<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های erfanTheL</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pressF</link>
        <description>there is no paradise for you to escape to</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 13:01:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1629285/avatar/0QaHhH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>erfanTheL</title>
            <link>https://virgool.io/@pressF</link>
        </image>

                    <item>
                <title>‎</title>
                <link>https://virgool.io/@pressF/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-yxgzgh1a9ebr</link>
                <description>چالشی ترین فکر ادمی فکریه که یه پرسش بزرگ توی ذهنش بگذاره یا بنیان های فکریشو زیرسوال ببره و هیچ جوابی واسش نداشته باشه-به هر حال این اوضاعی است که می‌بینید و تفسیر لازم نداردبه شخصه از وقتی با مایندست افرادی اشنا شدم که به خاطر عظمت کاری که انجام دادن اسمشون تو تاریخ جاودانه شده حالا خواه ورزشکار باشه خواه یه فرمانده جنگ یا دانشمند و...یه سری فرمول ها و قلق های این طبیعت وحشی دستم اومدهمثال بزنم یه مصاحبه از مایک تایسون دورانی که 21 ساله بود و هیچ کس اونو نمیشناخت میدیدم میگفت:زندگی سراسر مبارزه است باید روحیه قهرمانی داشته باشی هرکسی که تو این اتاق هست چه خبرنگار چه روزنامه نگار چه من یه مبارزه  -چیستی و چرایی و هدف زندگی پرسشیه که اگه پاسخ هر دو انسانی باهم مقایسه کنی یکسان نیست ولیادامه جمله میخوام از قلم خودم بنویسم گویی زندگی سراسـر مبارزست چه شیری که داخل جنگله چه هرسلول داخل بدنم چه هر عالم و موجودی که اگاه نااگاه زندگی میکنه ، انگار عدالت دراینه هیچ دو فردی با هم برابر نباشه در این بین علت و چیستی و چرایی این مضامین بی شک در خرد و عقل نمیگنجه ولی برخلاف مبدا مه گرفته مقصد بس اشکار است بایست روحیه قهرمان شدن داشته باشی همیشه خودتو صدر و ستاره بپنداری و به سویش حرکت کنی تابدان نرسی دست از تکاپو نکشیوقتی با این نوا هم مسیر بشی انگار با حرکت رود طبیعت هم طریق شدی دیگه هیچ چیز اهمیتی نداره همه چیز در دستان توست حتی در بدترین شرایط روحی و جسمی بازهم کنترل بدست خواهی گرفت با اراده ایی وصف ناپذیر و زیستی جاودان امیدوارم تونسته باشم کمی از اتشی که از درونم شعله می کشد ومیراند و میسوزاند در چارچوب کلمات ادا کرده باشم till redemption بدرود</description>
                <category>erfanTheL</category>
                <author>erfanTheL</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jun 2024 00:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>cry of fear</title>
                <link>https://virgool.io/@pressF/cry-of-fear-fhgghugtnorn</link>
                <description>این پست در 5 دقیقه نوشته شده است1:09 til 1:14درگیرهای مغزم کم کم دارد مسلحانه میشودروزانه یک پارت دوساعته ادبیات فارسی12 دارم میخونم تا امادگی بیشتر کسب کنم برای امتحانات اشعار کتاب فارسی 12 بدجور ادمو تو فکر میبره هرفصل خودش یه ورق زندگیه با هرکدوم احساسات مختلفی تو قلب ادم جریحه دار میشه ولی اکثرش بوی درد میده بذار دقیق تر بگم دردسازنده شب‎‌بارونی حس قدرت وصف ناپذیر در عین چشمانی نمناک و غم‎‌الودسورنا یه ورسی داره میگه: این تک درختم میره برگاش    نگم از جرئت چی بگم جاشمیخوام یه کالکشن از شاعرانی که همچین مضمون اشعارشون همچین معانی میده پیدا کنم پست کنمtill redemption بدرود</description>
                <category>erfanTheL</category>
                <author>erfanTheL</author>
                <pubDate>Mon, 27 May 2024 01:25:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>for real</title>
                <link>https://virgool.io/@pressF/for-real-fxllisazxxms</link>
                <description>مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند...  دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند. پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و ... چنین هم شد.او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود و هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شود.» بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را می‌مالید وبا اینکه هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمی‌خورد ولی همچنان هیچ خللی در عزم و اراده‌ی پسرک وارد نشده بود و ارزو داشت روزی روی دوپای خود بایستدیک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ‌دار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعه‌های قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی سفیدی که دور تا دور حیاط‌شان کشیده شده بود، رسید.با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نرده‌ها گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام می‌داد، به‌طوری که جای پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمی‌خواست. سرانجام، با خواست خدا و عزم و اراده‌ی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و هروز فاصله‌ی بین خانه و مدرسه را با لذت، می‌دوید و حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.سال‌ها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!  </description>
                <category>erfanTheL</category>
                <author>erfanTheL</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jan 2024 23:31:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>