<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های procrastinate girl</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@procrastinate-girl</link>
        <description>اهمال کاری بزرگ‌ترین دیواری هست که هر نفری می‌تونه باهاش مواجه بشه و من چندین لایه بتونی از این دیوار رو در مقابلم دارم؛ اما خرابش میکنم و ازش پله‌های موفقیت می‌سازم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 11:28:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1764520/avatar/tdy3cl.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>procrastinate girl</title>
            <link>https://virgool.io/@procrastinate-girl</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شدم انبردست مردم!</title>
                <link>https://virgool.io/@procrastinate-girl/%D8%B4%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-rclvi7erud7i</link>
                <description>استادی که من افتخار دوستی باهاشون رو دارم و یکی از شاخ‌ترین‌ها و بزرگان رشته تصویرسازی‌رئال محسوب میشن چند روز قبل توی توییتر جمله‌ای گفتن و بنظرم خیلی دقیق بود&quot; اگر هدف نداشته باشی، تبدیل به وسیله‌ای میشی برای فرد هدفمند تا به هدفش برسونیش&quot;اینقدر حرفش در نظرم خوب نشست که انگار تیکه گمشده پازلم رو پیدا کردم. در مدیریت قسمتی وجود داره که مدیران و صاحبان سرمایه میان و اهداف بلند مدت 5 و 10 ساله رو تنظیم می‌کنند و بعد مدیران عامل میان اون اهداف رو به سالانه تقسیم می‌کنند حالا برنامه‌ریزی به مدیران قسمت‌های پایین‌تر داده میشه تا برنامه‌ریزی جزئی‌تری انجام بشه توسط آنها و همه کارمندان تلاش می‌کنند تا به اهدافی که نوک هرم مشخص کرده تا آخر سال برسند.یادآوری این سخن که ذهن ما تمایل داره به محدودیت و کم کاری و خود این باعث میشه ما دیگه نخوایم سخت بگیریم به خودمون تا انرژی کمتری مصرف بشه. البته این تمایل به کمتر مصرف کردن انرژی بدن خودش چندین دلیل داره یکی اینکه اکسیژن خوب به بدن نمیرسه و حتما احساس کردید تو روزهایی که آلودگی هوا اعلام میشه خیلی خسته و خواب آلودیم. دوم اینکه تغذیه خوبمون کُمیتش لنگ میزنه و کلی سرخ کردنی می‌خوریم. سوم ورزشه، چهارمیش بنظرم کار گروهی و مواجهه با مشکلات و تلاش برای حل کردنشه. از همه مهمتر بنظرم حس شادیه! ما به ‌شادی‌های سطحی و زودگذر عادت کردیم شده دوپامین الکی برامون مثلا بازی‌های توی تلفن‌های همراهمون، تند تند مرحله رد می‌کنیم و هیچی به هیچی! حالا که ابرو بادو مه و خورشید و فلک درکارند که ما کارامون رو عقب بندازیم، چاره چیه؟ انگیزه!خدا لطف همیشگیش رو شامل حالم کرد و من دارم با اهمال کاریم مبارزه می‌کنم اما هنوز به مرحله جدیدی نرسیدم. شدم مثل کوهنوردایی که میرن اورست رو فتح کنن؛ یک پله میرم بالا دو پله برمیگردم پایین! حالا ارتباط اینایی که گفتم چیه؟ من عضو یکی از گروه‌هایی شدم که قرار یکساله گذاشتیم برای پیشرفت. داریم سعی می‌کنیم از کارمند بودن و بیکار بودن خودمون رو برسونیم به مدیر میانی شدن و یکسال براش تلاش کنیم و اگر جایی عقب موندیم و نشد موفق بشیم اون یکی بیاد بهمون تقلب برسونه که من به فلان راه حل برای این مشکل رسیدم ... قدم اول گروهمون هم شده خوندن و انجام دادن راه حلی که گفته؛ هرروز یک صفحه از کتاب &quot;یک سال با نظم&quot;  نظرت؟ </description>
                <category>procrastinate girl</category>
                <author>procrastinate girl</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2025 19:41:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقی نکردیم</title>
                <link>https://virgool.io/@procrastinate-girl/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-lony9wqwenbs</link>
                <description>مادربزرگم خدابیامرز همیشه می‌گفت: &quot;مادر جان همه کاری رو یاد بگیر، گرهش بزن به گوشه روسریت، بنداز پشت سرت.&quot; ضرب‌المثلی هم وجود داره که میگه: هرچیز که خار آید، یک روز بکار آید. مادر بزرگم هم همین نظر رو درباره مهارت‌آموزی و یادگیری داشت. من این کار رو خیلی دوست دارم؛ رسما اعتراف می‌کنم که خوره یادگیری و فضول مهارتم اما این درکنار جنبه‌های مثبتی که همه الآن به یاد میارن و با گوشت و پوستشون حس کردن؛ برای من جنبه‌های منفی هم داشته که میگم. فکر می‌کنم الان بالای هزار تا مهارت داشته باشم آمآ مهارت‌هایی که درشون استادم کمتر از تعداد انگشتامه! بخوام دقیق‌تر بشم تو جملم میشه اینکه من به همه چیز ی توکی زدم و سطحی رد شدم؛ در وجه سخیفش میشه از این شاخه به اون شاخه پریدم. این بپر بپرا قدم رو بلند نکرد و فقط منو عادت داد به اینکه سخت شد یا گرون شد بجای اینکه سعی کنی ازش کسب درآمد کنی و برای عمیق‌تر شدن تلاش کنی فرار کن برو سراغ بعدی! جریان دارک‌تر از این حرفاس و به همین جا که رسیدیم نمی‌تونیم درباره وضعیت رسیدن کلاغ به خونش صحبت کنیم؛ میرسیم به &quot;علاقه&quot;. من تا میومدم واقعا لذت چیزی رو بچشم و ببینم تا کجا میتونم ادامه بدم، استعدادم در چه حده سریع  کار بعدی رو شروع می‌کردم و الان مشکل بسیار بسیار بزرگی دارم که تمام روان شناسان و اساتید و ... وقتی میخوان موضوع موفقیت رو شروع کنن میگن: ببین بیشتر از همه چیز به چی علاقه داری؟ چیکار کنی احساس نمی‌کنی سرکاری و بیشتر حاضری براش وقت بذاری؟من الان از همه کاری لذت می‌برم و می‌تونم کارو به تنهایی هندل کنم اما آیا واقعا کاری هست که من درش استعداد داشته باشم یا فقط شده اینکه من &quot;مهارت کسب مهارت&quot; رو بدست آوردم؟ کدوم جزیرس که می‌تونم به قلش یک سنگ اضافه کنم و ارتفاعش رو بلندتر کنم؟ تو اولین پست گفتم که این یکی از فوبیاهای منه که با مهارت بی‌عرضه باشم، حتی اگر علاقه واقعیم رو هم پیدا کنم نشه روم سرمایه گذاری کرد چون رزومم ثابت کرده که ولش میکنم...مرحله بعدیش به اینجا رسیدم که اعتماد به نفسم هم کم شده! انگار خودم هم نمی‌تونم خودم رو تو بازنشستگی از یک شغل ببینم حتی نمی‌تونم پروژه بگیرم یا استارت‌آپی راه بندازم از مهارتام. یکم ملموس کنیم جریان رو. من طراحی لباس بلدم و خوشم میاد از این کار به هرحال فشن همیشه جذابه اما من ترسیدم رزومه خفن بسازم، نکنه به اندازه کافی درش خوب نباشم. واییی من تو خیلی از زمینه‌ها دانشم کمه هنوز بذار شیش ماه دیگه که بیشتر مطالعه کردم بعد رزومه می‌سازم... نکنه آرت-دایرکتور تحقیرم کنه بخاطر کارام.... دیدی؟ من خودم خودم رو حل دادم عقب؛ خودم ملات بتون ساختم با بهترین متریال‌های موجود در بازار. تازه مسئله دیگه‌ای هم هست؛ اگر من برم تو حوزه طراحی بقیه مهارت‌هایی که بالاخره براشون زمان گذاشتم چی میشن؟ مثلا عکاسیم؟همیشه افرادی که قاطعانه و منطقی تصمیم می‌گیرن برام آدمای جالبین. انتخاب میکنه و راحت به ادامه کاراش میرسه؛ من توی خرید کردن اینطوریم اما تو بقیه زمینه‌ها نه اصلا. توچی؟ من اهمال‌کار باز هم یک علت دیگه پیدا کردم برای بیماریم! به ژرف نمیرم. عمیق نشدم و علاقم نشده بخشی از شخصیتم؛ چون هنوز نتونستم پیداش کنم و بگم آهان همینه! تو از علاقت و اینکه چطور بهش رسیدی بگو شاید راهت بکار منم آمد</description>
                <category>procrastinate girl</category>
                <author>procrastinate girl</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2024 22:08:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقده‌های تشویق شده!</title>
                <link>https://virgool.io/@procrastinate-girl/%D8%AA%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%82-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-fjgospzesvty</link>
                <description>بچم خیلی باهوشه؛ آفرین دختر نابغم؛ پسرم قراره دکتر و دانشمند بشه... قطعا از این دست جملات زیاد شنیدیم مخصوصا از پدر و مادرامون. این خودش بعدا شده یکی از دلایل یک اهمال‌کار مثل بنده! حالا چطور از تشویق و قربون صدقه پر ذوق و عاشقانه رسیدیم به ناامیدی و ترس از شکست؟ داستان از اینجا شروع میشه که ما اولش خیلی تشویق میشیم، الخصوص اگر فرزند اول خانواده باشیم چون همه کارهای ما براشون جالبه و شدیم اولین آرزو دوپا اونها آمآ از یک جایی متوجه تفاوت‌هایی میشیم مثلا، ما کاری رو برای اولین بار انجام میدیم و اون خیلی زیبا و درست صورت می‌گیره اما زمانی کاری انجام میدیم و اون کاملا اشتباه یا برای دفعات بعد همون کار درست رو تکرار می‌کنیم و به خوبی اول نیست. خیلی خوب میشه که منطقی باشیم و متوجه که ما تو قصه کیمیاگر پائولو کوئیلو قرار نداریم تا شانس نخستین داشته باشیم و ما با تکراره که قوی میشیم پس بجنگ. می‌خوام شهرزاد قصه‌گو بشم و براتون قصه تو قصه بیارم و یکمی از کیمیاگر رو تعریف کنم. یکی بود؛ یکی نبود؛ غیر از خدای مهربون هیچ کس در این عالم نبود... سانتیاگو خواب یک گنج بزرگ رو با آدرس دقیق و پرجزئیات دید. بیدار که شد گوسفنداش رو سپرد به پسر عمه زا و یه بقچه گره زد سر چوب و راه افتاد که پولدار بشه تو راه دزد بهش زد و همه پول‌هاش رو از دست داد، مریض و بی‌آب داشت هلاک می‌شد که نجاتش دادن، رفت کارگری کریستال فروش رو کرد و خیلی کارهای دیگه اما این وسط وقتی داشت ناامیدی می‌میرد کیمیاگر و کریستال فروش براش دوتا داستان گفتن: شانس و اقبال دوتا فرشتن که وقتی کسی کاری رو برای اولین بار می‌خواد انجام بده، همراهیش می‌کنند تا آسون‌تر به مقصودش برسه. بعد از اون آدما به چند راه مختلف میرن؛ بعضیا میگن همین یکبار کافی بود و ما موفق شدیم؛ گروه بعدی میگن دوباره دوباره یکبار فایده نداره اما دفعه دوم به موفقیت دلخواه نمیرسن و میگن شانسم تموم شد یا یکی چشمم زده و این حق من نبود؛ ادمای بعدی خیلی سخت جون‌تر این حرفان میگن انقدر ادامه میدم تا بشه. یکبار موفق شدم یکبار هم شکست خوردم اما با هیچ کدوم دنیا به آخر نرسید پس بازم فرصت دارم. ( اگر شما هم یاد داستانی افتادید یا خودتون تجربه دارید حتما بگید، خیلی مشتاقشم)برسم به بیماری خودم که تا مغز استخونم نفوذ کرده و اگر بین خودمون چند هزار نفر میمونه باید بگم که دیروز هم من در مچ نداختن باهاش باختم و نتونستم پست بذارم تا در نتیجه اهمال کاری شد قهرمان شب سوم این نبرد! برگردم به اصل، درست اونجایی که ما می‌گیم عع چرا اون دفعه تونستم این دفعه نشد یا دختر نابغه مامان چرا نمیتونه فلان کار رو انجام بده؟ یا بدتر از اون اگر ذهن ما در یک معادله غلط فرضیه&quot; هرکاری فقط با اولین امتحان بهترین نتیجه رو به همراه داره&quot; رو بپذیره دیگه خودش رو در این موضوع شرطی میکنه که اگر نخستین تلاش آخرش بد تموم شد، پس حتما دفعات بعدی نتیجه فاجعه باره. خدایی حس ناخوشایندی رو به همراه داره این فرضیه، موافقی؟ کم کم میگی نمی‌خوام این احساس رو دوباره تجربه کنم؛ میشه ترس از شکست خوردن و زمانی که این روند عادی شد و عادت، دیگه دلت نمی‌خواد از منطقه امنت بیای بیرون و خودت رو تو پتوی گرم و نرم اهمال‌کاری بیشتر و بیشتر می‌پیچی! دیدی چقد ترسناک شد؟ خود من وقتی اینا رو دارم مینویسم و سعی می‌کنم این روند رو پیدا کنم یهو آخرش ذهنم فریادکشان صحنه رو ترک می‌کنه اما بلند بلند گفتن این حرفا بهم یکم جرئت میده که حالا متوجه شدی؟ پس خیر امواتت یکم اون لحاف کرسی اهمال‌کاری که اینقد محکم گرفتی دستت که چروک شده رو شل کن!پی‌نوشت: امروز در تحقیق درباره درس خوندن و قدم قدم برای ترک اعتیاد متوجه شدم که باید ذهنم رو شرطی کنم برای مطالعه! همیشه یا در روزهای مشخص، سر ساعاتی معین باید بشینم سر درس!نکته مهم‌تری هم متوجه شدم که وظیفه‌ای که ما برای مکان‌ها یا اشیا میذاریم کاملا بر ما و محیط تاثیر داره مثلا اتاق خواب محل آرامشه جای درس نیست میتونیم پشت به تخت مطالعه کنیم که در زاویه نگاه ما نباشه یا اصلا اصلا روی تخت درس نخونیم چون محل خواب و رویاپردازیه!نظرت و راهکاری رو که داری بگو تا منم راهنمایی بشم</description>
                <category>procrastinate girl</category>
                <author>procrastinate girl</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2024 22:19:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اورتینک مخملی</title>
                <link>https://virgool.io/@procrastinate-girl/%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D9%85%D8%AE%D9%85%D9%84%DB%8C-fx1tlu0vluuh</link>
                <description>&quot;من یک اورتینکرم&quot; نغمه و زمزمه بعضیا شده. تو اینستا میبینی یکی با ادای روشن فکری میاد میگه &quot; دل منو نمیتونی بشکونی چون من قبلا به همه بلاهایی که میتونستی سرم بیاری؛ فکر کردم و براش آمدم&quot; این یکی از جنبه‌های منفی اورتینکی یا افراط در تفکرست. حالا بگم برات داستان رو از زبون یک اهمال‌کار مخملی و پتو پیچ و لیوان قهوه به بدست. تو این شب یلدایی پاشیم بستنی و تخمه و انار بیاریم بخوریم تا دارم می‌گم. دیدی اتفاقی بنظرت جالب میاد و شیرینیش زیر زبونت مزه می‌کنه، مثلا، من عکاسی بلدم. اتفاقی آگهی دعوت به همکاری عکاسی رو دوستم برام می‌فرسته و این می‌شه شروع ماجرا؛ تو خودت رو می‌بینی که داری خیلی خوب مذاکره می‌کنی. بعضی موضوعات رو احتمال میدی که کارفرما به راحتی نمی‌پذیره و خودت به حداقل 5 روش متفاوت برای رسیدن به خواستت در ذهنت می‌گذرونی. بعضی وقتا تو مذاکره فرضی باهم به تفاهم نمی‌رسید و یهو دعواتون می‌شه و حتی بلاک و شکایت به دوستت که این کی بود که معرفی کردی و حتی با دوستت هم سرد می‌شی تا چندوقت، براساس فرضیه دوم شما به نتیجه می‌رسی و حتی میبینی کارفرمات چقد ماهه چون با همون پایه حقوقی که توافق کردید، تو بجای 6 روز در هفته 3 روز رو باهاشون میبندی! تو فکرت رو باز هم ادامه میدی و میرسی به 2 یا سومین ماه همکاریتون و چون خیلی خوب کار کرده بودی و عکسات با استاندارهای جهانی و زیبایی همخونی داشته از طرف مجلات فشنی و برندهای بزرگ دعوت به همکاری میشی؛ اما مگه مهاجرت به همین سادگیه؟ خانوادم؟ دوستام؟ سرمایه؟ اصلا میدونی بلیط پرواز تا نیویورک چقدر میشه؟؟؟؟ پاراگراف بالا چند دقیقه کوتاه از اورتینکی هست اما ارتباطش به اهمال‌کاری کجاست؟ اونجا که سرت داغ میشه و خستگی کار نکرده رو احساس می‌کنی، عضلاتت شل و بیحال می‌شن. درست مثل همون وقتایی که میگی &quot;دنیا کار دارم، هیچ کاری هم نکردم، تازه خسته هم شدم!&quot; فشاری رو احساس کردی که در دنیای واقعی احتمال به وقوع پیوستنش یک هزارم هست. حالا این خودش شده ملات باقوام بتونی آماده که به دیوار بتونی، که قبلا تعریف کردم، بزنی. این کار اثرش در زندگی بسیار بسیار قویه و اینو میشه در دروغگوها با کیفیت بالا دید اونجایی که اینقدر یک دروغ رو تکرار می‌کنند که واقعا باورش می‌کنن.دیدی آخرش چی شد؟ اینقدر به حاشیه رفتیم تا اصل موضوع محو شد! حالا علاوه‌بر خستگی، کلافه از بحث و ماجرا شدی و روزت تموم شد. اگر شانس بیاری و آخر روز از خودت بپرسی امروز من چیکار کردم واقعا؟ پاسخ یک کلمه است: هیچ! پی‌نوشت مهم: دیروز کلیپی دیدم برای بالا بردن تمرکز در مطالعه؛ راهکار بسیار منطقی و خوبی گفت منم به شما میگم: باید قبل از مطالعه چشم و ذهنمون رو گرم کنیم. چطوری؟ یک کتاب باز میکنیم، چون به اسکرین نباید نگاه کنیم در این مدت، فیلم و تصویر نباید باشد، حاشیه و جینگیل مستون هم قبول نیست؛ حالا بین 3 تا 5 دقیقه فقط سعی می‌کنیم بخونیم و در متن باشیم! اینطوری به تمرکزمون هم کمک می‌کنه و این مدت رو از 3 دقیقه به مروز زمان باید به حداکثر 90 دقیقه برسونیم.نظرت؟</description>
                <category>procrastinate girl</category>
                <author>procrastinate girl</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2024 23:33:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من معتادم!</title>
                <link>https://virgool.io/@procrastinate-girl/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%85-fmwazphnamgg</link>
                <description>خیلی سخته شروع کاری برام، اگر بخوام حسم رو تعریف کنم میشه وسط زمستون توی کوهستان باید با دمپایی هیزم جمع کنم و الان زیر کرسی دراز کشیدم؛ همینقدر سخت برای دل کندن از گرمای شیرین کرسی و همینقدر دلهره‌آور از اینکه کی قراره شومینه خاموش بشه. کم کم داره شب میشه و یخبندون، اگر الان نرم تا فردا شاید از سرما زنده بمونم و برم هیزم بیارم... می‌تونم تا فردا تحمل کنم؟ بذارم قبل از غروب برم برای هیزم، آره بهتره....این دقیقا حس و حال منه برای انجام کاری که خیلی مهمه یا حتی کمی مهمه و یا اصلا مهم نیست اما فوریه. ذهن من تنبل شده، بی‌حال شده، از ترس خسته شدن تجربه نمی‌کنه. فکر شکست براش مهم‌تر و بزرگ‌تر از شکست خوردن شده؛ اما هنوز پر از آرزوهای شیرینه... لب کلام رو بگم نمی‌خوام وقتی مردم، از دفتر خاطرات و لیست آرزوهام بقیه بگن عههه این چه باحاله، چه ایده خوبی، چرا وقتی زنده بود فلان کارا رو نکرد؟ طفلک اینهمه کار بلد بودها اما بی‌عرضه بود آخرشم تو بدبختی و ذلت جون داد... تجربه کنیم جنگیدن‌های منو برای شکست اعتیادام؟ نظرت؟ توهم مثل منی یا این مرحله رو رد کردی؟ برای قدم اول برنامه 3ماهم میخوام کنکور شرکت کنم و برنامه 5ماهم گرفتن مدرک تافل.  </description>
                <category>procrastinate girl</category>
                <author>procrastinate girl</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2024 17:44:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>