمدار اهل کنیا. وی کاشف سنگواره‌های بسیاری از تکامل انسان است.از سخنان محمد پیامبر است درباره‌ی شب معراج که می‌فرماید:شب را نزد پروردگار خویش گذراندم، و او مرا طعام فرمود و شراب(معرفت) نوشانید.مقصود مولانا آن است که فرزندان آدم در عالم «ذر» و در بزم «الست» همه از این طعام و باده روحانی خورده‌اند-الا آنکه در این عالم، به علت غلبه‌ی اوصاف حیوانی، طعم آن مائده را فراموش کرده و به خورد و خواب عالم طبیعت مشغول شده‌اند.(حکایت 13، ص 12-13).</description>
                <category>Pourya Jamei</category>
                <author>Pourya Jamei</author>
                <pubDate>Thu, 22 Oct 2020 18:42:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وبینار اصول نوشتن بلاگ‌پست حرفه‌ای از نیما شفیع‌زاده | تجربه‌نگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@pouryajamei/%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D9%81%DB%8C%D8%B9%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-adzf9w7xssuy</link>
                <description>مدتی‌ست که یکی از دغدغه‌های اصلی‌ام نوشتن بلاگ‌پست‌هایی درخور و حرفه‌ای‌ست. پس تصمیم گرفتم در یک وبینار مهم و سازنده شرکت کنم.وبلاگستان فارسی دهه هشتاد را به یاد دارم. آن دوران که وبلاگ‌نویسی به معنای دل‌نوشته‌های خسته و خاکستری بود. خود من هم وبلاگ‌هایی داشتم و در آن‌ها موسیقی‌های موردعلاقه‌ام را به اشتراک می گذاشتم. امروزه دیگر این دست از نوشته‌ها موطن خویش را یافته‌اند. اینستاگرام و پلتفرم‌های شبیه به آن. اما داغ نوشته‌های سخیف و کم‌ارزش بر تن وبلاگ‌نویسی مانده است. همچنان وقتی حرف از وبلاگ‌نویسی به میان می‌آید، همان نوشته‌های کم‌ارزش در اذهان تداعی می‌شود. حال آن‌که وبلاگ‌نویسی در سراسر جهان یکی از مشاغل حائزاهمیت و پولساز است.امروز می‌خواهم تجربه‌هایی را که از وبینار &quot;اصول نوشتن یک بلاگ‌پست حرفه‌ای&quot; ارائه‌ی  نیما شفیع‌زاده‌ی نازنین به‌دست آوردم به اشتراک بگذارم.نیما شفیع‌زاده کیست؟ابتدا کمی به معرفی نیما بپردازیم:نیما یکی از فعالان اصلی حوزه‌ی وبلاگ‌نویسی در ایران است. پسری جوان، خوش‌استایل و خوش‌فکر. نیما چندین سال است که در حوزه‌ی وبلاگ‌نویسی فعالیت می‌کند و در همین راستا سردبیر و بلاگر وبلاگ خودش به نام نیما تودِی است. نیما در نیماتودی که در آن به همراه تیم جوان و آینده‌دارش به گوشه و کنار شبکه‌های اجتماعی سرک می‌کشد و ترفند‌ها و اتفاقات هیجان‌انگیزی که در شبکه‌های اجتماعی می‌افتند را با بیانی ساده تحلیل و روایت می‌کند.نیما شفیع‌زاده؛ سردبیر و بلاگر نیماتودیچرا وبلاگ‌نویسی برای من اهمیت دارد؟وبلاگ‌نویسی برای من یعنی تایید دانش تخصصی خودم در یک زمینه‌ی مشخص. وبلاگ‌نویسی در واقع نشانه‌ی دانش و تخصص ما در حوزه‌ای مشخص است و به نوعی رزومه‌ی زنده محسوب می‌شود. می خواهم لیستی از دلایلی را که وبلاگ نویسی برای من اهمیت دارند را برایتان بنویسم:1. وبلاگ جای حرفه‌ای‌هاست. جایی برای افراد غیرحرفه‌ای نیست. نوشتن هر پست وبلاگی نیاز به ساعت‌ها مطالعه و گشتن بین کتاب‌ها و مقاله‌ها و حتی فیلم‌ها دارد.2. وبلاگ امروزه برای کسانی‌ست که حرفی سازنده برای گفتن دارند و می‌خواهند آن را به سمع دیگران برسانند.3. وبلاگ‌نویسی به ما و برند ما اعتبار فراوانی می‌بخشد.4. ما با وبلاگ‌نویسی ایجاد ارزش می‌کنیم و آن ارزش را به دیگران منتقل می‌کنیم. از این طریق، پیوندی ناگسستنی با مخاطب‌های خود ایجاد می‌کنیم.5. وبلاگ‌نویسی مرا منظممی‌کند. باعث می‌شود به طور روزانه به نوشتن، مطالعه و تفکر بپردازم.6. وبلاگ‌نویسی باعث می‌شود به به‌روز کردن وبلاگ خودم تعهد بدهم و بابت تعهدی که می‌دهم، مسئولیت‌پذیرباشم.7. وبلاگ‌نویسی باعث می‌شود تمام آموخته‌هایم را یکی کنم و به آن‌ها نظم بدهم.و...به‌خصوص مورد اول این لیست برایم بسیار حائزاهمیت است. شما هم در صورتی که می‌خواهید در تخصص خودتان به عنوان یک فرد حرفه‌ای و صاحب‌نظر شناخته شوید و به درآمدهای بالاتر برسید، بهتر است هر چه زودتر شروع به وبلاگ‌نویسی حرفه‌ای کنید. من وبینار &quot;اصول نوشتن یک بلاگ‌پست حرفه‌ای&quot; نیما را به شما پیشنهاد می‌دهم.وبلاگ جای حرفه‌ای‌هاست.از وبینار نیما چه چیزهایی یاد گرفتم؟نیما یکی از اصولی‌ترین و حرفه‌ای‌ترین ساختارهای نوشتن پست وبلاگی را، به همراه نکاتی راجع به انتشار و بازنویسی آن‌ها ارائه می‌کند.فکر می‌کنم هشت ماهی می‌شود که دوره‌های تولیدمحتوا و نویسندگی شاهین‌کلانتری، استاد نازنینم را شروع کرده‌ام. یکی از مهم‌ترین مواردی که از همان ابتدا بر انجامش اصرار داشته و دارد، وبلاگ‌نویسی روزانه است.از همان روزی که وبلاگ شخصی خودم را ساخته‌ام، تلاشم این بوده که به‌طور روزانه در آن بنویسم. همین کار را هم تا حدودی انجام داده‌ام، اما با وجود مطالعاتی که در زمینه‌ی وبلاگ‌نویسی داشته‌ام، می‌دانستم که یک‌چیزی کم است. یک جای کار می‌لنگد. در نتیجه تصمیم گرفتم وبینار نیما را تماشا کنم. حالا به نیکی از زیر و بم وبلاگ‌نویسی سر در می‌آورم و امیدوارم که روزبه‌روز بتوانم در این مسیر بهتر بنویسم و پیشرفت کنم.نیمای نازنین در این وبیناربه اهمیت وبلاگ، بایدها و نبایدها در زمینه‌ی وبلاگ‌نویسی، نحوه‌ی مطالعه و کارهایی که قبل او بعد از نوشتن بلاگ‌پست پرداخته است. در بخش اصلی وبینار هم ساختاری اساسی راجع به وبلاگ‌نویسی را توضیح داده که پیکره‌ی آن را اینجا برایتان می‌نگارم:· عنوان· عکس اصلی· پاراگراف اول· عنوان داخلی· عکس داخلی· نوشته‌ی اصلی· جمع‌بندی· پاراگرافِ فراخوانهرکدام از این بخش‌ها شامل مطالب، منابع و نکات بسیار مهمی‌ست که نیما به تفضیل به همه‌ی آن‌ها پرداخته است.جمع بندیوبلاگ‌نویسی در دنیای امروزه کار حرفه‌ای‌هاست و برای برند و کسب‌وکار ما اعتبار و درآمد فراوانی می‌آورد. وبلاگ‌نویسی ایجاد ارزش برای مخاطب می‌کند و باعث می‌شود مخاطب به ارتباط با ما و حتی خرید از ما مشتاق شود و احساس نزدیکی کند. برای این منظور باید بتوانیم بلاگ‌پست‌های حرفه‌ای بنویسیم.برای نوشتن بلاگ‌پست‌های حرفه‌ای، من وبینار نیما را به شما پیشنهاد می‌کنم.وبینار اصول نوشتن یک بلاگ‌پست حرفه‌ایمنابع دیگر:شاهین کلانترینیما تودیJeffBullasCbo</description>
                <category>Pourya Jamei</category>
                <author>Pourya Jamei</author>
                <pubDate>Sat, 17 Oct 2020 15:30:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>