<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Prince Persia</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@princepersia666313</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:30:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/42521/avatar/zgXZtr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Prince Persia</title>
            <link>https://virgool.io/@princepersia666313</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کتاب شهزاد پارسی: نسل اول</title>
                <link>https://virgool.io/@princepersia666313/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-v2khkm9f2yc6</link>
                <description>ناشر : نشر دقایق، پروین زنگنهنویسنده : حسین سمیاریشابک : 9789647937931آخرین چاپ : 1سال چاپ : 1401صفحات : 136205,000 تومانداستان از آنجا شروع شد که صد سال پس از تولد اولین پیامبری که به محض به دنیا آمدن به جای گریه بر این دنیا لبخند زد، اتفاق عجیبی افتاد؛ یکی از مغهای پیر پیش بینی کرد که شهاب سنگی بزرگ با زمین برخورد خواهد کرد و طبق پیش بینی های او محل سقوطش در ایران، در شهر یزد امروزی بود که در آن زمان مکان زندگی تعداد بسیار زیادی از مردمان و موبدان زرتشتی بود و سقوطش باعث مرگ انسان های زیادی می شد.وبسایت:https://www.ketabium.com/product/1870332/%D8%B4%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84/</description>
                <category>Prince Persia</category>
                <author>Prince Persia</author>
                <pubDate>Mon, 13 May 2024 12:39:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای الکس</title>
                <link>https://virgool.io/@princepersia666313/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%B3-x4zns9oplphp</link>
                <description> الکس یولیگ یا الکساندر یولیگ (زاده ۱۴ ژانویه ۱۹۶۳ در اشتوتگارت) بازیگر، خواننده و موتورسوار حرفه‌ای اهل آلمان است.او بیشتر با نام الکس شناخته می‌شود. وی همچنین یک بار به عنوان مهمان بیگ برادر آلمان در شبکه آر تی ال دو شرکت داشته‌است. الکس با آهنگ‌های من فقط تو را می‌خواهم (به آلمانی: Ich will nur dich) و دوست داری؟ (به آلمانی: Willst du) در سطح اروپا و جهان مشهور شد. او بیشتر بخاطر صدای خیلی خاص و گرگ مانندش شهرت یافت.الکس یولیگ فرزند یک دیپلمات بود و چند سال جوانیش را در کشورهای برزیل، اسپانیا و پاکستان گذراند. سپس به آلمان برگشت و در شهر بن تا سن ۲۱ سالگی به یادگرفتن نقاشی مشغول شد. به مدت ۱۷سال در رستوران‌ها فعالیت داشت که در این زمان به مدت ۱۰ سال به عنوان گارسون در کافه Rheinlust کار کرده‌است. تا اینکه در اولین دوره مسابقات تلویزیونی بیگ برادر آلمان شرکت کرد و تا یکی دو هفته مانده به پایان مسابقات هم جزء امیدهای انتخاب شدن بود ولی نهایتاً به عنوان پنجمین نفر گروه حذف شد. آلکس با استفاده از شهرتی که در Big Brother کسب کرده بود ترانه Ich will nur Dich (من فقط تو رو می‌خوام) را به بازار فرستاد که با استقبال گسترده مردم روبرو شد و سومین آهنگ پر فروش آلمان شد. از الکس جولیگ یک آلبوم با۱۲ آهنگ وجود دارد؛ و بعد از آن در سال ۲۰۰۳ از موسیقی کناره گرفت و به موتورسواری روی آورد.همسر اول الکس جولیگ جنی الورز هنرمند معروف آلمانی بود که آنها یک فرزند دارند… و پس از طلاق از جنی الورز الکس با بریت جولیگ هاینز مدل آلمانی ازدواج کرد.</description>
                <category>Prince Persia</category>
                <author>Prince Persia</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2019 00:24:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لژیونرهای واقعی یا اسطوره های زنده</title>
                <link>https://virgool.io/@princepersia666313/%D9%84%DA%98%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-nplxnhyoebpr</link>
                <description>طریقه پوشیدن پنج نوع نشان لژیون دونور برای آقایان.
نشان لژیون دونور (به فرانسوی: Ordre national de la Légion d&#x27;honneur) بالاترین نشان افتخار کشور فرانسه است که ناپلئون بناپارت در ۱۹ می ۱۸۰۲ آن را بنیان گذاشت. به این نشان برخی در فارسی به اشتباه «نشان شوالیه ادب و هنر» نیز می‌گویند. با این توضیح که نشان ادب و هنر فرانسه خود نشانی مستقل است و پیشوند شوالیه یا چوالیر تنها برای تشخیص درجه نشان است. شوالیه درجه‌ی پنجم از نشان لژیون دونور است. این نشان از ۱۸۱۵ به دستور لوئی هجدهم به پنج سطح درجه‌بندی شد که شامل سه رده و دو مقام است که پایین‌ترین ردهٔ آن شوالیه است:سه رده:Chevalier (شوالیه)Officier (افسر)Commandeur (فرمانده)دو مقام:Grand Officier (افسر بزرگ)Grand Croix (صلیب بزرگ) عضویت در لژیون دونور به اتباع فرانسه محدود شده‌است. با این حال، اتباع سایر کشورها که به فرانسه خدمت کرده‌اند یا از آرمان‌های آن حمایت کرده‌اند ممکن است به دریافت نوعی از لژیون نایل شوند که تقریباً همان چیزی است که به عنوان عضویت در لژیون شناخته می‌شود.لیست کاملی از افرادی که به افتخار عضویت لژیون از زمان اولین مراسم در سال ۱۸۰۳ تاکنون درآمده‌اند وجود ندارد. اما تعداد آن‌ها یک میلیون نفر برآورد شده‌است که حدود ۳۰۰۰ نفر (از جمله ۱۲۰۰ فرانسوی) به صلیب بزرگ مفتخر شده‌اند. شهرام ناظری (زادهٔ ۲۹ بهمن ۱۳۲۸ در کرمانشاه) خواننده، موسیقی‌دان و آهنگ‌ساز موسیقی اصیل ایرانی است. شهرام ناظری در بیشتر آثار خود از شعرهای مولانا بهره برده‌است و طی ۳۰ سال فعالیتِ هنری، توانسته سبک جدیدی از موسیقی را که آمیخته به ادبیات حماسی وعرفانی ایران است به‌وجود آورَد. ناظری، علاوه بر بهره‌گیری از شعرهای مولوی در زمینهٔ استفاده و استوارسازی شعر معاصر پارسی بر روی موسیقی سنتی ایرانی نیز پیشرو بوده‌است. علاوه بر این‌ها شهرام ناظری از اولین کسانی‌ست که با استفاده از موسیقی مقامی، اشعارشاهنامهٔ فردوسی را اجرا کرده‌است. وی تاکنون بیش از ۴۰ آلبوم موسیقی منتشر کرده‌است.شهرام ناظری از آغاز دهه پنجاه در سطحِ کشوریِ ایران به عنوان یک هنرمند شناخته شد و نخستین آلبوم‌هایش به صورتِ آلبوم‌های مشترک بامحمدرضا شجریان با محتوای میهنی و مضامینی نظیر آزادی‌خواهی در اواخر دهه پنجاه توسط کانون چاووش منتشر شد و از آثار کانون چاووش، تصنیف‌های «ایران ای سرای امید» ساختهٔ محمدرضا لطفی بر روی شعری از ه.ا.سایه که توسط هم شجریان و هم ناظری خوانده شد، و «آزادی» باصدای ناظری و «همراه شو عزیز» باصدای شجریان، به شهرت بالا در سطح کشوری و سراسری رسیدند. هنرمندانی که در کانون چاووش گردِ هم آمده بودند مانند شجریان، ناظری، کامکارها، صدیق تعریف، محمدرضا لطفی، حسین علیزاده و دیگران، به برجسته‌ترین چهره‌های موسیقی ایرانی در نیمهٔ دوم قرن تبدیل شدند. پس از پایان کار کانون چاووش، ناظری در دهه شصت به خواندن قطعات بسیار با شعر مولانا جلال‌الدین بلخی پرداخت و نخستین خواننده‌ای شد که به‌طور ویژه به شعر مولوی توجه کرده‌است و از آن میان، آلبوم «گل صدبرگ» به شهرت و محبوبیتِ بالا رسید. در آغاز دهه هفتاد، هم‌کاری شهرام ناظری با پسرعمویش کیخسرو پورناظری منجر به خلق آثار بسیار با ساز تنبور شد و این سازِ موسیقیِ سنتیِ ایرانی که تا پیش از آن در میان ایرانیان ناشناخته مانده بود، شناخته گردید. از آثار حاصل این دوره، تصنیف «مهتاب‌رو» شهرت خاصی یافت.از معروف‌ترین تصنیف‌های شهرام ناظری می‌توان به تصنیف‌های «اندک اندک» با شعر مولانا در آلبوم «گل صدبرگ»، تصنیف «آتشی در نیستان» با شعر مجذوب تبریزی در آلبومی به همین نام، «کاروان شهید» با آهنگ محمدرضا لطفی و «شیدا شدم» با شعر خودش، تصنیف «مهتاب‌رو» در آلبومی به همین نام، و تصنیف‌های میهنی و ایران‌دوستانه‌اش (مانند سرود «ایران جوان» یا آثار کانون چاووش) اشاره کرد. هم‌چنین، آثاری که ناظری به زبان مادری‌اش، زبان کُردی کرمانشاهانی (گویشی خاص از زبان کُردیِ جنوبی)، اجرا کرده، مشهورند. شهرام ناظری به زبان‌های فارسی معیار و فارسی کرمانشاهانی (گویشی خاص از فارسی) و کُردی کرمانشاهانی تسلط دارد و قدرت سخن گفتن و آواز خواندن به این‌ها در او محرز است. از معروف‌ترین آثار کردیِ کرمانشاهانیِ ناظری می‌توان به تصنیف‌های قدیمیِ «کابوکی»، «شیرین شیرین» و «واران وارانه» اشاره کرد که او بازخوانی کرده‌است.در تمام طول نیمهٔ دوم قرن ۱۳۰۰ خورشیدی، محمدرضا شجریان و شهرام ناظری به عنوان دو هنرمندِ اصلی و محبوبِ ایرانیان شناخته می‌شوند و برای اکثریت قاطع ایرانیان، موسیقی ایرانی مترادف است با نام شجریان و ناظری و سپس افراد دیگر. این دو، مهم‌ترین هنرمندانِ موسیقیِ ایرانی‌اند که شهرت جهانی دارند. ناظری در سال ۲۰۰۷، از سوی دولت فرانسه نشان لژیون دونور و در سال ۲۰۱۴ «نشان شوالیه ملی لیاقت» فرانسه به او اهدا شد. نیویورک تایمز به او لقب «بلبل فارسی» داده‌است و کریستین ساینس مانیتور او را «لوچانو پاواروتیِ ایران» نامید. شهرام ناظری همه درآمدش در سال ۱۳۹۲ را به آسیب‌دیدگان پیرانشهر، شین آباد، جذامی‌ها و بیماران بی‌بضاعت سرطانی اهدا کرد وی با این کار مبلغی بالغ بر چندصد میلیون تومان را برای امور خیریه قرار داد.  جایزهٔ «کونکورز» موسیقی فولکلور در سال ۱۹۷۵دریافت جایزهٔ «بهترین موسیقی عرفانی جهان» در جشنوارهٔ فاس مراکش در سال ۱۹۹۷ (وی پس از دریافت این جایزه، از سوی مطبوعات آمریکا لقب پاواروتی ایران را نیز دریافت کرد.)دریافت جایزه ویژه شهر ارواین ایالت کالیفرنیا برای گسترش پیام معنوی مولانا و صلح از طریق زبان موسیقی در سال ۲۰۰۶دریافت نشان «لژیون دونور» از سوی دولت فرانسه در سال ۲۰۰۷دریافت نشان «شوالیه ادب و هنر» از سوی دولت فرانسه در سال ۲۰۰۷این نشان بالاترین نشان فرهنگی فرانسه‌است و پاس‌داشتی است از طرف دولت فرانسه به هنرمندانی که تلاش ویژه‌ای در جهت اعتلای فرهنگ و هنر دارند.دریافت عنوان هنرمند برتر آسیا از طرف مجمع آسیاسوسایتی ۲۰۰۷در این مراسم بان کی‌مون دبیرکل سازمان ملل متحد تقدیر ویژه‌ای از شهرام ناظری به عمل آورد.[۱۹]دریافت جایزهٔ «اسطورهٔ زنده» از دانشگاه یوسی‌اِل‌اِیدریافت نشان طلایی سماع بارگاه مولانا از دست اسین چلبی نواده مولانا در سال ۱۳۸۶ در شهر قونیه ترکیه و انتخاب به عنوان رئیس افتخاری مرکز مولانا پژوهی دانشگاه سلجوق در ایران.دریافت کلید طلایی شهر خوی و مقبرهٔ شمس در جشنوارهٔ بین‌المللی شمس تبریزی در آبان ۱۳۸۶دریافت لوح سپاس از شهرداری شهر ایرواین کالیفرنیا به پاس قدردانی از تلاش‌های شهرام ناظری در ترویج پیام معنوی صلح در قالب موسیقی و شعرهای مولوینام‌گذاری روز ۲۵ ماه فوریه سال ۲۰۰۶ به نام «شهرام ناظری»، توسط رئیس شواری شهر و شهردار سن دیه گو در حوزهٔ جغرافیایی سن‌دیه‌گوی ایالت کالیفرنیا. در مدت کوتاهی پس از این نامگذاری، کنگرهٔ آمریکا نیز با اهدای لوح سپاس از وی تقدیر نمود.دریافت تقدیرنامه از سوی دانشگاه هاروارد به دلیل نقش مؤثر ناظری در معرفی مولوی به دنیای غرب و نوآوری در موسیقی ایرانی و جذب مخاطبان غربی حسین علیزاده (زادهٔ ۱ شهریور ۱۳۳۰ تهران) ردیف‌دان، آهنگ‌ساز، پژوهش‌گر و نوازنده تار و سه‌تار ایرانی و نامزد دریافت ۳ جایزه گرمی است.وی یکی از چهره‌های تحسین‌شده موسیقی فیلم در ایران به‌شمار می‌آید و آثاری چون دلشدگان (۱۳۷۰)، گبه (۱۳۷۴)، زشت و زیبا (۱۳۷۷)،زمانی برای مستی اسب‌ها (۱۳۷۸)، لاک‌پشت‌ها هم پرواز می‌کنند (۱۳۸۶)، آواز گنجشک‌ها (۱۳۸۷) و ملکه (۱۳۹۰) از ساخته‌های اوست. وی با کسب ۴ سیمرغ بلورین برای فیلم‌های گبه، زشت و زیبا، آواز گنجشک‌ها و ملکه، مشترکاً به همراه مجید انتظامی و محمدرضا علیقلی برنده بیش‌ترین سیمرغ بلورین در بخش بهترین موسیقی متن از جشنواره فیلم فجر می‌باشد. علیزاده سال ۱۳۳۰ در منطقه سید نصر الدین بازار تهران از پدری اهل ارومیه و مادری اهل تهران متولد شد. پس از تحصیل در هنرستان موسیقی به دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران رفت و هم‌زمان در مرکز حفظ و اشاعهٔ موسیقی به یادگیری و اجرای کنسرت پرداخت. او نزدهوشنگ ظریف، حبیب‌الله صالحی، محمود کریمی، علی اکبر شهنازی، داریوش صفوت، نورعلی برومند، سعید هرمزی، یوسف فروتن و عبدالله دوامی موسیقی آموخته‌است و در سال‌های آغازین دههٔ ۱۳۶۰ خورشیدی در دانشگاه آزاد برلین نیز تحصیل کرده‌است.علیزاده در سال ۱۳۴۷ عضو ارکستر رودکی شد. او با عضویت در کانون چاووش همراه با دیگر استادان موسیقی ایران از جمله محمدرضا لطفی و پرویز مشکاتیان آثار جاودانه‌ای در موسیقی ایران به نام مجموعه آلبوم‌های چاووش اجرا کرد و نیز با آموزش به هنرجویان موسیقی تأثیر مهمی در تربیت موسیقی‌دانان و نوازندگان پس از انقلاب گذاشت. علیزاده در اوایل دههٔ هفتاد ریاست هنرستان موسیقی را بر عهده داشت.وی تا سال ۱۳۸۴ با محمدرضا شجریان در قالب گروهی چهار نفره همراه با کیهان کلهر و همایون شجریان به برگزاری کنسرت و اجرای برنامه در کشورهای مختلف مشغول بود.حسین علیزاده دارای دو فرزند به نام‌های صبا (نوازندهٔ کمانچه) و نیما (نوازندهٔ رباب و تار) است که هم‌اکنون در گروه هم‌آوایان زیر نظر علیزاده فعالیت دارند. حسین علیزاده تا به حال سه بار برای آلبوم‌های فریاد، بی تو به سر نمی‌شود و به تماشای آب‌های سپید نامزد جایزه گرمی در بخش «بهترین آلبوم سنتی جهان» شده‌است. جوایز گرمی معتبرترین جایزه صنعت ضبط و پخش موسیقی در آمریکا محسوب می‌شوند.حسین علیزاده چهار بار جایزه بهترین موسیقی فیلم را از جشنواره فیلم فجر برای فیلم‌های گبه، زشت و زیبا، آواز گنجشک‌ها و ملکه بدست آورده‌است.دریافت جایزه بهترین موسیقی متن برای فیلم آسمان زرد کم عمق در جشن انجمن منتقدان سینمای ایران در سال 1392.وی در هفتم آذر ۱۳۹۳، در نامه‌ای از دریافت «نشان شوالیه هنر و ادب فرانسه» اعلام انصراف کرد و نوشت که «خود را بی‌نیاز از دریافت هر نشانی» می‌داند. علیزاده در عین حال گفته‌است که «هدیه ملت بافرهنگ فرانسه» را «ارج می‌نهیم». او در نامه خود گفت: «اگر سفیر سیاسی و فرهنگی کشور فرانسه هدیه ملت بافرهنگ فرانسه را به سینه هنرمندان بزرگ ما نصب می‌کند، آن را ارج می‌نهیم و ما نیز ستایش می‌کنیم ستارگان پرافتخار تاریخ خود را.» علیزاده با این حال اضافه کرد «شاید اگر در دیار ما توجه و درک از هنر والای موسیقی نزد مسئولان می‌بود، یک هدیه و عنوان غیرخودی این همه انعکاس نداشت. وقتی در فضای هنری نور کافی نباشد، چراغی کوچک خورشید می‌شود». او در پایانِ نامه خود نوشت: «ضمن قدردانی از مسئولان کشور و سفارت فرانسه، به احترام مردم هنرپرور و هنردوست ایران، به نام حسین علیزاده قناعت کرده، تا آخر عمر به آن پیشوند یا پسوندی نخواهم افزود.»[۱۰][۱۱]دریافت جایزهٔ دو سالانهٔ موسیقی جهانی آسیا (به انگلیسی: Asian world music Award) از بنیاد مرکز موسیقی جهان (به انگلیسی: World Music center)، کره‌جنوبی، در ۴ خرداد ۱۳۹۶ (۲۶ می ۲۰۱۷). این جایزه به هنرمندانی که باعث ارتباط کشورشان با دیگر نقاط جهان، به‌ویژه کشورهای آسیایی شده‌اند، اهداء می‌شود. سلانه، سازی است که زیر نظر علیزاده توسط سیامک افشاری ساخته شده‌است و صدایی شبیه عود و تار دارد. ابداع مقام داد و بیداد که از ترکیب گوشهٔ «داد» از دستگاه ماهور و گوشهٔ «بیداد» ازدستگاه همایون است، از دیگر ابتکارهای حسین علیزاده است. </description>
                <category>Prince Persia</category>
                <author>Prince Persia</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2019 00:16:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد ماری گلمان، پدر بامزه‌ی کوارک‌های شش‌مزه‌ای!</title>
                <link>https://virgool.io/eastcloudmedia/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%AF%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%B2%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B4%D9%85%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-ah9qacfcv1no</link>
                <description> ماری گل-من (به انگلیسی: Murray Gell-Mann) (متولد ۱۵ سپتامبر ۱۹۲۹ در منهتن در نیویورک – مرگ ۲۴ مه ۲۰۱۹)، فیزیکدان آمریکایی است که به دلیل ارائه فرمولی دربارهٔ الگوی کوارک جهت ارتعاشات ذرات هادرونی در سال ۱۹۶۹ جایزه نوبل فیزیک گرفت.  ماری گلمان یکی از بزرگترین فیزیکدان قرن بیستم است. او به دلیل معرفی مفهوم کوارک، در سال ۱۹۶۹ موفق به کسبجایزه نوبل فیزیک شد و از این رو می‌توان او را پدر کوارک‌ها نامید.ماری گلمان (Murray Gell-Mann)، فیزیکدان آمریکایی است که در سال ۱۹۲۹ در شهر منتهن نیویورک متولد شد. او در سن ۱۵ سالگی وارد دانشگاه ییل شده و در سن ۱۹ سالگی، موفق به اخذ مدرک لیسانس شد. گلمان در سال ۱۹۵۱، مدرک دکترای فیزیک را از موسسه فناوری ماساچوست (MIT) کسب کرد. رساله‌ی دکترای او که در مورد ذرات زیراتمی بود، تاثیر زیادی بر فیزیکدان نظری آمریکایی-مجارستانی و برنده‌ی جایزه نوبل، یعنی یوجین ویگنر گذاشت.ماری گلمان در سال ۱۹۵۲، کار خود را در موسسه مطالعات هسته‌ای دانشگاه شیکاگو آغاز کرد و سپس عضو موسسه فناوری کالیفرنیا شد. وی در سال ۱۹۶۱، طرحی برای دسته‌بندی ذرات با برهمکنش‌ قوی که قبلا کشف شده بودند، پیشنهاد کرد. او فرض کرد ویژگی ذرات شناخته‌شده را می‌توان به کمک ذرات بنیادی‌تری توصیف کرد. گلمان، این ذرات بنیادی را کوارک نامید که دارای شش مزه هستند. او به خاطر این کشف مهم خود در سال ۱۹۶۹، یعنی در سن ۴۰ سالگی موفق به کسب جایزه نوبل شد. تا مدتی گل-مان در مورد نحوه نوشتن واژه‌ای که قصد داشت ابداع کند، دودل بود، تا اینکه واژه quark را در کتاب «شب‌زنده‌داری فینگن‌ها»، نوشته جیمز جویس، پیدا کرد:Three quarks for Muster Mark!Sure he has not got much of a barkAnd sure any he has it&#x27;s all beside the mark.— James Joyce, Finnegans Wakeگل-مان جزئیات بیشتری در مورد نامگذاری کوارک در کتاب خود با نام «کوارک و جگوار» آورده‌است:در سال ۱۹۶۳، وقتی نام کوارک را برای اجزای بنیادین تشکیل‌دهنده هسته اتم برگزیدم، ابتدا آوای آن در ذهنم بود و املایی برایش در نظر نداشتم و می‌توانست به شکل Kworkنوشته‌شود. سپس در یکی از خوانش‌های گاه‌گدار کتاب «شب‌زنده‌داری فینگن‌ها»، نوشته جیمز جویس، به واژه quark در عبارت &quot;Three quarks for Muster Mark&quot; برخوردم. از آنجا کهquark می‌بایست با Mark و همچنین bark هم‌قافیه باشد، باید بهانه‌ای می‌یافتم که آن را به شکل &quot;kwork&quot; تلفظ کنم.اما کتاب رؤیای می‌فروشی به نام هامفری چیمپدن اییرویکر را نمایش می‌دهد. واژه‌ها در کتاب عموماً هم‌زمان از چند منبع مختلف گرفته‌شده‌اند، مانند واژه‌های تک‌واژ چندوجهی در «آنسوی آینه». هر از گاهی عبارتهایی در کتاب دیده می‌شوند که تا حدودی توسط درخواست‌های نوشیدنی در بار تعیین می‌شوند. من چنین استدلال نمودم که با توجه به این موضوع شاید یکی از منابع مختلف فریاد &quot;Three quarks for Muster Mark&quot; ممکن است &quot;Three quarts for Mister Mark&quot; بوده‌باشد که در این صورت تلفظ kwork خیلی توجیه‌ناپذیر نیست. در هر صورت عدد ۳ کاملاً با شکلی که کوارکها در طبیعت دارند، هماهنگ بود.زویگ نام ace (آس) را برای ذره‌ای که نظریه‌پردازی کرده‌بود، ترجیح می‌داد اما وقتی مدل کوارک مورد پذیرش همگانی قرار گرفت نام پیشنهادی گل-مان بیشتر مورد توجه قرارگرفت.نام‌های مزه‌های کوارک‌ها به دلایل مختلفی به آن‌ها داده‌شده‌است. نام کوارک‌های بالا و پایین برگرفته از اجزای بالا و پایین ایزواسپینی است که حمل می‌کنند. کوارک‌های شگفت نامشان را از آنجا گرفته‌اند که کشف شده‌بود این کوارک‌ها اجزای تشکیل‌دهنده ذره‌های شگفتی بودند که در پرتوهای کیهانی سال‌ها قبل از مطرح شدن مدل کوارک، کشف شده‌بودند. این ذره‌ها را از آن جهت شگفت نامیده‌بودند که طول عمر بالایی داشتند. از گلاشو که به همراه بجورکن وجود کوارک افسون را پیشنهاد داده‌بودند، چنین نقل شده‌است که «ما نام سازه‌مان را کوارک افسون گذاشتیم، زیرا ما مسحور و خرسند از تقارنی بودیم که به دنیای زیراتمی می‌آورد» نام‌های ته و سر هم به این دلیل توسط هراری برگزیده شدند که «همراهان منطقی برای کوارک‌های بالا و پایین» هستند. در گذشته از کوارک‌های سر و ته، گاهی با نام‌های «زیبایی» و «حقیقت» یاد می‌شد اما کم‌کم این نام‌ها از کاربرد خارج شدند. با وجود اینکه نام حقیقت دوام نداشت، مجتمع‌های شتاب‌دهنده اختصاص‌یافته به تولید انبوه کوارک‌های ته را گاهی «کارخانه زیبایی» یا «کارخانه بی» می‌خوانند.</description>
                <category>Prince Persia</category>
                <author>Prince Persia</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2019 23:49:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی مرگ برای جیمز</title>
                <link>https://virgool.io/@princepersia666313/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%DB%8C%D9%85%D8%B2-hsrxrzli56kp</link>
                <description>جیمز و نورا روزنامه آیریش تایمز در گزارشی به مناسبت هفتاد و هفتمین سالگرد مرگ جیمز جویس، نویسنده مشهور ایرلندی مطالب جالبی درباره مرگ این نویسنده و ماجراهای پس از آن روایت کرده است که خواندنش خالی از لطف نیست.به نقل از آیریش تایمز جیمز آگوستین آلویسیوس جویس، ‏نویسنده ایرلندی است که برخی منتقدان رمان «اولیس» وی را مهم‌ترین رمان سده بیستم می‌دانند. جویس آثارش را نه به زبان مادری، که به زبان انگلیسی می‌نوشت. نخستین اثرش «دوبلینی‌ها» مجموعه داستان‌های کوتاهی درباره دوبلین و مردمش است که برخی آن را داستانی بلند و با درون ‌مایه‌ ای یگانه تلقی می‌کنند. او همراه ویرجینیا وولف، از نخستین کسانی بودند که به شیوه جریان سیال ذهن می‌نوشتند.جیمز جویس در ۱۳ ژانویه ۱۹۴۱ میلادی از دنیا رفت. روزنامه آیریش تایمز در گزارشی به مناسبت ۷۷ سالگی درگذشت این نویسنده ایرلندی مطالب جالبی از روزهای پس از مرگش منتشر کرده که شاید پیش از این کمتر کسی درباره آن خوانده باشد.جویس در شهر زوریخ سوئیس، به طور ناگهانی از دنیا رفت و خبر مرگ نویسنده مشهور را فرانک کرمینز، سفیر ایرلند در سوئیس به ایمون دی والرا، وزیر خارجه وقت ایرلند اعلام کرد. وزارت خارجه در جواب نامه سفیرشان اعلام کرد که جزئیات بیشتری از این که آیا جویس تا زمان مرگش کاتولیک بوده است یا خیر اعلام کند؟ وزارت خارجه ایرلند به سفیرشان اعلام کردند ضمن همدردی برای مرگ نویسنده مشهور ایرلندی، قادر به حضور در مراسم تدفین جویس نخواهند بود.جویس در دسامبر سال ۱۹۴۰ میلادی، یعنی یکسال پیش از مرگش توانسته بود به لطف دوستی‌اش با ویکی فرانس، دیپلمات ایرلندی اقامت سوئیس را دریافت کند. او یک سال پیش از مرگش را در شهر ژنو زندگی کرد و ملاقات‌های صمیمانه‌ای با دیپلمات‌های ایرلندی مثل شان لستر داشت. پس از شنیدن خبر مرگ نویسنده ایرلندی لستر، در نامه‌ای از وزیر خارجه ایرلند درخواست کرد برای احترام به جویس در مراسم تدفینش حضور یابد. ولی تنها مقام رسمی که در این مراسم حضور یافت، لرد درونت، سفیر انگلیس در سوئیس بود!خانواده جویس برای تدفین این نویسنده مشهور، پول کم آوردند. دوستان جویس برای کمک به خانواده تصمیم گرفتند خود پول جمع کنند. اما در نهایت تنها توانستند یک قبر ارزان‌ قیمت در قبرستان فلونترن با شماره ۱۴۴۹ بخرند.گوردن بوکر، در کتاب بیوگرافی خود از جیمز جویس می‌نویسد: «در این قبر تنها یک تابوت کوچک جا می‌شد و به خاطر همین جسد نویسنده به طور موقت در آنجا ماند تا اینکه همسرش نورا بارناکل، بتواند جسد جویس را به ایرلند منتقل کند. ولی دشمنی کشیش‌های کاتولیک و سیاستمداران وقت ایرلند با نویسنده باعث شد درخواست انتقال جسد با شکست مواجه شود.مقبره جیمز جویسبعدها یک دیپلمات آمریکایی به نام جان جرمین اسلوکام، در سال ۱۹۴۸ میلادی به زوریخ سفر کرد و از محل دفن نویسنده ایرلندی بازدید کرد. وی ملاقات خود با همسر جویس را اینگونه توصیف می‌کند: «خانم جویس با ماندن جسد همسرش در سوئیس، هیچ وقت خوشحال نخواهد بود. چون او یک ایرلندی است و باید در وطن خود دفن شود.»جرمین اسلوکام، نامه‌های زیادی در سال ۱۹۴۹ میلادی به دیپلمات‌های ایرلندی نوشت و سعی کرد آنها را متقاعد سازد که جویس تا زمان مرگش کاتولیک باقی مانده و باید به وطنش بازگردد. او در نامه‌اش به مقامات ایرلندی نوشت:« جویس در ادبیات ایرلند و جهان مانند یک «آسمان‌خراش» است.» البته خصومت مقامات و کلیسای ایرلندی آنقدر زیاد بود که این امر هیچ وقت محقق نشد.اسلوکام خود کلکسیونی از آثار جویس داشت و دانشگاه ییل آمریکا توانست در سال ۱۹۵۱ میلادی این مجموعه ارزشمند را از اسلوکام خریداری کند.همسر جویس آنقدر از ممانعت دولت وقت ایرلند از انتقال جسد همسرش ناراحت بود که حتی نگذاشت کتابخانه ملی ایرلند یک نسخه از کتاب «رستاخیز فینیگان‌ها» را دریافت کند. مقامات کتابخانه در نامه‌ای خطاب به نورا بارناکل، جویس را بزرگترین نویسنده اروپا و «فرزند ایرلند» خطاب کردند که باید آثارش در وطن نگهداری شود، ولی نورا تصمیم گرفت کتاب را به موزه بریتانیا اهداء کند.نورا در آوریل سال ۱۹۵۱ از دنیا رفت و به خاطر کوچک بودن قبر جویس مقامات سوئیس مجبور شدند او را در محلی دورتر از قبر همسرش دفن کنند. البته بعدها مقبره بهتری برای جویس و نورا در نظر گرفته شد که در حال حاضر به مقبره خانوادگی جویس تبدیل شده است.فضای سیاسی ایرلند در دهه ۴۰ میلادی آنقدر علیه جویس بود که حتی روزنامه‌ها نیز این موضوع را نادیده گرفتند.</description>
                <category>Prince Persia</category>
                <author>Prince Persia</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2019 23:27:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی عشق برای نورا</title>
                <link>https://virgool.io/@princepersia666313/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7-nod205fljsz7</link>
                <description>خانواده جیمز جویس جیمز آگوستین آلویسیوس جویس ‏(۲ فوریه ۱۸۸۲ دوبلین - ۱۳ ژانویه ۱۹۴۱ زوریخ) نویسنده ایرلندی که گروهی رمان اولیس وی را بزرگ‌ترین رمان سده بیستم خوانده‌اند. (این کتاب که سومین اثر جیمز جویس است در سال ۱۹۲۲ در پاریس منتشر شد) تمام آثارش را نه به زبان مادری که به زبان انگلیسی می‌نوشت. اولین اثرش دوبلینی‌ها مجموعه داستان‌های کوتاهی است دربارهٔ دوبلین و مردمش که گاهی آن را داستانی بلند و با درون‌مایه‌ای یگانه تلقی می‌کنند. او همراه ویرجینیا وولف از اولین کسانی بودند که به شیوهٔ جریان سیال ذهن می‌نوشتند. وی به ۱۳ زبان آشنایی داشت و دست کم به ایتالیایی و فرانسه مسلط بود.  جویس در خانواده‌ای متوسط در دوبلین به دنیا آمد. در مدرسه و دانشگاه، دانش‌آموزی با استعداد بود. در اوایل دههٔ سوم زندگی به اروپای قاره‌ای مهاجرت کرد و در شهرهای تریسته، پاریس و زوریخ اقامت گزید. گرچه بخش بزرگی از زندگی او در بزرگسالی، بیرون از ایرلند گذشت، جهانِ پنداری او معطوف به دوبلین و ایرلند است و شخصیت‌های کتاب‌هایش از اعضای خانواده، دوستان و دشمنان او در زمان اقامتش در دوبلین الهام گرفته شده بود. در زمان کوتاهی پس از انتشار اولیس، خود او این مسئله را این گونه شفاف ساخت:«در مورد خودم، من همیشه دربارهٔ دوبلین می‌نویسم. چرا که اگر بتوانم قلب دوبلین را تسخیر کنم، می‌توانم وارد قلب تمام شهرهای جهان شوم.»وی از ابتدای جوانی مخالف بی‌فرهنگی و دون مایگی دوبلین بود. در جوانی بسیار فرد مذهبی بود اما با گذشت زمان این مذهب را برای مأموریت ادبی که برای خود گماشته بود کنار گذاشت، مأموریتی که می‌دانست همراه با تبعید خود خواسته‌است. وی بعد از پایان تحصیلات در سال ۱۹۰۲ دیگر به عنوان یک شخصیت تبعیدی بود به همین دلیل از کشور خارج شد و در پاریس مستقر گشت. بیماری مرگبار مادرش بار دیگر او را به دوبلین فراخواند سپس وی به تریسته و زوریخ سفر کرد. وی در سال ۱۹۴۰ چشم از دنیا بست. جیمز آگوستین آلویسیوس جویس، از غول‌های ادبیات جهان به شمار می‌رود. او را به درستی مهندس زبان می‌دانند، چرا که در آثارش نه تنها میراث گذشته زبان را با استادی احیا می‌نمود، بلکه به واژه سازی نیز دست می‌زد. او در دوبلین پایتخت ایرلند به سال 1882به دنیا آمد و اغلب آثارش بخصوص رمان مشهور «اولیس»، در فضای شهر دوبلین می‌گذرد. خودش در این‌باره می‌گوید: «می‌توانند خیابان‌ها و شهر دوبلین را خراب کنند و دوباره از روی صفحات کتاب اولیس بسازند.» و یا: «در مورد خودم، من همیشه درباره دوبلین می‌نویسم. چرا که اگر بتوانم قلب دوبلین را تسخیر کنم، می‌توانم وارد قلب تمام شهرهای جهان شوم.» هرچند او نویسنده‌ای کم کار بود و سه رمان، پانزده داستان کوتاه، دو دفتر شعر، یک نمایشنامه و چندین نقد ماحصل فعالیت ادبی اوست، اما تاثیری که جویس بر تکامل داستان‌نویسی قرن بیستم گذاشت، بی‌بدیل و انکار ناپذیر است. به بهانه یادی از این نویسنده توانمند ادبیات، بخشی از دو نامه او را به همسرش «نورا بارناکل» به ترجمه روان غلامرضا صراف در پی می‌خوانیم: ***به نورا بارناکل جویس26 اوت 1909گالوِی، بولینگ گرین، پلاک 4نورائک عزیز و گریزپای‌ام، این نامه را در حالی دارم برایت می‌نویسم که پشت میز آشپزخانه‌ خانه‌ مادرت نشسته‌ام! تمام روز را اینجا با او گرم صحبت بودم و می‌دیدم که او مادر دلدار من است و چقدر دوستش دارم. برایم آواز &quot;خدمتکار اوگریمی&quot; را خواند، ولی دوست نداشت ابیات پایانی‌اش را بخواند که در آن عشاق علائم خود را رد و بدل می‌کنند. شب را در گالوِی خواهم ماند.چه زندگی عجیبی‌ است عشق من؟ به بودنم در اینجا فکر کن! تا آن خانه‌ خیابان آگوستین رفتم، جایی که با مادربزرگ‌ات زندگی می‌کردی و صبح می‌خواهم به بهانه‌ خرید خانه از آن بازدید کنم، ولی در واقع می‌خواهم اتاقی را که در آن می‌خوابیدی ببینم.ازشان عکس‌های دختری‌ات را خواستم ولی نداشتند. دنیا را چه دیدی عزیزم، شاید سال بعد من و تو اینجا دیدار کنیم. تو مرا از این محل به آن محل خواهی برد و تصویر دوران دختری‌ات بار دیگر زندگیم را تطهیر خواهد کرد.*** به نورا بارناکل جویس5 سپتامبر 1909دابلین، خیابان فونتنوی، پلاک 44عزیزترین دخترک‌ام، اگر فردا شب (سه‌شنبه) پول حواله شده به دستم برسد، امیدوارم اینجا را با اوا و جورجی ترک کنیم.حالا چند تا خبر برایت دارم عزیزم. دوست خوبم کتل قرار است چهارشنبه عروسی کند و امشب چهار ساعت باهاش حرف زدم.گمان کنم بهترین دوستی است که در ایرلند دارم و اینجا لطف‌های زیادی در حقم کرده است. او و همسرش به تریست می‌آیند تا در طول ماه عسل‌شان، یکی دو روز را آنجا بگذرانند و من مطمئنم که تو، عزیزم، به آنها کمک خواهی کرد تا بهشان خوش بگذرد. خانه را مرتب کن و مواظب باش که جای پیانو عوض نشود و حواست به سر و وضعت باشد. بفرست پی نجار تا آن میز و عسلی‌ها را بیاورد. پسر خیلی خوش‌قلبی است و مطمئنم که از زن‌اش خوش‌ات خواهد آمد. بدبختانه پولی در بساط ندارم تا برایشان هدیه‌ای دست و پا کنم، ولی نسخه‌ای از &quot;موسیقی مجلسی&quot; را از لندن خواهم فرستاد. به اِستانی بگو آن را پیش صحافم ببرد و دقیقا مثل نسخه‌ی شوت درست‌اش کند و خیلی هم سریع این کار را بکند تا وقتی که آنها می‌آیند، آماده باشد. سعی می‌کنیم به بهترین وجهی که می‌توانیم ازشان پذیرایی کنیم و مطمئنم که دخترک مهربان من خوشحال خواهد شد از اینکه باعث رضایت خاطر دو تا آدمی شود که در آستانه‌ زندگی مشترکشان‌اند. این طور نیست، عزیز دلم؟و اما در مورد خودمان. عزیزم، امشب در هتل گرشام بودم و به حدود بیست تا آدم معرفی شدم و به تمام‌شان هم همان داستان همیشگی را گفتند: این که قرار است در آینده نویسنده‌ بزرگ کشورم شوم. تمام این هیاهوها و چرب‌زبانی‌هایی که پیرامونم شد، کوچکترین احساسی در من برنیانگیخت. فکر کردم صدای کشورم را می‌شنوم که مرا فرامی‌خواند و چشم‌هایش که مشتاقانه به جانب من می‌نگرند. اما آه، عشق من، چیز دیگری بود که بهش فکر می‌کردم. به کسی فکر می‌کردم که مرا در دستش مثل سنگ‌ریزه‌ای نگه داشته بود،کسی که هنوز از عشق و هم‌نشینی‌اش، اسرار زندگی را می‌آموزم. به تو فکر می‌کردم، عزیزدلم، تو برای من بیش از این جهانی.هدایتم کن، قدیسم، فرشتم. مرا به پیش رهنمون شو. ایمان دارم هر آنچه که در نوشتارم عظیم و فخیم و عمیق و حقیقی و تکان‌دهنده است، از توست. آه مرا ببر به ژرفنای روحت و آن‌گاه من حقیقتا شاعر نسل خویش خواهم شد. این را وقتی که می‌نویسم، احساس می‌کنم نورا.‌[..]عشق مقدسم، نورای عزیزم، این می‌تواند بدین معنا باشد که ما در حال ورود به بهشت زندگی‌مان هستیم؟ شب بخیر، شب بخیر، شب بخیر!فیلم زندگی نورا و جیمز</description>
                <category>Prince Persia</category>
                <author>Prince Persia</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2019 23:21:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مناسبت روز جهانی بهداشت قاعدگی و عارضه بدخلقی مردانه</title>
                <link>https://virgool.io/@princepersia666313/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%82%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D8%B6%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D8%AE%D9%84%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-nowffqvnph6k</link>
                <description>روز بهداشت قاعدگی روز جهانی بهداشت قاعدگی (به انگلیسی: Menstrual Hygiene Day) روزی است که با هدف آموزش خانم‌ها در زمینه بهداشت قاعدگی و درک چرخه قاعدگی در ۲۸ می (۷ خرداد) توسط سازمان مردم نهاد Wash united مستقر در برلین آلمان تعیین شده‌است. چون ماه مه پنجمین ماه سال است و بسیاری از بانوان هم به‌طور متوسط پنج روز در هر ماه دچار خونریزی می‌شوند و چرخه قاعدگی بانوان معمولاً ۲۸ روز است، ۲۸ ماه مه به‌عنوان نمادی برای توجه به بهداشت قاعدگی انتخاب شده‌است.جشن روز بهداشت قاعدگی در بنگلادش عارضه بدخلقی مردانه (Irritable male syndrome) یا پریودی مردانه که به اختصار به نام IMS شناخته می‌شود. این عارضه سبب عصبانیت زودهنگام و حساسیت بیش از حد به محرک‌های بیرونی می‌شود. به دلیل مشابه بودن تغییرات خلق و خوی مردان به دلیل تغییرات هورمونی این عارضه را با پریودی زنان مقایسه می‌کنند. با وجودی که سندرم پیش از قاعدگی در زنان تنها چند روز طول می‌کشد، برخی مردان در زمانی طولانی‌تر این احساسات ناخوشایند را تجربه می‌کنند و گاه بدون دخالت متخصصان توانایی رها شدن از این حالات را ندارند. مردانی که نشانه‌ها را برای چندین ماه تجربه می‌کنند، خلاص شدن از این حالات بدون درمان جدی و طولانی‌مدت ممکن نیست. سابقه تحقیق: در سال ۱۹۷۲ دو محقق دانشگاه جورج تاون برای اولین بار این عارضه را معرفی کردند و طبق تحقیق ۱۶ سالهٔ آنها تغییرات هورمونی‌ای که طی دورهٔ ۴ تا ۶ هفته‌ای رخ می‌دهد روحیه و خلق و خوی مردان تغییر می‌کند که از بانشاط تا غمگین و تهاجمی ممکن است تغییر کند. در سال ۲۰۰۱ طی یک تحقیق مشخص شد که کاهش تستوسترون خون جانوران پستاندار نر مانند میش، فیل، آهو، گوزن و اسب حساسیت و تغییرات خلقی در آنها به وجود می‌آورد و در انسان‌ها فقط منوط به کاهش تستوسترون نیست و افزایش کورتیزول و کاهش سروتونین هم مؤثر هستند.عوامل مؤثر در بروز عارضه: عوامل بسیاری در بروز این عارضه برای مردان وجود دارد که بعضی از مهمترین آنها شامل موارد زیر می‌شود:تغییر ناگهانی در رفتار زن با مرد: تغییر ناگهانی در رفتار بعضی از همسران به هر دلیلی می تواند باعث به وجود آمدن این مشکل باشد در مواردی این عارضه انقدر شدید میشود که مرد احساس خود را نسبت به همسر خود به مرور از دست می دهد و رابطه به جدایی ختم می‌شود اگر شما هم چنین مشکلی دارید با همسر خود حتماً در این باره صحبت کنید.رژیم غذایی: تغییر در رژیم غذایی از رایج‌ترین دلایل بروز آن است. غذاهای چرب و وعده‌های غذایی فاقد سبزیجات میزان سروتونین خون را کاهش می‌دهد.افزایش وزن: بالا رفتن وزن باعث استروژن بالاتر و تستوسترون پایین‌تر می‌شود با برهم خوردن نظم هورمون‌ها و ناآگاهی خود فرد از این موضوع، نمایش واکنش‌های غیرطبیعی به اتفاقات ساده روزمره هم آغاز می‌شود و رفتار یک مرد را به‌شدت تحت‌تاثیر قرار می‌دهد.خواب نامنظم: خواب کم و نامنظم نیز یکی از عوامل ایجاد عارضه بدخلقی مردانه محسوب می‌شود و قادر است این عارضه را بطور روزانه ایجاد کند.استرس: استرس مداوم و شدید، سطح تستوسترون در بدن آقایان را پایین می‌آورد که مردها را دچار سندرم تحریک‌پذیری می‌شود و این نوسان هورمونی بر رفتار و احساسات مردها تأثیری جدی می‌گذارد.خوردن بعضی از داروها: داروهای هورمونی هم می‌توانند بدن را از توازن خارج کنند و مصرف‌کنندگان را به این سندرم مبتلا کنند. بررسی‌ها نشان می‌دهد که حتی داروهای گیاهی و طبیعی که بر هورمون‌های بدن تأثیر می‌گذارند هم می‌توانند مردها را تحریک‌پذیر، ناامید یا خشن کنند.سیگار کشیدن: دخانیات می‌تواند بر سطح هورمون‌ها، بیوشیمی مغز و سطح استرس اثر بگذارد و احتمال ابتلا به این سندرم را بیشتر کند.سایر عوامل:مردانی که با مشکلات مالی و شغلی روبرو هستند.مردانی که به کاری که انجام می‌دهند بی‌علاقه هستند.مردانی که نوشیدنی‌های الکلی زیاد می‌نوشند.مردانی که در وعده‌های غذایشان شکر زیاد مصرف می‌کنند.درمانرژیم درمانیروش‌های زیر در درمان این عارضه کمک بسیاری می‌کنند:تنظیم قند خون.کاهش مصرف شکرخوردن صبحانه کاملمصرف مکمل‌های ویتامینی نظیر ویتامین ب۶ (B6)، منیزیوم و کلسیم به کاهش رخداد این عارضه کمک می‌کند.نوشیدن الکل زیاد تعادل قند خون را بهم می‌زند.یکی از روش‌های درمان این عارضه مصرف فیبرها در کنار مصرف پروتئین است در نتیجه باید سهم سبزیجات و میوه‌ها در رژیم غذایی بیشتر شود. در نتیجه افزایش مصرف میوه و سبزیجات پیشنهاد می‌شود.مصرف تنقلاتی نظیر پسته و گردوفعالیت فیزیکی: فعالیت‌های فیزیکی مستمر نظیر ورزش روزانه به تنظیم هورمونی بدن کمک می‌کند.رابطهٔ جنسی: در مردان همبستری باعث ترشح بیشتر سروتونین می‌شود که به کاهش عوارض این سندرم کمک می‌کند.حال آیا این معضل در بانوان بیماری است و باید تابوشکنی شود یا در آقایان بیماری است و باید اطلاع رسانی شود؟</description>
                <category>Prince Persia</category>
                <author>Prince Persia</author>
                <pubDate>Fri, 31 May 2019 12:18:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دهکده های سالم، روستاهای نوظهور، پیشرفت در مقیاس انسانی</title>
                <link>https://virgool.io/@princepersia666313/%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%82%DB%8C%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-brt0labutsp5</link>
                <description> مقدمهدر نيم قرن اخير، بسياري از روستانشينان جهان براي پيشرفت، راه مهاجرت به شهر را در پيش گرفته اند. برخي ديگراز روستانشينان كوشيده اند كه روستاي خود را تبديل به شهر كنند. اما تعدادي ديگر از جوامع روستانشين جهان، درحركتي نوآورانه، به جاي ترك موطن و فرهنگِ محلي، آبادي خود را به روستايي به مراتب پيشرفته تر از شهرهايامروز جهان بدل كرده اند. اين روستاها با نام هايي چون دهكده سالم يا روستاي نوظهور شناخته مي شوند. اين راهنمابه توصيف جنبه هاي مختلف توسعه محلي، يعني اقتصاد، جامعه، فرهنگ، محيط زيست و منابع طبيعي، و نيز معرفيفناوري هاي مناسب و مهارت هاي لازم جهت پيشبرد اين شيوة موفقيت آميز از توسعه بومي مي پردازد. با بهره گيرياز اين اطلاعات مي توان اين تجارب موفق در رسيدن به خودكفايي و خود اتكايي را در هر روستاي جهان، با رعايتسازگاري با جغرافيا و فرهنگ بومي و با فكر و تلاش خود مردم، تكرار كرد. نمونه هايي از دهكده هاي سالم جهان درمعرفي شده است. اين راهنما براي استفادة دهياران، اعضاي شوراهاي « در خدمت اصلاح الگوي مصرف » سايتِاسلامي، مروجان كشاورزي، دانش آموختگان روستا و ديگر فعالان اقتصادي روستا در ايران به منظور تسهيل دستيابيبه اقتصاد مقاومتي در اين جوامع تدوين شده است. محتواي اين راهنما برگرفته از متون مفصل تري است كه از طريقهمين سايت قبلا در دسترس عموم قرار گرفته است. در نسخه اينترنتيِ اين راهنما، كليك كردن بر روي واژه هايرنگيِ زيرخط دار، خواننده را به متون مفصل تر راهنمايي مي كند. براي دستيابي به آن نسخه از آدرس زير استفادهنماييد:www.eabbassi.ir/guide_rural_intro.htm__________________________پژوهش دانشگاهيان و روايت سالمندانِ روستا هر دو حاكي است كه زماني، روستاهاي سنتي، جوامعي خودكفا وخوداتكا بودند. اما از دهة 1340 ، پس از اجراي قوانين اصلاحات ارضي در ايران و جهان، از اين توانمندي ها بهتدريج كاسته شد و اين جوامع كوچك از جميع جهات، يعني اقتصادي، زيست محيطي، اجتماعي و فرهنگي، وابسته وآسيب پذير شدند. بازگشت به گذشته امري ناشدني است و بازگشت به روستاي سنتي از بسياري جهات نامطلوب. امابا بهره گيري هوشمندانه از علم و فناوريِ روز و استفادة مناسب از ميراث فرهنگيِ دانش بوميِ هر منطقه مي توانخودكفايي و خوداتكاييِ پيشين را احيا كرد. دستيابي به روستاهاي آباد، مولد و مقاوم در كشور ما از دو لحاظ مطلوبو لازم است: دليل نخست، كه همان دليل پيدايشِ روستاهاي سالم در ديگر نقاط دنياست، ضرورتِ كاهشِ آسيبپذيري جوامع محلي در برابر پيامدهاي بحران هاي جهاني در اقتصاد و محيط زيست، مثل گراني مواد غذايي، ركوداقتصادي و تغييرات آب و هواييِ ناشي از انتشار گازهاي گلخانه اي مثل خشكسالي است. دليل دوم، كه ويژة كشورماست، لزوم دستيابي به اقتصاد مقاومتي در سطح محلي و ملي براي رويارويي با تحريم ها و تهديدهاي خارجي است .بررسي دقيق روستاهاي سالم قرن بيست و يكم نشان مي دهد كه با هم انديشي، همكاري و ايمان مي توان هر روستاي وابسته و آسيب پذير امروز را به روستايي خودكفا، خوداتكا و در عين حال پيشرفته بدل كرد. از اين رو، تجارب اينروستاهاي نوظهور داراي درس هاي نظري و عمليِ آموزنده اي براي علاقمندان به پيشرفتِ بوميِ روستاها در ايراناست.آسيب پذيري اقتصادي را مي توان در درجه اول به عدم ماندگاريِ نيروي جوان و كارآمد در روستا نسبت داد. سرمايهگذاري هاي داخلي و خارجي در صنايعِ بزرگ حومه شهرها، جوانان سالم، كاري و دانش آموخته را به خود جلب ميكند و از نيروي انسانيِ كارآمد و مولد در روستا مي كاهد. بعدِ ديگر اين آسيب پذيري، كاهش كميت و تنوع توليد درروستاها و اتكايِ فزايندة اهالي به وارداتِ مايحتاج خود از شهرهاي اطراف است كه مستمرا نقدينگيِ اين جوامع ر اخارج كرده و از توان اهالي براي سرمايه گذاري و كارآفريني محلي مي كاهد. در بخش اقتصادي اين راهنما خواهيدخواند كه چگونه در روستاهاي سالم قرن بيست و يكم از خروج نقدينگي از روستا جلوگيري مي شود و برايجويندگان كار و درآمد، به ويژه جوانان دانشگاه رفته، فرصت هاي شغلي مناسب به وجود مي آيد.آسيب پذيري روستاها البته به حوزه اقتصادي محدود نمي شود. خشكسالي در ايران و ديگر كشورهاي منطقه، توانايي ادامة توليد كشاورزي را تحت تاثير قرار داده است. علاوه بر اين، استفاده از فناوري هاي نامناسب و زيانبار، مثل حفرچاه هاي عميق و نيمه عميق، بسياري از قنوات و چشمه ها را نابود كرده و بر شدت پيامدهاي خشكسالي دركشاورزي افزوده است. يادآوري كنيم كه خشكسالي در ايران از جمله پيامدهاي پديده اي جهاني به نام تغييرات آب وهوايي است. اين پديده غير قابل پيش بيني است به صورتي كه در يك نقطه به كاهش شديد بارندگي منجر شده و درنقطه اي ديگر به شكلِ بارش هاي خارج از فصل و بيش از حد خودنمايي مي كند. اما به هر نحوي كه اين تغييرات درمحل بروز كند، توليدكنندگان منطقه، به لحاظ اتكايِ ماهويِ كشاورزي به پديده هايِ جويِ بهنگام و قابل پيش بيني ،بسيار آسيب پذير شده اند. دانشمندان، اين تغييرات وسيع آب و هوايي در سطح كرة زمين را به استفاده بيش از حد ازسوخت هاي فسيلي و انتشار گازهاي آلاينده، مثل دي اكسيد كربن، نسبت داده اند. در بخش فناوري هاي مناسب اينراهنما، خواهيد خواند كه چگونه روستاهاي قرن بيست و يكم با انتخاب فناوري هاي كم هزينه و مناسب ضمن كاستناز نياز به مصرف انرژي با كم آبي مقابله مي كنند.در روستاهاي سنتي، رسوماتِ ياريگري، يعني كمك متقابل در ميان زنان و مردان و خانواده ها، بسيار قوي بود. با ازهم پاشيدن نهادهاي اجتماعيِ مشاركت و تعاونِ سنتي، برزگرانِ خرده مالك با اتكاي بيشتر به منابع نقدي به كار وزندگي ادامه دادند. مثلا قبل از اصلاحات ارضي، برزگران، ملزوماتِ كشت، يعني زمين، آب، بذر، كود، شخم، نيرويانساني، امنيت، دانش و مديريت را به صورت مشاركتي تامين مي كردند و همگي از نتيجة كارِ گروهي خود بهره ميبردند. اما بعد از اصلاحات ارضي، تعامل بين برزگر و ديگران به سويِ نقدي شدنِ بيشتر سوق يافت. او حالا برايتامين بسياري از عوامل توليد مي بايستي نقداً مي پرداخت. اين روند با گذشت زمان شدت يافته است به طوري كهامروزه بسياري از كشاورزان، اخذ وام بانكي براي دستيابي به سرمايه لازم را امري كاملا عادي مي پندارند .بدينصورت، با گذشت زمان پرداخت بهره بانكي توسط روستاييان يكي از مجراهاي عمدة خروج نقدينگي از جوامع روستايي و از عوامل اصليِ تضعيف و آسيب پذيريِ بيشترِ اقتصادهاي محلي شده است. در بخش جامعة اين راهنماخواهيد خواند كه چگونه در روستاهاي قرن بيست و يكم، با احياي فرهنگ ياريگري و تقويت مهارت هاي ارتباطي ،روستانشينان به جاي اتكا به تسهيلاتِ بانكي براي توليد كشاورزي، ساخت مسكن و غيره، به ترويج همفكري وهمياري در ميان خود رو آورده اند تا با كمك يكديگر و كمترين هدررفت نقدينگي از روستا به حل مسايلِ گوناگونبپردازند.فرهنگِ اصيل، غني و جذاب، برخاسته از انديشه متعالي است و به نوبة خود كليه جوانب زندگي يك قوم را در بر ميگيرد: معماريِ بناهايي كه مردم در آنها كار و زندگي مي كنند، غذاهايي كه مي خورند، محصولاتي كه مي كارند ،ابزاري كه استفاده مي كنند، و فعاليت هايي كه از طريق آن به ورزش و پرورش جسم و روان مي پردازند. زمانيروستاهاي سنتي خاستگاه و مكانِ نگهداري و ذخيرة فرهنگ اصيل بومي بود. نكته ديگر اينكه فرهنگ هر سرزمين بهساكنان آن هويت و افتخار مي دهد. تاريخ نشان مي دهد كه نتيجه فقدان فرهنگ اصيل، از خود بيگانگي، تقليدكوركورانه و وابستگي است. لذا با توجه به تاثيرِ فراگير فرهنگ در جامعه، تقويتِ بستر فرهنگي از ملزوماتِ كليديعبور از روستاي آسيب پذير و رسيدن به روستاي خودكفا، مقاوم و پيشرفته است. از سويي ديگر، روستايي كه در آنبناها، لباس ها، و غذاها همان است كه در شهرها، مسلما چيزي براي جذب گردشگر و يا عرضه به فرهنگِ ملي كشورندارد. در بخش فرهنگي اين راهنما خواهيد خواند كه در روستاهايِ مقاومِ قرن بيست و يكم چگونه تعالي انديشه وچاره انديشيِ هنري در حل مسايل، بخشي از زندگي روزمره فرد فرد جامعه مي شود تا سرچشمه جوشان ذوق بشريدر محيط پاكيزه و مولد روستا به خلق زيبايي ها – يعني تناسب و هماهنگي – در جميع حوزه ها ادامه دهد.اقتصادبراي دركِ جزييات و اصطلاحات تخصصيِ علم اقتصاد حداقل چند سال مطالعه لازم است .اما كليات اقتصاد براي هر كس كه به نحوي با كار، پول و خريد سروكار داشته قابل دركسطل » است. براي تبيين يكي از كليات اين دانش براي عامه مردم، برخي اقتصاددانان از تمثيلِاستفاده مي كنند كه ريشة بسياري از ناتواني ها و آسيب پذيري هاي امروز جوامع ر ا « سوراخنمايان مي كند: به محيط اطراف خود نگاه كنيم. هر آنچه از محيطِ خارج از روستا برايمصرفِ اهالي وارد مي شود، به مثابه سوراخي است كه در بدنهسطلِ اقتصاد محلي ايجاد كنند. از اين مجرا نقدينگيِ روستا بهبيرون راه پيدا مي كند. با افزايش كالاها و خدماتِ وارداتي به يكجامعه، مقدار بيشتري از نقدينگي خارج مي گردد و طبعا به همانميزان نيز از توان روستا در دستيابي به سرمايه گذاري محلي ورسيدن به خوداتكايي و خودكفايي كاسته مي شود.با ورود كالاها و خدمات به روستا مقداري ازنقدينگي آن خارج مي شود. خروج نقدينگياز اقتصاد روستا، توانِ اهالي براي سرمايهگذاري محلي به منظور افزايش توليد، ايجاداشتغال و حل مسايل محلي را كاهش ميدهد... بيشتر بخوانيد واقعيت اين است كه امروزه در جهان در سطوح مختلف، رقابتِ اقتصاديِ گسترده اي وجود دارد: شركت هاي بزرگ چندمليتيِ دنيا مي كوشند تا، به اصطلاح، سطل ملت ها، به ويژه كشورهاي در حال توسعه، را سوراخ كنند. به همانسياق شهرها تلاش مي كنند سطل روستاها را سوراخ كنند. بخش صنعت نيز سطلِ كشاورزي را هدف قرار داده وروستا را عرصة مستعدي براي بهره برداري و كسبِ ثروت يافته است. براي پيشگيري از لطمه اقتصادي، ساكنان هرجامعه مي بايد با هوشياري، از افزايش تعداد سوراخ هاي سطل خود جلوگيري كنند و با جذب منابع (از جملهنقدينگي، نيروي انساني و دانش و تجربه) از ديگر جوامع، به تقويت اقتصاد خود همت گمارند. بخشي از اينهوشياري در گرو كسب تواناييِ افراد، به ويژه رهبران، مديران و تسهيلگران محلي، در تميز دادن بين واقعيت وتبليغات در عرصه مصرف است. امروزه مصرف بعضي از كالاها، مثل انواع كالاهاي تجملي و غير ضرور، به عنوانمعياري از ترقي و پيشرفت جلوه داده مي شود در صورتي كه اين كالاهاي فريبنده، بدون اينكه فايده خاصي برايجامعه داشته باشد، بر مجاري هدررفت نقدينگي و ديگر منابع از روستا به نفع صنايع مي افزايد.روستاهاي سالم قرن بيست و يكم در اقصي نقاط دنيا توانسته اند با نوآوري هايي چون نمونه هاي زير، ضمن كاستناز هدررفت نقدينگي از جامعه، به رونق اقتصادي روستاي خود بيفزايند و از درآمد و آسايش بيشتري برخوردار شوند .بي شك در اين مسير، كار و تلاش پيگير لازمه رونق اقتصادي است، اما دو تغيير در بينش نيز رهگشاست: 1) روستايكي از مستعدترين زمينه هاي سرمايه گذاري براي اهالي و مهاجران همان روستاست و 2) دانش آموختگان يك روستا ،در هر رشته اي كه تحصيل كرده باشند، مستعدترين بستر جهت اشغالزايي براي خود و ديگران را در روستاي خودخواهند يافت. تسهيلگرانِ روستاهاي سالم اين دو پيام را به دانش آموختگان و مهاجران روستاي خود در هر كجاي دنياكه زندگي مي كنند مي رسانند و آنان را به مشاركت دعوت مي كنند.خانه سازي ارزان و ايمنساخت و ساز بخش عمده اي از اقتصاد هر جامعه است. روستاهاي سالم با احيايمعماري بومي منطقه خود قادر شده اند كه براي ساختن مسكنِ با دوام، ايمن وارزان از مصالح مناسب و ارزانقيمتِ بومي استفاده كنند. پيشرفت هاي علمي دراين حوزه نشان مي دهد كه براي ساخت و سازِ مقاوم واقعا نيازي به سيمان وانواع آهن آلات سنگين و پرهزينه ساختماني نيست. كما اينكه مقاوم ترين ،ارزانترين و از نظر فرهنگي مناسب ترين بنايِ ممكن براي بسياري از روستاهايامروز ايران و ديگر كشورهاي منطقه به دست معمار ايراني مهندس نادر خليليبدون بكارگيري پرهزينة مصالح صنعتي مثل سيمان، آجر و آهن آلات سنگينطراحي شده است. مصالح مورد نياز براي ساخت اين بناي زيبا و كم مصرف ،عمدتا خاك است. از نظر ايمني در برابر زلزله، اين بنا مورد تاييد مقرراتِ ملياين بنا كه عمدتا با خاك ساخته شدهبه لحاظ طراحي هوشمندانة آن، ازسوي كارشناسانِ ساخت و ساز، مقاومبه زلزله تشخيص داده شده است. اينبنا همچنين مصداقي از بهره گيري ازدانش بومي براي پيشرفت و حلمسايل امروزِ توسعه است. بيشتربخوانيد ساختمان در كشور آمريكا كه از سخت گيرترين مراجع نوع خود در دنياست قرار گرفته است. به لحاظ طراحي ومصالح، ساكنان اين نوع بنا نياز بالايي به انرژي براي سرمايش و گرمايش فضاهاي داخلي در فصول مختلف سالندارند. با استفاده از راهنماي ساخت اين بنا، زوج هاي جوان، با همكاري همسايگان و خويشاوندان و بدون نياز به وامازدواج و غيره، مي توانند خانه خود را با دست خود بسازند.كشاورزيدر دهكده هاي سالم جهان، كشاورزي ارگانيك كاملا جايگزينِ كشاورزي شيمياييشده است. يعني اين جوامع در كاشت و داشتِ محصولات كشاورزي از كود وسموم شيمياييِ گرانقيمت به كلي بي نيازند. اما لازمه موفقيت در توليد محصولاتارگانيك كاشت بذر بومي است. تصور عامه مردم و صاحبنظران، مبني بر برتريبذرهاي اصلاح شده و تجاري، ريشه در ابهامي دارد كه از مقايسه بازده زراعي ايندو نوع بذر به وجود آمده است. در مطالعاتِ پشتيبانِ نهاد فرامليتي كشاورزيشيميايي، كارآيي بذرها را از روي بازده زراعي (ميزان برداشت در واحد سطح) آنهامي سنجند. اما با توجه به اينكه بازده بذرهاي اصلاح شده را مي توان با افزودنمقدار كود شيمياييِ مصرفي افزايش داد، بازده زراعي نمي تواند دقيقي براي مقايسهاين دو نوع بذر باشد. در اين مطالعات معمولا از مقايسه بازده اقتصادي دو نوع بذرنشاني ديده نمي شود، چون مقايسه هزينه ها بين كشتِ شيميايي (شامل هزينه بذر ،كود شيميايي، سموم دفع آفات و آب بيشتري كه اين نوع كشت مي طلبد) و كشتغير شيميايي (كه از كليه اين هزينه ها بي نياز است)، برتريِ اقتصادي كشت غيرشيميايي را به طور انكارناپذيري نمايان مي كند.مطالعه قياسيِ بازدهِ اقتصادي بذرهاي بومي و بذرهاي اصلاح شده را مي توان در هرروستايي و در هر مقياسي انجام داد تا واقعيتِ اطلاعاتي كه در بند پيش آمد برايكشاورزانِ جوان در عمل روشن شود. كما اينكه در سال 1379 ، با همكاري ايستگاهتحقيقاتي دانش بومي و چندي از كشاورزان روستاي خورهه، شهرستان محلات، استان مركزي، كشتِ قياسي دو نوعگندم انجام شد. اين كشتِ آزمايشي به روشني نشان داد كه باور حاكم در مورد برتري بذرهاي اصلاح شده از نظراقتصادي درست نيست و براي بازگشت به خوداتكايي و خودكفايي، احيا و تكثير بذرهاي اصيل مطلقا ضروري است .در روستاهاي سالم دنيا، كشاورزان، بذرهاي بومي منطقه را با جديت گردآوري مي كنند و بدينوسيله از نياز به كودشيميايي وسموم دفع آفات و هزينه هاي مرتبط با كشاورزي شيميايي رهايي مي يابند. برخي از دولت ها نيز، به منظورتضمين آينده امنيت غذايي در كشورشان، مشاركت در اين امر را از جمله وظايف و مسئوليت هاي خود قرار داده اند .موفقيتِ كشاورزان هندي در بيش از« تاميل نادو » 100 روستا در استانِبسياري از دانشگاهيان آن كشور ر ابه پژوهش بيشتر در مورد استعدادبذرهاي بومي در بالا بردن بازدهاقتصاديِ كشاورزي تشويق كردهاست. كشاورزان جوان در تاميل نادوكه از قبل با توان توليديِ بذرهاياصيل منطقة خود آشنايي نداشتند ،پيش از احيا و كشتِ مجدد اينگونهبذرها، به كشتِ قياسي آنها به منظورمقايسه با نمونه هاي اصلاح شدهپرداختند. بيشتر بخوانيد عاملِ ديگرِ وابستگي و آسيب پذيريِ اقتصادِ روستا، ترويجِ كشتِ تك محصولي است. كشت يك يا چند محصول انگشت شمار، تنوعِ كشت در روستا را نابود و نتيجتا روستا را براي رفع نيازمندي هايِ خوراكيِ خود مجبور بهواردات محصولات بيشتري مي كند. از سوي ديگر، كِشتِ تك محصولي به ضرر فرد كشاورز نيز هست چون موجب كاهش توان چانه زنيِ او در زمان فروش محصول ميشود.كشاورزي، به ويژه با بذرهاي بومي، پر بركت است و لذا پس از تامين نيازهاي محلي ،مازاد توليد را مي توان به منظور جذب نقدينگي بيشتر به خارج از روستا صادر كرد .محصولاتي كه در روستاهاي قرن بيست و يكم بدون نهاده هاي شيميايي توليد مي شودبه شمار مي رود كه در مقايسه با محصولات كشاورزي شيميايي داراي « محصولات سالم »كيفيت بسيار بالاتري است. عطر و طمع اين محصولات كاملا متفاوت است و لذا مشتريانخاص خود را دارد. بازاريابي براي محصولاتِ با كيفيت روستاهاي سالم زمينة مستعدديگري براي ايجاد شغل و درآمد بيشتر در روستاهاي قرن بيست و يكم به وجود آوردهاست: آندسته از روستاهاي سالم كه در نزديكي شهرهاي بزرگ واقع اند از طريق ايجادتعاوني هاي كشت و مصرف و بازارهاي روز، مازاد توليد خود را به مشتريان شهرنشين ميفروشند. از سوي ديگر، باغداران و دامداراني كه با شهرهاي بزرگ فاصله بيشتري دارند، مشاركت در احداث يكفروشگاه در مراكز شهرستان يا استان با هدف عرضة گروهيِ محصولات با كيفيتِ روستاي خود را راهكاري بسيارمؤثر يافته اند. تعداد رو به رشدي از اين نوع فروشگاه ها هم اكنون در نقاط مختلف كشور ما نيز با نتايج اميدواركنندهاي افتتاح شده است. كليد موفقيت در اين روش هاي توليد-به -مصرفِ مستقيم، حفظ تنوع توليد و رعايت مستمر اصول كشاورزي ارگانيك براي بالا نگه داشتن كيفيت محصولات و رضايت مشتريان است.گاه فعاليت هاي اقتصاديِ روستاهاي سالم به حدي رونق مي يابد كه جمعيت بيشتري به خود روستا جلب مي شود ولذا نيازي به هزينه كردِ فوق العاده براي بازاريابي و حملِ محصولات به خارج از روستا نيست. بيشترين جمعيت ر افعاليت هاي خدماتي، مثل نمونه هاي زير، به روستاها جلب مي كند. كاركنان و بهره برداران اين خدمات، برخلافجمعيتِ گردشگر، عموما ساكنين دائم روستا مي شوند.خدماتارائه خدمات به عنوان يك فعاليت اقتصادي و درآمدزا معمولا محيط هايشهري را در ذهن تداعي مي كند. اما روستاهاي سالم قرن بيست و يكم باجلب مشاركت دانش آموختگان خود توانسته اند خدماتي نوظهور بنيانگذاريكشتِ قياسي انواع بذر، مشابه باآنچه براي دو نوع بذر گندم درروستاي خورهه به آزمايش رسيد ،براي تماميِ محصولات زراعي درديگر روستاهاي كشور قابل تكراراست. بيشتر بخوانيددهكده سالم فيندهورن، واقع در كشور اسكاتلند، درسال 1989 با نصب يك دستگاه توربين بادي اقدام بهتامين بخشي از برق مورد نياز اهالي كرد. امروز اينروستا با 4 توربين بادي از خريداري برق بي نيازاست. علاوه بر اين، 50 درصد برق توليديِ فيندهورنبه شبكه سراسري فروخته مي شود. بيشتر بخوانيد     .........فناوري هاي مناسب: براي سلامتيِ محيط و رونق اقتصاديبا توجه به پيشرفت هاي چشمگيرِ دهه هاي اخير در علم و فناوري، خلقِ فناوري هاي پيچيده و نيرومند، چالشِ چندانيمحسوب نمي شود. اما با توجه به گراني حامل هاي انرژي مثل برق، گاز و انواع مشتقات نفتي، و نيز گسترشِ آلودگيهاي ناشي از احتراق سوخت هاي فسيلي در جو، چالشِ واقعيِ مخترعين و مصرف كنندگانِ امروز، خلق و استفاده ازنوعي فناوريِ هوشمندانه است. اين نوع فناوري مي بايد ضمن انجام كارِ مورد نظر، استفاده از انرژي، هزينه هايمي گويند. اهميت « فناوري مناسب » ، مرتبط با آن، و انتشار گازهاي آلاينده را به حداقل برساند. به اين نوع تكنولوژيبه جوامعي اختصاص دارد كه صرفنظر از ماهيت روستايي ، « پيشرفته » اين موضوع به حدي است كه امروزه واژةشهري، اروپايي يا آسيايي آنها، از فناوري هايي استفاده مي كنند كه بيشترين سازگاري با اين دو محدوديت حياتيعصر حاضر را داراست. در اينجا به معرفي چهار نمونه از فناوري ها و رويكردهاي مناسبِ روز مي پردازيم.دوچرخهاستفاده از دوچرخه داراي فوايد آشكاري است: سوخت نمي خواهد، جاي زياديبراي پارك و نگهداري نمي طلبد، سبك است و با كمك يك دنباله بندِ مناسب ،قادر است چند برابر وزن خود بار جابجا كند. اما علاوه بر اين فوايد، روستاهايسالم قرن بيست و يكم استفاده هوشمندانة ديگري از اين وسيله نقليه كارآمد بهوجود آورده اند: كنترلِ ترافيك جمعيت گردشگر و كسب درآمد بيشتر.ورود روستاها به صنعت گردشگري داراي مزايايِ اقتصاديِ آشكاري بوده است. اماترافيك موتوري و زبالة گردشگران، اين جوامع كوچك را آسيب پذيرتر كردهاست. خيابان بنديِ آسفالته و عريض كه از طريق طرح هايي شبيه به طرح هادي بهبسياري از روستاهاي جهان راه يافته موجب گرديده كه خيل گردشگرانِ اتومبيلسوار هيچ محدوده اي را محترم نشناسند و به حريم مزارع، باغات و چشمه ها ونهرها وارد شوند و ندانسته از خود خسارات زيادي، از جمله محصول لگدمال شده، شاخه هايشكسته و زبالة فراوان، بر جاي بگذارند.لذا، در برخي از روستاهاي سالم، براي كاستن از آسيب پذيريِ محيط، از فناوريدوچرخه كمك گرفته اند. ايشان معابر عريض را بر ترافيك موتوريِ گردشگرانبسته و به جاي آن، مسيرهايِ دوچرخه، كه از ميان و كنار روستا و جاهاي ديدنيآن مي گذرد، احداث كرده اند. گردشگران، خودرو خود را در پاركينگ روستاپارك مي كنند و با استفاده از دوچرخه ها و دنباله بندهاي كرايه اي وسايل خود ر ادر « اورويل » در روستاي سالمِكشور هند، دوچرخه كرايه ايبراي استفاده اهالي وگردشگران مهياست. افزون براين، اهاليِ اين روستا كارگاههاي كوچكِ توليدِ انواع وسايلنقليه ركابي و برقي را پايهگذاري كرده اند. بيشتر بخوانيددر بسياري از شهرهاي دنيا ،دوچرخه به عنوان پيشرفته ترينوسيله حمل و نقل پذيرفته شدهاست چرا كه در مقايسه با ديگروسايل نقليه، با شرايط اقتصادي وزيست محيطي روزِ جهانسازگارتر است. بيشتر بخوانيدبه مكان هايي كه از قبل توسط اهالي براي اطراق يا پيك نيكِ ميهمانان مشخص شده حمل مي كنند. بدينصورت ايشانهمچنين تشويق مي شوند كه از دوچرخه براي گردش در روستا استفاده كنند. مسلما با بيرون نگه داشتن ترافيكموتوري از محيط، روستاييان و گردشگران هر دو از صفا و آرامش بيشتري برخوردار مي گردند. با ايجاد مسيرهايدوچرخه، خود اهالي نيز تشويق مي شوند كه به جاي راندن اتومبيل در روستا كه مستلزم مصرف سوخت است ازفناوريِ دوچرخه استفاده كنند كما اينكه اين فناوري در بسياري از شهرهاي بزرگ جهان نيز مورد قبول عموم مردمواقع شده است.تالاب مصنوعيسلامتي محيط و جامعه از معيارهاي مسلم پيشرفتاست. لذا ساكنان روستاهاي سالمِ قرن بيست و يكم بهاين جنبه از پيشرفت توجه ويژه اي داشته اند. در اينروستاها، آب به سه نوع تقسيم مي شود: آب پاكيزه ،آب خاكستري و آب سياه. آب پاكيزه شامل آبچشمه ها، قنوات، چاه ها و آب بارندگي هاست. آبخاكستري آبي است كه پس از استفادة انسان ها ازآب پاكيزه به وجود مي آيد، مثل آب حمام ،دستشويي، ظرفشويي و آبي كه پس از شستن ميوه جات و سبزيجات در آشپزخانه بر جاي مي ماند. خلاصه اينكه، هرآب كثيفي كه آلوده به مدفوع و ادرار انسان و دام نباشد، آب خاكستري است. آب سياه به آبي گفته مي شود كه حاويمدفوع و ادرار انسان و دام است.كليد موفقيت در استفاده بهينه و سالم از آب، رعايتِ دو چيز است: 1) جلوگيري از مخلوط شدن اين سه نوع آب باهم و 2) منع تماس انسان و دام با آب خاكستري و آب سياه قبل از تصفيه و تبديل آنها. فناوري مناسبي كه امروز قادراست اين دو اصل را رعايت كند شامل تركيبي سنجيده از فناوريِ استحصالِ آب باران، تالاب مصنوعي و مستراحخشك است. با استفاده همزمان از اين سه فناوري مي توان آب پاكيزة بارندگي را از آب خاكستري و آب سياه جد انگه داشت و آن را به مصرف زراعت، باغداري، باغچه كاري، و حتي شرب رساند. با بهره گيري از تالاب مصنوعيمي توان آب خاكستري را با سلامت كامل تصفيه كرد و آب خروجي كه عاري از مواد شيميايي و ناخالصي هاي ديگراست را به مصرف آبياري مزارع و باغ ها رساند. فناوري مستراح خشك نيز آب سياه را جداگانه، همراه با محتوياتآلوده و احتمالا بيماري زاي آن، دفع و به كودي ارزشمند تبديل مي كند. كليه اين فناوري ها از سوي سازمان هاي بينالمللي مرتبط، از جمله سازمان بهداشت جهاني براي استفاده در شهر و روستا مورد تاييد قرار گرفته است. منابع علميدر مورد تالاب مصنوعي، استحصال آب باران و مستراح خشك در صفحات جداگانه در اين سايت فراهم شده است .</description>
                <category>Prince Persia</category>
                <author>Prince Persia</author>
                <pubDate>Tue, 28 May 2019 23:49:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانای سیمیار</title>
                <link>https://virgool.io/@princepersia666313/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%B1-c9mof0mltnx4</link>
                <description>مراسم پیر شالیار اورامانات کردستانپیر شالیار و دانای سیمیار همان شری و هوریهوریان در لباس گائوماته زرتشت هستندپیر شالیار و دانای سیمیار همان شری و هوری هوریان در لباس گائوماته زرتشت هستنداین نظر که نخستین بار در کتاب کردستان رشید یاسمی آمده و شرح آن به عینه از سایت آریا بوم نقل خواهد شد بسیار جالب است. رشید یاسمی پیر شالیار (شهریار جاودانی، شرّی هوریان) را نه همان زروان (پیر زرین زمانهً بیکران) بلکه خود همان گائوماته زرتشت (شهریار زرین اندام) در نقش مؤبدمردمگرا می داند که می دانیم هنگام ترور شدنش نزد قبیله خویش کُردان گوران (گبران=مغان) در هرسین کرمانشاهان سکنی داشته است. از نظر تاریخی پیر شالیار می توان از سویی مطابق کورش (سلیمان) و از سوی دیگر خود بردیه زرتشت پسر سپیتمه جمشید (همان دانای سیمیارپسر&quot;جاماسپ اساطیری مردم اورامانات در معنی مؤبد مقتول&quot;) مقابله کرد که پیداست نام کورش (فریدون، فرشوشتر= شاه جوان) را می توان به راحتی در این باب کنار گذاشت. دانای سیمیار نیز که نام دیگر پیرشالیار است به وضوح همان وزیر و داماد و پسرخوانده کورش یعنی گائوماته بردیه (ایرج/آرای آرایان ارامنه، سپیتاک زرتشت) است بی تردید در رابطه با کورش (فریدون، سلیمان، سلمان فارسی اساطیری) در اساطیر اسلامی به جای همان آصف بن برخیا (داماد و پسر خوانده او بردیه زرتشت) است. تشابه متن غزلیات پیرشالیار به غزلیات سلیمان گواهی نه به ارتباط وی با کورش (سلیمان بزرگ تاریخی) بلکه نشانگر این همانی پیر شالیار با بردیه زرتشت است که ملقب به گائوماته و گوتمه (هر دو به معنی دانای سرودهای دینی) بوده است. نظر به اینکه کردان سرودهای کهن خود را گورانی (سرودهای شگرف دینی) می نامند این موضوع نشانگر آن است که ایشان کتاب اوستا (افد ستا= سرودهای شگرف ستایش دینی) را بیشتر گوران می نامیده اند و نام قرآن محمد نیز به واسطه ملل کهن بین النهرین از این کلمه گورانی گورانها (گبران) گرفته است. می دانیم که معجزه قرآن نیز همین موضوع انتساب شگرف بودن و معجزو وار بودن آیه های آن است. لقب سیمیار پیر شالیار/ زرتشت را به سادگی می توان صورتی از کلمهً مرکب کردی سیوی یار یعنی یاور یتیمان به شمار آورد. می دانیم که گائوماته زرتشت مردمگرا یا همان شاهزاده ابراهیم ادهم خلیل الله بت شکن اساطیری بلخ و شمال هندوستان برده ها را آزاد و اصلاحات ارضی کرده و در معابد بت پرستی را تخته نموده و مالیاتهای گزاف امپراطوری هخامنشی را بر ملل امپراطوری بخشیده بوده است. در این باب نظر به لقب پیر در عنوان پیر &quot;شالیار= شهریار جاودانی&quot; می توان نظری به ریشه زروان پرستی این منطقه نیز بیافکند که در این باب اساسی تر و کهن تر می نماید. مطابق محققان اساطیر و باستانشنان در معرفی زروان که خدای کهن بومی مردم نواحی کردنشین حالیه بوده است، بدین نتیجه رسیده اند که او به عنوان خدای بزرگ شیر سر وعقاب/سیمرغ تن به طور اخص در نظم- قانون(عدالت)- تقدیر- پادشاه (شهریار) نشان میدهد. جالب است که در اساطیر سومری مأوای آنزو خدای حکمت که به هئیت سیمرغ و ایزد توفان است قلّهً دست نیافتنی کوهی به نام کارنئول (کوه بزان کوهی) در مناطق غرب ایران است که به وضوح یادآور دالاهو(=زاگروس یعنی عقاب شکارچی آهوان) است. آشوریان نیز در این حوالی از گردنهً سخت گذر هاشمار= سیمرغ در این مناطق یاد نموده اند. نام سیمیار که به صورت عنوان پیر شالیار ذکر شده است خود به وضوح یادآور نام سائینی (سین، سیمرغ) اوستاست که به وضح زروان را با آنزو/اِنزو (خدای سیمرغ شکل دانش) مربوط میگرداند. به هر حال آنزو از سویی با زال/زر خردمند و مربیش سیمرغ و از سوی دیگر با خود اهورامزدا و پدرش زروان مطابقت پیدا می کند. آنزوی اساطیر سومری نظیر زروان با تقدیر و الواح تقدیر پیوستگی دارد. نظر به زاده شدن دو فرزند مذکر همزاد یعنی اهریمن و اهورامزدا از شکم این ایزد مسلم به نظر میرسد که اصل وی با زالیانو/کوماربی یعنی خدای آسمان و هوای هیتیان-هوریان می پیوسته است که با انلیل بابلیان(الله اعراب) یکی به شمار میرفته است. می دانیم که هوریان زروان پرست در کردستان و کرمانشاهان حضوری گسترده داشته اند. مطابق اساطیر هیتی-هوری وی برای اینکه تکه گوشت آلت تناسلی آنو(خدای آسمان) که وی گاز گرفته بود ، به دو فرزند پسر -که نامشان آرانزاهوس(شریر/دّجال) و تاش میشو(نجیب) بوده است- آبستن نشود، آن را به بیرون تف میکند و این دو ایزد از آن پدید می آیند که به جای همزادان اشوینهای اسب سیمای روز شب وداها یعنی ناستیا (خیّر) و دسره (شریر) می باشند. خود هوریان ایشان را همچنین شّری (روز=شالیار) و هورّی (شب= شیویار) نامیده و گاو سیمایشان محسوب می نمودند. این اسطوره معروف هیتی در غرب اساس آن اسطورهً یونانی معروف شده است که میگوید کرونوس (زمان/زروان) به سبب اینکه می دانست فرزندی از وی او را از تخت خدایگانیش ساقط خواهد کرد، لذا بچه هایش قورت می داد. ولی زنش رئا برای حفظ ششمین فرزندش، زئوس قطعه سنگی را به جای بچه به او خوراند. به هر حال رد پای پرستش زروان این خدای کهن بومی در فلات آناتولی و کردستان، در منطقهً اورامان کردستان بر جای مانده است. توضیحات مربوط بدین خدا/رهبر دینی کهن را ضمن دو مقالهً از سایت فرهنگی آریامن در زیر ارائه می نمائیم: &quot;مراسمی به نام «پیرشالیار» در اورامان تخت(هورامان، ماننا= سرزمین ماه) کردستان و در کنار مرقد پیرشالیار که در سه روز انجام میشود. در این مراسم از باغ پیرشالیار گردوهایی چیده شده و برای اهالی فرستاده میشود. آغاز مراسم روز چهارشنبه است. بامداد روز نخست دامداران دام‌های نذری خود را می‌آورند و قربانی میکنند، گوشت قربانی در بین مردم تقسیم می‌شود و مقداری دیگر از گوشتها برای تهیه‌ی غذای دسته جمعی، «آش جو» یا «هولوشینه تشی» به داخل خانه‌ی پیر برده می‌شود.نیمروز روز دوم گروه‌های دف زن خود را آماده کرده و شروع به دف زنی می‌کنند. نوجوانان، جوانان و پیران دست در دست هم زنجیره‌ای بزرگ تشکیل داده و رقص دسته جمعی را آغاز می‌کنند و با حرکتی نمادین همبستگی همیشگی خود را به نمایش میگذارند. در هنگام رقص، افرادی نیز قصیده‌هایی از بر میخوانند و گروه بزرگ رقص هم لفظ «جلاله الله» را زمزمه می‌کنند. در این سه روز مردم هورامان تخت تمام کارهای خود را تعطیل کرده و فقط وقتشان را در این جشن باستانی صرف میکنند. درروز پایانی نیز مردم تا شب به رقص میپردازند و ساعاتی از شب را نیز در خانه‌ی پیرشالیار میگذرانند، که به این شب، شب نشست یا «شه وونیشتی» گفته می‌شود. در این شب سخنرانان به سخنرانی درمورد پیر شالیار و بحثهای مذهبی و عرفانی می‌پردازند. بعد از آن سرودی یا قصیده‌ای خوانده میشود وپایان جلسه با دعا ختم میشود.‌● پیرشالیار کیست ؟پیرشالیار فرزند جاماسب (موبد مقتول=آبرادات کورشنامه، سپیتمه جمشید)، یکی از رهبران و مُغان آیین زردشت بوده که در اورامان کرمانشاهان می‌زیسته است، وی مردی دانا و آگاه با طبعی روان بود. بعدها کتاب وی توسط شخصی به نام &quot;پیر شهریارشانی &quot; پیراسته شده و با تنظیم مجدد با دیانت اسلام منطبق گردیده است. کتاب به گونه ای نمادین، مواردی را از زبان &quot; زانای سیمیار &quot; بیان کرده است. به اعتقاد برخی از کردشناسان &quot; زانای سیمیار &quot; یا دانای سیمیار همان زرتشت است که رمزگو نیز معنی شده است. این مغ کتابی را به نام «مارفه‌تو پیرشالیار» (‌معرفت پیرشهریار= اوستای بومی فراموش شده کرمانشاهان) به لجهه¬ی کردی اورامی به نظم درآورده است مشتمل بر امثال و حکم و پند و اندرز با ذکر نکاتی چند از آداب و رسوم آیین باستانی و تاکید و توصیه در جهت حفظ و نگهداری آن. نسخه¬ی این کتاب اکنون کمیاب است و فقط عبارات و ابیاتی از آن را برخی از مردم آن سامان از بر دارند و در مواردی به جای ضرب المثل به کار میبرند.در این کتاب منظوم، بعد از هر دو بیت، بیتی تکرار شده است به این مضمون :گوشت جه‌ واته‌ی پیرشالیار بوو / هوشت جه کیاسته‌ی زانای سیمیار بوو(‌به گفته پیرشهریار گوش بده، و برای درک نوشته‌ زردشت دانا و هوشیار باش )چند بند دیگر از آن منظومه :داران گیان‌داران، جه‌رگ و دل به‌رگه‌ن / گایی پر به‌رگه‌ن گایی بی به‌رگه‌ن که ره‌گ جه ‌هیلین، هیلی جه که‌رگه‌ن / رواس جه رواس ورگه‌ن جه ورگه‌ن(درختان جان دارند،‌ جگر و دلشان برگ است، گاهی پر برگ و گاهی بی‌برگند. مرغ از تخم است، و تخم از مرغ، روباه از روباه است و گرگ از گرگ)وه‌وری وه‌وارو، وه‌وره‌وه‌رینه / وریسه ، بریو چوارسه رینه که‌رگی سیاوه هیلیش چه‌رمینه / گوشلی مه مریو دوی درینه(برفی میباره که برف خوره است، و رسن که پاره شود چهار سر پیدا می‌کند، ماکیان سیاه، تخمش سفید است، ‌دیگچه که سوراخ شد، دو در پیدا میکند).در رابطه با تأثر آیین پیرشالیار از زروان پرستی مقاله &quot;کیش زروانی در ایران&quot; را در اینجا ضمیمه می نمائیم .کیش زروانی یکی از باستانی ترین ادیان ایرانیان است که پس از گذشت هزاران سال دوباره در زمان ساسانیان پایه گرفت و رواج به سزائی یافت.پیروان این کیش،زروان اکرانه را خدای بزرگ و خالق اهورامزدا و اهریمن می دانند.در اوستا چندبار نام زروان در ردیف دیگر ایزدان آمده و از آن به عنوان فرشته زمان بی کران یاد شده است.در اغلب نوشته ها،زروان با صفات اکرانه((Akarana به معنی بی کران آمده که در میتو خرد پازند به &quot;زروان درنگ خدای&quot;و در رساله پارسی علمای اسلام به زمان &quot;زمان درنگ خدای&quot; تعبیر شده است،از این دو صفت پیداست که برای زمان آغاز و انجامی تصور نشده ،آن را همیشه پایدار و به عبارت دیگر قدیم و جاودانی دانسته اند، در زادسپرم فصل یک بند بیست و چهار،زروان به صراحت آفریده اهورامزدا محسوب شده و در ردیف ایزدان دیگر آمده و در خور نیایش خوانده شده است؛ولی پیش از زرتشت به عنوان آفریدگار خالق هستی پرستش می شده است.مغان می گویند:پیش از آنکه آفرینش شروع شود و پیش از آنکه آسمان و زمین و هیچ مخلوقی موجود باشد،در بسیط هستی وجودی حقیقی موجود بود که زروان نام داشت. این زروان خداوند فر یا بخت و اقبال و تقدیر نیز خوانده می شد.وی مدت ۱۰۰۰سال عبادت کرد و قربانی داد تا از او فرزندی به نام ارمیزت(اورمزد،Ormizt) متولد شود که زمین و آسمان و آنچه در آنهاست بیافریند.چون هزار سال بدین منوال سپری شد در دلش اندیشه شک و تردید راه یافت که آیا این قربانی و عبادت و رنج به ثمر خواهد رسید و دارای فرزندی به نام اورمزد خواهد شد؟در حالیکه در اندیشه زروان این تردید راه یافت،ارمیزت،اورمزد و اهریمن را آبستن بود،چون از حال توامان آگاهی یافت با خود گفت،هر یک زودتر بیرون آید شاهی جهان را به او خبر خواهد داد.اورمزد از این اندیشه آگاهی یافته اهریمن را از پندار زروان خبر داد.پس اهریمن شکم پدر را شکافت و خود را در برابر او نمایان ساخت،زروان با شگفتی از او پرسید:تو کیستی؟اهریمن پاسخ داد:من فرزند تو هستم.زروان گفت:فرزند من بایستی درخشنده و دارای بوی خوش باشد،در خالیکه تو تاریک و بدبو هستی.اورمزد خبردار شد فوراً از شکم پدر بیرون آمد و در برابر وی ایستاد،زروان که اورا درخشنده و خوش بو یافت دانست که این پیکر درخشان پسرش است که برای تولدش آنهمه عبادت کرده و قربانی داده بود.پس دسته ای از چوب مقدس که در دست داشت به او داد و گفت:تا کنون من برای زادن تو قربانی می کردم و از این پس تو باید برای من قربانی کنی و فدیه دهی.در این هنگام اهریمن نزد زروان ایستاده گفت:تو عهد کرده بودی که هر یک از ما زودتر بیرون آید و به تو نمایان شود شاهی جهان را به او دهی،اینک بنابر آن پیمان باید مرا شاهی دهی.زروان اورا خطاب کرده گفت:ای موجود پلید؛۹۰۰۰ سال از فرمانروائی بر جهان را به تو می دهم ولی از آن پس فرمانروائی از آن اورمزد است و فرمان و اراده او اجرا خواهد شد.بعد از آن آفرینش شروع شد،آنچه را که اورمزد می آفرید خوب و سودمند بود و آنچه را که اهریمن خلق می کرد زشت و زیان آور.در رساله علمای اسلام درباره کیش زروانی چنین آمده است:&quot;دیگر بدانند در آفرینش جهان و اختران و گردش افلاک و روشنی و تاریکی و نکوئی و بدی که در جهان پدید است،ولی در کتاب پهلوی جهان را آفریده گویند و پیداست که جزء از &quot;زمان&quot; همه چیز آفریده است و آفریدگار زمان را هم گویند زمانه- زمان را که کرانه پدید نیست بالا و پائین پدید نیست همیشه بوده و همیشه باشد.هرکه خردی دارد نگوید که زمانه از کجا آمده پس آتش و آب را بیافرید ،چون به هم رسیدند اورمزد به وجود آمد،زمان هم آفریدگارز بود هم خداوند – پس اورمزد پاک و روشن و خوشبوی و نیکوکردار بود،بر همه نیکوئی ها توانا بود. پس چون فراشیب تر نگرید- در۹۶۰ هزار فرسنگ اهریمن را دید سیاه و گنده و پلید و بدکردار.اورمزد را شگفت آمد که خصمی سهمگین است.اورمزد چون آن خصم را دید اندیشه کرد که مرا این خصم از میان برباید گرفت....(روایت داراب هرمز دیار جلد دوم ص ۶۳ از روایات دستور برزو.)پلوتارخوس در کتاب ایزیس و اوزیرس درباره کیش زروانی که اولین دین ایرانیان بوده می نویسد:که در پنج هزار سال پیش از جنگ تروا گروهی از مردم به دو خدا معتقد بودند و باور داشتند که یکی از این دو،آفریننده نیکی و آن دیگری پدید آورنده چیزهای بد و زیان آور است،اما دسته ای دیگر که زرتشتی هستند آفریننده نیکی ها را خدا و آن دیگری را دیو و شیطان می خوانند.زرتشت یکی ازاین دو نیرو را هرمزد و دیگری را اهریمن خوانده و معتقد بود که هرمزد به روشنی محض و اهریمن(Areimanios) به تاریکی و ظلمت مطلق شبیه است و مهر(Mitres) را واسطه ای بین آن دو می دانست.وی مردم را تعلیم داد که برای هرمزد ، نذور و پیشکش ها گذرانند برای دفع آسیب و بلاها.پلوتارخوس به طور روشن و مشخص سراسر آفرینش را بر اساس اندیشه زروانی اثر فعل دو خدا ،یا دو نیرو تصویر می کند. در برابر واژه ایزد ،Theos،و در برابر واژه دیو ،Daimon،را می گذارد.نام این دو در اوستا یزت(Yazata)و دئو(Daeva)است. دایمون در بنیاد خدائی است با ویژگی های مبهم و غیر مشخص که هر چند با خمیره و سرشت شریری که دارد آفریننده زشتی هاست،اما توانائی آن را دارد که موجودات نیک هم بیافریند.اما آنچه در روایت این مورخ ویژگی دارد،همتوانی و قدرت فعل دو نیروست که در دو قطب مخالف ،رویاروی هم قرار می گیرند و آفرینش ،اثر فعل این دوست.اهریمن به تاریکی و ظلمت و نادانی همانند است و اورمزد به روشنایی و نور.موردی که جلب توجه می کند نقش برابری هرمزد و اهریمن در آفرینش و نیایش مومنان است.آفرینش به دست هردو انجام شده و هردوی آنان مورد احترام واقع می شوند. هرمزد جهت طلب خیر و برکت و اهریمن برای آوردن آفت وشر.یکی از این دو را بر دیگری برتری نیست و از لحاظ قدرت و حیطه عمل یکسانند،چون همزاد هستند.کیش زروانی تا این اواخر چنانکه باید و شاید شناخته نبود و اهمیت چندانی به آن داده نمی شد.اما با پیدا شدن متون مانوی،ارزش و اعتبار و گسترش دین زروانی نیز آشکار گشت.چون در دیانت مانوی،زروان بالاترین خدا و هرمزد پسر او معرفی شده است.اینک دانسته می شود که چنین تفکری به پیروی و اعتبار فکر زروانی است.اما مطالعات و حاصل پژوهشها نشان میدهد که دیانت زروانی دارای ریشه ای قدیمی تر از آن است که تصور می شد.برخی از پژوهشگران بر پایه افسانه ای که بعدها برای زروان ساخته و پرداخته شد،یعنی اینکه اورمزد و اهریمن یا سپنت مئین یئ- وانگره مئین یو هردو گوهر قدیم و خود آفریده و پسران توام زروان هستند،متوجه گاتاها گردیدند.در یک قطعه گاثائی از هردو گوهر همزاد که نماینده خیروشر هستند یاد شده است(گات ها یسنا-هات ۳/۳۰).یکی از پژوهشگران اوستایی متوجه این نکته شده و استنباط خود را با افسانه زروانی تحلیل کرده است.دانشمندان علم کلام مزدائی با پدید آوردن کیش زروانی ،راهی در تحلیل و بررسی متافیزیک مزدائی گشودند و گفتند:اهورامزدا و اهریمن ،توامان خدای بزرگ ،یعنی زروان بیکرانه هستند.یونکر بر این باور است که اشاره گاثائی دلیلی است برکهن بودن این اندیشه و مساله زروانیسم که در عصر اشکانی و ساسانی موضوعی تازه ای نبوده است بلکه بازگشت و عطفی بوده به یک اصل کهن.(کتاب فرهنگ نامهای اوستا جلد دوم صفحات ۳۵ و ۶۳۴ و کتاب آغاز دیانت زرتشتی تالیف مولتن ص ۳۴۹).آنچه مسلم است از روزگاران باستان ،حتی خیلی پیش از زرتشت ،کیش زروانی شناخته شده و رواج داشته است.برخی از پژوهشگران زروان را با برهما و کرونوس و ساتورن یکی دانسته اند.زروانیان نیز به نوعی قیامت معتقد بوده اند و سر انجام عالم را فانی دانسته اند.دین زروان در زمانی منحصر بفرد بود و بعد از آن همراه با مهر پرستی در میان آریائیان رواج کامل یافت.ولی پس از ظهور زرتشت و تعالیم او دین زروانی تقریبا منقرض شد و در زمان اشکانیان دوباره پا به منصه ظهور گذاشت تا آنجا که دین زرتشتی را تحت الشعاع قرار داد و مغان زروانی با موبدان زرتشتی به رقابت پرداخته علیه یکدیگر تبلیغ کردند. ظهور مجدد کیش زروانی یکی از جلوه های فلسفی آئین زرتشتی بود که در عصر اشکانی علم مزدائی را بنیان نهاد.این کوششی بود برای داخل کردن عناصر فلسفی ،اولویت زمان و قدمت آن بود که در هیات خدای بزرگ جلوه گر شد.اگر وجود خدائی لازم می بود که یکتا باشد،ازلی و ابدی باشد،هیچ نوع تجسمی را ارائه ندهد و صفات و کرداری نداشته باشد و به هر حال همه مشخصات خدائی را داشته باشد تا مورد توجه و اعتماد همگان قرار گیرد،جز زروان اکران (زمان بی کران)چه چیزی می توانسته معرفی گردد؟از طرفی دیگر به گونه منطقی در چنین تفکری،مساله خیروشر حل می گشت (خیر و شر همانها بودند که از شکم زروان متولد شدند و گاه چیرگی ازآن بود و زمان قصد مستقیمی در پیدائی هیچ یک از این دو نداشت). </description>
                <category>Prince Persia</category>
                <author>Prince Persia</author>
                <pubDate>Tue, 28 May 2019 23:37:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمیار</title>
                <link>https://virgool.io/@princepersia666313/%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%B1-bsusub40mbhe</link>
                <description>سمیار در شبلغت نامه دهخداسمیار. [ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان رودبار بخش معلم کلایه ٔ شهرستان قزوین . دارای 551 تن سکنه است . آب آن از چشمه سار. محصول آنجا غلات ، بنشن ، انگور، بادام و شغل اهالی زراعت است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).معرفی و مسیر رسیدن به سیمیارروستای سیمیار یا سمیار از روستاهای بخش رجایی دشت شهرستان رازمیان استان قزوین می باشد این روستا از شهرستان قزوین به طرف شمال شرقی قزوین یعنی جاده رودبار الموت را باید بپیمایید بعد از روستای کورانه،میانبر،رشتقون،رزجردبه بالای ارتفاعات همان قهوه خانه مرحوم شفیع(بابا اکبر شاهی) میرسید با اندکی ادامه راه به آخرین مرحله ارتفاعات که همان راهدار خانه قسطین لار میباشد رسیده اید تا اینجا 30تا31 کیلومتر راه آسفالته رادرظرف سی تا چهل دقیقه طی کردید خدا قوت بدهد. اینجا فشار هوا کاملا محسوس هست مواظب تغییر ناگهانی در وضعیت جسمی خودتان باشید .دقیقاپشت ساختمان راهدارخانه قسطین لار دست راست به طرف شرق باید ادامه مسیر بدهید. ادامه مسیرجاده خاکی و پر پیچ و خم هست .راه کوهستانی ولی تقریبا رعایت سرعت و دقت را بفرمایید مشکلی ندارد.اما ایامی که باران می بارد یا زمین گل وشل هست باید خیلی مواظب باشید.زیرا احتمال سریدن ماشین زیاد هست .مسافر گرامی شما باید تا روستای سیمیار دقیقا 17کیلومتر را بپیمایید این هفده کیلومتر 30 تا 45 دقیقه زمان می برد تا به سیمیار برسید در این فاصله و زمان هیچ روستایی در مسیر شما نیست باید همه جوانب سفر را در نظر بگیرید.از شهرستان قزوین تا روستای سیمیار 47تا48کیلومتر فاصله می باشد که 30 تا31کیلومتر آن آسفالت هست 16تا17 کیلومتر آن خاکی میباشد کلا باید یکساعت تا یک ونیم ساعت برای خودتان زمان در نظر بگیرید.</description>
                <category>Prince Persia</category>
                <author>Prince Persia</author>
                <pubDate>Tue, 28 May 2019 23:29:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پلکانی به بهشت stairway to heaven</title>
                <link>https://virgool.io/@princepersia666313/%D9%BE%D9%84%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-stairway-to-heaven-ib2zyiumubwm</link>
                <description>  https://www.tarafdari.com/sites/default/files/contents/user308486/content-sound/09.led_zeppelin_-_stairway_to_heaven.mp3 &quot;پلکانی به بهشت&quot; یک اثر بسیار پیچیده , با آهنگسازی فوق العاده ,سولوی شاهکار و پراز آرایه ها و اصطلاحات ادبیست:There&#x27;s a lady who&#x27;s sure all that glitters is goldAnd she&#x27;s buying a stairway to heavenWhen she gets there she knows, if the stores are all closedWith a word she can get what she came forOoh, ooh, and she&#x27;s buying a stairway to heavenاین بخش به همراه عمده ی بخش های این اثر درباره ی بانویی است که فکر میکند هرچیزی را میتواند با پول بخرد و خوشبخت باشد , و حتی میخواهد &quot;پلکانی به سوی بهشت&quot; را از راه مادی به دست آورد !برایش مهم نیست که چه موانعی در سر راه اش قرار دارد , چرا که مطمئن است با مادیات تمام این موانع بر طرف میشوند. ولی در ادامه نصیحت هایی را برای این بانو دارد ...There&#x27;s a sign on the wall but she wants to be sure&#x27;Cause you know sometimes words have two meaningsIn a tree by the brook, there&#x27;s a songbird who singsSometimes all of our thoughts are misgivenهمیشه افکار ما درست نیستند و گاهی اوقات علائم و راهنما هایی که در زندگی خود میبینیم میتوانند دو معنا داشته باشند ! همانطور که در کنار درخت و جویبار ها با شنیدن آواز پرندگان آنقدر مدهوش میشویم که ممکن است متوجه برخی حقایق نشویم یا اشتباها از اطراف خود برداشت کنیم . مانند این بانو که مدهوش مادیات است و همه چیز را طلا میبیند..There&#x27;s a feeling I get when I look to the westAnd my spirit is crying for leavingIn my thoughts I have seen rings of smoke through the treesAnd the voices of those who stand lookingدر ادبیات انگلیسی &quot;به سوی غرب رفتن&quot; نماد آزاد شدن و رهایی ست ! به سوی غربی که بهشت در آنجا قرار دارد , جایی که طبق تصوراتمان حلقه های ابر درختان را در بر گرفته اند و صدای خنده از همه جای آن به گوش میرسد .(پلنت از طرفداران سری کتاب های &quot;ارباب حلقه ها&quot; بود و در آخر این کتاب دو هابیت یعنی فرودو و بیلبو برای آزادی به غرب میروند)And it&#x27;s whispered that soon, if we all call the tuneThen the piper will lead us to reasonAnd a new day will dawn for those who stand longAnd the forests will echo with laughterدر گوش هایمان همیشه نجوایی ست برای باور به اینکه اگر خودمان بخواهیم و گوش به زنگ باشیم &quot;هدایتگر واقعی&quot; ما را به مقصد نهاییخواهد برد , و زندگی جدیدی را برای ما به ارمغان خواهد اورد و آنگاه درختان نیز با صدای بلند به خنده خواهند پرداخت . این بخش علاوه بر اشاره به رسیدن به بهشت باز هم برگرفته از کتاب ارباب حلقه هاست .خندیدن درختان سخنگوی &quot;جنگل Fangorn&quot; , سر سپردن به &quot;گندالف&quot; جادوگر پیر برای رسیدن به مقصد نهایی و ...If there&#x27;s a bustle in your hedgerow, don&#x27;t be alarmed nowIt&#x27;s just a spring clean for the May queenYes, there are two paths you can go by, but in the long runThere&#x27;s still time to change the road you&#x27;re onAnd it makes me wonder&quot;اگر برایت سختی و تاریکی در راه پیش آمد ,دل سرد نشو ! چون این مانند شبی تاریک است که از پس آن به زودی سحر خواهد رسید&quot; (یک ضرب المثل و اصطلاح قدیمی)همواره هر شخص در زندگی بر سر دوراهی خوب و بد قرار میگیرد ,هیچگاه برای انتخاب راه درست و بیرون آمدن از راه اشتباه دیر نیست. و این از جذابیت های زندگی ست.Your head is humming and it won&#x27;t go, in case you don&#x27;t knowThe piper&#x27;s calling you to join himDear lady, can you hear the wind blow, and did you know?Your stairway lies on the whispering windای بانو (و سایر افراد مشابه او) ذهن ات برای رهایی و رسیدن به بهشت مورد نظرت تقلا میکند , ولی هیچ گاه نمیرسد ! چرا که نمیدانی راه ات اشتباه است ( و همه چیز با مادیات به دست نمی آید) و این پلکانی که تو به دنبالش هستی بر روی باد هواست و ناپایدار است !هدایت گر واقعی تو را میخواند .. به او بپیوند !And as we wind on down the roadOur shadows taller than our soulThere walks a lady we all knowWho shines white light and wants to showHow everything still turns to goldAnd if you listen very hardThe tune will come to you at lastWhen all are one and one is allTo be a rock and not to rollوقتی که در مسیر زندگی راه برمیداریم ,سایه های مان از روح های مان کوچکتر است به این معنا که همه ی ما گاهی اوقات کوته فکرانه عمل میکنیم , همانند این بانوی داستان ما که فکر میکرد همه چیز طلا و ثروت است ,و چگونه مادیات جلوی چشمانش را گرفته بود غافل از معنویات زندگی. ولی اگر در این راه زندگی هشیار باشیم ,ندا از سوی هدایت گر به سویمان خواهد آمد , که رهایی پیدا کنیم , به خودمان تکانی بدهیم ( Rock) و بیهوده نچرخیم (Roll)(برگرفته از Rock &#x27;n roll)-پلکانی به بهشت به منظور حالتی از جستجوی در روح، سفری در یک شبه‌ افسانه، کفری در مسیر موسیقی اجرا می شود. گیتار کلاسیک و ترانه آن شاعران دوران رمانتیک را یاد آور می‌شوند، انگار طبیعت خودش به صدایی تبدیل شده و از دور حقیقت و راستی را برایمان نجوا می کند. مضمون کلیدی آهنگ، سفری در جستجوی مفاهیم جهانی پر از ابهام است، همراه با تحولی ثابت که در آهنگ برجسته شده و به دنبال صدایی مناسب می گردد. وقتی که این صدای مورد نظر انگار نهایتاً در اوج گرفتن تک نوازی گیتار جیمی پیج ظاهر می شود. که تقریبا از دقیقه شش آهنگ شروع به نواختن می کند و با حالتی روحانی و باشکوه شبیه به موسیقی افتتاحیه مراسم ها همراه می شود. انگار که این آهنگ می خواهد کانال و ارتباطی با روح نوعی خدای گیتار ایجاد کند. سپس انرژی آهنگ افسانه‌ای و باورنکردنی می شود: رابرت پلنت یک هشت بند از ترانه را در اوجی بالاتر می خواند، گیتار ملایم‌تر می شود، بخش ضرب آهنگ آن نامرتب و تند می شود. آهنگ چندان مربوط به پیج به عنوان نوازنده ای منفرد نیست و بیشتر بر اساس گروهی است که با انرژی پیج نمایش می دهد. به قول سوزان فاست موسیقی شناس، جهشی از کاری انفرادی به اثری گروهی دیده می‌شود. سپس به نحوی انگار صدای هوی متال زیاد خوب نیست، رابرت واسلر می گوید: « ایزدانگاری/آخرالزمانی ناگهان از هم شکسته می شود، آهنگ با صدای پلنت بدون هم خوانی پایان می یابد، با بازگشتی به تاثیرگذاری و ایجاد حس اندوه و تنهایی از آغاز آهنگ همراه می شویم.» ما می‌مانیم وصدایی مبهم، البته همراه با حسی قوی از معنا و تشریفات که از تقابل و عدم پذیرش موسیقی پاپ امروزی (و مذهب سنتی) موجود در ترانه های متال و افسانه ای می توانیم ببینیم. در این صدای ضدفرهنگی، گشتن به دنبال معنا «در غرب» و از «مرغ نغمه‌خوانی که می خواند» حداقل اطمینانی رمانتیک وجود دارد که شامل برخی جنبه‌های روحانی است، چیزی که می‌توان از طریق غرش، احساسات و عرفان موجود در راک تجربه کرد. </description>
                <category>Prince Persia</category>
                <author>Prince Persia</author>
                <pubDate>Tue, 14 May 2019 17:18:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیطان/هفت</title>
                <link>https://virgool.io/@princepersia666313/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%81%D8%AA-mqz8flzouzmy</link>
                <description>به نام اهورا مزدا پروردگار یکتاشیطان/هفتآغازاو موجودی بود ملعون. به باور غیر، سرشار از پستی، پلشتی و پلیدی. او آن بود که بر انسان سجده نکرد، او آن بود که بود و هست و... . از عرش برین و فردوس ایمن رانده شده و از رحمت و حکمت پروردگاری جز قهر اهورایی چیزی نصیبش نشده بود. او قسم یاد کرد که تا قیام قیامت شرک بورزد و دروغ و تفرقه را بسط و انتشار دهد و قوم اشرف مخلوقات را از هم بپاشاند و نابودی مطلق را برای آنها به ارمغان آورد و آنها را به تباهی بکشاند. او ابلیس زمان شیطان رجیم اهرمن سیاه اژدهاصفت بود و هست.او در هر ملت، قوم، خاندان و کشوری با ظاهری متفاوت ظاهر می‌شد و هر کسی را با بهانه و وعده و وعیدی فریب می‌داد و او را در راه خود همراه می‌کرد و به زشتی گناه می‌آلود و این کار را با زیبا آراستن و خوب جلوه دادن آن گناه انجام می‌داد و مردم این کرۀ خاکی را از راه به در می‌کرد. او هر که را که ساده‌لوح و سطحی‌نگر می‌یافت به هر خدعه و تزویری می‌فریفت.روزی گذر شیطان به مردی یکتاپرست افتاد که هیچ گناهی تا به آن زمان مرتکب نشده بود، دروغ را بدترین گناه می‌دانست، صداقت را بر هر چیزی رجحان می‌داد و چیزی جز راستگویی را بهترین صفت انسان کامل نمی‌دانست. او هفت چیز را گناه کبیره به حساب می‌آورد که آن هفت گناه اینها بودند: 1. شکم پرستی، 2. طمع، 3. تنبلی، 4. شهوت، 5. غرور، 6. حسادت و 7. غضب. در قاموس او دروغ‌گویی سر منشأ این هفت گناه کبیره قرار داشت.او مردی جوان، خوش‌اندام و بسیار زیبا به نام «شهزاد» بود که همیشه در رفتار و اخلاق نیکو شهرۀ شهر بود. سال‌های سال گذشت و ابلیس به هر دری می‌زد تا شهزاد را به گناه بیالاید، ولی نتوانست تا اینکه فهمید تنها راه به گناه آلودن او اینست که از هفت گناه کبیره، که خود به آنها اعتقاد داشت، علیه خود او استفاده کند. روزها و ماه‌ها گذشت و اهرمن به هر تدبیری که می‌اندیشید تا او را به دام بیندازد کارگر نمی‌افتاد. تا اینکه جنگی بین کشور شهزاد و کشور همسایه در گرفت. شهزاد هم که فردی وطن‌پرست و میهن‌دوست بود، برای دفاع از خاک و ناموس و کشورش به جنگ رفت. فضای جنگ که فضایی مقدس، خدایی، اهورایی و پاک بود جایی برای حضور شیطان نگذاشته بود و در آن روزها خبری از وسوسه‌های شیطانی و آیات گمراه‌کننده‌اش نبود.مدتی مدید از جنگ می‌گذشت و هنوز چند سالی بود که ادامه داشت تا اینکه شهزاد با یکی از صمیمی‌ترین هم‌رزمانش در یک عملیات خونین محاصره شدند، ولی حاضر به تسلیم نشدند و تا سر حد مرگ جنگیدند و تا جان در بدن داشتند به مبارزه ادامه دادند تا رسیدن نیروی کمکی دشمن را به عقب برانند، ولی در همین حین دوست و هم‌رزم شهزاد تیر ‌خورد و زخمی بسیار عمیق برداشت و همین زخم سبب مرگ او شد. این اتفاق باعث شد که شهزاد بسیار خشمگین شود.علت خشم زیاد او این بود که چرا تیر به او، که فردی تنها و بی‌کس بود و کسی در انتظارش نبود، برخورد نکرد و به دوستش الیاس که همسری زیبا و فرزندی در راه داشت، برخورد کرد. الیاس در آخرین لحظات مرگش فقط از شهزاد سه چیز خواست که هرگز دروغ نگوید و از هفت گناه کبیره همواره دوری جوید و از همسر و فرزندش مراقبت کند. شهزاد کلاه آهنی خود را از سر برداشت، دست بر زخم الیاس گذاشت و فقط اشک ریخت و به حرف‌های او گوش فرا داد تا اینکه الیاس در آغوشش جان سپرد.شهزاد در همان لحظه یکی از بدترین گناه‌هایی را، که به دوری از آن اعتقاد داشت، انجام داده بود؛ یعنی دروغ و اینکه تصمیم گرفت پس از مرگ الیاس تسلیم شود تا زنده بماند و اسیر شود تا بعد از جنگ از خانوادۀ الیاس مراقبت کند، ولی در همان لحظه شیطان به هیبت فرماندۀ شهزاد درآمد و او را صدا زد. به طوری که صدایش شهزاد را از آن حال درآورد و در گوش او شروع به نجواهای وسوسه‌وار شیطانی کرد و گفت: «چه آرام و راحت نشسته‌ای بس که دشمن به شما داره نزدیک می‌شه. پاشو سرباز به خودت بیا. تو مثل اینکه حالیت نیست چه خبره؟ چرا با مهربانی با دشمن می‌جنگی؟ غضب تو کجا رفته؟ با غضب بر دشمن بتاز و او را تار و مار کن و بهش امان نده. حمله... !»شهزاد کلاه آهنی خود را برداشت و بر سر گذاشت و خشمگین و غضبناک دست به اسلحه برد و همۀ دشمنانش را با غضب به گلوله بست و هیچ‌یک را زنده نگذاشت و همه را به طرزی فجیع به هلاکت رساند تا اینکه یک آن به خودش آمد و فهمید که فریب شیطان را خورده و گناه کبیرۀ «غضب» را انجام داده است، ولی دیگر دیر شده بود چون که در همان لحظه ناگهان از سمت دشمن یک نارنجک دستی به سمت او پرتاب شد و ترکش‌هایش در کتف، سر و کمر او جای خوش کردند و باعث شدند که کلاه آهنی شهزاد شکافته شود و باعث زخمی شدن پشتِ سرش و نابینایی او شد و بعد از خونریزی شدید باعث بیهوش شدنش گردید.شهزاد که بیهوش شده بود در بیهوشی رؤیاهایی عجیب دید، که می‌دانست بی‌ربط با گناهی که انجام داده بود، نیستند. این وقایع همه در روز دوشنبه برای شهزاد اتفاق افتاده بود. او در رؤیاهایش مردی را دید که سینۀ خود را شکافته است. زنی برهنه را دید که بدنش تبدیل به بدن یک عنکبوت شده بود و تصویر انسانی را دیده بود که سر خود را در دست گرفته است و دیگر هیچ چیز به یاد نیاورد.سال‌ها از این وقایع گذشت و شهزاد دائماً در طلب آمرزش از اهورامزدا بود و مراقبت از فرزند و همسر دوست عزیزش را بر عهده داشت و از ابلیس و هفت گناه کبیره پرهیز می‌کرد. تا اینکه شهزاد مردی میانسال و 50 ساله شد که در حال بازنشسته شدن بود و جایگاه شغلی‌اش را، که پزشکی قانونی یک مرکز تحقیقاتی بود، به پسر جوانی به اسم سهراب واگذار کرد.طی این سال‌ها شهزاد دائماً در حال ندامت کردن خود بود و دائم به این فکر می‌کرد که روحش از سوی پروردگار مطلق جهانیان لعنت شده و برای همیشه از درگاه او رانده شده است و برای او جایگاهی در جهنم تعیین شده است. او مدتی بود که با سهراب کار می‌کرد و می‌دانست که سهراب زیاد آدم معتقدی نیست و یکی از بدی‌هاش این بود که همیشه فکرش منحرف بود و یک دفترچه داشت که در آن نقاشی‌های زنان برهنه را می‌کشید. شهزاد طی این سال‌ها ازدواج نکرده و مجرد مانده بود؛ زیرا فقط یکبار عاشق دختری شده بود که آن دختر او را دوست نداشت و با کسی دیگر ازدواج کرد و همیشه شهزاد علت این اتفاق را به سبب روح نفرین‌شده‌اش می‌گذاشت و باور داشت گناهی که انجام داده بود او را تبدیل به یک انسان ناسازگار کرده است.سهراب پسر جوانی بود که به تازگی شروع به کار کرده، اما به‌طور حرفه‌ای مشغول به کار شده بود. او به تازگی با یک دختر زیبا ازدواج کرده بود و برای ساختن زندگی جدیدشان با هم به پایتخت آمده بودند. طی این مدت شهزاد و سهراب با هم رفیق‌های خوبی شده بودند.یک شب همسر سهراب ـ مریم‌ ـ شهزاد را برای شام به خانۀ خودشان دعوت کرد تا بیشتر با هم آشنا شوند. آخر وقت کاری شهزاد و سهراب با هم به سمت خانۀ سهراب به راه افتادند. وقتی که به خانه رسیدند سهراب، مریم را بازنده خطاب کرد و به او سلام داد و مریم هم سهراب را دیوانه خطاب کرد و به او سلام داد و از آشپزخانه بیرون آمد و او را بوسید و سهراب هم او را بوسید.در خانه پر بود از تصاویر نقاشی‌های زیبا و پر مفهوم و بسیار آشنا برای شهزاد که به خاطر نمی‌آورد کجا آنها را دیده است. وقتی مریم اسم کوچک شهزاد را از او پرسید از آن اسم خیلی خوشش آمد و از آن تعریف کرد که اسم قشنگی است. زوج جوان بچه نداشتند، ولی در عوض سه سگ بزرگ داشتند که خیلی آنها را دوست داشتند. سهراب به محض رسیدن به خانه شروع به بازی با آنها کرد و این باعث ایجاد فرصتی مناسب برای شهزاد شد تا خانۀ سهراب را بررسی کند و با همسر او کمی گپ و گفتگو داشته باشد. شهزاد از طریقۀ آشنایی مریم و سهراب پرسید و مریم جواب داد: «از دوران دانشگاه با هم آشنا شدیم. من رشتۀ حقوق می‌خوندم و اون رشتۀ بررسی جرایم. من وکالت رو ادامه دادم و وکیل شدم و سهراب کالبدشکافی رو ادامه داد و پزشک قانونی شد، ولی از همون اولش مثل دو تا عاشق و معشوق بودیم.»شهزاد در جواب گفت: «این روزها علاقه و تعهد خیلی کمیاب شده.»در هنگام صرف شام سهراب آبجو نوشید، ولی شهزاد درخواست شراب سرخ کرد.بعد از شام شهزاد برای رفتن به خانه‌اش آماده شد و سهراب از او درخواست کرد که شهزاد را به منزلش برساند، ولی شهزاد درخواست او را رد کرد و به تنهایی راه برگشت به خانه را طی کرد.همان شب شهزاد رؤیایی را، که سی سال پیش دیده بود، دوباره دید، ولی با این تفاوت که این بار همۀ تصاویر واضح‌تر بودند. صبح فردای همان شب که روز سه شنبه بود شهزاد دائماً به این فکر می‌کرد که چرا دوباره این خواب را با این وضوح دیده است. تا اینکه به یاد آورد که حتماً دوباره شیطان در حال چیدن توطئه‌ای دیگر برای فریفتن انسان‌های اطراف شهزاد است تا آنها را به گناه بیالاید و پروردگار یکتا به وسیلۀ این خواب خواسته است که به شهزاد هشدار بدهد.1. شکم‌پرستیهمان روز برای شهزاد و سهراب یک جنازه برای کالبد شکافی آوردند. بستگان جسد نیز برای شناسایی جسد آمدند، که در میان آنان مردی چاق، ولی خوشرو و خندان حاضر شد که جنازه را ببیند و شناسایی کند. در همان لحظه اتفاقی عجیب افتاد و دوباره بعد از سی سال به شهزاد شُکّی عظیم وارد کرد.شهزاد درون آن مرد چاق را دید که خونین است و در حال خوردن تکه‌هایی از گوشت بدن خود است. آن مرد بر روی صندلی با غل و زنجیر بسته شده است و مردی با هیبتی وحشتناک در حال بریدن تکه‌هایی گوشت از بدن اوست و در ظرفی بر روی میزی در مقابل او می‌گذاشت و او همچنان که آه و ناله می‌کرد و اشک می‌ریخت به خوردن ادامه می‌داد و هر لحظه چاق‌تر می‌شد و رگ‌های خونی‌اش در حال سیاه شدن و در حال ترکیدن بودند.در همان لحظه شهزاد به یاد خوابی افتاد که دیده بود و مطمئن شد که با این صحنه بی‌ارتباط نیست و باید شیطان در پی به دام انداختن این مرد به وسیلۀ گناه «شکم‌پرستی» باشد. چون در همان دم به یاد این جمله افتاد: «مشقت و سختی کشیدن راهیست برای نجات از جهنم و رسیدن به روشنایی بهشت گمشده.»بعد از آنکه مرد چاق با خونسردی تمام جنازه را شناسایی کرد و آمادۀ امضا کردن مدارک مربوط شد؛ شهزاد از او در مورد شغل و زندگی‌اش پرسید تا بفهمد که چگونه ابلیس او را گول خواهد زد و به انجام گناه وادار خواهد کرد. سرانجام فهمید که کار اصلی آن مرد چاق رباخواری و نزول‌خواری است و هر روز با استفاده از این کار بر مالَش می‌افزاید و هر شب با پولی که از این راه به دست می‌آورد مهمانی‌هایی در خانه‌اش به پا می‌کند و خودش از همه بیشتر بر سر میز غذا می‌خورد.اینجا بود که شهزاد رابطه را درک کرد و فهمید که شگرد شیطان برای فریفتن آدم‌ها چگونه است. پس از آن شهزاد تصمیم گرفت که آن مرد چاق را از آن کار منصرف کند و او را از دسیسۀ شیطان مطلع سازد، ولی هیچ فایده‌ای نداشت و هر چه تلاش کرد کارگر نیفتاد و مرد چاق به راه خود ادامه داد و شهزاد همان صحنه‌ها را که برای او دیده بود دوباره دید؛ دید که در صحرایی تک و تنها در حال خوردن تکه‌هایی از گوشت بدن خودش است که از کنار ران‌هایش بریده می‌شدند.2. طمعیک هفته از این ماجرا گذشت و شهزاد دائماً منتظر این بود که نفر بعدی را پیدا کند و او را زودتر، از اینکه مرتکب گناهی شود، مطلع سازد. در روز چهارشنبه یکی از بدنام‌ترین، ولی بهترین وکلای مدافع شهر برای رسیدگی و بررسی پرونده‌ای به پیش شهزاد آمد. از همان بدو ورود حسی غریب به شهزاد دست داد که برایش ناآشنا نبود.تصویری که شهزاد از آن وکیل دید این بود که مردی دو زانو نشسته است و نیم کیلو از تیکه‌های گوشت جسدش، نه کمتر و نه بیشتر کنده می‌شود. نه غضروفی، نه استخوانی، و فقط گوشت لخم و لخت جسد از بغل‌ها و پهلوها و اطراف شکم او بریده و در ترازویی قرار داده می‌شود.با دیدن این صحنه شهزاد به یاد گناه «طمع» افتاد که «تاجر ونیزی» نیز آن را انجام داده بود و داشت با انجام این کار قاتل را موعظه می‌کرد و تنبیه می‌کرد و کارش را انجام می‌داد و بعد او را آزاد می‌کرد، ولی برای وکیل مدافع داستانِ ما آزادی‌ای در کار نبود. علت آن هم این بود که همۀ گناهکاران اصلی با تعلیم و تربیت بسیار شدید مذهبی، اما از راه‌های بسیار غلط پرورش یافته بودند.این گناه شبیه گناه‌هایی بود که در موعظه‌های قرون وسطایی استفاده می‌شده است و بر اساس هفت تقوای اصلی و هفت گناه مرگبار بوده و به عنوان ابزاری برای تعلیم به کار گرفته می‌شده است. موعظات کفارۀ گناهان کسانی بود که از گناهی که انجام داده‌اند پشیمان بودند، ولی نه به دلیل دوست داشتن خدا؛ بلکه به سبب ترس از جهنم. شیطان داشت با این کارش مردم را تهدید می‌کرد.آن شب شهزاد همۀ قضایا را برای سهراب تعریف کرد و به او گفت که چه اتفاقی افتاده است و سهراب گفت: «این مثل جمع کردن تکّه‌های یک معمّاست و شبیه جمع‌آوری الماس در جزیره‌ای خشک و بی‌آب‌وعلف می‌ماند. خیلی‌ها کشته می‌شوند بدون اینکه از قاتل انتقام گرفته شود.»شهزاد متوجه حرف سهراب شد که می‌بایستی از شیطان انتقامی سخت گرفت، با او جنگید، او را شکست داد و به زانو درآورد. این حرف‌ها و فکرها که در خانۀ شهزاد رد و بدل می‌شد باعث شده بود که شهزاد حواسش به تابلوی روی دیوار خانه‌اش بیش از پیش جلب شود. تابلو عکسی بود که به طور نامعلوم برعکس شده بود. تابلویی که از کتابی الهام‌بخش الهام گرفته بود. تابلویی از برزخ، که دانته و رفیقش، از تپه‌ای بالا می‌روند و گناه‌ها را نگاه می‌کنند و هفت طبقۀ برزخ را رد می‌کنند، اما چیزی که به یاد شهزاد می‌افتد این است که در آن هفت طبقه غرور اوّل می‌آید و نه شکم‌پرستی.3. تنبلیفردای آن روز که چهارشنبه بود سهراب و شهزاد در وقت ناهار در مورد همان موضوع حرف می‌زدند که فردی وارد سالن غذاخوری شد که سر و وضعی شلخته و نامنظم داشت. دوباره حسّی عجیب به شهزاد دست داد و فهمید که می‌بایست این شخص بعدی باشد و حتماً در شرف انجام گناهی است پس باید قبل از آنکه مرتکب گناهی شود او را مطلع ساخت و با شیطان به جنگ پرداخت.وقتی که شهزاد به آن مرد نزدیک می‌شد در یک آن همه جا سیاه شد و شهزاد خود را در صحرایی بی‌آب‌وعلف دید که تنهای تنهاست و آن مرد با حالت زخمی، لاغر و درمانده روی یک تخت خوابیده است و آخرین لحظات زندگی‌ش را سپری می‌کند. شهزاد سعی می‌کرد که به او کمک کند، ولی هر بار یک شبح سیاه او را از انجام کارش باز می‌داشت. به ناگاه سر و کلۀ مردی بسیار زیبا و مهربان از ناکجاآباد پیدا شد.آن مرد به شهزاد گفت: «آدم‌ها به هر چیزی که حقشونه می‌رسن». شهزاد متوجه منظورش نشد و نفهمید این اولین برخورد او با شیطان بود، که مدتی بود خود را برای جنگ با او آماده ساخته بود، ولی چه سود که این همه انتظار و سعی و تلاش بی ثمر شد! چرا شهزاد این ابلیس هزار چهره را نشناخت!؟اینجا بود که شهزاد به خود آمد و دید که سهراب کتفش را تکان می‌دهد و صدایش می‌زند چرا که فهمیده بود شهزاد دوباره به خلسه رفته است. شهزاد همه چیز را برای سهراب تعریف کرد و سهراب خواست داستانی در مورد یکی از دوستانش تعریف کند که به یکباره همه جا را نوری سفید و خیره‌کننده فراگرفت و به یکباره نیز محو شد و سهراب فراموش کرد که کدام دوستش بود که داشت از او خاطره تعریف می‌کرد!شهزاد بعد از مدتی که متوجه قضیه شد و فهمید که آن شخص شیطان بوده و در چند قدمی او بوده و می‌توانسته است او را به چنگ بیاورد به کار خودش افسوس خورد و به خود گفت: «این آدمی است که به احساسات خودش تسلط کامل داره و باز هم در مقابل وسوسه‌های شیطانی این طور رفتار می‌کنه.» شهزاد دوباره آن هفت گناه را به خاطر آورد و یادش افتاد که این هم سومین گناه بود یعنی گناه «تنبلی» که آن مرد بیچاره داشت گرفتارش می‌شد و باز هم کاری از دست شهزاد بر نمی‌آمد.سهراب که این طور دید گفت: «اینا داره همه‌اش تبدیل به دیوونه‌بازی‌های یک موجود دیوانه می‌شه که داره تو دنیای مدرن مرتکب جرم و جنایات تقدیس‌گرایانه می‌شه.» شهزاد فوراً در پاسخ به این حرفش گفت: «اینکه مجرمی رو دیوانه خطاب کنی موجب کمک کردن به اون برای معاف شدن و مبراسازی اون از مجازات و کیفر اون گناه می‌شی.» سهراب از شنیدن این حرف بسیار جا خورد و به اشتباه گفتارش پی برد.4. شهوتچند هفته بعد روز پنج‌شنبه شهزاد در خانه‌اش نشسته بود و مشغول مطالعۀ کتابی بود که زنگ خانه‌اش به صدا درآمد. این برایش خیلی عجیب بود چرا که او یک فرد تنها بود و کسی را نداشت که این موقع از روز با او کاری داشته باشد. وقتی در را باز کرد دید که دختری جوان، زیبا و بسیار خوش‌اندام پشت در آشفته و پریشان ایستاده است و منتظر اینست که در برای او باز شود.به محض باز شدن در، دختر به داخل خانه ـ باغ شهزاد جست زد. شهزاد که با دیدن این صحنه شُک‌زده شده بود فقط توانست از دختر بپرسد: «چی شده دختر؟» دختر من‌ّومن‌کنان گفت: «آقا تو رو خدا یه چند روزی رو به من تو خونتون پناه بدین. منو می‌خوان به زور به یه آدم عوضی بدن که هر کاری که فکرشو بکنی ازش برمی‌آد. خواهش می‌کنم کمکم کنید.» شهزاد که هنوز بهت‌زده به دخترک نگاه می‌کرد بدون اینکه چیزی بگوید در خانه را بست و دختر را به داخل خانه برد.سپس شهزاد به داخل آشپزخانه رفت و برای دخترک زیبا یک لیوان قندآب درست کرد. دخترک قندآب را خورد، کمی حالش بهتر شد و نفسش جا آمد و گفت: «آقا خیلی ممنون. خیلی لطف کردین. من فقط امشب رو اینجا می‌مونم بعد فردا صبح می‌رم.» شهزاد گفت: «نیاز به تشکر نیست تا هر وقتم خواستی می‌تونی اینجا بمونی کسی اینجا کاری به کارت نداره. من تو این خونه تنها زندگی می‌کنم. فقط درست برام توضیح بده ببینم که چی شده چه اتفاقی افتاده؟ شاید بتونم کمکت کنم.»دخترک تعریف کرد که آن مردی که می‌خواهند او را به او بدهند در اصل یک مرد بدکاره است که کارش این است که دختران جوان زیبا را در عوض دادن پول به والدینشان یا شوهرهای معتادشان از آنها می‌خرد و از آن دخترها به عنوان فاحشه استفاده می‌کند و از این راه پول درمی‌آورد. شهزاد پس از اینکه حرف‌های دختر را گوش داد اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: «ما چه عروسک‌های مریض و مزخرفی هستیم که بر روی صحنه‌ای رقت‌انگیز در حال رقص هستیم. از رقصیدن چه فایده یا لذتی می‌بریم؟ هیچ محبتی در جهان نیست. این کارها رو با ندوستن اینکه ما هیچی نیستیم می‌کنیم. ما چیزی نیستیم که قرار بوده باشیم.»دختر که چنین دید گفت: «تو این دنیا، مردم قهرمان نمی‌خوان، اونا فقط تلویزیون و همبرگر و یکم بازی می‌خوان حالا هر کی به یه نوعی... .»شهزاد و دختر جوان در همین حال و هوا بودند و داشتند صحبت می‌کردند که به یکباره صدایی شبیه به اینکه یک چیزی از جایی به پایین بیفتد به گوش رسید و بعد صدای باز شدن در شنیده شد. شهزاد تا آمد به خود بیاید ببیند که چه شده است و چه اتفاقی دارد می‌افتد دید که چند مرد مسلح وارد خانه شدند. مردی گنده و قوی‌هیکل، که بیشتر شبیه به یک غول بود تا یک انسان و معلوم بود که رئیس آن چند نفر بقیه هم هست به آنها گفت: «ساکت و بی‌سروصدا سر جاتون بشینین جیکّتونم در نیاد وگرنه جفتتونو همین جا می‌فرستم به درک.» شهزاد که این صحنه را داشت می‌دید نشست و از نگاه‌های دخترک بیچاره فهمید که اینها همان‌هایی هستند که دنبالش بوده‌اند و تا اینجا تعقیبش کرده‌اند.مرد گنده به افرادش دستور داد که شهزاد را طناب‌پیچ کنند و بعد به طرز وحشیانه به سمت دخترک بیچاره حمله‌ور شد؛ به‌طوری‌که روسری از سر دخترک افتاد و بعد لباس دخترک را پاره کرد و دختر بیچاره که لخت شده بود بی‌دفاع فقط اشک می‌ریخت و التماس می‌کرد که رهایش کند و شهزاد در همان حال که اشک می‌ریخت خود و صندلی‌ای را، که بر روی آن بسته شده بود، به زمین می‌کوبید تا شاید بتواند کاری کند، ولی صندلی سُر خورد و از پهلو شهزاد به زمین خورد. یکی از افرادِ مرد گنده سلاح خود را بر روی شقیقۀ شهزاد گذاشت و شهزاد دیگر کاری از دستش برنیامد.چند لحظه بعد شهزاد شاهد بدترین صحنه‌های زندگی‌اش، فقط در یک روز نحس پنج‌شنبه شد. مرد گنده کاناپۀ تختخواب‌شو را، که در وسط خانه بود، باز کرد و به صورت یک تخت درآورد و بعد دختر برهنه را مثل یک تکه گوشت به روی تخت پرت کرد و بعد مثل حیوان درنده‌ای که بر روی شکار خود جست می‌زند به روی دختر پرید و به او، به طرزی هولناک، تجاوز کرد و یکی دیگر از افرادش از او فیلمبرداری می‌کرد، سپس افراد دیگرش به پیروی از او کارش را ادامه دادند.شهزاد در یک لحظه صحنه‌ای بسیار مخوف دید. دید که زنی برهنه با بدن عنکبوت در میان سیاهی‌هایی نشسته است که آن سیاهی‌ها دائماً در دور او مثل کفتارهایی چرخ می‌زنند و هر چند لحظه به او حمله‌ور می‌شوند و دوباره او را رها می‌کنند و باز دوباره و دوباره... و اینها نمادی از گناه «شهوت» بودند و او هیچ کاری نمی‌توانست بکند و ابلیس لعین را هم می‌دید که خندان و شادان گوشه‌ای ایستاده و به کاری که کرده بود می‌خندید و قهقهه‌های شیطانی‌اش را سر می‌داد.5. غرورآن افراد شرور تا روز بعد همان جا ماندند و می‌خواستند تصمیم بگیرند که چه کار بکنند. سرانجام تصمیم گرفتند که شهزاد را بکشند! چرا که او مردی تنها بود و کسی سراغ او را نمی‌گرفت، پس کشتنش تهدیدی برایشان محسوب نمی‌شد. آنها که مشغول این صحبت‌ها بودند به یکباره متوجه صدای زنگ در شدند. مرد گنده از شهزاد پرسید: «منتظر چه کسی بودی؟ روز جمعه‌ای کی قرار بود بیاد خونت؟ یالا حرف بزن دیگه. جون بکَّن.» شهزاد گفت: «دیروز همکارم ازم خواست که امروز که جمعه است با همسرش برای ناهار بیان خونۀ من و دور هم باشیم.»مرد گنده با عصبانیت به یکی از افرادش دستور داد که برود و ببیند که چه کسی پشت در است و آن شخص رفت و برگشت و حرف‌های شهزاد را تصدیق کرد و مرد گنده در این مدت متوجه شد که اگر بخواهد در را باز نکند مطمئناً آن دو می‌فهمند که برای شهزاد اتفاقی افتاده است و برایشان دردسر می‌شود. بنابراین قرار شد که دست و پای شهزاد را باز کند؛ بنابراین مرد گنده اسلحه را پشت او گرفت و به او گفت: «صدات در نیاد. جیکت درآد، یه تیر حرومت می‌کنم. آروم و بی‌سروصدا می‌ریم در و باز می‌کنیم بعد اونا میان تو بعد اونا رو هم می‌کشم و از دست همتون راحت می‌شم. حالا راه بیفت. جُم بخور دیگه.» وقتی که شهزاد در را باز کرد افراد مرد گنده پریدند و سهراب و همسرش را به داخل کشیدند و هر دو را مثل دو اسیر به درون خانه بردند. سهراب و همسرش خیلی ترسیده بودند، چون نمی‌دانستند که قضیه از چه قرار است و چه اتفاقی قرار است که برایشان بیفتد! شهزاد وقتی به داخل خانه برگشت حسی عجیب داشت. سرمایی شدید را در داخل خانه احساس می‌کرد. انگار که چلۀ زمستان است و در و پنجره‌ها باز است و سرما و بوران زمستان به داخل خانه هجوم می‌آورد، ولی معلوم بود که فقط او این حس را دارد چون در یک روز داغ بهاری چنین چیزی ناممکن بود. همچنین دید که چهرۀ دختر بیچاره تغییر کرده و انتقام‌جویانه شده است و انگار که فکرش را خوانده باشد، در ذهنش شنید که دخترک به خود می‌گوید: «از این به بعد با این ایدزی که دارم همه رو مبتلا می‌کنم همۀ اون آشغالایی رو که هیچ شرفی ندارن! یه کاری می‌کنم که برای تمام عمرشون درس عبرت بشه.»سهراب و همسرش وقتی وارد شدند با برهنه دیدن دخترک بیچاره همه چیز را فهمیدند. شهزاد که اینها را داشت می‌شنید و می‌دید که رفیقش و همسرش دارند عذاب می‌کشند دیگر تاب و توانش را از دست داد و خواست که تقلایی بکند، ولی افراد مرد شرور گنده با ضربۀ اسلحه به سرش او را نقش بر زمین و بیهوشش کردند. شهزاد در عالم بیهوشی، خود را با سهراب و همسرش در قعر یک دره، که در وسط کوه‌هایی خشن محاصره شده بود، دید که بر روی صخره‌ای ایستاده بودند.آنان در پایین دره و در اعماق آن در حال تماشای هفت طبقه برزخ بودند که همسر سهراب گفت: «من یه دختر جوونم که باردارم کاری به کارم نداشته باشین. من خیلی جوون و زیبام. به زیبایی و جوونیم رحم کنین. به بچۀ تو شکمم رحم کنین.» سهراب که چنین شنید، گفت: «تو حامله‌ای و چیزی به من نگفتی؟» همسرش پاسخ داد: «آخه می‌خواستم غافلگیرت کنم و تو خونۀ شهزادخان بهت بگم.» سهراب که خون خونش را می‌خورد شروع کرد به بدوبیراه گفتن به مرد گنده و افرادش.شهزاد در همین حین چشمش به ابلیس رجیم افتاد که در گوشه‌ای ایستاده بود و می‌رقصید و شادمانی می‌کرد و خنده‌هایی شیطانی سرمی‌داد. شهزاد فریاد زد: «لعنت پروردگار یکتا اهورا مزدا بر توی رانده شده باد که هیچ جز گناه را در بین مردمانش نمی‌پراکنی.» هر بار که شهزاد شیطان را می‌دید چشمان شیطان سرخ‌تر، چهره‌اش زیباتر و جوان‌تر شده بود. شهزاد خواست که در همان حالت بیهوشی در ذهنش به سمتش حمله‌ور شود و او را در همان اعماق جهنم از بین ببرد، او را خفه کند و چال کند و خیال خود و مردم را از دست شرارت‌هایش راحت کند، اما او چون باد بهاری از جلوی چشمانش محو ‌شد.لحظه‌ای بعد که شهزاد گنگ و بهت‌زده به خود آمد، دید که مرد گنده می‌گوید: «اگر می‌خواهید زنده بمونید باید هر کاری که می‌گم رو انجام بدین. آهای! پیرمرد! بیا اینجا ببینم. چه جوریاس تو این سن اینقد خوش‌تیپ و خوش‌اندام موندی؟ ببین اگه همسر رفیقتو خوب بکنیش، منم ازش فیلم بگیرم اونوخت آزادی بری. تو جوونک اگه جلوی عشقت این دختره فاحشه رو کردی و من فیلم گرفتم تو هم آزادی بری. حالا انتخاب با خودتونه.»شهزاد دید که همسر رفیقش به طرفش می‌آید و در حال درآوردن لباسش است و می‌گوید: «هر کاری لازم باشه انجام می‌دم تا جون خودمو نجات بدم. بیا شهزاد خان من در اختیارتم. بیا.» اینجا بود که شهزاد گناه «غرور» را در چشم‌های همسرِ رفیقش خواند و می‌دید که با تمام زیبایی‌اش چه پلشتی درونش است. شهزاد از همان لحظه‌ای که با همسر سهراب آشنا شده بود غروری را در چشمانش دیده بود، که فکر می‌کرد به دلیل زندگی خوب، شوهر مهربان و تمامی خوشبختی‌ها و سعادتمندی‌هایی بود که پروردگار یکتا به مخلوقش عطا می‌کند، ولی این طور نبود، بلکه غروری کاذب داشت که برای مخفی کردن پلیدی درونش با زیبایی بیرونی‌اش از آن استفاده می‌کرد و چه بد گناهی است غَرّه شدن به نفس خود گرچه چیز خاصی نداشت که بر آن غره گردد.6. حسادتیک روز از این وقایع گذشت و روز شنبه شده بود و هنوز آنها در خانه بودند و هر یک به فکر رهایی خود بودند جز شهزاد و سهراب. سهراب که می‌دید همسرش برای حفظ جان خود حاضر است تا عشقش را بفروشد دیگر تاب نیاورد و دست به کاری زد که نباید می‌زد. دخترک که دیوانه شده بود به سمت همسر سهراب رفت و از روی حسادت و انتقام نسبت به آدم‌ها، به شقیقۀ او مشتی محکم زد؛ دختری که چند لحظه قبل همچون ملکه‌های شاه پریان با غرور و خرامان بر روی صحنۀ زیبای سالنِ رقص با ناز راه می‌رفت بیهوش نقش بر زمین شد.شهزاد در آن لحظه همه جا را بسیار روشن می‌دید، انگار که نوری خیره‌کننده بر همه جا می‌تابید و شبحی سیاه به سویش می‌آمد و می‌خواست که به او نزدیک شود و از او کمک بگیرد ولی نمی‌توانست. بیشتر که دقت کرد دید که دختر مغرور است که با غل و زنجیر بسته شده است و شخصی نامعلوم او را از پشت می‌کشید و او تقلا می‌کرد که خود را رها سازد، ولی نمی‌توانست.بعد از دمی دخترک برهنه به سمت افراد مرد گنده شرور حمله‌ور شد و بعد صدای سوت تیز تیری، که گوش را کر می‌کرد، در خانه پیچید و دخترک بیچارۀ بینوای برهنۀ نیمه‌دیوانه، نیمه‌جان نقش بر زمین شد. دختر بیچاره جان سپرد و این نتیجۀ انجام گناه «حسادت» است، گناهی که سرانجامش جز تباهی خودِ انسان نیست.7. غضبیک روز دیگر به همین منوال گذشت و روز یکشنبه شد. سهراب و شهزاد و آن مردان شرور خسته شده بودند. همسر سهراب به هوش آمده بود، اما به علت ضربۀ محکم سرش به پایۀ مبل حافظه‌اش را از دست داده بود و جنینش را نیز سقط کرده بود. طی این دو روز و بعد از اینکه صدای شلیک به وسیلۀ همسایه‌ها شنیده شده بود، پلیس خانۀ شهزاد را محاصره کرده و به مجرمان اعلام کرده بود که هر چه زودتر تسلیم شوند چون هیچ راه فراری برایشان باقی نمانده است.شهزاد خسته و درمانده و سهراب خشمگین و عصبانی هر دو به گوشه‌ای خزیده بودند و مرد گندۀ شرور، که به دردسر افتاده و دچار بد مخمصه‌ای شده بود، کلافه بود. روز قبل هم یکی از افرادش را، که به دخترک بی‌دفاع شلیک کرده بود، کشته بود و فقط دو نفر از افرادش باقی مانده بودند. پلیس چند بار زنگ در خانه را زد و چند بار با تلفن خانه تماس گرفت و بعد با بلندگو به مجرمان هشدار و اخطار داد و آنها را از عاقبت کارشان آگاه کرد.طی این دو روز؛ حکم قضایی ـ که برای ورود به خانه شهزاد لازم بود ـ صادر شد و پلیس توانست به داخل خانه حمله کند، ولی مردان شرور تسلیم نشدند و شروع به تیراندازی به سمت مأموران پلیس کردند و در همین حین یکی از افراد مرد گندۀ شرور تیر خورد و به هلاکت رسید و سهراب به سرعت اسلحۀ او را از روی زمین برداشت و به سمت مرد گنده گرفت. شهزاد هم که قبلاً به طور مخفیانه اسلحۀ مرد شرور مردۀ دیگر را برداشته بود، همین کار را کرد و اسلحه‌اش را به سمت مرد شرور دیگر نشانه رفت. یک صحنۀ دوئل چهارجانبه برای شهزاد تداعی شد، ولی چهرۀ سهراب را ‌دید که غضب در چشمانش می‌درخشید و می‌خواست دست به کاری بزند که نباید می‌زد. گناهی که خودش سال‌ها پیش به آن مرتکب شده بود و تا به اکنون کفارۀ آن گناه را نه خودش، بلکه اطرافیانش پس می‌دادند.شهزاد هر چه تلاش کرد که سهراب را از فکری که دارد منصرف کند نتوانست و چون شیطان لعین در جلد دختر مغرور مجنون وارد شده بود و از جانب دختر سهراب را وسوسه می‌کرد. دائم به سهراب می‌گفت: «یالا بکششون! اینا لیاقت زنده موندن رو ندارن. اینا آدمای پستی هستن ببین با منو و بچه‌مون چی کار کردن؟ دِ یالا دیگه بزنشون. بفرستشون به جهنم.» در نهایت سهراب با تمام عصبانیت هم مرد شرور گنده و هم دستیارش را با شلیک چندین گلوله به درک فرستاد.شهزاد بهت‌زده و متعجب شاهد همۀ این صحنه‌ها بود و به یاد می‌آورد که خودش سی سال پیش چگونه مرتکب گناه «غضب» شده بود و حال سهراب مرتکب آن شده و چرخۀ هفت گناه دوباره تکمیل شده بود و باز هم حلقۀ آخر گناه کسی نبود جز خود شهزاد که روحش لعنت و نفرین شده بود تا قیام قیامت! تا درس عبرتی گردد برای دیگران تا کفارۀ گناهانش را این طور بازپس دهد. سهراب که این‌چنین دید فقط تنها کاری که می‌توانست بکند این بود که خودش و همسرش و کودک مردۀ درونش را خلاص سازد و با شلیک دو گلولۀ دیگر خود و همسرش را کشت.شهزاد دیگر داشت تمام می‌شد، طی این چند روز به اندازۀ تمام این سی سال پیر شده بود. او که در اولین دیدار با شیطان فقط شقیقه‌هایش سفید شده بود، حالا تمام موهای سرش همرنگ دندان‌هایش شده بودند. مأموران پلیس به داخل خانه هجوم آوردند و اسلحه را از دست شهزاد گرفتند و دست‌بند بر دستاش زدند و جنازه‌ها را برای کالبدشکافی بردند.شهزاد که در آن هنگام دوباره به خلسه رفت؛ خلسه‌ای که تا ابد در آن باقی ماند و هرگز رهایی نیافت. او خود را در اعماق جهنم یافت که سرمایی جان‌گداز پوست بدنش را می‌سوزاند؛ شعله‌های آبی رنگ آتش همه جا را فرا گرفته بود و گدازه‌های قرمز رنگ مذاب از زیر پاهایش عبور می‌کردند و استخوان‌های پایش را ذوب می‌کردند.در همان دم مردی سفیدپوش و خوش‌تیپ و خوش‌اندام را دید که به سمتش می‌آمد. وقتی دقت کرد دید که دقیقاً شبیه خودش است و همان لباسی را، که خودش در آن لحظه به تن کرده بود، پوشیده است و احساس کسی را داشت که مقابل آینه‌ای تمام قد ایستاده و خودش را درون آن می‌بیند.مدتی که گذشت آن شخص به شهزاد نزدیکتر شد و بعد متوجه شد که او همان شیطان نفرین شده است که این بار کاملاً شبیه به خودش شده است، ولی با چشمانی کاملاً قرمز و خونین که شرارت از آنها می‌بارید. شهزاد دیگر همه چیز را فهمیده بود؛ اینکه شیطان در درون همۀ ماست و با ما به دنیا می‌آید و بزرگ می‌شود، ولی هر بار که گناهی مرتکب می‌شویم او جوان‌تر و شاداب‌تر می‌شود و به ما شبیه‌تر می‌گردد تا زمانی که خود ما شیطان می‌شویم.شهزاد که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت فریادزنان شروع به لعنت فرستادن به همه چیز کرد و اینجا بود که با شیطان درونش درگیر شد و شروع به جنگ کرد با هر ضربه‌ای که به او می‌زد چهرۀ واقعی شیطان واضح‌تر می‌شد تا اینکه شیطان چهرۀ هولناک و وحشتناک خودش را به شهزاد نشان داد. شهزاد چنان ترسی بر او مستولی شد که برای دمی از یاد حضور پروردگار غافل شد و اینجا دیگر نقطۀ پایانش بود.دیگر خدا هم از او روی‌گردان شده بود و او می‌بایستی به تنهایی به این جنگ خاتمه می‌داد، ولی خاتمه‌ای در کار نبود این جنگ همچنان ادامه داشت.شهزاد فریادزنان از شیطان پرسید: «چرا چنین کردی؟» شیطان در پاسخ گفت: «چه کردم؟ من نکردم؟ من دعوت کردم. خودکرده را تدبیر نیست.»شیطان باقی گفته‌هایش را برای شهزاد چنین ادامه داد:«1. یه مرد چاقالو، یه مرد نفرت‌انگیزی که حتی قادر به ایستادن نبود. مردی که تو به دوستات با انگشت نشونش می‌دادی تا اونا همه بهش بخندند. اگه موقع غذا خوردن می‌دیدیش حالِت از غذا خوردنش به‌هم می‌خورد. مردی که طهارت و پاکی مالش رو به من فروخت تا آسایش و راحتی دنیا رو برای خودش بخره. مالی که می‌تونست در راه خیر استفاده بشه، ولی در راه شرّ خرجشون کرد. مردی که حاضر بود هر کاری بکنه تا به شکم‌پرستی بپردازه.2. بعد از اون به سراغ وکیلی رفتم که زندگیشو وقف پول درآوردن از طریق دروغ گفتن کرده بود. مردی که دست به هر کاری می‌زد تا قاتلان و متجاوزان به ناموس مردم رو آزاد کنه تا تو خیابون‌ها پرسه بزنند و دوباره به کارشون ادامه بدن. مردی که منطق، عقل، فکر و اندیشه‌اش رو به من فروخت تا شرارت و پلیدی را در جامعه رواج بده تا کار من آسون‌تر بشه. مردی که از روی طمع و حرص و آز هر کاری می‌کرد تا پول بیشتری در بیاره.3. یا یه دلال مواد مخدر که یک کودک‌آزاری (بچه‌باز) بدبخت بیشتر نبود که برای یک لحظه لذت بردن از حال و هوای تجاوز به بچه‌ها و استفاده از مواد مخدر بدنش رو در اختیار من قرار داد. چیزی که کمتر کسی می‌کنه. کسی که اونقد تنبل بود که حتی برای دستشویی رفتن هم نا نداشت.4. یا فردی که کارش چیزی جز آزار رساندن به دخترهای جوان و معصوم و باکره نبود و پخش کردن بیماری‌هایی که از طرف فاحشه‌ها منتقل می‌شه و معصومیت خودش و باکرگی دخترهایش را به من فروخت تا بتونه دمی بیشتر با آنها لذت ببره. شخصی که همۀ کارش و فکرش چیزهای شهوت‌انگیز و رواج آنها بود.5. یا زنی که تمام عمرش رو تظاهر به خوب بودن کرد و فقط با ریا زندگیش رو گذروند و حتی به شوهر خودش و بچۀ درونش هم رحم نکرد. زنی که از درون اونقدر زشت و پلید بود که نمی‌شد تحملش کرد، اگر چه از نظر ظاهری هم بسیار زیبا بود و همون زیباییش رو به من فروخت تا بیشتر بتونه فخر بفروشه. زنی که با غرورش و زیبایی کاذبش به همه فخر می‌فروخت و عشقش رو در مقابل چشمان معشوقش به فروش گذاشت و چه صحنه عاشقانه‌‌ای؟!6. دختری که توی دنیای مزخرفی مثل این جهان زندگی می‌کرد که هر گناه مرگبار که تو هر گوشه و کنار آن متداول شده و بر روی اون آزمایش شده و چون ناچیز شمرده شده دست به انتقام‌گیری زده و حسادت کرده و اعتقادات و باورهایش را به من فروخت تا حسادتش را فروکش کنه و انتقام بگیره.می‌بینی کاری انجام دادم که معما شد و بمونه و مورد مطالعه قرار بگیره و ازش پیروی خواهد شد. کاری که هیچ‌یک از بندگان خدا نمی‌تونند حلش کنند.»شهزاد که دیگر تاب نتوانست بیاورد دوباره فریاد زد: «اما تو که موسی نیستی، خداوند به روش‌های اسرارآمیزی کارهاشو انجام می‌ده.» و باز هم غضبناک به سمتش حمله‌ور شد، اما دوباره شیطان محو شد و شهزاد به خود آمد و دید که دوباره گناه قدیمی را مرتکب شده است و صدایی را شنید که می‌گفت: «7. مردی که نمی‌تونه جلوی خشم و غضب خودش رو بگیره و روحش رو به من فروخت تا من بتونم معمای خود را طرح‌ریزی کنم و همه در حل آن درمانده بمانند»، ولی این بار پاسخش را نداد و بی‌هدف به راهش ادامه داد و فقط این جمله از ارنست همینگوی را گفت: «جهان جای خوبیه و ارزش مبارزه کردن رو داره.»“A powerful and unforgettable things,Seven sins reveal the dark and disturbing underworld,In which evil stalks.”پایانادامه ندارد.</description>
                <category>Prince Persia</category>
                <author>Prince Persia</author>
                <pubDate>Mon, 29 Apr 2019 14:13:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Prince Persia (part3) Princess Music &amp; Princess Time شهزاد پارسی (قسمت 3) شهدخت موسیقی و شهدخت زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@princepersia666313/prince-persia-part3-princess-music-princess-time-%D8%B4%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-3-%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%AE%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%AE%D8%AA-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-qnnlnknyhg4b</link>
                <description>روزی روزگاری در یکی از شهرهای دنیا دختری جوان، بسیار مهربان، زیبا و دورگه (آلمانی ـ ایرانی) زندگی می‌کرد. این دختر جوان در کودکی پدرش را و در شانزده سالگی مادرش را از دست داده بود. پدرش یک تاجر معروف و ثروتمند بود که بعد از مرگش ثروتی هنگفت برای او به ارث گذاشته بود. او به همراه بهترین دوست پدرش به ایران بازگشتند و دو آپارتمان در یک برج در کنار هم خریداری کردند. پیرمرد ـ که یک مخترع و دانشمند خبره بود ـ سرمایۀ دختر را به کار گرفت و یک کارخانۀ تولید لوازم صوتی و تصویری و لوازم خانگی در ایران تأسیس کرد و به عنوان یک تولیدکنندۀ داخلی با محصولاتی باکیفیت بالا و استانداردهای جهانی مورد توجه قرار گرفت. همچنین با این کار بازار محصولات صوتی و تصویری ایران را قبضه کرد و همۀ اینها به این دلیل بود که لینا ـ همان دختر جوان و هم‌اکنون ثروتمند ـ علاقۀ زیادی به این چیزها داشت و این آرزوی بچگی‌اش بود و سیاوش دوست پیر و مخترع پدرش او را به آرزویش رسانده بود.هر دوی آنها سخت تلاش می‌کردند و هر روز محصولاتی جدید عرضه می‌کردند تا جایی که بازار آسیا را زیر سلطه درآوردند. لینا و سیاوش هر روز یک اختراع جدید به ثبت می‌رساندند و طی این مدت لینا در ایران تحصیلاتش را ادامه داد.او دانش‌آموزی موفق و ممتاز در مدرسه‌اش بود و در سال آخر مدرسه یعنی دورۀ پیش دانشگاهی بود. او علاقۀ بسیاری به موسیقی داشت و این علاقه روز به روز بیشتر می‌شد، تا جایی که سیاوش طی یک سری از تحقیقاتش تصمیم به اختراع یک دستگاه جدید گرفت که علاوه بر فناوری پیشرفتۀ الکتریکی و الکترونیکی می‌خواست که از فناوری بیولوژیکی در آن استفاده کند و آن را به یک دستگاه نیمه‌جاندار هوشمند تبدیل کند و این موضوع را با لینا در میان گذاشت و لینا پذیرفت تا مثل همیشه با او همکاری کند و او را کمک نماید.نمونۀ آن دستگاه در هیچ جای دنیا ساخته نشده بود و در صورت ساخته شدن به طور قطع در سطح جهانی حرفی برای گفتن داشت.البته لینا خیلی از این اختراع جدید سیاوش سر در نمی‌آورد و نمی‌دانست که چرا سیاوش اصرار دارد که همۀ کارهایشان در مورد آن در خانۀ سیاوش انجام شود و برای لینا هم مسئله‌ای نبود چون آپارتمان‌های آن دو دقیقاً در کنار هم بود.لینا علاقۀ بسیار زیادی نیز به گوش دادن موسیقی داشت و وقتی که به موسیقی گوش می‌داد حسی غریب به او دست می‌داد و این از کودکی همراهش بود و روز به روز در او تقویت می‌شد، در صورتی که سیاوش اصلاً این طور نبود و همۀ این کارها را برای لینا و آینده‌اش و رفاقتش با پدر او انجام می‌داد و ذره‌ای از گوش دادن به موسیقی لذت نمی‌برد و همین دلیلی بود برای رخ دادن سرنوشت‌سازترین اتفاق زندگی لینا.یک شب لینا در خانه‌اش مشغول گوش دادن به موسیقی بود، کتاب می‌خواند و در آرامش کامل به سر می‌برد و به هیچ چیز فکر نمی‌کرد، در همان لحظه سیاوش پیر در آپارتمان بغلی مشغول اتمام اختراعش بود.سیاوش سرشار از شور و هیجان برای امتحان اختراع جدیدش و نشان دادن آن به لینا سر از پا نمی‌شناخت و در پوست خود نمی‌گنجید. در همین احوال بود که ناگهان صدایی مهیب از خانه سیاوش به گوش لینا رسید او به سرعت خود را به خانۀ سیاوش رساند؛ چون همیشه به خانۀ هم رفت‌وآمد می‌کردند؛ مثل یک پدر و دختر واقعی با هم بودند و کلید خانۀ همدیگر را داشتند. لینا سراسیمه درِ خانۀ سیاوش را باز کرد و وارد شد و به سرعت به اتاق کار ـ یا کارگاه ـ سیاوش وارد شد و با دیدن آن صحنه در یک لحظه تمامی بدبختی‌های دنیا بر سرش هوار شد.لینا دید که سیاوش غرق در خون است و فقط از گوش‌هایش حجم زیادی از خون خارج شده بود و اثر هیچ زخمی بر روی بدنش نبود؛ چون تمامی لباس‌هایش سالم بود و مثل کسی که تمامی مایعات بدنش یکباره تبخیر شده باشد بدن پیرش کاملاً پژمرده و خشک شده بود. لینا وقتی به خود آمد و به سمت او رفته و او را در آغوش گرفت و با تمام قدرت او را در بغل خود فشرد و ناگهان دست پیرمرد که مچاله شده بود باز شد و یک چیز ریز شبیه به سمعک از دستش به زمین افتاد و سپس پیرمرد به خاکستر تبدیل شد.لینا نمی‌دانست آنها چه هستند و نمی‌توانستند علت مرگ سیاوش و عامل تولید آن صدای انفجار نابهنجار باشند. در آن لحظه به یکباره به یاد اختراع جدیدشان افتاد و با دیدن آن دستگاه متوجه شد که آن فقط یک دستگاه پخش موسیقی است و گمان نمی‌کرد که آن عامل مرگ پیرمرد باشد پس چه چیز باعث مرگ آن پیر مرد بیگناه معصوم شده بود!؟لینا تصمیم گرفت که دستگاه را روشن کند و بر روی گوشش بگذارد و به صدایی که پخش می‌شود گوش کند، ولی نمی‌دانست که این دستگاه چطور کار می‌کند؟! چون ظاهرش با آنچه که با سیاوش بررسی و برنامه‌ریزی کرده بودند تفاوت داشت، یک دکمه هم بیشر نداشت. بعد از گذاشتن هدفون‌ها به گوشش صدای گوش‌نوازی به گوشش رسید و احساس کرد که به دنیایی دیگر رفته است و مرگ سیاوش و تمام حوادث را فراموش کرد. در همان لحظه مردی را دید که تماماً لباس رسمی سپیدی بر تن داشت با یک عصا، چهره‌اش نامشخص، ولی برای لینا آشنا بود. در کنار او یک هیولای عظیم‌الجثه مثل یک انسان و با چهره‌ای بسیار مهربان ایستاده بود و هر دو به لینا لبخند می‌زدند و سپس به سمت لینا رفتند. لینا در همین احوال بود که ناگهان دستگاه منفجر شد و مثل یک بمب صوتی صدایی کرکننده از آن پخش شد و لینا بیهوش شد.وقتی لینا چشم باز کرد خود را در بیمارستان دید. دور سر او باندپیچی شده بود. باندپیچی دقیقاً بر روی گوش‌هایش بود. او متوجه شد که به دلیل همان چیزهای ریزی که در گوشش گذاشته و شبیه به سمعک بوده است و در اثر انفجار گوش‌هایش صدمه دیده است.وکیل سیاوش در بیمارستان بود و به محض اینکه از پرستاران خبرِ به هوش آمدن لینا را شنید به پیشش رفت. لینا به محض دیدن او از او جویای احوال شد و پرسید که چه پیشامدی رخ داده است؟! وکیل همه چیز را توضیح داد و گفت که پلیس‌ها خاکستر روی زمین را بررسی کردند و فهمیدند که متعلق به سیاوش است، ولی هیچ‌کس نمی‌داند که چطور او قبل از انفجار این اتفاق برایش افتاده است؟ مردم بعد از شنیدن صدای انفجار به خانه سیاوش رفته‌ و لینا را به بیمارستان آورده و بعد او را خبر کرده‌اند.سپس پلیس آمد و چند سؤال متداول از لینا پرسید. لینا تمام آنچه را که اتفاق افتاده بود شرح داد، ولی چیزی که مبهم بود این بود که اهالی مجتمعی که لینا و سیاوش در آن زندگی می‌کردند فقط یکبار صدای انفجار شنیده بودند که آن هم باعث پیدا کردن او شده بود.لینا مدتی در بیمارستان ماند و سپس پزشکان او را مرخص کردند و به او توصیه کردند که به موسیقی گوش نکند و سعی کند از مکان‌های شلوغ و پرسروصدا دوری کند و از گوش دادن به صداهای بلند بپرهیزد تا گوشش بهبود یابد.هیچ‌کس نفهمید که چه چیزی باعث مرگ سیاوش شده است و این مسئله مثل یک راز سر به مُهر برای لینا باقی ماند. بعد از گذشت چند ماه لینا به سن قانونی رسیده و از مدرسه فارغ‌التحصیل شد. مدتی بعد او از طرف یکی از معتبرترین دانشگاه‌های آلمان دعوتنامه‌ای دریافت کرد که می‌تواند در آن دانشگاه ادامۀ تحصیل دهد و همۀ مخارج او از طرف دانشگاه و دولت آلمان پرداخت خواهد شد، گرچه لینا احتیاجی به پول نداشت چون هم‌اکنون ثروتمندترین دختر آسیا به شمار می‌آمد.لینا موضوع را با وکیل سیاوش در میان گذاشت و وکیل گفت که اول باید تکلیف ثروتش را مشخص کند. بنابراین لینا وکالت‌نامه‌ای را نوشته و امضا کرد و تمامی کارها را به وکیل سپرد و به او اختیار تام داد. وکیل که مردی درستکار و باوجدان بود همه چیز را پذیرفت و به لینا قول داد که همه چیز در نبود او روبه‌راه خواهد بود. سپس لینا برای رفتن به آلمان آماده شد. وکیل هنگام رفتنش نامه‌ای به او داد، نامه‌ای که سیاوش گفته بود که آن را بعد از مرگش به لینا بدهد و فقط لینا هنگامی حق باز کردنش را داشت که بتواند زندگی خود را در اختیار بگیرد و قدرت چرخاندن یک زندگی را داشته باشد. لینا نامه را گرفت و در کیف خود گذاشت و آن را باز نکرد چون به حرف سیاوش اعتقاد داشت و می‌دانست که هنوز چنین زمانی برایش فرا نرسیده است و از وکیل خداحافظی کرد و ایران و خاطراتش با سیاوش را بدرود گفت و به سوی آلمان پرواز کرد.مدت‌ها از آمدن لینا به آلمان گذشته بود و او روز به روز زیباتر می‌شد. در دانشگاه دانشجوی نمونه بود و از کشورِ زادگاهش ـ کشوری که شانزده سال عمرش را در آن به‌سر برده است ـ احساس بسیار رضایت‌بخشی داشت. او هر چند وقت با وکیلِ سیاوش تماس می‌گرفت و از اتفاقاتی که در نبود او افتاده بود جویا می‌شد.در آلمان لینا از دو چیز بسیار لذت می‌برد یکی گوش دادن به موسیقی و دیگری بودن در سر کلاس شیمی؛ اولی را به طور غریزی از کودکی دیوانه‌وار دوست داشت و دیگری را هم به دلیل علاقه‌اش به درس شیمی و هم علاقه‌اش به استاد جوان درس شیمی، که پسری بود خوش‌اندام و بسیار زیبا و مهربان. او هم در رشته‌ای، که لینا در حال تحصیل بود تحصیل کرده بود و به تازگی فارغ‌التحصیل شده بود و در همان دانشگاه تدریس می‌کرد و به تحقیقاتش ادامه می‌داد. او هم مثل لینا دانشجویی نابغه بود و به لینا و کیف دستی‌اش علاقه‌ای فراوان داشت.یک روز در سر کلاس شیمی استاد جوان در حال تدریس بود و لینا هم در کنار پنجره کلاس نشسته بود و شش دانگ حواسش به درس و استاد جوان بود. در همان لحظه یک خودرو در حالی‌که صدای بلند موسیقی از آن پخش می‌شد در خیابان کنار ساختمان دانشگاه در زیر پنجره‌ای که لینا نشسته بود توقف کرد. در همین لحظه کیف دستی استاد لغزید و داشت به زمین می‌افتاد که به یکباره بین زمین و آسمان معلق ماند و در سمت دیگر کلاس لینا هم در هوا معلق بود و به وسیلۀ پرتوهایی نامرئی، که از دستانش می‌تابید، کیف استاد را نگه داشته بود! سپس آن را به حرکت درآورد و به آرامی بر روی میز گذاشت؛ لحظه‌ای بعد آن خودرو از آنجا دور شد، سپس ناگهان لینا مثل یک توپ با زمین برخورد کرد و بیهوش شد.وقتی به هوش آمد استاد جوان بالای سر او بود و بعد خود را در خانۀ استاد جوان دید چون قبلاً آنجا آمده بود و آنجا را می‌شناخت. اما وقتی خود را مثل یک موش آزمایشگاهی بر روی تخت آزمایشگاهی آزمایشگاه استادش دید وحشتی سراسر بدنش را فرا گرفت.استاد که این را از چشمانش فهمید به عقب رفت و به او گفت: «نترس من تو را از بیمارستان به اینجا آوردم تا ببینم که چرا آن اتفاق برای تو در کلاس افتاد و متوجه شدم که چیزی عجیب در سیستم عصبی و شنوایی تو وجود دارد، ولی نمی‌دانم که چطور به‌وجود آمده و چه کاری می‌تواند با تو بکند!»لینا که اطمینان و صداقت را در چشمان استاد می‌دید خیالش راحت شد و بعد با کمک استاد بقیۀ آزمایشات را بر روی خود انجام داد، ولی باز هم چیزی دستگیرش نشد تا آنکه به یاد نامۀ سیاوش افتاد و خواست که به خانه‌اش برود و آن را بخواند؛ چون فکر می‌کرد که شاید سیاوش در آن نامه چیزی برای او نوشته است، ولی استاد اجازه نداد و از او خواست که برای او بگوید که چه اتفاقی افتاده است و لینا هم برای او همۀ داستان را تعریف کرد و گفت که چه بلایی سر سیاوش پیر آمد.استاد بعد از شنیدن داستان لینا خنده‌ای کرد و رو به لینا کرد و گفت: «نمی‌دانم که آیا این کار روزگار است یا نه؟! شاید هم تقدیر است و قدرتی ماورای این دنیا در پشت آن است، ولی هر چه هست من آدم معتقدی نیستم و به این چیزها خیلی اعتقاد ندارم. راستش اسم واقعی من سیاوش و پدرم یک ایرانیست که او را در کودکی در یک سانحه از دست دادم. سپس با مادرم که آلمانی بود به آلمان آمدیم و اینجا زندگی کردیم و حالا تو هم مثل من یک دورگه‌ هستی و با مردی بزرگ شدی که هم اسم من بوده و والدینت را ازدست داده‌ای و همۀ این اتفاقات باید میان ما بیفتد!»لینا از حرف‌های سیاوش جدیدش داشت شاخ درمی‌آورد و مصمم‌تر شد که نامه را بخواند به همین دلیل هم با خودرو سیاوش به سرعت به خانه لینا رفتند و نامه را باز کردند و خواندند:«لینای عزیزم هم‌اکنون که این نامه را می‌خوانی به چیزی مبهم رسیده‌ای که تماماً سرشار از ابهامات زیاد برای توست. من حرف زیادی ندارم جز یک خاطره. زمانی که تو کودکی بیش نبودی هواپیمای شخصی پدرت قصد عبور از آسمان کشور انگلستان را داشت، ولی چون دولتمردان آن کشور با پدرت مشکل داشتند موقعیت را غنیمت شمرده و با یک موشک غیر قابل ردیابی و شناسایی هواپیمای او را هدف قرار دادند، ولی هواپیمای او منفجر نشد و به شکلی عجیب تغییر مسیر یافت و در درون دریا غرق شد. به یاد دارم که پدرت به دلیل ناراحتی قلبی سکته کرد و مرد. سپس مردی سپیدپوش و یک هیولای عظیم با وسیلۀ نقلیه عجیبی آمدند و ما را نجات دادند. مرد سفیدپوش تو را در آغوش گرفت و نجات داد و هیولا من و مادرت را نجات داد. بعدها متوجه شدم که آن دو شهزاد پارسی و شاهزادۀ سیب‌زمینی قهرمان‌های افسانه‌های ایرانی هستند که به مردم نیازمند به کمک، یاری می‌رسانند و آنها را از خطر مرگ می‌رهانند. وقتی که حالم بهتر شد دیدم که شهزاد پارسی، که همیشه مثل نوری در حال پرواز است، به سمت من آمد و به یکباره به انسان تبدیل شد. شهزاد تو را، که در آغوشش می‌خندیدی به من و مادرت تحویل داد. مطلب دیگر اینکه شایعه‌ای در میان مردم ایران وجود دارد و اینکه اگر شهزاد پارسی کسی را لمس کند از قدرت اهورایی‌اش در وی حلول پیدا می‌کند و زمانی که دشمن مردم جهان پیدا شود، آن شخص لمس‌شده از قدرت اهورایی‌اش خبردار می‌شود و باید به جنگ آن دشمن برود و آن شخص فقط قدرت نابود کردن دشمن را دارد؛ الان تو آن شخص هستی و در جایی در دنیا دشمن مردم جهان منتظر توست. در ضمن من برای محافظت از تو در پشت گوش‌هایت نانو ربات‌هایی قرار دادم که از تو در مقابل همه چیز محافظت می‌کنند و وقتی که از آن دستگاه، که من اختراع کرده بودم، استفاده کردی آن نانو ربات‌ها فعال شدند و وقتی که تو به موسیقی گوش می‌دهی به طور هوشمند قدرتی خارق‌العاده پیدا می‌کنی.»لینا به یاد آورد که همسایه‌هایش فقط یکبار صدای انفجار را شنیده‌اند؛ یعنی اینکه صدای مهیبی که لینا اولین بار شنیده بود به وسیلۀ آن دستگاهی تولید شده بود که فقط لینا قدرت شنیدنش را داشته است و این قدرت را زمانی پیدا کرد که سمعک‌ها را در گوش خود گذاشت، ولی هنوز هم مرگ سیاوش پیر برایش مرموز بود.لینا و سیاوش دیگر هیچ چیز برایشان واقعی نبود و هیچ‌کس را دیگر باور نداشتند. سیاوش سعی کرد که به نوعی آن نانو ربات‌ها را از لینا جدا کند، ولی نتوانست. لینا که این‌طور دید تصمیم گرفت که از آن استفاده کند به همین دلیل از سیاوش خواست که دستگاه پخش موسیقی‌اش را روشن کند و صدای آن را زیاد کند تا لینا صدای آن را از درون کارگاهش بشنود. وقتی که لینا صدای موسیقی را شنید حسی عجیب در درونش جاری شد و قدرتش مثل قدرت فوران یک کوه آتشفشان شد. لینا در آسمان به پرواز در آمد و سپس اجسام را به حرکت درآورد و بعد به سیاوش گفت که صدای موسیقی را قطع کند و این بار به جای آنکه محکم با زمین برخورد کند مثل سربازی که به سرورش تعظیم کند جلوی سیاوش به زانو در آمد و موجی عظیم در اطراف خود ایجاد کرد که باعث پرتاب سیاوش به گوشه‌ای شد.لینا به سرعت به سمت سیاوش رفت و دید که به او صدمه‌ای وارد نشده و حالش خوب است. چون دیر وقت بود و فردا هم روز تعطیل و آخر هفته بود، لینا و سیاوش تصمیم گرفتند که هر دو در آپارتمان لینا بخوابند و فردا کارشان را ادامه دهند.لینا آن شب هم بهترین شبش بود و هم بدترین، بهترین به آن علت که با سیاوش بود، کسی که بعد از مرگ عزیزانش او را بیشتر از همه دوست داشت و می‌خواست که برای همیشه با او بماند و سیاوش هم همین احساس را نسبت به او داشت و بدترین شب بود چون خوابی دید که از هر واقعیتی، واقعی‌تر بود! او شهزاد پارسی و شهزاد سیب‌زمینی را در خواب دید و آن دو به او گفتند که باید به قدرتش ایمان داشته باشد و از آن به درستی بهره‌مند شود.صبح روز بعد لینا و سیاوش خوشحال از خواب بیدار شدند و برای اجرای آزمایشات و تحقیقاتشان آماده شدند. قبل از شروع به کار لینا خوابش را برای سیاوش تعریف کرد و سیاوش به او گفت: «پس ایمان داشته باش.»سیاوش و لینا شروع کردند به طراحی و ساخت دستگاه پخش موسیقی که دائم در ارتباط با مغز انسان بود، از راه دور کنترل می‌شد، به وسیلۀ مغز دستور می‌گرفت و نیمه‌هوشمند بود. لینا قرار شد که از آن استفاده کند تا بتواند از شنیدن موسیقی قدرت بگیرد و با دشمنانش بجنگد چون به کارش ایمان آورده بود. بعد نمونه‌ای از آن را برای وکیل سیاوش پیر فرستاد و از او خواست که آن را به تولید برساند تا مثل بمب در دنیا صدا کند و آرزوی سیاوش پیر را تحقق بخشد.سیاوش با استفاده از چند دستگاه کامپیوتری، ماهواره‌ای، راداری و موسیقی‌های مختلف به لینا کمک کرد تا بتواند قدرتش را به معرض نمایش بگذارد و با دشمنش بجنگد و جالب این بود که هر چه صدای موسیقی بلندتر شد، قدرت لینا بیشتر شد و هر چه موسیقی وزن آهنگی تندتری داشت به قدرت او هم افزوده می‌شد. با تغییر موسیقی قدرت لینا هم تغییر کرد و وقتی موسیقی پخش شد انگار دیگر این لینا نبود که در مقابل سیاوش ایستاده است، زیرا او شبیه یک ماشین جنگی می‌شد که معلوم نبود از چه نیروی ماورایی و اهورایی دستور می‌گیرد؟!وقتی هم که موسیقی قطع ‌شد لینا قدرتش را از دست داد و دوباره به حالت اولش برگشت و به همان لینای دوست‌داشتنی سیاوش تبدیل شد. لینا می‌توانست که با استفاده از هر یک از وسایل اطرافش یک اسلحه بسازد و با آن به جنگ دشمنش برود و با آن تولید موج صوتی قوی نامرئی کند که آسیبی جدی به هر چیزی که در سر راهش بود وارد می‌کرد.همچنین او با شنیدن موسیقی، در اطرافش یک محافظ بیضوی برای دفاع از خودش درست کرد که هیچ چیز نمی‌توانست آن را نابود کند، جز نبود موسیقی. او این مشکل را قبلاً حل کرده بود، زیرا در موقع گوش دادن به موسیقی تمام فنون و هنرهای رزمی‌ای را که بلد بود و هر کاری که مربوط به موسیقی و امواج صوتی منظم می‌شد، می‌توانست انجام دهد و از آنها استفاده کرد تا قدرتش بیشتر یا قدرت تخریبش بیشتر شود.قوی‌ترین قدرتش یا بهترین سلاح او این بود که با چنان سرعتی در هوا به پرواز درمی‌آمد که دیوار صوتی را هر چند بار که می‌خواست می‌شکست و تولید انرژی زیادی می‌کرد. این انرژی زیاد همه چیز اطرافش را تخریب می‌کرد و سپس با همان سرعت مثل یک بمب به زمین می‌خورد و انفجاری عظیم پدید می‌آورد.سیاوش و لینا تصمیم گرفتند که از این قدرت استفاده کنند و به مردم کمک کنند، بنابراین با استفاده از دستگاه‌هایشان سیستم اطلاعاتی پلیس آلمان را هک کردند و به‌وسیلۀ آن هنگامی که حادثه یا سانحه‌ای در جایی اتفاق می‌افتاد آنها باخبر می‌شدند و به آنجا می‌رفتند و به مردم کمک می‌کردند.آنان برای اولین ارزیابی کار گروهی‌شان از یک گزارش سرقت مسلحانه و گروگانگیری در یک بانک باخبر شدند. لینا سوار خودروی فولکس لیمویی مدل جدیدش شد، خودرویی که به کمک سیاوش موتورش را ارتقا داده، سیستم ردیابی برای آن تهیه کرده و همچنین بهترین، جدیدترین و پرقدرت‌ترین سیستم پخش موسیقی را بر روی آن نصب کرده بود. سپس آنها به سمت محل گروگانگیری رفتند.سیاوش با فولکس به آنجا می‌رفت و لینا با سرعتی که از گوش دادن به موسیقی، به وسیلۀ سمعک‌ها، می‌گرفت به پرواز درآمد و وقتی که به آنجا رسیدند لینا با لباس تماماً لیمویی و بارانی چرم لیمویی رنگ با هاله‌ای محافظ، که در اطرافش بود، مثل یک گوی بزرگ فولادی با مشت گره‌کرده بر روی زمین نشست و هر بار که این کار را می‌کرد انگار که به کسی تعظیم می‌کند و محل فرودش یک گودال بزرگ ایجاد می‌شد، بعد صدای موسیقی قطع شد و سیاوش تعداد گروگان‌ها و سارقان، نوع اسلحه‌ها، موقعیت و مشخصات مکان را برای لینا شرح داد و بعد سیاوش خودرو را طوری جلوی بانک پارک کرد که باندهای خودرو در مقابل در بانک قرار بگیرد و صدای بلند آنها به لینا قدرت بدهد. لینا در چشم به‌هم‌زدنی در بانک بود و در مقابل او ده کماندوی ارتشی، که از روی ناچاری و بدهی بیش از حد دست به دزدی زده بودند، قرار داشتند. آنها با دیدن لینا شروع به تیراندازی به سمت او کردند و وقتی دیدند که هیچ‌کدام از تیرها بر روی لینا اثری ندارد تصمیم گرفتند که مردم را بکشند، ولی قبل از اینکه بتوانند کاری بکنند لینا سلاح‌های آنها را با قدرت خاصش گرفت و از آنها بر علیه سارقان استفاده کرد. مردم با دیدن این صحنه او را تشویق کردند، ولی نمی‌دانستند که او را چه صدا بزنند. سیاوش و لینا هم به این موضوع پی بردند و تصمیم گرفتند که اسمی برای او انتخاب کنند، ولی اسم مناسب به ذهنشان نرسید. آن روز هم به پایان رسید. مدتی گذشت و اتفاقی خاص نیفتاد و طی این مدت لینا چندین بار شهزاد پارسی و شهزاد سیب‌زمینی را در خواب دید و برای سیاوش تعریف کرد. سیاوش گفت شاید لینا به آنها ایمان قلبی ندارد و از سر خودنمایی به مردم کمک می‌کند و از قدرتش استفاده می‌کند، لینا حرفش را تأیید کرد و سیاوش گفت که باید ایمان به چیزی داشته باشد که باید ایمان داشته باشد نه به چیزی که آن دو می‌خواهند.لینا فارغ‌التحصیل شد و همراه با سیاوش تدریس می‌کردند و تحقیقات آزمایشگاهی انجام می‌دادند و با بهره‌مندی از قدرت لینا به مردم کمک می‌کردند. یک شب که لینا از خانۀ دوستش به خانه‌اش برمی‌گشت در راه به حرف‌های شهزاد پارسی، شهزاد سیب‌زمینی و سیاوش فکر می‌کرد که ناگهان در سر راهش خودرویی عجیب را مشاهده کرد که تماماً سپید رنگ بود، نشان فروهر بر روی سقف آن نمایان بود و در زیر مهتاب و تاریکی شب می‌درخشید، در کنار آن یک مرد خوش‌اندام و خوش‌هیکل با یک دست کت و شلوار کاملاً سپیدرنگ و یک هیولای سیب‌زمینی غول‌پیکر ایستاده بودند. لینا آنها را به یاد آورد و بعد از خودرویش پیاده شد و به سمت آنها رفت و بی‌اراده به آنها به همان شیوۀ قدیمی و همیشگی تعظیم کرد.شهزاد پارسی جلو رفت و او را از زمین بلند کرد و دست بر سر او کشید و از اینکه نتواسته بود جلوی مرگ پدر و مادرش و سیاوش پیر را بگیرد، اظهار تأسف کرد. سپس به او گفت که همۀ اینها از پیش رقم خورده بوده است و با مقدرات اهورایی نمی‌توان جنگید چون در حد درک و فهم بشر حقیر نیست و بعد همۀ اتفاقاتی را که برای خودش و شهزاد سیب‌زمینی افتاده بود برای لینا تعریف کرد.لینا مشاهده کرد که شهزاد سیب‌زمینی به اشارۀ شهزاد پارسی به یک انسان معمولی تبدیل شد و خودش را معرفی کرد و گفت که او هم مانند لینا یک ابر قهرمان و فرماندۀ لینا است. همچنین خانم جوانی از خودروی عجیب شهزاد پیاده شد که او بهناز بود و از همه عجیب‌تر اینکه هیچ‌کدام اصلاً پیر نشده بودند.لینا فکر می‌کرد که پیر نشدن، موهبتیست که به آن سه نفر داده شده است، ولی نمی‌دانست که این از هر مجازاتی سخت‌تر است که برای ابد زمان برایت ثابت بماند و شاهد همۀ بلایا، حوادث و مرگ مردم بیگناه باشی! لینا در یک لحظه گذشته و آینده را دید و نظرش عوض شد و وقتی به خود آمد دید که بهناز ـ همسر شهزاد سیب‌زمینی، یا به بیان بهتر آرش ـ در کنارش ایستاد و دست بر پیشانی او زد. لینا با این تماس چنان آرامشی پیدا کرد که هیچ وقت نداشت.بهناز قدرتی پیدا کرده بود که گذشته و آینده را ببیند و ذهن افراد را بخواند، به درون ذهن آنها رخنه کند و آنها را تحت کنترل خود درآوَرَد. همچنین می‌توانست که زمان را تحت کنترل خود درآوَرَد و اسم خود را گذاشته بود «شهدخت زمان». او به لینا گفت که نام او نیز «شهدخت موسیقی» است؛ زیرا از پیش برایش رقم خورده است، ولی این قدرت بهناز یا همان «شهدخت زمان» تا موقع دیدن زمان مرگ شخص ادامه داشت و بیشتر از آن را نمی‌توانست پیش‌بینی کند و وقایع دیگر را نمی‌توانست ببیند. قدرت پیش‌بینی اتفاقی در یک مکان، فقط به وسیلۀ شهزاد پارسی امکان‌پذیر بود، زیرا به وسیلۀ اهورا مزدا ـ پروردگار یکتا ـ به او الهام می‌شد و شهزاد پارسی تنها کسی بود که بهناز یا شهدخت زمان نمی‌توانست ذهنش را بخواند و آینده‌ یا سرنوشتش را ببیند.انگار شهزاد پارسی قدرت برتر و نفوذناپذیر بود و از جانب قدرتی اهورایی و الهی حمایت می‌شد و کسی نمی‌توانست بر او رخنه کند و او را تحت کنترل یا از پا درآورد. حالا تعداد ابرقهرمان‌های شهزاد پارسی به سه نفر رسیده بود و این عدد خوش‌شانسی بود. بنابراین می‌بایست به کمک مردم بروند و برای پیدا کردن ابرقهرمان بعدی منتظر بمانند تا خداوند به شهزاد الهام کند که کی و کجا باید به سراغ او بروند. سپس همه منتظر ظهور دشمن زمان لینا ـ همان شهدخت موسیقی ـ شدند.همان شب لینا تصمیم گرفت که آنها را به خانه‌اش دعوت کند و به سیاوش معرفی کند و آنها هم پذیرفتند و وقتی که شهزاد پارسی با سیاوش ملاقات کرد، حسی عجیب و ناراحت‌کننده به او دست داد، انگار که چیزی برای سیاوش اتفاق خواهد افتاد که هم به نفعش است هم نیست و می‌دانست که این مشکل به دست لینا و بهناز حل می‌شود. شهزاد پارسی این موضوع را با بهناز در میان گذاشت، ولی بهناز که از همان دقایق اول ذهن شخص مقابل خود را می‌خواند و با یک لمس کوتاه سرنوشت و آینده‌اش را می‌دید چیزی عجیب در زندگی سیاوش ندیده بود و او را یک آدم معمولی با زندگی معمولی دیده بود.شهزاد با این حرف بهناز خیالش خیلی راحت نشده بود و ته دلش همچنان احساسی ناخوشایند نسبت به سیاوش داشت، ولی نمی‌دانست که علت آن چیست؟آنها حالا یک گروه پنج نفره شده بودند؛ یک انسان تماماً اهورایی که قدرتی از جانب پروردگار می‌گرفت و توانایی انجام هر کاری را داشت و همینطور به دیگران قدرت می‌داد و قرار بود ارتشی تدارک ببیند و با آن لشکر به جنگ کسانی برود که می‌خواهند با قدرت عظیم الهی بجنگند. سه نفر دیگر که سه ابرقهرمان بودند که یکی مردی بود که فرماندۀ ارشد کل فرماندهان ارتش خدایی بود و دو زن که فرماندهی هر کدام از لشکرها را بر عهده داشتند و یک انسان نابغه، ولی عاری از هرگونه قدرت خارق‌العاده که باعث می‌شد به یک قهرمان تبدیل شود، ولی از ابر قهرمان بودن منع شود.مدت‌ها گذشت و این گروه در هر جایی که می‌توانستند به مردم کمک می‌کردند تا آنکه کشور انگلیس اعلام کرد که ارتشی از ربات‌های هوشمند، که قابلیت هدایت از راه دور را دارند، ساخته است و به جای انسان‌های سرباز از آنها برای درگیری در جنگ‌ها استفاده خواهد کرد. سربازانی که بدون هیچ احساس و عاطفه‌ای هر کاری را که به آنها فرمان داده شود، اجرا می‌کنند و فقط برای کشتار انسان‌ها برنامه‌ریزی شده‌اند. این مسئله جامعۀ جهانی را نگران کرده بود که شاید انگلیس باز هم به فکر کسب قدرت افتاده است و با این اختراع می‌خواهد که دوباره به کشورگشایی و استعمارگری بپردازد.اینجا بود که طی یک سری تظاهرات و کشت‌وکشتارها، افشاگری‌هایی شروع شد و یکی از آنها این بود که پدر لینا به علت مخالفت با همکاری در این پروژه با کشور انگلیس کشته شده بود و حالا شهزاد و دوستانش به این نتیجه رسیده بودند که ممکن است اتفاقی عجیب برای آنها بیفتد و ممکن است که دشمن زمان لینا در این موقع ظهور کند.مدتی گذشت و همه چیز به روال خود پیش می‌رفت، ولی هر از چند گاهی در جایی از دنیا حمله‌هایی شدید و غیر مترقبه از طرف یک سری موجودات ناشناس انجام می‌گرفت که سر منشأ آن نامشخص بود، ولی شهزاد متوجه این شده بود که این کار سربازان جدید کشور انگلیس است و به سرعت برای پایان دادن به کار آنها دست به اقدام زد و نقشه‌ای برای از بین بردن آنها کشید، ولی خبر نداشت که کشور انگلیس به زودی اعلام جنگ جهانی خواهد کرد و به کشورهای مجاور و همسایۀ خود حمله خواهد کرد.ادامه دارد ...</description>
                <category>Prince Persia</category>
                <author>Prince Persia</author>
                <pubDate>Mon, 29 Apr 2019 13:54:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Prince Persia (Part2) Prince Potato شهزاد پارسی (قسمت 2) شاهزادۀ سیب‌زمینی</title>
                <link>https://virgool.io/@princepersia666313/prince-persia-part2-prince-potato-%D8%B4%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-2-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%80-%D8%B3%DB%8C%D8%A8%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-dmmnn061swum</link>
                <description>آرش یکی از آن بچه‌هایی بود که شهزاد پارسی او را لمس کرده بود و اولین بچه‌ای بود که این اتفاق برایش افتاده بود و سرنوشتش تغییر کرده و با سرنوشت شهزاد گره خورده بود. بله آرش همان پسر شهردار شهر یزد بود که در سن پنج سالگی مادرش را در یک سانحۀ رانندگی و سقوط به دره از دست داده بود. پدر آرش به علت ناراحتی بیش از حد و مقصر دانستن خود در رخداد این حادثه از شغلش، یعنی شهرداری شهر یزد، استعفا داده بود و از آن شهر نقل مکان کرده و به یک شهر دیگر ـ که صدوهشتاد درجه با یزد تفاوت داشت ـ رفته بود. آرش در همان شهر بزرگ شد و پدرش بقیۀ عمر را برای امرار معاش و گذران زندگی و تربیت آرش در شرکت یکی از دوستانش به شغل حسابداری مشغول شد چون او مدرک کارشناسی ارشد مدیریت حسابداری داشت، همچنین در دانشگاه آن شهر مشغول به تدریس شد.زندگی آرش و پدرش به سختی می‌گذشت، ولی با موفقیت‌های آرش در مقاطع مختلف تحصیلی و غیر تحصیلی این سختی‌ها را برای پدرش قابل تحمل می‌کرد و امیدوار به اینکه پسری بار آورده که برای خودش کسی شده است، چون آرش دیگر بزرگ شده بود و علاوه بر اینکه تحصیل می‌کرد خرج خودش و تحصیلش را می‌پرداخت و به جایی رسیده بود که برای خودش یک خانه و یک خودرو خریده بود و پدرش از اینکه می‌دید پسرش این‌قدر در زندگی موفق است به او افتخار می‌کرد چون آرش به هر چه که در زندگی می‌خواست می‌رسید.آرش از کودکی به سیب‌زمینی علاقه‌ای خاص داشت، به همین دلیل تصمیم گرفته بود که برای ارائه پایان‌نامه‌اش، تحقیقاتش را بر روی درمان بیماری‌های مغزی انجام دهد و برای درمان این بیماری‌ها دارویی را کشف کند که در سیب‌زمینی پرورش داده می‌شد و با خوردن آن سیب‌زمینی‌ها سلامتی را به بیمار بازمی‌گرداند.او با دوست صمیمی‌اش بهناز و چند تن از دوستانش، مکانی را برای انجام آزمایشات و تحقیقاتشان اجاره کردند و از همان روز اول دست به کار شدند و در کوتاه‌ترین مدت زمان ممکن به موفقیت‌هایی شگرف دست یافتند و اختراعات و اکتشافات زیادی همچون گذشته به ثبت رساندند.یکی از آن دستگاه‌ها تسریع‌دهندۀ رشد گیاهان و سبز نگهدارندۀ گیاهان در هر نوع و خانواده و هر ابعاد و مقیاسی بود. این دستگاه به وسیلۀ یک اشعۀ لیزر که با یاقوت سبز کار می‌کرد و به وسیلۀ پرتوی گاما کانالیزه شده بود و سیب‌زمینی را خیلی بزرگتر از حد معمول و خیلی خوشمزه‌تر از سیب‌زمینی‌های دیگر می‌کرد، ولی در اطراف سیب‌زمینی‌های تولیدشده و به‌عمل‌آمده با این روش، یک لایۀ سبز رنگِ نازک ایجاد می‌شد که می‌بایست قبل از مصرف سیب‌زمینی، آن را به خوبی شسته و بعد پوست کند.آرش با بررسی‌های بیشتر پی برد که وقتی از این دستگاه استفاده می‌شود گیاه زود رشد می‌کند و اندازۀ بزرگی پیدا می‌کند، ولی طول عمر و ماندگاری‌اش پس از جداسازی از ریشه خیلی کم می‌شود و بعد از تکمیل طول مدت رشد کامل گیاه، آن گیاه پس از مدتی سر سبز ماندن به علت مصرف نشدن از بین می‌رفت. این به تولیدکننده و پرورش‌دهندۀ این نوع سیب‌زمینی به این روش ضررهای مالی زیادی وارد می‌کرد. برای مثال تولید‌کننده می‌بایست بذر سیب‌زمینی را می‌کاشت و با استفاده از این دستگاه بر روی زمینی که محصول در آن کاشته شده بود پرتوی سبز رنگ را می‌تاباند که باعث می‌شد محصول زود رشد کند و فرآیند رشد گیاه تسریع پیدا کند، ولی قبل از آنکه محصول به دست مشتری برسد آن لایه نازک سبز رنگ که تمام سطح محصول را فرا گرفته بود قطورتر شده و به درون بافتهای سلولی محصول نفوذ کرده و محصول را فاسد و غیر قابل مصرف می‌کرد. به همین دلیل طول عمر محصول خیلی کم می‌شد و باعث ضرر مالی برای تولیدکننده می‌شد.به همین منظور او دست به تهیۀ محلولی زد که طول عمر گیاه را زیاد می‌کرد تا با همان طراوت، شادابی و تازگی، که هنگام چیدن دارد، به دست مشتری برساند. او محلولی قرمز رنگ از ترکیب چند عنصر طبیعی و آزمایشگاهی تهیه کرد و بعد آن را به وسیلۀ دستگاهی دیگر، که باز آن را هم خودش اختراع کرده بود، تقویت کرد.آن دستگاه امواج الکترومغناطیس نامرئی با انرژی بسیار بالا را در نقطه‌ای متمرکز کرده و به حالت نقطه‌ای سرشار از انرژی و مرئی تبدیل کرد و به صورت پرتوهایی جهت‌دار و هدایت‌شونده در یک مسیر خاص قرار داد و به صورت امواج الکترومغناطیسی، با ویژگی‌های تقویت‌شدۀ پرتوهای ایکس و گاما، تبدیل کرد که به صورت نوارهای آبی رنگ در فضای محفظۀ دستگاه دیده می‌شد و می‌توانست به نقطه‌ای خاص آن را بتاباند.آرش از محلول قرمز رنگش و دستگاه پرتاب‌کنندۀ پرتوهای آبی و اشعه‌های سبز رنگش استفاده کرد و مشکل حل شد، ولی هنوز آن دارو را نتوانسته بود تولید کند! تا آنکه فکری به ذهنش رسید و آن این بود که محلول قرمز رنگ را در سلول‌های بذر سیب‌زمینی در ابعاد فمتومترمربعی تزریق کند و پرتوهای آبی و اشعۀ سبز را در همان ابعاد و به صورت ذره‌ای و نقطه‌ای بتاباند و گیاه را از پایه تغییر دهد، ولی باز هم فایده‌ای نداشت.آن شب در آزمایشگاهش ماند تا کار را تمام کند و تا نیمه‌های شب آنجا مانده و مشغول به کار بود، ولی به چیزی که مد نظرش بود دست پیدا نکرد و خسته شده بود و نمی‌دانست که چه باید بکند؟!هوا طوفانی شده بود و در آسمان رعد و برق و صاعقۀ بدی می‌زد و تا منزلش هم مسافت زیادی راه بود؛ زیرا محل کارش، که همان آزمایشگاهش بود، خارج از شهر بود. آن آزمایشگاه یک خانۀ ویلایی بزرگ بود که در یک سمت آن ـ که آرش کار می‌کرد ـ پنجره‌ای بزرگ بود که سراسر دیوار آن سمت را از بالا تا پایین می‌پوشاند. او آن شب نمونۀ سیب‌زمینی را، که بر رویش آن آزمایشات را انجام داده بود، در کنار پنجره بر روی یک میز گذاشت. سپس برای مدتی به پشت ساختمان رفت تا دست و صورتش را بشوید و لباسش را عوض کند، در همان لحظه که او مشغول شستشوی دست و صورتش بود چند صاعقه به درون اتاق و سیب‌زمینی او برخورد کرد و سپس در همۀ دستگاه‌ها جریان الکتریکی شدید به راه افتاد و باعث روشن شدن و به کار افتادن آنها شد و ناگهان نورهای آبی، قرمز و سبز در هوا به شکل جرقه‌هایی به حرکت درآمده و با هم ترکیب شده و به صورت شراره‌ای از آتش بنفش درآمده و به سیب‌زمینی برخورد کردند. همۀ اینها در چشم‌به‌هم‌زدنی رخ داد و سیب‌زمینی سوخت و کاملاً سیاه شد.وقتی آرش به اتاق برگشت دید که سیب‌زمینی کاملاً سوخته و سیاه شده است، ولی نمی‌دانست که علت آن چیست و اهمیتی هم نداد و فقط از فرط خستگی خواست که به خانه برگردد. همان‌طور که در حال جمع کردن وسایلش بود دستش به سیب‌زمینی خورد و سیب‌زمینی به درون ساکش افتاد، اما متوجه آن نشد. او که خیلی خسته بود سوار خودرویش شد و به سمت خانه به راه افتاد، ولی از شانس خوب یا بدش خودرویش در راه خراب شد و از حرکت باز ایستاد. آرش پیاده شد تا بفهمد که چه بلایی بر سر خودرو آمده است، ولی متوجه نشد. تصمیم گرفت که با یک خدمات امداد تماس بگیرد و درخواست کمک کند ولی تلفن همراهش آنتن نمی‌داد، زیرا هوا خیلی بد بود و صاعقه‌های خطرناکی با زمین برخورد می‌کرد. در همان حال که به دور خودرویش گشت می‌زد و منتظر کسی بود تا از آن طرف‌ها بگذرد و به او کمک کند، به ناگاه یک صاعقه با خودرویش برخورد کرد و خودرویش منفجر شد، ولی چون از خودرو فاصله داشت اتفاقی برایش نیفتاد؛ فقط دلش می‌خواست که به سبب این همه بدبختی که به یکباره بر سرش آمده بنشیند و گریه کند.در همین حال و احوال بود که صدای زوزۀ گرگ‌ها را شنید، چیزی که برایش خیلی عجیب بود. بنابراین برای در امان بودن از صاعقه‌ها ساکش را برداشت و به راه افتاد تا شاید کسی را در راه پیدا کند و از او طلب کمک کند، ولی در راه با یک گرگ خاکستری بزرگ روبه‌رو شد و از آنجایی که آرش یک ورزشکار بود و به باشگاه بدنسازی می‌رفت و همیشه یک چاقو برای احتیاط و دفاع از خود به همراه داشت با گرگ گلاویز و زخمی شد، ولی توانست او را از پای درآوَرَد، اما متوجه شد که خون آن گرگ بر روی زخمش ریخته است.با همان حال به راهش ادامه داد و به علت خونریزی زیاد دیگر متوجه نبود که به کجا می‌رود. همان‌طور که می‌رفت به شکلی خیلی عجیب تپه‌ای کوچک در سر راهش ظاهر شد، که درون آن حفره‌ای عمیق و تاریک، مانند یک غار وجود داشت، آرش به درون آن رفت و با خفاش‌هایی برخورد کرد که از سقف آنجا آویزان بودند و به یکباره به سمت او حمله‌ور شدند و او را بیش از پیش زخمی کردند و او درمانده و خسته به درون غار خزید.او در درون حفره به دنبال یک محل مناسب و هموار برای استراحت می‌گشت که با یک خرس روبه‌رو شد چیزی که باعث شد از ترس رنگ عوض کند و همچنین از تعجب شاخ در بیاورد چون که تا به حال نشنیده بود که در آن منطقه خرسی وجود داشته باشد. با وجود این وقتی که خرس به سمتش حمله‌ور شد با او گلاویز شده و بسیار زخم برداشت، ولی در آخر موفق شد او را بکشد و خود را نجات بدهد و از اینکه هنوز زنده بود خدا را شکر می‌کرد، ولی هنوز هم از چگونگی انجام همۀ این کارها سر در نمی‌آورد و نمی‌توانست فکرش را بکند که همۀ سختی‌هایی که در گذشته کشیده بود در برابر بدبختی‌هایی که امشب به سرش آمده بود، هیچ‌اند. آرش که دیگر توان ذره‌ای قدم برداشتن نداشت در همان حال که ایستاده بود و به جنازۀ خرسِ مُرده نگاه می‌کرد به روی آن افتاد و از هوش رفت.بعد از گذشت ساعتی آرش از شدت درد و گرسنگیِ بیش از حد به هوش آمد و درون ساکش را، که به گوشه‌ای افتاده بود، برای یافتن چیزی برای خوردن جستجو کرد که سیب‌زمینی سوخته را در آن پیدا کرد؛ در آن لحظه که هوا همچنان بد و بدتر می‌شد، به جز رفع گرسنگی به هیچ چیز دیگر فکر نمی‌کرد، بنابراین سیب‌زمینی را تا آخرین ذره خورد و بعد از چند لحظه بی‌حال شد و دوباره برای مدتی طولانی‌تر از هوش رفت.وقتی که به هوش آمد خیلی خوب نمی‌توانست تمرکز کند و چشمانش سیاهی می‌رفت و جایی را خوب نمی‌دید، ولی به یاد داشت که چه اتفاقی برایش رخ داده بود، وقتی که چشمانش بهتر دید متوجه شد که تغییراتی در او در حال رخ دادن است. رنگ پوست بدنش در حال تغییر به رنگ سیب‌زمینی بود. موهای سیاه و خاکستری رنگی جلوی سینه‌اش، پشت شانه‌ها و روی کتف و بازوهایش به مقدار خیلی زیاد و بلندی در حال رشد بود، همچنین ابعاد بدنش بزرگتر می‌شد و حجم عضلات و ماهیچه‌هایش افزایش می‌یافت و با اینکه او هیکل خیلی گنده و قدی بلند داشت، باز هم هیکلش گنده‌تر و قدش بلندتر می‌شد به طوری که دیگر درون حفره جا نشد و سرش با سقف غار برخورد کرد، بنابراین ناچار شد از آنجا خارج شود.سرش مانند سطح سیب‌زمینی صاف و گرد شده بود با چند ناهمواری مختصر دقیقاً مثل سیب‌زمینی و هیچ مویی نداشت. انگشتانش حالتی پیدا کرده بودند که وقتی آنها را به هم نزدیک می‌کرد به هم می‌چسبیدند و وقتی مشت می‌کرد کاملاً گرد می‌شد و اثری از انگشتانش باقی نمی‌ماند. دست‌هایش شبیه به توپ‌های گردِ بزرگی شده بودند. واقعاً که به یک هیولای تمام‌عیار تبدیل شده بود.بعد از آن دوباره از هوش رفت و وقتی به هوش آمد دید که در بیمارستان بستری شده است. پدرش نگران و پریشان کنار تخت نشسته و سرش را میان دست‌ها و زانوهایش گرفته بود. از پدرش پرسید که چه اتفاقی افتاد و چرا او اینجاست؟ پدرش گفت که با او چندین بار تماس گرفته و وقتی دیده که نه به گوشی همراهش جواب می‌دهد و نه به تلفن خانه‌اش و نه به تلفن محل کارش، خیلی برایش نگران شده است. هوا هم خیلی خراب بوده، به همین دلیل با پلیس تماس گرفته و ماجرا را برای آنها شرح داده بود. پلیس خودروی منفجرشدۀ او را در جادۀ بازگشت به خانه پیدا کرده و خودش را زخمی و با لباس‌های پاره در آن اطراف پیدا کرده بود. سپس به بیمارستان منتقلش کرده بودند.پدرش از او خواست تا ماجرا را برایش تعریف کند و بگوید که چه اتفاقی افتاده است، که پزشکش وارد شد و بعد از معاینۀ او اجازه داد تا از بیمارستان مرخص شود و به همین دلیل پدرش، آرش را آماده کرد که به خانۀ خودش ببرد، ولی آرش قبول نکرد و گفت که حالش خوب است و می‌خواهد که به خانۀ خودش رفته و دوش بگیرد، کمی استراحت کند و به کارهایش بپردازد. همچنین می‌بایست به ادارۀ پلیس برود و اتفاقاتی را که افتاده توضیح دهد و برای گرفتن پول بیمه به اداره بیمه برود. پدرش دیگر اصرار نکرد و آرش به خانه‌اش برگشت، به حمام رفت و دوش گرفت، ولی در هنگام دوش گرفتن زخم‌های روی بدنش توجهش را جلب کرد و چیزی که پزشکش متوجه آن نشده بود این بود که زخم‌ها در قسمت‌هایی خاص از بدنش وجود داشت و با گذشت زمان متوجه شد که آنها شبیه به چند خط موازی به دور تا دور دست‌ها و بدنش پیچیده و به مچ دست‌ها، پاها و سینه‌اش ختم شده‌اند. همین‌طور روی مچِ دست‌ها و پاهایش جای زخمی بیضی‌شکلی شبیه به سیب‌زمینی وجود داشت که انگار شبیه به سوختگی بود و آنها را عمدی سوزانده‌اند.وقتی از حمام بیرون آمد با کمی دقت بیشتر متوجه شد که بر روی آن زخم‌ها چیزی نامفهوم نوشته شده است. بر روی سینه‌اش هم دقیقاً در وسط نیز چنین چیزی وجود داشت، ولی بزرگتر، انگار که با چیزی آن شکل‌ها را بر روی بدنش داغ گذاشته‌اند. در همین افکار بود و هنگامی که برای خوابیدن به سمت اتاقش می‌رفت، به یک‌باره برق از چشمانش پرید چون چیزی را که می‌دید نمی‌توانست باور کند، شهزاد پارسی، آنکه از او افسانه‌های بسیار شنیده بود با همان تفاسیر، روبه‌رویش ظاهر شد. شهزاد جلو رفت و دست آرش را گرفت و او را به بیرون از خانه برد و سوار خودروی عجیبش کرد و به خانه‌اش برد و همۀ اتفاقاتی که برای خودش افتاده و اینکه از کجا آرش را می‌شناسد، برایش تعریف کرد و گفت که همه چیز را دربارۀ او می‌داند و اینکه چه بلایی سرش آمده است. شهزاد گفت که در خواب دیده مغ‌های پیر به پیشش آمده‌اند و او را از ظهور اولین اَبَرقهرمانش باخبر کرده‌اند و آن ابرقهرمان آرش بوده است. پس به او گفت که به آزمایشگاهش برگردد و دوباره همه چیز را از نو مرور کند و منتظر ملاقات دوبارۀ شهزاد باشد.آرش ناگهان از خواب پرید و از این خواب بسیار عجیب که بیشتر شبیه به واقعیت بود تا یک رؤیای شیرین احساس غرور و قدرت کرد؛ چون توانسته بود شهزاد پارسی، ابرقهرمان دوران کودکی‌اش را، در خواب ببیند و به همین علت خیلی سراسیمه به آزمایشگاهش برگشت تا طبق حرف‌های او عمل کند.بنابراین کارش را شروع کرد و همۀ آزمایش‌ها را دوباره مو به مو و با دقت بسیار انجام داد، ولی راز آن قدرت عجیب و آن حالت دگرگونی را، که در آن حفره به او دست داده بود، درک نکرد. برای یک لحظه فکری به ذهنش خطور کرد و آن این بود که شاید چیزی در بدن خودش وجود دارد و باید خون خودش را آزمایش کند به همین دلیل این کار را انجام داد و متوجه چیزهایی عجیب در خونش شد: اینکه تحت تأثیر مبارزه با گرگ، خفاش و خرس خون آن موجودات با خون او ترکیب شده بود، ولی این باعث بیماری او نشده بود و متوجه این شد که ترکیب خونش و خون آنها یک مادۀ درمان‌کننده به‌وجود آورده است.بنابراین به سرعت به این فکر افتاد که از خون آن گرگ، خفاش و خرس استفاده کند و وجود آنها را به مراحل آزمایشاتش بیافزاید، ولی این کاری ناممکن بود چون تا آن زمان یا حیوانات دیگر آنها را خورده بودند یا آنکه اگر این‌طور هم نبود خون آنها دیگر خاصیتش را از دست داده بود. همچنین به این فکر کرد که آیا هنوز هم خون خودش چنین خاصیتی را داراست!؟ پس خیلی سریع خون خودش را به مقدار زیاد تکثیر داد و از آنها برای آزمایشاتش استفاده کرد و این کار را چندین مرتبه تکرار کرد، ولی افاقه نکرد و وقتی که داشت کور سوی امیدش خاموش می‌شد چیزی عجیب توجهش را جلب کرد و آن این بود که بر روی همۀ پریزهای اتاقش یک حالت سوختگی مشاهده کرد. او به یاد آورد که آن شب کزایی صاعقۀ بدی با زمین برخورد کرد که خودروی او را هم منفجر کرده بود و بعد از برگشتش از دستشویی دیده بود که نمونۀ سیب‌زمینی کاملاً سیاه و سوخته شده، پس حتماً به شکلی نامعلوم یک صاعقه با دستگاه‌ها برخورد کرده و به علت انرژی بسیار بالا باعث تغییراتی شدید در عملکرد آزمایشات بر روی سیب‌زمینی شده است و به همین دلیل دوباره همۀ مراحل اولیه را انجام داد. سپس به وسیلۀ یک دستگاه که ولتاژ و انرژی برابر با همان صاعقه را تولید می‌کرد، بر روی نمونۀ سیب‌زمینی جدید تحقیق کرد و سپس آن سیب‌زمینی را خورد چون تأثیرات آن با ترکیب شدن با خونش اتفاق می‌افتاد، ولی این اتفاق زمان نیاز داشت.بعد از گذشت مدتی کم‌کم تغییرات شروع شد و دوباره به همان هیولای وحشتناک تبدیل شد و چیز جالب این بود که موفق شده بود راز این اتفاق و قدرت جالب را کشف کند، ولی چون این کار را در فضای باز پشت آزمایشگاهش انجام می‌داد دیگر نمی‌توانست که به داخل آزمایشگاهش برگردد چون آنقدر هیکلش بزرگ شده بود که دیگر از در رد نمی‌شد تا بتواند آزمایشات را بر روی خودش انجام دهد، اما در آن لحظه حسی به او می‌گفت که این تمام قدرتش نیست و کارهای دیگری هم می‌تواند با استفاده از این قدرت انجام دهد و آن حس مثل صدای شهزاد بود که دائماً در مغزش می‌پیچید و تکرار می‌شد.به همین دلیل سعی کرد که تمرکز کند تا بتواند بفهمد چه کاری می‌تواند با این قدرت خارق‌العاده انجام دهد. این بار تغییرات، کمی فرق داشت. رطوبت پوست بدنش از دست رفته و خشک شده و به رنگ قهوه‌ای ملایم مثل سیب‌زمینی درآمده بود. این بار قیافه‌‌اش بسیار زیباتر شده بود و مهربان‌تر به نظر می‌آمد، ولی هنوز هم ترسناک بود و موهایش در زیر نور، مثل بلور برق، می‌زد. چیز عجیب دیگر آنکه دیگر روی سینه‌اش مویی در نیامده بود و به جای آن یک شکل بیضوی ایجاد شده بود که می‌درخشید و از خط‌های سوخته‌ای که در سرتاسر بدنش وجود داشت نورهای سبز، قرمز و آبی به سمت شکل‌های بیضوی روی سینه، مچ دست‌ها و پاهایش سرازیر شده بودند که انگار مایعاتی به آن رنگ‌ها به سمت آن شکل‌های بیضوی جاری بودند و مدام آن شکل‌ها بیشتر می‌درخشیدند و نیرویی بیشتر می‌گرفتند؛ مثل ستاره‌ها که در تاریکی شب‌ها چشمک می‌زنند و نورشان بیشتر می‌شود و انرژی آنها بیشتر می‌گردد. انگار که دائماً روشن و خاموش می‌شدند و نوشته‌های بر روی بیضی‌ها که نامفهوم بودند، واضح شده بودند و شبیه به تکرار متوالی حرف انگلیسی «P» به شکل «PP» ظاهر شدند.آن خطوط سوخته همچنان نورهای سبز، قرمز و آبی را از زیر موهای پر پشت سیاه و خاکستری رنگ آرش به سمت سینه و مچ‌هایش جریان می‌دادند و هیکلش خیلی عظیم‌الجثه‌تر شده بود و پوست بدنش کاملاً به رنگ پوست سیب‌زمینی تازه و خوشمزه درآمده بود و سرش بدون هیچ مویی مثل یک سیب‌زمینی گنده بر روی بدنش قرار داشت و خبری از هیچ‌گونه گردنی نبود و وقتی که تغییرات تمام شد او تبدیل به یک هیولای کچل کله‌گندۀ رنگارنگ پشمالوی غول‌پیکر شده بود که قدی بسیار بلند داشت.وقتی که می‌دوید سرعتش با سرعت خودروی شهزاد برابری می‌کرد و از صاعقه‌ای که می‌خواهد با زمین برخورد کند سریع‌تر حرکت می‌کرد. دندان‌هایش مثل دندان‌های یک گرگ نر درندۀ خاکستری، تیز و برّنده شده بود و چهار دندان نیشش نوک‌تیز و دراز شده بودند مثل دندان‌های «دراکولای برام استوکر» یا دندان‌های خفاش خونخوار خون‌آشام؛ کمی هم چهره‌اش چیزی بین خرس، گرگ، خفاش و آدمیزاد شده بود، ولی خیلی جذاب و دوست‌داشتنی‌تر و در عین حال خیلی هم ترسناک‌تر.همچنین نورهایی که از جای زخم‌هایش به بیرون می‌تابید مثل عضوی زنده از او به یک هالۀ محافظ رنگارنگ در اطراف بدنش تبدیل شده بودند که انگار در آتشی سبز، قرمز و آبی می‌سوختند.او حس خوبی داشت، احساس می‌کرد قدرتی اهورایی پیدا کرده و این نیرو، نیرویی اهورایی است که اهورا مزدا پروردگار یکتا خدای جهانیان به او اعطا کرده است تا از مردم مراقبت کند و آنها را از بلایای انسانی نجات دهد و اینها حرف‌هایی بود که با صدای شهزاد مدام می‌شنید و فهمیده بود که می‌تواند در مقابل مشکلات و حوادثی که برای مردم پیش می‌آید ایستادگی و مقاومت کند و مردم گرفتار در خطرات گوناگون را نجات دهد و به آنها کمک کند.وقتی که تمرکز کرد به هیچ چیز دیگر جز پروردگار یکتایش، اهورا مزدای پاک و مرد افسانه‌هایش ـ شهزاد پارسی ـ فکر نکرد. سپس اتفاقی باورنکردنی به وقوع پیوست و از اینجا به بعد قدرت‌های واقعی‌اش پدیدار شدند. ابتدا بر روی چشمانش تمرکز کرد، که چه قدرتی می‌توانند داشته باشند! برای چند لحظه همه جا سیاه شد و چشمانش دیگر هیچ چیزی را نمی‌دیدند بعد چشمانش سبز رنگ شدند و همه چیز را سبز رنگ دید و چشمانش به یک جفت دوربین مادون قرمز تبدیل شد که در تاریکی هر چیزی را می‌دید، سپس توانست از چشمانش اشعه‌ای سبز به بیرون بتاباند، ابتدا از هر چشمش یک اشعۀ سبز می‌تابید و بعد از چند لحظه توانست اشعه‌های هر یک از چشم‌ها را با هم یکی کند و یک اشعه را، که قدرت تخریب بالایی داشت، به بیرون بتاباند و می‌توانست میزان تابش و تخریب آن را تنظیم و کنترل کند تا صدمات زیادی به بار نیاوره و خسارت مالی و جانی به کسی وارد نکند. البته زمانی آن اشعۀ سبز مخرب به بیرون می‌تابید که چشمانش باز بودند و به محض بستن چشم‌هایش پلک‌هایش مثل یک محافظ عمل می‌کردند و اطرافش را می‌دید، ولی مثل دوربین مادون قرمز دید در شب عمل می‌کردند و دیگر نمی توانست از اشعۀ سبز استفاده کند و وقتی که چشم‌هایش به این حالت تبدیل شدند شکل‌های بیضوی روی بدنش و خطوط متصل به آنها نیز به رنگ سبز درآمدند.این کار باعث شد تا حس کند چشمانش قدرت‌های دیگری هم می‌توانند داشته باشند. به همین دلیل سعی کرد تا با تمرکز دوباره این کار را انجام دهد و این بار چشمانش قرمز شدند و هاله‌ای باریک از آتش دور چشمانش را فرا گرفت و وقتی چشمانش را بست مثل دوربین‌های حرارتی عمل کردند و هر جسمی را که امواج گرمایی می‌تاباند، می‌توانست ببیند و تشخیص دهد.هنگامی که یکی از چشمانش یا هر دوی آنها باز بود از آنها لیزری قوی و پرانرژی به بیرون می‌تابید که شراره‌هایی از آتش به دور آنها در حال چرخش بود که ضمن تخریب، قدرت آتش‌زنی هم داشتند و همچنین می‌توانست که تنها لیزر یا فقط شراره‌های سوزان آتش به اطراف پرتاب کند.این بار که چشمانش قرمز شده بود و اطرافش آتشین شده بود تمام خطوط سرتاسر بدنش مانند رودی از مواد مذاب قرمز و گداخته آتشین بود و به سمت شکل‌ها روان بود و همانند چشمه‌ای شده بود که محل سرازیری و تجمع آب رودخانه‌ها باشد و آن خطوط قرمز شده بودند و خطی آتشین به دورشان کشیده شده بود.دیگر مطمئن بود که به ازای هر کدام از آن نورهای رنگین باید قدرتی خاص وجود داشته باشد؛ برای همین برای بار سوم تلاش و تمرکز کرد، شاید که برای رنگ آبی هم قدرت خاصی برای چشمانش وجود داشته باشد. بعد در یک لحظه آن شکل‌ها و خط‌ها به رنگ آبی درآمدند و آذرخش‌های الکتریسیته‌ای از آن خط‌ها و شکل‌ها به رنگ آبی در هوا و اطراف بدن آرش به جهش درآمدند. او چشمانش را بست و وقتی که باز کرد تمام بدنش مانند یک میدان الکتریکی شده بود، که از آن جرقه‌هایی الکتریکی به اطراف پرتاب می‌شد و آنها مانند ماری که به دور چیزی پیچیده باشد به دور بدن آرش پیچیده بودند.چشمانش هم آبی شده بود و تشعشعات الکتریکی آبی نقطه‌ای و مدارگونه شبیه به ستاره‌های دنباله‌دار به طور مداوم هرکدام در خلاف جهت دیگری به دور آنها می‌چرخیدند. وقتی که چشمانش را می‌بست هر چند لحظه یک بار همه جا تاریک می‌شد و بعد تصویر مقابل چشمانش به آبی محوی تبدیل می‌شد و بعد دوباره همه جا تاریک می‌شد و تا وقتی که چشمانش بسته بود این اتفاق ادامه داشت؛ انگارکه امواجی از چشمانش شروع به تابش می‌کرد که هر چیزی را در هر جایی، که با یک فاصلۀ معیّن در مقابل چشمانش وجود داشت، حتی از پشت چندین دیوار بتونی یا فولادی یا هر چیز دیگر می‌توانست ببیند، و فیلم «بازگشت مرد خفاشی» را تداعی می‌کرد.وقتی که چشمانش را باز کرد امواج آبی جهنده‌ای در اطراف چشمانش وجود داشت که می‌توانست دو کار انجام دهد: یکی آنکه اجسام را با نگاه به آنها به حرکت درآورد و به هر طرف پرتاب کند، ولی نمی‌توانست که اجسام خیلی سنگین را بلند و جابه‌جا کند؛ چون در آن صورت به مغزش فشار می‌آمد و چشم‌هایش دچار دردی شدید می‌شد و دیگر اینکه می‌توانست امواجی جهنده و آبی به اطراف بتاباند و می‌توانست در این حالت هر کدام از چشم‌هایش را به یک طرف بچرخاند و از آن امواج به اطراف پرتاب کند و دستگاه‌های الکتریکی را از کار بیندازد.او احساس می‌کرد که انرژی‌ها و نیروهای خارق‌العادۀ دیگری نیز دارد و کارهای دیگری نیز می‌تواند انجام دهد، ولی در همان لحظه صمیمی‌ترین دوستش ـ بهناز ـ سر رسید و همین که آرش را در آن وضعیت دید و با به زبان آوردن نام آرش با لحنی خاص و با ناراحتی بسیار از اینکه آرش چقدر زشت و غیر قابل تحمل شده آنجا را ترک کرد. در همان لحظه آرش به حالت طبیعی‌اش برگشت و از اینکه بهناز او را در آن وضعیت دیده بود خیلی ناراحت شد، اما انرژی و توان دویدن نداشت و همین که خواست خود را به بهناز برساند او رفته بود.روز بعد آرش با بررسی‌های بیشتر و تحقیقات و آزمایشات دیگر به این نتیجه رسید که اگر این دارو به مقدار بسیار کمی در مقیاس هزارم میلی‌لیتر برای بیماران مغزی مصرف شود و آنهایی که به بیماری‌های سرطانی مبتلا هستند از استفاده کنند، سلول‌های مرده، گلبول‌های سفید، سیستم ایمنی و دفاعی بدن دوباره بازسازی و تقویت می‌شوند و سلول‌های اضافی تولیدشده و مزاحم و بی‌فایده از بین می‌روند و بیمار سلامتی کامل خود را به دست می‌آورد. این کشف بزرگ، کمکی عظیم در علم پزشکی و گیاه‌پزشکی به شمار می‌آمد. آرش این دارو و تمامی مراحل به دست آمدنش را به عنوان پروژه پایان‌نامه‌اش ارائه داد و مدرک دکترایش را کسب کرد، از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد سپس به ادامۀ یادگیری علوم و فنون جدید پرداخت و از آن پس زندگی جدیدی برایش آغاز شد.او برای اینکه بتواند باقی قدرت‌هایش را آزمایش کند و دیگر آزمایشات را روی این قدرت‌ها اجرا کند نیاز به یک نفر داشت که کمکش کند و محلی که در آنجا بتواند با آرامش و بدون ایجاد مزاحمت برای دیگران، آزمایشاتش را به پیش ببرد. به همین دلیل آزمایشگاهش جایی مناسب برای این کار بود، ولی به چه کسی می‌توانست اعتماد کند؟ بهناز که از دیدن او نفرت داشت و فکر می‌کرد که او اعمالی غیرانسانی در آنجا انجام می‌دهد؛ در صورتی که چنین نبود و در همان لحظه که به کمک بهناز فکر می‌کرد به یاد آقای افتخاری استادش افتاد. آقای افتخاری، استاد راهنمایش در طی ارائه پایان‌نامه‌اش بود. آرش با او تماس گرفت و از او طلب کمک کرد و همه چیز را با او در میان گذاشت و خواست که این موضوع را با هیچ کسی در میان نگذارد و آقای افتخاری هم پذیرفت که او را در هر شرایطی کمک کند.اولین کار این بود که لباسی مناسب برای آن هیولای زشت آماده کند که هنگام تبدیل شدنش به هیولا، لباس اندازۀ جثۀ او شود و با بازگشت آرش به حالت اول، دوباره به اندازۀ قبل برگردد و این از عریانی آرش جلوگیری می‌کرد و باعث وحشت دیگران به‌خصوص بهناز نمی‌‌شد. برای این کار از نوعی پارچه با الیاف نیمه‌مصنوعیِ نیمه‌گیاهی مرتجع و خاص، که قابل بازیافت بود استفاده کرد که در صورت هر گونه خرابی، قابلیت بازیافت داشت و به محیط زیست هم صدمه‌ای نمی‌زد. به کمک آقای افتخاری و آزمایشات و تغییرات در بافت الیافی و چیدمان و ساختمان مولکولی آن، لباسی مخصوص تهیه کرد که هنگام پوشیدن کاملاً برازندۀ آرش بود و می‌خواست ببیند که برازندۀ آن هیولا هم خواهد شد یا نه!؟آرش قبل از خوردن سیب‌زمینی آن لباس مخصوص را پوشید و دوباره از آن سیب‌زمینی خورد، همان مقداری که بار آخر مصرف کرده بود، بنابراین دوباره تبدیل به غول شد. بعد از آنکه به هیولای غول‌پیکر تبدیل شد لباس خیلی برازنده‌اش شد و او را خیلی زیبا کرده بود و هیکل و اندام او را بسیار خوش‌ترکیب به نمایش گذاشته بود؛ شبیه به مردی بسیار بزرگ با سری بی‌مو بود.آن خطوط و شکل‌ها بر روی لباس آمدند و انگار که لباس از پوست بدنش بود و به همان رنگ یعنی رنگ پوست سیب‌زمینی درآمده بود؛ آن خطوط و شکل‌ها زیبایی خاصی به لباس داده بودند.آقای افتخاری که آنجا بود و همه چیز را تحت کنترل داشت از دیدن چیزی به این عجیبی خیلی حیرت کرده بود. او متوجه شد چیزهایی که شاگردش می‌گفته خیلی ساده‌تر و پیش پا افتاده‌تر از چیزی بوده که خودش به چشم می‌دید. او ابتدا خون آرش را آزمایش کرد و سپس به این نتیجه رسید که این کار را به گونه‌ای انجام دهد که در بدن آرش نهادینه شده و هر وقت که لازم بود بدون خوردن نمونۀ سیب‌زمینی آزمایشگاهی تبدیل به هیولا شود. برای دفعۀ بعد آرش علاوه بر خوردن سیب‌زمینی مقداری از آن را به صورت عصاره‌ای درآورده و به خون خودش، از طریق زیرپوستی درون‌سلولی، تزریق کرد. به همین علت برای تأثیر بیشتر آن حوضچه‌ای تدارک دید که حاوی محلول مایع عصارۀ آن سیب‌زمینی بود و همراه با لباس در آن فرو رفت، سپس خود را کاملاً در آن شستشو داد و بنا بر محاسباتش یک ساعت در آن محلول ماند. سپس محلولی مخصوص از حاصل عصارۀ همان سیب‌زمینی را خورد و این بار دقیقاً شبیه یک انسان خوش‌هیکل و خوش‌تیپ شده بود، ولی خیلی ابعادش بزرگتر بود و آن نورهای رنگارنگ روی خطوط و شکل‌های بیضوی روی بدن و لباسش با شدت نور بیشتر و کیفیت رنگ بهتر و زیباتری می‌درخشیدند و زیبایی خاصی به او داده بودند.این بار هر وقت که می‌خواست می‌توانست به آن هیولا تبدیل شود و هر وقت که می‌خواست به حالت اول خود برمی‌گشت. او تصمیم گرفت که به هیولا تبدیل شود، بنابراین به آقای افتخاری گفت که با بهناز تماس بگیرد و او را راضی کند که به آنجا بیاید و ببیند که همه چیز رو به راه است تا طرز فکرش در مورد آن هیولا و آرش عوض شود. آقای افتخاری هم همین کار را کرد.وقتی که بهناز آمد و آن هیولا را دید، این بار نترسید و خیلی هم از او خوشش آمد و چهرۀ وحشتناک ـ ولی مهربان ـ او را دوست داشت و در همان لحظه که بهناز آن هیولا را برانداز می‌کرد آرش به حالت اولش برگشت و بهناز کاملاً تعجب کرد و متوجه اشتباهش شد و از آرش عذرخواهی کرد و از اینکه او را ناراحت کرده بود و قضاوت نادرست کرده بود پشیمان شد. آرش هم از بهناز به دلیل چیزی که دیده بود پوزش خواست و دوباره روابطشان، مثل روز اول، خوب و صمیمی شد.آرش در همان دم دوباره به آن هیولا تبدیل شد و در کنار بهناز مثل افسانۀ «دیو و دلبر» شده بودند. آقای افتخاری آنجا ایستاده بود و نظاره می‌کرد، اما چیزی عجیب توجهش را جلب کرد و آن اینکه بر روی شکل‌های بیضوی نوشته‌هایی بود که همان تکرار متوالی حرف انگلیسی «P» به شکل «PP» بود و به این نتیجه رسید که حتماً رابطه‌ای بین آنها و آرش وجود دارد. سپس همۀ چیزهایی را که آرش برایش گفته بود برای بهناز هم تعریف کرد؛ حتی خوابی که آرش دیده بود و از او درخواست همفکری کرده بود. در این لحظه بهناز آن رابطه را کشف کرد و اینکه آن حروف مخفف «شاهزادۀ سیب‌زمینی» به زبان انگلیسی است، پس حتماً به همین دلیل به این شکل بودند و از آن پس هر گاه آرش به آن هیولا تبدیل می‌شد او را «شاهزادۀ سیب‌زمینی» صدا کردند.حالا دیگر زمان آن رسیده بود که شاهزادۀ سیب‌زمینی دیگر قدرت‌هایش را امتحان کند. او هنوز هم قدرت‌های قبلی‌اش را داشت و با چشمانش همان کارها را می‌کرد و این بار هم انرژی‌اش به اتمام نمی‌رسید و هر چه بیشتر از قدرت‌هایش استفاده می‌کرد انرژی‌اش بیشتر هم می‌شد. این بار بر روی دستانش تمرکز کرد. او مشت‌هایی محکم داشت چون وقتی انگشتانش را جمع و مشت می‌کرد، به یک تکه‌سنگ گرد تبدیل می‌شد که هر چیز یا کسی را می‌توانست خرد کرده و در هم بکوبد. دستانش قدرتی فوق‌العاده داشتند و خیلی نیرومند و قدرتمند بودند و وقتی دستانش را به هم گره می‌کرد، به یک توپ سنگی بزرگ تبدیل می‌شد. اینها صحنه‌هایی بودند که بهناز تا آن لحظه از شاهزادۀ سیب‌زمینی ـ همان آرش دوست صمیمی‌اش ـ توصیف می‌کرد.وقتی که خطوط و شکل‌های روی بدنش به رنگ قرمز درآمدند هاله‌ای از آتشی مذاب‌گونه در آنها جریان گرفت؛ دست‌هایش شعله‌ور شده و آتش گرفتند، ولی به آرش آسیبی نرسید و آنجا بود که فهمید او ضد حریق هم شده است. او می‌توانست گلوله‌‌هایی آتشین و شعله‌ور درست کند و به هر طرف پرتاب کند، آن گلوله‌ها مانند ستاره‌هایی دنباله‌دار از جنس آتش بودند، که شراره‌هایی از آتش به دنبال داشتند.وقتی پایش را روی زمین کشید، زمین آتش گرفت و وقتی که پایش را پرتاب کرد، گویی که یک توپ را شوت کرده، این توپ تبدیل به گلوله‌ای آتشین شد و به سویی پرتاب ‌شد. در این حال او احساس کرد که این صدای شهزاد پارسی است که به او می‌گوید چه کار باید بکند.سپس خطوط و شکل‌های روی بدنش به رنگ آبی درآمدند و از آنها جرقه‌هایی آبی به بیرون جهید. دستانش با هر چه که تماس برقرار می‌کرد یا جسمی را لمس می‌کرد با آن جسم یکی می‌شد، همچنین از دستانش جرقه‌هایی آبی به اطراف پرتاب می‌کرد که انگار از دستانش رعد و برق به اطراف می‌جهید و نیز شاخه‌های آذرخش آبی به اطراف پرتاب می‌کرد به طوری که انگار یک مرد هفت‌تیرکش خیلی سریع دستش را کنار خودش بگیرد و هفت تیرش را بیرون بکشد و در یک چشم به هم زدن چند تیر شلیک کند. شاهزادۀ سیب‌زمینی هم همین کار را کرد؛ دستش را کنار خودش باز نگه داشت و انگشتانش را به حرکت درآورد، انگار که می‌خواهد هفت تیرش را به موقع بیرون بکشد. سپس جریان الکتریکی در آنها به وجود آمده و در یک لحظه چند شاخه آذرخش آبی رنگ خیلی زیبا از دستانش به چند جهت پرتاب شدند.او قبلاً وقتی خطوط و شکل‌های روی بدنش و همین‌طور چشمانش آبی بودند، با استفاده از چشمانش اجسام و اشیای سبکی را بلند می‌کرد و به اطراف هدایت می‌کرد و به هر سویی که می‌خواست پرتاب می‌کرد، ولی این بار این کار را با دستانش انجام داد و این مرتبه توانست چیزهای خیلی سنگین‌تری را هم‌زمان بلند کند و بدون آنکه به آنها دست بزند هر کدام را به سویی پرتاب ‌کرد و هر کدام را به سمتی پرتاب می‌کرد.وقتی خط‌ها و شکل‌های روی بدنش به رنگ سبز درآمدند، ابتدا فکر کرد که در این حالت نمی‌تواند با دستانش کار کند، ولی وقتی آنها را به طور اتفاقی به هم چسباند نوری سبز رنگ از آنها تابیده شد که هر چیز را که در سر راهش بود ناپدید کرد. انگار وقتی آن اشعۀ سبز به جسمی تابیده می‌شد آن جسم را به انرژی تبدیل می‌کرد و شاهزادۀ سیب‌زمینی آن انرژی را در خودش ذخیره کرد و انرژی‌اش بیشتر شد و این کار به گونه‌ای بود که او دو نشان بر روی مچ دست‌هایش را به شکل ضربدری بر روی هم قرار داد و سپس اشعه‌ای سبز رنگ از آنها به بیرون تابید و اولین چیزی را که بر سر راهش بود، ناپدید و به انرژی تبدیل کرد و بر انرژی درونی شاهزادۀ سیب‌زمینی افزود. شاهزادۀ سیب‌زمینی، بهناز و آقای افتخاری با اینکه این کارها برایشان هیجان‌انگیز بود، دیگر خسته شده بودند، ولی دیگر شب شده بود و وقت رفتن به خانه بود.چیزی که برای آنان جای سؤال داشت این بود که چرا شاهزادۀ سیب‌زمینی اینقدر زود خسته شده بود به همین دلیل آرش فکر کرد که چطور است بیشتر تمرین و تمرکز کند تا بهتر بتواند از آن نیروها استفاده کند.آرش بعد از تمرین‌های زیاد و انجام ورزش‌های ذهنی، روحی و جسمی از جمله یوگا، شطرنج، بدنسازی و ورزش‌های رزمی ترکیبی تصمیم گرفت که دوباره کارش را شروع کند و تبدیل به شاهزادۀ سیب‌زمینی شود؛ چون احساس می‌کرد که با تمرکز بیشتر این بار بهتر و درست‌تر می‌تواند از قدرت‌ها و نیروهایش استفاده کند.آرش دوباره به شاهزادۀ سیب‌زمینی تبدیل شد و همان قدرت‌ها و نیروهای قبلی را، این بار قوی‌تر و بهتر استفاده کرد و توانست که از همۀ آنها هم‌زمان یا جداگانه استفاده کند و با تمرکز بیشتر روش بهره‌گیری صحیح و درست آنها را به خوبی یاد گرفت و توانست هر کدام را به موقع به کار ببرد.این بار نیروها و قدرت‌هایی جدید هم پیدا کرده بود، به‌طوری که خط‌ها و شکل‌های روی بدنش مدام رنگ عوض کردند و از سبز به آبی و از آبی به قرمز و از قرمز به سبز و بالعکس تغییر کردند؛ به‌ طوری که وقتی کف دستش را جلوی خودش نگه داشت امواجی سیاه در کف آن مانند شراره‌های آتش سیاه به حرکت درآمد، سپس حفره‌ای سیاه در کف دستش پدید آمد که هاله‌هایی به رنگ سبز، قرمز آتشین و آبی، آن حفرۀ سیاه را احاطه کردند.آن حفره مانند سیاه‌چاله‌ای فضایی بود که بر روی زمین پدید آمده بود و هر چیز کوچک را در خود می‌بلعید و در عرض کمتر از چندهزارم ثانیه هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند، انگار که آن چیز از ابتدای ازل بر روی زمین وجود نداشته است و انرژی آنها را می‌گرفت و به انرژی خودش می‌افزود. همچنین او می‌توانست حفره‌های کف دو دستش را با هم ادغام کرده و حفره‌ای عظیم به‌وجود آورد که از قبلی‌ها خیلی بزرگتر بوده و این بار هر چیزی را که در سر راهش بود در خود می‌بلعید.مهم‌ترین قدرت او غلبه بر جاذبۀ زمین بود. او توانست در هوا معلق شود و مثل فضانوردان در فضا، در هوا به حرکت درآید و به‌وسیلۀ اشعه سبزش که مانند آتش انتهای موشک فضانوردی بود با سرعت زیاد در آسمان به پرواز درآمده و فقط قدرت پرتاب گلولۀ آتش را داشت.او همچنین توانست ابعاد بدنش را کنترل کند و خودش را بزرگتر یا کوچکتر کند، ولی از اندازۀ اولیه‌ای که آرش داشت نمی توانست کوچکتر شود. همۀ اینها در حالی رخ داد که هاله‌های رنگین آبی و قرمز و سبز در اطراف بدنش بودند؛ همچنین توانست که نامرئی شود و این ورای تمامی قدرت‌هایش بود.آن شب هم به پایان رسید و شاهزادۀ سیب‌زمینی به این نتیجه رسید که دیگر قدرت و انرژی‌ای برایش باقی نمانده است که او امتحان نکرده باشد و دائماً صدایی در گوشش به او می‌گفت که او به تکامل رسیده است و به همین دلیل به آرش تبدیل شد و بهناز و آقای افتخاری را به منزلشان رساند، ولی در راه برگشت به خانه‌اش با چیزی واقعاً باورنکردنی روبه‌رو شد و این بار دیگر خواب و رؤیایی در کار نبود و همه چیز کاملاً واقعی و حقیقی بود.آرش، شهزاد پارسی را کنار خیابان در حالی که به خودرویش تکیه داده بود، دید. او از خودرویش پیاده شد و به سمت شهزاد رفت و با تعجب فراوان به او و خودروی عجیبش نگاه کرد. در همان لحظه شهزاد به او گفت: «نمی‌خواهی به سرورت تعظیم کنی.» آرش به طور غریزی و غیر ارادی در جلوی پای شهزاد پای راست را جلو و پای چپ را به عقب گذاشت و دست راست را مشت کرد و آرنج خود را به روی زانوی پای راست خود گذاشت و مشت خود را در روبه‌روی قلب خود نگه داشت و دست چپ را مشت کرد و مشت خود را در جلوی پای چپ بر زمین گذاشت و این چنین تعظیم نمود و شهزاد جلو رفت و دست به شانۀ او زد و گفت: «تو یکی از فرماندهان ارتش من خواهی بود، همان طور که نیای بزرگوارت «آرش کمانگیر» فرماندۀ ارتش پدر من بود و وظیفۀ محافظت از مرزهای کشور را بر عهده داشت. حالا من هم از تو می‌خواهم که این کار را برای من انجام دهی و برای اینکه در تصمیمت راسخ باشی می‌خواهم برایت داستان شجاعت و فداکاری نیای بزرگوارت را، برای محافظت از مرزهای ایران تا آخرین لحظه‌های مرگش تعریف کنم.»شهزاد این چنین صحبت‌هایش را با آرش ادامه داد: «مطمئناً داستان آرش کمانگیر را شنیده‌ای، ولی من چیزی دیگر را از آن روزی که او این دنیا را ترک گفت برایت تعریف می‌کنم:آرش خسته و ناتوان برای محافظت از مرزهای کشور روح و جانش را در تیرش دماند و تیر را از چلۀ کمان رها ساخت؛ تیر مرزهای ایران را با سرعت درنوردید و به نقطۀ رهایی از چلۀ کمان بازگشت و به نوری تبدیل شد، سپس فوراً خاموش شد. آرش ابتدا سر تا به پا به گلوله‌ای از نور آتشین شعله‌وری مبدل شد و آن نور روح وجودش بود، که به فرمان پروردگار یکتا اهورا مزدا و با اجازۀ پدرم از وجودش خارج شده بود و به درون تیری رفته بود که در چلۀ کمان گذاشته بود. تیر از چلۀ کمان رها شد و مرزهای ایران را از زمان هخامنشیان، که بزرگترین وسعت و مساحت را داشت، تا اکنون درنوردید. آن تیر همانند عقابی در آسمان ایران به پرواز درآمد و مثل ببری درنده بر روی زمین با سرعت دوید و مرزهای ایران را در نوردید سپس آن ببر کوچک شد و به شکل گربه‌ای در آمد که نشسته است و آرام و مهربان از مرزهای ایران محافظت می‌کند و آن عقاب هنوز بر آسمان ایران پرواز و دیده‌بانی می‌کند، ولی اکنون زمان آن رسیده که به کمک تو این گربه برخیزد و دوباره به ببر زمان تبدیل شود و با دیده‌بانی آن عقاب پیر، مرزهای ایران را از نو نمایان سازد و قدرت این کشور را به دشمنان این مرز و بوم نشان دهد. در آن لحظه ببر هنگامی که به مکان اولیه‌اش؛ یعنی جایی که آرش ایستاده بود بازگشت دوباره به درون آرش بازگشت و سپس مثل گربه‌ای شد که گفتم و آرش به مجسمه‌ای سنگی تبدیل شد، به همان شکل که در حال رهایی تیر از چلۀ کمانش است و نوک آن تیر، که در دستان مجسمۀ آرش است، مکان پرواز آن عقاب را نشان می‌دهد؛ یعنی مکان دشمن ایران در زمان تو. اینها چیزهایی بود که از مغ‌های پیر شنیده و در وصیت پدرم به خودم خوانده بودم. حالا دیگر تصمیم با توست.»آرش با شنیدن این داستان و حرف‌ها از شهزاد، اشک در چشمانش جمع شد و این بار خودش در مقابل شهزاد تعظیم کرد و به او گفت: «هر چه شاهزاده امر کنند.» شهزاد با دیدن این صحنه و شنیدن این حرف نتوانست جلوی خودش را بگیرد و جلو رفت و او را بلند کرد و در آغوش کشید و او را فرماندۀ ارشد کل قوا نامید که فرمان او فرمان شهزاد بود که حکم پروردگار یکتا اهورا مزدا را بر روی زمین داشت، همان‌طور که فرمان شهزاد این طور بود.سپس شهزاد و آرش با هم به منزل شهزاد رفتند و از آن پس با هم به مردم کمک کردند؛ تا اینکه تصمیم گرفتند به مکانی بروند که نوک تیر کمان آرش به آنجا اشاره می‌کرد و آنجا رشته کوه البرز بود. وقتی به آنجا رسیدند هیچ اثری از عقاب نبود و این باعث تعجب بسیار زیاد شهزاد شده بود چون قبلاً او را همواره در حال پرواز در آن نواحی دیده بود و وقتی بیشتر آن اطراف را جستجو کردند با صحنه‌ای واقعاً دلخراش و دردناک مواجه شدند: آن عقاب پیر، زخمی و خونین بر روی زمین در حال جان سپردن بود و به مکانی اشاره کرد که مانند غاری بود که منفجرش کرده باشند و سپس جان داد.شهزاد آن مکان را می‌شناخت آنجا جایی بود که فریدون، ضحاک ماردوش را به بند کشیده بود و در آنجا در دل کوه برای همیشه محبوس کرده بود، ولی حالا او آزاد شده بود و این همان دشمن زمان آرش بود و شهزاد و آرش به دنبال او بودند تا او را نابود کنند و به سزای اعمالش برسانند.دستگاه ردیاب شهزاد در آن لحظه رخداد چند سانحۀ مهیب را به طور هم‌زمان و با هم نشان می‌داد که علت آن نامعلوم بود و شهزاد و آرش در همان لحظه متوجه شدند که ضحاک ماردوش این کارها را کرده است. بنابراین به سرعت خود را به آنجا رساندند، ولی مردمی که به کمک احتیاج داشتند خیلی زیاد بودند. شهزاد به آرش گفت که برود و ضحاک ماردوش را از بین ببرد؛ چون تنها کسی می‌تواند او را از بین ببرد که در زمان او ظهور کرده باشد و ضحاک هم‌زمان با آرش بود و این کار از عهدۀ او بر می‌آمد.آرش دوباره تعظیم کرد و به محلی که ضحاک می‌رفت به راه افتاد تا جلوی او را بگیرد. شهزاد از همۀ الهه‌ها درخواست کمک کرد و با نیروی عظیم و خارق‌العادۀ خود همۀ مردم را نجات داد. آرش همان‌طور که به شاهزادۀ سیب‌زمینی تبدیل شده بود و در حال پرواز بود، متوجه شد که ضحاک در حال کشتار مردم و نابودی خانه‌های آنهاست و به سمت خانۀ بهناز در حرکت است و این به او نیرویی عجیب داد و در چشم به‌هم‌زدنی به خانۀ بهناز رسید و از او خواست که از آنجا فرار کند، ولی بهناز حرف او را قبول نکرد؛ چون شبِ پیش که آرش، آقای افتخاری را به خانه‌اش رساند و با بهناز تنها شد فرصت را مناسب دید که به او بگوید که چقدر عاشق اوست و دیگر تاب و توان این را ندارد که میان آنها فقط رابطۀ دوستانه برقرار باشد و می‌خواهد که با او ازدواج کند، ولی بهناز، که از او یکی دو سالی بزرگتر بود، از این حرف او ناراحت شد و گفت که دیگر نمی‌خواهد او را ببیند و حتی علتش را هم به آرش نگفت و در بین راه از خودروی آرش پیاده شد و بقیه راه را با تاکسی، که در همان موقع از آن نزدیکی می‌گذشت، به خانه‌اش برگشت و آرش غمگین و ناراحت به راهش ادامه داد که شهزاد را دیده بود.در همان لحظه ضحاک به آنجا رسید و آرش به شاهزادۀ سیب‌زمینی تبدیل شد و همان جا ایستاد و با ضحاک ماردوش، که دیگر ماردوش نبود، به مبارزه پرداخت؛ زیرا ضحاک که مظهر بدی، زشتی، پلشتی و پلیدی بود به یک اژدهای هفت سر با بدن و سر انسانی تبدیل شده بود، که به نحوی نیروهای شاهزادۀ سیب‌زمینی را داشت. آرش هر چه را که بلد بود اجرا کرد تا او را از بین ببرد، ولی هیچ اتفاقی برای ضحاک نیفتاد. شاهزادۀ سیب‌زمینی علت این قدرت را از او پرسید؛ ضحاک با خنده‌های شیطانی‌اش به او گفت که در نزدیکی آنجایی که او زندانی بود یک دانشمند دیوانه همان تحقیقاتی را که آرش انجام داد تا به شاهزادۀ سیب‌زمینی تبدیل شود، انجام داده بود و یک بمب ساخته بود. او این بمب را به سمت محل حبس او در کوه پرتاب کرد، ولی چون اتفاقی نیفتاد از ادامۀ آزمایشاتش دست برداشت، ولی این آزمایشات بر روی ضحاک تأثیر کرده و باعث شده بود که از آن زندان رهایی یابد و از بدن آن دانشمند استفاده کند تا بهتر بتواند از نیروهایش استفاده کند.بهناز با سر و صدای مبارزۀ میان شاهزادۀ سیب‌زمینی و ضحاک به بیرون از خانه‌ آمد و در یک لحظه شاهزادۀ سیب‌زمینی از ضحاک غافل شد و به سمت بهناز رفت تا از او محافظت کند، ضحاک از این موقعیت استفاده کرد و از هر کدام از قدرت‌هایش که شبیه قدرت‌های شاهزادۀ سیب‌زمینی بود استفاده کرد و هر کدام از گلوله‌هایش را با یکی از سرهای اژدهایش به سمت شاهزادۀ سیب‌زمینی پرتاب کرد و او را به شدت مجروح و زخمی کرد. او می‌دانست که این تنها راه از پا در آوردن شاهزادۀ سیب‌زمینی و حتی خودش است. بهناز که این صحنه را دید به سمت شاهزادۀ سیب‌زمینی رفت و بالای سر او نشست و در همان لحظه ضحاک خواست که هر دوی آنها را از بین ببرد، اما در همان لحظه شاهزادۀ سیب‌زمینی مثل یک سد عظیم و مقاوم در برابر حملات او به بهناز ایستادگی کرد و در حالی که پشتش به ضحاک بود، به بهناز لبخند زد. سپس با عصبانیت هر چه بیشتر به سمت ضحاک برگشت و به سمت او حمله‌ور شد و به پرواز درآمد و ضحاک را در دستانش گرفت و به آسمان بلند کرد و با تمام قدرتش او را به دورترین جایی که می‌توانست پرتاب کرد و به سرعت به آنجا پرواز کرد. ضحاک که خیلی خسته شده بود به سمت کویر به پرواز درآمد. شاهزادۀ سیب‌زمینی هم به دنبال او پرواز کرد. بهناز دید که شهزاد پارسی، که تعریفش را از آرش شنیده بود، با خودروی عجیبش آنجا توقف کرده و به او اشاره می‌کند که سوار خودرو شود. بهناز سوار شد و شهزاد با خودروی عجیبش با سرعتی باورنکردنی به سمتی رفتند که شاهزادۀ سیب‌زمینی می‌رفت و دید که آن دو با هم می‌جنگند. شاهزادۀ سیب‌زمینی با دیدن بهناز و شهزاد پارسی انرژی‌اش افزایش یافت و ضحاک را به آسمان برد و با استفاده از انرژی درونی‌اش یک هالۀ نورانی آبی، قرمز و سبز در دور خودش و آن موجود پلید در آسمان ایجاد کرد که بعد از برخورد با زمین به یک نیم‌کره بنفش تبدیل شد و با یک انفجار عظیم با تشعشعات نوری سپید و خیره‌کننده، آن موجود پلید را از بین بُرد و این بار در دل کویر و در دل زمین او را برای همیشه به خاک سپرد تا زمین او را تجزیه کند تا کاملاً نابود شود.بهناز که با دیدن آن صحنه فکر کرد که شاهزادۀ سیب‌زمینی، یا همان آرش، مرده است در خودروی شهزاد پارسی نشست و شروع به گریستن کرد و از اینکه باز هم دل آرش را شکسته است، پشیمان شد؛ کسی که واقعاً او را دوست داشت از خودش رانده و باز هم در مورد او زود قضاوت کرده بود. شهزاد با دیدن اشک‌های او چیزی نگفت و در زیر نور شدید آفتاب رانندگی کرد. در همین حال متوجه شد که در سایۀ چیزی بزرگ و عجیب رانندگی می‌کند و بعد از توقف خودرو از خودرویش پیاده شد و شاهزادۀ سیب‌زمینی را دید که بر بالای سر او پرواز می‌کرد و سپس شاهزادۀ سیب‌زمینی به آرش تبدیل شد. بهناز او را در آغوش کشید و بعد از آن آرش دوباره به شاهزادۀ سیب‌زمینی تبدیل شد و بهناز به روی دوش او رفت و شاهزادۀ سیب‌زمینی به سمت برج شهزاد پارسی پرواز کرد و در بالای آن نشست و به آرش تبدیل شد. آن شب خاطره‌انگیزترین شب آرش و بهناز شد. فردای آن شب آن دو با هم ازدواج کردند، ولی آرش هیچ وقت نفهمید که چرا بهناز نمی‌خواست در آن موقع با او ازدواج کند و از حرف او ناراحت شده بود، البته دیگر مهم نبود چون به دختر مورد علاقه‌اش رسیده بود و حالا با او بود.خانۀ قبلی شهزاد برجی بلند و بزرگ بود، اما دولت آن را مصادره کرده بود. شهزاد با کمک پدر آرش ـ که یک حسابدار حرفه‌ای و آگاه به مراحل اداری بود ـ آن را دوباره خرید. این برج برای سال‌های زیادی خالی از سکنه بود، و چون آرش و بهناز نیز خاطره‌انگیزترین شبشان را بر بالای آن گذرانده بودند؛ بنابراین شهزاد آن خانه را به نام آرش و بهناز کرد و آنها با هم در آنجا زندگی کردند.از آن پس شاهزادۀ سیب‌زمینی و شهزاد پارسی با هم به کمک مردم شتافتند، همچنین آنان منتظر ظهور قهرمان بعدی و فرماندۀ جدید شهزاد پارسی و شاهزادۀ سیب‌زمینی شدند.ادامه دارد...</description>
                <category>Prince Persia</category>
                <author>Prince Persia</author>
                <pubDate>Mon, 29 Apr 2019 13:44:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Prince Persia: Part 1 .شهزاد پارسی: قسمت 1</title>
                <link>https://virgool.io/@princepersia666313/prince-persia-part-1-%D8%B4%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-1-oarkbwmlct6x</link>
                <description>  داستان از آنجا شروع شد که صد سال پس از تولد اولین پیامبری که به محض به دنیا آمدن به جای گریه بر این دنیا لبخند زد، اتفاق عجیبی افتاد؛ یکی از مغهای پیر پیش بینی کرد که شهاب سنگی بزرگ با زمین برخورد خواهد کرد و طبق پیش بینی های او محل سقوطش در ایران، در شهر یزد امروزی بود که در آن زمان مکان زندگی تعداد بسیار زیادی از مردمان و موبدان زرتشتی بود و سقوطش باعث مرگ انسان های زیادی می شد.وقتی که او این مسئله را با دیگر بزرگان زرتشت در میان گذاشت همه تصمیم گرفتند که به توصیه مغ پیر عمل کنند؛ به گفته مغ پیر تنها راه حلی که می توانست از آن فاجعه مهیب و خطرناک در آن مدت زمان کم جلوگیری کند و جان مردم را نجات دهد آن بود که جوانترین مغ در مرکز شهر حبس شود و تا زمان به پایان رسیدن گذشتن شهاب سنگ از کنار زمین باید آنجا بماند و با خلوص نیت به دعا و نیایش بپردازد. مغ جوان که چنین شنید و از وضعیت خودش یعنی جوانترین مغ بودن با خبر بود با اقتدار و بدون هیچ پرسشی بنا به تعلیماتی که دیده بود به داخل خانه ای رفت که در مرکز شهر واقع بود و درب خانه را در پشت سر او از بیرون بستند و قفل کردند. مغ جوان طبق آموزشهایی که دیده بود شروع به دعا و نیایش کرد.بعد از گذشت چند ساعت بزرگان زرتشت به چیزی که منتظرش بودند رسیدند و در آن لحظه نور سپید خیره کننده ای در آسمان ظاهر شد و مستقیماً به سمت خانه ای که مغ جوان در آن به سر می برد با سرعت حرکت کرد که به محض رسیدن به بالای خانه به آرامی از روزنه روی سقف وارد خانه شد و به طور عجیبی وارد بدن مغ جوان شد و سپس ناپدید شد و مغ جوان از هوش رفت.وقتی که به هوش آمد هیچ چیزی از آن که چه اتفاقی به سرش آمده بود به خاطر نمی آورد و وقتی بیشتر به اطرافش دقت کرد دید که تقریباً همه چیز تغییر شگرفی کرده و از آن خانه کهنه و قدیمی و کاه گلی که قبل از برخورد آن نور سپید رنگ با او در آن محبوس بود، هیچ اثری نیست؛ و او بر روی یک صندلی ننویی مجللی در بالکنی که گرداگرد یک آپارتمان دوبلکس بسیار فراخ و زیبا در آخرین طبقه برجی در مرکز شهر بوده و از آنجا نمای بسیار زیبایی از شهر معلوم بود، نشسته است.لباسی که بر تن داشت، یک دست کت و شلوار سپید رنگ با یک عصای بلوری بسیار سپید رنگ و درخشان که در میان آن میله ای نقره ای مدفون شده بود و در سر آن شکل برجسته و سه بعدی فروهر وجود داشت که با سنگهای ارزشمند و قیمتی همچون الماس و عقیق قهوه ای و یاقوت قرمز و زمرد سبز و فیروزه آبی آراسته شده بود . خودش هم مردی بدون ریش و سبیل با موهای مشکی لخت و کلاه شاپوی سپید بر سر و دستکشهای چرم سپید در دست و کفشهای چرم پوست مار سپید به پا و عینکی آفتابی بر چشم داشت . او یکدست سپید شده بود که خیلی هم برازنده ی او بود .در حالی که مشغول برانداز کردن شخصیت و قیافه جدیدش بود صدای مرد تقریباً مسنی رشته افکارش را پاره کرد که صدا می زد: &quot;ارباب... ارباب شهزاد...&quot; و وقتی که خواست بلند شود تا به سمت صدا برود و از جزئیات محل جدیدش بیشتر سر در آورد دید که مرد پیری با چهره ای صمیمی با کت و شلواری آراسته و مشکی  در برابرش ظاهر شد و یک پالتوی سپید در دست دارد .جوان داستان ما که هم اکنون به مردی بالغ با شخصیتی جدید مبدل شده بود ولی با همان اقتدار و صلابت گذشته به سمت درب آسانسور راهنمایی می شد و او در همان حال که با او به سمت درب آسانسور می رفت تمامی اشیاء و مجسمه ها و کتیبه ها و نقاشی ها و کتاب های زمان خودش را در گوشه و کنار کاخ فراخش می دید و خوشحال و متعجب و بدون اینکه عکس العملی از خود نشان دهد همراه پیر مرد وارد آسانسور شد که در یک سمت آسانسور دو دکمه بیشتر موجود نبود که بر روی یکی پیکانی به سمت پایین بود و بر دیگری پیکانی به سمت بالا که معلوم می شد این آسانسور اختصاصی برای آپارتمان او بود هر چند که او از هیچ کدام از آنها سر در نمی آورد.پیر مرد دکمه ای که پیکانی به سمت پایین داشت فشار داد و درب آسانسور بسته شد و آسانسور که شبیه به محفظه ای تماماً شیشه ای بود به سمت پایین به حرکت در آمد و در همان حال تمام جاهای شهر و اطراف برج را می شد دید. وقتی که به پایین رسیدند درب آسانسور به آرامی باز شد و در جلوی آن یک رلزریس سپید متوقف شده بود که در جلوی آن یک مجسمه کوچک مانند همانی که روی عصایش بود وجود داشت.مردی جوان درب خودرو را برای او باز نگه داشته بود و به او گفت که: &quot;جناب پارسی قصد دارند کجا تشریف ببرند؟&quot; که در همین جا متوجه شد که اسم او &quot;شهزاد پارسی&quot; است اما چیز جالبتر برایش این بود که هر چه فکر می کرد تا اسم واقعیش را به خاطر بیاورد نمی توانست به یاد بیاورد اما دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود چون هم اکنون خودش را ثروتمندترین و قدرتمندترین مرد جهان می دید.وقتی راننده اش برای بار دوم شهزاد را صدا زد به راننده اش گفت که می خواهد در شهر چرخی بزند و کمی هوا بخورد. چیز جالب دیگر این بود که لحن صحبت کردنش هم فرق کرده بود و مثل خدمتکارش و راننده اش ولی آمرانه حرف می زد. هنگامی که با اتومبیلش به بیرون می رفتند همان چیزهایی که در خانه اش دیده بود در حیاط بزرگ خانه اش که شبیه به باغی بود نیز دید و در حین بیرون رفتن از برج نام خود را یعنی شهزاد پارسی را بر سر در ورودی برج دید.وقتی داخل اتومبیلش نشسته بود و در اطراف شهر گشت می زد، می دید که همه چیز تغییر کرده ولی همان حال و هوای گذشته را دارد و مردم هنوز سخت کار می کنند و آدمهای فقیر هنوز گدایی می کنند و آدمهای ثروتمند مثل او در رفاه کاملند و هیچ جا اثری از آن چیزهایی که حاکی از دوران پادشاهی باشد وجود ندارد و برجهای زیادی تقریباً مثل برج او وجود دارد ولی برج او بزرگترین و بلندترین برج بود که از همه طرف و از هر سویی دیده می شد ولی شبیه برج خودش را زیاد در شهر می دید دقیقاً مثل همان ولی در ابعاد کوچکتر و با همان نمایه ها و مجسمه ها و همین طور این که نام خود را بر سر در همه آنها می دید که باعث می شد که شهزاد پارسی داستان ما به خود هر چه بیشتر بیش از پیش افتخار کند.بعد از چند ساعتی که در شهر چرخ زدند و شهزاد فهمید که چندین کارخانه و چندین شرکت و باغ و شهرکهای در دست ساخت دارد و سرمایه اش خیلی بیشتر از آن است که فکرش را می کرد از خوشحالی داشت بال در می آورد و به این فکر می کرد که چه کارهایی که با اینها نمی شود کرد. در همین افکار بود که دیگر کم کم احساس خستگی و سر درد شدیدی به او دست داد و به راننده اش دستور داد که به خانه اش برگردند و راننده اش هم اطاعت کرد و به خانه برگشت و او به محض رسیدن به خانه، نمی دانست چطور و از کجا ولی به طرز عجیبی احساس می کرد که همه اینها یعنی خانه و شرکت و کارخانه و اشیاء و وسایل خانه و ... برایش تکراری بود و از جای همه چیز با خبر بود و می دانست که جای هر چیز کجاست و احساس می کرد که شخصیت جدیدش یعنی همان شهزاد پارسی کم کم بر او غالب شده ولی او اهمیتی نمی داد و به سراغ کمد لباسهایش رفت و لباسش را عوض کرد و لباس خوابش را پوشید و به تختخواب پادشاهیش رفت و بعد اندکی به خواب رفت.اما در خواب چیزهای باور نکردنی و هراس انگیزی دید و شنید، در خواب دید که آن مغ های پیر که او را در آن خانه کهنه کاه گلی محبوس کرده بودند به پیشش آمدند و به او می گویند که: &quot;این قدرت و موقعیت و ثروت و سرمایه برای این به تو داده شده که به مردم زمانت کمک کنی نه آنکه با آنها خوش بگذرانی و اگر از آنها به بهترین نحو استفاده نکنی آنها را از تو خواهیم گرفت و تو را به زمان خودت بر می گردانیم و به راستی که جزای تو مرگی بس رقت انگیز خواهد بود.&quot;صبح روز بعد، شهزاد از خوابی که دیده بود هیچ سر در نمی آورد و نمی دانست که تعبیرش چیست و منظور آن مغهای پیر از آنکه گفته بودند: &quot;تو را به زمان خودت بر می گردانیم.&quot; چه بوده است؟ به همین دلیل هم به پیش یکی از بزرگان زرتشت رفت و چون یک زرتشتی اصیل زاده بود و طبق آداب و رسوم خانوادگیش عمل می کرد هر چه را که او می گفت می پذیرفت و به آن عمل می کرد. وقتی که تصمیمش راگرفت که نزد او برود یک دوش آب سرد گرفت و لباس مخصوص همیشگیش را پوشید و خدمتکار پیرش را که بابک نام داشت صدا زد و به او گفت که به راننده اش اشکان بگوید که آماده رفتن به پیش استاد کوشان بشوند و بابک سریعاً گوشی را برداشت و با اشکان تماس گرفت که اتومبیل را بردارد و به منزل شهزاد بیاید تا او را به منزل استاد کوشان که یکی از بزرگان زرتشتی شهر یزد بود ببرد .وقتی که استاد کوشان از شهزاد تعریف خوابش را شنید خیلی تعجب کرد و به فکر فرو رفت و بعد از مدتی به شهزاد گفت: &quot;تعبیر این خواب طبق اساطیر و دست نوشته های باقی مانده چنین است که ماموریت خطیری بر روی دوش تو گذاشته شده و باید به مردم نیازمند به کمکت کمک کنی و آنها را از دست افراد شرور نجات بدهی و کسانی را که به راهنمایی تو نیازمندند هدایت کنی و گرنه عاقبت بدی در انتظار تو خواهد بود و از قدرت و ثروتت در راه کمک به مردم و پیشرفت این کشور استفاده کنی همان طور که قبلا هم این کار را می کردی و ماموریت تو از هم اکنون که به منظور و مقصود و تعبیر خوابت پی بردی آغاز می شود. پس برو و آماده باش.&quot;شهزاد حرفهای او را آویزه گوش کرد و با دل و جان پذیرفت. در راه برگشت به خانه بودند که شهزاد به اشکان گفت که برای ناهار به یک رستوران برود تا مثل همیشه او و شهزاد و بابک با هم ناهار بخورند و اشکان با اشاره سر اطاعت کرد. وقتی به رستوران رسیدند، اشکان در حال متوقف کردن خودرو بود که با صحنه ی عجیبی روبرو شدند. یک مامور پلیس که از اسمش پیداست باید حافظ امنیت و آرامش مردم باشد داشت یک فرد معتاد و نابینا و بی آزار را که بر روی یک پیت حلبی نشسته و یک تسبیح به دست داشت لگد می زد و از او می خواست که از آن جا برود ولی معلوم نبود که آن مرد بیچاره چه گناهی کرده بود که این طور با او برخورد می شد یا به کدامین گناه ناکرده چنین همچون جسمی بی ارزش لگدمال می شود.آیا گناه او معتاد بودنش است؟!...، که آن وظیفه آن مامور پلیس بود که می بایستی عامل اصلی پخش مواد مخدر را می گرفت و به او لگد می زد که آن مرد بیچاره را به این روز انداخته و خانواده اش را بدبخت کرده بود و به جای آن که دست او را بگیرد و او را به یک مرکز ترک اعتیاد ببرد این کار را با او می کرد و یا این که جرم او نابینا بودنش بود که ممکن بود از همان اعتیادش بوده باشد و یا اینکه مادر زادی باشد ولی در هر صورت او که قدرت دفاع از خود را نداشت پس مستحق آن لگدها نبود و شاید جرم او بی آزاریش بود که به جای آنکه که یک قمه به دست بگیرد و در خیابان به راه بیفتد و از مردم زورگیری کند و به ناموس آنها تجاوز کند، به گوشه ای خزیده و به خودش و خانواده خودش آزار می رساند به جای آن که به جامعه و مردمش آزار برساند. هر چند هم او و هم خانواده اش جزو همان جامعه بودند.شهزاد در همین افکار بود که به یک باره به خود آمد و به فکر حرف استاد کوشان افتاد و به بابک گفت که برود و از قضیه سر در آورد. بابک وقتی از آن مامور پلیس پرسید که چه اتفاقی افتاده و چرا با آن مرد بیچاره این طور رفتار می کند مامور پلیس او را بدون هیچ پاسخ و علتی چنان هل داد که پیرمرد بیچاره نقش بر زمین شد. شهزاد که این صحنه را می دید و از شدت عصبانیت خون خونش را می خورد و تا آن لحظه نشسته بود و منتظر مانده بود، صبرش تمام شد و پیاده شد و به سمت مامور پلیس رفت و خیلی محترمانه از او پرسید که چرا اینقدر بد با خدمتکار پیر او رفتار کرده و با آن مرد اینطور می کند که پلیس او را هم هل داده و به او گفت که به او ربطی ندارد ولی شهزاد که در خود احساسی عجیب از چند دقیقه قبل یافته بود ذره ای از جایش با ضربه هل آن مرد جابه جا نشد و محکم و استوار و با اقتدار در سر جایش ایستاد  و مامور پلیس برای دفعه دیگر چندین بار فشار آورد ولی شهزاد از جایش ذره ای جابه جا نشد . مامور پلیس که این طور دید دست به اسلحه اش برد و با انتهای اسلحه اش به گونه راست شهزاد کوبید و بعد ضربه ای محکم و دردآور به پیشانی آن مرد بیچاره وارد آورد که خون از سر او جاری شد شهزاد دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و یقه او را با یک دست گرفت و او را بالای سرش برد و او را با خشم هر چه بیشتری نگریست و آنقدر او را بالا برده بود که پالتویش از روی دوشش افتاده بود زمین و در آن موقع جمعیت زیادی به دور آنها جمع شده بودند و تمامی آن صحنه ها را دیده بودند و به یک باره ضربه محکمی از اسلحه یک مامور دیگر به او وارد شد ولی او هیچ عکس العملی نشان نداد و آن مامور دوباره با اسلحه اش به پهلوی او ضربه زد و این بار شهزاد با دست دیگرش مشتی محکم بر شانه او زد و او را نقش بر زمین کرد و مامور دیگر را به زمین کوفت، شهزاد در تمام طول آن مدت نام اهورا مزدا را بر زبان زمزمه می کرد و توسط آن قدرت خاصی می گرفت.وقتی که آن دو مامور پلیس از زمین بلند شدند به سمت او اسلحه کشیدند و به او تیراندازی کردند ولی برای شهزاد هیچ اتفاقی نیفتاد و تیرها به محض رسیدن به او ناپدید می شدند و بر او اثری نداشتند. ماموران که از این اتفاق تعجب کرده بودند از داخل خودروی پلیس یک مسلسل قوی که برای وضعیتهای خیلی خطرناک مورد استفاده قرار می گرفت در آوردند و به سمت شهزاد شلیک کردند ولی باز هم همان اتفاق افتاد و شهزاد آسیبی ندید و حال که دیگر بیش از پیش عصبانی شده بود با صدای بلند و غیر ارادی فریاد زد: &quot;اهورا مزدا پروردگار یکتا کمکم کن.&quot; و بعد با عصایش که داشت می درخشید ضربه ای محکم به یکی از آنها وارد کرد و او را از پا در آورد و دیگری را که داشت به او دشنام می داد و همچنان به او تیراندازی می کرد با فرو کردن نوک تیز عصایش در بدنش او را به هلاکت رساند. چند لحظه ای در همان حالت باقی ماند و به یک باره عصایش را از بدن او بیرون کشید و خون با شدت به بیرون فوران زد و مردم شروع کردند به هورا کشیدن و تشویق کردن شجاعت او که توانسته بود شر آن دو مامور پلیس فاسد را از روی زمین و سر آنها کم کند.بعد از چند دقیقه صدای آژیر دیگر خودروهای پلیس به صدا درآمد و در همان دم شهزاد همان طور که نام اهورا مزدا را زمزمه می کرد به طور عجیبی شروع به درخشش کرد و کم کم داشت نامرئی می شد و در یک لحظه به یک هاله ی نورانی تبدیل شد و در آسمانها به پرواز در آمد.شهزاد در همان حالت که شبیه به یک گلوله سپید نورانی بود و در آسمان پرواز می کرد همه چیز را حس می کرد و همه چیزهای اطرافش را می دید ولی اثری از دست و پاها و بدنش نبود و فقط یک گلوله نورانی دقیقاً در جایی که قلبش قرار داشت در آسمان معلق بود و در حال پرواز یک حس به او می گفت که سریعتر حرکت کن و در چشم بهم زدنی با چنان سرعتی به حرکت در آمد که دیگر هیچ جایی را به جز نقطه روبرویش را نمی توانست ببیند و در عرض چند ثانیه به خانه اش رسید در حالی که اگر می خواست آن مسیر را با خودروی رلزریسش برود با بیشترین سرعت و خلوتترین حالت خیابانها بیست دقیقه ای طول می کشید حال آنکه در عرض دو سه ثانیه به خانه اش رسیده بود.وقتی به خانه اش رسید سریعاً به طور عجیبی در حالی که هاله هایی از نور در دور و برش بودند به حالت اولش برگشت و دست و پاها و بدنش برگشتند و دید که در بالکن خانه اش ایستاده است و جالب اینکه با همان لباس و عصایش و با همان طرز پوشیدنشان انگار که جزوی از او شده بودند و خیلی تعجب کرده بود و از قدرت و احساسی که  نسبت به آنها داشت خوشحال بود و به یاد حرف استاد کوشان افتاد که گفته بود مسئولیت سنگینی بر دوش او گذاشته خواهد شد که او باید آن را به بهترین نحو به انجام برساند و از قدرتی که بدست می آورد به نفع مردم و نیازمندان استفاده کند.در همین افکار بود که به حمام رفت و با خیال راحت دوش گرفت و بعد از دوش گرفتن به هیچ چیز دیگری فکر نمی کرد به جز آنکه به استراحت بپردازد تا افکارش را جمع بندی کند و به تخت خوابش رفت و به خواب عمیقی فرو رفت. در خواب رویاهای عجیبی به سراغ او آمد که هشداری در مورد او  و قدرتش بود و آنکه با آنها چه باید بکند و چطور از آنها استفاده کند.همان مغهای پیر که بار قبل به پیش او آمده بودند این بار هم آمدند ولی نه عصبانی بلکه با احترام بسیار و وقتی به نزدیک او رسیدند زانو زدند و بعد پای راست را جلو و پای چپ را به عقب گذاشتند و دست راست را مشت کردند و آرنج خود را به روی زانوی پای راست خود گذاشتند و مشت خود را در روبروی قلب خود نگه داشتند و دست چپ را مشت کردند و مشت خود را  در جلوی پای چپ بر زمین گذاشتند. بعد همان طور که سرشان پایین بود و با چشمهای بسته به زمین زل زده بودند رو به شهزاد کردند و گفتند: &quot;شاهزاده امر بفرمایند.&quot;و شهزاد درهمان حال که بر روی تختی پادشاهانه تکیه زده بود مات و مبهوت به آنها نگاه می کرد و از آنها پرسید که چکار باید بکند و آنها برخاستند و به او گفتند که او پسر پادشاه ایران است که برای حفظ جان او از شر دشمنان از کودکی در معبد زرتشتیان محافظت و بزرگ شده است و حالا که به قدرتش پی برده است باید پادشاهی ایران را بدست بگیرد و مردم ایران و جهان را کمک کند و آنها را به سمت نور و روشنایی و اهورا مزدا پروردگار یکتا و یگانه هدایت کند و نجات بخش آنها از گرداب مشکلات باشد و از قدرتهای خدایی که به او داده شده است  استفاده کند و شر دشمنان ایران و مردم ایران را از سر آنها کم کند و از مرزهای ایران با افراد خاصی که در اختیار دارد حفاظت کند.و به یکباره از خواب پرید و به سرعت دوش گرفت و لباسش را عوض کرد و به پیش استاد کوشان رفت و اتفاقاتی را که افتاده بود و در خوابش دیده بود را برای او شرح داد. استاد کوشان به او گفت که او صاحب قدرتهای خارق العاده ای است که به مرور زمان به وجود آنها پی خواهد برد و آنها را کشف خواهد کرد و ماموریتی که بر عهده ی او گذاشته شده بوده جدی تر شده و باید هر چه زودتر دست به کار بشود و به نجات مردم نیازمند بپردازد و افراد خاصی که قدرتهای خاصی دارند جمع کند و ارتشی بسازد و مردم ایران و جهان را از بلایی جهانی که در پی آنهاست و در آینده ای نه چندان دور رخ خواهد داد نجات دهد.استاد کوشان همچنین به شهزاد توصیه کرد که به همان آتشکده زرتشتی که در خواب دیده بود برود و در همان جا بماند و از مغهای آنجا طلب کمک و راهنمایی و مشاوره کند و شهزاد هم حرف او را گوش کرد و به سرعت باز هم به صورت گلوله نوری به آن آتشکده رفت که در نزدیکی کعبه زرتشت در مرودشت بود و دقیقاً در غاری در زیر بنای کعبه زرتشت قرار داشت. در آنجا با همان مغهای پیر که در خواب دیده بود روبرو شد و آن مغها منتظر آمدن او بودند و به محض دیدن او همان کاری را کردند که در خواب شهزاد انجام داده بودند و در مقابل او زانو زدند و تعظیم کردند و به او گفتند که: &quot;سرورم ما منتظر آمدنتان بودیم و همه چیزهایی که مورد نیاز شماست در اینجا مهیا کرده ایم.&quot;شهزاد از تعجب داشت شاخ در می آورد و نمی دانست که چه بگوید و یکی از مغها که از همه پیرتر ولی مثل بقیه سرزنده و شاداب و سرحال بود جلو آمد و دست او را گرفت و به او گفت که همه چیز را می دانند و کف دست بر کنار پیشانی او در محل شقیقه زد و پیشانی او را بوسید، بعد شهزاد احساس آرامشی کرد که هیچ وقت در عمرش به او دست نداده بود و بعد با هم وارد معبد شدند. مغ پیر همه جای معبد را به او نشان داد کتابخانه جامع ایران و زرتشت، کعبه زرتشت و محل تمرین و یادگیری فنون رزمی و نگهداری سلاحهای رزمی و در آخر دری که به زیرزمینی که مانند غاری بزرگ در زیر زمین حفر شده بود. آن در بر روی شهزاد باز شد و به او گفتند که از این به بعد اینجا محل زندگی توست ولی آن مکان دست کمی از منزل مجلل پادشاهانه خودش نداشت و همه تجهیزات مدرن و به روز ارتباطی دنیا در آنجا وجود داشت و همچنین وسایلی که برای عملیات پلیسی و نظامی از آنها استفاده می شد در آنجا یافت می شد و جالب توجه اینکه شهزاد کار کردن با همه آنها را از کودکی فرا گرفته بود. آنجا کمی شبیه به یک پایگاه نظامی بود تا منزل او. تقریباً می شد گفت که همه چیزهای مورد نیاز برای انجام ماموریت بزرگ شهزاد مهیا بود.شهزاد یک فرد معمولی نبود که به یک همچین قدرتی دست پیدا کرده بود و چنین سرمایه و ثروت و قدرت و مقامی را بدست آورده باشد او از کودکی سختی های فراوانی را متحمل شده بود که با یک ضربه در سرش در یک سانحه رانندگی همه را فراموش کرده بود و از اطرافیانش داستان زندگی مشقت بار گذشته اش را شنیده است و به خاطر سپرده است.او تمامی فنون رزمی را فرا گرفته بود و به زبانهای زنده و منسوخ شده دنیا مسلط بود و کار با تمامی سلاحهای سرد و گرم را بلد بود و از طرز استفاده از تمامی آن دستگاههای که در خانه مجلل پایگاه نظامی مانندش بود آگاهی داشت.همان طور که شهزاد داشت اطرافش را نگاه می کرد متوجه شد که در آنجا تنهاست و مغهای پیر رفته بودند و به همین دلیل تصمیم گرفت که یک دوش بگیرد و بعد هم استراحت کند. در حمام به خالکوبیهای روی بدنش نگاه می کرد و بیشتر به وجود آنها روی بدنش پی برده و افتخار می کرد، که نشان &quot;فروهر&quot; بالای کمرش و &quot;ایران&quot; روی سینه اش و &quot;شهزاد پارسی&quot;  روی شکمش و حروف انگلیسی &quot;PNSP&quot; پایین کمرش وجود داشت.بعد از اینکه دوش گرفت و کمی استراحت کرد به سراغ دستگاهها رفت و پس از کمی بررسی آنها متوجه شد که روی نمایشگری نقشه بزرگ تمامی نقاط جهان با دقت بسیار بالا و مقیاسهای مسافتی مشخصی معلوم شده بود و اگر در جایی از دنیا اتفاق خاص یا حادثه ای رخ می داد بر روی آن نقشه معلوم می شد و با استفاده از آن دستگاهها می توانست به آن محل برسد مثل یک دستگاه رد یاب بود و به مردم آن محل کمک می توانست بکند. در بررسی همین دستگاهها بود که ناگهان در نقطه ای از شهر یزد دستگاه اعلام آتش سوزی مهیبی کرد که به یکباره  بابک و اشکان وارد شدند و رو به شهزاد کردند و همان طور که آن مغهای پیر به شهزاد تعظیم کرده بودند در جلوی او تعظیم کردند و گفتند که همه چیز را در مورد او می دانند و لازم نیست که نگران چیزی باشد و مغ پیر وارد شد و گفت: &quot;نمی خواهید که دست به کار بشوید؟!&quot; بعد به بابک گفت که سریعا دستگاهها را کنترل کند و شهزاد و اشکان را راهنمایی کند همان طور که آموزش دیده بود و بابک با زدن چند دکمه دیوار انتهایی سالن خانه جدید شهزاد را که مثل در قلعه ای به کناری می رفت باز کرد و بعد کف زمین به شکل یک بیضی با تمام اسباب و اثاثیه بر روی آن به پایین رفت و جای آن یک خودروی دو نفره عجیب و غریب و تماماً سپید حتی با لاستیکهای سپید رنگ با پلاکی که بر روی آن نوشته شده بود شهزاد پارسی و طرح فروهر بر روی سقف و قسمت جلوی آن کشیده شده بود و مجسمه ای مانند همان که بر روی خودروی رلزریس و عصای خودش بود در جلوی آن خودروی عجیب نیز نصب شده بود و چند دستگاه هم آنجا وجود داشت که معلوم بود که برای تغییر دادن آن خودرو برای حالات و وضعیتهای مختلف و شرایط متفاوت ماموریتهای او بود.همان طور که شهزاد در سر جایش خشکش زده بود اشکان از داخل ماشین صدایش زد: &quot;ارباب وقت رفتنه عصاتونو بردارین که بریم، مردم زیادی منتظر کمکتون هستن.&quot; بعد شهزاد به سرعت سوار خودرو شد و کمربند های ایمنی خودرو به طور خودکار بسته شد و اشکان با سرعت باور نکردنی به پرواز در آمد و شهزاد یک صفحه نمایشگر روبروی خودش دید و آن را روشن کرد و بابک را دید که به وسیله آن با او ارتباط بر قرار می کرد و صفحه ای دیگر که حالات مختلف و سلاحها و ابزارآلات خودرو را می شد از روی آن انتخاب کرد. صفحه آخر مانند یک کنترل از راه دور بود که خارج از خودرو می شد به وسیله آن به خودرو دستور داد که چه کار باید کند.وقتی که به مقصد رسیدند اشکان اعلام کرد که رسیده اند و یک چیز کوچک به شهزاد داد و گفت که این را درون گوشش بگذارد و بوسیله آن با او و بابک در ارتباط باشد. و بعد با زدن دکمه ای کمربند شهزاد را باز کرد و شهزاد به صورت همان گلوله نور در آمد و به بیرون پرید و در همان حال هم بیرون را می دید هم با بابک و اشکان در ارتباط بود و هم صفحه کنترل را در جلوی خودش می دید و گزینه های بر روی آن را فقط با نگاه کردن به آنها می توانست انتخاب کند. به غیر از تصویر اشکان و بابک چهار گزینه بر روی آن صفحه نمایشگر وجود داشت: &quot;آب و باد وخاک و آتش&quot;؛ و چند دکمه جهتدار و هر کدام از آن چهار گزینه چند گزینه دیگر را به عنوان زیر مجموعه در بر داشت.شهزاد چون در آن موقعیت با یک سانحه آتش سوزی روبرو بود بر روی گزینه آب رفت و گزینه هایی که گزینه آب در بر داشت شامل شلیک گلوله آب، شلیک گلوله یخ، پاشیدن آب با فشار، بارش باران همراه با رعد و برق بود که شهزاد گزینه پاشیدن آب با فشار را انتخاب کرد تا آتش را خاموش کند و یک اسلحه بزرگ از کنار خودروی عجیبش به بیرون هدایت شد و از آن به سمت جلو آب با فشار شروع به پاشیدن کرد ولی نه بر روی آتش ها. شهزاد به اشکان گفت که نزدیکتر برود تا آب به آتش برسد ولی باز هم نشد و سپس با آن جهتهای روی کنترل اسلحه را به سمت آتش هدایت کرد ولی باز هم شدت آتش زیاد بود و مقدار آب آن اسلحه داشت تمام می شد همان طور که اشکان می گفت و شهزاد بر روی صفحه نمایشگر می دید درصد آب موجود در مخزن خودرو داشت کاهش می یافت.در همان حال مغ پیر بر روی صفحه نمایشگر ظاهر شد و به شهزاد گفت: &quot;اینها فقط ابزاری هستند برای کمک به روشن شدن سرچشمه وجودیت و زدن جرقه قدرت تو ولی تو خودت باید از آنها و قدرتت به نحو احسن استفاده کنی و مردم را نجات بدی و با استفاده از کلمات کلیدی به خودت و اونها قدرت بدی.&quot; شهزاد که منظورش را درست نفهمیده بود به آب اشاره کرد و چون همیشه نام اهورا مزدا را بر لب داشت آب به اشاره او به حرکت در آمد و سپس شهزاد گفته های مغ پیر را درک کرد و فهمید که چه منظوری دارد.بعد با اشاره به آب و گفتن ارادی کلماتی آب را به تحت فرمان خود در آورد و او به آب چنین گفت: &quot;من شهزاد پارسی به نام اهورا مزدا پروردگار یکتا به تو ای الهه آب دستور می دهم که تحت فرمان در بیایی.&quot; و در آن لحظه آبها به صورت هیبت مردی در آمدند و آن مرد آبی به شهزاد همان طور که مغها و اشکان و بابک به او تعظیم کرده بودند به او تعظیم کرد و سپس شهزاد به او گفت که بایستد و بعد شهزاد به درون آتش رفت ولی هیچ اتفاقی برایش نیفتاد و در آن دم الهه آب با قدرتش به طور عجیب و خودکار با آتش می جنگید و شهزاد را در برابر شعله های آتش محافظت می کرد در عرض چند ثانیه آتش خاموش شد و سپس ساختمان به علت آنکه بیش از حد سوخته بود داشت فرو می ریخت که به صورت خیلی ناگهانی همه جا یخ بست و این هم کار الهه آب بود و این تنها به فکر شهزاد رسیده بود ولی الهه آن را عملی کرده بود و شهزاد متوجه شد که تنها با فکر کردن می تواند هرچه را که بخواهد کنترل کند اما به علت گرمای بیش از حد هوا یخها داشت آب می شد و فکر جالبی نبود بعد شهزاد به کنترلش نگاه کرد و بر روی گزینه خاک رفت و دید که گزینه های زیر مجموعه آن شامل ریزش خاک، پرتاب سنگ ، ترکیب آب و خاک بود و شهزاد ریزش خاک را انتخاب کرد و بعد صفحه ای در زیر خودرو به کنار رفت و از آنجا خاک شروع به ریزش کرد و بعد شهزاد از بابک پرسید که باد در چه جهتی می وزد و جهت وزش آن را برای اشکان مشخص کند و اشکان در آن جهت خودرو را نگاه دارد تا خاکها به داخل ساختمان بریزند و بابک و اشکان از او اطاعت کردند و وقتی خاکها به داخل ساختمان ریخته می شد شهزاد به سمت آن اشاره کرد و گفت: &quot;من شهزاد پارسی به نام اهورا مزدا پروردگار یکتا به تو ای الهه خاک دستور می دهم به تحت فرمان من در بیایی.&quot; و سپس از آن خاکها غولی عظیم بوجود آمد و در جلوی پای شهزاد تعظیم کرد و شهزاد به آن چیزی که می خواست عملی کند فکر کرد و سپس آن غول عظیم الجثه به حرکت در آمد و همه جای ساختمان را مانند یک ماده نگهدارنده قوی و مستحکم پوشاند و ساختمان از فرو ریختن باز ایستاد و بعد شهزاد از الهه آب و خاک تشکر کرد و بعد از تعظیم کردن در یک چشم به هم زدنی آنها ناپدید شدند.شهزاد خواست که به داخل خودرو برگردد که صدای یک مادر را شنید که فریاد می زد و درخواست کمک می کرد که کسی بچه اش را نجات دهد چون بچه اش را داشتند می دزدیدند و تازه اینجا بود که شهزاد فهمید که اینجا خانه شهردار مهربان و مردم دوست شهر یزد است و افراد بدی برای دزدیدن فرزند شهردار و گرفتن باج از او خانه اش را به آتش کشیده بودند اینها اطلاعاتی بود که بابک برای صفحه نمایشگر شهزاد فرستاده بود و شهزاد تصمیم گرفت که خودروی آنها را تعقیب کند ولی این کار بیهوده ای بود چون آنها با خودرویی پر سرعت در حال فرار بودند و شهزاد نمی توانست هم زمان هم با سرعت زیاد حرکت کند و هم حواسش به آنها باشد و تعقیبشان کند و در همان لحظه فکری به ذهنش رسید و آن این بود که باد شدیدی تولید کند و به وسیله آن خودروی آن افراد شرور را به هوا بلند کند و آن را در هوا نگاه دارد و بچه را نجات دهد و بعد آنها را در همان حال رها سازد.پس بر روی گزینه باد رفت و گزینه های زیر مجموعه اش ترکیب باد و آتش، ترکیب باد وخاک و ایجاد طوفان، ایجاد گردباد، ترکیب باد و آب و ایجاد گرداب بود و شهزاد بر روی گزینه ترکیب باد وخاک و ایجاد طوفان رفت و آن را انتخاب کرد و بعد سلاحی از یک طرف جلوی خودرو بیرون آمد و یک پنکه بزرگ از طرف دیگر جلوی آن بیرون زد و از اسلحه خاک بیرون می ریخت و پنکه با چرخش در جهات معین طوفانی عظیم ایجاد کرد و بعد به سمت طوفان اشاره کرد وگفت: &quot;من شهزاد پارسی به نام اهورا مزدا پروردگار یکتا به تو ای الهه باد دستور می دهم تحت فرمان من در بیایی.&quot; سپس شخصی از میان طوفان با چهره ای نامفهوم ظاهر شد و در مقابل شهزاد تعظیم کرد وسریعاً آن چه در فکر شهزاد بود را انجام داد و شهزاد دید که خودروی افراد شرور در هوا معلق است و به دور خودش می چرخد پس فوراً به داخل خودرو رفت و نوزاد را بیرون آورد و آن لحظه که نوزاد را لمس کرد نوزاد هم مانند او به هاله ای از نور تبدیل شد و او را به نزد مادرش برد و وقتی او را به مادرش تحویل می داد هنوز هاله هایی از نور وجود شهزاد در اطراف نوزاد در گردش بود و نوزاد می خندید و با آنها بازی می کرد و همین که مادر نوزاد خواست سرش را بلند کند تا از شهزاد تشکر کند شهزاد سوار بر خودروی عجیبش در حال پرواز با سرعتی غیر قابل تصور از آنجا دور می شد و ناگهان صدای انفجار مهیبی از خرابه ای در آن نزدیکی به پا خاست و آن صدای برخورد با زمین و منفجر شدن خودروی آن افراد شرور بود.وقتی که شهزاد و اشکان به پیش بابک و آن مغ پیر برگشتند خیلی خوشحال بودند و آن شب را به افتخار اولین ماموریت موفقیت آمیز خود جشن گرفتند ولی مغ پیر یک چیز را به شهزاد گوشزد کرد و آن اینکه از نیروی درونی خودش برای کمک به مردم استفاده کند و کمتر خدایان طبیعت را با نام اهورا مزدا پروردگار یکتا به خدمت بگیرد و به او گفت که می توانست فقط با در خدمت گرفتن الهه آتش آن ماموریت را به پایان برساند. پس از آن ماموریت سالهای زیادی گذشت و بابک و اشکان و مغ پیر، پیر و پیرتر شدند و در گذشتند ولی شهزاد در همان سن و سال باقی ماند و پیر نشد و علت آن قدرت عجیب و خارق العاده و اهورایی او بود.او به مردمان بسیاری کمک کرد و نوزادان و افراد زیادی را لمس کرد و قدرتش به جایی رسیده بود که کاملاً بر همه چیز می توانست تسلط کامل داشته باشد بدون در خدمت گرفتن خدایان طبیعت و یا استفاده از آن خودرو و خودش به تنهایی هر حادثه ای را که در هر جایی از دنیا رخ می داد کنترل می کرد و مردم دنیا را نجات می داد و این کار را تا سالها انجام داد تا اینکه عصر ظهور ابر قرمانهای او فرا رسید که به او و مردم نیازمند جهان خدمت کنند تا یک روز خوب بیاید که هیچ زشتی و پلشتی در دنیا وجود نداشته باشد و دنیا در آرامش و صلح کامل برای همیشه بسر ببرد.ادامه دارد...</description>
                <category>Prince Persia</category>
                <author>Prince Persia</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2019 01:26:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>