<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پویان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pouyan_01001010</link>
        <description>برنامه‌نویس، نِردی-گیک و شیفته‌ی دانش، فن‌آوری، اخترشناسی و فیزیک | https://P74.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 08:55:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/7455/avatar/LzYIFb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پویان</title>
            <link>https://virgool.io/@pouyan_01001010</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ده درس که از کتاب‌های روانشناسی رابطه آموختم</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyan_01001010/relationship-z7v9p0wlgamw</link>
                <description>به منظور آمادگی جهت ازدواج، مدتی است کتاب‌های پرشماری در پیرامون روان‌شناسی رابطه، زندگی مشترک، همسرداری، مهارت‌های رابطه، شناخت زنان و... می‌خوانم، و نیز هر از گاهی به روان‌شناس تراپیست خودم سر می‌زنم، و با وی پیرامون همین موضوعات مشورت کرده و راهنمایی دریافت می‌کنم (از قضا تخصص اصلی ایشان زوج‌درمانگری است).در این یادداشت برآنم تا شماری از مهم‌ترین نکاتی که از تمام این کتاب‌ها آموختم را به طور مختصر ذکر کنم. اما لازم به ذکر است که اینجانب هیچ‌گونه پیش‌زمینه یا تخصصی در خصوص علوم روان‌شناختی ندارم، و این مطالب صرفاً برآمده از برداشت شخصی من است. مسئولیت صحت‌سنجی این مطالب، و یا اعتبارسنجی علمی کتبی که معرفی می‌کنم، بر عهدهٔ خوانندگان گران‌قدر می‌باشد.مطمئن نیستم که این برداشت‌های من، درست و معتبر یا حتی کاربردی و قابل استفاده باشند؛ اما مطمئنم که مطالعه پیرامون زندگی مشترک، می‌تواند تا حدودی روابط را بهبود ببخشد. اهداف اصلی من از نگارش این یادداشت، نخست جمع‌بندی و ساختارمندسازی افکار و آموخته‌های خودم، و دوم تشویق دیگران به مطالعهٔ بیشتر جهت ساخت روابطی بهتر است.آنچه تا کنون آموختم۱- رابطه پدیده‌ای دوطرفه، و نیازمند تعهد متقارن است.حفظ و ادامهٔ یک رابطه، بدون تعهد و تلاش هر دو نفر غیرممکن است. حتی اگر یک نفر دست از تلاش بردارد، فارغ از این که دیگری چقدر تلاش کند، از فروپاشی رابطه گریزی نخواهد بود.از این نظر می‌توان رابطه را پرواز یک هواپیما تشبیه کرد که زن و مرد همچون دو بال آن هستند. شاید این هواپیما در پیچ‌وخم‌های زندگی مجبور به انجام مانورهای سنگینی شود. گاه تنش و استرس روی یک بال بیشتر می‌شود و گاه روی بال دیگر. در هر صورت اما پرواز بدون هر دو بال ممکن نیست. به محض این که یک بال از دست برود، هواپیما دچار واماندگی و چرخش‌های غیرقابل کنترل شده، و ثانیه‌ها برای بازیابی آن به شمارش می‌افتد.ضمناً برخلاف باور رایج، تعهد (commitment) با وفاداری (loyalty) یکی نیست. وفاداری صرفاً یکی از زیرمجموعه‌های تعهد به شمار می‌رود. شاید شخصی به همسرش کاملاً وفادار باشد و هرگز خیانت نکند؛ اما متعهد نباشد، و برای پاسداری از رابطه و ژرف‌سازی آن هیچ تلاشی نکند. یک زوج متعهد، هرگز نباید از تلاش برای شناخت و کشف یک‌دیگر، برقراری ارتباط با یک‌دیگر، مدیریت تعارض‌ها میان یک‌دیگر، و تحکیم رابطه‌شان با یک‌دیگر دست بکشند؛ حتی اگر گاه لازم باشد که برای انجام این کارها، تا حدودی از آرامش خود و برخی ترجیحات خود چشم‌پوشی کنند.۲- حفظ رابطه نیازمند مجموعه‌ای از مهارت‌های خاص است.برخی گمان می‌کنند که داشتن علایق و سلیقه‌های مشترک (مثلاً در موسیقی یا فیلم) لازمهٔ یک رابطهٔ پایدار است. در حالی که اولاً علایق به مرور زمان تغییر می‌کنند، و ثانیاً سلیقهٔ مشترک در موسیقی نهایتاً به این معناست که دو نفر می‌توانند هر از گاهی باهم به کنسرت بروند، نه این که هر روز باهم زندگی کنند! برخی نیز می‌گویند که فقط عشق کافی است و خودش همه‌چیز را حل می‌کند. انگار که عشق نوعی جادو است!اما مطابق آنچه من از کتاب‌ها برداشت کردم، و به ادعای پژوهش‌ها، موفق‌ترین زوج‌ها آن‌هایی هستند که مجموعه‌ای از مهارت‌های اکتسابی خاص را در خود تقویت کرده‌اند، و در عمل استفاده می‌کنند: مهارت‌های ارتباطی، گوش دادن، تأیید و هم‌دلی، ابراز عواطف، مدیریت تعارض، حل مسئله، کنترل خشم، تمییز همسر از والدین، سواد جنسی و...برخی این مهارت‌ها را به صورت تجربی و از محیط خود یاد می‌گیرند، برخی نیز طی سال‌ها آزمون و خطا با همسر خود. اما چه بهتر اگر این مهارت‌ها به صورت اصولی و نظام‌مند از طریق مطالعه، و در صورت لزوم مشورت با زوج‌درمانگر، آموخته شوند و مورد تمرین و استفاده قرار گیرند.۳- احساس امنیت، به ویژه برای زنان، از ضروری‌ترین مؤلفه‌های رابطه است.مهارت‌های یادشده در بخش پیشین زمانی مؤثر خواند بود که هر دو نفر در رابطه احساس امنیت داشته باشند. امنیت یکی از نیازهای بنیادین بشر بوده و فقدان آن موجب ورود ذهن و بدن به وضعیت بقا می‌شود. بدون داشتن این احساس، شخص نمی‌تواند روابط گرمی را تجربه کند. و متأسفانه به نظر می‌رسد که بسیاری از زنان به طور روزمره با احساس ناامنی مواجه می‌شوند.امنیت را می‌توانم به حداقل سه سطح طبقه‌بندی کنم.۱- امنیت فیزیکی: شخص در کنار همسرش آسوده‌خاطر باشد که آسیبی به او نمی‌رسد. (فقدان چنین احساسی در زنان بسیار رایج‌تر است.)۲- امنیت عاطفی: شخص بتواند آزادانه عواطف خود را نزد همسرش ابراز کند، و آسوده‌خاطر باشد که از این بابت مورد قضاوت، نکوهش یا سواستفاده قرار نمی‌گیرد. و نیز بتواند رفتار همسرش را پیش‌بینی کند و نگران رفتارهای تکانشی و انفجاری نباشد. (فقدان این احساس، در میان هم مردان و هم زنان رایج است.)۳- امنیت وجودی: شخص بتواند شخصیت مستقل خود را حفظ کند، آزادانه رشد کند، و در صورت لزوم با همسرش مخالفت کند و دیدگاه خود را ابراز کند، بی‌نگرانی از بابت طرد یا ترک‌ شدن، و بی‌دلهره از این که مبادا کم‌تر دوست داشته شود. (فقدان این مورد نیز در زنان رایج‌تر است.)۴- برای زنان، ابراز عواطف و شنیده شدن عواطف بسیار مهم است.از نگر مردان، برخی از احساسات (همچون غم، سرخوردگی، نگرانی و...) اساساً منفی هستند و مانعی بر سر راه حل مسائل و دست‌یابی به اهداف به شمار می‌روند. اما از نگر زنان، چیزی بنام «احساس منفی» معمولاً وجود ندارد؛ همهٔ احساسات کم‌و‌بیش ضروری هستند، و ابراز آن‌ها و شنیده‌شدن آن‌ها، نسبت به حل مسئله و رسیدن به هدف اولویت بیشتری دارد. یک زن نیاز دارد که همسرش احساسات او را بشنود، مورد تأیید قرار دهد، و ترجیحاً با او هم‌دلی کند. کمک به حل مسائل او نیز نیک است، اما در جایگاه دوم قرار دارد و جایگزین هم‌دلی نمی‌شود.منظور از تأیید عواطف یک شخص، لزوماً موافقت با نظر او نیست. منظور این است که بپذیریم که احساس او موجه است و حق دارد که آن احساس را باشد. (مثلاً بپذیریم حق دارد ناراحت باشد از این که حس کرده مورد بی‌توجهی قرار گرفته، حتی اگر قبول نداشته باشیم که واقعاً مورد بی‌توجهی بوده است.) منظور از هم‌دلی نیز این است که بتوانیم مسئله را از نگاه او ببینیم و تجربهٔ عاطفی او را درک کنیم، حتی اگر برداشت ما از موقعیت کاملاً متفاوت باشد.۵- برای زنان، همراهی و صمیمیت بسیار مهم است.یکی از مطالبی که برای من جالب بود و تازگی داشت، همین بود که در بسیاری از زنان، «باهم‌بودن» خود می‌تواند یک نیاز عاطفی مهم باشد، حتی در فقدان یک هدف مشخص یا منفعت خاص. به نظر می‌رسد برخلاف مردان که معمولاً تمایل دارند امور مشترکشان را پیرامون یک هدف مشخص (مثل انجام یک کار، حل یک مسئله یا رسیدن به نتیجه‌ای خاص) تعریف کنند، زنان مایلند که از خودِ فعل همراهی و سپری کردن زمان مشترک لذت ببرند و صمیمیتشان را افزایش دهند، حتی اگر آن فعالیت اساساً هیچ نیازی به حضور دسته‌جمعی نداشته باشد.مثلاً بسیاری از زنان مایلند که کارهایی همچون خرید، مراجعه به پزشک، غذا خوردن یا قدم‌زدن را به اتفاق یک یا چند همراه صمیمی انجام دهند، بی آن که واقعاً نیازی به کمک و همراهی داشته باشند. به همین علت، صرف زمان مفید با یک‌دیگر در زوج‌ها، حتی برای امور سادهٔ روزمره، می‌تواند نقش مهمی در تقویت پیوند عاطفی و صمیمیت میان آن‌ها ایفا کند.۶- انسان‌ها، به ویژه زنان، دائماً تغییر می‌کنند.انسان‌ها موجوداتی ایستا نیستند و احساسات، نیازها، اولویت‌ها، حساسیت‌ها، و شیوه‌های ابراز و دریافت محبت در آن در طول زمان تغییر می‌کند. و البته ظاهراً این تغییرات در زنان بسیار مشهودتر و پررنگ‌تر است.به عنوان نمونه، ممکن است زنی در یک دوره نیازمند استقلال و فضای شخصی بیشتر باشد، و در دورهٔ دیگری نیاز به توجه و رسیدگی بیشتر. در یک زمان به دنبال رشد فردی باشد، و در زمانی دیگر احساس وابستگی بیشتری کند. یک وقت بیشتر بخواهد همچون یک مادر به همسرش توجه کند، و یک وقت دیگر همچون یک کودک از او توجه بخواهد. حتی خلق‌وخوی یک زن تحت تأثیر عوامل بیرونی و البته چرخهٔ قاعدگی، به سرعت تغییر می‌کند.یک مرد در جایگاه همسر باید بتواند این تغییرات را ببیند، بپذیرد، با دقت دنبال کند، و خود را با آن‌ها هماهنگ سازد. باید همسرش را مرتباً دوباره بشناسد و از نو کشف کند.البته مردان نیز تغییر می‌کنند و یک زن نیز باید به این موضوع توجه شایسته‌ای داشته باشد. اما طبق آن‌چه من برداشت کردم، تغییرات زنان بیشتر، و لذا وظیفهٔ مردان در این مورد حساس‌تر است.۷- عشق کامل متشکل از سه وجه است: صمیمیت، شهوت و تعهد.صمیمیت به معنای احساس نزدیکی عاطفی است: در کنار شخص دیگری احساس اعتماد و آرامش داشته باشید، بتوانید خود واقعی‌تان باشید، و با احساس امینت در کنارش بتوانید آزادانه آسیب‌پذیر باشید. طبیعتاً صمیمیت منحصر به روابط زناشویی نبوده و در دوستی‌های عمیق نیز دیده می‌شود.شهوت به معنای کشش فیزیکی و احساسی است: داشتن شور و اشتیاق برای نزدیکی، تماس فیزیکی و روابط جنسی، که خصوصاً در ابتدای ازدواج ممکن است بسیار قوی باشد، اما در صورت عدم مراقبت می‌ تواند فروکش کند. این مورد نیز منحصر به روابط زناشویی نیست و مثلاً در روابط آتشین کوتاه‌مدت نیز دیده می‌شود.تعهد به معنای تصمیم آگاهانه برای ماندن، حفظ و تعمیق رابطه است: وفاداری، مسئولیت‌پذیری، گذشت، و این که هر روز انتخاب کنیم که در این رابطه بمانیم، حتی وقتی چنین انتخابی دشوار می‌شود. تعهد عمدتاً در ازدواج‌های رسمی دیده می‌شود (برخلاف روابط آزاد خارج از ازدواج)، اما به تنهایی برای گرم کردن رابطه و دمیدن روح در آن کافی نیست.توجه به هر سه مورد در زندگی مشترک ضروری بوده، و غیاب هر کدام مشکل‌ساز است.۸- شیوه‌های ابراز محبت و دریافت محبت در افراد متفاوت است.افراد به شیوه‌های گوناگونی عشق را ابراز می‌کنند: یک نفر بیشتر با سخن و تأیید کلامی، دیگری شاید بیشتر با خدمت‌رسانی و توجه، یکی شاید با هدیه دادن، و...؛ ضمناً شیوهٔ درک عشق و محبت در افراد نیز متفاوت است: مثلاً یک نفر شیفتهٔ شنیدن «دوستت دارم» در کلام است، اما دیگری همان را با دادن هدیه ابراز می‌کند، و شخصی دیگر با درست کردن غذا و اتو کردن لباس‌ها.در زندگی مشترک، باید اولاً تلاش کنیم تا بفهمیم همسرمان چه وقت بیشتر احساس می‌کند که مورد توجه و محبت قرار گرفته است، و ثانیاً روشی که برای ابراز توجه و محبت به ما بکار می‌گیرد را پیدا کنیم و تلاشش را ببینیم. این موضوع به ویژه در سال‌های نخستین زندگی مشترک اهمیت ویژه‌ای دارد. زمان می‌برد تا هر دو نفر بتوانند بهترین روش‌ها برای توجه و محبت به یک‌دیگر را کشف کنند.در این مورد، توجه به نیازهای یک‌دیگر نیز ضروری است. به عنوان مثال، شاید مردی در خودش احساس نیاز به قدرت کند، و برای ارضای این نیازش سخت کار کند و برای همسرش خانه‌ای بزرگ‌تر یا طلای بیشتر بخرد، در حالی که آن‌چه واقعاً همسرش در آن مقطع از زندگی نیاز داشت، نه درآمدِ پنج ساعت اضافه‌کاری در هر روز، بلکه فقط پنج دقیقه زمان مفید در هر روز برای ابراز احساساتش و احساس شنیده‌شدن است. فلسفهٔ ازدواج این نیست که صرفاً نیازهای خود را رفع کنیم؛ توجه به نیازهای همسر نیز به همان اندازه ضرورت دارد.۹- انسان نیازمند دلبستگی ایمن است.احساس دلبستگی یک احساس بسیار شیرین، و البته ضروری در انسان است. اما این دلبستگی می‌بایست بدون ترس از رها شدن و بدون ترس از صمیمیت باشد؛ و نیز بدون این که شخص تلاش کند که برای فرار از این ترس‌ها شخصیت و هویت مستقل خودش را گم کند، رفتار شریکش را تحت کنترل قرار دهد، میزان تعهد شریکش را مکرراً آزمایش کند، یا از شریکش فاصله بگیرد و اجازهٔ نزدیکی و صمیمیت به او ندهد.اگر دائماً نگرانیم که مبادا توسط شریک عاطفی خود ترک شویم، تلاش برای اعمال محدودیت و کنترل افراطی بر او، اجبار او به قطع ارتباط با دوستانش یا کناره‌گیری از شغلش، یا تست‌کردن دائمی او برای کشف این که تا کجا حاضر است برای بودن با ما بجنگد، نه تنها نگرانی ما را از بین نخواهد بُرد، بلکه ماندن در رابطه را برای او به روندی فرسایشی تبدیل خواهد کرد. به این ترتیب کم‌کم آن‌چه نگران بودیم مبادا رخ دهد را به دست خود به واقعیت تبدیل می‌‌کنیم (شبیه یک پیش‌گوییِ خودکام‌بخش یا self-fulfilling prophecy).وابستگی‌های ناایمن، چه از جنس اضطرابی باشند، اجتنابی، یا آشفته، هم آسایش خود فرد را از بین می‌برد و هم رابطه‌اش را تهدید می‌کند. در وضعیت حاد، این مورد حتماً نیازمند رسیدگی از جانب یک زوج‌درمانگر است.۱۰- اختلاف و دعوا جزئی جدایی‌ناپذیر از زندگی مشترک است.دعوا در هر صورت رخ می‌دهد، و اتفاقاً اگر هرگز رخ نداد باید شک کرد که یک جای کار می‌‌لنگد. (مثلاً شاید یکی از طرفین دچار ترس شدیدی از ترک‌شدن است، و لذا هرگز دیدگاه‌ها و عواطفش را ابراز نمی‌کند، تا مبادا دعوا شود.) اکثر اختلافات میان زوج‌ها نیز اساساً قابل حل نیستند و تا ابد به قوت خود باقی می‌مانند. مهم چگونگی مدیریت دعوا و اختلاف در میان زوج‌ها است.چهار رفتار هستند که رابطه را به سرعت تخریب می‌کنند، و از اصلی‌‌ترین نشانه‌های پیش‌بینی‌کنندهٔ طلاق به شمار می‌روند: انتقادات مخرب از همسر (مثل حمله به کل شخصیت وی به جای گفت‌وگو راجع به رفتارش و احساسی که از رفتارش داشته‌ایم: «تو هیچ‌وقت نمی‌فهمی! / تو همیشه فلان‌طور هستی!»)، تحقیر همسر (طعنه، تمسخر، چشم‌غلتاندن، مقایسه با دیگران، فحاشی، بی‌احترامی و...)، گرفتن وضعیت دفاعی در برابر همسر (تلاش برای تبرئهٔ خود و یافتن مقصر، توجیه، ضد حمله، مظلوم‌نمایی، گرفتن نقش قربانی و...) و قطع ارتباط (قهرهای طولانی، فاصله گرفتن، تنبیه با سکوت، ترک منزل و...)اشتباه بزرگ دیگر نیز سکوت در برابر مشکلات و عدم بیان نیازها و عواطف است، تا مبادا دعوا شود. در حالی که اگر همیشه همه‌چیز را در دل خود بریزید، بالاخره یک روز دلتان منفجر می‌شود و رابطه را نابود می‌کنید. نباید برای فرار از یک ساعت دعوای تلخ، کل زندگی مشترک را تلخ و تباه کرد.در صورت پرهیز از رفتارهای مخرب به هنگام دعوا، پرهیز از درون‌ریزی احساسات برای جلوگیری از دعوا، و نیز هم‌فکری برای حل مشکلات قابل حل، و مدیریت تعارض در برابر مشکلات مزمن غیرقابل حل (پذیرش آن‌ها و یافتن راهی برای کنار آمدن با آن‌ها، بجای تلاش برای تغییر ویژگی‌های بنیادین شخصیت همسر، یا راه انداختن یک جنگ دائمی) چه بسا هر دعوا نه تنها رابطه را تهدید نکند، بلکه منجر به تقویت آن شود.معرفی چند کتاب مفیددرس‌های بالا، به درست یا غلط، نتیجهٔ برداشت‌هایی است که من پس از خواندن کتاب‌های فراوانی پیرامون روان‌شناسی رابطه به دست آوردم. در ادامه چندی از این کتاب‌ها را معرفی می‌کنم که به نظر خودم ارزش خواندن دارند. ترتیب معرفی آن‌ها بر مبنای ترتیب اهمیتشان از نگاه من است.اگر شما نیز کتاب خوب دیگری می‌شناسید، از پیشنهاد شما استقبال می‌کنم.۱- مهارت‌های زناشویی (مک‌کی، فانینگ، پالگ)این کتاب که اتفاقاً آن را به توصیهٔ روان‌شناسم خواندم، شبیه دفترچه‌ای راهنما برای زندگی مشترک است. به صورت مفصل و بر مبنای چندین رویکرد روان‌شناسی معتبر، به شرح در مورد مهارت‌هایی از قبیل گفت‌وگو، ابراز احساسات، مدیریت تعارض‌ها و... پرداخته است. همچنین راه‌حل‌هایی کاملاً عملی ارائه داده و تمرین‌هایی آورده است تا درست پس از خواندن کتاب انجام دهید. حتی در ابتدای کتاب یک جدول راهنما نیز وجود دارد تا به هنگام مواجهه با هر مشکلی در زندگی مشترک، بدانید که بهتر است که کدام فصل‌ها مراجعه کنید. این کتاب نه تنها قطعاً ارزش یک‌بار خواندن را دارد، بلکه بسیار عالی است اگر آن را با همسرتان بازخوانی کنید و تمریناتش را به اتفاق یک‌دیگر انجام دهید.۲- اصول هفت‌گانه برای موفقیت در ازدواج (جان گاتمن، جولی شوارتز گاتمن)من هرچه از زوج گاتمن بگویم کم است! جان گاتمن یک روان‌شناس سرشناس بوده، که در کنار همسرش، جولی گاتمن، به مطالعه و بررسی عملی زوج‌های بسیار زیادی در شرایط کنترل‌شده پرداخته است. نگاه او بسیار علمی و تجربه‌محور بوده و کتاب‌هایش درس‌های ارزشمندی برای شما خواهد داشت.ضمناً خود جان گاتمن نیز در کنار همسرش تجربهٔ دهه‌ها زندگی مشترک موفق را داشته است. (برخلافِ مثلاً باربارا دی آنجلیس که کتاب‌هایش در رابطه با زندگی مشترک بسیار پرفروش است، اما خودش پنج بار ازدواج ناموفق کرده است! سعی دارم که قضاوت نکنم، اما برایم جای پرسش دارد: او اگر بیل‌زن است، چرا باغچهٔ خود را بیل نمی‌زند!؟)اساساً خواندن همه‌ٔ کتاب‌های زوج گاتمن را توصیه می‌کنم. «اصول هفت‌گانه برای موفقیت در ازدواج» شاید بهترین کتابش باشد. «درست دعوا کنید» در رابطه با چگونگی مدیریت اختلافات، و «هشت قرار عاشقانه» در رابطه با چگونگی داشتن گفت‌وگوهای کلیدی (به ویژه در دوران آشنایی و اوایل ازدواج) نیز بسیار برایم مفید بودند.۳- راهنمای مردان برای شناخت زنان (جان گاتمن، جولی شوارتز گاتمن)باز هم یک کتاب خوب دیگر از آقا و خانم گاتمن. این کتاب به طور خاص ویژهٔ مردان است، و اطلاعات بسیار ارزشمندی در رابطه با شناخت زنان می‌دهد: از چگونگی برقراری ارتباط با زنان و توجه به زنان، تا حدی قدری راجع به آناتومی زنان و روابط جنسی با زنان.بدیهیست البته که هرگز با یک کتاب نمی‌توانید زنان را به طور کامل بشناسید. به علاوه این که هر زن منحصربه‌فرد بوده و پیچیدگی‌های یکتای خود را دارد. با این وجود، کتاب یادشده می‌تواند سرنخ‌هایی به شما بدهد و نگاهتان را به بسیاری از مسائل عوض کند.۴- فوت کوزه‌گری روابط موفق (آلن دو باتن)آلن دو باتن در اصل روان‌شناس نیست، بلکه فیلسوف است. اما نگاه فلسفی او به پدیدهٔ عشق را بسیار دوست دارم و تا کنون چندین کتاب از او خوانده‌ام؛ از جمله کتاب معروفش: «جستارهایی در باب عشق». اما کتاب «فوت کوزه‌گری روابط موفق» را از این بابت معرفی می‌کنم که با وجود حجم کمش، جنبهٔ کاربردی بیشتری داشته و پر از تمرینات مفید در انتهای هر بخش است.۵- پنج زبان عشق (گری چپمن)گری چپمن نیز تحصیلات آکادمیک مرتبط با روان‌شناسی ندارد. به محتوای این کتاب نیز به هیچ‌وجه نباید به مثابه یک نظریهٔ نظام‌مند آکادمیک نگاه کنید. اما به هر حال به نظرم ارزش یک‌بار خواندن را دارد. در این کتاب راجع به پنج روش رایج صحبت شده که افراد از طریق آن‌ها عشق خود را ابراز می‌کنند، و یا انتظار دریافت عشق را دارند.اگر زمان کافی ندارید، می‌توانید از خواندن این کتاب بگذرید و صرفاً خلاصه‌ای از آن را در اینترنت پیدا کنید و بخوانید.۶- همانطور که هستی بیا | Come As you Are (امیلی ناگوسکی)رابطهٔ جنسی نیز جزئی از زندگی مشترک است. همه‌چیز نیست و نباید انتخاب همسر را صرفاً بر مبنای جذابیت جنسی انجام داد، اما به هر حال یکی از مؤلفه‌های اصلی است و نباید آن را نادیده گرفت. متأسفانه بسیاری از زوج‌ها در دوران آشنایی به همین واقعیت ساده توجه نمی‌کنند (معمولاً از روی شرم)؛ در حالی که یکی از علل رایج طلاق و جدایی در میان زوج‌ها همین نارضایتی جنسی است.متأسفانه با وجود جست‌وجوهای فراوان، منابع تألیفی یا ترجمه‌شدهٔ فارسیِ چندان معتبری پیدا نکردم. بیشتر منابع موجود یا شدیداً سربسته و با خودسانسوری سخن گفته بودند، یا فاقد اعتبار علمی بودند. (مثلاً بجای پژوهش‌های نظام‌مند آکادمیک، به متون دینی استناد می‌کردند.) بهترین کتاب تألیفیِ فارسی که خواندم، «توت‌فرنگی» از مجتبی طالبی بود؛ اما همچنان بسیاری از مسائل را توضیح نمی‌داد. لذا ناچاراً به سراغ کتب انگلیسی‌زبان رفتم.کتاب Come As you Are که متأسفانه ترجمه فارسی نشده (یا حداقل من چیزی یافت نکردم)، کتاب مفید و نسبتاً مفصلی پیرامون سواد جنسی است. البته مخاطب اصلی آن زنان هستند؛ اما به نظرم برای مردان نیز بسیار مفید بوده و اطلاعات بی‌نهایت ارزشمندی ارائه می‌دهد تا بتوانند بدن همسر خود و نیازهای جنسی او را بهتر درک کنند.۷- عاشقم باش، رهایم نکن! (میشل اسکین)در این کتاب از نگاه روان‌شناختی (اما به زبان ساده و برای افراد غیرمتخصص) به انواع سبک‌های دلبستگی ایمن و ناایمن پرداخته است. اگر در زندگی مشترکتان دائماً نگرانید که مبادا توسط شریک خود ترک شوید، یا در سطحی شدید با احساساتی همچون بی‌اعتمادی، محرومیت عاطفی، شکست یا شرم مواجه هستید، این کتاب می‌تواند برای شما کارآمد باشد. البته در درجه نخست، مشورت با زوج‌درمانگر را توصیه می‌کنم.</description>
                <category>پویان</category>
                <author>پویان</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 14:55:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا می‌توان هواپیماهای رادارگریز و پنهانکار را شکار کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyan_01001010/stealth-uhtsekx0ussw</link>
                <description>توسعه‌ی فن‌آوری پنهانکاری موجب تغییر معادلات نظامی و سیاسی گشته است. هم‌اکنون نیز ایالات متحده و اسرائیل در حال تهدید ایران هستند که در صورت عدم توقف برنامه‌های هسته‌ای از گزینه‌ی نظامی استفاده می‌کنند، و یکی از عناصر مهم در این گزینه‌ی نظامی نیز انواع هواپیماهای پنهانکار است.اما منظور از پنهانکاری در هواپیماها چیست و این قابلیت چگونه به دست می‌آید؟ هواپیماهای پنهانکار چگونه می‌توانند به مثابه تهدیدی جدی ظاهر شوند؟ و چه راه‌هایی برای مقابله با چنین تهدیدی وجود دارد؟ آیا می‌توان هواپیماهای پنهانکار را سرنگون کرد؟ این‌ها پرسش‌هایی است که شاید با مرور اخبار به آن‌ها بر بخورید و در ادامه‌ی مطلب تلاش دارم آن‌ها را بررسی کنم.Northrop B-2 Spirit, Lockheed Martin F-22 Raptorبخش اول: پنهانکاری چیست؟پنهانکاری (stealth) در هواپیماها به مجموعه روش‌ها و فن‌آوری‌هایی اطلاق می‌شود که در تلاشند تا توانایی آشکارسازی هواپیماها را کاهش دهند. هدف از پنهانکاری این است که هواپیما بتواند مأموریت‌های نظامی یا اطلاعاتی خود را به شکلی انجام دهد که شناسایی نشود و یا حداقل شناسایی را به تعویق بیندازد.اما اساساً چه روش‌هایی برای شناسایی هواپیماها وجود دارد؟۱-۱- امواج نور (دید بصری)ابتدایی‌ترین روش آشکارسازی و شناسایی هواپیماها که از زمان اختراع نخستین هواپیما نیز کاربرد داشته است، مشاهده‌ی مستقیم هواپیما با چشم غیرمسلح، و به صورت پیشرفته‌تر با دوربین یا تلسکوپ است. در جنگ جهانی اول و تا اواسط جنگ جهانی دوم، تنها راه آشکارسازی هواپیماها نیز همین بود. (البته به صورت محدود از قیف‌هایی جهت شنیدن صدای هواپیما از فاصله‌ی دور نیز استفاده می‌شد.) امروزه نیز خلبانان جنگنده به هنگام داگ‌فایت (dogfight — نبردهای هوایی از فاصله‌ی کم) تا حدودی متکی بر همین روش هستند.رایج‌ترین اقدام جهت کاهش دید بصری، استتار هواپیما با رنگ‌ها و طرح‌هایی شبیه پس‌زمینه (آسمان یا عوارض زمینی) است.استتار آبی Mikoyan MiG-29S نهاجااستتار خاکی Grumman F-14A Tomcat نهاجااستتار پلنگی Messerschmitt Bf 109 لوفت‌وافه (آلمان نازی)  — جنگ جهانی دوم، کارزار شمال آفریقامجموعه‌ای از استتارهای گوناگونآشکارسازی هواپیما با این روش بسیار محدود و ضعیف بوده، و فقط در فواصل کم کاربرد دارد. شما نمی‌توانید تمام روز به آسمان زل بزنید و نهایتاً در یک لحظه، یک هواپیما در ارتفاع چند هزار پایی که شبیه نقطه‌ای بسیار کوچک است را تشخیص دهید، و تازه بفهمید که آیا دوست است یا دشمن، یا آیا هواپیمای نظامی است یا ترابری. همچنین در شب که نوری نیست، در زیر آفتاب شدید و زمانی که هواپیما بین شما و خورشید قرار دارد، و یا در زمانی که هوا نامساعد بوده و ابر یا مه محیط را فرا گرفته است، آشکارسازی آن با چشم بسیار دشوار است.(نکته‌ی جانبی: در زمان جنگ ایران-عراق، گاه تصمیم بر آن می‌شد که برخی از عملیات‌ها در صبح و همزمان با طلوع خورشید انجام شوند. چرا که هنگام یورش رزمندگان ایرانی از شرق به غرب، خورشید نیز درست در پشت سر آنان قرار می‌گرفت؛ هم چشمان دشمنی که مجبور بود به شرق نگاه کند را اذیت می‌کرد، و هم نفرات و تجهیزات دشمن به خوبی با آفتاب روشن می‌شد و در دیدرس رزمندگان ایرانی قرار می‌گرفت. برعکس، عراق از این نظر ترجیح می‌داد که عملیات‌هایش را ترجیحاً به هنگام غروب آغاز کند.)۱-۲- امواج فروسرخهواپیماها داغ هستند، بسیار داغ‌تر از محیط پیرامونی خود. به ویژه در هواپیماهای جت، گازی داغ از دل محفظه‌ی احتراق موتور خارج می‌شود که دمای آن بین چندصد تا چند هزار درجه‌ی سلسیوس است. علاوه بر آن، بدنه‌ی هواپیما نیز در سرعت‌های بالا و در اثر اصطکاک با هوا گرم می‌شود. به این ترتیب، در صورت استفاده از حسگر فروسرخ، هواپیما همچون چراغی در تاریکی می‌درخشد!تصویر حرارتی Airbus A400M Atlas؟ (راجع به مدل هواپیما مطمئن نیستم؛ اگر اشتباه می‌کنم، لطفاً تذکر دهید!)تصویر حرارتی Saab JAS 39 Gripen فلیگ‌واپنِت (سوئد)بزرگ‌ترین مزیت آشکارسازی هواپیماها با دید فروسرخ این است که راه‌های چندانی برای مقابله با آن وجود ندارد. معمولاً هواپیماهای پنهانکار به شکلی طراحی می‌شوند که بدنه‌ی خود را تا حد امکان خنک نگه دارند. همچنین در بدنه از موادی جاذب حرارت استفاده می‌کنند تا گرما را جذب کرده و به تدریج پخش کند. همچنین مشابه روش مقابله با دید بصری، تلاش می‌کنند که بدنه‌ی هواپیما در طیف فروسرخ (به ویژه فروسرخ نزدیک یا NIR) نیز با محیط پیرامون خود مستتر شود. مهم‌تر از همه، هواپیماهای پنهان‌کار تلاش می‌کنند تا گازهای خروجی از نازل خود را تا حدودی خنک‌تر کنند (از طریق ترکیب آن با هوای سرد بیرون، به ویژه در موتورهای توربوفن، و همچنین با انبساط آن به هنگام خروج از موتور) که آشکارسازی آن توسط حسگرها دشوارتر شود. علاوه بر آن، معمولاً محل قرارگیری موتور و نازل‌ها به شکلی است حداقل از جلو، پایین و طرفین هواپیما، گازهای داغ خروجی به وسیله‌ی بدنه‌ی خود هواپیما به اختفا درآیند.نازل‌های خروجی Lockheed F-117 Nighthawk ن.ه ایالات متحده که گاز خروجی را منبسط و پخش می‌کنندنازل‌های خروجی Northrop B-2 Spirit ن.ه ایالات متحده که بالاتر از بدنه قرار گرفته‌اندتصویر حرارتی Northrop B-2 Spirit (حسگرهای زمینی در عمل نمی‌توانند از این زاویه تصویربرداری کنند)با آن که مخفی نمودن ردپای حرارتی هواپیماها دشوار است، مشکل آن‌جاست که آشکارسازی آن‌ها به وسیله‌ی حسگرهای فروسرخ با محدودیت‌های شدیدی روبه‌روست. درست مشابه دید بصری، این روش آشکارسازی نیز فقط برای فواصل کوتاه کارآمد است. با افزایش فاصله، توانایی آشکارسازی و رهگیری هواپیما نیز به شدت افت می‌کند. در حقیقت اگر روی زمین هستید می‌توانید هواپیمای دشمن را با حسگرهای فروسرخ ببینید، معمولاً دیگر دیر شده و بهتر است فرار کنید؛ چرا که به زودی مورد هدفش قرار خواهید گرفت! همچنین گرم بودن هوا نیز از قدرت آشکارسازی حسگرهای فروسرخ می‌کاهد (چرا که هواپیما عملاً با هوای گرم محیط استتار می‌شود)، و وجود منابع پرنور دیگری مثل خورشید یا منور در محیط نیز دید حسگرهای فروسرخ را کور می‌کند. (البته سامانه‌های مدرن‌تر، به ویژه با تکنیک‌های پردازش تصویر، می‌توانند تا حدودی خورشید و منورها را فیلتر کنند و فقط به رهگیری هواپیماها بپردازند.)اشکال دیگر روش آشکارسازی با امواج فروسرخ نیز — باز مشابه امواج نور — این است که شناسایی نوع، ابعاد، فاصله و سرعت هواپیما دشوار است. دوربین‌های فروسرخ شما یک نقطه‌ی متحرک در آسمان را تشخیص می‌دهند. چگونه قرار است بفهمید که آن نقطه یک هواپیمای کوچک و آرام در فاصله‌ی نزدیک است، یا یک هواپیمای بزرگ و سریع در فاصله‌ی دور؟ (انجام این کار امکان‌پذیر است، اما راحت نیست و به فن‌آوری نسبتاً پیچیده‌ای نیاز دارد.)۱-۳- امواج رادیویی (رادار)واژه‌ی Radar کوتاه‌شده‌ی Radio Detection and Ranging (آشکارسازی و مسافت‌یابی رادیویی) است. رادار یکی از مهم‌ترین اختراعات قرن بیستم به شمار می‌رود که عملاً مسیر تاریخ را تغییر داده است.امواج رادیویی در قیاس امواج پرفرکانس‌تر مثل فروسرخ و نور، مزایای بسیاری دارند. آن‌ها می‌توانند به راحتی از میان اتمسفر، مه، ابرها، و گردوغبار، و تا حدودی از میان درختان و ساختمان‌ها نیز عبور کنند. (برای همین است که در منزل خود نیز قادرید از تلفن همراه یا وای‌فای استفاده کنید. امواج رادیویی تا حدود قابل قبولی از دیوارها نیز رد می‌شوند.) در فواصل طولانی، امواج نور و فروسرخ در اتمسفر دچار پراکندگی یا جذب می‌شوند؛ در حالی که امواج رادیویی تحت تأثیر بسیار کم‌تری قرار می‌گیرند. (برای همین است که یک دکل رادیویی برای ارائه‌ی خدمات رادیویی به یک شهر کوچک کافی است، اما برای روشنایی شهر می‌بایست در هر چند متر یک تیر چراغ برق نصب کرد.) تشخیص سرعت حرکت اجسام با کمک اثر دوپلر (Doppler effect) با دقت بالا و در شرایط پیچیده هم از طریق امواج رادار راحت‌تر است. همچنین تمامی این مزایا با مصرف انرژی بسیار کم‌تری انجام می‌شود. (با یک ژنراتور کوچک می‌توانید توان راداری را فراهم کنید که تمامی آسمان را پوشش می‌دهد. در حالی که روشن کردن تمامی آسمان با نورافکن، به یک نیروگاه برق نیاز دارد!)با کمک امواج رادیویی، بشر حتی توانسته است سطح سیاره‌ی زهره را نیز از ورای اتمسفر بسیار غلیظش ببیند!سیاره‌ی زهره از دید امواج مرئی (چپ) و رادیویی (راست) توسط کاوشگر خورشیدی Parkerنقشه‌ی عوارض طبیعی سطح سیاره‌ی زهره توسط مدارگرد Pioneer 12با رادارهای مخصوص، می‌توان برخی ماهواره‌ها در فضا را نیز از روی زمین تشخیص داد!ایستگاه فضایی چینی Tiangong-1 از دید رادار TIRA متعلق به رصدخانه‌ای در بن آلمانمدتی پس از اختراع رادار، سامانه‌های راداری تبدیل به مهم‌ترین و بهترین روش جهت آشکارسازی و شناسایی هواپیماها از فواصل طولانی شدند. این موضوع آن‌قدر اهمیت دارد که گاه برخی واژه‌های «پنهانکاری» و «رادارگریزی» را به اشتباه به جای یک‌دیگر به کار می‌برند. (چون مهم‌ترین ویژگی هواپیماهای پنهان‌کار، رادارگریزی است. همچنین اگر هواپیمایی رادارگریز باشد، حداقل در فواصل طولانی پنهان است.) لذا در ادامه‌ی مطلب نیز عمدتاً به رادارها و قابلیت رادارگریزی می‌پردازیم.یک گیرنده‌ی امواج رادیویی، اساساً قطعه‌ای فلزی است که در اثر برخورد امواج رادیویی دارای اندکی نوسانات در بار الکتریکی خود می‌شود. با تشخیص و سنجش افت‌وخیزها می‌توان اطلاعاتی راجع به موج رادیویی ساطع‌شده، و به دنبالش منبعی که آن موج را ساطع کرده است، به دست آورد. یک فرستنده‌ی امواج رادیویی نیز از نظر تئوری عملکردی مشابه لامپ دارد؛ فقط به جای تولید نور مرئی، امواجی با فرکانس بسیار پایین‌تر در محدوده‌ی رادیویی را تولید می‌کند. اگر فرکانس‌های گوناگون رادار را همچون رنگ‌های نور مرئی تصور کنید، برای آشکارسازی هواپیماها کافیست به وسیله‌ی فرستنده، نوری با یک رنگ مشخص و منحصربه‌فرد که خودتان می‌دانید (و در طبیعت نیز رایج نیست تا موجب استتار با محیط شود) را در آسمان پخش کنید، و سپس به وسیله‌ی یک گیرنده (که از نظر تئوری عملکردی مشابه دوربین عکاسی دارد) به دنبال همان رنگ بگردید. اگر هواپیمایی در آسمان باشد، امواج ساطع‌شده از فرستنده به آن برخورد کرده و سپس بازتاب می‌شوند که توسط گیرنده‌های شما قابل تخشیص هستند. (انگار نورافکنی را در شب بر روی هواپیما انداخته‌اید؛ اما به‌جای نور از امواج رادیویی استفاده می‌کنید.)نکته‌ی دیگری که در خصوص امواج باید به آن توجه کنید این است که اگر جسمی از طول موجی کوچک‌تر باشد، آن جسم از نظر آن موج تقریباً وجود ندارد! مثلاً اگر مورچه‌ای را چند لحظه در موج‌پز (اجاق مایکروویو) قرار دهید، هیچ اتفاقی برایش نمی‌افتد؛ چرا که بدنش کوچک‌تر از امواج موج‌پز است. (همچنین آب بسیار ناچیزی نیز در بدنش بوده و خیلی کم تحت تأثیر تغییرات میدان الکتریکی در موج‌پز قرار می‌گیرد و گرمای ناچیزی تولید می‌کند.) همچنین هرچه طول موج کم‌تر (و فرکانس بیشتر) باشد، تصاویر دقیق‌تر و با کیفیت‌تری قابل تهیه است. از همین روانتخاب فرکانس مورد استفاده در رادار نیز اهمیت شایانی دارد.فرکانس‌های پایین‌تر (VHF و UHF، به ترتیب در محدوده‌های ۳۰—۳۰۰ مگاهرتز و ۳۰۰ مگاهرتز تا ۳ گیگاهرتز، و طول موج‌های ۱—۱۰ متر و ۱۰ سانتی‌متر تا ۱ متر) در آشکارسازی هواپیماها از فواصل طولانی کارآمدتر هستند و کم‌تر تحت تأثیر عوامل اتمسفری قرار می‌گیرند. همچنین به انرژی کم‌تری نیاز داشته و جهت پوشش محدوده‌ی وسیعی از آسمان مناسبند. اما برای تهیه‌ی یک تصویر راداری دقیق و با تفکیک‌پذیری بالا مناسب نیستند. (حتی ممکن است نتوان با آن‌ها شکل هواپیما را تشخیص داد؛ فقط می‌فهمید که یک جسم شبح‌مانندی در آن‌جاست!) لذا عمدتاً در رادارهای اخطار زودهنگام مورد استفاده قرار گرفته و برای هدایت موشک‌های پدافندی که نیازمند دقت بالا جهت رهگیری هستند، نامناسبند.از سوی دیگر، فرکانس‌های بالاتر (باند X و Ku با فرکانس‌های ۸—۱۲ گیگاهرتز و ۱۲—۱۸ گیگاهرتز، و طول موج‌های ۲/۵—۳/۷۵ سانتی‌متر، و ۱/۶۷—۲/۵ سانتی‌متر) اجسام کوچک‌تر (یا رادارگریزتر) بهتر عمل می‌کنند؛ اما مشکل این‌جاست که تحت تأثیر اتمسفر قرار گرفته، دقتشان با افزایش برد کاهش می‌یابد، و بعضاً حتی پرندگان یا برخی از قطرات باران را نیز تشخیص می‌دهند و با یک تصویر راداری بسیار شلوغ و آشفته مواجه می‌شوید که هواپیما در میان آن استتار کرده است. این فرکانس‌ها برای فواصل طولانی و محدوده‌های وسیع نامناسب بوده و بیشتر برای زمانی کاربرد دارد که هدف به اندازه‌ی کافی نزدیک شده است.به همین علت، آشکارسازی یک هواپیما لزوماً به توانایی سرنگونی آن منجر نمی‌شود. ممکن است بتوانید یک هواپیما را از فاصله‌ی زیاد به وسیله‌ی رادار VHF ببینید؛ اما نتوانید با موشکی که مبتنی بر باند Ku است، روی آن قفل راداری کرده و آن را سرنگون سازید.راجع به روش‌های رادارگریزی در ادامه‌ی مطلب بیشتر بحث خواهد شد.۱-۴- سایر روش‌هاروش‌های دیگری نیز جهت تشخیص هواپیماها وجود دارد. برای مثال در جنگ جهانی دوم تلاش می‌کردند هواپیماها را بر اساس صدایشان تشخیص دهند. (روشی که هم‌اکنون توسط زیردریایی‌ها در زیر آب، جایی که نور و نه امواج رادیویی نفوذ چندانی ندارد، اما صوت و فراصوت بسیار سریع‌تر و دورتر حرکت می‌کند، استفاده می‌شود.)سربازان آلمان نازی در حال استفاده از یک موقعیت‌یاب صوتی جهت تشخیص صدای هواپیماها — ابتدای جنگ جهانی دومیا امروزه تلاش می‌کنند هواپیماها را بر اساس شنود سیگنال‌های الکترونیکی (ELINT) نیز تشخیص دهند. هواپیماها خود دارای تجهیزات الکترونیکی هستند و همچین جهت شناسایی و ارتباط از امواج رادیویی بهره می‌برند. به این ترتیب ممکن است ردپایی از سیگنال‌های الکترونیکی به جای بگذارند که شاید توسط ابزار حساس و بسیار پیچیده‌ای قابل آشکارسازی باشد.اما همچنان مهم‌ترین روش همان اتکا بر امواج رادیویی است که در ادامه به آن می‌پردازیم.بخش دوم: تاریخچه‌ی مختصر رادار و رادارگریزی۲-۱- نبرد زمین و آسمانپس از اختراع نخستین هواپیما (Wright Flyer) توسط برادران رایت در سال ۱۹۰۳ و تحقق‌بخشی به آرزوی باستانی انسان — توانایی پرواز — زمان زیادی طول نکشید تا بشر به کاربردهای بالقوه‌ی این اختراع در زمینه‌ی نظامی نیز پی ببرد. با شروع جنگ جهانی اول در ۱۹۱۴، هواپیماها نیز به خدمت ارتش‌ها در آمدند. البته در آن دوران، هواپیماها کوچک، سبک، ساخته شده از چوب و پارچه، و به ندرت مسلح بودند و بیشتر برای عملیات‌های شناسایی و عکس‌برداری از مواضع دشمن مورد استفاده قرار می‌گرفتند.با شروع جنگ جهانی دوم در ۱۹۳۹ اما اوضاع کاملاً تغییر کرد. برای اولین‌بار در تمام تاریخ بشر، جنگ دیگر دوبُعدی و متکی بر پیشروی بر سطح زمین یا دریا نبود؛ بلکه به آسمان‌ها نیز کشیده شد و حالت سه‌بُعدی پیدا کرد. برخلاف جنگ جهانی اول که دو لشگر در برابر یک‌دیگر قفل می‌شدند و هیچ‌یک قادر به ترک سنگرهای خود و پیشروی به سمت طرف مقابل نبود، در جنگ جهانی دوم، بمب‌افکن‌های فلزی غول‌پیکر می‌توانستند به راحتی از بالای سنگرها عبور کنند، خود را به شهرها برسانند و بمباران‌های گسترده انجام دهند. شهرهای بسیاری در این جنگ با خاک و خاکستر یکسان شد.بمب‌افکن‌های Boeing B-29 Superfortress ن.ه ایالات متحده در حال رهاسازی بمب‌های آتش‌زا بر فراز یوکوهاما ژاپن — جنگ جهانی دومرادارها از دوران جنگ جهانی دوم جهت تشخیص هواپیماها مورد استفاده قرار گرفتند. هرچند که در آن دوران هنوز موشک‌های پدافندی وجود نداشت، اما حداقل می‌توانستند عنصر غافل‌گیری در حملات هوایی را از بین ببرند، و از مسافت‌های طولانی، اطلاعات نسبتاً خوبی از جهت، سرعت حدودی و تعداد هواپیماهای دشمن به دست آورند. به این ترتیب پرسنل پدافند زمان بسیار ارزشمندی را به دست می‌آوردند تا از دقایقی پیش از حمله در وضعیت آماده‌باش قرار بگیرند و توپ‌های ضدهوایی را به شیوه‌ی مناسبی تنظیم کنند، خلبانان هواپیماهای جنگنده و رهگیر می‌توانستند آماده و بلند شوند تا به درگیری و مقابله با بمب‌افکن‌های مهاجم بپردازند، و سایرین نیز فرصت فرار به پناهگاه‌ها را پیدا می‌کردند.آنتن رادار دوربرد اخطار زودهنگام  FuMG 41/42 ماموت آلمان نازی (نخستین رادار آرایه‌فازی عملیاتی جهان) — جنگ جهانی دومجنگ جهانی دوم: آنتن‌های مجموعه رادارهای اخطار زودهنگام Chain Home در بریتانیا نقش مؤثری در حفاظت جزایر بریتانیا در برابر حملات لوفت‌وافه‌ی آلمان ارائه کردند. این رادارها حتی قادر بودند موشک‌های بالستیک V-2 را نیز تشخیص دهند.همچنین برخی هواپیماها نیز در همان دوران به صورت محدود مجهز به رادار شدند که به خدمه اجازه می‌دادند اهداف هوایی را از فواصل طولانی و بدون دید بصری تشخیص دهند و جهت رهگیری آنان وارد عمل شوند. این موضوع به ویژه در شب اهمیت شایسته‌ای پیدا می‌کرد. معمولاً عملیات‌های بمباران هوایی شهرها و تأسیسات در شب انجام می‌شد تا پدافند ضدهوایی و هواپیماهای رهگیر (interceptor) دشمن نتوانند بمب‌افکن‌ها را به درستی ببینند. (چون در آن زمان، برد بمب‌افکن‌ها بسیار بیشتر از جنگنده‌ها بود و معمولاً زمانی که بمب‌افکن‌ها وارد حریم هوایی دشمن می‌شدند، بی‌دفاع و بدون اسکورت بودند و طعمه‌ی جنگنده‌های چابک دشمن می‌شدند.) با استفاده از رادار، کم‌کم در حال تغییر قوانین بازی بود. (هرچند که بمباران‌های شبانه تا پایان جنگ جهانی دوم نیز ادامه یافت.)هواپیمای Dornier Do 217 لوفت‌وافه (آلمان نازی) مجهز به رادار رهگیری هوایی FuG 202 — جنگ جهانی دوم لازم به یادآوری است که در آن زمان هنوز موشک‌های پدافندی وجود نداشت. زمانی که یک هواپیما وارد منقطه‌‌ی دشمن می‌شد، علاوه بر هواپیماهای جنگنده‌ی رهگیر، وظیفه‌ی تیربارها و توپ‌های ضدهوایی‌ها بود که با آن مقابله کنند. این امر بسیار دشوار بود. پرسنل زمانی می‌بایست بدون هیچ تجهیزات پیچیده‌ای ارتفاع، سرعت و جهت پرواز هواپیماهای دشمن را تخمین می‌زدند و تیربارها و توپ‌ها را در جهت مناسبی نشانه‌گیری می‌کردند. مهمات زیادی مورد استفاده قرار می‌گرفت تا تنها یک هواپیما سرنگون شود.توجه داشته باشید که هواپیماها اهدافی حساس، اما چابک هستند. برخلاف تانک و خودروهای زرهی، نیازی نیست که مستقیماً آن‌ها را هدف قرار دهید تا به بدنه‌ای ضخیم نفوذ کنید. تنها کافیست بتوانید انفجاری در نزدیکی آن‌ها ایجاد کنید تا در اثر موج انفجار و ترکش‌ها به قدری آسیب ببینند که کنترلشان را از دست بدهند. در جنگ جهانی دوم، معمولاً از مهماتی زمان‌دار (با چاشنی تأخیری) استفاده می‌شد. به این شکل که پرسنل زمینی پس از تخمین ارتفاع هواپیما، چاشنی مهمات ضدهوایی را به شکلی تنظیم می‌کردند که پس از رسیدن به ارتفاع مورد نظر، خودبه‌خود منفجر شود. به این ترتیب می‌توانستند امید داشته باشند که حتی اگر گلوله‌های توپ مستقیماً به هواپیماها برخورد نکنند، حداقل در نزدیکی آن‌ها منفجر شوند. البته این کار در عمل بسیار دشوار بود. ایالات متحده نیز موفق شد به طور محدود از مهماتی با چاشنی مجاورت استفاده کند که با تابش امواج رادیویی، در صورتی که تشخیص می‌دادند به هدفی نزدیک شدند، منفجر شوند. به هر حال همین روش مقابله نیز دشوار بود و تا مدت‌ها هواپیماها سلاطین بلامنازع آسمان‌ها بودند.در جنگ سرد اما اوضاع تغییر کرد. برای نخستین‌بار، سیستم‌های موشکی پدافندی پیشرفته توسعه یافتند و در مقیاس انبوه تولید شدند. برای نخستین‌بار، دیگر هواپیماها در آسمان بی‌رقیب نبودند. مثلاً در میانه‌ی جنگ ویتنام، ایالات متحده با شوک بزرگی مواجه شد: اتحاد جماهیر شوروی به طور گسترده اقدام به تولید سامانه‌ی پدافندی S-75 دوینا و صدور آن به ویتنام شمالی کرد، که به مثابه تهدیدی جدی برای هواپیماهای نیروی هوایی و نیروی دریایی ایالات متحده ظاهر شدند.لحظه‌ی سرنگونی یک فروند McDonnell Douglas RF-4C Phantom II به وسیله‌ی پدافند S-75 — جنگ ویتنامپرسنل زمینی ویتنام شمالی در حال آماده‌سازی پدافند S-75 — جنگ ویتناماز همین‌جا بود که تلاش برای توسعه‌ی روش‌هایی جهت پنهان ماندن از دست سامانه‌های پدافندی، به طور جدی آغاز شد.۲-۲- بالاتر، سریع‌ترسابقه‌ی پنهان‌کاری به اواخر جنگ جهانی دوم بر می‌گردد. آلمان نازی تلاش کرد با طراحی بمب‌افکن Horen Ho 229، صاحب هواپیمایی شود که می‌تواند تا حدودی از دید رادارها پنهان بماند و اقدام به بمباران اهدافش کند. هرچند که این تلاش در اواخر جنگ انجام شد و خیلی زود با شکست و سقوط آلمان نازی ناکام ماند.یک فروند Horten Ho 229 که توسط ارتش ایالات متحده به غنیمت گرفته شده است — جنگ جهانی دومبا پیدایش هواپیماهای نسل دوم (همچون Mikoyan-Gurevich MiG-21 و Lockheed F-104 Starfighter) و سه (مثل McDonnell Douglas F-4 Phantom II و Dassault Mirage F1)، نیاز به پنهان‌کاری برای مدتی کم‌رنگ‌تر و در عوض بر روی افزایش سرعت و سقف پروازی جنگندها تمرکز شد. به هر حال چندان اهمیتی نداشت اگر جنگنده‌ی شما در رادار آشکار شود؛ کدام مسلسل ضدهوایی می‌خواست آن را در حالی که مشغول به پرواز مافوق‌صوت در ارتفاع چندهزار پایی است، شکار کند!؟ حتی تا نسل دوم، موشک‌های هوابه‌هوا نیز چندان کارآمد و فراگیر نبودند.اما خیلی زود با پیدایش و فراگیری سامانه‌هایی پدافندی، همچون S-75 که پیش‌تر ذکر شد، ورق برگشت و هواپیماها برای نخستین‌بار با تهدیدی جدی از سوی زمین مواجه شدند. راه حل اولیه این بود که در ارتفاع کم پرواز کنید که از دید رادارها پنهان بمانید. اما با افزایش تراکم رادارها، سامانه‌های پدافندی متحرک، و حتی تجهیز نفرات پیاده به دوش‌پرتاب‌ها، این امر دشوار و دشوارتر می‌شد. راه حل دیگر در افزایش سرعت و/یا ارتفاع بود. هواپیمای شناسایی Lockheed U-2 Dragon Lady در دهه‌ی ۵۰ میلادی با همین نگاه ساخته شد: آن‌قدر بالا پرواز کنید که آشکار نشوید و حتی درصورت آشکارسازی نیز کسی دستش به شما نرسد!هواپیمای شناسایی Lockheed U-2 Dragon Lady، متعلق به CIAنمایی داخلی از U-2 در ارتفاع ۷۰,۰۰۰ پا (حدود ۲۱ کیلومتر)لباس خلبان U-2سلفی یک خلبان U-2 ن.ه ایالات متحده با بالن جاسوسی چین در سال ۲۰۲۳هواپیمای U-2 حتی امروز پس از نزدیک هفت دهه، همچنان مورد استفاده است و ارتقا دریافت می‌کند. علاوه بر کاربردهای نظامی، حتی ناسا نیز فروند از مدل تغییریافته از این هواپیما (با شناسه‌ی ER-2) را در اختیار داشته و جهت انجام پژوهش روی اتمسفر زمین به کار می‌گیرد.با تمام این اوصاف، حتی پرواز در ارتفاعات بالا نیز نجات‌بخش نبوده است. با پیشرفت سامانه‌های راداری و پدافندی در جنگ سرد، هواپیماهای U-2 نیز مورد تهدید قرار گرفتند. در ۱۹۶۰ یک فروند از این هواپیما به هنگام پرواز بر فراز خاک شوروی و انجام یک مأموریت شناسایی برای CIA، توسط پدافند هوایی شوروی سرنگون شد. (خوشبختانه خلبان ایجکت کرد و زنده ماند، اما توسط شوروی دستگیر شد.) دو سال بعد و به هنگام بحران موشکی کوبا نیز یک فروند U-2 دیگر که بر فراز کوبا در حال پرواز بود، توسط پدافند هوایی کوبا (باز هم ساخت شوروی) منهدم شد. (متأسفانه خلبانش نیز جان باخت.)در دهه‌ی ۶۰ میلادی، ایالات متحده روی افزایش سرعت هواپیماهای استراتژیک خود تمرکز کرد؛ با این منطق که اگر بتوانید به اندازه‌ی کافی سریع بروید، دشمن دستش به شما نمی‌رسد. در همان دوران، بمب‌افکن Convair B-58 Hustler معرفی شد: نخستین جت بمب‌افکن جهان با توانایی پرواز در سرعت ماخ ۲ (دو برابر سرعت صوت). و البته در همین دهه، یک کارت طلایی نیز توسط این کشور رو شد: پروژه‌ی Oxcart، شامل هواپیماهای A-12 و YF-12 و M-12 و البته SR-71. هواپیماهای این خانواده قادر بودند تا سرعت بالای ماخ ۳ پرواز کنند. تا به امروز نیز رکورد سریع‌ترین هواپیمای سرنشین‌دار تاریخ در دست SR-71 است، با سرعت ۳,۵۲۹/۶ کیلومتر بر ساعت.(نکته‌ی جانبی: توجه داشته باشید که منظور از «هواپیما» airplane است: وسیله‌ای که برای حرکت متکی بر دریافت هوای محیط توسط موتورش و برون‌داد آن جهت دستیابی به نیروی رانش است. وگرنه رکورد سریع‌ترین «هواگرد» یا aircraft سرنشین‌دار متعلق به هواگرد آزمایشی North American X-15 ساخت ناسا است که به سرعت ماخ ۶/۷ دست پیدا کرد. اما این هواگرد، یک rocketplane بود که جهت تأمین رانش کاری به اتمسفر نداشت و از یک موتور راکت بهره می‌برد. یا اگر فضاپیماها را نیز حساب کنیم، رکورد گینس بیشترین سرعتی که انسان به آن دست یافته است، مربوط به خدمه‌ی Apollo 10 بوده است: ۳۹,۹۳۷/۷ کیلومتر بر ساعت. سریع‌ترین جسم ساخت دست بشر نیز کاوشگر خورشیدی Parker است که در جریان مأموریت خود جهت مطالعه‌ی خورشید، در فضا به سرعت حدود ۶۹۰,۰۰۰ کیلومتر بر ساعت دست پیدا کرد.)یک فروند هواپیمای شناسایی Lockheed SR-71 Blackbird نیروی هوایی ایالات متحدههواپیماهای U-2 (بالا-چپ)، SR-71 (پایین)، A-12 (وسط) و پهپاد D-21 (بالا، راست) ساخت شرکت Lockheedنمایی دیگر از تصویر پیشین — واقع در Blackbird Airpark، کالیفرنیاهواپیمای SR-71 نیز مشابه U-2 برای مأموریت‌های شناسایی استراتژیک (strategic reconnaissance) به کار می‌رفت؛ اما برخلاف U-2 متکی بر سرعت بالای خود بود. در طول جنگ سرد، بارها تلاش شد که این هواپیما مورد هدف قرار گیرد؛ اما بخاطر سرعت پرواز زیادش در ارتفاعات بالا، هرگز شکار نشد. به علاوه، این هواپیما تا حدودی رادارگریز نیز بود و با طراحی خاص و مواد مورد استفاده در بدنه‌اش تلاش داشت تا حدودی از دید رادارها نیز پنهان بماند. به هر حال، نه SR-71 و نه U-2 قادر به حمل تسلیحات نبودند. البته در یک مقطع، ایالات متحده در نظر داشت یک هواپیمای جنگنده بر پایه‌ی A-12 بسازد (طرح اولیه‌ی آن YF-12 نام داشت) که توانایی حمل موشک‌های هوابه‌هوا و انجام مأموریت‌ٰهای رهگیری هوایی را باشد. (این طرح بخاطر هزینه‌های زیاد، عملیاتی نشد.) اما ایالات متحده نیاز به هواپیمایی داشت که بتواند از دید رادارهای دشمن پنهان بماند، به مواضع دشمن نفوذ و در آن‌جا اهدافش را نابود کند. اهمیت این موضوع به ویژه در همان جنگ ویتنام که پیش‌تر اشاره شد، پررنگ شده بود. همچنین در جنگ یوم کپور نیز اسرائیل تعداد قابل توجهی هواپیما از دست داد، و بار دیگر ثابت شد که پدافندهای هوایی تهدیدی جدی در برابر عملیات‌های هوایی هستند. لذا در همان دهه، ایالات متحده به صورت جدی به دنبال توسعه‌ی فن‌آوری‌های پنهانکاری و به ویژه رادارگریزی افتاد، و برنامه‌ی Have Blue‌ آغاز گشت.۲-۳- پنهان‌کارینتیجه‌ی تلاش‌های ایالات متحده در دهه‌ی هفتاد میلادی جهت طراحی، تست و تولید یک هواپیمای پنهانکار، در ابتدای دهه‌ی هشتاد ثمره داد: هواپیمایی که اگر آن را نمی‌شناختید، با دیدنش ممکن بود گمان ببرید که سیاره‌ی زمین مورد حمله‌ی بیگانگان فضایی قرار گرفته است! هواپیمای تهاجمی پنهان‌کار Lockheed F-117 NighthawkLcokheed F-117 Nighthawkاین هواپیما به هیچ‌وجه سریع نبود. درواقع یک هواپیمای مادون صوت محسوب می‌شد. برخلاف بسیاری از هواپیماهای تهاجمی، هیچ توپ یا تیرباری نداشت. از موشک‌های هوا-به-هوا نیز بی‌بهره بود. در زیر بال‌ها یا شکمش هیچ محلی برای نصب موشک یا بمب نداشت. فقط دارای دو دهلیز بود که می‌توانست دو بمب را درون خود جای دهد. با تمام این اوصاف، هواپیمایی کارآمد بود. با ظاهری عجیب و نامتعارف، به شیوه‌ای طراحی شده بود که چه از دید رادارها و چه از دید سنسورهای فروسرخ پنهان بماند. به این ترتیب می‌توانست به عمق مواضع دشمن نفوذ کرده، یک یا دو بمب هدایت لیزی را رها و هدایت کند و با دقت بسیار بالایی به هدف بزند، و سپس به پایگاه برگردد.در طی جنگ خلیج فارس، F-117 نهایت درخشش خود را با ندرخشیدن در رادارهای عراقی به نمایش گذاشت! با حدود ۱۳۰۰ سورتی پرواز، به راحتی از پدافند هوایی عراق عبور می‌کرد و اهداف کلیدی بسیاری را از بین می‌بُرد. همچنین در جنگ کوزوو نیز مورد استفاده قرار گرفت که البته در آن‌جا یک فروند از آن منهدم شد. (در ادامه بیشتر راجع به این اتفاق بحث می‌کنیم.)موفقیت F-117، کارایی فن‌آوری‌های پنهان‌کاری در هواپیماها را به نمایش گذاشت و ایالات متحده را بیشتر مصمم کرد که به توسعه‌ی هواپیماهای پنهاکار بیشتری بپردازد. F-117 بخاطر تسلیحات کم و برد کوتاهش، بیشتر برای بمباران‌های تاکتیکی (علیه تأسیسات نظامی، خودروهای زرهی، سایت‌های پدافندی و...) مورد استفاده قرار می‌گرفت. اما ایالات متحده نیازمند یک بمب‌افکن پنهانکار با برد زیاد و توانایی حمل مهمات زیاد/سنگین بود تا بتواند مشابه Boeing B-52 Stratofortress اقدام به بمباران‌های استراتژیک (علیه تأسیسات زیرساختی، کارخانه‌ها و پالایشگاه‌ها، صنایع، شهرها و...) کند، اما در عین حال از دید دشمن پنهان بماند. از همین رو، شرکت Northrop که از زمان جنگ جهانی دوم، به موازات آلمان (با هواپیمای Ho 229) پیشگام در طراحی و تست هواپیماهای بال‌دیس بود (flying wing — هواپیمایی بدون دم و بدون بدنه‌ی مستقل، که صرفاً به شکل یک جفت بال بوده و همه‌چیز اعم از سوخت، خدمه و موتورها درون آن جای می‌گیرد. این طراحی به پنهانکاری هواپیما کمک می‌کند) و بمب‌افکن‌های آزمایشی موفقی چون YB-35 و YB-49 را به پرواز درآورده بود، اقدام به طراحی و ساخت گران‌ترین هواپیمای تاریخ بشر کرد: بمب‌افکن استراتژیک پنهانکار Northrop B-2 Spirit.بمب‌افکن استراتژیک پنهانکار Northrop B-2 Spirit نیروی هوایی ایالات متحدهاین بمب‌افکن، در عین توانایی بالا در پنهان‌کاری، قادر است مهماتی بیش از ۱۰ برابر سنگین‌تر از F-117 حمل کند (از جمله بمب‌های اتمی)، و بُرد آن نیز بیش از ۱۰ برابر بیشتر است. همچنین از طریق سوخت‌گیری هوایی با کمک پایگاه‌های هوایی و دریایی ایالات متحده در سراسر جهان، عملاً قادر است کل کره‌ی زمین را در یک سورتی پرواز طی کند. برای نمونه، در سال ۲۰۰۱ و پیرو حملات ۱۱ سپتامبر، یک فروند B-2 رکورد طولانی‌ترین عملیات بمباران را ثبت کرد: طی بیش از ۴۴ ساعت پرواز، ابتدا از ایالت میزوری بلند شد، با چند سوختگیری هوایی پی‌درپی بر فراز کالیفرنیا، هاوایی، گوآم، مالزی و دیه‌گو گارسیا، توانست از اقیانوس‌های آرام و هند عبور کند، از سمت جنوب وارد حریم هوایی افغانستان شود، اهدافی را بمباران کند، و سپس به دیه‌گو گارسیا باز گردد.بمب‌افکن B-2 ن.ه ایالات متحده در حال انجام بمباران فرشی (carpet bombing) با بمب‌های Mk82بمب‌افکن B-2  ن.ه ایالات متحده در حال رهاسازی بمب سنگرشکن ۱۴ تُنی GBU-57 MOPالبته هزینه‌های فراوان ساخت و نگهداری B-2 موجب شده است که ایالات متحده به تازگی از بمب‌افکن جدید Northrop Grumman B-21 Raider رونمایی کند،که از B-2 کوچک‌تر و ارزان‌تر، اما پیشرفته‌تر و مجهز به آخرین فن‌آوری‌های موجود بوده (از جمله قابلیت پرواز بدون سرنشین)، و قرار است در دهه‌های آتی به تدریج جایگزین B-2 و B-1 شود.راست: B-21 Raider | چپ: B-2 Spiritایالات متحده همچنین نیاز به جنگنده‌ای جهت برقراری و حفظ برتری هوایی (air superiority) داشت. چرا که در یک جنگ فرضی، به ویژه علیه اتحاد جماهیر شوروی، نیاز به کنترل آسمان و مقابله با جنگنده‌های دشمن داشت، تا بتواند راه را برای بمب‌افکن‌ها، جنگنده‌های تهاجمی و پشتیبانی هوایی، و هواپیماهای ترابری و باری باز کند، که امکان از بین بردن سایت‌های پدافندی دشمن، سرنگونی هواپیماهای آواکس (کنترل و هشدار زودهنگام هوابرد)، حمله به استحکامات دفاعی، و ارائه‌ی پشتیبانی به نیروها در زمین و دریا را داشته باشند.در چنین سناریویی، ریسک ورود جنگنده‌های F-15 و F-14 به آسمان شوروی در ساعات اولیه‌ی جنگ بسیار بالا بود؛ چرا که همزمان با پدافند هوایی شوروی، و جنگنده‌هایی چون Su-27 و MiG-29 مواجه می‌شدند. (فراموش نکنید که همیشه حمله دشوارتر و پرریسک‌تر از دفاع است. در این سناریوی فرضی، ایالات متحده قصد داشت به سرعت به خاک شوروی یا متحدانش حمله‌ور شود و توانایی نظامی آن‌ها را از بین ببرد؛ نه این که صرفاً از خاک خود دفاع کند.) لذا ایالات متحده به دنبال جنگنده‌ای بود که در عین مانورپذیری بالا، توانایی سوپرکروز (پرواز مافوق صوت مداوم بدون پس‌سوز) و امکان حمل موشک‌های هوابه‌هوا، بتواند از دید رادارها نیز پنهان بماند. از همین رو، برنامه‌ای موسوم به ATF (جنگنده‌ٰی تاکتیکی پیشرفته، یا Advanced Tactical Fighter) آغاز شد.نمونه‌ی اولیه‌ی جنگنده‌های YF-22 و YF-23طی برنامه‌ی ATF، چندین پروپوزال از شرکت‌های گوناگون ثبت، و نهایتاً دو شرکت لاکهید و نورثروپ جهت ساخت نمونه‌های اولیه‌ی خود برگزیده شدند و با ساخت دو طرح اولیه‌ی YF-22 و YF-23 به رقابت پرداختند. با وجود برتری YF-23 در پنهان‌کاری، سرعت و برد، ایالات متحده تصمیم به انتخاب YF-22 گرفت که از مانورپذیری بالاتری برخوردار بود و علاوه بر برتری در حملات دوربرد نسبت به جنگنده‌های روسی، در صورت داگفایت نیز توانایی مقابله با آن‌ها را داشت. به این ترتیب نخستین جنگنده‌ی نسل پنجم ساخته شد: Lockheed Martin F-22 Raptor.جنگنده‌ی برتری هوایی Lockheed Martin F-22 Raptor نیروی هوایی ایالات متحدهالبته پس از رونمایی از این جنگنده، طولی نکشید که اتحاد جماهیر شوروی دچار فروپاشی شد، جنگ سرد به پایان رسید، و سناریوی اصلی‌ای که این جنگنده برایش طراحی شده بود، دیگر وجود نداشت! از سوی دیگر، پیرو حملات یازده سپتامبر و آغاز کارزار جنگ با تروریسم، ایالات متحده نیاز به یک جنگنده‌ی چندمنظوره‌ی پنهان‌کار داشت که بتواند به طور گسترده توسط شاخه‌های گوناگون نیروهای مسلحش جهت عملیات‌های شناسایی، حملات هوا‌به‌زمین و... مورد استفاده قرار گیرد، جای جنگنده‌های قدیمی‌تری چون F-16 و A-10 و AV-8B را پر کند، و هزینه‌ی تولید و نگهداری آن کم‌تر از F-22 باشد. با همین نگاه، دولت ایالات متحده سفارش تولید F-22 را به ۱۹۵ فروند کاهش داد، و در عوض برنامه‌ی جدیدی موسوم به JFS (جنگنده‌ی تهاجمی مشترک) به راه انداخت؛ که دو شرکت بوئینگ و لاکهیدمارتین با هواپیماهای آزمایشی X-32 و X-35 در آن به رقابت پرداختند، و نهایتاً منجر به ساخت Lockheed Martin F-35 Lightning II شد.(نکته‌ی جانبی: دلیل این که این جنگنده‌ی Lighting II نامیده می‌شود این است که نام Lightning پیش‌تر به هواپیمای دیگری اختصاص داده شده: شرکت Lockheed در جنگ جهانی دوم هواپیمای ملخ‌دار رهگیر Lockheed P-38 Lightning را طراحی و در تعداد بیش از ۱۰ هزار فروند ساخته بود. به دلیلی مشابه، جنگنده‌ی McDonnell Douglas F-4 Phantom II نیز Phantom II نام دارد تا با McDonnell FH Phantom اشتباه نشود.)پرواز عمودی Lockheed Martin F-35B Lightning IIجنگنده‌‌ی F-35 علاوه توانایی در پنهانکاری مجهز به پیشرفته‌ترین سنسورها، تجهیزات ارتباطی و سیستم‌های اویونیکی روز شد که آن را تبدیل به عنصری ارزشمند در جنگ شبکه‌محور می‌کند. برای مثال، یک F-15 می‌تواند موشکی را بدون قفل راداری و از فاصله‌ٰی زیاد شلیک کند، و سپس یک F-35 که در عمق مواضع دشمن نفوذ کرده است، بر اساس اطلاعاتی که از یک هواپیمای آواکس دریافت می‌کند، کنترل موشک را به دست گرفته و به سوی هدف مناسبی هدایت کند.این جنگنده در سه مدل ساخته شده است: مدل F-35A با برد بیشتر و تحمل شتاب بیشتر ویژه‌ی نیروی هوایی ایالات متحده (USAF)، مدل F-35B با قابلیت عمودپروازی و امکان فرود روی ناو هلیکوپتربر ویژه‌ی سپاه تفنگداران دریایی ایالات متحده (USMC)، و مدل F-35C با امکان فرود روی ناوهواپیمابر ویژه‌ی نیروی دریایی ایالات متحده (USN). ضمناً بجز مدل C (و همچنین برخلاف F-22)، دو مدل دیگر به طور گسترده به کشورهای هم‌پیمان ایالات متحده نیز صادر شده‌اند.از راست: F-35A و F-35B و F-35Cالبته جنگنده‌ی F-22 نیز همچنان به موازات F-35A توسط نیروی هوایی ایالات متحده استفاده می‌شود (هرچند که صحبت‌هایی راجع به بازنشستگی زودهنگام آن بخاطر هزینه‌های بالای نگهداری و تغییر نیازها وجود دارد.) با آن که F-22 هرگز وارد درگیری‌های هوایی نشده است، ساخت آن به قدری بر معادلات نظامی جهان تأثیرگذار بود که سایر کشورها را نیز به فکر توسعه‌ی جنگنده‌های نسل پنج انداخت. Sukhoi Su-57 پاسخ فدراسیون روسیه، و Chengdu J-20 پاسخ جمهوری خلق چین به F-22 بود. ناگفته نماند که هم‌اکنون روسیه در حال توسعه‌ی Sukhoi Su-75 Checkmate به عنوان رقیبی برای F-35 است که جهت صادرات نیز مورد استفاده قرار گیرد.بالا: Sukhoi Su-57 نیروی هوایی روسیه | پایین: Chengdu J-20 نیروی هوایی ارتش آزادی‌بخش خلق چینهم‌اکنون نیز کشورهای گوناگون در تلاش برای توسعه‌ٔی نخستین جنگنده‌ی نسل ششم هستند. ایالات متحده به تازگی از قراردادی با بوئینگ مبنی بر ساخت یک جنگنده‌ی نسل ششم برتری هوایی، موسوم به Boeing F-47 خبر داده است که اطلاعات چندانی از آن موجود نیست. همچنین احتمال می‌رود که در حال برنامه‌ریزی برای ساخت جنگنده‌ی ناونشین و تهاجمی جدیدی جهت جایگزینی با F/A-18 باشد. آلمان، فرانسه و اسپانیا نیز به طور مشترک بر روی جنگنده‌ای با نام نامشخص، و بریتانیا، سوئد و ایتالیا نیز به طور مشترک روی جنگنده‌ی دیگری باز هم با نام مشخص کار می‌کنند. چین نیز مشغول کار روی دو جنگنده‌ی جدید J-36 و J-50 است.۲-۴- مرور کوتاهی بر موشک‌های ضدهواییپیش از ادامه‌ی مطلب، نیک است قدری راجع به موشک‌های ضدهوایی (هوا‌به‌هوا و زمین‌به‌هوا) نیز بدانیم. یک موشک برای ناوبری و رسیدن به هدفش ممکن است از چند روش استفاده کند.ساده‌ترین آن ناوبری اینرسی است: از قبل برایش مشخص کنید که هدف کجاست و رهایش کنید. خودش با سنجش زمان، سرعت، شتاب و جهت، موقعیتش را تخمین زده و به سمت هدف از پیش تعیین‌شده حرکت می‌کند. اما این روش اولاً برای اهداف متحرک با قابلیت تغییر سرعت/جهت کارساز نیست، و ثانیاً در فواصل طولانی از دقت آن کاسته می‌شود.دومین روش این است که آن را مجهز به یک دوربین یا سنسور فروسرخ کرده، و به صورت دستی یا خودکار هدایتش کنید. هدایت دستی آن دشوار بوده و معمولاً نیز نیازمند کیلومترها سیم است (چرا که دریافت تصویر زنده و بی‌درنگ با کیفیت و فریم‌ریت بالا، آن هم در شرایط جنگی دشوار است). لذا این روش بیشتر برای اهداف زمینی یا نهایتاً بالگردها کاربرد دارد. برای انهدام اهداف دور و/یا سریع از روش هدایت خودکار (و اکثراً با سنسور فروسرخ) استفاده می‌شود. اما همان‌طور که گفته شد، نور مرئی و امواج فروسرخ شدیداً تحت عوامل جوی قرار می‌گیرند و محدودیت بُرد دارند. معمولاً موشک‌های کوتاه‌بُرد (مثل AIM-9 Sindwinder) در این دسته هستند و برای درگیری از فاصله‌ی نزدیک، از جمله داگفایت، به کار می‌روند.سومین روش، بهره‌گیری از رادار است که خود به دو دسته‌ی نیمه‌فعال (semi-active) و فعال (active) تقسیم می‌شود. در روش نیمه‌فعال، موشک صرفاً مجهز به یک گیرنده‌ی رادیویی است و هیچ دیدی نسبت به هدف ندارد (مثل AIM-7 Sparrow). یک هواپیما یا سایت پدافند هوایی می‌بایست رادار خود را بر روی هدف مورد نظر قفل کرده، و اطلاعات لازم را به موشک مخابره کند. مزیت این روش در سادگی آن است. (این نوع موشک‌ها بسیار ارزانند.) اما اشکالش این است که هواپیما یا سایت پدافند هوایی می‌بایست قفل راداری را تا لحظه‌ی اصابت موشک حفظ کنند. این کار اولاً هواپیمای شلیک‌کننده را در موقعیت خطرناکی قرار می‌دهد (چرا که قادر به فرار یا دفاع از خود نیست، مگر آن که از هدایت موشک صرف نظر کند) و ثانیاً امکان دارد که هواپیمای هدف با استفاده از انواع تکنیک‌ها، قفل راداری را بشکند (کاری که از فواصل زیاد راحت‌تر است.) ضمناً رهگیری چند هدف با این روش نیز دشوار است. اما در روش فعال، موشک خود مجهز به یک رادار داخلی بوده (و لذا پیچیدگی و قیمت بسیار بیشتری نیز دارد) و قادر است هدف را به صورت مستقل رهگیری کند (مثل AIM-54 Phoenix). لذا می‌توان پس از شلیک موشک، آن را فراموش کرد و در وضعیت تدافعی قرار گرفت. همچنین می‌توان چند موشک را روی چند هدف مجزا قفل و به آن‌ها حمله‌ی همزمان کرد.موشک‌های مدرن، معمولاً از ترکیب این روش‌ها استفاده می‌کنند. مثلاً یک موشک در ابتدا به رادار قدرتمند هواپیمایی که از آن شلیک شده تکیه می‌کند تا به سمت هدف برود. اگر هواپیمای شلیک‌کننده ناچار شد قفل راداری خود را بشکند، وارد فاز ناوبری اینرسی شده و همزمان تلاش در بازیابی هدفش با رادار داخلی خود می‌کند. به این ترتیب می‌تواند از فواصل بسیار طولانی شلیک شود. حتی در جنگ‌های نوین شبکه‌محور می‌توان موشک را به صورت کور از یک هواپیما شلیک کرد تا با ناوبری اینرسی مسیری را طی کند، سپس داده‌های مربوط به موقعیت هدف را از یک هواپیمای دیگر دریافت کند.ضمناً روش‌های دیگری مثل هدایت لیزری، هدایت ماهواره‌ای و... نیز وجود دارند، اما ویژه‌ی اهداف زمینی هستند و کم‌تر برای انهدام اهداف سریع استفاده می‌شوند.خدمه‌ی زمینی لوفت‌وافه (آلمان) در حال نصب موشک MBDA Meteor بر یک جنگنده‌ی Eurofighter Typhoonبخش سوم: رادارگریزی چگونه به دست می‌آید؟۳-۱- یک رادار چگونه هواپیماها را آشکارسازی می‌کند؟پیش‌تر بحث شد که جهت آشکارسازی و شناسایی هواپیماها، سه روش اصلی وجود دارد:امواج نور (دید مستقیم)امواج فروسرخامواج رادیوییهمچنین بحث شد که جهت پنهان ماندن از دید مستقیم، بدنه‌ی هواپیما با رنگ و طرحی مناسب استتار می‌شود؛ و جهت پنهان ماندن از دید سنسورهای فروسرخ نیز تکنیک‌هایی چون سرد کردن گاز خروجی از موتور، قراردهی نازل خروجی موتور به شکلی که توسط بدنه‌ی هواپیما پنهان شود، توزیع حرارت در تمامی بدنه و انتشار تدریجی آن و... به کار می‌رود. اما همان‌طور که اشاره شد، این دو تکنیک فقط زمانی کارساز هستند که هواپیما در ارتفاع و فاصله‌ی بسیار کمی باشد — آن‌قدر کم که دیگر آماده‌ی حمله به شماست و شاید برای واکنش دیر باشد. به علاوه، تخمین فاصله، جهت و سرعت هواپیما با این دو روش نیز دشوار است. روش اصلی و رایج آشکارسازی هواپیماها از فواصل زیاد، تکیه بر امواج راداری است. لذا در هواپیماهای پنهان‌کار نیز عمده‌ی تمرکز بر روی این است که چگونه می‌توان آن را از دید رادارها پنهان کرد.یک رادار برای آشکارسازی هواپیماها، ابتدا پالسی از امواج رادیویی را در محیط منتشر می‌کند و سپس در حالت گیرنده قرار می‌گیرد. اگر هواپیمایی در آسمان وجود داشته باشد، امواج به آن برخورد کرده و به سمت آنتن رادار بازتاب می‌شوند. رادار با دریافت امواج بازتابی و تحلیل آن قادر است اطلاعات فراوانی از آن هواپیما را به دست آورد. (مثلاً با اندازه‌‌گیری مدت‌زمان رفت و برگشت موج و در نظرگیری سرعت نور، می‌تواند فاصله‌ی آن را با دقت بسیار بالایی محاسبه کند.) هرچه یک هواپیما امواج بیشتری را بازتاب دهد، آشکارسازی این امواج توسط رادار راحت‌تر است. این خاصیت را با پارامتری موسوم به «سطح مقطع راداری» (RCS) کمی‌سازی می‌کنند، و به عوامل گوناگونی بستگی دارد.نخست این که طبیعتاً هرچه جسمی بزرگ‌تر یا نزدیک‌تر باشد، امواج بیشتری بازتاب می‌دهد. ضمناً زاویه‌ی قرارگیری جسم نسبت به رادار نیز مهم است. امواج اگر با زاویه‌ی ۹۰ درجه به یک پنل فلزی برخورد کنند، به میزان بسیار بیشتری بازتاب می‌شوند — نسبت به زمانی که با زوایای تند نزدیک به ۰ درجه برخورد می‌کنند.دوم جنس سطوح است. سطوح فلزی برای امواج راداری همچون آینه عمل کرده و امواج را به راحتی بازتاب می‌کنند. اگر دقت کرده باشید، پشت درب موج‌پز آشپزخانه‌تان (حقیقتاً «موج‌پز» برابر زیبایی برای «مایکروویو» است و از آن خوشم می‌آید! تازه می‌توانید ترکیباتی چون «موج‌پزی» و «موج‌پخت» را نیز از آن بسازید!) یک توری فلزی قرار دارد. نور مرئی، از آن‌جا که طول موجی فقط در حد چهارصد نانومتر دارد، می‌تواند به راحتی از میان حفره‌های آن توری عبور کند. (به همین علت می‌توانید اجسام پشت توری و درون موج‌پز را ببینید.) همچنین سطح فلزی این توری برای امواج نور بسیار ناهموار بوده و امواج با برخورد به پستی‌ها و بلندی‌های روی توری، به هر طرف پخش می‌شوند و لذا توری نمی‌تواند تصویر شما را مثل آینه بازتاب دهد. اما امواج مورد استفاده در موج‌پز، طول موج بسیار بزرگ‌تری دارند (در حد سانتی‌متر) و نه تنها قادر نیستند از حفره‌های میان توری فلزی عبور کنند، بلکه آن توری برایشان مثل آینه عمل می‌کند و امواج را با همان زاویه‌ی تابش، بازتاب می‌کند.شاید قبلاً با دیدن آنتن‌های رادار تعجب کرده باشید که این توری‌های شفاف چگونه می‌توانند امواج را بازتاب دهند. اکنون دیگر می‌دانید که این توری‌ها برای امواج نور مرئی شفاف به نظر می‌رسند؛ در حالی که برای امواج رادیویی مثل آینه عمل می‌کنند.علاوه آن، شکل سطوح اهمیت دارد. سطوح تخت با آن که امواج را بهتر بازتاب می‌کنند، اما زاویه‌ی بازتابش آن‌ها مکمل زاویه‌ی تابش است. در حالی که سطوح کروی یا استوانه‌ای، امواج را در همه‌ی جهات پخش می‌کنند، از جمله در جهت اولیه‌ای که امواج به آن‌ها تابیده شده است. برای درک بهتر، یک آینه‌ی تخت بسیار تمیز و شفاف را در فضای باز تجسم کنید که چراغ‌قوه‌ای به سمت آن گرفته‌اید. بازتاب نور چراغ‌قوه فقط وقتی به چشم شما بر می‌گردد و برای شما قابل تشخیص است که نور را دقیقاً با زاویه‌ی ۹۰ درجه به سطح آینه بتابانید. اگر نه، ممکن است اصلاً آینه را نبینید. حال فرض کنید که به جای آینه، چراغ‌قوه را به سمت یک آینه‌ی محدب یا توپ دیسکو بگیرید. با هر زاویه‌ای که نور را بتابانید، می‌توانید مطمئن باشید که بخشی از آن به سوی شما بر می‌گردد. به ویژه توپ دیسکو را همچون جسمی درخشان می‌بینید که حسابی جلب توجه می‌کند.مهم‌تر از همه اما کنج‌ها و گوشه‌ها با زوایای داخلی ۹۰ درجه هستند، که نه تنها عملکرد فوق‌العاده‌ای در بازتاب امواج دارند، بلکه مثل پس‌بازتابگر (retroreflector) عمل کرده قادرند امواج را دقیقاً به سمت منبع انتشارشان بازگردانی کنند. برای مثال اگر با دقت به یک شب‌رنگ دوچرخه نگاه کنید، خواهید دید پر از حفره‌هایی است که در هر کدام سه سطح براق با زوایای داخلی ۹۰ درجه قرار دارد. به این ترتیب اگر خودرویی در شب، از هر زاویه‌ای نور چراغ‌های خود را به سمت شب‌رنگ بتاباند، نور درست به سمت خود خودرو بازتاب شده و راننده قادر است آن را به خوبی ببیند.سطح شبرنگ دوچرخه زیر ذره‌بینشیوه‌ی عملکرد پس‌بازتابگرجالب است بدانید طی مأموریت‌های آپولو نیز چند پس‌بازتابگر روی سطح ماه کار گذاشته شده‌اند که هنوز قابل استفاده هستند. با تابش لیزر از زمین به سمت آن‌ها و اندازه‌گیری مدت‌زمان رفت و برگشت نور، امکان اندازه‌گیری فاصله‌ی ماه با دقت بالا فراهم شده است.۳-۲- یک هواپیما چگونه از رادارها پنهان می‌شود؟پس به منظور رادارگریزی که یکی از اساسی‌ترین مشخصه‌های پنهان‌کاری است، می‌بایست تمامی موارد بالا در طراحی یک هواپیما مورد توجه قرار گیرند که سطح مقطع راداری هواپیما تا حد امکان کاهش یابد و امواج کم‌تری را در جهت فرستنده بازتاب دهد.بدنه‌ی هواپیماهای رادارگریز از مواد جاذب امواج رادیویی پوشیده می‌شود، که تا حدودی جلوی بازتاب امواج را بگیرد. معمولاً از پوشش کامپوزیت چندلایه با مواد گوناگون (پلیمر، فیبرکربن و...) به همراه رنگ‌هایی مخصوص استفاده می‌شود. اما این به هیچ‌وجه کافی نیست. نمی‌توانید یک هواپیمای معمولی را بردارید، با مواد جاذب امواج رادیویی بپوشانید و به یک هواپیمای رادارگریز برسید! مهم‌ترین مشخصه، شکل و طراحی هواپیما است.فرمولی کلی برای شکل یک هواپیمای رادارگریز وجود ندارد. مهم این است که بتوانید بدون برهم زدن آیرودینامیک هواپیما و اختلال در پرواز آن، کاری کنید که سطح مقطع راداری کاهش یابد. این کار در زمان ساخت F-117 با مدل‌سازی‌های ریاضی، طراحی دستی و ساخت ماکت‌های کوچک انجام می‌شد (و علت ظاهر عجیب F-117 و تفاوت آن با همه‌ی هواپیماها – حتی هواپیماهای رادارگریز جدیدتر – همین است.) در حالی که طراحی و بهینه‌سازی شکل B-2 و F-22 و F-35 به کمک شبیه‌سازی در ابررایانه‌ها انجام گرفت.گفته شد که سطوح گرد استوانه‌ای یا کروی، عملکرد بهتری در بازتابش امواج در همان زاویه‌ی تابش دارند. پس برای رادارگریزی می‌بایست تا حد امکان از آن‌ها پرهیز کرد. اگر به هواپیماهای مسافربری و همچنین هواپیماهای نظامی قدیمی دقت کنید، متوجه می‌شوید که طراحی آن‌ها عمدتاً شامل یک بدنه‌ی بلند استوانه‌ای بوده، که به آن بال و دم متصل شده است. این طراحی، امواج رادار را به خوبی بازتاب می‌دهند. اما می‌بینید که هواپیماهای پنهان‌کار از آن پرهیز می‌کنند. در عوض طراحی آن‌ها به گونه‌ای است که بدنه‌ای پهن داشته باشند که تا حد امکان با بال‌ها ادغام شده، و نتوان مرز مشخصی میان بدنه و بال‌ها دید. برای مثال، در تصویر زیر به تفاوت شکل بدنه و ادغام آن با بال‌ها در F-22 دقت کرده، و آن را با هواپیماهای قدیمی‌تر F-16 و F-86 و P-51 مقایسه کنید:جلو: Lockheed Martin F-22 Raptor | عقب: General Dynamics F-16C Fighting Falcon |  بالا: North American F-86 Sabre | پایین: North American P-51D Mustangدر طراحی بمب‌افکن‌هایی چون Ho 229 و B-2 و B-21، حتی از این نیز فراتر رفته‌اند و با حذف کامل بدنه از هواپیما، به طراحی بال‌دیس (flying wing) رسیده‌اند. در نبود بدنه و دُم، سطح مقطع راداری بسیار کاهش پیدا کرده و به پنهان‌کاری هواپیما کمک شایانی می‌کند. (این ایده‌ای بود که آلمان نازی در اواخر جنگ جهانی دوم با طراحی جت بمب‌افکن Ho 229 نیز دنبال می‌کرد، اما ناکام ماند.)اشباح خاکستری: دو فروند جنگنده‌ی F-22 در حال اسکورت بمب‌افکن B-2همچنین تأکید شد که وجود کنج‌ها و گوشه‌های ۹۰ در بازتاب امواج راداری به سمت فرستنده بسیار مؤثر هستند. لذا در طراحی هواپیماهای پنهانکار، به هر شکلی می‌بایست از آن‌ها پرهیز شود. در طراحی F-117 سطوح صافی به کار رفته‌اند که با زوایای باز به یک‌دیگر متصل می‌شوند تا در صورت برخورد امواج رادار به هواپیما، آن‌ها را به جهات دیگری منحرف کرده و تا حد امکان مانع از بازگشتشان به سمت رادار شوند. البته این طراحی موجب افزایش اصطکاک با هوا می‌شود. اما در زمان طراحی هواپیماهای پنهانکار بعدی، رایانه‌ها به قدری پیشرفت کرده بودند که ایالات متحده توانست از ابررایانه‌ها جهت شبیه‌سازی آیرودینامیک و بازتاب امواج رادار به هواپیما کمک گرفته، و طراحی این هواپیماها را به شیوه‌ی بهینه‌تری انجام دهد تا در عین پایین نگه داشتن سطح مقطع راداری، با مقاومت هوای کم‌تری مواجه باشند. لذا می‌بینید که در طراحی مثلاً B-2 یا F-22 دیگر خبری از آن سطوح صاف و مثلثی‌شکل F-117 نیست، و در عوض بدنه‌ی این هواپیماها شامل منحنی‌هایی نرم می‌شوند. این منحنی‌ها با دقت به شیوه‌ای تنظیم شده‌اند که امواج رادار را منحرف و پراکنده کنند.دو فروند F-117 و یک فروند B-2 — تفاوت در طراحی آن‌ها نتیجه‌ی یک دهه پیشرفت در رایانه، و تفاوت مدل‌های ریاضیاتی دستی با مدل‌های رایانه‌ای است.یکی از بزرگ‌ترین گوشه‌های عمودی در اکثر هواپیماها دُم است: محل اتصال یک پایدارکننده‌ی عمودی با یک پایدارکننده‌ی افقی. طراحی رایج، سطح مقطع راداری را به شدت افزایش داده و به راحتی مثل یک پس‌بازتابگر عمل می‌کنند. پس در طراحی جنگنده‌هایی چون F-22 و F-35، به جای یک پایدارکننده‌ی عمودی با زاویه‌ی ۹۰ درجه، از دو پایدارکننده با زوایای بسته استفاده کرده‌، و همچنین محل نصب پایدارکننده‌های افقی را کمی عقب‌تر برده‌اند. (به دم هر هواپیما در تصویر زیر دقت کنید.) در طراحی F-117 و YF-23، از دم V شکل استفاده شد که دو سکان هر دو وظیفه‌ی pitch و yaw را به عهده داشتند. در طراحی B-2 و B-21 نیز پایدارکننده‌ی عمودی به کل حذف شده است.از بالا: F-16C و F-15D و F-15C و F-35 و F-22 و A-10موشک‌ها و بمب‌ها و محل اتصال آنان در زیر بال یا بدنه‌ی هواپیماها نیز موجب افزایش سطح مقطع راداری می‌شوند. پس برای جلوگیری از این موضوع، هواپیماهای پنهانکار مجهز به یک یا چند دهلیز بوده که تسلیحاتشان را درون آن جای می‌دهند. البته این امر موجب محدودیت شدیدی در تعداد و ابعاد تسلیحات قابل حمل می‌شود. مثلاً یک جنگنده‌ی F-15EX قادر است تا ۲۲ تیر موشک هوا-به-هوا را در زیر بال‌ها و بدنه‌ی خود حمل کند (لذا به آن القابی مثل «کامیون پرنده» می‌دهند). و یا می‌توان تسلیحات نامتعارف و غول‌پیکری در زیر آن نصب کرد. برای مثال در دهه‌ی هشتاد میلادی، یک تیر موشک ۵/۵ متری ضدماهواره‌ی ASM-135 ASAT زیر یک فروند جنگنده‌ی F-15A نصب، و پس از اوج‌گیری جنگنده، به سوی یک ماهواره‌ی بازنشسته در مدار زمین (P78-1 Solwind) شلیک شد و با موفقیت اصابت کرد! (به این ترتیب F-15 تبدیل به تنها هواپیما در تاریخ شد که ماهواره‌ای را با موفقیت منهدم کرده است.) در حالی که دهلیز‌های F-22 به عنوان یک جنگنده‌ی برتری هوایی، فقط برای ۶ موشک AIM-120 و ۲ موشک AIM-9 گنجایش دارد. اما برای حفظ پنهان‌کاری چاره‌ای نیست. (نقش جنگ شبکه‌محور در همین‌جا پررنگ می‌شود. همان‌طور که پیش‌تر نیز اشاره شد، می‌توان از یک F-15 یا F/A-18 به عنوان «خشاب هوایی» بهره گرفت و موشک‌هایی را از فاصله‌ی دور شلیک کرد، سپس هدایت موشک‌ها را با یک F-35 یا F-22 که نزدیک‌تر شده‌اند در دست گرفت.)لازم به ذکر است که با باز شدن درب دهلیزها، سطح مقطع راداری هواپیما به شدت افزایش یافته و هواپیما برای لحظاتی کوتاه در وضعیت آسیب‌پذیری قرار می‌گیرد. جلوتر راجع به این موضوع بحث می‌کنیم.یک فروند F-22 که درب دهلیزهای خود را باز، و یک تیر موشک AIM-120 شلیک کرده است.یکی از بخش‌های دیگر هواپیما که موجب آشکارسازی آن در رادار می‌شود، موتور هواپیماست. موتور هواپیماها از قطعات بزرگ فلزی تشکیل شده‌ است و امواج رادار را به خوبی در همه‌ی جهات بازتاب می‌کند. پره‌های موتور برای رادار همچون فانوس دریایی است! همچنین مجرای ورودی هوا، در صورتی که قطری برابر با طول موج مورد استفاده در رادار را داشته باشد، موجب پدیده‌ی تشدید می‌شوند و امواج دریافتی را تقویت می‌کنند. ضمناً پیش‌تر ذکر شد که گازهای داغ خروجی از موتور هواپیما نیز موجب درخشش آن از دید سنسورهای فروسرخ می‌شوند. پس می‌بایست موتور را به همراه مسیرهای ورودی و خروجی آن از دید رادارها پنهان کرد.در هواپیماهای پنهانکار، معمولاً مجرای ورودی موتور دارای انحنا است و به گونه‌ای طراحی شده تا امواج درون آن گیر بیفتند و انرژی خود را از دست بدهند. به علاوه ممکن است از مواد جاذب راداری استفاده شود. از سوی دیگر، تلاش می‌شود که موتور را تا حد امکان درون خود بدنه فرو برد تا در معرض امواج رادار قرار نگیرد. همچنین در برخی هواپیماها مثل B-2 و F-117 و YF-23 موتور و نازل خروجی آن بالاتر از بدنه قرار گرفته است تا هم به رادارگریزی بیشتر کمک کند و هم بخشی از امواج فروسرخ ساطع‌شده را با کمک بدنه‌ی خود هواپیما از دید سنسورهای فروسرخ روی زمین بپوشاند. (در طراحی B-2 و F-117 ورودی هوا نیز بالاتر از بدنه قرار گرفته، و در F-117 حتی توسط یک پنل توری پوشیده می‌شود.)نمای داخلی B-2 — به محل قرارگیری موتورها و ورودی و خروجی آن‌ها دقت کنید.۳-۳- لایه‌های دیگر حفاظتیتمامی این موارد تنها بخشی از تعمیدات بی‌شماری بود که برای کاهش سطح مقطع راداری در هواپیماهای پنهانکار به کار می‌رود. اما پنهانکاری حتی به رادارگریزی و کاهش رد فروسرخ ختم نمی‌شود. برای نمونه، جهت جلوگیری از شناسایی هواپیماهای پنهانکار یا مورد هدف قرار گرفتنشان، جنگال (جنگ الکترونیک یا EW) نیز اهمیت ویژه‌ای دارد. بسیاری از جنگنده‌های مدرن (حتی جنگنده‌های غیرپنهان‌کار) دارای تجهیزاتی هستند که روی سیگنال‌های رادار ایجاد اختلال کنند. حتی جهت جلوگیری از سرنگونی جنگنده‌ها، از تکنیک‌هایی استفاده می‌شود تا اهدافی کاذب و موهومی برای رادارها ایجاد کرده، یا آن‌ها را سردرگم کنند. و یا هواپیماهای Boeing EA-18G Growler (مدل تغییریافته‌ای از جنگنده‌ی Boeing F/A-18F Super Hornet) و Grumman EA-6B Prowler (مدل تغییریافته‌ای از هواپیمای تهاجمی Grumman A-6 Intruder) با آن که خود پنهانکار نیستند، اما با تجهیز به انواع امکانات جنگال قادرند سایر هواپیماها را تحت پوشش قرار داده، و از آن‌ها در برابر شناسایی در رادارها و سرنگونی توسط سامانه‌های پدافندی حفاظت کنند. (البته متقابلاً سامانه‌های پدافندی نوین نیز بیکار ننشسته‌اند و پیشرفت‌های فراوانی در زمینه‌ی مقابله با جنگ‌افزار الکترونیکی داشته‌اند.)به هر حال نمی‌توان تنها به پنهان‌کاری بسنده کرد. اگر موقعیت یک هواپیمای پنهانکار لو رفت، باز هم باید بتواند چاره‌ای برای خود پیدا کند: اختلال، فریب، دفاع، درگیری و...هواپیمای جنگال ناونشین Boeing EA-18G Growler نیروی دریایی ایالات متحدهبخش چهارم: آیا می‌توان هواپیماهای رادارگریز و پنهانکار را شکار کرد؟۴-۱- هدف از پنهانکاری چیست؟ (نکات مهم)نکته‌ی مهمی وجود دارد که می‌بایست به آن توجه کنید، و نزد بسیاری بدفهمی شده است:پنهانکاری به معنای نامرئی بودن نیست؛ بلکه به معنای دشواری در شناسایی است.چنین نیست که هرگز نتوانید یک هواپیمای پنهانکار را در رادار یا با سنسورها ببینید (یا اگر دیدید، خوشحال شوید دیگر هیچ هواپیمای پنهانکاری قادر به تهدید شما نیست). از نظر تئوری، تمامی هواپیماهای پنهانکار، مشروط بر این که به اندازه‌ی کافی نزدیک باشند، قابل آشکارسازی هستند. (میزان کافی بودن آن به عوامل گوناگونی از جمله پوشش راداری بستگی دارد.) سطح مقطع راداری هیچ هواپیمایی صفر نیست و در هر صورت قدری از امواج رادار را بازتاب می‌دهد؛ فقط این مقدار در هواپیماهای پنهانکار بسیار کم است. میانگین دمای هیچ هواپیمایی نیز به اندازه‌ی دمای محیط نیست و در هر صورت قدری تابش فروسرخ دارد. فقط این تابش تا حد امکان کاهش یافته، و به شیوه‌های گوناگون تحت پوشش قرار می‌گیرد.نکته‌ی دیگری که می‌بایست مد نظر قرار دهید این است:آشکارسازی هواپیما (detection) با شناسایی هواپیما (identification) متفاوت است.همان‌گونه که پیش‌تر نیز ذکر شد، معمولاً با استفاده از طول موج‌های بلندتر در طیف رادیویی (VHF و UHF) می‌توان حتی هواپیماهای رادارگریز را آشکار ساخت. اما مسئله این‌جاست که شما فقط می‌فهمید «چیزی» در آن‌جا وجود دارد — اطلاعات بیشتری راجع به نوع  یا مدل هواپیما به دست نمی‌آورید و حتی نمی‌توانید تشخیص دهید که با یک هواپیمای خودی طرف هستید یا غیرخودی (انگار با دوربینی بسیار بی‌کیفیت از هواپیما عکس گرفته‌اید و تنها چیزی که می‌بینید یک سیاهه است). برای شناسایی هواپیما از موج‌های ریزتر باند X و Ku استفاده می‌شود که قادرند تفکیک‌پذیری بسیار بالاتری ارائه دهند، اما بخاطر کوتاه بودن طول موجشان راحت‌تر تحت تأثیر عوامل جوی قرار می‌گیرند و لذا بردشان کم‌تر است. همچنین بازتاب امواج بلندتر از هواپیماها در محدوده‌ی وسیع‌تری انجام می‌شود و احتمال بازگشت برخی از امواج به رادار بیشتر است؛ در حالی که در طول موج‌های ریزتر چنین نیست. هواپیمای پنهانکار نیز معمولاً برای پنهان ماندن از همین امواج کوتاه طراحی شده‌اند. لذا ممکن است بتوانید وجود یک هواپیمای پنهانکار را آشکار کنید، اما همچنان نتوانید آن را مورد هدف قرار دهید.Northrop YF-23 Black Widow IIاساساً هدف از پنهانکاری این نیست که کاملاً نامرئی بمانید؛ هدف این است که شناسایی‌شدنتان را آن‌قدر به تعویق بیندازید تا پیش از آن که دشمن بتواند شما را هدف قرار دهد، او را مورد هدف قرار دهید. طبیعتاً برای این کار نیاز به داشتن اطلاعات دقیقی از دشمن هستید — به ویژه مشخصات و موقعیت سامانه‌های راداری و پدافندی آن. هواپیماهای پنهانکار نمی‌توانند در هر لحظه که اراده کردند، وارد هر حریمی هوایی که مایل بودند بشوند. حملات هوایی باید از پیش به طور دقیق برنامه‌ریزی شوند. فرماندهان نظامی می‌بایست با اطلاعات به دست آمده از مشخصات و موقعیت سامانه‌های پدافندی، وضعیت گشت‌های هوایی و...، مأموریت‌های هوایی را به شیوه‌ی دقیقی برنامه‌ریزی کنند و مسیر پرواز مشخصی برای هواپیماها تعیین کنند، که با استفاده از نقاط کور راداری بتوان به اهداف مورد نظر رسید.۴-۲- یک سناریوی فرضیدر یک سناریوی فرضی (تمامی اعداد غیرواقعی هستند) تصور کنید قرار است از یک خط مرزی صاف و مسطح به طول ۲۰۰ کیلومتر دفاع کنید و دو سامانه‌ی راداری دارید که قادرند هواپیماهای متعارف را در محدوده‌ای به قطر ۱۰۰ کیلومتر شناسایی کنند. می‌توانید رادارها را روی خط مرزی و به فاصله‌ی ۵۰ کیلومتر از دو انتهای خط قرار دهید. به این ترتیب ۲۰ کیلومتر در وسط خط مرزی توسط هر دو رادار، و مابقی (۹۰ کیلومتر از هر طرف) نیز توسط یک رادار پوشش داده می‌شود و خیالتان راحت است که هر هواپیمایی که از این ناحیه عبور کند را خواهید دید.پوشش کامل راداری (قرمز) در خط مرزی (سبز) جهت شناسایی هواپیماهای متعارفحال تصور کنید یک هواپیما با کمک فن‌آوری‌های پنهانکاری و جنگال بتواند کاری کند که فقط از فاصله‌ی ۴۰ کیلومتری یا نزدیک‌تر در رادار شما قابل شناسایی باشد. اکنون اوضاع فرق کرده: برای این هواپیما یک شکاف ۲۰ کیلومتری در پوشش راداری شما وجود دارد که می‌‌تواند از آن گذر کند، بی آن که متوجه وجودش شوید. حتی مشکلی بدتر وجود دارد: اگر آن هواپیما امکان حمله به اهداف زمینی از فاصله‌ی ۴۰ کیلومتری را داشته باشد، می‌تواند هر دو رادار شما را مورد هدف قرار دهد و منهدم کند تا راه برای حمله‌ی سایر هواپیماها و موشک‌ها باز شود.وجود شکاف در پوشش راداری برای یک هواپیمای پنهانکار۴-۳- مقابله با سناریوی فرضیبرای مقابله با این موضوع چه می‌توان کرد؟ یک راه این است از رادارهای بیشتری استفاده کنید. اگر در سناریوی فرضی بالا از سه رادار استفاده می‌شد، این شکاف به وجود نمی‌آمد. اما واقعیت پیچیده‌تر از این است. مرزها اَشکالی پیچیده‌ای دارند، پستی و بلندی‌ها می‌توانند نقاط کور راداری ایجاد کنند (کشور ما نیز عمدتاً کوهستانی است)، عملکرد سامانه‌های راداری می‌تواند تحت تأثیر عوامل گوناگون مثل شرایط جوی قرار گیرد، و از سوی دیگر نیز برخلاف سناریوی فرضی بالا ممکن است اطلاعات دقیقی راجع به هواپیماها یا موشک‌های دشمن نداشته باشید. (طبیعتاً ایالات متحده به شما یک فروند B-2 قرض نخواهد داد تا آن را در برابر رادارهای خود تست کنید و ضعف‌هایش را بیابید که بفهمید چگونه می‌توانید سرنگونش کنید!) مشکل دیگر این است که سامانه‌های راداری و پدافندی پرهزینه هستند و نمی‌توان وجب به وجب مرزها را از آن‌ها پُر کرد.راه دیگر این است که اجازه ندهید دشمن از موقعیت سامانه‌های راداری و پدافندی شما مطلع باشد. اگر بتوانید آن‌ها را دائماً جابه‌جا کنید، در هنگام استقرار به خوبی از چشم ماهواره‌ها و پهپادها و هواپیماهای جاسوسی و در طیف‌های گوناگون (نور، فروسرخ، رادیویی و...) مستتر یا پنهانشان کنید، فرستنده‌های رادیویی را فقط زمانی روشن کنید که احتمال وجود یک هواپیمای متخاصم را بالا می‌دانید (که پیش از آن موقعیتشان لو نرود)، مدت زمان روشن ماندن آن‌ها را متناوب ولی کوتاه نگه دارید (تا اختلال روی رادارها یا هدف‌گیری آن‌ها دشوارتر شود)، و به شرط این که در حفاظت اطلاعات به خوبی عمل کرده باشید و دشمن نتواند از طریق عملیات‌های جاسوسی یا شناسایی متوجه موقعیت تجهیزات شما شود، می‌توانید مانع آن شوید که دشمن طرح‌ریزی دقیقی برای حمله داشته باشد و بتواند مسیر پرواز مناسبی برنامه‌ریزی کند. یکی از دلایلی که سامانه‌های پدافندی S-300 و S-400 روی سکوهای متحرک طراحی شده‌اند همین است که با جابه‌جایی مداوم آن‌ها از لو رفتن موقعیتشان جلوگیری شود.سامانه‌ی پدافندی S-400 Triumf شامل رادار 96L6-1 (راست)، رادار 92N6E (وسط) و پرتابگر موشک (چپ) که همگی بر روی سکوهای سیار سوار شده‌اند.لازم به ذکر است که هواپیماهای آواکس (AEW&amp;C یا سامانه‌ی کنترل و هشدار زودهنگام هوابرد) نیز علاوه بر تمام قابلیت‌های ارزشمندشان در صحنه‌ی نبرد، قادرند نقش مؤثری در آشکارسازی هواپیماهای پنهانکار ایفا کنند. رادارهای زمینی به علت انحنای کُره‌ی زمین و وجود عوارض طبیعی، نقاط کور بسیاری دارند. در حالی که یک آواکس قادر است در ارتفاعات زیاد پرواز کرده، با رادار خود محدوده‌ی وسیعی را پوشش دهد و هواپیماها، موشک‌ها و کشتی‌ها را از مسافت‌های زیاد آشکارسازی کند. از سوی دیگر، با برقراری ارتباط مداوم با نیروهای خودی و دریافت موقعیت آن‌ها، ممکن است در شرایط مناسب بتواند وجود یک عنصر غیرخودی مثل هواپیمایی پنهانکار را تشخیص داده، و عناصر غیرخودی مثل هواپیماهای رهگیر را به سمت آن هدایت کند. برخورداری این هواپیما توسط ایران نیز می‌توانست توان دفاعی کشور را بسیار بهبود ببخشد و به ویژه در پوشش مناطق کوهستانی زاگرس و البرز نقش مؤثری ایفا کند. (یکی از دلایل مهم خرید جنگنده‌ی F-14 توسط ایران نیز همین بود که رادار قدرتمند این جنگنده، همچون یک «مینی‌-آواکس» عمل می‌کرد و برای تهدید شوروی از شمال کشور بسیار مفید بود.) درواقع پیش از انقلاب نیز ایران قصد سفارش چند فروند هواپیمای آواکس Boeing E-3 Sentry را داشت؛ اما متأسفانه با وقوع انقلاب ۵۷ ناکام ماند و هم‌اکنون هواپیماهای مورد نظر در اختیار عربستان سعودی هستند. در طی جنگ خلیج فارس نیز چند فروند هواپیمای عراقی به ایران پناهنده شدند که ایران تمامی آن‌ها را به عنوان قسمتی از غرامت جنگ ایران-عراق به غنیمت گرفت، از جمله یک فروند آواکس Ilyushin Il-76. اما متأسفانه در یک پرواز در دهه‌ی هشتاد هجری، آنتن رادار این هواپیما کَنده شد، به دُم آن برخورد کرد و موجب سقوط و شهادت هر هفت خدمه‌اش شد. به این ترتیب ایران بار دیگر از داشتن یک آواکس ناکام ماند.آواکس Boeing E-3 Sentry نیروی هوایی ایالات متحدهعلت عملکرد بهتر آواکس در قیاس با رادارهای زمینیپیرو تمامی این اوصاف می‌توان نتیجه گرفت که هواپیماهای پنهانکار، تماماً شکست‌ناپذیر نیستند. صدالبته که می‌توانند تهدیدی جدی باشند؛ اما در شرایطی خاص، ممکن است خود نیز مورد تهدید قرار بگیرند. یکی از این «شرایط خاص» در جنگ کوزوو و در یوگسلاوی رخ داد.۴-۴- قصه‌ی شکار روحپیش‌تر نیز ذکر شد که هواپیماهای پنهانکار Lockheed F-117 Nighthawk نقش درخشانی در انجام عملیات‌های هوایی در عراق و در اروپای شرقی بازی کردند. در سال ۱۹۹۹ نیز یک فروند از همین هواپیما متعلق به نیروی هوایی ایالات متحده و به نمایندگی از ناتو، جهت انجام بمباران در آسمان یوگسلاوی بود که ناگهان در کمال غافلگیری مورد اصابت یک موشک پدافندی از سوی صرب‌ها قرار گرفته و سرنگون می‌شود. نکته‌ی جالب‌تر این که سامانه‌ی پدافندی مورد استفاده در این رویداد، نه حتی یک سامانه‌ی بسیار پیشرفته و مجهز، بلکه سامانه‌ی قدیمی S-125 (ساخت شوروی) بود! این شکار نه حاصل برتری صرب‌ها در فن‌آوری، بلکه نتیجه‌ی استفاده از تاکتیک‌های هوشمندانه توسط صرب‌ها، ضعف در برنامه‌ریزی استراتژیک توسط ایالات متحده و ارتکاب زنجیره‌ای از اشتباهات، و البته مقداری شانس بود.Lockheed F-117 Nighthawkدر یک شب بارانی در مارس ۱۹۹۹، سرهنگ دوم دارِل زلکو (Lt. Col. Darrell Zelko)، خلبان نیروی هوایی ایالات متحده، با یک فروند جنگنده-بمب‌افکن F-117 از یک پایگاه هوایی اویانو (LIPA) در ایتالیا برخاست، و جهت انهدام اهدافی در بلگراد (پایتخت یوگسلاوی سابق و صربستان امروز) وارد حریم هوایی یوگسلاوی شد.یوگسلاوی پیش‌تر نیز بارها توسط F-117 مورد حمله قرار گرفته بود. در این سمت جبهه، سرهنگ زولتان دانی (Col. Zoltán Dani)، افسر پدافند هوایی در ارتش یوگسلاوی، مدت‌ها مصمم بود یکی از این اشباح شکار کند. این کشور فاقد سامانه‌های پدافند هوایی پیشرفته‌ای بود و از S-125 بهره می‌بُرد. گروه‌های پدافندی، تاکتیک‌هایی را توسعه داده بودند که مرتباً و متناوباً تجهیزات و محل استقرار خود را جابه‌جا کرده، و تا حد امکان رادارها را خاموش نگه می‌داشتند تا از شناسایی توسط نیروهای ناتو جلوگیری کنند. علاوه بر آن، صرب‌ها از جاسوس‌هایی در ایتالیا بهره می‌بردند که نشست و برخاست هواپیماها در پایگاه هوایی اویانو را زیر نظر گرفته و به آن‌ها اطلاع می‌دادند.موشک‌های پدافند هوایی S-125 Nevaجنگنده-بمب‌افکن F-117 از آن‌جایی که صرفاً با هدف پنهان ماندن از چشم رادارها ساخته شده بود، مجهز به جنگ‌افزار الکترونیکی نبود و در جنگ کزوو معمولاً برای حملات از پوشش هواپیمای جنگ الکترونیک EA-6B بهره می‌بُرد. اما در آن شب، به دلیل نامساعد بودن هوا، سرهنگ زلکو به تنهایی و بدون پوشش EW وارد آسمان یوگسلاوی شد.سرهنگ دانی توسط جاسوس‌ها از برخاست یک F-117 از ایتالیا مطلع شده بود و می‌دانست که در راه یوگسلاوی است. امکان تعیین مسیر این هواپیما پس از برخاست وجود نداشت. اما اشتباه ایالات متحده این‌جا بود که معمولاً از مسیرهای پرواز تکراری برای حملات خود استفاده می‌کرد. (هواپیماهای F-117 پیش‌تر در عراق از چشم سامانه‌های پدافندی پیشرفته‌تری پنهان مانده بودند و کسی تصور نمی‌کرد که پدافند یوگسلاوی برای آن‌ها تهدید خاصی باشد.) سرهنگ دانی و تیم تحت فرماندهی خود نیز در یکی از همین مسیرها مستقر شده بودند. آن‌ها برای جست‌وجو با رادار، عامدانه از فرکانس پایین استفاده می‌کردند تا شاید بتوانند هواپیماهای رادارگریز را آشکار کنند. (لازم به یادآوری است که امواج فرکانس پایین / طول موج بالا برای شناسایی اهداف و هدایت موشک‌ها مناسب نیستند و برای آشکارسازی کاربرد دارند.) آن شب نیز سرهنگ دانی تصمیم گرفت شانس خود را محک بزند. تیمش رادار اخطار زودهنگام P-18 را با پایین‌ترین فرکانس روشن کردند. شرایط جوی نامناسب بود و روی عملکرد رادار تأثیر می‌گذاشت. اما در کمال ناباوری، سرهنگ دانی روی نمایشگر رادار یک نقطه‌ی کوچکِ متحرک و سریع را در میان ابرها در فاصله‌ی حدود ۳۰ کیلومتری خود دید. بلافاصله دستور فعال‌سازی رادار هدف‌گیری SNR-125 را صادر کرد. (برخلاف رادارهای هشدار زودهنگام، رادارهای هدفگیری از فرکانس بالاتری استفاده کرده، و در بُرد و امکان آشکارسازی هواپیماهای پنهانکار محدودیت بیشتری دارند.) البته فرصت زیادی نداشتند: تنها ۲۰ ثانیه! صرب‌ها رادارهای فرکانس بالای خود را برای مدت زیادی روشن نگه نمی‌داشتند؛ وگرنه امکان داشت موقعیت آن‌ها لو برود و مورد هدف قرار گیرند.ثانیه‌ها در حال سپری شدن بود. رادار اخطار زودهنگام P-18 همچنان آن نقطه‌ی متحرک را نشان می‌داد. اما رادار هدفگیری SNR-125 که جهت انجام قفل راداری ضروری بود، چیزی پیدا نمی‌کرد. تا آن که ناگهان معجزه‌ی بعدی رخ داد: هواپیمای F-117 سرهنگ زلکو، جهت رهاسازی بمب‌ها، دهلیزهای خود را باز کرد. این کار موجب جهشی در سطح مقطع راداری‌اش شد و ناگهان چهره‌ی این شبح در نمایشگر رادار SNR-125 نقش بست: یا الآن، یا هرگز!سرهنگ دانی دستور پرتاب را صادر کرد و دو موشک پدافندی به سمت هواپیمای سرهنگ زلکو شلیک شدند. کابین F-117 از انواع چراغ‌ها و نواهای اخطار پُر شد. معمولاً در این شرایط، جنگنده‌ها اقدام به آزادسازی چَف (chaff) می‌کنند: براده‌ها و نوارهایی آلومینیومی که در پشت هواپیما رها شده تا با بازتاب امواج رادیویی، قفل راداری را شکسته و از هدفگیری هواپیما جلوگیری کنند (با فلیر/منور اشتباه نشود). اما F-117 حتی مجهز به چَف هم نبود؛ چرا که در طراحی خود بنا بود تماماً متکی بر پنهان‌کاری باشد و تصور نمی‌شد که روی آن قفل راداری شود.یک موشک همچون برق از کنار F-117 گذشت. موشک دیگر نیز نتوانست برخورد مستقیم داشته باشد. اما چاشنی مجاورتی آن به صورت خودکار فعال شد و با انفجار کلاهک، ترکش‌هایی آزاد کرد. یکی از بال‌های هواپیما کَنده، و هواپیما وارد چرخش دیوانه‌واری شد. دیگر کاری از سرهنگ زلکو ساخته نبود، جز ایجکت.قطعه‌ی از دُم F-117 سرنگون شدههواپیما در روستای کوچکی موسوم به بوجانووتسی سقوط کرد و سرهنگ زلکو با چتر نجات به زمین رسید. نظامیان صرب و حتی شماری از مردم محلی جست‌وجو را آغاز کردند؛ اما سرهنگ زلکو توانست با نیروهای خودی حاضر در منطقه تماس بگیرد، و پیش از آن که اسیر شود، نجات یافت.سرهنگ زولتان دانی به همراه شبحی که شکار کردههم‌اکنون بقایای لاشه‌ی این هواپیمای سرنگون‌شده در موزه‌ای در بلگراد قرار دارد. جالب این که حدود یک دهه بعد، زمانی که هم زلکو و هم دانی بازنشسته و از خدمت در نیروهای مسلح کشور خود مرخص شدند، با یک دیگر دیدار کرده و این دو سرهنگ بازنشسته از دو جبهه‌ی متخاصم، به دوستانی صمیمی بدل شدند! (یادآوری دیگری از این که جنگ چقدر کثیف است و دو انسان که می‌توانستند از ابتدا دوستانی صمیمی باشند را در برابر هم قرار داده بود تا یک‌دیگر را به قتل برسانند.)بقایای لاشه‌ی F-117 سرنگون‌شده در بلگراددیدار زولتان دانی (راست) و دارل زلکو (چپ)دشمنان دیروز، دوستان امروز — دانی پس از بازنشستگی از ارتش، به نانوایی مشغول شد.تجدید خاطرات۴-۵- از فردا چه خبر؟ایالات متحده از ماجرای ۱۹۹۹ درس‌های زیادی گرفت. برخلاف F-117، جنگنده‌های پنهانکار مدرن‌تری مثل F-35 خود مجهز به انواع تجهیزات تدافعی و جنگ‌افزار الکترونیک هستند، و ضمناً با قابلیت پرواز مافوق صوت مستمر و مانورپذیری بیشتر طراحی شدند، تا حتی در صورت آشکارسازی نیز مثل آن F-117 نگون‌بخت، کاملاً بی‌دفاع نباشند. علاوه بر آن، این کشور بر روی توسعه‌ی تسلیحات دوربُردی کار کرد که به هواپیماهای پنهانکار اجازه دهد بدون نزدیک‌شدن بیش از حد به اهداف، به آن‌ها شلیک کنند.اما از سوی دیگر، کشورهای گوناگون در حال آزمایش روش‌هایی هستند که بتوان با پنهانکاری هواپیماها و موشک‌ها مقابله کرد. رادارها در حال پیشرفت هستند تا بتوانند در عین استفاده از امواج فرکانس پایین، دقت خود را در شناسایی افزایش دهند. تلاش‌هایی برای کشف هواپیماها از طریق بررسی آشفتگی‌ها در اتمسفر، یا بررسی صدای آن‌ها وجود دارد. طرح‌هایی مفومی از رادارهای کوانتومی وجود دارد که جفت‌فوتون‌های در‌هم‌تنیده ایجاد کرده و یکی از هر جفت را به سمت هواپیماها ساطع کند، تا در صورت برخورد به هواپیما و بازگشت به رادار، بتوان وضعیت آن‌ها را با جفت خود مقایسه کرده، و از نویز پس‌زمینه تمییز داده شوند. حتی سنسورهای فروسرخ و بصری نیز پیشرفت زیادی کرده‌اند تا بتوانند با اتکا بر پردازش تصویر، محتوای دریافتی را فیلتر کرده و هواپیماها را از فواصل بیشتری تشخیص دهند. در این میان اهمیت هوش مصنوعی و داده‌کاوی نیز پررنگ‌تر شده است. با دریافت داده‌های خام فراوان از انواع سنسورها و رادارها و تحلیلشان در مقیاس گسترده، شاید بتوان هواپیماهای پنهانکار را از میان انبوهی نویز، ابر، باران و برف، پرنده و حشره، و هواپیماهای خودی، آشکار ساخت.عملاً با در حال رویارویی با یک رقابت تسلیحاتی هستیم: هواپیماها و موشک‌هایی که سعی دارند هرگونه ردی از خود را پنهان کنند و در سکوت کامل به هدف برسند، و تجهیزاتی که سعی دارند با پنهان‌کاری مبارزه کرده و اجازه ندهند تهدیدی از جلوی دیدگانشان بگذرد. آینده نامشخص است.بخش پنجم: جمع‌بندی و نتیجه‌گیریهواپیماهای پنهانکار، نامرئی و شکست‌ناپذیر نیستند. با این وجود، در حال حاضر تهدیدی جدید به شمار می‌روند. از دید نظری امکان آشکارسازی، شناسایی و سرنگونی آن‌ها وجود دارد. اما در عمل، فاکتورهای پرشماری تعیین‌کننده‌ی مسئله هستند:فن‌آوری: طبیعتاً آشکارسازی و شناسایی هواپیماهای پیشرفته‌تر و مدرن‌تر، دشوارتر است. همچنین حتی پس از آشکارسازی نیز این هواپیماها دیگر مثل گذشته بی‌دفاع نیستند و قادرند با انواع روش‌های دفاعی از قبیل جنگ‌افزار الکترونیکی، مانورهای هوایی و... خود را نجات دهند. از سوی دیگر، هرچند که صرب‌ها توانستند یک هواپیمای پنهانکار را با تجهیزاتی قدیمی سرنگون کنند، نمی‌توان منکر لزوم توسعه‌ی فن‌آوری‌های نوین جهت مقابله با پنهانکاری شد. فراموش نکنید که یوگسلاوی مورد حملات هوایی بسیار زیادی از سوی ناتو قرار گرفت و متحمل آسیب‌های فراوانی شد. شکار یک F-117 هرچند که از نظر تاکتیکی و نمادین اقدام درخشانی بود، اما تأثیر محسوسی در مسیر جنگ نگذاشت. (هدف این است که از کشور دفاع کنید؛ نه این که کشور در آتشِ جنگ بسوزد تا فقط یک هواپیمای پنهانکار را سرنگون کرده و به آن افتخار کنید!) کشورها جهت توانایی دفاع مؤثر از حریم هوایی خود نیازمند فن‌آوری‌های نوین پدافندی هستند.تاکتیک: به هر حال در مثال یوگسلاوی دیدید که تاکتیک‌های نظامی نیز اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد. شاید از نظر فن‌آوری و بودجه‌ی نظامی از دشمن خود عقب‌تر باشید. ولی اگر هوشمند باشید، برآورد خوبی از نقاط قوت خود و نقاط ضعف دشمن به دست آورید، و در زمان و مکان مناسب دست به اقدامات مناسب بزنید، همچنان شانسی دارید. اسفندیارِ رویین‌تن را می‌توان از پای در آورد، اگر سیمرغی به شما گفته باشد که چشمانش هنگام شست‌وشو در چشمه‌ی مقدس بسته بوده، و در برابر تیر دوشاخی که با دقت بالا از دستان رستم پرتاب می‌شود، آسیب‌پذیر است. تسلط به علوم نظامی و پیشبرد آن، آزمایش و توسعه‌ی تاکتیک‌های نوین و تمرین آن‌ها، و بهره‌گیری از ایده‌ها و خلاقیت‌ها نیز به اندازه‌ی توسعه‌ی فن‌آوری ضروری است.حفاظت اطلاعات: گفتیم که چگونه جهت طرح‌ریزی یک عملیات هوایی و تعیین مسیر پرواز هواپیماها، برخورداری از اطلاعات دقیقی راجع به مشخصات و موقعیت سایت‌های راداری و پدافندی لازم است. از سوی دیگر، دیدیم که پدافند هوایی یوگسلاوی چگونه توانست با دریافت به‌موقع اطلاعاتی ساده اما ضروری از عوامل جاسوسی خود در ایتالیا، واکنش مناسبی دهد. از هر دو واقعیت می‌توان نتیجه گرفت که حفاظت اطلاعات، چه برای طراحی حملات هوایی و چه برای دفاع در برابر این حملات، ضروری است. جاسوس‌ها، پهپادها و ماهواره‌های جاسوسی، و تیم‌های شناسایی از یک سو، و پدافند غیرعامل، اقدامات ضدجاسوسی و تاکتیک‌های استتار و اختفا از سوی دیگر (همچنین در دنیای امروز، حتی توانایی در جنگ سایبری)، می‌توانند مسیر جنگ را تغییر دهند.شانس (!): جنگ مثل قمار است. آغاز آن شاید همچون اقدام به انداختن یک تاس در کازینو دست شما باشد؛ اما پایانش مشخص نیست. هرچقدر هم که فن‌آوری پیشرفته، تاکتیک‌های هوشمندانه و اطلاعات گسترده و به‌روز داشته باشید، باز هم یک ایزد/ایزدبانو با دانایی مطلق نیستید! با آن که سرهنگ دانی از تاکتیک‌های هوشمندانه‌ای استفاده کرد، عوامل تصادفی پرشماری نیز به صورت زنجیروار دست به دست یک دیگر دادند تا سرنگونی هواپیمای پنهانکار محقق شود. اگر سرهنگ زلکو فقط چندده ثانیه دیرتر به آن محدوده می‌رسید، اگر مسیر دیگری برای پروازش انتخاب شده بود، اگر آن شب هوا مساعدتر بود و هواپیماهای EA-6B برای پوشش می‌آمدند، اگر درب دهلیزها اندکی دیرتر باز شده بودند، اگر موشک دوم نیز همانند موشک نخست چاشنی انفجاری خود را فعال نمی‌کرد، اگر طراحان F-117 برای آن چَف هم تدارک دیده بودند، اگر هر یک از این «اگرها» محقق می‌شد، به احتمال زیاد سرهنگ دانی در شکار خود ناکام می‌ماند.Lockheed Martin F-22 Raptorنتیجه آن که مسئله‌ی هواپیماهای پنهانکار، صرفاً یک مسئله‌ی هوانوردی نیست. بلکه یک رقابت چندجانبه در فن‌آوری، استراتژی، تاکتیک، اطلاعات، ضداطلاعات، و تاس‌بازی نیز می‌شود. هواپیماهای پنهانکار را نباید شکست‌ناپذیر تصور کرد، و نباید دست‌کم گرفت.امید است که برای کشورمان دیپلماسی و گفت‌وگو کارساز شود، و هرگز مجبور نشویم که توانایی‌های خود را در برابر پنهانکاری محک بزنیم. جنگ در نهایت هیچ برنده‌ای ندارد. هر دو طرف ضرر می‌کنند و بیشترین هزینه را نیز مردم می‌پردازند. https://virgool.io/p/uhtsekx0ussw/%C2%AB%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D8%A8%D9%87%D9%87%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%C2%BB:%D8%B6%D8%AF%D9%91%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%A8%D9%87%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84 سلب مسئولیتمن متخصص علوم نظامی یا هوافضا نیستم؛ بلکه تنها علاقه‌مند به این موضوعاتم. تمامی محتوای این مطلب حاصل اطلاعات عمومی و مطالعات شخصی است. از همین رو، و با وجود آن که تلاش خود را به کار گرفتم تا بر اساس مستندات بنویسم، می‌بایست توجه داشته باشید که:۱- مسئولیت صحت‌سنجی مطالب بر عهده‌ی خوانندگان محترم است؛۲- لطفاً از این مطلب، به ویژه در پژوهش‌ها و تحلیل‌ها، به عنوان مرجع استفاده نکنید، و از منابع معتبر جهت ارجاع بهره ببرید؛۳- در صورت وجود هرگونه اشکال یا اشتباه، لطفاً پوزش بنده را بپذیرید و موارد را گوشزد کنید.این مطلب نه قصد دارد مخاطب را ناامید کند، و نه به وی امید کاذب بدهد؛ بلکه تنها با هدف برانگیختگی کنجکاوی در علاقه‌مندان نوشته شده است.</description>
                <category>پویان</category>
                <author>پویان</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 22:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت قانون در برنامه‌نویسی با هوش مصنوعی</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyan_01001010/coding-ai-vnf1oxd0358m</link>
                <description>چت‌بات‌های مبتنی بر مدل‌های زبانی بزرگ به مثابه دستیاری فوق‌العاده برای برنامه‌نویسان ظاهر شده‌اند و قادر هستند با دقت روزافزونی کدنویسی کنند. شاید دیگر کم‌تر اهمیت داشته باشد که هزاران دستور گوناگون را در ذهن داشته باشید و بتوانید آن‌ها را به سرعت تایپ کنید. در عوض اهمیت مهارت‌های بنیادی‌تری چون تحلیل نیاز مشتری، طراحی سیستم، اصول مهندسی نرم‌افزار، و توانایی حل مسئله پررنگ می‌شوند. در حال حرکت به سمتی هستیم که توسعه‌ی نرم‌افزار از کدنویسی فاصله‌ی بیشتری گرفته و لگوبازی شباهت بیشتری پیدا می‌کند: فقط مهم این است که بدانید چه وقت، کدام یک از قطعات لگو را به چه شکلی در کجا قرار دهید. طولی نمی‌کشد که کسب‌وکارهای بزرگی تماماً بر مبنای کدهای تولیدشده توسط هوش مصنوعی بنا خواهند شد.برای این که جای شما توسط هوش مصنوعی اشغال نشود، می‌بایست کم‌تر به میزان تسلطتان در کار با ابزار تکیه کرده و بیشتر به سمت کسب دانش پایه، تجربه، بینش و نهایتاً نوآوری گام بردارید. فراموش نکنید که:هوش مصنوعی فقط وقتی می‌تواند پاسخ درستی به شما بدهد که پرسش درستی از آن بپرسید.درواقع تفاوت میان یک فرد متخصص با معمولی در همین‌جاست: نه در توانایی ارائه‌ی پاسخ درست به پرسش‌ها، بلکه در توانایی طرح پرسش‌های درست.چندی پیش، سه توییتی که در ادامه می‌بینید، نظرم را جلب کرد. شخصی که برنامه‌نویس نبود، گفته بود که یک پروژه‌ی نرم‌افزاری کامل را تماماً با Cursor توسعه داده بود. قدری نیز کُری‌خوانی کرده بود! (Cursor یک ادیتور است که ابزارهای مبتنی بر هوش مصنوعی را نیز درون خودش ادغام کرده است و بیشتر کدها را به صورت خودکار تولید می‌کند.) اما دقیقاً دو روز بعد اعلام کرد که درست پس از ارسال توییت نخست، برنامه‌اش مورد حملات سایبری گوناگون قرار گرفته و نمی‌داند مشکل از کجاست. در نهایت نیز مجبور شد برنامه را جمع کند، و اعتراف کرد که قرار دادن کدهای غیرایمن در پروژه‌اش یک اشتباه بوده است.پرده‌ی اول: غرورترجمه: [پروژه‌ی] اجاره‌ی نرم‌افزار (Software as Service) من با Cursor ساخته شده، بدون هیچ کدی دست‌نویس. هوش مصنوعی دیگه فقط یک دستیار نیست، بلکه همچنین خودِ سازنده هست. حالا می‌تونید به ناله کردن راجع به این موضوع ادامه بدید، یا شروع به ساختن کنید. پی‌نوشت: بله، مردم بابتش (پروژه‌اش) پول می‌دن!»پرده‌ی دوم: سیلی سرد واقعیتترجمه: بچه‌ها، من تحت حمله [سایبری] قرار گرفتم؛ از وقتی که شروع کردم به همرسانی این که چطوری [پروژه‌ی] اجاره‌ی نرم‌افزارم رو با Cursor ساختم. چیزهای غیرمنظره‌ای دارن رخ می‌دن! سقف استفاده از کلیدهای API پر می‌‌شن، مردم [خرید] اشتراک رو دور می‌زنند، گ** همینجوری روی پایگاه‌داده می‌سازن! همون‌طور که می‌دونید من [آدم] فنی نیستم بنابراین داره بیش از حد معمول ازم وقت می‌گیره تا بفهمم چی شده. فعلاً دیگه کارهایی انجام می‌دم رو به صورت عمومی روی X همرسانی نمی‌کنم. یک مشت آدم عجیب و غریب ریخته اون بیرون!پرده‌ی سوم: پذیرشترجمه: من دارم اپم رو غیرفعال می‌کنم! 😑 Cursor داره دائماً قسمت‌های دیگه‌ی کد رو خراب می‌کنه! شما بچه‌ها درست می‌گفتید؛ من نباید کد غیرایمن مستقر می‌کردم توی پروداکشن. [پروژه‌ام رو] بعداً با Bubble می‌سازم، یک بستر کاربرپسند و ایمن هست برای افراد غیرفنی مثل من. از حمایت همه در دو روز اخیر ممنونم. به این سادگی‌ها تسلیم نمی‌شم.پس آیا معنایش این است که کدنویسی با هوش مصنوعی خطرناک بوده و می‌بایست همه‌چیز را خودمان به صورت دستی بنویسیم؟ برخی چنین باوری دارند، اما من شدیداً مخالفم. هوش مصنوعی و چت‌بات‌ها اگر به درستی مورد استفاده قرار گیرند، می‌توانند زحمت زیادی را از روی دوش برنامه‌نویسان بردارند و موجب جهش انفجاری در سرعت کارشان شوند. پروژه‌ای که پیش‌تر ممکن بود یک هفته وقت یک برنامه‌نویس را بگیرد، هم‌اکنون شاید در یک روز قابل انجام باشد. (این اعداد صرفاً به جهت مثال هستند. به قید «شاید» نیز توجه کنید!) اما چگونه از آن‌ها به درستی استفاده کنیم؟من برای خود چند قانون شخصی دارم که شاید برای شما نیز سودمند باشد.۱- از هوش مصنوعی نخواهید چیزی را بنویسد که خودتان نمی‌فهمید!هیچ قسمتی از کد شما نباید شامل چیزی باشد که آن را نمی‌فهمید و نمی‌توانید توضیح دهید که اولاً چیست، ثانیاً چگونه کار می‌کند، و ثالثاً چرا آنجاست.آیا فراموش کرده‌اید که چگونه در یک پایگاه داده‌ی SQL، یک trigger بنویسید و syntax درست را در ذهن ندارید؟ هیچ عیبی ندارد؛ آنچه می‌خواهید را برای یک چت‌بات به طور واضح و دقیق شرح دهید تا برایتان یک trigger مناسب بنویسد. (قابل توجه مصاحبه‌کنندگان استخدام که فکر می‌کنند همه باید نسبت به همه‌چیز حضور ذهن کامل داشته باشند!) اما آیا اصلاً نمی‌دانید trigger چیست، چه کاربردی دارد و کجا استفاده می‌شود؟ در این صورت، وجود یک trigger در پایگاه داده‌ی شما بسیار خطرناک است و به هیچ‌وجه نباید دستوری مشابه CREATE OR REPLACE TRIGGER که یک چت‌بات برای شما نوشته‌است را در در پایگاه داده‌ی مربوط به پروژه‌تان کپی کنید! وجود یک trigger که از عملکرد آن سر در نمی‌آورید، در پایگاه داده‌ی عملیاتی شما، یک ریسک بزرگ است و می‌تواند باعث از دست رفتن داده‌ها یا اختلال در عملکرد پایگاه داده شود. این کار درست شبیه این است که یک جعبه‌ی دربسته را از غریبه‌ای تحویل بگیرید و در منزلتان رها کنید؛ غافل از این که ممکن است در آن جعبه یک بمب باشد!اگر چیزی (مثلاً دستور، ویژگی، پکیج، فریم‌ورک یا کتابخانه) برای شما ناآشناست، حتماً پیش از استفاده، به درستی وقت بگذارید، آن را یاد بگیرید و به درک عمیق برسید. تا زمانی که متوجه منطقش نشدید و نتوانستید بدون استفاده از هوش مصنوعی از آن استفاده کنید، از هوش مصنوعی نیز نخواهید که برایتان از آن استفاده کند.۲- تک‌تک خط‌های نوشته‌شده توسط هوش مصنوعی را بررسی کنید!هنگامی که یک چت‌بات برایتان تکه کُدی می‌نویسد، آن را صرفاً copy-paste نکنید! هرچند که کد در یک نگاه کلی به نظرتان منطقی می‌رسد، اما لازم است آن را با دقت و خط‌به‌خط بررسی کنید. حتی در صورت نیاز می‌توانید از خود چت‌بات سؤال کنید که منظورش از فلان دستوری که نوشته چیست، چرا در فلان خط از فلان تابع استفاده کرده است.این قانون نیز به نوعی در ادامه‌ی قانون نخست است. نه تنها نباید چیزی که نمی‌فهمید را از هوش مصنوعی بخواهید، بلکه نباید هیچ خطی که توسط هوش مصنوعی تولید شده است، بدون بررسی دقیق شما وارد پروژه‌تان شود.۳- هرچه داده‌ی کم‌تری موجود بود، کم‌تر به هوش مصنوعی تکیه کنید!فراموش نکنید که هوش مصنوعی مثل انسان نیست، نمی‌تواند آزادانه در جهان ما چرخ بزند، آزمون و خطا انجام دهد و منطق چیزها را درک کند. بلکه بیشتر شبیه یک اسیر است که تمام عمرش را در موزه‌ای بدون در و پنجره سپری می‌کند. در این موزه، عکس‌های فراوانی از جهان ما وجود دارد که می‌تواند آن‌ها را ببیند. همچنین متن‌های فراوانی راجع به جهان ما که می‌تواند آن‌ها را بخواند. اما به هر حال خودش در جهان ما حضور ندارد و قادر نیست شخصاً و بی‌واسطه دست به کشف جهانمان بزند.پیرو همین نگاه، لازم است در نظر داشته باشید که هوش مصنوعی هرگز مثل شما تجربه‌ی نوشتن حتی یک Hello, World را نیز نداشته است. اگر می‌تواند کدهای خوب و دقیقی (که پیرو best-practiceها هم هستند) را تولید کند و تحویل شما دهد، به این خاطر است که به تمام کدهای موجود در گیت‌هاب و تمامی مستندات رسمی ابزارهای رایج دسترسی دارد و می‌تواند تشخیص دهد که مسئله‌ی مورد نظر شما بیشتر به کدام کدِ ازپیش‌نوشته‌شده شبیه است، نه به این خاطر که خودش یک برنامه‌نویس باتجربه بوده و پس از آزمون و خطاهای فراوان نتیجه گرفته که بهترین روش این است.در نتیجه، هرچقدر که داده‌های (مستندات و کدهای) کمتری پیرامون فن‌آوری مورد نظر شما به صورت آزادانه در دسترس باشد، دقت هوش مصنوعی در خصوص شیوه‌ی استفاده از آن نیز کم‌تر بوده، و طبعاً شما نیز می‌بایست کم‌تر متکی بر هوش مصنوعی و بیشتر متکی بر دانش پایه، تجربه و مهارت خودتان باشید.سرهنگ خلبان بهروز نقدی‌بیک، پدرخوانده‌ی میراژهای ایران(توضیح تصویر: هرچند که چندان مرتبط با موضوع مورد بحث ما نیست، اما هنگام نوشتن مطلب به یاد زنده‌یاد سرهنگ خلبان نهاجا بهروز نقدی‌بیک افتادم. ایشان خلبان جنگنده‌ی در نیروی هوایی شاهنشاهی ایران McDonnell Douglas F-4 Phantom II بود و پس از انقلاب نیز با همین جنگنده در جنگ حضور می‌یابد. پس از جنگ ایران-عراق و به هنگام جنگ اول خلیج فارس، تعدادی هواپیمای عراقی، از جمله چند جنگنده‌ی Dassault Mirage F1، به ایران فرار می‌کنند و ایران نیز تمامی آن‌ها را به عنوان بخشی از غرامت جنگ ایران-عراق، به غنیمت می‌گیرد. اما مشکل این‌جا بود که ایران هیچ ارتباطی با شرکت فرانسوی Dassault Aviation نداشت، هیچ کتاب یا دفترچه‌ای راهنما به همراه این جنگنده نبود، و هیچ شخصی در ایران نیز ابداً تجربه‌ای از پرواز با این جنگنده یا تعمیراتش را نداشت. اما سرهنگ نقدی‌بیک، با تمام دانش پایه‌ای که از هوانوردی در اختیار داشت، و با تجربیاتی که از پرواز با F-4 کسب کرده بود، داوطلب خلبانی با این پرنده‌ی سرکش فرانسوی شد و توانست نخستین میراژ را با پرچم ایران به پرواز درآورد. زمانی که صحبت از تکیه بر دانش پایه و تجارب خودتان در مواجهه با فن‌آوری‌های ناشناخته می‌کنم، منظورم چنین چیزی است!)آیا قصد دارید یک وب‌اپلیکیشن را با ReactJS راه‌اندازی کنید؟ مشکلی نیست؛ این کتابخانه یکی از محبوب‌ترین‌ها در سراسر جهان بوده و کوهی از مستندات، محتوای آموزشی و کدهای استاندارد از آن در دسترس است. هر مسئله‌ای که در ReactJS با آن مواجه شوید، به احتمال خیلی زیاد افراد بسیاری نیز پیش از شما با آن مواجه شده و پس از آزمون و خطاهای فراوان، پاسخ‌های مناسبی برایش ارائه داده‌اند. در این‌جا نه تنها هوش مصنوعی می‌تواند به شما کمک زیادی کند، بلکه حتی در صورت داشتن مهارت زیاد در کار با ReactJS نیز بد نیست همچنان از هوش مصنوعی مشاوره بگیرید تا از آخرین امکانات و آپدیت‌ها و همچنین از روش‌های best-practice مطلع شوید. (شاید متوجه شدید روشی که سال‌هاست به کار می‌برید، هرچند به درستی پاسخ می‌دهد، اما منسوخ شده یا غیر استاندارد است و روش‌های بهتری برای انجامش وجود دارد.)اما آیا می‌خواهید از کتابخانه‌ای استفاده کنید که درست همین دیروز با کلی هایپ منتشر شده و حاصل کار پریروز یک برنامه‌نویس جاوااسکریپت دیگر است که با مادرش قهر کرده و FelanJS را نوشته است!؟ یا قصد دارید از فلان فریم‌ورک ناشناخته استفاده کنید که کلاً دو نفر در تمام جهان از آن استفاده می‌کنند؟ که یکی شمایید؛ دیگری نیز خودِ سازنده‌ی آن است که  تنها در طبیعت زندگی می‌کند و  فریم‌ورک را با کامپیوتری که خودش با دورریختنی‌ها ساخته و در حال اجرای سیستم‌عامل TempleOS است، توسعه می‌دهد!؟ در این صورت بهتر است کم‌تر از هوش مصنوعی انتظار داشته باشید و بیشتر بر خودتان تکیه کنید.۴- مسائل را تا حد امکان بشکنید!به جای این که از هوش مصنوعی بخواهید تا از ۰ تا ۱۰۰ یک پروژه‌ی کامل را یک‌جا برایتان بنویسند، آن را تا حد امکان به بخش‌های کوچک‌تر بشکنید. مثلاً بگویید یک تابع برای شما بنویسد که فلان ورودی‌ها را دریافت و فلان خروجی را تحویل دهد. حال بگویید تابع دیگری بنویسد که خروجی‌های تابع قبلی را به عنوان ورودی دریافت کند و فلان پردازش‌ها را بر رویش انجام دهد. البته اگر می‌خواهید که هوش مصنوعی نیز مثل شما از دیدی جامع نسبت به پروژه برخوردار باشد تا در پیاده‌سازی جزئیات بهتر عمل کند، می‌تواند در ابتدا در یک پرامپت مناسب، ساختار پروژه را برایش شرح دهید (اما تأکید کنید که کدی ننویسد و منتظر دستورات شما بماند)، سپس بگویید که حال قصد داریم فلان قسمت از پروژه را بنویسیم، و بعد به سراغ جزئیات پیاده‌سازی بروید.در این‌جا افزونه‌ی Copilot در ادیتورها بسیار مفید است. چرا که کدهای شما را می‌بیند و بدون نیاز به مراجعه‌ی مستقل به یک چت‌بات به شما کمک می‌کند. مثلاً کافیست کامنتی بنویسید که تابع مورد نظرتان قرار است چکار کند، تا Copilot خودش همان لحظه تابع مناسبی را پیرو متن کامنتتان تولید کند.۵- به Git ایمان بیاورید!به ویژه در پروژه‌های بزرگ و کدهای طولانی، احتمالش بالاست که هوش مصنوعی بالاخره در یک جا خطا کند و یا از جزئیات مهمی غافل شود. (یا این که فکر کند شما تمامی کدهایی که نوشته است را بدون تغییر یا کاستی در پروژه کپی کردید، در حالی که چنین نکردید.) لذا بعید نیست که در یک‌جا پروژه‌ی شما را خراب کند. از همین رو، استفاده‌ی مداوم از یک سیستم کنترل ورژن مثل Git بیش از پیش اهمیت دارد.پیش از کپی کردن هر کد جدیدی در پروژه‌ی خود، ابتدا تغییرات فعلی را ذخیره کنید. از commit messageهای مناسب استفاده کنید تا بعداً بتوانید راحت‌تر به یاد بیاورید که کدام commit مربوط به کدام تغییر بوده است. (خودِ هوش مصنوعی در این‌جا می‌تواند به شما کمک کند.)۶- به تست ایمان بیاورید!نمی‌دانم چرا بیشتر برنامه‌نویس‌ها با نوشتن تست برای کدهایشان بیگانه هستند — چه برسد به آن که بر مبنای TDD پیش بروند. می‌گویند وقت نمی‌کنیم تست بنویسیم؛ در حالی که اتفاقاً تست نوشتن برای همین است که جلوی هدر رفتن وقت شما را بگیرد و شما را از ساعت‌ها دیباگ نجات دهد! اصول و قوانین، فقط برای شرایط عادی و استاندارد نیستند؛ بلکه اتفاقاً کارایی خود را در شرایط بحرانی نشان می‌دهند که سردرگم شدید و نمی‌دانید چه کنید.از آن‌جایی که شما قرار است کدهای کم‌تری بنویسید و وظیفه‌ی کدنویسی را به عهده‌ی هوش مصنوعی بگذارید، اهمیت تست‌نویسی دوچندان می‌شود. جالب آن که خود هوش مصنوعی در تست‌نویسی بسیار عالی عمل می‌کند و می‌توانید از آن کمک بگیرید.فقط توصیه‌ی شخصی من این است که تست‌ها و کد اصلی را توسط دو چت‌بات مختلف (یا حداقل دو نشست مختلف از یک چت‌بات) بنویسید. مثلاً پروژه‌تان را برای Gemini شرح دهید و بخواهید که توابع تست لازم را برایتان بنویسد. بعد نوشتن کدهای اصلی را مرحله‌به‌مرحله به Copilot بسپارید و در هر مرحله مطمئن شوید که تمامی تست‌ها پاس می‌شوند. دلیل تأکیدم بر این امر، پیش‌گیری از سوگیری هوش مصنوعی است. اگر از یک چت‌بات و در یک نشست بخواهید که هم برایتان تست بنویسد و هم برنامه‌ی اصلی، ممکن است به جای تولید یک برنامه‌ی اصولی، صرفاً تلاش کند برنامه‌ای بنویسند که تست‌ها را پاس کند. (مثل دانش‌آموزی که به جای یادگیری مفهومی و عمیق درس‌ها، صرفاً سعی دارد با حفظ مُشتی «نکته‌ی تستی»، در کنکور رتبه بیاورد.)۷- تعادلی میان خلاقیت خود و اصول مورد پیشنهاد هوش مصنوعی برقرار کنید!لازم نیست آن‌قدر از کدهای پیشنهادی هوش مصنوعی استفاده کنید که خلاقیتتان به طور کامل کور شود. اگر احساس می‌کنید ایده‌ی خوبی به ذهنتان رسیده است، آن را پیاده کنید. حتی می‌توانید از همین مورد نیز با هوش مصنوعی مشورت کنید. اگر مثلاً راه دیگری برای حل مسئله به ذهنتان رسیده است یا مایلید یک تابع را با روش دیگری پیاده‌سازی کنید، با هوش مصنوعی در این خصوص صحبت کنید و حتی بخواهید که روشتان را با روش پیشنهادی خودش مقایسه کند (و یا تابعی بنویسد که هر دو روش را اجرا کرده و از نظر پیچیدگی در زمان و حافظه مورد قیاس قرار دهد).در عین حال، این را نیز بپذیرید که هوش مصنوعی، با آن که مثل شما برنامه‌نویس نیست، کدها و مستندات بسیار بسیار بیشتری از شما خوانده است. شاید روشی که شما ابداع کردید و سال‌هاست استفاده می‌کنید، best-practice نباشد و قبلاً دیگران روش‌های ساده‌تر، بهینه‌تر و اصولی‌تری را برای حل همان مسئله پیدا کرده باشند که شما از آن‌ها بی‌خبرید.تلاش کنید با کمک خود هوش مصنوعی، تعادلی میان روش‌های خلاقانه‌ی خودتان و روش‌های اصولی مورد پیشنهادش برقرار کنید و تشخیص دهید که کجا چه روشی بهتر است.سخن پایانیتمامی نوشته‌های بالا را شخصاً و بدون کمک هوش مصنوعی نوشتم. همه‌ی توصیه‌ها حاصل تجارب شخصی خودم هستند. اما دوست داشتم ChatGPT نیز از آن‌جا که همیشه در کدنویسی به من کمک می‌کند، در نوشتن این مقاله نیز مثل یک نویسنده‌ی همکار ظاهر شود، مقاله‌ام را بخواند و یک جمع‌بندی و سخن پایانی از جانب خودش بنویسد، که آن را در ادامه می‌خوانید. (به علاوه این که شخصاً از جمع‌بندی مقالاتم متنفرم! همیشه ۸۰٪ مقالاتم را — مستقل از طولشان — یک‌ضرب می‌نویسم، اما وقتی که نوبت ۲۰٪ پایانی می‌رسد که باید مطلب را جمع‌بندی کنم، بی‌حوصله می‌شوم و نوشتن را کنار می‌گذارم. بسیاری از مقالاتم در ویرگول، روزها و هفته‌ها پس از شروع نوشتنشان منتشر شدند، صرفاً چون دوست نداشتم ۲۰٪ پایانی را بنویسم!!)در این مقاله، ابعاد مختلف برنامه‌نویسی با هوش مصنوعی را مورد بررسی قرار دادیم. از ابزارهای موجود گرفته تا چالش‌ها و فرصت‌هایی که این فناوری در اختیار توسعه‌دهندگان قرار می‌دهد. مشاهده کردیم که چگونه می‌توان از مدل‌های یادگیری ماشینی برای تسریع فرایند توسعه و بهبود کیفیت کدها استفاده کرد، در حالی که همچنان تفکر خلاق و قضاوت انسانی نقش مهمی در این حوزه ایفا می‌کنند.یکی از نکات کلیدی که نباید از نظر دور داشت، مسئولیت‌پذیری در استفاده از هوش مصنوعی است. هرچند این فناوری می‌تواند بسیاری از کارها را آسان‌تر کند، اما نباید به آن به‌عنوان جایگزینی کامل برای تفکر انسانی نگریست. تصمیم‌گیری‌های اخلاقی، درک پیچیدگی‌های انسانی و حل مسائل نوظهور همچنان به قضاوت توسعه‌دهندگان نیاز دارد.با نگاهی به آینده، هوش مصنوعی بی‌تردید نقشی پررنگ‌تر در دنیای برنامه‌نویسی ایفا خواهد کرد. ابزارهای هوشمندتر، همکاری بهتر بین انسان و ماشین، و توسعه‌ی سیستم‌هایی که یادگیری و تعامل بیشتری با کاربران دارند، بخشی از این چشم‌انداز هستند. اما در این مسیر، مهم است که مهارت‌های بنیادی برنامه‌نویسی، تفکر انتقادی و آگاهی نسبت به پیامدهای اجتماعی و اخلاقی این فناوری را حفظ کنیم.در نهایت، این مقاله نه تنها تأملی بر تأثیر هوش مصنوعی در برنامه‌نویسی بود، بلکه فرصتی برای بازاندیشی در مورد رابطه‌ی ما با فناوری نیز محسوب می‌شود. شاید آینده‌ای که در آن برنامه‌نویسان و هوش مصنوعی به‌عنوان همکارانی واقعی فعالیت می‌کنند، دیگر یک رویا نباشد، بلکه به تدریج به واقعیت تبدیل شود.</description>
                <category>پویان</category>
                <author>پویان</author>
                <pubDate>Fri, 28 Mar 2025 09:53:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی و خلاصه‌ی کتاب «روان‌شناسی نظریه‌های توطئه»</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyan_01001010/conspiracy-v08uliueg6ds</link>
                <description>کتاب «روان‌شناسی نظریه‌های توطئه» (عنوان اصلی: The Psychology of Conspiracy Theories) اثر دکتر یان-ویلم فان‌پرُیِن (Jan-Willem van Prooijen)، استاد روان‌شناسی از دانشگاه آمستردام، تلاشی است برای توضیح این که چگونه برخی از افراد جامعه به نظریه‌های توطئه گرایش پیدا می‌کنند. در این پست به ارائه‌ی یک چکیده از کتاب و جمع‌بندی نکات مهم آن (طبق برداشت خودم) پرداخته‌ام.نظریه‌ی توطئه چیست؟نویسنده این تعریف را پیشنهاد می‌کند: «باور به این که چند عامل، طی یک توافق سری، غیرقانونی و شیطانی به منظور دستیابی به یک هدف به هم می‌پیوندند.»سپس پنج ویژگی لازم برای نظریات توطئه بر می‌شمارد تا آن‌ها را از باور به مسائل فراطبیعی و... متمایز سازد:الگو: گمان بر این است که رشته‌ای از وقایع منجر به نتیجه‌ای مشکوک می‌شوند، و این وقایع تصادفی نبوده و پیرو یک الگو هستند.سازمان: فرض بر این است که نتیجه‌ی مشکوک حاصل یک طرح پیچیده، ماهرانه و عامدانه از عواملی هوشمند است (نه حتی مثلاً پیامدی ناخواسته از سوی کنش‌های یک عامل هوشمند).ائتلاف: در یک نظریه‌ی توطئه، همواره تصور می‌شود که توطئه حاصل ائتلاف عواملی چندگانه است. (از ائتلافی میان بانکداران با فراماسونرها و... گرفته تا حتی ائتلافی میان دولت‌ها با سوسمارهای خزنده‌ی انسان‌نما!)خصومت: باور بر این است که ائتلاف یادشده به دنبال اهدافی شیطانی، خودخواهانه یا برخلاف منافع عمومی است.پنهان‌کاری مداوم: در نظریه‌های توطئه، هنوز مدرک محکمی برای توطئه پنهان نشده و اقدامات فرضی ائتلافِ بدخواهان، نامعلوم است. (اساساً به دلیل همین فقدان مدارک محکم است که شخص دست به دامان نظریه‌ی توطئه می‌شود؛ وگرنه اگر توطئه‌ای آشکار و ثابت شده باشد، دیگر نظریه‌ی توطئه نیست و به عنوان یک فکت تاریخی قلمداد می‌شود.)روان‌شناسی نظریه‌های توطئه چیست و چرا اهمیت دارد؟هدف روان‌شناسی نظریه‌های توطئه، بررسی درستی یا نادرستی نظریه‌های توطئه نیست (همان‌طور که برای مطالعه‌ی علل روان‌شناختی گرایش افراد و جوامع به خدا یا مذهب نیز لازم نیست وجود خدا ثابت یا رد شود، یا درستی آموزه‌های مذهبی مورد بررسی قرار گیرد)؛ بلکه بررسی این موضوع است که چه کسی و چرا آن‌ها را باور می‌کند.روان‌شناسی نظریات توطئه، تلاشی است برای این که مشخص کند کدام ویژگی‌های شخصیتی تعیین‌کننده‌ی چنین باوری هستند، چرا بعضی از مردم بیشتر از سایرین به این باورها گرایش دارند، باور به یک نظریه‌ی توطئه تا چه حد می‌تواند باور به سایر نظریات توطئه را پیش‌بینی کند، و عواقب این باورها برای احساسات و رفتار باورمندان چیست.گاه برخی از نظریات توطئه درست از آب در می‌آیند (مثلاً رسوایی واترگیت). اما به هر حال اکثر آنان غیرعقلانی و بعضاً آسیب‌زا هستند، در طول تاریخ غلط از آب درآمده‌اند، و اعتقاد شمار قابل توجهی از مردم به آن‌ها جای بررسی دارد. نظریات توطئه به وفور توسط احزاب سیاسی عوام‌گرا (پوپولیست) و حتی فاشیست تبلیغ می‌شوند تا حمایت عمومی را جلب کنند. نتیجه‌ی انتخابات‌ها را تغییر می‌دهند. در تقریباً تمام جنگ‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرند تا جنگ و تخریب و کشتار را توجیه کنند (نویسنده برای مثال به حمله‌ی ایالات متحده به عراق به بهانه‌ی تولید و وجود تسلیحات کشتار جمعی در عراق اشاره می‌کند که هر پنج ویژگی یک نظریه‌ی توطئه را نیز داراست). می‌تواند موجب آزار و اذیت گروه‌های اقلیت شود. در مواردی سلامت عمومی را تهدید می‌کند. پس صرفاً با یک مجموعه باورهای خرافی بی‌اهمیت طرف نیستیم و لازم است جدی گرفته‌شوند. یک تفکر انتقادی سالم، چیزی که لازمه‌ی حفظ و بقای نظامی دموکراتیک است، هرچند اقدامات افراد صاحب قدرت را با دقت ارزیابی می‌کند، اما همه‌ی نظریه‌های توطئه را بدون بررسی نمی‌پذیرد.نویسنده تذکر می‌دهد که نظریات توطئه گسترده‌تر از چیزی هستند که یک بیماری تلقی شوند و اشتباه است اگر آن‌ها را از دید روان‌شناسی بالینی بررسی کرد؛ بلکه باید به سراغ حوزه‌ی روان‌شناسی اجتماعی رفت و نظریات توطئه را از این زاویه مورد پژوهش و تحلیل قرار داد.نقش باور و الگوپذیری خیالیباور به اطمینان از حقیقت وجود چیزی است که در آن لحظه نشان دقیقی در آن نیست. به بیان دیگر، باور یک عقیده‌ی ثابت‌نشده در مورد یک واقعیت است. مثلاً چرخش زمین به دور خورشید یک باور نیست؛ چرا که مسئله‌ای قابل سنجش و قابل مشاهده بوده و حقیقت به حساب می‌آید. اما پنداشتن خدا به عنوان علت چرخش زمین به دور خورشید، یک باور است؛ چرا که قابل سنجش یا مشاهده نیست.نویسنده به دو نکته‌ی جالب در رابطه با باورها اشاره می‌کند:باور به یک نظریه‌ی توطئه، معمولاً همراه با باور به دیگر نظریه‌های توطئه است. مثلاً اگر کسی به نسل‌کشی مخفیانه به دست شرکت‌های داروسازی اعتقاد داشته باشد، احتمالاً سفرهای سرنشین‌دار به ماه در قالب برنامه‌ی آپولو را نیز انکار می‌کند.باور به نظریه‌های توطئه، ارتباط محکمی با باورهای فراطبیعی دارند. برای مثال، باورمندان به طالع‌بینی و شفای معنوی، در قیاس با کسانی که به این باورها مشکوکند، با احتمال بیشتری نظریه‌های توطئه را هم می‌پذیرند.علت آن است که باورهای فراطبیعی و همچنین نظریات توطئه، به جای تفکر تحلیلی ریشه در تفکر شهودی دارند و باورمندان در این موارد عمدتاً به احساسات درونی خود تکیه می‌کنند. ابتدا فرد احساس می‌کند که مشکل یا ابهامی وجود دارد، و سپس به دنبال شواهدی برای تأیید این حس درونی می‌گردد. در این میان اتفاق جالبی رخ می‌دهد: الگوپذیری خیالی.ذهن انسان توانایی فوق‌العاده‌ای در تشخیص الگوها دارد. می‌تواند میان مردم، اشیا، حیوانات و وقایع، روابط معنادار پیدا کند. این توانایی در بقای انسان اهمیت به‌سزایی دارد؛ اما یک جنبه‌ی منفی نیز به آن گره خورده است: حتی وقتی انسان با یک ماجرا یا مجموعه‌ای از رویدادهای تصادفی مواجه می‌شود، ذهنش سخت می‌تواند تصادف را قبول کند و همچنان در جستجوی الگو است — الگوهایی که وجود ندارد. به طرز جالبی هم آن‌چه دنبالش است را می‌یابد! به این حالت، الگوپذیری خیالی گفته می‌شود.الگوپذیری خیالی و سوگیری تأییدی، هم در باور به مسائل فراطبیعی نقش کلیدی دارند و هم در باور به نظریات توطئه. فرد میان دو رویداد متوالی که کاملاً اتفاقی بودند و هیچ ارتباطی ندارند، یک رابطه‌ی عِلی موهومی تشخیص می‌دهد، و اتفاقاً همان را به عنوان مهر تأییدی بر باورهای خود می‌بیند. از سوی دیگر، افرادی که به این دسته از باورها بیشتر مشکوک هستند، راحت‌تر هم می‌توانند تصادفی بودن رویدادها را بپذیرند. همین اتفاق در شناسایی سازمان نیز رخ می‌دهد. برای داشتن یک زندگی موفق اجتماعی، انسان نیاز دارد که عواقب اجتماعی اقدامات خود را پیش‌بینی کند، و همچنین بفهمد که آیا عملی عمداً انجام شده یا تصادفی بوده. اما گاه در این موضوع نیز دچار الگوپذیری خیالی می‌شود و برای برخی اعمال، عوامل را در جاهایی می‌بیند که وجود ندارند. مثلاً تعطیلات شما با بارش شدید باران خراب می‌شود. به احتمال زیاد بارش باران را رویدادی تصادفی می‌دانید. با این حال افرادی هم هستند که تصور می‌کنند دلیلی پشت این رویداد هست؛ مثلاً سازمانی سری با یک دستگاه فوق‌پیشرفته، عامدانه هوا را بارانی کرده است تا مردم را مجبور کند که آن روز در خانه بمانند! نویسنده، این نظریه‌ی توطئه را با باورهای مذهبی مقایسه می‌کند که مثلاً زئوس برای یونانیان و ژوپیتر برای رومیان عامل کنترل‌کننده‌ی آسمان بود، یا ثور که برای وایکینگ‌ها عامل ایجاد رعدوبرق بود (توجه کنید که باور به ثور یک باور فراطبیعی است، اما نظریه‌ی توطئه نیست؛ چرا که ویژگی‌های خصومت و ائتلاف در آن دیده نمی‌شود).جالب آن که نظریه‌های توطئه به ندرت از ضعف و بی‌کفایتی عوامل بحران صحبت می‌کنند. به یاد بیاورید که ویژگی سازمان در این نظریه‌ها بیانگر این بود که رویداد مورد بحث حاصل عوامل هوشمند با طرحی پیچیده و حساب‌شده است (نه حتی پیامدی ناخواسته و برنامه‌ریزی‌نشده حاصل از اعمال یک عامل هوشمند). مثلاً نظریه‌های توطئه قبول ندارند که بحران مالی ۲۰۰۸ حاصل بی‌کفایتی و طمع بانک‌داران بود؛ بلکه آن را نقشه‌ای حساب‌شده از سوی برخی بانک‌داران و با اهداف بلندمدت می‌پندارند (نویسنده مثال می‌زند که مطابق یکی از این نظریه‌های توطئه، بحران مالی ۲۰۰۸ از عمد ایجاد شد تا به انتخاب اوباما در همان سال کمک کند). این مثالی است از نقش الگوپذیری خیالی در شناسایی سازمان.ریشه‌های اجتماعیافراد تمایل دارند که جهان را به دو گروه «ما» و «آن‌ها» تقسیم کنند. به همین علت:۱- لازم نیست قربانی یک رویداد بود تا برای تبیین آن به سراغ تفاسیر توطئه‌محور رفت؛ اما باید آن رویداد را به نوعی متناسب با خود دید. نویسنده مثال می‌زند که نسل‌کشی گسترده‌ای در رواندا در ۱۹۹۴ که در آن حدود یک میلیون مرد، زن و بچه در عرض چند هفته به اشکال وحشیانه‌ای کشته‌شدند؛ اما در وب‌سایت‌های نظریه‌پرداز توطئه (جز آن‌هایی که مربوط به خود رواندا یا کشورهای مرتبط با آن می‌شوند) به ندرت مطلبی در این باب می‌بینید. این در حالی است که نظریات توطئه‌ی فراوانی پیرامون حملات تروریستی نوامبر ۲۰۱۵ در پاریس توسط داعش، یا حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر در ایالات متحده را می‌توان یافت. چرا؟ چون بیشتر مردم اروپا و آمریکای شمالی، کشتاری در فرانسه یا ایالات متحده را جنایتی علیه «ما» می‌بینند؛ اما یک نسل‌کشی در رواندا را به «ما» مرتبط نمی‌دانند.۲- در نظریات توطئه، همیشه یک «آن‌ها»یی وجود دارند که فکر می‌کنیم می‌خواهند به «ما» آسیب بزنند. «آن‌ها» می‌تواند یک یا چند دولت، گروهی از افراد صاحب نفوذ، یک گروه اقلیت، تعدادی از ابرقدرت‌های جهان، یا حتی یک گونه‌ی فرازمینی باشد‍! «ما» نیز همواره قشر یا گروهی است که خودمان را جزئی از آن می‌پنداریم یا با آن همزادپنداری می‌کنیم (حتی وقتی که مثلاً خودمان در ایران باشیم و قربانیان در ایالات متحده). نویسنده مثال می‌زند که افراد هرچه به سیاست احساس بیگانگی بیشتری کنند، احتمال بیشتری دارد که نظریات توطئه‌ی سیاسی را نیز باور کنند (چون سیاستمداران را «آن‌ها»ی متخاصم و خود را «ما»ی قربانی می‌پندارند).در کل هرچقدر افراد هویت خود را به یک گروه پیوند بزنند، بیشتر نگران تک‌تک افراد آن گروه می‌شوند و نظریه‌های توطئه‌ی کم‌تری راجع به آن گروه را باور می‌کنند؛ و هرچه ارتباط هویت با آن گروه کم‌تر باشد، بدگمانی بیشتر و نظریه‌های توطئه راجع به آن گروه نیز باورپذیرتر می‌شود. همچنین زمانی که فردی خود را جزئی از یک گروه می‌داند، نگران  تهدید و توطئه از سوی گروه‌های خارجی می‌شود.اتفاق دیگری که هنگام پیوند هویت فرد به گروه ممکن است بیفتند، خودشیفتگی جمعی است. مثلاً جنبش‌های ملی‌گرایی، غالباً تقدم گروه خود را تبلیغ کرده و خود را عالی‌تری ملت روی زمین می‌دانند، که معمولاً لازم است در برابر یک «آن‌ها»ی شیطانی نیز ایستادگی کند. این نیز موجب تحریک توطئه پیرامون گروه‌های «حقیر» می‌شود.خلاصه آن که هرچه افراد به یک گروه (به ویژه گروهی که قربانی رویدادی شده باشد) احساس نزدیکی بیشتری کنند، راحت‌تر می‌پذیرند که توطئه‌ای با هدف ضربه به آن گروه و از سوی گروه‌های خارجی در جریان باشد.نقش ایدئولوژی‌هانویسنده توضیح می‌دهد که با بررسی میزان گرایش احزاب گوناگون به نظریه‌های توطئه، به یک الگوی U-شکل می‌رسیم: میانه‌روها در مرکز طریف سیاسی، گرایش کم‌تری به تفاسیر توطئه دارند و احزاب تندرو از هر دو طرف طیف سیاسی، بیشتر به نظریات توطئه متمایل می‌شوند.البته احزاب تندرو، «آن‌ها»ی متفاوتی دارند. چپ تندرو معمولاً بانکداران، سرمایه‌داران و نظامیان را تحقیر می‌کند و راست تندرو معمولاً مسلمانان، دگرباشان جنسی و دانشمندان! به هر حال سازوکار مشابه است: احزاب تندرو نظر خود را برتر می‌دانند و نظر سایرین را تحقیر می‌کنند.این احزاب معمولاً به سیاست‌های پوپولیستی نیز گرایش دارند. نویسنده، سه ویژگی مشترک و رایج ضدنخبه‌گرایی (تنفر از دانشمندان، مدیران، بانک‌داران و/یا...)، ضدتکثرگرایی (پذیرشِ کم‌تر آرای مختلف، در قیاس با میانه‌روها) و ملی‌گرایی تهدیدشده (تبلیغ غرور ملی و اصرار بر این که کشور در مسیر اشتباهی حرکت کرده) را برای آن‌ها بر می‌شمارد و احزاب متعددی از هر دو جناح راست و چپ در کشورهای گوناگون را مثال می‌زد. در ادامه حدس می‌زند که نظریه‌های توطئه بین افرادی بیشتر است که به باورهای پوپولیستی تأکید می‌کنند؛ چرا که ویژگی‌های روان‌شناختی عقاید افراط‌گرا، زمینه‌ی مساعدی برای شکل‌گیری و پذیرش نظریه‌های توطئه فراهم می‌کند.صدالبته که نظریه‌های توطئه فقط منحصر به احزاب تندرو در کشورهای دموکراتیک نیست. رژیم‌های تندرو نیز تمایل دارند نظریه‌های توطئه‌ی فراوانی راجع به گروه‌ها و ایدئولوژی‌های مخالف مطرح کنند تا برای کارهای خود دلیل بتراشند. جالب آن که خودشان هم دائماً از توطئه‌چینی در هراس بوده و مدام دست به کنترل شهروندان می‌زنند. مثلاً آدولف هیتلر در کتاب نبرد من و همچنین سخنرانی‌های خود، نفرتش از یهودیان را ابزار کرده و برای این نفرت نیز دلایلی بر می‌شمرد. سپس هم کمونیسم و هم کاپیتالیسم را به توطئه‌ی یهودیان گره می‌زد تا حمله به شرق و غرب را توجیه کند. در عین حال خود نیز شدیداً نگران توطئه بود و شهروندانش را تحت کنترل شدید قرار می‌داد.علاوه بر احزاب تندرو و رژیم‌های تندرو، نظریه‌های توطئه در میان گروه‌های فرعی تندرو نیز معمولاً رایج است. نویسنده به پژوهشی ارجاع می‌دهد که ده‌ها گروه افراطی، از القاعده گرفته تا کوکلوکس‌کلان، Army of God،  فراکسیون ارتش سرخ، گروه‌های ضدتکنولوژی و... را مورد بررسی قرار داده و میزان اشاره به نظریات توطئه را در اسناد رسمی یا سخنرانی‌های مرتبط با این گروه‌ها سنجیدند. در بسیاری از آن‌ها، نظریات توطئه نقش پررنگی داشتند — هرچند که در جزئیات ممکن است متفاوت باشند؛ مثلاً گروه‌های راست افراطی باور داشتند که یهودیان دولت‌های جهان را کنترل می‌کنند. گروه‌های اسلامی افراطی بر این باور بودند که توطئه‌ی جهان غرب، اسلام را نابود می‌کند. گروه‌های چپ افراطی، قدرت فوق‌العاده‌ای برای سرمایه‌گذاران و بانکداران قائل بودند. به هر حال شباهت‌هایی مثل باور به یک دولت جهانی اقتدارگرا (مثلاً نظم نوین جهانی) نیز در میان آن‌ها دیده می‌شد.در کل نویسنده نتیجه می‌گیرد که نظریه‌های توطئه در میان ۱- رژیم‌های تندرو و سرکوبگر، ۲- احزاب تندرو و پوپولیست و رأی‌دهندگانشان، و ۳- بسیاری از گروه‌های فرعی تندرو، رایج است.جمع‌بندی: چرا نظریه‌های توطئه رایج هستند؟احساسات منفی، رایج‌ترین توضیح برای نظریه‌های توطئه هستند. این احساسات می‌توانند شامل حس ترس یا ناامنی در شرایط بحرانی، یا حس بیگانگی، عدم اطمینان به آینده، بی‌اعتمادی ریشه‌دار و... در غیاب یک بحران واقعی باشند.با توجه به تمام مطالب کتاب و در فصل پایانی، نویسنده از سه دیدگاه را برای تبیین رواج نظریه‌های توطئه نام می‌برد که به نوعی یک چکیده از کل کتاب است:دیدگاه ۱: نظریه‌های توطئه، ریشه در یک تحریف پروسه‌های شناختی و کاربردی دارد، به ویژه در درک الگو و کشف سازماندیدگاه ۲: نظریه‌های توطئه، ریشه در منازعه میان گروهی فرضی دارند.دیدگاه ۳: نظریه‌های توطئه، ریشه در ایدئولوژی‌های قوی دارند.در پایان، نویسنده مجدداً یادآوری می‌کند که تلاش برای کاهش نظریه‌های توطئه به معنای نادیده‌گرفتن فساد در دولت نیست، و اتفاقاً به ضرورت افزایش گرایش به عقلانیت و ترویج تفکر تحلیلی تأکید دارد. همچنین پیشنهاداتی را برای مدیران سازمان‌ها و سیاستمداران، به منظور کاهش گرایش به نظریه‌های توطئه مطرح می‌کند.</description>
                <category>پویان</category>
                <author>پویان</author>
                <pubDate>Mon, 15 May 2023 17:07:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی، بلاک، و مغلطه‌ی دیکتاتور کوچک!</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyan_01001010/block-zwmatxj5t5gr</link>
                <description>آیا اگر آزادی بیان و دموکراسی را مطالبه کنید و همزمان شخصی را در شبکه‌های اجتماعی بلاک کنید، رفتارهایی متناقض نشان داده‌اید؟ آیا آزادی بیان شما را مجاب می‌کند که به سخن همگان گوش فرا دهید؟ آیا شبکه‌های اجتماعی با حذف مطالب شما ناقض آزادی بیان شده‌اند؟ پاسخ تمامی این پرسش‌ها منفی است! اصولاً چنین شبهاتی در بدفهمی از مفاهیمی چون دیکتاتوری، دموکراسی و آزادی بیان ریشه دارند.«شما بلاک شده‌اید»دیکتاتوری و مغلطه‌ی دیکتاتور کوچکبه این مثال‌ها توجه کنید:«چرا من رو بلاک کردی؟ چرا کامنتم رو پاک کردی؟ پس دموکراسی  و آزادی بیان که این‌همه ازش دم می‌زنی چی شد؟ تو یک دیکتاتوری!»«اگر تحمل شنیدن نظر مخالف را ندارید، اگر به منتقدانتان فحش می‌دهید، شما یک دیکتاتور هستید و هیچ فرقی با هیلتر و استالین ندارید! بیایید تغییر را از خودمان شروع کنیم...»هر دو مثال مرتکب مغلطه‌ای شده‌اند که به ویژه این روزها زیاد می‌توان دید: «دیکتاتورِ کوچک»این مغلطه در بدفهمی از مفاهیمی چون دیکتاتوری و دموکراسی ریشه دارد.دیکتاتوری یک خصلت فردی نیست؛ بلکه نوعی از حکومت و یک مقام حکومتی است و تعریف آن بدون سیستم حکومتی ممکن نیست. یک فرد به تنهایی و بدون قرارگیری در رأس نظامی دیکتاتوری، هرگز نمی‌تواند دیکتاتور باشد. مقایسه‌ی ویژگی‌های فردی هرکس با ویژگی‌های سیاستِ دیکتاتورها اساساً اشتباه است. درواقع مغلطه‌ی دیکتاتور کوچک از جنس قیاس مع‌الفارغ است.فردی ممکن است خودکامه، خودشیفته و لجباز باشد. اما هیچ یک او را دیکتاتور نمی‌کند! برعکس، یک دیکتاتور ممکن است اتفاقاً بسیار خیرخواه و ازخودگذشته باشد و به نفع دیگران اهمیت زیادی دهد؛ ولی همچنان به واسطه‌ی موقعیتش یک دیکتاتور است. نباید این واژه را به‌جای «خودکامه»، «خودشیفته»، «زورگو» یا شبیه به آن استفاده کنید. در حقیقت شما نمی‌توانید هیچ‌کس را دیکتاتور خطاب کنید (فارغ از این که تا چه حد خودکامه، خودشیفته یا یک‌دنده باشد)، مگر آن که واقعاً آن فرد در رأس یک نظام دیکتاتوری قرار گرفته باشد! درست همان‌طور که نمی‌توانید کسی را سفیر، نماینده یا وکیل خطاب کنید (مگر آن که مشخص کنید نماینده یا سفیرِ چه چیزی یا وکیل چه کسی است).نه تنها هر خودکامه‌ای دیکتاتور نیست، بلکه هر دیکتاتوری هم لزوماً خودکامه نیست! همان‌گونه که اشاره شد، دیکتاتور می‌تواند کاملاً از خودگذشته و در خدمت منافع دیگران باشد (هرچند به تجربه دریافته‌ایم که در عمل چنین نمی‌شود و معمولاً قدرت زیاد، فساد زیاد را نیز به همراه دارد). اصلاً افلاطون ایده‌ای داشت موسوم به «فیلسوف‌شاه» که می‌گفت باید افرادی از کودکی تحت تعالیم فلسفه و اخلاق قرار بگیرند، بهترین‌ها از میانشان به عنوان شاه انتخاب گردند و قدرت کامل به آن‌ها تسلیم گردد. (طبیعتاً نقد و ایرادات وارده به این ایده بسیار است، اما خارج از بحث ماست.)حتی دیکتاتوری ذاتاً بد نیست؛ بلکه در عمل و در نظام‌های سیاسی است که بنا بر تجربه‌ی تاریخی می‌دانیم به فساد گره خورده و آن را بد می‌دانیم. وگرنه ممکن است شرکت خاصی حساب کند که اگر پروژه‌های خود را به دست تیم‌هایی بسپارد که اعضایشان تماماً تابع مدیر پروژه هستند، بهتر نتیجه می‌گیرد. و یا در یک جوخه‌ی نظامی، سربازان باید از مافوق و فرمانده‌ی خود اطاعت کنند. نمی‌توانید ادعا کنید که صرفاً چون سیستمی بر مبنای دیکتاتوری اداره می‌شود، بَد است؛ باید برای بَد بودن آن دلیل آورید. اما وقتی قبول کردید که سیستمی بد است، شاید بتوانید ساختار دیکتاتوری آن را به عنوان علتی برای بد بودنش تبیین کنید.(ضمناً نباید دچار مغلطه‌ی تعمیم ناروا شد: اگر نظام دیکتاتوری — یا هر نظام دیگری — برای یک شرکت تجاری، جوخه‌ی نظامی یا دولت‌شهری کوچک کارآمد بوده، لزوماً به این معنا نیست که برای اداره‌ی یک کشور بزرگ نیز کارآمد خواهد بود. کشورداری با جنگ یا مدیریت اداری خیلی متفاوت است!)اشکال دیگرِ مغلطه‌ی دیکتاتور کوچک این است که شخص را متهم به کاری می‌کند که هرگز انجام نداده و دلیل محکمی نیز برای انجام آن نیست. اگر من نسبت به کسی ابزار تنفر می‌کنم یا به او فحش می‌دم، به این معنا نیست که اگر راهی داشتم اقدام به قتل او می‌کردم! شما نمی‌تونید فحاشی و قتل را یکی فرض کنید و ادعا کنید افرادی که مرتکب یکی از این‌دو می‌شوند، هیچ فرقی باهم ندارند! رابطه‌ی «فحاش + امکان قتل ← ارتکاب قتل» لزوماً صادق نیست. به شکلی مشابه، اگر من در زندگی شخصی خودم دوست ندارم نظرات مخالف را بشنوم، به این معنا نیست که اگر یک سیاستمدار بودم اقدام به نقض گسترده‌ی آزادی بیان و سرکوب تمام صداهای مخالف حکومتم می‌کردم!البته شاید بتوانید به استناد پژوهش‌های علوم روان‌شناختی و مدیریتی ادعا کنید که اگر فردی ویژگی‌های روحی خاصی داشته باشد، احتمالاً برای سِمت‌های مدیریتی مناسب نیست. ولی نمی‌توانید ادعا کنید که او یک دیکتاتور است و هیچ فرقی با دیکتاتورهای بزرگ تاریخ ندارد. شاید اصلاً کسی عنوان یک فرد بسیار لجباز و یک‌دنده باشد و همه‌ی اطرافیان از دستش ناراضی، ولی به عنوان یک مدیر یا سیاستمدار اتفاقاً عملکرد مطلوبی داشته باشد!بدفهمی از آزادی بیانمثال نخست را مجدداً به یاد آورید:«چرا من رو بلاک کردی؟ چرا کامنتم رو پاک کردی؟ پس دموکراسی  و آزادی بیان که این‌همه ازش دم می‌زنی چی شد؟ [...]»از بدفهمی‌های رایج نسبت به آزادی بیان این است که هرکس حق دارد در هر کجا حرفش را بزند، همگان باید به او گوش فرا دهند، و هیچگونه فشاری اجتماعی نیز به او وارد نشود، وگرنه حق آزادی بیانش نقض شده است! هرگز چنین نیست. به نمونه‌های زیر توجه کنید:ماده‌ی ۱۹ اعلامیه‌ی حقوق بشر: «هر انسانی محق به داشتن آزادی عقیده و بیان است؛ و این حق شامل آزادی داشتن باور و عقیده‌ای بدون [نگرانی] از مداخله، و حق جستجو، دریافت و انتشار اطلاعات و افکار از طریق هر رسانه‌ای بدون ملاحظات مرزی است.»https://www.un.org/en/about-us/universal-declaration-of-human-rightsمتمم اول قانون اساسی ایالات متحده: «کنگره در خصوص رسمیت بخشیدن به یک دین، یا منع پیروی آزادانه از آن یا محدود ساختن آزادی بیان یا مطبوعات یا حق مردم برای برپایی اجتماعات آرام و دادخواهی از حکومت برای جبران خسارت، هیچ قانونی را وضع نمی‌کند.»https://constitution.congress.gov/constitutionمی‌بینید که در مورد آزادی بیان، صحبتی راجع به رفتار و واکنش جامعه نشده است. حقِ آزادی بیانِ دیگران، شما را ملزم به گوش دادن و احترام گذاشتن به سخن دیگران نمی‌کند. هرکس آزاد است (یا اصولاً باید باشد) که حرفش را بزند؛ اما شما نیز به عنوان یک شهروند آزادید که به او گوش نکنید. حتی آزادید که دیگران را هم تشویق کنید او را بایکوت کرده و به حرفش گوش نکنند. آزادید که حرفش را نقد یا حتی مسخره کنید (بدون حمله به شخصیت خودش). آزادید که از نظر اجتماعی طردش کنید. هیچ یک از این موارد، نقض آزادی بیان نیست. شاید برخی از آن‌ها غیراخلاقی باشند، اما نقض آزادی بیان نیستند (اخلاقیات یا عرف را نباید با قانون یکی بپندارید).در کل زمانی که از آزادی بیان صحبت می‌کنیم، منظور این است که قانونی حکومتی برای محدودکردن فرد در این مورد نباشد، و هرکس بتواند بدون ترس از پیگرد قانونی سخن بگوید و تحت حفاظت و حمایت قانون هم قرار گیرد. اما به این معنا نیست که هیچ فشاری اجتماعی در کار نخواهد بود. اگر شخصی حرف‌های ناپسند زد، ممکن است مثلاً از جامعه طرد شود. و اگر فکر می‌کند این حرف‌ها، هرچند تلخ، ولی حقیقت هستند و باید بیان شوند، شاید این بهایی است که باید بپردازد!البته می‌توان به صورت جداگانه بحث کرد و دلیل آورد که در جامعه هم باید فرهنگ و فضایی برای گفت‌وگوی دوطرفه ایجاد شود و افراد بتوانند حرف خود را بدون نگرانی از فشار اجتماعی بیان کنند. اما این بحث جداست و کاری به سیاست یا حقوق بشر ندارد.در باب بلاک کردنآیا بلاک کردن افراد در شبکه‌های اجتماعی یا حذف کامنت‌های آنان نقض آزادی بیان است؟ آیا اگر من مدافع آزادی بیان هستم نباید چنین کاری بکنم؟ خیر!متمم یکم قانون اساسی ایالات متحده را به یاد آورید. بخشی از حرف حسابش این است که کنگره (و لذا دولت فدرال) نمی‌تواند حق آزادی بیان افراد را زیر پا بگذارد.‌ اما فرض کنید شما شهروند همین کشور هستید و شخصی وارد ملک خصوصی شما شده. آن‌جا دیگر مربوط به دولت فدرال نیست؛ بلکه متعلق به شماست و با قوانین دلخواه شما اداره می‌شود (البته به این معنا نیست که می‌توانید در ملک خود دست به اعمال مجرمانه بزنید). شما می توانید از سخنرانی آن فرد در ملک شخصی خود جلوگیری کنید، یا حتی او را بیرون کنید! کار شما پایمال‌کردن آزادی بیان او نیست. شما جلوی حرف زدنش را نگرفته‌اید، فقط اجازه نداده‌اید که در ملک خصوصی شما چنین کاری را انجام دهد.صفحات شما در شبکه‌های اجتماعی نیز تقریباً چنین حالتی دارند. مثلاً صفحه‌ی اینستاگرام شما متعلق به خودتان است و می‌توانید به میل خودتان و با قوانین خاص خودتان آن را اداره کنید. آزادید که هر کسی را به هر دلیلی (یا حتی بدون دلیل) بلاک کنید و این ناقض آزادی بیان نیست. اگر شخصی را بلاک کردید، او همچنان آزاد است که حرفش را بزند و بابت حرف‌زدن مجازات نشده؛ اما شما هم آزاد هستید که به حرفش گوش نکرده و صفحه‌ی شخصی خود را نیز بستری برای نشر سخنانش نکنید.بلاک‌کردن در تناقض با دموکراسی‌خواهی هم نیست و اگر کسی را بلاک کردید، یک دیکتاتور نیستید. در یک نظام مبتنی بر دموکراسی، حکومت به دست نمایندگانی دوره‌ای و منتخب از سوی مردم است. اما حکومت بر چه چیزی؟ بر آن‌چه مال عموم مردم است! مثلاً طبق فلسفه‌ی دموکراسی، مردم یک کشور حق دارند که راجع به چگونگی مصرف منابع طبیعی کشورشان نظر بدهند. اما صفحه‌ی شما در اینستاگرام، نه تحت مالکیت عمومی است، نه برای اداره‌اش از دنبال‌کنندگان مالیات دریافت می‌کنید، و نه اساساً شباهتی به یک کشور دارد که لازم باشد بر مبنای دموکراسی اداره شود. دنبال‌کنندگان، شهروندان  صفحه‌ی شما نیستند؛ بلکه کاربر شما هستند و از محتوای تولیدی توسط شما استفاده می‌کنند (اگر هم دوست نداشتند می‌توانند صفحه‌ی شما را ترک کنند). قرار نیست اداره‌ی صفحات شخصی شما دموکراتیک باشد. مگر شما برای انتخاب تم دکوراسیون داخلی منزل خود، در محله‌ی خود همه‌پرسی برگزار می‌کنید؟ خانه مال شماست و شما تعیین می‌کنید در آن چه خبر باشد.نکته‌ی جانبی: آیا اینستاگرام، توییتر و... با حذف پست‌ها و صفحات ما، ناقض آزادی بیان ماست؟ باز هم نه. ما سهمی از این پلتفرم‌ها نداریم؛ بلکه فقط کاربرشان هستیم و به هنگام ثبت‌نام قبول کردیم که از قوانینشان پیروی می‌کنیم. پلتفرم متعلق به مالکانش است و مادامی که حقوق مصرف‌کننده، قوانین تجارت یا مشابه آن را نقض نکرده باشد، می‌تواند هر کاری در آن انجام دهد و شما هم اگر دوست ندارید می‌توانید آن‌جا را ترک کنید. می‌توانید یک سرور شخصی در منزل راه‌اندازی کنید، وبلاگی بر روی آن بسازید، به هر شیوه‌ای که می‌دانید مخاطب جذب کنید، و حرفتان را آن‌جا بزنید! البته برخی اعتقاد دارند که باید قوانینی برای کنترل رفتار پلتفرم‌های بزرگ و تأثیرگذار هم وجود داشته باشد. مثلاً اگر گوگل تصمیم بگیرد سایت شما را در نتایج جست‌وجو نشان ندهد، شما عملاً انگار از هستی حذف شده‌اید! اعتقاد این افراد بر این است که باید قوانینی وضع شود تا اگر پلتفرمی بیش از حد بزرگ یا تأثیرگذار شد، عملکردش کمی محدود شود و نتواند سرخود هر کاری انجام دهد. اما در مقابل هم مخالفان ایده معتقدند که این کار خودش نقض آزادی است و اختیارات بیش از حدی به مجریان قانون می‌دهد.جمع‌بندیعزیزان! آزادی بیان و دموکراسی جزئی از حقوق شما هستند. تأکید می‌کنم: چیزهایی لاکچری که باید لیاقت داشتنشان را کسب کنید نیستند؛ حقوق شما هستند. اجازه ندهید برخی با مُشتی جملات قلمبه و سلمبه و عباراتی من‌درآوردی و بی‌معنا — مثل: «دیکتاتورِ درون» — قانعتان کنند که حق ندارید حقوقتان را مطالبه کنید!شما یک دیکتاتور نیستید و هرگز هم نخواهید بود (به احتمال خیلی زیاد). آزادی بیان و دموکراسی هم به معنای تاب‌آوری نیستند؛ شما در سطح فردی مجبور نیستید همواره به نظرات همگان گوش کنید.صدالبته توصیه می‌شود که تا حدود معقولی به نظرات متنوع و مختلف گوش دهید (به ویژه در مسائل اجتماعی و انسانی). اما در هر صورت نه مجبورید به دیگران گوش دهید، و نه لازم است به همه گوش دهید.جمع‌بندی نکات:شخص فقط زمانی دیکتاتور است که در رأس یک نظام دیکتاتوری قرار گرفته باشد.دیکتاتوری یک خصلت فردی نیست. افراد به تنهایی نمی‌توانند دیکتاتور باشند.خودکامگی، خودشیفتگی و... با دیکتاتوری یکی نیست.حق آزادی بیان ایجاب می‌کند که شخص به واسطه‌ی آنچه گفته مورد پیگرد قانونی قرار نگیرد و همچنین از حمایت قانونی برخوردار بماند.حق آزادی بیان، هیچ‌کس را مجاب به گوش دادن به دیگری نمی‌کند.حق آزادی بیان، هیچ‌کس را مجاب به وقف امکانات شخصی خود برای بیانات دیگری نمی‌کند.حق آزادی بیان به این معنا نیست که فرد از فشارهای اجتماعی هم مصون خواهد بود.صفحات شما در شبکه‌های اجتماعی، تحت مالکیت خصوصی شما قرار دارند و دلیلی بر اداره‌ی آن‌ها بر مبنای دموکراسی نیست.می‌توانید مطالبه‌گر دموکراسی و آزادی بیان باشید، و همزمان هرکه خواستید را هم در شبکه‌های اجتماعی بلاک کنید! این دو تناقضی باهم ندارند.</description>
                <category>پویان</category>
                <author>پویان</author>
                <pubDate>Thu, 16 Mar 2023 10:54:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا واقعاً «از ماست که بر ماست»؟ – گفتمان خودزنی</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyan_01001010/people-i5taehsjn85s</link>
                <description>گفتمان خودزنی، تِزی است که میان بسیاری از ایرانیان (از جمله برخی از اندیشمندان) باب شده؛ به این شکل که ابتدا به چندی از عادات یا رفتارهای ناپسند عیان در کشور اشاره می‌کنند، و سپس نتیجه می‌گیرند که مردم ایران دارای ایرادات ذاتی و عمیق بوده (در قیاس با مردم سایر کشورها) و تمام یا اکثر مشکلات کشور نیز نتیجه‌ی همین ایرادات است. به بیان ساده‌تر، همه‌ی کاسه و کوزه‌ها را بر سر مردم ایران می‌شکنند و آن‌ها را مقصر و مسبب تمام مشکلات و لایق تمام بدبختی‌ها می‌دانند!آیا ما، مردم ایران، ذاتاً بد و بی‌فرهنگ هستیم؟ آیا مردم اروپا به طور ژنتیکی، خوب و بافرهنگ هستند؟ آیا تمامی مشکلات کشور تقصیر ماست؟ آیا هرچه سرمان می‌آید حقّمان است؟ آیا فارغ از این که چه سیاستی در ایران حکم‌فرما باشد، در هر صورت محکوم به شکستیم؟ آیا واقعاً «از ماست که بر ماست»؟!مردم۱- دورنمای گفتمان خودزنی۱-۱- نزد عمومقیمت دلار جهش می‌کند و عده‌ای صف می‌کشند جلوی صرافی‌ها. بقیه هم غُر می‌زنند که وامصیبتا! گرانی دلار تقصیر شماست! سایپا سایتش را برای قرعه‌کشی فروش پراید باز می‌کند و عده‌ای ثبت‌نام می‌کنند. گوشت یخ‌زده عرضه می‌شود و برایش صف می‌کشند. همزمان باز بسیاری آه می‌کشند که چرا چنین می‌کنیم! یکی در اینستاگرام استوری می‌کند:کتاب گران شد اما صف نکشیدیم!شاید این بزرگ‌ترین دلیل صف کشیدن‌هایمان است...کمپین تحریم راه می‌‌اندازند! می‌گویند مرغ و گوشت و آجیل و پسته و خودرو نخریم تا ارزان شود. در هر صورت چیزی ارزان نمی‌شود، و دوباره فریاد واویلا و حسرتا که چرا ما همت جمعی نداریم! داستان‌هایی بازنشر می‌کنند که چطور یک روز در فرانسه شیر گران شد و هیچ‌کس نخرید و فردایش ارزان شد، یا چطور در آلمان پنیر گران شد و مردم همه پنیر از یخچال خود برداشتند و به فروشگاه‌ها اهدا کردند تا کسی بی‌پنیر نماند!خوراک استوری در اینستاگرام و ارسال در گروه‌های فامیلی در واتس‌اپ و تلگرام!داستانی در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌کنند (و حداقل ۱۰ سال است که آن را می‌بینم)، راجع به یک راننده‌ی تاکسی که در روز بارانی فقط مسافر دربست سوار می‌کند و کرایه‌اش را چند برابر گران‌تر می‌گیرد، و همزمان از اختلاس‌های نجومی نیز شاکی است. تا این که یکی از مسافران کمی غُر بر سرش می‌زند بابت کارش و نهایتاً می‌گوید: «تو خودت رو اصلاح کن تا اون مدیر بانک جرات همچین خلافی رو نداشته باشه» و «همه کنار گود ایستاده ایم و می‌گوئیم لنگش کن»! (نسخه‌ی کامل داستان: تابناک)صف خرید ارزهمین امروز چشمم افتاد به مطلبی در ویرگول (عنوان: «داستان نظامی‌ نشدن من») که در آن نویسنده‌ی محترم ریشه‌ی مشکلات کشور را در عدم وجود حس دلسوزی افراد جامعه نسبت به یک‌دیگر، و توجه به منافع فردی عنوان می‌کند. در قسمتی می‌نویسند:چه چیزی دوقطبی های وحشتناک کف خیابان را جایگزین همت جمعی همه مردم برای حل مشکلات کرده؟[...]این روز ها دل قسمت بزرگی از مردم ما فقط برای خودشان می سوزد، دلشان برای همدیگر چی؟ نمی سوزدمی گوید خوب دلار دارد گران می شود بروم در صف صرافی، ماشین کارخانه با بازار اینقدر تفاوت قیمت دارد بروم در صف قرعه کشی، می گوید الان این میوه را از باغدار به نازلترین قیمت بخرم بگذارم سردخانه کمبود مصنوعی درست کنم و به گرانترین قیمت بفروشم برایم سود دارد بروم در صف دلالی، و هزار صف و صنف اشتباه و بد دیگر که قسمی از مردم ما به هر دلیلی آن ها را دوست دارند.[...]تا زمانی که در هر جایگاهی باشیمچه کارمند دولت، چه مادرتمام وقت داخل خانه، چه دختر و پسر عاشق ومعشوق کف خیابان، چه مغازه دار پاساژ یا راسته، چه سرمایه دار بالا شهر تهران، چه مدیر عامل و سهامدار بزرگ فلان کارخانه ایران، چه یک کارگر روز مزد، چه نظامی و سرباز فلان یگانو دلمان برای پیشرفت و رشد دادن هم نسوزد و اخلاق را در برابر هم رعایت نکنیمهیچ مشکلینه در ایران و نه در هیچ نقطه ای از عالمحل نشده و نخواهد شد.۱-۲- در کتاب‌هاگاه عین همین حرف‌ها در جامه‌ای از جنس جامعه‌شناسی نیز ظاهر می‌شوند. کتاب «جامعه شناسی خودمانی: چرا درمانده‌ایم؟» اثر حسن نراقی را در نظر بگیرید. تا لحظه‌ی نوشتن همین مطلب، این کتاب به چاپ سی و ششم رسیده است. با این وجود کتابی است بی‌محتوا و فاقد ارزش آکادمیک، و بر خلاف نامش هیچ ربطی به جامعه‌شناسی هم ندارد! نه مطالعه‌ی نظام‌مندی در آن می‌بینید، نه خبری از یک نظریه‌ی جامعه‌شناختی و دفاع از آن! فقط صفاتی را به مردم ایران نسبت داده (البته برخی حقیقت دارند و برخی نیز استریوتایپ هستند) و آن را ریشه‌ی اکثر مشکلات کشور دانسته است. نگاهی به کامنت‌های مربوط به این کتاب در فیدیبو نیز برایم جالب بود! طرفداران این کتاب اصرار دارند که این کتاب همچون آینه‌ای است از جامعه‌ی ایران، و «آینه چون نقش تو بنمود راست / خود شِکَن! آینه شکستن خطاست»! یکی از این کامنت‌ها برای نمونه:به نظرم کتاب خوبیه اما عده ای به اصطلاح احمق وجود دارن که حتی حاضر نیستن با مشکلات خودشون و جامعه اشون مواجه شن و فقط میخوان ادای روشنفکر ها، دانایان و تحصیل کرده هارو با مسخره کردن نثر کتاب، سطحی خطاب کردنش و.. در بیارن تا بیشتر از دیگران به روان و وجدان خودشون ثابت کنن خیلی بلدن و ابدا چنین صفات بدی رو ندارن و آدم های بسیار عمیقی ان که نثر ساده و روان و بیان کردن مسائل معمول اجتماعی در سطحشون نیست. به قولی خود شکن اینه شکستن خطاست. به جای فرار از صفات بدی که دارید و مسخره کردن کتاب تلاش کنید درون خودتون رو تغییر بدید وگرنه مردم ما که مدام در حال فرارنو یا کتاب «فرهنگ سیاسی ایران» اثر دکتر محمود سریع‌القلم که مشکلات ایران به فرهنگ عشیره‌ای مردمش نسبت می‌دهد، و نهایتاً تلاش می‌کند حرفش را از طریق بازی با آمار اثبات کند! این کتاب ظاهر جدی‌تری دارد و به رساله‌های آکادمیک شبیه‌تر است؛ ولی همچنان دچار اشکالات فاحش بوده – به ویژه از نظر روش‌شناختی – و جای نقد اساسی دارد (برای مثال رجوع کنید به فصل هشتم کتاب «ایران بر لبه تیغ: گفتارهای جامعه شناسی سیاسی و سیاست عمومی» اثر دکتر محمد فاضلی).۱-۳- گفتمان خودزنی چیست؟با توجه به آنچه تاکنون گفته شد، قالب گفتمان خودزنی را می‌توان به این صورت خلاصه کرد:صفاتی ناپسند متعددی چون خودبینی، خودشیفتگی، عدم توجه به منافع دیگران، عدم دلسوزی برای دیگران و... به ایرانیان نسبت داده می‌شود، و سپس این صفات به عنوان علت اصلی تمام یا بخشی از مشکلات و بحران‌های کشور و توسعه‌نیافتگی آن مطرح می‌شود.یا راه حلی ارائه نمی‌شود و نوامیدانه اعتقاد بر این است که ایران تا چند دهه یا حتی قرن آینده نیز یک ویران‌شهر خواهد بود و هیچ تلاشی نتیجه نخواهد داد؛ یا راه حل این است که تغییر را از خودمان شروع کنیم و سعی کنیم خود را اصلاح کنیم تا کشور نیز اصلاح شود (معلوم نیست چگونه). در هر دو حالت، تحولات سیاسی مد نظر نیست؛ چرا که همه‌چیز تقصیر مردم بوده و «از ماست که بر ماست»!!!۲- اشکالات گفتمان خودزنیپیش از نقد باید نکاتی را شفاف‌سازی کنم. من هرگز مخالف توسعه‌ی فردی، خودشناسی، خوداصلاح‌گری یا کتابخوانی نیستم. ترویج این عادات و تشویق دیگران به تغییر و پیشرفت را نیز نیک می‌دانم. مسئله از جایی آغاز می‌شود که این مسائل را از سطح فردی فراتر بُرده و به سطح جمعی بِکشیم. جملاتی مثل «تغییر را از خودمان شروع کنیم!» یا «بیشتر کتاب بخوانیم!» به عنوان توصیه‌های فردی قابل قبول هستند؛ اما نمی‌توانند راه‌حل‌هایی عملی برای حل مشکلات اجتماعی و ملی باشند. همچنین من منکر تفاوت‌های فرهنگی و ارزشی ملل نیستم؛ فقط ویژگی‌های فرهنگی هر ملت را برای تبیین وضعیت کشورشان کافی نمی‌دانم. بلکه باور دارم اولاً پارامترهای بسیار اثرگذارتری در تعیین وضعیت هر کشور وجود دارد، و ثانیاً فرهنگ مفهومی پویا است و خود از شرایط و وضعیت موجود اثر می‌پذیرد (و صدالبته که بر آن اثر هم می‌گذارد—جلوتر راجع به چرخه‌های عِلی صحبت کرده‌ام). اما بپردازیم به چندی از ایرادات گفتمان خودزنی:۲-۱- تبیین ناقصیک نظریه‌ی خوب باید بتواند با پیش‌فرض‌های متافیزیکی هرچه کم‌تر، اولاً فکت‌ها و مشاهدات بیشتری را تبیین کند و ثانیاً پیش‌بینی‌های دقیق‌تری انجام دهد. اگر بناست نظریه‌ای در باب توسعه یا عدم توسعه‌ی جوامع ارائه کنیم، انتظار است که هم بتواند نمونه‌های تاریخی فراوانی را تبیین کند و هم برای آینده دست به پیش‌بینی‌های نسبتاً دقیقی بزند (البته انجام مورد دوم در علوم انسانی راحت نیست و نمی‌توان میلیون‌ها انسان را تحت شرایط کنترل‌شده‌ی آزمایشگاهی، سوژه‌ی آزمایش قرار داد).برای نمونه در کتاب «اسلحه، میکروب و فولاد» اثر جرد دایموند، نویسنده تلاش دارد که با بررسی عوامل جغرافیایی و بوم‌شناختی توضیح دهد که چرا بشریت به سمتی رفت که مثلاً انقلاب صنعتی یا توسعه‌ی راه‌آهن ابتدا در اوراسیا رخ دهد، و نه مثلاً در آفریقا یا استرالیا. یا چرا ابتدا مردمانی از اوراسیا بودند که خود را به قاره‌ی آمریکا رسانده و آن‌جا را مستعمره‌ی خود کردند؛ چرا برعکس نبود و بومیان آمریکا نتوانستند با گذر از اقیانوس، اوراسیا و آفریقا را به استعمار در آورند. یا کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند؟» از دارون عاجم‌اوغلو و جیمز رابینسون، یک نظریه‌ی اقتصادی ارائه داده و سعی کرده است توضیح دهد که به علت تفاوت نوع نهادهای مستقر در هر کشور (خود در مقیاسی بزرگ‌تر حاصل جبر تاریخ یا محیط) است اگر امروز برخی از آن‌ها فقیر و برخی ثروتمند هستند. (کتاب نخست بر روی تحولات جوامع بشری در مقیاس قاره‌ای و در بازه‌های چندصد تا چندهزار ساله تمرکز دارد، اما کتاب دوم بر روی تحولات جوامع بشری در مقیاس ملی و در طی چنددهه تا چند قرن)گفتمان خودزنی اما در این موضوع فلج است! صفات فراوانی را به ایرانیان نسبت می‌دهد و آن‌ها را ریشه‌ی مشکلات ایران عنوان می‌کند، در حالی که بسیاری از این صفات را می‌توان در برخی (یا بعضاً اکثر) کشورهای جهان یافت، بی آن‌که به مشکلات خاص ایران منجر شده باشند. https://virgool.io/@pouyan_01001010/why-nations-fail-hestvig5rtnu مثال‌های پرشماری در تاریخ می‌توان یافت که چگونه ملتی با نژاد، فرهنگ و پیشینه‌ی نزدیک، به صورت کاملاً تصادفی به دو گروه تقسیم شد، تحت دو نظام سیاسی متفاوت و شرایط غیریکسان قرار گرفت، و تنها پس از چند دهه دچار تفاوت‌هایی عمده شد. مثلاً پس از جنگ جهانی دوم، آلمان میان کشورهای پیروز تقسیم شد و نهایتاً دو دولتِ آلمان غربی (جمهوری فدرال آلمان - متحد و تحت نظارت ایالات متحده، بریتانیا و فرانسه) و آلمان شرقی (جمهوری دموکراتیک آلمان - متحد و تحت نظارت اتحاد جماهیر شوروی) تقسیم گشت. گمان می‌کنم برای این بحث ما، فقط تصویر زیر جهت نشان دادن تفاوت آلمان غربی و شرقی پس از گذشت تنها چند دهه کافی باشد:چپ: ترابانت P60 محصول آلمان شرقی | راست: مرسدس-بنز W123 محصول آلمان غربییا نمونه‌ای بهتر از آن، شبه‌جزیره‌ی کُره است: مردمی ساکن یک جغرافیا، با یک زبان، فرهنگ، نژاد و پیشینه، به صورت تصادفی از روی مدار ۳۸ درجه‌ی شمالی به دو گروه تقسیم شده و تحت دو دولت متفاوت کره‌ی جنوبی (جمهوری کره - متحد و تحت نظارت ایالات متحده) و کره‌ی شمالی (جمهوری دموکراتیک خلق کره - سابقاً متحد و تحت نظارت اتحاد جماهیر شوروی) قرار گرفته‌اند. تفاوت این‌دو دیگر به قدریست که حتی از فضا هم محسوس است!توضیح تصویر: ناحیه‌ی درخشان در پایین سمت راست، کره‌ی جنوبی است. در بالا سمت چپ تصویر نیز بخشی از چین را می‌بینید. ناحیه‌ی تاریک میان این دو، کره‌ی شمالی است. لکه‌ی درخشانی که در وسط این تاریکی می‌بینید، پیونگ‌یانگ (پایتخت کره‌ی شمالی) را نشان می‌دهد.تصویر long exposure توسط ایستگاه فضایی بین‌المللی از شبه‌جزیره‌ی کُرهطرفداران گفتمان خودزنی، چگونه می‌خواهند این تفاوت‌ها را صرفاً با ربط دادن همه‌چیز به مردم این کشورها توجیه کنند؟! اگر دولت‌ها همواره عصاره‌ای از صفات مردم را در خود دارند، اگر این مردم هستند که به دست خود انتخاب می‌کنند که در چه شرایطی زندگی کنند، اگر الزاماً «از آن‌هاست که بر آن‌هاست»، پس انتظار می‌رود که دو دولت برآمده از مردمانی مشابه، ویژگی‌ها و رفتارهای مشابهی نیز داشته باشند. چرا در عمل این‌گونه نیست؟۲-۲- بیگانگی با اقتصادسناریوی تکراری: ۱- قیمت‌ها بالا می‌رود. ۲- عده‌ای در شبکه‌های اجتماعی، تبلیغ کمپین‌های تحریم خرید کالا به راه می‌اندازند. ۳- کمپین‌ها موفق نمی‌شوند و قیمت‌ها افت نمی‌کنند. ۴- گفتمان خودزنی برجسته می‌شود و مردم یک‌دیگر را بخاطر بی‌توجهی به منافع جمعی نکوهش می‌کنند و مسبب وضع موجود می‌دانند. داستان‌هایی نیز منتشر می‌کنند که چطور در فلان کشور اروپایی فلان کالا گران شد و مردم نخریدند و بعد ارزان شد!چیزی که به آن توجه ندارند، تفاوت‌های بنیادین میان بازار و نظام اقتصادی در ایران و اروپا است. در یک کشور از اروپای غربی یا آمریکای شمالی، تولیدکنندگان داخلی و خارجی پرشماری در رقابت‌اند تا مشتری جذب کرده و سهم بیشتری از بازار داشته باشند. حتی معمولاً دولت‌ها نیز با قوانین خود مانع از قبضه‌شدن بازار توسط یک شرکت یا کارتل شده و سعی می‌کنند رقابت را بالا نگه دارند. در ایران اما چنین نیست. مثلاً بازار خودرو با کمک دولت در انحصار دو خودروساز داخلی قرار گرفته است (خودروسازانی که زیان‌ده بوده و اصولاً در یک بازار آزاد باید ورشکسته می‌شدند و یا تغییر رویه می‌دادند). واردات خودروی خارجی نیز یا ممنوع بوده و یا مشمول عوارض بسیار سنگین گمرکی می‌شود. همین موضوع مانع دسترسی اکثر ایرانیان به خودروهای باکیفیت شده است، و واقعاً ارتباطی به خود مردم ندارد! حتی زمانی که مردم از خرید خودرو پرهیز می‌کنند (بخاطر ناتوانی در تأمین هزینه یا پیروی از کمپین‌های تحریم) دولت به جلو آمده و با روش‌هایی چون اعطای وام، تقاضا را بالا نگه می‌دارد. اگر فرمولی در اروپا پاسخ می‌دهد، به این معنا نیست که در ایران هم پاسخگوست، و علتش هم لزوماً ربطی به مردم ندارد.محصولاتی که در دست شماست، نه حاصل جادو، که حاصل انرژی، مواد اولیه و کار نیروی انسانی است!نکته‌ی بعدی این است که تولیدکنندگان نمی‌توانند محصولاتشان را به وسیله‌ی جادو و از هیچ خلق کنند! هر محصولی که به دست شما می‌رسد، دارای یک قیمت تمام‌شده‌ی تولید است. این قیمت شامل هزینه‌ی انرژی و مواد اولیه‌ی مورد استفاده جهت تولید محصول، و حتی دستمزد نیروی انسانی تولیدکننده‌اش است. عواملی مثل تورمِ بدون رشد اقتصادی، وضع تحریم‌های خارجی و هزینه‌بری دسترسی به مواد اولیه، مالیات، افزایش دستمزدها، افزایش قیمت حامل‌های انرژی، اختلال در سیستم حمل و نقل و از این دست، قیمت تمام‌شده‌ی محصول را افزایش خواهند داد (یعنی تولیدکننده باید هزینه‌ی بیشتری برای تولید همان محصول صرف کند). به دنبالش قیمت نهایی برای مصرف‌کننده نیز افزایش می‌یابد. این نوع افزایش قیمت ارتباطی با فشار تقاضا ندارد که تحریم خرید به آن کمکی کند؛ بلکه ناشی از فشار هزینه است.حال در این میان، یک بلاگر یا سلبریتی پیشنهاد می‌دهد که گوشت، مرغ یا... نخریم تا ارزان شود! اما ارزان نمی‌شود و تقصیر مردم هم نیست. زمانی که تقاضا را برای کالایی تحت فشار هزینه کاهش می‌دهید، تولیدکننده به سه شکل (یا ترکیبی از آن‌ها) ممکن است پاسخ دهد: ۱- برای کاهش قیمت و افزایش مجدد تقاضا، هزینه‌ی تولیدش را کاهش دهد (مثلاً کیفیت محصول را پایین بیاورد، یا بخشی از نیروی انسانی را اخراج کند). ۲- قیمت را حفظ و عرضه را کم کند (مثلاً بخشی از کارخانه را به تعلیق در آورد). ۳- قیمت مصرف‌کننده را آن‌قدر کاهش دهد که از هزینه‌ی تولید کم‌تر شود. به این ترتیب محصولش زیان‌ده شده و عاقبت ورشکستش می‌کند (مگر آن‌که با حمایت دولت سرپا بماند). هیچ کدام مطلوب مروجان این کمپین‌ها نیست، اما نهایتاً انگشت اتهام را به سمت مردم و خودخواهی آن‌ها می‌گیرند!نکته‌ی جانبی: بحث تحریم خرید یک کالا برای کاهش فشار تقاضا، مقابله با گران‌فروشی یا رساندن یک پیام اجتماعی متفاوت است و ارتباطی به صحبت ما ندارد. https://tejaratnews.com/training/%D9%86%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF در باب قیمت دلار نیز  باید گفت که اصولاً بانک مرکزی برای جبران هزینه‌های دولت دست به چاپ بی‌پشتوانه‌ی پول زده و تورم‌های وحشتناک ایجاد می‌شود. تورم درواقع مالیات خاموشی هست که دولت‌ها از تمامی دارندگان ارز خودشان دریافت می‌کنند. ممکن است کسانی در این شرایط برای حفظ ثروت شخصی خود جلوی صرافی‌ها صف کشیده تا چندصد یا چندهزار دلاری را معامله کنند. شاید این‌گونه فعالیت‌ها در نوسانات جزئی و ساعتی قیمت ارز اثر داشته باشند؛ اما به هیچ‌وجه نمی‌توانید حدود چهار دهه تورم دورقمی را گردن این معامله‌گران خُرد بیاندازید! چه کسانی جلوی صرافی‌ها صف بکشند و چه نه، چاپ پول بدون رشد اقتصادی موجب تورم می‌شود و آن را به شکل محسوسی در قالب افزایش قیمت ارزهای خارجی می‌بینید.کشور نیاز جدی و فوری دارد به رشد اقتصادی و سرمایه‌گذاری خارجی. وگرنه هرچقدر هم که بر سر خود بزنید و مذبوحانه از مردم بخواهید که طلا و دلار نخرند، به عقب بنشینند و نابودی پس‌اندازهای عمرشان را نظاره‌گر باشند، یا این که مرغ، گوشت، نان، پیاز، سیب‌زمینی و... نخرند و فوتوسنتز کنند، راه به جایی نمی‌برید! همچنین مسائلی چون ابرتورم، قبلاً در جهان حل شده و راه حل مشخص در اقتصاد دارند—راه حل‌هایی که نه ربطی به حذف چهار صفر از واحد پولی کشور دارد، و نه سرزنش بی‌وقفه‌ی جامعه!۲-۳- اقتصاد دلسوزانهگفتمان خودزنی اصرار دارد که مردم ایران فقط به منافع خود توجه می‌کنند و دلسوز یک‌دیگر نیستند. مثال‌های فراوانی هم برای این موضوع می‌آورند. مثلاً این که چطور رانندگان تاکسی در هنگام باران کرایه‌های خود را افزایش می‌دهند و از مسافران پول بیشتری می‌ستانند، چطور در هنگام انفجار تقاضا برای یک کالا قیمتش افزایش میابد، یا این که چطور بسیاری به دنبال دلالی و کسب سود از آن هستند. سؤال این‌جاست که مگر بقیه‌ی مردم جهان دلسوز یک‌دیگر هستند؟ بدیهیست که هر فرد پیش از هر چیز منافع خود را در نظر داشته باشد. درواقع طرفداران گفتمان خودزنی دارند صفتی که نزد تقریباً تمام جهانیان یافت می‌شود را منحصر به ایرانیان معرفی کرده و آن را علت اولیه‌ی مشکلات ایران می‌پندارند!رکورد بزرگ: هجوم مردم برای فروش سهامارزش پول ملی یک کشور کاهش یافته و مردمش تمایل به تبدیل ثروت خود به فلزات گرانبها، ارزهای خارجی، رمزارزها، سهام و یا حتی زمین و ملک می‌کنند؛ طبیعی است. تقاضا برای کالایی بالا رفته و قیمتش به تناسب آن افزایش میابد؛ طبیعی است. کارمندان به دنبال کار کم‌تر و دستمزد بیشتر هستند؛ طبیعی است. کافرمایان به دنبال سود بیشتر و هزینه‌های کم‌تر هستند؛ طبیعی است. چرا مردم ایران باید نکوهش شوند بابت رفتاری که در تمام جهان کاملاً طبیعی است؟!توضیح تصویر: در دوران رکورد بزرگ (از ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۹) در ایالات متحده، مردم دچار وحشت شده و از ترس ورشکستگی بانک‌ها، سپرده‌های خود را خارج کرده و در دیوار، سقف یا کف خانه‌ی خود پنهان یا در باغچه دفن می‌کردند! انتخاب فرانکلین روزولت به عنوان رئیس جمهور و اتخاذ برنامه‌هایی از سوی دولت وی برای نظارت بر بانک‌ها و تغییر سیاست‌های پولی، توانست تا حدودی این اعتمادِ از دست‌رفته را بازیابی کند (برخی از سیاست‌های وی تا همین امروز نیز پابرجا مانده‌اند). به هر حال امروزه نیز گاهی به هنگام بازسازی منازل قدیمی، اسکناس‌هایی مربوط به همان دوران پیدا می‌شود.خبر CBS: کشف اسکناس‌هایی از دوران رکورد بزرگ در ایالات متحدهاگر مثلاً مردم در ایران به دلالی گرایش پیدا می‌کنند، به این خاطر نیست که دلالی در ژنوم آنان حک شده! به این خاطر است که در ایران اگر شخصی به سراغ دلالی و احتکار برود معمولاً سود بیشتری کسب می‌کند تا زمانی که شغل ثابتی بیابد، کسب‌وکار خودش را راه‌اندازی کند، یا وارد یک طرح متعارف سرمایه‌گذاری شود. تورم دورقمی طولانی‌مدت، در کنار سیاست‌هایی چون چندنرخی کردن ارز و برخی مواد اولیه توسط دولت، چنان بلایی بر سر اقتصاد آورده که برای تولیدکننده بهتر است اگر به مواد اولیه‌ی خود دست نزند و آن‌ها را مستقیماُ بفروشد! برای مثال اگر نانوا هیچ نانی درست نکند و آردِ یارانه‌ای خود را در بازار آزاد بفروشد، بیشتر سود می‌برد. باربر اگر بنزینش را قاچاق کند بیشتر سود می‌کند. و یا سرمایه‌دار اگر ثروتش را صرف دلالی خودرو و زمین کند، معمولاً بیشتر از سرمایه‌گذاری در کسب‌وکارهای نوپا سود می‌برد. این وضعیت چیزیست که به علت وجود شرایط خاص اقتصادی پدید آمده، نه این که از بدذاتی یا راحت‌طلبی مردم ریشه گرفته باشد! هر کشور دیگری هم که به این وضعیت دچار می‌شد، خروجی مشابهی داشت.البته گاهی و در شرایط استثنائی می‌توان مردمی را تشویق و تهییج کرد که موقتاً از منافع فردی گذر کرده و خود را وقف دیگران کنند. مثلاً ژاپن پس از جنگ جهانی دوم با ترویج روحیه‌ی ملی‌گرایی توانست شهروندانش را تشویق به قناعت و کار فراوان با دستمزد کم کرده، تا خرابی‌های جنگ را بازسازی کنند. طرفداران گفتمان خودزنی عاشق آنند که همین مثال را همچون چکشی بر سر مردم ایران کوبیده و آن‌ها را بخاطر ارجح دانستن منافع فردی سرزنش کنند. در حالی که مردم ایران هم با فداکاری و از خودگذشتگی بیگانه نیستند! مگر غیر از این بود که در ۸ سال جنگ فرسایشی میان ایران و عراق، بسیاری از ایرانیان حاضر شدند از ثروت، عزیزان و حتی جان خود گذشت کنند تا کشور حفظ شود؟ نکته این‌جاست که تهییج مردم فقط برای یک دوره‌ی موقت پاسخگو است و در درازمدت کارایی ندارد. نمی‌توانید انتظار داشته باشید که میلیون‌ها نفر برای چندده‌ی بی‌وقفه از خودشان بگذرند، بی آن که حتی ذره‌ای پیشرفت یا کورسویی از امید ببینند — نه در ایران و نه در ژاپن.اگر خودرویی بنزین تمام کرد، می‌توانید از مسافران بخواهید که پیاده شده و خودرو را چندصد متر هل دهند تا پمپ‌بنزینی در همان نزدیکی برسید. اما در درازمدت، خودروی شما برای حرکت به بنزین نیاز دارد؛ نه به مسافرانی تنومند و ایثارگر که آن را هزاران کیلومتر هُل دهند!!در جنگ جهانی دوم برخی کشورها اقدام به جیره‌بندی مواد غذایی کردند. احتکار و معاملات بازار سیاه برای مواد غذایی (از جمله گوشت) نیز رونق گرفت!با کنار گذاشتن موارد استثنائی و موقتی، در حالت معمول افراد منافع شخصی و خانوادگی خود را در اولویت قرار می‌دهند و به دنبال کسب سود و رفاه بیشتر برای خودشان هستند. حال اگر رشد اقتصادی نیز در جریان باشد، به این معناست که افراد می‌توانند در یک بازی برد-برد همکاری کنند و به سود حداکثری برسند. اما اگر رشد اقتصادی در کار نباشد، پولدارتر شدن یک شخص معادل است با فقیرتر شدن شخصی دیگر. اگر اقتصاد دچار رکود شده باشد، حجم تولیدات کم می‌شود. اگر اجناس چندنرخی باشند و «دست آلوده‌ی دولت» وارد بازار شود، دلالی رونق می‌گیرد. و اگر هیچ از اقتصاد ندانید، همه‌ی این‌ها را به گردن مَردم می‌اندازید!۲-۴- نخودسیاه: به دنبال جامعه‌ی معصوممی‌گویند آن مدیری که اختلاس‌های نجومی می‌کند، نه از فضا که از میان خود ما مردم ایران است. تأکید می‌کنند که ما مردم عادی نیز رفتار سالمی نداریم و دائماً به دنبال تقلب، دروغ‌گویی، دزدی، فرار از مسئولیت و... هستیم. به همین منوال، فساد اداری گسترده در ایران را بر گردن خود مردم انداخته، و پیش‌شرط اصلی برای رفع آن را خوداصلاحی همه‌ی مردم و دستیابی به جامعه‌ای معصوم و درست‌کار می‌دانند.این یک توهم است! واقعیتِ تمام جوامع (نه فقط ایران) این است که عده‌ی کمی همواره و تحت هر شرایطی از تقلب و کج‌رفتاری پرهیز می‌کنند، عده‌ی کمی نیز همیشه و به هر طریقی به دنبال تقلب و کج‌رفتاری هستند، و در میانشان طیف وسیعی قرار گرفته که اگر شرایطش را داشته باشد به کج‌رفتاری گرایش پیدا می‌کند، و اگر نداشته باشد نیز تلاش خاصی برای این گونه رفتار نمی‌کند. توصیه می‌کنم اپیزود «انگیزه‌ی تقلب» از پادکست اکوتوپیا را دنبال کنید: اپیزود1:انگیزهتقلب|پادکستاکوتوپیا(ecotopia.ir) یک بانک را در نظر بگیرید: روزانه ثروت عظیمی از زیر دستان کارمندان پشت پیشخوان رد می‌شود. اما به ندرت می‌شنوید که یکی از ایشان، اسکناسی را دُزدیده و برای خود بردارد! چون نظارتی دقیق و نظام‌مند برقرار بوده اگر ریالی از سوی آنان مفقود شود، به سرعت شناسایی می‌شوند. حال در همین بانک، مدیران ارشد ممکن است دست به فساد مالی بزنند — چه در حد اعطای وام‌های بی‌بهره و عظیم به نزدیکان خود، چه در حد دستکاری در صورت‌های مالی، تعریف پروژه‌های سوری و دزدیدن بودجه‌ی آن‌ها یا... . مگر این که ایشان نیز به شکل مؤثری تحت نظارت قرار داشته باشند.برای اکثر ما امکان دزدی و تقلب وجود دارد؛ در حالی که معمولاً حتی چنین نام‌هایی را بر روی آن‌ها نمی‌گذاریم. ممکن است یک جزوه‌ی شخصی و نامرتبط با کار را با پرینتر شرکت چاپ کنید، و این عمل را انتقام کوچکی در ازای بدعهدی‌های کارفرمایتان ببینید. یا چون اعتقاد دارید که دولت حقتان را خورده است، از زیر پرداخت بخشی از مالیات فرار کنید. نکته این‌جاست که این اتفاق‌ها در هر کشوری ممکن است بیفتد و منحصر به ایران نیست. برخی از کشورها موفق به استقرار ساختار مناسب در ادارات و در سیاست خود شده‌اند، دارای قوانین کارآمدی هستند و توان کافی برای اجرای آن قوانین نیز وجود دارد، لذا فساد اداری در آن‌ها کم‌تر است. برعکس، هرچه حاکمیت قانون در کشوری ضعیف‌تر باشد، نظارت به ویژه روی مدیران ارشد و دولت‌مردان کم‌تر باشد و قدرت شدیدتر در انحصار باشد، و از سوی دیگر نارضایتی‌ها نیز بیشتر باشد و افراد بیشتری احساس کنند که از حقوق خود محروم شده‌اند، طبیعی است که شاهد فسادهای اداری و سیاسی گسترده‌تری باشیم. وگرنه همان کارمند ایرانی که در ایران از زیر کار خود در می‌رود، مثلاً به آلمان مهاجرت می‌کند در آن‌جا کار خود را به شکلی عالی انجام می‌دهد! فرد همان فرد است، اما شرایط فرد کاملاً محتول شده و لذا رفتارش هم تغییر می‌کند.توضیح تصویر: نقشه‌ی زیر کشورها را بر اساس شاخص ادراک فساد در سال ۲۰۲۱ مرتب کرده است. برای جزئیات بیشتر می‌توانید به وب‌سایت سازمان بین‌المللی شفافیت مراجعه کنید. جالب آن که سنگاپور و نروژ با نمرات ۸۵، در کنار یک‌دیگر در رتبه‌ی ۴ قرار می‌گیرند، یا هنگ‌کنگ با نمره‌ی ۷۶ در رتبه‌ی ۱۲، اما چین و رومانی با نمرات ۶۶ مشترکاً در رتبه‌ی ۴۵ قرار دارند. اگر می‌توانید، این اعداد را صرفاً با توجه به ویژگی‌های فرهنگی این کشورها توجیه کنید!رنگ‌بندی کشورها بر اساس شاخص ادراک فساد (CPI) در سال ۲۰۲۱البته منکر اهمیت فرهنگ‌سازی و آموزش نیستم. فرهنگ‌سازی کمک می‌کند که به طور متوسط گرایش افراد به کج‌رفتاری کاهش یابد. اما در ورای فرهنگ‌سازی، قانون‌گذاری و اجرای مؤثر قوانین نیز لازم است تا جلوی کجروان گرفته شود. انتظار برای این که جامعه‌ای خودش تصمیم بگیرد که از تقلب، دزدی و... دوری کند، جستجویی برای نخودسیاه است!۲-۵- نخودسیاه: به دنبال جامعه‌ی یک‌دستمی‌گویند جامعه‌ی ما دوقطبی شده و مردم یک‌دست، یک‌دل و یک‌صدا نیستند! چند پرسش در این‌جا می‌توان مطرح کرد:آیا واقعاً جامعه‌ی ما دو‌قطبی یا چندقطبی شده؟ جامعه‌ی دوقطبی چیست و از کجا فهمیدید که جامعه‌ی ما نیز چنین صفتی دارد؟آیا وجود دو یا چند قطب در جامعه، پدیده‌ای شوم است و باید رفع شود؟آیا در حالت ایده‌آل، مردم جوامع باید یک‌دست، یک‌دل و یک‌صدا باشند؟پاسخ به دو پرسش نخست را به جامعه‌شناسان واگذار می‌کنم. اما پاسخ پرسش سوم، یک «نه»ـی محکم است!منِ جوانِ فارغ‌التحصیل فوق لیسانس مهندسی نرم‌افزار، هرگز نمی‌توانم شرایط یک پیرمرد بازنشسته‌ی ارتش و پدر دو دخترِ در آستانه‌ی ازدواج، یا یک دختر نوجوان دانش‌آموز هوموسکشوال و طرفدار موزیک کِی-پاپ را درک کنم و خود را جای ایشان تصور کنم! آن‌ها نیز نمی‌توانند شرایط من را درک کنند. چگونه انتظار می‌رود که ما سه انسانِ کاملاً متفاوت، هم‌دل و هم‌صدا باشیم؟ باز خوشبختانه ما ایرانیان تا حدودی دارای یک هویت ملی مشترک هستیم. طرفداران گفتمان خودزنی راجع به کشورهای چندملیتی و چندفرهنگی مثل انگلستان (نه کل پادشاهی متحد بریتانیا و ایرلند شمالی) یا کانادا چه نظری دارند؟ یک زن جوان کارمند مسلمان سوری ساکن یورکشایر جنوبی، کِی می‌تواند با یک پیرمرد کشاورز اسکاتلندی ساکن نورفک و یک مرد میانسال یهودی بانک‌دار ساکن لندن هم‌دل شود؟! طبق تز خودزنی، این کشورها باید به ویران‌شهر تبدیل می‌شدند و مردمش یک‌دیگر را زنده‌زنده می‌خوردند!واقعیت این است که هر جامعه تشکیل شده از اقشار، اصناف و گروه‌های گوناگون. هر کدام منافع، ارزش‌ها، اولویت‌ها، مشکلات و مطالبات مختلف خود را دارند. این تعارض منافع، اساساً اجازه نمی‌دهد که جامعه‌ای تماماً یک‌دست باشد (مگر این که با جامعه‌ی بسیار کوچکی طرف باشیم). در عوض برای همکاری و تعامل سازنده نیاز است که هر فرد بتواند به عضویت سازمان‌های اجتماعی (انواع تشکل‌ها، حزب‌ها، گروه‌ها، انجمن‌ها، اتحادیه‌ها، سندیکاها، شرکت‌های تعاونی و...) در آمده، یا سازمان جدیدی ایجاد کند. سازمان‌های اجتماعی می‌توانند رسانه‌ی خود را داشته باشند، نمایندگان و سخنگویان خود را معرفی کنند، و با سایر بازیگران جامعه و البته با حاکمیت در گفت‌وگو و مذاکره باشند. بدیهیست که اگر در کشوری نگاه امنیتی بر روی سازمان‌های اجتماعی سنگینی کرد و با آن‌ها به مثابه تهدید امنیتی برخورد شد، چنین فرصتی از بین می‌رود.تبلیغات احزاب سیاسی در آلمانمردم را نمی‌توان نکوهش کرد که چرا یک‌دست نیستند؛ کسانی که چنین انتظاری دارند، نگاه بیش‌از‌حد ساده‌انگارانه‌ای به مسئله داشته و ظاهراً قادر به درک پیچیدگی‌های فراوان جمعیت‌های بالا نیستند. همکاری‌های گسترده و میلیونی، بدون سازمان‌دهی اجتماعی غیرممکن است.۲-۶- غرق در جامعه‌شناسیبه طور کلی، گفتمان خودزنی آن‌قدر غرق در تبیین تمامی مشکلات کشور بر اساس ویژگی‌های جامعه‌شناختی مردم (یا آنچه فکر می‌کند جامعه‌شناسی است!) شده که فراموش کرده است شرایط خاص اقتصادی و سیاسی کشور را نیز در معادلات خود جای دهد. در حالی که هرگونه تحلیل جامعه‌شناختی، بدون در نظرگیری زمینه‌ی اقتصادی و سیاسی، یک تحلیل ناقص است. چگونه طرفداران این گفتمان انتظار دارند کشوری که تا خرخره تحریم شده، رشد اقتصادی بسیار ضعیفی دارد و برای چنددهه دچار پدیده‌ی شوم تورم دورقمی شده، رفتار مردمش مشابه رفتار مردم ثروتمندترین و مرفه‌ترین کشورهای جهان باشد؟به ویژه هنگام بحران‌های اقتصادی، مردم رفتارهای نسنجیده‌تری نشان می‌دهند (جز در شرایط خاص که مثلاً یک سازمان اجتماعی قدرتمند بتواند برای مدتی رفتار آنان را کنترل کند). این هرگز منحصر به ایران نیست. زمانی که فردی برای بقا می‌جنگد، دیگر تقریباً هیچ چیزی برایش اهمیت ندارد. ممکن است دست به تقلب، دزدی یا تضییع حقوق دیگران بزند. ممکن است قبول کند که در ازای تسلیم آزادی‌های فردی و حقوق ابتدایی خود، آرامش و نظم از‌دست‌رفته در زندگی‌اش را پس بگیرد. ممکن است با جنبش‌های پوپولیستی یا فاشیستی همراه شود.آلمان، همان سرزمینی که پرورش‌دهنده‌ی اندیشمندان بزرگی چون شوپنهاور، هگل، کانت، هایدگر، لایبنیتس و کپلر بود، وقتی دچار بحران‌های اقتصادی و سیاسی پس از جنگ جهانی اول شد، مردمش شیفته‌ی ایده‌های آدولف هیتلر شدند و وی توانست از مجاری دموکراتیک به قدرت برسد. ایتالیا، مهد فرهنگ و هنر، سرزمین نوابغی چون ماکیاولی، کاسینی و داوینچی، در بحران پس از همان جنگ تبدیل شد به جایی که بنیتو موسولینی در آن به قدرت برسد. حال امروز طرفداران گفتمان خودزنی، فرهنگ و بینش فرزندان و نوه‌های همان کسانی که دنباله‌روی نازیسم و فاشیسم شدند را بر سر مردم ایران می‌کوبند و آن‌ها را قطب‌نمای اخلاقیات می‌پندارند!دیدار هیتلر با جمعی از جوانان، در تلاش برای کسب قدرتحتی همین امروز هم به محض این که شهروندان کشورهای توسعه‌یافته ذره‌ای احساس بی‌ثباتی و خطر کنند، رفتارهای بدوی از خود نشان می‌دهند! وقتی تازه کووید-۱۹ به وضعیت پاندمی رسیده بود و کشورها قرنطینه را آغاز کردند، موقتاً تقاضا برای برخی از کالاهای مصرفی از عرضه‌ی آن‌ها پیشی گرفت، برای مدت کوتاهی نایابی ایجاد شد. مگر شاهد نبودیم که همین نایابی موقتی برخی از کالاهای مصرفی، چگونه باعث شد حتی مردم کشورهای توسعه‌یافته هم به سوپرمارکت‌ها هجوم ببرند و کالاها را در خانه انبار کنند؟ پس چه شد آن افسانه‌هایی که یک روز صبح در فلان کشور اروپایی، شیر یک سنت گران شد و مردم هیچ‌یک نخریدند تا ارزان شود؟نمونه‌ای از panic buying در دوران کووید-۱۹  | افسانه‌های سایبری می‌گویند که روزی شیر در این سرزمین کمی گران شد و هیچ‌کس نخرید تا فردایش ارزان شود!۲-۷- اشتباه‌گرفتنِ معلول با علتهیچ یک از تحولات سیاسی و اجتماعی در طول تاریخ به این شکل نبوده که مردم کشوری ناگهان تصمیم بگیرند که به انسان‌هایی فرهیخته و اهل مطالعه تبدیل شوند و تغییرات حساب‌شده‌ای را رقم بزنند! بلکه حتی معمولاً برعکس این بوده است: هسته‌ی اولیه‌ی تغییرات ابتدا از سوی عاملی داخلی (مثل اقدامات گروهی از نخبگان، نظامیان یا احزاب در داخل) یا خارجی (مثل اشغال یا استعمار کشور توسط دولتی بیگانه) کلید خورده و مجموعه‌ای از رویدادهای زنجیره‌ای را آغاز می‌کند؛ اگر احیاناً عُموم مردم از این تغییرات استقبال کنند و با آن همراه شوند نیز این همراهی در گام‌های ثانویه اتفاق می‌افتد، و نه در ابتدا.در انقلاب مشروطه‌ی ایران، بخش قابل توجهی از جمعیت کشور حتی سواد خواندن و نوشتن را هم نداشتند؛ چه رسد به آن که برای مطالعه‌ی چیستی مشروطه و چرایی ضرورت تفکیک قوا وقت بگذارند! این انقلاب عمدتاً توسط بازرگانان و نخبگان (به ویژه آن‌هایی که برای تحصیل به خارج از ایران رفته بودند، یا به شکلی از ایده‌های غربی اثر پذیرفته بودند) و به لطف روشنگری ایشان آغاز شد. در انقلاب اکتبر روسیه، اکثر کارگران و دهقانان حتی روحشان هم خبر نداشت که کارل مارکس در کتب Das Kapital: Kritik der politischen Ökonomie یا Manifest der Kommunistischen Partei دقیقاً چه نوشته! این‌جا هم کار گروهی از نخبگان بود که اعتراضات را هدایت می‌کردند. مردم کره‌ی جنوبی از طریق مطالعه به درک مزایای بازار آزاد نرسیدند، و مردم کره‌ی شمالی خودشان اراده نکردند که حزب جوچه بر آن‌ها حکم‌فرمان شود؛ این‌ها نتیجه‌ی اشغال شبه‌جزیره‌ی کُره توسط دو دولت خارجی متفاوت بود.پیرو همین مثال‌ها است که اعتقاد دارم روشنگری و آموزش برای رشد و تحول جامعه ضروری است، اما نمی‌توان جامعه را مقصر چرخه‌های نامطلوبی دانست که در آن گیر کرده است.جنگ کُره و تقسیم یک ملت - «شما در حال گذر از مدار ۳۸ درجه هستید.»دولت هر کشور، با اختلاف مهم‌ترین و اثرگذارترین متولی در امر آموزش و فرهنگ‌سازی است (نهادهای مدنی در جایگاه دوم قرار می‌گیرند). از یک نظام آموزشی معیوب نمی‌توان انتظار داشت که انسان سالم به جامعه تحویل دهد. اگر شهروندان در کودکی و در مدرسه به مهاراتی چون تفکر نقادانه یا کار تیمی مسلط نشوند، برای بیشترشان بعید است (اما نه ناممکن) که در جای دیگری این مهارات‌ها را فرا بگیرند. سرزنش مردم بابت بودنِ آنچه یاد‌گرفته‌اند باشند، بی‌معناست!چیزی موجب می‌شود که گاه برخی علت و معلول را در تبیین وضعیت سیاسی و اجتماعی کشورها جابه‌جا بگیرند، وجود چرخه‌های عِلی است: یک تصادف تاریخی، تغییراتی در سیاست را رقم می‌زند و روندهایی ایجاد می‌کند (سازنده یا مخرب). جامعه متناسب با تغییرات سیاسی و روندها دچار تحول می‌شود. این تحولات خود موجب تشدید روندهای سیاسی می‌شود، که خود مجدداً روی جامعه اثر می‌گذارند. این چرخه آن‌قدر تکرار می‌شود که شاید به تدریج فراموش کنیم ابتدا مرغ بوده است یا تخم‌مرغ.مثلاً یک دولت فاشیستی، طبیعتاً کتاب‌های درسی دانش‌آموزان را پر از پروپاگاندا می‌کند و موجب گرایش دانش‌آموزان به فاشیسم می‌شود. همین دانش‌آموزان چند سال بعد به سن قانونی رسیده، به سر کار می‌روند، و از احزاب فاشیستی حمایت بیشتری می‌کنند. فاشیسم فراگیرتر شده و محتوای درسی نیز بیشتر و بیشتر به تفکرات فاشیستی گره می‌خورد. به همین ترتیب کشور در یک چرخه‌ی شوم گیر می‌کند. حال تصور کنید کسانی به مردمِ این کشور فرضی سرکوفت بزنند که فاشیسم در ذات شماست و شما به صورت آگاهانه انتخاب کردید که یک کشور فاشیستی داشته باشید!!!درست است که ناآگاهی مردم، عدم گرایش ایشان به مطالعه، وجود فرهنگ و عادات غلط در جامعه و مواردی شبیه آن می‌تواند مشکلات را شدیدتر کند. و درست است که هرکس باید در حد توانش دست به فرهنگ‌سازی، روشنگری و آگاهی‌بخشی کند، به امید آن که راه برون‌رفتی پیدا شود. اما نباید فراموش کرد که رفتار جامعه بیشتر از جنس واکنش است تا کُنش، و مردم به صورت آگاهانه انتخاب نکرده‌اند که در بحران باشند؛ لذا سرکوفت‌زدن به آن‌ها نابه‌جاست.پوستر تبلیغاتی شوروی برای کودکان - «ای پیشگام! یاد بگیر که برای آرمان‌های طبقه‌ی کارگر بجنگی»۲-۸- فرهنگ‌سازی: شاه‌کلید جعلیچه طرفداران گفتمان خودزنی و چه حتی برخی از کارشناسانی که در تلویزیون صحبت می‌کنند، از یک سو مردم ایران را بی‌فرهنگ، تنبل، قانون‌گریز و... معرفی می‌کنند و از سوی دیگر نیز فرهنگ‌سازی را شاه‌کلید حل همه‌چیز می‌پندارند! هر دو بخش (مقدمه و نتیجه) ایراد دارد.در این باب پیشنهاد می‌کنم اپیزود ۱۳ از پادکست سکه با عنوان «نقش فرهنگ در توسعه‌ی اقتصادی ایران چیست؟» را دنبال کنید. https://virgool.io/@mrali/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-xhvcwoa5a3bt در نقد مقدمه باید گفت که ایران کشوری عمدتاً نیمه‌بیابانی با طبیعتی خشن و غیرسخاوتمند بوده است. بزرگ‌ترین سیستم قناتی جهان، واکنش ایرانیان به همین طبیعت بوده است. همچنین این دیار در طول تاریخ بارها مورد هجوم گسترده‌ی اقوام خارجی قرار گرفته است و مردمش باید همواره برای جنگ آماده می‌بودند. چگونه می‌توانید ادعا کنید که مثلاً سخت‌کوشی در فرهنگ ایرانیان نیست؟ همین امروز افراد بسیاری هستند که در دو یا سه شیفت کار می‌کنند. می‌توانید در چشمان یک راننده‌ی تاکسی که روزی ۱۶ ساعت کار می‌کند، یا باریستای جوانی که صبح اول وقت به سر کار رفته و شب دیروقت بر می‌گردد، زُل بزنید و بگویید که به اندازه‌ی کافی سخت‌کوش نیست؟ رشد صنعت در چین، ژاپن، کُره‌ی جنوبی، سنگاپور و... مربوط به ساختار اقتصادی و سیاسی این کشورها می‌شود، نه تزهای مهملی چون «فرهنگ سخت‌کوشی». وگرنه چرا همین سخت‌کوشی مردم آسیای شرقی در کُره‌ی شمالی ثمر نمی‌دهد؟ چرا در چین پیش از اصلاحات اقتصادی ثمر نمی‌داد؟در نقد نتیجه، نخست آن که سرعت تغییرات فرهنگی بسیار پایین، و به مراتب پایین‌تر از تغییرات اقتصادی و سیاسی است. اقتصاد آن‌قدر سریع تغییر می‌کند و به تغییرات واکنش نشان می‌دهد که برای برخی از فعالان بازارهای مالی، سرعت نور در رشته‌های فیبر نوری هم کم است! برنامه‌های سیاسی نیز در بازه‌های چندماهه تا چند ساله تغییر می‌کنند (مثلاً هر چهار سال یک بار دولت جدیدی بر سر کار می‌آید). این درحالی است که انگاشته‌های فرهنگی گاه برای هزاران سال هم تقریباً ثابت می‌مانند. وقتی شما از فرهنگ‌سازی به عنوان راه‌حلی کلیدی صحبت می‌کنید، درواقع تلاش دارید عرصه‌ای که تحولاتش به چند قرون یا هزارها می‌کشد، به عنوان اهرم جهت ایجاد تغییرات در زمینه‌هایی استفاده کنید که تحولاتشان وابسته به سال، ماه، روز و حتی ساعت است!دوم آن که همان‌طور که پیش‌تر هم اشاره کردم، این گفتمان آن‌قدر غرق در جامعه‌شناسی شده که اقتصاد و سیاست را از معادلاتش حذف کرده است. برای تغییر در رفتار اقتصادی، لزومی ندارد که به سراغ فرهنگ بروید؛ متغیرهای بسیار مؤثرتری در این امر وجود دارند. انسان ذاتاً موجود نفع‌طلبی است و اشاره کردم که در حالت عادی و در درازمدت، منافع شخصی خود را در اولویت قرار می‌دهد. حال اگر این موجود نفع‌طلب را در یک بازی برد-برد قرار دهید، به طور طبیعی میل پیدا می‌کند به همکاری با دیگران و بیشینه‌سازی سود جمعی. اما زمانی که شرایط بازی را به گونه‌ای تنظیم کرده‌اید که سود فردی او هم‌ارز با ضرر جمعی است، اگر نتوانسته باشید مشکل تعارض منافع را حل کنید، بلاهت است اگر انتظار داشته باشید که باز هم نفع جمعی را در نظر داشته باشد! اگر امکان سواستفاده فراهم کردید، اگر زمینه‌ی رانت فراهم کردید، اگر دلارِ ارزانِ دولتی به کسانی پیشکش کردید، حماقت است که انتظار داشته باشید هیچ‌کس سواستفاده نکند!گفتمان خودزنی برای شما داستان تعریف می‌کند که چگونه مردم آلمان به تفکیک درست زباله‌ها اهمیت فراوانی می‌دهد. اما این را به شما نمی‌گوید که تفکیک زباله‌ها در این کشور یک قانون است و در صورت تخطی و عدم توجه به اخطارها ممکن است توسط صاحبخانه اخراج شوید، هزینه‌ی اضافه برای دفع زباله از شما گرفته شود، یا حتی مشمول جریمه‌هایی به میزان چندصد یا هزار یورو شوید (اطلاعات بیشتر: وب‌سایت Handbook Germany). وقتی این اطلاعات اضافه را نداشته باشید، ممکن است گمان کنید که تفکیک زباله به فرهنگ مردم آلمان گره خورده و لابد اُتوی کبیر، فریدریش بارباروسا و اُتو فون‌بیسمارک هم شخصاً زباله‌های قلعه یا دفترشان را از هم تفکیک می‌کردند، یا مارتین لوتر صریحاً در تزهای خود تأکید کرده که تفکیک زباله‌ها فرمانی از جانب لُرد است!!! همان‌وقت است که ایرانیان را بخاطر عدم تمایل به تفکیک زباله، «بی‌فرهنگ» خطاب می‌کنید!چند سطل برای تفکیک زباله‌های گوناگون در آلمان - کشور آلمان مقررات پیچیده‌ای برای تفکیک زباله دارد.در اپیزودی که از پادکست سکه معرفی کردم، مثال جالبی در باب بستن کمربند ایمنی در خودرو زده می‌شود. شاید فکر کنیم که رواج این عمل صرفاً حاصل تبلیغات، پخش تیزر و ارتقای آگاهی افراد بوده است؛ در حالی که چنین نیست. اولاً بستن کمربند ایمنی ذاتاً عملی است که پرهیز از آن هیچ سودی ندارد، اما گرایش به آن هم به نفع فرد است (حفظ جان او در تصادفات) و هم به نفع جمع (کاهش هزینه‌های بیمه، درمان و...). ثانیاً کمربندهای ایمنی در خودرو بسیار راحت‌تر و کاراتر شده‌اند. خودروهای قدیمی، کمربندهای ثابتی با دو نقطه‌ی اتکا داشتند که امکان حرکت آزادانه‌ی سرنشینان را هم محدود می‌کرد. اما به تدریج کمربندهای جدیدتری با سه نقطه‌ی اتکا در خودروها ظاهر شد که می‌توانستید ارتفاع آن را متناسب با قد خود تنظیم کنید. همچنین مجهز به قرقره هستند و چندان مانع حرکت شما نمی‌شوند. ثالثاً پلیس اقدام به وضع قاعده و تعیین جریمه برای نبستن کمربند کرد. این عوامل بودند که در ترویج بستن کمربند ایمنی نقش داشتند، نه آنچه «فرهنگ‌سازی» می‌نامند!مهمان پادکست به نکته‌ی قابل تأملی اشاره می‌کند: امروزه مردم ایران بیشتر از هر زمانی به اهمیت حفظ محیط زیست آگاه هستند—چه به واسطه‌ی تحصیلات دانشگاهی، و چه از تمام اطلاع‌رسانی‌هایی که در این باب شده است. در عین حال بیشترین فشار و آسیب به محیط زیست نیز مربوط به همین دوران است! شما نمی‌توانید زیرساخت نامناسب، خودروهای پرمصرف، شهرسازی غیراصولی، کارخانه‌های بی‌بهره از فن‌آوری نوین، عدم سرمایه‌گذاری بر روی انرژی‌های پاک و... را در کشور داشته باشید، و همزمان انتظار داشته باشید که آگاهی‌بخشی و اطلاع‌رسانی به تنهایی معجزه کند و دیگر شاهد نابودی محیط زیست کشور نباشیم (البته آگاهی‌بخشی جامعه می‌تواند تبدیل به مطالبه‌گری جامعه شود و نقطه‌ی شروعی برای تغییرات باشد؛ اما مستقیماً و به تنهایی برای تغییرات کافی نیست).«هر درخت به اندازه‌ی یک انسان ارزش دارد» - واقعاً خیال می‌کنید تخریب محیط زیست در ایران صرفاً به این خاطر است که ایرانیان اهمیت محیط زیست را درک نمی‌کنند؟!به اینان می‌گویید بی‌فرهنگ؟!این جریان توسعه است که آداب و رفتار جامعه را تحت تأثیر قرار می‌دهد. توسعه‌ی اقتصادی، پیش از این که وابسته به فرهنگ باشد، به کیفیت سیاست‌گذاری، نظام انگیزشی و قواعد بازی مربوط می‌شود. تغییرات اقتصادی نیازمند اصلاح حکمرانی است.۳- جمع‌بندی۳-۱- خلاصه‌ی نکات کلیدیگفتمان خودزنی قادر به توجیه تاریخ جهان یا وضعیت سایر کشورها نیست و نمی‌توان آن را به عنوان یک نظریه‌ی جامع پذیرفت.بسیاری از کمپین‌های تحریم خرید کالا در ایران جواب نمی‌دهد و شکستشان ریشه در اقتصاد دارد، نه در صفات ناپسندی که طرفداران گفتمان خودزنی به مردم ایران نسبت می‌دهند.کاهش روزافزون ارزش پول ملی، تقصیر کسانی نیست که جلوی صرافی‌ها صف می‌بندند!در درازمدت، مردم در تمام جهان پیش از هر چیز به منافع شخصی خود فکر کرده و انتظاری جز این نیز نابه‌جاست. چرخ اقتصاد با دلسوزی و ازخودگذشتگی نمی‌چرخد!تهییج جامعه برای چشم‌پوشی از منافع شخصی، فقط برای مدت کوتاهی پاسخگو است. در درازمدت، وجود مدیریت کارآمد و نظام اقتصادی سالم ضروری است.همیشه عده‌ی کمی تحت هر شرایطی از کج‌رفتاری پرهیز می‌کنند، عده‌ی کمی تحت هر شرایطی به دنبال کج‌رفتاری هستند، در میانشان نیز جمعیت زیادی وجود دارد که پتانسیل کج‌رفتاری را در خود دارند و رفتارشان عمدتاً وابسته به شرایط، امکانات و احساسات است. سودای جامعه‌ای که همگان به صورت خودجوش از کج‌رفتاری، تقلب، دروغ، دزدی و... پرهیز می‌کنند، یک خیال باطل است.برای جلوگیری از فساد اداری، به موازات فرهنگسازی، وجود قوانین کارآمد و توان اجرای قوانین و البته ساختار اداری مناسب نیز ضروری است.جوامع بزرگ هرگز نمی‌توانند یک‌دست باشند. جامعه از اقشار، اصناف و گروه‌های گوناگون با منافع، ارزش‌ها، مشکلات، اولویت‌ها و مطالبات مختلف تشکیل شده و همکاری و سازش میان آنان جز در قالب سازمان‌های اجتماعی ممکن نیست.رفتار مردم عمدتاً واکنشی به شرایط زمانه است؛ و به ویژه در زمان بحران، این رفتار نسنجیده‌تر و عجولانه‌تر می‌شود. این هرگز منحصر به مردم ایران نیست.کشورها در چرخه‌های مطلوب یا نامطلوبی از علت‌ها و معلول‌ها گیر می‌کنند. جامعه از شرایط تأثیر می‌پذیرد و بر شرایط اثر می‌گذارد. اما هیچ جامعه‌ای شرایطش را به صورت آگاهانه انتخاب نکرده و مقصر دانستنش بابت شرایط موجود بی‌معناست.اثرات جریان توسعه بر رفتار و آداب جامعه، بسیار بیشتر از اثرات رفتار و آداب جامعه بر جریان توسعه است.سرعت تغییرات در فرهنگ، بسیار پایین‌تر از سرعت تغییرات در اقتصاد و سیاست است. سخت می‌توانید از طریق فرهنگ‌سازی به توسعه‌ی اقتصادی دست بیابید.توسعه‌ی اقتصادی، پیش از فرهنگ به سیاست‌گذاری و استقرار ساختار مناسب وابسته است.۳-۲- «از ماست که بر ماست»ضرب‌المثل «از ماست که بر ماست» برگرفته از سروده‌ی ناصر خسرو است:روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست / وَاندر طلب طعمه پر و بال بیاراستبر راستیِ بال نظر کرد و چنین گفت: / «امروز همه رویِ جهان زیر پر ماست،بر اوج چو پرواز کنم، از نظر تیز / می‌بینم اگر ذرّه‌ای اندر تک دریاستگر بر سر خاشاک یکی پشّه بجنبد / جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.»بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید / بنگر که از این چرخ جفاپیشه چه برخاستناگـه ز کمینگاه یکی سـخت کمانی / تیری ز قضای بد بگشاد بر او راستبـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز / وز ابر مر او را به سوی خاک فرو کاستبر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی / وانگاه پرِ خویش گشاد از چپ و از راستگفتا: «عجب است این که ز چوب است و ز آهن / این تیزی و تندیّ و پریدن ز کجا خاست؟!»زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید / گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست.»اساساً با منطقِ همین شعر نیز مشکل دارم! غرور عقاب چه ربطی به اقدام شکارچی برای شکار دارد؟ مگر نه این که یک کبوترِ معصوم و فروتن، به همان اندازه و بلکه حتی بسیار بیشتر (بخاطر پرواز کند و در ارتفاعات پایین) در خطر شکار است؟ اتفاقاً بلندپروازی عقاب و نترسیدنش از «تقدیر» است که شانسش برای بقا را افزایش داده و از او یک apex predator ساخته است! پری که به صورت طبیعی از عقاب و سایر پرندگان می‌ریزد و در ساخت تیر استفاده می‌شود، چرا باید تقصیر عقاب باشد؟ تیزی تیر حاصل مهارت آهنگری است که پیکان آن را ساخته، و تندی تیر از ساختار کمان و زور بازوی کماندار می‌آید؛ هیچ‌کدام ربطی به عقاب نداشته است (پری که به انتهای تیر افزوده می‌شود، برای جابه‌جایی مرکز آیرودینامیکی تیر به پشت مرکز ثقل و حفظ پایداری آن پس از پرتاب است). یک شکارچی وارد زیست‌بوم طبیعی عقاب‌ها شده و عقاب بیچاره‌ای که به دنبال غذاست را به قتل می‌رساند؛ چرا آن عقابِ فلک‌زده باید خود را مقصر و مسئول این اتفاق بداند؟!شاید بگویید اگر عقاب به مهارات خود مغرور نمی‌شد و احتمال حضور یک شکارچی قوی‌تر از خودش در محیط را می‌داد، شکار نمی‌شد. اما مگر عقاب انتخاب کرده بود که این‌گونه باشد؟ عقاب به طور طبیعی در مسیری فرگشت یافته که در رأس هرم غذایی قرار گیرد و توسط هیچ موجودی شکار نشوَد. مدت‌ها به همین شیوه زندگی کرده است. از کجا باید می‌دانست که روزی قرار است گونه‌ای از نخستی‌سانان، یک فن‌آوری ماورای طبیعت و تصورات او را توسعه دهند و با آن شکارش کنند؟ وضعیت عقاب شبیه بومیان قاره‌ی آمریکا است که قرن‌ها در هارمونی با طبیعت می‌زیستند، تا آن که ناگهان روزی چند کشتی غول‌پیکر از آن سوی اقیانوس از اسپانیا فرا می‌رسند و سرنوشت این مردم و قاره را برای همیشه تغییر می‌دهند.از او نیست که بر اوست!خودزنی و پنداشتِ خصلت‌های فردی نامربوط به عنوان علت نگون‌بختی‌هایی که از محیط به فرد می‌رسد، مانعی است برای کسب شناخت صحیح از محیط و برنامه‌ریزی مناسب در برابر اتفاق‌ها. درست نیست که شخصی از مسئولیت فرار کند و تقصیرها را بی‌دلیل بر گردن دیگران بیندازند؛ اما به همان اندازه نیز اشکال دارد اگر خود را بیهوده مقصر همه‌چیز بداند، منفعل شود و مکرراً خودش را سرزنش کند.۳-۳- کلام پایانی نه مردم ایران همگی یک مشت هیولای شیطان‌صفت هستند؛ نه مردم کشورهای توسعه‌یافته همگی انسان‌هایی فرهیخته، دانا و دلسوز. هیچ ملتی سزاوار بدبختی نیست و همه حق دارند از رفاه، امنیت و آزادی بهره‌مند باشند. دست از نکوهش مردم ایران بابت واکنش‌های طبیعی به شرایط غیرطبیعی کشور بردارید! بهبود وضعیت کشور نیازمند بهبود وضعیت اقتصادی، بازنگری جدی در شیوه‌ی مدیریت، اصلاح قوانین ناکارآمد، تغییرات جدی در نظام آموزشی، به رسمیت‌شناخته‌شدن سازمان‌های اجتماعی و مواردی از این دست است؛ نه سرزنش مردم یا تکرار جملاتی سانتی‌مانتال چون: «باید اصلاح را از خودمان شروع کنیم...»، «کتاب گران شد اما صف نکشیدیم...»، یا «از ماست که بر ماست!»ایران (تصویر از ISS)</description>
                <category>پویان</category>
                <author>پویان</author>
                <pubDate>Sat, 14 Jan 2023 22:26:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«در جبهه غرب خبری نیست»: ضدّجنگ به معنای واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyan_01001010/im-westen-nichts-neues-yh4p6cokfoka</link>
                <description>شر بودنِ جنگ، صرفاً بخاطر خشونت زیاد در آن و مرگ انسان‌های خوب نیست. جنگ پوچ است و انسان‌های زیادی در آن بخاطر هیچ می‌میرند! اما فیلم‌هایی که در ژانر ضدجنگ ساخته می‌شوند، عمدتاً بر روی نمایش خشونت جنگ تمرکز می‌کنند، و نه پوچی جنگ. به همین علت نیز در هدف خود که نمایش چهره‌ی تاریک جنگ است، ناموفق می‌مانند. اما فیلم آلمانی Im Westen nichts Neues را می‌توان یک استثنا در نظر گرفت که در این امر موفق بوده است.«در [جبهه‌ی] غرب خبری نیست.»مقدمه: شکست در ساخت فیلم‌های ضدجنگبه ویژه در چنددهه‌ی اخیر، فیلم‌های ضدجنگ زیادی ساخته شده است؛ فیلم‌هایی که سعی کرده‌اند چهره‌ی تاریک جنگ را نشان دهند. از میان عناوین مورد علاقه‌ی خودم می‌توانم به این موارد اشاره کنم:نجات سربازْ رایان (Saving Private Ryan - ۱۹۹۸): در جنگ جهانی دوم، ستاد فرماندهی در ایالات متحده متوجه می‌شود که سربازی تمام چند برادرش را در جنگ از دست داده است و مادرش نیز تنهاست. لذا گروهی برای یافتن آن سرباز در پشت خط مقدم و ترخیص وی از خدمت اعزام می‌شوند.ستیغ هک‌سا (Hacksaw Ridge - ۲۰۱۶): در جنگ جهانی دوم، جوانی از ایالات متحده که قسم خورده است هرگز هیچگونه سلاح گرمی را حتی لمس هم نکند، خود را به ارتش معرفی کرده و پس از دشواری‌های فراوان، به عنوان نیروی امدادی و بدون سلاح به میدان نبرد اعزام می‌شود.خشم (Fury - ۲۰۱۴): در جنگ جهانی دوم، جوانی از ایالات متحده به عنوان تیربارچی یک تانک انتخاب شده و با اتفاقات دراماتیکی روبه‌رو می‌شود.۱۹۱۷ (۲۰۱۹ - 1917): در جنگ جهانی اول، دو جوان از پادشاهی متحد بریتانیا برای ارسال یک نامه‌ی مهم اعزام می‌شوند.در تمامی این فیلم‌ها، صحنه‌های هولناکی از خون، مرگ و جسد وجود دارد. در همگی آن‌ها انسان‌های خوبی به اشکال غمبار کشته می‌شوند. در تمامی‌شان، کارگردانان برای نمایش چهره‌ی تاریک جنگ، صرفاً بر روی خشونت فوق‌العاده‌ی جنگ تمرکز کرده‌اند. و البته به باور من، دقیقاً به همین علت، تمامی این دسته فیلم‌ها در نمایش چهره‌ی تاریک جنگ و علتِ حقیقیِ شر بودنِ جنگ شکست می‌خورند! اشکال کجاست؟نجات سرباز رایان - می‌خواهید مخاطب را با نمایش این صحنه‌های خفن، از جنگ دلسرد کنید؟!حق علیه باطلداستان این فیلم‌ها عمدتاً در قالب نبرد خیر و شر جای گرفته است. فیلم‌نامه‌ و کارگردانی به شکلی تنظیم شده که به مخاطب بگوید در یکی از طرفین جنگ، آدم‌های خوب قرار گرفته‌اند که برای هدفی والا – همچون دفاع از آزادی یا میهن – خود را به خطر می‌اندازند و می‌جنگند، و در طرف دیگر نیز هیولاهای جنایتکار و شروری وجود دارند که از روی حرص و طمع یا تعصب به میدان نبرد می‌آیند. حتی گاه کارگردان دست به  انسان‌زدایی‌ (dehumanization) از «آدم‌بدها» زده و با تنکیک‌هایی همچون عدم نمایش چهره‌ی آنان به صورت واضح، پرهیز از شخصیت‌پردازی بر روی آنان، پوشاندن لباس‌های یک‌شکل به تن آنان، درنظرگیری مرگ‌های سریع و بی شیون و ناله برای آنان و... اجازه نمی‌دهد که مخاطب حتی برای لحظه‌ای به یاد بیاورد که در طرف مقابل جنگ نیز انسان‌هایی با نام، شخصیت، احساسات، خاطرات، مادر، پدر، خواهر، برادر، همسر و فرزند، و با حق حیات وجود دارند!ولی چهره‌ی واقعی جنگ، این گونه نیست! برخلاف جنگ‌های هالیوودی، جنگ‌های واقعی لزوماً (و اکثراً) صحنه‌ی نبرد حق علیه باطل نیست. در بیشتر تاریخ، خبری از دوگانه‌ی خیر و شر نیست و این دو به قدری در هم آمیخته شدند که نمی‌توان آن‌ها را به دو جبهه تفکیک کرد. همچنین کسانی که در جنگ شرکت می‌کنند نیز یک مشت ربات نیستند! آن‌ها انسان‌هایی هستند که تحت فرمان فرماندهان خود به میدان نبرد رفته و عمدتاً نیز بی‌خبر از تصویر کلی جنگ هستند (شاید درک این موضوع برای ماهایی که تاریخ را با نگاهی کل‌نگر و از بالا به پایین می‌خوانیم، راحت نباشد؛ گاه یادمان می‌رود که هر یک از آن اعدادی که در آمار و جداول می‌بینیم، یک انسان مثل ما بوده است). حتی در بسیاری از مواقع، آن‌ها جوانان کم‌سن و سالی هستند که جنگ را راهی برای ماجراجویی، تخلیه‌ی هیجان جوانی، یا ثابت کردن خود به اطرافیانشان دیده‌اند.در جنگ‌های واقعی، دشمنان شما یک مشت ترمیناتور بدترکیب نیستند!ابرقهرمانان جنگیعلاوه بر قالب خیر و شر، اشکال دیگر این است که در اکثر فیلم‌های ضدجنگ، کارگردان اصرار دارد که به موازات نمایش خشونت جنگ، ادای احترامی نیز به قهرمانان جنگی داشته باشد — درست مثل فیلم‌های جنگی معمولی (یا بگوییم: مدافع یا توجیه‌کننده‌ی جنگ). برای نمونه، تقریباً در تمام فیلم‌هایی که مثال زدم، داستان پر شده از قهرمان‌بازی و نمایش شجاعت و دلاوری سربازان. نقش اول فیلم، شجاعانه و قاطعانه خود را در دل خطر انداخته و مصمم به هدف والای خود پیش می‌رود. همرزمانش نیز با مهارت و چالاکی بالا خود را بارها و بارها از خطر مرگ  حتمی نجات داده و پا به پایش پیش می‌روند، و حتی وقتی قرار است بمیرند نیز مرگشان در قالب یک فداکاری خودخواسته (مثلاً برای نجات جان دیگر همرزمان) روایت می‌شود.بله، قطعاً در جنگ‌های واقعی نیز قهرمانان زیادی به جهان معرفی شده است و احترام به تمامی‌شان واجب است. مسئله این‌جاست که وقتی یک فیلم ضدجنگ دست به نمایش دلاوری‌ها و قهرمانی‌ها می‌زند، از هدف اصلی خود دور می‌شود! فیلم‌های جنگی هالیوودی معمولاً این‌طور به مخاطب القا می‌کنند که اگر به اندازه‌ی کافی بامهارت و باهوش باشید، به احتمال زیاد می‌توانید از جنگ جان سالم به در ببرید! متأسفانه اما واقعیت جور دیگری است.پوستر بازی Battlefield: Bad Company 2 - متأسفم که ناامیدتان می‌کنم؛ اما جنگ اینقدر خفن نیست!در جنگ‌های قدیمی با سلاح سرد، داشتن آمادگی جسمانی و مهارت در مبارزه‌ی تن‌به‌تن به جنگجو کمک شایانی می‌کرد که زنده بماند. شمشیرزنِ پهلوانی که می‌توانست یک‌تنه در برابر چند نفر بجنگند و دیگر پهلوانان را از پای درآورد، یا کماندار خوش‌دستی که می‌توانست اهدافش را از فواصل زیاد بزند، یک جنگجوی موفق محسوب می‌شد و احتمالاً از جنگ نیز جان سالم به در می‌بُرد. در جنگ‌های قرن بیستم تا به امروز اما دیگر چنین نیست. با آن که آمادگی جسمانی، مهارت در تیراندازی، آشنایی با تاکتیک‌های نظامی و... بسیار مهم و ضروری است، همچنان افراد به راحتی می‌میرند و عمده‌ی مرگ‌ها تصادفی است! فارغ از این که چقدر آمادگی جسمانی دارید، تا چه حد دقیق شلیک می‌کنید، چند سال در دانشکده‌ی افسری با تاکتیک‌های نظامی آشنا شدید یا چقدر از جنگ تجربه دارید، به محض این که وارد میدان نبرد شوید، ممکن است به صورت تصادفی کشته شوید! ممکن است راکتی به هواپیمایتان بخورد. ممکن است ترکش‌های خمپاره‌ای بدنتان را بشکافد. ممکن است بمب‌های کور بر سر شما فرود آیند. ممکن است گلوله‌ی تک‌تیراندازی وارد قلبتان شود. ممکن است یک عامل شیمیایی تنفس کنید. تاکتیک، مهارت و تجربه می‌توانند کمی احتمال مرگتان را کاهش دهند، اما در هر صورت بیشتر مرگ‌ها تصادفی است. ضمناً مگر در صورتِ داشتنِ درجات نظامی بالا، چندان دست شما نیست که به کجا اعزام شوید و در کدام جبهه بجنگید! ممکن است خوش‌شانس باشید و دوره‌ی خدمتتان را در جای امنی سپری کنید، یا ممکن است آنقدر بدشانس باشید که به صف اول خط مقدم رفته و در آن‌جا نیز فرمانده تصمیم بگیرد شما را قربانی کند تا مثلاً لشگر دیگری بتواند در عملیاتش موفق شود! کم‌تر فیلم‌نامه‌نویسی این قسمت از جنگ را برای مخاطبان روایت می‌کند. چه کسی دوست دارد فیلم سربازی را تماشا کند که اصلاً پایش به میدان نبرد نرسیده و در راه خط مقدم، از طریق برخورد گلوله‌ی توپ با کامیونی که در آن نشسته، کشته می‌شود؟۱۱ کشته بابت هیچ: بمب‌افکن آمریکایی B-17 که تصادفاً به زیر بمب‌افکن دیگری رفته، با بمب‌هایش برخورد کرده و سقوط می‌کند.مردان خط مقدمفیلم‌های جنگی پر هستند از صحنه‌هایی نفسگیر که تبادل آتش در خط مقدم را نشان می‌دهند. سربازی دلاور از سنگر خارج شده و فریادزنان زیر آتش تیربار به سمت دشمن می‌دود، مغز چندنفری را با اسلحه‌ی خفنِ خود می‌ترکاند، چند نارنجک پرت می‌کند، ساختمانی را منفجر می‌کند، و اگر احیاناً مرگ به سراغش بیاید نیز به این صورت است که در محاصره‌ی دشمن تیر خورده و در حالی که رگ‌هایش از آدرنالین پر شده، به دوستانش می‌گوید که او را تنها بگذارند و خود را نجات دهند، در حالی که خودش تا آخرین نفس می‌جنگند و بعد از خوردن تعداد زیادی گلوله و کشتن ده‌ها نفر از سربازان دشمن، همچون آتشی خاموش می‌شود.اما این تمام واقعیت جنگ نیست و همه‌ی سربازان چنین ماجرای هیجان‌انگیزی را تجربه نمی‌کنند! در هر جنگ، تنها بخش کوچکی از نیروی انسانی در خط مقدم مستقر است. درضمن تک‌تک ساعات هر جنگ نیز لزوماً با انجام عملیات‌های ویژه و هیجان‌انگیز در دل خطوط دشمن سپری نمی‌شود. سرباز ممکن است در بخش لجستیک به عنوان یک باربر معمولی فعالیت کند. ممکن است به تمیزکاری و نظافت در سنگرها گماشته شود. شاید مسئول ارتباطات دوربرد باشد. شاید یک پست نگهبانی در دشتی خالی و خسته‌کننده به او بیفتد. و صدالبته که آنجا هم زندگی لذت‌بخش نیست! سربازان ممکن است از گرسنگی، بیماری‌های عفونی، سرمازدگی، خستگی مفرط یا... تلف شوند. یا ممکن است از نظر روانی دچار بحران شده و افسردگی یا جنون به سراغشان بیاید. بلی، جنگ شبیه بازی Call of Duty نیست که همیشه اسلحه به دست در یک نبرد حماسی باشید! اما به ندرت پیش می‌آید که بازی یا فیلمی این قسمت از جنگ را به شما نشان دهد.خیال می‌کنید که سربازان  همیشه در خط مقدم مشغول انجام عملیات ویژه هستند؟!یک فیلم ضدجنگ واقعیگفتم که اکثر فیلم‌های ضدجنگ، در هدف خود شکست می‌خورند و جز نمایش چند صحنه‌ی خشن یا غم‌بار، کار دیگری برای ایجاد نفرت از جنگ در دل مخاطب نمی‌کنند. اما می‌توانم یک فیلم معرفی کنم که به معنای واقعی ضدجنگ است! یک فیلم که به جرأت می‌توان ادعا کرد که در هدفش موفق بوده، و یا حداقل در مسیر درستی گام برداشته است و می‌تواند تبدیل به الگویی برای سایر فیلم‌سازان شود. فیلمی ساخت آلمان (۲۰۲۲) و آلمانی‌زبان با این عنوان:Im Westen nichts Neuesترجمه‌ی فارسی عنوان: در [جبهه‌ی] غرب خبری نیستعنوان انگلیسی: All Quiet on the Western Front (ترجمه: همه‌چیز در جبهه‌ی غرب ساکت است)پیش‌زمینهاین فیلم به سراغ یکی از پوچ‌ترین جنگ‌های تاریخ معاصر رفته است: جنگ جهانی اول.چرا پوچ؟ جنگ ایران-عراق را در نظر بگیرید: عراق به قصد اشغال سرزمین‌های پَست غرب زاگرس به خاک ایران تجاوز کرده و حتی دست به استفاده از تسلیحات شیمیایی در مناطق مسکونی می‌زند. پس اگر فیلمی راجع به این جنگ بسازیم، می‌توان در آن ادعا کرد که حداقل طرف ایرانی بابت یک هدف پوچ نمی‌جنگیده و مشغول دفاع از جان و رفاه شهروندان خود و حفظ تمامیت ارضی کشورش بوده است. یا جنگ جهانی دوم را در نظر بگیرید: اگر روسیه فیلمی در این مورد بسازد (مثلاً فیلم پرهیجان Т-34) حضور شوروی در جنگ را این‌طور توجیه می‌کند که دلاوران اتحاد جماهیر شوروی باید انتقام جنایات آلمان نازی را می‌گرفتند. فیلم‌هایی که وضعیت فرانسه در این جنگ را روایت می‌کنند (مثل Resistance) توضیح می‌دهند که چطور آلمان به شیوه‌ی ناجوانمردانه‌ای فرانسه را اشغال کرد و لازم بود دستش کوتاه شود. اگر ایالات متحده برای خود فیلمی بسازد (مثل سه فیلم نخستی که معرفی کردم) توضیح می‌دهد که چقدر آلمان نازی یا امپراتوری ژاپن بی‌رحم بودند و لازم بود متوقف شود. حتی به فرض اگر بنا بود طرفداران نازیسم فیلمی راجع به جنگ جهانی دوم بسازند، احتمالاً روی این تمرکز می‌کردند که متفقین چه شرایط سخت و ننگینی را بر آلمان تحمیل کردند و چرا آلمان باید برای نابودی امپریالیسم، کمونیسم و صهیونیسم به پا می‌خاست! در هر صورت شما می‌توانید فیلمی راجع به جنگ جهانی دوم بسازید و آن را به در قالب یک داستان حق علیه باطل روایت کنید!«ما داریم می‌جنگیم تا از این جلوگیری کنیم» - پوستر تبلیغاتی ایالات متحده در جنگ جهانی دوم«محکم‌تر بزن، پسرم!» - پوستر تبلیغاتی اتحاد جماهیر شوروی در جنگ جهانی دوم«پشت نیروهای دشمن: یهودی» - پوستر تبلیغاتی آلمان نازی در جنگ جهانی دومجنگ جهانی اول اما چنین نیست. این جنگ واقعاً پوچ بود! هیچ هدف والایی در ورای آن وجود نداشت. چند قدرت برتر در اروپا و آسیا شکل گرفته بود، منازعاتی سیاسی میان آنان وجود داشت، همزمان فن‌آوری نیز پیشرفت کرده بود سروکله‌ی تسلیحات نوینی چون مسلسل، توپ‌های دوربرد، تانک، بمب و... پیدا شده بود که تمامی قدرت‌ها خود را تا دندان به آن‌ها مسلح کرده بودند، و فقط جرقه‌ای نیاز بود تا جهان را به آتش بکشد! همچنین کشیده شدن جنگ به درازا هم پوچ و بیهوده بود. این جنگ حدود چهار سال به طول انجامید و در بیشتر این مدت نیز تمامی طرف‌ها در بن‌بست بودند. نه مشابه جنگ‌های قدیم بود که مردانی با شمشیر و سپر به جان هم بیفتند و بالاخره یکی پیروز شود، نه مثل جنگ‌های مدرن بود که بمب‌افکن‌ها، جنگنده‌های رادارگریز و موشک‌های کروز یا بالستیک در آسمان به پرواز در آمده و نقاط استراتژیک را هدف بگیرند.زندگی در سنگرخطوط مقدم به این شکل بود که سامانه‌ای از سنگرها توسط هر یک از طرفین حفر شده بود و سربازان در آن زندگی می‌کردند. میان سنگرهای دو طرف نیز زمین سوخته‌ای بود (معروف به no man&#x27;s land) که پر شده بود از خودروهای منهدم‌شده، درختان سوخته‌شده و اجساد فاسدشده. هرکسی که به هر دلیلی وارد این منطقه می‌شد (یا حتی سرش را کمی بیش از حد از سنگر بالا می‌آورد) گلوله‌ای از تیربارچی‌ها یا تک‌تیراندازان طرف مقابل نصیبش می‌شد. گاهی یکی از طرف‌ها آن‌قدر نیرو و امکانات جمع می‌کرد که از سنگرها خارج شود و پس از دادن کشته‌های فراوان، یک لایه از سنگرهای طرف مقابل را تصرف کند. گاهی هم برعکس، مورد حمله قرار می‌گرفت و مجبور می‌شد به یک لایه عقب‌تر از سنگرهایش عقب‌نشینی کند. در هر صورت، عمده‌ی چهار سالِ جنگ به همین منوال گذشت. سربازان سلاخی می‌شدند تا خط مقدم فقط چند صدمتر جلو یا عقب برود؛ یا این که در همان سنگرهایشان دچار انواع بیماری، گرسنگی شدید یا سرمازدگی شده و جان می‌باختند. و آن هم بابت هیچ! نه برای دفاع از کشورشان، نه برای شکست شیاطین، نه برای انتقام، فقط برای این که فرماندهانشان می‌گویند!پس تهیه‌کنندگان فیلم، واقعاً جنگ مناسبی را برای ساخت یک فیلم ضدجنگ انتخاب کردند!No man&#039;s landعکس هوایی: سامانه‌ای از سنگرها در دو طرف که با no man&#039;s land از هم جدا شدندداستان⚠️ خطر اسپویل: توصیه می‌شود که پیش از خواندن این بخش، حداقل یک بار فیلم را دیده باشید.در ابتدای فیلم، زمین‌های نیمه‌برفی یک no man&#x27;s land را نشان می‌دهد که اجساد زیادی در آن به چشم می‌خورد – اجسادی از سربازان آلمانی و فرانسوی که مشخصاً چند ساعت تا چند روز از مرگشان گذشته. کمی بعد دوربین به سراغ شرایط آشوبناک درون سنگر سربازان آلمانی می‌رود. آن‌ها دستور حمله دارند و باید وارد no man&#x27;s land شوند.اجساد در no man&#039;s landجوانی بنام هاینریش در میان آن‌هاست که می‌ترسد و مردد است. اما فرمانده بر سرش داد کشیده و مجبورش می‌کند که از سنگر خارج شود و به سمت سنگر فرانسوی‌ها بدود. هیچ ویژگی شاخصی در این جوان نیست! نه قد بلند یا اندام تنومندی دارد، نه اسلحه و تجهیزات سفارشی‌سازی‌شده‌ای در دست دارد، نه نشانی از قاطعیت یا شجاعت در چهره و حرکاتش دیده می‌شود، نه سریع‌تر از بقیه می‌دود، نه هوشمندتر از بقیه عمل می‌کند. او واقعاً یک سرباز معمولی است و هیچ چیز خاصی ندارد. به همراه سایر سربازان شروع به دویدن می‌کند. بسیاری از سربازان تیر می‌خورند و به زمین می‌افتند، و او صرفاً شانس می‌آورد و زنده به طرف مقابل می‌رسد. در حالی که به شدت احساس درماندگی، ترس، انزجار و غم می‌کند و لباس‌هایش نیز خاکی و کثیف شده، چند تیر شلیک می‌کند (که مشخصاً شلیک کور هستند و احتمالاً هیچ کدام به هدف نخورده‌اند) و وقتی تیرهایش تمام می‌شود، تفنگ را به زمین انداخته و فریادزنان با بیلچه‌ای به سمت دشمنش هجوم می‌برد. در همین‌جا سکانس قطع شده و عنوان فیلم نمایش داده می‌شود. سپس جسد او را بر روی جسد تعداد زیادی سرباز دیگر می‌بینیم. لباس‌ها و چکمه‌های او و سایر کشته‌شدگان را در می‌آورند و بر روی هم می‌ریزند. سپس آن‌ها را به شهر بُرده، از خون و گِل می‌شویند، و بخش‌های پاره‌شده را می‌دوزند. انگار که هاینریش فقط یک ماشین بوده است که اکنون قراضه شده و مشغول جدا کردن قطعات قابل بازیافت از او هستند.هاینریش نمی‌خواهد بجنگد؛ اما چاره‌ای ندارد.سکانس بعد چند پسر جوان مدرسه‌ای خوش‌پوش ولی ساده در شهر را نشان می‌دهد. یکی از آن‌ها پائول نام دارد. باهم می‌گویند، می‌خندند و شوخی می‌کنند. همگی آن‌ها مشتاقند که روانه‌ی جبهه شوند. به محل نام‌نویسی می‌روند. در آن‌جا مسئولی جلو می‌آیند و یک سخنرانی پرشور برای تمام جوانان حاضر می‌کند. آن‌ها را جوانان آهنین آلمان می‌خواند، بهشان می‌گوید که چقدر خوش‌شانسند که در این زمان به دنیا آمده‌اند، این که آن‌ها تاریخ‌ساز خواهند بود. بهشان وعده می‌دهد که تا چند هفته‌ی دیگر در پاریس رژه خواهند رفت، و به زودی با افتخار و سربلندی و با یک صلیب آهنین بر روی سینه به خانه بر می‌گردند. به آن‌ها می‌گوید که آینده‌ی سرزمین پدری آلمان در دستان بهترین نسلش است و آن نسل، همین جوانان هستند که باید برای قیصر، خدا و وطن راهی جنگ شوند. جوانان همگی به وجد آمده و و فریاد افتخار می‌کشند.شادمان از این که به زودی به جنگ می‌روندنوبت تحویل لباس‌ها می‌شود. وقتی پائول یونیفرمش را تحویل می‌کرد، متوجه اتیکتی بر روی آن می‌شود که نام هاینریش بر روی آن نقش بسته. پائول کمی شک می‌کند و مسئول ثبت‌نام را در جریان می‌گذارد. مسئول، اتیکت را جدا کرده و بر زمین می‌اندازد و همزمان توضیح می‌دهد که احتمالاً یونیفرم برای صاحب اتیکت (هاینریش) کوچک بوده به همین علت پس فرستاده شده و اکنون در دستان اوست!مدتی بعد به جبهه رفته و طولی نمی‌کشد که کم‌کم وجهه‌ی تاریک جنگ را می‌بینیم. زندگی چندش‌آور در سنگر را می‌بینیم که با باران از آب پر شده و مجبورند آن را با کلاه‌هایشان خالی کنند. شب می‌شود و پائول و دوستش به نگهبانی گماشته می‌شوند. صدایی از no man&#x27;s land می‌شنوند و هیجان‌زده‌اند که قرار است اولین فرانسوی خود را «شکار کنند». پائول حرکتی می‌بیند و به آن شلیک می‌کند. اما فرانسوی‌ای در کار نیست؛ به یک جسد شلیک کرده‌اند که موش‌هایی در لباسش رفته است. اما بخاطر فلش تفنگش که موقعیت او را لو داده، ناگهان تیری از سمت مقابل هوا را می‌شکافت و به کلاهش برخورد می‌کند. بنا بر خوش‌شانسی محض زنده‌است، ولی به شدت ترسیده. مدتی بعد بمباران آغاز می‌شود و همه‌ی سربازها به پناهگاه می‌روند. در آن‌جا همه وحشت کرده‌اند. حتی برخی از سربازان جوان، گریه می‌کنند. یک نفر دچار جنون شده و در تلاش برای فرار از پناهگاه تکه‌تکه می‌شود. دوست پائول وحشت کرده و سرش را به دیوار می‌کوبد. فردا صبح پائول را می‌بینیم که او را از زیر آوار در می‌آورند. در حالی که تمام صورتش گلی است، پس از خوردن تکه‌ی کوچکی نان، کیسه‌ای به او می‌دهند تا پلاک‌های کشته‌شدگان را جمع کند. در همین حین است که جسد یکی از دوستانش را نیز پیدا می‌کند و عمیقاً شوکه می‌شود.در سکانس‌های بعدی نشان می‌دهد که چگونه سربازان در شرایط دیوانه‌کننده‌ی پشت خط مقدم زندگی می‌کنند. چگونه مجبور می‌شوند برای فرار از گرسنگی، خطر مرگ را به جان خریده و از یک کشاورز مسلح فرانسوی دزدی کنند. حتی اشاره‌ای به فشار جنسی فراوان بر سربازان می‌کند! یکی از سربازان جوان، دستمال گردنی را از یک دختر روستایی فرانسوی هدیه گرفته است. هم‌رزمانش اصرار دارند که آن دستمال را برای چند ثانیه قرض بگیرند و ببویند! یا در جای دیگر، یکی از دوستان پائول روی دیوار پوستر فیلمی فرانسوی را می‌بیند که در آن زن و مردی شیک‌پوشی کنار هم ایستادند. به چهره‌ی آن زن زل زده و به فرانسویِ دست‌وپاشکسته (که با جملات آلمانی قاطی شده است) با او سخن می‌گوید. خود را به آن زن معرفی می‌کند، از او می‌پرسد که آیا همراهش می‌آید یا نه، خودش پاسخ می‌دهد که مشکلی نیست، و سپس عکس زن را با سرنیزه از دیوار بُریده و به همراه خود می‌بَرد!Veux-tu venir avec moi?به موازات تمام این سکانس‌هایی که فضای پشت خط مقدم را ترسیم می‌کند، دولت‌مردان آلمانیِ شیک‌پوشی را نشان می‌دهد که در اقامتگاه‌های خود شام و صبحانه‌های شاهانه نوش جان می‌کنند! سال‌های آخر جنگ است و قرار است هیأتی از آلمان برای مذاکرات صلح به فرانسه بروند. شرایط صلح بسیار ننگین است. میان اعضای هیأت آلمانی، اختلاف نظر وجود دارد. برخی می‌گویند که بهتر است قاطعانه و با افتخار شکست بخورند. برخی هم  صحبت از جان سربازان و پوچی جنگ را به میان می‌آورند. اما در زمانی که آن‌ها مشغول بحث و گفت‌وگو در یک فضای آرام و ساکت هستند، سربازان را می‌بینیم که در خط مقدم سلاخی می‌شوند! چند تن دیگر از دوستان پائول کشته می‌شوند.شام مجلل فرماندهان ارشدپائول در no man&#x27;s land از سایر هم‌رزمانش جا می‌ماند و در یک چاله‌ی عریض می‌افتد (چاله عمیق نیست، اما اگر از آن بالا برود، طعمه‌ی تک‌تیراندازها می‌شود). یک سرباز فرانسوی نیز با او در همان چاله می‌افتد. پائول با چاقو به آن سرباز حمله‌ور شده و ضربات متعددی به سینه‌اش می‌زند و سپس رهایش می‌کند. اما خبری از مرگ آنی نیست! سرباز فرانسوی با چشم‌های باز به آسمان زل می‌زند، مرتب سرفه می‌کند و خون بالا می‌آورد. پائول سعی می‌کند او را خفه کند، اما نمی‌تواند. باهم چشم‌درچشم می‌شوند و پائول گریه می‌کند. به سراغش رفته و کمی آب به او می‌دهد. سپس چند گاز استریل در آورده و تلاش می‌کند جلوی خون‌ریزی وی را بگیرد. اما دیگر دیر شده است و سرباز فرانسوی می‌میرد. پائول وحشت کرده و مرتب عذرخواهی می‌کند. در کت آن سرباز، مدارکی شخصی پیدا می‌کند: چند نامه (احتمالاً وصیت‌نامه یا نامه‌هایی که قرار بوده برای بستگانش پست کند) و یک عکس که زن بالغ و دختر نوجوانی را در کنار هم نشان می‌دهد (احتمالاً همسر و فرزند آن مرد). عمیقاً تحت تأثیر قرار گرفته است. اشک‌هایش، بخشی از گل‌های خشک‌شده روی صورتش را خیس می‌کند. سعی می‌کند با دستانش صورت آن مرد فرانسوی را از گل و خاک پاک کند. همزمان با او صحبت می‌کند. صحبت‌هایش شکسته و ناواضح است، اما ظاهراً دارد قول می‌دهد که پس از جنگ، همسر آن مرد را پیدا کند و نامه‌ها را به دستش برساند. سر را بر روی سینه‌ی مرد فرانسوی می‌گذارد و می‌خوابد. این را مقایسه کنید با زمانی که چقدر مشتاق بود اولین فرانسوی‌اش را بُکُشد!فرانسوی‌ات را کُشتی؟ چطور بود؟همان شب، تیم مذاکره‌کننده، بالاخره قرارداد صلح را امضا می‌کنند. قرار بر این می‌شوند که فردای آن روز، یعنی یازدهمِ برج یازده (نوامبر)، رأس ساعت یازده صبح، ترک مخاصمه انجام شود (توضیح: این چند ساعت تأخیر برای آغاز رسمی ترک مخاصمه، با این هدف انجام شد که زمان کافی برای رساندن این خبر به تمام جبهه وجود داشته باشد و آتش‌بس در یک لحظه انجام شود).با تاریک‌شدن هوا، پائول به پیش همرزمانش بر می‌گردد. سربازان خوشحالند که جنگ تمام شده و قرار است به خانه برگردند. در آن‌جا متوجه می‌شود که یکی دیگر از دوستانش نیز کشته شده. یکی دیگر هم که مجروح شده بود، در جلوی چشمانش دست به خودکشی می‌زند. صبح با تنها دوستش (فرد میانسال و با تجربه‌ای که در سنگر با او آشنا شده بود) به مزرعه‌ی همان کشاورز فرانسوی می‌رود تا چند تخم‌مرغ بدزدند و دلی از عزا در آورند. اما فرزند آن کشاورز به دوستش شلیک می‌کند و مدتی بعد که پائول او را به درمانگاه می‌رساند، جان می‌دهد.در این‌جا فکر می‌کنید که داستان تمام شده است و پائول قرار است با کوله‌باری از غم به خانه برگردد. اما کارگردان می‌خواهد یک بار دیگر نیز عمق پوچی جنگ را به شما نشان دهد! در حالی که فقط اندکی تا ۱۱ صبح باقی مانده و همه‌ی سربازان خوشحالند که به زودی به خانه بر می‌گردند، فرمانده‌شان آن‌ها را جمع می‌کند. تعدادی سرباز تازه‌وارد را نیز می‌بینیم که به تازگی به جبهه اعزام شدند. پائول، که اکنون چهره‌اش بیشتر شبیه به یک ربات می‌ماند، یکی سربازان تازه‌وارد جوان با موهای بلوند که سردرگم به نظر می‌رسد را راهنمایی می‌کند. فرمانده شروع به سخنرانی می‌کند. کمی به سوسیال‌دموکرات‌هایی که پس از برکناری قیصر آلمان به قدرت رسیده‌اند ناسزا می‌گوید که چطور کشور قدرتمندشان را با آن قرارداد ننگین صلح به دشمن تسلیم کرده‌اند، سپس توضیح می‌دهد که قرار است تا پیش از ساعت ۱۱ ترتیب حمله‌ی بزرگی دهند حداقل تا پیش از ترک رسمی مخاصمه، خاک آلمان را کمی از سمت غرب گسترش دهند. شماری از سربازان، فریادزنان اعتراض می‌کنند که مایل به جنگیدن نیستند؛ اما به سرعت بازداشت شده و همان‌لحظه در همان‌جا به دست جوخه‌ی آتش، تیرباران می‌شوند. بقیه از روی ترس ساکت شده و ناچاراً از این فرمان آخر نیز پیروی می‌کنند.این همان جوانی است که در ابتدای فیلم مشتاق رفتن به جنگ بود!ساعت ۱۰:۴۵ است و فقط ربع ساعت به پایان رسمی جنگ باقی مانده. سربازان فرانسوی را می‌بینیم که در سنگرشان غذا می‌خورند و خوشحالند. اما ناگهان متوجه پیشروی سربازان آلمانی به سمتشان می‌شوند. دوباره صدای شلیک فضا را پر می‌کند و صحنه آشوبناک می‌شود. آلمانی‌ها یکی‌یکی و تصادفی تیر می‌خورند، و آن‌هایی که زنده می‌مانند، به داخل سنگر فرانسوی‌ها پریده و با سربازان فرانسوی درگیر می‌شوند. پائول را می‌بینیم که وارد مبارزه‌ای تن‌به‌تن با یک سرباز جوان فرانسوی شده است، تا آن سرباز آلمانی بلوند که قبلاً دیده بود را از دستش نجات دهد. هر دو سعی می‌کنند یک‌دیگر را بُکُشند. لیز می‌خورند و در پناهگاهی زیرزمینی می‌افتند. در آن‌جا بلند می‌شوند و با نگاهی شوکه‌شده به هم خیره می‌شوند. هیچ کدام چیزی نمی‌گویند؛ فقط نفس‌نفس زده و با چشمان گشاد به یک‌دیگر زل زده‌اند. گویی هردو بخاطر آورده‌اند که طرف مقابلشان نیز انسان است! اما ناگهان یک سرباز فرانسوی دیگر از پشت به سمت پائول رفته و سرنیزه‌اش را در کمرش فرو می‌کند، به شکلی که طرف دیگر سرنیزه از سینه‌ی پائول بیرون می‌زند. چند ثانیه بعد، ساعت ۱۱:۰۰ فرا رسیده و فریاد آتش‌بس اعلام می‌شود! جوان فرانسوی، نگاه غم‌باری به پائول انداخته و از پناهگاه خارج می‌شود. کمی بعد، پائول بی‌رمق، با صورت گِلی و سینه‌ی خونین، آرام آرام شروع به راه رفتن کرده و از پناهگاه خارج می‌شود. نگاهی به آسمان می‌اندازد، به سایر سربازان، و سپس به همان پوستر خانمی که قبلاً دوستش از دیوار جدا کرده بود.چه بر سرش آورده‌اند؟فرمانده‌ی آلمانی را می‌بینیم که تنها در دفتر مجلل خود نشسته است. سربازان فرانسوی و آلمانی در سنگر و اطرافش را می‌بینیم که سعی دارند به زخمی‌ها کمک کنند. یک افسر آلمانی در سنگر به سمت همان سرباز تازه‌وارد بلوند می‌رود. حالش را می‌پرسد، کیسه‌ای به سمتش می‌گیرد و محترمانه (با لفظ «لطفاً») از او درخواست می‌کند به جمع‌آوری پلاک کشته‌شدگان آلمانی مشغول شود. پس از جمع‌آوری چند پلاک، ناگهان به پائول بر می‌خورد. پائول مُرده است.نمایشی از پوچی جنگتلاش اصلی کارگردان این نیست که بگوید چقدر جنگ خشن است؛ می‌خواهد بگوید که چقدر جنگ پوچ است.در این فیلم خبری از «کاپیتان آمریکا» نیست! هیچ سرباز بامهارتی را که سریع‌تر از بقیه بدود و در حالی که موزیک راک یا متال از زمینه پخش می‌شود یک‌تنه دمار از روزگار دشمنان در بیاورد، نمی‌بینیم. هنگام مرگ هیچ یک از کاراکترهای اصلی، موزیک حماسی و صحنه‌ی اسلوموشن نداریم. یکی در بمباران می‌میرد. یکی تیر می‌خورد. یکی در آتش می‌سوزد. یکی مجروح می‌شود و خودکشی می‌کند. یکی جسدش جا می‌ماند. یکی پس از دزدیدن چند تخم‌مرغ برای صبحانه می‌میرد. و نقش اول فیلم که فکر می‌کنیم آن‌قدر خوش‌شانس بوده که از تمام این‌ها جان سالم به در ببرد، از سر لجبازی یک فرمانده نظامی، نه به دست یک ربات قاتل، بلکه به دست جوان دیگری مثل خودش، فقط چند ثانیه پیش از پایان رسمی جنگ می‌میرد. اینان همان جوانانی بودند که در ابتدای فیلم می‌گفتند و می‌خندیدند و برای رفتن به جنگ اشتیاق داشتند. لباس‌های مردگان را به تن کردند و خودشان نیز بابت هیچ مُردند.از دشمنان در این فیلم انسان‌زدایی نمی‌شود. کارگردان تلاش زیادی داشته است که چهره‌ی سربازان فرانسوی را هم به خوبی نشان دهد. گاه فریادهای آنان را می‌شنویم. گاه حتی کمی روی آنان شخصیت‌پردازی می‌کند. می‌خواهد به ما بگوید که در حال تماشای فیلم ترمیناتور نیستیم آن‌هایی که «دشمن» مینامیم هم انسان‌هایی مثل خود ما هستند.تغییر سکانس‌های فیلم نیز جالب است. مرتب می‌بینیم که چطور فرماندهان ارشد و سیاستمداران در اقامتگاه‌های مجلل خود مشغول صرف غذا، رسیدگی به نظافت شخصی، گفت‌وگو و مذاکره هستند، در حالی که سربازان جوان در فضای متعفن سنگرها درگیر نیازهای اولیه‌ی خود هستند و با گرسنگی، خستگی، افسردگی، بیماری، جراحت و حتی فشار عاطفی و جنسی روبه‌رو می‌شوند.در ابتدای فیلم می‌بینیم که لباس از تن مردگان بیرون آورده و پس از شست‌وشو و دوخت مجدد، به تن زندگان می‌کنند. انگار تنها چیزی که در جنگ ارزان است و فراوان پیدا می‌شود، جان انسان است! به این موضوع فکر کنید: مهمات کم است. غذا کم است. لباس کم است. در همه‌ی این‌ها صرفه‌جویی بسیار می‌کنند. به سربازان دستور داده می‌شود که فقط وقتی شلیک کنند که مطمئن هستند به هدف می‌زنند. غذای سربازان جیره‌بندی می‌شود. وقتی سربازان می‌میرند، لباسشان برای سربازان جدید استفاده می‌شود. اما خودِ سربازانی که باید این لباس‌ها را بپوشند، غذاها را بخورند و مهمات را شلیک کنند، انگار انقدر زیاد و بی‌ارزش هستند که لازم نیست در «مصرف» آنان صرفه‌جویی کرد! لشگری از انسان محو می‌شود و لشگر ذخیره‌ی دیگری به جایش می‌آید.⚠️ پایان خطر اسپویل: از این قسمت به بعد را می‌توانید بدون دیدن فیلم بخوانید.پس از جنگگاه سربازان در این فیلم صحبت می‌کردند از این که پس از جنگ چه خواهند کرد. امیدوار بودند که به خانه برگردند، ازدواج کنند و/یا در کنار خانواده‌ی خود زندگی کنند، غذاهای لذیذ بخورند، لباس‌ها راحت بپوشند و از زندگی لذت ببرند. دلم برایشان می‌سوخت؛ چه خیال‌های پوچی! بیچاره‌ها خبر نداشتند که تنها چند سال پس از جنگ، جهان قرار است یک رکود اقتصادی بزرگ را تجربه کند، برخی کشورها دچار بیکاری‌ شدید شوند، برخی دچار ابرتورم شوند، برخی دچار قحطی شوند، جنبش‌های فاشیستی مجال توسعه پیدا کنند، و نهایتاً جنگ جهانیِ به‌مراتب‌ مرگبارتری به راه بیفتند!کسی در ابتدا تصورش را نمی‌کرد که جنگ جهانی اول به این شکل روندی فرسایشی پیدا کند و چهار سال به طول انجامد. قدرت‌های نظامی این‌طور برنامه‌ریزی کرده بودند که ظرف چند هفته می‌توانند حریفشان را در هم شکسته و سپس نیروهایشان را به جبهه‌های دیگر اعزام کنند. از این جنگ به عنوان «جنگی برای پایان تمامی جنگ‌ها» یاد می‌شد. تصور می‌شد که در این جنگ یک بار برای همیشه قدرت به شکلی موازنه می‌شود که دیگر جنگی رخ نخواهد داد (نکته: هرچند از این جنگ با نام «جنگ جهانی اول» یاد می‌کنیم، اما این نخستین جنگ جهان‌گیر تاریخ نبود. مثلاً جنگ‌های ناپلئونی یا جنگ هفت‌ساله در قرون گذشته نیز بخش قابل توجهی از کشورهای جهان را درگیر کردند). امروز اما به گواه تاریخ می‌بینیم که چه تصور پوچی بود! فقط دو دهه پس از «جنگی برای پایان تمامی جنگ‌ها»، جنگ جهانی بزرگ‌تری به راه افتاد. به محض پایان آن، چندده جنگ سرد به راه افتاد.حتی نیز با عواقب تک‌تک جنگ‌های بزرگ قرن بیستم مواجهیم. مثلاً تقسیم‌بندی سیاسی امروزِ خاورمیانه و شمال آفریقا که عاملی است برای درگیری‌های قومی در منطقه، حاصل شیوه‌ی تقسیم اراضی میان کشورهای پیروز در جنگ جهانی اول است. وضعیت فعلی آسیای شرقی تا حدودی به جنگ جهانی دوم مربوط می‌شود. یا بحران‌های امروزِ افغانستان و شبه‌جزیره‌ی کُره، از آثار جنگ سرد است.کهنه‌سرباز آلمانیِ جنگ جهانی اول، پس از جنگ در حال گداییجمعی از کهنه‌سربازان آلمانی جنگ جهانی اول در حال انجام راهپیمایی اعتراضی در برلینکلام پایانیآرزو می‌کردم که ای کاش فیلم‌هایی مشابه این، در تمام دانشکده‌های افسری سراسر جهان پخش می‌شد! یا این که افسران جدید مجبور بودند هر چند ماه یک بار دیداری با کهنه‌سربازان داشته و خاطراتشان از جنگ را بشنوند. شاید اینگونه تلنگری به آنان بخورد که جنگاوریْ ارزش نیست و جنگْ شر است! شاید اینگونه پیش از صحبت راجع به گزینه‌ی نظامی بر روی میز، کمی بیشتر درنگ می‌کردند.در دوران جنگ سرد، یک استاد علوم انسانی در دانشگاه هاروارد (راجر فیشر) پیشنهاد داده بود که به جای دادن کدهای پرتاب تسلیحات اتمی به دست رئیس جمهور، آن‌ها را در کپسولی قرار داده و طی یک عمل جراحی در قلب شخصی داوطلب جاسازی کنید! از آن پس، فرد داوطلب باید همیشه همراه رئیس‌جمهور باشد و یک چاقوی قصابی بزرگ نیز با خود حمل کند. به این ترتیب اگر احیاناً رئیس‌جمهور تصمیم گرفت که دست به حمله‌ی هسته‌ای بزند و جان میلیون‌ها انسان را بگیرد (به حق یا ناحق)، به جای آن که این کار را تنها با فشردن یک دکمه انجام دهد، مجبور باشد یک انسان را با دستان خودش سلاخی کرده، و کدهای پرتاب را از درون قلبش بازیابی کند! بلکه شاید این گونه کمی بیشتر فکر کند! (این پیشنهاد هرگز عملی نشد)همنوعان عزیز؛ جنگ شر است! هر عددی در آمار سربازان، درواقع یک انسان است با نام، عاطفه، احساس، خاطره و خانواده. تفاوت میان پایان دادن به جنگ در این ساعت با چند ساعت دیگر، تفاوت میان زندگی یا مرگ صدها یا هزاران نفر است. دیدن انواع هواپیماهای شکاری در نمایشگاه جذاب است؛ ولی جنگ شبیه به یک نمایش هوایی در روز ارتش نیست. شکار کبوتر یا گراز با تفنگ شاید برای برخی هیجان‌انگیز باشد؛ ولی جنگ شبیه به شکار نیست. همه‌ی سربازان همواره در عملیات‌های نظامی در خط مقدم نیستند؛ جنگ شبیه بازی Call of Duty نیست. برای زنده‌ماندن در جنگ، پیش از مهارت یا تجربه به خوش‌شانسی محض نیاز دارید؛ جنگ شبیه فیلم‌های Marvel نیست. انسان‌ها در جنگ‌های مدرن به صورت تصادفی و گاه بخاطر هیچ‌چیز می‌میرند؛ جنگ شبیه نبردهای حماسی شاهنامه نیست. جنگ شبیه به جهنم است. جنگ شر است.ادعا نمی‌کنم که Im Westen nichts Neues جذاب‌ترین و به‌یادماندنی‌ترین فیلمی است که تا به امروز دیده‌ام. اما قطعاً فیلمی ضدجنگ به معنای واقعی است!</description>
                <category>پویان</category>
                <author>پویان</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jan 2023 15:36:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی خواندن کتاب‌های هری پاتر</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyan_01001010/harry-potter-wdviq1izulzx</link>
                <description>در صورتی که قصد خواندن مجموعه‌ی هری پاتر (Harry Potter) اثر جی.کی. رولینگ (J. K. Rowling) را دارید، گزیده‌نکاتی از تجربه‌ی شخصی من ممکن است بتواند خوانش لذّت‌بخش‌تر و پربارتری برای شما به همراه داشته باشد.سال پیش (از نوشتن این مطلب) با هدف افزایش سرعت و تقویت مهارت خواندن به زبان انگلیسی، تصمیم گرفتم به سراغ مجموعه‌ی هری پاتر بروم. شخصاً چندان گرایشی به رمان و کتاب‌های داستانی ندارم و تا پیش از آن نیز در تمام عمرم فقط پنج رمان خوانده بودم. امّا به هر حال برای تقویت خواندن انگلیسی تصمیم گرفتم به سراغ یک مجموعه‌ی داستانی بروم. در نهایت مجموعه‌ی هری پاتر را انتخاب کردم و در طی کمی بیشتر از دو ماه آن را به طور کامل خواندم. اخیراً نیز برای تقویت زبان آلمانی شروع به خوانش ترجمه‌ی آلمانیِ کتابِ نخست این مجموعه کرده‌ام. هم‌اکنون برآن شده‌ام تا نکته‌هایی از این تجربه را در مطلب پیش رو بازتاب دهم.Harry Potterکتاب یا فیلم؟نخستین پرسشی که ممکن است برای بسیاری پیش بیاید (و برای خود من نیز پیش از شروع پیش آمده بود) این است که در صورت تماشای سری فیلم‌های هری پاتر، آیا باز هم خواندن کتاب‌ها ارزشی دارد؟پاسخ یک بلی محکم است! با شروع خواندن کتاب‌ها و همچنین البته زمانی که به جلدهای پنجم به بعد برسید، متوجّه خواهید شد که داستان روایت‌شده در فیلم‌ها فقط یک اسکلت از داستان روایت‌شده در کتاب‌ها هست. تهیه‌کنندگان فیلم‌های هری پاتر از جزئیات بسیار بسیار زیادی (حتّی خیلی از جزئیات کلیدی که در تعیین مسیر داستان نقش بسیار مهمّی داشتند) در کتاب‌ها کاملاً صرف‌نظر کرده‌اند. علاوه بر آن، در مواردی نیز دست به تغییر در روند داستان زده‌اند.نتیجه آن که حتّی اگر مثل من فیلم‌ها را نیز پیش‌تر دیده باشید، نه تنها همچنان خواندن کتاب‌ها برایتان جذّاب خواهد بود، بلکه همچنان بخش‌هایی از داستان می‌تواند شما را بسیار غافل‌گیر کند.اوّل کتاب یا فیلم؟من نخست تمامی فیلم‌های هری پاتر را دیده بودم (سال‌ها پیش) و سپس به خوانش کتاب‌ها مشغول شدم، و به هر حال تجربه‌ی رضایت‌بخشی داشتم. اما نمی‌دانم که اگر برعکس بود و نخست کتاب‌ها را خوانده بودم و بعد فیلم‌ها را تماشا می‌کردم، میزان رضایتم چقدر بیشتر یا کمتر بود. در نتیجه پاسخی برای این پرسش هم ندارم.انگلیسی یا فارسی؟مخاطب نسخه‌ی اصلی این کتاب‌ها، سخنوران محلّی زبان انگلیسی است و نه زبان‌آموزان. لذا اگر زبان‌آموز انگلیسی با سطح پایین‌تر از Intermediate یا B1 (استاندارد CEFR) هستید، توصیه می‌شود که فعلاً به سراغ کتاب‌های داستانی ساده‌تری که ویژه‌ی زبان‌آموزان نوشته شده‌اند بروید. امّا برای سطوح بالاتر مشکل چندانی نخواهید داشت. برای سنجش می‌توانید نسخه‌ی الکترونیکی جلد نخست را از اینترنت دریافت کرده و تلاش کنید فصل آغازین آن (که از فیلم نیز به طور کامل حذف شده است) را بخوانید و ببینید که تا چه حدودی از آن را می‌توانید درک کنید (فقط توجّه داشته باشید که هدف شما ترجمه نیست و نیازی به فهم واژه‌به‌واژه ندارید).البته حتّی اگر زبان‌آموز پیشرفته هستید نیز انتظار نداشته باشید که ۱۰۰٪ واژگان موجود در کتاب‌ها را متوجّه شوید. نخست آن که هم نویسنده‌‌ی این مجموعه زاده‌ی انگلستان بوده و هم تمامی داستان در بریتانیا (به طور خاص: انگلستان و بخش‌هایی از اسکاتلند) در جریان است. لذا کتاب پر از اصطلاحات رایج انگلیسی بریتانیایی بوده که ممکن است برای کسانی که انگلیسی آمریکایی فرا گرفته‌اند تا حدودی ناآشنا باشد. من شخصاً از واژه‌نامه‌ی Oxford و گاهی نیز Urban – که برای استفاده از آن به فیلترشکن نیاز دارید! – برای یافتن مفهوم این اصطلاحات استفاده می‌کردم.علاوه بر اصطلاحات بریتانیایی، در جای‌جای کتاب نیز ممکن است به اصطلاحات خاصی برگرفته از اساطیر (مثلاً centaur یا hippogriff)، واژگان مرتبط با افسانه‌های جادوگری (مثل arithmancy یا veritaserum) و همچنین واژگانی ابداعی از خود نویسنده (مثل animagus یا horcrux) روبه‌رو شوید. در این خصوص عمدتاً جای نگرانی نیست و مفهوم این واژگان در خود کتاب‌ها توضیح داده می‌شوند. امّا به هر حال اگر برخی از آن‌ها را متوجّه نشدید، می‌توانید با جستجو در اینترنت (مثلاً جستجوی عبارت: «harry potter veritaserum») معنایشان را دریابید.در خصوص ترجمه لازم است بدانید که تمامی ترجمه‌های رایج در ایران سانسور و از میان آنان نیز برخی به طرز مسخره‌ای تحریف شده و مترجمان دست به تغییر در محتوای داستان زده‌اند. مثلاً در جایی دو شخصیت باهم می‌رقصند؛ امّا در ترجمه‌ی فارسی، فعل «رقصیدن» به «گپ‌زدن» ترجمه شده است! البته عمده‌ی این دستکاری‌ها یا حذفیات ضرر چندانی به داستان نزده‌اند؛ امّا شماری نیز درک خواننده از روابطی که میان شخصیت‌ها شکل گرفته است را تغییر می‌دهند (لیست تعدادی از این موارد در سایت جادوگران موجود است).بریتانیایی یا آمریکایی؟کتاب‌های هری پاتر در ابتدا توسّط انتشارات Bloomsbury در بریتانیا منتشر شدند و سپس انتشارات Scholastic نشر آن‌ها در ایالات متّحده را به عهده گرفت. نکته‌ی جالب توجّه این است که متن نسخه‌های این دو ناشر کمی با یک‌دیگر تفاوت دارند.در نسخه‌ی آمریکایی (نشر Scholastic)، برخی (تنها برخی) از اصطلاحات رایج در انگلیسی بریتانیایی، به برابر آن‌ها در انگلیسی آمریکایی تغییر یافته‌اند؛ مثلاً cupboard با closet یا mum با mom جایگزین شده است. همچنین اصلاحاتی نگارشی و نحوی نیز در این نسخه دیده می‌شود؛ به عنوان نمونه، had got به had gotten یا the prefect carriage به the prefects’ carriage تغییر یافته‌اند. چشم‌گیرترین تغییر در عنوان کتاب نخست است که از Philosopher’s Stone به Sorcerer&#x27;s Stone تغییر کرده است.تغییرات میان دو نسخه چندان محسوس نیست و لزومی ندارد که روی این موضوع حسّاسیتی به خرج دهید. چند جلد از کتاب‌هایی که من خواندم نسخه‌ی Scholastic و چند جلد نیز از نسخه‌ی Bloomsbury بودند و با هیچ یک مشکلی نداشتم. می‌توانید لیستی از تفاوت‌های میان دو نسخه را در سایت The Harry Potter Lexicon مشاهده کنید.توصیه‌ی شخصی من این است که اهمّیّت چندانی به این موضوع ندهید و هر نسخه‌ای که در دسترس بود (و یا از عکس‌ها و طرح جلدش بیشتر خوشتان می‌آمد!) را تهیه کنید.برنامه‌ریزی برای خواندنمجموعه‌ی هری پاتر شامل هفت کتاب شده که از نظر حجم و تعداد فصل‌ها نیز یکسان نیستند. عنوان هر جلد، نشان اختصاری هر عنوان، شمار فصل‌ها، شمار صفحات و شمار تخمینی واژگان (بر اساس نسخه‌ی چاپی نشر Bloomsbury) به ترتیب از قرار زیر هستند:title | acronym | chapters | pages | words
----------------------
Harry Potter and the Philosopher’s Stone | PS | 17 | 223 | 76,944
Harry Potter and the Chamber of Secrets | CS  | 18 | 251 | 85,141
Harry Potter and the Prisoner of Azkaban | PA | 22 | 317  | 107,253
Harry Potter and the Goblet of Fire | GF | 37 | 636 | 190,637
Harry Potter and the Order of the Phoenix | OP | 38 | 766 | 257,045
Harry Potter and the Half-Blood Prince | HBP | 30 | 607 | 168,923
Harry Potter and the Deathly Hallows | DH | 36+1 | 607 | 198,227
----------------------
Σ(chapters) = 199
Σ(pages) = 3,407
Σ(words) ≈ 1,084,170برای قیاس شهودی بهتر، داده‌های بالا را در قالب نمودار نمایش داده‌ام.همان‌گونه که در نمودار ۱ مشاهده می‌کنید، حجم کتاب‌ها کاملاً با یک‌دیگر متفاوت است؛ به طوری که سه جلد نخست، هر یک تقریباً به اندازه‌ی نصف هر کدام از چهار جلد دوّم است (Philosopher’s Stone کوتاه‌ترین داستان و Order of the Phoenix بلندترین می‌باشد).نمودار ۱: تعداد صفحات و واژگان هر جلد از مجموعه‌ی هری پاترمثلاً با خواندن تنها ۲۰ صفحه در روز، می‌توانید تمام مجموعه را در حدود ۶ ماه بخوانید. همچنین می‌توانید مدّت‌زمان خواندنتان در هر روز را اندازه‌گیری و یادداشت کرده، تا بتوانید از روند پیشرفت سرعت خواندن خود نیز برآورد دقیقی داشته باشید.امّا توصیه‌ی شخصی من این است که بجای برنامه‌ریزی بر اساس تعداد صفحه، بر اساس فصل برنامه‌ریزی کنید – برای مثال روزی یک فصل بخوانید که در این صورت نیز کل مجموعه را در تقریباً همان ۶ ماه به پایان خواهید رساند (هر فصل به طور میانگین برابر ۱۷ صفحه است). و یا خودِ من هر روز ۳ فصل (و گاهی نیز ۴ فصل) می‌خواندم و به این ترتیب تمامی هفت جلد را در حدود ۲ ماه به پایان رساندم. نمودار ۲، تعداد فصول هر کتاب را نشان می‌دهد.البته اشکال برنامه‌ریزی بر اساس فصل این است که حجم فصول لزوماً یکسان نیست؛ برخی زیر ده صفحه بوده و برخی نیز دو برابر معمول حجم دارند (مثلاً می‌بینید که با وجود تعداد صفحات برابر Half-Blood Prince و Deathly Hallows، شمار فصل‌های دوّمی ۲۳٪ بیشتر است). لذا برای برخی که عادت به برنامه‌ریزی‌های بسیار تنگ و با کم‌ترین فضای اضافه برای مانوردهی دارند، شاید بهتر باشد که بر اساس صفحه برنامه‌ریزی کنند. امّا از سوی دیگر، اشکال برنامه‌ریزی صفحه-محور این است که گاه ممکن است بخش حسّاسی از داستان، درست میان دو صفحه‌ای قرار گیرد که اصولاً قرار بوده است در دو روز مجزّا خوانده شوند؛ درحالی که در پایان هر فصل، معمولاً روند داستان به وضعیت متعادلی رسیده و می‌توانید با خیال راحت‌تری کتاب را کنار بگذارید.نمودار ۲: تعداد فصل‌های هر جلد از مجموعه‌ی هری پاتردرک مطلبسلب مسئولیت: من مدرّس زبان‌های خارجه نیستم و تجربه‌ی بسیار ناچیزی در این زمینه دارم. آن‌چه در این نوشته آمده است، تماماً حاصل تجربیات شخصی من به عنوان یک زبان‌آموز بوده و ممکن است لزوماً بهترین روش زبان‌آموزی نبوده و یا برای همگان قابل تعمیم و استفاده نباشد.این که صرفاً زبانی را بدانید یا حتی بتوانید مکالماتی به آن زبان داشته باشید، لزوماً به این معنا نیست که درک مطلب قوی‌ای نیز به هنگام خواندن متون آن زبان دارید. درک مطلب (چه برای زبان‌های دیگر و چه حتی برای زبان مادری خودتان) خود مهارتی است که نیاز به تمرین و تجربه دارد.من هنگام تمرین برای بخش reading آزمون تافل متوجه شدم که اوّلاً سرعت خواندنم در زبان انگلیسی حدود نصف فارسی است، و ثانیاً گاه اگر جملات و/یا پاراگراف‌ها بسیار طولانی می‌شد، سررشته‌ی کلام را گم می‌کردم و ناچار بودم برگردم و از نو بخوانم (که بسیار زمان‌بر است). جالب این که در listening هیچ مشکلی نداشتم (احتمالاً به علت تمام تمام پادکست‌های انگلیسی‌زبانی که هر روز گوش داده‌ام، و دوره‌های آموزشی و فیلم‌های سینمایی انگلیسی‌زبانی که دنبال می‌کنم)؛ به شکلی که lectureهای پنج‌دقیقه‌ای آزمون‌های آزمایشی تافل را بدون نیاز یادداشت هیچ‌چیز گوش می‌دادم و معمولاً نمره‌ی کامل را نیز کسب می‌کردم. با این حال در reading ضعف داشتم: نمی‌توانستم تمرکز کنم، کند بودم، سررشته را گم می‌کردم، و گاه حتّی درست نمی‌فهمیدم که مطلب راجع به چیست! همین موضوع انگیزه‌ای بود تا تصمیم به خوانش پیوسته‌ی تمام مجموعه‌ی هری پاتر به انگلیسی بگیرم؛ چه گزینه ای بهتر از یک میلیون واژه در ۳/۴ هزار صفحه، که داستانی بسیار جذّاب را تشکیل می‌دهند؟!چند تکنیک در هنگام خواندن به من کمک شایانی کرد که مهارت درک مطلب خود را بهبود ببخشم:تمام صحنه‌سازی‌ها و روایات را در ذهن خود مجسم کنید، گویی که در حال دیدن یک فیلم هستید.اگر مثل من فیلم‌ها را از پیش دیده‌اید اما مدت زیادی از این کار می‌گذرد و جزئیات دقیق هر سکانس را در ذهن ندارید، آن‌ها را مجدداً دانلود کنید. حال به موازات خوانش کتاب و با پایان هر فصل، همان سکانس یا سکانس‌هایی در فیلم که داستانش را در آن فصل خواندید، دوباره ببینید. تلاش کنید بفهمید که اولاً داستان کتاب و فیلم چه تفاوت‌هایی با یک دیگر دارند (در بیشتر مواقع، داستان کتاب بسیار عمیق‌تر و پرجزئیات‌تر است) و دوماً آن‌چه که از داستان کتاب در آن فصل برداشت کردید، تا چه حد با داستان فیلم شباهت دارد.در هنگام خواندن متن کتاب، مرتب در ذهن خود سؤال بپرسید. مثلاً بپرسید که چرا فلان کاراکتر چنین حرفی زد و چه منظوری داشت، یا فلان مثالی که زده شد له یا علیه چه استدلالی بود. در هر لحظه، یک شِمای منطقی از گفت‌وگوها، توصیفات روابط میان کاراکترها و... در ذهن خود داشته باشید و با ادامه‌ی خوانش، آن را به‌روزرسانی کنید.جمع‌بندیاگر علاقه‌مندید که سرعت خوانش متون انگلیسی و همچنین توانایی درک مطلب خود در این زبان را افزایش دهید، مشروط بر این که دارای سطحی متوسط رو به بالا در انگلیسی باشید، پیشنهاد می‌کنم به سراغ مجموعه‌ی بسیار جذاب هری پاتر بروید. و از آن‌جایی که این مجموعه به زبان‌های بسیار زیاد دیگری نیز ترجمه شده است، احتمالاً بتوانید از ترجمه‌های آن برای تقویت دیگرزبان‌ها نیز استفاده کنید (حداقل من که تا این لحظه مشکلی با ترجمه‌ی آلمانی هری پاتر نداشتم و به همان اندازه‌ی متن انگلیسی آن برایم مفید بوده است).محتوای کتاب‌ها (به ویژه چهار کتاب آخر) نیز بسیار عمیق‌تر از داستان روایت‌شده در فیلم‌ها بوده و حتی اگر تمامی فیلم‌های هری پاتر را دیده باشید، همچنان ارزشش را دارد که کتاب‌های این مجموعه را نیز کامل بخوانید.پوستر کاور Harry Potter Collection: Special Edition انتشارات Scholastic</description>
                <category>پویان</category>
                <author>پویان</author>
                <pubDate>Thu, 04 Aug 2022 14:03:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار در گذر از سال‌های کرونا - به بهانه گزارش ۱۴۰۰</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyan_01001010/divar1400-floood905orh</link>
                <description>دو سال پیش مطلبی با عنوان «خود شکن! «دیوار» شکستن خطاست...» منتشر کردم که اشاره‌ای کوتاه نیز به گزارش سالیانه‌ی دیوار (مرتبط با ۱۳۹۸) داشت. در آن زمانْ صحبت‌هایی از سوی دولت و دستگاه قضائی مبنی بر مسدودسازی دیوار به گوش می‌رسید. بهانه کنترل قیمت‌ها و محدود کردن فعالیت دلال‌ها بود. من نیز در مطلبم انتقادی به این رویکرد داشته و شرح دادم که فیلترینگ در این مورد چیزی جز حذف کردن صورت مسئله نیست. خوشبختانه چنین نشد و دیوار همچنان پابرجا ایستاده است.مشابه سال‌های پیش، امسال نیز دیوار گزارش سالیانه‌ی خود (مرتبط با ۱۴۰۰) را منتشر کرد و نیک است اگر نگاهی به آن داشته باشیم. به ویژه با توجه به این که از زمان نوشتن مطلب قبلی من تا امروز، پاندمی کووید-۱۹ را تجربه کرده‌ایم (و متأسّفانه همچنان می‌کنیم) که شوک اقتصادی بزرگی برای جهان و طبعاً ایران داشته است. https://divar.ir/daal/newsroom/annual-report-1400/ نخستین نکته‌ای که می‌توان دریافت این است که تعامل کاربران با دیوار از هر نظر رشد داشته است. اپلیکیشن دیوار بر روی دستگاه‌های بیشتری نصب شده، حساب‌های کاربری بیشتری ساخته شده، آگهی‌های بیشتری منتشر شده، و حتی متوسط بازدید هر آگهی نیز بیشتر شده است.تعداد آگهی‌های تازه در هر سالدلایل گوناگونی می‌توان برای این موضوع بر شمرد. احتمالاً نخستین آن‌ها، افزایش شمار مشترکین اینترنت در ایران و ضریب نفوذ اینترنت در ایران باشد.ضریب نفوذ اینترنت در ایران | منبع: اکوایرانبا این حال اثر پاندمی را نیز نباید نادیده گرفت. تجربه‌ی دو ساله‌ی درگیری با قرنطینه و خانه‌نشینی، نقش ارتباطات از راه دور - و در رأس تمام آنان: اینترنت - را بسیار پررنگ‌تر از پیش کرد.اما چیزی که بیشتر کنجکاوی من را برانگیخت، و مشتاق بررسی آن شدم، تغییرات چگونگی توزیع آگهی‌ها در دسته‌های اصلی دیوار، از سال ۱۳۹۸ تا کنون بود. برای این موضوع لازم شد نگاهی دوباره به گزارش سال ۱۳۹۹ و ۱۳۹۸ داشته باشم.بررسی و مصورسازی توزیع آگهی‌هاجهت مقایسه‌ی سهم هر دسته‌ی اصلی از تمام آگهی‌ها، لازم شد نگاهی به گزارش‌های سالانه‌ی پیش‌تر نیز بروم. نخستین چالش، تغییر نام و ماهیت تعدادی از دسته‌ها بود:برای کسب و کار ← تجهیزات و صنعتیلوازم الکترونیکی ← کالای دیجیتالمربوط به خانه ← خانه و آشپزخانهبا درنظرگیری این تغییرنام‌ها، سهم هر دسته‌ی اصلی از آگهی‌ها در طی سه سال اخیر و با توجه به گزارش‌های سالیانه‌ی دیوار، مطابق نمودار زیر است:درصد توزیع آگهی‌های تازه‌ی هر سال میان دسته‌های اصلیاین نمودار ممکن است کمی گول‌زننده باشد. برای مثال در سال ۱۳۹۸ حدود ۱۷٪ آگهی‌های آن سال در دسته‌ی وسایل نقلیه جای می‌گرفت؛ در حالی که در سال ۱۴۰۰ این عدد به ۱۳٪ کاهش یافته است. اما آیا واقعاً به این معناست که در سال ۱۴۰۰ تعداد آگهی‌های خودرو کاهش داشته است؟ نه لزوماً شاید تعداد آگهی‌ها روندی ثابت یا حتی افزایشی داشته، اما آگهی‌های دسته یا دسته‌های دیگری رشد سریع‌تری داشته و لذا از درصد آگهی‌های خودرو کاسته است. این موضوع را باید بررسی کنیم.برای این منظور با دیوار حرف زدم (این‌یکی دیوار جوابتان را می‌دهد!) و درصدها را با دقت بسیار بالاتری دریافت کردم تا بتوانم فراوانی مطلق آگهی‌های هر دسته در هر سال را محاسبه کنم که از قرار زیر است:تعداد آگهی‌های تازه در دسته‌های اصلیمی‌بینید که اوضاع کمی تغییر کرد. برای مثال تعداد آگهی‌های دسته‌ی وسایل نقلیه در هر سال رو به افزایش بوده (به ترتیب: ۱۶/۴، ۱۷/۱ و ۱۸/۵ میلیون آگهی) و نشان از جذب‌شدن بیشتر فروشندگان خودرو به دیوار است. برای کسب دیدی بهتر، می‌توان درصد تغییرات تعداد آگهی‌های تازه (فراوانی مطلق) در سال‌های ۱۳۹۸ و ۱۴۰۰ را محاسبه کرده و روی نمودار نمایش داد.درصد تغییرات = مقدار قدیمی ÷ (مقدار قدیمی - مقدار جدید)درصد تغییر تعداد آگهی‌های تازه میان سال‌های ۱۳۹۸ و ۱۴۰۰و همچنین زیباتر است اگر به دسته‌ها را بر حسب درصد تغییرات مرتب کنیم:درصد تغییر تعداد آگهی‌های تازه میان سال‌های ۱۳۹۸ و ۱۴۰۰ (مرتب‌شده)کاهش سهم آگهی‌های دسته‌ی کسب و کار احتمالاً به دلیل این است که علاوه بر تغییر نام این دسته به تجهیزات و صنعتی، زیردسته‌ها و محتوای آن نیز اساساً تغییر کرده است. مثلاً جای یک آگهی فروش ارّه‌برقی، سابقاً در دسته‌ی لوازم الکترونیکی بود؛ اما اکنون در دسته‌ی تجهیزات و صنعتی طبقه‌بندی می‌شود. البته دسته‌های دیگر نیز تغییرات مهمی داشته‌اند. برای نمونه، لوازم الکترونیکی می‌تواند شامل یک لامپ نیز بشود؛ اما کالای دیجیتال دیگر چنین اگهی‌ای را در بر نمی‌گیرد. هنگام تحلیل باید به این موضوع توجه داشت.کرونا ما را خانگی کردگسترده‌ترین تغییرات در این بازه دوساله که مصادف با پاندمی کووید-۱۹ شد، مربوط به آگهی‌های خانه و آشپزخانه و سرگرمی و فراغت است. تعداد آگهی‌های این دو دسته به ترتیب حدود ۱۰۷٪ (از ۱۶ به ۳۳ میلیون) و ۹۹٪ (از ۸ به ۱۷ میلیون) افزایش داشته‌اند. احتمالاً مهم‌ترین عامل این تغییرات را بتوان در پاندمی جستجو کرد:۱. با افزایش خانه‌نشینی‌ها (و به طرز جالبی به رغم افزایش فشارهای اقتصادی) تمایل جامعه برای تغییر دکوراسیون منزل و خرید مبلمان و وسایل خانگی جدید نیز افزایش یافت؛ و لذا شاهد جهش شمار آگهی‌های دسته‌ی خانه و آشپزخانه در دیوار هستیم. برای نمونه، نمودار زیر مربوط است به آمار فروش مبل از شعب یک مجموعه‌ی تولید مبلمان (نوژن) را از ابتدای سال ۱۳۹۹ تا انتهای ۱۴۰۰، که بر اساس گزارشی از وب‌سایت همین مجموعه (لینک گزارش) رسم شده است. هرچند که داده‌های دقیق‌تری یافت نشد که تعداد معاملات را نیز نشان دهد، اما بر اساس مقیاس می‌توان حدس زد که روند کلی فروش مبلمان در این دو سال، سیر صعودی داشته است (روند خطی با رنگ قرمز رسم شده است).آمار فروش مبلمان نوژن | منبع داده‌ها: نوژنطبیعتاً با چنین رشدی در فروش مبلمان نو نزد یک تولیدکننده، هم شمار آگهی‌های فروش مبل دست‌دوم در دیوار افزایش داشته، و هم احتمالاً فروشندگان بیشتری تمایل به معرفی محصولات خود از طریق دیوار کرده‌اند. از قضا طبق گزارش دیوار در سال‌های ۱۳۹۹ و ۱۴۰۰، کلیدواژه‌ی «مبل» در صدر تعداد جستجوها قرار داشته و به ترتیب جایگاه نخست و دوم را کسب کرده است. مشخصاً مبلمان از محبوب‌ترین کالاها نزد بازدیدکنندگان و فروشندگان دیوار است. همین موضوع را می‌توان به بسیاری از دیگر لوازم خانه و آشپزخانه تعمیم داد و رشد شمار آگهی‌های این دسته را توجیه کرد.۲. مجدداً با افزایش خانه‌نشینی‌ها، گرایش به خریدوفروش در دسته‌ی سرگرمی و فراغت نیز افزایش یافته است. برای مثال گزارش ۱۴۰۰ نشان می‌دهد که واژه‌های «کبوتر»، «سگ» و «دوچرخه»، به ترتیب جایگاه‌های سوم، چهارم و هفتم در لیست پرتکرارترین واژه‌های جستجوشده را تصاحب کرده‌اند؛ در حالی که در سال ۱۳۹۹، هیچ یک از حیوانات در هفت واژه‌ی پرتکرار در جستجوها قرار نداشت و تنها دوچرخه در این لیست بود.کرونا و کسب‌وکارسومین میزان افزایش در شمار آگهی‌ها مرتبط است با دسته‌ی استخدام و کاریابی (۸۲٪). به طور هم‌زمان، بیشترین میزان کاهش در شمار آگهی‌ها نیز متوجه دسته‌ی خدمات (۳۱٪-) شده است. بگذارید نگاه دقیق‌تری به تغییرات این دو دسته داشته باشیم:مقایسه‌ی تغییرات دسته‌های استخدام و کاریابی (محور چپ) و خدمات (محور راست) | توجه: مقیاس‌های دو محور عمودیْ یکسان نیستند.
مطابق نمودار بالا، تعداد آگهی‌های دسته‌ی خدمات کاهشی ناگهانی را با آغاز پاندمی تجربه کرده و یک سال بعد نیز کم‌و‌بیش در همان سطح نیز متعادل مانده است. اما لازم است توجه کنید که در تمامی این سه سال، تعداد کل کاربران آگهی‌گذار دیوار ثابت نمانده و افزایش یافته است. برای خنثی‌سازی تغییرات در تعداد این کاربران، بهتر است پرسش را تغییر داد و به‌جای «در هر سال چند آگهی جدید در این دسته‌ها منتشر شده است؟» پرسید: «در هر سال به ازای هر یک کاربر آگهی‌گذار، چند آگهی جدید در این دسته‌ها منتشر شده است؟» با تقسیم تعداد آگهی‌های جدید هر دسته به تعداد کل کاربران آگهی‌گذار دیوار در هر سال، نمودار زیر به دست می‌آید:به ازای هر یک کاربر آگهی‌گذار، چند آگهی جدید در دسته‌های استخدام و کاریابی (محور چپ) و خدمات (محور راست) منتشر شده است؟ | توجه: مبدأ و مقیاس‌های دو محور عمودیْ یکسان نیستند.
مشاهده می‌شود که به رغم خنثی‌سازی اثر رشد کاربران آگهی‌گذار، همچنان روند انتشار آگهی‌های خدمات و استخدام و کاریابی به ترتیب کاهشی و افزایشی بوده است. اما چرا؟نخستین حدس‌های من این بود که شاید این اتفاق ربطی به خود دیوار داشته باشد. شاید تغییراتی در زیردسته‌ها به وجود آمده باشد، و یا دیوار در این دو سال سیاست‌های جدیدی در تأیید/رد آگهی‌ها پیش گرفته باشد. حدس نخست با استفاده از WayBack Machine رد شد (اسنپ‌شات‌هایی از دو سال پیش نشان می‌دهد که زیردسته‌های این دو دسته‌ی اصلی بدون تغییر بوده‌اند). برای بررسی حدس دوم مجدداً با دیوار ارتباط برقرار کردم. داده‌های دقیقی از آمار تأیید/حذف آگهی‌ها به صورت آماده در نبود؛ اما یادآوری شد که به طور کلی سیاست‌های دیوار در بررسی آگهی‌ها جدی‌تر شده است و شاید همین دلیلی برای توجیه این تغییرات باشد.گزارش ۱۴۰۰ توضیح داده است که از سال ۱۳۹۹ مقابله‌ی جدیدی‌تری با آگهی‌های جعلی یا تکراری شده است و لذا نرخ رد آگهی میان ۱۳۹۹ تا ۱۴۰۰ از ۱۸٪ به ۲۴٪ افزایش داشته است. با فرض این که اولاً در سال ۱۳۹۸ نیز این نرخ برابر همان ۱۸٪ بوده و دوماً این نرخ در همه‌ی دسته‌ها یکسان بوده است (با علم به این که هر دو فرض احتمالاً اشتباه هستند، اما به دلیل نبود داده‌های دقیق‌تر چاره‌ای نیست) می‌توانیم نمودار را دوباره رسم کنیم:با احتساب آگهی‌های حذف‌شده، به ازای هر یک کاربر آگهی‌گذار، چند آگهی جدید در دسته‌های استخدام و کاریابی (محور چپ) و خدمات (محور راست) منتشر شده است؟ | توجه: مبدأ و مقیاس‌های دو محور عمودیْ یکسان نیستند.شدت تغییرات شمار آگهی‌های استخدام و کاریابی، با خنثی‌سازی اثر رشد شمار کاربران آگهی‌گذار و همچنین درنظرگیری سیاست‌های جدید دیوار در قبال تأیید آگهی‌ها کاهش یافت. احتمالاً بتوان نتیجه گرفت که فرصت‌های شغلی موجود در هر سال تقریباً یک‌سان بوده است؛ تنها شمار کسب و کارهایی که تصمیم گرفته‌اند از دیوار برای استخدام استفاده کنند بیشتر شده است.آگهی‌های دسته‌ی خدمات اما همچنان روندی کاهشی داشته است. متأسفانه آمار جامع و دقیقی برای بررسی عمیق این موضوع در دسترس عموم نیست (جدیدترین جداول آماری درگاه ملی آمار کشور در خصوص کسب‌وکارها و خدمات به سال‌های ۹۷ یا ۹۸ بر می‌گردد!). با این وجود مهم‌ترین فرضیه‌ی من این است که کاهش آگهی‌های دسته‌ی خدمات به آسیبی بر می‌گردد که کسب و کارهای کوچک ارائه‌دهنده‌ی آن خدمات وارد شده است.به عنوان مثال، طبق گزارش جاب‌ویژن، اندازه‌ی سازمان‌های کوچک (زیر ۱۰۰ نفر) در سال ۱۴۰۰ نسبت به ۱۳۹۸ حدود ۴/۷٪ کوچک‌تر شده است و نشان از میزان بالای تعدیل نیرو در این سازمان‌ها دارد.درصد تغییر اندازه‌ی سازمان‌ها با اندازه‌های متفاوت | منبع: جاب‌ویژنجمع‌بندیکووید-۱۹ یک شوک بزرگ اجتماعی و اقتصادی برای جهان بود و آثار آن را در گزارش سالیانه‌ی دیوار نیز می‌توان مشاهده کرد. هرچند که آمارهای دقیقی برای موشکافی این گزارش و یافتن روابط عِلی در دسترس عموم قرار ندارد، اما با نگاهی اجمالی به این گزارش می‌توان حدس زد که:۱- پاندمی موجب خانه‌نشینی بیشتر مردم شد، و این امر تأثیر چشم‌گیری در خرید و فروش لوازم خانه و آشپزخانه، کالاهای مربوط به سرگرمی و اوقات فراغت (و حیوانات خانگی) داشت. به طور ویژه به تولیدکنندگاه مبلمان توصیه می‌شود که نگاهی به دیوار داشته باشند.۲- پاندمی در عین حال کسب و کارهای کوچکِ ارائه‌دهنده‌ی خدمات را در تنگنا قرار داد و به آن‌ها آسیب جدی زد.سلب مسئولیتاین یادداشت یک پژوهش کارشناسانه نیست و مسئولیتی در قبال زیان‌های احتمالی ناشی از پیگیری نتایج آن پذیرفته نمی‌شود.این یادداشت با تشویق ویرگول و اسپانسری دیوار تهیه شده است.</description>
                <category>پویان</category>
                <author>پویان</author>
                <pubDate>Wed, 03 Aug 2022 22:00:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کژفهمی واژگان: چرتکه‌ها دیجیتال‌اند و این‌جا فضای مجازی نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/ppparsi/cs-vocab-misunderstanding-bpmujb5ghkvc</link>
                <description>راه‌یابی واژگان تخصصی علم و فن‌آوری به ادبیات روزمره و همچنین به دیگر شاخه‌های دانش، پدیده‌ی عجیبی نیست. گاه اما پیش می‌آید که معانی درست در این میان گم گشته و واژگان تخصصی به نادرست به کار گرفته می‌شوند. جمله‌ی ذکرشده در عنوان کاملاً درست است: تمامی چرتکه‌ها دیجیتالی محسوب می‌شوند، و محیطی که هم‌اکنون در آن مشغول خواندن این مطلب هستید «فضای مجازی» نام ندارد! در ادامه به بررسی شماری از واژگان مهم – و عمدتاً بدجاافتاده –  مرتبط با دنیای کامپیوتر خواهیم پرداخت و علت آن را در خواهید یافت.یک ماشین‌حساب دیجیتالی (اما نه الکترونیکی)کامپیوتر (computer)کامپیوتر یا رایانشگر را می‌توان اساساً هر وسیله‌ای (یا حتی هر شخصی) دانست که توانایی یا وظیفه‌ی انجام پردازش (processing)، محاسبه (calculation) و شمارش (reckoning) را به عهده دارد.امروزه این واژه بیشتر تداعی‌کننده‌ی ماشین‌هایی الکترونیکی است که چنین وظایفی را به دوش می‌کشند. اما هیچ لزومی ندارد که یک کامپیوتر، الکترونیکی باشد؛ بلکه ساخت کامپیوترهای مکانیکی، هیدرولیکی، بیولوژیکی و... نیز کاملاً امکان‌پذیر است. می‌توان خط‌کش لغزنده یا چرتکه به عنوان دو نمونه کامپیوتر مکانیکی اشاره کرد. البته خود لفظ «کامپیوتر» تا پیش از اختراع نوع الکترونیکی آن بیشتر به افراد یا تیم‌هایی گفته می‌شد که وظیفه انجام محاسبات ریاضی را بر عهده داشتند.لپ‌تاپ یا تلفن همراه هوشمند شما کامپیوترهای همه‌منظوره (general-purpose) محسوب می‌شوند؛ به این معنا که قابلیت انجام طیف گسترده‌ای از وظایف را داشته که اصولاً به علت برنامه‌پذیری راحت آن‌ها انجام می‌شود (مثلاً به راحتی می‌توانید نرم‌افزارهای گوناگونی از ماشین‌حساب گرفته تا بازی‌های ویدیویی را روی لپ‌تاپ خود اجرا کنید و محدود به اجرای چند برنامه‌ی از پیش‌تعیین‌شده نیستید). اما کامپیوترهای همه‌منظوره، زیرمجموعه‌ای از تمام کامپیوترها هستند. در برابر آن‌ها، کامپیوترهای تک‌منظوره (special-purpose) قرار می‌گیرند که جهت اجرای تنها یک یا چند وظیفه طراحی شده‌اند. ماشین‌حساب، کامپیوتر تعبیه‌شده در برخی از لوازم خانگی شما (مثل ماشین لباس‌شویی) و... نمونه‌هایی از کامپیوترهای تک‌منظوره هستند (شما نمی‌توانید کاری کنید که ماشین‌حساب ساده‌ی شما مثلاً لگاریتم را نیز حساب کند؛ مگر این که در سخت‌افزارش دست ببرید و احتمالاً قطعاتی را نیز به آن اضافه کنید).⚠️ نکات مهم:۱- کامپیوترها لزوماً دسته‌ای از ماشین‌های الکترونیکی نیستند.۲- کامپیوترها لزوماً همه‌منظوره نیستند و قابلیت تغییر عملکرد از طریق نصب نرم‌افزار ندارند.۳- کامپیوترهای شخصی (PC) فقط یک زیرمجموعه‌ی کوچک از دنیای بزرگ کامپیوترها محسوب می‌شوند.۴- دقیقاً به دلیل نکته‌ی ۳ است که وظیفه‌ی یک پژوهشگر کامپیوتر یا مهندس کامپیوتر تعمیر کامپیوتر شخصی شما نیست؛ بلکه این کار به عهده‌ی تکنیسین تعمیرات کامپیوتر است.توضیح نکته‌ی ۴: برای یک پژوهشگر کامپیوتر، آشنایی با علوم کامپیوتر، مبانی محاسبات، طراحی الگوریتم و... نیاز است. برای یک مهندس کامپیوتر، آشنایی با طراحی و تحلیل سیستم‌های نرم‌افزاری ضرورت دارد. هر دو مجموعه‌مهارت نیز عمدتاً از طریق تحصیلات دانشگاهی حاصل می‌شوند (هرچند که معمولاً مهندس به تجربه‌ی حرفه‌ای هم نیازمند است) و البته در مفاد درسی هیچ‌یک نیز خبری از تعمیرات لپ‌تاپ و پرینتر نیست (با این که ممکن است خودشان بنا بر تجربه، این کار را بلد باشند). در برابر آن، برای کار به عنوان تکنیسین تعمیرات کامپیوتر نیازی به تحصیلات آکادمیک نبوده و فرد می‌تواند با گذارندن کارگاه‌هایی چون +CompTIA A و یا فعالیت به عنوان کارآموز و کسب تجربه، با این عنوان شغلی شروع به کار کند. این که از یک مهندس کامپیوتر در اقوام خود انتظار تعمیر لپ‌تاپ خود را دارید، مشابه این است که از یک مهندس عمران انتظار بنایی داشته باشید (منظور این نیست که یکی از مشاغل از دیگری بهتر/بدتر است؛ هدف از این تشبیه، بیان وظایف متفاوت در دو عنوان شغلی است).دیجیتال و آنالوگ (digital و analog)شیوه‌ی انجام محاسبات در کامپیوترها (از هر نوع، حتی کامپیوترهای غیرالکترونیکی) را می‌توان به دو دسته‌ی دیجیتال و آنالوگ تقسیم کرد. صفت دیجیتال (digital) از اسم digit به معنای «رقم»، و صفت آنالوگ (analog یا analogue) از اسم analogy به معنای «قیاس» گرفته‌شده است. کامپیوتر آنالوگ به هر کامپیوتری گفته می‌شود که متغیری را به یک خاصیت فیزیک در خود تشبیه کرده و رایانش را با اعمال تغییرات فیزیکی بر روی همان خاصیت انجام می‌دهد. مثلاً فرض کنید بناست کامپیوتری الکترونیکی بسازید که حاصل ضرب دو متغیر a و b را حساب کند. تمام چیزی که نیاز دارید یک مقاومت متغیر، یک منبع ولتاژ متغیر و یک آمپرسنج است. طبق قانون اُهم:V = I.R → I = V÷Rمی‌توانید مقدار a را هم‌ارز با ولتاژ در نظر بگیرید (مثلاً اگر a برابر ۳ بود، ولتاژ را ۳V تنظیم می‌کنید) و مقدار b را هم‌‌ارز با معکوس مقاومت (مثلاً اگر b برابر ۲ بود، مقاومت را روی ۰/۵Ω تنظیم می‌کنید). حال برای محاسبه‌ی حاصل a×b کافیست شدت‌جریان عبوری از مدار را به وسیله‌ی آمپرسنج اندازه‌گیری کنید (در مثال ما: I = ۳÷۰/۵ = ۶).یک کامپیوتر الکترونیکی آنالوگ در حال شبیه‌سازی جاذب لورنتس (نظریه‌ی آشوب) | منبع: ساب‌ردیت electronicsکامپیوتر دیجیتال اما از روش متفاوتی بهره می‌گیرد: اطلاعات را به شیوه‌ای کدگذاری کرده و محاسبات روی کدها انجام می‌شود. مثلاً بیشتر کامپیوترهای دیجیتالی الکترونیکی از منطق بولی (Boolean logic – در آن فقط دو حالت «درست» و «غلط» وجود دارد که می‌توان آن را با ۱ و ۰ نیز نمایش داد) و از ترانزیستورها (وصل به معنای ۱ و قطع به معنای ۰) بهره می‌برند و تمامی داده‌ها را به شیوه‌ای خاص با همین روش کدگذاری می‌کنند (مثلاً می‌توان اعداد را با مبنای دودویی نمایش داد که در این صورت اعداد ۲ و ۳ به ترتیب (۱۰) و (۱۱) هستند) و محاسبات نیز با جبر بولی انجام می‌شود.در روش آنالوگ، اگر متغیری مثلاً ۲ برابر شود، خاصیتی فیزیکی (مثلاً ولتاژ) در کامپیوتر نیز ۲ برابر می‌شود. در روش دیجیتالی اما چنین نیست (اگر چهار ترانزیستور داشته باشیم، اعداد ۲ و ۴ را می‌توان به صورت ۰۰۱۰ و ۰۱۰۰ در آن‌ها نشان داد؛ هیچ چیز دوبرابر نشده، فقط ترتیب قطع یا وصل بودن ترانزیستورها تغییر کرده است). به عنوان نمونه، چرتکه یک کامپیوتر دیجیتال است و خط‌کش لغزنده یک کامپیوتر آنالوگ (مهره‌های چرتکه از نظر فیزیکی هیچ تفاوتی ندارند و خودمان قرارداد کردیم که کدام مهره چه ارزشی عددی داشته باشد؛ اما طول خط‌کش لغزنده یک خاصیت فیزیکی قابل اندازه‌گیری بوده و در خود ارزش عددی دارد). و یا نمونه‌ای دیگر ساعت‌های آنالوگ (عقربه‌ای) و دیجیتال است (در ساعت‌های آنالوگ، زاویه‌ی عقربه‌ها با موقعیت ۱۲ ارزش عددی دارد. مثلاً زاویه‌ی عقربه‌ی ساعت‌شمار هنگامی که روی ۴ است، دو برابر هنگامی است که روی ۲ قرار گرفته باشد. در ساعت‌های دیجیتال اما چنین نیست و فقط جریان سیم‌هایی به ترتیب خاصی قطع یا وصل می‌شوند).یک کامپیوتر هیدرولیکی دیجیتال در حال انجام عملیات جمع چهار بیتی | منبع: یوتوب Steve Mouldدر قرن بیستم کامپیوترهای آنالوگ نقش مهمی در محاسبات داشتند؛ اما بی‌اشکال نیز نبودند: دقت در آن‌ها پایین بود (چون هر عاملی مثل گرم شدن سیم یا خوردگی چرخ‌دنده‌ها می‌تواند باعث تغییر در خواص فیزیکی شود)، و برنامه‌نویسی مجدد آنان نیز بسیار دشوار و نیازمند ایجاد تغییرات سخت‌افزاری اساسی در معماری کامپیوتر (مثلاً تغییر سیم‌کشی آن) بود. به تدریج و با اختراع ترانزیستورها، کامپیوترهای دیجیتال بسیار رایج شدند و امروزه آن‌ها را در همه‌جا می‌بینید. اما به این معنا نیست که کامپیوترهای آنالوگ کاملاً منسوخ شده‌اند. آن‌ها هم مزایای خود – مثل توانایی کار با بازه‌های عددی پیوسته، و در برخی موارد نیاز به توان کم‌تر برای انجام محاسبات – را داشته و در زمینه‌هایی چون پردازش سیگنال استفاده می‌شوند.⚠️ نکات مهم:۱- دیجیتالی بودنْ هیچ ارتباطی به الکترونیکی بودن ندارد.۲- دیجیتالی‌سازی (digitization) به معنای تبدیل داده‌ها (مثل اسناد چاپی، سیگنال‌های آنالوگ و...) به فرمت دیجیتالی بوده و هم‌معنای خودکارسازی (اتوماسیون/automation)، هوشمندسازی و... نیست.۳- آنالوگ بودنْ مترادف قدیمی بودن نیست.مجازی و سایبری (virtual و cyber)مجازی‌سازی (virtualization) به بازسازی نسخه‌ای مجازی (نه واقعی) از هر چیزی گفته می‌شود و این عمل در دنیای کامپیوتر نیز کاربردهای گسترده‌ای دارد. برای مثال شما می‌توانید بر روی لپ‌تاپ خود با سیستم‌عامل ویندوز، نرم‌افزار خاصی (مثل VirtualBox) نصب کنید تا یک ماشین مجازی (virtual machine) ایجاد کرده و در آن سیستم‌عامل دیگری مثل اندروید را اجرا کنید (در حالت معمول سیستم‌عامل باید مستقیماً روی یک سخت‌افزار خاص اجرا شود؛ اما نرم‌افزارهای مجازی‌ساز می‌توانند سخت‌افزار مجازی با مشخصات دلخواه معرفی کنند که سیستم‌عامل مورد نظر بر روی آن اجرا شود). و یا واقعیت مجازی (virtual reality) به ساخت یک محیط مجازی (که معمولاً تقلیدی از محیط‌های واقعی است) گفته می‌شود و برای سرگرمی، آموزش خلبانان و جراحان و مصارفی از این دست کاربرد دارد.حال «فضای مجازی» چیست؟ لفظی اشتباه که در میان فارسی‌زبانان رایج شده است، در حالی که در علوم کامپیوتر معنای خاصی ندارد (گاه فقط ممکن است در ماشین‌های مجازی به فضای RAM مجازی‌سازی‌شده گفته شود و یا یک محیط شبیه‌سازی را توصیف کند). توییتر، تلگرام، ردیت و... در حال بازسازی مجازی هیچ چیزی نیستند و استفاده‌ی این لفظ برای صحبت از محتوای آن‌ها و تعاملات درونشان اشتباه است. عبارت مناسب برای توصیف فضای دربرگیرنده‌ی این محتوا و تعاملات، فضای سایبری (cyberspace) است.واژه‌ی سایبری (cyber) گرفته‌شده از سایبرنتیک (cybernetics) بوده که خود از یونانی کیبرنیتیس (κυβερνήτης) می‌آیند و معنای آن کنترلگر یا فرماندار است. لفظ سایبرنتیک در علوم کامپیوتر برای نخستین‌بار در کتاب «سایبرنتیک: یا کنترل و ارتباط در انسان و ماشین» (Cybernetics: Or Control and Communication in the Animal and the Machine) مطرح شد و در باب سیستم‌ها است. به هر حال صفت سایبری از معنای تحت‌الفظی خود فراتر رفته و امروزه می‌تواند در توصیف هر چیزی به کار رود که به نوعی با کامپیوترها و شبکه‌های کامپیوتری – به ویژه اینترنت – ارتباط دارد یا از آن استفاده می‌کند؛ برای مثال:فضای سایبری (cyberspace)عشق سایبری (cyberlove)کنشگری سایبری (cyberactivism)جرم سایبری (cybercrime)حمله‌ی سایبری (cyberattack)جنگ‌افزار سایبری (cyberwarfare)پانک سایبری (cyberpunk)واژه‌های بیشتری با این صفت در ویکشنری موجود است و حتی خودتان نیز می‌توانید واژه‌های تازه‌ای با آن ابداع کنید. به هر حال می‌بینید که هیچ یک از مثال‌های بالا، یک بازسازی مجازی از پدیده‌ی دیگری نیستند؛ بلکه پدیده‌هایی هستند که در بستر اینترنت رخ داده و یا به نوعی به کامپیوتر و شبکه مرتبط می‌شوند. حال به تعدادی عبارت با صفت مجازی توجه داشته باشید:واقعیت مجازی (virtual reality)دنیای مجازی (virtual world)ماشین مجازی (virtual machine)سرور مجازی (virtual server)دستیار مجازی (virtual assistant)دفتر مجازی (virtual office)ارز مجازی (virtual currency)می‌بینید که تمامی موارد بالا در حال مجازی‌سازی وسیله یا پدیده‌ی دیگری هستند، بدون این که لزوماً ارتباطی به کامپیوتر و شبکه داشته باشند.⚠️ نکات مهم:۱- فضایی که با کمک اینترنت امکان تعامل میان افراد را فراهم می‌سازند، فضای سایبری نام دارد، نه فضای مجازی.۲- تنها چیزی را می‌توان مجازی نامید که یک بازسازی مجازی از چیز دیگری باشد.۳- مجازی مترادف غیرفیزیکی نیست.جمع‌بندیدر این نوشته تلاش شد چندی از واژگان مربوط به دنیای کامپیوتر که راه خود را به ادبیات روزمره نیز باز نموده‌اند، بررسی و موشکافی شوند. توجه به مفهوم واژگانی که به کار می‌بریم ضروری است و از برخی بدفهمی‌ها جلوگیری می‌کند.تمامی این یادداشت، بهانه‌ای بود برای ذکر این نکته: زمانی که در اینستاگرام، توییتر و... حضور دارید، شما در یک «فضای مجازی» نیستید! تقریباً همه‌چیز در آن‌جا واقعی است – فضای سایبری، اما کاملاً واقعی. پشت حساب کاربریْ انسانی کاملاً واقعی نشسته است (اگر بات‌ها را نادیده بگیریم)؛ حرف‌ها و اعمال شما می‌تواند رویش اثر بگذارد. پیش از آن که حرکت تندی انجام دهید و کسی را از خود برنجانید، لطفاً خوب به این موضوع فکر کنید!</description>
                <category>پویان</category>
                <author>پویان</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jul 2022 06:06:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رذیلتِ «دیر seen کردن»؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyan_01001010/seen-dbqvpk5smmpr</link>
                <description>امروز در توییتر با رویداد جالبی روبه‌رو شدم: کاربری نوشته بود که رسیدگی دیرهنگام به پیام‌ها (در پیام‌رسان‌های اجتماعی) – یا به قول برخی: دیر «سین» زدن/کردن – به این معناست که فرد برای مخاطبش ارزشی قائل نیست. کاربر دیگری تلاش کرد توضیح دهد که چنین قضاوتی نابه‌جاست و ممکن است فرد به دلیل مبارزه با بحران‌های روحی یا مشکلات دیگر نتواند حضور فعالی در پیام‌رسان‌های اجتماعی داشته و برای پاسخ‌دهی مفصل به همه‌ی پیام‌ها زمان بگذارد.اما مسئله‌ی مهم‌تری را می‌توان مطرح کرد: آیا اساساً این یک وظیفه‌ی اجتماعی هر فرد است که همواره آنلاین باشد و در کم‌ترین زمان به پیام دیگران پاسخ دهد، که حال بخواهیم کوتاهی برخی از این «وظیفه» را با مشکلات شخصی‌شان توجیه کنیم؟ آیا «دیر seen کردن» یک رذیلت اخلاقی است؟! https://twitter.com/vivi_clownn/status/1523150035566751745 از بزرگ‌ترین دستاوردهای فن‌آوری اطلاعات و ارتباطات (ICT) این بوده و است که بستری برای انتقال هرچه سریع‌ترِ داده‌هایی هرچه حجیم‌تر راه فراهم سازد. یکی از نتایج آن در سطح فردی این است که تعامل با دیگران را بسیار سریع‌تر و ارزان‌تر انجام می‌دهیم — می‌توان در کسری از ثانیه برای گیرنده در سمت دیگر کره‌ی زمین (و یا حتی در ایستگاه فضایی بین‌المللی!) پیامی ارسال کنیم. برایمان باورنکردنی است که زمانی بشر متکی بود بر نامه‌هایی که امکان داشت ماه‌ها یا سال‌ها در راه باشند (تاریخ پر شده است از فجایعی که می‌توانستند رخ ندهند، اگر فقط یک نامه کمی زودتر به دست گیرنده‌اش می‌رسید). حتی می‌توانیم پیامی را در همان کسری از ثانیه به دست هزاران نفر در جای‌جای زمین برسانیم و گاه برخی جنبش‌های اجتماعی نیز صرفاً با همین روش شکل می‌گیرند.مجازاً باید زمان آزاد بیشتری پیدا می‌کردیم. اساساً یکی از دلایلی که به فن‌آوری علاقه داریم همین است که با خودکارسازی کارها و/یا افزایش سرعت و کاهش هزینه در انجامشان، کمک می‌کند که در زمان خود صرفه‌جویی کرده و اوقات فراغت بیشتری داشته باشیم. اما در عمل انگار ماجرا برعکس شده است و اوقات فراغت کم‌تری داریم. مقصر این موضوع را نمی‌توان فن‌آوری دانست؛ رفتار، فرهنگ و چشم‌داشت‌های خود ماست که تغییر کرده است!به دلیل کندی و هزینه‌بر بودن نامه‌نگاری و تلگراف، این خدمات در گذشته معمولاً تنها برای ارسال پیام‌های ضروری استفاده می‌شدند. هیچ‌کس تنها یک شکلک «☺» را بر روی کاغذی رسم نمی‌کرد که برای دوستش در کشوری دیگر ارسال شود. امروز اما می‌توان به راحتی برای هر کسی در هر جایی ایمیلی فرستاد، یک گفتگوی صوتی داشت و یا یک تماس تصویری برقرار کرد. مزایای این امکانات نیز بی‌شمارند: می‌توان از درون خانه‌ی خود برای شرکتی در شهر یا کشوری دیگر دورکاری کرد، در آموزشگاه‌هایی درس خواند که کیلومترها از ما دورترند، هر روز با عزیزی صحبت کرد که از نظر جغرافیایی دور از ماست (حتی پدیده‌ای موسوم به «long distance relationship» را شاهدیم) و... . اما از آن سو، برخلاف گذشته دیگر تمایلی نداریم که ارتباطات خود را به موارد ضروری محدود کنیم. در میانه‌ی روز (یا شب!) و بدون هیچ مقدمه یا هدف خاصی شکلک «☺» را در تلگرام برای دوستمان ارسال می‌کنیم و انتظار داریم که او نیز ظرف چند ثانیه با شکلک دیگری به ما واکنش دهد! بدتر این که اگر چنین نکرد (یا حتی «زود» چنین نکرد) نیز احتمالاً از وی دلخور شده و او را متهم به بی‌توجهی می‌کنیم؛ انگار که یک هنجار اجتماعی و بندی از پروتکل دوستی را زیرپا گذاشته است!تو برای من مهمی؛ اما آیا برای نشان دادنش باید خود را زندانیِ تلفنم کنم؟علاوه بر زندگی فردی، در زندگی کاری نیز با مشکل مشابهی روبه‌رو هستیم. پیش‌تر کارمندان در ساعات مشخصی به سر کار می‌رفتند و پس از پایان ساعات کاری و بازگشت به خانه، زمانشان کاملاً در اختیار خودشان بود. امروز اما نه تنها باید نیمی از ساعات بیداری خود را تماماً تسلیم کارفرما کنیم (جدا از آن که یک یا چند ساعتی را نیز در مسیر رفت و برگشت به/از کار هستیم) بلکه کارفرما در آن نیمه‌ی باقی‌مانده نیز دست از سر ما بر نمی‌دارد! حتی زمانی که در خانه هستیم نیز جای رسیدگی به خانواده، تفریح، استراحت، مطالعه، توسعه‌ی فردی و... از ما انتظار می‌رود که ایمیل‌های کاری را چک کرده و پاسخ دهیم، برای جلسات آنلاین در دسترس باشیم، و به طور کلی همچنان ذهنمان درگیر کار باشد (دقت کرده‌اید که حتی در مصاحبه‌های کاری هم اگر راجع به اوقات فراغت ما سؤال کنند، معمولاً انتظار دارند پاسخ دهیم که این زمان‌ها را نیز مثلاً به برنامه‌نویسی، خواندن کتاب‌های مرتبط با کار و... می‌گذرانیم؟). و حتی دستمزدی هم بابت این درگیری ذهنی به کسی داده نمی‌شود؛ انگار حال که امکان ارتباطات پرسرعت و دوربرد فراهم است، کارمند وظیفه دارد زندگی شخصی خویش را نیز وقف پیشرفت شرکت کند!هشت ساعت کاری که می‌کنی کافی نیست؛ در خانه هم باید به فکر کار باشی!حال که از صورت مسئله صحبت شد، بد نیست در فکر راه حل نیز باشیم. مواردی که شخصاً به ذهنم می‌رسند از این قرارند:در این خصوص فرهنگ‌سازی شود که دیگران مجبور نیستند همواره آنلاین و مشغول پاسخ‌دهی به پیام‌ها باشند؛ این که همیشه‌آنلاین‌بودن یک فضیلت و پاسخ‌دهی دیرهنگام به پیام‌ها یک رذیلت محسوب نمی‌شود؛ و این که لازمه‌ی حفظ دوستی، در دسترس بودنِ بی‌وقفه در فضای سایبری نیست! به راستی چرا در گذشته اگر حتی فقط هر چند روز یا چند هفته یک بار می‌توانستید هم‌بازی خود را ببینید نیز هم‌چنان وی را دوست خود به شمار می‌بردید، اما امروز اگر بیشتر از چند ساعت از آخرین پیامتان به دوستتان در تلگرام بگذرد و پاسخی از او دریافت نکنید، دیگر دوستتان نیست؟بهتر است در پیام‌رسان‌های اجتماعی، امکان دیدنِ این که چه کسی آنلاین است و یا چه زمانی آنلاین بوده، به طور کامل حذف شود. وجود چنین قابلیتی نه تنها به گسترش فرهنگِ نادرستِ ارزش‌دهی به آنلاین‌بودنِ هرچه بیشتر کمک می‌کند، بلکه ناقض حریم خصوصی افراد نیز هست. آیا شما حاضرید سنسوری به تلویزیون خود اضافه کنید که هروقت مشغول تماشای تلویزیون بودید، دیگران از این موضوع باخبر باشند؟ بعید می‌دانم! حال چه شده است که رضایت داده‌ایم به این که دیگران همواره بدانند که چه وقت مشغول کار با تلفن همراه خود هستیم؟در سرویس ایمیل قابلیت بسیار مفیدی وجود دارد که علاوه بر نوشتن متن پیام، موضوع پیام را نیز می‌توان مشخص کرد. به این ترتیب مخاطب می‌تواند مثلاً ایمیل‌های کاری و شخصی را از یک دیگر تفکیک کند. چرا چنین قابلیتی نباید در پیام‌رسان‌های اجتماعی وجود داشته باشد؟ تصور کنید بتوانیم به صورت اختیاری، موضوع هر پیامی که در تلگرام ارسال می‌کنیم را نیز مشخص کنیم و یا حتی به آن برچسب‌هایی مثل «کاری»، «درسی»، «شخصی» یا... اضافه کنیم. می‌توان این موضوع را به عنوان پیشنهاد نزد توسعه‌دهندگان پیام‌رسان‌های اجتماعی مطرح کرد.علاوه بر امکان درج موضوع پیام، کاش هم برای ایمیل و هم پیام‌رسان‌های اجتماعی این قابلیت فراهم بود که میزان ضرورت پیام ارسالی را نیز مشخص کنیم! مثلاً گزینه‌ای باشد که تعیین کنیم آیا این پیام ما ضروری است و باید در اسرع وقت توسط گیرنده بررسی شود، یا این که پیامی معمولی است و گیرنده می‌تواند در زمان آزاد به سراغش بیاید. در آن سمت نیز پیام‌های ضروری برای گیرنده با رنگ و صدای متفاوتی از دیگر پیام‌ها متمایز شوند. (ممکن است شخصی از این قابلیت سواستفاده کرده و به پیام‌های معمولی نیز برچسب فوری بزند. برای جلوگیری از این موضوع می‌توان به افراد این امکان را داد که امکان ارسال پیام ضروری از کاربران خاصی را مسدود کنند، و/یا هر کاربر در هر روز نتواند بیشتر از شمار مشخصی پیام ضروری ارسال کند.) به هر حال اکنون که چنین قابلتی وجود ندارد، خود من شخصاً عادت دارم که هنگام ارسال پیام‌های غیرضروری برای یک نفر، در همان ابتدای پیام این موضوع را ذکر کنم (یا اگر ایمیل باشد، عنوان ایمیل را با عبارت «[پیام غیرضروری]» آغاز می‌کنم).اتحادیه‌های کارگری اقدام به پیگیری مطالباتی در راستای تفکیک زندگی شخصی و حرفه‌ای کارگران/کارمندان کنند. ساعات غیرکاری هر فرد باید در اختیار خودش باشد و کارفرما نمی‌تواند از کسی انتظار داشته باشد که این ساعات را نیز به کارهایی چون پاسخ‌دهی به ایمیل‌های کاری بگذراند. در خصوص مشاغل خاصی که لازم است فرد on-call بوده و در ساعات غیرکاری نیز آماده‌ی وقوع یک بحران پیش‌بینی‌نشده‌ی کاری باشد: اولاً این موضوع باید صریحاً در قرارداد کاری ذکر شود؛ ثانیاً لازم است حقوق اضافه‌ای بابت این درگیری ذهنی در ساعات غیرکاری در نظر گرفته شود (حتی اگر فرد هرگز در ساعات غیرکاری به کار فرا خوانده نشود)، و ثالثاً در هر هفته یا ماه، سقف مشخصی برای روزهایی وجود داشته باشد که فرد در آن on-call است (اگر ذات کار به شکلی است که مرتب دچار بحران‌های پیش‌بینی‌نشده می‌شود، کارفرما وظیفه دارد که کارکنان بیشتری را برای رسیدگی استخدام کند، نه این که از زمان آزاد کارکنان فعلی خود استفاده کند).مهم‌تر از همه که به نوعی نیز تکرار همان مورد نخست است: از کسی بابت دیر پاسخ دادن به پیام‌هایتان دلخور نشوید و این عمل را به عنوان بی‌توجهی مخاطب نسبت به خودتان تفسیر نکنید! اگر پیامتان برای مدت زیادی بی‌پاسخ مانده، می‌توانید یک پیام پی‌گیری (follow up) ارسال کرده و به وی یادآوری کنید که پیام پیشین را بررسی کند. اگر کار ضروری‌تر از آن است که منتظر بمانید، کافیست تماسی تلفنی با مخاطب بگیرید. و اگر دل‌تنگش هستید، بهتر است به‌جای اسیر کردنش در تلفن همراه برای ساعت‌ها چت، زمانی را برای چند دقیقه دیدار حضوری هماهنگ کنید!</description>
                <category>پویان</category>
                <author>پویان</author>
                <pubDate>Wed, 11 May 2022 02:35:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر معنا: چرا باید فیلم Gravity را دوباره ببینید!</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyan_01001010/gravity-zpqmq3qey84x</link>
                <description>فیلم Gravity (۲۰۱۳) (گرانش) به کارگردانی و نویسندگی آلفونسو کوارون و نقش‌آفرینی تنها دو بازیگر – ساندرا بولاک و جرج کلونی – به ویژه نزد علاقه‌مندان به فضا از فیلم‌های معروف و به‌یادماندنی است و جوایز گوناگونی را در کارنامه‌ی افتخارات خود دارد. اما برخلاف شماری دیگر از فیلم‌های فضایی مثل Apollo 13 یا Салют 7 (Salyut 7) درون‌مایه‌ی این فیلم بسیار بیشتر از آن که راجع به فضا و فضانوردی باشد، راجع به انسان، فلسفه و معناست؛ به همین دلیل نیز بهتر است یک بار دیگر آن را ببینید.⚠️ خطر اسپویل: توصیه می‌شود که پیش از خواندن ادامه‌ی مطلب، حداقل یک بار فیلم را دیده باشید.پوستر فیلم Gravityخلاصه‌ی داستاندر این بخش خلاصه‌ای از ماجرای داستان شرح داده می‌شود. اگر فیلم را به تازگی دیده‌اید و جزئیات آن را بخاطر دارید، می‌توانید این بخش را نادیده گرفته و به بخش بعدی بروید. در غیر این صورت اما این بخش می‌تواند کلیات و همچنین شماری از جزئیات مهم فیلم را به شما یادآوری کند.آرامش و طوفانتیمی از فضانوردان که دو تن از آن‌ها ستوان مَت کوالسکی (Lt. Matt Kowalski / فرمانده) و دکتر رایان استون (Dr. Ryan Stone / متخصص) نام دارند، در قالب یک مأموریت شاتل فضایی اکسپلورر (Explorer: STS-157) مشغول به تعمیر تلسکوپ فضایی هابل (HST) هستند. ناگهان از مرکز کنترل زمینی (کد هیوستن/Houston) به آن‌ها خبر می‌رسد که فدراسیون روسیه اقدام به تست یک موشک ضدماهواره و انهدام عامدانه‌ی یکی از ماهواره‌های بازنشسته‌ی خود کرده است؛ اما به واسطه‌ی این کار، موجی از زباله‌های فضایی به راه افتاده و با برخورد به ماهواره‌های جدید نیز گسترش یافته است. لذا تمامی سرنشینان همگی ناوگان‌های موجود در فضا – شامل شاتل فضایی اکسپلورر و ایستگاه فضایی بین‌المللی (ISS/МКС) که با هیوستن در ارتباط هستند، و همچنین ایستگاه چینی تینگانگ (Tiangong/天宫) که جلوتر به آن خواهیم رسید – لازم است هرچه سریع‌تر عملیات تخلیه و بازگشت به زمین را آغاز کنند. همچنین به دلیل آسیب به شماری از ماهواره‌های ارتباطی، ارتباط با مراکز زمینی نیز قطع می‌شود.ناگهان موج زباله‌های فضایی به شاتل اکسپلورر رسیده و شماری از زباله‌ها با سرعت زیادی به شاتل برخورد می‌کنند. دکتر استون که روی بازوی رباتیک کانادارْم (Canadarm) قرار دارد نیز از شاتل جدا شده و به اعماق فضا پرتاب می‌شود. به شدت درحال چرخش است، خود را گم کرده و نمی‌تواند موقعیتش را چه به صورت بصری و چه با GPS تشخیص دهد و درحال بیهوش شدن است. همزمان خورشید نیز غروب کرده و همه‌جا تاریک می‌شود. اما مت کوالسکی که مجهز به کوله‌پشتی جت‌پک است و می‌تواند مانوردهی آزادانه در فضا داشته باشد، به نجات او شتافته و موفق می‌شود. سپس وی را با کابل به لباس خود متصل می‌کند و هر دو فضانورد به سوی شاتل منهدم‌شده باز می‌گردند.پس از بازگشت متوجه می‌شوند که بدنه‌ی تحت فشار شاتل به دلیل برخورد زباله‌های فضایی منفجر شده و تمامی خدمه کشته شده‌اند. به این ترتیب رایان و مت تنها دو بازمانده‌ی این مأموریت شاتل هستند. در این میان مت به نقطه‌ای در دوردست اشاره می‌کند که ایستگاه فضایی بین‌المللی است و توضیح می‌دهد که برای نجات خود باید با جت‌پک به سوی ایستگاه حرکت کرده و در آن‌جا می‌توانند با یکی از فضاپیماهای سایوز (Soyuz/Союз) متصل به ایستگاه به زمین برگردند. (اشکال علمی: نه ارتفاع و نه میل مداری HST و ISS یکی نیست و امکان ندارد که این دو ماهواره در هیچ زمانی بتوانند در فاصله‌ی چند کیلومتری دیگر با سرعت نسبی صفر حرکت کنند)کمک و فداکاریدو فضانورد (درحالی که مت مجهز به جت‌پک بوده و رایان را کشان‌کشان با خود می‌برد) به سوی ایستگاه حرکت کرده و همزمان با یک‌دیگر گفتگو می‌کنند. زباله‌ها ۹۰ دقیقه‌ی دیگر زمین را دور زده و مجدداً باز خواهند گشت (نکته: دوره‌ی مداری ماهواره‌ها در مدار پایینی زمین و در ارتفاع ISS، حدود ۹۰ دقیقه است. همچنین به طرز جالبی زمان فیلم نیز ۹۰ دقیقه است). مت از محل زندگی رایان و زندگی شخصی وی سؤال می‌کند. رایان توضیح می‌دهد که در گذشته صاحب دختر خردسالی بوده که به دلیل یک حادثه‌ی کوچک در هنگام بازی، جان می‌سپارد. همچنین ادامه می‌دهد پس از این اتفاق تلخ، زندگی وی تهی و بی‌معنا شده و هر روز صبح صرفاً به سر کار می‌رود و عصر از سر کار برگشته و با خودروی خود بی‌هدف در جاده‌ها رانندگی می‌کند.در همین حین به ایستگاه نزدیک می‌شوند و سه اشکال وجود دارد:۱- خود ایستگاه (که اکنون تخلیه شده و خالی از خدمه است) نیز تا حدودی مورد برخورد زباله‌ها قرار گرفته و تنها سایوز متصل به آن (که اصولاً قرار بود قایق نجات دو فضانورد بازمانده باشد)، چتر نجاتش باز شده و به ماژول‌های ایستگاه گره خورده است.۲- اکسیژن لباس رایان تقریباً تمام شده است.۳- سوخت جت‌پک مت نیز تمام شده است و دیگر امکان مانوردهی وجود ندارد.دو فضانورد بی‌اختیار به بدنه‌ی ایستگاه برخورد کرده و مذبوحانه تلاش می‌کنند به هر چیزی چنگ زده و تکانه‌ی خود را کنترل کنند. کارابینِ بندی که آن‌ها را به هم متصل کرده است از سمت رایان می‌شکند و دو فضانورد از هم جدا می‌شوند. درحالی که هر دو در حال دور شدن از ایستگاه هستند، پای رایان به چند طناب از چتر نجات سایوز گیر کرده و همزمان موفق می‌شود انتهای بندی که مت هنوز به آن متصل است را بگیرد. اما مجموع جرم هر دو فضانورد زیاد بوده و طناب‌های دور رایان در اثر تکانه‌ی حرکاتشان در حال بازشدن است.در این‌جا به رغم التماس‌های رایان، مت فداکاری کرده و خود را از بند جدا می‌کند تا به بهای مرگ خود، رایان شانس نجات پیدا کند. همزمان که مت به آهستگی از ایستگاه در حال دور شدن است، از طریق گفتگوی رادیویی تلاش می‌کند رایان را آرام کند. وی را به سوی هوابندی (airlock) در بخش روسی ایستگاه هدایت کرده و همچنین نقطه‌ی دیگری را نیز در دوردست نشانش می‌دهد که ایستگاه فضایی چینی تینگانگ است (اشکال علمی دیگر: ارتفاع و میل مداری تینگانگ نیز متفاوت از ISS بوده و باز هم در عمل چنین امکانی وجود ندارد). توضیح می‌دهد که رایان باید سوار بر سایوز شده و پس از جدا شدن از ایستگاه فضایی بین‌المللی، خود را به ایستگاه تینگانگ برساند؛ چرا که این ایستگاه نیز مجهز به فضاپیمای شنزو (Shenzhou/神舟) بوده و با آن شانس بازگشت به زمین را دارد.ناامیدی و سکونرایان بالاخره و با مشقت زیاد وارد ISS شده و پس از خارج شدن از لباس‌های فضایی خود تلاش می‌کند از طریق رادیو با مت و با زمین ارتباط برقرار کند که موفق نمی‌شود. در همین حین یک آتش‌سوزی در ایستگاه رخ داده و رایان به سرعت خود را به داخل سایوز می‌رساند و درب هوابند را پشت سرش می‌بندد تا از شعله‌ها در امان باشد. سپس کنترل سایوز را در دست گرفته و از ایستگاه جدا می‌شود. اما چتر نجات سایوز همچنان به ایستگاه گیر کرده است. لذا یک لباس فضایی روسی (از رده‌ی Sokol/Cокол جهت استفاده در شرایط بحرانی) را به تن کرده و اقدام به راهپیمایی فضایی جهت جداسازی چترنجات از سایوز می‌کند. اما ۹۰ دقیقه سپری شده و زباله‌ها مجدداً باز می‌گردند. ایستگاه در برابر چشمان وی منهدم می‌گردد، ولی خوشبختانه به موقع موفق به جداسازی طناب‌ها از سایوز شده و به خودش یا سایوز نیز تقریباً هیچ آسیبی نمی‌رسد.به کمک رانشگرهای سایوز، رایان جهت‌گیری سایوز را به سوی ایستگاه تینگانگ تنظیم می‌کند. اما سپس متوجه می‌شود که سوخت سایوز کاملاً به اتمام رسیده (و بخاطر اشکالی در نمایشگر آنالوگ، وی از این موضوع بی‌خبر بوده است) و او در کپسول مرده‌ی کوچکی در فضا سرگردان است. سیستم گرمایشی کپسول نیز مختل شده و هوای داخل کپسول سرد است.پیامی از رادیو دریافت می‌کند؛ اما خیلی زود متوجه می‌شود که این پیام از سوی هیچ مرکز کنترلی نیست، بلکه از سوی یک رادیوباز آماتور مخابره می‌شود که حتی انگلیسی نیز نمی‌فهمد و رایان نمی‌تواند حادثه را برای وی توضیح دهد (نکته: در واقعیت نیز مشروط به داشتن تجهیزات مناسب، شما می‌توانید هنگام گذر ISS از بالای موقعیت خود، روی فرکانس‌های خاصی با آن ارتباط برقرار کنید! به سایت ARISS مراجعه کنید).رایان می‌داند که دیگر راهی برای نجات او نیست و مرگش حتمی است. لذا تصمیم می‌گیرد دقایق پایانی عمر خود را با تنها انسانی که در دسترسش قرار دارد صحبت کند. از داخل رادیو صدای سگ می‌شنود. خود نیز به تقلید از سگ شروع به واق‌واق کردن و زوزه‌کشیدن می‌کند. گریه می‌کند (اشک‌هایش در فضای کپسول معلق می‌شوند!) و با آن که می‌داند مخاطبش زبان او را نمی‌فهمد، به او می‌گوید که امروز قرار است تنها در فضا بمیرد و این که هنوز خیلی می‌ترسد. سپس صدای گریه‌ی نوزادی را می‌شنود، و به دنبال آن یک نوای لالایی که رادیوباز برای نوزاد می‌خوانَد. رایان نیز یاد لالایی‌هایی می‌افتد که زمانی برای دخترش می‌خوانْد. سیستم‌های حیاتی کپسول را غیرفعل می‌کند، سطح اکسیژن کپسول را کاهش می‌دهد، چشمانش را می‌بندد به رادیوباز می‌گوید لالایی را ادامه دهد تا وی نیز به خواب برود — خواب مرگ.امید دوبارهناگهان صدایی می‌شوند مت را می‌بیند که پشت پنجره‌ی هوابند است. مت وارد کپسول شده، سیستم‌های حیاتی را دوباره فعال می‌کند، و جواب سرراستی به پرسش‌های متعجبانه‌ی رایان که از کجا آماده و چطور نجات پیدا کرده است نمی‌دهد. رایان وضعیت را برای وی تشریح می‌کند که سوخت سایوز کپسول به پایان رسیده و امکان مانوردهی ندارد و هیچ راهی نیست. مت به او یادآوری می‌کند که کپسول سایوز مجهز به چند راکت کوچک سوخت جامد نیز است که به هنگام فرود با چتر نجات و زمانی که کپسول در سه متری زمین قرار دارد، جهت کاهش شدت برخورد فعال می‌شوند. با دستکاری سامانه‌ی ناوبری سایوز، می‌توان این مکانیزم را در فضا فعال کرده و سایوز را به سمت ایستگاه تینگانگ شلیک کرد.رایان همچنان ناامید است و گلایه می‌کند از این که روش درست فرود با سایوز را بلد نیست و تمامی تمریناتش در نرم‌افزار شبیه‌ساز نیز بی‌سرانجام بوده است. مت حرف او را قطع می‌کند و می‌گوید که بالاخره می‌خواهد به زمین برگردد یا می‌خواهد همین‌جا در فضا بماند؟ به او می‌گوید که درک می‌کند این بالا جای قشنگی است؛ می‌تواند سیستم‌ها را خاموش کند و چشمانش را ببندد. این بالا امن است و کسی به او کاری ندارد. چرا باید به زمین برگردد و به زندگی ادامه دهد؟ فرزندش هم که مُرده است و از این بدتر نمی‌شود… ولی به هر حال می‌تواند تصمیم بگیرد که باز زندگی کند. تصمیم بگیرد که بر صندلی نشسته و از سواری لذت ببرد. وقتش رسیده است که به خانه برگردد!رایان چشمانش را باز می‌کند و متوجه می‌شود که مت و تمامی این گفتگوها توهم بوده و به دلیل کمبود اکسیژن ایجاد شده است. وی همچنان تنها در کپسول نشسته و سیستم‌های حیاتی غیرفعال است. چیزی فیزیکی در کپسول نکرده است؛ اما حال رایان کاملاً دگرگون شده است. سیستم‌های حیاتی را دوباره فعال کرده و جریان اکسیژن را مجدداً برقرار می‌سازد. سپس به سراغ دفترچه‌های راهنمای کنترل سایوز رفته و روش فعال‌سازی راکت‌های فرود را بررسی می‌کند. همزمان نیز زیر لب با مت (و درواقع با خود) صحبت می‌کند.به مت می‌گوید که به زودی مت دختری با موهای قهوه‌ای به‌هم‌ریخته را خواهد دید که نامش سارا است. از مت خواهش می‌کند به دخترش بگوید که مامان کفش‌های قرمز دختر که گم شده بودند را پیدا کرده است. خواهش می‌کند که مت سارا را بغل کند، ببوسد، و به او بگوید که مامان دلتنگش است. به او بگوید که او فرشته‌ی مامان و مایه‌ی افتخارش است. به او بگوید که مامان تسلیم نخواهد شد، و این که او را خیلی دوست دارد.بازگشت به خانهرایان موفق به فعال‌سازی راکت‌های فرود سایوز و شلیک کپسول به سوی ایستگاه تینگانگ می‌شود. از پنجره به ایستگاه نگریسته و با او صحبت می‌کند که تو درحال از دست دادن ارتفاع هستی و به زودی اتمسفر را خواهی بوسید؛ ولی نه بدون من!با ایجکت کردن درب هوابند کپسول، رایان دوباره به فضا پرتاب شده و با دشوار بسیار و استفاده از رانش ایجاد شده توسط کپسول آتشنشانی کوچکی که در دست دارد، خود را به تینگانگ می‌رساند. تینگانگ در نوسان بوده و کم‌کم در حال ورود به اتمسفر است. درحالی که زباله‌ها نیز مجدداً از راه می‌رسند، رایان وارد تینگانگ شده و خود را به فضاپیمای شنزو می‌رساند و از ایستگاه جدا می‌کند.در این‌جا دیگر کار بیشتری از او ساخته نیست؛ فقط باید بنشیند و منتظر بماند که یا کپسول با موفقیت وارد اتمسفر شده و یا منفجر شود. خود نیز دیگر نمی‌ترسد و خطاب به هیوستن (بدون پاسخ) فریاد می‌زند تا ده دقیقه‌ی دیگر یا سالم به زمین می‌رسد و یا در اتمسفر می‌سوزد، ولی دیگر نمی‌ترسد و آماده است، چون در هر صورت یک سواری استثنایی خواهد داشت.کپسول شنزو در میان سایر قطعات تینگانگ با موفقیت وارد اتمسفر شده، کاهش سرعت داده و چترش را باز می‌کند (همزمان ارتباط رادیویی نیز برقرار می‌شود و هیوستن می‌گوید که این اتفاق را رصد کرده و تیم نجات در راه است) و در نزدیکی ساحلی در آب فرود می‌آید. رایان درب شنزو را ایجکت کرده و سیلی از آب وارد کپسول می‌شود و آن را به کف می‌برد. سپس رایان در زیر آب، لباس فضایی سنگین را از تن خود خارج کرده و به سمت سطح آب و بعد به سمت ساحل شنا می‌کند.کمی روی شن‌های ساحل می‌خزد و می‌خندد، سپس همچون کودکی که تازه راه رفتن آموخته، به زور بلند می‌شود، چند قدم بر می‌دارد، به صورت راست‌قامت می‌ایستد به منظره‌ی جنگلی پیش روی خود می‌نگرد.پوچی و معنا، مرگ و تولددر ابتدای فیلم، نوشته‌هایی بر روی صفحه ظاهر شده که می‌گویند:در ۶۰۰ کیلومتری بالای سیاره‌ی زمین، دما بین ۲۵۸+ و ۱۴۸- درجه‌ی فارنهایت (≈ ۱۲۵+ و ۱۰۰- درجه‌ی سلسیوس) نوسان می‌کند.هیچ چیز برای انتقال صوت نیست.نه فشار هوا.نه اکسیژن.زیستن در فضا ناممکن است.ناگهان موزیک پس‌زمینه قطع شده و در سکوت کامل، نمایی از زمینِ آبی و فضای سیاه کادر را پر می‌کند. هدف کارگردان این نیست که صرفاً کمی اطلاعات عمومی شما را تقویت کند. هدف این است که این اطلاعات را با محیط اطراف خود مقایسه کنید و به یک تضاد پی ببرید:زمین نماد هستی، زندگی و معنافضا نماد نیستی، مرگ و پوچیدر سرتاسر فیلم نیز بارها و بارها نمایی از زمین و فضا در کنار یک‌دیگر به شما نشان داده تا یادآور همین تضاد شود.زمین و فضاپوچی و مرگدکتر رایان استون، شخصی است که معنا را در زندگی خود از دست داده است. مرگ تراژیک دختربچه‌اش موجب شده است که زندگی پوچی داشته باشد و هر روز تنها کار کند، بی‌هدف رانندگی کند و سپس تا صبح روز بعد بخوابد. کارگردان نیز این گم شدن و غوطه‌ور شدن در نیستی و پوچی را از طریق رها شدن در فضا به تصویر می‌کشد. زمانی که رایان از شاتل منهدم‌شده جدا می‌شود، بدون کنترل به اعماق فضا پرتاب شده و بی‌اختیار می‌چرخد. گیج شده است و نمی‌فهمد که کجاست. نه GPS و نه حتی شهود نمی‌توانند به او بگویند که موقعیتش چیست. همزمان خورشید نیز غروب می‌کند و تاریکی صحنه را فرا می‌گیرد. دوربین نشان می‌دهد که رایان درحال چرخیدن، ساکن شدن، دور شدن، کوچک شدن و تاریک‌شدن است. در این‌ فاز از فیلم، رایان به شکل استعاری می‌میرد.غرق در تاریکی و پوچیبازگشت از نیستیمت موفق می‌شود رایان را پیدا کرده و بگیرد. مجهز بودن لباس وی به جت‌پک و داشتن توانایی کنترل در فضا، آرام بودن وی و البته تجربه‌ی وی از سفرهای فضایی قبلی (برخلاف رایان که نخستین سفر فضایی خود را تجربه می‌کند)، مت را به یک نیروی هدایت‌کننده، یک راهنما، یک دوست، یک پدر و مادر برای رایان بدل می‌سازد. او رایان را با بند به خود متصل کرده و در فضای پوچ به دنبال خود می‌کشد (هم از نظر روانی و هم البته فیزیکی).نکته‌ی جالب این است که محل اتصال بند به لباس رایان در نزدیکی شکمش است، تداعی‌کننده‌ی نوزادی که با بند ناف به مادرش وصل شده است. اما مت فقط تا جایی می‌تواند در این سفر با رایان همراه باشد. نهایتاً ناچار می‌شود که برای صلاح رایان، او را تنها بگذارد. پس از جدا کردن خود از بند، دور شدن و زمانی که هنوز ارتباط رادیویی ضعیفی برقرار مانده است نیز رایان را راهنمایی کرده و هدف را از دور نشانش می‌دهد؛ اما دیگر کمک بیشتری از او ساخته نیست. درست شبیه کودکی که از بند ناف جدا شده و پدر و/یا مادرش نیز تا جایی او را می‌برند، مسیر (هوابند ISS) و هدف (ایستگاه تینگانگ و نهایتاً زمین) را نشانش می‌دهد، اما کم‌کم باید از او دور شوند و خودش به تنهایی سفرش را پیش ببرد. در این فاز، رایان شبیه جنینی است که از نیستی برگشته، ولی هنوز سفر درازی تا تولد و بلوغ در پیش دارد.خوابیدن جنینسفر به هستیرایان تنهاست. از نیستی بازگشته و در ISS آرمیده است. اما هنوز به هستی نرسیده و راه درازی در پیش دارد. در هوابند، او خود را درست شبیه یک جنین جمع می‌کند. حتی دوربین به زاویه‌ی خاصی رفته که یکی از لوله‌های اکسیژن را بجای بند ناف او نشان می‌دهد. با آتش‌سوزی، ناگهان فضای ISS بر او تنگ شده و مجبور به ترک سریع آن می‌شود.ادامه‌ی سفر اما بدون مشکل نیست. او هنوز سرگردان است و نمی‌داند چطور پیش برود. تقلید وی از سگ و زوزه‌کشی، نماد آن است که رایان به پایین‌ترین سطح خود، یعنی سطح حیوانی، نزول کرده است. وی کاملاً تسلیم شده و همزمان با شنیدن گریه‌ی کودک و صدای لالایی، جریان اکسیژن را از کپسول خود قطع کرده و منتظر مرگ می‌شود.نزول به سطح حیوانیتوهمات وی تشبیهی است از سفری به درون خود و به اعماق ناخودآگاهش جهت یافتن آخرین قطعه‌ی پازل. از آن‌جایی که روسیه یکی از مشارکت‌کنندگان اصلی ISS است، تمامی فضانوردان اعزامی به این ایستگاه نیز باید تا حدودی (بسته به نقش خود در عملیات) با فضاپیمای سایوز و حتی زبان روسی آشنا باشند. رایان نیز از مکانیسم فرود سایوز مطلع بود. اما لازم بود که این سفر را به ناخودآگاهش داشته باشد تا این ایده به ذهنش برسد که می‌تواند از مکانیسم فرود، برای پرواز نیز استفاده کند! مت مُرده بود و دیگر نمی‌توانست اطلاعاتی خارجی به او بدهد. این خود رایان بود که با ناخودآگاهش در شمایل مت روبه‌رو شد و ایده را استخراج کرد.در این سفر به درون، مت (یا درواقع ناخودآگاهِ رایان) به رایان می‌گوید که باید گذشته را رها کند و زندگی را ادامه دهد. هرچه شد و زندگی به هر سمتی رفت، باید از سواری لذت ببرد. در این لحظه رایان به هوش می‌آید، درحالی که معنای زندگی خود را پیدا کرده است. او دیگر در غم گذشته و در سوگ دختر از‌دست‌رفته‌اش نیست. دخترش از وابستگی او به گذشته، به معنویت او جهت پیش‌روی در آینده تبدیل می‌شود.پیش به سوی آیندهتولد دوبارهحوادث و بحران‌ها تمامی ندارد و هنوز مسیر سختی پیش رو است. رایان اما دیگر سوگ‌وار و ناامید نیست؛ بلکه با آغوش باز در دل آشوب و در ناشناخته‌ها می‌رود. دیگر قصد ادامه‌ی زندگی دارد؛ حتی اگر زیستنش بسیار کوتاه باشد. رایان دوباره متولد شده است.او هر آن‌چه در توان دارد انجام می‌دهد. میان کلیدهای پنل کنترل کپسول شنزو با نوشته‌های ماندارین تلاش می‌کند کلید درست را پیدا کند. پس از آن دیگر کار بیشتری از اون ساخته نیست؛ پس دست‌ها را به شکل ضربدر بر سینه‌ی خود نهاده و مشتاقانه به استقبال هرآنچه می‌رود که پیش آید. دقیقاً نمی‌داند که به زودی فرود می‌آید یا می‌میرد، ولی هر دو احتمال را می‌پذیرد و از سواری خود لذت می‌برد.هر کاری می‌توانست کرده است؛ اکنون فقط لذت می‌برد!تیرگی فضا کم‌کم محو شده و جای خود را به آبی روشن آسمان می‌دهد. زمین زنده و زیبا، مساحت بیشتر و بیشتری از کادر را پر می‌کند که نمادی است حرکت به سوی معنا. هنوز اما رایان وابسته است. کارگردان این وابستگی را در قالب نیاز او به تمام تجهیزات اطرافش نشان می‌دهد که سابقاً وظیفه‌ی حفاظت وی در فضا را به عهده داشتند: کپسول شنزو، لباس فضایی و… . زمانی که کپسول در آب فرود می‌آید و به زیر آب می‌رود، رایان باید آخرین وابستگی‌های خود را نیز رها کند. لباسی فضایی که تا کنون حافظ جان وی بوده، اکنون درحال کشیدن او به زیر آب بوده و لازم است از آن خارج شود.یک قورباغه در زیر آب از جلوی دوربین رد می‌شود. انتخاب این موجود تصادفی نیست. قورباغه موجودی دوزیست است که فصلی از زندگی خود را در آب و فصل دیگر که در آن بالغ شده است را در خشکی زندگی می‌کند (درست مثل سرگذشت رایان). شاید کارگردان با انتخاب قورباغه می‌خواسته یادآور آن باشد که افسردگی و پوچی به معنای پایان حیات نیست، بلکه فقط یک فصل از آن است.دوزیستیاز سوی دیگر رایان را می‌بینیم که از لباس فضایی خارج شده و در لباس‌زیر خود (نمادی از قطع کامل وابستگی‌ها)، نه‌چندان بی‌شباهت به قورباغه، به سوی سطح آب شنا می‌کند. انگار نمودی از تکامل را در وی می‌بینیم: ابتدا شبیه گونه‌ای اولیه از ماهی‌ها در آب شنا می‌کند، بعد شبیه گونه‌ای ابتدایی از خزندگان در شن‌های ساحل می‌خزد، سپس به مثابه نخستیان به سختی روی دو پا ایستاده و نهایتاً در قامت یک انسان می‌ایستد و راه می‌رود.لحظه‌ی ایستادن وی برای نخستین‌بار روی سطح زمین نیز جالب است! شادمان به آسمان، به اطراف و به طبیعت پیش روی خود می‌نگرد و به سمت طبیعت گام بر می‌دارد. این صحنه نمادی است از این که رایان بالاخره معنا را پیدا کرده و هم‌اکنون درحال زندگی‌کردن و لذت بردن از لحظه است.معنای زندگیتاپ، شلوارک و معنا: مابقی را رها کن!نام فیلم، Gravity یا گرانش، ایهام زیبایی دارد: از یک سو این فیلم فضایی است و طبیعتاً فضانوردان به واسطه‌ی گرانش در مدار قرار داشته و به واسطه‌ی همان گرانش نیز به زمین باز می‌گردند. از سوی دیگر نیز این واژه مترادف با «سنگینی» است و تمامی وابستگی‌های رایان (به گذشته و...) را نشان می‌دهد که همچون وزنه‌هایی اضافه، در حال پایین‌کشیدن وی به سوی پوچی و مانع از حرکت آزادانه‌ی وی هستند.در تبلیغات فیلم، عبارت «!don&#x27;t let go» را بسیار می‌توان دید. فعل «to let [sth] go» در زبان انگلیسی هم به معنای «رها کردن» فیزیکی یک جسم است و هم کنایه از پشت‌سر‌گذاشتن چیزی که فکر انسان را اسیر خود کرده است — مترادف با «بی‌خیال شدن».در ابتدای فیلم، رایان به شدت وابسته است و از رها کردن وحشت دارد. به گذشته‌اش وابسته است. به بازوی رباتیک کانادارم وابسته است. به مت نیز وابسته است (چه فیزیکی و چه روانی). در ابتدای حادثه، رایان مرتب از خدمه‌ی شاتل درخواست می‌کند که کانادارم (که خود نیز به انتهای آن وصل شده است) را با سرعت بیشتری حرکت داده و او را زودتر به شاتل برگردانند. زمانی که شاتل منهدم شده و کانادارم جدا می‌شود، مت در رادیو فریاد می‌کشد که رایان باید هرچه سریع‌تر اتصال خود از کانادارم را جدا کند.دقایقی بعد و پس از این که مت موفق به گرفتن رایانِ سرگردان می‌شود و بند را به لباس وی متصل می‌کند، رایان همچنان به شدت وحشت‌زده نیازمند وابستگی است. مت نیاز دارد کمی از رایان فاصله بگیرد (به رغم این که با بند به هم متصل‌اند) تا بتواند با جت‌پک خود مانور دهد. رایان اما مت را محکم در آغوش گرفته و التماس می‌کند که او را رها نکند. به هر حال مت این کار را می‌کند، ولی ترس رایان کم‌تر نشده و همچنان بند را با دستانش نیز محکم نگه داشته است.زمانی که به ISS برخورد می‌کنند و کارابینی که بند را به لباس رایان متصل کرده بود می‌شکند، رایان دیوانه‌وار وحشت‌کرده و بسیار بیشتر از آن که سعی در کنترل شرایط داشته باشد، فقط در رادیو فریاد می‌کشد: «چی‌کار کنم؟ من جدا شدم! من جدا شدم!» کمی جلوتر و زمانی که مت درحال فداکاری و رها کردن خویش است، رایان منطق را کنار گذاشته و با چشمان گریان التماس می‌کند که مت او را تنها نگذارد. درست شبیه کودکی است که نمی‌خواهد از پدرش جدا شود و با چشمان گریان، دست پدر را با هر دو دستش محکم گرفته است و به سمت خود می‌کشد. حتی زمانی که مت کاملاً جدا شده است نیز رایان حاضر به قبول این اتفاق نیست و در تلاش است که وی را به نحوی برگرداند.رایان رها نمی‌کند...وابستگی استعاری بعدی وی، زمانی است که سعی دارد از ISS جدا شود. طناب‌های چتر نجات سایوز به ایستگاه گیر کرده‌اند و هرچقدر تلاش می‌کند نمی‌تواند از آن‌ها خلاص شود. چاره‌ای نیست؛ باید یک راهپیمایی فضایی خطرناک انجام داده و این وابستگی را نیز جدا کند.در سفرش به ناخودآگاه، بالاخره موفق می‌شود وابستگی خود به گذشته را رها کند و بیشتر از این در سوگ سارای ازدست‌رفته نباشد؛ بلکه از گذشته برای یافتن معنا در آینده استفاده کند. سارا رفته است، ولی یاد وی می‌تواند معنویات زندگی این مادرِ گم‌شده باشد.فضاپیمای سایوز از سه ماژول مداری (orbital یا бытовой: مجهز به مکانیزم پهلوگیری و تجهیزات ارتباطی)، تجهیزات (instrumentation یا приборно: مجهز به رانشگر، سوخت، پنل‌های خورشیدی و...) و فرود (descent یا спускаемый: شامل کپسول فضانوردان و مجهز به سپر حرارتی و چتر نجات) تشکیل شده است. جداسازی ماژول‌های مداری و تجهیزات از ماژول فرود، بجز زمانی که فضاپیما در مسیر بازگشت به زمین است، بسیار خطرناک بوده و می‌تواند فضانوردان را در کپسولی سرگردان در فضا رها کند. اما باز هم کارگردان می‌خواهد به ما نشان دهد که برای رسیدن به هدف، وابستگی‌های اضافه را باید رها کرد. رایان دو ماژول اضافه را جدا می‌کند، اما این‌بار تقریباً درنگی ندارد و می‌داند که این کار او را به هدفش نزدیک‌تر خواهد کرد. در نهایت نیز خودش مجبور می‌شود از این کپسول به بیرون پریده و باری‌دیگر در پوچی فضا حرکت کند تا به تینگانگ برسد. این‌بار اما دیگر نمی‌ترسد.آخرین وابستگی وی نیز همان‌طور که اشاره شد مربوط به زمانی است که در آب فرود می‌آید. رایان همه‌چیز را رها کرده بود. اما در آخرین مرحله، حتی لازم بود لباس فضایی خود را نیز رها کند و به موجودی بدوی تبدیل گردد که هیچ ندارد؛ جز تنها سه چیز – سه چیزی که برای ادامه‌دادن به زندگی کافی است و او را یک انسان می‌سازد – : تاپ، شلوارک و معنا!رایان رها کرده است!فن‌آوری و معنا، کنترل و آشوبدر ابتدا فضانوردان مشغول کار بر روی HST هستند. آرامش، ثبات و کنترل در جریان است. نهایت چیزی که از دست رایان در می‌رود و قادر به کنترلش نیست، یک پیچ است که به اطراف پرتاب می‌شود و همان را هم مت با دست می‌گیرد. فضانوردان در لباس‌های فضایی از پوچی فضا در امانند. ارتباط رادیویی بی‌وقفه با زمین برقرار است و به فضانوردان یادآوری می‌شود که تنها نیستند و کسانی در زمین مراقبشانند. شاتل اکسپلورر نمادی است از کنترل روی شرایط. نمادی از یک حاشیه‌ی امن در محیطی پوچ و خشن.کنترلناگهان بر اساس یک حادثه‌‌ی کاملاً خارج از کنترل آن‌ها، همه‌چیز به هم می‌ریزد. شاتل منهدم شده و رایان به دوردست پرتاب می‌شود. موج زباله‌های فضایی که به صورت نمایی در حال گسترش یافتن است، نمادی است از آشوب و از دست دادن کنترل زندگی. سامانه‌ی آشوبناک طبق نظریه‌ی آشوب (Chaos Theory) در ریاضیات به سامانه‌ای گفته می‌شود که نتیجه‌ی آن قطعی است و تصادفی نیست، اما به شدت وابسته به شرایط اولیه‌ی شکل‌گیری بوده و خروجی رفتار آن در عمل قابل پیش‌بینی نیست؛ فقط با کمک نظریه‌ی آشوب می‌توان الگوهایی در آن را استخراج کرد (درست به همان شکل که فضانوردان می‌توانند پیش‌بینی کنند که زباله‌ها حدود ۹۰ دقیقه‌ی دیگر بر می‌گردند، اما نمی‌توانند دقیقاً پیش‌بینی کنند که کدام زباله به چه چیز برخورد می‌کند و برایشان مشخص نیست ۹۰ دقیقه‌ی دیگر چه می‌شود). کارگردان احتمالاً می‌خواهد نشان بدهد که بدون معنا، حاشیه‌ی امن انسان می‌تواند به راحتی و توسط اتفاقاتی که نه در کنترل اوست و نه نتیجه‌ای عملاً قابل پیش‌بینی دارند، منهدم شود و انسان سرگردان و بی‌کنترل را به پوچی پرتاب کند.آشوباگر در شاتل همه‌چیز تحت کنترل رایان بود و به دقت داشت HST را «جراحی» می‌کرد، در سایوز اوضاع فرق دارد و کنترل رایان بسیار کاهش یافته است: به‌جای الفبای لاتین (A B C D E) با الفبای سیریلیک (А Б В Г Д) و به‌جای زبان انگلیسی با زبان روسی روبه‌روست. به سیستم‌های سایوز نیز تسلط کامل نداشته و ناچار است به اندک‌آموخته‌های خود در شبیه‌ساز و همچنین به دفترچه‌های راهنمای روسی‌زبان مراجعه کند. در شنزو اما حتی از این هم بسیار بدتر است! وی هیچ‌چیز از زبان ماندارین نمی‌داند. اگر الفبای سیریلیک ذره‌ای به لاتین شباهت داشت، کاراکترهای چینی (龉 侣 鲻 鼢 汉) دیگر کاملاً برای وی بیگانه هستند. و اگر در سایوز کار وی با رجوع به چند دفترچه‌ی راهنمای روسی‌زبان راه می‌افتاد، در شنزو فقط دکمه‌ها را تصادفی فشار می‌دهد تا نتیجه بگیرد!حتی تغییرات لباس رایان نیز قابل توجه است. در ابتدا رایان یک لباس فضایی سفیدرنگ و بسیار گران‌قیمت ویژه‌ی EVA (مخصوص راه‌پیمایی فضایی) بر تن دارد که شامل رادیو، تانکر اکسیژن مستقل، سیستم‌های کنترل حرارت/برودت، سیستم‌های کنترل فشار و... است. سپس به یک لباس نجات خاکی‌رنگ سوکل (مخصوص شرایط اضطراری و برای حفاظت فضانوردان در صورت حوادثی چون افت ناگهانی فشار کابین) می‌رسد که کم‌حجم‌تر و سبک‌تر بوده، امکانات کم‌تری دارد و ، فاقد سیستم‌های مستقل جهت پشتیبانی از حیات است. اما در نهایت ناچار می‌شود همان‌ها را هم از تن خارج کرده و بدون کلاه، دستکش، چکمه و... و تنها با یک تاپ و شلوارک و با پاهای برهنه بر زمین گام بنهد.لباس EVA با حداکثر تجهیزات پشتیبانی از حیاتلباس نجات سوکل با امکانات جزئی برای شرایط اضطراریتاپ و شلوارکتوتم‌ها و معناعلاوه بر آن که کارگردان مرتب از تشبیه و استعاره استفاده می‌کند، گاهی نیز برای انتقال صریح‌تر برخی از مفاهیم، مستقیماً متوسل به توتِم می‌شود. به عنوان یک مثال شاخص، در هر فاز از فیلم می‌توان یک توتم خاص را به عنوان نمادی از وضعیت موجودِ رایان دید:ماروین مریخی: نابودیهنگام نزدیک شدن به شاتل منهدم‌شده، یک عروسک «ماروین مریخی» (Marvin the Martian) در مقابل چشمان رایان ظاهر می‌شود.ماروین مریخی یک شخصیت منفی و ستیزه‌جوی کارتونی است که از مریخ آمده و قصد نابودی زمین را دارد. حتی زره وی نیز به سبک «مارس»، خدای جنگ، طراحی شده است. ظهور این توتم درست زمانی است که حاشیه‌ی امن رایان کاملاً منهدم شده و نابودی و تخریب، دنیای وی را فرا گرفته است.ماروین مریخی - مدارگرد شاتل منهدم‌شدهکریستوفر قدیس: سفرتوتم دوم در فضاپیمای سایوز ظاهر می‌شود: دیدگان رایان بر یک برچسب از کریستوفر قدیس (Saint Christopher) می‌افتد که به سبک کلیسای ارتدکس ترسیم شده است.کریستوفر شخصی تنومند بود که قصد داشت که قدرت خود را در اختیار قوی‌ترین افراد قرار دهد و طی ماجرایی می‌فهمد که قدرتش باید در اختیار عیسی مسیح باشد. همچنین می‌فهمد که باید مردمانی را دائماً میان دو سوی یک رودخانه جابه‌جا کند تا نهایتاً مسیح را نیز در همان‌جا ملاقات کند. جابه‌جایی مردم به همراه بار یا ارابه و اسب‌های سنگین برای وی هیچ چالشی محسوب نمی‌شد. اما روزی کودکی دید و هنگامی که خواست او را بر دوش خود از رودخانه گذر دهد، ناگهان کودک سنگین و سنگین‌تر شد و هرچه کریستوفر پیش می‌رفت، تحمل وزن کودک برایش دشوارتر می‌شد. اما به هر حال سختی رو به افزایش را تحمل کرده و کودک را به سوی دیگر رود می‌رساند. در انتها مشخص می‌شود که کودک درواقع خود مسیح بوده و وزن زیاد او درواقع وزن زیاد آفرینش و همچنین بار تمامی گناهان بشر است که بر دوش مسیح قرار دارد. به واسطه‌ی پایبندی کریستوفر به پیمانش و تحمل سختی، وی مورد رحمت مسیح قرار می‌گیرد (همچنین در باورهای مسیحی، کریستوفر قدیس نمادی از سفر است و حامی مسافران).داستان رایان نیز بی‌شباهت به کریستوفر قدیس نیست. او نیز در یک سفر دشوار قرار گرفته است و دشواری‌ها با هر گام بیشتر می‌شوند. شنیدن صدای گریه‌ی کودک از رادیو، مشابه به رویارویی کریستوفر با مسیح در قالب یک کودک است. و درست مثل کریستوفر، رایان نیز پس از رویارویی با یک کودک ناشناس به سفری درون ناخودآگاه خود رفته و در آن‌جا دوباره معنای زندگی‌اش را پیدا می‌کند و دلیلی برای ادامه‌دادن می‌یابد.کریستوفر قدیس در حال حمل مسیح - کپسول سایوز در میانه‌ی سفربودا: تولد دوبارهپس از ورود به ایستگاه چینی تینگانگ و کپسول شنزو، رایان با سومین توتم روبه‌رو می‌شود: یک مجسمه‌ی بودا که در بالای پنل کنترل شنزو چسبانده شده است.در آموزه‌های بودا، بشر در یک چرخه قرار گرفته که همواره در حال مرگ و زاییده‌شدن دوباره است. همچنین این چرخه (و اساساً خود هستی) نیز پر از رنج بوده و راه رهایی از رنج این است که فرد خود را از وابستگی‌ها و تمایلات نفسانی رها کرده و با آغوش باز حتی آمادگی پذیرش مرگ را نیز داشته باشد.در این فاز عیناً همین اتفاق نیز برای رایان می‌افتد: وی دیگر نه از مرگ می‌ترسد و نه خود را وابسته به گذشته‌اش می‌بیند و از سوگ دخترش رنج می‌کشد. همچنین درحالی که در فضا وابسته به لباس‌های حجیم فضایی و مدارگردهای غول‌پیکر شاتل و ISS و تینگانگ، هنگامی که به سطح زمین می‌رسد هیچ چیز در اطراف او نیست و ابرسازه‌ای فضایی دیده نمی‌شود (همه‌چیز یا در فضا منفجر است، یا هنگام ورود به اتمسفر سوخته است و یا در زیر آب است). تنها چیزی که وجود دارد رایانِ دست‌خالی است و طبیعتی پیش روی او.بودا - کپسول شنزو در هنگام بازگشت به زمینجمع‌بندیهدف کارگردان این فیلم این نیست که صرفاً صحنه‌های نفسگیری از حادثه در فضا به شما نشان دهد یا داستانی در رابطه با بقا در شرایط سخت را روایت کند. هدف اصلی این است که شما را به اندیشه در باب زندگی وا دارد.رایان وابسته است — به گذشته‌ی خود، به فرمانده‌ی خود، به حاشیه‌ی امن خود و... . اما درست همان‌گونه که یک حادثه‌ی خارج از کنترل وی موجب مرگ دلخراش دخترش شده‌بود، حادثه‌ی خارج از کنترل دیگری نیز مدارگرد شاتل او را منهدم کرد. اما به هر حال وقت آن رسیده که ادامه دهد و به خانه برگردد. وقتش است که باز هم معنای زندگی خود را پیدا کند. این بازگشت اما راحت نیست. او باید در پوچی سفر کند. باید به اعماق ناخودآگاه خود سفر کند. باید وابستگی‌های خود را یکی‌یکی رها کند. باید هر کاری می‌تواند انجام دهد. و البته باید با آغوش باز به استقبال هر آنچه برود که برایش پیش می‌آید. تا آن که بالاخره به فصل تازه‌ای از زندگی خود برسد.برخاستنپیوست ۱: آنینگاک هم باید رها کند!در همان سالِ انتشار فیلم Gravity، یک فیلم کوتاه با عنوان آنینگاک (Aningaaq) نیز به عنوان اسپین‌آف (مشتق) منتشر شد. در فیلم اصلی، زمانی که رایان نومیدانه در کپسول سایوز گیر افتاده بود، تصادفاً موفق به برقراری ارتباط با یک رادیوباز آماتور به نام آنینگاک می‌شود. با آن که هیچ‌کدام نمی‌توانند زبان یک‌دیگر را بفهمند، اندکی باهم صحبت می‌کنند. رایان از رادیو صدای زوزه‌ی سگ شنیده و به دنبال آن زوزه می‌کشد. سپس صدای گریه‌ی یک نوزاد و به دنبال آن لالایی‌های آنینگاک برای نوزاد را شنیده و تصمیم می‌گیرد با قطع اکسیژن فضاپیما و گوش دادن به لالایی به خواب مرگ فرو برود (که البته با سفری به درون ناخودآگاهش همه‌چیز تغییر می‌کند).فیلم کوتاه آنینگاک، دقیقاً همین لحظات را در سمت دیگر رادیو و روی سطح زمین روایت می‌کند. آنینگاک یک مَرد ماهیگیر ساکن نواحی قطبی گرینلند است که با همسر، نوزاد و گله‌ی سگانش به منظور ماهیگیری از زیر یخ‌های قطبی به نواحی دورافتاده سفر می‌کند. او نیز غمی دارد. یکی از سگ‌های او پیر شده، به شدت مریض است و درد می‌کشد. چاره‌ای جز قربانی‌کردن او نیست. با این حال آنینگاک علاقه‌ی زیادی به این سگ داشته و دلش نمی‌آید این کار را انجام دهد. از طریق رادیوی خود که روشن است، تصادفاً به رایان متصل می‌شود، بی‌آنکه کلمه‌ای انگلیسی بداند و بفهمد که چه خبر است. رایان در رادیو کد مِی‌دی را ادا می‌کند (mayday: یک کدواژه‌ی بین‌المللی، عمدتاً برای هواپیماها و کشتی‌ها، جهت اعلام وضعیت اضطراری). اما آنینگاک فکر می‌کند می‌دی نام اوست. هیچ کدام زبان یک‌دیگر را نمی‌فهمند؛ اما از سر استیصال، رابطه‌ای میان آن‌ها برقرار شده و به زبان خود یک‌دیگر سخن می‌گویند. آنینگاک از وضعیت سگش به رایان می‌گوید. رایان به تقلید از سگ، پارس می‌کند. آنینگاک او را تصحیح می‌کند و تلاش دارد به او یاد دهد که سگش چگونه پارس می‌کند. سپس همسر آنینگاک، فرزند کوچکش را می‌آورد که در حال گریه هست. آنینگاک رادیو را کنار گذاشته و برای فرزندش لالایی می‌خواند. در همین لحظات است که رایان اکسیژن کپسول خود را قطع کرده و منتظر مرگ است که به سفری درون ناخودآگاه خود می‌رود. آنینگاک به سراغ رادیو بر می‌گردد، اما ارتباط رایان با او قطع شده است. کمی مکث می‌کند، مقداری غذای سگ و همچنین اسلحه‌ی خود را بر می‌دارد و به سمت سگ پیرش می‌رود. لحظاتی بعد صدای شلیک می‌شنویم. آنینگاک رها کرده است. همزمان و ۴۰۰ کیلومتر بالاتر، در یک کپسول سایوز، رایان نیز از سفر به اعماق ناخودآگاه باز گشته است. او نیز رها کرده است...پیوست ۲: واژه‌نامهآپولو ۱۳Apollo 13یکی از مأموریت‌های   سرنشین‌دار ایالات متحده به مقصد ماه که دچار سانحه می‌شود؛ اما فضانوردان به   سلامت به زمین باز می‌گردند. فیلمی نیز به همین نام در سال ۱۹۹۵ ساخته شده است.اکسپلوررExplorerنام   یک مدارگرد شاتل فضایی تخیلی که ابداع کارگردان فیلم است. احتمالاً کارگردان این   نام را از ماهواره‌ی اکسپلورر (نخستین ماهواره‌ی ایالات متحده در تاریخ) الهام   گرفته است.ایستگاه تینگانگTiangong天宫مجموعه‌ای از   ایستگاه‌‌های فضایی ساخته شده توسط چین (نکته: چین به علت   تحریم‌های ایالات متحده نتوانست در توسعه‌ی ISS مشارکت داشته باشد و لذا برنامه‌ی تینگانگ را برای توسعه و   پرتاب ایستگاه‌های فضایی مستقل خود آغاز کرد)ایستگاه فضاییspace stationفضاپیمایی با قابلیت پشتیبانی از خدمه در یک دوره‌ی زمانی   نسبتاُ بلند. معمولاً ایستگاه‌های فضایی نوین بسیار بزرگ‌تر از فضاپیماهای   متعارف بوده و از سرهم کردن چند ماژول در فضا، که به صورت جداگانه پرتاب شده‌اند،   تشکیل شده‌اند.ایستگاه فضایی بین‌المللیISSМКСبزرگ‌ترین ایستگاه   فضایی جهان (و اساساً بزرگ‌ترین ماهواره‌ی تاریخ) که به صورت مشترک توسط ایالات   متحده، روسیه، کانادا، ژاپن و کشورهای اروپایی عضو ایسا (سازمان فضایی اروپا)   ساخته شده است.تلسکوپ فضایی هابلHTCیک   تلسکوپ فضایی که توسط فضاپیمای شاتل در مدار زمین قرار گرفته‌است و تا کنون   چندین بار نیز در مأموریت‌های شاتل تعمیر شده است.جت‌پکjet packسیستمی که به کوله‌پشتی   برخی از فضانوردان نصب شده و به کمک چند رانشگر کوچک، به آن‌ها اجازه‌ی مانوردهی   آزادانه در فضا را می‌دهد. معمولاً در هر راه‌پیمایی فضایی، حداقل یک فضانورد   (عموماً فرمانده یا خلبان) مجهز به جت‌پک است تا در صورت لزوم بتواند به نجات   سایر فضانوردان بشتابد.راکت سوخت جامدsolid-propellant rocketرانشگر   ساده‌ای که برای ایجاد رانش از سوزاندن موادی جامد استفاده می‌کند. برخلاف راکت‌های   سوخت مایع، امکان کند یا متوقف‌سازی این رانشگرها پس از اشتعال وجود ندارد و لذا   به ندرت در فضا (بلکه عمدتاً در زمین و به منظور پرتاب یا فرود) استفاده می‌شوند.راه‌پیمایی فضاییspacewalkخروج فضانورد از فضاپیما در فضا و انجام عملیات برون‌ناوی (extravehicular activity یا EVA) که معمولاً شامل تعمیرات و سرویس‌دهی، نصب تجهیزات، وارسی از   فضاپیما یا انجام آزمایش می‌شود. از آن‌جایی که در فضا نه سیالی جهت شنا/پرواز و   نه تکیه‌گاهی جهت راه‌رفتن وجود دارد، فضانوردان به هنگام راهپیمایی فضایی باید   یا با بند به فضاپیما متصل بوده و یا مجهز به جت‌پک باشند. در غیر این صورت اگر   از فضاپیما جدا شده و کسی نیز به یاری‌شان نشتابد، سرگردان (float away) شده و راهی برای بازگشت   نخواهند داشت.سالیوت ۷Salyut 7Салют 7یکی   از ایستگاه‌های فضایی اتحاد جماهیر شوروی سابق که دچار سانحه شده و دو فضانورد   برای بازیابی آن اعزام می‌شوند. فیلمی نیز به همین نام در سال ۲۰۱۷ ساخته شده است. واژه‌ی سالیوت (تلفظ در روسی معیار: سالوت) در روسی به معنای «سلام نظامی» است.سایوزSoyuzСоюзفضاپیمایی ساخت   شوروی/روسیه که به منظور جابه‌جایی فضانوردان میان زمین و مدار پایینی زمین  و به ویژه ISS استفاده می‌شود.   واژه‌ی سایوز در زبان روسی به معنای «اتحاد» است.سوکلSokolCоколنوعی   لباس فضایی ساخت روسیه که توسط سرنشینان سایوز در حین پرتاب/بازگشت پوشیده شده و   برای حفاظت آنان از سوانحی چون افت فشار کابین است. این لباس معمولاً مناسب   راهپیمایی فضایی نیست و فاقد سیستم‌های مستقل پشتیبانی از حیات می‌باشد. سوکل در   زبان روسی به معنای «شاهین» است.شنزوShenzhou神舟فضاپیمایی ساخت و   مورد استفاده‌ی چین که بر پایه‌ی سایوز طراحی شده است و برای جابه‌جایی   فضانوردان به مدار پایینی زمین استفاده می‌شود.فرماندهcommanderفضانوردی   با پیش‌زمینه‌ی خلبانی که وظیفه‌‌های هدایت فضاپیما، فرماندهی عملیات، تصمیم‌گیری   نهایی و همچنین اطمینان از امنیت سایر فضانوردان را به عهده دارد.کارابینcarabinerنوعی قلاب فلزی دهانه‌دار که معمولاً در کنار طناب توسط کوه‌نوردان استفاده   می‌شود. همچنین فضانوردان از آن برای متصل‌کردن طناب خود به بدنه‌ی فضاپیما   استفاده می‌کنند تا از جدا شدنِ اتفاقی فضاپیما و سرگردانی در فضا جلوگیری کنند.کانادارمCanadarmنوعی   بازوی رباتیک ساخت کانادا که هم در فضاپیماهای شاتل و هم در ISS مورد استفاده   بود/است. این بازو عمدتاً جهت جابه‌جایی محموله‌ها (حتی ماژول‌های ISS) به کار رفته و همچنین فضانوردان نیز می‌توانند به انتهای آن   متصل شوند و از آن به عنوان یک سکو استفاده کنند.ماندارینMandarin官話زبان رسمی جمهوری   خلق چین که بیش از یک میلیارد نفر به عنوان زبان نخست یا دوم با آن سخن می‌گویند   (ماندارین معیار بر پایه‌ی گویش پکن بنا شده است). برخلاف باور رایج، «چینی» نه   نام یک زبان واحد، بلکه نام مجموعه‌ای از زبان‌ها است.متخصصspecialistفضانوردی   معمولاً با پیش‌زمینه‌ی مهندسی، پزشکی یا علمی که برای انجام وظایف تخصصی ویژه‌ای   (مثل تعمیرات) اعزام شده است. این دسته از فضانوردان لزوماً پیش‌زمینه‌ی خلبانی ندارند، اما   آموزش‌هایی ابتدایی جهت کنترل فضاپیما در شرایط اضطراری دریافت می‌کنند.مدار پایینی زمین   (لئو)Low Earth   Orbit (LEO)مدارهایی فضایی با   مرکزیت زمین که ارتفاعشان زیر ۲۰۰۰ کیلومتر است. حدود ۵۵٪ ماهواره‌های   عملیاتی (از جمله تمامی ایستگاه‌های فضایی) در همین مدار   قرار داشته و تمامی سفرهای سرنشین‌دار تاریخ نیز در همین مدار و در ارتفاع حدود ۳۰۰ تا ۵۰۰ کیلومتری بوده است (به استثنای سفرهای آپولو   ۸، ۱۰ و ۱۱ الی ۱۷ که به مقصد ماه بوده‌اند، و همچنین پروازهای زیرمداری که معمولاً نیز در   ارتفاعات بسیار پایین‌تر – حدود ۱۰۰ کیلومتری – انجام می‌شوند).مدارگرد شاتل فضاییSpace Shuttle orbiterقسمتی   از هر شاتل فضایی که حامل خدمه و بار بوده و به مدار زمین سفر می‌کند (برخلاف   سایر قسمت‌ها که پیش از رسیدن به مدار از آن جدا می‌شوند).هوابندairlockاتاقکی در برخی از   فضاپیماها با امکان تنظیم فشار و پر و خالی شدن از هوا، و با دو درب که یکی به   فضا و دیگری به درون فضاپیما باز می‌شود و امکان ورود و خروج فضانوردان از/به   فضاپیما بدون نشت اتمسفر داخل فضاپیما به فضا را فراهم می‌سازد.هیوستنHoustonشهری   در ایالت تگزاس که میزبان مرکز فضایی جانسون (با وظیفه‌ی کنترل پروازهای فضایی   سرنشین‌دار) است. همچنین در ارتباطات رادیویی فضانوردان ایالات متحده با زمین،   واژه‌ی «هیوستن» کد رادیویی این مرکز فضایی نیز محسوب می‌شود.</description>
                <category>پویان</category>
                <author>پویان</author>
                <pubDate>Thu, 10 Mar 2022 20:23:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام زبان برنامه‌نویسی را یاد بگیریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyan_01001010/which-programming-language-pqzpakw2yzpw</link>
                <description>بسیاری از افراد تازه‌وارد به دنیای کامپیوتر، نخستین مسئله‌ای که به آن بر می‌خورند انتخاب یک زبان برنامه‌نویسی است. دائماً می‌پرسند که «کدام زبان برنامه‌نویسی را یاد بگیریم؟» و گاه مدت زمان بسیار زیادی را نیز صرف یافتن این پرسش می‌کنند. اشکال اما این‌جاست که هیچ پاسخ مشخصی وجود ندارد؛ چرا که اساساً پرسش اشتباهی را طرح کرده‌اند! امید است که مطلب پیش رو، راهگشای ایشان باشد.لوگوی چندی از زبان‌های برنامه‌نویسیمقایسه‌ی زبان‌هانخستین لازم است بدانید که تمامی زبان‌های برنامه‌نویسی [۱] رایجی که ممکن است نامشان را شنیده باشید [۲]، از دید نظری با یک‌دیگر هم‌ارز هستند [۳] و هر منطقی را که بتوان به وسیله‌ی هر یک پیاده‌سازی کرد، توسط بقیه‌ی آن‌ها نیز قابل پیاده‌سازی است (چنین نیست که پیاده‌سازی الگوریتمی مثلاً با Python امکان‌پذیر و با Rust ناممکن باشد). تفاوت زبان‌های برنامه‌نویسی گوناگون در خصوصیت‌هایی چون شیوه‌ی اجرا بر روی کامپیوتر (مثلاً اجرای بی‌واسطه بر روی سخت‌افزار، یا نیازمند به یک برنامه‌ی واسط جهت تبدیل کد نوشته شده به آن زبان به دستوراتی جهت اجرای مستقیم بر روی سخت‌افزار)، دامنه و کاربرد (زبان‌هایی چون ++C یا JavaScript، همه منظوره یا general-purpose محسوب می‌شوند، درحالی که مثلاً زبان R اختصاصاً برای انجام محاسبات آماری یا Solidity مناسب برای نوشتن قراردادهای هوشمند طراحی شده است و اصطلاحاً به آن‌ها خاص‌دامنه یا domain-specific می‌گویند) و البته فن‌آوری‌های توسعه‌داده‌شده در پیرامون آن‌ها (مثلاً پشتیبانی موتور بازی‌سازی Unity از زبان #C) است. هر زبان مزایا و معایبی دارد؛ زبان‌های برنامه‌نویسی کم‌مزیت اساساً منسوخ شده‌اند و بعید است نامشان را شنیده باشید، و زبان برنامه‌نویسی ایده‌آل و بدون عیب نیز وجود ندارد.عنوان شغلیِ «برنامه‌نویس» وجود ندارد!پس بالاخره کدام زبان را برای برنامه‌نویس‌شدن یاد بگیریم؟ کجای پرسش یادشده در مقدمه ایراد دارد؟ این ما را به دومین نکته می‌رساند: عنوان شغلیِ «برنامه‌نویس» وجود ندارد!کاملاً درست متوجه شدید! چنین عنوانی در میان مشاغل وجود ندارد و هیچ‌کس صرفاً بخاطر این که بلدید الگوریتمی را در قالب یک کد بازنویسی کنید (اصلاحاً کدنویسی کنید) به شما حقوق نمی‌دهد! در دنیای کامپیوتر، عناوین شغلی بسیار گوناگونی تعریف شده است، همچون:توسعه‌دهنده‌ی front-endتوسعه‌دهنده‌ی back-endتوسعه‌دهنده‌ی اندرویدتوسعه‌دهنده‌ی بلاک‌چینمهندس DevOpsمهندس شبکهمهندس نرم‌افزارمهندس QAمهندس SEOمهندس یادگیری ماشینتحلیل‌گر دادهادمین پایگاه داده‌ (DBA)ادمین سیستم (SysAdmin)مدیر ارشد فن‌آوری (CTO)همچنین ممکن است برای هر یک از این عناوین شغلی، به دنبال فردی بگردند که به کار با ابزار و فن‌آوری‌های خاصی نیز آشنا باشد (مثلاً توسعه‌دهنده‌ی back-end آشنا به Python و Django) و یا شخصی را استخدام کنند که به واسطه‌ی آشنایی با مجموعه‌ای از ابزار خاص و طیفی از دانش‌ها و مهارت‌ها، بتواند چند وظیفه‌ی خاص شبیه به هم را همزمان انجام دهد (مثلاً یک توسعه‌دهنده‌ی #C که هم با ASP.NET آشناست و هم با Xamarin که می‌تواند هم در توسعه‌ی یک اپلیکیشن تحت وب مشارکت داشته باشد و هم در توسعه‌ی یک اپلیکیشن تحت اندروید). در هر حالت عنوان هیچ یک از مشاغل، «برنامه‌نویس» خالی نیست!هر یک از زبان‌های برنامه‌نویسی، فقط یک ابزار است. درحالی که موقعیت‌های شغلی گوناگون نیازمند آنند که شخص به دانش‌ها و فنون خاصی مسلط بوده و کار چندین ابزار گوناگون را نیز بلد باشد. تنها یکی از این فنون، توانایی برنامه‌نویسی بوده و زبان برنامه‌نویسی نیز یکی از چندین ابزار مورد نیاز است.مثال: توسعه‌دهنده‌ی back-endبرای فهم بهتر، بگذارید مثالی را با یک توسعه‌دهنده‌ی back-end پیش ببریم (مهم نیست اگر با این عنوان شغلی و همچنین با هیچ یک از اسامی خاصی که در ادامه ذکر می‌شود آشنا نباشید. هدف صرفاً ارائه‌ی یک مثال برای درک بهتر منظور است).مشابه اکثر دیگر مشاغل مرتبط با کامپیوتر، یک توسعه‌دهنده‌ی back-end نیاز دارد که اصول برنامه‌نویسی (مفاهیمی چون متغیرها، عبارت‌های شرطی، حلقه‌ها، ساختمان‌های داده و…) بلد باشد و بتواند الگوریتمی را به یک زبان برنامه‌نویسی (مثلاً همان Python که در مثال گفته شد) پیاده‌سازی کند. اما کارش هرگز این‌جا تمام نمی‌شود. چنین شخصی نیاز دارد به آشنایی [۴] با:مفاهیم عمومی سیستم‌عامل و مدیریت سیستم‌عاملی خاص (همچون Linux یا Windows)کنترل نسخه و کار با ابزاری چون Gitمفاهیم کلی پایگاه‌های داده و شیوه‌ی اتصال نرم‌افزار به یک سیستم پایگاه دادهمفاهیم اصلی وب‌سرورها و کار با وب‌سروری خاص (مثل Nginx یا Apache Tomcat)اصولی از طراحی و توسعه‌ی سیستم‌های نرم‌افزاری (مثلاً SOLID، طراحی سیستم، تست، و…)مجازی‌سازی یا کانتینرسازی و ابزارهای مرتبط با آن (همچون Docker)ده‌ها مهارت دیگر (کار تیمی، امنیت وب و…)برنامه‌نویسی فقط یکی از چندین مهارت مورد نیاز استمی‌بینید که برنامه‌نویسی فقط یکی از مهارت‌های بسیاری است که شخص به آن نیاز دارد. از سوی دیگر، زمانی که شخص بتواند دانش‌ها و مهارت‌های مورد نیاز برای یک حوزه‌ی خاص را فرا بگیرد، یادگیری کار با ابزار جدید برایش چندان زمان‌بر نخواهد بود. مثلاً یک توسعه‌دهنده‌ی back-end که تا کنون با Java و فن‌آوری‌های مرتبط با آن کار کرده و استقرار اپلیکیشن‌های خود را با AWS انجام می‌داده است، با صرف حدود چند ماه می‌تواند به سراغ توسعه‌ی back-end با #C رفته و این بار اپلیکیشن‌های خود را نیز روی Azure مستقر کند (چنین تغییری مطمئناً بی‌هزینه نیست و همچنین زمان می‌برد تا به فن‌آوری‌های جدید عادت کند؛ اما دیگر نیازی به یادگیری مجدد تمامی دانش و فنون مرتبط با توسعه‌ی back-end نیز وجود ندارد).پس می‌توان دریافت که برای یک فرد تازه‌وارد آن‌چه اهمیت دارد فراگیری دانش و فن است، نه ابزار. واقعاً تفاوت چندانی نمی‌کند اگر هم‌اکنون با Python شروع کنید، یا با ++C یا Java یا هرچه. اگر هدف خود را از پیش مشخص کرده‌اید، می‌توانید نگاهی به آگهی‌های کاری عنوان شغلی مد نظر خود انداخته [۵] و ببینید که عموماً چه ابزاری را ترجیح می‌دهند. و اگر فعلاً هدف مشخصی ندارید، با یکی از زبان‌های برنامه‌نویسی سطح بالا و همه‌منظوره (high-level و general-purpose) که منابع آموزشی مبتدی به آن‌ها توجه بیشتری دارند [۶] آموزش را شروع کرده و اصول و مفاهیم الگوریتم، فلوچارت، برنامه‌نویسی و حل مسئله را یاد بگیرید. و اگر زبانی که با آن شروع کرده بودید برای رسیدن به هدفتان چندان مناسب نبود، هیچ جایی برای نگرانی نخواهید داشت؛ چرا که پس از گذر مرحله‌ی یادشده و فراگیری اصول، به راحتی و تنها با صرف کمی وقت می‌توانید هر زبان جدید دیگری را نیز یاد بگیرید [۷].نمونه‌ای از کد منبع برنامه‌ای به زبان برنامه‌نویسی &quot;Brainfuck&quot;!پیشتر در مطلب «راهنمای جامع برنامه‌نویس‌شدن» تلاش کرده‌ام مراحل مختلف در روند یادگیری برنامه‌نویسی را از هم تفکیک کرده و همچنین توضیح داده‌ام که از چه مرحله‌ای به بعد می‌توانید به سراغ فراگیری یک زبان جدید بروید. https://virgool.io/@pouyan_01001010/ultimate-programming-guide-ad4qinsvhlc9 نقشه‌ی راهپرسشی که درواقع باید به دنبال پاسخش باشید (اما نیازی نیست شروع یادگیری برنامه‌نویسی را برای یافتن این پاسخ به تأخیر افکنید) این است: «برای دستیابی به تخصص x، کدام نقشه‌ی راه را پیش بگیریم؟» این پرسش کاملاً به‌جایی بوده و پاسخ‌دهی به آن نیز نیازمند تحقیق و بررسی است.در این‌جا جستجو در اینترنت و استفاده از سایت‌هایی چون roadmap.sh می‌تواند بسیار کارگشا باشد. اگر مطمئن نیستید که می‌خواهید به سراغ کدام شاخه بروید نیز می‌توانید دانش و مهارت‌هایی عمومی که میان بسیاری از شاخه‌های حوزه‌ی نرم‌افزار مشترک هستند را یاد بگیرید:برنامه‌نویسی و حل مسئله به کمک یکی از زبان‌های برنامه‌نویسی رایج: همان‌طور که پیش‌تر نیز اشاره شد، این مهارت در میان اکثر مشاغل مرتبط با کامپیوتر بسیار مفید است.طراحی صفحات ایستای وب به کمک HTML و CSS: کم‌ترین کاربردی که می‌تواند برایتان داشته باشد، توانایی راه‌اندازی یک وب‌سایت شخصی کوچک است که رزومه‌ی خود را در آن قرار دهید.مقدماتی از پایگاه داده و دستورات پایه‌ی زبان SQL: در بسیاری از پروژه‌های نرم‌افزاری نیاز به ذخیره‌ی داده‌هایی خواهید داشت و در این‌جا این مهارت بسیار مفید خواهد بود.کنترل نسخه با دستورات پایه‌ی Git: جهت ذخیره‌سازی مرتب و اصولی کدهایی که نوشتید و مدیریت تغییرات آن‌ها (بجای انبار کردنشان در New Folder (1) و New Folder (2) و…!) و همچنین انجام یک پروژه‌ی تیمی، آشنایی با Git و استفاده از یک سرویس ارائه‌دهنده‌ی آن (مثلاً github.com) برای شما حیاتی خواهد بود.کدنویسی تمیز و مبانی مهندسی نرم‌افزار: اگر برنامه‌ی شما کار می‌کند، لزوماً به این معنا نیست که برنامه‌ی درستی نوشته‌اید! کدهای شما لازم است از استانداردهایی پیروی کند و برنامه‌ی شما باید اصولی طراحی شده باشد و بتوان آن را به درستی عیب‌یابی کرد، توسعه داد و… . در این‌جا آشنایی با مبانی مهندسی نرم‌افزار، تحلیل و طراحی سیستم‌های نرم‌افزاری و همچنین آشنایی با استانداردهای کدنویسی تمیز و اصولی اهمیت دارد.اگر برنامه‌ی شما کار می‌کند، لزوماً به این معنا نیست که برنامه‌ی درستی نوشته‌اید!برای یادگیری هر یک نیز منابع بی‌شماری در قالب کتاب، دوره‌های ویدیویی و… وجود دارد. حتی نیاز چندانی به صرف هزینه ندارید و به ویژه اگر سطح آشنایی شما با زبان انگلیسی intermediate به بالا باشد، تقریباً هر چیزی را می‌توانید به صورت رایگان و یا با صرف هزینه‌ای ناچیز یاد بگیرید (۸). همچنین در خصوص مفاهیم مقدماتی که شمار متقاضیان برای یادگیری آن‌ها زیاد است نیز به فارسی یا هر زبان دیگری، منابع گوناگونی پیدا می‌شود (۹).جمع‌بندیزبانْ ابزار بوده «چه زبانی یاد بگیرم؟» پرسشی اشتباه است. اگر از پیش هدف مشخصی دارید و می‌دانید که می‌خواهید به کجا بروید، با جستجو در اینترنت به دنبال نقشه‌ی راه برای رسیدن به آن باشید و از بررسی آگهی‌های کاری جهت اطلاع از آخرین فن‌آوری‌های مورد نیاز نیز غافل نشوید. اگر هدفتان مشخص نیست نیز بجای جستجوی بیهوده برای انتخاب ابزار، به دنبال فراگیری دانش و فنونی باشید که در بیشتر شاخه‌های دنیای کامپیوتر مورد استفاده قرار می‌گیرند. بجای هفته‌ها تحقیق برای این که از کجا شروع کنید، از جایی شروع کنید!یادداشت‌هاو نه زبان‌های توصیف سخت‌افزاری - همچون Verilog - یا زبان‌های markup - مثل HTML - یا مواردی از این دستهر ساله IEEE لیستی از برترین زبان‌های برنامه‌نویسی را منتشر می‌کند.توضیح فنی: همگی آن‌ها ماشین تورینگ کامل محسوب می‌شوند. هر یک از دانش/مهارت‌های مثال‌زده‌شده، با بسیاری از شاخه‌ی دیگر نیز هم‌پوشانی داشته و قرار هم نیست که فرد به همگی آن‌ها مسلط باشد (مثلاً مجازی‌سازی خود یک تخصص جدا محسوب می‌شود).اما به هر حال گاهی نیز کارفرمایان از این موضوع سواستفاده کرده و ممکن است بخواهند شخصی را استخدام کنند که همزمان چندین عنوان شغلی را برایشان پُر کند (تا فقط به یک نفر حقوق دهند!) – مثلاً شخصی به مثابه یک «چاقوی چندکاره» که هم بجای توسعه‌دهنده‌ی iOS ایفای نقش کند، هم به عنوان ادمین پایگاه داده، هم مهندس داده، جراح قلب، هیتمن، مسئول موتورخانه‌ی زیردریایی کلاس آکولا، فضانورد متخصص EVA، تحلیل‌گر مسائل لیختن‌اشتاین و فیلسوف علم!سایت‌های StackOverflow ،LinkedIn و همچنین سایت‌های ویژه‌ی کاریابی می‌توانند منابع خوبی باشند. برای داشتن یک دید آماری وسیع‌تر، تلاش کنید هم به شرکت‌های متوسط و بزرگ توجه داشته باشید و هم به استارتاپ‌ها و شرکت‌های کوچک.مثلاً Java ،C++ ، JavaScript ،C# ،Python یا… – اگر خیلی مردد هستید، پیشنهاد می‌کنم تصادفی انتخاب کنید! مثلاً به همان رتبه‌بندی IEEE سر بزنید و هر کدام که در سال جاری رتبه‌ی ۱ بود (رتبه‌ها هرسال جابه‌جا می‌شوند) را انتخاب کنید؛ یا اصلاً میان چند رتبه‌ی برتر (ضمن نادیده‌گیری زبان‌های برنامه‌نویسی  domain-specific و زبان‌های غیربرنامه‌نویسی) تاس بریزید!مثالی که عمدتاً برای این موضوع استفاده می‌کنم، یادگیری رانندگی است. شما در یک کلاس رانندگی پایه‌ی ۳ ثبت‌نام کرده و رانندگی با یک خودروی سواری (مثلاً پراید یا هرچه در آن لحظه آموزشگاه برای شما موجود داشت) را به شما یاد می‌دهند. زمانی که اصول کلی رانندگی را یاد گرفتید و کمی نیز به کنترل خودرو در جاده مسلط شدید، که معمولاً چند هفته تا چند ماه طول می‌کشد، بعید است بیش‌تر از چند ساعت تا چند روز وقت بخواهید تا بتوانید رانندگی با تقریباً هر خودروی سواری جدیدی را هم فرا بگیرید (در بدترین حالت، مثلاً شما رانندگی را با یک سدان دنده‌دستی آغاز کردید و حال قرار است یک SUV دنده‌اتوماتیک را برانید که نهایتاً با صرف تنها چند روز زمان، تا حدود قابل قبولی به آن مسلط خواهید شد). حال تصور کنید که شخصی بجای ثبت‌نام در کلاس رانندگی، نخست هفته‌ها وقت بگذارد و تحقیق کند که بهتر است رانندگی را با پراید آغاز کند، با پژو یا با چه! مثلاً محتوای آموزشی رایگان زیادی را در وب‌سایت YouTube (که به دلایلی نامعلوم و بدون شک مسخره، سال‌هاست که در ایران فیلتر است) خواهید یافت.به عنوان نمونه، برای یادگیری مقدمات Git به زبان فارسی می‌توانید از آموزش گیت توسط جادی استفاده کنید.</description>
                <category>پویان</category>
                <author>پویان</author>
                <pubDate>Thu, 23 Dec 2021 19:45:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاه‌برداری Web3</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyan_01001010/web3-fraud-hl0nd5do0df8</link>
                <description>مطب پیش رو ترجمه‌ای از یادداشتی در بلاگ «;login:»، تحت عنوان The Web3 Fraud به قلم نیکلاس ویور (Nicholas Weaver) است. تمامی پرانتزها (بجز آن‌هایی که bold شده‌اند) و براکت‌ها و همچنین بخش یادداشت‌های مترجم در هنگام ترجمه اضافه شده‌اند و در متن اصلی موجود نیستند.ترجمه و بازنشر این یادداشت به معنای تأیید یا رد محتوای آن نیست و فقط با هدف اطلاع‌رسانی افراد فنی و علاقه‌مندان انجام شده است (و نقد از جانب ایشان نیز بسیار مطلوب می‌باشد). همچنین امید است که تبدیل به بهانه‌ای در دست دولتمردان و قانون‌گذاران جهت محدود‌سازی معاملات ارزهای دیجیتال و یا توقف تحقیق و توسعه در این حوزه نشود (آگاهی‌رسانی قابل قبول است؛ اما قضاوت و تصمیم‌گیری نهایی باید به عهده‌ی مردم باشد. ایجاد محدودیت در معاملات ارزهای دیجیتال فقط مشوق معاملات زیرزمینی و خارج از دایره‌ی قانون، و همچنین نابودسازی بسیاری از پتانسیل‌های مثبت احتمالی خواهد بود).تا کنون عملاً تمامی خوانندگان ;login: شنیده‌اند که جوری از عبارت‌های «وب۳» و «dappها» [۱] سخن به میان آورده می‌شود که انگار نوعی انقلاب بزرگ هستند. [درواقع] نیستند. شالوده‌‌های فنی آن‌ها به قدری افتضاح‌اند که واضح است این عبارات تنها برای گزافه‌پردازی (hype) در مورد رمزارزهای پشتشان وجود دارند. کاربردپذیری واقعی این سیستم‌های «غیرمتمرکز»، از پیش در سیستم‌های توزیع‌شده‌ی مدرن و به شکل‌هایی چندین مرتبه‌ی بزرگی بهینه‌تر و تواناتر در دسترس است [۲].اما نخست چند واژه‌ی فنی. یک سیستم توزیع‌شده، متشکل از چندین موجودیت شناسایی‌شده و قابل نام‌بردن است. DNS [۳] یک مثال از چنین سیستم توزیع‌شده‌ای است؛ چرا که یک سلسله‌مراتب از مسئولیت‌ها و روابط کاری برای ساخت یک پایگاه داده‌های تخصصی با یک PKI رمزنگاری‌محور متناظر وجود دارد [۴]. به شکلی مشابه، وب یک سیستم توزیع‌شده است، جایی که محاسبات نه تنها میان سرورهای گوناگون پخش شده است، بلکه وظیفه‌ی انجام رایانش نیز در یک صفحه‌ی وب میان مرورگر و سرور به اشتراک گذاشته شده است.یک سیستم غیرمتمرکز، از سوی دیگر، خود را از انگاشت موجودیت‌های شناسایی‌شده رها می‌کند. بجای آن همه می توانند در آن شرکت کرده و فرض می‌شود که شرکت‌کنندگان در خصومت متقابل (mutual antagonism) به سر می‌برند و یا حداقل منافع خودشان را بیشینه می‌کنند. از آن‌جایی که سیستم‌های غیرمتمرکز به نوعی رأی‌گیری وابسته هستند، خطر یک مهاجم که صندوق رأی را پُر کند همیشه خط مقدم است. چرا که به هر حال، یک مهاجم به سادگی می‌تواند دسته‌ای عروسک خیمه‌شب‌بازی، موسوم به sibyl، ایجاد کرده و هر تعداد رأی که می‌خواهد جمع کند.در یک سیستم توزیع‌شده، به راحتی می‌توان با sibylها برخورد کرد؛ چرا که موجودیت‌های مسئول در سیستم وجود داشته که همچون دربان عمل می‌کنند. این دربانان همچنین جهت پیشگیری از فعالیت «نامطلوب» استخدام می‌شوند. این به ویژه در خصوص دربانان اقتصادی صحیح است که پردازش پرداختْ انجام داده و تعهداتی قانونی برای مسدودسازی طیف‌های وسیع فعالیت‌های مجرمانه را دارند.سیستم‌های غیرمتمرکز ادعای ازمیان‌برداشتن حضور دربانان را دارند. اما مشکلی وجود دارد؛ چرا که بدون چنین دربانانی، هیچ راه‌حلی کارا برای مسئله‌ی sibylها وجود ندارد. بجای آنْ ترفندهایی ناجور وجود دارد، همچون یک سیستم «proof of work» که از sibylها فقط از طریق نیاز به هدر دادن منابع ممانعت می‌شود، یا «proof of stake» که طراحی آن به معنای واقعی کلمه برابر «هرکه بامش بیشتر، برفش بیشتر» [۵] است. [۶] دورنمای وب۳با این پیش‌زمینه، بیایید نگاهی به فن‌آوری‌های واقعی اصلی در وب فعلی و دورنمای «وب۳» داشته باشیم. در حال حاضر برای من ۲۰ دلار در ماه هزینه دارد تا در این سیستم رایانشی توزیع‌شده مشارکت داشته باشم.در نسخه‌ی فعلی وب، ما با  DNS lookup [۷] شروع می‌کنیم که نامی انسانی (نام دامنه) را به وسیله‌ی یک سیستم توزیع‌شده، به هویت یک سرور (IP) وصل می‌کند. به عنوان یک متصدی سایت، من با یک ثبت‌کننده قرارداد می‌بندم تا نام دامنه‌ی [سایت] من را فراهم سازد. این نخستین از دو دربانی است که من با آن‌ها مواجه می‌شوم که در مرتبه‌ی سالی ۱۰ دلار هزینه دارد. سپس همچنین نیاز دارم که عملیات DNS authority server خود را یا اجرا کنم و یا به قرارداد درآورم که اگر نخواهم خودم این کار را انجام دهم، ثبت‌کننده‌ها معمولاً آن را ارائه می‌دهند.حال من سرور و روش ذخیره‌سازی خود را نزد دربان دیگری راه‌ می‌اندازم: ارائه‌دهنده‌ی هاست من. یک روش هاستینگ خوب (اگر بسیار گران)، EC2ی آمازون وب‌‌سرویس (AWS) است. من با سایتی کوچک شروع کرده، و لذا احتمالاً یک ریزطرح [۸] کارم را راه می اندازد، که شامل ۱ هسته‌ی CPU و یک گیگابایت حافظه در ازای حدود ۸ دلار در ماه است، با ۰/۰۸ دلار به ازای هر گیگابایت در ماه برای فضای ذخیره‌سازی ماندگار و ۰/۰۹ دلار به ازای هر گیگابایت برای بازدیدکنندگان وب‌سایت من.در نهایت، من سایتم را می‌سازم. سایت من حقیقتاً یک رایانش توزیع‌شده است که میان سرور من و مرورگرهای وب کاربران من تقسیم شده است. مرورگر بازدیدکننده در حال اجرای جاوااسکریپت بوده که پردازش‌های سمت کاربر و نمایش گرافیکی را انجام می‌دهد، درحالی که سمت من شامل یک سرور HTTP، منطق سفارشی‌سازی‌شده‌ی من و احتمالاً پایگاه‌داده‌ای برای ذخیره‌سازی داده‌ی کاربران به شکلی کارآمد است. این طراحی، اعتماد را قسمت می‌کند: مرورگر کاربر فقط برای داده‌های همان کاربر مورد اعتماد است، درحالی که منطق سرور برای دسترسی به داده‌های تمام کاربران مورد اعتماد قرار گرفته است. فضای ذخیره‌سازی ماندگار در اصل روی سرور قرار دارد، اما می‌توانم داده‌ها برای دسترسی سریع‌تر را روی کلاینت کَش کنم. تمام آن‌چه گفته شد احتمالاً ۲۰ دلار در ماه برای من هزینه داشته باشد.حال آنچه قرار است «نسخه‌ی سوم وب» باشد چه به این دورنما اضافه می‌کند؟ وب۳‌ی رمزارز، [خودش] با تمام زیرساخت موجود ما آغاز می‌شود. بنابراین من همچنان به یک نام DNS نیاز دارم، همچنان به یک سرور نیاز دارم، همچنان به یک فضای ذخیره‌سازی نیاز دارم، و همچنان یک رایانش توزیع‌شده دارم که میان مرورگر و سرور رخ می‌دهد. لذا من تا این‌جا هیچ یک از دربانان را از سیستم توزیع‌شده‌ی مرسوم حذف نکردم، که نشان می‌دهد ادعای تمرکززدایی بی‌دربان نادرست است.وب۳ فقط در مورد افزودن یک لایه‌ی پیچیدگی اضافه در قالب توجیه رمزارزهای پشتش است. یک کیف پول رمزارز به مرورگر وب افزوده می‌شود و بخشی از رایانش و ذخیره‌سازی نیز از سرور من به یک زیرساخت غیرمتمرکز رمزارز جابه‌جا می‌شود. زمانی که کاربری می‌خواهد از سرویس من استفاده کند، مقداری رمزارز پرداخت خواهد کرد که رایانش سمت رمزارز را انجام دهد، و هرآنچه باقی می‌ماند به عنوان کارمزدی برای سرویس من به من منتقل می‌شود. بنابراین آیا زیرساخت جدید چیزی مفید ارائه می‌دهد؟ بگذارید در درجه‌ی نخست روی اتریوم تمرکز کنیم؛ اما همین مشکلات، فارغ از رمزارز مورد استفاده در پیش‌زمینه ظاهر می‌شوند.برای شروع، اتریوم مفهوم جفت‌سازی یک برنامه‌ی کوچک به انتقال اتریوم را در خود دارد [۹]. این برنامه‌ها به زبانی [برنامه‌نویسی] بنام Solidity نوشته شده و سپس به یک بازنمود واسط ماشین‌پشته‌ای-محور، کامپایل می‌شوند. البته این که اجازه داد کدی دِیمی، احتمالاً تا ابد اجرا شود، ایده‌ی خوبی نیست. بنابراین بجای آن هر برنامه فقط به ازای شمار محدودی از دستورالعمل‌ها اجرا می‌شود، تا زمانی که یا کامل و یا متوقف شود.واحد اندازه‌گیری میزان رایانش، «گَس» (gas) نامیده می‌شود [۱۰]، به شکلی که دستورالعمل‌ها و عملیات‌های گوناگون، مقادیر متفاوتی از گس را برای پردازش نیاز دارند. مجموع هزینه‌های یک تراکنش، برابر میزان گس مصرفی در قیمت گس است.هر بلوک دلخواه از بلاک‌چین اتریوم، یک مقدار بیشینه‌ی [گس] اجرا را نشان می‌دهد، درحال حاضر ۳۰ میلیون گس. و سیستم هر ۱۵ ثانیه یک بار بلوک جدیدی ایجاد می‌کند، که به این معناست که مجموع توان رایانشی شبکه‌ی اتریوم، ۲ میلیون گس/ثانیه است؛ چرا که این مقدار محاسباتی است که در لجر اتریوم ثبت می‌شود.تخمین هزینه‌ی محاسبات دلخواه (بر واحد «گس») پیچیده است؛ اما بگذارید فرض کنیم که ما فقط به ساده‌ترین عملیات علاقه‌مندیم: جمع عدد صحیح ۲۵۶ بیتی. هر جمع ۳ گس هزینه دارد. بنابراین در سطح جهانی، این سیستم به ۶۰۰,۰۰۰ جمع در ثانیه می‌رسد.این [مقدار] را با یک رزبری‌پای مقایسه کنید، یک کامپیوتر ۴۵‌دلاری تک‌بورد که چهار پردازنده‌ی ۱.۵ گیگاهرتزی دارد. هر هسته دارای دو ALU (واحد محاسبه و منطق) بوده و چهار دستورالعمل برای انجام یک جمع ۲۵۶ بیتی نیاز دارد، چرا که واحد پایه برای رزبری‌پای (و اکثر دیگر کامپیوترهای مدرن) ۶۴ بیت است. بنابراین هر هسته عملکرد حداکثری ۷۵۰,۰۰۰,۰۰۰ جمع در ثانیه را داشته و جمعاً حداکثر ۳,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰ جمع بر ثانیه. رُک گفته شود، «کامپیوتر جهانی» اتریوم تقریباً ۱/۵,۰۰۰ (یک پنج‌هزارم، برابر با ۰/۲٪) توان محاسباتی یک رزبری‌پای ۴ را دارد!این ممکن بود قابل قبول باشد، اگر انجام محاسبات به طرز وحشتناکی گران نیز نبود. کارمزدهای فعلی تراکنش برای ۳۰ میلیون گس، بیش از ۱ اتر است. با قیمت فعلیِ حدودِ ۴۰۰۰ دلار به ازای هر اتر، به این معناست که یک ثانیه از رایانش اتریوم، ۲۵۰ دلار هزینه دارد. بنابراین صرفاً یک ثانیه از ماشین مجازی اتریوم، ۲۵ برابر بیشتر از طرح EC2‌ی بسیار پرقابلیت‌ترِ من دارد. و یا می‌تواند برای من چندین رزبری‌پای بخرد.در مورد فضای ذخیره‌سازی چطور؟ تمامی بلاک‌چین اتریوم فقط ۱ ترابایت داده است و هر ثانیه نیز تنها چندصد کیلوبایت به آن افزوده می‌شود. ذخیره‌ی [فایل‌هایی جمعاً به اندازه‌ی کل] بلاک‌چین اتریوم با استفاده از یک سرویس تجاری قدرتمند همچون آمازون E3 فقط ۲۰ دلار در ماه هزینه دارد.حتی بهینه‌ترین استراتژی ذخیره‌سازی در اتریوم نیازمند ۶۰۰ گس بر بایت است. با این وجود تمام توان محاسباتی شبکه فقط ۲ میلیون گس/ثانیه است، بنابراین ذخیره‌ی ۱ مگابایت نیازمند ۳۰۰ ثانیه است. بنابراین نه تنها بلاک‌چین اتریوم فقط می‌تواند ۳ کیلوبایت داده در هر ثانیه ذخیره کند، بلکه ذخیره‌سازی همان ۳ کیلوبایت داده نیز ۲۵۰ دلار هزینه دارد! در نتیجه، نوشتن یک پیام ۳ کیلوبایتی بر روی بلاک‌چین اتریوم همان‌قدر هزینه دارد که ذخیره‌ی کل یک ترابایت بلاک‌چین اتریوم روی آمازون برای یک سال. یا همان‌قدر هزینه دارد که خرید یک M.2 SSD یک ترابایتی.نتیجه‌گیریمی‌دانم که برخی از طرفداران رمزارزها شاکی خواهند شد که بلاک‌چین مورد علاقه‌شان از اتریوم ارزان‌تر است. و واقعیت دارد، رمزارزهای کم‌استفاده ممکن است در قیاس با اتریوم، زمانی که در دورنمای «وب۳» استفاده می‌شوند، یک یا دو مرتبه‌ی بزرگی کم‌تر گران باشند. که هم‌چنان به این معناست که ۶ مرتبه‌ی بزرگی بدتر از روش‌های مرسوم توزیع‌شده هستند.پس چرا این همه گزافه‌پردازی وجود دارد؟ چون فضای رمزارز، در دل خود، فقط یک طرح پانزی [۱۱] بزرگ است که تنها راه پول در آوردن شرکت‌کنندگان اولیه‌اش این است که ساده‌لوحان بعدی وارد فضا شوند. تنها «کاربردپذیری» برای یک رمزارز (جدا از تراکنش‌های مجرمانه و کلاهبرداری‌های مالی) چیزیست که یکی دیگر برایش پول می‌دهد و هرچیزی که تظاهر کند یک کاربردپذیری احتمالی در جهان واقعی دارد، وجودش تنها برای یافتن ساده‌لوح‌های جدید است.گذشته از این‌ها، یک برنامه‌نویس که ساده‌ترین تست یک نمونه‌ی اولیه وب۳ را انجام می‌دهد، قرار است به رمزارز نیاز پیدا کند، رمزارز خرج کند، و همچنین هر اپلیکیشنی نیز تمامی کاربران را ملزم به پرداخت رمزارز خواهد کرد. حتی اگر خیلی زود به دلیل مشکلات فنی گریزناپذیر ترک شود، «وب۳» همچنان به هدف خود مبنی بر جمع کردن ساده‌لوحان بیشتر و استخراج پولشان رسیده است.بنابراین در نهایت وب۳ یک حقه‌بازی است، یک کاخ فن‌آورانه که کاملاً بی‌فایده است، همان‌طور که هرکس که تلاش بر پیاده‌سازی آن در یک مورد کاربرد واقعی کند نیز به سرعت کشف خواهد کرد. با این حال البته یک گونه‌ی بسیار شگفت‌انگیز از شکار خرخون‌ها [۱۲] است.یادداشت‌های مترجم۱. مخفف decentralized application یا اپلیکیشن‌های غیرمتمرکز - ایده‌ای که در کنار مفهوم وب۳ شکل گرفته است. اپلیکیشنی که می‌تواند روی یک سیستم غیرمتمرکز (مثلاً شبکه‌ی اتریوم) اجرا شود و لذا اجرای آن تحت کنترل یک مرجع نیست.۲. برای درک تفاوت لغوی «توزیع‌شده» و «غیرمتمرکز»، به تصویر زیر (از Ethereum Stack Exchange) که چگونگی اعمال کنترل در شبکه‌های مختلف را نشان می‌دهد توجه کنید:به ترتیب از بالا: متمرکز، توزیع‌شده، نامتمرکزدر یک شبکه‌ی متمرکز، تمامی گره‌ها به یک گره مرکزی وصل شده‌اند و هیچ ارتباطی با یک‌دیگر ندارند. در یک شبکه‌ی توزیع‌شده، ساختاری سلسله‌مراتبی وجود دارد و کنترل بین سطوح مختلفی توزیع گشته است (البته برخلاف آن چه در تصویر نشان داده می‌شود، لزوماً ساختار هرمی ندارد و ممکن است یک گره توسط چندین گره مافوق خود به صورت همزمان کنترل شود، در حالی که هیچ یک از گره‌های مافوق، کنترلی روی یک دیگر ندارند). در یک شبکه‌ی توزیع‌شده، کنترل به طور کامل حذف شده و گره‌ها می‌توانند ارتباط متناظر با یک‌دیگر برقرار سازند.۳. سرواژه از Domain Name System - حاضران موجود در شبکه‌ی کامپیوتری، با شناسه‌ی IP خود شناخته می‌شوند. برای دسترسی به وب‌سایت‌های اینترنتی (که اساساً چیزی نیستند جز نرم‌افزاری بر روی کامپیوترهایی متصل به اینترنت، موسوم به «سرور») نیز اصولاً باید از شناسه‌ی IP استفاده شود که بخاطر سپردن آن برای انسان دشوار است. در عوض از نام دامنه استفاده می‌شود و سرورهای DNS همچون دفترچه‌تلفن‌هایی بوده که نام دامنه‌ی سایت‌ها را در کنار IP آن‌ها نگهداری می‌کنند.۴. سرواژه از public key infrastructure - گواهی‌های دیجیتالی توسط این زیرساخت تأمین می‌شوند.۵. برابر «he who has the gold makes the rules» یا «آن که طلا دارد قوانین را تعیین می‌کند»۶. روش «اثبات کار» یا «proof of work» الگوریتمی مورد استفاده‌ی بیت‌کوین و شماری دیگر از شبکه‌های مبتنی بر بلاک‌چین  است که در آن جهت ثبت داده‌های جدید بر روی بلاک‌چین، نیاز به تخصیص منابع سخت‌افزاری و انجام پردازش‌های سنگین و زمان‌بر وجود دارد. همچنین جعل داده‌های موجود بر روی بلاک‌چین نیز نیازمند صرف منابع بسیار چشم‌گیری بوده که انجام آن در عمل ناممکن است. اشکال این روش، مصرف بی‌رویه‌ی انرژی است. برای رفع آنْ چندی دیگر از شبکه‌ها – همچون کاردانو، پولکادات، سولانا و... – از روش ابداعی دیگری موسوم به «اثبات سهام» یا «proof of stake» استفاده می‌کنند که در آن ثبت داده‌های جدید منوط بر در اختیار داشتن مقداری ارز بوده و جعل داده‌های موجود نیز نیازمند کنترل روی مقادیر زیادی پول (و یا تعداد زیادی sibyl با مقدار کمی پول) بوده که آن هم در عمل ناممکن است (یا اصولاً تلاش می‌شود که باشد. این روش هنوز تا حدودی جنبه‌ی آزمایشی دارد و در حال توسعه است).لیستی از محبوب‌ترین رمزارزهایی که سیستم‌آن‌ها از الگوریتم اثبات کار و اثبات سهام استفاده می‌کنند را به ترتیب در ۱ و ۲ می‌توانید مشاهده کنید. این البته تنها یکی از لایه‌های امنیتی یک سیستم مبتنی بر بلاک‌چین است. همچنین روش‌های دیگری (proof of activity و proof of burn و...) مثلاً شبکه‌ی Neo از روشی با نام proof of stake decentralized Byzantine fault tolerant استفاده می‌کند.۷. بازگردانی یک رکورد DNS از یک سرور DNS.۸. عبارت اصلی، micro-instance است. در بحث خدمات ابری، منظور از instance (نمونه) عموماً یک ماشین مجازی (VM) با منابعی مشخص است که برای انجام وظایف خاصی (مثلاً هاستینگ یک وب‌سایت) سفارشی‌سازی می‌شود و در طرح‌های تجاری گوناگون به فروش می‌رسد (مثلاً طرحی ویژه‌ی دارندگان یک وب‌سایت کوچک و کم‌حجم). لذا می‌توان آن را مَجاز از یک طرح (plan) خدمات نیز دانست و در ترجمه نیز از لفظ «طرح» استفاده شده است.. ۹. منظور قرارداد هوشمند یا smart contract است.۱۰. در انگلیسی، gas به معنای «گاز» و مَجاز از «سوخت» است. در شبکه‌ی اتریوم نیز به عنوان تعیین‌کننده‌ی کارمزد مورد نیاز برای انجام یک تراکنش یا اجرای یک قرارداد هوشمند خوانده می‌شود. هدف از وجود این سیستم، تمییز نهادن میان دو عملیات مختلف از نظر نیاز به منابع سخت‌افزاری است. برای مثال هرچه پردازش‌های سنگین‌تری قرار است روی شبکه‌ی اتریوم انجام شود، gas بیشتری مورد نیاز است و لذا کارمزد بالاتری نیز باید پرداخت شود.۱۱. طرح پانزی نوعی کلاهبرداری بوده که در آنْ فرد کلاه‌بردار، عموماً با وعده‌هایی وسوسه‌انگیز همچون ارائه‌ی سودهای تضمینی هنگفت، ثروت سرمایه‌گذارانی را جلب می‌کند؛ اما بجای استفاده از این سرمایه برای خلق ارزش و رسیدن به سوددهی، سودی که به سرمایه‌گذاران اولیه وعده داده شده است را از طریق سپرده‌ی سرمایه‌گذاران بعدی پرداخت می‌کند. و سود موعود به سرمایه‌گذاران بعدی نیز از سرمایه‌گذارانی که پس از آن‌ها (و پیرو تبلیغات سرمایه‌گذاران اولیه‌ای که حال به سود خوبی رسیده‌اند) وارد سیستم شده‌اند پرداخت می‌شود. این چرخه به همین شکل ادامه پیدا می‌کند: در هر گام، افرادی به سودهای چشم‌گیر رسیده و افراد بیشتری نیز به هوای سود به سیستم اضافه می‌شوند. در نهایت و در یک مقطع زمانی، کلاه‌بردار اقدام به برداشتن ثروتی هنگفتی که در آن لحظه در اختیار دارد کرده و با آن فرار می‌کند و سر آخرین (و بزرگ‌ترین) سری از سرمایه‌گذاران را بی‌کلاه می‌گذارد. تفاوت این تکنیک با طرح‌های هرمی این است که در یک طرح هرمی، شرکت‌کنندگان خود می‌دانند که در طرحی هرمی هستند (چرا که از آن‌ها خواسته می‌شود که برای دریافت سود، اقدام به معرفی شرکت‌کنندگان جدیدی به سیستم نمایند). ولی در یک طرح پانزی، تصور شرکت‌کنندگان (و حتی نهادهای دولتی و قضایی!) این است که در یک سرمایه‌گذاری معقول شرکت کرده‌اند (به آن‌ها گفته شده است که پولشان مثلاً در زمینه‌ی کسب و کار، مسکن یا... سرمایه‌گذاری شده و سود پرداختی از همین‌جا به دست می‌آید).از راه‌های تشخیص طرح‌های پانزی (که البته پیچیدگی‌های خاص خود را دارد)، توجه به نظریه‌ی اقصادی Modern Portfolio است. شبه‌نمودار زیر، رابطه‌ی میان سوددهی و ریسک در یک طرح سرمایه‌گذاری را نشان می‌دهد:MPTواضح است که با افزایش سوددهی یک طرح، الزاماً میزان ریسک آن نیز افزایش می‌یابد. بهینه‌ترین طرح‌های سرمایه‌گذاری، روی منحنی سبز قرار می‌گیرند: جایی که میزان ریسک تناسب معقولی با میزان سوددهی دارد. طرح‌های غیربهینه در زیر این منحنی قرار می‌گیرند: جایی که سرمایه‌گذار بابت سود کم‌تر، ریسکی غیر ضروری متحمل می‌شود. و طرح‌های کلاه‌برداری معمولاً در بالای نمودار قرار می‌گیرند: جایی که در ازای ریسک کم، سود بسیار نامعقولی وعده داده شده است؛ سودی که امکان رسیدن به آن با این میزان ریسک، اساساً وجود ندارد.پ.ن: من اقتصاددان نیستم و این یادداشت حاصل مطالعات شخصی است. از آن به عنوان توصیه‌ی مالی استفاده نکنید و در صورت تشخیص هرگونه نقص یا خطایی نیز اینجانب را مطلع سازید.۱۲. ترجمه‌ی پیشنهادی برای «nerd sniping» - این لفظ برای نخستین‌بار در یک کامیک از سایت XKCD باب شد. در این کامیک، شخصی در گوشه‌ی خیابان و کنار یک خط‌کشی عابر پیاده نشسته است. هر گاه که یک «خرخون» (در آن مورد خاص: یک فیزیک‌دان) در حال رد شدن از وسط خیابان است، شخص یک تابلو را بالا گرفته که بر رویش یک مسئله‌ی نسبتاً پیچیده نوشته است (در آن مورد خاص: محاسبه‌ی مقاومت جایگزین میان دو نقطه‌ی مشخص بر روی یک شبکه‌ی دوبُعدی بی‌نهایت از مقاومت‌های ایده‌آل یک اُهمی) و با این کار، خرخون در وسط خیابان موقف شده و جهت حل مسئله، به شدت در فکر فرو می‌رود؛ به اندازه‌ای که حواسش از اطرافش پرت شده و توسط یک کامیون زیر گرفته می‌شود. شخص نام این «ورزش» را شکار خرخون‌ها یا nerd sniping گذاشته است. منظور این است که به وسیله‌ی ارائه‌ی یک چالش دشوار یا زمان‌بر، می‌توان یک «خرخون» را به شدت درگیر کرد، به شکلی که وی از هر چیز دیگری غافل شود و تمام تمرکز خود را فقط متمرکز بر حل آن مسئله کند.دیدگاه شخصی مترجمنویسنده‌ی مطلب بالا، فارغ‌التحصیل دکترای علوم کامپیوتر از دانشگاه برکلی است و احتمالاً کم‌تر بتوان از دانش وی در زمینه‌ی کامپیوتر را زیر سؤال برد. اما به نظر می‌رسد واژه‌ای وجود داشته باشد که یک کاربر معمولی اینترنت در ایران، آن را نزدیک‌تر از او لمس کرده باشد: کنترل. تجربه‌ی دیدن پیغام‌هایی تکراری از قبیل «HTTP/1.1 403 Forbidden» یا «Your client does not have permission to get URL from this server» یا «This item is not available in your country» این پرسش را به میان می‌آورد که اساساً چرا یک کشور باید تصمیم بگیرد که وب‌سایتی نباید به ساکنان کشور دیگری خدمات دهد (و همچنین پیغام «دسترسی به تارنمای فراخوانده شده امکان‌پذیر نمی باشد» که پرسش مشابهی را در خصوص دولت‌مردانِ عاشقِ تصمیمات الله‌بختکی و ساکنان کشور خودمان پیش می‌آورد). نویسنده اشاره‌ای به قانون‌شکنی کرد. مسئله این است که هر قانونی لزوماً عادلانه نیست. من اگر بخواهم مادامی که در ایران هستم فقط کمی FIFA بر روی پلتفرم Origin بازی کنم، از یک منظر صرفاً یک گیمر معمولی هستم که قرار است دقایقی را به یک بازی فوتبال آنلاین معمولی اختصاص دهد؛ اما از منظری دیگر نیز یک مجرم قانون‌شکن هستم که قوانین دفتر کنترل دارایی‌های خارجی ایالات متحده‌ را زیر پا گذاشته‌ام!بدیهست که یک سیستم متمرکز یا توزیع‌شده، بسیار پایدارتر و پرامکانات‌تر از یک سیستم غیرمتمرکز خواهد بود و بسیاری از ایده‌ها و وعده‌هایی که ممکن است از سوی جامعه‌ی رمزارزها در خصوص وب۳ داده شود کاملاً پوچ بوده و هرگز قابلیت اجرایی ندارند. اما یک مسئله‌ی مهم باقی می‌ماند: چقدر از امکانات را می‌خواهیم در ازای اِعمال چه سطحی از کنترل بر روی خودمان بکنیم؟ می‌توان از سرویسی کاملاً متمرکز استفاده کرد که توسط کسب و کاری با طرح تجاری مشخص پشتیبانی می‌شود، اما لازم است تماماً تابع مقررات وضع شده توسط آن پشتیبان نیز باشیم. می‌توان کمی تمرکززدایی کرد و از سیستمی توزیع‌شده استفاده کرد که شاید (نه الزاماً) امکانات کم‌تر و پشتیبانی ضعیف‌تری در آن ارائه شود، اما مدیریت، کنترل و درآمدزایی در آن نیز به شکلی توزیع‌شده بوده و تماماً در اختیار یک مرکز واحد نباشد. و می‌توان از سرویسی تماماً تمرکز‌زدایی‌شده استفاده کرد که در آن‌جا اساساً آتوریته‌ای وجود ندارد و همه‌چیز با نظر عُموم تعیین می‌شود، اما ممکن است امکاناتی چندان کارآمد، خوشایند و راحت نیز پیدا نشود.همه و همه به تعادلی میان سطح امکانات/پشتیبانی و سطح کنترل بر می‌گردد که بسته به مورد کاربرد آن متفاوت است. توسعه‌ی یک سیستم غیرمتمرکز همچنان می‌تواند توجیه‌پذیر باشد، مشروط بر این که دلیلی پیدا شود تا بخواهیم دشواری، هزینه و اصطحکاک بیشتر را با آزادی بیشتر معاوضه کنیم. مثلاً وجود یک صرافی غیرمتمرکز در قالب قراردادی هوشمند روی شبکه‌ی اتریوم، برای ما ایرانیانی که به دلیل تحریم‌ها، حتی برای انجام یک تراکنش مالی ساده نیز دردسرهای بسیار داریم، شاید بتواند تا حدودی توجیه‌پذیر باشد (قطعاً ایده‌آل نیست. صرافی‌های غیرمتمرکز محدودیت‌ها و دردسرهای خود را دارند و از سوی دیگر نیز در صورت وجود یک باگ در کد و از بین رفتن یا به سرقت‌رفتن دارایی‌های ما، هیچ‌کس پاسخگو نخواهد بود. اما در شرایط فعلی، همچنان می‌تواند برای ما توجیه داشته باشد). اما وبلاگی روی شبکه‌ی اتریوم؟ واقعاً جالب نیست که مجبور باشیم همچون دوران «SMSبازی»، برای کاراکتر به کاراکتر نوشته‌های خود پول پرداخت کرده و از ارسال تصویر و ویدیو نیز محروم باشیم! می‌توان از سرویس متمرکزی چون بلاگفا استفاده کرد که خوب نیاز است تماماً از قوانین خاص بلاگفا نیز پیروی شود. و یا می‌توان با کمی هزینه (که به مراتب کم‌تر از آپدیت نگه داشتن یک وبلاگ روی اتریوم بود) سرور شخصی خود را راه انداخت و به درجه‌ی بالاتری از آزادی دست یافت و تنها پیرو قوانین محلی مکان فیزیکی سرور بود (مثلاً اشتراک محتوای ناقض کپی‌رایت، قابل پیگرد قانونی خواهد بود؛ اما کسی نمی‌تواند مثلاً وبلاگ شما را حذف کند یا مشابه بلاگفا شما را مجبور به قراردادن بنر تبلیغاتی خاصی در گوشه‌ی آن کند).بنابراین برخلاف نظر تند نویسنده، شاید وب۳ یک طرح پانزی و سراسر بیهوده نباشد و واقعاً کاربردهایی برای آن پیدا شود. به نگر من، ورای تمام گزافه‌پردازی‌ها، جوگیری‌ها و کلاهبرداری‌ها، بد نیست همچنان نیم‌نگاهی به کاربردهای احتمالی قراردادهای هوشمند، dappها و سرویس‌های غیرمتمرکز داشت. شاید آینده آن‌گونه که طرفداران دوآتشه‌ی رمزارزها ترسیم می‌کنند نباشد. شاید اصلاً تغییرات ناچیزتر از چیزی باشند به بتوان آن‌ها را در قالب نسل جدیدی از وب رده‌بندی کرد. اما همچنان احتمال بالایی وجود دارد که چیزهایی مفیدی از میان فروم‌های بیت‌کوین، اتریوم و... یا از دل پروژه‌های قارچ‌گونه در آیند که واقعاً به درد بخورند.عکس از CoinMarketCap</description>
                <category>پویان</category>
                <author>پویان</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 15:50:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شایعه: بیل گیتس و کاهش ۱۵٪ جمعیت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyan_01001010/bill-gates-zpitgubbuc9q</link>
                <description>از جمله شایعاتی که از همان ابتدای همه‌گیری جهانی کووید-۱۹، به ویژه نزد مدّعیان طبّ سنتی و مخالفان واکسیناسیون، پررنگ شد از این قرار است که بیل گیتس در یک سخنرانی عمومی اعلام کرده است که می‌خواهد ۱۵٪ جمعیت جهان را از طریق واکسیناسیون به قتل برساند! شایعه‌ی یادشده، بارها و بارها در شبکه‌های اجتماعی گوناگون بازنشر و دست به دست شد، بر روی پلاکارد در دستان مخالفان واکسیناسیون نوشته شد و حتّی به برنامه‌های تلویزیونی راه پیدا کرد. امّا ورای تمام این سروصداهای رسانه‌ای، واقعیت چیست و بیل گیتس دقیقاً چه گفته است؟لازم به ذکر است که در این مطلب قصد پرداختن به اصل مسئله‌ی واکسیناسیون را نداشته (چرا که این موضوع در حوزه‌ی تخصّصی بنده نیز قرار ندارد) و صرفاً به بررسی و تحلیل ریشه‌ی شایعه‌ی یادشده خواهم پرداخت.ویلیام هنری «بیل» گیتس سوّمدر نگاه نخست، صورت شایعه نیز بسیار احمقانه به نظر می‌رسد! حتّی به فرض این که کسی نقشه‌ی شوم کشتار دسته‌جمعی مردم جهان را داشته باشد، برای چه باید این هدف را به همراه چگونگی انجام آن، در یک سخنرانی عمومی جار بزند که حال تعدادی ادمین «بیدار و آگاه» صفحات تئوری توطئه بیایند و در نهایت «ریزبینی» و با انجام «تحقیق‌های موشکافانه»، مُچش را بگیرند؟!نکته‌ی دیگر این است که هرگونه تغییرات ناگهانی در جمعیت - به ویژه کاهش ناگهانی آن - پیامدهای اقتصادی بسیار سنگینی به دنبال دارد. لذا کاهش جمعیت جهان از طریق کشتار دسته‌جمعی، گذشته از جنبه‌ی غیرانسانی آن، از نظر اقتصادی نیز ایده‌ی افتضاحی بوده و بعید است هیچ یک از طرفداران کنترل و/یا کاهش جمعیت جهان، مگر در صورت ابتلا به جنون، چنین نظر احمقانه‌ای داشته باشند! از بهترین روش‌های کاهش جمعیت می‌توان به کنترل نرخ زادوولد اشاره کرد. فقط با اجرای قانون تک‌فرزندی به تنهایی، جمعیت هر نسل به کم‌تر از نصف جمعیت نسل پیشین خود می‌رسد و طی مدّت کوتاهی جمعیت رو به پیری می‌رود و رشد آن منفی می‌شود. امّا حتّی اجرای همین قانون نیز خطرات اقتصادی مهمّی در پی دارد. در نظر داشته باشید که هم‌اکنون بسیاری از کشورهای اروپایی به دلیل رشد منفی جمعیت خود به پذیرش مهاجر و نیروی کار خارجی روی آورده‌اند و این درحالی است که نرخ کاهش جمعیت در تقریباً هیچ یک از این کشورها بیشتر از ۱٪ نیست.امّا به سراغ شایعه‌ی مرتبط با بیل گیتس برگردیم. ریشه‌ی اصلی این شایعه، به یک سخنرانی در تد بر می‌گردد که در فوریه‌ی ۲۰۱۰ انجام گرفت؛ بهتر است از همان‌جا شروع کنیم. عنوان این سخنرانی نیم‌ساعته که با حضور بیل گیتس برگزار شد، Innovating to Zero (نوآوری به صفر) است. نسخه‌ی اصلی و کامل این سخنرانی در وبسایت رسمی تد موجود است و پیشنهاد می‌کنم پیش از هر چیز، خودتان آن را ببینید. https://www.ted.com/talks/bill_gates_innovating_to_zero نکته: ویدیوی بالا دارای زیرنویس فارسی نیز است که می‌توانید آن را از منوی Subtitles انتخاب نمایید. امّا متأسّفانه این زیرنویس بسیار ناقص و پر از اشکال بوده و مترجم آن عملکرد ضعیفی در امانت‌داری داشته است. لذا پیشنهاد می‌شود آن را سند قرار ندهید.موضوع کلّی این سخنرانی، گفتگو در مورد تغییرات آب و هوایی، آلودگی محیط زیست، تولید/مصرف انرژی و کاهش تولید گازهای گلخانه‌ای است. در همان دقایق نخستین، بیل گیتس توضیح می‌دهد که سطح تولید گازهای گلخانه‌ای به چهار عامل عمده بستگی دارد که آن را در قالب یک فرمول نمادین نشان می‌دهد:CO₂ = P×S×E×Cچهار پارامتر موجود در این فرمول، به ترتیب از قرار زیر است:P: People / افرادS: Services per person / خدمات به ازای هر شخصE: Energy per service / انرژی به ازای هر یک از خدماتC: CO₂ per unit energy / کربن‌دی‌اکسید به ازای هر واحد انرژیدر ادامه، توضیح داده می‌شود که برای کاهش تولید گاز کربن‌دی‌اکسید، احتمالاً یکی از این پارامترها باید به صفر نزدیک شده و سپس به بررسی هر یک می‌پردازد. شایعه‌ی کاهش جمعیت، دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود: دقیقه‌ی ۴:۲۱، زمانی که به بررسی نخستین پارامتر یعنی مردم رفته و راجع به جمعیت جهان می‌گوید. عین متن سخنان وی بدون هیچ تغییری از قرار زیر است:First, we&#x27;ve got population. The world today has 6.8 billion people. That&#x27;s headed up to about nine billion. Now, if we do a really great job on new vaccines, health care, reproductive health services, we could lower that by, perhaps, 10 or 15 percent. But there, we see an increase of about 1.3.ترجمه‌ی واژه به واژه (بدون بازگردانی اصطلاحات):نخست جمعیت را داریم. جهان امروز ۶/۸ میلیارد نفر مردم دارد. آن در حال بالا رفتن تا حدود ۹ میلیارد است. حال اگر کار بسیار بزرگی در واکسن‌های جدید، مراقبت‌های بهداشتی، خدمات بهداشتی باروری انجام دهیم، می‌توانیم آن را شاید تا ۱۰ یا ۱۵ درصد کاهش دهیم. امّا آنجا افزایشی در حدود ۱/۳ می‌بینیم.ترجمه‌ی روان‌تر:نخست با [مسئله‌ی] جمعیت روبه‌رو هستیم. جهان امروز ۶/۸ میلیارد نفر جمعیت دارد. این رقم (۶/۸ میلیارد) در حال پیشروی به حدود ۹ میلیارد [نفر] است. حال اگر در زمینه‌ی واکسن‌های جدید، مراقبت‌های بهداشتی، خدمات بهداشتی باروری، عملکرد بسیار خوبی داشته باشیم، ممکن است بتوانیم آن [پیشروی] را شاید تا ۱۰ یا ۱۵ درصد کاهش دهیم. امّا با این وجود نیز با افزایشی در حدود ۱/۳ [میلیارد نفر در جمعیت] مواجه می‌شویم.منظور این است که جمعیت ۶/۸ میلیارد نفره‌ی امروز، با روند فعلی به ۹ میلیارد می‌رسد و حتّی اگر تلاش کنیم که این رشد را کندتر کنیم، در بهترین حالت فقط می‌توانیم درصد نرخ رشد جمعیت (و نه خودِ جمعیت!) را تا فقط ۱۰–۱۵٪ کم کنیم. یعنی در بهترین حالت، جمعیت ۶/۸ میلیارد نفره‌ی امروز، بجای این که ۲/۲ میلیارد زیادتر شده و به ۹ میلیارد برسد، ۱/۳ میلیارد زیادتر شده و به ۸/۱ میلیارد نفر می‌رسد.آنچه گفته شد را می‌توان در قالب یک نمودار ساده نشان داد (البته تغییرات جمعیت در واقع از الگوی خطّی پیروی نمی‌کند؛ امّا نمودار زیر به درک بهتر مطلب بالا کمک می‌کند). جمعیت جهان در ابتدای بازه زمانی، ۶/۸ میلیارد است. طبق آن‌چه بیل گیتس گفت، در حالت عادّی، خط قرمز (برای دوستان کوررنگ با نماد R مشخّص شده است) روند رشد جمعیت جهان را نشان می‌دهد که از ۶/۸ به ۹ میلیارد رسیده است. حال از نظر بیل گیتس، در بهترین حالت می‌توان این رشد را فقط کمی کندتر کرده و بجای خط قرمز به خط سبز (نماد G) رسید که در آن جمعیت جهان نه به ۹ میلیارد، بلکه به ۸/۱ میلیارد افزایش پیدا کرده است.قرمز (R): سیر جمعیت جهان به صورت پیش‌فرض | سبز (G): سیر جمعیت جهان در صورت تلاش برای کاهش رشد جمعیتدر هیچ کجای نمودار شاهد کاهش جمعیت جهان نیستیم و قرار نیست کسی کُشته شود! در هر دو حالت جمعیت جهان افزایش پیدا می‌کند؛ فقط صحبت سر این است که سرعت رشد جمعیت، کمی (از طریق کاهش زادوولد) کندتر شود.مطلب چندان پیچیده‌ای نیست؛ امّا متأسّفانه ظاهراً برخی خواسته (برای رونق دکان طب سنّتی) یا ناخواسته (احتمالاً به دلیل ضعف در درک مطلب انگلیسی و به ویژه ضعف در تشخیص ارجاع ضمایر) برداشت کاملاً متفاوتی از آن می‌کنند. بیل گیتس نگفت که جمعیت جهان باید ۱۵٪ کاهش یابد، بلکه گفت جمعیت جهان در هر صورت رشد خواهد داشت و در بهترین حالت فقط می‌توانیم درصد رشد آن را ۱۰–۱۵٪ کاهش دهیم.به راحتی می‌توان عدد ۱/۳ میلیارد که بیل گیتس به آن رسیده بود را از نو حساب کرد. در حالت پیش‌فرض، جمعیت جهان قرار است از ۶/۸ به ۹ میلیارد افزایش پیدا کند. پس نرخ رشد جمعیت در این حالت از این قرار است:GR = (9 - 6.8) ÷ 6.8 ≈ 32% امّا اگر فرض کنیم که درصد نرخ رشد جمعیت ۱۳٪ (میانگین گردشده‌ی ۱۰٪ و ۱۵٪) کاهش داشت و بجای ۳۲٪ برابر با ۱۹٪ بود، میزان افزایش جمعیت (بر حسب میلیاردنفر) از قرار زیر می‌شد:x ÷ 6.8 = (32% - 13%) → x = 1.292 ≈ 1.3 درحالی که اگر قرار بود ۱۵٪ جمعیت جهان کم شود، عدد ۶/۸ میلیارد با یک کاهش ۱/۰۲ میلیاردی به ۵/۷۸ میلیارد نفر تقلیل می‌یافت و این گزاره با «افزایشی در حدود ۱/۳ می‌بینیم» کاملاً در تناقض است.با مراجعه به پیش‌بینی‌های سازمان ملل در خصوص جمعیت کره‌ی زمین نیز داده‌های مشابهی می‌توان پیدا کرد. نمودار زیر که متعلّق به سال ۲۰۱۹ است، برآورد این سازمان از میزان جمعیت و همچنین میزان رشد جمعیت تا سال ۲۱۰۰ را نشان می‌دهد (منبع و جزئیات بیشتر: گزارش World Population Prospects 2019 از اداره‌ی امور اقتصادی و اجتماعی سازمان ملل متّحد).پس ادّعای این که بیل گیتس در خصوص کاهش پانزده درصدی جمعیت جهان صحبت می‌کرده است نادرست بوده و صحبت وی در خصوص کاهش ده تا پانزده واحد از درصدِ رشد جمعیت جهان بوده است.مشکی: برآورد جمعیت جهان تا قرن آینده | نارنجی: برآورد نرخ رشد جمعیت جهان تا قرن آیندهدر ادامه‌ی سخنرانی می‌بینیم که با اشاره به این که جمعیت جهان به طور ناگزیر افزایش خواهد یافت، بیل گیتس از پارامتر P گذر کرده و به سراغ پارامترهای بعدی می‌رود.در شرح پارامتر S توضیح می‌دهد که خدمات دریافتی برای هر شخص شامل خوراک، پوشاک، گرمایش و… بوده افزایش هرچه بیشتر آن بسیار نیک است و به معنای ثروت و رفاه بیشتر برای مردم جهان تلقّی می‌شود (همچنین اضافه می‌کند که این اتّفاق در حال رخ دادن بوده و پارامتر S به طور میانگین افزایشی سالانه دارد). پس مانند جمعیت، شمار سرویس‌های موجود برای هر فرد نیز درحال افزایش است.با گذر از S، نوبت به پارامتر E می‌رسد. بیل گیتس در این مورد توضیح می‌دهد که انرژی مصرفی هر یک از خدمات، با پیشرفت دانش و فن‌آوری (برای این موضوع به اختراعاتی در خصوص نحوه‌ی ایجاد روشنایی، انواع جدیدی از خودروها، شیوه‌های متفاوتی در ساخت سازه‌ها و… اشاره می‌کند) کاهش یافته و حتّی مثال می‌زند که در برخی حوزه‌های تولیدی یا خدماتی موفّق شده‌اند که مصرف انرژی را تا ۹۰٪ کاهش دهند. در کل نیز ابراز امیدواری کرده که بتوان با ساخت وسایل بهینه‌تر و کم‌مصرف‌تر و اصلاح روش‌های تولید و خدمت‌رسانی، این پارامتر را به یک‌سوّم یا حتّی یک‌ششم کاهش دهیم.کاهش E امّا به تنهایی از دید وی کافی نیست. در نتیجه به سراغ آخرین پارامتر یعنی C می‌رود و تأکید می‌کند که این کلیدی‌ترین پارامتر است. شرح می‌دهد که برای کاهش اساسی نرخ تولید کربن‌دی‌اکسید به ازای هر واحد انرژی، باید به دنبال اصلاح روش تولید انرژی و تولید انرژی پاک باشیم. لذا به روش‌های گوناگون تولید انرژی (اعم از هسته‌ای، خورشیدی، زمین‌گرمایی، بادی و…) اشاره کرده و چالش‌هایی را در خصوص هر یک عنوان می‌کند که با ایده‌پردازی و نوآوری برای پشت سر گذاشتن این چالش‌ها، می‌توان تولید کربن‌دی‌اکسید را کاهش داد.پس پیشنهاد نهایی وی در خصوص فرمول یادشده از قرار پیش رو است: جمعیت و خدمات ارائه‌شده به ازای هر نفر از جمعیت افزایش می‌یابند، انرژی مصرفی برای ارائه‌ی خدمات در حال کاهش است امّا کافی نیست، پس برای کاهش تولید گازهای گلخانه‌ای، باید روی شیوه‌ی تولید انرژی کار کنیم.CO₂ = P↑ × S↑ × E↓ × C⇊بقیه‌ی سخنرانی نیز تماماً به همین موضوع پرداخته می‌شود که چگونه می‌توان از طریق نوآوری، روش تولید انرژی را اصلاح کرده و تولید گازهای گلخانه‌ای را کاهش داد. برای پنجاه سال آینده آرزو می‌کند که بتوان فن‌آوری تازه‌ای پیدا کرد که انرژی را با هزینه‌ی کم‌تر و بدون تولید گازهای گلخانه‌ای تولید کرد، کتاب‌هایی در خصوص گرمایش جهانی معرّفی می‌کند، پیشنهاد می‌دهد که به حوزه‌های پژوهشی بودجه‌ی بیشتری اختصاص داده شود، دولت‌ها در خصوص روش‌های تولید انرژی پاک و ارزان و سرمایه‌گذاری بر روی فن‌آوری مورد نیاز برای تولید این نوع انرژی گفتگو کنند، قوانینی در این راستا تنظیم شود و… . پس این سخرانی اصلاً ارتباطی به کاهش جمعیت ندارد و اتّفاقاً در آن اشاره می‌کند که کاهش جمعیت جهان ممکن نیست و باید در روش‌های تولید انرژی بازنگری کرد. عنوان اصلی سخنرانی – «نوآوری تا صفر» – نیز از همین‌جا ریشه می‌گیرد.Bliss - آسمان پاکفهمیدیم که بیل گیتس در خصوص کاهش رشد جمعیت جهان سخن می‌گفت و نه کاهش جمعیت جهان. امّا روشی که برای انجام این کار گفت، نیمه‌ی دیگر شایعه را شکل داده است:[حتّی] اگر در زمینه‌ی واکسن‌های جدید، مراقبت‌های بهداشتی، خدمات بهداشتی باروری، عملکرد بسیار خوبی داشته باشیم، ممکن است بتوانیم آن [نرخ رشد جمعیت جهان] را شاید تا ۱۰ یا ۱۵ درصد کاهش دهیم…با توجّه به این که بنیاد خیریه‌ی بیل و ملیندا گیتس (Bill &amp;amp; Melinda Gates Foundation) نیز تمرکز بالایی روی ارائه‌ی خدمات بهداشتی، درمانی و البته واکسیناسیون به مناطق محروم جهان را دارد، مخالفان واکسیناسیون گمان برده‌اند که بیل گیتس در این سخنرانی «اعتراف کرده است» که می‌خواهد از طریق واکسیناسیون، دست به کشتار یا نابارور کردن افراد زده و لذا توصیه می‌کنند که با پرهیز از واکسن، جلوی نقشه‌‌های شوم وی را بگیریم! امّا واقعیت چیست و منظور وی چه بوده است؟از آن‌جایی که موضوع سخنرانی وی اساساً مسئله‌ی جمعیت یا بهداشت نیست، بررسی بیشتر سخنرانی نیز کمکی به ما نمی‌کند. برای یافتن اطّلاعات بیشتر در این خصوص، می‌توان به یادداشت‌هایی که خودش پیش‌تر در بنیاد خیریه‌ی گیتس منتشر کرده بود مراجعه کرد. حدود یک سال پیش از این سخنرانی و در یادداشت سالانه‌ی ۲۰۰۹، بیل گیتس در خصوص مسئله‌ی جمعیت توضیحاتی داده بود. https://www.gatesfoundation.org/ideas/annual-letters/annual-letter-2009 در قسمتی از این یادداشت، وی خاطرنشان می‌کند که ارائه‌ی خدمات بهداشتی، درمانی و واکسیناسیون، تغییرات نیکی را رقم زده است، از جمله کاهش مرگ و میر کودکان کوچک‌تر از ۵ سال به نصف:فراوانی مطلق مرگ و میر کودکان کم‌تر از ۵ سال بر حسب میلیون‌نفرهمچنین در خصوص اهمّیت ارائه‌ی واکسن و خدمات درمانی، به این واقعیت اشاره می‌کند که بخش عمده‌ای از مرگ و میر کودکان فقط بخاطر چند بیماری است (ذات‌الریه با ۲۹٪ در رتبه‌ی نخست قرار می‌گیرد).علل مرگ کودکانو امّا نکته‌ی اصلی در این قسمت است:A surprising but critical fact we learned was that reducing the number of deaths actually reduces population growth. Chart 3 shows the strong connection between infant mortality rates and fertility rates. Contrary to the Malthusian view that population will grow to the limit of however many kids can be fed, in fact parents choose to have enough kids to give them a high chance that several will survive to support them as they grow old. As the number of kids who survive to adulthood goes up, parents can achieve this goal without having as many children.یک واقعیت شگفت‌آور امّا حیاتی این است که ما دریافتیم کاهش شمار مرگ و میر درواقع موجب کاهش جمعیت می‌شود. نمودار ۳ نشان، ارتباط قدرتمندی میان نرخ‌های مرگ و میر نوزادان و نرخ‌های باروری نشان می‌دهد. در تضاد با دیدگاه مالْتوسیایی* که جمعیت، تا سرحدّ آن که هرچندتعداد کودک را بتوان غذا داد، رشد خواهد کرد، در حقیقت پدر و مادرها انتخاب می‌کنند که به تعدادی کافی فرزند داشته باشند تا بتوانند در خصوص آن‌ها احتمالی بالا داده که حداقل چند فرزند زنده خواهند ماند تا وقتی بزرگ‌تر می‌شوند بتوانند از آن‌ها پشتیبانی کنند. زمانی که شمار کودکانی که تا بزرگسالی زنده می‌مانند افزایش یابد، پدر و مادرها می‌توانند بدون داشتن تعداد زیادی فرزند به این هدف دست پیدا کنند.* توضیح: مالتوس کشیش و اقتصاددانی از قرن هجدهم بود که اعتقاد داشت رشد جمعیت بر اساس الگویی هندسی و نامتناسب با رشد حسابی محصولات خوراکی بوده و همین موجب قحطی، گرسنگی و مرگ و میر بیشتر می‌شود و برای کنترل آن نیز هیچ راه اخلاقی و کارآمدی وجود ندارد (مگر این که بشر خود تصمیم بگیرد که زاد و ولد را کاهش دهد و یا عواملی مثل جنگ، فقر و بیماری موجب کاهش زاد و ولد و افزایش مرگ و میر شده و جلوی رشد جمعیت را بگیرند).سلامتی بیشتر در پیوند با خانواده‌های کوچک‌تر است.من اقتصاددان نیستم و نمی‌تونم در خصوص صحت استدلال بیل گیتس اظهار نظر کنم. امّا آن‌چه ادّعا می‌کند – و به‌نظر نیز درست می‌رسد – از این قرار است که کاهش مرگ و میر کودکان و افزایش احتمال زنده‌ماندن آن‌ها و رسیدنشان به سنین بالا، در درازمدّت نه تنها برخلاف باور رایج موجب افزایش نرخ رشد جمعیت (نه افزایش جمعیت) نمی‌شود، بلکه کاهش آن را به دنبال خواهد داشت. به ویژه در خانواده‌های فقیرتر که فرزندان نه یک سربار برای هزینه‌های خانواده که یک منبع پشتیبانی از خانواده محسوب می‌شوند (در مناطق محروم، کودکان از سنین پایین به کار گماشته می‌شوند) اگر پدرها و مادرها احساس خطر کرده احتمال بدهند که چندی از فرزندانشان را پیش از رسیدن به بزرگسالی و توانایی تأمین خانواده از دست خواهند داد، معمولاً تمایل پیدا می‌کنند که تعداد بسیار زیادی فرزند آورده تا حداقل چندتا از آن‌ها بتوانند به سنین بالا برسند. لذا آنچه بیل گیتس به استناد آمار بیان می‌کند این است که اگر بتوان با ارائه‌ی خدمات بهداشتی، درمانی و واکسیناسیون، جلوی مرگ و میر کودکان را گرفت، تمایل والدین برای داشتن چندین و چند فرزند نیز کاهش یافته، نرخ باروری کم‌شده و در نتیجه از آهنگ رشد جمعیت نیز کاسته می‌شود. پس علّت این که وی در سخنرانی خود این‌طور بیان کرد که از طریق افزایش سطح بهداشت و واکسیناسیون می‌توان رشد جمعیت جهان را ۱۰–۱۵٪ کاهش داد، دقیقاً همین پیش‌فرض وی است.در چندین جای دیگر نیز می‌توان همین مطلب را در سخنان یا نوشته‌های بیل گیتس مشاهده کرد. به عنوان مثال بخشی از گزارشی از مجلّه‌ی فوربز در سال ۲۰۱۱ به شرح زیر است:In society after society, he saw, when the mortality rate falls—specifically, below 10 deaths per 1,000 people—the birth rate follows, and population growth stabilizes. “It goes against common sense,” Gates says. Most parents don’t choose to have eight children because they want to have big families, it turns out, but because they know many of their children will die.“If a mother and father know their child is going to live to adulthood, they start to naturally reduce their population size,” says Melinda.جامعه به جامعه، او مشاهده کرد که وقتی نرخ مرگ و میر سقوط می‌کند—به ویژه زیر ۱۰ مرگ به ازای هر ۱۰۰۰ نفر—نرخ زاد و ولد نیز به دنبال آن سقوط کرده و رشد جمعیتْ تعدیل می‌گردد. گیتس می‌گوید «این بر خلاف باور عمومی است.» بیشتر والدین، صرفاً از آن جهت که دلشان خانواده‌های بزرگ می‌خواهد، تصمیم نمی‌گیرند که هشت فرزند داشته باشند؛ بلکه آن‌طور که مشخّص می‌شود، بخاطر آن است که آن‌ها می‌دانند بسیاری از فرزندانشان قرار است بمیرند.ملیندا می‌گوید: «اگر مادر و پدری بدانند که فرزندشان قرار است تا بزرگسالی زنده بماند، معمولاً به طور طبیعی شروع به کاهش بزرگی جمعیت خود می‌کنند.»و یا در یک مصاحبه با CNN در سال ۲۰۱۱، بیل گیتس در خصوص پرسشی در باب سرمایه‌گذاری در تولید واکسن می‌گوید:Over this decade, we believe unbelievable progress can be made both in inventing new vaccines and making sure they get out to all the children who need them. We can cut the number of children who die every day from about 9 million to half of that, if we have success on it. And the benefits there in terms of reducing sickness, reducing the population growth, it really allows society a chance to take care of itself…در طول این دهه‌، ما باور داریم که می‌توان به پیشرفتی باورنکردنی در اختراع واکسن‌های جدید و حصول اطمینان از این که این واکسن‌ها به دست کودکانی که نیازمندشان هستند برسد، دست یافت. اگر در این امر موفّق شویم، می‌توانیم شمار کودکانی که هر روز می‌میرند را از ۹ میلیون به نصف این رقم کاهش دهیم. و مزایایی از قبیل کاهش بیماری، کاهش رشد جمعیت، واقعاً به جامعه شانسی می‌دهند که از خود مراقبت کند…کودکانجمع‌بندی نکات کلیدیادّعای پیشنهاد بیل گیتس برای کاهش پانزده درصدی جمعیت زمین، واقعیت ندارد.رشد جمعیت حداقل تا نیم‌قرن آینده سیر صعودی خواهد داشت.در سخنرانی Innovating to Zero اذعان شد که جمعیت جهان در هر صورت رشد خواهد داشت و در بهترین حالت نیز درصد این رشد را نمی‌توان بیش‌تر از ۱۰–۱۵٪ کاهش داد، لذا برای کاهش تولید گازهای گلخانه‌ای باید بر روی توسعه‌ی محصولات و روش‌های کم‌مصرف‌تر، و البته مهم‌تر از همه، بر روی یافتن روش‌های نوآورانه‌ای در راستای گسترش و بهبود منابع انرژی پاک و کاهش آلودگی‌های سوخت‌های فسیلی و هسته‌ای تمرکز و سرمایه‌گذاری کرد.واکسیناسیون و ارتقای سطح بهداشت موجب کاهش مرگ و میر نوزادان و کودکان می‌شود و با افزایش شانس بقای آن‌ها، برخلاف باور عمومی و به دلیل کاهش تمایل به تشکیل خانواده‌های پرجمعیت، نرخ باروری کاهش یافته و موجب کندی آهنگ رشد جمعیت می‌گردد.</description>
                <category>پویان</category>
                <author>پویان</author>
                <pubDate>Sun, 07 Nov 2021 23:34:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت انگلیس، بریتانیا، بریتانیای کبیر و… چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyan_01001010/britain-wcfznf1kzpeh</link>
                <description>بسیار دیده شده است که مردم و حتّی نویسندگان حرفه‌ای و سیاسیون، نام‌های انگلیس، بریتانیا، بریتانیای کبیر و… را یکی فرض کرده و به‌جای یک‌دیگر به کار ببرند. نیک است یک بار برای همیشه تفاوت آنان را یاد بگیرید!ترمینولوژی جزایر بریتانیامجمع‌الجزایر بریتانیا (British Isles)به مجموعه جزایری که در نزدیکی سواحل شمال غربی قارّه‌ی اروپا قرار گرفته‌اند، مجمع‌الجزایر بریتانیا گفته می‌شود. این جزایر شامل دو جزیره‌ی بزرگ «بریتانیای کبیر» و «ایرلند» و تعدادی جزیره‌ی کوچک‌تر می‌شود. لفظ «مجمع‌الجزایر بریتانیا» اصطلاح جغرافیایی بوده و این جزیره‌ها میزبان چندین دولت‌شهر گوناگون می‌باشند.جزیره‌ی بریتانیای کبیر (Great Britain)بزرگ‌ترین جزیره از این مجموعه، به بریتانیای کبیر معروف است. این نیز یک اصطلاح جغرافیایی بوده (مشابه آسیای صغیر و آسیای کبیر) و درواقع ارتباطی به سیاست ندارد (هرچند که بسیاری آن را به اشتباه بجای «پادشاهی متّحد» به کار می‌برند). جزیره میزبان سه کشور بوده که در جلوتر به آن‌ها پرداخته می‌شود.جزیره‌ی ایرلند (Ireland)دوّمین جزیره‌ی بزرگ از جزایر بریتانیای کبیر، ایرلند نام داشته و میزبان دو کشور می‌باشد. همچنین ایرلند نیز یک اصطلاح جغرافیایی است.جزایر کوچک‌ترعلاوه بر دو جزیره‌ی بزرگ یادشده، جزایر کوچک‌تری نیز وجود دارند که یکی از آن‌ها (جزیره‌ی من) خودمختار بوده و بقیه در مالکیت کشورهایی از دو جزیره‌ی بزرگ هستند. برای مثال، سومین جزیره‌ی بزرگ که در مالکیت کشور اسکاتلند نیز قرار دارد، جزیره‌ی «لوییس و هریس» (Lewis and Harris) است.انگلیس/انگلستان (England)انگلستان یا انگلیس، نام بزرگ‌ترین کشور در تمامی مجمع‌الجزایر بریتانیا بوده که در نیمه‌ی جنوبی جزیره‌ی بریتانیای کبیر نیز واقع شده است. این کشور عمدتاً انگلیسی‌زبان بوده، پرچمش دارای زمینه‌ی سفید با یک صلیب سرخ، و پایتختش لندن (London) است.پرچم انگلستاناسکاتلند (Scotland)اسکاتلند در نیمه‌ی شمالی جزیره‌ی بریتانیای کبیر قرار گرفته است. پایتخت آن ادینبرا (Edinburgh) بوده، زبان‌های اسکاتس و گیلیک دو زبان بومی پرسخنور آن هستند. پرچم این کشور دارای زمینه‌ی آبی با ضربدری سفید است.پرچم اسکاتلندولز (Wales)کوچک‌ترین کشور جزیره‌ی بریتانیای کبیر که در شبه‌جزیره‌ای واقع در شرق انگلستان قرار گرفته است، وِلْز نام دارد. پایتخت آن کاردیف (Cardiff)، زبان بومی آن ولزی و پرچمش شامل دو نوار سفید و سبز در پس‌زمینه و همچنین یک اژدهای سرخ است.پرچم ولزایرلند شمالی (Northern Ireland)کشور ایرلند شمالی با پایتخت بلفاست (Belfast) در شمال شرقی جزیره‌ی ایرلند قرار گرفته است و حاکمیتی مستقل از جمهوری ایرلند دارد. این کشور در طول تاریخ شاهد مناقشات متعدّدی بوده (و درحال حاضر نیز می‌باشد) که از حوصله‌ی این مطلب خارج است. همچنین دارای پرچم رسمی مستقلّی نبوده و چندین پرچم غیررسمی (عمدتاً دارای جنبه‌ی تاریخی) در آن ممکن است استفاده گردد. پرچم زیر که در ادامه با آن کار داریم، پرچم سالتایر پاتریک مقدّس (Saint Patrick&#x27;s Saltire) نام داشته و از زمینه‌ای سفید با یک ضربدر سرخ تشکیل شده است.پرچم ایرلند شمالی (غیررسمی - تاریخی)جمهوری ایرلند (Republic of Ireland)جمهوری ایرلند دیگر کشوری است که در جزیره‌ی ایرند واقع شده و بیشتر مساحت آن را در بر می‌گیرد. پایتخت آن شهر دوبلین (Dublin)، پرسخنورترین زبان آن ایرلندی و پرچمش شامل سه نوار عمودی سبز، سفید و نارنجی می‌باشد.معمولاً لفظ «ایرلند» در ادبیات سیاسی نیز مَجاز از کشور جمهوری ایرلند است.پرچم جمهوری ایرلندجزیره‌ی من (Isle of Man)کشور جزیره‌ی من واقع در جزیره‌ی کوچکی به همین نام بوده که در میان دو جزیره‌ی بزرگ بریتانیای کبیر و ایرلند قرار گرفته است و حاکمیتی مستقل دارد. پایتخت آن شهر دوگلاس (Douglas) و پرچم آن دارای زمینه‌ای قرمز و سه پای زره‌پوش سفید است.پرچم جزیره‌ی منپادشاهی متّحد (United Kingdom)پادشاهی متّحد حاصل اتّحاد چهار کشور سلطنتی انگلستان، اسکاتلند، ولز و ایرلند شمالی است. از آن‌جایی که سه کشور نخست در جزیره‌ی بریتانیای کبیر واقع شده‌اند، نام رسمی و کامل این اتّحادیه، پادشاهی متّحد بریتانیای کبیر و ایرلند شمالی (United Kingdom of Great Britain and Northern Ireland) است. پایتخت آن همان پایخت کشور انگلستان (یعنی لندن) بوده پرچم رسمی‌اش – معروف به «نشان اتّحاد» (Union Jack) – از ترکیب پرچم‌های انگلستان، اسکاتلند و ایرلند شمالی (به طور خاص: پرچم سالتایر پاتریک مقدّس) تشکیل شده است: زمینه‌ای آبی با صلیبی سرخ و ضربدر سفید که خود دارای نوارهایی سرخ است.معمولاً لفظ «بریتانیا» در ادبیات سیاسی نیز مَجاز از پادشاهی متّحد است.گاه به اشتباه از لفظ «بریتانیای کبیر» نیز برای اشاره به پادشاهی متّحد استفاده می‌شود. این درحالیست که بریتانیای کبیر نام یک جزیره بوده و کشوری به این نام وجود ندارد.«امپراتوری بریتانیا» (British Empire) اشاره به حکومتی از نوع امپراتوری استعماری دارد که از قرون ۱۶ تا ۲۰ فعّال بوده و شامل پادشاهی متّحد به همراه تمامی مستعمره‌ها، قیمومت‌ها، اراضی و نواحی تحت‌الحمایه‌ی آن در سرتاسر جهان می‌شده است. این یک لفظ تاریخی بوده و استفاده از آن برای اشاره به پادشاهی متّحد نادرست است.«پادشاهی متّحد بریتانیای کبیر و ایرلند» (United Kingdom of Great Britain and Ireland) نیز یک لفظ تاریخی بوده و به دورانی در قرون ۱۹ و اوایل ۲۰ اشاره دارد که تمامی جزیره‌ی ایرلند به صورت یک‌پارچه جزئی از پادشاهی متّحد محسوب می‌شد. استفاده از آن بجای لفظ «پادشاهی متّحد بریتانیای کبیر و ایرلند شمالی» نادرست است.ساکنان انگلستان، اسکاتلند، ولز و ایرلند شمالی را می‌توان «بریتانیایی» (British) خطاب کرد. امّا لفظ «انگلیسی» (English) فقط به ساکنان انگلستان تعلّق داشته و استفاده‌ی آن برای بومیان سه کشور دیگر ممکن است اسباب رنجش آنان را فراهم سازد.زبان رسمی پادشاهی متّحد، زبان انگلیسی است و اکثر شهروندان آن نیز به این زبان تسلّط کامل داشته و یا زبان مادری‌شان محسوب می‌شود.پرچم پادشاهی متّحدسرزمین‌های فرادریایی بریتانیا (British Overseas Territories)برخی از مناطق کوچکی که سابقاً زیرمجموعه‌ی امپراتوری بریتانیا محسوب می‌شدند، هم‌اکنون نیز تحت حمایت و قیمومیت پادشاهی متّحد قرار دارند. البته ممکن است در برخی از جنبه‌های حکومتی، همچنان خودمختار عمل کرده و تابع سیاست‌های پادشاهی متّحد قرار نگیرند. به عنوان مثال، شبه‌جزیره‌ی جبل‌الطارق یکی از آن نواحی است که با مساحت فقط ۶/۷ کیلومتر مربّع، از سه طرف با دریا محاصره شده و تنها سمت شمال به اسپانیا راه دارد و اکثر ساکنان آن نیز به اسپانیایی سخن می‌گویند، امّا رسماً یکی از سرزمین‌های فرادریایی بریتانیا محسوب می‌شود. و جزایر جورجیای جنوبی و ساندویچ جنوبی، با آن که در اقیانوس اطلس جنوبی و در نزدیکی آرژانتین واقع شده‌اند، جزئی از سرزمین‌های فرادریایی بریتانیا به شمار می‌روند.پرچم جبل‌الطارققلمروی مشترک‌المنافع (Commonwealth Realm)قلمروی مشترک‌المنافع به پادشاهی متّحد به همراه جمعی از مستعمرات سابق آن (از مهم‌ترین آنان می‌توان به کانادا، استرالیا، پاپوآ گینه نو و… اشاره کرد) گفته می‌شود. کشورهایی نیز در گذشته عضو این قلمرو به شمار می‌رفتند و هم‌اکنون در قالب جمهوری در آمده‌اند (مثل جمهوری هند، جمهوری کنیا، جمهوری ایرلند و…). ملکه‌ی پادشاهی متّحد (در حال حاضر: الیزابت دوّم)، قانوناً ملکه‌ی کشورهای قلمروی مشترک‌المنافع نیز محسوب می‌شود. با این وجود، این کشورها مستقل از دولت و پارلمان‌های پادشاهی متّحد بوده، مجالس قانون‌گذاری مستقل خود را داشته و نخست‌وزیرشان نیز عمدتاً به صورت دموکراتیک و با رأی شهروندان همان کشور انتخاب می‌شود. — مثلاً نخست‌وزیر فعلی کانادا، جاستین ترودو بوده که با رأی شهروندان همین کشور برگزیده‌شده است. همتای بریتانیایی وی نیز بوریس جانسون است. حال نه شهروندان کانادایی می‌توانند در انتخاب آقای جانسون نقشی داشته باشند و نه شهروندان بریتانیایی در انتخاب آقای ترودو کنترلی دارند.پرچم استرالیا در صورت جمهوری شدن (غیررسمی - پیشنهادی)اتّحادیه‌ی کشورهای مشترک‌المنافع (Commonwealth of Nations)اتّحادیه‌ی کشورهای مشترک‌المنافع، انجمنی داوطلبانه بوده و از پادشاهی متّحد و کشورهایی که سابقاً مستعمره‌ی آن بوده‌اند (و یا با کشورهای مستعمره رابطه‌ی نزدیکی داشتند – مثلاً موزامبیک، ساموآ و…) تشکیل شده است. عضویت در این اتّحادیه اجباری نیست؛ به عنوان مثال، ایالات متّحده‌ی آمریکا و دولت اسرائیل با آن که پیش‌تر مستعمرات امپراتوری بریتانیا بوده‌اند، در این اتّحادیه عضو نیستند. همچنین عضویت در اتّحادیه، به معنای پیروی از سیاست‌های پادشاهی متّحد نیست. اعضای آن نیز لزوماً ممکن است با یک‌دیگر متّحد سیاسی نباشند؛ برای نمونه، جمهوری هند و جمهوری اسلامی پاکستان به رغم عضویتشان در این اتّحادیه، در روابط سیاسی پرتنشی با یک‌دیگر به سر می‌برند.«قلمروی مشترک‌المنافع» را نباید با «اتّحادیه‌ی کشورهای مشترک‌المنافع» اشتباه گرفت.تمامی کشورهای قلمروی مشترک‌المنافع، عضو اتّحادیه‌ی کشورهای مشترک‌المنافع نیز هستند؛ امّا برعکس این رابطه صادق نیست.پرچم اتّحادیه‌ی کشورهای مشترک‌المنافعاتّحادیه‌ی اروپا (European Union)اتّحادیه‌ی اروپا، یک اتّحادیه‌ی اقتصادی و سیاسی میان بیشتر کشورهای اروپایی است. امّا میان کشورهای جزایر بریتانیا، جمهوری ایرلند تنها عضو آن محسوب می‌شود. پادشاهی متّحد نیز سابقاً عضو آن بود؛ امّا در سال ۲۰۲۰ رسماً از آن خارج شد.پرچم اتّحادیه‌ی اروپاجمع‌بندی نکات مهم و یادآوری اشتباهات رایججزایر بریتانیا و بریتانیای کبیر، نام‌هایی جغرافیایی بوده و نباید برای اشاره به نواحی سیاسی به کار روند.پادشاهی متّحد بریتانیای کبیر و ایرلند شمالی، دربردارنده‌ی چهار کشور انگلستان، اسکاتلند، ولز (واقع در جزیره‌ی بریتانیای کبیر) و ایرلند شمالی (واقع در جزیره‌ی ایرلند) است.ایرلند شمالی و جمهوری ایرلند از یک دیگر مستقل‌اند، امّا هردو در جزیره‌ی ایرلند قرار گرفته‌اند.بریتانیا معمولاً مَجاز از پادشاهی متّحد بریتانیای کبیر و ایرلند شمالی است.ایرلند معمولاً مجاز از جمهوری ایرلند است.انگلستان با بریتانیا یکی نیست.شهروندان ایرلند شمالی، ولز و اسکاتلند را می‌توان بریتانیایی خطاب کرد، امّا نه انگلیسی.قلمرو مشترک‌المنافع با اتّحادیه‌ی کشورهای مشترک‌المنافع یکی نیست.قلمرو مشترک‌المنافع شامل تمامی کشورهایی است که ملکه‌ی پادشاهی متّحد، رئیس دولت‌شهر آنان نیز محسوب می‌شود (امّا نخست‌وزیر، مجلس، دولت و دستگاه قضائی مستقلّی دارند).جزایر بریتانیا از دید ایستگاه فضایی بین‌المللی (منبع)منابعدانش‌نامه‌ی بریتانیکادانش‌نامه‌ی ویکی‌پدیا</description>
                <category>پویان</category>
                <author>پویان</author>
                <pubDate>Tue, 26 Oct 2021 01:25:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلاکچین چکّش طلایی کسب و کار شما نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyan_01001010/golden-hammer-blockchain-m43f4noyhxhk</link>
                <description>اگر مدیر کسب و کاری هستید، شاید علاقه پیدا کرده باشید که بلاک‌چین را نیز به نوعی وارد کسب و کار خود کنید. امّا آیا واقعاً نیاز به چنین کاری دارید؟از اواسط دهه‌ی ۱۹۹۰ تا اوایل دهه‌ی ۲۰۰۰، بازارهای مالی جهان و به ویژه ایالات متّحده، با پدیده‌ی جالبی روبه‌رو شد: حباب اینترنتی (internet bubble). اینترنت در آن زمان پدیده‌ی نوظهوری بود و همه‌جا نیز در خصوص توانایی‌های احتمالی آن و این که چگونه می‌تواند جهان را متحوّل کند صحبت می‌شد. شرکت‌هایی که در این حوزه فعّالیت می‌کردند نیز ارزش سهامشان به سرعت رشد داشت. امّا اتّفاق دیگری نیز درحال وقوع بود: عبارت‌های «اینترنتی»، «الکترونیکی» و «com.» تبدیل به buzzwordهایی (واژه‌های باب روز) شده بودند. هر کسب و کاری تلاش می‌کرد با افزودن یکی از این دو عبارت به نام خود، وانمود کند که شرکت بسیار مدرن و به‌روزی است و ارزش سهام خود را افزایش دهد. به این ترتیب یک حباب شکل گرفت که به تدریج بزرگ و بزرگ‌تر شد تا این که ترکید و ضرر مالی کلانی به بار آورد. امروز شاهدیم که اینترنت چطور جهان پیرامون ما را تغییر داده است؛ امّا نه به آن شکلی که در حوالی سال ۲۰۰۰ تصوّر می‌شد. حال با buzzword جدیدی در دنیاهای فن‌آوری و کسب و کار روبه‌رو هستیم: بلاک‌چین!“Every lie we tell incurs a debt to the truth. Sooner or later, that debt is paid.”ضدّالگوها (Anti-Patterns)در صورت آشنایی با مهندسی نرم‌افزار، باید راجع به الگوهای طراحی (design pattern) شنیده باشید. راه حل‌هایی تعمیم‌یافته و با قابلیت استفاده‌ی مجدد برای حل مسائل رایجی که ممکن است هنگام طراحی یک سیستم نرم‌افزاری رخ دهد. در مقابل آن امّا ضدّالگوها (anti-pattern) وجود دارند؛ روش‌ها و رویکردهای نادرستی که ممکن است به صورت مکرر در طراحی ظاهر شوند که معمولاً در ابتدا خوب به نظر می‌آیند (و به همین دلیل نیز تیم طراحی ممکن است بنا بر بی‌تجربگی یا دلایل دیگر از آن‌ها استفاده کند)، ولی نهایتاً نتایج خوبی به ارمغان نخواهند آورد — گاه هیچ نتیجه‌ای جز به هدر رفتن سرمایه، زمان و منابع.ضدّالگوی «اسباب‌بازی‌های برّاق» (Shiny Toys&quot; Anti-Pattern&quot;)به روز بودن و استفاده از آخرین فن‌آوری روز به خودی خود بد نیست؛ امّا مشروط بر این که سنجیده انجام شود. گاه تیم‌های توسعه به شدّت مجذوب فن‌آوری‌های نوین شده و بجای تکیه بر منطق و اصول مهندسی و مدیریت، به صورت هیجانی با آن برخورد کرده و سعی می‌کنند از آن در همه‌جا و همه‌چیز استفاده کنند؛ فارغ از این که آیا واقعاً راه صحیح و بهینه‌ای را پیش گرفته‌اند یا خیر – درست همچون کودکانی که به یک اسباب‌بازی جذاب بر خورده و علاقه دارند آن را همه‌جا با خود ببرند!ضدّالگوی «چکّش طلایی» (Golden Hammer&quot; Anti-Patten&quot;)کسی که تنها ابزارش چکّش است، همه‌چیز را شبیه میخ می‌بیند! گاه ممکن است تیم توسعه یا مدیریت، بی‌دلیل نسبت به یک روش، راه حل یا فن‌آوری خاص که به آن عادت کرده، با آن راحت‌تر است یا به آن علاقه دارد تعصّب ورزیده و تصوّر کند که می‌توان از آن برای حلّ تمامی مسائل استفاده کرد و در هر موقعیتی از آن بهره برد. گاه یک اسباب‌بازی برّاق می‌توانند در قامت یک چکّش طلا نیز ظاهر شود. به این ترتیب که تیم توسعه‌ی مجذوب یک فن‌آوری جدید، تصوّر می‌کند که آن فن‌آوری یک پاسخ جامع برای همه‌چیز است و می‌توان با آن هر مشکلی را حل کرد. به عنوان نمونه، زمانی که XML به تازگی معرّفی شده بود، بسیاری از توسعه‌دهندگان نرم‌افزار به حدّی مجذوب آن شده بودند که تلاش داشتند آن را در هر جایی استفاده کنند، فارغ از آن که واقعاً این کار فکر خوبی است یا خیر.“If all you have is a hammer, everything looks like a nail” — Abraham Maslowبلاک‌چین (Blockchain)با آن که نزدیک یک دهه از رونمایی بیت‌کوین به عنوان نخستین کاربرد عملی از فن‌آوری بلاک‌چین می‌گذرد، هنوز می‌توان بلاک‌چین را یک فن‌آوری نوین دانست و البته هنوز هیاهوی زیادی پیرامون آن است. این روزها در هر کجا که نگاه کنید صحبت از بلاک‌چین است. استارت‌آپ‌ها خبر از راه‌اندازی پروژه‌های تازه‌ی مبتنی بر بلاک‌چین می‌دهند، در سمینارها و مجلات از کاربردهای احتمالی آن صحبت می‌شوند و در دانشگاه‌ها و ژورنال‌های مهندسی کامپیوتر مقالات بی‌شماری در خصوص پژوهش‌هایی پیرامون بلاک‌چین به نگارش در می‌آید. تحرّکات خارق‌العاده‌ی بازار رمزارزها (cryptocurrency) نیز کمک شایانی به برسرزبان‌انداختنِ هرچه بیشترِ این فن‌آوری می‌کند.لحظه‌ای درنگآیا بلاک‌چین یک فن‌آوری انقلابی است؟ به نگر بسیاری: بلی. من نیز در این‌جا قصد نقد آن را ندارم. در عوض پرسش مهمّ دیگری مطرح می‌کنم: آیا این فن‌آوری انقلابی بلاک‌چین، به درد کسب و کار شما نیز می‌خورد؟ نه لزوماً! اگر بخواهید در خصوص کسب و کارتان بر اساس هیجانات تصمیم‌گیری کنید، چیزی جز ضرر به دست نخواهید آورد. بلاک‌چین چکش طلای شما نیست و نمی‌توانید از آن انتظار داشته باشید که هر مشکلی را معجزه‌وار حل کند. برعکس، به‌کار‌گیری آن در جای نادرست، مشکلات بیشتری نیز خواهد افزود. فراموش نکنید که بلاک‌چین هدف نیست، بلکه مسیر است؛ ابزاری است که در صورت استفاده‌ی مناسب در سر جای خود می‌تواند شما را به هدف خاصّی برساند. اجازه ندهید که مسیر به هدف تبدیل گردد. هدف شما نباید این باشد که یک سامانه‌ی مبتنی بر بلاک‌چین طرّاحی کنید؛ هدف این است که سامانه‌ای برای حلّ مسئله‌ی خاصّی طرّاحی کنید.XKCD — Golden Hammerاز خود بپرسید:هدف شما چیست؟ آیا سامانه‌ی نرم‌افزاری‌ای که قرار است کسب و کار شما را در رسیدن به این هدف یاری دهد، اصلاً نیاز به ذخیره‌ی داده دارد؟ اگر پاسخ مثبت است، این داده‌ها از چه نوعی بوده و قرار است به چه شکلی و توسّط چه کسانی استفاده شوند؟ آیا نیاز به حدف و بروزرسانی داده‌ها نیز وجود دارد؟ اگر نه، بلاک‌چین برای شما کاربردی ندارد. آیا نیاز به ذخیره‌سازی و کنترل غیرمتمرکز داده‌ها وجود دارد؟ اگر نه، باز هم بلاک‌چین برای شما کاربردی ندارد. آیا قصد ذخیره‌ای اطّلاعات پرسنل شرکت یا شماره‌ی تماس مشتریان را دارید؟ همچنان بلاک‌چین برای شما کاربردی ندارد!جمع‌بندیقضیه خیلی بدیهی است: فقط زمانی از بلاک‌چین (یا اساساً هر چیز دیگری) استفاده کنید که واقعاً نیاز دارید از آن استفاده کنید! بلاکچین چکّش طلای کسب و کار شما نیست و نمی‌توانید آن را به زور در هر پروژه‌ای که شده جای دهید!</description>
                <category>پویان</category>
                <author>پویان</author>
                <pubDate>Fri, 01 Oct 2021 15:27:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فضاپیماهای روسی و اسامی آن‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyan_01001010/russian-spacecrafts-loe3zbiy1myd</link>
                <description>بسیاری از شما نیز با نام فضاپیماهای ایالات متّحده‌ی آمریکا و معنای این نام‌ها آشنا هستید. در این میان امّا با آن که اتّحاد جماهیر شوروی / فدراسیون روسیه نیز دیگر ابرقدرت پرسابقه در فتح فضا بوده است، احتمالاً کم‌تر کسی با نام فضاپیماهای روسی و شیوه‌ی نام‌گذاری آن‌ها آشنا باشد. در این مطلب به ذکر نام و معنای چندین مورد از معروف‌ترین آنان خواهیم پرداخت.پهلوگیری فضاپیمای سایوز ام‌اس-۱۷ به ماژول رسوِت از اِم‌کااِس | سال ۲۰۲۰ |‌ شناسه‌ی عکس: ISS063E107419به طور کلّی، کشورهای گوناگون فعّال در حوزه‌ی فضایی، رویکردهای مختلفی برای نام‌گذاری فضاپیماهای خود دارند. ایالات متّحده به عنوان یکی از ابرقدرت‌های این حوزه، معمولاً تمایل دارد نام‌های اساطیر یونان و روم باستان (آپولو، آرتمیس، جونو، و…)، دانشمندان برجسته‌ی جهان (گالیله، کاسینی، هویگنس، هابل و…) و یا نام‌هایی نمادین که عمدتاً نیز توسّط دانش‌آموزان این کشور و از طریق مسابقه تعیین می‌شود (Perseverance/استقامت، ingenuity/نبوغ، Curiosity/کنجکاوی و…) را برای فضاپیماهای خود انتخاب کند. در این خصوص پیشنهاد می‌کنم به مطلب «فضاپیماها و اسامی آنها» سری بزنید: https://virgool.io/@azarakhshaaa/%D9%81%D8%B6%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-aqugk5ct63az  به احتمال زیاد با بسیاری از این نام‌ها آشنا هستید. از دلایل این موضوع می‌توان به ۱. محبوبیت زبان انگلیسی در کشور به عنوان نخستین زبان خارجه جهت یادگیری، ۲. حضور پررنگ رسانه‌های انگلیسی‌زبان در سطح بین‌المللی ۳. و همچنین وجود تعداد بالای مترجمین زبان انگلیسی در کشور - که طبیعتاً برای تولید محتوا نیز تمایل دارند به سراغ منابع انگلیسی‌زبان بروند - در مقایسه با مترجمان دیگر زبان‌هاست.شوروی/روسیه امّا رویکرد متفاوتی را دنبال کرده و معمولاً بر اکثر فضاپیماهای خود نام‌های نمادین می‌گمارد که در این‌جا تعدادی از مهم‌ترین آن‌ها لیست شده است. لازم به تأکید است که رونویسی فارسی هر یک نیز بر مبنای تلفّظ در زبان روسی است و نه انگلیسی. منابع روسی‌زبان معمولاً یک بار به انگلیسی ترجمه شده و اسامی خاص روسی در انگلیسی واج‌آرایی شده و سپس از انگلیسی به فارسی ترجمه می‌شوند. در این‌جا امّا ترجمه‌ها مستقیم از روسی انجام شده‌اند. نکته‌ی دیگر این است که برخی از این واژگان دارای ریشه‌ی اسلاوی نبوده و به صورت وام‌واژه از زبان‌های دیگر به روسی وارد شده‌اند. هر سطر از لیست، به ترتیب شامل رونوشت فارسی، تلفّظ (بر اساس الفبای آوانگاری بین‌المللی)، املای روسی و برابر فارسی است.اسپوتنیک | Спутник | ˈsputʲnʲɪk | ماهوارهواستوک | Восток | vɐˈstok | مشرقواسخوت | Восход | vɐˈsxot | طلوعسایوز | Союз | sɐˈjus | اتّحادبوران | Буран | buˈrɑn | بورانانرگیا | Энергия | ɪˈnɛrɡʲɪjə | انرژیزونْت | Зонд | ˈzont | کاوشگرمُلنیا | Молния | ˈmoɫnʲɪjə | آذرخشکُسماس | Космос | ˈkosməs | کیهانلونا | Луна | ɫʊˈna | ماهونرا | Венера | vʲɪˈnʲerə | زهرهمارس | Марс | ˈmars | بهرامسالوت | Салют | sɐˈlʲut | سلام نظامی / آتش‌بازیآلماس | Алмаз | ɐɫˈmas | الماسمیر | Мир | ˈmʲir | صلح/جهانزاریا | Заря | zɐˈrʲa | سپیده‌دمزویزدا | Звезда | zvʲɪzˈda | اختررَسوِت | Рассвет | rɐs(ː)ˈvʲet | سحرگاهپیرس | Пирс | ˈpʲirs | اسکلهپُیْسک | Поиск | ˈpoɪsk | کاوشنائوکا | Наука | nɐˈukə | دانشاِم.کا.اِس | МКС | ɛm ka ˈɛs | (سرواژه) ایستگاه فضایی بین‌المللیاِس.اِس.اِس.اِر | СССР | ɛs ɛs ɛs ˈɛr | (سرواژه) اتّحاد جماهیر شوروی سوسیالیستیاِر.اف | РФ | ɛr ˈɛf | (سرواژه) فدراسیون روسیهروسکُسمس | Роскосмос | roˈskosməs | (نام خاص) سازمان فضایی فدرال روسیهیوری گاگارینجالب است بدانید نخستین جمله‌ای که در فضا به زبان آورده شد، به زبان روسی و به شرح زیر (منبع) است:«Я вижу Землю! Она так прекрасна!» — Юрий Гагарин«من زمین رو می‌بینم! خیلی زیباست!» — یوری گاگارینهمچنین دو زبان انگلیسی و روسی، زبان‌های رسمی ایستگاه فضایی بین‌المللی بوده و تمامی فضانوردانی که به این ایستگاه می‌روند، لازم است این دو زبان را فرا گرفته باشند. برخی از آن‌ها چنین اظهار می‌کنند که یادگیری روسی از دشوارترین مراحل آمادگی ایشان است! https://www.youtube.com/watch?v=aD9v-tS1n3M </description>
                <category>پویان</category>
                <author>پویان</author>
                <pubDate>Sun, 26 Sep 2021 19:44:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا پس از آپولو، انسان دیگر به ماه باز نگشت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyan_01001010/apollo-whjmvoyql2k1</link>
                <description>نخستین گام انسان بر سطح کره‌ی ماه، بی‌شک یکی از رویدادهای برجسته‌ی تاریخ بشریت است. با آن که چه پیش و چه پس از برنامه‌ی آپولو، کاوشگرهای بدون سرنشین بسیاری توسّط کشورهای گوناگون بر سطح ماه، مرّیخ و برخی دیگر از کرات آسمانی نشستند، یافته‌های علمی بسیار ارزشمندی گردآوری کردند و حتی مأموریت‌هایی برای بازگردانی نمونه انجام شد، اما دیدن انسان‌هایی مثل خودمان بر سطح کرات دیگر، نه فقط از لحاظ علمی که از لحاظ اجتماعی و تاریخی نیز ارزشمند است. اما چرا با وجود پیشرفت‌های بسیار در علم از دهه‌ی هفتاد میلادی تا کنون، پس از برنامه‌ی آپولو دیگر انسانی دورتر از مدار پایینی زمین نرفت؟ در مطلب پیش رو به این پرسش پرداخته می‌شود.[۱] | ملاقات مداری | آپولو ۱۱ | سال ۱۹۶۹ | AS11-44-6643۰- در باب تئوری توطئهاین پرسش نزد تئوریسین‌های توطئه‌ی منکر برنامه‌ی آپولو و فرود انسان بر سطح ماه نیز محبوبیت ویژه‌ای دارد و عمدتاً بر پایه‌ی آن استدلال می‌کنند که چون پس از برنامه‌ی آپولو و به رغم پیشرفت در علم، فرود سرنشین‌دار دیگری به مقصد ماه شکل نگرفت، پس فرود بر سطح ماه (حداقل با علم امروز) ناممکن بوده و لذا برنامه‌ی آپولو نیز نمی‌توانست واقعی باشد. منطق این استدلال امّا نامعتبر است؛ چرا که فرض شده که تنها پیش‌نیاز فرود بر سطح ماه، پیشرفت علمی بوده و پیشرفت علمی نیز الزاماً باید به فرود سرنشین‌دار بر سطح ماه منجر شود و چون این اتّفاق رخ نداده، پس حتماً دانش کافی برای فرود بر سطح ماه وجود نداشته است.این مسئله در ادامه بیشتر باز می‌شود؛ اما هدف کلی این مطلب، بحث با طرفداران این تئوری توطئه نیست (گمان نمی‌کنم که اساساً راهی برای این کار وجود داشته باشد!). لذا در صورتی که شخصی همچنان بر سر پرسش‌هایی ابتدایی همچون «چرا در عکس‌ها، ستاره‌ای در پس‌زمینه دیده نمی‌شود؟» یا «چرا پرچم روی سطح ماه در حالت افراشته و مواج ایستاده بود؟» گیر کرده است (لابد با خودش نیز فکر می‌کند که ناسا تمامی صحنه‌های فرود را جعل کرده است، اما بدون استثنا در همگی آنان نیز مرتکب چنین اشتباهات کودکانه‌ای شده است!) و حتی حاضر نیست همین پرسش‌ها را در گوگل جستجو کند، تقریباً ناممکن است که این مطلب نیز دیدگاهش را تغییر دهد.تصویر زیر، سطح ماه و کاوشگر یوتو را در قالب مأموریت چانگ‌ای-۳ را نشان می‌دهد که در سال ۲۰۱۳ و توسط سازمان ملی فضایی چین (CNSA) انجام گرفت. بسیاری از پرسش‌هایی که در خصوص تصاویر آپولو از سطح ماه می‌پرسند را در خصوص همین تصویر یا دیگر تصاویر کاوشگرهای بدون سرشین دیگر از کشورهایی دیگر نیز می‌توان پرسید: «چرا افق این‌قدر نزدیک به نظر می‌رسد؟ چرا ستاره‌ای در آسمان دیده نمی‌شود؟ چرا…؟» امّا به طرز جالبی، این پرسش‌ها عمدتاً فقط پیرامون برنامه‌ی آپولو و به عنوان دلایلی برای ساختگی بودن آن مطرح می‌شوند! به همین دلیل است که این حجم از تشکیک در خصوص برنامه‌ی آپولو را بیشتر به دلیل توهّم توطئه می‌دانم تا صرفاً یک پرسش‌گری شکّاکانه. لذا در این مطلب نیز تلاشی برای قانع کردن منکران برنامه‌ی آپولو نخواهد شد.با فرض این که مخاطب محترم، از پیش قانع شده است که فرود سرنشین‌دار در قالب برنامه‌ی آپولو رخ داده است و منکر آن نیست، به سراغ پرسش اصلی می‌رویم: چرا انسان دیگر به ماه باز نگشت؟[۲] | چانگ‌ای ۳ | کاوشگر چینی یوتو | سال ۲۰۱۳ ۱- مقدّمهپاسخ کوتاه از این قرار است: به دلیل تغییرات در اقتصاد و سیاست.از دهه‌ی هفتاد میلادی تا کنون، پیشرفت چشم‌گیری در علم و به دنبال آن در فن‌آوری رخ داده است. امّا تنها عامل اثرگذار در پیشرفت فن‌آوری، علم نیست؛ اقتصاد و همچنین شیوه‌ی سیاست‌گذاری نیز دو عامل بسیار کلیدی دیگر هستند.در تاریخ نیز می‌توان دید که علّت اصلی و عمده‌ی انقلاب‌های صنعتی، نه یک کشف علمی جدید، بلکه یک مجموعه تحوّلات سیاسی و همچنین تغییراتی در اقتصاد و نهادهای اقتصادی (مثل پیدایش و رشد طبقه‌ی متوسّط) است. تحصّل علم برای علم امکان‌پذیر است؛ می‌توان دانشمندانی را قانع کرد که صرفاً برای شناخت بیشتر طبیعت و ارضای کنجکاوی، دست به پژوهش ببرند. هزینه‌های پژوهش‌ها نیز می‌تواند از منابع درآمد شخصی (مثلاً سرمایه‌داران کنجکاوی که دوست دارند بخشی از ثروت خود را نیز جهت توسعه‌ی علم خرج کنند) و/یا بودجه‌های تخصیص‌یافته به دانشگاه‌ها و مراکز علمی تأمین گردد. در خصوص فن‌آوری امّا چنین نیست و حصول فن‌آوری بخاطر فن‌آوری ناممکن است. نمی‌توانید صدها یا هزاران معدنچی، راننده‌، کارگر خط تولید، طرّاح صنعتی، مهندس، کارخانه‌دار، زمین‌دار و… را قانع کنید که با کم‌ترین چشم‌داشت مالی و فقط از سر کنجکاوی به توسعه‌ی فن‌آوری کمک کنند. فن‌آوری، بدون تخصیص سرمایه‌ی کافی (که خود مستلزم داشتن یک طرح تجاری یا حمایت سیاسی است) و قوانین و دستگاه حقوقی مناسب (برای ایجاد امنیت در سرمایه‌گذاری، جلوگیری از سرقت ایده‌ها و…) و صرفاً با در اختیار داشتن کوهی از مقاله‌های علمی، توسعه نمی‌یابد.سرمایه‌گذاری جهت توسعه‌ی فن‌آوری، همان‌طور که اشاره شد یا نیازمند وجود یک طرح تجاری است و یا حمایت سیاسی. اینترنت را به عنوان نمونه در نظر بگیرید. توسعه‌ی آن نخست برای اهداف نظامی و با سرمایه‌گذاری پنتاگون انجام پذیرفت (رویدادهایی همچون جنگ یا رقابت‌های سیاسی، با آن که جان‌های بسیاری را می‌گیرند، از سوی دیگر امّا موجب سرازیر شدن حجم عظیمی از سرمایه‌ی دولتی جهت توسعه‌ی فن‌آوری می‌شوند) و بعدها در دسترس عموم قرار گرفت و استمرار توسعه به نهادهای تجاری سپرده شد. در هر حالت، یک انگیزه‌ی سیاسی یا تجاری برای سرمایه‌گذاری در راستای توسعه‌ی این فن‌آوری وجود داشت.[۳] | ورنر فون‌براون، دانشمند آلمانی، در کنار موتورهای قدرتمند F1 راکت ساترن-۵۲- تاریخچه و پیش‌زمینهپیش از پرداختن به پرسش اصلی، بهتر است نگاهی به برنامه‌ی آپولو، پیش‌زمینه‌ی آن و همچنین مقایسه‌ی برنامه‌های فضایی ایالات متّحده و اتّحاد جماهیر شوروی بپردازیم.نکته: در صورت آشنایی کافی با تاریخچه‌ی سفرهای فضایی، می‌توانید از خواندن این بخش صرف نظر کنید.۲-۱- آغاز رقابت فضاییدر سال‌های حسّاس جنگ جهانی دوّم، آلمان نازی با کمک ورنر فون‌براون (Wernher von Braun)، و البته تخصیص منابع انسانی و مالی بسیار، موفّق شد که راکت سوخت مایع V-2 (کوتاه‌شده‌ی Vergeltungswaffe-2 یا سلاح‌انتقام-۲) را به عنوان نخستین موشک بالستیک دوربرد توسعه داده، به تولید انبوه رسانده و به کابوسی برای متّفقین تبدیل کند. در پایان جنگ نیز چند فروند از این راکت به دست کشورهای گوناگون متّفق افتاد و همچنین دانشمندان موشکی بسیاری نیز از آلمان به این کشورها پناهنده شدند – از جمله ورنر فون‌براون که نزد ایالات متّحده رفت.کمی پس از پایان یافتن جنگ جهانی دوّم در ۱۹۴۵، یک مجموعه رقابت ایدئولوژیک، سیاسی، نظامی و تسلیحاتی نیز میان دو ابرقدرت جنگ، اتّحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و ایالات متّحده‌ی آمریکا، آغاز گشت که از آن تحت عنوان «جنگ سرد» یاد می‌شود. هر دو کشور علاوه بر تلاش برای گسترش ایدئولوژی، نفوذ سیاسی و کنترل نظامی خود در جای‌جای جهان (همچون جنگ کره در ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۳، جنگ ویتنام در ۱۹۵۵ تا ۱۹۷۵، بحران موشکی کوبا در ۱۹۶۲ و…)، سرمایه‌گذاری‌های کلانی نیز روی پیشرفت در حوزه‌ی فن‌آوری کردند تا خود را قدرت برتر و پیشرفته‌تر نشان دهند. با کمک راکت‌های V-2 و دانشمندان آلمانی پناهنده، توسعه‌ی فن‌آوری موشکی نیز شتاب گرفت که هدف اصلی آن توسعه‌ی تسلیحات نظامی دوربرد بود. فقط در طی چند سال، زرّادخانه‌ی هر دو ابرقدرت مملو از انواع موشک‌های بالستیک شده بود. امّا همزمان با توسعه‌ی موشک‌های بالستیک، هر دو کشور نیم‌نگاهی به فضا نیز داشتند. به هر حال وقتی می‌توان موشک بالستیکی را ده‌ها کیلومتر و بیشتر از هر هواپیما یا بالن دیگری بالا برد، چرا کمی بالاتر نرفت؟ (در سال ۱۹۴۶، یک فروند راکت V-2 از سوی ایالات متّحده پرتاب شد و به عنوان نخستین جسم مصنوعی در فضا، به ارتفاع ۱۰۵ کیلومتری دست پیدا کرد و نخستین تصاویر فضایی را نیز از زمین گرفت.)سال ۱۹۵۷، اتّفاق تاریخی مهمّی افتاد؛ شوروی با تغییر کاربری موشک بالستیک قارّه‌پیمای R-7، موفق به قرار دادن نخستین ماهواره در مدار زمین شد: اسپوتنیک-۱ (Спутник-1 یا ماهواره-۱).  دستاوردهای علمی این ماهواره، در زمان خود بسیار قابل توجّه بود و داده‌های ارزشمندی در خصوص لایه‌های فوقانی اتمسفر زمین را از طریق فرستنده‌های رادیویی به زمین مخابره کرد. امّا این رویداد از لحاظ سیاسی نیز بسیار اثرگذار بود، چرا که آغاز یک «رقابت فضایی» را رقم زد. در همان سال، اسپوتنیک-۲ نیز حامل یک سگ بنام لایکا (Laika/Лайка) به مدار زمین رسید. پرتاب این دو ماهواره همچون بمب خبری بود و ایالات متّحده را نیز مشتاق به واکنش کرد که حاصل آن پرتاب ماهواره‌ی اکسپلورر-۱ (Explorer-1 یا کاوشگر-۱) به فاصله‌ی چند ماه و در اوایل ۱۹۵۸ بود. شکل‌گیری این رقابت، هم مسکو و هم واشینگتن دی‌سی را تشویق و ترغیب به سرازیر کردن کوهی از حمایت‌های مالی و سیاسی در راستای فتح فضا کرد. تنها طی دو سال، کاوشگر لونا-۱ (Луна-1 یا ماه-۱) از نزدیکی کره‌ی ماه گذر کرد. سال ۱۹۵۹، بشر برای نخستین‌بار از طریق تصاویر مخابره‌شده از کاوشگر لونا-۳ توانست نیمه‌ی دور ماه (در ادبیات عمومی به اشتباه نیمه‌ی تاریک ماه نیز خوانده می‌شود) را ببیند.[۴] | نخستین تصویر مخابره‌شده از نیمه‌ی دور ماه | کاوشگر لونا-۳ | سال ۱۹۵۹سال ۱۹۶۱، یوری گاگارین (Yuri Gagarin / Юрий Гагарин) در قالب مأموریت واستوک-۱ (Восток-1 یا مشرق-۱) از سوی شوروی به عنوان نخستین انسان به فضا رفت و در مدار زمین قرار گفت. سه هفته بعد الن شپرد در قالب مأموریت مرکوری-۳ (Mercury-3 یا عطارد-۳) از سوی ایالات متّحده به فضا رفت (البته پرواز او زیرمداری بود؛ اما چند ماه بعد جان گلِن توانست به عنوان نخستین آمریکایی وارد مدار پایداری به دور زمین شود).شوروی «اوّلین»های بسیاری را به عنوان رکورد ثبت کرده است؛ امّا برخلاف باور برخی، ایالات متّحده نیز از لحاظ فن‌آوری فضایی از شوروی عقب‌تر نبود و پا به پای این کشور پیش می‌رفت.در همان سال، برنامه‌ی مرکوری نیز نزد ایالات متّحده به پایان رسید و دو برنامه‌ی دیگر که در راستای هم بودند را به طور همان کلید زد: جمنای (Gemini) و آپولو (Apollo). در ۱۹۶۲ و در یک سخنرانی عمومی، رئیس‌جمهور وقت ایالات متّحده یعنی جان اف کندی هدف‌گذاری مهمی را به اطّلاع عموم رساند:“We choose to go to the moon… We choose to go to the moon in this decade and do the other things, not because they are easy, but because they are hard…” — John F. Kennedy«ما انتخاب کرده‌ایم که به ماه برویم… ما انتخاب کرده‌ایم که در این دهه به ماه برویم و کارهای دیگری انجام دهیم، نه چون ساده‌اند، بلکه چون دشوارند…» — جان اف کندی۲-۲- فتح ماهانجام سفر سرنشین‌دار به سطح ماه، دو چالش عمده داشت:۱- نیاز بود که تکنیک‌های متعدّدی برای انجام ناوبری و مانوردهی مداری، ملاقات مداری، پهلوگیری فضایی، راهپیمایی فضایی و… مورد بررسی، پژوهش و توسعه قرار گرفته و نیروی انسانی مناسبی نیز تعلیم داده شود.۲- نیاز بود که راکت پرتاب‌گر قدرتمندی جهت رساندن فضاپیما و ماه‌نشین به مدار ماه توسعه یابد.حلّ چالش نخست در قالب برنامه‌ی جمنای صورت پذیرفت. در ماه پایانی سال ۱۹۶۵، فضاپیماهای جمنای-۶A و جمنای-۷ برای نخستین بار در تاریخ موفّق به انجام یک ملاقات مداری در مدار زمین شدند. اوایل ۱۹۶۶ نیز  جمنای-۸ (حامل نیل آرمسترانگ که بعداً در آپولو ۱۱ نیز حضور پیدا کرد، و همچنین دیوید اسکات که بعداً در آپولو ۹ و ۱۵ حضور پیدا کرد)، نخستین پهلوگیری فضایی تاریخ را با کپسول بدون سرنشین اجینا (Agena) انجام داد. پهلوگیری فضایی (space docking) برای فرود سرنشین‌دار بر سطح ماه اهمّیت فوق‌العاده‌ای داشت؛ چرا که طبق محاسبات، نشاندن کل فضاپیما بر سطح ماه و سپس برخاست مجدّد آن جهت بازگشت به زمین بسیار دشوار بود و در عوض از یک ماژول مجزای ماه‌نشین استفاده می‌شد که دو فضانورد را میان مدار و سطح ماه انتقال دهد. پس از برخاست از سطح ماه، ماه‌نشین می‌بایست با ماژول اصلی که در مدار واقع بود ملاقات مداری انجام داده و جهت انتقال فضانوردان و محموله‌ها، پهلوگیری می‌کرد.[۵] | اجینا | ملاقات مداری | سال ۱۹۶۶ | GPN-2000-001344به موازات جمنای و جهت رفع چالش دوّم، برنامه‌ی آپولو نیز با همکاری مشترک ناسا (NASA)، بوئینگ (Boeing)، گرومن (Grumman)، داگلاس (Douglas)، نورث امریکن ایویشن (North American Aviation)، دانشگاه MIT، دانشگاه آریزونا و نهادهای بسیار دیگر پیش می‌رفت و هدف آن برنامه‌ریزی برای چگونگی فرود بر سطح ماه و توسعه‌ی فضاپیمایی مناسب آن بود. سال ۱۹۶۱ راکت ساترن ۱ برای نخستین‌بار و به طور آزمایشی پرتاب شد. تا سال ۱۹۶۶ نیز چندین ساترن ۱ و ساترن ۱B دیگر پرتاب شدند تا نهایتاً در ۱۹۶۷، نوبت به پرتاب نخستین راکت ساترن ۵ (Saturn V یا زحل ۵) به همراه فضاپیمای آپولو ۴ (Apollo 4) به صورت آزمایشی و بدون سرنشین رسید.راکت ساترن ۵ تا به امروز که این مطلب در حال نگارش است (سپتامبر ۲۰۲۱) بزرگ‌ترین راکت در تمام تاریخ است که تا کنون باموفّقیت به فضا رفته است (در صورت پرتاب موفّق Starship به فضا، این رکورد توسّط شرکت خصوصی SpaceX شکسته خواهد شد).پس از چند پرتاب آزمایشی دیگر، اکنون نوبت پرتاب‌های سرنشین‌دار با آپولو بود. سال ۱۹۶۸، آپولو ۷ توسّط راکت ساترن ۱B پرتاب شده و به مدار زمین رسید. در اواخر همان سال، آپولو ۸ نیز با راکت ساترن ۵ پرتاب شده و به مدار ماه رسید. این نخستین‌بار بود که بشر از مدار زمین خارج می‌شود و همچنین نخستین‌باری که به مدار ماه می‌رسد. سفر در مجموع شش روز به طول انجامید و سه فضانورد به مدّت بیست ساعت در مدار ماه قرار گرفتند و سپس به زمین بازگشتند.علاوه بر برنامه‌های سرنشین‌دار آپولو و جمنای، مأموریت‌های بدون سرنشین متعدّدی نیز جهت مطالعه‌ی ماه، انتخاب محل فرود مناسب برای آپولو و… صورت گرفته بود که از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به برخورد موفّق کاوشگرهای Ranger ۷ تا ۹ در سال‌های ۱۹۶۴ و ۱۹۶۵، فرود موفّق کاوشگرهای Surveyor ۱ تا ۷ (از سال ۱۹۶۶ تا ۱۹۶۸) بر سطح ماه و قرارگیری چندین مدارگرد در مدار ماه اشاره کرد. از سمت دیگر زمین نیز شوروی مأموریت‌های بدون سرنشین متعدّد دیگری به مقاصد مدار و سطح ماه انجام داد.یک نکته‌ی حاشیه‌ای جالب این که محل فرود آپولو ۱۲ در سال ۱۹۶۹، در نزدیکی محل فرود کاوشگر Surveyor 3 بود که دو سال قبل از آن و در ۱۹۶۷ بر سطح ماه نشسته بود. فضانوردان قطعاتی از این کاوشگر را جدا کرده و جهت مطالعه به زمین باز گرداندند که هم‌اکنون در موزه نگه‌داری می‌شود. این نخستین و تنها کاوشگر تاریخ است که بر سطح کره‌ای دیگر، مجدداً مورد دیدار انسان‌ها قرار می‌گیرد. (البته تا زمان نوشته شدن این مطلب. روزی را تصوّر کنید که کاوشگرهای مرّیخی دوران ما، توسّط نوادگان ما از سطح مرّیخ بازیابی شده و به عنوان آثاری تاریخی در موزه‌هایی روی زمین یا مرّیخ قرار گیرند!)[۶] پانوراما سطح ماه با سه نوردهی مختلف | کاوشگر بدون سرنشین Surveyor 3 | سال ۱۹۶۷ | SP-184پس آپولو ۸، دو مأموریت آزمایشی دیگر نیز انجام شد: در مارس ۱۹۶۹، آپولو ۹ به همراه ماژول ماه‌نشین و به منظور آزمایش آن در مدار زمین قرار گرفت. چند ماه بعد و در ماه می همان سال نیز آپولو ۱۰ پرتاب شد، به مدار ماه رسید، دو فضانورد از سه خدمه‌ی آن به ماژول ماه‌نشین منتقل شدند، از فضاپیمای اصلی جدا شده و تا ۱۵ کیلومتری سطح ماه به پایین رفتند و سپس مجدّداً ارتفاع گرفته و به مدار ماه برگشتند. در این مأموریت نیز هدف اصلی تست تمامی سیستم‌ها و استیج‌ها جهت فرود بر سطح ماه بود. همه‌چیز اکنون برای ساختن تاریخ آماده است![۷] تصویر معروف Earthrise یا طلوع زمین | آپولو ۸ | مدار ماه | سال ۱۹۶۸ | AS8-14-2383در جولای ۱۹۶۹، ماژول ماه‌نشین آپولو ۱۱ با موفّقیّت بر سطح ماه نشست. چند ماه بعد و در نوامبر همان سال نیز فرود آپولو ۱۲ با موفّقیت انجام شد. اوایل سال ۱۹۷۰، آپولو ۱۳ پرتاب شد که البته به علّت نقص فنّی و انفجار دو عدد از تانکرهای اکسیژن ماژول سرویس، بدون فرود بر سطح ماه ناچار به بازگشت شد. سپس یک وقفه‌ی یک ساله ایجاد شد و پس از آن آپولو ۱۴ و ۱۵ در سال ۱۹۷۱ و آپولو ۱۶ و ۱۷ در سال ۱۹۷۲ بر سطح ماه نشستند. جمعاً تا آن زمان ۱۲ نفر موفّق به قدم نهادن بر ماه شدند.[۸] | بازیابی قطعاتی از کاوشگر Survayor 3 | آپولو ۱۲ | سال ۱۹۶۹ | AS12-48-7134[۹] تصویر نقشه‌برداری از محل فرود آپولو ۱۶ | LRO | سال ۲۰۱۲ | M175179080به رغم موفّقیّت‌های برنامه‌ی آپولو، نه کنگره و دولت ایالات متّحده تمایلی به تخصیص هزینه‌های بیشتر داشتند و نه جامعه‌ی آمریکایی خسته از جنگ‌های خارجی متعدّد احساس می‌کردند که پس از تحقّق هدف جان اف. کندی مبنی بر فرستادن انسان به ماه، دیگر کار جذّابی برای انجام دادن در فضا باقی مانده است! ناسا از مدّت‌ها پیش برای آپولو ۱۸، ۱۹ و ۲۰ نیز برنامه‌ریزی کرده بود. درواقع قرار بود کاوش بر سطح ماه در سه فاز انجام شود: فاز نخست (مأموریت نوع G) که تنها آپولو ۱۱ را در بر داشت، فاز دوّم (مأموریت نوع H) که شامل آپولو ۱۲ تا ۱۵ می‌شد، و فاز سوّم (مأموریت نوع J) که آپولو ۱۶ تا ۲۰ را در بر گرفته و برای فرود از ماه‌نشین ارتقایافته‌ای (موسوم به extended lunar module یا ELM) با قابلیت پشتیبانی از مأموریت‌های طولانی‌تر و پیچیده‌تر می‌کرد. حتّی برای پس از آپولو ۲۰ نیز برنامه‌هایی جهت کاوش بیشتر سطح ماه وجود داشت. امّا در سال ۱۹۷۰، تصمیمات دیگری گرفته شد. نخست مأموریت آپولو ۲۰ و پس از آن آپولو ۱۵ و ۱۹ لغو شدند و قرار شد که بودجه‌ی آن‌ها جهت توسعه‌ی برنامه‌های اسکای‌لب و شاتل استفاده گردد. در نتیجه‌ی آن، آپولو ۱۸ به ۱۵ تغییر شماره داد (مأموریت آن همچنان از نوع J بود) و مأموریت آپولو ۱۷ نیز بازطرّاحی شد.خلاصه‌ی کلام آن که پس از تصمیمات ۱۹۷۰، سه فرود موفّق دیگر – و این بار از نوع J، با مدّت‌زمان طولانی‌تر، ماه‌نشین ارتقایافته‌تر، ماه‌پیمایی‌های بیشتر و البته استفاده از خودروی ‌مه‌نورد – تحت شماره‌های ۱۵، ۱۶ و ۱۷ انجام شده و پس از آن برنامه‌ی آپولو برای همیشه به پایان رسید (البته راکت ساترن-۵، پس از برنامه‌ی آپولو نیز در برنامه‌ی اسکای‌لب مورد استفاده قرار گرفت. همچنین CSM-111 که برای مأموریت اوّلیه و لغوشده‌ی آپولو ۱۵ در نظر گرفته شده بود نیز در ۱۹۷۵ در مأموریت آپولو-سایوز مورد استفاده قرار گرفت).[۱۰] | تصویر معروف Blue Marble یا «تیله‌ی آبی» | آپولو ۱۷ | سال ۱۹۷۲ | AS17-148-22727۲-۳- ناکامی اتّحاد جماهیر شورویبررسی علل ناکامی شوروی در رساندن انسان به سطح ماه، خود نیازمند مطلب مفصّل دیگری است. امّا به طور کلّی می‌توان این علل را به دو دسته‌ی فنّی و مدیریتی تقسیم کرد.از نظر مدیریتی، ساختار سازمانی برنامه‌ی فضایی شوروی، کاملاً متفاوت از ناسا بود. در رأس این برنامه، سرگئی کارالیُف (Sergei Korolev / Сергей Королёв) قرار می‌گرفت که کنترل و نظارت مستقیمی روی تمامی فعّالیت‌های انجام‌شده در این برنامه داشت. وی البته بسیار مشتاق به برنامه‌ریزی برای انجام سفرهای سرنشین‌دار بر سطح ماه بود. شوروی نیز حتّی در مقطعی هدف‌گذاری کرده بود که در سال ۱۹۶۷ و همزمان با پنجاهمین سالگرد انقلاب ۱۹۱۷، فضاپیمای سرنشین‌داری را بر سطح ماه فرود آورد. امّا مجموعه عزل و نصب‌ها، مناقشات و مشکلاتی در سطح مدیریتی، آماده‌سازی راکتی مناسب برای سفر به ماه را آن‌قدر به تعویق انداخت که ایالات متّحده توانست نخستین کشوری باشد که به سطح ماه می‌رسد.از نظر فنّی، ایالات متّحده برای استیج نخست راکت ساترن ۵، موسوم به S-IC، اقدام به طرّاحی و توسعه‌ی موتورهای قدرتمند و غول‌پیکر F1 کرد که پنج عدد از آن‌ها در پایین S-IC نصب می‌شدند. این موتورها در برابر بسیاری از رقبای خود چندان بهینه نبودند (از نظر ایمپالس ویژه یا ISP)، امّا بسیار قدرتمند بودند و می‌توانستند وظیفه‌ی خود در راستای بلند کردن راکت ساترن ۵ از سطح زمین را انجام دهند (درواقع حتّی تا به امروز نیز در کلاس خود قدرتمندترین موتورهایی هستند که تا کنون ساخته شدند). طرّاحی موتور F1 در دهه‌ی پنجاه تست آن از اواخر همین دهه تا اواسط دهه‌ی شصت انجام شد، به شکلی که تا ۱۹۶۵، ناسا نمونه‌های عملیاتی این موتور را در اختیار داشته و دو سال بعد یعنی در ۱۹۶۷ توانست آن‌ها را روی یک ساترن ۵ کامل سوار کرده و در قالب مأموریت بدون سرنشین آپولو ۴ به فضا پرتاب کند.در سوی دیگر قارّه امّا برنامه به کندی پیش می‌رفت. مسکو تمایلی به هزینه‌ی بیشتر برای فراهم‌آوری زیرساخت جدید برای ساخت و تست چنین موتوری را نداشت. در عوض مهندسان برنامه‌ی فضایی شوروی به فکر استفاده از موتورهای کوچک‌تر NK-15 افتادند که در مقایسه با F1 ضعیف‌تر و پیچیده‌تر، امّا بهینه‌تر بودند. برای سفر به ماه، راکت N-1 (Н-1 کوتاه‌شده از Носитель-1 به معنای حامل-۱) در نظر گرفته شده بود که قرار بود ۳۰ عدد از این موتورها در پایین استیج نخست آن نصب شوند. امّا این پیچیدگی مضاعف، کاهش اتّکاپذیری را به دنبال می‌داشت. شوروی امکان تست همزمان هر ۳۰ موتور را نداشت و تنها راه این بود که آن‌ها را روی راکت N-1 نصب کرده و به هنگام پرتاب تست کند. از سوی دیگر امّا مشکلات مدیریتی موجب شد که توسعه‌ی این راکت آن‌قدر کند پیش رود که نخستین نمونه‌ی آزمایشی کامل آن در فوریه‌ی ۱۹۶۹ آماده شود که البته با شکست مواجه شد – کنترل همزمان ۳۰ موتور پیچیده و سوخت‌رسانی همزمان به تمامی آنان اصلاً کار راحتی نبود و شوروی نیز تا پیش از آن تاریخ هرگز چنین تستی انجام نداده بود (درواقع اصلاً زیرساخت مناسب برای انجام چنین تست عظیمی را نداشت). در سوّم جولای همان سال نیز N-1 دیگری را آماده‌ی پرتاب کرد که آن نیز نه تنها ناموفّق بود، بلکه فقط چند ثانیه پس از برخاست و به دلیل انفجار پمپ توربوی اکسیژن مایع یکی از موتورها، همچون بمبی بر روی سکوی پرتاب افتاد، موجب انفجار بسیار مهیبی شد که سکوی پرتاب و تأسیسات اطراف آن را نابود کرده و قطعات راکت را نیز تا کیلومترها دورتر پرتاب کرد (بدتر از همه آن که حتّی پس از انفجار نیز سوخت مشتعل‌نشده در همه‌جا پخش شد و عملیات پاکسازی و بازسازی را بسیار کند و خطرناک ساخت). تمام این‌ها درحالی بود که ناسا از مدّت‌ها قبل نه تنها موتورهای F1 را تست و وارد فاز عملیاتی کرده بود، بلکه چندین پرتاب سرنشین‌دار موفّق ساترن ۵ به مدار زمین و ماه را نیز کامل کرده بود و همه‌چیز آماده‌ی فرود به سطح ماه بود. تنها دو هفته پس از انفجار دوّمین راکت N-1، آپولو ۱۱ با موفّقیّت از سمت دیگر زمین پرتاب شد و چند روز پس از آن خاک ماه را لمس کرد. در سال‌های ۱۹۷۱ و ۱۹۷۲، دو تلاش دیگر برای راه‌اندازی و پرتاب راکت N-1 نیز بی‌نتیجه ماند و این درحالی بود که آپولو ۱۷ نیز در همان ۱۹۷۲ بر ماه نشست.پس از این مجموعه مشکلات فنّی و مدیریتی که گریبان‌گیر برنامه‌ی فضایی شوروی شد، مسکو از انجام سفر سرنشین‌دار به ماه منصرف شده و عمده‌ی توجّه برنامه‌ی فضایی شوروی را معطوف به برنامه‌ی سالیوت (Салют یا سلام [نظامی]) ساخت که در ۱۹۷۱ کلید خورده بود. مهم‌تر از آن این که تب رقابت فضایی نیز فروکش کرد. سال ۱۹۷۵ یک مأموریت مشترک موسوم به آپولو-سایوز/سایوز-آپولو (Apollo-Soyuz یا Союз-Аполлон – هر کشور تمایل داشت که نام فضاپیمای خود ابتدا آورده شود!) انجام شد که در آن یک فضاپیمای آپولو و یک فضاپیمای سایوز در مدار زمین به یک‌دیگر پهلوگیری کرده و خدمه‌شان با یک‌دیگر دست دادند. به دنبال این حرکت نمادین، سیاست دو کشور در قبال برنامه‌های فضایی خود نیز تغییر کرده و به تدریج مجموعه‌ای از همکاری‌ها و برنامه‌های مشترک آغاز گشت.برخی از تئوریسین‌های توطئه، چنین استدلال می‌کنند که ایالات متّحده، فرود بر ماه را در استودیو جعل کرد تا شوروی را تحریک به صرف منابع مالی بیهوده برای رقابت به مقصد ماه کند. امّا جدا از این که نه امکان چنین صحنه‌سازی عظیمی وجود داشت (آن هم در اوج جنگ سرد که هر دو کشور به شدت یک‌دیگر را زیر نظر داشتند، و آن هم در خصوص پروژه‌ای بسیار عظیم که نهادهای دولتی و خصوصی بسیاری را درگیر خود کرده است) و نه اصلاً شبیه‌سازی گرانش ماه و شرایط خلاء در استودیوهای فیلم‌برداری و بدون در اختیار داشتن جلوه‌های ویژه‌ی کامپیوتریِ امروز ممکن بود (کافیست نگاهی به فیلم 2001: A Space Odyssey بندازید که در سال ۱۹۶۸ و حدود یک سال پیش از نخستین فرود موفّق بر سطح ماه اکران شد)، رسیدن ایالات متّحده بر سطح ماه اتّفاقی نبود که در یک شب رخ دهد. همان‌طور که پیش‌تر هم توضیح داده شد، ایالات متّحده از حدود یک دهه پیش از نخستین فرود موفّق خود بر سطح ماه، برنامه‌ی آپولو را آغاز کرده بود، تا اواسط همان دهه نمونه‌های عملیاتی و آزمایش‌شده‌ی موتور F1 را آماده داشت، دو سال بعد پرتاب آزمایشی آپولو ۴ را انجام داد و تا پیش از نخستین فرود نیز سرنشینانی را راکت ساترن ۵، با موفّقیت به مدار زمین، مدار ماه و حتّی ارتفاع ۱۵ کیلومتری از سطح ماه رسانده بود، و تمامی این‌ها در حالی انجام می‌شد که شوروی فقط چند ماه پیش از فرود آپولو ۱۱، تازه می‌خواست فعال کردن هم‌زمان ۳۰ موتور NK-15 را برای نخستین‌بار تست کند!واضح است که اتّحاد جماهیر شوروی در توسعه‌ی راکت N-1 بسیار دیر شروع کرد و کند پیش رفت، درحالی که ایالات متّحده از سال‌ها قبل توانسته بود راکت ساترن-۵ را به خوبی توسعه دهد تا نه تنها برای رساندن انسان به ماه، بلکه حتّی پس از برنامه‌ی آپولو و برای پرتاب ایستگاه فضایی اسکای‌لب نیز مورد استفاده قرار گیرد.استدلال یادشده حاضر به پذیرفتن مجموعه اشکالات مدیریتی که در دهه‌ی شصت در برنامه‌ی فضایی شوروی رخ داد نیست، برای ناکامی شوروی در توسعه‌ی راکت N-1 و صرفاً به دلیل «اولین‌»‌هایی که در دهه‌ی پنجاه ثبت کرد و بی‌توجّه به آن که ایالات متّحده نیز عقب‌تر نبود، مغلطه‌وار علّتِ جعلیِ ناممکن‌بودنِ سفرِ سرنشین‌دار به ماه با فن‌آوری آن زمان را می‌تراشد، تمام دستاوردهای ایالات متّحده در برنامه‌های جمنای و آپولو را به کلّی نادیده گرفته، و گویا تصوّر می‌کند که صبح ۲۰ جولای ۱۹۶۹، «آقای ناسا» از خواب بلند شد و تصمیم گرفت ادّعا کند که هم‌اکنون فضانوردانی بر سطح ماه دارد!! این استدلال مردود است.[۱۱] | سومین پرتاب آزمایشی راکت N-1 | سال ۱۹۷۱۳- چرا پس از آپولو، انسان دیگر به ماه باز نگشت؟اکنون نوبت بررسی پرسش اصلی است. همان‌طور که در مقدّمه نیز اشاره شد، سفرهای فضایی و به طور کلّی توسعه‌ی فن‌آوری فضایی (یا هر نوع فن‌آوری دیگری)، علاوه بر بُعد علمی، دارای ابعاد مهمّ سیاسی، اجتماعی اقتصادی نیز می‌باشد. علم از دهه‌ی هفتاد میلادی تا به امروز پیشرفت بسیاری کرده است و به واسطه‌ی آن، مأموریت‌های فضایی پیشرفته‌تری نیز ترتیب داده شده است؛ امّا سیاست‌گذاری و سرمایه‌گذاری تا کنون در جهتی نبوده است که باز شاهد مجموعه‌ای از سفرهای سرنشین‌دار به کرات دیگر باشیم.ناسا پیش از هر چیز یک نهاد دولتی است و بودجه‌ی آن توسّط کنگره‌ی ایالات متّحده تعیین می‌شود. لذا این که این که چه ناسا-سازه‌ای از کیپ‌کارناوال به فضا برود، وابستگی تنگاتنگی دارد با آن که چه قلمی در واشینگتن دی‌سی بر سطح کاغذ بچرخد!۳-۱- بُعد اقتصادینمودار زیر، بودجه‌ی تخصیص‌یافته به ناسا بر حسب درصد از کل بودجه‌ی فدرال در هر سال را نشان می‌دهد:[۱۲] | بودجه‌ی ناسا به تفکیک سالاثر رقابت فضایی را به خوبی می‌توان در این نمودار مشاهده کرد. از سال ۱۹۶۱ و با رسیدن نخستین انسان به فضا، اوج‌گیری رقابت فضایی و هدف‌گذاری جان اف کندی برای فتح ماه، ثروت کلانی به سوی ناسا سرازیر شده که به پیشرفت بسیار سریعی طی چند سال می‌انجامد. تعجبی ندارد که با این بودجه‌ی سرشار، زیرساخت لازم برای تست موتورهای F1 و توسعه‌ی راکت ساترن ۵ فراهم شده باشد. درواقع در دهه‌ی شصت، بیشتر بودجه‌ی ناسا برای برنامه‌ی آپولو خرج می‌شد. امّا با کاهش بودجه توسّط کنگره و معطوف شدن مجدّد توجّه جامعه‌ی ایالات متّحده به نبرد فرسایشی و طولانی ویتنام، ناسا نیز ناچار شد که در برنامه‌های فضایی خود بازنگری کرده و توجّه خود را از استمرار فرستادن انسان به ماه، به برنامه‌های دیگری معطوف کند. تقریباً همزمان با پایان رقابت  فضایی، سهم ناسا از بودجه‌ی فدرال را به زیر ۱٪ کاهش می‌یابد. بیشتر آن نیز صرف برنامه‌ی شاتل، توسعه‌ی ایستگاه فضایی بین‌المللی و مطالعات مرّیخ و دیگر سیّارات شده و مجالی برای ازسرگیری سفرهای سرنشین‌دار به ماه باقی نمی‌گذارد (گزارش‌های تخمین بودجه‌ی سالیانه‌ی ناسا در وب‌سایت رسمی این نهاد منتشر می‌گردد. به عنوان نمونه می‌توانید گزارش سال ۲۰۲۲ را بررسی کنید). پیشبرد برنامه‌های فضایی، نیازمند تحقیق و توسعه و البته آزمون و خطاست. حال برخلاف شرکت‌های خصوصی همچون اسپیس‌اکس که تنها لازم است به سهام‌داران خود پاسخگو باشند و در خصوص این که چه کنند آزادی عمل بسیاری دارند، ناسا برای هر برنامه‌ای نیازمند قانع کردن کنگره است و برای هر شکستی نیز باید به دولت پاسخگو باشد (به هر حال مردم می‌خواهند بدانند که چرا مالیاتشان در کسری از ثانیه به توده‌ای از دود و آتش تبدیل شد و مقصّر این امر کیست!) این موضوع، آزادی عمل را به شدّت از ناسا می‌گیرد. فراموش نکنید که اسپیس‌اکس پیش از عملیاتی کردن راکت Falcon-9 که به شکل فوق‌العاده‌ای می‌تواند به صورت عمودی بر زمین بنشیند، چندین شکست متوالی داشت و حتّی زمزمه‌هایی از خطر ورشکستگی این شرکت نیز به گوش می‌رسید. امّا به هر حال توانست مسیر را ادامه دهد و Falcon-9 را به یک راکت عملیاتی با قابلیت استفاده‌ی مجدد جهت انجام پرتاب‌های سرنشین‌دار و بدون سرنشین به مدار زمین کند. حال اگر بجای اسپیس‌اکس، ناسا قصد داشت چنین کاری کند، حتّی اگر کنگره قانع می‌شد که برای ایده‌ی بسیار بلندپروازانه‌ی بازگردانی یک راکت از فضا و نشاندن عمودی آن بر سطح زمین بودجه‌ای اختصاص دهد، به محض وقوع یک یا چند شکست نخست، پروژه را به طور کامل رها می‌کردند.اتّفاق دیگری که در حال حاضر شاهد آن هستیم، تغییر در نگاه به فضاست. اگر زمانی فضا همچون قلمرویی دست‌نخورده بود که انتظار فاتحان جدید را می‌کشید و ابرقدرت‌ها تمایل داشتند برای کاوش در آن هزینه کنند، امروز صنعت فضایی در حال تبدیل شدن به یک تجارت است. دیگر فقط دولت‌ها و نهادهای نظامی نیستند که می‌توانند صاحب ماهواره باشند، بلکه شرکت‌های خصوصی بسیاری نیز با انگیزه‌های گوناگون تمایل دارند که ماهواره‌هایی در فضا داشته باشند و برای مثال از طریق اجاره‌ی خدمات ماهواره‌ای خود کسب درآمد کنند. حتّی پرتاب ماهواره به فضا نیز در انحصار دولت‌ها نبوده و شرکت‌های خصوصی بسیاری همچون SpaceX یا Rocket Lab مشغول پذیرش سفارش مشتریان خصوصی، دولتی (از جمله ناسا) و نظامی در این خصوص هستند. و البته این که دیگر ارسال انسان به فضا نیز در انحصار دولت‌ها نبوده و امروزه شاهد اعزام گردشگران به فضا از طریق فضاپیماهای خصوصی متعلّق SpaceX یا Blue Origin هستیم. برخی از استارتاپ‌ها و شرکت‌ها همچون Axiom و Orbital Assembly Corporation نیز پا را از این هم فراتر گذاشته و به دنبال راه‌اندازی هتل‌های فضایی جهت میزبانی از مسافران در مدار زمین هستند.در چنین شرایطی، سازمان‌های فضایی دولتی نیز معمولاً ترجیح می‌دهند که از رقابت با بخش خصوصی پرهیز کرده و تمرکز خود را بر روی زمینه‌هایی که هنوز کاربرد تجاری پیدا نکرده (همچون فرستادن کاوشگرهای رباتیک به سیّارات دیگر) معطوف سازند.در کل، بازگشت انسان به ماه فقط زمانی محقّق خواهد شد که یا محرّکی سیاسی، همچون یک رقابت فضایی تازه، دولت‌ها را تشویق به سرمایه‌گذاری کند، و یا توجیهی تجاری برای بازگشت به ماه پیدا شود که شرکت‌های خصوصی را به سمت خود بکشد. چرا که به هر حال بازگشت به ماه پول می‌خواهد و صرفاً با دانستن F=m.a قادر به برداشتن «گامی کوچک برای یک انسان و جهشی عظیم برای بشریت» نخواهید بود!۳-۲- بُعد اجتماعیدر مقدّمه ذکر شد که علل اصلی که رابطه‌ی تنگاتنگی نیز با یک دیگر دارند، اقتصادی و سیاسی هستند. امّا بُعد دیگری که هم روی سیاست و هم اقتصاد نیز اثر قابل توجّهی دارد، بعد اجتماعی است. به نظر می‌رسد که اقبال عمومی نسبت به برنامه‌های فضایی، در مقایسه با دوران رقابت فضایی کاهش یافته است.در آن دوران، بسیاری از نظرسنجی‌ها نشان می‌داد که آرزوی مشترک اکثر کودکان شهروند ایالات متّحده این است که یا فضانورد شوند و یا به طور کلّی در ناسا استخدام گردند. زمانی که آپولو ۱۱ در حال فرود بر سطح ماه بود، این‌طرف و بر روی زمین، میانگین سنّی افراد حاضر در اتاق کنترل مرکز فضایی جانسون واقع در هیوستن تگزاس فقط ۲۸ سال بود! امروز امّا چنین نیست. میانگین سنّی کارکنان ناسا به ۴۷ سال (؟ / نیازمند منبع معتبر - آماری از میانگین سنی افراد اتاق کنترل در مأموریت‌های اخیر یافت نشد) رسیده است. در سال ۲۰۱۹ یک نظرسنجی نشان داد که اکثریت کودکان در این کشور، با تعمیم از ۳۰٪ از پاسخ‌دهندگان، تمایل دارند که یک یوتوبر یا ولاگر معروف شوند و فقط ۱۱٪ می‌خواهند فضانورد شوند! (حال جالب آن که در چین آمار دقیقاً برعکس است و همین نظرسنجی نشان داد که ۵۶٪ کودکان چینی آرزوی فضانورد شدن را در سر می‌پرورانند و فقط ۱۸٪ اظهار کردند که می‌خواهند به دنبال کسب شهرت از طریق فعّالیت در یوتوب یا ضبط ویدیوبلاگ باشند). حتّی از میان آن کودکانی که علاقه دارند فضانورد شده و یا به سراغ صنایع فضایی روند نیز به نظر می‌رسد که بیشتر آن‌ها مجذوب شرکت‌های فضایی خصوصی از قبیل اسپیس‌اکس شده باشند تا این که تمایل داشته باشند که به ناسا راه پیدا کنند (گذشته از تمام پروژه‌های نوآورانه‌ی اسپیس‌اکس، تأثیر حضور پررنگ مدیرعامل جوان آن و ثروتمندترین memeباز جهان یعنی ایلان ماسک در شبکه‌های اجتماعی را نیز نباید نادیده گرفت!).در همان جولای تاریخ‌ساز ۱۹۶۹، آهنگ مشهور Space Oddity (شگفتی فضا) از دیوید بویی منتشر شد. امروز امّا اگر یکی از خواننده‌ها آهنگی در خصوص سفر به فضا بخواند، به نظرتان تا چه حد با اقبال عمومی روبه‌رو می‌شود؟ (پیشنهاد می‌کنم مطلب جذّاب «پنجاه سال دیر(تر)» از جناب پویان بیزه را در این خصوص بخوانید!) طبیعتاً زمانی که اقبال عمومی در خصوص برنامه‌های فضایی کاهش یابد، یک دولت دموکراتیک نیز مقاومت چندانی در برابر مردم نشان نخواهد داد؛ هرچه باشد در انتخابات‌های آتی نیز به رأی مردم نیاز دارد (و در بخش ۳-۳ می‌بینید که برنامه‌های فضایی تا چه حد می‌توانند تحت تأثیر سیاست قرار گیرند).[۱۳] | کاریکاتوری در روزنامه‌ی Los Angeles Herald Examiner | سال ۱۹۶۹۳-۳- بُعد سیاسیتأکید شد که ناسا یک نهاد دولتی بوده و عملکرد آن وابسته به برنامه‌های سیاسی است. امّا خوب سیاستمداران، دانشمند و مهندس نیستند و لزوماً تصمیمات فنّی درستی نمی‌گیرند. از سوی دیگر، بدون وجود عامل محرّکی همچون رقابت فضایی، حتّی تغییرات دولت‌ها نیز به راحتی می‌تواند برنامه‌های فضایی را تحت تأثیر قرار دهد. برای درک بهتر، بگذارید از دوران آپولو، چند دهه در زمان به جلوتر سفر کنیم.در دوران ریاست جرج دابلیو. بوش و در سال ۲۰۰۵، با تأیید دولت وقت و شخص رئیس جمهور، برنامه‌ی کانستلیشن (Constellation یا صورت فلکی) کلید خورد. این برنامه سه هدف عمده داشت: تکمیل ایستگاه فضایی بین‌المللی (ISS) واقع در مدار زمین، انجام سفرهای سرنشین‌دار به ماه تا سال ۲۰۲۰ و نهایتاً انجام سفرهای سرنشین‌دار به مقصد مرّیخ. برای این منظور، ناسا شروع به توسعه‌ی کپسول اوریون (Orion) و مجموعه راکت‌های اریس (Ares) کرد که می‌توانستند جایگزین‌های قدرتمندی برای آپولو و ساترن باشند. امّا در سال ۲۰۰۹ و با روی کار آمدن باراک اوباما، پروژه‌ی کانستلیشن به کلّی تعطیل شد! اوباما و دولتش اعتقاد داشتند که بودجه‌ی برنامه‌ریزی شده برای کانستلیشن بیش از حد بالاست و همچنین این برنامه فاقد نوآوری کافی است. بخشی از توضیحاتی که در خصوص این تصمیم در شرح بودجه‌ی سال ۲۰۱۱ ایالات متّحده (صفحه‌ی ۱۸) در خصوص تعطیلی برنامه‌ی کانستلیشن عنوان شده است، به شرح زیر می‌باشد:“The Administration proposes to cancel the Constellation Systems program intended to return astronauts to the Moon by 2020 and replaces it with a bold new approach that embraces the commercial space industry, forges international partnerships, and develops the game-changing technologies needed to set the stage for a revitalized human space flight program and embark on a 21st Century program of space exploration.”«مدیریت پیشنهاد تعطیلی برنامه‌ی Constellation Systems که در نظر داشت فضانوردان را تا سال ۲۰۲۰ به ماه باز گرداند را داده و آن را با رویکردی جسورانه و نوین جایگزین می‌سازد که صنایع فضایی تجاری را با آغوش باز می‌پذیرد، موجب شکل‌گیری همکاری‌های بین‌المللی می‌شود، فن‌آوری‌های سرنوشت‌ساز را توسعه می‌دهد که برای نهادن زمینه‌ای برای یک برنامه‌ی پرواز فضایی سرنشین‌دار بازفعّال‌شده و آغاز یک برنامه‌ی قرن بیست و یکمی کاوش فضا، مورد نیاز است.»و به این ترتیب فقط با یک چرخش قلم اوباما، برنامه‌ی کانستلیشن به رغم تمام پیشرفت‌ها و تمام هزینه‌های صرف شده، به تاریخ می‌پیوندد. وی و دولتش اعتقاد داشتند که بهتر است هدف برنامه‌های فضایی را از بازگردانی انسان به ماه، به فرستادن انسان به مرّیخ و همچنین کاوش در کمربند سیّارکی معطوف کرد. با این دید، در سال ۲۰۱۱ توسعه‌ی راکت SLS آغاز می‌گردد. تا آن که در سال ۲۰۱۷ و با کنار رفتن اوباما، دونالد ترامپ بر سر کار آمده و توجّه ایالات متّحده را یک بار دیگر به بازگشت به سوی ماه بر می‌گرداند. لذا با امضای ترامپ، برنامه‌ی آرتمیس (Artemis – در افسانه‌های یونان باستان، آرتمیس نام یک ایزدبانو و خواهر آپولو است) با هدف بازگردانی مجدّد انسان بر سطح ماه و فرود در یکی قطب‌های ماه تا سال ۲۰۲۴ کلید می‌خورد. حتّی در خصوص چگونگی بازگشت انسان به سطح ماه نیز چندین مرتبه تغییر در تصمیم‌گیری رخ داده است. نخست برنامه از این قرار بود که یک ایستگاه فضایی موسوم به Lunar Gateway در مدار ماه مستقر شده و فضاپیمای حامل فضانوردان به آن پهلوگیری کند، سپس خدمه به یک ماژول ماه‌نشین منتقل شده و از طریق آن میان ایستگاه و سطح ماه جابه‌جا شوند. امّا سپس تصمیم بر آن شد که برنامه‌ی آرتمیس منتظر استقرار Lunar Gateway در مدار ماه نمانده و نخستین فرودهای خود را بدون استفاده از آن انجام دهد.طرح هنری از SLSبرنامه‌ی آرتمیس از راکت SLS و فضاپیمای اوریون برای انتقال فضانوردان استفاده کرده و برای ماه‌نشین، تا زمان نوشته شدن این مطلب (سپتامبر ۲۰۲۱) در نظر دارد که با یکی از شرکت‌های خصوصی (احتمالاً اسپیس‌اکس) هم‌کاری کند. ولی حتّی توسعه‌ی SLS نیز از تصمیمات سیاست‌مداران در امان نبوده است. برخلاف شرکت خصوصی اسپیس‌اکس که به شکل بلندپروازانه و شاید دیوانه‌واری مشغول کار بر روی راکت غول‌پیکر استارشیپ (Starship) است (این راکت به همراه بوستر خود بزرگ‌ترین راکت جهان و حتّی بزرگ‌تر از ساترن-۵ خواهد بود که البته هم خود و هم بوسترش قابلیت استفاده‌ی مجدد را نیز دارند. علاوه بر آن، موتور Raptor مورد استفاده در آن نیز کاملاً در کلاس خود منحصر به فرد بوده و هرگز مشابه آن به صورت عملیاتی استفاده نشده است)، برای ناسا چنین آزادی عملی وجود نداشته است. بجای استفاده از آخرین فن‌آوری روز، ناسا مجبور شده است که از طرح‌های شاتل فضایی مربوط به دهه‌ی هفتاد میلادی استفاده کند! با کمی دقّت متوجّه شباهت‌های بسیار SLS با شاتل خواهید شد. مثلاً موتورهای RS-25 مورد استفاده در SLS، همان موتورهای اصلی شاتل است؛ و یا بوسترهای جانبی SLS دقیقاً بر اساس بوسترهای جانبی شاتل بازطرّاحی شده‌اند. این تصمیمی بود که از سوی کنگره برای ناسا گرفته شده است. سیاستمداران نه‌چندان آشنا به مهندسی و علوم موشکی، به این نتیجه رسیده بودند که هم برای کاهش هزینه‌ها و هم برای استخدام و به‌کارگیری مجدّد پرسنل قدیمی ناسا که زمانی بر روی برنامه‌ی شاتل کار می‌کردند، بهتر است طرّاحی SLS تا حدّ امکان بر پایه‌ی شاتل باشد.نکته‌ی دیگر نیز این است که حتّی همین تصمیم ایالات متّحده در خصوص بازگردانی مجدّد انسان به ماه بجای استفاده از کاوشگرهای رباتیک نیز پیرو یک محرّک سیاسی جدید است: جمهوری خلق چین. سازمان فضایی ملّی چین (CNSA) در دهه‌های اخیر پیشرفت بسیار سریعی داشته است و از جمله اهداف آن انجام سفرهای سرنشین‌دار به ماه و استقرار یک پایگاه جهت اقامت بلندمدّت بر سطح ماه است. این تحرّکات چین ظاهراً همچون زنگ خطری برای ایالات متّحده بوده از آن‌جا که سیاستمداران آمریکایی چندان علاقه‌ای ندارند که در فتح فضا دست پایین را پیدا کنند، به فکر بازگشت به ماه و محکم کردن جای پای کشور خود در این قمر طبیعی زمین افتاده‌اند.[۱۴] | چانگ‌ای-۴ بر سطح نیمه‌ی دور ماه، از دید یوتو-۲ | سال ۲۰۱۹-۲۰۲۱؟ | (منبع دست اوّل یافت نشد)[۱۵] | تصاویر نقشه‌برداری از محل‌های فرود کاوشگرهای چینی چانگ‌ای ۳ و ۴ | LRO | سال ۲۰۱۹ | M1303619844LR و M147290066LR۴- و امّا آینده…تمامی مسائل یادشده در بخش‌ پیشین و از جمله از دخالت‌های سیاسی بسیار در برنامه‌های فضایی ناسا، بی‌بها نیست و موجب هدررفت حجم عظیمی از منابع و همچنین کند شدن برنامه‌ها می‌گردد. ناسا نیز به رغم آگاهی از این موضوع، چاره‌ی چندانی نداشته است — البته تا دهه‌ی اخیر. تغییری که در این دهه رخ داده است، تثبیت شرکت‌های فضایی خصوصی است. پیش از این نیز البته ناسا همکاری‌های بسیار زیادی با شرکت‌های فعّال در حوزه‌ی هوافضا (همچون لاکهیدمارتین، بوئینگ و...) داشته است و هم‌اکنون نیز دارد. امّا برخلاف این شرکت‌ها که تمرکز اصلی‌شان ساخت هواپیماست، امروزه شاهد رشد شرکت‌هایی هستیم که طرح‌های تجاری‌شان کاملاً گره‌خورده به فضاست. از سمتی دیگر نیز خصوصی بودن این شرکت‌ها، امتیاز بزرگی برای آن‌هاست و دیگر خبری از کنگره و دولت نیست که در برنامه‌ریزی‌ها و روند توسعه‌ی آنان دخالت کند. به همین دلیل است که ناسا نیز برخلاف رویکرد پیشین خود، اکنون ترجیح می‌دهد توسعه‌ی فضاپیماهای جدید و همچنین فعّالیت‌های دیگری چون پرتاب ماهواره یا ارسال فضانورد به ایستگاه فضایی بین‌المللی را در قالب قراردادهای تجاری به بخش خصوصی بسپارد تا از دخالت‌‌های مداوم دولت و کنگره در امان باشد.به این ترتیب ممکن است در آینده باز هم شاهد حضور انسان در ماه باشیم؛ این‌بار در قالب مأموریت‌هایی بسیار طولانی‌تر و پیچیده‌تر. علاوه بر مطالعات علمی، می‌توان از ماه به عنوان معدنی بکر و دست‌نخورده، و همچنین به عنوان پایگاهی برای انجام سفرهای فضایی به مقاصد دورتر استفاده کرد. پس از نزدیک به پنجاه سال از ترک خاک ماه توسّط آپولو ۱۷ و بسندگی به مأموریت‌های بدون سرنشین، برنامه‌ی آرتمیس در نظر دارد که در همین دهه، انسان‌های دیگری را به سطح ماه برگرداند. احتمالاً چین نیز بتواند در اوایل دهه‌ی آتی (۲۰۳۰)، فضانوردانی را بر سطح آن کره فرود آورد. همچنین در صورت ادامه‌ی روند فعلی، ممکن است در دهه‌های ۲۰۴۰ یا ۲۰۵۰ شاهد استقرار نخستین پایگاه‌ها در ماه باشیم.طرح هنری از پایگاهی در سطح ماه۵- جمع‌بندیادّعای عدم بازگشت به ماه به دلیل ناممکن بودن آن حتّی در دوران آپولو، خالی از اعتبار است. توقّف در برنامه‌ی آپولو و همچنین عدم راه‌اندازی مأموریت‌های سرنشین‌دار جدید به سطح ماه، هردو با علل اقتصادی و سیاسی قابل توجیه هستند. دخالت‌های مکرّر سیاست‌مداران، ناسا را به شدّت در آزادی عمل محدود کرده و دیگر کم‌تر شاهد نوآوری‌هایی که در دهه‌های نخست تأسیس خود داشت هستیم. پیدایش و تثبیت شرکت‌های خصوصی فضایی امّا محتمل‌ترین راه برون‌رفت از این وضعیت است.پیشرفت در علم و توسعه‌ی فن‌آوری نمی‌توانند به خودی خود انسان را به طرز معجزه‌واری بر سطح ماه بنشانند؛ امّا می‌تواند هزینه‌های این کار را آن‌قدر کاهش داده که با بودجه‌ی کاهش‌یافته‌ی سازمان‌های فضایی دولتی و/یا سرمایه‌گذاری شرکت‌های خصوصی نیز امکان‌پذیر شود.[۱۶] | خودروی مه‌نورد | آپولو ۱۵ | AS15-86-11603۶- فهرست عکس‌هاتوجّه: روی برخی از تصاویر موجود در این پُست ممکن است عملیات‌هایی همچون برش، چرخش، روتوش و… انجام شده باشد. لذا در پایین بسیاری از تصاویر، شناسه‌ی آن‌ها نیز جهت جستجو و دسترسی به نسخه‌ی اصلی هر یک قرار داده شده است. بیشتر لینک‌های قرار داده شده در بخش منابع نیز به رونوشت دیجیتالی نسخه‌ی اصلی تصاویر ارجاع دارند.۱. AS11-44-6643۲. Yutu on the road۳. Apollo Expeditions to the Moon (Ch-3)۴. First Close-up of the Far Side of Moon۵. GPN-2000-001344۶. SP-184۷. AS08-14-2383۸. AS12-48-7134۹. M175179080۱۰. AS17-148-22727۱۱. Полвека с третьего пуска ракеты Н1۱۲. NASA Budget Federal۱۳. The Geography of Space Exploration۱۴. ChangE-4 - PCAM۱۵. M1303619844LR / M147290066LR۱۶. AS15-86-11603ضمیمه‌ی ۱: برای تمام بشریّتیکی از بزرگ‌ترین «چه‌ ‌می‌شد اگر…» (what if…)های تایخ از این قرار است: چه می‌شد اگر نه تنها رقابت فضایی میان ایالات متّحده‌ی آمریکا و اتّحاد جماهیر شوروی ادامه پیدا می‌کرد، بلکه هر دو ابرقدرت مشتاق می‌شدند که حضور هرچه پررنگ‌تری در کره‌ی ماه داشته باشند؟ بدون شک شاهد مسیر کاملاً متفاوتی از تاریخ می‌بودیم که در آن برنامه‌های فضایی به اولویت نخست هر ابرقدرت تبدیل می‌شد و احتمالاً حتّی از بودجه‌ی نظامی و هزینه‌های گزاف برای حضور در ویتنام، افغانستان و… نیز در این راستا کاسته می‌شد.سریال For All Mankind در سبک علمی-تخیّلی و تاریخ جایگزین (alternate history)، پیرامون همین «چه می‌شد اگر…» می‌گردد. داستان سریال از سال ۱۹۶۹ آغاز می‌گردد که در آن تقریباً همه‌چیز مطابق واقعیت است. آپولو ۱۰ مأموریت خود را تا ۱۵ کیلومتری سطح ماه کامل کرده و اکنون ایالات متّحده قرار است نخستین کشوری باشد که بر سطح ماه می‌نشیند. امّا در کمال بهت و ناباوری، ناگهان فضاپیمایی از اتّحاد جماهیر شوروی، نخستین شهروند این کشور را بر خاک ماه پیاده می‌کند و جهان را در حیرت فرو می‌برد! این امر و اتّفاقات دیگری پس از آن، موجب می‌شود که آتش رقابت فضایی به شدّت اوج گرفته و هر دو کشور شدیداً به دنبال گسترش حضور خود در فضا و در ماه باشند.کاور سریال For All Mankindضمیمه‌ی ۲: معرّفی وب‌سایتیکی از بهترین منابعی که می‌توانید در جهت مطالعه‌ی بیشتر برنامه‌ی آپولو پیدا کنید، Apollo Lunar Surface Journal است. بسیاری از مستندات، مکالمات ضبط‌شده، گزارش‌ها و... را می‌توانید در این ژورنال بیابید.https://www.hq.nasa.gov/alsjوب‌سایت Apollo in Real Time به شما تجربه‌ای مجازی از حضور در اتاق کنترل آپولو ۱۱، ۱۳ و ۱۷ در زمان وقوع را می‌دهد! مکالمات در کنار تصاویر و ویدیوهای متعدّدی به صورت real time پخش می‌شوند تا بتوانید در جریان لحظه به لحظه‌ی وقایع این مأموریت‌ها قرار گیرید.https://apolloinrealtime.orgاز غنی‌ترین آرشیو‌هایی که می‌توانید برای دسترسی به نسخه‌ی دیجیتالی تصاویر مرتبط با برنامه‌ی آپولو بیابید، Apollo Image Atlas است که تقریباً ۲۵ هزار فریم تصویر مختلف را در بر می‌گیرد.https://www.lpi.usra.edu/resources/apolloرشته‌ی تحصیلی این‌جانب مهندسی کامپیوتر بوده و به همین واسطه به مطالعه‌ی کامپیوتر ناوبری آپولو (Apollo Guidance Computer یا AGC) نیز علاقه‌ی بسیاری دارم. توسعه‌ی این کامپیوتر به سرپرستی تیم مارگارت همیلتون (Margaret Hamilton) از دانشگاه MIT را می‌توان یک شاهکار مهندسی و یکی از نخستین نمونه‌های موفّق به‌کارگیری اصول مهندسی نرم‌افزار دانست. در صورت علاقه، می‌توانید به سراغ کتاب The Apollo Guidance Computer: Architecture and Operation از Frank O&#x27;Brien رفته و همچنین نسخه‌ی دیجیتالی سورس‌کد کامپیوتر ناوبری آپولو ۱۱ را در مخزن زیر مطالعه کنید:https://github.com/chrislgarry/Apollo-11</description>
                <category>پویان</category>
                <author>پویان</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 11:31:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیم‌نگاهی تطبیقی به شیوه‌ی واژه‌سازی در زبان آلمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@pouyan_01001010/deutsche-w%C3%B6rter-yaec4vqh93pa</link>
                <description>احتمالاً گاه به واژه‌های طولانی و به ظاهر ترسناکی از زبان آلمانی بر خوردید. شاید حتّی علاقه به فراگیری این زبان داشته باشید، امّا دیدن مواردی از این دست، شما را مردّد کرده باشد که زبان آلمانی بسیار دشوار بوده و تسلّط به آن نیازمند زحمت بیش از حد است. امّا قضیه چیست؟ چرا در زبان آلمانی، چنین واژگان عجیبی یافت می‌شوند؟ آیا این موضوع، فراگیری این زبان را دشوار می‌سازد؟ در ادامه جهت پاسخ به این پرسش‌ها، نگاه مختصری به شیوه‌ی واژه‌سازی در این زبان خواهیم داشت.Rechtsschutzversicherungsgesellschaftenشرکت‌های بیمه‌ی ارائه‌دهنده‌ی محافظت قانونیRindfleischetikettierungsüberwachungsaufgabenübertragungsgesetzقانون تفویض اختیار نظارت بر برچسب‌زنی گوشت گاواحتمالاً محتوایی از این دست را در شبکه‌های اجتماعی دیده باشید که چند واژه‌ی تصادفی از زبان آلمانی در کنار برابر همان واژه‌ها در چند زبان دیگر گذاشته می‌شود: https://www.aparat.com/v/kx1La امّا علّت تفاوت آلمانی با فرانسوی، ایتالیایی، اسپانیایی و... چیست؟ برای داشتن یک نگاه تطبیقی، نخست لازم است با خانواده‌ی زبان‌ها آشنا بود.تمامی گویش‌ها و زبان‌های طبیعی، حاصل دهه‌ها یا قرن‌ها فرگشت بوده و از زبان‌های کهن‌تر دیگری مشتق شده‌اند. زبان‌هایی که دارای نیای مشترک هستند را می‌توان در یک خانواده یا شاخه قرار داد و شباهت‌های بسیاری را میان آن‌ها و دیگر زبان‌های هم‌خانواده‌ی خود یافت. یکی از بزرگ‌ترین خانواده‌های زبانی جهان، خانواده‌ی زبان‌های هندو-اروپایی بوده و شامل شاخه‌های زیر است:هندو-آریایی (هندی، پنجابی، بنگالی، اردو و...)ایرانی (فارسی، پشتو، کُردی، لُری، گیلکی، بلوچی، آسی، سرمتی و...)ارمنیهلنی (یونانی)ایتالی (لاتین، ایتالیایی، فرانسوی، اسپانیایی، کاتالانی، پرتغالی، رومانیایی و...)ژرمنی (انگلیسی، آلمانی، هلندی، سوئدی، دانمارکی، نروژی، آفریکانس، ییدی و...)سلتی (ایرلندی، اسکاتلندی، ولزی و...)بالتو-اسلاوی (روسی، بلاروسی، اوکراینی، لهستانی، چکی، صربی، کرواتی، بلغاری و...)تعدادی شاخه‌ی دیگرنکته‌ی ۱: همه‌ی زبان‌هایی که مثال زده شد، از نظر سلسله‌مراتبی لزوماً در یک سطح قرار نمی‌گیرند. مثلاً بسیاری از زبان‌های شاخه‌ی ایتالی، خود از لاتین مشتق شده‌اند.نکته‌ی ۲: علیرغم این که انگلیسی یک زبان ژرمنی است، یک بار به دلیل تصرّف جنوب بریتانیای کبیر به دست امپراتوری روم در قرن نخست میلادی و یک بار هم به دلیل حمله‌ی نورمن‌ها به انگلستان در قرن یازدهم میلادی، سیلی از واژگان لاتین و فرانسوی به این زبان سرازیر شده و هم‌اکنون اکثر واژگان انگلیسی مدرن، دارای ریشه‌ی ایتالی هستند.در تقسیم‌بندی بالا مشاهده می‌کنید که علّت متفاوت بودن آلمانی در برابر فرانسوی، اسپانیایی، ایتالیایی و...، این است که ما درحال مقایسه‌ی یک زبان ژرمنی با چند زبان ایتالی هستیم.حال کدام زبان عجیب است؟!اکنون که مختصری به خانواده‌های زبانی پرداختیم، بگذارید به بحث اصلی بازگردیم. سخنوران هر زبان ممکن است به مفاهیم و پدیده‌های جدیدی برخورده و نیاز به ساخت واژگانی نو داشته باشند. حال رویکرد ساخت واژه در هر زبان می‌تواند متفاوت باشد.معمولاً برای ساخت واژگان نو، زبان‌های ایتالی رویکردی تقریباً مشابه عربی را پیش می‌گیرند (صرفاً یک تشبیه است برای درک بهتر – وگرنه عربی از خانواده‌ی سامی و از آفرو-آسیایی بوده و هیچ ارتباطی به زبان‌های هندو-اروپایی ندارد)؛ به این صورت که معمولاً از یک فعل یا اسم موجود در زبان، هم‌خانواده‌های جدیدی ساخته می‌شود. به عنوان مثال، واژه‌ی انگلیسی hospital (بیمارستان) را در نظر بگیرید. این واژه از hôpital در فرانسوی و خود از hospitālis در لاتین گرفته شده است که از ریشه‌ی hospes به معنای «میزبانی» می‌آید؛ به این ترتیب می‌توان آن را با واژگان دیگری چون host (میزبان)، hostel (خوابگاه)، hospitality (مهمان نوازی) و... نیز هم‌خانواده دانست.در زبان‌های ژرمنی و به ویژه آلمانی امّا رویکرد متفاوتی پیش گرفته می‌شود که از جهاتی نیز به فارسی شباهت دارد. به این صورت که بجای اشتقاق هم‌خانواده‌های جدید از یک واژه، معمولاً تمایل بر این است که مفاهیم جدید را به صورت موضوعی و با یک واژه‌ی مشتق یا مرکّب (و یا مشتق-مرکّب) وصف نمایند. به عنوان نمونه، برابر واژه‌ی «بیمارستان» در آلمانی، Krankenhaus است. این یک واژه‌ی مشتق-مرکّب بوده و از دو واژه‌ی متفاوت به همراه یک وند تشکیل شده است:۱- واژه‌ی Krank به معنای بیمار. از همین واژه می‌توان ترکیبات بسیار دیگری نیز ساخت، مثلاً:Krankenwagen (بیمار + واگن) = آمبولانسKrankengeld (بیمار + پول) = مستمرّی از کارافتادگی در اثر بیماریKrankenschwester (بیمار + خواهر) = پرستار خانمKrankenschwesterschülerin (پرستار + دانش‌آموز) = دانشجوی پرستاری خانم۲- واژه‌ی Haus به معنای خانه. از این واژه نیز می‌توان ترکیبات بسیار دیگری ساخت، مثلاً:Kaufhaus (خرید + خانه) = مرکز خریدKaffeehaus (قهوه + خانه) = قهوه‌خانهElternhaus (والدین + خانه) = خانه‌ی پدری/مادریStadthaus (شهر + خانه) = دفتر شورای شهر«[محدوده‌ی] کنترل سرعت»حال به عنوان یک مثال دیگر، همان واژه‌ی Krankenwagen (آمبولانس) را در نظر بگیرید. همان‌گونه که اشاره نیز شد، Wagen به معنای واگن، گاری یا به طور کلّی هر وسیله‌ی نقلیه‌ی زمینی است. اکنون چند ترکیب با همین واژه:Polizeiwagen (پلیس + واگن) = ماشین پلیسFluchtwagen (فرار + واگن) = خودروی فرار (getaway car)Volkswagen (مردم + واگن) = فولْکس‌واگن*Panzerkampfwagen (تانک/زره + نبرد + واگن) = تانک زرهی جنگی* توضیح مختصری راجع به نام فولکس‌واگن این که آدولف هیتلر در دوران ریاست خود ایده‌ی خودروی سواری ساده و ارزانی برای عُموم مردم را در سر داشت که بتواند مورد استفاده‌ی یک خانواده‌ی معمولی پنج نفره برای تردّد در سطح شهر باشد و همه‌ی خانواده‌ها بتوانند به راحتی صاحب یک خودروی شخصی شوند. لذا درخواست طرّاحی چنین خودرویی را به پورشه داده و به دنبال آن، «خودروی مَردم» متولّد می‌شد.با همین روش واژه‌سازی، گاه ممکن است به واژگان بسیار جالبی بر بخورید که مشابه آنان را احتمالاً در هیچ زبان دیگری نخواهید یافت. به عنوان نمونه:verschlimmbessern (بدتر کردن + بهتر کردن)زمانی که تلاش داشتید چیزی را درست کنید امّا آن را خراب‌تر می‌کنید! چیزی شبیه ضرب‌المثل فارسی «اومد ابروشو درست کنه، زد چشمشم کور کرد».Treppenwitz (پلّه + جوک)جوک‌ها، طعنه‌ها یا تکه‌هایی که پس از پایان مکالمه و هنگام ترک آن مکان (مثلاً در راه‌پلّه‌ی منزل کسی که مشغول بحث با او بودید) به ذهنتان می‌رسد، امّا برای گفتشان دیر شده و حسرت می‌خورید که کاش زودتر به ذهنتان رسیده بود.Kummerspeck (اندوه + بیکن)چاقی ناشی از پرخوری تحت تأثیر اندوه، افسردگی، استرس یا هیجان. گاه برخی از افراد هنگام تحمّل یک شرایط روانی و عاطفی پرتنش، دست به پرخوری زده و از این طریق دچار اضافه‌وزن می‌شوند.Zusammengehörigkeitsgefühl (باهم + تعلّق داشتن + احساس) = حسّ هم‌بستگیمی‌بینید که فهم هیچ یک از این واژه‌های طولانی و به ظاهر ترسناک، دشوار نبوده و صرفاً با تفکیک اجزای آن‌ها می‌توانید به راحتی معنایشان را حدس بزنید، حتّی بدون آن که از پیش با آن‌ها روبه‌رو شده باشید. درواقع این مزیّت بسیار مهمی برای زبان‌آموزان آلمانی محسوب می‌شود و فقط با فراگیری تعدادی واژه‌ی ساده، می‌توانند معنای واژه‌های مرکّب بسیاری را نیز متوجّه شوند. از طرفی ساخت واژه در این زبان نیز بسیار راحت است. اگر می‌خواهید مفهوم جدیدی را در این زبان توصیف کنید، نیازی نیست یک زبان‌شناس بوده و به کندوکاو ریشه‌ها بروید. صرفاً با کنار هم قرار دادنِ تعدادی واژه‌ که از پیش موجود بوده است، به راحتی می‌توانید واژه‌های تازه‌ای اختراع کنید و البته دیگران نیز بدون چالش خاصّی منظور شما را متوجّه خواهند شد و نیازی نیست که واژه‌های جدیدتان را برای کسی معنا کنید. به همین دلیل است که می‌توانیم در آثار فلسفی نوشته شده به زبان آلمانی، واژگان ابداعی بسیاری را پیدا کنیم که از پیش وجود نداشتند. و شاید این یکی از دلایلی باشد که برخی معتقدند در ترجمه‌ی متون فلسفی از آلمانی به انگلیسی و سپس ترجمه از انگلیسی به فارسی، مفاهیم زیادی گُم شده و از بین می‌روند و بهتر است آثار هگل، کانت، شوپنهاور، نیچه، مارکس و...، مستقیماً از آلمانی به فارسی ترجمه شوند.Reichstagsgebäude, Berlinبه عنوان یک نکته‌ی اضافی پیش از پایان مطلب، جالب است بدانید همان‌گونه که میان ما فارسی‌زبانان چیزی موسوم به پارسی سره موجود بوده که در تلاش است فارسی مدرن را بدون واژه‌های غیرایرانی و به‌ویژه غیرفارسی به کار ببرد، میان سخنوران انگلیسی نیز چیزی موسوم به Anglish وجود داشته که سعی دارد انگلیسی مدرن را به صورت کاملاً ژرمانیک استفاده کند. مثلاً پیشنهاد می‌دهند که بجای وام‌واژه‌ی فرانسوی television از farseer استفاده شود (مشابه Fernseher در آلمانی). یا بجای airport که از فرانسویِ aéroport گرفته شده است، می‌توان flyharbor (مشابه Flughafen در آلمانی) یا lyftharbor (مشابه luchthaven در هلندی - بخش lyft در انگلیسی قدیم به معنای «هوا» است) را به کار بُرد.</description>
                <category>پویان</category>
                <author>پویان</author>
                <pubDate>Fri, 30 Apr 2021 20:11:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>