<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پوپک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pupak</link>
        <description>روزمره های یک دختر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 18:35:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2169223/avatar/NX4kqC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پوپک</title>
            <link>https://virgool.io/@pupak</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چگونه به پایان رسید؛ ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@pupak/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-kcwzpqmaqyoq</link>
                <description>۹ اسفندسلام خداجون. امروز ایران رو زدن. صدای بمب را از فاصله نزدیک دانشکده شنیدیم. دارم برمیگردم خونه.خداجون میبینی؟ آدم هایی که آفریدی خیلی ظالم از کار در اومدن. دنیایی که ساختی بیش از حد کشت و کشتاره. ناامید نیستم. تا آخرین لحظه‌ی زندگیم هم ناامید نمیشم. حتی اگر آخر قصه‌ام این باشه.۱۰ اسفندهر روز بیشتر میشوند. شمار کسانی که جان میدهند. هزینه کردن جان‌هایی که هر کدام برای خود هزار راه و آرزو داشتند. و من در این میان، اگر به اندازه‌ی آنها و خانواده‌یشان درد کشیده نباشم، به اندازه آنها در از دست دادن آرزوهایم سهیمم. به اندازه‌ی ترس و وحشت هنگام برخورد موشک‌ها و صداهای هولناک سهیمم. به اندازه غوطه‌ور شدن در اخبار سیاه و فهمیدن چیزهایی که در ذهنم هم نمیگنجید. که اگر اتفاق نمی‌افتاد، هرگز نمیدانستم دنیا میتواند به این سیاهی باشد. و به اندازه‌ی از دست رفتن رویاهایم. در دنیایی سیاه. در دنیایی که منتظری که شاید این بار موشکی راهش را از این طرف کج کند. و به اندازه تمام دل کندن‌ها. از تمام کسانی که دوستشان داری.دیروز صبح، داشتم به این فکر میکردم که چقدر دوست داشتم قبل از اینکه موشک راهش را به این سمت کج کند، عالمی کتاب میخواندم، چیزهای زیادی بود که دوست داشتم یاد بگیرم، زندگی کنم. میخواستم... اما امروز به این فکر میکنم که سرنوشت ایران چه میشود؟ حالا این تاریخ چند هزارساله و این تمدن زیبا قرار است چه بر سرش بیاید؟ به سرنوشت ایران فکر کردم. به زیباترین ملت و اعجاب انگیزترین تمدن.۱۴ اسفندبعد از اینکه ویرگول هم از دست رفت، حالا فقط میتونم اینجا و برای تو بنویسم؛ خدا. روزگار غریبی ست.۱۵ اسفندامروز تصمیم گرفتم که یک فیلم ببینم. یک فیلم انیمیشنی درباره‌ی افغانستان به نام پروانه که از قبل دانلود داشتم. دیدم و دیدم و آنقدر گریه کردم که همه‌ی دستمال‌ها را تمام کردم. میخواستم برای تمام بدبختی‌های تمام آدم‌های دنیا گریه کنم. میخواستم برای همه‌ چیز زار بزنم. احساس کردم که غم این لحظه‌‌ها فقط برای خودم نیست و میتوانم با همه آدم‌های غم‌دیده‌ی تاریخ همدردی میکنم. فیلم تمام شد و دوباره بدبختی من شروع شد. فکر و خیال‌ها دوباره ریختند توی کاسه‌ی سرم. برای فرار از دستشان چسب را برداشتم و تا میتوانستم پنجره‌ها را چسب زدم. تا اینکه به خودم آمدم و دیدم یک چسب کامل را تمام کرده‌ام و شیشه‌ها را هم زشت. و دوباره یک آدم پر از فکر و خیال شدم که یک گالن اشک ریخته و همه‌ی چسب‌ها را تمام کرده و شیشه‌های خانه را هم زشت.به ساعت نگاه کردم و دیدم دیر شده است. مامان تاکید کرده بود که حتما بروم خانه آقاجون. با خودم فکر کردم شاید آنجا کمی آدم ببینم و حال و هوایم عوض شود. بعد سعی کردم چشم‌های پف کرده‌ام را با بی‌مهارتیِ تمام خط خطی کنم. وقتی رسیدم آنجا شلوغ بود و سفره‌ی افطار پهن. هنوز فکر میکردم میشود خیالاتم را در جمع آدم‌ها گم و گور کنم. اما نشد. بین آدم‌ها مثل مرغ پرکنده این طرف و آن طرف میرفتم و نمیفهمیدم دارم چه میکنم. بعد از افطار، ظرف‌ها را با علاقه سابیدم و سابیدم و به حرف‌های هیچ کس توجه نکردم. هیچ‌وقت توی ذهنم نمیگنجید روزی برسد که عاشق ظرف شستن بشویم. غرق دنیای لکه‌ها و کثیفی‌های ظرف‌ها بودم. میتوانستم با بی‌رحمی نابودشان کنم و همه‌ی دق و دلی‌ام را با اسفنج پر از کف بر سر تمام آن لکه‌های کثیف خالی کنم. بالاخره لکه‌ها هم تمام شدند. هر چه بیشتر سعی کردم، بیشتر آدم‌ها را نفهمیدم. خداحافظی کردم و برگشتم خانه. و دوباره خانه. و پنجره‌هایی که حالا خیلی زشت شده‌اند. و سکوت و هزار فکر... ای کاش میدانستم چطور باید از این چیزها فرار کنم.۱۶ اسفندصداها خیلی زیاد است. پنجره‌ها میلرزد و ما به این فکر میکنیم این یکی به ما میخورد یا نمیخورد؟ این آخرین لحظه‌ی زندگیمان است یا نیست؟ این آخرین نفس است یا نیست؟ اما ترس؟ راستش این که احساس کنی واقعا ممکن است همین ثانیه، این چیز عظیم الجثه به روی سرت آوار شود، چیزی متفاوتی از هر گونه‌ی دیگر از انواع فکر کردن و یا در معرض مرگ بودن است. اینگونه است که انگار نشسته باشی و هر لحظه منتظرتر برای اینکه بمیری. اما همچنان میمانی. نمیروی. فرار نمیکنی. میمانی و همچنان منتظر مینشینی که اگر بمبی خواست خاک خانه‌ات را سوراخ کند تو هم همراهش سوراخ شوی. اما ترس؟... اگر میخواهی بزنی من نشسته‌ام، بزن.۱۷ اسفنددیشب کمی تردید کردم که بگویم می‌آیم بیرون از خانه یا نه. و وقتی گفتم سعی میکنم بیایم با تشر بهم گفت باید دقیقا بگویی می‌آیی یا نمی‌آیی؟ و من به این فکر کردم که چطور مطمئن باشم تا فردا قرار است چه وضعیتی باشد. گفتم می‌آیم. و صبح وقتی از خانه بیرون زدم دوباره و مشابه دیشب کوه‌صفه را زدند. به بزرگمهر که رسیدم آتش‌نشان‌هایی را دیدم که آماده‌باش درب ورودی مرکز ایستاده‌اند. به تمام آتش‌نشان‌ها فکر کردم. به نیروهای هوایی. به پزشک‌ها. و به تمام کسانی که آماده باش ایستاده‌اند.۲۱ اسفندامروز در حالی که هنوز صدای عظیم‌الجثه‌ها در آسمان شنیده میشود، فقط 9 روز دیگر تا نوروز باقی مانده است. کلماتم را خرج میکنم تا از فناپذیر بودنم فرار کنم. وقتی من نباشم این کلمه‌ها میتوانند باشند و بمانند. تا ابد. شاید تا ابد. حتی فرقی ندارد تا کی. اما آنها رشته‌های نازک فکرهای من اند، سوالات من، دردهای من و تمام آنچه که در روزهای زندگی من بر من گذشته اند. آنها تماما من اند و مرا در حروفشان، نقطه‌ها و دندانه‌ها جا داده‌اند.۲۹ اسفندبا اینکه انگشت‌هایم از نوشتن فرار میکنند، امروز را مینویسم. روز ۲۹ اسفند، و لحظه‌ی تحویل سال جدید. انگار که بخواهم امروز را فقط در همین کلمات ساده خلاصه کنم. برای سال تحویل به قبرستان رفته‌ایم. هه! چه انتخاب مناسبی! وقتی بالای قبر آقاجون نشسته بودیم، به تمام روز‌هایی فکر کردم که آقاجون زنده بود و با زبان شیرین قدیمی‌اش میگفت: میری درس؟ منظورش مدرسه بود. به آن موقع‌ها و مدرسه فکر میکنم و نمیدانم چه چیزی در ذهن‌های کوچک من و هم سن‌هایم در جریان بود. آن روزها دنیا را چگونه میدیم؟ مطمئنم به اندازه امروز سرد نبود. آنقدر که انگار روح را از بدن هایمان گرفته باشند.وقتی سال تحویل شد و تمام لحظات دیگری که آنجا در سرما و باد نشسته بودیم، دلم میخواست از همه‌ی بدشکلی‌ها گله کنم. میخواستم از تحویل کردن سال در قبرستان، از موشکی که همان لحظه ردش را بالای سرمان انداخته بود و از سرمای هوا و بی‌رحمی دنیا گله کنم. به آسمان گرفته‌ی بالای سرم نگاه کردم‌. غروب بی هیچ نور زیبای غروبانه‌ای، مثل آنکه چراغی سوخته باشد، آرام آرام دنیا را سردتر کرد. میخواستم از این غروب بی‌روح سال ۱۴۰۴ گله کنم. دلم میخواست بنشینم و از زمین و زمان گله کنم.هوا تاریک‌تر شد. هلال نازک ماه در آسمان درخشید و نوید روشنایی خورشید را در آن دورتر‌ها داد. نمیدانستم آدم‌های توی آن قبر‌ها از زندگی‌هایشان چه گله‌‌ها داشته‌اند. به هلال نازک ماه نگاه کردم و سردی بیشتری را قورت دادم.</description>
                <category>پوپک</category>
                <author>پوپک</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2026 12:57:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهم من از شب</title>
                <link>https://virgool.io/@pupak/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%B4%D8%A8-cpfw1ztgktop</link>
                <description>شب، وقتی در اتاق کمی کوچک و کمی بزرگم چراغ‌ها را خاموش میکنم، از آنجا میتوانم ستاره‌ها را ببینم. از پنجره‌ی بزرگ سرتاسری‌اش صداهای دور را بشنوم. از آنجا میتوانم کوچک و کوچکتر باشم. میتوانم در مقابلِ آیینه‌ام، دخترکی را ببینم که هنوز هم آرزوهای بزرگ در سر دارد. از آنجا همه چیز در سکوت شب آرام میگیرد و دخترک به درون نقاشی هایش سفر میکند. آنجا سوسوی هزار ستاره از پشت تکان تکان برگ‌های درخت شاه توت دیده میشوند. و دخترک همه‌ی دنیا را در میان سیاهی شب جا میگذارد.عکس تکراری ست. اما دلنشین است.</description>
                <category>پوپک</category>
                <author>پوپک</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 00:25:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست دارم سیب باشم</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-n2bk0buyi0pd</link>
                <description>اگر من میوه‌ بودم، دوست داشتم یک سیب باشم. یک سیبِ زردِ درشت و آبدار. خیلی درشت. از همان هایی که هر کسی حاضر نمیشود از میان سیب‌های متوسط انتخابش کند. باید کمی فکر کند و ببیند آیا میخواهد سیب به این درشتی را بخورد؟با این وجود من دوست دارم یک سیب درشت و آبدار باشم و به راحتی با یک چاقو‌ی میوه‌خوری، قاچ‌ قاچ شوم. قاچ‌های نگینی، مکعبی، دایره‌ای و شکل‌های مختلف نامنتظم. مهم نیست چه شکلی. هر گونه‌ که قاچم کنید من به همان شکل درمی‌آیم. از چاقو‌ها خرده به دل نمیگیرم. حتی اگر یک سیب قاچ قاچ باشم؛ همچنان به سرسختی و خوشمزگی یک سیب باقی میمانم. سیرتان میکنم و در قبالش هیچ نمیخواهم. برایتان کم قندترین و کم کالری‌ترین میشوم. اگر خسته و گرسنه بودید، بیشتر از چیزی که از یک سیب میخواهید، به شما میبخشم.در میان میوه‌های دیگر، متواضعم و دربند دیده شدن نیستم. برای من فقط مهم این است که یک سیب خوب باشم. مثل بقیه گران و پرزرق و‌ برق نیستم. آرام و بی‌صدا منتظر می‌مانم تا شاید مرا میان میوه‌های دیگری که درون میوه‌خوری چیده‌اید، ببینید و اگر مرا انتخاب کنید برایتان کم نمی‌گذارم. صبر می‌کنم که یکی یکی میوه‌های پرزرق و‌ برق را انتخاب کنید. اگر میوه‌های دیگرتان تمام شد، نمی‌گذارم جامیوه‌ای تان خالی بماند. توی یخچال، پشت‌ِ آن میوه‌های دیگر، برایتان میمانم.شما اگر میوه‌ بودید، دوست داشتید چه میوه‌ای باشید؟ :)</description>
                <category>پوپک</category>
                <author>پوپک</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 16:39:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت... سرنوشت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pupak/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-pyc7q0z5qgfr</link>
                <description>خسته و کلافه و سردرگمم. نه اینکه فقط امروز یا در طی این چند روز سردرگم شده باشم. مدت‌های زیادی‌ست که درون سردرگمی‌ام چرخیدم و چرخیدم و خسته و کلافه شدم. مدت‌های زیادی است که از هر چیزی که همه درباره‌اش حرف زدند، دوری کردم. و درباره هر چیزی که همه برایش جواب داشتند، بی‌پاسخ ماندم.این روزها زیاد به یاد فیلم «در چشم باد» می‌افتم. به سکانس‌های مختلفش فکر میکنم.دوست داشتم من هم در صحنه بودم. میرفتم و در جمع راستی‌ها بر علیه ناراستی‌ها می‌ایستادم. میجنگیدم و نمی‌گذاشتم ناراستی‌ها پیروز شوند. مگر داستان‌ها همیشه همینگونه نبودند؟ خیر بر علیه شر، پاکی بر ضد ناپاکی، راستی در مقابل سیاهی.اما...گذشت. و هر چه گذشت، از داستان‌ها دورتر شدم.دنیا هر روز بیشتر یادم داد که گاهی داستان‌ها غلط میگفتند. داستان‌ها گاهی چیزهایی را از بیخ و بن نمیگفتند. گذشت و فهمیدم تفاوت راستی و ناراستی چیزهایی آنچنان دور از همدیگر نیستند. تفاوتشان گاهی به اندازه‌ی مویی باریک است. رنگ‌هایشان سفید و سیاه یکدست نیست. و گاهی آنقدر در هم‌تنیده شده‌اند که سخت میتوانی از یکدیگر تشخیصشان بدهی.و فهمیدم جنگ واقعی میان راستی‌ها و ناراستی‌ها نیست. جنگ واقعی، پیدا کردن راستی از ناراستی‌ست. ناامیدکننده‌ترین سوال بشریت که هیچگاه کسی نتوانست جواب کاملی برایش پیدا کند.انتخاب سختی بود. آن‌هم در جایی که همه درباره خوب و بدها‌ی دنیا و سرنوشت آدم‌ها میفهمند. میتوانند برایت جملاتی سنگین با مضمون تخریب یا تحسین بگویند. میتوانند برایت بگویند که چیزهایی وجود دارد که درست و یا غلط است. یا چه راه‌هایی وجود داشته که اگر اینگونه یا آنگونه شود، سرنوشت دنیا درست یا غلط میشود.انتخاب سختی بود. اینکه که در بین آدم‌هایی باشی که هر کدام، قطعیت کلمه‌هایشان را به رخ همدیگر میکشند. آدم‌هایی که می‌شود از مغزهای آهنی‌شان صدای ساییده شدن چرخ‌دهنده‌ها را شنید. انتخاب سختی بود که میان جامعه‌ای از این آدم‌ها به این فکر کنی که چه چیزی غلط و کدام درست است.باید چگونه فکر کنی؟ آزاردهنده است. انگار که سرنوشت آدم‌ها را به تو داده باشند. باید بدانی که چه فکر و عقایده‌ای درست است و کدام، سرنوشت جامعه را تضمین میکند. با اضطراب به اطرافت نگاه میکنی تا بفهمی که باید برای سرنوشت هم‌وطنانت چگونه تصمیم بگیری؟ باید بدانی. باید بدانی که جواب ظلم‌ها و کاستی‌های جهان چیست. باید بتوانی به اندازه‌ی پاسخ دادن به بزرگترین مشکلات، از مسائل سر در بیاوری. خیلی عادی‌ست که همه بتوانند سر در بیاورند. همه میتوانند، همه!البته اگر نتوانستی هم مشکلی نیست. برای کسانی که نمیتوانند تصمیم بگیرند جواب‌های آماده‌ای وجود دارد. در شبکه‌های اجتماعی می‌فروشند. و در محافل روشن‌فکری. با نگاه کردن به دهان بقیه.اینگونه شد که هر روز بیشتر و بیشتر به درون چاه سردرگمی فرو رفتم. و جامعه، هر روز بیشتر از قبل، در تک تک افرادش خشم را منعکس کرد. بله سخت بود! سخت بود که بفهمم نه تنها قربانی دنیایی سیاه‌ام، بلکه برای همیشه محکوم به خشمی هستم که در هوای تنفس جامعه پراکنده است.خشم؟ احتمالا معادلِ سیاست.و سیاست؟ معادلِ بازی‌های جنگی.و اینگونه کلمات گنده‌ی پشت بزرگترین ظلم‌ها، به سادگیِ کشمکش‌ اسباب‌بازی‌هاست. همانقدر بچگانه، همانقدر پوچ.حالا که مدت‌ها گذشته است و از داستان‌های ساده، دور و دورتر شده‌ام؛ دلم میخواهد میتوانستم در دنیای داستان‌ها باقی بمانم. من از رسم این دنیا خوشم نمی‌آید. از دعوای آدم‌ها، از بازی‌های جنگی خوشم نمی‌آید. از تباه شدن جان‌هایی که به خیال‌شان برای آرمان‌ها، حق‌طلبی‌ها و اهدافی بزرگ فدا میشود؛ اما در نهایت، خون آرمان‌ها کف خیابان ریخته میشود و مجریان بازی‌های جنگی، اسباب‌بازی دیگری پیدا میکنند....عجیب است. امروز پوپک نوشت. از سردرگمی‌هایش در میان سردرگمی‌‌هایش نوشت. درباره چیزهایی نوشت که هیچ‌وقت نمیخواست وارد فضای بی سر و ته‌اش بشود. اما نوشت. برای پوپک نوشتن آخرین سنگر بود. حرف‌های زیادی داشت. خیال می‌کرد تا ابد می‌تواند بنویسد. اما پوپک به امروز رسید و دید برای نوشتنِ خیلی چیزها، جان ندارد. چیزهایی هست که در دنیای کلمه‌هایش جا نمیگیرند.</description>
                <category>پوپک</category>
                <author>پوپک</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 14:26:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهایی که نوشتن سخت است</title>
                <link>https://virgool.io/@pupak/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-rglhzuh8hd8n</link>
                <description>حس میکنم یه چیز خوشحال کننده وجود داشته که میخواستم حسابی براش ذوق کنم اما حالا دیگه یادم رفته که چی بود.خودمو میبینم.توی هر دختر بچه‌ای که موهای کوتاه و بازش رو گل سر زده. و یا توی دخترهایی که بین تخیلات خودشون در حال حرف زدن با شخصیت های خیالی‌شون اند. و گاهی هم در خاطرات به جا مونده در گوشه‌ و کنار کوچه ها و پس کوچه های راه مدرسه.آدمای زیادی بودن که همدیگه رو گم کردیم.اینجا فقط خودتی و خودت. اگه میتونی با همین اندازه‌اش شاد باش.پاهام درد گرفته از زیاد راه رفتن. فکر میکنی رفتم پیاده روی؟ نه فقط تو خونه تنها بودم و فرصت خیال پردازی داشتم.این منم. گاهی احمقم و گاهی نه. اما بلااستثناء دچار ضعف روحی‌ام. یه ضعف عجیب که در وجودم رخنه کرده و به جسمم کشیده میشه. اجزای صورتم رو به سمت پایین میکشه و آویزون میکنه. مثل چهره‌ی یه دختر بچه که نمیتونه احساسشو پنهان کنه. اون یه دخترک لجبازه. جیغ حیغ میکنه و همه‌ی ذهنمو به هم میریزه. اون حالش خوب نیست. نمیدونم چش شده. شاید خسته ست. براش همه چی سخته. همه چی بیشتر از چیزی که هست سخته. سخت و طاقت فرسا.واقعا این منم؟ چرا اینقدر زود گذشت؟اینکه نمیدونم در جواب بقیه باید چی بگم باعث میشه حس کنم یه احمقم. مطمئن نیستم آدما درباره‌م چی فکر میکنن.امشب تاریک تاریک تاریک بود و روزش روشن روشن روشن.حالا اینجام و به همه چیز فکر میکنم. با دستایی که یخ کرده توی کلاس شماره ۶ یا ۸ یا ۹. دقیق نمیدونم. هوا سرده و با دستای سرد نوشتن یکم سخته.این منم در شب یلدا. شبی مثل شب‌های دیگه از سال که دوباره و برای بار نمیدونم چندم احساس های عجیب توی سرم پیدا شدن.فکر کنم اگه قرار باشه دوباره به دنیا بیام، دوست دارم بازم تو باشم.</description>
                <category>پوپک</category>
                <author>پوپک</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 20:14:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عناصر بزرگ‌گونه مغزم</title>
                <link>https://virgool.io/@pupak/%D8%B9%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%85-i0pgrvpai7dy</link>
                <description>حس عجیبی دارم. حس میکنم پیر شدم. حس میکنم عناصر بچه‌گونه‌ی مغزم دارن جاشونو به عناصر بزرگ‌گونه میدن و به جای اونا فکر میکنن. عناصر بزرگ‌گونه، دنیا رو یه جور دیگه میبینن. یه جوری که انگار زمان خیلی هم طولانی نیست. کارها توی طول روز جا نمیشن. روزهای هفته کم اند. یه جوری که دیگه آرزوهات تخیلی و عجیب‌و‌غریب نیستن. دیگه ته قصه‌هات اتفاقات مهم نمی‌افتن. دیگه نه انتظار داری و نه حتی دوست داری که همه چی عالی پیش بره. یه جورِ آروم و پرهیاهو. یه جوری که حتی اگه هم بخوای دیگه خیلی چیزا مهم نیست. یه جوری که انگار خسته‌ای، ولی خب که چی؟ یه جوری که میتونی به صحبتای آدم بزرگا گوش بدی و حرفاشونو بفهمی ولی حوصله‌ات موقع صحبت با آدم کوچیکا سر بره و نفهمی که چی میگن. یه جوری که انگار داری روزایی از عمرتو میگذرونی که بیشتر از هر زمانی تو زندگیت میدونی که این روزا دیگه هیچ وقت برنمیگردن. و ته همه‌ی این بزرگ‌گونه‌ بودن، هنوز یه بچه‌ی کوچیکِ گریه‌عویی که اسباب‌بازیشو گم کرده و مامانشو میخواد.</description>
                <category>پوپک</category>
                <author>پوپک</author>
                <pubDate>Tue, 09 Dec 2025 00:49:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقِ خود بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@pupak/%D8%AD%D9%82%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-xynch5nvyxv1</link>
                <description>جلسه قبلی که توی باشگاه داشتم حرکات میانه‌ی کلاس رو میزدم و به خودم توی آیینه بزرگ روبه‌رو نگاه میکردم، حس کردم کسی که توی آیینه است برای اولین بار از بدنش خجالت نمیکشه. با فکر کردن به این موضوع، آدم توی آیینه به یاد روزهایی از ۳ یا ۲ سال پیش افتاد. زمانی که از بدنش خجالت میکشید. از خودش، از موهاش، از صورتش و از تمام چیزهایی که اون بود. از خودِ خودش‌. حالا همه چیز فرق کرده بود؛ ولی اون؟ همون آدم قبلی بود و همون بدن رو داشت. آدم توی آیینه فکر کرد: چطور این حق طبیعی رو ازش گرفته بودند؟ حقِ خودش بودن، حق بالا گرفتنِ سرش و افتخار به همه‌ی جزئیات پرنقص وجودش. با تعجب و حیرت به چشم‌های خودش در بیرون آیینه خیره شد. براش باور پذیر نبود. چه کسی این حق رو ازش گرفته بود؟</description>
                <category>پوپک</category>
                <author>پوپک</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 12:58:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبیه آخرین نامه _نامه(۸)</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-pl2tcidziscy</link>
                <description>این شاید آخرین نقش‌هایی باشد که خاطرت بر صفحه ذهنم میزند و انعکاسش را از تکه‌های خوابم به یاد می‌آورم. در این مدت، قدم به قدم از احساسم درباره‌ی افعالی که برای رفتن و نبودنِ تو صرف شد، نوشتم. اما حالا در نامه‌ای که بی‌شباهت به آخرین نامه‌ نیست بیش از هر دفعه‌ای که تا به حال برایت نوشته‌ام، در جای دوری از ذهنم جای گرفته‌ای و بیش از هر زمانی، آخرین فکری هستی که به یاد آن می‌افتم.خواب‌های پرابهام و وهم‌آلودم همیشه درباره چیز‌هایی در درونم میگویند که خودم هم نمیدانم. از همین تفاوتِ خواب‌های کم و کوتاه و یکنواختی که اخیرا به یادم مانده، با آن قبلی‌ها بود که فهمیدم به جای دوری از ذهنم نقل مکان کرده‌ای. و چیزهای دیگری را هم فهمیدم که نمیدانم به اندازه‌ای اهمیت دارند که کلمه‌ای برایش صرف کنم یا نه؟ چیزهایی مثل چهره‌ات. چهره‌ات در تکه‌هایی از خوابم که به یاد دارم.آنجا نشسته بودیم. خیلی وقت بود که برگشته بودی و حالا اینجا بودی. اینجا در خانه. اما... چهره‌ات تاریک بود. تاریک و بدون هیچ تصویری. صورت بی‌چهره‌ای از تو میدیدم و با آن حرف میزدم و میخندیدم. رنگ‌های پریده‌ی صورت و موهایت در حال محو شدن بودند. و تو در حال محو شدن بودی. و در دست فراموش شدن. و تو... بله، انگار دیگر شبیه خواب‌های گذشته، ناراحت نبودی. فکر رفتن را از سرت بیرون کرده بودی و از ماندنت راضی بودی. بدگمان و بی‌اعتماد به تو نگاه میکردم. ولی خوشحال هم بودم. از اینکه بالاخره آمده بودی. اما... انگار دیگر دیر بود. این را نمیدانستی اما من میدانستم که دیر شده است. چرا دیر بود و چگونه، نمیدانم.آری اینگونه‌ بود خوابی که دیده‌ام. تا وقتی که آنرا به کلمات تبدیل نکنم، فقط تصاویر متحرک و وهم‌آلودی بودند که از رشته‌های احساس‌ بافته شده و بی‌مفهوم و انتزاعی، در هم میلولیدند. معنا بخشیدن با واژه کردنشان آنها را به تصویری ثابت تبدیل میکند، برچسبی بر آن میزند و در قفسه‌های مشخصی مینشاند. اما در این فرایند رشته‌های زیادی از دست میرود. چیزهایی که در قالب کلمات نمی‌آیند. همیشه با کلمه بخشیدن به تصاویر، آنها ناقص میشوند. فقط گوشه‌ای از آنها و شاید قسمت کوچکی از آنها، مبالغه‌آمیز گفته میشود و بقیه از حافظه‌ی پذیرفته شده‌ی ذهن پاک میشوند. بله! این باگ بزرگ دنیای کلمات است.پس اگر احساس کردی حرف‌هایم ناواقعی و عجیب و غریب اند، حس درستی ست. به راستی که من خودم هم نمیدانم چقدر از آنها واقعی و چقدر حاصل تخیلاتم است. میدانم که نامه‌هایم به دستت نمیرسد و آنها را نمیخوانی. این برایم بهتر است. بگذار میان کلماتی که خط‌کشی برای سنجش درستی هیچ کدامشان ندارم، سرگردان باقی بمانم و خیال کنم همگی حاصل تخیلی بیش نبودند.</description>
                <category>پوپک</category>
                <author>پوپک</author>
                <pubDate>Tue, 30 Sep 2025 01:45:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند کلامی برای انتشارات «نامه‌ای به تو که نمیخوانی»</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-hpmov8cxd96h</link>
                <description>نامه‌ها گاهی نوشته میشوند در خواهش خوانده شدن. در تمنای نیم‌نگاهی که آرزو داری به آن واژه‌های یتیم انداخته شود. نامه‌هایی که اگر خوانده نشوند، برای همیشه، گویی چیزی کم خواهد بود. نگاهی، حرفی، حضوری. تا حداقل برای آخرین بار حرف‌هایی را میشنید.اما گاهی هم نامه‌ها نوشته میشوند فقط برای گفتن. برای حرف زدن از کلاف سردرگمی که نمیتوانی نادیده‌اش بگیری. در جایی از این سردرگمی تپشی را احساس میکنی و نمیدانی کدام گوشه‌ از قلبت را آنجا جا گذاشته‌ای. کلمات را برایش خرج میکنی. آنها را در هجوم وهم‌آلود احساسات زندانی میکنی. گفتن را تنها و تنها سنگری میبینی تا درون نگفتن‌ها حل نشوی. بدون آنکه برای خوانده شدن کلمات دست‌آویزی بخواهی.من میگویم نامه‌ها همیشه برای رسیدن به مقصد نیستند. آنها زاده میشوند تا در مسیر نرسیدن، حرف‌های مگویی را به دوش بکشند. حرف‌هایت به کسی که هیچ‌وقت آنها را نخواهد خواهند. این به مقصد نرسیدن، دیده نشدن و نادیده گرفته شدنِ کلمات غم‌زده‌‌ی نامه‌ها، قلب هر کسی را آزرده میکند. با پایانِ «مراقب خودت باش. از طرفِ من، دوستدار همیشگیِ تو» همگی را در بهتی عمیق منجمد میکند.اما آنها شاید صادقانه‌ترین حرف‌هایی باشد که در حصار تنهایی، به پاس احساس خودت مینویسی. به پاس و قدردانی از تپیدن قلبت. تو مبدا و مقصد نهایی حرف‌هایی خواهی بود که تنها خودت از میزان تراوش احساست در حروف واژگانش خبر داری. برای همین است که همیشه نامه‌ها برای خوانده شدن نیستند. حالا شاید وقت آن رسیده که نامه‌‌ها را قبل از آنکه برای کسی بدانیم، به خاطر وجود احساس کلماتی تعبیر کنیم. چیز‌هایی که به اندازه کافی در جریان زندگی، درک نشدند. به همین دلیل است که آنها همیشه حاملان احساسات غنی و پنهان بشر هستند؛ حتی اگر هرگز خوانده نشده باشند.-انتشارات نامه‌ای به تو که نمیخوانی</description>
                <category>پوپک</category>
                <author>پوپک</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 01:39:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سبز؟ نه سرخابی</title>
                <link>https://virgool.io/@pupak/%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%A8%DB%8C-izfzol2tyejc</link>
                <description>من زندگی کردن رو خیلی دوست دارم. حس میکنم از اون دوران عجیب و غریب که دنیا برام سیاه و سفید بود گذر کردم. نه که الان زندگی خیلی عالی باشه. تقریبا همه مشکلاتی که قبلا عامل سیاه و سفیدی روزگار بودن، حالا هم وجود دارن. تغییر یافته و متفاوت با قبل؛ اما احتمالا همونقدر افسرده‌کننده، یا بیشتر؟ نمیدونم. ولی حالا من تغییر کردم. با وجودشون افسرده نمیشم. نه، منظورم از این چرت و پرتای قوی بودن و اینا نیست. منظورم اینه که نمیخوام گرفتارِ گرفتاری‌هاش بمونم. اگه گیرم انداخت، من مشتاق اسیر بودنش نیستم. هر فرصتی رو غنیمت میشمارم برای رها شدن از روز‌های غمناک. روزهایی که جزوی از جریان زندگی اند؛ اما نه همش.دیگه حالم از آدمی که با قیافه‌ی ملال‌آور به همه چی نگاه میکرد، به هم میخوره. از سیستم عجیب و غریب مغزش که بیخود جدی میگرفت هر مسخره‌بازی‌ای رو که دنیا درمی‌آورد. روزهاشو بیرنگ میدید. امیدوار بود؛ اما برای روزی که قرار بود برسه و بهش بگه من همون اتفاقم. اون موقع دنیا توی ذهنم خیلی بی‌قواره بود. یه صحنه‌ی جنگ بود. اون روز‌هام حس میکرد یه آدم درمونده و اسیره. نمیتونست خودش باشه و با خودش، خوش. شاید هم نمیخواست. نمیدونم هر چی که بود، رنگی نمیدید. نه نمیدید.حالا من اون آدمه نیستم. اون اتفاقه نه افتاد و نه منتظرش موندم. موضوع یه تغییر خیلی عمیق نبود. فقط یه نه گفتن بود. یه قدر دونستن، یه وارد بازیش نشدن. موضوع فقط نخواستن بود، و عین حال خواستن. خواستن زندگی در عین بد شکلی‌ها و بی‌ظرافتی‌ها که ذوقتو کور میکنه و دلتو رنجور. اینطوریه کار دنیا. تا وقتی تو گیر و دارش باشی، برات مخمصه میجوره. اینی که میگم یه جور بی‌خیالش شدنه. یه جور بزرگ شدن. بزرگ شدن؟ نمیدونم، شاید یکم. میدونین چی میگم؟</description>
                <category>پوپک</category>
                <author>پوپک</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 02:38:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۵ دقیقه تشویش؛ سند صوتیِ زندگی ما</title>
                <link>https://virgool.io/@pupak/%DB%B5-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%AA%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D8%B3%D9%86%D8%AF-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7-nh6ct0xpdfeu</link>
                <description>این صدا به هیچ وجه تصادفی و به علت لمس اشتباهی صفحه موبایل گرفته نشده است. این 5 دقیقه خودخواسته ضبط شد. 5 دقیقه تماما صدای شلوغی سرسام آور. 5 دقیقه تشویش. 5 دقیقه دلهره.در قسمت آغازین، تماما صدای ماشین‌ها و موتورهایی می‌آید که وحشیانه میتازند و عبور میکنند. در جنگی نابرابر بر یکدیگر غلبه میکنند، میدرند و دریده میشوند. صدای بوق و کشیده شدن تایرها بر آسفالت خیابان که روح را می‌خراشد. در این میان زنی بین شلوغی و‌ تاریکی، دست دخترش را گرفته و میخواهد از میان نورهای مصنوعی و آزاردهنده راهش را بیابد. سوالی درباره مسیر اتوبوس‌ها میپرسد. جواب میدهم.چند ثانیه بعد صدای ایستادن اتوبوس برای لحظه‌ای همه‌ی تنم را میلرزاند. سوار میشوم و زدن کارت اتوبوس و سپس چند قدمِ بدون تعادل برای رسیدن به اولین صندلیِ قابل نشستن. صدای لرزش‌های شدید پنجره‌های اتوبوس شنیده میشود. همراه با ترمزهای تکان‌دهنده و بوق‌های ممتد و خشمگین. سپس صدای خش‌خش پوست خوراکی‌ام که از داخل کیف بیرون می‌آورم، در ثانیه‌های نهایی صدای ضبط شده شنیده میشود. و در ادامه، همچون قبل و دنباله، سکوتی پر از شلوغی.این تمام آنچیزی است که در اغلب روزهایم با آن مواجه‌ام. تشویشی مدام که دیگر نمیتوانم بگویم برایم غریب است. با آن زندگی میکنم و آن با من زندگی میکند. گویی من و او نقاط مشترکِ پراضطراب زیادی داریم که به راحتی میتوانند با هم اخت شود. ما میتوانیم با دردی مشترک، یکدیگر را در آغوش بگیریم و تنش‌های مشابهمان را با علاقه‌ای حزن‌آمیز درک کنیم. ما به راحتی میتوانیم درد‌های خود را در یکدیگر ببینیم.اینجا درست مانند من است. ما دچار بیماری شباهتیم. در اینجا، مکان‌های ایستادن و درنگ کردن جای خود را به مسیرهای همیشه در حرکت داده‌اند. در شتاب و اضطرابِ رسیدن، و ترس و خشم از نرسیدن. حرصی مدام که از هردویمان لحظه‌ی ماندن را گرفته است. ما با سرعت میرویم به جایی که نمیدانیم کجاست. همه‌‌جا معبری برای عبور است. میرویم اما به جای قبلیمان باز میگردیم. از هر مرحله، بدونِ حضور، میگذریم و هیچگاه به مرحله‌ی بعدی نمیرسیم. در این دورِ تکرار، گیر می‌افتیم. اینجا ما را گیج میکند، سرمان را شیره میمالد و با نور‌افکن‌ها و بزرگنمایی‌ها، هزاران مرکز پوشالی ترسیم میکند و ما را در بی‌مرکزی مرموزی رها میکند. بی‌پناه و بی‌هدف.اگر خوب اینجا را نگاه کنید، آنگاه میبینید که ما از درون، پوچ و توخالی و از بیرون، پر از نورهای قرمز و سفید آزاردهنده‌ایم. تا آسمان بلند و کشیده شده‌ایم و معترضانه، با صدای بلند تضاد و عدم‌پیوستگی را فریاد میزنیم. این ماییم! ما نه در شهر، بلکه درون خودمان زندگی میکنیم.</description>
                <category>پوپک</category>
                <author>پوپک</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jul 2025 23:16:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا از تاریخ که ما هستیم، آسمان سرخ است</title>
                <link>https://virgool.io/We-write-to-survive/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-e4zfptfbrr35</link>
                <description>کلمات گاهی آنقدر سنگین‌اند که مثل سنگی در گلو گیر میکنند. با گفتنش دندانه‌های تیزش وجودم را زخمی میکند و با نگفتنش خفه‌ام میکند. اما حالا اولین باریست که نوشتن را برای درد کشیدن انتخاب میکنم نه برداشتن بار درد. نوشتن با وجود مقاومت سخت انگشتانم که بی‌اختیار دنبال راهی برای روبه‌رو نشدن با دردها اند. نه به دلیل آنکه معتقد باشم کلمات میتوانند کاری کنند؛ بلکه برای اینکه تنها کاریست که میتوانم انجام دهم که بگویم هیچ کاری نمیتوانم انجام دهم.معنی روزشمار را برای اولین بار در زندگی‌ام فهمیدم. شمردن روزهایی که با افزوده شدن هر شماره، مرا بیشتر بیشتر از دختری که قبلا بودم دور میکند. و بافت پرتراکم قلبم را سخت‌‌تر و بی‌حس‌تر. بدترین بدبختی آدم این است که تیره‌بختی درست در پرامیدترین روز‌هایش، آسمان را تیره کند. درست زمانی که کلی با خودت جنگیده‌ای تا به نقطه‌ای برسی که با علاقه بگویی واقعا دوست داری زندگی کنی. با وجود همه‌ چیز. با وجود همه‌ی مشکلاتی که امید داری روزی میتوانیم درستش کنیم. ولی وقتی صبح فردا از خواب بیدار میشوی، از خودت میپرسی دقیقا کجای کتاب تاریخ بیدار شده‌ای که آسمانش اینگونه تیره و غبارآلود است؟زود میفهمی که نمیتوانی کاری انجام دهی. اینکه زندگی پای عهد خود سفت و سخت ایستاده. و اینکه ما فقط صفحات این کتابیم. ما تنه‌های سخت و زنده‌ی درختانی هستیم که بی‌آنکه قطره‌ی جوهری از واژه‌های کتاب از ما بنویسد، برید‌های تنمان صفحات مرده‌ی کتاب تاریخ میشوند. سخت میشود در این صفحات از زندگی نوشت. سخت.حالا نیز واژه‌ی زندگی سخت‌تر از همیشه به زبانم می‌آید. دیگر نمیتوانم درباره‌ی رویاها و آرزوها، قصه‌های دور و دراز ببافم. نه برای اینکه ناامید باشم. نه نه! فقط چون معنای واژه‌ی امید را دیگر نمیتوانم به همان شکل قبلی بپذیرم. نمیتوانم سلول‌های مغزم را قانع نگه‌دارم. امید؟ همان امید روشنی که شب، قبل از خواب، با موهای شانه زده درباره‌ی هزار آرزوی رنگی خیال پردازی کرده بود و صبح باسنگدلی، آهن‌های جهنمی را روی تنش آوار کرده بودند؟ همین امید را میگویید؟ منظورتان از صلح، همین صلح خونین پاره‌پاره‌ی زیر آوار است؟</description>
                <category>پوپک</category>
                <author>پوپک</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 16:46:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قفسه‌ی شعر کتابفروشی</title>
                <link>https://virgool.io/@pupak/%D9%82%D9%81%D8%B3%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-vmrdeymat4ke</link>
                <description>امروز برنامه‌ریزی کردم تا کمی به رسم کارهای نکرده برای خودم آزاد و رها باشم. یکدفعه تصمیم گرفتم بلیت سینما بگیرم. فیلمی را قبلا پسندیده بودم اما حالا دیگر در فیلم‌های حاضر پیدایش نکردم. پس تصمیم گرفتم فیلم دیگری را انتخاب کنم. با همان ژانرِ درام و اجتماعیِ همیشگی که بتوانم بعد از تماشا درباره‌اش فکر کنم، فکر کنم و فکر کنم.اینگونه فیلم‌ها، بیشتر از اینکه با صفات خوب و خوب‌تر و بد و بدتر در ذهنم اولویت‌بندی شوند، با ویژگیِ قابل‌تامل بودنشان سنجیده میشوند. اینگونه در بین آثاری که زیاد برایم لذتبخش نیست، ذهنم را از دیدنشان راضی نگه میدارم. و این همان نقطه‌ی برخورد ذهن من با ذهن کارگردان است. او به دنبال ضربه‌های سخت بر احساس و شناخت بیننده است و من منتظر میمانم تا مرا با هر ضربه غافلگیر کند. خودم را بدون آمادگی و با ذهن آزاد در معرض یک داده‌ی ناشناخته میگذارم تا سازندگان اثر بتوانند نقشه‌ی خودشان را تمام و کمال عملی شود. سعی میکنم به روی خودم نیاورم که گاهی از نقشه‌هایشان باخبر میشوم. غافلگیری با نقشه‌های تکان‌دهنده‌تر مساوی است با تجربه‌ی لحظات جالب‌تر.راه افتادم و در ذهنم کار‌هایی که میخواستم انجام دهم را مرور کردم. پس دادن کتاب‌های کتابخانه، رفتن به عطاری، قدم زدن، سینما، کتابفروشی، رفتن به داروخانه، بعدش هم خانه. اما درواقع همه‌ی این برنامه‌ها بهانه بود. فقط و فقط میخواستم یک کاری برای خودم کرده باشم. تنهایی. خیلی وقت بود که تنها انجام دادن کاری باعث نشده بود که از آن لذت ببرم.عمیق‌تر که به این موضوع فکر میکنم میبینم انگار همیشه قرار گذاشته‌ایم که خاطرات بهترین روز‌ها برای زمان‌هایی باشد که با افراد دوست‌داشتنی زندگی هستیم. آیا برای ساختن خاطره‌‌ی خوشِ یک تنهایی تلاش کرده بودم؟ همیشه آدم‌های دوست‌داشتنی زندگی‌ حاضر و آماده برای خاطره‌سازی با ما نیستند. یا نیستند (یعنی هنوز در جای دوری از تو اند و وارد قصه‌‌ی زندگی‌ات نشده‌اند) و یا هستند ولی فعلا فرصت ساختن خاطره را ندارند. در این زمان باید خودت دست به کار شوی تا روزی را رقم بزنی که نمیتوانستی با هیچ دوستی تجربه‌اش کنی. چون حالا یک قرار مهم با خودت داری. خودت، این نزدیک‌ترین به تو. یک خاطره‌ی عمیق و درونی از وقت‌گذرانی و گفت‌و‌گو و گردش خودت با خودت.موضوع اصلی این است که بدانیم قرار نیست خاطرات بی‌نقصی رقم بزنیم. فقط کافیست با انجام دادن کاری که دوستش داری، تجربه‌ی یک اتفاق ساده‌ و باز گذاشتن ذهن برای تجربه‌های جدید، به خودمان اجازه ساختن کلمات تازه‌ بدهیم. باید غیر از چیزهایی که تا دیروز هم میتوانستی از آنها حرف بزنی، حرف‌های تازه برای گفتن یا نوشتن داشته باشی. حس جدیدی که درکش کرده‌ای، موضوع جدیدی که یاد گرفته‌ای، منظره تماشایی که تماشایش کرده‌ای و ماجرای متفاوتی که تجربه‌اش کرده‌ای.حالا با این تلاش کوچک در تعریف خاطره، خاطرات تجربه نکرده زیادی باقی میماند که بتوانیم در دفتر خاطرات زندگی‌مان ثبت کنیم. به همین سادگی امروز با وجود ناچیز بودنش، یک تیک از تاثیرگذارترین خاطرات زندگی‌ام را زد. قدم زدن حالم را خوب کرد و تماشای غرفه‌های صنایع دستی کِیفش را تکمیل کرد. یک دستبند دوست‌داشتنی خریدم و هم‌رشته‌ای‌ام را اتفاقی دیدم. یک مصاحبه‌ی خیابانی برای یکی از درس‌هایش ازم گرفت و من تا به ذهنم می‌رسید از مشکلات موجود برایش گفتم و او ضبط کرد. تاریکی سینما ذهنم را از هر چه غیر از آن اتاق، دور کرد و لحظات حساس فیلم مرا در خود فرو برد. قفسه‌ی شعرِ کتاب‌فروشی من را عاشق خودش کرد. فهمیدم قسمتی از وجودم را باید در بین قفسه‌ی شعر پیدا کنم. بین کتاب‌هایی که موسیقی و احساس دارند و وقتی میانشان قدم میزنی، میتوانی عطرهای مختلف سروده‌های شاعران را استشمام کنی. تند و سرکش، آرام و عمیق، گرم و سوزان، خنک و بهاری. کتاب شعری که زندگی برایم کنار گذاشته بود پیدا کردم و با خودم به خانه بردم.بله! این بود خاطره‌ی امروز.</description>
                <category>پوپک</category>
                <author>پوپک</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jun 2025 02:58:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا یه زندگی دیگه بهم بدهکاره (چیزمیزهای توی کله‌‌ام۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@pupak/%DB%8C%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%B2-qwuvs5fa7vxd</link>
                <description>امروز اولین روز پریودم بود. تصمیم گرفتم «اکنون» رو ببینم که حواسم از درد پرت بشه. (بعضی موقع‌ها جواب میده؛ اما فقط بعضی موقع‌ها:|) بعله. خلاصه اینکه با هر حرف سروش صحت گریه کردم. حتی اون موقعی که میخواستم بخندم هم اشتباهی گریه کردم.الان هم اومدم اینجا که با وجود درد جا‌ن‌فرساااایی که حالا خفیف‌تر شده ولی تمام امروزمو هدر داد و وادارم کرد توی این گرما، نصف روز زیر پتو بخوابم، براتون از بقیه‌ی چیزمیز های توی کله‌ام بگم. پس سلام.اولین مورد این هستش که ازتون بپرسم آیا شما هم همینطوری‌اید؟ اینطوری که دوست دارید همه راه‌های دنیا رو امتحان کنید؟ وای ببین من واااقعا واااقعا عاشق همشم. یعنی چی که میگن باید یه راه رو انتخاب کنی؟! :| خب، بذارید از علاقه‌های نازنینم براتون بگم. به ترتیبی که یادم میاد میگم نه به ترتیبی که دوست دارم. چون اصلا دوست داشتنشون ترتیب نداره. همشو باااا هم دوست دارم. باااا هم.اولیش انیمیشنه. من تماااام زندگیم دلم میخواست یه انیماتور باشم. میخوام انیمیشن بسازم. هر چی که دوست داشته باشم. معتقدم که قطعا و حتما میتونستم یه انیمیشن در حد درون و بیرون بسازم. حتی بهتررر. واقعا واقعا میگم. به خدا استعدادشو دارم. (🥲😂😭) از اینکه در این لحظه حتی یه کلمه‌ هم ازش حالیم نیست، دارم از درون ترک میخورم. من چرا بلدش نیستم؟ هااان؟😭دوم اینکه میخوام موزیسین باشم. من پیااانووو میخوااام. وای حتی نمیتونم باور کنم که من هیچ وقت تو عمرم ساز نزدم. و واقعا یعنی چی که نزدم؟ این چه جور زندگی کردنیه؟ دیگه هیچی تو این زندگی به درد نمیخورههههه. من میخوام پیانو و چنگ و ویولن و تار و کالیمبا بلد باشمممم😭سوم اینکه میخوام فیلم‌ساز شخصی باشم. میخوام از همه‌ی چیزایی که دلم میخواد فیلم بگیرم. از یه سفر، از خاطرات کارشناسی، از انجام یه پروژه طراحی شهری، از خیاطی کردن، از بیرون رفتن، از مورچه‌ها که دارن راه میرن، از آدما که دارن راه میرن، از ساختن چیزای چوبی، از بازی کردن بچه‌ها، از خندیدن، از گریه کردن، از زندگییی. و بعدش فیلم‌های خیلی خوشگل و خفن و حرفه‌ای بسازم. من اگه این کارو نتونم انجام بدم قطعا میپوسم و میمیرم. وای خداااا من دوربیییین میخوام😭چهارمیش اینکه من دوست دارم یه نویسنده باشممم. من حتما باید کتاب بنویسم. باید داستان بنویسم. اگه ننویسم... نمیدونم ... پودر میشم، خاکستر میشم. خب من از بچگی دلم میخواسته نویسنده باشم. وای اگه کتابم چاپ نشه چی؟😭پنجمیش اینکه من باید حتما بیزینس صنایع دستی خودمو داشته باشم. باااید بشه. من میخوام با بزرگترین برند‌های دنیا همکاری کنم. (حالا همون بزرگترین برند محله جلفا اصفهان هم اوکیه. کلیشو گفتم.) باید بهترین و زیباترین لباس‌های دنیا، با گردنبند‌هایی که من طراحی کردم نمایش داده بشه. باید شرکتمو توسعه بدم و هزاران صنعت هنری ایران رو به سراسر جهان بشناسونم. آرهههههه. ولی خدایی یه بیزینس صنایع دستی چیز زیادیه واقعا؟؟ چارتا گردنبند چوبیه دیگه. فقط یه ایران بشناسنم. همین. زیاده؟😭چیزای دیگه‌ای هم هست. بعد تازه گاهی یه سری چیزا به اینا اضافه میشه. در حالی که همون قبلی‌ها هنوز تو صف‌اند. ولی فکر کنم الان همینا باشن. در نهایت هم میرسیم به آخری و ششمیش.من قطعا باید طراح شهری هم باشم. یعنی اونا همه سر جاش، این هم سر جاش. من بایدِ باااید بتونم محله‌های ایران رو طراحی کنم. خب اصن دارم درس میخونم که همین کارو کنم دیگه. خیلی منطقیه. ولی خب مشکلش اینجاست اونای دیگه رو هم دوست دارم. همشو:ـ) میدونم باور نمیکنید ولی من توی همه‌اش آینده‌ام رو میبینم. البته یه سری‌هاش رو اگه در حد کوچیک‌ هم انجام بدم میتونم از بابتش راضی باشم. مثلا احتمال میدم آینده‌ی خوبی توی موسیقی نداشته باشم. فقط در حد اینکه بلد باشم. ولی حتی در این صورت هم، بازم یکم زیادن.در کل من زندگی میکنم برای همینا. به من نگید نشدنیه. حالا بعضی‌ها رو با یکم چونه میتونم سطحشو بیارم پایین‌تر. ولی دنیا باید بدونه یه زندگی دیگه بابت هر کدوم اینها بهم بدهکاره.خب اجازه بدید به خودم مسلط بشم. اهم اهم.میریم سراغ چیزمیز بعدی.دارم سعی میکنم سبک زندگیم رو اصلاح کنم. خیلی حس خوبی دارم از بابتش. اینکه آدم به خودش اهمیت بده، به غذا خوردنش، به ورزش کردن، به خوابیدن و به همه‌ی وجه‌های سلامتیش. تا الان که خیلی همه چیز عالی بوده. قابل ذکر هستش که از همین امروز شروع کردم. ولی خب تا همیجا هم خوب بوده‌. از امروز تا امروز. فقط اینکه الان یه چندتا شیرینی توی کمد هست که وجودشون یکم داره اذیتم میکنه. هر چییی به مامانم میگم من نمیخوااام بخورم. آخرش میگه باشه میذارمش اینجا توی کمد.😭ولی دور از شوخی واقعا میخوام به انجام دادنش پایبند باشم. دارم جسم و روح و همه رو از دست میدم. هیچی ازم نمونده.چیز دیگه اینکه ۱۴ روز دیگه تا امتحانام مونده. و... صحبتی ندارم درموردش. فقط خواستم گفته باشم. اگه ممکنه فیلم خوب بهم معرفی کنید:))) قشنگ باشه ‌هااا.و دیگه اینکه بقیه همه پست گذاشتن که «ویرگول برای من یعنی». و اینقدر همه قشنگ نوشتن که خب من دیگه چی بنویسم؟ ویرگول برای من همون که بقیه گفتن.آره دیگه همین. فعلا خدافظ:)</description>
                <category>پوپک</category>
                <author>پوپک</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 02:22:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزمیز های توی کله‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@pupak/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%85%DB%8C%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%85-xhmway3l6ya5</link>
                <description>هنوز وقت نوشتن نشده؟ سلااام؟ کسی صدامو میشنوه؟ موضوع جدیدی پیدا نشد؟ خیلی خب مثل اینکه مزاحم شدم. هنوز نویسنده‌ی درونم نیاز داره یه گوشه کز کنه و به تفکر بپردازه. ولیی... اممم... اگه اجازه داشته باشم میخواستم یه چندتا کلمه بنویسم. شرمنده، میدونم مزاحم تفکر عمیقت شدم. زود مینویسم و میرم. میدونم میدونم... الان اصلا نمیتونی روی هیچ موضوعی تمرکز کنی. همه‌ی فکرها توی سرت به هم ریخته و قاطی پاتی اند و حسابی سرت بابت فکر کردن به هزاران مورد نه چندان بااهمیت، شلوغه. آره خبر دارم. اصلا تو فقط همون گوشه‌ بشین. چند دقیقه به خودت استراحت بده. من خودم سعی میکنم انجامش بدم. فقط میخواستم این چیز‌میز ها رو بریزم روی کاغذ. زیاد طول نمیکشه. باشه؟او...ف، خب. اممم... از اولین چیزمیزی که به ذهنم میرسه شروع میکنم. امروز دوباره نشستم و ادامه‌ی کار‌های کارگاه رو انجام دادم. کشیدن خطوط نابینایان پیاده‌روها و مشخص کردن جوی و جدول و رمپ معلولین‌. و بعدش هم هزارتا چیز دیگه درباره‌ اینکه تقاطع‌های خیابون‌های محله۴ و۶ به میزان مناسب، قوس برای شعاع چرخش اتومبیل‌ها داشته باشن. واقعا دیگه مردم چی میخوان از این زندگی؟ هر چندتا پلاک یه سوپری و نونوایی چند متری در خونشون ندارن که دارن. پنجره‌ی خونشون به فضای‌سبز نیمه‌خصوصی روبه‌روی خونه باز نمیشه که میشه. خیابون‌ها، محلی و خلوت نیستن که هستن. یه مرکز محله خوشگللل با الگوگیری از محلات کهن ایرانی ندارن که دارن. دسترسی به مرکز محله با استفاده از پیاده‌راه تامین نمیشه که میشه. خدمات با میزان تقریبا برابری در دسترس همه نیست که هست. بناااازم من این طراحی روووو😂😂😂به این کار علاقه دارم؟ معلومه که داااارم. خود خودشه. همون کاری که میخوام بابتش شب‌ بیدار بمونم و از میزان سنگینی پروژه کمرم بشکنه. آره خب! ترجیح میدم از انجام دادن این کار کمرم بشکنه تا هر کار دیگه‌ای. به همه چیز درموردش فکر میکنم. همیشه میدونم که زندگی قرار نیست همونطوری که توی ذهنم چیدم، پیش بره؛ اما اینکه قراره چطوری پیش بره رو... نمیدونم. به تمام ایده‌ها و آرزوهایی که برای شهرهای ایران دارم فکر میکنم و امیدوارم یه روز بشه. یه روز برسه که به جای تدریس کتاب‌های دربست کپی از کشورهای دیگه، ایران سبک فکر و اندیشه‌ی خودش رو داشته باشه.این آرزوه؟ خدای من! من یه آرزوی بزرگ پیدا کردم. فکر کنم قبلا همینجا نوشته بودم که آرزو یا رویا یا هدف بزرگی ندارم. ولی یه چیزی که به ذهنم میرسه یه خونه‌ست. دوست دارم یه خونه کوچیک داشته باشم که دیوارهاش با قفسه‌های کتاب پوشیده شده باشن و پنجره‌اش رو به درخت‌هایی باز بشه که گنجشک‌هاش برام بخونن. یادمه که توت فرنگی یه کامنت برام گذاشته بود. بذار برم پیداش کنم.این بود: «_هدفت رو دوست داشتم...در واقع هدف تو داشتن اون خونه نیست اگه دقت کنی...هدفت داشتن زندگی سرشار از آرامشه!که این خودش یه هدف بزرگه!پس نگو من هدف بزرگ ندارم...(:» درواقع داشت درست میگفت:) خودش بود. آرامش.دنبال اون خونه‌ی آروم بودم. بعد دیدم برای اینکه اون خونه رو داشته باشم، باید یه محله‌ی آروم پیدا کنم. و برای داشتن یه محله خوب و آروم، باید دنبال یه شهر خوب باشم. همیشه‌ همیطوریه. اهداف و آرزوها، حتی کوچیک، ریشه‌های بزرگ دارن. میرسن به بزرگترین آرزوها و بزرگترین‌ها میرسن به هم و در آخر میبینیم همه‌ یه آرزوی مشترک دارن. جالب نیست؟جدیدا متوجه شدم که توی ذهنم مینویسم. بدون قلم و کاغذ کلمه‌ها رو ردیف میکنم و سعی میکنم جمله‌بندی‌م رو درست بسازم. یه جوری خوب میشن که هیچ وقت اونطوری ننوشتم. دلم میخواد یه جا بنویسمشون؛ اما معمولا بهترین و شاعرانه‌ترین جمله‌ها، در غیر‌قابل دسترس‌ترین حالت به گوشی یا قلم و کاغذ، به ذهنم میرسن. و بکرترین موضوعات برای نوشتن رو توی همون لحظات پیدا میکنم. بله... اینجوریاست. موضوعی که تازگی بهش زیاد فکر میکنم، پوله. آره پول. و گاهی هم پول و ارتباطش با فرهنگ. این چیزیه که وقتی تنها توی پیاده‌روها قدم میزنم، بهش فکر میکنم. یا وقتی توی اتوبوس و مترو منتظرم که به مقصد برسم. یا وقتی از روی پل عابر‌پیاده به ماشین‌ها نگاه میکنم. توی این لحظات بهش فکر میکنم. قبلا هم در لحظات متفاوت دیگه‌ای بهش فکر کرده بودم. مثلا وقتی چند ماه پیش با یه کیف بزرگ به دست، با اتوبوس رفتم تا توی بازارچه میزم رو بچینم. یا وقتی با پای پیاده از زیر پل رد میشدم. جایی که ماشینا با سرعت میروندن و صدای وحشتناکی می‌اومد. معمولا بقیه کیفشون رو میذارن روی صندلی ماشین و گاز میدن و از زیر پل رد میشن. شاید کسی بیاد و بگه تو خیلی احمقی. چه بدبختی‌ها که آدما ندارن. چه سختی‌هایی که نمیکشن. تو چیزای زیادی داری. راست هم میگن. اما خب آدم همیشه از چیزی که داره بیشتر میخواد.با وجود همه چی من باهاش کنار میام‌. میتونم قبولش کنم و محدودیت‌های یه زندگی متوسط رو بپذیرم. میتونم به راحتی با وجودش خوشحال باشم. از دل محدودیت‌ها تجربه‌های جدید بیرون میاد و من تجربه‌های جدیدش رو دوست دارم. خب... یکم معذب شدم که اینارو اینجا گفتم؛ ولی بیخیال. امروز هم یکی از همون تجربه‌ها رو داشتم. وقتی کلاسم تموم شد، با کیف فوق سنگین، رفتم که یه لباس جدید برای خودم بخرم. و با قیمت‌های وحشتناااک مواجه شدم. از لباس‌فروشی زدم بیرون. توی راه داشتم با خودم فکر میکردم که، یه دفعه زدم به بازوی خودم و گفتم خب چطوره بریم پارچه بخریم و خودمون اون مانتوهه رو بدوزیم! نظرت؟! نظرم مثبت بود. رفتم و یه پارچه خریدم خوشگللل‌تر از اونایی که دیده بودم. از اونجایی که زیاد وارد نیستم، یه چندتایی فیلم دیدم که بفهمم اصلا چطوری باید انجامش بدم🥲😂. الگو کشیدم و پارچه‌ رو بریدم. با اینکه کارهای دانشگاه فووووق زیاده؛ ولی برای دوختنش میشه فردا رو خالی کرد که بعد کلاس بدوزمش. تا همینجا خیلی خوشگل شده:)آره خلاصه که اینطوری. حس صمیمت زیادی پیدا کردم. الان هر لحظه ممکنه همه‌ زندگیمو بریزم رو دایره😂 ( اون یارو منطقی درونم: *چشم غره رفتن) باااشه بابا نمیگممم. عه. 🥲😂پ.ن: این متن در طی چند روز تکمیل شده، در نتیجه استفاده از کلمه‌ی امروز، اشاره به روز مشخصی ندارد.بچه‌هااا شما هم اینو میدیدین؟🥹:))))پ.ن۲: چیزمیزهای خیلی بیشتری تو کله‌ام بود اما الان یادم نمیاد. اگه بازم حرف داشتم پارت دو میذاارم😁 بای</description>
                <category>پوپک</category>
                <author>پوپک</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jun 2025 10:51:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسک‌ها همه چیز را به خاطر دارند</title>
                <link>https://virgool.io/@pupak/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-qeraaqxayx1g</link>
                <description>سرِ کلاس روانشناسی محیط، استاد گفت:«هیچ‌وقت چیزی از ذهن ما پاک نمی‌شه‌. همه چیز در ذهن، به صورت طبقه‌بندی‌شده باقی میمونه. ما فقط فعلا اونها رو به یاد نمیاریم.»راستش را بخواهی از این حرفش خیلی خوشحال شدم. مثل کسی که دارد دنبال چیزی در حافظه‌اش می‌گردد و پیدا نمی‌کند؛ اما حالا این امید را دارد که بتواند بالاخره پیدایش کند. مثلا چیزی درباره‌ی اینکه در آن روزهای گرم، بین من و بقیه بچه‌های اکیپ راهنمایی (اوه گاهی حتی اینکه راهنمایی بود یا نه را هم فراموش می‌کنم) چه می‌گذشت. ما به هم نگاه می‌کردیم و احساس می‌کردیم همدیگر را دوست داریم. این احساس خیلی عجیب بود. دختربچه‌هایی که انگار به صورت هدفمند و سازمان‌یافته، گرد هم می‌نشستند و از چیز‌های عجیبی حرف می‌زدند که من عموما معتقد بودم ارتباطی به ما ندارد. با وجود درست بودن حرف استاد، این شانس را دارم که هیچ‌وقت خاطره‌ی اتفاقات این لحظه‌ را از دست ندهم. نه خاطره‌ی این لحظه و نه هیچ لحظه‌ی دیگری را. همه چیز باقی می‌ماند، ریز به ریز. این مثل این است که به من بگویی انیمیشن اسباب بازی‌ها واقعی بود و عروسک‌هایت هر از گاهی به یاد روزهایی می‌افتند که ترتیب اجزای خانه‌شان را با هارمونی خاصی می‌چیدی. تمام آن معانی که در وجود عروسک‌ها می‌دیدی واقعی بود و تا همیشه باقی خواهد ماند. و آن روزهای خاطرانگیز تعطیلات که صرف گشتن به دنبال گنج‌های مخفی و حکاکی‌های کشف‌نشده‌ی روی دیوارها بودی و تمام روزهایی که به جوجه اردک‌ها عشق می‌ورزیدی.آن روز در اکیپ راهنمایی، برای اولین بار میتوانستم خودم‌ را عضوی از یک گروه مهم بدانم. گروهی که چیزهای زیادی وجود داشت که بتوانند به آن بخندند. و عضوهای مهمی از یک تشکیلات منسجم که به تمام قسمت‌های حساس کتاب آن‌شرلی با خوانش پر از تپق من گوش می‌دادند. مثل آن موقعی که آن‌شرلی داشت توی رودخانه غرق می‌شد. صدای من از هیجان می‌لرزید و آنقدر بلند بود که به گوش هر کسی که پشت در کتابخانه ایستاده بود، می‌رسید. و من برای همه کتاب می‌خواندم، حتی برای کسی که فکر می‌کردم ممکن است پشت در کتابخانه ایستاده باشد. آن روز همه چیز خیلی مهم بود و من میتونستم مهم باشم.به این فکر می‌کنم که چه دلیلی می‌تواند درباره گذشته وجود داشته باشد که باعث می‌شود همیشه گوشه‌‌ای از نوشته‌ام را به سمت خودش بکشاند. همان چیزی که فراموش شده؛ اما میتوانم حضور پررنگش را حس کنم. میتوانم تعلق عمیقم را به تک تک ثانیه‌های لحظه‌‌ی وقوعش بفهمم. و میتوانم درک کنم که چطور تمام گزاره‌های پنهانی که از آن اتفاق سرچشمه گرفتند، معانی آینده را به هم گره می‌زنند. میتوانم بفهمم که چطور همه‌ی آدم‌ها این مفهوم را درک می‌کنند. درد مشترکی به نام رشته‌های نیمه گسسته‌ی گذشته که هنوز سیگنال‌هایی را به مغز می‌فرستند. آنها هنوز حس می‌شوند، هنوز درد می‌کنند، هنوز حضور دارند و هنوز از حافظه‌ی زندگی‌مان پاک نشده‌اند. تمام احساس‌هایی که در گذشته جا مانده‌اند. در آن روز بارانی در ایستگاه قطار، حتما باید چیزی از درون چمدان بیرون افتاده باشد.به تمام مدت زمانی که به آدم‌ها داده می‌شود تا درباره گذشته‌شان حرف بزنند، گوش می‌دهم. در تمام برنامه‌های تلویزیونی و پادکست‌های طولانی و کلیپ‌های چند دقیقه‌ای. تمامشان سوالات مهمی که درباره امروز پرسیده‌ می‌شود، با فعل‌های گذشته پاسخ می‌دهند. از آن روزی شروع می‌کنند که مطمئن نیستند وجود داشته است؛ اما می‌دانند قطعا چیزی در آنجا، در بین عقربه‌های گذشته‌ی ساعت، متعلق به آنهاست. شاید تکه‌ای از خودشان.</description>
                <category>پوپک</category>
                <author>پوپک</author>
                <pubDate>Wed, 23 Apr 2025 23:55:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز...</title>
                <link>https://virgool.io/@pupak/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-ntv60me7mxpq</link>
                <description>امروز اولین روزی بود که بعد از تعطیلات عید رفتم دانشگاه. اومدم اینجا که از بدی های امروز بنویسم. اومدم تا بنویسمشون و با این کار، هر چی بوده رو از وجودم بِکنَم و به صفحه‌ی سیاه یادداشت‌ها بچسبونم. تا از من حذف بشن، از توی فکرم، ذهنم و وجودم. امروز وقتی با بچه‌ها حرف زدم، تمام مدت احساس مُچالگی کردم. حس کردم ارتباط با آدم‌ها برام سخت شده. حس کردم دیگه حتی ربطی نداره که شخص روبه رویی کیه. انگار هر روز حس عجیب ترس داره به تمامم کشیده میشه و مثل یه سلول سرطانی تمام وجودمو میگیره. تمام وجودمو.  این چیه؟ نمیدونم. هر چی که هست، فلجم میکنه. باعث میشه احساس کنم دستام اضافیه، پاهام جای درستی قرار نگرفتن و صورتم از فرم عادی یک انسان خارج‌ شده. باعث میشه نتونم عضلات صورتم رو حس کنم. لبخند؟ نمیدونم چطوری باید انجامش بدم.امروز وقتی متوجه نشدم بچه‌ها هنوز دارن باهام صحبت میکنن و عید رو تبریک میگن و من با سرعت از کنارشون رد شدم و رفتم توی کلاس، حس بدی پیدا کردم. حس خیلی بدی. مثل اون حسی که اون روز داشتم. وقتی اون موتوری برام ایستاد تا از خیابون رد بشم، و من مثل آدمای گیج متوجه نشدم و اون هم ناراحت شد و راهشو کشید و رفت.امروز توی مکالمه‌هام کلمه‌هامو برای بیان حرف‌هام گم میکردم. بین حرف‌های بقیه گم میشدم و خودمو یادم می‌رفت، اینکه باید چطوری باشم؟ باید چطوری خودمو حرف بزنم؟ چطوری خودمو بخندم؟ چطوری خودمو رفتار کنم؟ وقتی یادم میرفت این خودم چطوری بود، حس میکردم یه آدم افتضاحم که حتی نمیتونه از خودش درست مراقبت کنه. تا گم نشه. تا بقیه آدم‌ها با نگاه و حرف‌هاشون لگدمالش نکنن. تا اون به لگد‌های اونها نخنده. تا قلبشو اینطوری زخمی و ناراحت نکنه.امروز وقتی در تمام مسیرهای  پیاده‌رو، از آدم‌ها و نگاهاشون فرار کردم و به افکار به‌هم ریخته‌ام چنگ زدم، با خودم فکر کردم مگه من چیم با این آدم‌ها متفاوته؟ مگه چه چیزی توی وجود من کمتر یا بیشتره؟ مگه من چه شکلی‌ام؟ توی سرم با توی سر بقیه چه فرقی داره؟امروز حس کردم دوباره نمیتونم افکارم رو کنترل کنم تا از جای خودشون به بیرون نپاشن. توی سرم بالا و پایین نپرن و حواسمو از زندگی پرت نکنن. حس کردم چقدر این افکارِ افسارگسیخته، ترسناک و آدم‌کش اند. چقدر عجیب و غیرعادی اند. چقدر درهم و برهم اند. به این فکر کردم که کی اونهارو ساخته؟ چطوری اونهارو به این شکل‌ها درآورده؟ شکل‌های عجیبی که نمیتونم از سرم بیرونشون کنم. نمیتونم مثل تخته سیاه، با تخته‌ پاک‌کن از صفحه‌ی ذهنم پاکشون کنم.امروز درهم و به درون کشیده شدم. مُچاله و خمیده. مثل آهن قراضه‌ها. اگه من نمیتونم افکار عجیب توی سرم رو توضیح بدم، دلیل نمیشه که اونها واقعا عجیب نباشن. و اگه بقیه این چیزها رو احساس نمیکنن، دلیل نمیشه که خمیدگی عمیق وجودم واقعی نباشه. فکر کنم آهن‌های من قلابی بودن. زود زوارشون در رفت.(امیدوار بودم وقتی برای دفعه‌ی بعد، به این صفحه‌ی کوچیکِ کلمه‌ها سر میزنم، با حرف‌های بهتری اومده باشم. با حرف‌هایی که غمگین و دلگیر نیستن. حرف‌هایی که اینقدر درد و ناله و غر نباشن. امیدوار بودم یه جور دیگه باشم. یه جور بهتر. اما نیستم‌. ببخشید اگه اینقدر ناله میکنم. ببخشید که خوندید.)</description>
                <category>پوپک</category>
                <author>پوپک</author>
                <pubDate>Wed, 09 Apr 2025 01:43:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آشفتگی نور می‌تابد</title>
                <link>https://virgool.io/@pupak/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AF-vmublwwn9jyk</link>
                <description>من حتی جایی ندارم که بتونم با خیال راحت گریه کنم. حس درک نشدن دارم. حس یه سنگ سخت که میون رودخونه رها شده. هنوزم یادم میاد که توی این دنیای بزرگ، جای کوچیکی برای من وجود نداشت. هیچ وقت. هیچ وقت. من هیچ وقت جایی برای اسباب بازی هام نداشتم. هیچ وقت. من جایی برای خودم‌ بودن نداشتم. هیچ وقت. خودمو گم کردم. خودمو گم کردم. خودم...مهم نیست اگه کلمه‌هام دلگیر باشن. این نوشته ها قرار نیست خونده بشن. اینها اثرات سیال زمان اند. اینها ثانیه‌هایی اند که دونه دونه دود میشن. خاکستر ثانیه‌های رفته. نوشته‌ها همیشه درباره چیزی در گذشته اند. نوشته ها همیشه اجساد مرده‌ی افکار اند. نوشته‌ها همیشه باقی مانده‌ی ثانیه‌هایی اند که دیگه تموم شدن.حالا دیگه دوست دارم به روش خودم زندگی کنم. به روش خودم. دوست دارم توی افکار خودم زندگی کنم همراه با احساس خودم‌ بودن، برای خودم‌ بودن. دوست دارم به چیزهای توی سرم فکر کنم. اونارو بپرستم. با اونا زندگی کنم. دوست دارم اونطوری باشم که قلبم میگه. قلبم چی میگه؟دوست دارم وقتی شب میشه با خیال راحت توی رخت‌خوابم بشینم و یادداشت اون روزم رو بنویسم. آروم و بدون اینکه نگران اطراف باشم. دوست دارم اگه خواستم گریه کنم جلوی فین فین کردنم رو نگیرم. بذارم اشک‌هام دونه دونه از گونه پایین بیاد و از خیس شدن گردنم کلافه‌ام کنه. دوست دارم اشک‌ها آروم آروم خشک بشه و صورتم رو چسبناک کنه. پوستم بسوزه و من به چیزهای توی سرم فکر کنم. دوست دارم اینطوری باشم. همینطوری. ساده. جوری که نشه توضیحش داد. جوری که بقیه نفهمن یعنی چی. اما همه چیز برای تو معنی داشته باشه. حتی سوزش پوست صورتت از اشک‌های خشک شده‌ی شور. همشون معنی میدن. باید برای همشون داستان داشته باشم. من میخوام اینطوری زندگی کنم. اینطوری باشم. در دست زندگی.کارهایی هست که دوست دارم توی زندگی تجربه‌شون کنم. مثل درست کردن چیزهای کاغذی یا دیدن جاهای جالب یا سفر رفتن یا کتاب خوندن یا فیلم دیدن، آشپزی کردن، تمرین کردن، ساختن چیزای مختلف چوبی، بافتن، شعر گفتن، نوشتن کلمه‌های توی سرم، نقاشی کردن، تماشا کردن دنیا، معاشرت کردن، قدم زدن، عکس گرفتن از لحظه‌ها و یه عالمه کار دیگه. اینا همون چیزاییه که دوستشون دارم.حالا برام زندگی مهمه. نمیدونم چقدر ازش باقی مونده، اما حالا باقی مونده‌اش برام مهمه. حتی اگه فقط یک دقیقه باشه. به اینکه فقط یک دقیقه وقت داشته باشم فکر میکنم. کاش میتونستم یک دقیقه با خیال راحت گریه کنم. بابت تمام چیزاهایی که نمیدونم چی اند. حالا دارم این چیزها رو اینجا مینویسم. از این بابت خوشحال نیستم. پس ترجیح میدم فکر کنم این نوشته‌ها قرار نیست خونده بشن. خونده میشن؟وقتم رو نمیخوام هدر بدم. دوست دارم از این بعد ثانیه‌ها رو زندگی کنم. ثانیه‌ها خیلی مهم اند. با هر احساسی که هست. مهم نیست که چیه. عبور صحنه‌های زندگی با احساس‌های مختلف، با تجربه های خوب و بد کنار هم. در این فیلم بزرگ و خنده‌دار. اسم فیلمو میذارم ″آروم″. آروم مثل گوش دادن. مثل نگاه کردن. مثل قدم زدن. مثل لمس کردن. مثل نفس کشیدن. آرومِ آروم. مثل دم... و بازدم. دوست دارم ثانیه هامو زندگی کنم. این چیزیه که توی سال جدید دوست دارم براش تلاش کنم. اگه رسیدن بهش مدت‌ها زمان ببره، مهم نیست. دوست دارم ثانیه‌هامو زندگی کنم.</description>
                <category>پوپک</category>
                <author>پوپک</author>
                <pubDate>Thu, 27 Mar 2025 02:23:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنویت فراموش شده‌ی شهر ما</title>
                <link>https://virgool.io/@pupak/%D9%85%D8%B9%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-if0crbwgyhhr</link>
                <description>منظور از معنویت چیست؟در قسمتی از مقاله‌ی ″بازشناسی ابعـاد و ویژگی هـای فضـای شـهری معنویت گرا″ نوشته‌ی ″الهام قاسمی و همکاران″ چنین توضیح میدهد:به طور کلی معنویت مفهومی فرادینی (دربرگیرنده دین و غیر دین) است که در زمینه‌های متفاوتی به کار میرود و برای افراد مختلف در زمان‌ها و فرهنگ‌های مختلف معانی متفاوتی داشته و با این مفاهیم ارتباط نزدیک دارد؛ داشتن احساس ″هدف″، ″معنا″ و ″ارتباط″ -با خود، دیگران، طبیعت، خدا- اعتقاد به موجود یا موجودات مرتبه متعال و برتر، جستجوی کمال و وحدت، اخلاقیات، امید و هماهنگی، و در نظر گرفتن ابعاد متعال در همه ابعاد زندگی، در راستای این احساس که در زندگی چیزی بیشتر از زندگی مادی و قابل تجربه هم وجود دارد، و به زندگی افراد ″معنا″، ″ارزش″ و ″آرامش″ میبخشد.جایگاه معنویت در شکلگیری شهرهایک اثر مهم و تاثیرگذار بر نوع نگاه به مسئله‌ی نیازهای روحی یا معنوی انسان‌ها در طول تاریخ و تاثیرش بر زیستگاه‌های اولیه، کتاب ″شـهر در بسـتر تـاریخ″ نوشته‌ی ″لوئیز مامفور″ است. در قسمت‌هایی از آن چنین توضیح میدهد:در اوایل سیر تاریخی جوامع مدنی، انسـان اولیـه قبـل از آنکه مراتب زندگی خود را از شکل غار به اردوگاه، پناهگاه، ده، نیایشگاه، آبادی و در نهایت شهر دربیاور، میل به زندگی دسته جمعی را به صورت ذاتی دارا بوده‌ است. همچنین یکی از دلایلی که باعث ایجاد یکجانشینی و در نهایت ایجاد شهرها شد این بود که انسـان در کنـار میل به حرکت، تمایل داشت به یک نقطه امن بازگردد، استقرار گزیند و در آنجا آرامش یابد. در کنار آن میل به جفتگیری نیـز باعـث شـد که در نهایت، صورت زندگی انسان به شکل دسته جمعی درآید.این گونه از زندگی دسته جمعی متمدن را میتـوان در گونـه‌های دیگـری از حیوانات مانند مورچگان و زنبور عسل نیز مشاهده کرد. با این وجود حتی تلقی نزدیکترین نشانه‌ها از زیستگاه دسته جمعی سایر حیوانات، تفاوت زیادی با جامعه مدنی بدوی انسان دارد.یک نمونه مهم که اولین تفاوت را آشکار میکند، علاقه و حرمت نسبت به امـوات، مراسـم دفن و قرائن حاکی از ترس ناشی از دینـداری انسـان‌های بـدوی اسـت. بـه طـوری کـه اولـین چیـزی کـه در آن زمـان، جـای ثـابتی یافـت، گورستان بود. به همین دلیل میتوان شهر مردگان را مقدم بر شهر زندگان و هسته‌ی اولیه‌ی آن دانست. نمونه های آن شهرهای روم و مصر هستند.در نتیجه گورستان‌ها اولین جلوه‌ی تاثیرگذاری وجه معنوی و روحانی انسان بر محیط اطراف او است که تفاوت او را با مـابقی حیوانـات که فاقد وجه روحانی هستند مشخص میکند. در کنار آن نیایشگاه‌ها نیز قابل توجه هستند.اولین استفاده از غارها، نه برای سـکونت بلکـه برای مراسم‌های مذهبی و زمینه‌های هنری بوده است. غار به انسان پنداره‌ای از فضای معماری می‌دهد که نخسـتین دیـد اجمـالی از قـدرت یک فضای محصور با دیوار است، که موجب تقویت نیروی ادراک معنوی و احساس انسانی میشود. پس از آن نیـز شـاهد تقلیـد آگاهانـه از غـار و کوه برای نیایشگاه و آرامگاه به صورت هرم، زیگورات، محرابه‌های میترایی و دخمه‌های مسیحی هستیم.درون غارها، نقش و نگارهایی وجود دارد. در این نقوش، انسان‌هایی با پوست و شاخ گوزن و نقـاب اسـب دیـده میشـوند کـه نشـان دهنده‌ی مراسم و آدابی است که حاصل از نوعی انگیزه‌ی اجتماعی و مذهبی هستند. نخستین نشانه‌های جامعه مدنی، اولین بار در نیایشگاه‌های درون غارها دیده میشود که منشا آن هیچ ارتباطی با نیازهای اولیه مادی ندارد؛ بلکه به جهت نیازهای معنوی بوده است. بنابراین پیش از آنکه شهر به صورت جایی برای زندگی درآید، کار خود را به صورت یک دیدگاه آغاز کرده بود که جلوه‌ی آن در نیایشگاه‌های اولیه پدیدار شد.سالها پس از آن، وقتی انسان‌ها اولین شهرها را ساختند، باز هم دلایل معنوی خود را داشتند. مـا عمومـا توسـعه بازرگـانی و تجـارت را بـه عنوان عامل ایجاد شهرها مطرح میکنیم؛ اما این عامل در هزاره‌ی دوم میلادی در نوشته‌های بین النهرین به چشم نمیخورد. بلکه آنچـه کـه موجـب تغییر اقتصاد غیر متمرکز روستا به یک اقتصاد بسیار سازمان یافته شهری شد، پادشـاه یـا نهـاد پادشـاهی بـود.در نخسـتین اسـتحاله شـهری، خدایان بومی، جایشان را به خدایان منسوب به ماه و خورشید و آب و صحرا دادند. بدین ترتیب فرمانروای شهر ماننـد خـدای مقتـدر درآمـد. شهر از دهکده‌های نزدیکش فاصله گرفت و مردمان آن، پایین مقام‌تر از شهریان دیده شدند. به همین دلیل کشاورزان روستایی می‌بایست با تولید اضافه موجبات تقویت دستگاه پادشاهی و مذهبی را فراهم میکردند.شهرها دو ویژگی بنیادین داشتند: مرکزیت ارگ و محصور بودن توسط حصار؛ اما این دو پیش از آنکه بـه جوامع بزرگتر شهری نسـبت داده شود، ویژگی‌های اماکن مقدس بوده‌اند. زمانی که تحول مدنی به وقوع پیوست، تمام شهر به صورت یک محوطـه یـا حـریم مقـدس در پناه رب النوع آن درآمد.حصار دو معنا و مفهوم داشت: یکی برای سد و مانعی خاکی بـرای دفـاع بـه کـار میرفـت و دیگـری _کـه اهمیـت بیشتری هم دارد_ به علت مرکز معنوی آن بود. به طوری که کسانی که درون حصار بودند، در برابر هرج و مرج و نحوسـتی کـه آنهـا را در برگرفته بود، محافظت میشدند. به عبارتی شهر چیزی کمتر از خانه‌ی یک خدای توانا نبود.نشانه ها و نمادهـای معمـاری و پیکره سـازی کـه بیانگر چنین حقیقتی بودند، شهر را به مرتبه ای والاتر از روستا ارتقا داده بودند. بدون نیروهای مقدس که در درون کـاخ و پرستشـگاه جـای گرفته بودند، جامعه مدنی کهن فاقد معنا و هدف بود.در قسمتی از کتاب ″مقدس و نامقدس″ نوشته‌ی ″میرچا الیاده″ چنین توضیح میدهد:مفهوم ″مقدس″ بیش از هر زمان دیگری در زندگی جوامع باستانی وجود داشت. آنها به زندگی در مقدس یا در جوار اشیاء مقدس تمایل داشته‌اند؛ اما در حقیقت آنچه آنها مقدس میپنداشتند به علت خودِ آن شی‌ء یا مکان نبوده است؛ بلکه آن‌ها، تنها تجلی‌گر مفاهیمی مقدس بوده‌‌ اند.در این نوع نگاه، مکان‌ها میتواننـد مقـدس و تجلی‌گر مفهومی فرامادی باشند. این تجلـی مقـدس در مکـان، دارای بنیـان کیهان‌شناسانه است و هر تجلی، معادل با یک کیهان‌آفرینی می‌باشد.معنویت در شهر ایرانیدر قسمتی از کتاب ″مکتب اصفهان در شهرسازی″ نوشته‌ی ″زهرا اهری″ چنین توضیح میدهد:جامع ترین آفرینش کیهان در یک مکان و تفکـر معنـوی بـه شهر در ایران را میتوان در آموزه‌های مکتب اصفهان مشاهده کرد. مکتب اصفهان جمع بندی ماهرانه تمامی دستاوردهای شهرسازی ایرانی در قرون گذشته است که در قرن دهـم هجـری قمـری بـا ظهور اولین دولت مستقل ملی شیعه پس از پذیرش اسلام، در ابتدا به صورت حکمـت شـکل گرفـت و سـپس توسـط میردامـاد بـه عنـوان مکتـب اصفهان پایه‌گذاری شد و با ملاصدرا به اوج خود رسید.آموزه های مکتب اصفهان بر اساس سـه مـورد اسـتوار اسـت: 1.اصـالت وجـود و سلسله مراتب وجودی؛ 2.حرکت جوهری و 3.عالم مثال. رکن سوم که دو رکن اول مقدمه ای برای آن اند، عالمی را توصیف میکنـد کـه به آن، عالم خیال، معنا، صور معلقه یا اقلیم هشتم گفته میشود.نخستین بار پایه‌ی این عالم، در جهان‌شناسی بوعلی سینا دیده میشود؛ اما اولین کسی که آنرا مطرح میکند شیخ شهاب الدین سـهروردی است. این عالم در دیدگاه‌های صدرای شیرازی و ملاهادی سبزواری نیز وجود دارد و توسط محی الدین ابن عربـی بسـط و گسـترش داده می‌شود و در نهایت در حکمت اصفهان به صورت نهایی خود میرسد.این عالم واقع در بین عالم محسوس و معقول اسـت و پیوسـتگی بـین مراتب وجود و دست یافتن به مراتب بالاتر را میسر میسازد. شیخ بهایی درباره ی این عالم میگوید: «انسان در این جهان (دنیایی کـه مـا در آن هستیم) بیگانه است و باید به موطن اصلی خود (عالم مثال) بازگردد. جایی که وجود در آن صور ازلی دارد. این بازگشت با آزاد کردن جان از تن با پرواز خیال ممکن است.»این اندیشه بر این باور است که میتوان عالم مثال را در این جهان قابل مشاهده ساخت و اینگونه اصـول و مشخصـه‌هایی را بـرای شـهرها تعریف نمودند که با استفاده‌ از آنها بتوان عالم خیال را به صورت شهر‌ در زمین ساخت. مشخص است که شهرهایی که بـر اسـاس چنـین تفکـری سـاخته میشوند، سنگ بنا و فلسفه‌ی خود را بر پایه‌ی اصول معنوی و فرامادی دارند و بـه عنـوانی مکـانی مقـدس شـناخته می‌شـدند.نمونه‌هایی از زیبایی های شهرسازی ایرانیمیدان نقش جهانتخت سلیمانزیگورات چغازنبیلارگ بمسازه‌های آبی شوشترمحوطه باستانی شوششهر تاریخی یزدشهر تاریخی نایینمعنویت شهرهای امروز کجاست؟گرچه مدرنیسم برای زندگی بشر دستاوردها و پیشرفت های چشمگیری در زمینه علم و دانش و تکنولـوژی، اقتصـاد و تجـارت، هنـر و فلسـفه، آموزش و ارتباطات، بهداشت، غذا و مسکن به همراه داشته است که رفاه را برای زندگی انسان به ارمغـان آورده انـد؛ امـا ایـن دسـتاوردها اثـرات نامطلوبی از جمله آلودگی هوا، تغییرات اقلیمی و بالا رفتن دمای کره زمین، آسیب به محیط زیست، مصرف گرایی و مـادی گرایی (ماتریالیسـم)، تروریسم، رشد جمعیت و مهاجرت های انسانی، نابرابری اقتصادی در جهان، نیز داشته که در سـاخت شـهرها و فضـاهای شـهری ابعـاد اساسـی وجود انسان از جمله ابعاد غیرمادی و معنوی را فراموش کرده‌اند. به همین علت چالشی عظیم همراه با تهدیدات قابل توجه برای رفاه و سـلامت روحی و جسمی انسان و طبیعت و موجودات دیگر در حال وقوع است که یکی از آنها بحران معنویت است.به راستی چه چیزی باعث میشود که شهر با همه‌ی امکانات و خدمات رفاهی که به انسان‌ها ارائه میدهد، به عنوان اصلی‌ترین عامل عدم آرامش انسان‌ها شناخته شود؟ بزرگترین گمشده‌، نه فقط برای شهر؛ بلکه برای کل جامعه و بشریت، معنویت است. رابطه‌ی انسان با طبیعت، آرامش و سکوت، ارتباط با نیروی برتر، احساس هویت انسانی، ارتباطات ساده‌ی انسانی و آرامش روانی از جمله مواردی هستند که در شهرهای امروز به فراموشی سپرده شده‌اند. وضعیت انسان‌های امروز در شهر نشان میدهد که چگونه نیازهای معنوی انسان به رفاه اقتصادی و فیزیکی ارجحیت می‌یابد. آنچه باید قبول کنیم، اهمیت و اولویت نیاز‌های معنوی نسبت به نیازهای مادی و عدالت است. شهر‌های امروز، حداقل در ایران، در فرآیند برنامه‌ریزی، طراحی و اجرای خود هیچ نشانه‌ای از نقش‌انگیزی معنویت ندارند.ممنونم که مطالعه کردید:)خوشحال میشم نظرتون رو برام بنویسید.</description>
                <category>پوپک</category>
                <author>پوپک</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2025 14:40:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۰‌ متمایل به ۲۱</title>
                <link>https://virgool.io/@pupak/%DB%B2%DB%B0-%D9%85%D8%AA%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%87-%DB%B2%DB%B1-tdq3hcsp583d</link>
                <description>امشب یادم افتاد که ۲۰ سال را رد کرده‌ام. یاد آینده‌ای افتادم که نمیدانم قرار است چگونه بگذرد و زندگیی که نمیدانم قرار است به کجا برسد. به استرس عمیقی که تمام وجودم را گرفته، نگاه کردم. غمگین شدم. شرمنده شدم. بابت تمام شادی‌هایی که نکردم، تمام آرزوهایی که نرسیدم، تمام روزهایی که تلف کردم، تمام کتاب‌هایی که نخواندم، تمام فرصت‌هایی که رها کردم، تمام سپاسگزاری‌هایی که نکردم، بابت تمامشان که ۲۰ سال به طول انجامیدند. و در این ۲۰ سال با اینکه زندگی چیزهای زیادی به من یاد داد؛ اما در قبالش خیلی بیشتر گرفت و دریغ کرد. دوستان خوبم را، ذوق نوجوانی‌ام را، خوشحالی کودکی‌ام را، آرزوهای جوانی‌ام را، ناشناختگی رازهای زندگی را و به جایش چیزهایی را شناساند. درد را، غم را، تنهایی را، دوری را، سختی را و تمامی حس‌های عجیبی که تک تک لحظاتم با آنها سوخت و دود شد.و من حالا به اینجا رسیده‌ام. به ۲۰ سالگی. اگر بخواهم دقیقش را بگویم، ۲۰ سال و ۶ ماه و ۱ روز. هیچ‌وقت آدمِ عددهای تمام و کمال نشدم. حالا هم نوشته‌ی ۲۰ سالگی‌ام را در ۲۰ سالگیِ تمام نمینویسم. هر چه که هست، ۲۰ سالگیِ متمایل به ۲۱ سالگی، بیشتر از چیزی که فکر میکردم عجیب‌ بود. اقیانوس دنیا فقط به همان ساحل زیبا ختم نمیشد. هرچه جلوتر رفت عمق بیشتری پیدا کرد و بیشتر زیر پایم خالی شد. هنوز نمیدانم چقدر مانده تا به گودال ماریانا‌اش برسم و چیزی که الان درک کرده‌ام چند درصد از آن بوده است؟ ولی امیدوارم در ادامه‌اش _اگر داشته باشد_ در قبال چیزهایی که زندگی خواهد گرفت، چیزهایی را به جانم بدهد که سرشار شوم. سرشار از فهمیدن، تجربه کردن، کشف کردن، ساختن، خندیدن، دیدن، شنیدن. سرشار از زندگی کردن. هرچند که مطمئنم این معامله هیچ‌وقت عادلانه و برابر نمیشود؛ اما میخواهم تا جایی که میتوانم، کاری کنم که بیارزد.</description>
                <category>پوپک</category>
                <author>پوپک</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2025 03:07:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>