<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Qazal Azady</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@qazalazady</link>
        <description>غزلی از جنس آزادی ها هستم علاقه مند به محیط زیست زبان و کتاب.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:00:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/36591/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Qazal Azady</title>
            <link>https://virgool.io/@qazalazady</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هدفگذاری به روش اسمارت</title>
                <link>https://virgool.io/@qazalazady/%D9%87%D8%AF%D9%81%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA-ma81dodtssme</link>
                <description>فکر میکردم همه چیزرو درمورد هدف گذاری به روش اسمارت SMART goal setting  میدونم تا وقتی که مجبور شدم برای یک ارائه نه چندان کوتاه بین همکارام آماده بشم. ساده بود خب صحبت کردن از اینکه این 5تا حرف که در کنار هم کلمه اسمارتو ساختن چه معنی دارن و زدن چندتا مثال از هرکدوم. اما بیشتر از این که بخوام معنی هرکدومو بگم به این فکر می کردم که دیگه چه روش هایی برای هدف گذاری وجود داره؟ اصلا لازمه که من به روش اسمارت هدفامو مشخص کنم؟ آخه تو این دنیای شلوغ و البته گرون امروز کی حوصله داره به این همه سوال جواب بده؟ یا میشه یا نمیشه دیگه این لوس بازیا چیه.اینا منو وادار کردن که بخوام بشینم و یکی از اهدافمو به سبک اسمارت بنویسم و ببینم چه فرقی با چیزی که توی ذهنمه داره و آیا واقعا میخوام این روشو ادامه بدم؟برای این که بدونیم این هدف چقدر اعتبار داره  باید تاریخچه شو نگاه کنیم، تو تاریخچه شما به قول محمدرضا شعبانعلی این کلمه و این روش رو بی صاحب خواهید یافت چرا که اصلا مشخص نیست از کجا اومه و حتی چه طور به عنوان یک پلن برای رشد شخصی ازش استفاده میشه آخه تا همین چند وقت پیش فقط یک روش تعیین مسیر سازمانی بوده.بگذریم اگر قصد دارید از اصول این روش پیروی کنید اول باید R رو توی زندگیتون پیدا کرده باشید. نیاز شما در زندگی چیه؟ اهداف شما روی کدوم محور حرکت می کنند و قصد دارن شمارو به چه چیزی برسونن؟ آیا نیاز ها و دغدغه هایی که الان توی ذهنتونن و منجر به تعریف اهدافتون شدن واقعا نیازهای خودتون هستن یا نیازهایی که به شما نسبت داده شده( حالا چه از طرف خانواده و همسرتون و چه از طرف اجتماع) . اگر پاسخ این سوال رو میدونید کار شما خیلی راحته روی کاغذ بنویسید و تنها با جواب دادن به چندتا سوال ساده دیگه میتونید هدفتونو SMARTER  کنید.حالا سوالات مهمی که برای هوشمند سازی هدفگذاریتون باید بهشون جواب بدید چیا هستن؟SpecificMeasurableAssignableRealisticTime-relatedاین  هدف به صورت کاملا مشخصS چی هست؟ میتونید به وضوح بیان کنید که اگر هدفتون خرید منزل هست اون خونه چه شکلی هست و کجا واقع شده و حتی چندمتر هست؟ هدف خودتونو به صورت واضح بنویسید تا از اولین بخش SMART رد بشید.قابل اندازه گیریM بودن یک هدف در اولین نگاه کار خیلی ساده ایه و حتی ممکنه به نظرتون اونقدر کم اهمیت بیاد که نادیده ش بگیرید. اما به سوالات من دقت کنید: چه وقت متوجه میشید که به هدفتون نزدیک شدید؟ چه وقت قراره دست از تلاش برای رسیدن به هدفتون بردارید؟ چه زمانی متوجه میشید که نیازه بیشتر تلاش کنید؟اگر به جای خرید یه خونه 100 متری یک خونه 50 متری بخرید یعنی به هدفتون رسیدید؟ آیا معیار شما برای رسیدن به هدف خرید خونه فقط متراژ اون هست؟با توجه به این سوالا میشه متوجه شد که اندازه گیری چقدر میتونه توی بحث انگیزش ما اثر داشته باشه و وقتی که قرار تصمیمات هیجانی بگیریم چه طور قراره به کمکمون بیاد.قابل دسترس بودنA یک هدف وجه تمایز هدف با رویاست. اگر شما منبع کافی برای رسیدن به هدفتون در اختیار نداشته باشید و تنها یک هدف بلند پروازانه رو اسمارت کرده باشید باید از یک روانشناس کمک بگیرید تا به شما در کاهش خودسرزنشگری کمک کنه و در مسیر شفقت با خود همراهتون بشه. و حتی اگر بدون توجه محدودیت های اجتماعی تصمیم بگیرید که یک شغل نا متعارف انتخاب کنید احتمالا در بخش واقع بینی دچار مشکل هستید و هدف غیرقابل دسترسی برای خودتون انتخاب کردید.در مورد مرتبط بودن یا R ماجرا هم که صحبت کردیم. چرا باید به این هدف برسیم؟ این هدف مال ماست یا تحت تاثیر بقیه و برای اثبات چیزی میخوایم بهش برسیم؟ میبینید هدفگذاری به روش SMART خیلی دقیق تمام جنبه های روحی و روانی هدفگذاری رو پوشش میده.همونطور که در مرحله اندازه گیری گفتیم زمانT تاثیر بسیاری رو توی انگیزه داشتن شما ایفا میکنه. اگر شما متعهد بشید که در پایان ماه یک پروژه رو تحویل بدید قطعا از امروز کارو شروع می کنید و با برآورد کردن زمان لازم برای انجام هر قسمت از پروژه جلو میرید.</description>
                <category>Qazal Azady</category>
                <author>Qazal Azady</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jun 2021 19:37:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لکان.فروید.عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@qazalazady/%D9%84%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D8%B4%D9%82-qwwyffih2nbb</link>
                <description>مجله روانشناسی‌ها: مسئله این است که مردها می‌گویند: آنها نمی‌فهند زنها چه می‌خواهند، و زنها می‌گویند: آنها نمی‌فهمند مردها از آنها چه انتظاری دارند…میلر: بله، ایرادی که به راه حل ارسطویی وارد است همان است که لاکان با آه و حسرت گفته است: «دیالوگ یک جنس با جنس دیگر امکان‌ناپذیر است». در واقع عاشق‌ها محکوم هستند که به مدتی نامعلوم زبان همدیگر را یاد بگیرند، کورمال کورمال راه بروند، کلیدها را جستجو کنند، و همه این تلاش‌ها ممکن است باطل باشند. عشق هزارتویی از کج‌فهمی‌ها است که راه برون‌رفتی از آن وجود ندارد.</description>
                <category>Qazal Azady</category>
                <author>Qazal Azady</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2020 21:21:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاستگار مورد علاقه کرم کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@qazalazady/%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-cqro3vwbuvit</link>
                <description>کارلا ماری-رز دروس، نیویورک تایمز — طی شش سالِ پس از بیست سالگی، آدم دیگری شدم که خودم هم نمی‌شناختم. پیش  از آن، همیشه اهل مطالعه بودم. بچه که بودم هفته‌ای چندبار به کتابخانه  می‌رفتم و شب‌ها چندین ساعت بیدار می‌ماندم و زیر پتو با چراغ قوه کتاب  می‌خواندم. آنقدر زیاد کتاب می‌گرفتم و سریع آن‌ها را پس می‌دادم که یک بار  کتابدار با پرخاش گفت: «اگر نمی‌خوای بخونی، این همه کتاب را نبرخونه».    کتاب‌ها را در دستش گذاشتم و گفتم: «همه را خوندم».  در مقطع کارشناسی رشتهٔ زبان انگلیسی خواندم و بعد هم کارشناسی ارشد  ادبیات گرفتم. اما خیلی زود، بعد از این که پایان‌نامهٔ سیمی‌شده‌ام کنار  مدرک تحصیلی‌ام در قفسهٔ کتاب‌ها جا گرفت، دیگر کتاب نخواندم. به تدریج  اتفاق افتاد، همان‌طور که کسی درمان می‌شود یا می‌میرد.  وقتی در وب‌سایت اُ.کی.کوپید پروفایل  خود را می‌ساختم (با نام مستعار: دوشیزه کتاب‌دوست۵۲۵۹۸)، بخش «کتاب‌های  مورد علاقه» را پر کردم و سلیقه‌ام را در ادبیات نشان دادم: صد سال تنهایی، ضیافت متحرک۱، سپید دندان، همنام۲، جهان شناخته‌شده۳، خدای چیزهای کوچک۴، چطور جو را بشناسیم۵. اما هول برم داشت وقتی متوجه شدم بیش از دو سال از خواندن برخی عنوان‌ها و بیش از پنج سال از خواندن برخی دیگر می‌گذرد.هربار یک کتاب‌فروشی پیدا می‌کردم، ساعت‌ها بین قفسه‌ها می‌گشتمبا وجود افتخارات قبلی، کوشیدم شخصیت کتاب‌دوستم را حفظ کنم. به کلوپ‌های کتاب‌خوانی در سایت میت‌آپ پیوستم، البته هرگز در بحث‌ها شرکت نکردم. هرگز اجازه نده بروم کازو ایشیگورو را از کتابخانه امانت گرفتم، آخر همه داشتند آن را می‌خواندند؛ با یک هفته تأخیر نخوانده تحویلش دادم و جریمه هم شدم.  هنوز هم کتاب‌خوانی را دوست داشتم. کتاب‌ها و کتاب‌فروشی‌ها در نظرم  گرانقدر بودند. هربار یک کتاب‌فروشی پیدا می‌کردم، ساعت‌ها بین قفسه‌ها  می‌گشتم، انگار به دوستان قدیمی برخورده بودم، جلدهایی را که خوانده بودم  برمی‌داشتم و آن‌هایی را که نخوانده بودم می‌خریدم.  وقتی دوست پدرم کتابی را از جول اوستین برای کریسمس به من هدیه داد، من هم در مقابل یک بخشش۶ تونی موریسون را به او هدیه دادم. یک مجموعه داستان‌های کوتاه داستایووسکی را هم خریدم. اما هیچ کدام را نخواندم.دیوید اولین دوستم در اُ.کی.کوپید بود -اولین قرار  اینترنتی‌ام. قدبلند و خوشایند بود، هر چند دست‌وپا چلفتی. پشت سر هم از او  سؤال پرسیدم تا راحت باشد و گفت‌وگویمان پیش برود و همچنین حواسش را پرت  کنم (یک حقهٔ درون‌گرایانهٔ قدیمی).  در پروفایلش گفته بود اهل  مطالعه است، به همین خاطر از آخرین کتابی پرسیدم که خوانده است. چهره‌اش  باز شد و انگشتانش به حرکت درآمدند. در همان چند هفتهٔ اول آشنایی متوجه  شدم دیوید بسیار بیشتر از من کتاب می‌خواند، تقریباً یک یا دو کتاب در  هفته. ظاهراً زوج مناسبی نبودیم: من، دختری ۱۵۵ سانتی و سیاه‌پوست با مادری  کارائیبی و او، پسری ۱۸۴ سانتی اهل اوهایو. اما کم‌کم که با هم آشنا شدیم،  ایمان مشترکچند ماه بعد، وقتی کم‌کم وارد گفت‌وگو دربارهٔ ازدواج شدیم، موضوع تلفیق کتابخانه‌هایمان را مطرح نکردمو علاقهٔ دوسویه‌مان به کتاب‌ها فاصلهٔ میانمان را پر کرد.   اولین‌باری که دیوید به خانه‌ام آمد، کتابخانه‌هایمان را با هم مقایسه  کردیم. فقط چهار عنوان کتاب مشترک داشتیم که دو تا از آن‌ها مجموعه آثار  سی. اس. لوئیس بودند. دیوید تاریخ و آثار غیرداستانی را دوست داشت و من به  نویسندگان داستان با موضوعات رنگین‌پوست‌ها و مهاجران علاقه داشتم.  چند ماه بعد، وقتی کم‌کم وارد گفت‌وگو دربارهٔ ازدواج شدیم، موضوع تلفیق  کتابخانه‌هایمان را مطرح نکردم -نه به این خاطر که می‌ترسم روزی مجبور باشم  آن‌ها را از هم جدا کنم بلکه به‌این‌خاطر که دوست داشتم داستان‌های خودم  را داشته باشم و با دیگران به اشتراک بگذارم.  در هفتمین دیدارمان به کتابخانهٔ مرکزی شهر رفتیم.  دو خودکار و دسته‌ای کاغذ یادداشت چسبی از کیفش بیرون آورد و گفت: «من یک  بازی دارم. بیا کتاب‌هایی را که خوانده‌ایم پیدا کنیم و برای خوانندهٔ بعدی  آن‌ها یادداشت بگذاریم».  بیش از یک ساعت بین ردیف‌ها چرخ زدیم.  دست آخر، وسط کتاب‌های شعر روی زمین نشستیم و من برای او شعری از لیندا  پاستان خواندم. گوش داد، سرش را به پایین خم کرد، چانه‌اش به سینه‌اش خورد و  بعد پرسید: «این چیزی است که می‌پسندی؟»  آن سال بهار که برای گشت‌وگذار رفته بودیم بیرون از شهر، گفتم: «اگر چیزی را به تو بگویم، می‌توانی درباره‌ام قضاوت نکنی؟»  دیوید داشت فهرست کتاب‌هایی را تهیه می‌کرد که می‌خواست در تابستان  بخواند، مکث کرد، نگاهی به من انداخت و ابروهایش را با تعجب بالا برد.  - گفتم: «امسال من فقط یک کتاب خواندم. خواندن سه تای دیگر را هم شروع کردم اما تمام نشدند». گفت: «الان شش ماه از سال می‌گذره». - «بله». «یک کتاب؟» - «بله». «آخر تو کتاب دوستدر زبان ژاپنی برای خریداری کتاب‌هایی که هرگز خوانده نمی‌شوند واژه‌ای خاص وجود دارد: تسوندوکوداری. کتاب‌فروشی‌ها را دوست داری. کتابخانه‌ها را دوست داری». - «حالا قرارهایمان به هم می‌خورد؟» «نه، اما خب. کتاب بخوان!»  دردآور بود و خودم به خوبی از این دورویی در زندگی‌ام خبر داشتم. از ارزش  کتاب‌فروشی‌ها در عصر فروشگاه‌های آنلاین دفاع می‌کردم و هر وقت می‌شد  کتابی می‌خریدم اما به ندرت می‌شد که آن‌ها را بخوانم. آن‌ها را هر جایی در  خانه‌ام می‌گذاشتم و طوری بود که انگار خانه‌ام کتاب پوشیده؛ درست مثل  آدمی که لباس می‌پوشد. کتاب‌های مختلف روی صندلی‌ها برج درست کرده بودند و  کنار دستهٔ کاناپه افتاده بودند.  در زبان ژاپنی این پدیده واژه‌ای خاص دارد: تسوندوکو. خریداری کتاب‌هایی که هرگز خوانده نمی‌شوند.  وسط طبقات قفسهٔ کتابم شکم داده است. نه فقط به این خاطر که جنس چوبش  نامرغوب است، بلکه از این جهت که هر طبقه دو ردیف کتاب را در خود جای داده،  ردیف بیرونی و ردیف داخلی.  اگر دنبال کتاب‌های دوران دانشگاه  باشم، خودم می‌دانم که باید در ردیف داخلی پیدایش کنم. اگر دنبال نسخه‌ای  جدیدتر باشم، لبهٔ قفسه را نگاه می‌کنم. دور و بر قفسهٔ کتابم کپه‌کپه  کتاب‌هایی با دسته‌بندی‌های مختلف روی هم تلنبار شده‌اند: کتاب‌هایی که  خوانده‌ام. کتاب‌هایی که می‌خواهم بخوانم.کتاب‌هایی که خواندنشان را شروع  کردم اما تمام نکردم چون دوستشان نداشتم. کتاب‌هایی که خواندنشان را شروع  کردم و دوستشان داشتم اما چون محتوای جنسی یا خشونت‌آمیز داشتند ادامهٔ  خواندن را شایسته ندانستم. در این دستهٔ آخر تنها دو کتاب از فیلیپ راث  قرار گرفته است.  آخرین باری که از یک کتابفروشی یک‌دلاری خرید کردم، پنج کتاب برای خودم و دو کتاب برای دیوید خریدم. دستور او که گفته بود «کتابحس می‌کردم دیوید دارد من را هل می‌دهد تا هر چه بیشتر شبیه آدمی باشم که قبلاً بودم و شبیه آدمی که دوست داشتم باشمبخوان» مدام دور سرم می‌چرخید. یک روز عصر یکی از کتاب‌های با جلد سخت  را که از آنجا خریده بودم برداشتم، عنوان شاعرانه‌اش جذبم کرده بود.  طول کشید در جریان قصه قرار بگیرم. راوی بنا بود مردی باشد مسن اما بیشتر  شبیه تصور زنی جوان از یک پیرمرد بود. هر بار که تحریک می‌شدم تسلیم شوم و  کتاب را ببندم، یاد دیوید می‌افتادم. او به تازگی خواندن شوخی بی‌پایان۷ را آغاز کرده بود.  دو فصل اول را هر طور بود پشت سر گذاشتم و در فصل سوم به یک راوی جدید  برخوردم. تغییر زاویه دید را دوست داشتم. کتاب را با خودم سر کار بردم و  وقت نهار مطالعه کردم. در مسیر پیاده‌روی تا خانه هم خواندن را ادامه دادم،  گاهی سرم را بلند می‌کردم تا مطمئن شوم به کسی نمی‌خورم و کفپوش پیاده‌روی  مقابلم ناهمواری ندارد.  احساس غرور می‌کردم وقتی می‌دیدم بیشتر  هم‌نسلانم که وقت راه رفتن در پیاده‌رو سرشان پایین بود، فقط داشتند صفحات  اینستاگرام را بالا و پایین می‌کردند. اما من داشتم می‌خواندم. داشتم کتاب  می‌خواندم.دیوید پیام داد: «حالت چطوره؟»  پاسخ دادم: «خوب. کمی خسته‌ام.  دیشب تا دیروقت بیدار بودم و کتاب می‌خواندم و کتابم تمام شد». سعی می‌کردم  عادی جلوه کنم اما واقعاً به خودم افتخار می‌کردم. آخرین باری که شب تا  صبح بیدار مانده بودم که کتاب بخوانم دوازده ساله بودم و مشغول خواندن زنان کوچک.  رقابتی در کار نبود اما نوعی فشار بود. حس می‌کردم دیوید دارد من را هل  می‌دهد تا هر چه بیشتر شبیه آدمی باشم که قبلاً بودم و شبیه آدمی که دوست  داشتم باشم. هر گاه او بحث را عوض می‌کرد تا دربارهٔ کتاب غیرداستانی فعلی  خود حرف بزند، دربارهٔ ظهور سیلیکون‌ولی یا فیلسوفان محیط زیست، من برای او  از داستان می‌گفتم، از مردانی که در جعبه پنهان می‌شدند و کشورشان را ترک  می‌کردند و بعد بیرون می‌آمدنداطرافمان پر بود از داستان‌های دیگران و ما بنا بود داستان خود را آغاز کنیمو به پرنده تبدیل می‌شدند. به او یادآوری می‌کردم که گاهی تنها راه برای  توضیح جهانی که در آن زندگی می‌کنیم این است که لباس داستان بر تنش  بدوزیم.  یک بار از دیوید پرسیدم، از چه چیزی در من خوشش می‌آید.  مکثی کرد و بعد گفت: «تو بدبینی من را کم می‌کنی. با تو جهان را جایی پرجاذبه‌تر می‌یابم».  یک سال و اندی از رفتنمان به کتابخانه می‌گذشت، دیوید پیشنهاد داد دوباره  آنجا برویم. از کنار قفسه‌ها که رد می‌شدیم، پرسید بازی سال گذشته را یادم  هست یا نه، همان که در کتاب‌های مورد علاقه‌مان یادداشت می‌گذاشتیم.  گفتم: «بله، یادم هست».  کتابی را از قفسه بیرون کشید، روی زمین زانو زد و آن را باز کرد. داخل  کتاب، یادداشت او بود: «کارلا، تو همانی هستی که دنبالش بودم. با من ازدواج  می‌کنی؟»  نامهٔ خواستگاری‌اش بیش از یک سال بود که لای صفحات شاهزادهٔ شورشی۸ مانده بود.  گفتم: «بله. با تو ازدواج می‌کنم».  در میان سالن داستان یکدیگر را در آغوش کشیدیم، اطرافمان پر بود از داستان‌های دیگران و ما بنا بود داستان خود را آغاز کنیم.-از ترجمان علوم انسانی-</description>
                <category>Qazal Azady</category>
                <author>Qazal Azady</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2020 18:52:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت قدرت درونگراهاست در دنیایی که از حرف زدن نمی ایستد.</title>
                <link>https://virgool.io/@qazalazady/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%AF-mrur67gep0du</link>
                <description>اگر شما با روحیات و شخصیت خودتتون آشنا باشید حتما تا الان متوجه شدید که یه فرد درونگرا یا برونگرا هستید. اگر خودتون رو توی دسته برونگرا ها جا داده باشید نگرانی های کمتری نسبت به افراد درونگرا دارید. افراد درونگرا همین که متوجه میشن درونگرا هستن ممکنه آسیب های زیادی ببینن و ترس رو احساس کنن. اگر شما درونگرا هستید توی این مقاله با من همراه بشید چون قراره کتابی رو به شما معرفی کنم که بهتون کمک می کند ویژگی های خودتونو بهتر بشناسید و البته می تونید با این کتاب احساس خیلی بهتری نسبت به درونگرا بودن داشته باشید.کتاب سکوت اثر خانم سوزان کین نویسنده امروز و وکیل سابق آمریکایی یکی از بهترین کتابهاییه که درمورد درونگرایی نوشته شده. این کتاب فقط مختص درونگرا ها نیست و اگر شما فرد برونگرایی هستید که در بین عزیزانتون افراد درونگرا هم هستن میتونید این کتاب رو برای خوندن انتخاب کنید. قبل از خوندن این کتاب لازمه بدونید که کتاب بیشتر به سبک مقالات علمی نوشته شده و شما در قسمت های مختلف این کتاب نتایج تحقیقات مهم در زمینه درونگرایی و برونگرایی که توسط دانشمندان بزرگ و حتی خود خانم کین انجام شده میخونید. پس کتاب تقریبا یک کتاب علمی محسوب میشه و باید وقت بیشتری رو نسبت به کتاب های داستانی براش صرف کنید البته نگران نباشید چون کتاب نثر روانی داره.روی جلد کتاب جمله ای نوشته شده که شاید بقیه درونگرا ها هم مثل من حس خوبی از این جمله بگیرن: سکوت قدرت درونگراهاست در دنیایی که از حرف زدن باز نمی ایستد.بله شما در سراسر این کتاب متوجه میشید که باید به خودتون به عنوان یک درونگرا افتخار کنید و لازم نیست بخاطر این دنیای شلوغ خودتون رو تغییر بدید.شما به عنوان یک درونگرا سوال های زیادی توی ذهنتون در موردنحوه برخوردتون با آدم ها و مسائل مختلف وجود داره مثل اینکهممکنه من چیزی بین درونگرا و برونگرا باشم؟چرا درونگرا هستم؟درونگرا بودن به معنی ضعیف بودنه؟اگر برونگرا بودم بهتر نبود؟چه طور باید استرسم را کنترل کنم؟چه طور توی هر جمعی خوب رفتار کنم؟ارزش درونگرایی در فرهنگ های مختلف هم مشابه فرهنگ ماست؟چه طور باید بخش درونگرای وجود خودمو دوست داشته باشم؟جواب تمام این سوال هارو می تونید توی کتاب سکوت قدرت درونگرا ها اثر خانوم سوزان کین بخونید و دید واضح تری نسبت به درونگرایی پیدا کنید و در کنار این شناخت ازش در راستای پیشرفت هم استفاده کنید. اگر بعد از خواندن این کتاب اگر باز هم سوالی در مورد درونگرایی داشتید می تونید به سایت انقلاب سکوتQuiet Revolution-- که زیر نظر خانم کین اداره میشه مراجعه کنید چون توی این سایت درونگرایی وارد زندگی روزمره شده و شما ائنجا می تونید دغدغه های افرادی مشابه خودتون در زندگی رو بخونید و از راهکار های علمی خانوم کین و گروه همکارانش برای حل مشکلاتتون استفاده کنید.</description>
                <category>Qazal Azady</category>
                <author>Qazal Azady</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2020 16:12:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصبیت و رشد آدمی اثر کارن هورنای</title>
                <link>https://virgool.io/@qazalazady/%D8%B9%D8%B5%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86-%D9%87%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%DB%8C-gsfevpupy8mi</link>
                <description>شاید شماهم یادتون باشه که کتاب کمالگرایی یا کامل گرایی از دکتر علی شمیسا رو بهتون معرفی کردم و با شما درمورد علل کمالگرایی صحبت کردم. اگر بعد از خوندن این کتاب تصمیم گرفتید بیشتر و عمیق تر در مورد کمالگرایی و ریشه اون بدونید من به شما کتاب عصبیت و رشد آدمی اثر روانکاو شهیر کارن هورنای رو معرف می کنیم.شاید براتون جالب باشه که اسم این کتاب که هیچ ربطی به کمالگرایی نداره پس چرا بهش اشاره کردم؟از اول کتاب که با خانم هورنای همراه میشید در مور دلایل عصبیت ادم ها می خونید و اینکه چه دلایلی در کودکی و ومحیط رشد کودک می تونن بزرگسالان عصبی رو پرورش بدن و بعد خانم هورنای میاد به راهکار هایی که ادم های مختلف برای مقابله با این عصبیت انتخاب می کنن میپردازه. یکی از این راهکار ها که برای افراد خیلی زیادی-تقریبا 95% جمعیت ادم های عصبی- بهترین راهکار به شمار میره ساختن یه خود ایده آله یعنی شما توی ذهن خودتون یه تصویر ایده آل از فردی که دوست دارید باشید می سازید و برای رسیدن به این تصویر یا تلاش می کنید یا باز هم رویا پردازی؛ و به این وسیله موجبات بیشتر عصبانی شدن خودتون رو فراهم می کنید.بله به این صورت عصبیت و محیط رشد آدمی با کمالگرایی و تصور من ایده آل پیوند می خوره. خوندن این کتاب برای من خالی از لطف نبود چون توی تمام فصل های این کتا نشونه هایی از خود عصبیمو میدیدم و همراه با کارن هورنای در این کتاب من عصبی درونمو آروم می کردم. خوندن این کتاب به افرادی که به خودکاوی علاقه مندن پیشنهاد میشه و البته اگر قصد دارید بعد از دوران تحصیلتون روانکاو موفقی باشد باز هم کتاب عصبیت و رشد آدمی کارن هورنای یکی از معتبر ترین مراجع در این زمینه هست.شماهم اگه این کتاب رو خوندید با ما در مورد خواسته های من عصبی درونتون و انتظاراتی که از خو ایده آلتون دارید صحبت کنید و تجربیاتتون رو با ما به اشتراک بذارید.</description>
                <category>Qazal Azady</category>
                <author>Qazal Azady</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2020 19:14:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانشناسی زنان هورنای</title>
                <link>https://virgool.io/@qazalazady/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%DB%8C-gju0nfsasusr</link>
                <description>یکی از مهم ترین و البته اصولی ترین کتاب هایی که تا حالا در مورد زن خوندم کتاب روانشناسی ازن از کارن هورنای بوده. هورنای با توجه به این که در دوران اوج فعالیت کاری فروید به دنیا اومده تاثیر زیادی از نتایج تحقیقات فروید و همکارانش گرفته اما توی خیلی از مقاله هاش هم نظریات فروید رو رد کرده. یکی از مهم ترین موضوعاتی که فروید و هورنای درش اختلاف نظر داشتن عقده نرینگی و منشا اون در زنان بوده. هورنای توی مقدمه کتابش می نویسه با توجه به این که این یک مسئله زنانه هست ممکن به همین دلیل باشه که فروید نتونسته به خوبی اونو توجیه کنه- شاید براتون جالب باشه که فروید در سال های پایانی عمرش دست از تحقیق درمورد زن و روحیاتش برداشته و توی یک مصاحبه شخصی میگه من بعد از گذشت این همه سال نفهمیدم زن ها چی میخوان! - و هورنای در ادامه به توضیح عقده نرینگی- که مخالف عقده ادیپ در مردان هست- در مراجعینش می پردازه و از ادیدگاه یک خانم به بررسی این مسئله میپردازه. توی این کتاب شما می تونید توجیهاتی رو برای مردسالار بودن جوامع پیدا کنید که به نظر منطقی میان.در ابتدای تولد دختر و پسر هر دو علاقه زیادی به مادرشون دارن چون تنها فردی هست که از ابتدا باهاش ارتباط احساسی داشتن و مادر بوده که به نیاز های نوزاد هر دو جنس پاسخ فوری میداده در نتیجه مادر اولین تجربه علاقه و عشق در زندگی همه محسوب میشه. در سنین بین 3تا 7 سالگی که کودک از خودش در مورد تفاوت بدنش با الدین سوال میپرسه راه دو جنیسیت از هم جدا میشه. پسر ها به دلیل اینکه اجازه دارن به اندام های جنسیشون دست بزنن و اونو نمایش بدن احساس برتری پیدا می کنن و با توجه به این مسئله دختر ها دچار عقده اختگی میشن و تمام عمر با این مسئله درگیرخواهند بود. دخترها در مقابل احساس گناه و تنبیهی که به دلیل عقده اختگی به سراغشون میاد دو نوع راهکار رو پیش میگیرن. یکی این که ویژگی ها و صفات زنانه خودشون رو فراموش کنن و تظاهر به مرد بودن کنن یا اینکه خودشون رو به عنوان یک موجود ضعیف و نیازمند حمایت مرد معرفی کنند تا مورد توجه فردی شبیه به پدرشون قرار بگیرن. در مورد اول زن به دلیل اینکه درک درستی از مفاهیمی که مردانه نامیده شدن نداره نمیتونه مثل مردها بعد از رسیدن به موفقیت در زمینه کاری و شغلی احساس شادی و پیروزی داشته باشه. و در گروه دوم زن همواره باید با احساس گناه ناشی از زن بودن و ضعیف بودن دست و پنجه نرم کنه درنتیجه هیچوقت نمیتونه به درستی در مورد برتری های بدنش و توانایی زاد و ولدی که در مقایسه با مرد ها داره فکر کنه.شاید برای شما هم مثل من جالب باشه که یکی از دلایلی که مردها همیشه در طول تاریخ تمایل به تحقیر زن ها داشتن توانایی زاد و ولد و شیر دادن زن ها بوده چرا که بدن مرد ها درکی از آفرینش یک موجود زنده درونش خودش نداره و این حسادت مردهارو تحریک کرده.این مطالب بخشی از کتاب روانشناسی زن اثر کارن هورنای بود. اگر دوست دارید درمورد مواردی که نوشتم بیشتر اطلاعات به دست بیارید میتونید از گوگل یا هورنای کمک بگیرید.</description>
                <category>Qazal Azady</category>
                <author>Qazal Azady</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2020 19:01:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>