<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های SajadM</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@princegameshot</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 11:47:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/18030/avatar/8eHzT3.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>SajadM</title>
            <link>https://virgool.io/@princegameshot</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقد بازی 1:011</title>
                <link>https://virgool.io/@princegameshot/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-1011-ejcsro9ae9fv</link>
                <description>1:011 روایت‌گر داستان دختری جوان است که در هیاهوی جهان دودیِ سیاه‌رنگش به دنبال نور انتهای جاده می‌گردد. مقصدی که توسط مهدی فنایی «سرزمین نور» نوشته می‌شود و بازیکن آن را سرزمین موعود می‌خواند. جهانی که گاهی یادآور هرج و مرج دنیای خودمان است و تعلیق غریبِ آن، گاه و بی‌گاه احساس می‌شود. برای رسیدن به این روشنایی که فنایی آن را سرزمین آزادی (و نه خوشبختی) می‌نامد، بازیکنان باید از دل تاریکی و بزرگ‌ترین مانع این راه، خرید‌های درون برنامه‌ای، عبور کنند تا به سکوها و میادین مبارزه با گروهی از شیاطین برسند. جایی که شخصیت اصلی چندان به فرمان بازیکن اهمیتی نمی‌دهد و به طور معمول، بهترین استراتژی در هنگام مبارزه کوبیدن مکرر انگشتان به صفحه و ثبت اثر انگشت‌تان بر جای جای موبایل‌تان است. جهان‌سازی مهدی فنایی اگر چه بازیکن را وارد کمد چوبی می‌کند، اما هرگز شما را به نارنیا نمی‌رساند. این دنیا پر شده از مکانیزم‌هایی که در خلاف مسیر اکوسیستم بازی قدم بر می‌دارند. مانند ساعتی که هر چرخ‌دندهِ آن به سوی نادرستی می‌چرخد تا جایی که ساعت به طور کامل متلاشی می‌شود و عقربه‌ها بر روی یک عدد خاص درجا می‌زنند. بازی چالش‌های پلتفرمری دارد که حضورشان در جهان بازی منطق کافی را ندارد. برای کسی که آمده تا دست‌نوشته‌های اطراف تصویر را بخواند و از روایت تاریک بازی لذت ببرد، چالش‌های پلتفرمینگ (پلتفرمینگ؟) چیزی جز یک دردسر ناخواسته نیستند. و فقط بازیکن را مجاب می‌کنند که کمرش را صاف کند، کمی دقت را بالا ببرد، تاخیر در وقوع حرکات را محاسبه کند، شر مبارزه را کم کرده و در نهایت با مشتی عرق سرد، به حالت قبلی خود بازگردد و قصه را جلو ببرد. قصه‌ای که می‌شد آن را با پازل‌ها و مبارزات هوشمندانه‌تری پر کرد. در ازای ریخت و پاش چندین مکانیزم کم‌اهمیت، مثل انتخاب دیالوگ‌ها، بازی پر شده از سکانس‌ها و کاتسین‌های کوتاه و بلند. کاتسین‌هایی که می‌خواهند جهان بازی و شخصیت روشان را توصیف کنند و بازیکن را آهسته آهسته، به لحظه‌های تاریک آینده ببرند. اگر چه پس از مدتی کوتاه، جهان بازی بیشتر از آن که تاریک به‌نظر برسد، بی‌رنگ یا نیازمند رنگ‌آمیزی دیده می‌شود. 1:011 می‌توانست در قدم اول، انیمیشنی سرگرم کننده باشد که اگر چه با سرعت بسیار بالایی روایت می‌شود، اما دست کم تماشایی و قابل احترام ارزیابی شود. کات‌سین‌هایی که حالا به گیم‌پلی و مکانیزم‌های کسل کننده‌ای بیمار شده‌اند و در لا به لای هرج و مرج قطعات پازل، سرگرمی دیگر جایی در این اکوسیستم ندارد. 1:011 تجربه‌ای نامطلوب است که از لحاظ بصری بر روی پلتفرم مقصد خود می‌درخشد. مهدی فنایی تصاویر و لحظه‌های اکشن مختلفی را در بازی کارگردانی کرده است که هر یک از آن‌ها توسط جلوه‌های ویژه‌ای ترسیم شده‌اند. اگر چه درست همانند دستاورد قبلی فنایی، هیچ‌یک از شخصیت‌های بازی صداگذاری نشده‌اند تا در نهایت، داستان به طور کامل در فضایی کمیک‌بوکی و در خدمت تصویر روایت شود. با این حال در 1:011 لحظه‌هایی وجود دارد که شخصیت‌های بازی ابهت لازم برای ایجاد تنش لازم را ندارند. به‌علاوه، فاصله میان اتفاقات بازی بسیار کوتاه است و درست در چند سانتی‌متری رخداد قبلی، ناگهان میهمان ناخوانده دیگری سد راه شما می‌شود. تا جایی که بازیکن احساس می‌کند فاصله میان چهار فصل تنها چند سانتی‌متر و چند لحظه کوتاه است. گیم‌پلی توسط محدودیت‌های بی‌شماری محاصره می‌شود و هربار این‌طور به نظر می‌رسد که پلتفرم موبایل هرگز چهارچوب مناسبی برای تجربه 1:011 نبوده است. چرا که پریدن، ضربه زدن، راه رفتن و روایت تمامن سینماتیک بازی اصلا آن‌طور که باید بازیکنان را درگیر نمی‌کند. یا بسیار ساده‌اند یا بیش از اندازه کم‌اهمیت. برای مثال در مبارزات بازی شما کافیست که ناحیه تعیین شده را دائما فشار دهید تا روشان شروع به ضربه زدن کند. با این کار در جای خود ایستاده و اجازه دهید که موجودات بازی خودشان توسط خودشان کشته شوند. چرا که اغلب آن‌ها هوش مصنوعی کافی برای به چالش کشیدن بازیکنان را ندارند. نکته دل‌سرد کننده دیگری هم وجود دارد. اغلب این مبارزات که ظاهرا مهم‌ترین بخش‌های بازی را تشکیل داده‌اند و تعداد بالایی هم دارند، هیچ‌گونه پاداشی جز یک کاتسین کوتاه به بازیکن نمی‌دهد. به دنبال آن، تصمیماتی که بازیکنان در بازی می‌گیرند، اغلب بی‌معنی هستند. اگر چه بعضی از این تصمیمات روند بازی را تغییر داده و گاها منجر به مرگ شخصیت اصلی می‌شوند (یا باعث می‌شوند بازیکن خودکشی کند تا دوباره به کات‌سین بازگردد)، اما ظاهرا مسیر اصلی از پیش تعیین شده است. بازیکن فقط باید تصمیمات درستی را که اغلب هم واضح هستند انتخاب کند. فراموش نکنید که همچنان، بزرگ‌ترین دشمن شما برای گشتن در جهان مهدی فنایی، خرید‌های درون برنامه‌ای است. چرا که اگر بازیکنان تنها ده مرتبه بمیرند (که بر حسب تجربه شخصی عدد بزرگی نیست)، مجبور به پرداخت پول واقعی برای ادامه دادن خواهند بود. در غیر این صورت، بازیکنان باید بازی را از ابتدا شروع کرده، کات‌سین‌های تکراری را مرور، مبارزات را تحمل و از موانع گاها نامرعی و مرگ‌آور بازی عبور کنند. 1:011 دل‌سرد کننده و از لحاظ محتوای سرگرمی، پوچ است. تجربه‌ای که شاید یک شکست قاطع ارزیابی شود، اما مسیر آینده را برای رسیدن به دستاوردهای غنی‌تر هموار و هموارتر می‌کند. دستاوردی که تمام تلاشش را می‌کند تا محتوای سرگرمی را با مکانیزم‌های بسیاری پر کند. اما در نهایت هیچ‌یک از آن‌ها به درستی کار نمی‌کند. مهدی فنایی تمام اندوخته‌هایش را در کیسه‌های سوراخ ریخته است. </description>
                <category>SajadM</category>
                <author>SajadM</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2020 21:45:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا... هیچ‌کس، کتاب نمی‌خواند</title>
                <link>https://virgool.io/@princegameshot/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-ykjaavwrpalk</link>
                <description>من بی‌ستارگی‌ام را به ماه نمی‌گویم. آسمان جنبه شنیدنش را ندارد. ناگهان اشک می‌ریزد. باران می‌گیرد. باد پاییزی می‌وزد. دلتنگ می‌شوم... وقتش رسیده. تا قلم را به دست گرفته و در شبِ دشتِ کلمات به رقص درآیم. و بگویم: اینجا هیچ‌کس کتاب نمی‌خواند. اینجا هیچ‌کس هیچ‌چیز نمی‌داند؛ چرا که هیچ‌کس نمی‌داند که هیچ‌چیز نمی‌داند. مصلحت را، صبح فردا را چه انگاریم؟ ما به شب‌ها بدهکاریم. ما به اندوه این آینده، به امید‌های جان‌باخته، به خودمان بدهکاریم. هربار در جستجوی بابای لنگ‌درازمان، نامه‌ها را به سمت مسجد می‌فرستیم. اصلا کشتی‌ها را بسوزانید، در جزایر دانسته‌های‌تان جشنی بپا کنید و بپرستید، این جاهلیت بزرگ را. به یاد بیاورید؛ اینجا هیچ‌کس کتاب نمی‌خواند. در آن جزایر، از عشق بگویید و همه‌اش را عکس یادگاری کنید. سر بکشید ظروف پر از تظاهر را. تبدیلش کنید به برگه‌ای از تاریخ دروغین زندگی‌تان. مثل سبدهای میوه‌ای باشید که در وسط میهمانی‌هاست. نه خوردنی باشید و نه دست‌یافتنی؛ فقط دیدنی باشید. برخیر، دوربینت را بردار. ژست همیشگی‌ات را بگیر و با صدای بلند بگو؛ سیب! نترس، هیچ‌ تصویری فریاد حزن‌انگیز تو را به گوش کسی نمی‌رساند. اما لحظه‌ای درنگ کرده، نفسی چاق کنید. برگه‌ای برداشته چیزی بنویسید. کتابی بخوانید. بادبان‌ها را برافراشته، لنگر نینداخته، پارو بزنید. ما به سمت این طوفان، شده با خاکستر این کشتی، شنا خواهیم کرد. دور خواهیم شد از این خاک غریب. ما به سرزمین موعود می‌رسیم. آن‌جا که در صحن سواحلش قایق سهراب را در مجاورت شهر عجایب می‌یابیم. همسفر، یادت باشد، تا این کلمات زنده‌اند تسلیم نمی‌شویم. آن‌ها را در جادوی عشق به ندانستن رها کنید. و یادتان باشد، هیچ چیز در رابطه با جادو واقعی نیست. کلمات نمی‌میرند. فقط ماییم، که هیچ‌وقت کتاب نمی‌خوانیم. بیا در لا به لای ورق‌های این کتاب یکدیگر را در آغوش بگیریم. نگران آبرو هم نباش. اینجا هیچ‌کس کتاب نمی‌خواند...از خون جوانان وطن لاله دمیدهاز ماتم سرو قدشان، سرو خمیدهدر ساه گل بلبل از این غصه خزیدهگل نیز چون من در غمشان جامه دریدهچه کج‌رفتاری ای چرخچه بد کرداری ای چرخسر کین داری ای چرخنه دین داری، نه آیین داری ای چرخاز اشک همه روی زمین زیر و زبر کنمشتی گرت از خاک وطن هست بسر کنغیرت کن و اندیشه ایام بتر کناندر جلو تر عدو، سینه سپر کنچه کج‌رفتاری ای چرخچه بد کرداری ای چرخسر کین داری ای چرخنه دین داری، نه آیین داری ای چرخاز دست عدو ناله من از سرِ درد استاندیشه هر آن‌کس کند از مرگ، نه‌مرد استجان بازی عشاق، نه چون بازی نرد استمردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است (عارف قزوینی)سجاد محمدی‌پور21 بهمن 1398</description>
                <category>SajadM</category>
                <author>SajadM</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2020 20:57:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش، کسی... جایی... منتظرم باشد!</title>
                <link>https://virgool.io/@princegameshot/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-nqjxrkfcyrwc</link>
                <description>بازهم صدای عقربه‌های ساعت در گوشم موذن‌زاده می‌خواند. ما، حریف جبر زندگی نشدیم. انگار ریاضی و جبرِ روزگارش، دوستان خوبی برای‌مان نبودند. تنها شدیم. در بیابان بی‌انتهای خواستن و نتوانستن. آن‌جا که اسم هر سراب را «آرزو» گذاشتند. و «رویا»، خواهرش، نقاش خوبی بود. او تصویر زیبای برادرش «امّید» را در خواب نقاشی می‌کرد... تنها شدیم. با سکوت کر کننده‌ای که اَمان ما را برید. در معنای دقیق خفقان، خَفگی، خُفتگی. وقتی کسی نباشد که برایش از خودت بگویی، وقتی کسی نباشد که تو را بفهمد؛ تو هر ثانیه ساکت‌تر می‌شوی. آن‌قدر که دیگر حرف زدن هم یادت می‌رود. زبانت نمی‌چرخد برای وصف حس آشوب‌گر درونت. همان حسی که بارها و بارها، در گوشه‌ای نم گرفته از ذهنت روزی صدمرتبه تکرار می‌کند؛ دوستت دارم. دریغ، دریغ که از آن صدمرتبه زور عقل نمی‌رسد تا یک‌بار هم که شده زبان باز کند.کاش، کسی جایی منتظرم باشد. کسی که بداند وزن تک تک کلماتم را. کسی که بنوازد ساز دلگیر پاییز را. بخواند، بخواند چرک‌نویس مغزم را. متنم را. دل من، امّا، برای خودم تنگ شده. چه بلایی سرم آمد؟ حتی نمی‌دانم این را چه کسی دارد می‌نویسد. آن‌قدر به اعماق دریای درد دیگران شنا کرده‌ام که نای بالا آمدن ندارم. غرق شده‌، آب از سرم گذشته است. و هر ترانه‌ای که می‌خوانم، صدای یک وال زخمی را می‌دهد. انگار بُغض درونم می‌شکند و چون سکوت کرده‌ام راهش را گم کرده، اشک شده و از چشمانم لبریز می‌شود. کاش... کاش کسی جایی منتظرم باشد. کسی باشد که هوای من را نفس می‌کشد. او که می‌فهمد معنی درد پشت کلمات لعنتی‌ام را. همان کسی که از تصویر داخل آیینه‌ها به من نزدیک‌تر است. و به سان یک هم‌سفر پا به پای من اشک می‌ریزد. من در این بیکرانه تو را انتظار می‌کشم. هر نشانه‌ای از تو را. هر نُتی که به ساز تو می‌رسد. من این روزها تو را به هر قبله‌ای قسم می‌دهم و نامه‌هایم را به هر مکه‌ای که می‌شناسی می‌فرستم. در این نامه‌ها می‌نویسم که من در تمام نقاشی‌هایم، «انتظار» می‌کشم. می‌نویسم که چقدر ناگزیر گرفتار کفتاری به اسم سرنوشت شده‌ام. که چقدر از چهره‌ام و هر آن‌چه در آیینه می‌بینم متنفر شده‌ام که تو را دور می‌کند از دست‌هایم. کاش، کسی... جایی... منتظرم باشد. هستی را هرچه تعریف کنی، هر کجای آن را می‌نگرم. بامداد هر شبم را به آسمان خیره می‌شوم و از هر دست مقدسی که بالای سرم باشد تو را تمنا می‌کنم. خدایا این برگ آخر دفتر من است. من مانده‌ام و آرزوی ماندن. و تو شریک تمام آن حس خوب مهربانی در من بودی. تو می‌دانی که وقتش رسیده. وقتش رسیده تا نگاهی به خودم بی‌اندازم. که دلم این روزها بیشتر از هر کسی برای لبخندهای خودم تنگ شده. من از حرکت نمی‌ایستم، اما زمان در گوشم موذن‌زاده می‌خواند. زمان سریع‌تر می‌دود. و من این روزها خسته‌تر از هر زمانی، گام‌هایم را با دست و پایی شکسته بر می‌دارم. به این امّید که شاید، فقط شاید، شاید کسی جایی منتظرم باشد.تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هر شببدین سان خواب‌ها را با تو زیبا می‌کنم هر شبتبی این کاه را چون کوه سنگین می‌کند، آن‌گاهچه آتش‌ها که در این کوه برپا می‌کنم هرشبتماشای است پیچ و تاب آتش، وَه خوشا بر منکه پیچ و تاب آتش را تماشا می‌کنم هر شب...تلوزیون روزگارتون همیشه رنگی باشه. ارادتمند همه، سجاد محمدی‌پور - 24 آذرماه سال 98</description>
                <category>SajadM</category>
                <author>SajadM</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2019 21:16:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در وصف لبخندهای او...</title>
                <link>https://virgool.io/@princegameshot/%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%81-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88-hs5xcz4smpuq</link>
                <description>دستان من سرد است. چه کسی باور می‌کند؟ کاش جای لانه دلتنگی را در این قلب می‌دانستم. گهگاهی به آن سر می‌زدم؛ شاید با کمی نوازش آرام شود. آن‌وقت پرده‌های اتاق قلبم را کنار می‌زدم تا نور امید به آن بتابد. من می‌دانم. می‌دانم که خورشیدِ امروز، ماهِ امشب، طلوع فردا و غروبش، آسمانِ آبی و گل‌های قرمز رنگِ زیر چترش، غبارِ روزهای تلخش، بغض گریه‌های آسمانش، نازنین سکوت صحرایش، غرش وحشی طبیعتش، ذره ذره از جمال سوزناکش، باد مشهور صبایش، قایق‌ چوبی سهرابش، پلک آرام بامدادش، قلب مجنون فرهادش، همه‌اش، اصلا همه‌اش، همه‌اش به لحظه‌ای کوچک از لبخندهای او نمی‌ارزند. برگه‌ای در دست می‌گیرم و دلم می‌خواهد برای کسی بنویسم. برای یک نفر که بداند. کسی را نمی‌یابم. وقتی به خود می‌آیم می‌بینم که تمام کاغذ پر شده، همه جایش علامت سوال است. دست کم یک خط در میان. همه چیز سرد است، اما دل به گرمای آسمان می‌سپارم. به یک حس نامرعی. در این قلب، همه روزه طوفان است، اما این اولین باریست که خشم بادِ عصبانی‌اش را روی دیواره بدنم احساس می‌کنم. اسم آن عشق نیست، بی‌قراریست. بی‌قرار تماشای یک قاب دلنشین. چند ثانیه. چند فریم. چند لحظه کوتاه. در وصف لبخندهای او. اصلا او کیست؟ نمی‌دانم. شاید یک غریبه. شاید هم نه. همه لحظه‌های عمرم را با یاد او شریک می‌شوم. برای چه؟ نمی‌دانم. شب که می‌شود ناگهان از کابوسِ خوابیدن بلند می‌شوم، اطرافم را نگاه می‌کنم. دلواپس و نگرانم. زلزله آمده؟ چه آشوبیست؟ نفسم می‌گیرد. پیشانی‌ام خیس عرق شده؛ او را از دست نداده باشم؟ اصلا او را به دست نیاورده‌ام. او با همان لبخند همیشگی، خوابی خالی از بی‌قراری را تجربه می‌کند. آرام می‌گیرم، به خواب می‌روم، بی‌قرار می‌شوم و این چرخه تکرار می‌شود تا طلوع خورشید بیاید و نجاتم دهد. نهایت هشیار می‌شوم. خبری نیست. امروز هم مثل دیروز است. دیگر به جایی تعلق ندارم. و این حقیقت تلخ که بدترین حس، یعنی تعلق نداشتن به جایی. تعلق نداشتن به کسی. غرق شدن در حسی عمیق که دیگر تلاش نمی‌کنی از آن رهایی پیدا کنی؛ چراکه حالا آن حس غریب، خود تو هستی و سقوط در عمق حقیقت سیاهی که گویی پایان ندارد. یک سقوط بی‌صدا. می‌دانید؟ این که می‌گویند خوشبختی در رفتار و دیدگاه آدم ظهور می‌کند دروغ نیست. شعارگونه است اما دروغ نیست. ظاهر این خوشبختی نه به زیبایی اسکناس‌های تا نشده و نه به بزرگی یک کشتی تفریحی، شناور در آب‌های آزاد است. راستگو باشم، نامرعیست. اما قول می‌دهم که در خلوت نعمت‌های اطراف‌تان، هنوز چیزهایی وجود دارد که معنی نامتعارفی از خوشبختی‌اند. خوشبختی سطح توانایی آدم‌ها در انکار بدبختیست. حتی ثروتمندترین‌ها نیز می‌توانند در دام مصیبت گرفتار شوند. راست باشد یا دروغ، همه‌اش را به خود تلقین می‌کنم. محبوب من، شکایتی نیست؛ اصلا نفرین به حالی که یاد لبخندهایت در آن نباشد. نفرین به الفبای زندگی اگر، پیری یاد این لبخندها را از من دریغ کند. نفرین به قلم سرنوشت، اگر بخواهد سرانجام تلخ فراموشی را ترسیم کند. محبوب من، روزی می‌رسد که تو می‌آیی و پایانی می‌شوی بر سرانجام این انتظار. در قاب عکسی خیالی، سوار بر باد و از ناکجاآباد. با آمدنت، پرده‌های تاریک زندگی‌ام را کنار می‌زنی، سکوت این برهوت ساز دلنشینت را می‌نوازی، و بهشتی را پدید می‌آوری که خداوند هم نتواند وعده‌اش دهد. ابر سنگینی می‌شوی بر بیابان اطرافم. محبوب من، فراموش نکن؛ در این قاب‌عکس خیالی، چهره‌ای از تو بود. و دستنوشته‌ای چروکیده در وصفش، در وصف لبخندی که می‌خندید و چشمی که با دیدن این قاب، تا ابد می‌گرید. در وصف لبخندهای او...با تو حکایتی دگر، این دل ما به سر کندشب سیاه قصه را هوای تو سحر کندیا حقسجاد محمدی‌پور – دوشنبه، سی و یکم تیرماه سال 98</description>
                <category>SajadM</category>
                <author>SajadM</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2019 02:14:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای دوست داشتنی من...</title>
                <link>https://virgool.io/@princegameshot/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-qrvdtixnqo4d</link>
                <description>از من می‌پرسند، خدا را باور داری؟ می‌گویم نه. اما او را دوستش دارم. می‌پرسند چرا؟ می‌توانم بگویم تنها چیزی که هرگز دلیل منطقی ندارد «دوست داشتن» است، اما لحظه‌ای درنگ می‌کنم و به‌جایش می‌گویم؛ مردم به ایمان نیاز دارند. آن‌ها درست در لحظه‌ای که تصور می‌کنند هیچ کس و هیچ چیز به کمکشان نمی‌آید، خدا را صدا می‌زنند. آدم‌ها در اوج ناامیدی، پدیده‌ای را در اختیار دارند که به او پناه ببرند. چه اهمیتی دارد؟ که خدای‌مان واقعی باشد یا نه؟ وقتی او مظهر زیبایی و خوبی‌هاست. می‌پرسند، پس تو از جهنم نمی‌حراسی؟ می‌گویم جهنم ذهن آدم‌هاییست که پنداشته‌اند در آن سوی مرزِ زندگی، شهوت حوری‌پسندشان هنوز هم پابرجاست. جهنم، تدبیر کسانی است که می‌پندارند، ابدیت بی‌انتهای برآوردن آرزوهای‌شان هرگز کسل کننده نمی‌شود. برای آدم‌هایی که بهشت و جهنم را می‌پذیرند، هیچ فرقی ندارد؛ آن‌ها یا زندگی‌شان را به بهانه آخرت‌شان جهنم می‌کنند یا آخرتشان را به بهانه زندگی. چُنان که تصور می‌شود راه دیگری وجود ندارد. می‌پرسند پس سرنوشت چه می‌شود؟ می‌توانم بگویم سرنوشت همه مرگ است، ولی می‌گویم چیزی به اسم «سرنوشت» وجود ندارد. اگر قرار بر تعیین تقدیر است، تقدیر در همین حالا رقم می‌خورد و نه در گذشته. از من می‌پرسند برای چه روزه می‌گیری؟ می‌گویم به لبخند روی لب‌های مادرم می‌ارزد. اگر چه هنر سیر کردن شکم گرسنگان است. نه گشنه نگه داشتن شکم سیرشدگان. اگر وعده بهشت را از روزه‌دارانمان بگیریم، آن‌ها تا جا می‌شود شکم‌های‌شان را پر می‌کنند. اگر وعده بهشت نباشد یا باوری به آن وجود نداشته باشد، آن‌ها به سلفی گرفتن با چند وعده غذا افتخار هم می‌کنند! پروردگار من شوخ و مهربان است. بیشتر از آن که نیاز شود من به یاد او باشم، او به یاد من است. حتی اگر روزی چند وعده به درگاهش سجده نکرده باشم. او بخشنده است؛ خدای من شیطان را برای سجده نکردن به سمت آدم، می‌بخشد! اصلا به همین خاطر است که می‌گویم خدای بخشنده‌ای دارم. من با او دوست شده‌ام. هر کجای این دنیا که باشم، صدایم را می‌شوند؛ دلیل نمی‌شود که با حرف‌ها و خواسته‌هایم موافق بوده باشد. او شنوای بی‌نظیری برای من است. خدای من در تک تک مفاهیم عشق تعبیر می‌شود، نه در شعله‌های آتش و بیم گریختن از جهنم. کسی را هم برای چند تار موی زنانه به ابدیتی از رنج و عذاب محکوم نمی‌کند. خدا همین است. هر که غیر از این را بگوید، بگذارید بگوید. حرف او را باور نمی‌کنم. او فقط می‌خواهد میانه من را با خدایم خراب کند. کور خوانده است.</description>
                <category>SajadM</category>
                <author>SajadM</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2019 22:38:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و در بالماسکه‌ای به اسم زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@princegameshot/%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-pwiadcmenkcr</link>
                <description>هرچیز قیمتی دارد. محبت، سعادت، امنیت، اعتماد، دوستی و حتی عشق! بله عشق هم قیمتی دارد. بهای آن جنون است. و جنون یعنی ریسک از دست دادن هر آن چه در زندگی بهایش را پرداخت کرده‌اید. هیچ چیز باارزشی را نمی‌توان مجانی به دست آورد و آن چیز که رایگان کسب شده باشد، بدست نیامده یا ساده از دست می‌رود. که اگر شب‌ها همگی قدر بودی، شبِ قدر بی‌قدر بودی! و تو لذت و بوی تابستان را فقط زمانی احساس می‌کنی که سالی سخت را سپری کرده باشی. وگرنه تعطیلات نه بو دارد و نه مزه‌ای. لذا آدم‌های اطراف ما برای گریز از تنهایی عاشق می‌شوند، خیلی زود شکست می‌خورند و به ایستگاه بعدی که محل دیدار با عاشق و عشق بعدیست می‌رسند. تا روزی که جلوه‌های جوانی بند و بساط کذایی را از تقویم زندگی جمع کرده و گویی در یک پلک برهم زدن، خداحافظی می‌کند و می‌رود و فراموش می‌شود. آدم‌ها نقابی از عشق را بر صورت می‌گذارند تا بهای جنون را پرداخت نکنند و لذت آن‌ها را هر چند موضِعی و موقت، برطرف کرده، از تنهایی گریزی بزنند به روزهای خوب و کوتاه آینده. مردم آن‌چه وانمود می‌کنند نیستند. صرفا نقاب‌اند و علی‌القاعده پشت این نقاب‌ها به مشتی کاسبکار برمی‌خوریم. یکی نقاب قانون به چهره می‌زند، فردی نقاب میهن پرستی و سعادت عمومی را برگزیده و شخصی دیگر نقاب مذهب یا طهارت را انتخاب می‌کند. مردان به مقاصد مختلف نقاب فلسفه و انسان دوستی و چه و چه به صورتشان می‌زنند. زنان اما حق انتخاب کمتری دارند، آن‌ها بیشتر نقاب اخلاق و فروتنی و اهلیت و عفت را انتخاب می‌کنند. سکوت می‌کنند. گوشه‌گیر می‌شوند و زنانگی آن‌ها درست در خلوت‌شان ظهور می‌کند. و گویا مردها گریه نمی‌کنند. نه چون که احساساتی نباشند، نه! حق انتخابی ندارند. بزرگ‌ترین مشکل آدم‌ها این است که آن‌ها در یک نقطه‌ای از زندگی، جایی در سناریوی کسل کننده و منحصر به فردشان پنداشته‌اند که &quot;می‌دانند&quot;. آن‌ها فقط نمی‌دانند که &quot;نمی‌دانند&quot;. آدم‌ها همیشه شکل ناقصی از شخصیت دیگران را می‌بینند؛ چون بخش بزرگی از ماهیت همین &quot;دیگران&quot; در سایه‌ها قرار دارد. لذا مهم نیست که تا چه اندازه بخش روشن شخصیت‌شان بزرگ شود، برد همیشه با سایه‌هاست. می‌بینید؟ زندگی یک جشن بالماسکه است و هر کسی نقابی بر صورتش دارد. «آرتور شوپنهاور» در باب طبیعت انسان می‌گوید: موجودی که ارزشمندی یا بی‌ارزش بودن آن وابسته به نظر دیگران باشد، چه موجود اسفباری است. انسان‌ها به راستی که موجودات اسفباری‌اند.آیا احمقانه نیست که ما دوستانمان را نه در هنگام قرض گرفتن، بلکه در زمان قرض دادن از دست می‌دهیم؟ چیست حکمت آن سبد‌های میوه‌ای که در وسط مجالس خانوادگی قرار می‌گیرد و هیچ‌کس حق خوردن آن را ندارد؟  پدر به کودکش می‌گوید سیگار ضرر دارد و از سویی دیگر، هر روز صدای بابا می‌شود فریادی بر سر کودک که &quot;جعبه سیگارم کو؟&quot;. دیده‌اید کسانی را که هفته‌ای یک مرتبه نفس‌شان به جنس مکمل جدیدی بند می‌شود و زمزمه‌های لب و دهانشان، عشق است و عشق است و بازهم عشق؛ برای یک هفته؟ دقت کرده‌اید، هرگز جسارت گفتن &quot;دوستت دارم&quot; به کسی که واقعا دوستش دارید را نخواهید یافت؟ چقدر گفتن یک جمله می‌تواند سخت باشد، وقتی خوب می‌دانید که رویای بودن در کنارش را ریسک کرده‌اید؟ چه کسی شجاعتش را دارد؟ اصلا کداممان هنگام بدنیا آمدن زیر قراردادی را امضا کرده‌ایم که باید مطیع اذن دیگران (حتی پروردگارمان) باشیم؟ مگر بودن ما حاصل انتخاب خودمان بوده است؟ یا والدین‌مان؟ یا والدین والدین‌مان؟ ظاهر این دنیا، بازتاب یک تصویر زشت از حقیقت نیست! هیچ کس نمی‌داند زیر این نقاب گشاد، چهره‌ حقیقت چه شکل و شمایلی دارد. دوستی‌های‌مان نقابی برای فرار از تنهایی و گریختن از جمعیتی نادان به سمت گروهی هم‌دل است. پندهای پدر، مجموعه‌ای از شکست‌های زندگی بابایی‌هاست، آن‌ها که صرفا نمی‌دانند چگونه والدین خوبی باشند و بس. عشق نیز، چنان‌چه جنون و مجنونی نداشته باشد، نام مضحکی برای نزدیک شدن به جنس مکمل است. و هستند مجنون‌هایی که هرگز رویای با تو بودن را ریسک نکرده‌اند. حتی شجاع‌ترین‌شان. و خیر، هیچ‌کداممان با اذن و اراده خودمان به دنیا نیامده‌ایم و هیچ منتی برای پرستش روی سرمان نیست و اگر هم که هست، نقابیست برای دیگران که شکم‌های‌شان زاویه‌دار باقی بماند. می‌بینید؟ زندگی یک جشن بالماسکه است و هر کسی نقابی بر صورتش دارد. ما با چه رویی در تاریخ بگوییم که قایق سهراب را به گل نشاندیم؟</description>
                <category>SajadM</category>
                <author>SajadM</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2019 12:38:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای یک انگشت شست؛ پدیده‌ای به اسم لایک!</title>
                <link>https://virgool.io/@princegameshot/like-macmgprxme3t</link>
                <description>نارسیسم در یک جمله، خودمحوری افراطی و در تعریفی ساده‌تر، عشق ورزیدن به خویشتن توصیف می‌شود. در اساطیر یونان، وقتی نارسیسوس تصویر خودش را در آب می‌بیند، عاشق شده و آن‌قدر به آن خیره می‌شود که از پا در می‌آید. اگر چه در عصر مدرن تمام آدم‌ها به نارسیسم خفیفی دچار هستند، اما لزوما وجودش احساس نمی‌شود. مثلا در اکثریتی که دروغ می‌گویند، دروغ‌های کوچک چندان به چشم نمی‌آیند. نارسیسم‌ خفیفی که در ماهیت ما کمین کرده، فقط و فقط خودش را در یک امنیت ایده‌آل بروز می‌دهد. مثلا درون یک تاکسی! راننده کسی است که مسافرین را به مقصد می‌رساند و مسافر نیز کسی است که برای رسیدن به مقصد نیازمند این راننده و اتوموبیل اوست. تصور شود که در چنین موقعیتی، راننده شروع به صحبت کردن در رابطه با مسائل سیاسی کند و گفته‌های او نیز کذب باشد و مسافر نیز بر این مساله آگاه. اغلب مسافرین شروع می‌کنند به تایید حرف‌های کذب او! نه فقط به این دلیل که آنزیم هم‌ذات‌پنداری در بدن آن‌ها ترشح شده باشد یا هم‌نشینی با راننده حس خوبی بدهد، صرفا به این دلیل که مسافر تا انتهای این مسیر نیازمند به راننده است. پس مسافر با لطف به خویشتن، تفکری اشتباه را تایید می‌کند تا در یک توصیف جمع و جور؛ به مقصد برسد! این نمونه‌ای از خودمحوری افراطی (از نوع خفیفش!) در جامعه و فرهنگ ماست. جامعه مخاطبین حاضر در یک تاکسی کوچک است و تاثیر آن نیز به تناسب ناچیز و غیر محسوس، اما تصور کنید در چنین فضایی ناگهان پدیده‌ای نظیر اینستاگرام ظهور کند. جامعه مخاطبین از اعضای یک تاکسی به میلیون‌ها نفرِ حاضر در فضایی تحت وب (یا اپلیکیشن یا هرچه که نام‌ دارد) تغییر هویت می‌دهد. جمعیت این جامعه از پنج نفرِ حاضر در یک تاکسی به حداقل 50 میلیون کاربر تحت فضایی خارج از توان نظارت (همان امنیت ایده‌ال خودمان!) ارتقا یافته است. حالا دیگر این تاکسی بزرگ‌تر از آن است که بخواهیم نارسیسم خفیف‌مان را در آن بی‌تاثیر ارزیابی کنیم. فرضا اعضای این جامعه وارد یک رستوران می‌شوند، گران‌قیمت‌ترین غذای آن را سفارش می‌دهند و در نهایت وقتی غذای‌شان سرو می‌شود، اولین اتفاقی که می‌افتد گرفتن یک تصویر یادگاری است نه چشیدن مزه غذایی که ممکن است هر لحظه از دهان بی‌افتد. آن‌ها دیگر برای طعم غذا پول نمی‌دهند، برای تصاویری که قرار است میزبان موج بزرگی از لایک و دیس‌لایک باشد پول می‌دهند. اصلا از خودمان بپرسیم که خوردن یک غذای خوب توسط شخصی در آن سر دنیا چرا باید برای ما مهم باشد؟ هدف کسی که چنین تصاویری را به اشتراک می‌گذارد چیزی در حوالی ساحلی نزدیک به جزیره‌ی «جلب توجه» است. فقط کافیست که در فضایی بزرگ‌تر از یک تاکسی، مسافر تاکسی باشید. یا در توصیفی ساده‌تر، کافیست در جهت موج پارو بزنید. این ساده‌ترین راه رسیدن به محبوبیت و شهرت است و چرا باید کسی آن را نادیده بگیرد؟ در چنین فضایی دیدگاه مخاطبین تا چه اندازه حاوی اصالت و شخصیت است؟ چه می‌شود اگر فرد بزرگی، دیدگاه اشتباهی را منتشر کنند و به دنبال او، دنبال‌کنندگانش حرف او را بازتاب دهند. در یکی از ویدیوها، یکی از مجری‌های معروف برنامه‌های تلوزیونی جهان (که قصد ندارم نام او را بیاورم) تصمیم می‌گیرد که در خصوص یک شوی تلوزیونی با اعضای جامعه مصاحبه کند و به دروغ بگوید که طی شب گذشته چنین اتفاقی در طول برنامه تلوزیونی او رخ داده است. نتایج اما جالب به نظر می‌رسد! او وقتی با افراد مصاحبه می‌کند و به دروغ از یک حادثه خیالی سخن می‌گوید، افراد در تایید حرف‌های او پاسخ‌های خنده‌داری می‌دهند. مثلا مجری معروف می‌پرسد، نظر شما در رابطه با روشن بودن میکروفون مجری حین صحبت با کارگردان چه بود؟ و فرد پاسخ می‌دهد که من و خانواده‌ام ساعت‌ها به این اتفاق خندیدیم. نکته جالب ماجرا این است که چنین اتفاقی اصلا رخ نداده و فرد صرفا برای پارو زدن در جهت آب، خود را مکلف برای گفتن چنین دروغی می‌داند. این درست همان اتفاقی است که اکثریت غم‌انگیز جمعیت در برخورد با پدیده‌ای لایک انجام می‌دهند.هویت دیدگاه بسیاری از مخاطبان فضای مجازی تحت تاثیر پدیده‌ای به اسم لایک قرار گرفته است. بسیاری از ما، بی‌آن که بدانیم در چه منجلابی از معضل اجتماعی قرار داریم وارد این فضا می‌شویم و تبدیل به یکی دیگر از سربازهای تخریب فرهنگ و اجتماع خواهیم شد. چرا باید در برخورد با یک دیدگاه جدید تا این اندازه از لحاظ آگاهی برهنه باشیم؟ و چه خوب اگر یک برش ساده و کوتاه از کتاب 1984 را به خاطر بسپاریم: &quot;در میان اقلیت قرار داشتن، حتی اقلیت تک نفری، نشانه جهل و جنون نیست. حقیقت در یک سو قرار دارد و کذب در سویی دیگر. در برابر تو می‌تواند تمام دنیا قرار گرفته باشد، با این حال تو دیوانه نیستی؛ تنها و تنها اگر در سویی قرار گرفته باشی که حقیقت قرار گرفته است&quot;. چهارشنبه، بیست و پنجم اردیبهشت سال 1398سجاد محمدی‌پور</description>
                <category>SajadM</category>
                <author>SajadM</author>
                <pubDate>Wed, 15 May 2019 13:34:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخت آبی رنگ ما: در جستجوی بیگانه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@princegameshot/%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%A7-%D9%BE%D8%B3-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-dme9uwlsylfn</link>
                <description>در یک تعریف ساده، فضا مرز تاریک بینِ سواحل هستی و دریای بی‌کران نیستی است. فرمی ناشناخته از میلیون‌ها، میلیاردها، بلکه تیلیاردها پدیده و شگفتیست. تا امروز تنها چیزی نزدیک به ششصد نفر آغوش آبی رنگ زمین را ترک کرده‌اند. و گوش دادن به تجربه نبودن روی زمین حیرت انگیز است. اما راستش را بخواهید بدن‌های ما برای کاوش در فضا ساخته نشده‌اند. رسیدن به سرعت نور و پرواز در بازه‌های زمانی فوق العاده طولانی بی‌شک بدن انسان را به کام مرگ می‌کشاند. بر روی کاغذ ما تا ابد اسیر آسمان آبی رنگ بالای سرمان خواهیم بود. اما کسی چه می‌داند؟ تا همین صدسال اخیر پرواز در آسمان هم منطقی نبود؛ حتی برای برادران رایت! بدن‌های ما شرایط پرواز در همین آسمان را هم نداشتند. اما امروز دیگر رویای پرواز غریب و دست‌نیافتنی نیست. شاید یکی از همین روزها که فرا می‌رسد به سان یک دست و یک ذهن منسجم، درست وقتی که زیر پیمان صلح جهانی را امضا می‌کنیم، بار و بندیل‌ کذایی را جمع کرده و آغوش گرم آبی رنگ‌مان را بدرود گوییم.بگذارید به چهارده میلیارد سال پیش بازگردیم. درست وقتی که هستی از ذره‌ای چند نانومتری به چیزی که امروز می‌دانیم بدل گشت. آن هم با یک بشکن و در کسری از ثانیه و با انفجاری که عظمتش در ابعاد ریاضی هم نمی‌گنجد. اگر کهکشان خودمان را نقطه‌ای فوق العاده حقیر در جهان هستی بدانیم، در همین مقدار که آن را منظومه شمسی نامیده‌ایم چیزی بالغ بر چهارصد میلیون ستاره وجود دارد. تخمین زده می‌شود که در همین کهکشان راه شیری خودمان بیست میلیارد ستاره با مشخصاتی نزدیک به خورشید وجود دارد که درست مثل ما، سیاره‌ای مانند زمین به دور آن می‌چرخد. در بدترین حالت ممکن اگر فقط 0.1 درصد از این مقدار سیاره حامل حیات باشد، باید گفت که چیزی بیشتر از یک میلیون تمدن متفکر در همین همسایگی ما وجود دارد.بگذارید کار را با بدیهی‌ترین تئوری ممکن شروع کنیم. شاید واقعا فضایی‌ها وجود ندارند و حیات پدیده‌ای فوق العاده تصادفی بوده است. شاید واقعا ما موجودات بسیار خوش شانسی بوده‌ایم و اجدادمان میلیون‌ها سال پیش بی‌آن که بدانند، به یکی از بزرگ‌ترین پدیده‌های هستی بدل گشته‌اند. موجوداتی که فکر می‌کنند و به یکدیگر عشق می‌ورزند. شاید در میان تیلیاردها سیاره‌ای که دستمان هرگز به آن‌ها نمی‌رسد، هیچ کدام به خوش شانسی ما نبوده‌اند. هیچ کدام‌شان موفق به عبور از فیلتری که ما از آن عبور کرده‌ایم نشده‌اند و درحالی که برای اولین بار قیامت پیشانی‌اش را می‌بوسد، برای همیشه به خواب رفته‌اند. شاید حیات واقعا منحصر به فردتر از چیزی است که تصورش را می‌کنیم. و شاید، فقط شاید به همان اندازه که تصور می‌شود اسیرانی تنها و موجوداتی بی‌یاوریم. که اگر فقط ذره‌ای ریاضی‌مان خوب باشد، تصورش دود مشکی از سرمان بلند می‌کند. آن هم وقتی می‌دانیم که دست کم میلیون‌ها سیاره، درست مانند زمین، در همین کهکشان خودمان وجود دارد. اما منطقی نیست! منطقی نیست که با مرگ زمین تفکر هوشمند از جهات رخت بسته و برای همیشه نابود شود. در گوشه‌ای از این نیستی، باید حیات دیگری وجود داشته باشد. آن هم وقتی می‌دانیم که تنها پس از دو میلیون سال انسان‌ها موفق به برپایی چنین تمدنی شده‌اند و در قیاس با دیگر سیاره‌ها که 12 میلیارد سال فرصت داشته‌اند، دانش آن‌ها در قیاس با ما فلسفه‌ای خداگونه دارد. اما اگر با احتمالی غریب به یقین 12 میلیارد سال پیش، درخت حیات در گوشه‌ای از این ناکجا آباد جوانه زده؛ پس چرا انسان تا امروز موفق به ملاقات با فضایی‌ها نشده‌ است. تمدن‌ها به سه نوع تقسیم می‌شوند. تمدن‌ نوع اول، به حیات هوشمندی گفته می‌شود که به طور کامل تمامی انرژی و قدرت سیاره‌اش را در ید خود داشته باشد. زمین را می‌توان با کمی ارفاق تمدنی از نوع اول دانست. تمدن نوع دوم نیز حیات هوشمندی است که نه‌تنها انرژی و قدرت سیاره خود، بلکه تمام منظومه شمسی‌اش را در دست داشته باشد. و اما مهم‌ترین تمدن، تمدن نوع سوم است. گونه‌ای از حیات که نه‌تنها تمام انرژی منظومه شمسی خود را در اختیار دارد، بلکه سلطنتش را در ابعادی کهکشانی به پا کرده است. سفر به فضا برای تمدن نوع اول بسیار دشوار است. اگر چه تمدن‌های نوع دوم به راحتی بین سیارات منظومه شمسی خودشان جا به جا می‌شوند و سفر در فضا پدیده غریبی برای آن‌ها نیست. اما برای تمدن نوع سوم؟ آن‌ها شاید هرگز نیازی به سفرهای فضایی نداشته باشند!چه می‌شود اگر حیات هوشمند نوع سومی که از آن سخن می‌گوییم روزی به این نتیجه رسیده باشد که اصلا دلیلی برای سفرهای فضایی وجود ندارد. آن‌ها میلیاردها سال فرصت داشته‌اند. یکی از اختراعاتشان می‌توانست ابرکامپیوتری فضایی باشد. کامپیوتری که در عمل حکم همان غول چراغ جادوی خودمان را دارد. چنین حیات هوشمندی چرا باید سیاره‌اش را ترک کند. وقتی تکنولوژی آنقدر پیشرفت کرده است که مردم با فشردن یک دکمه می‌توانند به هرچه می‌خواهند برسند. اگر چه سفرهای فضایی برای یک تمدن نوع مثل آب خوردن است، اما آن‌ها احتمالا میلیاردها سال پیش به این نتیجه رسیده‌اند که هیچ نیازی به ترک خانه‌هایشان ندارند. اما بیایید هیجان زده‌ نشویم؛ تمدن‌های نوع سوم شاید اصلا وجود نداشته باشند!ادامه دارد...</description>
                <category>SajadM</category>
                <author>SajadM</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jan 2019 16:31:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم‌خوب‌ها لطف کنند و خفه شوند!</title>
                <link>https://virgool.io/@princegameshot/dear-god-jlclk5sox03q</link>
                <description>آدم‌‌خوب‌ها دروغ‌گویان زبردستی‌اند. آن‌ها فرصت‌های‌شان را به بامداد منفور شنبه می‌سپارند. سال‌هاست که این‌گونه‌اند. آدم خوب‌ها دائما در رابطه با گونه‌ای از خوشبختی سخن می‌گویند که چه باور کنیم و چه نه، خودشان غیر ممکنش کرده‌اند. آن‌ها زندگی را برای خود، زنده ماندن را برای دیگران می‌خواهند. حتی زنده ماندن دیگران را هم نمی‌خواهند اگر وابستگی برای‌شان تعریف نشود.  آدم خوب‌ها یک تمدن بی‌نظم از خوشبختی برای خودشان می‌خواهند. چیزی که نمی‌خواهند برابریست. نظم است. و چیزی که تمام عمر به دنبالش می‌گردند خالق این بی‌نظمیست؛ آن چیزی هم که ندارند انصاف است. آن‌ها تف می‌کنند بر سر صداقتی که هرگز وجود هم نداشته، گمان می‌کنم نخواهد داشت. در جایی که همه دروغ می‌گویند، دروغ عیب نیست؛ مزیت است.  درحالی که جنگ عده‌ای می‌شود آواری بر سر نیازمندان، از جایی، نقطه‌ای در این کره خاکی گلوله‌ای سربی از دهانه مخروطی یک تفنگ خارج می‌شود و  بر سر سرباز اجبار به وظیفه‌ای گم شده در میدان نبرد فرود می‌آید. بهتر از این نمی‌توان کشتن را توصیف کرد. حتی مغزی که فرمان شلیک شدن این گلوله را ههم می‌دهد نیز نمی‌داند. آن سرباز حتی نمی‌داند برای چه ماشه را می‌کشد. این‌ها همان ثروتی است که می‌توانست معنی فقر را از دایرة المعارف زندگی حذف کند. آدم خوب‌ها لطف کنند و خفه شوند! بگذارند خوبی‌های‌شان را خرج برادران، خانواده یا اصلا گربه‌های‌شان کنند. فقط دست بردارند از صحبت کردن راجع‌به گونه‌ای از خوبی که خود غیر ممکنش کرده‌اند. آدم‌ها معتاد به غیب‌اند. عبادتگاه‌شان بنبست‌های زندگیست. آنجا که دیگر عقل و منطق زبان باز  نمی‌کند، خداوندگارشان عزیز می‌شود. خواهید دید که وقتی زمین می‌لرزد، تمام مادرها قبل از خدا فرزندانشان را فریاد می‌کشند. یا آتش‌نشان‌هایی را می‌بینید که به دل جهنم می‌زنند؛ می‌دانند که هیچ بارانی برای مکه‌های سوخته دل مادران نمی‌بارد. آن‌ها تمام عمرشان جوری به سمت خدا می‌دوند که دیگر نایی برای ماندن در کنارش ندارند. فقط کاش بزرگ‌ترین مدعی عشق دنیا، دست کم نیمی از مسیر را به سمتشان می‌دوید. آدم‌ها در تورنومنت دوسر باخت زندگی، هیچ حق انتخابی نداشته‌اند. بی‌آن که بدانند و بخواهند مجری زندگی شدند. و حالا باید بجنگند برای برگزیده شدن. برای فرار از تباهی. برای ابدیتی از ایده‌آل‌های‌شان. حقیقت آن است که آدم‌خوب‌ها تمام عمرشان را برای مردن زندگی می‌کنند. بی‌آن که زندگی برای‌شان معنای دیگری بدهد...</description>
                <category>SajadM</category>
                <author>SajadM</author>
                <pubDate>Sun, 18 Nov 2018 18:42:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>