<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های درباره خانم Y</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ppppp</link>
        <description>علاقمند به هنر ، نگارش و هر آنچه که شادی را مهمان قلب انسانی کند.?وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنحیدن?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:01:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/20310/avatar/HZiFRj.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>درباره خانم Y</title>
            <link>https://virgool.io/@ppppp</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق اول</title>
                <link>https://virgool.io/@ppppp/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D9%88%D9%84-pjchtipbgliw</link>
                <description>امروز عشق اول زندگی ام را در بیمارستان دیدم.عشق اول من پسر همسایه مان بود.حالا پزشک متخصص قلب و عروق شده است.مثل دوران جوانی وقتی ناگهان در بیمارستان به آن بزرگی بعد از حدود ده سال به صورت اتفاقی دیدمش لبخند به لبم آمد.به علت نامعلومی چند بار در روزهای اخیر چهره اش از ذهنم گذشته بود.شاید تا باحال برای شما هم اتفاق افتاده باشد که در فکر کسی باشید و او را در همان بازه زمانی به صورت اتفاقی ببینید اگر شده برایم بنویسید.وقتی 18 ساله بودم بعد از سه سال عاشقی بالاخره دل را به دریا زدم و با شماره ای ناشناس به او پیام دادم و گفتم که دوستش دارم .خیلی تقلا کرد که بداند من چه کسی هستم اما فاش نکردم فقط و فقط پرسیدم که کسی در زندگی اش هست یا کسی را دوست دارد و خب جوابش مثبت بود و راست هم گفته بود چون چند ماه بعد به جشن عقدش دعوت شدیم همسرش هم پزشک بود.و امروز حس کردم عشق حتی اگر زیر خروارها خاک دفن شود زنده است .بعد از دیدارش دقیقا حال و هوای ایام جوانی برایم زنده شد. به شوق یک لحظه دیدارش و یک سلام و احوال پرسی ساده پشت در آپارتمانمان منتظر می ماندم و وقتی به حیاط می رسید به طور ناگهانی سر راهش ظاهر می شدم که ببینمش اما به حسم پی نبرد.وقتی تنها دیدارمان سالی یک بار دید و بازدید عید بود .وقتی اینقدر مسیر نزدیک شدن به هم برایمان صعب العبور بود. همیشه برایم سوال میشد که چرا برایم اینقدر دوست داشتنی ست من در رویاهایم حتی اسم فرزندمان را هم انتخاب کرده بودم و او حتی از عشق من خبر نداشت.اسم فرزندمان را می گذاشتم شادی به اول اسم او می آمد .و امروز در 33 سالگی میدانم و می فهمم که چرا او را دوست داشتم و هنوز بعد از ده سال با دیدنش هنوز هم عشق در دلم زنده می شود.میپرسید چرا؟چون او هر آنچه در من و خانواده ام کم بود به وفور داشت.همیشه صدای قهقهه خنده شان از پنجره اتاقم می آمد .دروغ چرا بار ها شده بود که وقتی در اتاقم بودم به صدای حرف زدنش گوش می کردم از شنیدن صدای او و خندیدن او در دلم قند آب می شد.برعکس خانه ما که همیشه یک محیط خشک و بی روح داشت (یا سکوت بود با صدای غرغرها و دعواهای بابا در خانه پیچیده بود ) خانه آنها سراسر شادی بود .برعکس بابا که همیشه به ما سخت می گرفت آنها هیییییچ چیزی را به خودشان سخت نمی گرفتند.برعکس عجله و بدو بدو های خانه ما در رفتار آنها یک نوع طمانینه و آرامش خاصی وجود داشت .امروز متوجه می‌شوم که شادی حقیقتا نام فرزند من بود.جنینی که هنوز در من رشد نیافته بود.ادامه دارد...چ</description>
                <category>درباره خانم Y</category>
                <author>درباره خانم Y</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 13:56:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز تولدم</title>
                <link>https://virgool.io/@ppppp/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%85-roxbqtt9vf59</link>
                <description>امروز سه و دو ساله می شوم.ما تولد همه ی اعضای خانواده را جشن می گیریم.اما چند سالیست نزدیک تولدم که می شود بی حوصله تر از همیشه ام.میپرسید چرا؟از مته به خشخاش گذاشتن های آقای x ,از دو هفته قبل از تولد شروع می کند و از کم بودن هدیه ها می گوید.بعد کم بودن هدیه ها را علم می کند و می گوید غذای تولد را خوب نمی دهیم ..وقتی هم که می گویی خب تولد نگیر می گوید خب این همه هدیه می خرم باید تولد بگیریم که هدیه هم بگیریم.یاد مراسم هفته و چهلم درگذشتگان می افتم آن بندگان خدا مرده اند و برای مراسمشان بین وراث بحث می شود.و من زنده ام و جلو چشم خودم هر سال همین اتفاق می افتاد.امسال به آقای x گفتم تو با رفتارت فقط و فقط حس تنهایی را به من القا می کنی.بعد تصمیم گرفتم شادی ای که در روز تولدم از من دریغ می شود به کسانی هدیه بدهم که در روز تولدشان کسی بودنشان را جشن نمی گیرد یک کیک خریدم و به خانه کودکان بی سرپرست رفتم و تولد یک کودک مرداد ماهی را با بچه های دیگر جشن گرفتم.از امسال تصمیم گرفتم هر سال تولدم را در کنار یک گروه آسیب دیده جشن بگیرم.یک بار خانه سالمندان، یک بار کودکان معلول، یک بار کودکان سرطانی و ... .و امیدوارم همواره بتوانم شادی بخش باشم و انسان هایی پیرامونم باشند که لبخند بر لبانم بیاورند.از اهداف امسالم اینست که بتوانم انسان آگاه تر ، سالم تر و شادتری باشم؛زبان تدریس کنم.وارد بازار دیجیتال طلا بشوم.و مادر بشوم❤️ و البته دوست دارم در ویرگول فعال تر باشم.از خدای مهربانم بابت فرصت زندگی کردن نعمت سلامتی و نعمت داشتن پدر و مادر و برادری مهربان بی نهایت سپاسگزارم.تولدم به من داده نمی شود</description>
                <category>درباره خانم Y</category>
                <author>درباره خانم Y</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 15:08:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تله اجبار</title>
                <link>https://virgool.io/@ppppp/%D8%AA%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1-cjdftkzk6dcf</link>
                <description>جلسات تراپی به خوبی پیش می رود هر روز تغییرات کوچکی در خود ایجاد می کنم.خانم مشاور به من گفته بود علاوه بر تله شکست ، تله اجبار هم داری.و می‌گفت این تله ناشی از بکن نکن های بیش از حد کودکیست.من عادت داشتم علیرغم میل باطنی ام خودم را مجبور به انجام یک سری کار ها بکنم.این چند روز تمرین می کنم به حرف دلم و حال خودم بیشتر توجه کنم.مثلا رفته بودیم به یک اردوی دسته جمعی و همه در حال  رقص و پایکوبی بودند.من کمرم درد می کرد قبلاً برای این که بقیه پشت سرم حرف نزنند خودم را مجبور می کردم پا به پای بقیه پیش بروم .اما این بار خیلی راحت بین جمعیتی که پایکوبی می کردند نیم ساعتی دراز کشیدم و بعد تا لحظه ی برگشتن به خانه به طور معجزه آسایی عالی بودم و لحظات بسیار شیرینی را سپری کردم.یا دیروز که مهمان داشتم مثل همیشه برنج را چلوکش نکردم .از چلوکش کردن و زعفران زرشک زدن بدم می آمد پس در پلو پز برنج را پختم آسمان هم به زمین نیامد.شاید به نظر شما که یک آدم عادی هستید این تغییرات مسخره بیاید اما برای منی که برای همه انعطاف پذیرم الا خودم .این یک ذره پی دل خودم رفتن هم ارزشمندست.یا امروز صبح اصلا و ابدا دلم نمی‌خواست در خانه زبان بخوانم.اما با وضعیت جسمی که داشتم راه رفتن و رانندگی غیرممکن بود .اما پی دلم رفتم اسنپ گرفتم و در پارک زبان خواندم عالی بودم سرشار از حال خوب.یاد حرف های مامان افتادم مامان به نظر من یک انسان نرمال و عالیست این روز ها بیشتر از قبل به وجودش افتخار می کنم .هر چقدر بیشتر به جلسات تراپی می روم بیشتر میفهمم که بین اطرافیان من اگر یک آدم سالم باشد آن مامان است و بس.مامان یک عمه دارد به نام عمه اشرف.عمه همیشه لبخند شیرینی بر لب دارد از آن دسته پیرزن هاییست که بی دلیل دوستش داری  از وجودش نور می‌بارد.مامان میگوید عمه بسیار غم دیده پسرش و همسرش را به فجیع ترین شکل ممکن در جوانی از دست داده اما غم نمی خورد. نه این که سنگ دل باشد ، نه .غم دارد اما تعمدا غم نمی خورد .خانه عمه همیشه مملو از مهمان است .میگوید اگر کسی دور و برم نباشد فکر و غصه به سراغم می آید عمه درس نخوانده عمه روانشناس نیست اما زندگی کردن را خوب بلدست .عمه یک زن قویست.مامان هم همینطورست.مامان برای زندگی جنگیده و اینست که قدر زندگی را می داند.اگر بخواهم به مصائب زندگی مامان اشاره کنم یکی از عمده ترین هایش تحمل اخلاق گند باباست.و بعد از آن سرطان و بعد از آن خانواده اش که جز بدبختی میراثی برایش نداشتند.خانم مشاور می گفت اتفاقات زندگی و افرادی که بر سر راهمان قرار می گیرند همه برای این هستند که ما درس هایی بگیریم و درس سرطان برای مامان این بود که خودش را بیشتر دوست بدارد.تفاوت مامان بعد از سرطان  با مامان قبل از سرطان زمین تا آسمان بود.مامان بعد از این بیماری هر روز پنج صبح به پارک می رفت و با دوستانش ورزش می کرد و به این ترتیب به روح و جسم خود احترام می گذاشت.مامان از حرف ها و رفتار های بابا غمگین می شد اما غم نمی خورد .همه ما در زندگیمان غم داریم اما تصمیم غم خوردن یا نخوردن با ماست.خانم مشاور می گفت اولویت اول: من، اولویت دوم: من، اولویت سوم: من ، اولویت چهارم: همسر، اولویت پنجم: فرزندان.مامان بدون حتی یک جلسه مشاوره رفتن به حال خوب رسیده بود.من دیسک کمر گرفتم آن هم در سن ۲۸ سالگی آقای x و خانواده اش می گفتند ارثیست! اما من می‌دانستم علتش چیست علتش این بود که من یاد نگرفته بودم به جسمم اهمیت بدهم من ورزش نمی کردم من اجسام سنگین بلند می کردم.و بیشتر از خودم دیگران را دوست داشتم.ویرگول برای من امن تر از خانه است.ویرگول برای من جاییست که می شود در آن بی ترس و واهمه از قضاوت شدن حرف زد.خدا نگهدار ویرگولی های عزیز </description>
                <category>درباره خانم Y</category>
                <author>درباره خانم Y</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2024 11:49:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امتداد خانه پدری</title>
                <link>https://virgool.io/@ppppp/%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%DB%8C-jfhmm1vd1xob</link>
                <description>در منزل پدری همیشه سعی می کردم اگر کاری که میخواستم انجام دهم باب میل بابا نبود با پنهان کاری و ماست مالی یا هر ترفند دیگری که در چنته داشتم  کار را طوری ختم به خیر کنم که هم دل خودم راضی باشد هم بابا.بماند که خیلی وقت ها زور بابا می چربید و به آنچه می خواستم نمی رسیدم و کار به قهر می کشید.بابا زود جوش می آورد.این بود که همیشه باید مراعات می کردیم که چه بگوییم و چه نگوییم.چون قهر و اخم و تخم بابا خیلی بد بود.مامان هم از این اخلاق بابا ناراضی بود و این که بی جهت بند هر چیزی می کرد باعث می شد همیشه مامان از او گلایه داشته باشد.گفته بودم که خشم میراث خانوادگیمان بود و بابا که پسر ارشد آقاجان بود تمام و کمال ارث پدر را بالا کشیده بود.می شود گفت بابا همه چیزش شبیه آقاجان بود.چهره اش، سبیل هایش، خشمش ، اهل خانواده بودنش.همین منی که دائما در حال راضی نگه داشتن بابا بودم .وقتی کارم به مامان که زور بازویش کمتر بود و نرم خو تر بود می رسید.توپم پر می شد و شبیه بابا و آقاجان می شدم .انگار دو نفر بودم یک آدم ظالم و یک آدم مظلوم.این را در جلسات مشاوره فهمیدم.متوجه شدم همان طور که یک توسری خور درون دارم که دائما بله قربان می گوید و در حال راضی کردن اربابش هست.یک روی قلدر هم دارم که عموما برای مامان (مظلوم ترین مظلوم عالم)رو می شود.یک آن از خودم ترسیدم.مثلا اگر والد شوم امکان دارد برای فرزندم این روی قلدری ام را بالا بیاورم.و یک موجود حرف شنو برای خودم و زورگو برای کسانی که قدرت کمتری دارند بار بیاورم؟! ناگفته نماند که در موقعیت فعلی تو سری خوری بنده ملس ترست.و از وقتی ازدواج کرده ام بازیگر نقش اول توسری خور خاندان آقای x شده ام.ینی این که تازه فهمیده ام از همان اول چقدر تلاش کرده ام آقای x و خانواده اش از من راضی و خشنود باشند و دوستم داشته باشند و چقدر سعی کرده ام توقعاتشان را برآورده کنم.بماند که از یک جایی به بعد فهمیدم هیچ وقت راضی نمی شوند و دائما طلب کارند.و بعد تصمیم گرفتم این نقش میلیاردی را واگذار کنم . من نباید زور بگویم چون اگر زور بگویم فرزندی مطیع و توسری خور یا زورگو بار می آورم.من نباید حرف زور بشنوم چون اگر زیر بار زور بروم و بخواهم زورگو را راضی کنم فقط و فقط خودم را فرسوده می کنم.من فقط و فقط باید مطیع عقل و دل خود باشم.و آنچیزی را انجام دهم که من را خوشحال می کند و به سود خودم و آیندگانم هست.در غیر این صورت نسل آینده من مطیع و توسری خور یا زور گو می شود.که البته هیچ کدامشان خوب نیست.به نظرم برای این که نسل سالمی داشته باشیم بهترست اصول ابراز صحیح خود را آموزش دهیم.باید از خانم مشاور بپرسم که چطور یک الگوی خوب در این زمینه باشم.</description>
                <category>درباره خانم Y</category>
                <author>درباره خانم Y</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2024 15:22:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین جلسه تراپی</title>
                <link>https://virgool.io/@ppppp/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C-uyii516fvfsg</link>
                <description>مدتیست به جلسات مشاوره می روم .جلسات اول آنقدر حرف میزدم تا مغزم از انواع و اقسام درد ها خالی می شد.حرف هایی که آقای x نمی شنید .حرف های که به قول خانم روانشناس در مغزم ته نشین شده بود.آن زخم های ریز و درشتی که امروز تبدیل شده بودند به تله های شخصیتی ام را یکی یکی باز گو می کردم و زخم ها یکی پس از دیگری سر باز می کردند.دوست داشتم مادر خوبی باشم.میخواستم جز خوبی به نسل آینده ام هدیه ندهم.برای همین به جلسات مشاوره می رفتم.میخواستم اول از همه خودم را درمان و تربیت کنم.به نظرم وظیفه هر والدیست که در اولین گام والد خودش باشد.خانم دکتر می گفت کمالگرا هستم.می گفت کمالگرا ها کار را برای خودشان و بقیه سخت می کنند.درست مثل من ، مثل آقای x , مثل پدرم و مثل خانواده آقای x .ما یک عده کمالگرا بودیم که دور هم جمع شده بودیم و زندگی را برای هم سخت می کردیم.مثال هایش در این مقال نمی گنجد .یک بار حتما به تفصیل خدمتتان عرض خواهم کرد.خانم دکتر تا به این جلسه سه گام برای مبارزه با این عیب شیک و اتو کشیده به من آموخته بود.اول این که من و آقای x سعی کنیم کار ها را یکی پس از دیگری برای خودمان آسان کنیم. و خب این به حرف آسان است.چون ما همیشه دقیقا برعکس را انجام می دادیم .دوم این که من برای خودم برنامه های پر نچینم و سعی کنم در هر روز سه کار را انجام دهم.خانم دکتر گفتند که با توجه به ضعف بینایی ام  برای یادگیری زبان هم چنین برنامه ای بچینم به این شکل که هر روز سه کلمه جدید صبح، سه کلمه جدید عصر و سه کلمه جدید شب بیاموزم و روز بعد یادگیری کلمات جدید را به مرور کلمات قبل اضافه کنم.به این صورت شاید دیرتر به آرزویم برسم اما بهتر از هرگز نرسیدن است.(بهتر ازین است که مشکل بینایی ام تا جایی پیشروی کند که نتوانم هیچ کتابی بخوانم )و سوم این که برای غلبه بر کمالگرایی ام .از امروز به همه بگویم که معلم زبان کودکان هستم.و منتظر این نباشم که دانش زبانم به ایده آل ترین سطح برسد و شروع کنم به تدریس.من به خاطر مشکل بینایی ام قادر به رانندگی نیستم خانم دکتر به من پیشنهاد خرید یک دوچرخه برقی را دادند.و گفتند حتما تا جلسه بعد اینکار را انجام دهم و از من خواستند مشکلات جسمی ام را  به رسمیت بشناسم و بپذیرم و با آنها مهربان و دوست باشم. ایشان در نهایت به من گفتند راه حل کمالگرایی فقط و فقط اقدام است.کاری که من همیشه از آن واهمه داشتم.برای همین بود که همیشه در سکون بودم.اطرافیانم پیشرفت می کردند اما من به خاطر این تله درجا میزدم.این متن را نوشتم تا همه راه حل ها در خاطرم بماند و اگر کسی هم مشکل مشابهی دارد از نوشته من استفاده کند. ویرگول برای من مثل صندوق خانه ی خانه مادربزرگ است.جایی که قایم می شدیم و امن بود و هیچ کس کار به کارمان نداشت .جایی که میشد به دور از چشم بزرگتر ها بچگی کرد.ویرگول برای من جاییست که بدون ترس از قضاوت شدن می نویسم و می توانم خود واقعی ام باشم با همه خوبی ها ،بدی ها و ترس ها.</description>
                <category>درباره خانم Y</category>
                <author>درباره خانم Y</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2024 11:41:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش خودم را زودتر یافته بودم!</title>
                <link>https://virgool.io/@ppppp/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-blxe4fznuyxv</link>
                <description>عادت کرده بودم که پی حرف همه بروم الا پی حرف دلم.وقتی که علیرغم میل باطنی ام و به اصرار پدر و مادر رشته ای که هیچ سنخیتی با روحیاتم نداشت انتخاب کردم،به لجبازی با خودم خو گرفتم.وقتی که دلم میخواست با دوستانم به سینما بروم و اجازه اش را نداشتم ، وقتی که دوست داشتم به کلاس زبان بروم و چون تا نه شب بود اجازه نداشتم.وقتی که برای خرید لباس مورد علاقه ام به مهر و امضا و طی مراحل اداری محتاج بودم ! همه اینها من را از یاد من برد.و امروز در آستانه مادر شدن پس ذهنم پر از همهمه است.پر از فریاد های محکم، پر از نظرات قاطع اما نه نظرات من،دیدگاه هایی که باید محترم بشمارم اما غالبا با منطق من جور در نمی آیند .اما چرا؟برای جلب رضایت همه.همه الا خودم.من از بچگی اینطور آموزش دیده بودم دیروز مطیع حکم پدر بودم و امروز مطیع حکم آقای x.دوست ندارم فرزندم مثل من به پا روی دل گذاشتن خو بگیرد دوست دارم زندگی اش این هدیه ارزشمند را آنطور که دوست دارد زندگی کند.برای همین این روزها هر موقع در ذهنم نظرات آقای x می آید( من به نظرات آقای x آیه می گویم چون جوری مطرحشان می کند که گویی وحی منزل اند و غیر قابل تغییر.) اما ته دلم چیز دیگری میخواهد، مچ خودم را می گیرم و یک پتک محکم میزنم به سرم و حق را به قلبم می دهم و آنطور که او می گوید عمل می کنم.مثلا امروز مامان بیمار بود و من علیرغم میل باطنی آقای x, چون دلم میخواست که مهربان باشم و برایش غذا بپزم و با پیک بفرستم ، اینکار را کردم.مغزم مدام آیات آقای x و حالت ناخوشایند چهره اش را تداعی می کرد تا من را منصرف کند ، اما من اینکار را کردم .من دارم سعی می کنم شبیه خود واقعی ام شوم و این در زندگی من موفقیت بزرگیست.شاید اگر سالها پیش در همان دوران دبیرستان به این مرحله رسیده بودم الان در  زمینه شغل و تحصیلاتم حرف های بسیار خوبی برای گفتن داشتم.و یک انسان موفق و مفید بودم.</description>
                <category>درباره خانم Y</category>
                <author>درباره خانم Y</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2024 15:18:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تربیت یک انسان =تربیت یک نسل</title>
                <link>https://virgool.io/@ppppp/%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%B3%D9%84-et5ojhu7zqy6</link>
                <description>خانم y و آقای x تصمیم داشتند بچه دار شوند.این که به x و y تفکیکشان می کنم آنچنان رایج نیست معمولا به صورت خانم و آقای x عنوان می شوند اما من اینطور می گویم تا مشخص شود هر دو این مسئولیت بزرگ را پذیرفته اند. به نظرم مسئولیت بسیار خطیریست من به عنوان خانم y باید یک انسان را تربیت کنم و این اصلا و ابدا چیز کمی نیست.چون حرف فقط تربیت یک انسان نیست حرف تربیت یک نسل است و خب اگر سهوا یا عمدا دچار اشتباهی شویم حتی وقتی نیستیم هم از آن دنیا مورد عنایت نوه و نتیجه و عروس پسر و ... قرار خواهیم گرفت .دیده ام که می گویم.مثلا مامان همیشه از این که پدرم زود از کوره در می رود شاکیست و هر بار که پدرم با او تندی می کند روح اجداد پدرم را به شدت مورد عنایت قرار می دهد . چون می داند کار از کجا آب می خورد.چه می شود کرد خشم میراث خانوادگی ماست.پدرم عصبیست ، پدربزرگم عصبی تر ، و پدر پدر بزرگم عصبی ترررر تا برسیم به بنیانگذار اصلی خشم در خاندانمان.پدرم و پدربزرگم و ... همه به نحوی قربانی خشم اند و در عین حال خشمگین.اینست که می گویم حرف سر تربیت یک نسل است و باید قضیه را از بالا به صورت یک کل منسجم دید.در نوشته قبل گفتم که اخیرا سعی می کنم بیشتر خودم باشم و این آقای x  را کلافه می کند او دوست دارد من همیشه شبیه او باشم حتی وقتی مرتکب اشتباهی می شود .مثلا من دست و دلبازم و او حسابگر .او دوست دارد حساب و کتاب را به من هم بیاموزد غافل از این که من همیشه از حساب و کتاب متنفر بوده ام. اگر قرار بود یاد بگیرم که در ۴ سال دبیرستان و ۴ سال کارشناسی در رشته ریاضی قله ای  فتح می کردم، بماند که من تپه هم فتح نکردم چه رسد به قله.چه کنم دیگر حسابم ضعیف است.من دوست دارم به کسانی که دوستشان دارم بی حساب و کتاب محبت کنم و هدیه بدهم.سرشتم اینطورست؛ بابا هم همینطورست کسی را دوست داشته باشد با جان و دل هوایش را دارد.بله محبت هم میراث خانواده ماست.بابا با محبت است مادربزرگم با محبت تر است و مادر مادربزرگم با محبت ترررر ... تا برسد به بنیانگذار محبت در خاندان ما.که به نظر من الان جایش خیلی خوبست .هر بار که ما حال هم را با محبت خوب می کنیم باد به غبغب می اندازد و به فرشته ها می گوید یادداشت بفرمایید یک امتیاز مثبت .و به امکاناتش در بهشت اضافه می شود.مثلا تا دیروز خانه اش درخت موز و انبه نداشته .ما که محبت می کنیم دستور از بالا می رسد که یک درخت موز و انبه در حیات خلوت جد بزرگ بکارید تا حالش را ببرد .بله ما زحمتش را می کشیم موز و انبه اش مال ایشان می شود.😀جدای از شوخی و مزاح ،من این خود بخشنده ی مهربان را دوست دارم.و دوست دارم فرزند من و نسل های بعد از من هم بخشنده و مهربان باشند .  اینست که دل به درس حساب نمی دهم و بر آنچه هستم پافشاری می کنم حتی اگر به مذاق آقای x خوش نیاید.</description>
                <category>درباره خانم Y</category>
                <author>درباره خانم Y</author>
                <pubDate>Mon, 30 Sep 2024 10:57:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک من بهتر</title>
                <link>https://virgool.io/@ppppp/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-aw824dmnhjcd</link>
                <description>دعوا کردیم یک دعوای نان و آبدار .البته برای ما که تا بحال دعوایی حاوی فحش و فصیحت نداشتیم؛ این که من تا آستانه گفتن بیشعور رفتم و منصرف شدم نان و آبدار محسوب می شود دیگر.جدیدا ناراحت و عصبی که میشوم تپش قلب میگیرم و خب دست هایم هم طبق روال معمول شروع می کنند به نم دادن.دو هفته پیش جشن تولدم را گرفتم جشن تولد ۳۱ سالگی  و با این که دستاورد خاص و محسوسی در سی سالگی نداشتم خوشحال بودم چون خودم می‌دانستم که نامحسوس تغییر کرده ام.و همین تغییراتست که به مزاج آقای X  خوش نمی آید.چون من قبلاً Y نبودم .یک X دیگر بودم و حالا که دم درآورده بودم، قد علم کرده بودم  و برای خودم y شده بودم آقای X ناراضی بود .X عزیز من مثل اغلب مرد های ایرانی زنی دوست داشت که همیشه با نظراتش موافق باشد و خودش و علایقش را ابراز نکند.و خب Y سرکش تر، قاطع تر و جسورتر از  نسخه قبلیش شده بود.او تقصیری نداشت در کشور من تعبیر عشق غلط بود .زن ها آموخته بودند باید خودشان را فراموش کنند تا عاشق تر جلوه کنند.و مرد ها آموخته بودند زنی که خودش را نیز دوست بدارد رسم عاشقی نمی‌داند.از دستاورد های دیگر اواخر  سی سالگی این بود که من کارهای حال خوب کن زندگی ام را لیست کردم.وقتی مثل دیروز تجربه تلخی داشتم خودم به داد خودم می رسیدم .دیروز بعد از تولدم که به لطف آقای X پنجاه درصد کیفش ناکوک شد؛ خودم حال خودم را خوب کردم .بگو چطور؟از تپش قلب خوابم نمی برد یک قسمت اسکار دیدم (برنامه اخیر مهران مدیری).خیلی خندیدم و به نظرم تا حدودی کارساز بود اما هنوز ته مانده غم در وجودم جا خوش کرده بود .بخصوص وقتی آقای X را در خانه رویت می کردم قلبم تند تر میزد.این شد که وقتی او از خانه برای یک جلسه کاری بیرون زد بعد از کلی این پا و آن پا کردن اولین باران پاییزی را جشن گرفتم و به پارک نزدیک خانه مان رفتم.میدانی چرا میگویم بعد از کلی این پا و آن پا کردن ؟ چون خوشحال بودن بدون رضایت قلبی شوهر را جایز نمیدانستم! او هنوز بخاطر بحث دیروز حالش به جا نبود بعد من بروم پارک  و هوای مطبوع پاییزی را استنشاق  کنم و خوش بگذرانم!چه غلط ها! من عادت کرده بودم حتی شادی ام را منوط به تایید کس دیگری کنم.ما زن ها همیشه در معرض قضاوت هستیم خب این از بچگی به ما آموخته شده که طوری رفتار کنیم که مبادا خاطر کسی آزرده شود، تنها خاطری که آزردگی اش مهم نیست خاطر مبارک خودمان است.بالاخره تصمیم گرفتم که به پارک بروم از غصه خوردن که بهتر بود.جاده پارک شلوغ و با نشاط بود بوی پاییز و باران در هم آمیخته بود .باران پاییزی ته مانده غم را از جان و تنم شست و هنگام رفتن به خانه از موسیقی بی کلام به هم نامهربونه هم آفت جونه فتانه رسیده بودم .یک پذیرش به شدت قری از اختلافم با او .البته که در وقت مناسب با هم برای حل و فصل اختلاف حرف خواهیم زد اما گام اول برگشتنم به روال عادی بود.وقتی به خانه برگشتم آنقدر حالم خوب بود که حتی با آقای X اخم و قهری نداشتم نه این که بخواهم مثل خیلی اوقات احساسم را سانسور کنم نه ، بلکه خود به خود همه احساسات منفی من محو شده بود و لبخندم جان گرفته بود.بله من در سی سالگی یاد گرفته ام وقتی حالم خوب نیست دستم را به زانو بگیرم یا علی بگویم بلند شوم و منتظر هیچ احدی برای حال خوبم نباشم.قبل تر ها اصلا و ابدا بلد نبودم.اصلا اینطور بگویم که افتضاح بودم.مثلا با فلانی بگو مگو داشتم یا اتفاق بدی برایم افتاده بود .بجای این که سعی کنم به روال عادی برگردم نمک روی زخم خودم میزدم و به روش های مختلف در حد مرگ غصه می خوردم.خانه پدری یک بار با پدرم بحثم شد و از اتفاق ماه رمضان بود و دم افطار من روزه بودم دم افطار که بحث بالا گرفت من قهر کردم و به اتاقم رفتم و خب هی شکم مبارک به خودش صابون میزد که اولیا محترم با سینی افطار جهت آشتی کنان می آیند و خب نیامدند که نیامدند . خب از مادر و پدر که مهربان تر و دلسوزتر نداریم.حتی آنها هم گاهی پیش می آید که از دنده چپ بلند شوند و نازت را نکشند .این شد که در آستانه سی سالگی آموختم که سلف لاوی  بترکانم و برای تولد 31 سالگی یک قلب بزرگ روی میز دیزاین کنم به عشق خودم و حال خوب خودم.به قول شاعر از کوزه همان برون تراود که در اوست.من زمانی میتوانم حال خوب و شادی را به دیگران هدیه دهم که شاد و خوب باشم .در انتها لیستی از حال خوب کن هایی که تاکنون کشف کرده ام قرار می دهم. به امید حال خودبتاندوستدار شما خانم Yموسیقی، مدیتیشن ( من از سایت دارما برای مدیتیشن استفاده می کنم) ، حمام با آب گرم،سریال کمدی،پیاده روی در طبیعت و بین مردم، نوشتن، تمیز کردن خانه، استخر.</description>
                <category>درباره خانم Y</category>
                <author>درباره خانم Y</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2024 23:51:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای کوتاه به همسرم</title>
                <link>https://virgool.io/@ppppp/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%D9%85-chlrc5oshur0</link>
                <description> نامه به همسرم   همسر مهربانم زمانی که به چشمان پر فروغت چشم میدوزم برق امید و ایمان مرا شگفت زده میکند.   تو دریای آرامش هستی و به لطف خدا انشاا... هیچ طوفانی تو را متلاطم نمیکند . این که برای آنچه بدون اختیار از دست رفته اندوه نمیخوری ، این که آینده را در ذهنمان بدون هیچ شک و تردیدی بسیار زیبا و با شکوه ترسیم میکنی و آنچنان تلاش میکنی که گویی نتیجه تلاشت حتمیست ، اینها مرا به وجد می آورد و بیش از پیش دلداده ات میشوم ...    در هر لحظه از خدای مهربانم برایت بهترین ها را میخواهم و اطمینان دارم زمانی که به لطف و مهربانی او ایمان داری او باران رحمتش را بر تو دوچندان روانه میکند.    کوه من مگر مرد بودن چیزی جز آرامش و امنیت آغوش توست . مرد بودن فقط صدای بم ، ریش و سبیل و قد بلند نیست. مرد بودن مجموعه ای از وجود ناب توست تا من زنانه و بی دغدغه عاشقی کنم.دوستدار همیشگی تو - پرنیان</description>
                <category>درباره خانم Y</category>
                <author>درباره خانم Y</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2020 01:47:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای خالی را با تلاش مناسب پر کنید !</title>
                <link>https://virgool.io/@ppppp/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D9%BE%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-ey2nrht6dlea</link>
                <description>مدیریت زمان   سرانجام پس از کلنجار بسیار، امروز به این نتیجه رسیدم که ترک دیار و عالم مجازی گویم و در عوض اوقات بیشتری را صرف عالم حقیقت ، مطالعه و نگارش نمایم .   به واقع  نسل ما هیچ گاه زمانی ندارد که  حوصله اش سر برود . به محض این که زمانی بیابد دست به گوشی برده و در شبکه های مجازی بی هدف پرسه میزند و از همین بابت است که کمتر خلاقیتش گل میکند .    به نظرم خلأ ها گهگاه خوبند اصلا همین خلأ ها هستند که منجر به اختراعات و نوآوری ها شده اند . باشد که خلأهای زمانی زندگی من و شما نیز مبدل به اثری شایان توجه و مثمر ثمر گردند.     یاد امتحانات دوران تحصیل بخیر... آموزگاران سنجیده و هوشمندانه ازدانش آموزان میخواستند جای خالی را با عبارت مناسب پر کنند .  و چه فرخنده که این حداقل را به خاطر آورده ؛ جای خالی را با تلاشی مناسب پر کنیم و بهترین نمره را در زندگی کسب کنیم.</description>
                <category>درباره خانم Y</category>
                <author>درباره خانم Y</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2020 21:42:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#نه به آدم زورگو?</title>
                <link>https://virgool.io/@ppppp/%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D9%88%D8%B1%DA%AF%D9%88-ksqjuh4lh4of</link>
                <description>امشب بی حوصله و کسل هستم علتش را هم اگر جویا شوید باید خدمتتان عرض کنم که خدا آدم بی منطق زورگو را نصیب نکند منظورم  آدم هاییست که حرف حرف خودشان است ، متوسل به زور و اجبارند و اجازه صحبت کردن  به کسی نمیدهد ، آنها اصولا محاسن دیگران را نادیده کرفته ، بر عیوب متمرکز میشوند سپس هر عیب را پتکی کرده و بر سر آدم میکوبند.معمولا پس از مواجهه با چنین افرادی از آنجا که مجبور شده ام صحبت هایم را بخورم و همان صحبت هایی را هم که کرده ام مورد توجه واقع نشده ، انگار غمباد میگیرم و تا چند ساعت مات و مبهوت و ساکتم .معمولا پس از یک انفجار آرام میشوم .کافیست یک نفر به ضامن تلنگر کوچکی بزند و بعد بووومب . ترکش ها گونه های مختلفی دارد گاهی به شکل صداهای نامفهوم جیغ جیغ، گاهی هم به شکل دریاچه نمک.امشب در مرحله ی غمباد ب سر میبردم که دست به ابتکاری جدید زدم ، گفتم خوبست بنویسم تا آرام شوم.به نظر کارآمد بود و احساس میکنم تسکین یافته ام.خواننده عزیز شما در مواقع ناراحتی و پریشانی چه راهی را در پیش میگیرید؟</description>
                <category>درباره خانم Y</category>
                <author>درباره خانم Y</author>
                <pubDate>Mon, 19 Nov 2018 00:29:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقاجان لوس</title>
                <link>https://virgool.io/@ppppp/%D8%A2%D9%82%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%84%D9%88%D8%B3-oeefsrd6vt5k</link>
                <description> آقاجان لوس است، بیشتر از همه لوس خانجان. وقتی مریض میشود مثل یک پسر بچه قیل و قال راه می اندازد. حتی یک سرماخوردگی ناچیز را هم بزرگ میکند تا مورد توجه و محبت همه واقع شود.ما همیشه سر ب سرش میگذاریم و به خاطر این ادا ها از دستش میخندیم . این بار اما انگار فرق می کند...کاش همه ی درد هایی که میکشد تمارضی بیش نباشد ... اولش فکر میکردم مثل همیشه خودش را لوس میکند اما نه این بار واقعا مریض است‌ ... یاد بچگی ام می افتم وقتی ک حین بازی با پسرها زمین میخوردم و مامان حتی اگر از وسط نصف میشدی هم استراتژی همیشگیه چیییزی نشده پاشو دختر قوی? را در پیش میگرفت. و از آن طرف بام آقاجان نیش پشه را هم پانسمان میکرد(  نامبرده ید طولایی در لوس کردن نوه ها داشت).شده بود که دلم بخواهد آقاجان نازم را بکشد و بی جهت دنبال  یک زخم سوری منقضی در دست و پایم بگردم بچگی هم عالمی داشت. من نوه ی اول خانواده هستم و بخش اعظم بچگی من را آقاجان و خانجان تشکیل میدهند ... وقتی حال بد این چند روز آقاجان را میبینم ترس برم میدارد.چند دانه اشک از گوشه ی چشمم میریزد بعد اشک هایم را پاک میکنم و به خودم دلداری میدهم و میگویم نه اقاحان خودش را لوس میکند و گر ن چیزی نشده ... صورت آقاجان پر از چروک است  من عاشق این خط های نامرتب ریز و درشتم.چشم هایش همیشه برق میزند ب خصوص وقتی من را میبیند، خودم این را میفهمم.این روز ها دلم میخواد بیشتر کنارش باشم... برای سلامتی آقاجان دعا کنید</description>
                <category>درباره خانم Y</category>
                <author>درباره خانم Y</author>
                <pubDate>Sun, 18 Nov 2018 00:23:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>