<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پویا عرب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pouyaarab1996</link>
        <description>پویا عرب، دانشجوی اقتصاد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:21:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/26069/avatar/kS1lhG.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پویا عرب</title>
            <link>https://virgool.io/@pouyaarab1996</link>
        </image>

                    <item>
                <title>راه‌کاری اقتصادی برای مساله قله دماوند</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyaarab1996/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%87-%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-ve3bxc8baqka</link>
                <description>همه می‌دانیم که قله دماوند یک قله ویژه برای ما ایرانیان است. دماوند با فرهنگ، اساطیر و تاریخ ما ایرانیان پیوندی عمیق دارد؛ از آرش کمان‌گیر تا فریدون و ضحّاک. لذت رسیدن به قله‌اش هم اصلا مشابه سایر قله‌ها نیست. خود من  در هر بار صعود به این قله، غرق در عمیق‌ترین احساسات و هیجان‌ها شده‌ام. احساساتی که می‌دانم فقط بقیه کسانی که تجربه صعود به دماوند را داشته‌اند توانایی درک آن را دارند. اما اگر در سال‌های اخیر به دماوند صعود کرده باشید، احتمالا با من هم‌نظرید که موارد بالا با تجربیات و احساسات ناخوشایند و غم‌انگیزی عجین شده‌ است. بار آخری که قدم در مسیر قله گذاشتم، جمله‌ای به‌طور مرتب در ذهنم نمایان می‌شد؛ «دماوند در حال نابودی است.» اجازه بدهید برای مخاطبینی که اخیرا و یا کلا تجربه صعود به دماوند را نداشته‌اند چند مثال بزنم. در جبهه‌های پرترددتر مثل جبهه جنوبی، خاک پاکوب‌ها به قدری کوبیده شده که با هر قدم چنان خاکی بلند می‌شود که می‌تواند نفس کشیدن را دچار مشکل کند. اگر بخواهید برای اجابت مزاج به پشت سنگی بروید بعید است با انبوهی از دست‌مال مرطوب و متعلقات آن و بوی تعفن روبه‌رو نشوید. در بخش‌هایی از مسیر حتی در اطراف پاکوب هم با دستمال‌های مرطوب و فضولات انسانی مواجه خواهید شد. زباله هم همراه همیشگی شما از اول صعود تا خود قله خواهد بود و این همراهی ناخوشایند، در اطراف پناهگاه‌ها شدیدتر هم می‌شود. به همه این‌ها، انبوهی از قاطر و نیسان که شبانه‌روز در حال حمل کوه‌نوردان و وسایل آن‌ها در مسیرها هستند را هم اضافه کنید که با هر بار عبور تلی از گردوخاک را به هوا می‌دهند و گیاهان را له می‌کنند و این چرخه معیوب نابودی را تشدید می‌کنند. البته شدت‌ و ‌حدّت این مشکلات یکسان نیست و به هر شکل عموم کوه‌نوردان در خیلی از مسائل، مثل رها نکردن زباله، از فرهنگ بالاتری نسبت به عامه مردم برخوردار هستند. اما در هر حال مشکلات این چنینی دماوند بسیار حاد شده است (مسئله معدن‌کاوی در منطقه دماوند نیز بسیار مهم است اما در این نوشته بدان پرداخته نشده است).برای این که از مشترک بودن این تجربه‌ها مطمئن شوم، یک پرسش‌نامه آنلاین تهیه کردم و با اعضای قدیمی و جدید گروه کوه دانشجوی شریف به اشتراک گذاشتم. 50 نفر در نظرسنجی شرکت کردند که 39 نفر از این افراد تجربه صعود به قله دماوند را داشته‌اند (به طور متوسط 4 بار صعود). از میان این 39 نفر، حدود 87 درصد افراد معتقدند که مدیریت دماوند نیازمند تغییرات اساسی است (شکل 1). اما چه ساختار مدیریتی‌ای می‌تواند جلوی نابودی بیش‌تر را بگیرد و حتی شرایط را بهبود ببخشد؟ برای پاسخ به این سؤال ابتدا باید عوامل اصلی مشکلات بالا را شناسایی کرد. کلیدی‌ترین و اصلی‌ترین عامل و شاید مادر مشکلات را بتوان در جمعیت بیش از حد کوه‌نوردان حاضر در منطقه دماوند خلاصه کرد. حجم بالای کوه‌نوردان مسیر هیچ تناسبی با ظرفیت و توان اکولوژیک دماوند ندارد. حدود 43 درصد از شرکت‌کنندگان در نظرسنجی، جمعیت کوه‌نوردان دماوند را بیش از حد استاندارد و 47 درصد بسیار بیش‌تر از حد استاندارد شناسایی کردند. این در حالی است که تنها 10 درصد شرکت‌کنندگان در نظرسنجی جمعیت کوه‌نوردان مسیر را در حد استاندارد می‌دانند. با کم‌تر شدن جمعیت، فرسایش پاکوب‌ها کم‌تر می‌شود، فضولات انسانی کاهش می‌یابد و نیسان‌ها و قاطرهای کم‌تری در مسیرها به‌ کار گرفته می‌شوند. قطعاً که با کم شدن جمعیت کوه‌نوردان، همه مشکلات به طور کامل حل نمی‌شوند اما دست‌کم کاهش می‌یابند. به علاوه که با این حجم زیاد کوه‌نوردان حاضر در منطقه دماوند راهکارهای دیگر هم بی‌فایده خواهند بود. تصور کنید که 500 هزار نفر برای تماشای بازی بارسلونا به نیوکمپ بروند. در آن شرایط هرگونه راهکاری مانند فرهنگ‌سازی، آموزش و نظارت شوخی‌ای بیش نیستند. مشابه ورزشگاه نیوکمپ، ظرفیت دماوند هم محدود است. ابتدا باید جمعیت به میزان استاندارد برسد و پس از آن به مدیریت مشکلات باقی‌مانده پرداخت.اگر مشکل ازدیاد جمعیت کوه‌نوردان را به عنوان اصلی‌ترین و اولیه‌ترین مشکل بپذیریم، باید به این سوال پاسخ بدهیم که چرا جمعیت کوه‌نوردان دماوند تا این حد زیاد است؟ اصلی‌ترین جوابی که به ذهن می‌رسد این است که برای تردد به محوطه دماوند نه نظارتی وجود دارد و نه هزینه‌ای دریافت می‌شود. جدای از هزینه خرید تجهیزات (که همان را هم برخی نکرده‌اند و بدون تجهیزات کوه‌نوردی اقدام به صعود دماوند می‌کنند)، عملا هزینه خاصی صعود به دماوند ندارد. شاید تنها هزینه ناگزیر، هزینه جابه‌جایی با خودرو یا اتوبوس به پای صعود است که آن هم هزینه سوختش یارانه‌ای است! باقی هزینه‌ها (پناهگاه، نیسان و قاطر) همگی اختیاری‌اند. با گسترش اینترنت و دسترسی آسان به تجهیزات مسیریابی مکانیزم‌های بازدارنده‌ای مانند نبود اطلاعات از مسیر نیز کم‌رنگ شده‌اند و نتیجه‌ی آن، جمعیت بیش از حد کوه‌نوردان در اکثر قلل مطرح، به خصوص دماوند شده است.اما راه‌حل چیست؟ باید نوعی مکانیزم بازدارنده تعریف شود که کارا، منصفانه و عادلانه باشد. در میان راه‌های موجود به نظر بنده موثرترین روش، سپردن این موضوع به مکانیزم بازار است. یعنی مطابق بسیاری از قله‌های مطرح دنیا، برای ورود به مسیرهای صعود قله دماوند از کوه‌نوردان هزینه مجوز ورود دریافت شود. پولی شدن ورود به دماوند احتمالا موضوعی است که بر سر آن اختلاف نظر زیادی باشد. در نظرسنجی زیر مشاهده می‌شود که اختلاف نظر ملموسی میان کوه‌نوردان در این خصوص وجود دارد (شکل 2). من در ادامه‌ی این متن تلاش می‌کنم به طور مختصر توضیح دهم که مکانیزم بازار در این خصوص تا حد زیادی کارا، موثر و عادلانه است.در ابتدا اجازه بدهید چارچوبی اولیه و خام از پیشنهاد خود بدهم. در ابتدا مدیریت هر یک از جبهه‌های اصلی صعود به یک شرکت محلی مجزای خصوصی سپرده می‌شود. این واگذاری‌ها توسط فدراسیون کوه‌نوردی و به صورت کاملا شفاف انجام می‌شود. پس از آن، این شرکت‌ها با توجه به میزان تقاضا، هزینه‌ها و عوامل مختلف برای هزینه ورود قیمت‌گذاری می‌کنند. این قیمت‌ها لزوماً در طول سال ثابت و در میان جبهه‌ها یکسان نیستند. فروش مجوز ورود در سامانه‌ای جامع و به صورت آنلاین انجام می‌شود و افراد را ملزم می‌کند اطلاعاتشان را به صورت کامل وارد کنند و اطلاعات کامل هر کوه‌نورد دریافت می‌شود. جدای از هزینه‌هایی مانند پشتیبانی سایت، سایر درآمدها میان شرکت‌های محلی در هر جبهه توزیع می‌شود و این شرکت‌ها این درآمد را صرف هزینه‌های نگهداری و ارتقای مسیرهای صعود و پرداخت حقوق کارکنان خود می‌کنند. این روش چندین مزیت کلیدی دارد:اول از همه جمعیت کوه‌نوردان تعدیل و پخش می‌شود. به کرات افرادی را دیده‌ام که صعود به قله دماوند را به فعالیتی روتین تبدیل کرده‌اند و در سال حتی بیش از 4-5 بار به این قله صعود می‌کنند. با اعمال این طرح، بسیاری از کوه‌نوردان صعود سالانه‌شان به این قله را کم‌تر می‌کنند و صعود به قلل دیگر را جایگزین دماوند می‌کنند. به علاوه، اگر قیمت مجوز در روزها و ماه‌های مختلف یکسان نباشد، کوه‌نوردان به جای صعود در هفته‌ها و روزهای شلوغ (آخر هفته‌ها و یا نیمه‌ی تابستان) که قیمت صعود بالاتر است، در روزها و ماه‌های خلوت‌تر و ارزان‌تر اقدام به صعود می‌کنند و جمعیت در بین روزها و ماه‌ها توزیع می‌شود.درآمد حاصل از فروش مجوز یا بلیط صرف هزینه‌های نگهداری، ایمن‌سازی و توسعه مسیرها می‌شود. از آن‌جایی هم که شرکت‌های مختلف محلی در هر جبهه می‌توانند قیمت متفاوت اعلام کنند، یک وضعیت شبه‌رقابتی میان این شرکت‌ها شکل می‌گیرد. این امر باعث می‌شود که برای جلب مشتری، هر شرکت تا جای ممکن قیمت بلیط خود را پایین بیاورد و سطح خدمات‌دهی، امنیت و پاکیزگی مسیر جبهه خود را افزایش دهد.در پرسش‌نامه پرسیده شده بود که اگر صعود به دماوند پولی باشد، برای هر بار صعود چقدر افراد حاضر به پرداخت هستند. این 50  نفر شرکت‌کننده، به طور متوسط، حاضر به پرداخت حدود 300 هزار تومان برای صعود به قله دماوند هستند. نکته جالب این‌جاست که افرادی که قبلا سابقه صعود به دماوند داشته‌اند، حاضر به پرداخت مبلغی حدود 1.7 برابر بیش‌تر از افرادی که سابقه صعود به دماوند نداشته‌اند، هستند. این درآمد می‌تواند سهم بسزایی در ایجاد اشتغال محلی داشته باشد. در حال حاضر افراد محلی از طریق فعالیت‌های عموما مخرب (نیسان و قاطر) در دماوند مشغول به کسب درآمد هستند. اما با این طرح در هر جبهه افراد بسیاری در زمینه‌هایی مانند پاک‌سازی مسیر، امداد و نجات، نظارت، خدمات کوهستان، توسعه زیرساخت‌ها و پناهگاه‌ها مشغول به کار خواهند شد.در سامانه جامع فروش بلیط، اطلاعات کامل هر کوه‌نورد مانند نام، کدملی، سن، گروه خونی و وضعیت بیمه ورزشی جمع‌آوری می‌شود؛ این باعث می‌شود نظارت دقیقی بر کوه‌نوردان حاضر در منطقه ایجاد شود و دیگر کم‌تر شاهد حضور افرادی بدون داشتن بیمه ورزشی و تجربه لازم در مسیرهای صعود باشیم. به علاوه، در صورت وقوع حادثه، داشتن اطلاعات این‌چنینی از کوه‌نوردان می‌تواند بسیار موثر باشد. حتی در سامانه آنلاین مذکور می‌توان ویدیو و محتوای آموزشی جهت فرهنگ‌سازی و ذکر قوانین در اختیار کوه‌نوردان قرار بگیرد.کوه‌نوردان از حق مطالبه برخوردار خواهند شد. این شرکت‌ها تا حد خوبی موظف به پاسخ‌گویی و ارائه خدمت بهتر به کوه‌نوردان خواهند بود. زیرا در صورت نبود پاسخ‌گویی به انتقادات در یک جبهه، کوه‌نوردان استفاده از جبهه‌های دیگر سوق داده خواهند شد (مطابق منطق حاکم بر بازار رقابتی). اتفاقی که در حال حاضر در حال رخ دادن است این است که هیچ نهادی پاسخ‌گوی انتقادات و مشکلات کوه‌نوردان در منطقه دماوند نیست.امکان پیاده‌سازی طرح‌های حمایتی بعدی پس از این طرح ساده‌تر خواهد بود، به دو دلیل: 1. جمعیت کوه‌نوردان تا حدی به میزان استاندارد می‌رسد (بالاتر شرح داده شد) 2. نهادی خصوصی و محلی در هر جبهه وجود دارد که می‌توان در اجرای طرح‌های حمایتی بعدی (مثلا آموزش کوه‌نوردان یا نظارت بر قاطرها و نیسان‌ها) از آن‌ بهره برد. در تکمیل مورد اول می‌توان به این مورد اشاره کرد که با این که ایجاد بازار مجوز و قیمت منعطف می‌تواند جمعیت و توزیع آن را تا حدی کنترل کند، اما شاید نیاز به کنترل‌های دیگری نیز برای کنترل جمعیت باشد. به طور مثال می‌توان برای هر جبهه-روز سقف تعداد فروش مجوز صعود با توجه ظرفیت بردباری طبیعی دماوند تعیین کرد که البته ارزیابی میزان آن نیازمند به بررسی و پژوهش بیش‌تر است.با این حال، واگذاری به بازار چالش‌ها و مخاطراتی نیز دارد. به طور مثال باید نظارت کامل باشد که این شرکت‌ها اقدام به تبانی نکنند و بازار فروش مجوز را به سمت انحصار نبرند. همچنین مسئله پیاده‌سازی نیز می‌تواند بسیار چالش‌برانگیز باشد زیرا که افراد انگیزه پیدا خواهند کرد که به صورت غیرقانونی وارد مسیرهای صعود شوند و جلوگیری از این موضوع، ساده نخواهد بود. از دیگر ملاحظات می‌توان به لزوم وجود ظرفیت‌های نهادی حاکمیتی، به خصوص از سمت فدراسیون کوه‌نوردی، در جهت واگذاری شفاف، شایسته‌سالارانه و عادلانه به شرکت‌های خصوصی محلی اشاره کرد. اما به هر حال باید برای حفظ دماوند هر چه سریع‌تر دست به اقدامی موثر زد. در صورت دست‌روی‌دست‌ گذاشتن و دماوند را به حال خود گذاشتن، درجه‌ای از تراژدی منابع مشترک[1]در این قله رخ خواهد داد و به تدریج تجربه یک صعود لذت‌بخش در سال‌های آتی از بین خواهد رفت.[1] tragedy of the commons</description>
                <category>پویا عرب</category>
                <author>پویا عرب</author>
                <pubDate>Sun, 17 Sep 2023 12:36:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای هومن، دوست مهاجرت کرده من</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyaarab1996/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%88%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-vmftodx1krmx</link>
                <description>هومن جان،اکنون که این نامه را می‌نویسم، لحظه‌ی مناسبی برای نوشتن نامه نیست. آخر فردا ایران را ترک می‌کنی و پذیرش این اتفاق برای من هنوز غیرقابل هضم است. به همین دلیل این نامه احتمالا پر باشد از مهملات و چرندیات، و از این بابت ازت عذر می‌خواهم.این مغز آدمی‌زاد چیز عجیبی است! آن چنان حقه‌هایی سوار می‌کند که آدم خودش را فریب می‌دهد و واقعیت را نمی‌پذیرد. مثل وقتی که از عزیزی از دنیا می‌رود و مغز آدم تا مدتی مکر و حیله‌اش را ادامه می‌دهد و می‌بینی که مدت‌ها توانسته‌ای حقیقت را انکار کنی. ولی دیر یا زود، حقه‌باز دیگری، یعنی زمان، دستش را رو می‌کند و حقه‌هایش را نقش بر آب. اما در خصوص مهاجرت یاران موافق، مگر مغز چه حقه‌ای دارد که سوار کند؟ آدم به چشم، گم شدن دوستش در صف مسافرین فرودگاه را می‌بیند، دقیق می‌داند چه ساعتی هواپیمایش از فرودگاه می‌پرد و حتی دقیق می‌تواند بفهمد که فاصله هوایی تهران و ونکوور چند کیلومتر است. دقیقش را بخواهی، 10544 کیلومتر! فکر کنم مغز بیچاره برای پر کردن 10544 کیلومتر فاصله، هیچ فریب و نیرنگی در آستین نداشته باشد.حقه‌ای نیست! فریبی نیست! باید با حقیقت مواجه شد. بعید است مجددا هم را ببینیم و اگر هم ببینیم خدا می‌داند کی! تازه آن هم چه دیدنی؟ کوتاه و سطحی. تو برایمان می‌گویی که هوای کانادا چه جور است، مردمانش چه جور اند، غذاهاشان چه مزه است و از این قبیل صحبت‌ها. ما هم از روزمره‌مان و تغییرات این‌جا برایت می‌گوییم. همین! مگر چقدر وقت باشد که مثل شب نشینی در ساحل مفنق در جزیره هرمز با بچه‌ها چرت و پرت بگوییم و سر حسین نق بزنیم که چرا آب جوش را غفلتا ریخته است؟ یا سهم شکلات Hiss سامان را، که برای جور کردن غذا چادر را ترک کرده بود، بالا بکشیم؟ یا در مسیر قله خلنو آواز بخوانیم؟ یا در خوزستان، کنار جاده بنشینیم بلکه ماشینی مفتی سوارمان کند، یا حتی بهتر از آن، کامیون گنده‌ای! یا که شبانه، در اتاق «محور» جمع بشویم و برنامه سفر گرجستان را بچینیم (و البته نق‌های معمول قبل از سفرت را بزنی). یا در چله تابستان در عسلویه، کله ظهر، در فضای باز زیر آفتاب پیاده روی کنیم تا بلکه آن همه غذای مفتی که در خندق بلا ریخته بودیم هضم شود تا در دفتر مهندس کریمی چرتمان نگیرد! یا در سالن شهید جباری دانشگاه پینگ پنگ بازی بازی کنیم و تویِ رقابتی، سر باختن، حرصت بگیرد و از کوره در بروی و مشت و لقد نثار وسایل ورزشی زبان بسته بکنی! یا در بلوچستان شش نفری بچپیم در ماشین «بابا» تا به روستای درک برویم تا در شب جلبک‌های درخشان را تماشا کنیم. یا در پشت وانت پر از زغال یخ بزنیم. یا با «شکرون» زیر دوش استخر دانشگاه برنامه سفر باکویی که هیچ وقت نرفتیم را بچینیم.یا با حسین و سامان در کوچه باغ محلات قدم بزنیم.یا در جنگل‌های مسیر قله درفک گم بشویم! یا در «سالمط» تو کارهای علمی پروژه را بکنی و من خرکاری‌های آن را!می‌توانم صفحه‌ها از این «یا»ها بنویسم که دیگر سرت را درد نمیاورم. غیر قابل انکار است که هر چقدر هم که تلاش کنیم، باز هم دانه‌های شن گذشته از چنگمان خواهد گریخت و با این که تو نتوانستی این «یا»ها را در چمدان سفرت جا کنی و با خود ببری، اما ما بخشی از هویت جمعی‌مان را سوار همان هواپیمایت کردیم و مقصد دور فرستادیم.فکر نکن غربت فقط برای توست، من هم این‌جا احساس غربت می‌کنم. چه فرقی دارد بروی و تنها شوی و یا آن قدر بمانی که بقیه بروند و تنها شوی؟ نمی‌خواهم بیش از این کامت را تلخ کنم. گفتم که، شب قبل از پرواز زمان مناسبی برای نوشتن همچنین نامه‌ای نیست.مثل این که در غروب سیزده به در بخواهی درباره مدرسه بنویسی!اما واقعیت امر این است که زندگی جاری و در حرکت است؛ درست مثل رودی که دره را می‌شکافد و از ارتفاعات کوهستان، به سمت جنگل و دریا پیش می‌رود. نمی‌توانیم جلوی حرکت زندگی را بگیریم، همان طور که آب نمی‌تواند جلوی حرکتش در رود را بگیرد. در ضمن، که گفته که آینده بهتر از گذشته نیست؟ اصلا، رود اگر می‌دانست که در ادامه مسیرش به جنگل‌های انبوه و دریای بی‌کران می‌رسد، چقدر حسرت قله‌ها و دره‌های کوهستان را می‌خورد؟ اصلا زندگی بدون تغییر ملال‌آور می‌شود. چند بار دیگر می‌خواستی با ما به واریش یا محلات بیایی؟ یا برای بار هزارم به دریاچه چیتگر برویم؟ فرصت عالی‌ای داری برای تجربه کردن چیزهای نو، آشنا شدن با آدم‌های جدید، دیدن مناظر متفاوت و تجربه یک سبک زندگی جدید، هیجان انگیز و البته مستقل. دو دستی این فرصت به دست آمده را بچسب! مبادا سنت سفر ارزان قیمت، کوهنوردی و ماجراجویی از سرت بیفتد! خلاصه حواست باشد که عمر دارد به سرعت می‌گذرد و فرصتی برای افسوس و حسرت نیست. امیدوارم که فصل جدید زندگی‌ات را بتوانی به زیبایی هر چه تمام‌تر بنویسی و البته امیدوارم که ما را هم فراموش نکنی!ارتباطت را هم با ما حفظ کن. اسکایپ و تماس تصویری من را یک مقداری معذب می‌کند و چَت هم آن قدری از دلتنگی نمی‌کاهد! اگر توانستی نامه بنویسی عالی می‌شود. دیگر سرت را درد نمیاورم، پیوست این نامه یک سری عکس چاپی است، از این چند سال، که با سامان و حسین تهیه‌شان کرده‌ایم. امیدوارم از دیدنشان لذت ببری.دوست‌دارت، پویاپنجم دی ماه 1399</description>
                <category>پویا عرب</category>
                <author>پویا عرب</author>
                <pubDate>Sun, 23 May 2021 11:32:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کباب برّه!</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyaarab1996/%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D9%87-tdoph5k40mof</link>
                <description>پنج، شش روز از سفرمان می‌گذشت و به شهری خلوت رسیده بودیم. سفر با کوله یا همان کوله‌گردی گرفتاری‌ها و گرسنگی‌های خاص خودش را دارد. شکمم از گرسنگی به اعتراض در آمده بود و حس می‌کردم هر دفعه با قاروقوری که به راه می‌اندازد فحشی آب‌دار حواله‌ام می‌کند.شکم گرسنه هم پدیده جالبی است، نمی‌دانم معده با مغز چه بده بستانی دارد که مادامی که خدایی ناکرده یک مقداری غذا بهش نرسد آنچنان دستور و اوامری به مغز می‌دهد که یک انسان وارسته و فرهیخته را هم به موجودی بی‌اعصاب، کم‌تحمل و کلا ناجور تبدیل می‌کند. اصلا این گرسنه بودن و همچنان موجه بودن، به نظرم، از سخت‌ترین کارهاست! کمتر کسی از عهده‌اش بر‌می‌آید. تصدیق حرفم را هم می‌توانید مثلا در عروسی‌ها ببینید. چند تا از مهمانانی که با کراوات و کت و شلوار و انواع لباس‌های شیک و باکلاس که تلاش بر موجه نشان دادن خود دارند،دیده‌اید که هنگام صرف غذا عنان از کفشان در نرفته است؟ تازه این‌ها گرسنه هم آن قدری نیستند!حال مقایسه بفرمایید همان مهمانان عروسی کت و شلوار پوشیده را با چند تا دانشجوی کوله به پشت گرسنه که ما باشیم! اصولا موجه بودن برایمان مطرح نبود!خلاصه که یک آقایی که در یک اداره‌ی دولتی در همان شهر کار می‌کرد با یکی از هم‌سفران آشنا درآمد و کلی این هم‌سفر ما و به تبعش ما را تحویل گرفت. نگاهی به اوضاعمان که کرد، متوجه شد که با عده‌ای گرسنه طرف است و دعوتمان کرد به یک رستورانی که کارمندان همان اداره دولتی، در آن‌جا غذا می‌خوردند. خلاصه پیشنهاد روی میز یک وعده غذای درست درمان بود به حساب دولت!شکم خالی و غذای مفتی آن هم از جیب دولت، باعث شد که حتی ذره‌ای مکث نکنیم و از ترس این که مبادا پیشنهاددهنده پیشنهادش را پس بگیرد سریع از فرمالیته تعارف کردن عبور کنیم و این پیشنهاد را قبول کنیم.در این شرایط به دلیل همان ارتباط عمیق بین معده و مغز که در بالاتر گفتم، اصولا فکر کردن به هر موضوعی دیگر کاری دشوار و سخت است چه برسد به فکر کردن به این سوال که اصلا آیا خوردن این غذا از جیب دولت در حالی که اصلا کاری در قبالش انجام نداده‌ایم، عملی درست و اخلاقی است؟من که مغزم اصلا در وادی این بحث‌ها نبود و کلا غلام حلقه به دوش معده‌ام بود. اما یکی در جمع ما بود که دقیقا به همین سوال بالا فکر کرده بود. عجیب‌تر و هولناک‌تر این که بعد از این فکر کردن به این نتیجه رسیده بود که خیر! این کار، کاری است مغایر با اصول اخلاقی. این انسان وارسته اسمش هست سامان!گفتم آخر مرد مومن یک پرس چلو کباب قیمتش تقسیم بر کل بودجه دولت چیزی است تقریبا برابر با صفر! تازه ما هم که اگر غافل شویم تا چند دقیقه روده بزرگه روده کوچکه را کامل نوش جان کرده! این شهری که در آن هستیم هم رستوران دیگری در این نزدیکی ندارد! الان هم دیگر نزدیک‌های نیمه شب است و زود نجنبیم همین هم تعطیل می‌شود. اصلا حق با توست، ولی همیشه که نباید کار درست را کرد! بیا و کوتاه بیا و این‌قدر سفت و محکم سنگر ایده‌آل گرایی را حفظ نکن!خلاصه خسته‌تان نکنم! حرف‌های من به خورد سامان نرفت که نرفت! برای این که آن آقای دولتی ازش دلخور نشود با ما به رستوران آمد و به سفارش سالادی قناعت کرد. کباب جلوی ما هم که چشمتان روز بد نبیند! به قول محمدعلی جمال‌زاده، مانند گوشت و استخوان شتر قربانی در كمركش دروازه‌ی حلقوم و كتل و گردنه‌ی یك دوجین شكم و روده، مراحل مضغ و بلع و هضم و تحلیل را پیمود و «كان لم یكن شیئن مذكورا» در گورستان شكممان ناپدید گردید.سامان بی‌چاره که حین کشمکش ما با کباب بره، با خیار و گوجه‌های سالادش بازی می‌کرد تا خیلی زودتر از ما تمام نکند، باید شوخی‌های آقای دولتی را که هاج و واج مانده بود که چرا سامان از خیر کباب اعلا گذشته است، هم تحمل می‌کرد. بنده خدا هیکل استخوانی و نحیفی دارد و آقای دولتی هم همین را سوژه کرده بود.&quot;این رفیقتون رو من نگرانشم انقدر زیاد می‌خوره چاق بشه! آخه همین جوریش هم خیلی چربی داره!&quot;ما هم با این که می‌دانستیم سامان اگر از ما گرسنه‌تر نباشد، سیرتر نیست و دلیل غذا نخوردن او چیز دیگری است، باز به رسم ادب و یک جورایی نمک‌گیر شدنمان خنده‌ای مصنوعی تحویل آقای دولتی می‌دادیم و در دل سامان را ستایش می‌کردیم.خلاصه که از آن کباب روزها و ماه‌ها گذشته و از آن کباب مفلوک دیگر اثری هم به جا نمانده، ولی خاطره آن کار ستایش برانگیز سامان کاملا واضح و شفاف در ذهنم مانده است.</description>
                <category>پویا عرب</category>
                <author>پویا عرب</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2020 10:23:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و آقاجان</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyaarab1996/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D9%82%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D9%86-zt2tmpe3dtef</link>
                <description> از دوران کودکی ام خاطرات کمی در ذهنم مانده اما در تعداد زیادی از این خاطرات آقاجان حضور دارد. بازی‌هایی که در آن آقاجان با تمامی صبر و حوصله خودش را هم سن من می کرد تا به من بیشتر خوش بگذرد. بزرگ‌تر که شدم وقتی که داخل اتاق آقاجان می رفتم آقاجان را می دیدم که موقرانه نشسته و از چایی ای که همدم و مونس زندگی اش مادرجان ریخته بود، می نوشد. اتاق آقاجان آرامش عجیبی داشت. ایوانش در بزرگی داشت که پرتوهایی از نور خورشید که از میان درختان تنومند انار و انگور و سرو عبور کرده بود را به روی فرش گل دار دست بافت می انداخت. آقاجان رویش را به من می انداخت و می گفت: «بنشین آقا! چه خبر؟» آن قدر اخبارم را در مقابل شنیدن صحبت‌های آقاجان کم‌لذت و مسخره می‌دانستم که همیشه در پاسخ می گفتم: «هیچ خبر آقاجان! شما چه خبر؟» و بعد از آن آقاجان شروع می کرد به نقل خاطرات و حکایات، از خاطرات دوران بچگی‌اش گرفته تا اتفاقات این روزها. چه خاطرات رنگی و زنده ای!دو ویژگی آقاجان این خاطرات را متمایز می ساخت. یکی آن که آقاجان حافظه‌ای بسیار قوی داشت و اسامی و جزئیات را کامل به خاطر داشت و دیگری آن که چشم های آقاجان بسیار زیبابین و ظریف‌بین بود. یک بار یک خاطره ای از یک مراسم سنتی برایم تعریف می کرد. آن مراسم آن قدر در نظرم زیبا آمد که برآن شدم که عکس و فیلم های آن مراسم را ببینیم و دریافتم که چقدر تصویری که آقاجان در ذهنم ساخته بود گویا تر، رنگی تر و شیرین تر از چیزی بود که چشم من می دید که به قولی: «بکوش عظمت در نگاه تو باشد، نه در چیزی که به آن می‌نگری»به قدری آقاجان عاشق طبیعت بود که وقتی که خاطرات ییلاق را برایم تعریف می کرد می توانستم بوی علف های سبز، سرمای آب چشمه ها و مزه ی خوش شیر تازه دوشیده شده را حس کنم. اتاق آقاجان برایم دنیایی شده بود، دنیایی از قصه های آقاجان. از حکایات گلستان و بوستان سعدی گرفته تا ماجراهای جد بزرگمان آقاخان محلاتی. آقا جان مادر جان را خیلی دوست می داشت همان طور که مادرجان آقاجان را. هر وقت که در حکایاتش به لب لعل و کمان ابرو و غمزه ی چشم می رسید به شوخی به مادرجان اشاره می کردیم و می خندیدیم.وقتی که وضعیت جسمانی‌اش رو به تحلیل رفت کمتر می توانست از بازی آهوان در ییلاق یا عجایب کندوی زنبور عسل برایم بگوید اما از چشمانش می توانستم همه ی خاطراتی که برایم گفته بود را بخوانم و برای خود مرور کنم. نور امید عجیبی در چشمانش بود. تا آخرین لحظات زندگی‌اش ندیدم که حرفی از یاس و نا امیدی بزند همیشه دلش به عشق و جاری بودن زندگی گرم بود حتی در سخت ترین شرایط جسمانی.وعده کرده بودیم که وقتی آقاجان حالش خوب شد با هم به ییلاق برویم و شب را در کنار گله صبح کنیم و چایی آتیشی بخوریم و به تماشای بره ها و گوسفندان بنشینیم اما بعد از آن وعده، حال آقاجان هیچ وقت خوب نشد.آقاجان! نمی‌دانم آن بهشتی که در آن هستی به زیبایی ییلاق خودمان هست یا نه اما اگر هست وعده دیدار به قیامت. پویا عربدی ماه 1396</description>
                <category>پویا عرب</category>
                <author>پویا عرب</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2020 12:11:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همراهی با آقا نادر!</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyaarab1996/%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-p2mfnvlysqbv</link>
                <description>در جاده ی به سمت زرآباد پیاده راه می رفتیم تا یک ماشین کاروان سوارمون کرد.آقا نادر بود که در درک باهاش آشنا شده بودیم!داخل ماشین رو که دیدم شگفت زده شدم!آقا نادر در ماشینش همه چیز داشت!تخت خواب،سینک ظرف شویی،گاز آشپزی،مبل و حتی دوش!!!!به آقا نادر گفتم : عجب ماشین معرکه ای دارید!گفت:بله این پشت، خانه ی من است.با تعجب پرسیدم: یعنی فقط همین جا؟ در شهر در ساختمانی خانه ندارید؟با خنده ای گفت: نه جانم کلش همین جاست! چند وقته که مسافرید؟من که مشغول هضم حرف قبلی اش بودم بدون فکر کردن پاسخ دادم: یه چن روزی می شه. شما چطور؟گفت: من 25 سالی هست که مسافرم، 20 سال با دوچرخه و الان که پیر تر شده ام 5 سالی می شود که با این ماشین سفر می کنم...واقعا نمی دانستم در جواب چه بگویم!سنش کم نبود ولی تنها سفر می کرد،نه زنی و نه بچه ای!!بیشتر از این که به تغییر علاقه داشته باشد از یک جا موندن خوشش نمی آمد!می گفت نه می تواند محل سکونت ثابت را تحمل کند و نه شغل ثابت و نه حتی زندگی با آدم های ثابت و همین شده بود که به کل زندگی شهری را رها کرده بود و دور ایران و کشورهای خارجی را گردیده بود!این هم یک سبکی از زندگی است دیگر...پرسیدم: هدفتون از این کار چیه؟گفت: نمی دانم!! همیشه مقصدم را در سفر می دانم اما مقصودم را درست نمی دانم! دل را سپارده ام به راه که شاید مقصود پیدا شود، خدا را چه دیدی؟ شاید در همین زرآباد با زیبارویی آشنا شدم و بقیه ی راه را با هم طی کردیم...و بعد از آن سکوتی میانمان برقرار شد....</description>
                <category>پویا عرب</category>
                <author>پویا عرب</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2020 14:17:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ماشین آقای موسوی!</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyaarab1996/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-ajsobwweuacl</link>
                <description>یک مزیت مهم هیچ هایک کردن(همین سر راهی سواری شدن) نسبت به با ماشین شخصی سفر کردن، اینه که شما هر سری با آدم ها جدیدی آشنا می شید و زمان طولانی در راه رو می تونید به کشف دنیای آدم های جدید بپردازید.آقا و خانم موسوی زوج مسن گیلانی  به یاد جوونی هاشون به جاده زده بودند و ما را به چابهار که در حدود 150 کیلومتری زر آباد بود، رساندند.آقای موسوی ریش پروفسوری سفید و بلندی داشت،از آن جا که موهای سرش تا حد زیادی ریخته بود تمام تمرکزش را بر روی ریش هایش گذاشته بود و مدام آن ها را شانه می کرد!آقای موسوی یک فلش آهنگ داشت که داخلش پر بود از آهنگ های هایده،مهستی،دلکش و سیمابینا اما اصلا خبری از خواننده های بیچاره ی مرد نبود!صدای ضبط را هم آن قدر بلند می کرد که بلندگو به خرخر می افتاد.صدا را کم می کرد و می گفت: «ببخشید اگه اون عقب صدا اذیتتون می کنه،من خیلی صدای این بانوان عزیز و نازنین رو دوست دارم، صدا فقط صدای این فرشته ها! خدا این آخوند ها رو لعنت کنه که این صدا ها رو از ما گرفتند!»و بعد هم دوباره صدای ضبط را زیاد می کرد و سیگاری روشن می کرد و دوباره می رفت در حال و هوای خودش و با آهنگ ها عشق می کرد...در راه ایستادیم و خانم موسوی هندوانه ی شیرینی برای ما،که انگار جای خالی بچه هایش را برایش پر کرده بودیم ،قاچ می کرد و در این حین آقای موسوی دوباره صدای سیمابینا را بلند کرده بود و به خانم موسوی می گفت:&quot; بذار این درخت ها صدای این نازنین را بشنوند تا یک کم رشد کنند!&quot;عاشق این طبع شاعرانه ی آقای موسوی شده بودم!</description>
                <category>پویا عرب</category>
                <author>پویا عرب</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2020 01:09:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرگوش‌های مزرعه ما!</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyaarab1996/%D8%AE%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B2%D8%B1%D8%B9%D9%87-%D9%85%D8%A7-d94pkg8uzbzu</link>
                <description>بر خلاف کفتار یا شغال یا روباه که در داستان‌ها و ذهنیت مردم شخصیت خبیث و بدجنسی دارند، خرگوش‌ها این گونه نیستند. اما خرگوش دشمن شماره یک مزرعه داران و کشاورزان است. این جانور آنچنان که در داستان‌ها نشان می‌دهد فقط هویج نمی‌خورد و محصولات کشاورزی را آن چنان از ریشه می‌خورد که دیگر امیدی به احیای آن نباشد. به همین خاطر است که کشاورزان به خون اینان تشنه‌اند.در مزرعه ما اما، پدر دنبال راه حلی مسالمت آمیزتر از مسموم کردن و یا شکار کردن آن‌هاست و دور مزرعه را تمام گل محمدی کاشته است که تیغ‌های آن‌ها اجازه ورود به این خرابکاران ندهد! اما این موجودات بسیار تیز و فرزتر از این حرف‌هاند و همچنان کار خودشان را می‌کنند.در بالای مزرعه ما یک دریاچه است که آبی را که از سرچشمه محلات در بالای شهر و از زیر کوه‌ جاری می‌شود و از جوی‌های پر آب شهر که کلا در سرازیری است عبور می‌کند، در خود ذخیره می‌کند. این دریاچه کوچک 7 متر عمق دارد و وسعتش به اندازه زمین فوتبال است. دور دریاچه را فنس کشیده‌اند و عده‌ای هم در آنجا جانشان را به علت شنا کردن از دست داده‌اند زیرا دور و زیر این دریاچه با نواری پلی‌مری به نام ژئوممبران پوشیده شده است و اگر وارد آن شوی به دلیل سر بودن و شیب زیاد دور دریاچه خروج از آن کاری دشوار است!با خاله‌ام تصمیم گرفتیم قدمی به دور آن بزنیم. در حین قدم زدن به دور دریاچه بودیم که یکی از همین خرگوش‌های مذکور به سرعت باد از پشتمان به دویدن ظاهر شد و برای این که به ما نخورد به سمت آب منحرف شد و بر سرازیری پلیمری  سر خورد و در آب گرفتار شد.خصومت دیرینه را کنار گذاشتم و سراسیمه به سمت لبه آب پایین رفتم که این دشمن قدیمی را نجات بدهم. خرگوش آنچنان دست و پایی میزد که آشوبی در آب ایجاد کرده بود و گرفتنش را سخت می‌کرد. بالاخره دست انداختم و گرفتمش اما خرگوش جستی زد و لحظه‌ای بعد خودم را در کنار خرگوش در آب یافتم!هر تلاشی برای خروج می‌کردم بیشتر سر میخوردم و در آب فرو می‌رفتم و کلا دیگر خرگوشی که در کنارم با وحشت دست و پا می‌زد را فراموش کردم و همه‌ی تمرکزم را روی بیرون آمدن خودم گذاشتم. اما زیر دست و پایم آنچنان سر بود که خیلی زود فهمیدم که بدون کمک خاله‌ام خروج غیر ممکن است. خاله‌ام با احتیاط از سرازیری پایین آمد و من کل نگرانی‌ام این بود که به جای این که او من را بیرون بکشد من او را درون آب بکشم و هر دو در آب گرفتار شویم بدون این که کسی خبردار باشد که ما به اینجا آمده‌ایم.خاله سراسیمه دستم را گرفت و مرا بیرون کشید. موش آب کشیده که بیرون آمدم دیدم خرگوش دیگر دارد خفه می‌شود. همچنان که خاله می‌گفت ول کن این پدرسوخته را، باز به سمتش رفتم و این بار که دست و پا زدنش کم رمق‌تر شده بود، پای لاغر و استخوانی‌اش را گرفتم و به بیرون کشیدم. حیوان آب کشیده را که پشم و پیلی‌هایش تمام به لباسم چسبیده بود، لگد محکمی به عنوان تشکر روانه سینه‌ام کرد و از بغلم بیرون پرید و با سرعت هر چه تمام‌تر از جلوی چشمم محو شد. من هم موش آب کشیده در هوای سرد و بارانی با سینه‌ای که لگد آن را به ذق ذق کردن افتاده بود به سمت مزرعه برگشتم.الان که این متن را می‌نویسم در گوشه‌ای وِلا شده‌ام و سینه پهلو کرده‌ام. خرگوش مذکور هم احتمالا الان در حال مشغول تناول از محصولات مزرعه است!</description>
                <category>پویا عرب</category>
                <author>پویا عرب</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2020 00:42:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی من در دوران گسترش ویروس کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyaarab1996/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B4-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-nzj4vbmhtrps</link>
                <description>مختصری از زندگی من در حدود یک ماه گذشته!خب بیشتر این مدت را ما در محلات به سر برده‌ایم.یک خانه قدیمی در اینجا داریم، با دیوارهای کاه‌گلی و دیوارهای کلفت و در و پنجره‌های چوبی. خانه قدیمی است و با اندکی تعمیرات جزئی، دستی به بافت سنتی‌اش نزده ایم. دیوارهای خانه آنقدر ضخیم است که اگر کسی در خانه نباشد سکوت مطلق خانه را فرا می‌گیرد.یک توله سگ یتیم را مدتی است به سرپرستی گرفته ایم و بعد از حمام کردنش و دادن قرص انگل به حیاط خانه آورده ایم و مهرش حسابی به دل همه‌مان نشسته. بر سر اسمش توافقی نیست پیشنهاد من نارگیل است (به خاطر رنگ سفید و قهوه‌ایش) و پیشنهاد برادرم کوهیار، نازگل است. اول که آورده بودیمش دست شَلی داشت و لاغر و نحیف و ترسیده بود، اما حالا بعد از خوردن شیر و ماست و گوشت و استخون حسابی تپل و مپل و سرحال شده و از خمودی در آمده. شب ها که می‌خوابیم درست چسبیده به در میگیرد می‌خوابد. هر وقت در حیاط خانه می‌نشینم، او هم آرام کنارم ساکت می‌نشیند و قند در دلم آب می‌کند!بعضی روزها هم به مزرعه میروم و آنجا ساعت‌ها را می‌گذرانم. انقدر طولانی محلات بوده‌ایم که به خوبی تغییرات درختان از شکوفه کردن درخت‌ها تا برگ در آوردنشان و سبز شدن زمین را می‌توانم در ذهنم مرور کنم با جزئیات قابل قبولی.از سر و کله زدن با مرغ و خروسا و جوجه‌ها تا خر و اردک در مزرعه همه اسباب سرگرمی است. خوردنی هم که فراوان! از نیمروی تخم مرغ‌های تازه و شبدر تازه با سرکه تا چاقاله بادوم‌های درخت بادوم زودرس و اسفناج تازه. بعضی شب‌ها هم می‌نشینم کنار آتش و مدت طولانی به شعله‌های آتش خیره شوم و تنها دغدغه‌ام این می‌شود که نکند شعله‌اش کم بشود و هیزم مجدد بخواهد.هوای محلات نسبتا این چند وقت سرد است و مدام هم مه و باران! شهر با این هوا دلبری می‌کند! این هوا دوی عصرگاهی را تبدیل به یک معجزه می‌کند. هنگام دویدن آب زیر پایم شلپ شلپ می‌کند و دویدن در کوچه باغ‌ها بوی خاک نم‌دار و علف خیس را به دماغم می‌زند. یک مسیر دوی جذاب پیدا کرده‌ام که منتهی به مزرعه می‌شود که باعث می‌شود دوی عصرگاهی به شب نشینی در کنار آتش با چای آتیشی در مزرعه منتهی شود.یک شب هم زغال‌های آتش را در یک استامبولی ریختیم و زیر یک تخت چوبی در مزرعه گذاشتیم و دور و تخت را پوشاندیم و پتو انداختیم و با برادرم کوهیار در هوای سرد مزرعه زیر آسمون مهتابی با سیستم گرمایش از کفی که راه انداخته بودیم، خوابیدیم.یک جغدی هم در اطراف مزرعه لانه کرده که تا نیمه‌های شب به طور مداوم هو هو می‌کند. من به کوهیار گفته‌ام که این دنبال جفت است که مرتب هو هو می‌کند. هر شب که صدای هو هویش طنین انداز می‌شود، کوهیار می‌گوید که این بیچاره جفتش را پیدا نکرده هنوز! منم تاییدی می‌کنم و از تلاش و پشت‌کار هر شبش برای یافتن جفت برای کوهیار می‌گویم! حالا واقعا مطمئن نیستم دلیل صدای هوهوی جغد این باشد!پویا عربفروردین 1399</description>
                <category>پویا عرب</category>
                <author>پویا عرب</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 14:05:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در دشت سوسن</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyaarab1996/%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D8%B3%D9%86-ztu0ok44sxbn</link>
                <description>در بهمن 97همین موقع ها بود که در دشت سوسن، دشتی سرسبز در کنار رود باشکوه کارون و در نزدیکی شهر ایذه، در حیاط خانه روستایی آقای نیک خواه با هومن نشسته بودیم و منتظر رسیدن بقیه هم‌سفر‌ها بودیم. در سفر خوزستان به این نتیجه رسیده بودیم که برای این که شانس سوار کردنمان بیشتر شود در هنگام هیچ هایک، به گروه های دو نفره تقسیم شویم و جداگانه هیچ هایک کنیم. در ایذه که جدا شدیم مقصد را دشت سوسن انتخاب کردیم و قرار شد آن جا به همدیگر ملحق شویم اما بعد فهمیدیم که دشت سوسن بزرگتر از این حرفاست و هر کسی در قسمتی پیاده شده بود و تا بقیه بچه‌ها به ما برسند یک ساعتی باید در روستا صبر میکردیم. حیاط آقای نیکخواه حیاطی بزرگ بود بدون دیوار، در ارتفاعی بالاتر از خانه‌های اطراف و مشرف به دشتی پهانور و سبز. در جلویی ترین قسمت حیاط، درست در لبه بلندی، صندلی ای گذاشته بودند برای تماشای منظره! درست مثل مبلمانی در جلوی تلوزیونی‌ فول اچ دی! آقای نیکخواه مردی بود با سیبیل‌های پرپشت و حجیم سفید، کله ای که وسطش خالی از مو بود و رویی گشاده و سرزنده. وقتی که به روستا رسیده بودیم، بر همان صندلی تکیه زده بود و ما را دیده بود و به داخل دعوت کرده بود. آقای نیکخواه برایمان از افسانه‌های محلی گفت، از داستان‌های شاهنامه و خاطره هایش. سواد نداشت ولی حافظه خوبی داشت، همه خاطراتش دقیق بود و باجزئیات. پسر آقای نیکخواه که خود پدر یک نیکخواه دیگر بود هم بهمان ملحق شد و آن یک ساعت و خرده‌ای انتظار تبدیل شد به یک مکالمه‌ای صمیمی و دلچسب همراه با نوشیدن چای معطر بر روی صندلی‌ای مشرف به یکی از زیباترین مناظری که تا به حال دیده بودم.نیکخواه پدر می‌گفت: &quot; رودی به این عظمت در قدیم با هر سیلی مسیرش عوض می‌شده و دلیل حاصل خیزی خاک این دشت هم همین است.&quot;نیکخواه پسر در ادامه گفت: &quot;البته این مال قبل هاست این روزا دیگه انقدر روی این رود بیچاره سد بسته‌اند که رمقی برایش برای سیل نمانده است.&quot;گفتم: &quot;خب اگر مطابق سابق جابه‌جا نشود که دیگر به تدریج این دشت سرسبز به خشکی می‌گراید!&quot;سکوت مدتی حاکم شد.نیکخواه پدر فحشی روانه کرد و به منظره خیره شد.نیکخواه پسر که از نیکخواه پدر نگاهی کمتر احساسی به وقایع داشت گفت: &quot;حالا دیگر این طور ها هم نیست و هزار تا عامل دیگه هم دخیل هستند.&quot;نیکخواه پدر خودخوری‌ای کرد.این اولین بار نبود که نیکخواه پدر خودخوری می‌کرد. قبل ترش هم با هیجان یک روایت برایمان از زمان گذشته در منطقه تعریف کرده بود که نیکخواه پسر امانش نداده بود و با جمله‌ی &quot;این‌ها البته بیشتر داستان‌اند و واقعیت ندارند&quot; برجکش را زده بود.</description>
                <category>پویا عرب</category>
                <author>پویا عرب</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2020 10:36:10 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>