<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های pouyahei031</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pouyahei031</link>
        <description>منی که در میان خرابه ها دنبال آبادی می‌گردم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 20:45:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/49691/avatar/n2eJDx.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>pouyahei031</title>
            <link>https://virgool.io/@pouyahei031</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دو ماهگی</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyahei031/%D8%AF%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87%DA%AF%DB%8C-ri550tpijpmy</link>
                <description>دو ماه شده چیزی توی ویرگول ننوشتم. ویرگولی که یه زمانی حالم رو خوب می کرد حالا دیگه اونطوری نیست حس خاصی نسبت بهش ندارم. نمی دونم شاید بخاطر وارد شدنم به بازار باشه توی این مدت و اینکه توی دفتر معماری مشغول به کار شدم که کمتر میام. دلم ولی حسابی واسه دوستام تنگ میشه &quot;راستی اون بنده خدا که کنکور داشت چیشد&quot; یا &quot;ویرگول حساب یکی از بچه هارو بسته بود باز شد یا نه بالاخره؟&quot; فکرایی هستن که یهو به ذهنم میان و میرن خیلی ناگهانی.گفتم که این چند وقته دوباره مشغول به کار شدم اونم دو تا کار هم زمان. یکیش که از بچگی آرزوم بوده یعنی حالا به آرزوم رسیدم؟ باید خوشحال باشم؟ نمی دونم نظری راجبش ندارم. دیگه آرزوی الانم نیست شاید چهار سال پیش که بزور فرستادنم یه دانشگاه و یه رشته که حالم از جفتشون بهم میخورد این آرزوم بود. یعنی الان آرزوم‌ مرده؟ شاید. الان حس میکنم بزرگتر شده، دیگه صرف کار کردن توی یه دفتر راضیم نمی کنه. باید دفتر خودمو بزنم. ولی اگه پروژه گیرم نیاد چی؟ بین این همه معمار توی شهر اصلا چرا کسی باید بیاد سراغ من؟ کسی که پیشش کار میکنم یکی از استادای دانشگاهمه. خیلی خوبه کار کردن پیش استادم و بچه های دفترش. فکر کنم دیگه با همشون دوست شدم. خیلی خوبه. خداروشکر. امروز یه کارمند جدید به دفترمون اضافه شد. اسمش مریمه دختر مدیر گروه دانشگاهمون. استاد داشت بچه هارو بهش معرفی می کرد. به من که رسید نمی دونست چی بگه. بالاخره تنها پسر دفترم. ترمم که از همه پائینتره. ولی یه چیزی گفت که خیلی خوشحال شدم. گفت پویا خیلی با سواده همه چیزو بلده با اینکه ترم ۳عه (البته ترم ۴ام) خیلی خوشحالم کرد، گفت فقط معتل مدرکشو بگیره خیلی حس خوبیه یکی از آدم تعریف کنه نه؟امیدوارم شمام حالتون خوب باشه این چند وقته بیاید زیر پست بهم بگید جیکار کردین این دو ماهه که نبودم؟ با کرونا چه کردین؟مخلص همه تونپویا_ح</description>
                <category>pouyahei031</category>
                <author>pouyahei031</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2020 23:43:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال نوتون جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyahei031/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-dxhjjtcqpoxl</link>
                <description>سالی که گذشت به مراتب سختتر از هر سال دیگه ای که بود که توی ۲۰ و اندی  که از عمرم میگذره تجربه کردم بود.از قسمتیش که مربوط به جامعه مون میشه نگم که بزرگترا بیشتر و بهتر از من میگن.از نظر شخصیش شاید اولین تجربه عاشق شدن و شکست خوردن که الکی میگن شیرینه تا بستری توی بیمارستان که همون اول عید اتفاق افتاد.سالی که گذشت سال سختی بود در کل ولی خوشحالم که تونستم ازش سر بلند در بیام.پایان ۹۸تون مبارک.</description>
                <category>pouyahei031</category>
                <author>pouyahei031</author>
                <pubDate>Thu, 19 Mar 2020 22:45:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهراب</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyahei031/%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8-nb0ogxwuizew</link>
                <description>یادت می آید سهرابگفته بودی تا شقایق هست زندگی باید کرد؟زندگی تکرار نامردی هاستسهرابتو نمیدانی راز گل سرخ خودت راسهراب تو چه خبر از ریشه شقایق داری؟ای سهراب گل و میوه اش اصل شقایق نیستشقایق عمر من بود سهرابکه گذشتتا بهاری دیگه نه گلی دارد نه سرخی ای و نه رنگییکبار بی مهری می شکند چه شقایق را چه من راتو چه خبر از ریشه او و دل من داری؟</description>
                <category>pouyahei031</category>
                <author>pouyahei031</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 23:58:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می نویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyahei031/%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-qsrhyzt6z7f8</link>
                <description>می نویسم برای توتا بخوانیمتا بدانی چیست در دل منتو میدانی و نمیدانیمی نویسم برای توو برای مردم شهربخوانیدممرا بخوانیددوستت دارماین را برای تو می نویسم تا تو بدانیدوستت دارمتو میدانستی و نخواستیشاید هم من نفهمیدمعشق چیز دیگریستدوستت دارممن تو را دوستت دارممن میدانستم و بارها گفتمتو رفتینماندیو من خرد شدمتو را میخوانمتوئیکه تمام دین و دنیای منیمرا بخوان و بمان با تمام وجودکه من دوستت دارم</description>
                <category>pouyahei031</category>
                <author>pouyahei031</author>
                <pubDate>Wed, 19 Feb 2020 12:15:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجیب</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyahei031/%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-shhxsvid2h6s</link>
                <description>حس تنهایی بدی دارمحس یک آدم بدون بغلحس اون آدمی که بدون همراه داره میره تو اتاق عمل**روزبه بمانیحس عجیبی دارم هم خوشحالم هم ناراحت نمیدونم چرا واقعا باید خوشحال باشم ولی دلیل ناراحتیم واسم مشخصه اصلا باید به شما بگمش یا نه؟ اینم نمیدونم.یه خوبی داشته این حس بعد از یمدتی دست به قلم شدم.بین این ندوستنا بدجور گیر کردم. کاش تکلیفم روشن بشه. هم خوشحالم و هم  ولی میدونم که شدنی نیست.بهم میگن آدم منطقی ای هستم ولی دوست ندارم اینبار منطقی باشم.می خوام خلاص بشه و تمام.مگه سختیش چقدره؟ چنتا دونه قرصه دیگه نهایت یکمم جنگه بعدش.نمیدونم چرا ولی باید این کارو بکنم.شایدم نه.حس عجیبی دارم</description>
                <category>pouyahei031</category>
                <author>pouyahei031</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2020 22:51:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره رایتینگ یا نه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyahei031/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%86%DA%AF-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-uas77jwigawn</link>
                <description>دوره پیشرفته writing:دوره های پیشرفته چهار مهارت اصلی امروزه دوره های بسیار مهم برای زبان آموزان محسوب می شوند. چرا که با تمرکز ویژه بر روی هر یک از مهارت های زبانی پس از یک دوره کوتاه مدت جهش قابل توجهی را ایجاد می کنند.دو مهارت writing و speaking به عنوان دو مهارت زاینده زبان، با جهش و پیشرفت انگیزه و توانایی زبان آموز را دو چندان میکنند و همچنین باعث افزایش اعتماد به نفس آنها می شود.مخاطبین دوره:· داوطلبان آزمون های استاندارد زبان:اینجا منظور نه آن دسته داوطلبان که صرفا انگیزشان از شرکت در آزمون کسب حداقل نمره، بلکه آن دسته داوطلبان را شامل می شود که قصدشان کسب نمره حداکثری از بخش نوشتار آزمون است.· زبان آموزان ممتاز سطح upper-intermediate· زبان آموزان و فارغ التحصیلان سطح advance· مخاطبین عام تر:مثل افرادی که در جایگاه روزانه شان نیاز به نوشتن مقالات، نامه نگاری و... دارند مثل اعضای هیئت علمی، کارمندان اداره جات و کارخانه هایی که با خارج از کشور ارتباط دارند.مباحث دوره:1. شناخت انواع کلمات، ساختار و جمله بندی.2. شناخت پاراگراف و ساختار آن.3. One paragraph essay4. Five paragraph essay5. Informal letters6. Formal letters7. Research paperمباحث به تفکیک جلسه:· جلسه اول: آشنایی عمومی با کلاس، شناخت کلمات و انواع آن ها، شناخت مهارت های اصلی زبانی.· جلسه دوم: ساختار جمله، واحدهای زبانی، پاراگراف.· جلسه سوم: (stage I) one paragraph essayo Overview (stage I)o Support: examples, statistics, statementso Unityo Coherence· جلسه چهارم: (stage II) one paragraph essayo Overview (stage II)o Support: subtopic sentences, check list· جلسه پنجم: (stage I) five paragraph essayo Overviewo Layout techniqueso Blue print· جلسه ششم: (stage II) five paragraph essayo Introductiono Control paragraphso Conclusion· جلسه هفتم: development patternso Comparison &amp; contrasto Cause &amp; effecto Classificationo process· جلسه هشتم: pun citation· جلسه نهم: informal letters· جلسه دهم: formal lettersمباحث دوره (سطح تکمیلی):· جلسه اول: دوره کردن سطح اولیه· جلسه دوم: expressiono Subordinationo Sentence varietyo Parallelismo Missed modifiers· جلسه سوم: expressiono Subject verb agreemento Pronoun agreemento Passive vaseo Word choice· جلسه چهارم: (stage I) research paper· جلسه پنجم: (stage II) research paper· جلسه نهایی: امتحان دورهاز آنجاییکه این دوره یک دوره ی مهارت محور بوده بهترین روش تدریس روش TPH است. در روش TPH اصول زبان آموز روی سه محور T (THEORETICAL), P (PRACTICAL) و H(HOME WORK) می باشد.در بخش theoretical همانند سایر روش های آموزش مباحث به صورت تئوری درس داده میشوند هم چنین با بررسی نمونه ها تدریس یه دانشجو راحت تر انجام میپذیرد.سنجش عملی (homework, practical):· تقلید از نمونه: در این تست دانشجو صرفا با تقلید از یک نمونه استاندارد یک موضوع را نوشته در کلاس و با مشارکت همه اعضا کلاس غلط گیری و اصلاح میشود.· انجام تمرین های غیرتقلیدی: این مرحله هم میتواند مانند تمرین شماره یک در کلاس انجام شود و یا با تمرین شماره سه در خانه. به این صورت که با کتاب و جزوه های بسته با موضوع اعلامی از طرف استاد.· انجام تمرینات متعدد که باعث بالاتر رفتن اعتماد به نفس، سرعت کار و دقت دانشجو به مرور زمان خواهد شد.برای اطلاع از نحوه برگزاری کلاس ها و یا اگه سوالی براتون پیش اومده که توی متن جوابش نیست از طریق اینستاگرام من با من در ارتباط باشید.https://www.instagram.com/pouya_98h/</description>
                <category>pouyahei031</category>
                <author>pouyahei031</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2019 17:02:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حیله شان</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyahei031/%D8%AD%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%86-rti8a2ejzxie</link>
                <description>این متن نوشته دوم از سلسله نوشتار با محوریت بر موضوع چرائی گرایش به پدیده نتورک مارکتینگ است. نوشته اول را از طریق این لینک بخوانید.بیاید نگاهی بکنیم به وعده های افرادی که می خواهند افراد را جذب بکنند (که این عمل با پرزنت کردن شروع میشه) اولین و به نوعی مهم ترین وعده صحبت از پول است. بله پول آن هم به مقدار زیاد و راحت به اصطلاح غربی easy money. البته مال و منال دنیوی را نمی توان تنها عامل جذاب برای افراد علی الخصوص نسلی که پول توجیبی دادن را وظیفه پدر می دانند دانست. پس این جاست که ماجرا کمی پیچیده تر می شود بسته به شرکتی که شما را یافته دنیا دنیا کتاب های مختلف در موضوعات زردی مثل قانون جذب و غیره وجود دارد.مال و منال دنیوی را نمی توان تنها عامل جذاب برای افراد علی الخصوص نسلی که پول توجیبی دادن را وظیفه پدر می دانند دانست.حالا که در باغ سبز به شما نشان داده شده مهم این است که ماندگار شوید این جاست که مطابق روانشناسی نوع بشر که نیاز به هدف و انتقال تجربه از نیاز های اساسی وی می داند شروع می کنند برایتان تعریف هدف کردن مثلا قرار دادن مقرری به ازای جذب تعدادی مختلف آدم و یا اصطلاحات مانند لیدر و زیر شاخه که خودتان قطعا با ایشان آشنایی دارید.مهم این است که ماندگار شوید.بعد از این مقدمات مختصر (باور کنید اگر می خواستم مو شکافانه بررسی کنم از هر پاراگراف می شد چند نوشتار در آورد) به بحث اصلی می رسیم چرا؟ واقعا چرا یک جوان آینده ساز ایرانی به جای آن که به فکر راه اندازی شغلی واقعی برای خود و چند نفر دیگر باشد روی به مشاغل کاذب این چنینی می آورد؟چرا یک جوان آینده ساز ایرانی به جای آن که به فکر راه اندازی شغلی واقعی برای خود و چند نفر دیگر باشد روی به مشاغل کاذب این چنینی می آورد؟جواب از نظر من ساده و در عین سادگی به شدت پیچیده است. رغبت خانواده برای خوشبختی فرزندان امر انکار ناشدنی می باشد. حال در جامعه ای که خوشبختی را تنها در جایگاه مالی فرد می بیند قاعدتا این دیدگاه به خانواده ها نیز انتقال خواهد یافت. جوان ایرانی که از طرفی خوشبختی را در پول و به دست آن در مقدار زیاد و مدت زمان کم می بیند قطعا به دنبال مشاغل تولیدی و خدماتی واقعی نخواهد رفت و حاضر نخواهد شد تا به قول معروف یک سالی نان و تره بخور تا بلکه عمری نان و کره نوش جان کند.این است که اول شغل های پشت میزی محبوب می شوند اما ظرفیت محدود این مشاغل سبب می گردد تا جوان خام با دیدن زیبایی های ظاهری پدیده هایی مثل نتورکینگ به سرعت ادعا مدعیان را باور کرده پا در تله ایشان بگذارد.  بدانید که نجات افراد یک جامعه تنها به دست خودشان اتفاق می افتد نگوئیم سخت است و به ما چه ربطی دارد با کمک همدیگر جوانان را به راه پیشرفت واقعی بیاوریم تا بسیاری از مشکلات را همین نسل بتوانند برطرف کنند.</description>
                <category>pouyahei031</category>
                <author>pouyahei031</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2019 22:48:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نتورکینگ...؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyahei031/%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF-wgb4gjjo7trl</link>
                <description>عکس از تارنمای خبرگزاری آناخوب شروع کنیم از تجربه برخورد شخص بنده از برخورد با جریانات سیل آسای نتورکینگ. اول باید بگم که همینجا موضع ام رو مشخص کنم من شخصا نه موافق این پدیده هستم و نه مخالفش صرفا دارم مشاهده و برداشتم رو ذکر میکنم و لاغیر.یکی دو ماهی قبل از عید سال ۱۳۹۸ به ناگاه با تماس ناشناسی مواجه شدم بعد از جواب دادن گوشی تلفن دیدم که به به دوست عزیز دوران شیرین کودکی آقای م. که از وقتی ۵ سال پیش به طهران عزیمت کردند ازشون خبری در دست نیست اون‌طرف خط هست. بالاخره منم کلی ذوق و شوق کردم که بله رفیق همراه قدیم بالاخره سراغی از ما گرفت.  آقای م. که از وقتی ۵ سال پیش به طهران عزیمت کردند ازشون خبری در دست نیست اون‌طرف خط هست.در طی تماس اول بعد از حال و احوال پرسی های معمول از طرف م. جان به اصفهان گردی دعوت شدم خب گذشت و دوستمون رو چند روز بعد باز هم دیدم که در اومد و گفت که بله نتورکی شده و قصد داره مارم به این راه هدایت بکنه. شروع به استدلال کرد (پرزنت) که چقدر خوبه و جای پیشرفت داره سخن از انقلاب صنعتی و کشاورزی راند به چرند بودن بیمه(!!) و در قبالش مشابه بیمه بودن این صنعت (؟؟!!!) اشاره کرد.خب ازونجایی که یکم علی القاعده اعتماد کردن به این موضوعات و رفیق سابق که مطمئنا ازم دور شده و شناختن سخته مخصوصا اینکه تاکید داشت باید اول یه چیزی از شرکتشون بخریم من شروع کردم به پرسیدن سوال راجب صحت و منبع مطالبش.نکته ای که اینجا و چند جای دیگه توجه من رو به خودش جلب کرد، حس صحت صد در صدی هست که توی افراد این حرفه بوجود میاره. منظورم چیه؟ اینه که که به صورت عجیبی روی تفکراتشون و اون چیزی که بهشون گفته شده تعصب دارند طوری که کوچکترین پرسش رو هم تاب نمیارند چه برسه به انتقاد.طوری که کوچکترین پرسش رو هم تاب نمیارند چه برسه به انتقاد.مسئله بعدی که اینجا مطرح میشه اینه که خوب حالا منابعشون چقدر صحت دارند؟ چنتایی از منابعشون رو گرفتم و نگاهی بهشون انداختم اولین موضوع توی یه نگاه سرسری توجه من رو جلب کرد غلط های فاحش زبانی و علمی این کتاب ها بود که بعضا به تجدید چاپ چندین و چند باره البته توی مقیاس نهایت ۵۰۰ جلد هست. حالا اگه از نویسنده و مترجم گمنام این اصطلاحا کتاب ها بگذریم همه میدونیم که ارزش یک کار رو میزان اهمیت به ارائه اش از طرف صاحبش تعیین می ‌کنه که همین عدم رعایت جزئیات باعث میشه منبع اگر هم اعتباری داشته باشه ارزشش رو از دست بده.خلاصه که من با کمال احترام پیشنهاد دوستمون رو رد کردم چرا که علاوه بر عدم ارائه دلیل های مستدل برای حرف هاش تاب پذیرش رو هم نداشت و خلاصه نتونست من رو قانع کنه.گذشت زمان آقای م. رفتند که فعلا به ما محل نگذارند ولی خب نیمه پر لیوان رو ببینیم شاید مسیر موفقیت و رسیدن به پورشه با دوست موندن جور در نمیاد.تشکر از اونایی که تحمل کردند و تا اینجا خوندند اگه عمری باشه در نوشته های بعدی بیشتر این پدیده و دلیل گرایش افراد جامعه به نتورک مارکتینگ رو بیشتر بررسی میکنم.</description>
                <category>pouyahei031</category>
                <author>pouyahei031</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2019 01:10:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مبارک یا ...؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyahei031/%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%DB%8C%D8%A7-bgjowyb6ftqr</link>
                <description>بهتره اول اینو بگم که توی تاریخ تولد من مثل خیلی از بزرگان تاریخ شک هست. با اینکه سال ۱۳۷۷ به دنیا اومدم و آدم انتظار داره اواخر قرن ۲۰ام دیگه بشر بتونه همه چیز رو ثبت بکنه ولی خوب این شک موجوده. اختلاف علما بین ۱۷ام مرداد و ۱۹ام مرداد هستش که البته اسناد و شواهد بیشتری دلالت بر ۱۹ام دارند پس ماهم همین تاریخ رو جشن رسمی در نظر می‌گیریم. البته در طول این ۲۰ سالی که از عمر گوهربار من می‌گذره بنظرم کار درست رو امسال بانک ملت کرد، اینکه به صورت میانگین نه ۱۷ام اس ام اس تبریک فرستاد و نه ۱۹ام. جمع کرد و تقسیم بر ۲ هجدهم تبریک گفت بهم.خلاف این چند سال که حس خوبی به تولدم نداشتم امسال هیچ حسی نسبت به رسیدن تولدم ندارم. فکر کنم این خودش نوعی پیشرفت باشه. بالاخره از حس منفی به صفر رسیدیم.این چند ساله حوالی زادروز من اصولا در زندگی شخصی اتفاق بدی افتاده از شکستن انگشت خواهرم بگیر تا دعوا و بحث و مرافعه و الخ. این مسئله که امسال هنوز (تا لحظه نگارش متن) هنور اتفاق خاصی نیوفتاده رو به فال نیک گرفتم و باعث شد که حسم از منفی به صفر برسه.علی ای الحال، امسال رو می تونم بگم به نسبت به سال های قبل برام سال بهتری بوده با وجود اینکه سختیای خودش رو (چه از نظر شخصی و توی جامعه) داشت  ولی بالاخره تونستم پا در مسیری درست از نظر تحصیلی برای خودم بزارم. کلی دوستی و آشنایی و تجربیات جدید و البته دیدن یسری نامردی ها.از جنبه های غیر شخصی بخوام بگم باید بگم فقط امیدوارم همه بتونند با آرامش زندگی خوبی رو برای خودشون فراهم کنند.این هم از حکایت ۲۱ سالگی من که دقایق تا پایانش مونده. شایدم بهتره بگیم دقایقی تا شروع ۲۲ سالگیم.دومیش هم از طرف خودم تولدم مبارک.</description>
                <category>pouyahei031</category>
                <author>pouyahei031</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2019 19:13:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما چه فکری می کنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyahei031/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-mb55pbwj2ify</link>
                <description>چند وقتی سرم شلوغ و دستم بند بود علی الذلک وقت نداشتم که دست به قلم ببرم و اندکی در برابر اساتید عزیز اساعه ادب کنم. انشاالله که عزیزان عذر بنده را می پذیرند و از قصور بنده چشم پوشی می کنند.اتفاقی که میخواهم عرض کنم کاملا واقعی‌ست و اگر واقعی نبود چه دلیلی داشت به آن اتفاق بگوئیم و بهتر بود همان داستان می نامیدیمش از آنجائیکه سرکار گذاشتن و دروغ گفتن به مخاطب در مرام ما نیست پس این همان یک اتفاق است و نه داستان چه برسد به افسانه. شخصیت اول اتفاق هم خود این حقیر بوده مع هذا کاملا جزئیات آن دقیق بوده و شک در آن راه ندارد.اصولا دانشجو جماعت مخصوصا از جنس معماری اش عادت داشته شب تحویل یا امتحان را بیدار نشسته ضمن دعا و مدح برای روح استاد و عمه اش اندکی کار هم بکند. ما نیز ازین قاعده مستثنی نیستیم هرچند هم‌کلاسی هایمان باور نمی‌کنند و ما را به حیوانی زحمت کش نسبت می دهند و هی دو کلمه بلبل زبانی در سر کلاس را توی سرمان میزنند ولی خوب ما هم همینیم دیگر.دیشب که همان شب حادثه(اتفاق) بشود فردایش که بشود امروز دو تا تحویل پروژه روی هم هفت واحد داشتیم. در شب مذکور که قطعا شب بود بعد از آنکه والد، والده و خواهرمان به خواب رفتند حدود ساعت یک شروع به انجام پروژه کردم سرگرم در چت و اینستاگرام و آهنگ بودم و برای تنوع نیم نگاهی هم به پروژه می کردیم که شد ساعت ۲ ۳. حالا ۲ بود یا ۳ را دقیق یادم نیست بالاخره یکیش بوده حتما شما عجالتا دو و نیم را از ما قبول کنید بعدا کنار می آییم با هم. سرگرم خواندن انواع دعا و ذکر برای ارواح اموات استاد بودم که حس کردم یک نفری دارد زیر چشمی به من نگاه می کند. نمی دانم چه صیغه ای است همین یکی نگاهت میکند او را که باید نمی فهمی آن که نباید را یکهو عین بز به چشمانش زل می زنیم.باری حس نمودیم چیزی دارد مارا نظاره می کند. با خود گفتم خدایا مگر می شود در خانه ای که جز من کسی بیدار نیست سرم را به این گوشی فکسنی دوختم. دوباره هنگام دیدم یک نفری زل زده به ما این دفعه از شما چه پنهان اندکی احساس ترس نمودم متوسل به بسم الله‌ی شدم بلکه رخت ببندد و برود دیدیم خیر باز سعی در بیخیالی نمودیم به ناگاه چیزی در اتاق ۹ متری مان ازینور به آن ور پرید. نا گفته نباشد که این ۹ متر نه عرض اتاق باشد نه طولش بلکه مساحتش است ما لاکچری نیستیم آقا گوشی‌مان هم فکسنی‌ست.باری به هر جهت نگاهی به در اتاق کردم بدتر خوف نمودم حداقل پائین روم آبی بنوشم. آب را بیخیال شده به ادامه کار مشغول شدم یکباره چون کسی که او را تنگ شدید گرفته باشد یک چیز ازین ور به آن ور اتاق جهید این دفعه با توسل به ارواح استاد دنبالش کردیم دیدیم سوسکی بوده بس کریه و غیرقابل تصور زشت. وی که با ما چشم در چشم گشت با حرکاتش شروع به دعوت به مبارزه نمود ما نیز که به رگ غیرتمان بر خورده بود با دو ضربه آنچنانی بر فرق سر و کتف راستش وی را به درک واصل کردیم.  درب اتاقمنهایتا نعش مرحوم را در باغچه انداختیم به ادامه کار برگشتیم و فردایش عین ۷ واحد راث افتادیم که فکر کنم به خاطر دعای خیر مرحوم است.حالا می خواهم ببینم شما چه فکری می کنید به نظر شما اگر توئیتر بازی را شروع کنم شب های تحویل بیشتر بهم خوش میگذرد یا با همین اینستا بسوزم و بسازم؟راستی بگویم گوشیم هم فکسنی است. بی زحمت یجوری با همین اباطیلی که می نویسیم مشهورمان کنید شاید ما هم یکبار گوشی درست حسابی دستمان گرفتیم.اگه حوصله کردید و تا اینجا خوندید واقعا باید گفت بابا دمتون گرم :)) اولین تجاربم هست توی این سبک از نگارش خوشحال میشم ازتون درس بگیرم و ایراداتمو بدونم.از اینجا هم میتونید سریعتر و بیشتر با من در ارتباط باشید.</description>
                <category>pouyahei031</category>
                <author>pouyahei031</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2019 01:45:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنبه ها همه یک شنبه اند</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyahei031/%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-cudqqemiipgn</link>
                <description>مدتی پیش کتاب &quot;صد سال تنهایی&quot; را مطالعه می‌کردم. قسمتی از کتاب ذهنم را درگیر خود کرد. قبلا هم گفتم که کمتر پیش میاد کتابی ذهن من رو خیلی درگیر خودش بکنه. ولی این موضوع مثل هاجر یه جورایی خاص بود برام. چرا  خاص بود برام؟ چون میدیدم که یکی از چیزایی که یجورایی ذهن من رو درگیر خودش کرده سال ها پیش برای نویسنده بزرگی مثل مارکز هم دغدغه بوده و توی کتابش اوورده. البته نا گفته نماند غرض از این عرائض خدای ناکرده خود بزرگ بینی نبوده که من همیشه این پند مولوی رو آویزه گوشم کردم:&quot;کار پاکان را قیاس از خود مگیرگر چه ماند در نبشتن شیر و شیرمیز بسیار مرتب بنده رو مشاهده می کنید ?حالا با اجازه تون اگه هنوز حوصلتون سر نرفته لطفا این خطوط زیر رو هم بخونید:شنبه ها همگی یکشنبه انددوشنبه ها همه شنبهسه چهار پنج شنبه و جمعه آنها هم شنبه انداما شنبه ها یکشنبه اندپس همه روز یکشنبه استو یکشنبه خود یک، شنبه استهمه روز ها مثل همو من بین یکی ازین روزها گم شده امدیروز، امروز، فردا همه یکیستظهر امروز چه کم از ظهر فردا دارد؟عصر امروز چه به از عصر دیروز؟و من میان همین ظهر و عصر ها گم شده امآیا وقت فراموشی من است؟امروز، دیروز، پریروز چه فرقی با هم دارندو من لا به لای یکیشان گم شده امبه امید شنبه ای که پس ازین شنبه بیایدبه امید واهی امیدبا وجود واهی بودن امید دارمدو شنبه ای بیاید که من نباشم و آن روز یک، شنبه است</description>
                <category>pouyahei031</category>
                <author>pouyahei031</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2019 23:47:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو به من خندیدی</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyahei031/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DB%8C-ltjq7oqxdgln</link>
                <description>من نمی‌دانستمتو چه در دل داریو چه می انگاریاز سر ساده منشاید در پس ذهنم گوشه ای تاریکاین خیال خوابیده بودکه تو گویی آریاما ترسیدمکه اگر من به سراغش برومبیدار شود و از همان کنجبه آتش بکشد آنچه نداشتم و خیال می کردم دارماما در آخر&quot;تو به من خندیدی&quot;</description>
                <category>pouyahei031</category>
                <author>pouyahei031</author>
                <pubDate>Fri, 31 May 2019 23:27:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاس اولم</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyahei031/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%85-frpd096rxngw</link>
                <description>&quot;حالش امشب غریبانه بد بود. &quot;انگار همین دیروز به کلاس‌شان پا گذاشته بودم. خیلی واقعی به نظر می‌رسیدند. فکرش را بکن یک عمر پشت نیمکت نشستم حالا آمده ام جلوی جلو. من ردیف آخر نشین. ته کلاس اصحاب جدار. &quot;غریب بود معلم امشب جلسه آخر کلاسش است دیگر. می رود تا یک‌ماه دگر که امتحانشان تمام بشود کلاس ها پر بشوند قراردادش تمدید بشود و هزار بشود دیگر. این کلاس را همه ازشان فراری اند. دوستشان داشت ولی. با همه شیطنت هایشان. دلش بد گرفته معلم. از جور و جفای روزگار. تمام بشود این یک ساعت و نیم لعنتی تا به بد بختی های خودش برسد. چقدر دوست دارد این دانش آموزانش را. &quot;کلاس اولم بودند دگر. حسی می‌گوید آخریش هم همین است. برایشان آرزوی موفقیت می‌کنم. بروم به جفای خودی هایم برسم.</description>
                <category>pouyahei031</category>
                <author>pouyahei031</author>
                <pubDate>Thu, 30 May 2019 01:12:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقف خانه مادربزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyahei031/%D8%B3%D9%82%D9%81-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-kh9v1ov8ipc5</link>
                <description>مدام صفحه اینستا رو بالا و پائین میکنم...نمیدونم انگار چیزی شده ولی کسی نمیگه...مدتهاست منتظرم...منتظر چی؟ خودمم نمیدونم فقط منتظرم...هیچوقت به امید اعتقاد نداشتم میدونم فقط ی زهرِ که درد رو بیشتر میکنه آخر...چشمم از صفحه گوشی خسته شد یکم سقفو نگاه کنم...این سقف عجیبه دو یا سه برابر من سن داره...دوتا زلزله رو تحمل کرده نریخته...میدونم چون دومیش ۱۵ سال پیش بود خودمم همینجا خواب بودم که اومد...این سقف خونه مادربزرگمه توی روستا...عجیب دل بسته به این سقف و خونه اش...آدم از ی جایی واسه خاطراتشه که زندگی میکنه...دوباره صفحه گوشی رو ببینم نه انگار هنوز باید منتظر باشم...یکی از چوبای سقف ترک خورده یکیشم ی ذره‌ش رنگیه....عجیبه این چوبارو ۵۰ساله موریانه نزده ولی خودشون دارند ترک می خورند...انگار زیر بار خاطرات یه پیرزن و بچه ها و نوه هاش دارند له میشند...دوتا زلزله هم کم نیست...شایدم چوبه حرص میخوره که جای اشتباهیه ولی چرا فقط همین ترک خورده؟منتظرم و منتظر میمونم با اینکه امید ندارم چون سمه  ولی شایدم سمشو دوست دارم نمیدونم چرا حس میکنم زیر بار فشار زندگی دارم ترک میخورم شایدم ترک خوردم ولی به خاطر زنده موندن بقیه باید تحمل کنم... هیشکی نمیدونه کی بشکنم فقط قول میدم بشکنم...دوباره اینستامو رفرش میکنم بزار تلگرام رو هم چک کنم...</description>
                <category>pouyahei031</category>
                <author>pouyahei031</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2019 17:52:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هاجر</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyahei031/%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-rbhel5rimkxv</link>
                <description>کم‌تر پیش می‌آید رمانی انقدر ذهنم را درگیر خودش بکند. چه برسد به شخصیتی در رمان آن‌هم شخصیت فرعی و نه اصلی!!اما هاجر داستانش فرق می‌کند. هاجر کتاب &quot;جای خالی سلوچ&quot; را می‌گویم. دختری که در خیال من ریز نقش، لاغر اندام با مو های فر فری و درهم برهم که با صورت سبزه و چشمان کنج‌کاو دنبال کم‌تر حاشیه ای است.سکوت، واژه ای که به‌گونه ناب در کلمه کلمه این  رمان خود را جا داده. این سکوت در شخصیت هاجر اوج می‌گیرد. از اتفاقات دور می‌کند خودش را از دور شاهد است دائم که چگونه پدری می‌رود برادری برادر را میزند مادر برادر را دعوا می‌کند و برادر ناگاه پیر می‌شود. این سکوت و دوری جائی اوج می‌گیرد که دختر را به مردی به سان پدرش شوی می‌دهند. مردی که همسر دارد و زنش را کتک می‌زند.و چه جیغ و دادی می‌کند هاجر یک‌بار فقط و چگونه توی دهنش می‌زنند. کل زندگی اش و آینده اش تباه دارد می‌شود دخت مرگان جیغ می‌زند و می‌دود توی سرش می‌زنند نو عروس را. نامرد ها نمی‌گذارند شب عروسی حرفش را برند حداقل.آخر اما همین هاجر است که با تمام ظلمی که به اش شده هوای همه را دارد و هیچ‌کس هوایش را ندارد. غریب است دخترک غریب.هاجر را در خاطرم نگه‌اش می‌دارم. برای همیشه زنده‌اش می‌گذرام در ذهنم. هرگاه دیدم دختری مظلوم نشسته حق اش را نمی‌تواند بگیرد یاد هاجر می‌افتم.هاجر در نظرم نمادی‌ست از تمام دختران سرزمینم که در طول تاریخ چه ظلمی به ایشان روا داشته اند ساکت ماندند تا مبادا حق طلبی‌شان مانع زندگی دیگران بشود.</description>
                <category>pouyahei031</category>
                <author>pouyahei031</author>
                <pubDate>Tue, 28 May 2019 23:14:07 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>