<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پوراندخت رهیده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@puranrahideh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-13 15:10:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1218275/avatar/yXSCWT.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پوراندخت رهیده</title>
            <link>https://virgool.io/@puranrahideh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حس خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@puranrahideh/%D8%AD%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%A8-rfhv7raxvmyx</link>
                <description>حس خوب🪴بیشتر از یک سال است که باشگاه نرفتم. هرچند انجام حرکات یوگا به صورت جمعی و با حضور مربی موثر و لذت‌بخش است اما به هزارو یک دلیل که فقط یکی از آنها نیمه موجه است؛ موفق نشدم. این که باشگاه نرفتم دلیل تمرین کردنم نشده و لااقل در هفته چهار یا پنج روز و هر بار نیم ساعتی حرکاتی را که کاملا اشراف داشتم و در خاطرم مانده بود را انجام دادم. هرچند بعضی وقت‌ها تنبلی بدجور وسوسه‌ام کرده اما همچنان من موفق بودم؛ بگذریم. بعد از مدت‌ها دیروز باران آمد و من مثل کسانی که عزیزشان را بعد از مدت‌ها می‌دیدند؛ دلم می‌خواست قطره‌قطره آن را در آغوش بگیرم. پنجره را را باز کردم و بدون توجه به غرولند خانواده دانه‌های باران را با پوستم که نه، با تمام وجودم لمس می‌کردم. چاره‌ای نبود و برای در امان ماندن از غرغر اطرافیان در اطاق رو بستم. بعد از این‌که مدتی به نظاره باران و هم‌صحبتی با آن گذشت؛ بساط یوگا را بر پا و &quot;مت&quot; را پهن کردم. با آوای باران حرکات آنقدر موزون به روح و روانم می‌نشست که زمان را از دست دادم.با انجام حرکات سلام بر خورشید و استشمام بوی نم و گوش کردن به صدای باران که با برخورد به شیشه و کانال کولر آهنگ گوش نوازی می‌نواخت چنان از خود بی خود شده بودم که برای اولین بار توانستم یک ساعتی را تمرین کنم. اگر نبود صدای گرسنگان که بی طاقت از بوی قورمه سبزی جا افتاده و به روغن نشسته روی گاز، مرتب اعلام نیاز می‌کردند؛ چه بسا این تمرین ساعت‌ها ادامه پیدا می‌کرد.#پوران#توسعه فردی#از نوشتن تا رهایی ذهن</description>
                <category>پوراندخت رهیده</category>
                <author>پوراندخت رهیده</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jan 2024 14:05:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دور نگاهی به گذشته از بلندای لحظه حال</title>
                <link>https://virgool.io/@puranrahideh/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-lugns4abuake</link>
                <description>چشمهایم رو می‌بندم و بی اختیار میرم به سالیان دور خانه کوچک در یکی از کوچه های بلند بالای جنوب شهر کوچه ای که تقریبا مثل همه کوچه های محل تقریبا اوایل کوچه یه درخت نارون کهنسالی بود که من در عالم بچگی همیشه به کودکان خانه ای که درخت جلوی آن قرار داشت غبطه میخوردم و نمی‌دونم چرا ولی اونو یه مزیت برای آنها میدونستم .
خونه کوچک ما تقریبا انتهای کوچه بود و نزدیکترین دوست دوران کودکی من معصومه در قسمت انتهایی کوچه منزل داشتند که به مراتب بزرگتر و بهتر از خانه ما بود و تقریبا تمام ساعات فراغت رو که کم هم نبود ما با هم بودیم البته من میرفتم آخه معصومه فرزند کوچک خانواده بود و همراه پدر و مادر پیرش زندگی میکردند و ام زمان ما پنج خواهر و برادر قد و نیم قد بودیم و من دومین آنها بودم و شرایط برای مهمان آوردن نبود و خونه آنها راحت تر بود یادش بخیر از کجا به کجا رسیدم .

امشب آخرین سحر ماه رمضان است و بی اختیار به گذشته و به اون حال و هوا برمی‌گردم .
خانه روبروی خانه ما که در ضلع جنوبی بود خانواده ای زندگی میکردند که پدر خانواده پیر مردی بود معتمد و اون وقتها هنوز به مکه مشرف نشده بود و به مش قاسم معروف بود و جزء لاینفک خاطرات کودکی و نوجوانی من در ماه رمضان است .
مش قاسم سحرهای ماه رمضان در تمام خانه های کوچه بلند بالایمان رو میزد و آنها رو برای سحر بیدار میکرد خانه هایی که برعکس امروزه نهایتا دوطبقه بود و حد اکثر دو خانواده زندگی میکردند.
همه همدیگرو میشناختن و ریش سفید هم که احترام خاص خودش رو داشت .

چند سالی به همین منوال گذشت و مش قاسم کوچه ما به مکه مشرف شد و بعد از آن یک بلند گوی طلایی رنگ تهیه کرد و روی پشت بام گذاشت و بعد از آن غروب ربنا ی زمان افطار و اذان مغرب و سحرها دعای سحر و اذان رو که از رادیو  پخش میشد برای اهالی پخش میکرد اما قسمت خوشمزه کار این ریش سفید که دیگه حاج قاسم شده بود افطاری شب‌های بیست و یکم ماه رمضان بود که اون هم اون زمان برای ما بچه ها دوست داشتنی بود و توی خاطراتمون ثبت شد و حالا بعد از گذشت سالیان سال از اون زمان دوستم معصومه که در سن پانزده سالگی در اثر یک حادثه آسمانی شد و حاج قاسم که بعدها به رحمت خدا رفت و خیلی از اون همسایه ها الان دیگه توی این دنیا نیستند اما ماه رمضان برای من یاد آور همه اون آدمها که علی رغم اینکه از مادیات چندان بهره ای نبرده بودند  دلهای بزرگی داشتند شده روحشون شاد و یادشون گرامی 

من که فکر میکردم اینها فقط توی ذهن من هنوز زنده هستند .چند شب پیش یکی از دخترهایی که توی اون کوچه بودند و به برکت فضای مجازی منو پیدا کرده بود برای من پیامی فرستاد و گفت که یاد حاج قاسم و روزهای ماه رمضون افتاده و من بی اختیار لبخندی روی لبم اومد برام جذاب بود که یکی دیگه توی یه شهر دور با من یه خاطره مشترک رو تداعی میکنه</description>
                <category>پوراندخت رهیده</category>
                <author>پوراندخت رهیده</author>
                <pubDate>Sun, 01 May 2022 01:21:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهارنوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@puranrahideh/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-xscrzyqdoarr</link>
                <description>✍دلنوشته?????? چند روز گذشته کاملا متفاوت با روزهای دیگر سپری شد نه به صرف اینکه فقط سال نو رسیده بلکه به دلیل ره آورد این نو شدن?بعد از دوسال که روزهای عید دیگه اون سرزندگی رو به همراه نداشت امسال خوشبختانه با شرایط بهتری تونستیم به استقبال بهار بریم ? .دوستی با صراحت می‌گفت که اگه طی سال به یاد هم نباشیم و رفت و آمدی  نباشه روزهای عید وسالی یک بار هم نیازی به دید و بازدید نیست? من کاملا مخالفم (با همین جدیت☺️) به نظرم دم رو باید غنیمت شمرد .من بهانه عید و عید دیدنی رو دوست دارم و مشتاقانه از اون استقبال میکنم ❤️ استقبال از بهار رو با همه تشریفاتش دوست دارم  حتی خانه تکانی خسته کننده اش رو (?) با وجود اینکه پاییز و زمستان رو عاشقانه دوست دارم اما لذت شروع بهارانه و زیبایی هایش عجیب به روح و جانم مینشیند و حضور سفره هفت سین رو در این چند روز با لذت نگاه میکنم و با عشق منتظر میهمانان نوروزی میمانم و با شوق به بازدیدشان میروم(هر چند در این دو سال اخیر این رسم دیرینه با حضور میهمان ناخوانده کرونا بی رنگ شده بود) خدارو شکر میکنم که امسال دوباره توانستیم این سنت دیرینه حتی اندک به جا بیاوریم?نگاه کردن به شاخه های  درخت کهن سالی که از جلو پنجره بالا رفته و چشم انداز زیبا و روح بخشی به ارمغان آورده و این روزها با جوانه زدن و رویش برگهای سبز و با طراوتش به استقبال بهار رفته و  نوید یک شروع تازه را دارد و چه زیبا هر آنچه در گذشته در وجودش  خشکیده بود را تکانده واقعا چشم نواز است ?همچنان که غرق در این نو شدن ها و تازگی هستم به رویش افکار و تازگی های  ذهن خودم بر میگردم و اینکه  در سال جاری چطور با بهار به رشد فکری و در تابستانش به پرورش آن و در پاییز به ریزش کهنه افکار خشکیده و در زمستان آماده برای نو شدن و رشد و رویشی جدید برسم ??</description>
                <category>پوراندخت رهیده</category>
                <author>پوراندخت رهیده</author>
                <pubDate>Tue, 29 Mar 2022 10:59:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه گذر از ترس</title>
                <link>https://virgool.io/@puranrahideh/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-bucnfwuzucom</link>
                <description> ازراه رهایی از ترس ها   یکی از چیزهایی که ما را از کامل بودن باز می‌دارد ترس است  برای رهایی از این عامل بازدارنده اولین قدم روبرو شدن با آن است   ما وقتی بیدار تر از همیشه هستیم که صدای فریاد ترسهامون از همیشه بلندتر باشه و اجازه بدیم اون صدا رو بشنویم و در زمانی که این صداها رو درک می‌کنیم به راه خودمون ادامه بدیم و اجازه ندهیم تزلزل و عدم اعتماد به نفس که از همون ترسها سرچشمه میگیره راه رو سد کنند   ادامه راه میتواند ارامش و عشق رو به زندگی وارد کند و از دور باطل ناشاد بودن و باور کمبودها خارج و به چرخه قدرت و موفقیت رهنمون کند  پس از انکار ترسها دست بر میداریم و به اینکه نیروی خود را صرف پوشش ترسهایمان کنیم آنها رو شناسایی میکنیم و با اقتدار و آگاهانه حرکت میکنیم و در این مسیر عشق رو جایگزین ترسها میکنیم و اعتماد به نفس رو که فرایند این اگاهست در آغوش میکشیم  از عشق و آگاهی پلکانی می‌سازیم تا از آن بالا بریم و بتوانیم پشت دیوار ترسهایمان را ببینیم و از آن آگاهانه گذر کنیم .</description>
                <category>پوراندخت رهیده</category>
                <author>پوراندخت رهیده</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 15:10:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس</title>
                <link>https://virgool.io/@puranrahideh/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-ehamsnjfwanu</link>
                <description>ترسها چگونه در ذهن پدید می آیند؟قسمتی از مغز همیشه برای حفاظت از ما فعال است و آماده تا نکات منفی را پیدا کرده و هشدار میدهد و وظیفه اش نگهداشتن انسان در حالتی پایدار است و هر زمان شخص بخواهد از مرزهای امن عبور کند با ترشح هورمون‌ها که انعکاس آن همان ترس است هشدار میدهدهر زمانی که خلاقیت انسان بخواهد قدمی فراتر در جهت پیشرفت  بردارد با آن ترسها به او هشدار میدهد که این حرکت سکون و امنیت او را خدشه دار میکند و اینجاست که ترسها باز دارنده میشوند. سه واکنشی که هر فرد ممکن است به ترسها نشان دهد عبارتند از ۱_فرار:۲_میخکوب شدن :۳_مبارزه :این واکنشها بستگی به شناخت انسان از خود و ترس‌هایش دارد اون بخش از وجودت که دچار ترسه باید نوعی تصلیب رو تجربه کنه تا اون بخش از وجودت که شایستگی افتخار و مدارج بالا رو داره نوعی تناسخ رو تجربه کنهکتاب :پنج صبحی ها نویسنده:رابین شارمابرای ریشه کن کردن ترسها باید آنها را به چالش کشید  به نظر من رابین شارما از دو منظر  تشبیه تصلیب را  برای کشتن  ترسها مطرح میکنه چرا که ترسها احساساتی  هستند که حقیقت ندارند  با درد همراه باشه (همچنان که مرگ با تصلیب درد ناک است)با ریشه کن کردن ترسها قابلیت اصیل انسان که خلاقیت و رشد و تعالی از جمله آنهاست قدرت میگیره در تناسخ رو قالب پوسیده خود را رها می‌کنه و قالب جدید می‌پذیرد  پس در گذر از ترس‌های دروغین روح همان روح باقی میماند و قالب جدیدی به خود میگیرد</description>
                <category>پوراندخت رهیده</category>
                <author>پوراندخت رهیده</author>
                <pubDate>Sat, 16 Oct 2021 00:25:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترسها خرافات می افرینند</title>
                <link>https://virgool.io/@puranrahideh/%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%86%D8%AF-iavx3d0lfxxa</link>
                <description>ترس خرافات می‌پرورد جمله ای ارزنده از کتاب: یک عاشقانه آرام نوشته:نادر ابراهیمیکتاب خیلی قطوری نبود و جملات پر مغزی داشت  و هر جمله خودش یه کتاب حرف داشت و این جمله حس عجیبی داشت شاید برای اینکه من هم ترس‌هایی داشته و دارم ترس‌هایی که معمولا باز دارنده و آزار دهنده بوده اولین سوالی که به ذهنم رسید این بود اصلا این ترس چیست و از کجا نشات میگیره ؟؟؟ترس همان احساسی است که از پس ندانسته ها و ناشناخته ها و به عبارتی از ناآگاهیها سرچشمه میگیرد و ذهن را درگیر می‌کند و از اینجاست آن حس بازدارنده که همیشه موقع تصمیم گیری ها و موقع تغییرات تمام قد  روبروی شخص می آیسته و با ایجاد این حس که تو نمیتونی و شکست میخوری /نمیگی مردم چی میگن/نمیترسی همین که داری از دست بدی و......اما اگر هایی که هر کدام در مراحل مختلف به نوعی بازدارنده هستند و چه بسا زمانهایی که شخص رو به عقب برمی‌گردانند دقیقا حسی به فرد انتقال میده که انگار درون جنگلی تاریک که از هر طرف حیوانی درنده آماده حمله ایستاده و با هر حرکت ممکنه طعمه یکی از آنها شودتمام زندگی فرد در این تاریکی میگذرداینجاست که دنبال راه فرار میگردد برای رهایی از این احساس آزار دهنده متوسل به هر دست آویزی میشود هر آنچه که آرامش ذهنی خود را برگرداند و این دستاویزهای همان خرافاتی است که در آن تاریکی به آن متوسل می‌شود .قدم بد /طالع نحس/سرنوشت /تقدیر،....و اینجاست که در تاریکی و در فشار ترس ها از درون تاریکی‌ها افکار و عقاید خرافی ریشه می دواند و رشد میکند و به اطرافیان انتقال پیدا میکند .و چه خوش است طلوع خورشید و انتشار نور آگاهی که انسان را از درون جنگل ناآگاهی بیرون میکشد و قدرت انتخاب راه را با دید باز به فرد میدهد و تا حرکت کند و زیر نور آگاهی از حمله  هر حیوان درنده  ای جان سالم به در برد و با دید باز مسیر زندگی رو به سلامت طی کند</description>
                <category>پوراندخت رهیده</category>
                <author>پوراندخت رهیده</author>
                <pubDate>Sun, 03 Oct 2021 23:14:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@puranrahideh/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-y7uukjnpdjkz</link>
                <description>عشق به نوشتن از آنجایی در وجودم نهادینه شد که بغض‌ها توان فوران پیدا نکردند و هر بار که یکی از آنها  فرو خورده شد و در گوشه ای از وجودم ته نشین شد ،انقدر ادامه پیدا کرد و روی هم انباشته شد که همچون لایه های رسوبی که هر لایه تاریخچه و داستانی مخصوص به خود دارد و یه جورایی تمام منافذ ورود آرامش را بستند و هر زمان که خواستم لایروبی کنم تا شاید نفسی راهگشای آرامش ذهنم باشد سختی لایه ها مانعم شد وای که چقدر نیاز دارم به نفس های عمیق که اکسیژن رو به اعماق وجودم بکشد و کربن  را از اعماق قلب و ذهنم بیرون بیاورد و روحم از این صیقل همچون الماسی بدرخشد و تلالو آن تمام وجودم را روشن کند نفس میکشم اما فقط آنقدر که زنده بمانم اما میخواهم نفس بکشم تا زندگی کنمو حالا میخواهم آن لایه های رسوبی که سنگواره هایی سخت شده آند را با مته هایی از قلم که بر دریل ذهنم سوار شده بیرون بکشم و از سرند جمله هایم عبور دهم و کلمه کلمه آن را بر سطح کاغذ جای دهم و با بیرون آمدن هر لایه و احساس سبکی نفسی عمیق بکشم ،مینویسم و لایروبی میکنم ذهن و روحم را و نفس میکشم و آرام میشوم و سبکبال به پرواز در می آیم...پس می‌نویسم و می‌نویسم ....تا آن روز ???</description>
                <category>پوراندخت رهیده</category>
                <author>پوراندخت رهیده</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 00:45:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@puranrahideh/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-xwflur8rlnuo</link>
                <description>از آن زمان که نامه ها تنها  پیام رسان مکتوب بودند سالیان سال میگذرد زمانی که حتی درون شهرها از طریق نامه از حال هم باخبر میشدند و نامه ها پیک‌های سلامتی و صلح بودند زمانی که نوجوان بودم بهترین خاطره رو نامه رسان ها برام رقم زدند در آن زمان برادرم سرباز بود و محل خدمتش منطقه جنگی و تنها راه ارتباط نامه بود و انتظار برای رسیدن نامه رسان که با  موتور گازی پر سر و صدا  وقتی جلو خانه می ایستاد و با صدای بلند داد میزد : پستچیه ،نامه دارین.. شنیدن این صدا و دیدن چهره آفتاب سوخته اش به جرات دلنشین ترین صدا و زیباترین چهره برای صاحب نامه بود آن زمان من که مسولیت نوشتن جواب نامه را داشتم معمولا اول دلنوشته های مادر که همراه با اشک و دلتنگی بود ثبت میکردم و بعد نوبت به حرفهای خواهر برادری می رسیدهر چند که این پیام رسان برعکس پیام رسانهای امروزی سرعت نداشت و نیاز به صبر تامل برای جواب بود اما حلاوتی داشت که نسل امروز که با حرکت انگشت و در لحظه پیامش رو منعکس می‌کنه از چشیدنش محروم است هر چند عصر ارتباطات است و کارها به راحتی و با سرعت انجام میشه اما لذت اون ارتباطات تکرار نشدنیه</description>
                <category>پوراندخت رهیده</category>
                <author>پوراندخت رهیده</author>
                <pubDate>Mon, 27 Sep 2021 23:12:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>