<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Purple mind :)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@purplemind</link>
        <description>‎خسته از فضای پر زرق و برق توییتر واینستاگرام و شاکی از فضای محدود آنها در نوشتن تراوشات ذهنی،به اینجا پناه آورده ام:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:44:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/176388/avatar/Upofk1.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Purple mind :)</title>
            <link>https://virgool.io/@purplemind</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه چهل و چند</title>
                <link>https://virgool.io/@purplemind/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-y9qmgs6y1mms</link>
                <description>*_ عزیزترینم، مدتی است از رفتنت میگذرد و من امروز تصمیم گرفتم دست از فراموش کردنت بردارم و حالم بهتر است. تمام این مدت داشتم آب در هاون میکوبیدم و فراموش کردنت تو را بیشتر یادم می آورد.یک ماه پیش قفسه پایین کتابخانه  را خالی کردم، کتاب های تو را از آنجا بر داشتم و هر بار که چشمم به قفسه خالی میخورد قلبم از تو پُر میشد .هر بار یادِ یکی از کتابهایت می افتادم...یاد دیوان فروغ که آن را برای من خریدی و من هیچ وقت بدون تو آن را نخواندم....حافظی که از دست فروشی های انقلاب خریدیم و جلد خرابش حرص من را در می آورد...عشق سالهای وبایی که هیچ وقت نخواندیمش، و کتاب گزارش یک آدم کش مارکزی که گیرش نیاوردیم.گابریل گارسیا مارکز را به اندازه تو میشناسم، وقتی داشتم صد سال تنهایی را میخواندم تو معنای تنهایی را عوض کردی و قرار شد دوتایی تنها باشیم؛ عهد شکستیم و حالا... هر دو محکومیم به تنهایی.امروز همه کتاب هایت را به قفسه بر گرداندنم...چشمم به پر بودن قفسهِ پایینی عادت کرده بود، و ترک عادتش شده بود مرضِ یاد آوری تو؛ و حالا کمتر به یادم میایی و بهترم، انگار که هستی و همه چیز در امن و امان است.به سختی از هزار جور سایت خارجی و داخلی آهنگ هایی که شب اول رفتنت پاک کرده بودم را پیدا کردم و دانلود کردم...حالا اگر بروم  پیاده روی عصرگاهی و اتفاقی آهنگ مورد علاقه ات پلی شود، لبخند میزنم. انگار داریم شانه به شانه هم قدم میزنیم و همه چیز عادی ست و انگار آب از آب تکان نخورده است.هر چیزی که به تو مربوط میشد به حالت اولیه برگشته است، گلدان حسن یوسفت به کنار پنجره رفته، شکلات مورد علاقه است درست در طبقه بالای یخچال است، لیوان چای نیمه خورده ات روی میز رَد انداخته است و حواسم هست مربای بهار نارنج تمام نشود.حالا تو نیستی و بعد از یک سال هنوز نمیدانم با زمان هایی که برای گذراندن با تو خالی کرده بودم چه کنم!من به تو حق میدهم که رفته ایی، به قول معروف ماندن دلیل میخواهد، نه رفتن...مرا ببخش که روز آخر دائم میپرسیدم: چرا؟گفتم روز آخر، تو میدانستی آخرین روزمانمان است؟ اگر میدانستی و به من نگفتی، باز هم تقلب کرده ایی، یک تقلب نا جوانمردانه.شاید اگر میدانستم روز آخرمان کی است شب زودتر میخوابیدم، فکر میکردم فردا میخواهم چه بپوشم و چه چیزهایی به تو بدهم که تا ابد مرا فراموش نکنی و شاید با یک دسته گل نرگس بدرقه ات میکردم، آن هم وسط تابستان. تو میدانستی روز آخر کِی است وگرنه همه چیزهایت را برای من نمیگذاشتی که نتوانم فراموشت کنم.چه خوب وقتی که رفتی ماه کامل نبود، و گرنه ایمان می آوردم برای رفتنت یک برنامه دقیق داشته ایی تا همه چیز بی نقص باشد...راستش آن شب ماه را ندیدم، شاید هم کامل بود.اینکه برای تو مینویسم حالم بهتر است، حالا کمتر به عقربه ها زل میزنم که اگر بودی چه میکردیم. فردا اخرین نامه را مینویسم و قرار است بعدش بروم دریا با یک دسته گل نرگس، و البته ماه هم کامل خواهد بود...قرار است بروم وسط دریا و همه چهل و چند نامه را به مناسبت تولدت برایت بفرستم. از فردا شب هرگز فراموشت نمیکنم  _*</description>
                <category>Purple mind :)</category>
                <author>Purple mind :)</author>
                <pubDate>Mon, 16 Aug 2021 00:39:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تن ها</title>
                <link>https://virgool.io/@purplemind/%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7-ah72e1a63niy</link>
                <description>شاید اونقدری که از تنهایی میترسم از مرگ نترسم.البته مرگ هم یه نوع تنهاییه ...شاید تو زندگیم خیلی کارا رو نکردم چون تنها بودم وهمراهی نداشتم...وبه همین دلیل کلی هم جاهای مختلف هم هست که نرفتم. هميشه هر كاري خواستم بكنم، دست يكيو گرفتم با خودم بردم، البته كارايي كه تك وتنها انجام دادم هم خيلي خاصن و يادم نميرن.راستش تا اینجای زندگیم ادم تنهایی نبودم...اصلا، ولی تا همینجای زندگیم ترس از تنهایی منو بیچاره کرده....واقعیت اینه که من آدم به شدت وابسته ایم....من خیلی وقتا سریال جدید شروع نمیکنم ببینم چون وابسته شخصیت و داستان میشم و با تموم شدنش ذهنم متوقف نمیشه...کمتر رمان میخونم چون بازم نمیتونم با تموم شدنش کنار بیام....من اصلا با تموم شدم همه چی مشکل دارم، تنهایی هم یه نوع تموم شدنه دیگه.پسررررر/دختررررر من همه وجودم گاهی پر از ترسه....ترس از همه چی. بیشترین چیزی که منو ناراحت میکنه تو کل کره خاکی آدمان...چون آدما واسه ی من خیلی مهمن.دیدین آدم همش به خودش وعده اتفاقای خوب میده بعد از یه سختی، و وقتی اون سختی رو پشت سر میذاره و میرسه به مرحله آسایش چقدر لذت بخشه؟ مثل وقتي كه يه امتحان سخت داريد و قراه بعد امتحان بريد يه رستوران خفن، حالا شما تصور کن بعد از سختی که داری به امید رهایی میگذرونی، یه مرحله سختی دیگه برات باز بشه....چه حسی دارید؟ يعني بعد امتحان مسموم ميشيد، نه تنها رستوران نميريد بلكه يك هفته هم مريض ميشيد.ممکنه حس کنید دچار خستگی بی نهایت شدید و تا ابد مثه یه حفره جاشو تو زندگیتون پیدا میکنه...درست حدس زدید من خوده خستگی بی نهایتم.بله دارم غر میزنم، چون نباید/ ونمیخوام برای آدم نزدیک زندگیم غر بزنم، حالا چرا؟ چون اونها یا الان خیلی خوشحالن و وقتی برای من ندارن (و خب منم بیشعور نیستم با نالیدن از روزگار کامشون رو تلخ کنم) یا خودشون یه گرفتاری دارن یا پر از مشغله ن. یا اصلا موقعیت خوبی دارن، ولی بازم دلیل نمیشه من مثه مته برم رو مغزشون.بله، اگر دارم از کاه کوه میسازم چون فکر میکردم بعد از کنکور ارشد میتونم یکم برای خودم وقت بذارم ولی مرحله سخت تر باز شد و من اصلا وقت فکر کردن به خودمم ندارم.بچه ها...دوری دیگه داره منو میکشه :) ولی طاقت میارما..../تزئینی و بی ربط/آره شکست عشقی بده، ولی تا حالا توی یه مدت کوتاه  دوتا از سفراتون کنسل شده، باباتون هم از کلیه درد حالش بد بشه، و مادربزرگتون هم همزمان حالش بد بشه؟ (تازه مشکلات کشور رو براتون منشن نکردم وخیلی چیزای دیگه رو نگفتم که فکر نکنید پیاز داغشو زیاد کردم)آره....ولی در هر شرایطی نفس عمیق بکشید و بگید دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور...میگذره و هیچی پایدار نبوده! میتونه شرایط بدتر هم باشه ..سپاس گزار باشید.ولی جدی 22 سالمه بنظرتون نباید تا اینجای زندگیم عاشق میشدم؟ من فکر میکنم ادم اگه یه همراه داشته باشه سختیا براش راحت تره نه؟ (الکی بگید نه اصلا هم راحت نیست ...من گول میخورم)ولی دم بعضی از دوستام گرم...اونا مثه کوه پشتمن، واقعا از خدا بابت دوستام سپاس گزارم. ولی بیایید بیشتر سپاس گزار باشیم ، نکه الان ما تو موقعیتی هستیم که سلامتی خیلی مهم شده هی یاد این میوفتم که گویا اگر بابت نعمتی سپاس گزاری نکنیم اون نعمت ازمون گرفته میشه...خدایا من بابت همه چی سپاس گزارم، سعی میکنم آدم خوبی هم بشم.باید یه اعترافی بکنم...... پست *توییتر عزیز دلتنگتم* رو یادتونه؟ که من یه عالمه غر زدم درباره توییتر...من مقاومتمو شکستم و توییتر نصب کردم.... https://vrgl.ir/esO6I تصمیمم گرفتم نذازم اخبار روم اثر بذاره و مثه بچه ادم از توییتر استفاده کنم. ولی توییتریا عوض شدن...من اصلا نمیتونم باهاشون اینتراکشن برقرار کنم...همه اون ادمایی که میشناسم دیگه منو نمیشناسن و چقدرم شاخ شددددن...هیچی خلاصه تک و تنها میرم توی تایم لاین یه چرخ میزنم بر میگردم...خفن ترين كاري كه  توي تير ماه كردم ، پيرسينگ بيني زدن بود كه دماغ عزيرم بهش حساسيت نشون داد و مجبور شدم درش بيارم....حالا اگه بتونم اوكيش كنم و پیرسينگمو از دست ندم يه پست جامع و كامل در مورد پيرسينگ زدن ميگم و ناگفته هاشو براتون بر ملا ميكنم.من خيلي دلم ميخواد امروز برم تنهايي بيرون، بنظرتون برم؟ اخه خيلي كرونا زياد شده...چيكار كنم؟</description>
                <category>Purple mind :)</category>
                <author>Purple mind :)</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 12:16:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولی او 22 سالش بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@purplemind/%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%88-22-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF-a9cvj1xut7ii</link>
                <description>خیال میکرد شب گذشته میتواند زودتر از شب های قبل بخوابد . به ریمایندر گوشی اش دهن کجی کرد و گفت میتواند قبل از 12:30 شب هم بخوابد.تا ساعت 3 صبح پلک نزد و صفحات بی محتوای اینستاگرام را بالا پایین کرد و گاهی به سقف زل زد...و فکر کرد و فکر.با طناز کمی در باره ی حس بعد از قهر کردن حرف زد...همان حس خجالت نا خوشایندی که بعد از آشتی کردن مثل کنه به آدم میچسبد و نمیگذارد آدم مقابلت را مثل قبل دوست داشته باشی...قهر فاصله ها را 100 برابر میکند؛ آن هم در وضعیتی که همینجوری همه از هم دور هستند.به سقف زل زد و به سقف زل زد. از متد همیشگی اش استفاده کرد. پاک کردن صورت مسئله! به همین سادگی و توانست بخوابد.صبح به سختی از خواب بیدار نشد...سر میز صبحانه جواب صبح بخیر پدرش را نداد و به تکان دادن سر اکتفا کرد و پدرش قربان دختر بداخلاقش رفت. اتفاقا اصلا بداخلاق نبود، فقط لود نشده بود...عادت به 3 نصف شب خوابیدن نداشت مگر در موارد خیلی خوشحال و دوران pms ش.ساعت 11 صبح نوت گوشی اش را باز کرد و حالش را اینگونه شرح داد:{یه حالت گیجی خوشایندی دارم... مغزم مثل ماشینه تو دنده ست و دارم به زور هولش میدم....یه کرختی مطلوب که باعث میشه بخندم ( بعد از تایپ کردن این جمله لبخندی سرخوشانه صورتش را پشاند)مثل برگ درختای سرشاخه که زیر آفتاب لم دادن، شدم. هر از گاهی یه نسیمی مجبورشون میکنه غلت بزنن و برگا در حالی که دارن خودشون رو لوس میکنن توی باد  تکون میخورن }دلش برای خودش سوخت، بدش نمی آمد خودش را بغل کند، ولی خودش در بغل خودش جا نمیشد...برای اتفاق غیر مهمی کمی عزاداری کرد، دلش خواست مثل بچگی ها وقتی برای کسی قیافه می گرفت، بیایند و نازش را بکشند و قربان صدقه اش بروند.ولی او 22 سالش بود، کسی حوصله ی کشیدن ناز او را نداشت...توقع فرشچیان، بهمن محصص یا ونگوگ و داوینچی را نداشت، او به یک نقاش مبتدی هم برای کشیدن نازش قانع بود...خوشبختانه طناز را داشت...او گاهی نقاشی میکشید...به قابی که طناز برای تولد 20 سالگی اش کشیده بود لبخند زد...</description>
                <category>Purple mind :)</category>
                <author>Purple mind :)</author>
                <pubDate>Mon, 31 May 2021 20:23:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Dreams</title>
                <link>https://virgool.io/@purplemind/dreams-kt9pxjey2nan</link>
                <description>من تقریبا هر شب خواب میبینم.هر شب با موضوعات مختلف. ولی به طور تصادفی خواب های تکراری و کابوسها هم تکرار میشن.نمیدونم شما هم این رو شنیدن یا نه!. میگن چهره ی افرادی که در خواب میبینم رو حداقل یکبار در واقعیت دیدیم...منظورشون چهره هایی هست که نمیشناسیم، چون گویا ذهن آدم قادر به ساختن چهره جدید نیست و موقع خواب دیدن میره از ته انبار ذهن چهره ی آدمایی که یبار تو خیابون دیدیم یا توی عروسی فلانی یبار از جلومون رد شدن رو میاره تو خوابمون.در مورد این تئوری گشتم ولی چیزی پیدا نکردم. ولی یه محققی از دانشگاه استنفورد گفته بود چهره هایی که آدما تو خوابشون میبینن رو یا توی تلوزیون دیدن یا سلبریتی ان.من وقتی حال و حوصله داشته باشم خیلی به خوابام اهمیت میدم، و وقتی در مورد بعضی از آدما خواب میبینم(مخصوصا آدمایی که کانکشن قوی ای باهاشون دارم) که حالشون خوب نیست واقعا براشون یه اتفاقایی میوفته...واغلب صبح ها میرم به بهشون میگم امروز مواظب خودت باش.!درسته که من خواهر مادر تلقین در خاورمیانه م ولی گاهی اصلا به خوابم توجه نکردم و اونارو یادم رفته ولی آخر شب یهو میبینم اتفاقی که امروز افتاده همونی بوده که شب گذشته خوابشو دیدم.یه سری خوابارو هم سالها پیش دیدم ولی تو ذهنم مونده...خیلی عجیب غریبه واقعا...انقدر عجیب که کم کم دارم میترسم.چند شب پیش، سرم درد میکرد و تصمیم گرفتم 1-2 ساعت بخوابم....وسطاش کابوس دیدم و از خواب پریدم...اتاق تاریک بود...پنجره ی اتاق باز بود و یه باد سرد میومد...گوشیم پیشم نبود ساعتو چک کنم،پریز برق هم دور بود تا لامپ رو روشن کنم و ساعت رو ببینم...حس ترس از اون کابوس همه وجودمو گرفته بود ولی پلکام انقدر سنگین بود که نمیتونستم مقاومت کنم. انقدر حال بدی که تجربه کردم عمیق بود که تا 1-2 روز گیج و منگ بودم .احتمالا شما هم از این خوابا دیدین که توی خواب مطمئنید این خواب رو قبلا دیدید ولی وقتی از خواب بیدار میشید میفهمید نه انگار یه خواب جدید بوده و با قبلیا فرق داشته...من تقریبا چهارنوع کابوس دارم کابوس پارک پشت خونه قبلیمون، کابوس ترمز بریدن ماشین، کابوس خیابون روبه رویی خونه قبلیمون. کابوسی که اون شب دیدم کابوسیه که به تازگی تو دسته کابوسام اضافه شده....یه ساختمون که همیشه طبقه دومش هستم...کاملا نوع سنگفرش ها،نوع راه پله و همه جزئیاتش رو میدونم....اغلب اتفاقات عجیبی که در اون محیط رخ میده برام مهم نیست...نمیدونم اون مکان لعنتی چیه که من انقدر دقیق میشناسمش...و همه ی کابوس هام انگار میدونم از چه ترسی ناشی میشن الا این یکی. این ساختمون مثل ساختمون دبیرستان و مدرسه ست ولی بازم نمیفهمم ربطش رو....یه وقتایی خسته میشم انقدر خواب میبینم...من کلا زیاد خواب میبینم...خواب های واقعی.خواب دیدن رو دوست دارم ولی انرژی من رو میگیره...شاید خواب هام به رویا بافی های قبل از خوابم مربوط بشه.... ولی خیال پردازی هام زمین تا آسمون با خواب هام فرق دارن.من خواب هام رنگیه، صدای آدما رو میفهمم، بو ها و مزه ها رو میشنوم. ولی خب گاهی هم تو کابوس هام فلج میشم. اینطوریه که میخوام تلاش کنم یه کاری کنم ولی فریز شدم....googleمن واقعا میتونم از خواب هام کتاب بنویسم....چون خیلی زیادن و خیلی متنوع و متناسب با هر سبک و سلیقه ایی.طبق تئوری چهره ها که صحتش رو خیلی دقیق نمیدونم، به لطف کرونا انقدر تو خونه م و بیرون نمیرم که چهره ی آدمای تو ی خوابم به شدت تکراریه...به طوری که 3 شب خواب یکی از دوستای دبیرستانمو دیدم که هیچ رابطه ایی باهاش ندارم....7 روز هفته خواب عمه م رو میبینم. به طوری که میتونم خواب عمه م رو تو کتگوری 5 م کابوس هام جا بدم...نمیفهمم چرا انقدر خواب پسر عمومو میبینم...اونم پسرعمویی که خیلی کمرنگه و هیچ نقشی تو زندگی من که هیچ، تو فامیلم هیچ نقشی نداره. خلاصه انقدر چهره  ی جدید ندیم که هیچ چهره ی غریبه ایی توی خوابم نیست و همه رو میشناسم...من حتا یه دور خواب همه ی فالویینگای اینستاگرامم دیدم:)شما چطوری خواب میبینید؟ بنظرتون بیش از حد خواب دیدن طبیعیه؟ اینکه مغز من داره از خواب هایی که دیدم میترکه منطقیه؟</description>
                <category>Purple mind :)</category>
                <author>Purple mind :)</author>
                <pubDate>Sun, 16 May 2021 16:29:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرنطينه نامه 8</title>
                <link>https://virgool.io/@purplemind/%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%D9%8A%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-8-wzhqevaxsjg3</link>
                <description>در عنفوان 22 سالگي حس شناخت بیشتری درمورد خودم دارم. نمیگم کامل خودمو میشناسم ولی اون روند صعودی شناخت رو، چه در مورد خودم چه در مورد بقیه رو، به خوبی حس میکنم. یعنی اینجوری که دیگه قلقل خودم اومده دستم...میفهمم کجاها خودمو میپیچونم..کجاها دست و دلم میلرزه...کجاها ضعف دارم واین حرفا...یکی از دوستام چند وقت پیشا  داشت برای بار هزارم در مورد شکست عشقیش یه چیزی تعریف میکرد. جالب میدونید کجاست ؟ که من فکر میکردم در جریان همه چی بودم تقریبا دورا دور ولی هر بار که یه چیزی تعریف میکنه یه نکته جدید دست گیرم میشه...اینو داشتم میگفتم که دوستم داشت میگفت یه حالت داستان سازی خاصی براش پیش اومده که مثلا یکی تعریف میکنه شام فلان رستوران رفته اون تو ذهنش داستان میسازه که مثلا با پارتنرش رفتن اون رستورانو فلان و بیسار....آره دوستان متاسفانه منم اینجوری شدم. انقدر دچار کمبود اتفاقای خوشگل و جالب شدم تو زندگیم که مثلا یکی تعریف میکنه فلان جا رفته و فلان کارو کرده، یهویی تو ذهنم خودمو پرت میکنم تو اون داستان و خوشحال از اینکه یه موقعیت جدید پیدا کردم خیال بافی میکنم.ولی من این ویژگی خیال پردازیو قبلا هم داشتم....قبلا ها ،شب ها، قبل خواب یه داستان دنباله دار رو پیش میبردم و هی آدم به داستانم اضافه میکردم. یهو به خودم اومدم و دیدم خیلی دارم خیال پردازی میکنم و توقعم از زندگی سر به فلك كشيده و رویایی شده، و دوران دبیرستان بود که خیال پردازی رو کمش کردم...شبایی که میخواستم به خودم جایزه بدم؛ جواز خیال پردازی برای خودم صادر میکردم و اغلب وسطاش خوابم میبرد....آره من تو ذهنم واسه خودم قصه میگفتم.عكس از گوگلدیگه کم کم قدرت خیال پردازیم کم شد...یه وقتایی انقدر تو ذهنم اید برای خیال پردازی وداستان سرایی نداشتم که به آبجیم میگفتم یه کلمه بگو...اونم خوابالو میگفت چی بگم آخه؟ میگفتم مهم نیست تو فقط یه کلمه بگو باهاش داستان بسازم. و مثلا اون میگفت دکمه. منم خوشحاااال تا پاسی از شب با داستاني كه  كلمه دكمه واسم به وجود آورده بود، واسه خودم داستان پردازی میکردم...دیگه عادت خیال پردازی حدود 1-2 سال از سرم افتاده بود  ولی اوایل کرونا دوباره بهش اعتیاد پیدا کردم. توی یه کتاب روانشناسی خوندم که این کار رو به طور مداوم نهی کرده بود و از آسیب هاش گفته بود منم مثل یه دختر خوب و خانم این خیال پردارزی رو در نطفه خفه کردم.اشتباه نکنم قبل از عید بود با طناز در مورد رویا حرف میزدیم و طناز دوباره رویا رو بهم تقدیم کرد...و من سرمست دوباره عادت رویا و خیال و داستان سرایی رو شروع کردم...شبا از فکر و خیال نشئه میشم و میرم تو دنیای رویا ها.رویا، وهم ، خیال خیلی خوبن ولی به اندازه...ولی من افراطیم و داره بهم آسیب میزنه. امید دارم...خیلی زیاد...ولی هیچ تلاشی نمیکنم.دست روی دست گذاشتم وهی میگم خسته م و رويا پردازي ميكنم.کرونا، محدودیتا، تو خون موندنای متوالی، کنکور ارشد، دغدغه بالا کشیدن معدل ترم آخر کارشناسیم،دوری،دلتنگی و هزار هزار تا دل مشغولی دیگه مثل سرعت گیر دارن جلومو میگیرن و دستمو از دست اهداف و آرزو هام جدا میکنن...دیگه دارم انسانیت رو هم زیر پا میذارم ، به طوری که به مامانم میگم اگه مادربزرگ نخواست واکسن بزنه من به جاش میزنم واکسنشو :)))))))))) دائم دارم غر میزنم و همه ی اطرافیانمو خسته کردم...به طوری که دیگه کسی همدردی نمیکنه ، علنا ایگنور میشم....بیایین دست جمعی دعا کنیم کنکور ارشد عقب بیوفته،واکسن زودتر بدن بهمون، هیچکی دیگه مریض نباشه و کرونا نگیره. اگه ما دست اهدافمونو ول کردیم اونا قید مارو نزنن...روز به روز قوی تر بشیم و سست نباشیم.متاسفانه من خیلی دختر بدی شدم....خیلی بد.هزار ها کیلومتر با خود قبلیم فاصله دارم...من راستش خودم نیستم دیگه دارم یه آدم هیولا پرورش میدم.یه چیز مهم دیگه...چند شب پیشا یه دور زدم به سیم اخر وکلی گله و شکایت از زمین و زمان که آره چرا فلان و بیسار..چند ساعت بعدش عین همون حیوون وفادار پشیمون شدم و گفتم خدایا غلط کردم امیداورم صدامو میوت کرده باشی...بعد برای آرامش خودم، همه ی همون زمین و زمانو بخشیدم...من حتی کرونا رو هم بخشیدم. شاید از ته دل نه...ولی دیگه باهاش کاری ندارم....باید خودمو هم ببخشم، فورا و حتما.________________________________________________ممنون كه هنوز منو فراموش نكردين و سراغمو گرفتين:) من با شماها خيلي تو ذهنم حرف ميزنم فقط بيانشون نميكنم...به خودم قول دادم بيشتر بيام گزافه گويي كنم. حالا شما هم اگه ايگنورم كردين فداي سرتون ولي نوشتن واقعا منو از هيولا شدنم دورميكنه و جهان سپاس بابت اينكه منو در مسير هيولا نشدنم  همراهمي ميكنيد:)</description>
                <category>Purple mind :)</category>
                <author>Purple mind :)</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 22:11:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروب خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@purplemind/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-kdkmyie7c1td</link>
                <description>هیچ تعریف درستی از غم وشادی وجود ندارد...نه کسی آن را معنی کرده است نه کسی آن را نوشته است.بعضی چیزها تعریف ندارند،تصویر دارند.امروز را اگر یکی از تلخ ترین روزهای تاریخ ایرانمان در نظر بگیریم،در بستر این روز تلخی که به سان زهر مار است شادی به رویم لبخند زد.استرس امتحان شنبه دارد مرا از پای در می آورد ولی الان مغزم فقط میگوید بنویس و بنویس و بنویس.همیشه از این که مامان سخاوتمندانه لباس هایش را به من میدهد در دوراهی سختی قرار میگیرم،که من کِی میتوانم مثل او بخشنده شوم....یعنی اگر من هم 3 تا بچه به دنیا بیارم به مرحله ایی میرسم که اگر دخترم لباس محبوب گران قیمتی که اصلا نپوشیده ام را ازمن تقاضا کند بی منت آن را به او پیشکش کنم؟تصورش هم رعب آور است...من و گذشتن از متعلقات محبوبم؟هرگز....هیچ وقت حاضر نشدم لباس و وسایل یکسانی با کسی داشته باشم...بچه که بودم مادرم خیلی رندانه لباس من وخواهرم که 3 سال از من کوچکتر بود را مثل هم میخرید، بزرگوار یا حوصله خرید و خرج کردن سلیقه ی دوبل و وقت نداشت یا این که فکر میکرد اگر من وخواهرم مثل دو قلوها لباس بپوشیم مهیج تر است....هرچه که بود تا الان به نشانه اعتراض به کودکی هایم هیچ وقت حاضر نشده ام لباس یکسانی با خواهر هایم داشته باشم....حمیده اولین کسی بود که حاضر شدم با او یک چیز مثل هم داشته باشیم....اولش یک لباس خریدیم که حمیده معتقد بود اصلا مناسبش نیست و به تنه ش زار میزند.حمیده همیشه همین است. وقتی دارد چیزی را میخرد سرشار از شوق است ولی لحظه ایی که پایش را از مغازه بیرون میگذارد پشیمان می شود.به خانه که میرسیم از خرید هایش متنفر است وهمه چیزی که خریده است بنجل.بعد از آن یک قاب گوشی سِت برای خودم وحمیده خریدم، تابو شکسته شد...این عملیات موفقیت آمیز تر بود چون هیچکداممان پشیمان نشدیم و خیلی با این یکسانی حتی به بقیه پز هم میدادیم....سخت ترین کار دنیا این است که وسیله ام را به کسی بدهم...دادن وسیله هایم به ادم هایم نزدیکم مطلوب است...ولی آن غریبه تر ها...این رودروایسی و عدم قدرت نه گفتن یک روز مرا میکشد....نا گفته نماند یک بار با حمیده یک دعوای نصفه نیمه سر ورق زدن و تا کردن جلد کتابم داشتم...البته الان ایمان دارم حمیده تنها کسی است که  از کتابهایم مثل بچه نداشته اش، مراقبت می کند.هوا را از من بگیر،کتاب هایم را نه.اگر کتاب هایم را میگیری حداقل مراقبشان باش، آرام ورق بزن...اصلا نباید جلد اولش را مثل کتاب درسی ابتداییمان انقدر فشار بدهی که یک خط برنده آن را تا کند....امروز یکی از لباس هایم را به مامان دادم حس فتح اورست را دارم، به خیال خودم لطف هایش را در قبال لباس هایی که قبل به من داداه است را جبران کرده ام.امروز بساط درس خواندنم را آوردم اتاق خواهر کوچکم،مبینا.میگویم کوچک یعنی کلاس یازدهم است یعنی میشود سوم دبیرستان خودمان...خدا لعنت کند این نظام آموزشی را...ویو اتاق مبینا رو به خیابان است و میشود از منظره غروب آفتاب اتاقش به اندازه منظر غروب آفتاب  خلیج فارس لذت برد ...واقعا به به شدم....میگویم خلیج فارس، چون غروب خورشیدش زمین تا آسمان با خزر فرق درد...خورشید همان خورشیدست ولی وقتی در جنوب غروب میکند بیشتر ناز دارد...خب حتماخلیج فارس و دریای عمان خیلی نازش را میخرند که انقدر دلبری میکند...عزیزان بیایید مثل غروب خورشید جنوب باشیم نه غروب خورشید شمال...وقتی از غروب خورشید جنوب حرف میزنم...از چه حرف میزنم...ببخشید ولی با کیفیت بالا تصور کنیدداشتم با ریاضی فیزیک 3 سر وکله میزدم که غروب آفتاب را دیدم..خوش به حال مبینا..هر روز چه منظره ایی را میبند...البته منظره اتاق من هم خوب است...پشت بام همسایه ها و بند رختشان، دیش های ماهواره زنگ زده و آن خانومی که همیشه دارد در زباله ها دنبال زباله خوب  میگردد هم منظره اتاق من اند...مهم این است آسمان دارد....چه چیزی مهم تر از آسمان؟حتی آسمان با هوای آلوده....خب البته بعضی وقت ها ماه هم دارد...ولی منظره اتاق من هواپیما ندارد...اصلا بهتر که هواپیما ندارد...من واقعا توان ندارم هر بار که هواپیما میبینم فحش و لعنت روانه ی بعضی ها کنم....اتاق مبینا خط هوایی دارد..امروز حین غروب آفتاب جنوب وار،5 تا هواپیما دیدم...یکی رفت سمت چپ و چهار تای دیگر رفتند سمت راست.... ای کاش میدانستم به کجا میروند....هرجا میروند اوکراین نمیروند....اگر اوکراین میرفتند پارسال باید صحنه ی پاک کردن جنایت را به چشم میدیدم....آهای مسافران 5 تا هواپیمایی که امروز دیدم امیدوارم حالتان خوب باشد...شما اگر پارسال سوار هواپیما بودید خدایی نکرده کشته میشدید...شاید هم بگویید کاش کشته میشدید تا از شر این زندگی نکبت وارخلاص میشدید...ولی خب من هم بارها به مامان گفته ام کاش من هم سوار هواپیما بودم و مسافر اوکراین.....حالا او هرچقدر سعی کند با شوخی وخنده بگوید تو چرا داشتی میرفتی اوکراین و این حرفا و سعی کند بحث را عوض کند....آه ولش کنیم.....(اون خط وسط اسمون رد هواپیماییه ‌که میرفت سمت راست)(در ضمن این منظره غروب نیست)داشتم میگفتم میشود در بطن تلخی هم  شادی سراغمان را بگیرد...شادی امروز همان پیشکش لباسم بود به مامان و سفارش مجله ناداستان و خواندن کپشن پست نرگس کلباسی و حرف زدن با هانیه درباره اصرار تلوزیون برای پخش تظاهرات طرفدارن ترامپ و پخش یک گزارش سه ثانیه ایی از گل ریختن یک هلیکوپتر.خودم را تنبیه کرده بودم تا وقتی که کتاب های نصفه نیمه ام را تمام نکنم کتاب نخرم.آذر شماره جدید دو ماهنامه ناداستان آمد.به خودم گفتم حق نداری بخری و ماندم سر قولم...تا این که یک روز در استوری های پیج ناداستان نوشتند مجله هایشان تجدید چاپ نمیشود و فکر نخریدنش مثل خوره افتاد توی مغزم.انقدر این خوره ها وجودم را بلعیدند  که تمام شدم و تسلیم شدم و دکمه ثبت سفارش را زدم وبه خودم قبولاندم برای خودم کادو تولد نخریده ام. چون این شماره ناداستان آذر امده است و من هم تولدم آذر بود چه چیزی باشکوه تر از این تصادف این دو اتفاق؟روانم آرام است و خوشحال...حمیده نجاتم داد ...به او گفتم خودم را تنبیه کرده ام نمیدانم ریمل بخرم یا مجله؟ و اون هم گفت حتما عقلم را از دست داده ام...مگر کجا میروم که ریمل بخواهم؟ البته ما از آن دسته دختر ها نیستیم ....جایی هم نروم خودم که دل دارم..پس حتما اگر موجودی حسابم و این تولد های بی نهایت دی تمام شود و پولی باقی بماند ریمل هم میخرم....حمیده نجاتم داد و با خودم دوست شدم و مجله را سفارش دادم...باورتان نمیشود خرید های بالا 59 هزار تومان پول پیکش رایگان بود...بگذارید فکر کنم 15 هزارتومان برد کرده ام...میدانید دیگر برای ما معمولی ها 15 تومن کم نیست.کپشن پست نرگس کلباسی را نگفتم...نوشته بود که فضای مجازی او را از زندان آزاد کرد...همین باز نشر ها وامضای اینترنتی جمع کردن های مردم...امروز داشتم فکر میکرم خب فالور های عزیز اینستاگرامم امروز را عکس هواپیما استوری کردید فردا چه؟پس فردایش چه؟ ما چرا هیچکاری نمیکنیم؟خب شاید واقعا همین استوری و این چیزها این بار هم  جواب دهد...نمیدانم...واقعا نمیدانم...حرف دارم ها...خیلی ...ولی نمیخواهم سرتان را درد بیاورم...میخواهم از انتخابات کانون بگویم و جمع آوری رای مان...از اینکه خوشحالم این دوره طناز و امیر حسین و کیان هستند...واقعا کیف میکنم وقتی همراهم اند.دلم میخواهد از کادوی تولد  دوست جدید برایتان بگویم...از وقت هایی که حرصم میدهد و وقت هایی که فکر میکنم خیلی خوب و با معرفت است....دلم میخواد از پنجشنبه هفته پیش برایتان بگویم از باجی که منو و آنیتا گرفتیم و پیتزای خوشمزه ایی که خوردیم...دلم میخواهد تا صبح حرف بزنم وسراغ ریاضی فیزیک 3 نروم...</description>
                <category>Purple mind :)</category>
                <author>Purple mind :)</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jan 2021 22:05:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف هاي معمولي</title>
                <link>https://virgool.io/@purplemind/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%D9%8A-fkvnbajtgaj1</link>
                <description>اين روزا خيلي معمولين.معمولي رو به بالا...بنظرم همين كه بد نيستن خوبه.نميدونم اقتضاي سنمه يا تاثيرات كرونا...دچار باگ احساسي و اجتماعي شدم...اين مبحث بسيار ثقيله و واقعا در اين مجال نميگنجه...راستش امروز كه داشتم به كتابام نگه ميكردم از كتابايي كه نصفه خوندم خجالت كشيدم...و پشت بندش هزاران كاري كه شروع كردم و نصفه ولشون كردم برام ياد آور شدم....انگار نه انگار چند وقت پيش ها كاملا جدي خودمو تهديد كردم كه جو گيرانه عمل نكنم...ولي امان از اين من بي قرار.دلم ميخواد يه عالمه حرف بزنم...چيز خاصي هم نميخوام بگم...ميخوام از روزمرگي هام بگم...از كتابي كه شروع كردم،از تولد خودم و آنيتا،كادوي تولد دوست قشنگم،روياي مهاجرت،آزمون ارشد،دوره هاي ناداستان، مجله جديد ناداستان، كيك خوشمزه تولد آنيتا...آلبوم جديد سوگند، ارائه ابر رسانايي، تمريناي محاسبات، صداي آلارم مزخرف گوشيم كه با صداي بلبل و آبشار شروع ميشه....پريناز، آنوشا ،.......من نميدونم چيكار كنم كه پشتكارمو حفظ كنم...انگار من عوض شدم...انگار چيزايي كه قبلا روي من جواب ميدادن ديگه جواب نميدن...مثلا قبلا كه ريمايندر ميذاشتم تا روزانه يه كاري رو بهم يادآوري كنه،در حالي كه نوتيفيكيشن رو ميبينم كاملا بي توجه ازش ميگذرم...محلول الكلي كه براي صورتم استفاده ميكردم انگار ديگه بي فايده ست...وقت گذروندن با يه سريا ديگه منو مشعوف نميكنه...نميدونم چه فعل و انفعالاتي داره رخ ميده...ميدونين حميده چي ميگفت امروز بهم؟ ميگفت شايد يكي از هدف هاي تعيين شده زندگيمون اينه كه رو يك سري آدما تاثير بذاريم...جالبه واقعا...و بنظرم درست ميگه...بنظرم اگر ما بتونيم ذره ايي رو كسي يا چيزي تاثير درست و خوب بذاريم، بخشي از رسالتمون رو انجام داديم....در كنار خيل كتاب هاي نخونده م، اين كتاب كوچيكاي مهر و ماه كه مخصوص كنكور هست رو احتمالا ديديد...كتاب آرايه هاي ادبيش رو تو كتابخونه پيدا كردم و چند صفحه شو خوندم...لذت بخش بود...و ديدم چقدر حيف كه من از يه سري درساي دبيرستان كم لذت بردم...به آبجيمم اين نويد رو دادم كه براي امتحان ادبياتش كمك ميكنم تقلب كنه...خواهراي من واقعا گندش رو در آوردن،نميدونم براي شماهم تعجب آوره يا نه ولي اونا اصلا تقلب نميكنن...و حتا وقتي پيشنهاد دادم تو امتحان ادبياتش كمكش ميكنم چپ چپ نگاهم كرد....و يه دفعه به خودم اومدم ديدم تا حالا به n نفر كمك كردم تو امتحاناشون(شما كمك رو بخونيد تقلب) ولي خواهرام نه...يعني تا حالا ازم نخواستن....ميدونيد من ميتونم ساعت ها طي يك سخنراني غرا شمارو قانع كنم تقلب اشتباهه محضه، ولي متاسفانه شرايط حساس كنوني منو مجاب كرده كه در شرايط مجازي، همكاري با دوستان(شما همكاري رو بخونيد تقلب) حين امتحان يا تحويل تمرين بسيار در ميزان يادگيريم موثر باشه...و واقعا هم موثر بوده و من دانشم انگار بيشتر شده نسبت به قبل...البته اي كاش اين اساتيد عزيز امتحاني كه ميگيرن قابل تقلب باشه، حقيقتا اون ها تمام راه هارو ميبندن هر چند هميشه دانشجو يك راهي پيدا ميكنه ولي ذيق وقت هميشه به نفع استاد بوده....آقاي(خانم) كرونا...اينا تاثيرات شماست...حواستو جمع كن....در پايان، به كساني كه متولد دي هستن تولدشون رو تبريك ميگم وبنظرم فرمانروايي شون تا اينجا خوب بوده با همين فرمون برن جلو.ميدونيد چرا دارم به متولدين دي تبريك ميگم؟شما رندوم از 5 نفر ماه تولدش رو بپرسيد، 6 نفرشون متولد دي ماهن.(با احتساب اينكه خودتون هم متولد دي باشيد البته)و اميدوارم كه تمام مردمي كه در برهه حساس امتحانات قرار دارن سربلند بشن....</description>
                <category>Purple mind :)</category>
                <author>Purple mind :)</author>
                <pubDate>Sun, 27 Dec 2020 00:54:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آذر</title>
                <link>https://virgool.io/@purplemind/%D8%A2%D8%B0%D8%B1-klmvpvdnjktf</link>
                <description>آذر عزیزم سلامحالت چطور است؟...حال ما بد نیست...من واقعا نمیدانم حالت چطور است، چون اصلا وقت نکردم سراغت را بگیرم و نگاهت کنم...به تو گفته بودم دوست داشتم اسمم آذر باشد؟ امروز به این فکر میکردم که وحی منزل نیست اگر از کسی خوشمان می آید تا آخر هم باید دوستش داشته باشیم...منظورم این است که ممکن است کسی از ما دور نشود و همه چیز خوب و خوش باشد و خاطری در این بین مکدر نشده باشد، ولی یک دفعه به خودت بیایی و ببینی کسی را آن گونه که باید دوست نداری...و بقیه اش می شود تظاهر...و خدا ببخشد تظاهر به دوست داشتن الکی را...امروز برای حمیده نوشتم&quot;دیدنت همچو کشیدن کبریت در باد، دشوار است، می کشم آخرین دانه ی کبریت را، هرچه بادا باد&quot; خیلی مسخره است که امید دارم او را به زودی ببینم...ولی امید دارم... دیدی بعضی وقت  ها یک حسی میگوید فلان چیز محال است ولی هنوز امید داری؟ امید همین است ...همن قدر پوچ....دلم برای کلمات خوب می سوزد که به آن ها انگ میچسبانم....مثل همین الان که به امید گفتم پوچ...بدی اش این است که اصلا هم پشیمان نیستم به امید توهین کردم... اصلا ولش کن...این را میخواستم به تو بگویم،که چقدر آدم هایی که دوست داریم ،علاقه هایشان را هم دوست داریم...واقعا زیباست...اصلا دوست داشتنِ دوست داشتنی های آدم هایی که دوستشان داریم مزه ی شیرین مهم بودن میدهد...و من عاشق این مزه هستم.این را برایت بگویم...دیروز تولد یکی از دوستانمان بود و همه ی ما تولدش را یادمان رفته بود...باورت می شود؟ خیلی زشت شد واقعا...امیدوارم از این که میگویم تقصیر توست ناراحت نشوی...چون از هر 5 نفر، 3 نفر متولد آذر است. و خب همین میشود که ما تاریخ ها را قاطی می کنیم...بنظرت، این که فکر میکنم آدم باید حتی حس های بدش را هم به آدم ها بگوید درست است؟....اگر موافقی که چند خط زیر را بخوان، اگر نه برو پارگراف بعد.آذر جان راستش سر نخواستنت دعواست...خیلی راحت میگویم امسال اصلا دوستت ندارم...و میدانم تو مقصر نیستی، ولی حس کردم باید به تو بگویم تا این روزاهای باقی مانده چاره ایی بندیشیم و من برگردم به موضع دوست داشتن تو...تقریبا 12 روز وقت داریم...امروز را هم حساب کرده ام تا حداقل چند ساعت وقت خریده باشم...دیشب فهمیدی چیشد؟ فکر میکردم 23 ساله می شوم، ولی در حقیقت 22 ساله می شوم...یعنی مثلا دی می شوم 22 سال و یک ماه...اصلا حوصله ی 23 سالگی را نداشتم...رابطه م با 22 سالگی بهتر است و بهتر هم را میفهمیم...23 خیلی خودش را گرفته بود و ادای آدم بزرگ ها را در می آورد و برایم زبان درازی می کرد...گفتم شاید برات جالب باشد که بگویم غر زدن را به دو دسته خوب ها و بدها تقسیم کرده ام. غر زدن غالبا منفی است و حس بد میدهد...ولی یک جور غر خوشحالی هم داریم...مثلا من غر بزنم از اینکه نمیدانم برای فلانی کادوی تولد چه چیزی بخرم...یا برای مهمانی چه لباسی بپوشم...غر هایی که در بستر اتفاقات خوب زده میشود، در دسته غر های خوب قرار می گیرد... و خب واضح است که اگر من بخاطر زیاد بودن بودجه بندی امتحان غر بزنم، این میشود غرِ بد ها.حانیه را یادت هست؟ همانی که دبیرستان همکلاسی بودیم...البته از همکلاسی مهم تر بود...فکر میکنم بعد از 4 سال هم را ندیدن یک عالمه حرف مشترک داشته باشیم که باهم بزنیم....و خب دیده ایی که چجوری است...سالی به 12ماه حالی از هم میپرسیم و میگویم کی هم را ببینیم؟ وهر دو یمان میگوییم وقت داریم و فلان و بیسار...ولی انگار میمیریم که یک تاریخ مشخص کنیم و هم را ببینیم...کاش در تعطیلات بین دو ترم هم را ببینیم...خیلی دوست دارم تا آخر تو، او را ببینم ولی خودت میدانی که چقدر کار دارم و وقت ندارم....یادت هست آذر دو سال پیش چقدر خوشحال بودم که شادمهر آهنگ جدیدش ار در تو پخش کرده است و ما دیگر پاییزمان تکمیل شده است؟...دیشب دقیقا خبر راه اندازی سایت شرط بندی اش را پخش کرد...ولش کن واقعا مهم نیست..میدانی که اینستاگرام و توییتر ندارم...ولی این حواشی ها هر جای دنیا باشی هم به تو می رسند و نمیشود از آنها فرار کرد...انگار هرچه دور شوی از حواشی ها آنها به تو نزدیک تر می شوند..باید عادی بر خورد کرد، کاملا بی تفاوت...دلم نمیخواهد سخن را کوتاه کنم، ولی باید این کار را بکنم...لطفا اگر آن پاراگراف خوانده ایی، آن 12 روز را یادت نرود، من واقعا منتظرم...اگر نخوانده ایی که هیچ ...برایت آرزو های خوب میکنم...و امیداورم سال بعد دیدار خوبی داشته باشیم.دوستدار تو: پرپل مایند.</description>
                <category>Purple mind :)</category>
                <author>Purple mind :)</author>
                <pubDate>Tue, 08 Dec 2020 13:35:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس مشترک</title>
                <link>https://virgool.io/@purplemind/%D8%AD%D8%B3-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-vuomombrqaow</link>
                <description>شما هم متوجه تغييرات خودتون ميشيد؟ نميدونم چي ميشه كه ما يك دفعه عادتامون عوض ميشه به طوری که  خودمون هم شاخ در مياريم....فكر ميكنم اين خوبه كه انعطاف پذيريم و به خودمون سخت نميگيريم در بعضی موارد...البته شایدم کسایی  که یه سری ویژگی های ثابت دارن جذاب تر باشن...راستش منم دوست دارم اینجوری باشم ولی یک دفعه به خودم اومدم دیدم و دیگه چایی مو داغ داغ نمیخورم، انقدر بهش اجازه میدم سرد بشه که از دهن بیوفته...بعد از دیدن قسمت 2 فصل 4 سریال how i met your mother حس کردم تنفرم از همبرگر پایان یافته و توی سه روز دوبار همبرگر میخورم...ترسم از اینه که یه روزی بیام بگم عاشق فرنی شدم....یا حتی بگم دیگه فلفل دلمه ایی های پیتزا رو جدا نمیکنم و فلفل دلمه ایی رو مثل سیب گاز میزنم..شماهم فکر میکنید قرار نیست یه سری چیزها و حس هارو تجربه کنید؟ راستش من متوجه شدم دو تا ادمی که زندگیاشون کاملا متفاوته و سبک زندگی مجزایی دارن هم در مواجه با هم و در اشتراک گذاشتن احساساتشون مشترکن... چجوری؟مثلا من با یه شهروند سانفرانسیسکویی میتونم در موررد اولین باری که برای تولدم غافلگیر شدم حرف بزنم، و اون هم این رو تجربه داشته باشه...حالا مهم نیست که تولد من تو یه کافه بوده و نوشیدنی که خوردیم دمنوش به لیمو بوده و تولد اون تو خونه ی دوستش کنار استخر با صرف آبجو...مهم اون حسه ست.میتونم در مورد اولین باری که یه درسی رو افتادم با یه کسی که تو مازندارن زندگی میکنه صحبت کنم.من برنامه نویسی افتاده باشم ترم 2، اون راونشناسی عمومی ترم 4.همه مون حس های مشترک داریم هر چقدر متفاوت باشیم... اولین باری که حس کردیم کسی رو دوست داریم، حرفی که دوستمون بهمون زد دلمون رو شکست، اولین باری که آزمون عملی رانندگی رو رد شدیم...اولین پولی که در آوردیم، اون باری که بابا پدر مادرمون قهر کردیم ، اولین باری که تنهایی رفتیم دکتر، یا اون دفعه ایی که موجودی کارتمون تموم شد و ما ابرومون رفت و .....یه سری چیزا رو بعدا تجربه میکنیم.... و یه چیزایی رو تجربه کردیم که اسمش رو اون موقع بلد نبودیم و نمیدونستیم چقدر مهمه... مثلا دوستتون داره میگه پیام دوست دختر سابقش رو دیده که داره با یکی وارد رابطه میشه، شما ممکن تجربه اینو نداشته باشید... ولی با یه سرچ ساده  تو قسمت احساسات و اتفاقاتتون میبینید که وقتی دوست صمیمی تون دیگه باهاتون صمیمی نیست و عکسش رو با دوست جدیدش تو اینستاگرام میبیند ، 70 درصد حس مشترک وجود داره با دوسستون که پیام دوست دخترشو دریافت کرده، در هر حال دیگه پارتنر هاتون به آدمای دیگه تعلق دارن.ممکنه حسی که من تو تصادف با یه موتور تجربه کرده باشم مشابه باشه با حسی باشه که شما تو تجدید فراش پدربزرگتون تجربه کرده باشید....منم دنبال این نیستم شکل و شمایل اتفاقات رو بدونم....من برام مهمه که با آدما حس مشترک داشته باشم...میدونید وقتی حس مشترک وجود داشته باشه آدما باهم همراه ترن...همراهی که زیاد بشه صمیمیت بیشتر میشه...صمیمیت و دوست داشتن هم بهترین نقاط هر رابطه ست.و خب یه سری چیزها هم هیچ وقت تجربه نخواهند شد...  مثلا من هیچ وقت نمیفهمم برادر داشتن یعنی چی....من هر تیکه خودمو تو اطرافم میبینم....اگه برم هر تیکه ایی که میبینم مثل من هستن رو جدا کنم و کنار هم بچسبونم در نهایت دوتا من دارم...شایدم اطرافیانم باید منو تیکه تیکه کنن تا من خودشون رو بسازن...بنظرم تئوری &quot;دو تا من &quot; خوب نیست...هیچکس حوصله نداره انقدر تکرار رو ببینه...همین که یه تشابه های ریزی رو  یکدفعه پیدا میکنیم خیلی مطلوب تره... البته در نقض تئوری &quot;دو تا من&quot;  هم بگم که ما ها درونمون یه لایه هایی کشف نشده و پنهانی داریم و چون خودمون هم از اونا بی خبریم نمیتونیم به هیچ وجه دو تا من یکسان داشته باشیم....و خب البته این که کدوممون راضی میشیم تا از بین بریم تا منِ دوم دیگری رو بسازیم؟جونم براتون بگه که نباید بذاریم وجودمون پرشه از حسرت و ای کاش...چرا؟چون ما درنهایت و به طور میانگین 70 درصد حس های مشابه داریم با ادم ها...والبته شما اگه میخواید گیر بدید به سبک زندگی ها گیر بدید...چون منم گیر میدم... ولی دائم تو ذهنم میارم چیزی که من از زندگی دارم میفهمم شاید فرق داشته باشه با چیزی که متیو پری (چندلر تو سریال فرندز) داره از زندگی میفهمه، ولی حداقل حس های یکسانی رو تجربه کردیم...حالا هر چند کیفیت زندگی هامون فرق داره...بنظرم بیاییم دیگه به کلیات گیر ندیم و دل خودمون رو خوش کنیم به همین چیزای کوچولو...اهمیت بدیم به حسای مشترک کوچیک به جای تفاوت 100 درصدی سبک زندگی.پ.ن1: نمیدونم چرا مدل نوشتنم جدیدن انقدر روزمره طور شده، من روزمره هامو تو دفترم مینویسم نمیدونم چرا سر شما رو با غر هام در میارم.پ.ن2:بیاید باهم حرف بزنیم و بهم بگید چیکار میکنید که حسرت آدم ها و چیزهایی که ندارید یا از دست دادید  رو کمتر میخورید؟</description>
                <category>Purple mind :)</category>
                <author>Purple mind :)</author>
                <pubDate>Wed, 02 Dec 2020 13:15:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ۲۵ آبان ۹۸ تا ۲۵ آبان ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@purplemind/%D8%A7%D8%B2-%DB%B2%DB%B5-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%B9%DB%B8-%D8%AA%D8%A7-%DB%B2%DB%B5-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%B9%DB%B9-z2vlcb3r0f2t</link>
                <description>پارسال،امروز شنبه بود،نه یکشنبه.صبح۹-۱۰:۳۰ تربیت بدنی۲ داشتم،نه امتحان.پارسال این موقع ترم ۵ میشدم نه ترم۷.شنبه هابعد تربیت بدنی۲ ،۱۰:۳۰تا۱۲ اندیشه ۱داشتم.سلف ناهار میخوردیم و من۱:۳۰-۳میرفتم‌کارگاه برق.بگذریم....پارسال که از سالن تربیت بدنی اومدم بیرون،دونه های برف برای اولین بار تو سال۹۸افتخار داده بودن بیان زمین.دونه های برف کم جون،حرارت و گرمای دویدنای بستکبال بازی کردن رو از تنم پاک میکردن و ای کاش حافظه م رو هم پاک میکردن.عکس کمتر دیده شده از اولین برف۹۸طناز نیومده بود....ونبودش بدجوری تو ذوق میزد.خودمو به بچه ها رسوندمو رفتیم تو بوفه. یه چیزایی میشنیدم...گرونی بنزین ...ترافیک....بسته شدن خیابانا....آتیش زدن...رفتیم سر کلاس اندیشه۱...یه دیوار کلاس کلن پنجره ست،سرتاسر...از این پنجره ها که یه طرف آیینه س یه طرفش شیشه...کسایی که تو حیاط باشن طرف آیینه رو میبینن اونایی که تو‌کلاسن، کسایی که خودشونوجلوی آیینه مرتب میکنن.این قانون دانشکده ماست،اگه کسی جلوی ایینه ها داره خودش رو مرتب میکنه یا ورودی جدیده یا غریبه ست.ترم‌اول رو که بگذرونی میفهمی نباید جلوی ایینه تو حیاط مقنعه تو درست کنی یا یقه کتت رو صاف کنی،چون ترم بالاییا اونورش تو کلاسن و دارن بهت میخندن.تو کلاس اندیشه۱بودیم و استاد با در و دیوار و با خودش حرف میزد...صداش از ته چاه در می اومد...یعنی اگه استاد اندیشه۱ رو برادراش می انداختن توی چاه،هیچ وقت نجات پیدا نمیکرد و هیچ زلیخایی اسیرش نمیشد .چون صداش نمی رسید از کسی کمک بخواد، خب البته این استادما زیبایی یوسف رو هم نداشت که برادراش بخوان بندازنش تو چاه،کلن خطری تهدیدش نمی کرد.از این جهت همیشه هم اصرار ما بهش که استاد توروخدا بلند حرف بزنید ما صداتون رو نمیشونیم،بی فایده بود...در حالی که یه باشه خفه از توگلوش در میومد میگفت از ال...ا...ن بلند......حف ....نم...من و بهاره و ترمه و مهسا کنار هم نشسته بودیم با حسرت به بچه های ورودی۹۸نگاه میکردیم که با برفای کمی که روی نیمکتا جمع شده بود بازی می کردن....میدویدن...عکس می انداختن و خودشون رو جلوی آیینه ها مرتب میکردن....التماس خفه ایی تو گلوی همه ی بچه های کلاس بود که کلاس زودتر تموم بشه...نگاه مغموممون مثه ساعت شماته دار بین قیافه استاد و منظره برفی در رفت و امد بود.کلاس که تموم شد،برفم تموم شد،شاید فهمیده بود روز خوبی رو برای اومدن انتخاب نکرده...اصلا میگن واسه کسی بمیر که برات تب کنههمینه...همه بیشتر از برف داشتن به بنزین توجه میکردن...برفم رفت.با بهاره تو بوفه نشسته بودیم...بهاره داشت از پلاک طلایی که برای تولد مامانش از دیجی کالا خریده بود می گفت....از پلاک طلای زشتی که هیچ شباهتی به عکس واقعیش نداشت و بهاره میخواست مرجوعش کنه....از بقیه روز چیزای زیادی یادم نمیاد....حتی یادم نمیاد کی اینترنت قطع شد....ولی یادمه....یادمه که خیلیا نمیتونستن بیام دانشگاه...یادمه از دلواپسی ادما میمردیم...یادمه بی خبری اون موقع اصلا خوش خبری نبود...همه چی بد بود و بد.یادمه امتحان ترمودینامیک داشتیم...به استاد میگفتیم جزوه ها و فایلا تو کانال تلگرامه....اینترنت قطعه.نمیتونیم برای امتحانت اماده بشیم میگفت مشکل خودتونه من امتحانمو میگیرم و گرفت.هر روز فیلترشکنای مختلفی رو دانلود میکردیم و تلاشمون برای دست یابی به خبر فایده ایی نداشت....دیگه تایم لاین توییتر رو حفظ شده بودم.میرفتم و به صفحه در حال اپلود نگاه می کردم و چتای تلگرام رو بالا پایین میکردم....برکت از آبان پارسال از زندگیامون رفت....شایدم از فروردینش که همه جا سیل میشد....بارونای همه روزه ایی که خوشحال ترمون نمیکرد....غمگینمون می کرد.نمیدونم آه چه کسی از فروردین ۹۸ پشت سرمونه که تا الان ولمون نکرده.این آه انقدر ولمون نکرد که آبان جاشو داد به دی.حسابی که تو دی جونمون به لبمون رسوند ،جاشو داد به اسفند.این تاج بدشگونی از فروردین۹۸ همینجوری داره دست به دست میچرخه و الان،دقیقا روی ماه آبان ۹۹ئه.حالا در ۲۵آبان ۹۹ که به قول کیانا :سد مقاوت دستکش و الکل شکسته شده؛صبح ابری دلگیر بدون برف رو با امتحان کذایی لیزر و سرفه های مقطعی بابا و زنگ زدن کله صبح عمه برای پرسیدن آدرس آزمایشگاه تست کرونا شروع کردیم.به جای اینکه به طناز پیام بدم و بپرسم کجاست،نمکی پیام میده و داره برای بار هزارم خواهش میکنه تو خونه بمونم وکرونا تعارف نداره؛ منم دلم میخواد در جوابش بنویسم:[نمکی عزیز،نیروی خدوم وزرات بهداشت،۹ ماه است در خانه خودمان را حبس کرده ایم و به راستی که از همه چی زدیم و خوشی را بر خودمان حرام کردیم...علی برکت الله گویان به خودمان قوت قلب میدهیم اگر خوشی را حرام نکرده بودیم قطعا همه چیز بر ما حرام می شد. لطفا به جای هزینه پیامک، پول آن را به ما بدهید تا ماسک و الکل بخریم تا بتوانیم به توصیه هایتان جامه عمل بپوشانیم و در این سرمای پاییزی از عریانی نجاتش دهیم.قربان شما. یکی از مردم خسته]</description>
                <category>Purple mind :)</category>
                <author>Purple mind :)</author>
                <pubDate>Sun, 15 Nov 2020 12:22:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنجیر مثل حال ما آدما بهم وصله...</title>
                <link>https://virgool.io/@purplemind/%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D9%85-%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-lbbyjqgumpdf</link>
                <description>اینو یکی از دوستای توییتری برام نوشت. ینی خودم یه تیکه ازآهنگ بابک جهانبخش وبهش دادم وگفتم نستعلیق بنویسه...اون موق نزدیک عید بود...من آدم وابسته ایی بودم. البته شاید هنوزم هستم. کلن معتقدم ما آدما به هرچی که اصرار داریم نیستیم، اتفاقا خیلی هم هستیم. و بر عکس به چیزی که اصرار داریم هستیم نیستیم.نزدیک به یک ماهه که سرو کله ی کرونا تو فامیلا ما پیدا شده. هم پدری هم مادری. انگار فقط خانواده ما مونده که کرونا یه تیک جلوش بزنه و بنویسه done.بله بیش از یک هفته است که داریم اکثر مواقع با ماسک تردد می کنیم. مامانم تا الان 3 بار دکتر رفته و ما هممون یه کوفتگی و بی حالی حس می کنیم.مامانم تست نداده خودشم معتقده کرونا نیست و یه وقتایی هم میگه کروناست. تا اینکه پریروز بابامم یه علائمی داشت.بدن درد زیاد. که نمیدونم بگم خوشبختانه یا چی... چون بدن درد بابام بخاطر دیسک کمر بود نه کرونا.از دیشبم ابجیم یه علائمی داره امروز صبح رفت دکتر. واقعیت اینه همه میدونن این بیماری این دفعه شون با بقیه دفعات فرق داره، ولی خب انکار کرونا هم در برخی موارد مشاهده شده.جونم براتون بگه که بخاطر سختی های وارد  به فرزند اول خانواده، من خودم قراره بچه دوممو اول به دنیا بیارم تا سختی ها و فشار های منو تجربه نکنه.بلههههه میدونم.... چه بچه اول باشی، چه آخر چه وسط ، چه یکی مونده به اخر سخته. کلن فرزند بودن سخته. اصن تو هر جایگاهی داشته باشی بنابر مسئوایت هایی که داری سخته.بچه اول هم از این قائده مستثنی نیست. پدر ومادر و بچه اول همه چیواولین بار تجربه میکنن، و مشکل زمانی به وجو میاد که تو 22 سالته و با چیزای جدید مواجه میشی ولی پدرت معتقده تو باید مثل خانومای تجربه دار بر خورد کنی.آره.... وشاید حتی مامانت هم انتظار داره اولین بار که داری سوپ میپزی عالی از آب در بیاد. هیچ وقت به من نگفت اون سوپ بد شکل خوش طعمی که من پختم، بده ولی وقتی نصف سوپی که پخته بودم رو تو سطل آشغال دیدم، غمگین شدم. البته میزارمش پای اینکه 2-3 روز از پختش گذشته بود و آدم مریض باید غذای تازه بخوره....اگه من یه سرآشپز حرفه ایی هم بودم بعد از 2 روز سوپم باید دور ریخته میشد.آرههه من واقعا عاشق اینم که وقت سر خاروندن نداشته باشم و یه عالمه کار روسرم ریخته باشه... همه اینا وقتی خوبه که حال دلم خوب باشه. وقتی خونه مثه شهر ارواحه و بوی خواب و مواد ضدعفونی و جوشنده همه جای خونه رو برداشته، من با بغض وحال بد میرم سراغ کوهی از کارای موندم.آره .... حال ما آدما بهم وصله... مثه زنجیر... انقدر محکم بهم وصله که زنجیر باید بیاد جلو وابستگی حال ما آدما لنگ بندازه. طوری که دیگه نگیم فلان چیز مثل زنجیر بهم وصله... بگیم فلان چیز مثه حال آدما بهم وصله...من خیلی مهربون شدم این روزا...حس میکنم قراره بمیرم...و داره تعداد آدمایی که قراره روی من حساب کنن خیلی زیاد میشه...راضیم.یعنی خوشحالم بابت این اتفاق. دارم از صبح به این فکر میکنم، من که تکلیفم با آدمای زندگیم روشنه وترتیب الویتام معلومه و قرار نیست کسی رو حذف کنم.... ولی کاری که باید بکنم اینه که کسی رو وارد زندگیم نکنم چون اضافه شدن آدم جدید ینی مسئولیت...یعنی اضافه شدن یه حلقه زنجیر به من. یعنی کسی که هزار ها کیلومتر با من فاصله داره حالش روی من تاثیر مستقیم داره.میدونیید هر وقت دارم به خودم میگم: هی فاطمه... قرار نیست دیگه آدمی به زندگیت اضافه کنیا... توجهت رو همین آدما باشه و لاب لاب لاببب....آسمنون شکاف میخوره و یه ادم میوفته وسط زندگیم.و میدونید من چیکار میکنم؟با آغوش باز میرم به سمت اون آدمه که افتاده وسط زندگیم و ازش میپرسم: هی الان که یهو افتادی وسط زندگیم دست وپات درد نگرفته؟ بیا باهم دوست شیم.... اینجوریه که من توی یه لوپ توقف یا ادامه رابطه با آدما افتادم.اصن نمیدونم چمه... خب دختر تو یه آدم برون گرایی و تمایلت به ارتباط با آدما بالاست... مقاومت نکن.. بپذیر این اویژگیت رو...ولی از اون ور می گم منی که هم وابسته م هم نیستم و حال ادما انقدر روم تاثیر داره چرا باید واسه خودم مسئولیت قشنگ ایجاد کنم؟آره زندگی ساده ی ما یه وقتایی پیچیده ست... منی که حال مامانم خوب نیست (حالش وخیم نیستا ولی خب همین بی حالی و مریضی) و طاقت سختیاش رو ندارم برای بار هزارم تصمیم میگیرم آدم به زندگیم اضافه نکنم...میدونم... میدونم آدمی که وارد زندگیمون میشه هم خوشی داره هم غم. ولی من انقد حالم با اون غما بد میشه که ترجیح میدم همه غما برای من باشه و آدمای دورم خوب باشن.آره باید اتاقمو از آبجیم جدا کنم وبرم پیش اون آبجیم....آره هزار بار گفتم بازم میگم... کرونا یکی از سیاه ترین نقاط زندگیم بوده...حالا شاید فکر کنید خیلی دارم غربتی بازی در میارم و اخه اتفاق بدی نیوفتاده خداروشکر که... ولی خب وقتی داره منو عوض میکنه وتبدیل میکنه به آدمی که دوست ندارم بده... وقتی منو از عزیز تری آدمای زنگیم دور کرده که حسرت بغل گرفتنشون به دلم مونده...بده... افتضاحه...آره من الان دلم میخواد برم مامانمو بغل کنم و خودمو براش لوس کنم....آره من واقعا یه وقتایی 7 سالمه...</description>
                <category>Purple mind :)</category>
                <author>Purple mind :)</author>
                <pubDate>Sun, 08 Nov 2020 14:08:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سومین سه شنبه</title>
                <link>https://virgool.io/@purplemind/%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-yvbmygr3ho4m</link>
                <description>(:)هرچقدر ادم خرافاتی نباشم،ولی آدمی هستم که قوانین عجیب غریب برای زندگی ام‌بگذارم.مثل قانون سشنبه ها.سه شنبه ها با موری را که با دوست جدید گوش میدادیم به سشنبه ها دل بستیم و اعتقاد قلبی پیدا کردیم که سشنبه ها روز های خوبی هستند. حتی سشنبه های زشت کرونایی و قرنیطنه ایی هم خوب بودند.و موسس قانون سشنبه های خوب شدیم.ولی سومین سشنبه ی بد را پشت سر گذاشتم.حس میکنم پدربزگم کارم دارد ومیخواهد چیزی بگوید ولی واقعا من زبان نفهمم وتازه امروز حس کردم شاید او میخواهد چیزی بگوید.اصلا میدانید کی برکت از سشنبه ها رفت؟دقیقا از همان وقتی که با دوست جدید قهرکردم .همان روزی که قهر کردیم یا سشنبه شب بود یا شب سشنبه.از همان لحظه رشته ی گسستنی سشنبه های حال خوب پاره شد وسشنبه ها قهر کردند.سشنبه ی سه هفته پیش دوست جدید گفت خوب نیست  ومشکلش جدی است و احتمال موفقیت کم.من تا سر حد مرگ رفتم.آن روز از شوک حرفی که دوست جدید زده بود دو ساعت تمام بی حرکت بودم به آنیتا زنگ زدم و گفتم فکر کنم دارم  از غم میمریم بیا وکمکم کن.آن روزبا بغض به اهدای جایزه ی نوبل 2020 نگاه میکردم وسمبوسه ی خوشمزه ی ناهار را به زور قورت میدادم.حقیقتا وقت کشی میکردم تا حواسم پرت شود تا کمتر وجودم را از غصه و چشمانم را از اشک پرو خالی کنم.در همین پست گفته بودم که تا الان نتوانسته ام خودم را از غم پدربزرگ رها کنم وهمیشه یک بغضی کج گلیوم جا خوش کرده است. https://vrgl.ir/aMgfs .آن روز آنقدر شوکه شده بودم که به دوست جدید گفتم حس وقتی را دارم که که داشتند پدر بزرگ را توی قبر میگذاشتند.هم آنقدر تنها وبی کس بودم و دارای بغضی خفه شده.دومین سشنبه را یادم نیست چرا بد بود،ولی بد بود.به من اعتماد کنید و بپذیرید که بد بود،اگر نوشته هایم را زیرو رو کنم احتمالا دلیل بد بودن سشنبه را میفهمم ولی طاقتش را ندارم....سومین سشنبه ،دیروز بود که پدر بزرگ مهتا فوت کرد.سشنبه دومین روز متوالی بود که اصلا خوب نبودم(من قبل از کرونا همیشه خوب بودم گاهی بد،الان همیشه بدم گاهی خوب) واصلا دنیا به کامم نبود.به مهتا تسلیت گفتم و رمز های سامانه مجازی اش را گرفتم تا کلاس هایش را تقسیم کنیم و حضور بزنیم تا غیبت نخورد.دیروز بد شروع شد ولی غر زدن های متوالی برای دوست جدید واز دغدغه گفتن هایم برایم حمیده کار ساز بود و فک کردم زنجیره ی دو روز خوب نبودن پاره شده است.9 صبح امروز که داشتم پسورد مهتا را میزدم تا سر کلاس اندیشه بروم،مهتا زنگ زد.حالش افتضاح بود.گریه کرد و صدایش لرزید و من فهمیدم چقدر فاقد شعورم که به او زنگ نزده بودم تا تلفنی تسلیت بگویم.( البته روزاولی که کسی فوت میکند همه چیز بد است وکسی حواسش به تلفن همراهش نیست- این دلیل مسخره ی من برای چتی تسلیت گوفتن بود-.)آرامش کردم و این حرفایی که آدم نمیداند چه بگوید تا غم کسی را ذره ایی تسلی ببخشد به او گفتم وپابه پای هم اشک ریختیم ومن سعی میکردم هی صدایم را صاف کنم وخوب باشم تا مهتا گریه کند ومثل من توی خودش نریزد.تک تک لحظاتی که مهتا میگفت در ذهنم نقش میبست من را می برد 5 سال پیش.هی سعی میکردم به خودم مسلط باشم به مهتا اپیسلونی آرامش بدهم وقول بدهم پدربزرگش خوب است و اولین شب ارامش را تجربه کرده است...امشب ساعت 10 باید تمرین تحویل بدهیم.چک نویسم را باز کردم و دست خط مهتا را تمرین میکردم که به جایش تمرین بنویسم.به هر جان کندنی بود فقط توانستم کمی ادای دست خط مهتا را در بیارم.فایل تمرین را برای مهتا که حالا عکس پروفایل  قشنگش تماما مشکی شده بود، فرستادم به او زنگ زدم و گفتم  فایل تمرین را باید خودش برای استاد ایمیل کند.و خوب شد که دوباره به مهتا فرصت دادم بازم اشک بریزد وذره ایی سبک شود و صدایش را بشنوم . اینبارظرف 2 ساعت  تمرین کرده بودم چه حرفای مثلا تسلی بخشی بزنم ولی خدا شاهد کسی باید این ور تلفن من را دلداری میداد و میگفت: ببین دختر،همه میرن.درسته ترس از دست دادن توی تو خیلی زیاده ولی واقعا دل بکن.میدونم  ترس از دست دادن ادمای زندیگیت مهمه ومرگ یه از دست دادن همیشگیه ولی خودتو جمع کن وبه مهتا کمک کن.ومن به این فکر میکنم کی و چگونه میتوانم برای پدربزگم یک دل سیر اشک بریزم واین کوله بار را همه جا نبرم.قانون سشنبه های خوب باید پابرجا بماند.سشنبه ی هفته ی بعد نمیتواتم با غم جدید روبه رو شوم.من نیاز دارم سشنبه ها خوب شوند.من نیاز دارم حال همه‌خوب شود.من‌نیاز دارم آدم ها نمیرند.من نیاز دارم آدم شوم.پ.ن:سپاس گزار میشم اگه برای پدر بزرگ مهتا و همه ادمای بی شماری که این روزا داریم از دست میدیم ،فاتحه بخونید.</description>
                <category>Purple mind :)</category>
                <author>Purple mind :)</author>
                <pubDate>Wed, 21 Oct 2020 17:06:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاپشنِ طوسیِ پفی</title>
                <link>https://virgool.io/@purplemind/%DA%A9%D8%A7%D9%BE%D8%B4%D9%86%D9%90-%D8%B7%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%90-%D9%BE%D9%81%DB%8C-rbrrzcfsa2dx</link>
                <description>چندم بهمن بود را ولش کنید.بعد از امتحانات بود؛ جلسه ی جمع بندی وگزارش سالیانه  دبیر های کانون ها بود با معاون فرهنگی دانشگاه.از همین جلسه های باکلاس که که در اتاق کنفرانس برگزار میشود و هرکس یک میکروفن دارد  و صندلی چرخ دار.از این جلسه ها که هرکس اب معدنی دارد و در طول جلسه یک آقای مهربان چایی می آورد در جواب تشکرت میگویند خواهش میکنم دخترم.با طناز قرار بود بعد از جلسه برویم پل طبیعت،صبح امتحان داده بودیم و میخواستیم جشن پایان ترم بگیریم.بین کلانا و هایدا گیرکرده بودیم و  با قلدری من رفتیم کلانا.رفتیم پل طبیعت و به طور خیلی نا مطلوب(و شاید غیر بهداشتی از نظر شما) از یک هنذفری برای گوش دادن اهنگ های محبوبمان استفاده کردیم و به همه فخر فروختیم که فارغ از هردو جهانیم.همان روز،دقیقا اخرین روزی بود که رفتم سینما.واز آن روز 100 سال دارد میگذرد ولپ تاپ، تنها سینمای من شده است.بستنی خوردیم...خندیدم ...از گربه ترسیدیم....رفتیم باغ کتاب وجهان با من برقص دیدیم.جهان با من برقصاگر در حین فیلم ،در قهقهه های مردم که صدا به صدا نمیرسید کسی در ته سالن آرام زمزمه میکرد که یک ماه دیگر حسرت این لحظات را میخوری و خانه نشین شده ایی،در حالی که سعی میکردم بغض نکنم به او میگفتم چرت و پرت نگوید و بگذراد فیلمم را ببینم.همان شب، استاد درس کوانتوم 1 نمرات خام را در گلستان که با جهنم فرقی ندارد،قرار داد.   7 :|  ...7 اگر شما را یاد فرهاد مجیدی می اندازد من را یاد کوانتوم 1.من را یاد شیرکاکائو با ترد خوردن از روی غم می اندازد.اصلا نمیفهمم نمره خام یعنی چه؟مگر غذاست؟زن حسابی خب دقیقا بگو 7 نمره از چند؟پایان ترم لعنتی را  که جواب هایش را با خودت چک کردم  وگفتی درست اند و داده ایی 7 .7یعنی چه؟آنیتا قول داده بود 5شنبه  بیاید و باهم برویم توچال و نیامد و من را غصه دارتر کرده بود.آخرین باری که کاپشن پفی طوسی ام را پوشیدم همان روز بود .ازآن روز که لباس های گرم را جمع کردم و لباس ها تابستانی را در کمد آویزان کردم 7 ماه میگذرد.لباس های تابستانی که به تعداد دفعات انگشتان دست پوشیده شدند وچند دست لباس کاملا دست نخورده باقی ماندند.حالا هوای سرد میگوید دوباره باید لباس های نخی و رنگارنگ را جمع کنم وپالتو کاپشن وسویشرتی را آویزان کنم که سرنوشت مشابهی به لباس های تابستانی خواهند داشت.کاپشن طوسی پفی دهن کجی میکند وبه من قول صد در صد میدهد که دیگر قرار نیست اورا بپوشم.بوت های نازینیم هنوز حسرت کنسرت 5 اسفند زندوکیلی را دارند که قولش را بهشان داده بودم.و هنوز نمیدانم چه جوابی به آنها بدهم که فقط یکبار آنها را در تولد آنیتا پوشیده م آنقدر که باید خیابان ها را ندیده اند و گردش نکردند وخاکی نشدند. چه ظلمی به آنها کرده ام.ماه هاست که توی جاکفشی دارند خاک میخورند ومعلوم نیست چقدر در دلشان به من ناسزا میگویند.غم ِتولدِ نزديكم، بي شباهت به غم  دوري از همان روز جشن پايان ترم5 كه آخرين بارِ خيلي چيزها بود؛نيست....و غم اين پاييز لعنتي و روز هاي تماما ابري اش دارد مرا ميكشد...</description>
                <category>Purple mind :)</category>
                <author>Purple mind :)</author>
                <pubDate>Tue, 13 Oct 2020 20:30:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه برای کمک به هم 2(سندروم پیش از قاعدگی)</title>
                <link>https://virgool.io/@purplemind/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85-2%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DA%AF%DB%8C-mzqjrq9gx6ea</link>
                <description>در راستای پست {همه برای کمک به هم (قاعدگی) } لازم دونستم تجربه واطلاعتی درباره ی سندروم پیش از قاعدگی در اختیارتون بذام،البته اگه قابل بدونید. https://vrgl.ir/Kkcpw سندروم پیش از قاعدگی -premenstrual syndrom—یا به طور خلاصه  pms، حالت و تغییراتیه که در در دوران قبل از پریودی سرو کله ش پیدا میشه.الزاما در همه ی خانم ها وجود نداره ولی احیانا اگر دچار pms هستید یا از لحاظ احساسی و روحی و جسمی در قبل از روزهای پریودی تون دچار مشکل میشید یعنی دچار pms هستید وباید یه سری کارها رو برای پشت سر گذاشتن این سندروم بدونید وانجام بدید و خب حتی آقایون هم بخاطر تمام خانم های زندگیشون باید یه اطلاعات کلی دراین باره داشته باشن چون قراره هممون به همدیگه کمک کنیم. این سندروم یک الی دو هفته قبل از دوران پریود ایجاد میشه وزندگی روتین رو بهم میزنه،وبااغاز پریودی تموم میشه.نشونه های pmsبرای هرکسی متفاوته وممکنه کسی یکی از نشونه هاشو داشته باشه و کسی چندین مورد.اگر پاسختون به سوالای زیربله بود، ممکنه شماهم دچار این سندروم باشید:-آیا تغییراتی باعث بهم خوردن نظم زندگیتون قبل از پریودیتون میشه؟-تغییرات قبل از پریودی باعث ایجاد مشکلاتی در محل کار،دوستان و خانواده تون میشه؟راه دیگه تشخیص pms اینه که تغییرات روحی،جسمی در 5 روز قبل از پریودیتون به مدت 3 ماه تکرار بشه.و خب البته بهترین راه تشخیص مراجعه به پزشک هست اگر خودتون نمیتونید تشخیص بدید.علائم ونشونه های سندروم پیش از قاعدگی:علائم جسمی:نفخ،گرفتگی عضلات،گرسنگی ،سردرد،دردهای عضلانی،درد مفصل،تورم دست و پا ،جوش زدن ،افزایش وزن ، یبوست یا اسهال.علائم احساسی:عصبی یا هیجانی بودن یا خشم،افسردگی،گریه کردن، متغیر بودن مود ،بی خوابی،عدم تمایل به ارتباط با افراد و تحت کنترل نبودن احساسات.علائم رفتاری:خستگی،حواس پرتی و از دست دادن تمرکز.این سندروم میتونه مدت در باشه در بعضی ازافراد ولی گویا به طور کلی همیشگی نیست.تنظیم تایم خواب،رژیم غذایی سالم و ورزش و کارکردن روی ارامش روان و جسم به ما کمک میکنن که این دوران اثر کمتری بذارن و زودتر محو بشن.من خودم حدود 3 سال پیش با این موضوع اشنا شدم وتا قبل از اون فکرمیکردم حتما یه مشکل خیلی بزرگ دارم که انقدر از لحاظ روحی در دوران قبل از پریود بهم میریزم و بابت اطلاعات ناقصم فکر میکردم اختلال های احساس و رفتاری فقط در پریودی رخ میده.ولی خب همونطور که پریودی یه فراند کاملا طبیعیه، این سندروم هم طبیعی و قابل حله.طبق تجربه ورزش و رژیم غذایی به شدت برای پشت سرگذاروندنpms  پیشنهاد میشه.مصرف الکل و سیگار و مواد مخدر،کافئین ونمک  قطعا باعث بدتر شدن این دوره میشه.ورزش کردن روزانه 30 دقیقه در هرروز به شدت توصیه میشه.مصرف کلسیم،مواد معدنی ویتامین ها خیلی خوبن.ثبت روزهای قبل از پریود که خوب نیستید در تقویم شخصیتون یه روند کلی بهتون میده که تو ماه های بعد یک دفعه شگفت زده نشید.مثلا دچار یه pms معمولی شدن در من اینجوریه که از همون صبح از زمین وزمان وزندگی بیزارم،حالم از گوشیم بهم میخوره و به همه میگم من امروز خوب نیستم ونمیتونم با شما صحبت کنم توی تختم گیرمیکنم به شدت احساس خستگی میکنم وخلاصه دیگه نگم براتون...اگر هواهم ابری باشه من برای یه مرگ کاملا آماده ام و با شروع روز جدید همه چی خوبه و زندگی بهم لبخند میزنه.خلاصه حواستون به خودتون باشه تو این دوران، حرف زدن یا نوشتن تووقتایی که دچار pms هستید خیلی کمک میکنه.این سندروم اصلا وحشتناک نیست ویه تغییر خوب هم هست چون شما با خودتون حسابی خلوت میکنید.اگر از پس هندل کردن این سندروم برنیومدید حتما به پزشک مراجعه کنید چون ظهور  علائم افسردگی در برخی افردا در این مدت بسیار قویه.کسایی که دچار pmsهستند و اونو اعلائم نمیکنن یا بی اطلاع هستند(درباره ی کسایی که میدونند دچار pms  و اعلائم نمیکنند ؛خب البته اگه ادمای نزدیکشون بدونن خیلی خوبه وبهشون کمک میکنن وحتی پنهان کردن هم نداره ولی حالا اگه کسی نمیخواد تا همه در جریان باشن انتخاب خودشه ولی بهشون‌اسیب میزنه)  باید آقایون و خانومای اطرافشون که از تاریخ حدودی(ویا دقیق) اون افراد اطلاع دارند در روز هایی که خوب نیستند اونهارو همراهی کنند.باورکنید من روابطی رو دیدم که تحت تاثیراین تغییرات هورمونی قبل از پریودی مشکلات زیادی بینشون پیش اومده.و امیدوارم ما ها جزوشون نشیم.ممنون که خوندید:))))بازهم اگر سوالی بود ومن اطلاعی درباره ش داشتم حتما بهتون جواب میدم(اینو برای کسایی گفتم که شاید  خجالت بکشن ودر باره این مسائل اطلاعات کافی نداشته باشن)مطالب هم جسته گریخته از همه جا و سایتwww.webmd.com هست.</description>
                <category>Purple mind :)</category>
                <author>Purple mind :)</author>
                <pubDate>Thu, 01 Oct 2020 15:15:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرنطینه نامه۷</title>
                <link>https://virgool.io/@purplemind/%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%DB%B7-zdj3gi2viwq9</link>
                <description>احتمالا اگر بچه بودم و از من میپرسیدند میخواهم چکاره شوم و شاهین صمد پور را میشناختم،میگفتم میخواهم شاهین صمد پور شوم.همه مان صمدپور را از مستندهای معروف شوک که از شبکه ۳پخش میشد میشناسیم.او در اصل معلم بوده است.از زمانی که او را دراینستاگرام دنبال میکنم فهمیده ام این مستند سازی و پخشش  در صدا و‌سیما بیشتر برایش  دردسر داشته تا منفعت از جایی عذرش را خواستندوگفتند ممنون.وnپرونده ی شکایت  از او  پیرامون کارهای درستی که انجام داده است در دادگاه وجود دارد.از آن روز با فیلمبردارش که فرشید نام دارد بدون وابستگی به ارگان خاصی میرود گزارش تهیه میکند و در اینستاگرام پخش میکنند.وانصافا تا به حال ندیدم ام اطلاعات اشتباهی به مردم بدهد.دنبال کردن صمد پور خالی از لطف نیست چند روزی امتحانش کنید. https://instagram.com/shahinsamadpoor?igshid=f8cyzb9ckqlz ما فعالین اجتماعی زیادی داریم احتمالا ،ولی من فقط صمد پور را میشناسم؛ البته،او بیشتر یک شهروند دغدغه مند با اطلاعات درست است که گزارشگرهم هست،شاید فعال اجتماعی نباشد نمیدانم.ولی کارهای خیریه هم زیاد میکند.من بابت شجاعتش بگویم که همان اول که سرو کله ی کرونا پیداشد فردا صبحش رفت قم و از دل کرونا گزارش پخش کرد.وخب بله شغل گزارشگری همین به دل ماجرا زدن هاست و شجاعت ندارد،ولی همان۳روز اول که همه داشتند یقه جر میدادند و کرونا را کتمان میکردند او ازتجهیز نبودن کادر درمان ونبود ماسک در داروخانه ها گزارش تهیه میکرد و  از اصول بهداشتی میگفت؛بگذریم.....خلاصه اطلاعات مهمی بدون سانسور به مردم میدهد ؛در یک کلام طرف مردم است.امیدوارم واقعا طرف مردم باشد ونقش بازی نکند.راستش گاهی به همه چیز بدبینم.دارم فکرمیکنم دوست دارم فعال اجتماعی باشم و شهامت صمد پور را داشته باشم .گاهی دلم میخواهد اینفلوئنسر شوم،بلاگر نه ها...اینفلوئنسر.یعنی کسی که میتواند روی مردم‌ تاثیر بگذارد،مردم دوستش داشته باشند و به حرفشگوش دهند.بتواند جریان فکری خوب به آنها تزریق کند.دلم کارهای دواطلبانه میخواهد...کمک به مردم بدون چشم داشت.نمیدانم خیلی چیزها هست که باید درست شود،مثلاحقوق زنان و مردان وکودکان،وضعیت معیشتی،مناطق محروم،اموزش و بهداشت مناطق محروم،سلامت روانی مردم،کودکان کار،کودکان معتاد،کودکان بد سرپرست و بی سرپرست،اعتیاد،طلاق،تجاوز،بیماری و سرطان،کودکازاری،تغذیه،معلولین،زنان سرپرست خانواده،قاچاق،خیانت،دزدی،اختلاس....وهزاران  مشکل دیگر.من واقعا نیاز دارم مفید باشم.من واقعا نیاز دارم در جمع کسانی باشم که هم دغدغه باشیم.خیریه ی مهرآفین را به واسطه اقای صمد پور پیداکردم و‌ از این طریق موسس مهرآفرین خانم فاطمه دانشور را شناختم.چند هفته ایی قاطی این بلاگر ها و شلوغ پلوغی های اینستاگرام پیج موسسه ی خیریه مهرآفرین وخانم دانشور  را دنبال کنید و‌در جریان روندکاری آنها قرار بگیرید.رسم دیرینه ای به نام پنجشنبه های مهرورزی هر پنجشنبه برگزار میشود که به زندگی ۳خانواده توسط کمک های مردمی سرو سامان داده میشود.(فلسفه ۵شنبه های مهروزی یه طورایی شبیه همون خیرات واسه از دست رفته هامون تو شب جمعه ست)با دو دو تا چهار تا کردن و سبک سنگین کردن خودتان به این نتیجه میرسید که به آنها کمک کنید یا خیر.غرض از مزاحمت معرفی یک موسسه ی خیریه معتبر و کاربلد بود و دیگر هیچ.https://instagram.com/fatemeh.daneshvar?igshid=19ywvlbow7e10https://instagram.com/mehrafarincharity?igshid=1crdpryw1ntiwگفتم که من به خیلی چیزها بد بینم اخر هیچ چیز این مملکت سرجایش نیست ؛و خب میترسم که یک روز بیایم و یواشکی این پست را پاک کنم وبفهمم همه چیز انگونه که بود،نبوده است و امیدوارم این روز نرسد که ما مردم به کار های خیر وخیرخواهی بد بین شویم٫ ولی خب تااین جامهرافرین با سند‌ومدرک حرف زده است و‌رضایت من بد بین دوعالم را جلب کرده است.راستش را بخواهید  مددکار بودن از اینفلوئنسر بودن برایم مورد علاقه تر است.امروز کسی میگفت میخواهد به مردم خدمت کند؛وفکر کردم‌غالبا همه مان همین را میخواهیم،ولی خب ایا کسانی که‌دارند به ما (مردم)خدمت میکنندچقدر موفق اند؟نمیدانم اگر من بودم به تعداد کافی شاهین صمدپور کپی‌میکردم و برای هر شهر یکی میفرستادم تا شاید روی کار بودن ادم های دغدغه مند حال کشورمان را بهتر کند._______________________________________به این دلیل اسم این نوشته قرنطینه نامه بود،چون تو دوران قرنطینه نوشتم،واحتمالا اخریش باشه چون دیگه قرنطینه معنای قبلشو نداره (هرچند من معتقدم تا هروقت کرونا باشه قرنطینه هست حتااگر به روال عادی برگشته باشیم)حالا هرچقدم مجری های ابکی تلوزیون معتقد باشن هنوز قرنطینه س:)</description>
                <category>Purple mind :)</category>
                <author>Purple mind :)</author>
                <pubDate>Mon, 28 Sep 2020 22:11:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کامنتی برای جین ایر.</title>
                <link>https://virgool.io/@purplemind/%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1-d2vlx2oamknr</link>
                <description>اگر در حال خواندن رمان جین ایر هستید یا قصد خواندن آن را دارید این مطلب را نخوانید.مطلب انتهای متن بعد از خط مشکی  دوم را بخوانید.__________________________________________?جین عزیز سلامامیدوارم روزهای خوبی را بااقای راچستر عزیز گذرانده باشید‌وبچه‌های بیشتری داشته باشید.امیدوارم بینایی آقای راچستر بهتر شده باشد.هنوز در سی مایلی عمارت ثورفیلد زندگی میکند یا همان کلبه وسط جنگل؟شایدهم به مورهوس رفته باشید...امیدوارم مخروبه ی ثورفیلد را بازسازی کرده باشید...نه نه نظرم عوض شد؛آن خانه اصلا خیر برکت ندارد،به هرحال امیدوارم با مری و جان خدمتکارهایتان،وادل عزیز که فرزند خوانده ی اقای راچستر است روزگار خوشی را سپری کرده باشید و حتی خانم فرفاکس به شما پیوسته باشد.سنت جان هنوز در هند است؟همان کشیش مسلکی اش او را از یخبندان های انگلستان به آفتاب کلکته کشاند و امیداوارم مسیح یارو و یاورش باشد.جین عزیز داستانت را به‌ خوبی روایت کردی،من واقعا هر لحظه شگفت زده میشدم و هرجا که خواننده را فرا میخواندی شش دانگ‌حواسم را جمع وجور تر میکردم،ودر کمال شگفت هیچ جارا نتوانستم پیش بینی کنم و پی رنگ داستان برایم تکراری نبود.شاید چون مدت ها بود از این دست رمان ها نخوانده بودم.شاید اگر من جای تو بودم از عمارت ثورفیلد بعد از بهم خوردن ازدواجم‌فرار نمیکردم،ولی خب خواست خدا این بود که تو مری و دیانا و سنت جان عمه زاده هایت را پیدا کنی و خوشبخت شوی.از وقتی داستان را میخوانم طبیعت را بیشتر دوست دارم،نقاشی برایم جذاب تر است،مدیر یک مدرسه در روستا بود شغل ایده الم است و عزت نفست ستودنی است و بی نظیر.به نظرم تو همیشه زیبا بودی،معتقدم  اصلا ادم زشت وجود ندارد،فارغ از زیبایی سیرت،هرکس به مقداری هرچند کم زیبایی صورت هم دارد و توهم مستثنا نبودی و زیبایی داشتی.مرگ پسر خانم رید،تنها مرگی بود که مرا غمگین نکرد مثل تو به شدت از او بیزار بودم ومرگ هلن،دوست عزیزت،قلبم را فشرد.هشت سالی که در موسسه ی لوورد بودی را خیلی زود پشت سر گذاشتی،بدم نمی آمد بیشتر از آن روزها میگفتی.سطح کمالات،سواد و شخصیت و شعورت به شدت تاثیر گذار بود،بی شک‌فرزندان خوبی تربیت کرده ایی.خلاصه که مرا به خودم یاداوری کردم،عمیقا تو را،خود میدیدم و بابت خوب بودنت ممنونم،باشد که پاداش قلب پاکت را بیشتر دریافت کنی و مسیحیارو یاورت باشد،و خالقت از تو راضی باشد.فرزندانت را ببوس،سلام من را به آقای راچستر عزیز برسان و احیانااگر ادل به فرانسه نرفته است اورا هم از طرف من ببوس.ای کاش میتوانستم تورا ببینم،کاش بودی و در اغوش میکشیدمت.دوستت دارم و مراقت خودت باش جین عزیز.__________________________________________بعد از سالها رفتم سراغ رمان‌کلاسیک،میتونم بگم از خیلی از رمان های امروزی‌بهتر بود.پیشنهاد من اینه باید نسخه ی اصلی جین ایر رو‌خوند هرچقدر هم میخواد قطور باشه مهم نیست ولی می ارزه.این دوجلد کوتاهیی که من خوندم حدود۸۰۰صفحه بود و کمتر از۴روز‌خوندمش به شدت متن و داستان و ترجمه روانی داشت .اصلا محوریت داستان موضوع عاشقانه نیست متن طوری هست که شخص داره‌زندگیش رو بعد از فرازو نشیب ها روایات میکنه.شارلوت و امیلی از خواهرای خوب نویسنده قرنای پیشن که کارهاشون ارزش خوندن داره واصلا‌مهم نیست چندسالتونه.پیشنهاد‌من اینه‌همه سبک‌کتابی رو بخونید،خودتون‌رو‌محدود به سبک‌کتاب خاصی نکیند.وحتی اگر موضوعی مورد‌علاقه تون‌هم‌نیست بازهم مطالعه داشته باشید.داستان ها و رمان ها باعث‌نوازش روحتون میشن،مخصوصا رمان هایی که برای مدت های پیش هستند وبا زندگی امروزی ما به شدت متفاوتن و اکثر اتفاقا ها دل طبیعت بکر و دور از زندگی‌ماشینی و تکنولوژی رخ میدن.امیدوارم غذاهای خوبی به روحمون بدیم?</description>
                <category>Purple mind :)</category>
                <author>Purple mind :)</author>
                <pubDate>Tue, 22 Sep 2020 10:17:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست جدیدی که دیگر دوست نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@purplemind/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-cdwrchnzd9p0</link>
                <description>...شاید اگر یک‌ماه پیش میخواستم معجزه را تعریف کنم میگفتم معجزه یعنی یک اتفاق خوب.یک اتفاق خوبی که‌ بیاید وهمه چیز را زیرو  رو کند.ولی الان میگویم معجزه یعنی یک اتفاق.یک اتفاقی که همه چیز را زیرو رو کند.برعکس بهار من اصلا انتظار را دوست ندارم،وضمن رابطه ی تنگاتنگ صبوری و انتطار ،صبوری کردن را از انتظار بلد ترم.وباکمک صبوری توانستم معجزه دوست جدید را پشت سر بگذارم‌و غمش را کم کنم.اولین پستی که اینجا نوشتم مربوط به وقتی بود که توییتر را پاک کردم و یک تغییر ایجاد کردم که شاید بتوان از آن به عنوان معجزه کوچک یاد کرد،میگویم معجزه،چون تغییر ایجاد کرد،تغییر بزرگ.از توییتر که رخت میبستم به دلخواده دو دوست انتخاب کردم وآن ها رابه خودم نزدیک تر کردم.که از بین آن‌دوتا یکی را نزدیک تر و‌دوست تر کردم.خب جادارد بگویم توییتر هنوز هم برایم جذاب وهوس انگیزاست و دلم میخواهد ای کاش دوست های بیشتری با خودم می آوردم،البته فکر نکنید که از توییتر و آدم هایش خیری دیدم ها ....نه.اتفاقا خوشی هایش کمترهم بوده است.من یک میل عجیب به دوست جدید پیداکردن دارم،حالا فکر نکنید بی کس و‌تنهایم و دوستی نزدیک ندارم اتفافا دارم،ولی خب همیشه ادم های جدیدمثل کتاب نخوانده براین جذاب اند و خیلی از آدم ها بعد از آن که قصه شان را هم میفهمی بازهم جذابند مثل کتابهایی که ۱۰۰ بار میخوانی وخسته نمیشوی اهنگ هایی که ۱۰۰۰بارگوش میدهی‌وبازهم لذت میبری.معجزه مهم دوست جدید بود؛دوستی که خلاف تمام باید ها و نباید هایم به اون نزدیک شدم و به او کمک‌ کردم او هم کمک کرد.وهمه چیز خوب بود و خراب شد.ومیدانید ارتباط گرفتن و تاثیر گرفتن من از محیط و ادم ها بالاست.من میتوانم شمارا نشناسم ولی برای غمتان گریه کنم برای موفقیتتان کف بزنم هر کمکی که ازم بربیاید برایتان انجام بدهم و شما یک دفعه مرا ول کنید و بروید ولی من ذره ایی پشیمان نخواهم شد.من یکجور میل سرکش کمک کردن به دیگران دارم.وخب این میل دارد مرا میکشد وکم مانده است خودم را ته دره بیاندازم.از دوست جدید میگفتم....از غم ها واتفاق ها برایتان نمیگویم ولی خب من با چشم دیدم که میشود در یک لحظه همه تصوراتی که داشتم خرابشود وادم ها آنی نباشند که نشان میدهند.من فهمیدم که یادم رفته بود نباید اعتماد کنم.من فهمیدم که میشود به کسی بی حس شد،نه دوستش داشت نه تنفر.وخب بی حسی برای من بدترین حس دنیاست.بی حسی یعنی بی توجهی متلق.یعنی هیچ بودن.وخب فهمیدم که آدم ها میتوانند اعتماد تو را به همه ی آدم ها خراب کنند.در ذهنتان سناریوی عاشقانه مجازی و این داستان ها ننویسید اصلا داستان انطوری که شما فکر میکنید نیست...داستان هرچه که باشد مهم این است نتیجه این‌است که من پشت دستم را داغ کرده ام دیگر آدم جدید وارد زندگیم نکنم.دوست جدید معجزه بود،چون‌ خیلی چیزهارا زیرو رو کرد.خیلی تغییر هارا....برایتان نگویم که چه برمن گذشت...از غم نابودی اعتماد نگویم،از غم از دست دادن دوست ،از نابودی خاطرات خوب....و احتمالا  لقب غمگین ترین اتفاق از دورانی که کرونا شروع شده وتاهمین الان را به معجزه دوست جدید بدهم.و خب در این جریان زندگی که نه خوشیش پایدار است و نه ناخوشیش خواستم از معجزه دوست جدید تشکر کنم،که مرا با خودم دوست تر ونزدیک تر کرد وکمک کرد تا برخی لایه های پنهان وجودم را کشف کنم.معجزه هرچه باشد خیر میرساند،شاید خودش گاهی اتفاق بد هم باشد ولی ثمره اش خوب است و همان حکمت خداست.مراقب ادم های جدیدی که به زندگیتان وارد میکنید باشید  این ادم ها میتواند به اعتمادتان ضربه بزنند.وخب نمیدانید من با چه ضرب و‌ زوریاعتمادی که شکسته بود را درست کردم و الان من مانده ام و یک کوه اعتماد خرد شده.————————————————————بیایید بهم‌بگید شما بودید به دوست جدید فرصت دوباره میدادید؟در حالی که بدونید به کمکتون نیاز داره؟وحس کنید که در عین حال به کمکتون خیلی هم توجه نداره؟راستش خودم دیگ نمیتونم ادم جدید وارد زندگیم کنم حتی اگر بخوام هم نباید این‌کارو‌بکنم،چون اگر ادم جدید بعدی  همون دوست جدیدی باشه‌که یبار به زندگیم وارد شده، اجازه ورود دوباره رو نداره چون خودش باعث شد دیگه ورود ادمای جدید رو ممنوع اعلام کنم.حداقل مصمم کنید که دیگه نباید به این ادم فرصتی بدم.</description>
                <category>Purple mind :)</category>
                <author>Purple mind :)</author>
                <pubDate>Wed, 09 Sep 2020 01:24:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرا تر ازsoulmate...</title>
                <link>https://virgool.io/@purplemind/%D9%81%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2soulmate-lpjpiv30yh7n</link>
                <description>همان روز اولی که خدا هرچیزی را خلق میکرد،هر چیزی را به دیگری مربوط قرار داد.هوا را به درخت،درخت را به خاک،ماهی را به آب،آب را به باران،باران را به دریا،کره ی زمین را به جو،صخره و سنگ را به زمین،گل را به ساقه وریشه اش....و انسان را به انسان مربوط کرد؛و انسان را مسئول هرچیز کوچک و بزرگی که بهم مربوط بودند قرار داد.شاید روزی که خدا داشت تقسیم مسئولیت میکرد ؛سخت ترین مسئولیت شیرین را مسئولیت انسان ها نسبت بهم قرار داد و درنهایت این زنجیرمتوالی مسئولیت را به خودش وصل کرد که بدانیم در نهایت به خودش بر میگردیم.اگر خیلی بی رحمانه تمام کائنات را کنار بگذاریم وتنها انسان را مسئول انسان بدانیم و از مسئولیتمان در برابر بقیه ی چیزها شانه خالی کنیم بازم هم مسئولیت سنگینی داریم.ما آدم ها به هم مربوط و مسئولیم.مسئول بودن یعنی مراقب بودن.مراقب بودن یعنی کاری که شازده کوچولو با گل سرخش میکرد، البته نه وقتی که گلش را در سیاره اش رها کرد و رفت.آدم های مربوط به هم ،برای هم غصه میخورند،شادی میکنند،اشک میریزند،میخندنند...(این یک تعریف معمولی از آدم های مربوط ب هم است)وقتی که تکلیفمان با ادم های اطرافمان روشن باشد میدانیم به چه کسی بیشتر مربوطیم و به چه کسی کمتر.در نهایت همین ادم های خیلی مربوط میشوند کسی که روحمان با روحشان تلفیق شده و روح مشترکمان در بدنهایمان آرام و قرار گرفته است.ادم های مربوط یک جور رابطه خاصی بینشان برقراراست،میتوانند تمام روز باهم حرف بزنند بدون آنکه باهم صحبت کنند.آدم خیلی مربوط یک چیزی فراتر از soulmate است.حتا فراتر از همه چیز و همه چیز،وصف ادم های مربوط  درکلام نگنجد و چه بهتر که نمیگنجد که فکر میکنم حرف زدن درباره ی آن از کیفتیت ادم های مربوط زندگیمان کم میکند،و اگر خیلی حرف ها ناگفته بماند بهتر است.(آدم یا آدم های مربوط به شما، که حین خواندن این مشوشات ذهنی به ذهنتان خطور کردند ادم های درست و دقیقا مربوط زندگی شما هستند ؛آن ها را در قلبتان نگه دارید)</description>
                <category>Purple mind :)</category>
                <author>Purple mind :)</author>
                <pubDate>Sun, 23 Aug 2020 13:31:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرنطینه نامه۶</title>
                <link>https://virgool.io/@purplemind/%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%DB%B6-uxbchi1lwzrx</link>
                <description>این روزها یک طوری اند.انگار کسی گَرد چیزی را در هوا پخش کرده است که همه مان گرفتارش شده ایم.*گَرد بهانه الکی*یعنی،یک‌چیزهایی سرجایش نیست،اما همه چیز در بهترین مکان و موقعیت خود قرار دارد.در کندترین لحظات و معمولی ترین حالت ها  که هیچ؛در پرهیاهو ترین  زمان ها میخواهم متوقف شوم؛ودر ان شلوغی ها از خودم بپرسم چطورم؟وقتی که سر صحبت را باخودم باز کردم و نازش را خریدم از *من*بپرسم که چرا  مدت هاست باخودم خلوت نکرده ام....نه در noteگوشی چیزی نوشته ام نه*گفت و گو با خود*ضبط کرده ام.یااصلا چرا اینnتا کتابی که شروع کرده ام را تمام نکردم؟یااصلا چرا کتاب نخوانده ام.چرا دیگر ناخوداگاه پوشه موسیقی زندوکیلی را باز نمیکنم و در *شهر حسود* غرق نمیشوم و در *باورم کن*نمیمیرم؟داشتم فکرمیکردم چقدر جالب که جیدال اسم اهنگ جدیدش را بنفش گذاشت و دلم را برد.اما خب در*بنفش*حل نشدم.خب خوب است که علیرضا قربانی ارغوانِ ابتهاج را خوانده است وخوب است الان که دارم به ارغوان فکر میکنم بدون آن که را پخش کنم، کم کم دارم حل‌میشوم.حس میکنم بعضی وقت ها یک قدرت خاص دارم؛یعنی وقتی مغزم یک طوری میشود ؛ادم هایی که مثل من مغزشان یک  طوری شده است راشناسایی میکنم و توی دلم باآن ها همزاد پنداری میکنم.این که باادم ها فقط توی دلم حرف میزنم بد است.چرا؟چون از این که قفل دهانم هیچ جوره حتی با ادم نزدیک زندگی ام هم باز نمیشود مرامیترساند.در حالی که شاید در تمام روز با ادم  مهم های زندگی ام در ذهنم حرف بزنم و هی چیزهای مختلف تعریف کنم،  میدانید اینکه همیشه شنونده هستم وحرفی برای گفتن ندارم مرا دارد میترساند.باید  عکس های چرت و پرت گوشی از بهمن تا الان  را پاک کنم،عکس جزوه ها  هم باید پاک شوند وکتاب و فایل های pdf را سرو سامان دهم.اینکه هی دارم  پاک کردن عکس های چرتو پرت را به تعویق می اندازم نیاز مبرمم برای استخدام فردی برای انجام این کار را،افزایش میدهد.این اشتباه است که فکر میکنم باید با دوستانم از اول دوست شوم؟من واقعا دارم یک سری چیزها را فراموش میکنم...دروغ چرا...یک سری چیزها،یک سری حس هارا دیگر به یاد نمی آورم.مرتب کردن کتابخانه و جمع کردن کتاب درسی هاهم روی مغزم اند.کوه مانتو و لباس های اتو نکشیده خیلی بلند شده است و فتح قله به عذاب وجدانم دامن میزند.دیگر بیرون که میروم چک نمیکنم که کتونی هایم تمیز باشند.به مرتب بودن پاچه های شلوارم هم اهمیت نمیدهم.مانیکای درونم باید برگردد و مرا نجات دهد،این بی نظمی ها جانم را دارند میگیرند.دیگر به مژه های ادم ها دقت نمیکنم.انگار دیگر امیرعلی را دوست ندارم.انگاری ها....وگرنه او که حل شده است و ته نشین ست در وجودم.اینکه میگویم دوست ندارم...یعنی دیگر توی دلم مردد نیستم که ببوسمش یانه.قبلا ها مردد بودم که اگر ببوسمش و ناقل باشم وکرونا بگیرد چه؟نبوسمش چگونه مادر فعال سرکش درونم را ارام کنم؟دراین دوراهی ها یکهو ناخوداگاه راست صورتش را میبوسیدم و بادست چپ رد رژ را از صورتش پاک میکردم وبه سمت بچه ها حواله اش میکردم که بچگی کند.اه..این که یک چیزهای مهمی که دوست دارم معمولی میشود بد است.این که یک یهو حسم درباره ی ادم ها عوض میشود بد است.این که خواب هایم کیفیت ندارد خیلی بد است.این که یک عالمه کادوی تاریخ تولد گذشته برای یک عالمه ادم نخریده ام بد است.این که سیاهی دورچشمانم بیشتر شده است و هنوز با تاج ابروهایم مشکل دارم بد است.این که هنوز رنگ رژی که به من بیاید پیدا نکرده ام هم بد است.دارم وسوسه میشوم به توییتر برگردم واین از همه بدتر است.این که این همه منفی بافی و منفی گویی کردم دارد مرا میکشد.باید به *ارزوهای خوب برای فردا*برگردم.باید برگردم و با دوست جدیدی که شاید دیگر جدید نیست ، امیدوارانه برای فرداها ارزو ثبت کنم.دارم فکر میکنم اگر اسم بچه هایم را امید و آرزو بگذارم خوب است،نه؟</description>
                <category>Purple mind :)</category>
                <author>Purple mind :)</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jul 2020 16:28:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز قلم=روز نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@purplemind/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-opy17ozdvl3d</link>
                <description>دقیقاکِی را نمیدانم،ولی همین‌چند روز پیش ها‌روز قلم‌بود.فهمیدن‌تاریخ دقیقش یک‌سرچ‌کوچک و تایپ نصفه و‌نیمه”روز قل...”در گوگلِ عزیز ترازجانمان است.مناسبت ها مهم تر از عددها هستند.سرچینگ..،یک سری حرف های خاص وجود دارد.این حرف های خاص که به اختصار و از روی تنبلی واز روی خاص بودنشان به طور  “حخ”مینویسم طرز ادا و بیانشان،سوای همه حرفای خاصِمعمولی دیگر است.اگر شما بلدترین ادم زندگیتان را هم پیدا کنید نهایتا بتواند زبان نگاهتان را بیشتر از بقیه بفهمد؛و چشم هایتان را بلد باشد.مثلا وقتی که با چشم های گرد شده در وسط زل آفتاب به اون نگاه میکنید حرفتان را بفهمد.وقتی که در سرمای زمستان نصف صورتتان از بالا باکلا واز پایین با شالگردن پوشانده اید وفقط چشمانتان بیرون است و او را از دورمیبینید،حرف چشمانتان را از دور بفهمد.فوقش زبان دستهایتان را هم حرفه ایی بلد باشد.یعنی بفهمد وقتی دستتان که در دستش عرق میکند یعنی چه.اگر دستش را در غریبگی ها سفت میگیرید یعنی چه.واگر مشت محکمی‌حواله ی سینه ش میکنید یعنی چه...چم‌و خمتان اگر فقط برای یک نفر هم در دنیا نمایان باشد،یک سری چیزها توی مغزتان است که گاهی خودتان هم از آن بی خبرید.بی شک اگر چیزی نبود تاباآن بنویسیم کارمان زار بود،وهیچ وقت لایه های عمیق پنهان وجودمان را کشف نمیکردیم.یک سری”حخ”هایی هستند که در آن پستوهای ذهن جاخوش کرده اند؛قلم که دست میگیرید از پس دالان های ذهنتان بیرون می آید وهمچو خوناز مغزتان میگذرند؛ ساعد و آرنج دستتان را رد میکند و به مچ و سر انگشتانتان میرسند و با جوهر قلم یکی میشوند و روی صفحه نمایان میشود.باور‌کنید یک سری چیز هایی تو مغزتان هست که هیچ جوره، جز با‌نوشتن بیرون نمی آیند.ناخوب که بودید یک تکه کاغذ و یک خودکار بردارید...بنویسید.اینکه که تکه کاغذ را نگه دارید یا دور بیندازید به شما بستگی داد ولی اگر نگهداشتید جلو چشمتان نباشد و سالها بعد سراغش بروید.دنبال فلسفه روز قلم‌نرفته ام ولی بنظر من روز‌قلم‌همان‌روز نوشتن است.تنها نوشته است که میماند._________________________________________گله و شکایت:راستش من‌نمیدونم‌چه‌بلایی سر ویرگول اومده.همه کم کار شدن و‌هیچ نوشته ایی جز تبلیغ نمیبینم...یه عالمه (حدود۱۰-۱۵)نفر بودن که حداقل نوشته های منو لایک‌میکردن(البته خوب شاید دیگه نوشته هام خوب نیستن‌‌که ادما‌کم‌شدن)  من‌نمیدونم‌‌تو‌دوماه(ینی از اردیبهشت که اومدم) بقیه یهو کجارفتن و اون‌همه‌نوشته‌قشنگ چیشد...آدمایی که کم کار شدید ویرگول بهتون‌نیاز داره‌دوباره بنویسید:(</description>
                <category>Purple mind :)</category>
                <author>Purple mind :)</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2020 18:58:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>