<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های قلم دان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@qalamdan</link>
        <description>گروه ادبی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:36:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1676666/avatar/EGl3mT.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>قلم دان</title>
            <link>https://virgool.io/@qalamdan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تبلیغ یکروزه</title>
                <link>https://virgool.io/@qalamdan/%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA-%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-lckssfytm6gl</link>
                <description>عَلَم خیلی بلند بود؛ تمام قامتش را با چشم زیارت کردم تا رسیدم به دستِ علمدار، که بر فراز عَلَم برای همه دعا می کرد و تازه موازی عرشه منبر شده بود! ذوق کرده بودم عَلَم ها را از جلو منبر آوردند و به سقا خانه وسط حسینیه تکیه دادند و من از همین ها برای اوج احساس منبر استفاده کردم. چاره ای نداشتم منبر طولانی شده بود و پا منبری ها مثل صدای من خسته شده بودند و پا به پا می شدند! برخی هم مجلس را ترک می کردند! خبری از دسته های عزا نبود! دوباره کاغذ خیس عرق شده را کف دستم جابجا کردم و با گوشه‌ی چشم خواندم: &quot;لطفا تا آمدن هیئت ها ادامه دهید لطفا مجلس را ختم نکنید&quot;! شاخصه‌ی دومِ بصیرت حسینی هم رو به پایان بود؛ &quot;عزت نفس&quot; و هنوز هیئتی وارد حسینیه نشده بود از قرارِ نیم ساعتِ ما، نیم ساعت گذشته بود که تصمیمم را گرفتم! هرچه می خواهد بشود بشود! منبر را تمام می کنم! خودشان یک فکری بکنند دیگر! روضه را مفصل خواندم و از منبر به زیر آمدم چند نفر از مردم جلو آمدند و تشکر کردند ولی از رئیس دفتر تبلیغات و مسئولان حسینیه اعظم که بدو ورود به استقبالم آمده بودند خبری نبود! نصف جمعیت سه چهار هزار نفری حسینیه هم رفته بودند به هر ترتیب جلسه ختم شد. من آن شب تا صبح به خودم می بالیدم که یک ساعت نیم توانسته بودم  بالای منبر دوام بیاورم و مجلس را حفظ کنم که از هم نپاشَد! اما صبح چنان پنبه افتخاراتم زده شد که هنوز بعد از ۶ سال هر ساله ذره ای از آن را از هوا صید می کنم! شاید بلند پرواز کرده بودم! و به لطف خدا پر بلند پروازی ام زود  چیده شد تا بی هوا بلند نپرم  که به قول شاعر  نردبان این جهان ما و منی است!تلفن پشت تلفن!  آخر چه شده! که از مسئول سازمان تبلیغات، تا رئیس هیئات مذهبی! حتی آن شاگرد دانشگاهی ام  -که به زور دکتر را در بنر تبلیغات حسینیه اعظم،  تنگ اسمم چپانده بود- همه و همه طلبکارم بودند! که چرا منبر دیشب را این قدر طولانی کردی! که هیئت های عزاداری پشت درهای حسینیه از بس ایستادند خسته شدند و همه رفتند و جلسه را به باد فنا دادی و  چنان و بهمان! برق از سرم پرید! زبان دراز روی منبرم آنچنان کوتاه شده بود که یک دقیقه هم نمی توانست خطابه کند!! آخر کسی وارد حسینیه نشده بود! آخر خودتان گفته بودید آخر... ولی فایده ای نداشت که نداشت! تازه حالا قدر حرفهای استاد را می فهمیدم که هر کجا تبلیغ می روی ابتدا فرهنگ عزاداری شان را بپرس! مطالعه کن! وای خدای من!یک تفاوت فرهنگی این قدر می توانست تاثیر در کار تبلیغم داشته باشد؟ آخ! علم ها ! ای اوج احساس منبرم! همان دست های بر افراشته بر علم! شاید داشتید برای من دعا می کردید! شما همه نشانه ورود هیئت ها بودید و من منتظر ورود صاحبان نشانه! مگر چقدر می توانست متفاوت باشد رسم عزاداری این شهر و آن شهر! در آن یکی به عرض ادب دسته عزا دوری در حسینیه می زد و در پای سخنرانی می نشست و این یکی علمش را به نشانه ورود می فرستاد و اجازه رخصت می خواست که من فقط نشانه ها را دیدم!و این اولین تبلیغ یک روزه ام بود!</description>
                <category>قلم دان</category>
                <author>قلم دان</author>
                <pubDate>Mon, 22 Aug 2022 15:39:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشت آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@qalamdan/%D8%AE%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-uchpoqdd2men</link>
                <description>دمِ درِ خانه پدر بزرگ که رسیدم، سر و صدا بلند بود، هر جور بود خودم را از درِ نیم بازی که سنگِ هاون پشتش گذاشته بودند، کشیدم داخل و توی هشتی روی پله های پشت بام نشستم و زانوهایم را محکم بغل گرفتم. محرم که می شد این سر و صداها طبیعی بود از گوشه‌ی هَشتی سَرک کشیدم و دُزدکی داخل حیاط را دید زدم. سید عباس لب ایوان نشسته بود، تشت مسی را روی زانو گذاشته بود داشت گِل توی تشت را وَرز می داد! و مثل بچه ها فقط گوش می داد و سر تکان می داد و کار خودش را می کرد، مادر بزرگ هم گُر می گرفت:-  &quot;بلند شو مرد! انگشت نمای خاص و عام شدی! همه می گن سید عباس جنی شده! مثل بچه ها خاک بازی می کنه! این چه وضعیه؟ من قربون امام حسین بشم ولی به خدا آقا راضی به این وضع و حال نیست! همه سیدها آقاوار می نشینن توی تکیه، چای میدن و احترام میخرن! سیدِ ما مثل بچه ها...لا اله الا الله&quot; -  آروم باش زن! آروم! این دیگه خشت آخره!-  خشت آخر؟! هر سال همین را می گی! مگه یه لحد چند تا خشت می خواد! ببین سید! تو را خدا نگاه کن! هم سن و سال‌های تو دارن هنوز خونه و زمین می خرن تو به فکر خشت لحدی!؟سید عباس انگار بهش بر خورده باشد به یکباره از جا پرید و مثل مادری که بچه اش را بغل می کند تشت را در آغوش کشید و تند به سمت هشتی آمد. من که مثل گربه ای توی اتاق دربسته گیر کرده باشد خودم را این ور و آن ور می زدم و بهترین راه فرار را پله های پشت بام دیدم! پاگرد اول را که رد کردم سید عباس روی پله اول بود ، بد مسیری را انتخاب کرده بودم! فکر نمی کردم بخواهد بیاید پشت بام!. مثل ماهی توی تور گیر افتاده بودم، بی حرکت ایستادم و فقط آمدن سید عباس را نگاه کردم. سید عباس آنقدر توی فکر بود که شاید اصلا مرا ندید و شاید هم دید و حوصله سین جیم کردنم را نداشت! آرام رفت روی پشت بام و قالب خشت را برداشت و گل را توی قالب ریخت و با اشک و آه روی آن را صاف کرد و سرش را روی زانو گذاشت و شانه هایش شروع کرد به تکان خوردن! دیشبش که با پدر به دنبالش رفته بودیم، وسط حسینیه، زیرِ چراغِ کم نورِ عَلَم،  با پای برهنه مثل بچه ها روی زمین نشسته بود و ته مانده خاک های شام غریبان حسینیه را، با سر پنجه های زبرش جمع می کرد و توی ظرف مسی می ریخت. سر که بلند کرد صورتش از اشک و خاک گل شده بود! پدر جلو رفت خودش را روی پای سید عباس انداخت و گریه کرد پاهای پدرش را بوسید صورت کف پای او گذاشت. سید عباس، هر جور بود پدر را از روی پایش بلند کرد و محکم در آغوش کشید لحظه ای با هم گریه کردند. پدر ظرف مسی را برداشت و عصایِ سید عباس را به دستش داد. از خانه سید عباس که بر می گشتیم پدر فقط یک جمله گفت: «نگرانم! اینجایی نیست!» با این کلامِ پدر، همه سوالها را توی ذهنم را محکم زندانی کردم که نکند بی جا از دهانم بیرون بپرد. چه جنگی بود بین این همه سوال در ذهنم! آخر چرا سید عباس...!؟یوم الدفنِ امام حسین، صدایِ تکویر عبد الباسط روستا را پر کرد، جعبه خشتهای سید عباس روی دست ها به سمت قبر جلو می رفت! بوی تربت از خشت ها بلند بود! یک خشت کم بود! پای برهنه تا خانه دویدم! هنوز خشت روی پشت بام تر بود چه بویی داشت این خشت! خنکای خشتِ آخر در آغوشم روضه می خواند!!</description>
                <category>قلم دان</category>
                <author>قلم دان</author>
                <pubDate>Mon, 22 Aug 2022 15:16:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوانمرد</title>
                <link>https://virgool.io/@qalamdan/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF-gn5su3uuy1yh</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم(هرچه شد همین جا می مانی! اجازه بیرون آمدن را نداری! شنیدی؟)(این جا خفه می شوم! نمی توانم مثل دخترها یک گوشه بنشینم! مگر من مرد نیستم؟ از برادرم چه کم دارم که مرا این جا حبس می کنید عمه جان؟)همه این حرف ها را در دل پنهان می کنم.نمی توانم آن چه را در دل دارم به زبان بیاورم. عمو یادم داده حرمت بزرگتر را نگه دارم. فقط سر تکان می دهم.می دانم اگر حرف بزنم بغضم می ترکد. اگر گریه کنم نمی توانم مردانگی ام را ثابت کنم.عمه جان می رود و من همین طور نشسته ام. به ستون خیمه تکیه می دهم. تا دیشب همه می آمدند و می رفتند. نمی توانم اینجا بمانم. غصه ام گرفته. آرام از جایم برمی خیزم. دلشوره عمو را دارم. آخرین باری که آمد دخترها دوره اش کردند. خجالت کشیدم جلو بروم.همه گریه می کردند و عمو همه را آرام می کرد. همه بهانه گرفته بودند. من هم دوست داشتم بهانه بگیرم. بهانه بابا! بهانه قاسم! اما من همیشه گفته ام مرد هستم! مرد بهانه نمی گیرد!چقدر دلم برای آغوش عمو تنگ شده. ای کاش از مدینه نمی آمدیم. صدای هلهله می آید. پرده خیمه را کنار می زنم. انگار یک گله سگ وحشی دور خودشان می چرخند. سینه ام سنگین می شود.عمه جان نگران نگاه می کند. این ها عمویم را می کشند. می دوم. صدایی آشنا بلند می شود:(خواهرم عبدالله را نگه دار) دست های عمه جان چقدر مردانه است. (عمه جان! آرام تر! دستم را رها کن! مگر نمی بینی این نامردها را؟)عمه فقط نگاهم می کند. نگاهش پر از حرف است! مثل روزهایی که محله را به هم می ریختیم. اهل دعوا نبودم ولی امان از روزی که سر و کله زورگویی پیدا می شد. دیگر کسی جلودارم نبود مگر نگاه عمه جان. هیچ وقت دعوایم نمی کرد فقط با نگاهش حرفش را می زد. هر دست گل من یک نگاه داشت: (این چه کاری بود عبدالله)... (باید جبران کنی وگرنه نه من نه تو).... (اگر عمویت بفهمد برایت بد می شود) و...اما این نگاه جدید است. این صحرا همه چیزش عجیب است. انگار می گوید وسط این مصیبت کمکم کن. می خواهم کمکش کنم اما عمویم را دوره کرده اند. پدرم را دارند اذیت می کنند. چه فرقی می کند؟ عمویی که مثل پدرم هست. باید کاری کنم.نمی دانم عمه جان چه دیده که دستانش یخ کرده است؟ دستش به محکمی اول نیست. یک نگاهش به من است و یک نگاهش به روبرو. من می روم تا همه نگاهش به روبرو باشد. می خواهم دیگر نگران من نباشد. می خواهم خیالش از من راحت باشد.شمشیری از نیام بیرون آمده و به طرف گودال می رود. می دانم داخل گودال همه امید ما افتاده! چقدر تنها می شویم در این بیابان! می توانم بمانم و مرد این بچه ها شوم اما می خواهم مرد میدان باشم ! از قاسم چه کم دارم؟ نه! حرم مرد دارد. عمه جان هم کنارش هست. الان عمویم مرد می خواهد. چند بار صدا زده کیست مرا یاری کند؟دستم را از دست عمه جان می کشم. در مدینه کسی به گرد پایم نمی رسید. هربار در نخلستان مسابقه می دادیم اول می شدم.... اگر قاسم می آمد دوم می شدم..... او همیشه اول بود..... این جا هم اول شد.... می خواهم این جا دوم باشم..... می خواهم مرد عمویم باشم.... می دانم کسی به گرد پایم نمی رسد....سید مجتبی</description>
                <category>قلم دان</category>
                <author>قلم دان</author>
                <pubDate>Fri, 19 Aug 2022 06:56:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار فصل</title>
                <link>https://virgool.io/@qalamdan/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D8%B5%D9%84-tnwd7dat9yzr</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمآسفالت داغ و هرم نفس های مردان سیاه پوش که در وسط خیابان(چه کربلاست امروز... چه پر بلاست امروز.. سر عزیز زهرا...) را در صدای هم فریاد می زنند. شربت خنک و دستگاه گلاب پاش سیار میرزا حبیب که ذکر صلوات از لب هایش محو نمی شود مرهمیست بر داغ دل این عزاداری مردانه و گریستن زنانه. این اولین تصویر من از ماه محرم است. محرم من آلبومی رنگارنگ است پر از اتفاقات سرد و گرم همراه با نوای دلنشین « باز این چه شورش است» بچه های آباده و عزاداری نوجوان شهر یزد! محرم کم کم شروع کرد به ورق زدن تقویم و از امتحانات خرداد به طرف عید نوروز می آمد. هوای دل انگیز اردیبهشت و صدای بلبل های روی درختان مسیر دسته های عزاداری و چای لیموعمانی حال عزاداریم را خوب می کرد. وقتی دسته از کنار درختهای گوجه سبز رد می شد چشم بچه ها پایین می افتاد.انگار یادشان نبود چند روز قبل محرم از سر و کول هم بالا میرفتند برای چیدن میوه نوبرانه.محرم همه را آقا کرده بود.وقتی در حسینیه (محرم دشت) مداح دم می گرفت(اصلا حسین جنس غمش فرق می کند) نیازی نبود ادامه دهد چون می دانستم (این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند) اصلا این دشت پر از باغ های میوه با آمدن محرم فرق کرده بود.محرم که به نیمه فروردین رسید درگیری فکری من هم شروع شد. چطور سفره هفت سین با محرم جور در می آمد؟ تکلیف آجیل و عیدی و سیزده به در چی می شد؟ با خودم فکر می کردم «شاید با لباس مشکی بریم خونه فامیل» اما از عیدی مطمئن نبودم! سال بعد وقتی دوستم با بی خیالی گفت «مادرم گفته امسال عید نداریم» فهمیدم بی خود ذهنم را درگیر کرده بودم.پای محرم که به زمستان رسید باز خیالاتی شدم. آن زمان زمستان های پر برفی داشتیم. حداقل چند تا نیم متر می آمد. فکر مسیر پر از سربالایی و سرپایینی دسته روز عاشورا و یخ بندان های احتمالی نگرانم می کرد. انگار مسئول برگزاری مراسم های امام حسین(ع) بودم. اخبار هواشناسی را دنبال می کردم. معمولا تا غروب روز تاسوعا وضع هوا برفی و بارانی بود بر خلاف روز عاشورا که هوا صاف و آفتابی می شد.با حرکت محرم در فصل های رنگارنگ بزرگ شدم و اولین منبرم را در یک محرم پاییزی رفتم. با همه نگرانی های یک طلبه تازه وارد و یک دنیا آرامش که به طرف قلبم سرازیر بود. محرم هر سال می آید با هر وضعیتی که داریم و در هر فصلی از زندگی که هستیم تا بیرق عزایش را در اوج دلها  به حرکت درآورد. انگار هر بار می گوید تو رخت عزایت را بپوش مابقی اش با من...سید مجتبی</description>
                <category>قلم دان</category>
                <author>قلم دان</author>
                <pubDate>Thu, 11 Aug 2022 08:08:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در  آرزوی کربلا</title>
                <link>https://virgool.io/@qalamdan/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7-kporrmwumzmk</link>
                <description>روزهای آخر ماه ذی‌الحجه است و کم‌کم شهر رنگ و بوی محرم به خود می‌گیرد. پرچم‌های مشکی و یا حسین (ع) از سردر خانه‌ها و مغازه‌ها بالا میرود.با دیدن این شور و حال بغض گلوم را می‌فشارد به خودم میگویم: آیا امسال به کربلا میروم؟ مشغول راه رفتن در خیابان می‌شوم، هدفم حرم شاهچراغ است. در بین راه با دلی که شکسته و بغض در گلو، خاطره‌ای یادم می‌آید: سال ۹۵ بود که در یک دوره چهل روزه در مشهد شرکت کرده بودم و اختتامیه دوره یک همایش برگزار شد، در ابتدای همایش به همه یک کاغذ که روی آن عدد نوشته شده بود می‌دادند با تعجب کاغذ را گرفتم و روی یکی از صندلی‌ها نشستم روی کاغذ را نگاه کردم نوشته بود عدد ۲۷۶ مراسم شروع شد. از کنار دستی‌ام پرسیدم جریان این کاغذها چیه؟لبخندی زد و گفت: (انتهای همایش قرعه‌کشی میکنند و هرکسی که برنده شود کمک هزینه کربلا می‌دهند)خیلی خوشحال شدم گل از گلم شکفت. ۳۹ روز بود که زیارت عاشورا می‌خواندم. امروز چهلیمن روز بود و به فال نیک گرفتم که قرار است سفر کربلا برنده شوم.بی‌صبرانه منتظر بودم که به انتهای همایش برسد و قرعه‌کشی انجام شود اصلا نفهمیدم مراسم اختتامیه چطور تمام شد. تمام فکر و ذهنم کربلا بود. هر لحظه برای من یک مثل یکساعت طول می‌کشید.اول گفتم اگر اسم من در بیاید میروم کربلا کلی نقشه کشیدم که چطور برم چیکار کنم و هزارتا نقشه دیگر.اما همان موقع یادم آمد مادرم هم هنوز کربلا نرفته است مگر می‌شود من کربلا بروم اما مادرم نرود؟!نیت کردم برنده بشوم کمک هزینه را به مادرم هدیه بدهم تا او اول به کربلا برود. ازین فکر خیلی خوشحال شدم که سوقاتی مادرم را هدیه سفر به کربلا می‌دهم. کل مراسم ذهنم درگیر این مساله بود تا اینکه بالاخره مراسم تمام شد. دلم پر از آشوب بود، قرعه‌کشی آغاز شد و قرعه اول را انداختند. گوینده شروع کرد به خواندن، اما مگر کامل می‌گفت؟! دانه‌دانه و آهسته‌آهسته دل همه را آب کرده بود.شماره‌ی دویستُ، چندلحظه مکث کرد توی دلم میگفتم ۷۶ تو رو خدا بگو ۷۶ عدد دوم را خواند هفتادُ دوباره مکث کرد به پهنای صورت اشک می‌ریختم و منتظر بودم بگوید ۶ بالاخره عدد آخر را گفت: ۹آه از نهادم برخواست اشک امانم را بریده بود چرا ۶نبود؟انگار من تنها نبودم که اشک می‌ریختم خیلی‌های دیگر هم امیدوار بودند سفر کربلا برنده شوند.قرار‌بود از جمع ۳۰۰نفره ۲۰ نفر را برای اربعین به کربلا بفرستند. هر قرعه‌ای که انداخته میشد چیزی در دلم فرو می‌ریخت.نفر نوزدهم را هم خواندند ولی شماره من نبود فقط یک نفر مانده بود که قرعه بیندازند.دیگر حال خودم را نمی‌دانستم فقط منتظر بودم تمام شود و بروم به حرم امام رضا (ع) و زار‌زار گریه کنم. حرم کنار محل همایش بود و من آماده رفتن ...نفر آخر را هم خواندند اما شماره من نبودنا‌امیدانه از جایم بلند شدم و برای اتمام همایش نماندم به سرعت به سمت حرم رفتم. اول پنجره‌فولاد رفتم و گفتم آقا مگه نمیگن برات کربلا رو شما میدی پس چرا به من ندادی و اشک بود که امانم را بریده بود.آخرین زیارت عاشورای چله‌ای که گرفته بودم را همانجا با چه حالی خواندم اشک می‌ریختم و می‌خواندمالسلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیک یابن رسول الله...بعد از چند ساعت که در حرم بودم و نمازم را خواندم به سمت اسکان رفتم.شب آخر کنار قبر شهیدی که در کنار اسکان بود مراسم دعای کمیل گرفته بودند اصلا حالم خوب نبود هم اتاقی‌ها هرچه اصرار کردند که همراهشان بروم قبول نکردم و در محل اسکان ماندم.بعد از اتمام مراسم هم‌اتاقی‌ها با دلخوری وارد اتاق شدند.با تعجب علت مساله را سوال کردم.یکی از آنها گفت: (تو که گفته بودی برای دعا نمی‌آیی پس چرا آنجا بودی؟ می‌گفتی می‌خواهم تنها بروم و با شما نباشم.) خیلی متعجب شدم و گفتم باور کنید من تمام مدت در اتاق بودم و زهرا شاهد است تا همین‌چند لحظه پیش کنار من بود‌. از او سوال کنید.بعد از این ماجرا، احساس کردم آقا می‌خواهد به من بگوید درسته که نشد اسمت جزو زائرای من باشه اما دلت با زائراست تو هم دعوتی اما یه جور دیگه....ازین افکار که خارج شدم، خودم را مقابل گنبد فیروزه‌ای شاهچراغ دیدم، صورتم خیس اشک بود و هنوز این خاطره من را منقلب می‌کرد. به پرچم‌های مشکی که دور تا دور حرم کشیده شده بود نگاه کردم و‌ دلم باز هوای کربلا کرد.با بغضی که هنوز گلویم را می‌فشرد سرم را زیر انداختم‌ و زمزمه کردم:نوش جانش بشود هر که حرم رفت حسینمن به جا ماندن از این قافله عادت کردمنگارنده:فاطمه هنروران</description>
                <category>قلم دان</category>
                <author>قلم دان</author>
                <pubDate>Mon, 08 Aug 2022 09:45:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@qalamdan/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-jkmlevg1ynzp</link>
                <description>سیده رضیه احمدی:مادرمحرم امسال را به گونه‌ای دیگر شروع کردم. امسال پرستار مادر هستیم، مادری دلسوز که عمر خود را فدای ما کرد. محرمی پر از درد و غصه و عصبانیت و دیوانگی. ما پنج خواهر و برادر هستیم به نام‌های زهرا،حسن،خدیجه، حسین، صدیقه که به نوبت به نگهداری از مادر می‌پردازیم. من دختر وسطی هستم. یک ماه پیش وقتی‌که مادرم می‌خواست، زباله‌ها را در کوچه بگذارد، غش کرد و در کوچه افتاد و ضربه مغزی شد و لگنش شکست. همه دکترها تقریباً قطع امید کرده بودند. هفته اول مادر در آباده در  آی‌سی‌یو بود. خون‌ریزی شدید مغزی به او آسیب زیادی رسانده بود. هوشیاری کامل نداشت و درد شکستگی لگن او را آزار می‌داد. پس‌از یک هفته او را از آی‌سی‌یو بیرون آوردند و یک هفته دیگر  در بخش بستری کردند؛ اما دکترها به‌علت مشکل قلبی و مغزی، امیدی به عمل برای شکستگی لگن و ران نمی‌دیدند. بنابراین گفتند، از نظر ما دیگر کاری نمی‌شود کرد، باید او را مرخص کنند. پس‌از تماس‌های مختلف با دکترهای بیمارستان‌های اصفهان، دکتر ارتوپدی عمل او را قبول کرد و ما با آمبولانس مادر را به اصفهان آوردیم. وقتی‌که مادر به اصفهان رسید، به خاطر حرکت‌های زیاد آمبولانس درد زیادی مادر داشت و به‌خاطر تکان خوردن سر و لخته‌های مغزی حالت تهوع شدید و بیهوشی هم داشت، اما پس‌از این‌که دکترهای مختلف او را ویزیت کردند، اجازه عمل او را برای صبح دادند. صبح مادر را به اتاق عمل بردند، صبحی پر از اضطراب. پس‌از این‌که عمل تمام شد، مشکلات مغزی همچنان به‌جای خود باقی بود و دکتر مغز می‌گفت: «احتمالاً بیست روز دیگر عمل مغز می‌خواهد.»حسابی نا امید شده بودم،  اگر حتی عمل لگنش خوب بشود،  چطور از زیر عمل مغز بیرون بیاد. در بیمارستان همیشه حالم بد بود،  با همه دعوا داشتم.  از دیدن پرستارها تنم می لرزید،  به سختی مادرم با هزار درد خوابش می برد،  ساعت یک می‌آمدند که سرمش قطع شده و سوراخ سوراخش می کردند. پرستار که دید بد جور نگاهش می کنم، گفت مردم فکر می کنند، ما بلد نیستیم و مریض را اذیت می کنیم؛  ولی مادرت رگ نداره، وگرنه من خیلی بهتر از همه رگ می گیرم. هنوز این پرستار نرفته بود،  که یکی دیگر می آمد که خون برای آزمایش بگیرد. دیگه داشتم دیوانه می شدم،  وقتی چشمم می افتاد، به خونهایی که روی دسته تخت چکیده بود، می خواستم غش کنم.  بعد کمک پرستار می آمد که سوند را خالی کند، در حالی که داشت سوند را خالی می کرد،  به همکارش گفت:« امشب اینقدر کارم زیاد شده که نتونستم یک چایی بخورم.» من که رنگ سوند و چای را تصور کردم،  حالت تهوع گرفتم،  جلو خودم را گرفتم که بالا نیاورم. نمی دانم این ها که تو بیمارستان کار می کنند،  چطور می توانند زندگی کنند. حتی از غذای بیمارستان متنفر بودم. وقتی چند لحظه قبل مدفوع برای آزمایش برده بوده ام،  چطور می توانم،  غذا بخورم.دو هفته دیگر نیز در بیمارستان بستری بود تا اینکه به‌علت افزایش بیماران کرونای، مادر را مرخص کردند؛ اما مادری با هزار درد و مریضی که حالا زخم‌های بستر و عفونت‌های مختلف نیز به آن اضافه‌شده بود. با چنین حالی مادر را به خانه می‌آوردیم. خانه‌ای که دو سال پیش با صدیقه به‌صورت شریکی خریده بودند و حالا زهرا آن را برای دو ماه تابستان کرایه کرده بود. زهرا تازگی ساکن قم شده بود اما گاهی شوهرش برای کار به اصفهان می‌آمد. همه ما تا چند ماه قبل ساکن اصفهان بودیم، مادرم به خاطر پدرم که سکونت در اصفهان را دوست نمی‌داشت، به آباده رفت. هنوز کامل همه وسایل در خانه قدیمی آباده آماده نشده بود که این بلا به سرمان آمد. بیشتر روزها من پرستار مادر بودم و شب‌ها برادرهایم، کار سختی بود، خالی کردن سوند، آوردن لگن، شستشو، پانسمان و دادن داروها و نظافت خانه و پختن غذا و غیره به من فشار آورده بود. با وجود بدن دردهایی که همیشه داشتم، کار دوچندان برایم سخت شده بود. از طرفی از نظر روحی هم خیلی به هم‌ریخته بودم، چون از کار و زندگی افتاده بودم و تقریباً بسیاری از آرزوهایم دست‌نایافتنی شده بودند. به‌همین دلیل خواهر هایم را مقصر این اوضاع می‌دانستم. چون وقتی‌که مادر قصد بیرون گذاشتن زباله‌ها در کوچه را داشت، آن‌ها آن‌جا بودند و حواسشان به مادر نبود. شب‌ها با تنی که از خستگی فریاد می کشید، به خانه می‌آمدم و کمی می خوابیدم و بعد روضه می‌رفتیم و صبح ساعت شش شوهرم مرا دم خانه می‌گذاشت و می‌رفت و دوباره شب می‌آمد.  چون زهرا آن خانه را کرایه کرده بود، به گونه‌ای آن‌ها را صاحب خانه می‌دیدم و رفتار آن‌ها را زیر نظر گرفته بودم. یک روز صبح که به آنجا رفتم، ، چون مادر نتوانسته بود کنترل درست مدفوع داشته باشد تخت و ملافه را کثیف کرده بود و زهرا مجبور به شستن آن‌ها شده بود، حسن که شیفت شب بود، ما را مقصر می‌دانست که غذاهای ناجور به او داده‌ایم و از طرفی زهرا ناراحت بود که همه کارها با اوست و خسته شده‌است. من به او پیشنهاد دادم که اگر این‌طور اذیت می‌شوید، شما برای خودتان خانه‌ای بگیرید که فقط شیفت خودت به این‌جا بیایی که کمتر اذیت بشوی. خواهرم از این پیشنهاد خوشحال شد و به شوهرش گفت. آن‌ها هم به‌دنبال خانه رفتند. اما بعد زهرا که کمردرد دارد و گرفتن خانه و آوردن اثاث  برایش مشکل است، از این فکر منصرف شد. صدیقه به من زنگ زد و در بین حرف‌هایش گفت که زهرا گفته به‌خاطر این‌که خدیجه اذیت می‌شود، ما به‌دنبال خانه رفته‌ایم. این حرف به‌حدی مرا عصبانی کرد که بستمش به رگبار داد و بیداد. فردای آن روز وقتی به خانه رفتم،زهرا و شوهرش در آشپزخانه رفتند که صبحانه بخورند و من و دخترم بیرون درحال نشسته بودیم. حتی یک تعارف هم نکردند، درحالی‌که روزهای قبل ما هم سر سفره آن‌ها می‌نشستیم. صبحانه خوردند و رفتند تا من از خانه نرفتم، آن‌ها به خانه نیامدند. روز بعد زهرا که حس کرده بود، ناراحتم، سفره را پهن کرد و گفت:« بیایید صبحانه» من که از روز قبل حسابی از دستش دلخور بودم، گفتم که میل به صبحانه ندارم و سر سفره نرفتم. توی اتاق پیش مادرم ماندم و خواستم حتی ریختش را نبینم؛ اما وقتی آمد و گفت:« قهری»،هرچی از دهنم درآمد بهش گفتم: «دیروز یادته چی به سر من آوردی، من گشنه یک لقمه نون شما نیستم.» او هم عصبانی شد و گفت: «خونه پیدا کردن که راحت نیست،اصلا من این‌جا را برای دو ماه کرایه کردم، هر کس سختشه، نیاد» مادرم از خواب بیدار شد و گفت: «چی شده،  خونه برای چی؟» زهرا گفت: «حالا اومدی بالای سر مادر این حرف‌ها را می‌زنی که بکشیش.» دیگه دیوانه شدم در حالی که خودم را می زدم، گفتم: «تو من را کشتی، برو بیرون.» در اتاق را به‌هم زد و لباس‌هاش را پوشید و از خانه زد بیرون.   ظهر قرار بود، صدیقه جای من بیاید. به شوهرم گفتم که دنبالش برود تا او را بیاورد و مرا ببرد. زهرا و صدیقه  با هم آمدند و بعد هم زهرا گفت: «به خدا منظوری نداشتم» و معذرت‌خواهی کرد. یک جورایی آشتی کردیم و من به خانه رفتم.  شب توی گروه پنج‌نفره واتساپ صدیقه پیام داد که اگر می‌خواهید حرفی بزنید، بالای سر مادر نزنید. حالا نوبت او شده بود که کفر مرا درآورد. اول در گروه نوشتم که همه مشکلات از تو شروع شد، از این خبری که آوردی و مرا به‌هم‌ریختی؛ اما پاکش کردم. بعد دوباره پیام دیگه ای را پاک کردم و دوباره پیام دیگه تا حرصش را درآورم. یک جورای کارکرد فحش را داشت. خواهرم هم یک پیام را در شخصی من فرستاده بود و پاک کرده بود. دیگه دلم نمی‌خواست آنجا بروم، فکر می‌کردم اگر من نباشم آن‌ها از عهده کارها برنمی‌آیند.خدا به من نشان داد که اگر کاری می کنی و توفیق پیدا کردی که خدمت به مادرت بکنی، از جانب ما بوده اگر بخواهیم این توفیق را ازتو می‌گیریم و به دیگران می‌دهیم. روز سوم محرم بود، دخترم سرما خورده بود و آبریزش بینی داشت. غر می زدم :«توی این اوضاع دیگه همین یکی‌مون باقی‌مانده، اگه مریض بشم چی، اگه برم اون‌جا و مامانم مریض بشه چی؟» با این اوضاع‌واحوال روز بعدش وقتی‌که رفتم یه‌کمی گلویم درد می‌کرد، خیلی ناراحت بودم، می‌ترسیدم که مامانم مریض بشود. از جهتی هم می‌خواستم، کسی نفهمه، چون می‌ترسیدم همان‌طور که من آن‌ها را سرزنش می‌کنم، آن‌ها من را سرزنش کنند که تو باعث مریضی مادر شدی. تند تند همه‌جا را ضدعفونی می‌کردم که مامان مریض نشود.  دو بار لگن خواست، حالا که هوشیاریش بیشتر شده بود، خیلی ناراحت می‌شد حتی دیگه دوست نداشت، غذا بخورد، می‌گفت:« شما اذیت می‌شوید.»  هر چه می‌گفتم:« مگه تو برای ما کم کارکردی، این جبران ذره‌ای از اونها نیست.» اما دلش راضی نمی‌شد. پرسید:« امروز چندم محرمه.» گفتم:«چهارم محرمه» از ته دل آهی کشید و گفت: «امسال روضه هم نمی تونم برم» مادرم هر سال پرچم مشکی می زد، دو ماه محرم وصفر را مشکی می‌پوشید، نذری می داد و هر شب روضه می رفت، حالا با هزار درد،روی تخت افتاده و چشم به سقف دوخته است. جای سوندش عفونت کرده بود. دیگه باید سوند را می‌کشیدیم؛ وقتی مادر فهمید که می‌خواهیم، چنین کاری کنیم، حالش بد شد. ناراحت بود، چون می‌ترسید نتواند، خودش را کنترل کند یا ادارش قطع شود، چون یکبار در بیمارستان ادارش قطع شد و دل درد شدید گرفت. چند بارگفت:« برید یک سوند نو بخرید و بیارید.» به خاطر اینکه آرام شود، گفتم: «داروخانه نزدیکه میریم، میخریم» گفت:«کجا نزدیکه» گفتم :«خریدیم.» گفت: «کو، بیار ببینم.» می گفت که شما بلد نیستید، حق ندارید دست به من بزنید، هر چی می‌گفتیم:«خطر داره، عفونت زیاد شده، مگه لوله سوند را نمی بینی که پر عفونت و ترشح شده و داره راهش را بند میاره»، راضی نمی شد. وقتی دیدم داره حالش بد می شود، اصرار نکردم.  وقتی خواهرم آمد، فوری برگشتم خانه. شب خیلی حالم بد شد. بدن درد و تنگی نفس و سردرد شدید گرفتم.«نکنه کرونا گرفتم.» در گروه پیام دادم که من نمی‌توانم فردا بیام حسن و حسین به جای من بیان، چون هفته گذشته به‌جای آنها آمده بودم و آنها قبول کردند. خودم را سرزنش می‌کردم، می‌گفتم:« دیدی می‌گفتی خسته شدی به دنبال فراغتی بودی؛ حالا بشین تو خونه، دیگه نمی‌تونی بری، این توفیق را هم از تو گرفتند. دل همه را سوزوندی حالا بکش.» صدیقه پیام داد که نگران شدم، چرا امروز نتونستی بری، حالت خوبه؟ گفتم: «بدن درد و تنگی نفس داشتم، ترسیدم بیام.» توی گروه حسن پیام داد که مادر خواب امام حسین را دیده که بهش گفتند: «مگه تو به ما متوسل نشدی، بلند شو راه برو و دیگه نیاز به سوند هم نداری»   اشک امانم نمی‌داد. گفتم:« امسال نتونست بره روضه، خود امام حسین علیه السلام آمده دیدنش.قربونت برم، امام مظلوم که چه دل نازکی داری که به فکر نگرانی‌های عزادارهایت هستی و همه جا به کمکشان می‌آیی.»  از دوری مادرم داشتم دق می کردم،حتی دلم برای لگن آوردن هم تنگ شده بود.</description>
                <category>قلم دان</category>
                <author>قلم دان</author>
                <pubDate>Sun, 07 Aug 2022 16:43:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاج</title>
                <link>https://virgool.io/@qalamdan/%D8%AA%D8%A7%D8%AC-uu2xxjs2udks</link>
                <description>به چهره ام که نگاه کرد، چشمانش برق زد مرا به سینه فشرد. یک دقیقه ای محکم در آغوشش بودم شاید نمی خواست اشک هایش را ببینم. رهایم که کرد؛ به سمت ضریح رفت و با زحمت پنجه در پنجره های ضریح انداخت. نگاهش به تاج ضریح بود. شانه هایش تکان می خورد. چه می گفت؛ نمی دانم! شاید داشت برای موفقیتم به حضرت معصومه التماس می کرد.با این که چند سالی بود گهگداری عبا و عمامه می پوشیدم، وقتی صبح روز عید غدیر رسماً معمم شدم؛ انگار باری روی شانه هایم سنگینی می کرد. حس عجیبی داشتم؛ شوق آمیخته با هراس! نفسم تنگ شده بود گاهی بغض گلویم را می بست و می خواستم گریه کنم انگار تازه فهمیده بودم چه مسئولیتی را پذیرفته ام.  دلی می خواستم دریا! برای سر ریزهای کاسه روحم! کسی که از این هراس امانم دهد!  و به این شوق اطمینانم بخشد! به ضریح نگاه می کردم و اشک می ریختم. صدای هلهله و شادی کاروان هایی که برای تبریک عید غدیر، مولا علی می گفتند، حرم را منقلب می کرد انگار در این روز جان ها یکدست شده بود و برای بیعت با مولا علی به آبگاه خم می رفت و باز می گشت.چند دقیقه ای گذشت، به سمتم برگشت. صورتش از همیشه بازتر و برق نگاهش نافذتر و غنچه لبهایش شکفته بود. دوباره مرا در آغوش کشید و پیشانی ام را بوسید خم شدم دستش را ببوسم سرم را بلند کرد و گفت: « این عمامه را که بر سر گذاشتی حُرمت دارد تاج ملائکه است جز برای رکوع و سجده سر خم نکن» رویش را بوسیدم و گفتم فقط برایم دعا کنید شرمنده این لباس و امام زمان نشوم! ساده و بی تکلف، دست هایش رابالا آورد تا از سرش گذشت و یک جمله گفت: «خدایا به حق مولایش علی،  روسفیدش کن» بعد رو به من کرد و گفت : این رو سفیدی شرط داره اون هم تقواست! اگر تقوا داشته باشی هیچ وقت توی زندگی در نمی مونی! شرطش توکله اگر توکل کنی خدا کفایتت میکنه» چقدر آشنا بود این جملات! بله! روز مصاحبه ورودی حوزه وقتی که خبر قبولی ام را به پدر دادم این دو آیه را برایم خواند! چقدر آرامش داشت این زمزمه! هیئتی گل به دست، حیدر حیدر گویان، وارد حرم شدد، نوجوانی گل سرخش را به سمتم گرفت و گفت: «آقا سید عید شما مبارک! عیدی ما فراموش نشه!» حلقه اشکم سنگین شد روی گونه ام غلتید! دست را در جیب قبایم کردم کیف پولم را باز کردم گفتم این هزاری ها هست اما من می خواهم به تو که گل به من دادی، یک عیدی ویژه بدهم! به سختی از زیر جا عکسیِ کیف ، یک تومانی را بیرون کشیدم بوسیدم بر چشم گذاشتم و گفتم : «این عیدی تبرک سید عباسه! بگذار برای برکت پولت»  پدر به رویم لبخندی زد و زیر لب سوره کوثر خواند!</description>
                <category>قلم دان</category>
                <author>قلم دان</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jul 2022 13:00:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جشن_ازدواج</title>
                <link>https://virgool.io/@qalamdan/%D8%AC%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-dkk6kexswr7y</link>
                <description>کار زیادی مانده بود و باید سریع‌تر همه چیز را آماده می‌کردیم، فقط دو روز تا سالروز ازدواج امیرالمومنین علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها مانده بود.خنچه‌های عقد و تزئینات سالن و هماهنگی پذیرایی و کلی کار دیگر باید انجام می‌دادیم و هنوز بچه‌های بسیج و انجمن اسلامی دانشگاه نیامده بودند. دلشوره داشتم. اصلا همیشه وقتی مسولیتی را به من می‌دادند استرس می‌گرفتم.سال گذشته من به عنوان نفر دوم گروه کارها را انجام می‌دادم و با وجود اینکه باز هم همه کارها با من بود ولی این همه استرس و دلشوره نداشتم.بالاخره خانم‌ها آمدند برای کمک، اما آقایون هنوز وسایل را نیاورده بودند. برای هماهنگی وسایل تماس گرفتم. گفتند که وسایل تا ۱۰ دقیقه دیگر بدست ما می‌رسد. با دخترها صحبت کردم و به هر کدام مسولیتی دادم تا کارها سریع‌تر انجام شود بعد از امدن وسایل سالن، با مسول آقایان برای تزئینات دیگر صحبت کردم تا کارهایی که خانم‌ها نمی‌توانند انجام بدهند، همکاری کنند.کارها به خوبی پیش می‌رفت و تزئینات سالن انجام شد ریسه‌های رنگی و لامپ و بادکنک...درست مثل یک خواب بود و من برای اولین بار واسطه خیر شده بودم. نه تنها تعدادی از دانشجویان را با هم آشنا کرده بودم، حالا شاهد ازدواجشان هم بودم. مثل این بود که فرزندان خودم را عروس یا داماد میکنم حس شیرین یک مادر که دلشوره خوشبختی فرزندش را دارد و نگران است مراسم ازدواجش بخوبی انجام شود.خنچه‌های عقدی که انتخاب کرده بودم تقریبا هر ۵ عدد آن شبیه به هم بود، قرآن، آینه و شمعدان‌های نقره‌ای رنگ و شاخه‌های نبات و  تورهای سفید و ربان‌های نقره‌ای. صندلی‌های فلزی با روکش قرمز هم سفارش داده بودم تا در کنار خنچه‌های سفید و نقره‌ای عقد، زیبایی بیشتری را به سالن جشن بدهد.همه چیز را با وسواس خاصی بررسی می‌کردم تا چیزی کم و کاست نباشد. در دلم مدام برای عروس و دامادهایم دعا می‌کردم و از خدا می‌خواستم تا خوشبخت شوند. کار هر سال‌ام بود و امسال این حس را بیشتر درک می‌کردم و تازه می‌فمیدم چرا خانم کاظمی آن همه دلشوره داشت و ای کاش ایشان امسال هم در این مراسم بود.بعد از چیدن صندلی‌ها و خنچه‌های عقد که هر کدام را به تناسب و فاصله ۱متر از هم چیده شده بودند، همه چیز را مجدد دانه‌دانه بررسی کردم.بالاخره بعد از آن همه تلاش، فعالیت و دلشوره روز جشن فرا رسید. دل توی دلم نبود. آیا همه چیز سرجای خودش است؟ همه کارها درست انجام شده است؟ صدای مداحی در سالن پخش شد و مراسم به صورت رسمی شروع شد، مهمان‌ها کم‌کم آمدند و وارد سالن شدند. در سالن همهمه شده بود اما بعد از راهنمایی عروس و دامادها در جای خودشان و مستقر شدن خانواده‌هایشان در قسمت دیگر سالن کمی آن همهمه کمتر شد. حاج آقا محسنی برای سخنرانی روی سِن رفتند.همیشه شنیدن ماجرای ازدواج امیرالمومنین ع و حضرت زهرا س برایم شیرین بود و عجیب‌تر اینجا که هر بار و هرسال که به این جریان گوش می‌کردم چشم‌هایم خیس از اشک میشد. نمی‌دانم چرا؟! شاید برای مظلومیت مولایم و همسر عزیزش حضرت زهرا سلام الله علیها...با شروع سخنرانی گوشه مجلس نشستم و فارغ از کارها و هماهنگی‌ها مشغول شنیدن شدم ازین دنیا جدا شدم و به گذشته رفتم به زمانی که آقا از پیامبر ص ، حضرت زهرا س را خواستگاری کردند، آن لحظه‌ای که پاسخ مثبت را گرفتند، از فروش زره و خرید جهیزیه و مراسم عروسی و مهریه حضرت... در آن زمان سیر می‌کردم و لحظه لحظه را در ذهنم مجسم می‌کردم، به مجلس ساده و بی‌آلایشی که عروس لباس عروسیش را هم می‌بخشد به سائل، و خود با لباسی کهنه به خانه همسرش می‌رود.باز هم گلویم پر از بغض شده و اشک از چشم‌هایم جاری بود. نمی‌دانم چه حکمتی در این ماجرا بود که من را منقلب می‌کرد. بعد از سخنرانی تعدادی از عروس و دامادها را که از قبل تعیین کرده بودم به سر سفره عقد بردم و از روبه روی سفره به عروس و دامادها نگاه کردم صورت‌های گل‌انداخته و لب‌های خندان و شوق زندگی در نگاه‌هایشان... اینبار از شوق در چشمم اشک جمع شد مثل مادری که برای فرزندش شادی می‌کند و آرزوش خوشبختی دارد. قرآن را بدست‌شان دادم مشغول خواندن شدند عاقد خطبه را آغاز کرد....یک جلد کلام الله مجید به همراه یک شاخه نبات و مهریه حضرت زهرا سلام الله علیها، عروس خانم آیا وکیلم؟و چقدر زیبا بود دیدن نتیجه تلاش‌هایم را در چادر سفید عروس خانم‌ها تا حضار آمدند بگویند عروس رفته گل بچنید عاقد گفت: (گل چیدن و گلاب آوردن باشد برای بعد ان شاءالله...)این را به شوخی گفتند و همه شروع به خندیدن کردند. بالاخره بله را از عروس گرفتند‌.خیلی خوشحال بودم، آن همه تلاش و دلشوره و استرس ارزشش را داشت نفس عمیقی کشیدم و با خیالی آسوده شاهد مراسم شدم.نگارنده: فاطمه هنروران</description>
                <category>قلم دان</category>
                <author>قلم دان</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jul 2022 18:13:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حیا</title>
                <link>https://virgool.io/@qalamdan/%D8%AD%DB%8C%D8%A7-ipcr880xsssj</link>
                <description>سیده رضیه احمدی: حیااولین بار که به عراق رفتم،  همزمان با اربعین بود.  شوهرم که سال قبلش به کربلا رفته بود، چندان مایل نبود که من هم بروم؛ اما وقتی خواهر و مادرم گفتند:« با مادر شوهرت برو،  بچه ها را هم نبر و پیش ما بگذار» شوهرم رضایت داد.  او و دوستش و من و مادر شوهرم راهی کربلا شدیم. من به محرم و نامحرم و رعایت حجاب خیلی اهمیت می دادم،  اما نمی دانم چه آزمایشی بود،  همیشه به شلوغی ها می خوردیم.  من هم به دنبال پناهگاهی بودم تا به مردی برخورد نکنم؛ اما پیش می آمد. گاهی مادر شوهرم را سپر می کردم و پشت سرش می رفتم که حفظ شوم،  اما او همینطور می زد به جمعیت و اوضاع بدتر می شد.  شوهرم هم که با دوستش  معمولا جلوتر از ما حرکت می کرد و نمی شد که سپر من بشود. بد جوری حالم گرفته می شد.  وقتی به موکب امام رضا ع رسیدیم، خیلی حس خوبی داشت، انگار به خانه خودمان رسیدیم. از زن خادم پرسیدم:« آیا اینجا مردی هم می آید یا نه؟» گفت:« نه  »  با خیال راحت چادرم را زمین گذاشتم و رفتم که وضو بگیرم، وقتی از وضوخانه بیرون آمدم، دیدم صاف امام جماعت،  جلو وضوخانه دارد، نمازمی خواند و همه خانم ها اقتدا کرده اند،  نمی دانستم،  چه کنم؟ وقتی امام به سجده رفت،  از روی سرش پریدم و خود را به آخر صف رساندم،  به نفس نفس افتاده بودم. حتی وقتی خواستم حمام هم بروم،  یکی از خانم ها کیف پولش را انداخته بود، بین فاصله حمام های موقت،  یک مرد آمده بود، که درش بیاره و من نمی دانستم،  دیگه داشتم دیوانه می شدم،  خدایا کجا بروم که از دست این مردها خلاص شوم. می رفتم لباسم را بشویم،  یکی پیدایش می شد.  از همه بدتر وقتی که سوار ون شدیم، یک لحظه چشمم به آینه ماشین افتاد، راننده چشمک زد، انگار مرا با چاقو تکه تکه کرده باشند،  سرم را پایین انداختم و تا پیاده شدیم، خودم را پشت بقیه پنهان می کردم. وقتی یاد حضرت زینب علیها السلام می افتادم، جگرم می سوخت و اشک امانم نمی داد. حیای من کجا و ایشان کجا، زینبی که وقتی از خانه بیرون می رفت، در حصار برادرنش مردم او را نمی دیدند،نگاههای هرزه شامیان و بی دینان، چه بر سر او می‌آورد؛ یعنی خدا می خواهد ذره ای از درد زینب را به من بچشاند. مگر می‌شود،کربلا رفت و بلا ندید، ناموس خدا اینجا چه کشیده، تو می‌خواهی بانووار بیایی و بروی.برای سفر به کاظمین و سامرا و سید محمد و دوطفلان با تور رفتیم، هر جا یک ساعت فرصت زیارت داشتیم.   اتوبوس ما را با فاصله زیاد از حرم پیاده کرد. با یک اتوبوس دیگر به سمت حرم رفتیم،  گنبد بزرگ آنجا، سرداب و ضریح آدم را منقلب می‌کرد، اما فضای شهر خیلی گرفته و نظامی بود و پر از نظامی ها بود. به سرعت زیارت کردیم،  وقتی از حرم بیرون آمدیم، جمعیت خیلی زیادی بیرون در تاریکی جمع شده بودند و همه منتظر یک وسیله بودند تا خودشان را به بیرون شهر به اتوبوس یا ون خودشان برسند،  اما ماشینی نبود. گاهی یک تریلی می آمد و فقط مردها خودشان را آویزان آنها می کردند و می رفتند. هر وقت بعد از ساعتی یک وسیله می آمد،  مردها هجوم می آوردند و ما می ماندیم. گفتیم با این وضعیت به اتوبوسمان نمی رسیم، تا اینکه یک اتوبوس آمد، همه هجوم آوردند،  شوهرم و دوستش سوار شدندتا برای ما جا  مادر شوهرم هم خودش را به جمعیت زد و سوار شد. من ماندم،  چون می ترسیدم که با مردها برخورد کنم، مردهای ارتشی عراقی داد می‌زدند،  داعش و با باتوم هاشان مردم را دور می کردند،  ترس وجودم را گرفته بود. من در این تاریکی چه کنم؟ در آخر یک پلیس عراقی به زور خانم ها را هل می داد تا سوار اتوبوس شوند.  داشتم دیوانه می شدم، شروع کردم به داد زدن و به مردهایی که هل می دادند تا به زور از بقیه جلو بزنند تا سوار اتوبوس شوند،  گفتم آمده،اید زیارت، به خانم ها رحم کنید در این بیابان،  شوهرم،  سوار شده و من تنها اینجا چه کنم؟ چندتا از آقایان کنار رفتند و تونستم،  سوار شوم. اینجا مردان مردی بودند که به من رحم کنند، اما زینب مردان مردی او را حمایت که نکردند، چادر از سرش کشیدند. شوهرم گفت:« دیدی گفتم، اربعین جای زنها نیست» با خودم گفتم:« دیگر اربعین حرم نمی آیم.»  بعد از برگشت به ایران یک شب خواب دیدم،  که در مسیر کربلا هستم و جاده ای شلوغ و پر از مردان و آخر مسیر امام زمان -عجل الله تعالی فرجه- که همچون نوری می درخشید و دستش را بالا آورده بود و همه به سمت او می رفتند، دلم خواست که به ایشان برسم،  اما با خودم گفتم با این جمعیت و این مردها نمی توانم، به امام برسم،  ناگهان در بین جمعیت یک مسیری به اندازه من تا امام باز شد ومن از خواب بیدار شدم،  نمی دانم تعبیر خوابم چه بود،  ولی با خودم گفتم غلط کردم که گفتم دیگه اربعین نمی روم و سالهای بعد که اربعین به کربلا رفتم،  دیگر به شلوغی و نامحرم برخورد نداشتم. اما هر دفعه که کربلا می‌رفتم،  به گونه‌ای من و اخلاقم به چالش کشیده می شد و ضعف هایم نشانم داده می‌شد. </description>
                <category>قلم دان</category>
                <author>قلم دان</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jul 2022 12:24:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان من</title>
                <link>https://virgool.io/@qalamdan/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-ktehllxqqaj1</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم از بازار رد می شوم. حجره ها از کالاهای پر زرق و برق پر شده و صاحبان حجره سرگرم خرید و فروش هستند. انگار از وسط کندوی زنبورها رد می شوم. بازار ری باشکوه تر از آن چیزی بود که در بغداد شنیده بودم. با این همه دوست دارم از مسیری دیگر به منزل استاد برسم. از زمانی که شنیدم آنچه به دنبالش بوده ام نزد ایشان است برای این سفر لحظه شماری می کردم. چندی پیش بود که در مجلس استادم محمد بن نعمان قرار شد در راه سفر به طوس و زیارت امام هشتم(ع) به ری بیایم تا محضر شیخ را درک کنم. به انتهای بازار می رسم. سر و صدای فروشندگان و خریداران کم شده و می توانم نشانی منزل شیخ را دوباره بپرسم. پیرمردی در حجره کوچک گیوه دوزی مشغول کار است. حجره اش پر از گیوه هایی است که منتظر پای مشتریها نشدند و با سندان های چوبی روزگار به سر می برند. جلو می روم و سلام می کنم. با لبخند نگاهم می کند و جواب می دهد._( منزل حضرت شیخ ابن بابویه از کدام سمت است؟)  پیرمرد به احترام نام شیخ بلند میشود، گیوه و درفش را کنار می گذارد و دستم را می‌گیرد:_( شما از آشنایان ایشان هستید؟)  _(خیر از بغداد به قصد زیارت ایشان آمده ام.هرچند از اهالی همدان هستم.) پیرمرد شانه ام را می بوسد و می گوید:  (زیارت قبول! ای کاش زیارت اهل بیت علیهم السلام نصیب ما هم می شد.) با او تا خانه شیخ از اوضاع شیعیان ری می پرسم. از پیرمرد خداحافظی می کنم. روی سکوی کنار خانه شیخ می نشینم. نمیدانم از کجا باید شروع کنم؟ آنچه باید بگویم را در ذهن می‌گذرانم. درهای خانه باز است. داخل می شوم. حیاط بزرگ و درخت های منظم و گلهای رنگارنگ منزل شیخ را دیدنی کرده است. قسمتی از عمارت را با گلیم آماده پذیرایی  میهمان کرده‌اند. جلو می روم و سلام می کنم. شیخ آماده رفتن به مسجد است. قبای کرباسی قهوه ای بر تن دارد و دستاری سفید بر سر بسته است. چقدر ساده و با وقار به طرفم قدم بر می دارد. به پیرمرد گیوه دوز حق میدهم که برای نام این مرد به احترام بایستد. مرا در آغوش می گیرد و دستور پذیرایی از زائر عتبات را می دهد اما من دوست دارم با ایشان باشم. راهی مسجد می شوم. در راه طاقت نمی آورم و می پرسم: (حضرت شیخ مدتی با دوستان خویش درباره کلمه( انفسنا) در آیه مباهله گفتگوی بسیار کردیم. هرچند دلیل قطعی بر تطبیق این کلمه بر وجود امیر مومنان(ع) وجود دارد اما نمی دانم در مواجهه با مخالفین آن دلایل کفایت می کند یا خیر؟) شیخ در حالی که در راه به سلام های مردم پاسخ می دهند می گوید: (مرد جوان! در مورد دلائل عقلی کسی بهتر از محمد بن نعمان سراغ ندارم.اما حال که زحمت سفر به خود داده ای تحفه ای دارم که بعد از اقامه نماز به شما هدیه خواهم کرد.) بعد از نماز به منزل ایشان می روم و منتظر می نشینم.شیخ اوراقی را با احترام از کتابخانه اش بر میدارد و در حالی که در جستجوی قسمتی از نوشته های آن است می گوید:( به درخواست صاحب بن عباد وزیر آل بویه، سخنان مولایم علی بن موسی الرضا(ع) را جمع آوری کرده ام.سخنی از ایشان را به شما خواهم داد اما بدان ما شاگرد امامانی هستیم که هدفشان از صحبت با مخالفان چیره شدن و شکست دادن آنها نبود.اگر بتوانیم سخن حق را به آنها برسانیم وظیفه خویش را انجام داده ایم) سخن شیخ عطر دل انگیزی دارد. انگارباری از دوشم برداشته می شود و قلبم آرام می گیرد. از منزل شیخ بیرون آمدم و به کلام امام هشتم(ع) فکر می کنم. (مراد از انفسنا در آیه شریفه علی بن ابی طالب(ع) است.او جان پیامبر (ص) است.) اگر کسی از من دلیل بخواهد داستان قبیله بنی ولیعه را خواهم گفت؛ همانگونه که حضرت رضا(ع) علمای زمان خویش را به وسیله آن به سکوت واداشت. فرمود رسول خدا (ص) به آنها وعده دادند کسی را می فرستم که نفس من و مانند من است. هنوز نیامده دلتنگ زیارت مولایم علی (ع) شدم. جان رسول خدا(ص) همگان را شیفته خود می کرد اگر دلها گرفتار تعصبات نبود. میخواهم دلم را به دست مولایم بدهم تا مرا پاک کند از همه بدی ها و جهالت ها...کمکم کند تا شیرینی نامش را به همگان هدیه کنم.سید مجتبی</description>
                <category>قلم دان</category>
                <author>قلم دان</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jul 2022 06:35:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عیدی</title>
                <link>https://virgool.io/@qalamdan/%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C-isms9qo8gse5</link>
                <description>سید عباس که بزرگ سادات بود با اذان صبحش خانه را بیدار می کرد و نمازش را توی امامزاده می خواند از همان طلوع آفتاب تا دم دمای غروب سید بر در آستان امامزاده می ایستاد و مردم برای تبریک به امامزاده و بزرگ سادات همه به آنجا می رفتند.تنها خاطره ای که از سید عباس در ذهنم مانده مثل فیلم های دهه چهل و پنجاه خش دار است اما پر از روح و طراوت! سید عباس با عمامه ای مشکی و دو شال سبز یکی بر گردن و دیگری دور کمر در میان مردم مشغول پخش کردن سکه عیدی بود همین. شال سبز سید عباس مثل خودش بین مردم حرمت داشت هر وقت اختلافی، دعوایی توی روستا پیش می آمد شال سید عباس که وسط می آمد جمیت کنار می رفتند و می گفتند به حرمت شال سید عباس. هنوز بعد از 30 سال از رفتن پدر بزرگ، شالش توی امامزاده کنار منبر آویزان است گر چه اعتقاد مردم کمتر شده است ولی هنوز گره گشای برخی اختلافات توی روستا است.آن سال، سکه یک تومانی، عیدی عید غدیر بود. چه ازدحامی می شد برای گرفتن سکه عیدی سید عباس. بارها در همان حال کودکی فکری خودش را به درو دیوار ذهنم می زد که یک بار بی جا و ناخود آگاه از زبانم پرت شد بیرون: «آخه یک تومان که این قدر شلوغ کردن ندارد! فلانی عید نوروز 100 تومان عیدی میده!» آن روز پدر به جای جواب با لبخند برایم سوره کوثر را خواند و شاید امید داشت روزی معنای برکت را بفهمم...</description>
                <category>قلم دان</category>
                <author>قلم دان</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jul 2022 11:52:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قربانی</title>
                <link>https://virgool.io/@qalamdan/%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-qfjrxrxogugt</link>
                <description>سیده رضیه احمدی:قربانی در گوشه ای نشسته بود و هق هق گریه می کرد و هر دعایی بلد بود،  می خواند،  نمی خواست حرف دکترها را قبول کند. چطور قبول کند که پسر نوزده ساله اش راهیه سفر آخرت است.  در این یکسالی که کنکور قبول نشده بود،  همدم تنهایی هایش شده بود،  حتی برایش آشپزی هم می کرد و در کارهای خانه کمکش می کرد،  داشتن چنین پسری آرزویی برای همسایه و آشنا شده بود.  آنقدر پسرش را دوست می داشت و مراقبش بود که  اجازه نداد موتور بخرد،  مبادا اتفاقی برایش بیفتد،  اما نمی توان جلوی حادثه را گرفت. لحظه ای چشم های درشت و ابروهای پیوسته اش از نظرش دور نمی شد. روز قبل پسر همسایه  با موتور آمد، دم خانه و به او گفته بود:«  من را ببر ترمینال و بعد موتورم را بگذار تو حیاط خونمون.» او هم همین کار را کرد و در راه برگشت با ماشین تصادف کرد و تا آمبولانس آمد،  طول کشید،  وقتی به بیمارستان رسید،  دکتر ها می گفتند،  امیدی نیست و فقط یک حیات نباتی دارد. پیکر نیمه جانش هیچ زخمی نداشت، انگار به خواب نازی فرو رفته بود.  همین طور که ذکر می گفت و شفای پسرش را از خدا می خواست،  صدایی شنید که می گفت‌: «مگر امام جواد-علیه السلام-چند سال عمر کرد، قرار نیست که همه عمر طولانی داشته باشند.»هر چه مفاتیح را باز می کرد تا دعایی برای شفای پسرش پیدا کند، اعمال میت می آمد، با صدایی بغض آلود گفت:« من شفای پسرم را می خواهم، این ها دیگه چیه ، دست از سرم بردارید.» در همین حال بود که شوهرش با رنگی پریده وارد شد و گفت:« زن آرام باش، امروز عید قربان است و ما  هم قربانی خود را دادیم.» زن شروع به ناله کرد که «مرد چه می گویی قربانی چیه؟» گریه امانش نمی داد و شروع به ناله و فریاد کرد. وقتی سر قبر خواستند، جوان رشیدش را به خاک بسپارند، از حال رفت. خانم های اطرافش آب  و گلاب به صورتش زدند، به هوش آمد، فریاد می زد:«خاک روش نریزید، نمی بینید، خوابیده.» در مراسم مسجد روحانی از قربانی می گفت و از ابراهیم که اسماعیلش را برای قربانی برد، خدا به جایش گوسفندی فرستاد. مادر داغ دیده اشک می ریخت و می گفت:«چرا خدا پسرم را گرفت.» روحانی مسجد از دل کندن از دنیا و از مصائب امام حسین-علیه السلام- می گفت که چطور تمام اهل و عیالش را به قربانگاه برد و خدا پسر جوان و رشیدش و حتی نوزاد شش ماهه اش را هم برای قربانی پذیرفت و بدلی هم به جای آنها نفرستاد. قربانی ای که نه تنها صاحب قربانی را به خدا نزدیک می کند،  بلکه دیگران را هم به خدا می رساند.  زن وقتی مصیبت خودش را با مصائب امام مقایسه می کرد،  گوشه ای از ظرفیت ها و مقامات ایشان را درک می کرد. </description>
                <category>قلم دان</category>
                <author>قلم دان</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jul 2022 19:20:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمان‌ ویژه</title>
                <link>https://virgool.io/@qalamdan/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-ipcxzz1vgipr</link>
                <description>مثل هر سال چند روز قبل از عید غدیر به خانه مادر بزرگ آمدیم. یک خانه‌ی قدیمی با پنجره‌های چوبی و شیشه‌های رنگی، یک حوض پر از ماهی و گلدان‌های شمعدانی، درخت‌های نارنج و کاج این خانه انگار یک دنیای دیگری است در این دنیای مدرن و خانه‌های کوچک آپارتمانی...پدرم در کوچه با کمک همسایه‌ها ریسه‌ها را نصب می‌کرد و ما هم با خانم‌های همسایه مشغول پیچیدن نُقل و آجیل مشگل‌گشا بودیم.شور شوق این ایام برای من با عید نوروز برابری می‌کند. شور و هیجانی که وصفش فقط باید بود و حس کرد.شب عید، در کوچه مثل هرسال سرتاسر فرش انداختند و همه‌ی همسایه‌ها جمع شدند تا نماز را به جماعت بخوانیم و بعد هم جشن آغاز بشود.چه حس خوبی بود، زیر نور رنگارنگ ریسه‌ها نماز خواندن، زیر آسمان خدا، صدای الله اکبرِ مکبر با نسیم، توی کوچه می‌پیچید و این حس زیبا را بیشتر می‌کرد.بعد از نماز همه در همان صف‌های نماز نشستند. با مادرم و بعضی از خانم‌های همسایه رفتیم داخل تا وسایل پذیرایی را بیاوریم. چای و شیرینی و میوه و نُقل و آجیل همه چیز آماده و پیچیده شده توی بشقاب گذاشته بودیم. روبان قرمز و‌ تور سبز نُقل‌ها در بشقاب‌های سفید، چه جلوه زیبایی داشت همه چیز متناسب بود، سلیقه مادربزرگ همیشه توی همه چیز عالی بود.سخنران شروع کرد از عیدغدیر گفتن و از فضایل امیرالمومنین علیه السلام، از آنچه که رخ داد در این روز...کلامش را اینچنین آغاز کرد: (الیوم اکملت لکم دینکم) و خطبه غدیر را برای مردم خواند و ترجمه کردچیزهای جدیدی می‌شنیدم، همیشه فقط این تکه خطبه را شنیده بودم:  (من کنت مولی فهذا علی مولاه) اما امشب تقریبا همه‌ی خطبه خوانده شد با شرح و توضیح...غرق صحبت‌های سخنران بودم که علی، برادر بزرگترم به همراه تعدادی بچه‌های قد و نیم قد آمدند توی مجلس هر کدام یک چیزی در دستش بود.یکی‌گل، یکی فال، یکی اسپند، لباس‌هایشان کمی کهنه بود و ته‌چهره‌هایشان یک غم...اما وقتی وارد مجلس شدند و کوچه چراغانی را دیدند چشم‌هایشان برق میزد و یک لبخند زیبا روی لب‌هایشان‌ نقش بست.ردیف و کنار هم انتهای فرش‌ها نشستند.سخنرانی که تمام شد مداح شروع به خواندن کرد. همه دست‌می‌زدند و شادی می‌کردند.بچه‌های آخرِ مجلس هم با لبخند زیبایی که روی لب داشتند همراه با بقیه دست می‌زدند و شادی می‌کردند.ته دلم از کار علی خوشم آمد بهترین کاری بود که انجام داد.بعد از مداحی موقع پذیرایی شد‌، مادربزرگ اشاره‌ کرد اول به بچه‌هایی که آخر مجلس نشسته‌اند تعارف کنیم.ما هم اول از آن بچه‌ها شروع کردیم، چشم‌های زیبا و شادشان یک دنیا شادی به مجلس ما هدیه می‌داد، پذیرایی که انجام شد هر کسی راهی‌منزل خودش شد.مهمان‌های ویژه‌امان هم پذیرایی‌هایشان را دست نخورده برداشتند که بروند. مادربزرگ چادر سفیدش را سرش کرد و درحالی که چند پلاستیک دستش بود به طرفشان رفت و با مهربانی به آنها گفت که پذیرایی‌ها را بخورند و به هرکدام یک پلاستیک میوه و شیرینی و نقل و‌ شکلات آجیل داد. با خوشحالی مشغول خوردن شدند با دیدن لبخند آنها ناخودآگاه به لب‌های همه لبخند شیرینی نشسته بود.مشغول جمع کردن وسایل شدیم مهمان‌ها کم‌کم رفتند و فقط‌ چند نفر از همسایه‌ها درحال کمک بودند که‌ از سر کوچه دختر بچه‌ای را دیدم که با عجله به سمت خانه مادربزرگ می‌آمد، اما مثل اینکه متوجه شد مجلس تمام شده و ما را در حال جمع کردن وسایل دید، همان وسط کوچه چند لحظه مات به سمت ما نگاه کرد و سرش‌ را پایین انداخت و خواست که برگردد.به طرفش دویدم و صدایش کردم..خانم کوچولو کجا؟با ناراحتی گفت: آمدم جشن اما تمام شده...بغض ته گلویش اجازه نمی‌داد درست صحبت کند ته چشم‌هایش اشک حلقه زده بود. کنارش نشستم و دستم را زیر چانه‌اش گذاشتم و آخرین ظرف پذیرایی را جلویش گرفتم و گفتم امام علی (ع) سهم شما را کنار گذاشته بود.با شادی ظرف پذیرایی را گرفت و خواست برود که گفتم این سهم شماست همینجا بخورآرام گفت: اما من می‌خواهم برای خواهر و برادرانم هم ببرم.دستش را گرفتم و به طرف فرش‌ها که هنوز جمع نشده بود بردم و گفتم اینجا باش سهم آنها هم کنار گذاشته شده ....نگارنده: فاطمه هنروران</description>
                <category>قلم دان</category>
                <author>قلم دان</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jul 2022 14:54:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تا ده</title>
                <link>https://virgool.io/@qalamdan/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D9%87-cshja0btghu5</link>
                <description>وقتی پدرم در مسجد کوچک شهر امام جماعت بود پسری ده ساله بودم. همیشه پای ثابت تکبیرهای نماز آنجا بودم. مسجد رفتن را دوست داشتم اما دهه  اول  ذیحجه برای من چیز دیگری بود. هر کاری داشتم وقت نماز دهه اول خودم را می رساندم. نمیدانم چرا؟ ولی عاشق صدای پدرم بودم. وقتی با آن لحن خاص، شمرده شمرده می خواند (وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلَاثِينَ لَيْلَةً) آرام می شدم ;هر چند معنای آن جملات را نمی فهمیدم.  تکبیر هایم لحنی آرام داشت. پدرم می گفت حس آرامش دارد. شاید به خاطر تشویق من این را می گفت. برخلاف آرامش تکبیر ها خیلی ناآرام بودم، عجله داشتم و صبر در  کارم نبود. به خاطر همین همیشه دست و پایم زخم می شد یا به وسایل خانه گیر می کرد یا به در و دیوار می خورد. آنقدر تند حرف می زدم که مجبور می شدم چند بار با دور کند حرفم را تکرار کنم تا نفر مقابلم بفهمد چه می گویم. کم کم بزرگ شدم و به توصیه پدرم قصه های انبیا را می خواندم تا صبر کردن را یاد بگیرم. داستان های حضرت موسی علیه السلام را دوست داشتم. از گاو بنی اسرائیل تا کوه طور و رفتن پیش فرعون همه اش جذاب بود اما داستان رد شدن از رود نیل عذابم می داد. چقدر خونسردی می خواست این تعداد را از دل خطر رد کنی!  چقدر آرامش داشتی  کلیم خدا! البته آرامش ایشان گاهی به عصبانیت تبدیل می شد. وقتی خدا سی  روز  وعده را چهل روزه کرد و و وقت برگشت به جای عبادت خدا یک گوساله بیشعور را دید که یک مشت از گوساله نفهم تر دورش مشغول خم و راست شدن بودند. هرچند ده روز تاخیر هم خیلی زیاد بود و اگر  من جزء قوم بنی اسرائیل بودم حسابی کلافه می شدم. بعد از ازدواج فکر میکردم برای بچه دار شدن نباید عجله کرد یا اینکه بچه دار شدن را در برنامه  تربیتی«چگونه در دو سال میتوان صبور شد» جا داده بودم. هرچه بود بعد از چند سال  هدیه خدا قسمت ما شد.وقتی متوجه شدم فرزندمان پسر است نام جواد را انتخاب کردیم.خیلی امیدوار بودم آخرین روز ذی القعده که شهادت امام جواد ع بود به دنیا بیاید. تقریبا مطمئن بودم و به همه می گفتم آماده باشند.باز هم بی تاب بودم. روز شهادت تمام شد ولی خبری نشد.خیلی پکر شدم.ضایع شده بودم.به تقویم خیره می شدم و روزهای مهر ماه را زیر و رو می کردم. همسرم آرام بود.سرش به کار خودش بود. وقتی مثل اسفند روی آتش بودم بی خیال می گفت: (پسرت که چیزی سرش نمیشه! بذار چند تا نماز (وواعدنا) در گوشش بخونم بعد به دنیا بیاد). شب ها پیاده روی می کردیم. آخر همه حرفها میگفتم پس کی می یاد؟دوست داشتم بدانم صورت پسرم چه شکلی است؟دست ها و پاهایش شبیه من است یا مادرش؟اصلا مو دارد؟ بعد از دعای عرفه دلتنگ شدم.دوست نداشتم نماز دهه اول را از دست بدهم. انگار یک دوست قدیمی را بدرقه می کردم . یک  دوست با صفا و با مرام که فقط سالی یکبار به من سر می زد. درآن ده شب با او  درد دل می کردم و از چشم به راه بودنم شکایت می کردم.احساس تنهایی می کردم و انگار همین وعده خدا به موسی(علیه السلام) آرامم می کرد. آن سال دوست من رفاقت را در حقم تمام کرد. وقتی می خواندم ( وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلَاثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ) رفیقم جواب می داد: آرام باش و فقط از یک تا ده بشمار! هر شب می گفت اما من نشنیدم تا اینکه فرزندم روز عید قربان به دنیا آمد.سیدمجتبی</description>
                <category>قلم دان</category>
                <author>قلم دان</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jul 2022 00:19:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@qalamdan/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-bvncgm1uhrh4</link>
                <description>اولین باری که با یک چشمم دنیا را سفید دیدم، خیلی ناراحت نشدم، گفتم شاید به خاطر ناراحتی، التهابی ایجاد شده که زود بر طرف می‌شود، اما وقتی روز به روز چشمم قرمز تر می شد و همه می گفتند چی شده، بیشتر جدی گرفتم و دکتر چشم رفتم، دکتر وقتی چشمم را معاینه کرد، ناراحت شد، اما خیلی چیزی به من نگفت و فقط گفت:« رماتیسم چشمی است» و قرص های قوی کورتن داد.سفید دیدن دنیا با چشم هایی به رنگ خون تجربه جدیدی بود، اما سر دردها و حساس به نور شدن و... برایم قابل تحمل نبود.بعضی گفتند:« پیش کسی برو که متخصص تر باشد»، من هم رفتم، دارویی که داد با دکتر قبلی تفاوتی نداشت، اما حسابی حالم را خراب کرد. من که عوارض کورتن را می‌دانستم از دکتر پرسیدم:« اگر این قرص ها را نخورم چی می شود؟» گفت:« ممکنه این چشمت کور شود.» پرسیدم:«ممکنه چشمم دیگرم هم همینطور شود.» گفت:« بله، اگر کورتن جواب نداد، باید شیمی درمانی شوی، اسم شیمی درمانی را که شنیدم، حالم بد شد، دیگه حرفی نزدم.»با مصرف دارو بهتر شدم، اما هر ازچند گاهی بیماری عود می کرد، وقتی دیدم عوارض کورتن ها آزارم می‌دهد، به داروهای گیاهی رو آوردم و از بین داروهای زیاد گیاهی تنها دارویی که به من خوب جواب داد، سنا و هلیله بود. کم کم با بیماریم کنار آمدم.چیزی که بیشتر باعث عود بیماریم می شود، ناراحتی است، مخصوصا اگر ناراحتی را در خود بریزم و بروزش ندهم، اولین باری که بیماری ایجاد شد، وقتی بود که خیلی از دست حرف بعضی ها ناراحت شدم، اما خواستم کسی را ناراحت نکنم و به کسی چیزی نگفتم. شاید ظرفیتش را نداشتم.می‌گویند یعقوب از ناراحتی دوری یوسف چشمش سفید شد، بعضی تفسیر می کنند، معنیش آب مروارید است و در فیلم یوسف چشمش را سفید نشان می دادند که خیلی وحشتناک بود.از کجا معلوم شاید او هم، همه جا را سفید می‌دیده است. برای یعقوب هم لفظ کظیم در قرآن آمده و فرو بردن خشم و ناراحتی را نشان می دهد. دکترم می گفت: هیچ چیز مثل استرس برای این بیماری ضرر ندارد.هر چه باشد، شاید خیلی فرقی نکند، اما دلم برای حضرت یعقوب و غصه هایش سوخت.رضیه احمدی</description>
                <category>قلم دان</category>
                <author>قلم دان</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jul 2022 16:59:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@qalamdan/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-fmyyqlwe56th</link>
                <description>در ایستگاه اتوبوس منتظریم.بعد از مدت ها زیارت امام هشتم (ع) قسمت ما شده و این بار مادرم همراه ماست.اتوبوس های خط ۱٢ تا کنار گیت بازرسی حرم می روند اما انگار امروز خبری از آنها نیست.خط ٨٣۱ در ایستگاه می ایستد.به بچه ها اشاره می کنم سوار نشوند.مردی قد بلند با لباس های کمی کوتاه به من زل زده و با عجله به طرفم می آید.فکر میکنم مثل خیلی ها که طلبه ای را دیده اند می خواهد سوالی بپرسد.با لبخند سلام می کند و با اشاره به انگشترم می گویدچشمش آنرا گرفته.پسر کوچکم را در بغلم جابجا میکنم و آرام می گویم(این انگشتر ازدواج است)اصرار عجیبی دارد و من از راضی کردنش عاجزم.لبخندش محو می شود, چهره اش مرتب تغییر میکند; از بغض به خشم و از خشم به نفرت.صورتش مثل تابلوی قیمت های ارز چهارراه استانبول شده و من بلاتکلیفم. احساس می کنم چیزی مصرف کرده و رگ های متورمش از توهم پر شده.اتوبوس خط ٨٣۱ هنوز ایستاده اما فرصتی برای سوار شدن ندارم. عده ای که میخواستند به زور سوار شوند پیاده می شوند تا با اتوبوس بعدی به حرم بروند.درهای اتوبوس به سختی بسته می شود و راه می افتد.مرد با خشم می گوید (حالا که انگشترت رو نمی دی میخوام یه یادگاری بهت بدم که هیچ وقت فراموش نکنی) و دستش را داخل جیبش می کند.لبهایش می لرزد و چشمایش تنگ شده. حس میکنم چیزی در جیبش نیست و فقط بلوف می زند اما مطمئن نیستم. به یاد استاد کلاس دفاع شخصی می افتم.اولین ضربه به شکم بود یا صورت؟اگر چاقو کشید باید فاصله  بگیرم و با دست مخالف به بالاتر از چاقو ضربه بزنم.اما قضیه من فرق می کند. نگاهم بین شکم و صورتش می چرخد.یادم آمد... اولین ضربه همزمان به صورت و شکم بود اما یک دستم بسته است.همسرم به طرف حرم ایستاده و زیر لب چیزی می گوید. نمی توانم وضعیت را عوض کنم.نگاه مسافران به سمتی است که اتوبوس خط ۱٢ می آید و امروز چقدر اتوبوس خط ۱٢ نایاب شده!تمام تکنیک های رزمی در مقابلم رنگ می بازد.همه کمربندهای رنگارنگ آن بی رنگ است.صدایی مرد را غافلگیر می کند.انتظار این را نداشت.من هم نداشتم.مادرم با صدای بلند گفت(آقا برو کنار میخوام رد بشم)...  مرد مرا نگاه می کند...مردد است...سرش را پایین می اندازد و نگاهش را از من بر می دارد...انگار اثر موادی که مصرف کرده از بین رفته و تازه فهمیده کجا ایستاده...جمله مادرم مثل یک سطل آب هوشیارش می کند و آرام دور می شود.اتوبوس خط ۱٢ از راه می رسد و مادرم به اشتباه به دنبالم وارد قسمت آقایان می شود.سید مجتبی</description>
                <category>قلم دان</category>
                <author>قلم دان</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jul 2022 05:13:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرعتگیر</title>
                <link>https://virgool.io/@qalamdan/%D8%B3%D8%B1%D8%B9%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D8%B1-zdbkeopq0yof</link>
                <description>این چند روز مهمان عزیزی داشتم حسابی خوش گذشت شب از نیمه گذشته بود که سوار بر ماشین از پارک و شهر بازی بر می گشتیم، فائزه کوچولو که هنوز هیجان سورتمه و کشتی فضایی از دلش بیرون نرفته بود از صندلی عقب دست انداخت گردنم و گفت: «ممنون دایی توی عمرم این قدر بهم خوش نگذشته بود تو بهترین دایی دنیایی» دلم غنج می رفت سقف ماشین برایم کوتاه شده بود چه حس خوبی داشتم رضایت ناب میهمان! همه از این چند روز و خوشی های آن می گفتند.به سرعتگیر رسیدم ترمز کردم آماده غر و لند برای شهرداری بودم که صدای مهیبی آمد و ماشین انگار با پیشانی روی زمین کشیده می شد و به پیش می رفت تا بعد از سرعتگیر وسط خیابان مثل قایق به گل تپیده آرام گرفت.همه حیران به اطراف نگاه می کردند و فقط من به جلوی ماشین نگاه می کردم و احتمال می دادم که چه بلایی سر ماشین آمده!خیابان خلوت بود همه از ماشین بیرون ریختند چرخ جلو خوابیده بود زیر ماشین و به قول اوس محمود مکانیک: شاخ ماشین شکسته بود. بوی لاستیک سوز از ماشین بلند بود بزرگ ترها هول کرده بودند و بچه ها را به سرعت از ماشین پیاده می کردند هر آن امکان داشت ماشینی از عقب همه را له کند بچه ها ترسیده بودند و گریه می کردند.به هر ترتیبی که بود زن و بچه ها را با تاکسی به خانه فرستادم و ماشین را با یدک کش به تعمیرگاه رساندم به خانه که رسیدم الله اکبر اذان صبح بود.امروز روز  دوم تعطیلات است همه جا تعطیل است اوقات همه تلخ است و ماشینی که باید تا فردا در تعمیرگاه باشد و همه باید در خانه بنشینیم و من که لبخند محکمی بر چهره نشانده ام و تظاهر به آرامش و بزرگ‌منشی می کنم هر از چند گاهی هم آرامشم تراوش می کند و می گویم: «خب خدا را شکر به خیر گذشت قضا بلا بود به مال گرفت» دوباره آرام می شوم و لبخندم را در جایش سفت می کنم. از سحر که آمدم نتوانسته ام بخوابم با خودم کلنجار می روم واقعا یکدفعه چه شد یک سرعتگیر چگونه سرعت شادی هایمان را گرفت سرعت گیری که انگار پل حال و بی حالی، کوک و ناکوکی، شکر و ناشکری، لبخند و تلخند و توی یه کلام خوب و بد بود برای من. چطور توی اوج احساس خوشبختی و  رضایت ؛ یکدفعه همه چیز خراب میشود و هر چه میخواهی خودت را محکم نشان بدهی ولی روزگار کاری به سرت می آورد که بزنی جاده خاکی و وقتی خوب خاکی شدی و به قول استاد؛ هواگیری شدی دوباره بر میگرداندت توی جاده اصلی؟! شاید...غرق افکار هستم که فائزه چهره در هم کشیده از اتاق می آید بیرون و می گوید: «دایی چقدر این مسافرتمون بد بود ای کاش نیومده بودیم اینجا!» جا می خورم و با خودم می گویم: «بچه ست دیگه به قول قدیمی ها لیمو شیرینه؛ تلخ و شیرینش با همه» دست دراز می کنم و او را که با بی اعتنایی از کنارم رد می شود می گیرم  و روی زانو می نشانم دستی توی موهایش می برم و با لبخند و منت کشی می گویم: «عیب نداره دایی! امروز را توی خونه دور هم خوش میگذرونیم تازه امروز هوا هم خیلی گرمه چه بهتر زیر باد کولر لَم بدیم و فیلم ببینیم تخمه بشکنیم» مثل ماهی از دستم لیز می خورد برای این که حرفم را خوب بفمد سریع کنترل کولر گازی را برمی دارم و روشن می کنم میگویم:  حیف این هوا نیس.. هنوز حرفم تموم نشده که تپی می کند و همه فیوزها می پرد صدا از توی تراس است با عجله خودم را به آنجا می رسانم دود از سر کمپرسور کولر بلند است! دود و بوی سیم سوز تراس کوچکمان  را پر کرده است! برق از سرم می پرد و لبخندم شل می شود صدایی توی سرم می پیچید «قضا بلا بود ..».هاشمی</description>
                <category>قلم دان</category>
                <author>قلم دان</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jun 2022 17:35:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اثاث کشی</title>
                <link>https://virgool.io/@qalamdan/%D8%A7%D8%AB%D8%A7%D8%AB-%DA%A9%D8%B4%DB%8C-kyzckjtqobcb</link>
                <description>بازهم اثاث‌کشی انگار ناف ما را با اثاث‌کشی بریدن، هر سال هر سال اثاث‌کشی، دوباره باید بروم وسایل مادرم را جمع کنم و در جعبه بچینم. انگار آدمیزاد باید عادت کند که خیلی به یکجا دل خوش نکند، هر لحظه باید آماده رفتن باشد. ماشاءالله اثاث هم که کم نیست، من هم با این دست‌درد و پادرد و کمردرد توان قبل را ندارم که به‌راحتی بتوانم وسایل را جمع کنم؛ اما خدا را شکر بچه‌ها کمک می‌کند. چیدن وسیله‌ها نیاز به نظم داشت وگرنه کل خانه را می‌گرفت و جا برای چیدن وسیله‌ها نبود. به مادرم گفتم: «روی صندلی بشین فقط بگو، چه کار کنیم وگرنه حالت بد میشه.» اول اتاق را خالی کردیم، رختخواب های کمد رختخوابی را خالی کردیم، بعد هم بقیه وسایل را در آن اتاق آوردیم، با بقچه رختخواب‌ها را می‌پیچیدم و به کمک پسرم محکم گره می‌زدیم و آن‌ها را پشت در کمد می‌ چیدیم، بعد کمدهای بالایی را خالی کردیم و آن‌ها را هم چیدیم. ولی چون به‌اندازه کافی جعبه نداشتیم دیگه نتوانستیم، وسایل دیگر را جمع کنیم. گفتم بعد از نماز مغرب شوهرم و پسرم را می‌فرستم تا بروند از انباری جعبه بیاورند. دم دمای غروب وقتی‌که شوهرم برگشت دیدم چشمهاش قرمز شده بود، با بغضی که گلوش را گرفته بود، گفت:«طاهره امروز صبح از دنیا رفته.» بغض گلویم را گرفت، دختر بیچاره سال‌هارنج کشید، پس او از این دنیا اثاث کشی کرد و به خونه اصلی اش رفت. اگه کسی بود که خوشی‌هایش را کرده بود و سن‌وسالی ازش گذشته بود، خیلی برایش غصه نمی‌خوردم؛ اما او خیلی زجر کشید. وقتی‌که به دنیا آمد، مادرش از دنیا رفت و پدرش هم از عهده نگهداریش برنمی‌آمد، چندین بیماری مادر زادی داشت، قلبش هم خیلی مشکل داشت اما به‌خاطر ناتوانی جسمی که داشت نمی‌توانستند، عملش کنند. به‌همین دلیل طی این سی سال زندگیش خیلی درد کشید. چند سال پیش سکته کرد و نصف صورتش از کار افتاد، دیگه یکی از چشمایش را نمی‌توانست ببنده و آزارش می‌داد و چشمش خشک می‌شد و اشک از چشمانش جاری می‌شد، ناخنهاش قاشقی شده بود، استخوانهاش به‌قدری نازک‌شده بود که با حتی نوشتن و قلم در دست گرفتن به قول خودش صدای ترقش درمی‌آمد و استخوانش می‌شکست. چقدر با هاش شوخی می کردم، بهش می گفتم: «این چینیه نزدیکش نشید، میشکنه» وقتی انگشت شستش شکسته بود و گچ گرفته بود، چقدر مسخره بازی در می‌آورد و خندیدیم. از عید که واکسن کرونا را زد و بعدش هم کرونا گرفت، دیگه روپا نشد. هر روز تنگی نفس و بیماری. از دار دنیا حتی یک اتاق هم نداشت،حتما اثاث کشی اش از این دنیا خیلی راحت بوده، چون حتی جرأت نمی‌کرد چند تا کتاب برای خودش بخره چون خانه مادرشوهرم، خیلی کوچیک بود. آنها فقط یک اتاق داشتند و نمی‌شد وسایل زیاد در آن‌جا نگهداری کرد. مادر شوهرم که عمه طاهره می شد، خیلی برایش مادری کرد، همیشه مواظبش بود و چند روز پیش که زنگ زدم، گریه می کرد و می گفت دیگه طاهره شب ها نمی تواند بخوابد. طاهره با این‌همه مشکلی که داشت، اما هیچ‌وقت غر نمی‌زد و همیشه قوی بود و روحیه خوبی داشت. شوخی زیاد می‌کرد، همیشه دوروبر بچه‌ها بود. بچه‌ها را به خوبی نگهداری می‌کرد. وقتی‌که خانه مادرشوهرم می‌رفتم، او تنها کسی بود که با من هم‌زبان بود و با هم درددل می‌کردیم. بسیار ساده و مهربان بود اما یک دوست نارفیق از سادگی او سوءاستفاده کرد و این دو سال آخر عمرش را حسابی بهش زجر داد و به بهانه این‌که مادرش داره از دنیا میره و به بهانه‌های دیگه همین مقدار اندک پول توی جیبی که داشت را هم از او گرفت، طاهره که خیلی ساده بود و فکر می‌کرد که واقعاً دوستش راست می‌گوید، گوشواره، النگو و گوشی اش را هم یواشکی فروخت و به او داد. چون گفته بود به‌خاطر مشکلات می خواهم خودکشی کنم. طاهره هم هرچی داشت را داد به او. دیگه آخری‌ها از همه پول قرض می‌گرفت و به او می‌داد، به من هم گفت، پول بده اما چون با شوهرم که مشورت کردم گفت که این کارو نکن، من ندادم. خلاصه طاهره خیلی زجر کشید سر این ماجرا. اول که کسی نمی‌دانست داره این کار را می‌کند و فقط من بودم که می‌دانستم خیلی هم بهش سفارش کردم که گولش را نخور. اما طاهره دلش سوخته بود و فکر می‌کرد که حرفهاش راسته، بعداً که از کارت مادرشوهرم برای دوستش پول گرفت و از چند نفر پول قرض گرفت و بقیه متوجه شدند که چه کاری کرده خیلی او را سرزنش کردند و بعد مجبورش کردندکه برود دادگاه تا پولش را پس بگیرد، اما دوستش زیر بار نمی رفت. با ناراحتی‌های زیادی که کشید و سرزنش‌هایی که شد بالاخره این آخری‌ها توانست یک مقدار از پول را به‌صورت قسطی بگیره، ولی همین هم خیلی خوشحالش کرده بود. خلاصه یکی‌یکی صحنه‌ها و خاطره‌های طاهره جلوی چشمم می آمد و مرا ناراحت می‌کرد، بغض گلویم را گرفته بود و چشم هایم تار شده بود، سریع وسایلمان را جمع کردم و به خانه رفتیم تا شوهرم برای خاک‌سپاری به شهرستان بره، اما من به‌خاطر پسرم که امتحان داشت، نتوانستم برومـرضیه احمدی</description>
                <category>قلم دان</category>
                <author>قلم دان</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jun 2022 22:46:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریاد سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@qalamdan/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-linwwkuoxr0k</link>
                <description>اینجا زندگی متوقف شده است. هرکسی سرگرم کار خودش است و بی حرکت به جزوه ها و کتابهای روبرو نگاه می کند. کمرم درد میکند اما از ترس صدای صندلی جرئت نمی کنم جا بجا شوم.شاید برای این مجسمه های بی احساس تابلوی بزرگ روی دیوار کتابخانه اهمیتی نداشته باشد;اما من روزهاست که به آن فکر می کنم.( سکوت بلندترین فریاد است)نمیدانم چه کسی این جمله را گفته;شاید یک کتابدار در سال های دور یا یک پناهنده به کتابخانه وقتی از شلوغی خانه اش به ستوه آمده!خب چرا باید کسی در کتابخانه فریاد بزند؟ ما به چه چیزی اعتراض داریم؟ به قیمت بالای کتاب هایی که نتوانستیم بخریم و الان مجبوریم چاپ چهل سال پیش آن را ورق بزنیم؟به جزوه های همکلاسی خود شیرین کلاس که با هزار منت به دیگران داده؟به بوی جوراب های نشسته از کفش درآمده؟صدای باز شدن بیسکویت از گوشه سالن این سکوت محض را شکست.مجسمه ها به طرف صدا برمی گردند.صدای جویده شدن بیسکویت نشان می دهد بنده خدا آنقدر گرسنه است که خود را برای هر نوع مجازاتی آماده کرده است.از دور نگاهش می کنم.در آخر سالن شیب دار کتابخانه سرش را روی جزوه اش خم کرده و مثل بچه سنجابی مشغول جویدن آخرین آذوقه زمستانی است.کتابدار به طرفش می رود. تا او باشد بلند ترین فریاد کتابخانه را مسخره نکند.دوباره سکوت برقرار است.هر لحظه از این سکوت ممتد میگذرد بیشتر در جا می زنم.دلم فریاد میخواهد. دوست دارم دل نوشته عاشقی که روی میز قهوه ای سوخته بغضی را فرو خورده و با لاک غلط گیر نوشته دانشگاه تهران فقط به عشق تو را به گوش مجسمه ها برسانم.  دوست دارم سکوت عشق را فریاد بزنم.صدای عربده مردی میانسال و افتادن رایانه جستجوی کتابخانه تنم را لرزاند. این بار مجسمه ها نیم خیز و متحیر نگاه می کنند.کتابدار می دود. یک نفر به اورژانس زنگ می زند و من به دانشگاه تهران فکر می کنم.سید مجتبی</description>
                <category>قلم دان</category>
                <author>قلم دان</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jun 2022 00:19:15 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>