<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های غزل‌ناز بغدادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@qazalnaaz</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:32:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/132901/avatar/qIH1YF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>غزل‌ناز بغدادی</title>
            <link>https://virgool.io/@qazalnaaz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در ازل هرمزد بود و اهریمن!</title>
                <link>https://virgool.io/@qazalnaaz/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D9%84-%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%B2%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%86-lf7f32ssw14g</link>
                <description>در شهریور ماه سال هفتاد و سه شمسی در صفحه‌ی صد و نود و هفت مجله‌ی فرهنگی کِلْک نوشته شده بود: «این بیماری لعنتی یقه‌ام را چسبیده و انرژی کار ندارم. حالا به کمک دوستان جوان نازنین که با محبت به یاری‌ام آمده‌اند، داریم غلط‌های متن پژوهشی در اساطیر ایران را تصحیح می‌کنیم و من از مچ‌گیری‌های زیبا و صمیمانه‌ی اینان آنقدر خوشم می‌آید که حد ندارد. دوست آن است که نه پنهانی و پشت سر تو، بلکه آشکارا و صمیمانه عیب کارها را به تو یاد‌آور شود و مطالب ردیه خویش را اثبات کند.»در آن شماره از کِلْک، ژاله آموزگار، کتایون مزداپور، محمدعلی کاتوزیان، آذر نفیسی، محمد جعفر یاحقی و دیگرانی، نوشته‌هایشان را تقدیم مردی کردند که آبان ماه همان سال، دیگر در این جهان نبود. مردی که با آن یال و کوپال و سبقه‌ی خانوادگی و با آن پشتوانه‌ی شگرف پژوهشی،‌ بی‌اندازه فروتن بود. از آن‌ مردمانی که یادشان تا ابد رزق روح است.کتاب پژوهشی در اساطیر ایران اگر آن بیماری لعنتی نبود و یقه‌ی بهار بیی‌همتای قصه را نمی‌چسبید با توجه به دستنوشته‌هایش، نه دو پاره، که دو کتاب مجزا می‌شد. کتاب نخست دربرگیرنده‌ی متن‌ها و یادداشت‌ها و کتاب دوم شامل بحث و تحلیل اساطیر ایران. آرزویی که هرگز برآورده نشد.مهرداد بهار در دیباچه‌ای که تابستان سال شصت و دو بر این کتاب نگاشته، با زبانی شهد و شکر توضیح داده است که برای نوشتن این اثر بیشتر از متون مزدیسنی میانه استفاده کرده و در اصلْ بنیان کتاب را بر این متون گذاشته است. اما نگاهی هم به قبل و بعد، یعنی اوستا و متون متاخر فارسی داشته است. بهار در کتابش آثار أدوار مختلف فرهنگی ایرانیان را در هم نیامیخته و بهتر دانسته اساطیر هر مقطع فرهنگی را به صورتی مجزا گردآوری کند تا رنگ و خویشکاری مختص به هر دوره از سر و شکل نیفتد و خواننده از درآمیختن مایه‌های اساطیری دوره‌های مختلف دچار کلافگی نشود. پس بهار هسته‌ای برای پژوهش خود برگزیده و شمعدان و عقیق و رنگ لعاب را پیرامون آن چیده است، در این میان از مراحل قبل و بعدی مقطع مورد نظرش نیز غافل نشده است. در واقع ما با مجموعه‌ای از اساطیر مزدیسنی متعلق به أواخر دوره‌ی ساسانی و دو قرن آغازین اسلام به عنوان أساس متن کتاب حاضر سر و کار داریم و هرکجا لازم باشد هم گذشته‌ی آن اساطیر شامل آثار ودایی و اوستایی و نیز مراحل بعدی آن هسته‌ی اصلی یعنی حماسه‌های مکتوب به زبان پارسی مورد بحث و بررسی قرار گرفته است. بهار علت گزینش متون دوره‌ی میانه را هم تسلط بیشتر خود بر زبان و ادبیات میانه‌ی غربی ایران و مهم‌تر از آن، غنی‌تر بودن ادبیات مزدیسنی این دوره از نظر اساطیری دانسته است. از نظر بهار اسطوره در سه موضوع به بحث می‌پردازد: آفرینش، داستان‌های حماسی، پایان جهان. حال اگر در مقام مقایسه به قبل و بعد دوره‌ی میانه نگاه کنیم متوجه می‌شویم اوستا که مجموعه‌ای از سرودهای نیایشی‌ست نه به شکلی تام تهی از اسطوره بلکه تهی از افسانه‌ها و روایات اساطیری بلند است و ادبیات متاخر نیز شامل آثار حماسی سترگ‌تر نسبت به سایر مسائل اساطیری- چون آفرینش و پایان جهان- می‌‌باشد، نتیجه آن‌که متون مزدیسنی میانه از نظر مهرداد بهار چهارچوب اطمینان‌بخش‌تری برای نگارش کتاب حاضر بوده است.آنچه امروز در دست ماست کتابی‌ست شامل دو پاره ( نخست و دیم) که پاره‌ی نخست شامل سه فرگرد (آفرینش، مردم و فرجام) و هر فرگرد خود مشتمل بر بخش‌هایی‌ست. فرگرد نخست شامل دوازده بخش از سرآغاز تا بدکرداری اهریمن و دیوان است. در پایان هر بخش قسمتی با عنوان یادداشت‌ها وجود دارد که توضیحات بیشتر برای فهم و درک بهتر کتاب در آن‌جا آمده است. فرگرد دوم با عنوان مردم خود شامل شش بخش است، از درباره‌ی چگونگی مردمان تا یادگار زریران و عهد گشتاسب شاه، و فرگرد سوم یا فرجام هم شامل چهار بخش از سوشیانس تا روان درگذشتگان را در بر می‌گیرد.منابع کتاب بیش از همه کتاب بندهش بوده است که به اعتقاد بهار کتابی شیرین با نظم و طرحی شگفت‌آور و تحسین برانگیز است. گزیده‌های زاداِسپَرم، دومین منبع مورد استفاده در کتاب است که برای مهرداد بهار یادآور شب‌های تنگ‌دستی در یتیم‌خانه‌ای در لندن بوده که به ازای پشیزی تا صبح بیدار می‌مانده و به سرپرستی نوجوانان شرور می‌پرداخته. روایت پهلوی، دینکرد، زند بهمن یسن، زند وندیداد و ارداویراف‌نامه نیز منابع دیگری هستند که بهار برای نوشتن کتاب حاضر به آن‌ها رجوع کرده است. پاره‌ی دوم کتاب بخش غم‌انگیز ماجراست. از این پاره تنها دو بخش نگارش شده و فقط بخش نخست آن به صورت پاکنویس درآمده بوده است. شاگردان و دوستان بهار بعد از او با حجم عظیمی از یادداشت‌ها و علامت‌گذاری در حاشیه‌ی کتاب‌ها و إصطلاحات خاص او و أوراق دست‌نوشته‌اش روبرو بودند که خودشان هم اعتقاد داشتند جز بهار کسی توانایی شکل بخشیدن به آن‌ها و خلق اثری شگرف را ندارد. با این وجود و با تمام سختی‌ها تا آن‌جایی که توانسته‌اند پاره‌ی دیم را از روی دستنوشته‌ی استاد بهار جمع و جور کرده و در کتاب حاضر نشر داده‌اند تا شاید راهگشایی برای پژوهشی ارزنده و نو از آیندگان باشد، چنانکه مهرداد بهار همیشه آرزویش را داشت.اگر اسطوره می‌خوانید، کتاب‌های مهرداد بهار بزرگ، مهرداد بهار دوست‌داشتنی که پژوهش‌هایش همواره با سند و استدلال همراه است پیشنهاد بی برو برگرد من به شماست.پژوهشی در اساطیر ایراناثر مهرداد بهارنشر آگهچاپ اول بهار ۱۳۷۵- چاپ نوزدهم ۱۴۰۲چاپ شده در شماره ۲۱ ماهنامه تجربه</description>
                <category>غزل‌ناز بغدادی</category>
                <author>غزل‌ناز بغدادی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2025 15:21:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وعده‌ی خیال‌انگیز درخشندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@qazalnaaz/%D9%88%D8%B9%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-tcp5iihian43</link>
                <description>Photo by Jonty Daviesیکی از علایق عقیق توی فروشگاه‌های زنجیره‌ای، داروخانه‌ها و سوپر مارکت‌ها، گشتن توی قفسه‌ی مربوط به خمیردندان‌هاست. هر بار وقت زیادی می‌گذارد و شعارهای تبلیغاتی روی آن بسته‌های سفید و مغزپسته‌ای و آبی و ارغوانی را می‌خواند، به عکس دندان‌های یک دستی که از فرط سفیدی برق می‌زنند نگاه می‌کند، حروف طلایی و نقره ای که به خریدار وعده می‌دهند این محصول با محصولات شرکت‌های دیگر و حتی با محصولات قبلی همین کمپانی فرق می کند چشمش را می‌گیرد، طعم‌های پرتقالی و نعنایی و آیس و توت فرنگی را توی ترازوی خیالی می ریزد، به آینه‌ی لکه‌دار دستشویی خانه زل می‌زند، طعم‌ها را توی ذهنش مزه مزه می‌کند و دهانش خنک می‌شود. لا‌به‌لای عکس دندان‌های مرواریدی، برفآبی و بلورین، لا‌به‌لای خمیر دندان‌های روزانه، خمیر دندان‌های ضد اسید، خمیردندان‌های سفیدکننده و خمیردندان‌های مخصوص دندان‌های حساس گم می‌شود و دست آخر جعبه‌ها را می‌چرخاند تا ببیند آن محصولات جادویی ساخت کدام کشور هستند. عقیق چه می‌داند آمریکایی‌ها در زمینه‌ی تولید خمیردندان حرفه‌ای تر هستند یا آلمانی‌ها، راستش را بخواهید نویسنده هم نمی‌داند، حتی شاید شما هم این را ندانید. عقیق به شک می‌افتد. آلمان و آمریکا را با هم توی سبد خرید می‌اندازد و به خودش می‌گوید : &quot;این‌ها دقیقا همون‌هایی هستن که می‌خوای. آلمان نشد، آمریکا. پرتقال نشد، نعنا. بالاخره یک کدومشون اون وعده‌ی خیال‌انگیز درخشندگی و سفیدکنندگی جادویی که سال‌هاست باهاش گول خوردی رو عملی می‌کنن دیگه.&quot; به خانه که می‌رسد خمیر دندان فیروزه ای را روی مسواک بنفشش می‌گذارد و به امید معجزه روی دندان‌هایش می‌کشد. کمی دورتر از محدوده‌ای که عقیق به امید معجزه‌ی «خمیر دندان‌ درخشان کننده» در حال مسواک زدن است، خواهر کوچکترش یاقوت نشسته است. یاقوت دلش به حال آدم‌هایی که هربار به وعده‌دهنده‌های قلابی، به چوپان‌های دروغگو، به عاشق‌های پوک، به عشق‌های صد تا یک غاز، به خمیر دندان‌های «من سفیدکننده‌ترینم» اعتماد می‌کنند می‌سوزد. آدم‌هایی که هنوز به قدرت عشق و خمیردندان‌های فیروزه‌ای اعتقاد دارند، دُن کیشوت‌های بیچاره‌ای که نمی‌توانند بین رویا و واقعیت فرق بگذارند، عاشق‌های ساده‌لوح، گول‌خورنده‌های سوپرحرفه‌ای ( بگذارید توی پرانتز برایتان بگویم که یاقوت اعتقادی به عشق و این جفنگیات ندارد و خمیردندان‌های نعنایی و پرتقالی هم فرقی برایش نمی‌کنند، به اعتقاد یاقوت «خمیردندان معجزه‌گر سفیدکننده» وجود خارجی ندارد و هرگز هم تولید نخواهد شد، دقیقا مثل «عشق و این جفنگیات» ، مثل دوست داشتن، تعهد، رابطه‌ی عاطفی و …) در همان حالی که موج تاسف یاقوت فضایی دورتر از دستشویی را در خودش غرق کرده است، عقیق توی آینه‌ی دستشویی به خودش لبخند می‌زند و منتظر جادوی وعده داده شده روی بسته‌ها می‌ماند. چهار ثانیه، پنج ثانیه، یک دقیقه. جرقه و درخشندگی هالیوودی‌ای در کار نیست. کدو تنبلی به کالسکه‌ی طلایی تبدیل نشده‌ است. عقیق شکست خورده و گرز افکنده از دستشویی بیرون می‌اید، طنین قدم‌های سنگینش توی کریدور خانه می‌پیچد. صدای یاقوت را می‌شنود که دارد بلند بلند خطابه‌ی طعنه‌آمیز می‌خواند: &quot;عقیق خانوم، خمیر دندون هم مثل عشق و دوستی «همیشه در مراجعه است». عشق‌ها و رفاقت‌هایی که همیشه با خودت می‌گی این دیگه خود ِ خودشه، یونیک‌ترین رابطه‌ی دنیا؛ و تهش ناامید و با لبخندی ماسیده به افق‌های دور دست خیره می‌مونی، بدون کوچکترین اثری از درخشندگی‌های وعده داده شده، انقدر ساده نباش، ساده دل طفلکی، مرز بین واقعیت و رویا رو ببین، دُن کیشوت عصر جدید&quot;.هرچند نویسنده معتقد است یاقوت قضیه را زیادی جدی گرفته است، و نیازی نیست عقیق خودش را وارد چنین مباحثه‌ی جنجالی‌ای بکند و حرف‌های تکراری «عشق وجود ندارد»، «درخشندگی‌های وعده داده شده همشون پوچ و توخالی هستن» را بشنود، اما او زیر لب جوری که انگار دارد توی مغزش حرف می‌زند جواب می‌دهد: &quot;آدم ممکنه صد بار زمین بخوره، صد بار اعتماد کنه و اعتمادش بشکنه، صدبار بهش وعده‌ی درخشندگی داده بشه و تهش همون ته رنگ زرد همیشگی نصیبش بشه، اما همیشه بار صد و یکمی هم وجود داره، می‌دونی چرا؟ چون آدمه، تشت رخت و مومیایی مرموز هندی و آجر قزاقی نیست، آ د م ه، آدمیزاد به امید زنده‌ست.&quot;غزل‌ناز بغدادیچاپ شده در مجله‌ی کرگدن</description>
                <category>غزل‌ناز بغدادی</category>
                <author>غزل‌ناز بغدادی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jun 2023 12:33:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ببخشید اسم و فامیلتون چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@qazalnaaz/%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D9%81%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%AA%D9%88%D9%86-%DA%86%DB%8C%D9%87-qhgddeepb07p</link>
                <description>Cara Delevingne by Katie Eleanorنمی‌دانم تا به حال توی بانک، پشت میزهای چوبی ادارات دولتی، موقع پذیرش در اورژانس فلان بیمارستان، وقت مصاحبه‌ی استخدام در فلان شرکت یا موقع سفارش غذا از پشت تلفن مجبور شده‌اید اسم و فامیل‌تان را دو-سه بار تکرار کنید یا نه. من؟ بله، فاجعه دقيقا بعد از مدرسه‌رفتن بود که اتفاق افتاد. يادم نمي‌آید قبل از مدرسه، توي مهد‌كودك یا کلاس‌هایی که در آن دوره بهشان آمادگی می‌گفتند، كسي فاميلي‌ام را از من پرسيده باشد و چهارچشمي منتظر جواب بماند. تا قبل از مدرسه من همان غزل‌ناز يا غزل بودم و درهيچ موقعيتي لازم نبود تمام قد بايستم و در پاسخ به فردي كه اسم و فاميلم را مي‌پرسد با صدايي رسا بگويم غزل‌ناز بغدادي. اما مدرسه با دوره‌هاي قبل از خودش فرق داشت. حالا بايد در جواب معلم يا شاگردهايي كه ترجيح مي‌دادند در ِ دوستي را به جاي صحبت از آب وهوا، شغل پدر و مادر، تعداد فرزندان خانواده یا سوال کلیشه‌ای &quot; دوست داری در آینده چی‌کاره بشی؟&quot;، از طريق پرسيدن اسم و فاميل باز كنند، با صداي بلند مي‌گفتم غزل‌ناز بغدادي هستم، و بعد منتظر ري‌اكشن طرف مقابل مي‌ماندم. طرف‌هاي مقابل چند دسته بودند،يك عده چشمانشان را ريز مي‌كردند و مي‌پرسيدند غزل‌ناز ِ چي؟ شاید پیش خودتان فکر کنید از شنیدن &quot;چی&quot; به جای فامیلی ِکهنسالم یکه می‌خوردم، اما راستش را بخواهید خوشحال می‌شدم که حداقل غزل‌ناز را متوجه شده‌اند و نصف راه را رفته‌اند.دسته‌ي دوم خيلي جدي عينك‌هايشان را جا‌به‌جا مي‌كردند و مي‌پرسيدند عرب هستي؟ از عراق آمده‌ای؟ اصل و نسبت به کدام آدمیزاد می‌رسد؟ گاهی دلم می‌خواست بگویم بله عرب هستم، از عراق آمده‌ام، مشکلی دارید؟ اما همان جواب همیشگی را جزء به جزء تکرار می‌کردم: نه، عرب نیستم، ایرانی‌ام، تهرانی‌ام، خلاص. دسته‌ي بعدي خوشمزه‌تر بودند و از آنجایی که چندسالی بیشتر از جنگ با عراق نگذشته بود با قاه‌قاه نفرت‌انگیزی اعلام مي‌كردند واي ما از بغداد مي‌ترسيم و گاهی هم پای سندباد و علی‌بابا و زرگر بغدادی را به ماجرا باز می‌کردند. عده اي هم بي‌تفاوت رد مي‌شدند و من اتفاقا علاقهي بسيار خاصي به همين عده داشتم، آدم‌هايي كه هيچ كلمه‌اي برايشان عجيب نبود و حتي اگر فاميلي‌ات بز‌بزِ‌قندی‌آبادي هم بود باز ميميك صورتشان تغييري نمي‌كرد و با جديت به كارشان ادامه مي‌دادند. بعد‌تر‌ها اين اتفاقات و ارتباط فاميلي‌ام با سندباد و قصه‌هاي هزارو يك شب برايم عادي شد. موقع سفارش پیتزا و مرغ سوخاری پنج بار به سفارش گیرنده می‌گفتم &quot;بغدادی&quot; هستم و از اینکه برای بار ششم کلمه‌ی &quot;چی&quot; را بشنوم عصبانی نمی‌شدم. دست آخر كلمه‌ي بغداد را در اينترنت سرچ كردم و در میان بهت و ناباوری ديدم یک کلمه با ریشه‌ای كاملا فارسي‌ست. حداقل فايده‌اي كه اين سرچ ارزشمند برايم داشت اين بود كه وقتي يك نفر در مورد فاميلي‌ام مي‌پرسيد سريع اطلاعات لغتنامه‌اي‌ام را مثل شمشير یک سامورایی ِتنها از جيب بغلم در مي‌آوردم و وسط فرقش مي‌كوبيدم و با اين حركت دو-هيچ نسبت به دوران مدرسه و بي‌خبري از حريف جلو مي‌افتادم. اوضاع به همين منوال مي‌گذشت تا اينكه داعش و ابوبكر البغدادي به دنيا سلام كردند و ديگر خودتان تصورش را بكنيد چه اتفاقي براي من و فاميلي هيجان‌انگيزم افتاد. حالا علاوه بر اينكه بايد اثبات مي‌كردم عرب نيستم و ارتباطي با سندباد و شيلا و چهل دزد بغداد ندارم، بايد در مورد بي ارتباطي‌ام با ابوبكر و البته بي‌خطر بودنم براي خوشمزه‌ها، هم توضيح مي‌دادم. آه كار بسيار طاقت فرسايي بود، تكرار مكرر يكسري جمله‌ي هميشگي براي آدم‌هايي كه مطمئنا علاقه‌اي به شنيدنشان نداشتند و تنها از سر عادت به حرافي و صحبت پيرامون كش تنبان تا ربات‌هاي فضاپيما به فاميلي من گير مي‌دادند. حالا سال‌ها از آن دوران و تلاشی که برای اثبات ایرانی بودنم می‌کردم می‌گذرد و هنوز هم آدم‌هایی هستند که وقتی فامیلی‌ام را پای نسخه‌هایشان می‌بینند می‌پرسند: بغدادی؟ عرب هستید؟ ومن لبخند‌زنان می‌گویم نه، اهل بولیوی‌ام، از پاکستان آمده‌ام، ایسلندی هستم، اجدادم سرخ‌پوست بوده‌اند، متولد جزایر همیشه زمستانم،از توی قصه‌های هزار و یک شب بیرون آمده‌ام نسخه‌ی شما را بنویسم و برگردم، ایرانی‌ام، عربم، اهل نیم‌کره‌ی جنوبی‌ام، و یا به قول احمدشاملو &quot;نسبم با یک حلقه به آواره‌گان کابل می‌پیوندد&quot;. بله، صادقی‌ها و احمدي‌ها و اكبري‌ها و اصغري‌ها هيچ‌گاه عمق اين مطلب را درك نخواهند كرد و تنها بغدادي‌ها و امثالهم هستند كه با خواندن متن، اتفاقات مشابه برايشان تداعي مي‌شود.غزل‌ناز بغدادیچاپ شده در مجله‌ی کرگدن</description>
                <category>غزل‌ناز بغدادی</category>
                <author>غزل‌ناز بغدادی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jun 2023 11:59:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متروپل و کریستال; پَر</title>
                <link>https://virgool.io/@qazalnaaz/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%BE%D9%84-%D9%88-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D9%8E%D8%B1-qqncwgjxnfk8</link>
                <description>اولین فیلمی که در سینما دیدم، &quot;با گرگ ها می‌رقصد&quot; کوین کاستنر بود، اوایل دهه هفتاد، سینما کریستال، خیابان لاله‌زار. نمی‌دانم، شاید از آن مدل بچه‌های بی‌حوصله که از تاریکی سالن سینما می‌ترسند و هر پنج دقیقه جیش دارند و آب می‌خواهند و از لولو وحشت می‌کنند نبوده‌ام که آدم بزرگ‌ها بین خودشان تصمیم گرفته‌اند چنین ریسکی بکنند و برایم بلیت بخرند و دستم را بگیرند و روی صندلی‌های چرمی سینما کریستال افسانه‌ای بنشانند و من را توی آن سن و سال با قصه‌ی غریبی از معاشرت سربازان آمریکایی و قبایل سرخ پوستی آشنا کنند. شاید هم خاله‌ای، عمه‌ای، مادربزرگی، دوستی، آشنایی کسی نبوده است که بچه را به او بسپارند و خودشان به سینما بروند و در نهایت ناامید از همه جا مجبور شده‌اند دستم را بگیرند و به ضیافت کوین کاستنر و رفقایش ببرند. آن سال ها هنوز ساندویچ نان لواش و کوکوسبزی با گوجه فرنگی و خیار شور همراه با کوکای مشکی از مد نیفتاده بود و خیلی‌ها به جای خریدن پیراشکی و ساندویچ‌های سرد و گرم بوفه‌ی سینما که معمولا متعاقب خوردنشان با حالی منقلب و قامتی خم شده و دست به شکم، مقیم دست‌شویی‌ها می‌شدند، ترجیح می‌دادند ساندویچ‌های مامان‌ساز و خانگی را توی کیسه فریزر بگذارند و با خیالی راحت با خودشان به سالن سینما بیاورند و بعد در لحظات حساس فیلم آن‌ها را از توی کیسه فریزر دربیاورند و گاز بزنند و در حالی‌که دارند طعم سبزی سرخ‌شده و جعفری تازه را زیر دندان‌هایشان مزه‌مزه می‌کنند به انتخاب احمقانه‌ی قهرمان فیلم که می‌خواهد دستی دستی خودش را به کشتن بدهد و کوکوسبزی‌ها را زهرمار تماشاچی‌ها کند، لعنت بفرستند. آن وقت‌ها سالن انتظار سینماها بوی کالباس سیردار و سمبوسه و پاپ کورن کره‌ای و تخمه آفتابگردان می‌داد و هیچ کسی هم اعتراض نمی‌کرد. انگار سالن‌های انتظار سینما با همین بوهای تند و تیز بود که روح پیدا می‌کرد و زنده می‌شد و به تماشاچی‌ها سلام می‌کرد و خوش آمد می‌گفت، اصلا سالن انتظار سینمایی که بوی کالباس و تخمه و پاپ کورن ندهد با سالن انتظار مطب پزشک چه فرقی دارد؟ آن وقت‌ها بلیت را بلیط می‌نوشتند و با کمی مذاکره با کنترل‌چی می‌توانستی برای دو تا بچه یک بلیت بگیری و هر دو را روی یک صندلی بنشانی. خوردن و آشامیدن توی سالن‌های سینما ممنوع نبود و هیچ شغلی با عنوان &quot;تذکر بده خوراکی نبرن توی سالن&quot; وجود نداشت. آن وقت‌ها هنوز خیابان لاله‌زار بورس لوازم الکتریکی نشده بود و بالکن ساختمان‌های آجرکاری شده‌ی قدیمی‌اش پر از سیم و دو شاخه و پریز و لوازم برقی نبود. سایت‌ها و کانال‌های تلگرامی دانلود فیلم متولد نشده بودند و شاید هیچ‌کجا به غیر از سینما کریستال نمی‌توانستی توی صندلی فرو بروی و &quot;با گرگ ها می‌رقصد&quot; و &quot;استاکر&quot; نگاه کنی و بیست و خورده‌ای سال بعد ماجرایش را بنویسی. حالا سالن‌های سینما پهناور شده‌اند، پارکینگ‌های طبقاتی و کافی‌شاپ و رستوران و لابی دارند، بوی کالباس و سمبوسه و پاپ‌کورن توی راهروها نمی‌پیچد و کسی با یخ در بهشت و فالوده توی سالن‌ها نمی‌رود، سایت‌ها و کانال‌های دانلود فیلم به دنیا آمده‌اند و فیلم‌های روز و دیروز را به دست اهلش می‌رسانند. فیلم‌های خارجی هم دیگر اکران نمی‌شوند، اکران بشوند هم با جمله‌ی &quot;دانلود می‌کنیم می‌بینیم بابا&quot; روبرو می‌شوند و روی گیشه کمر خم می‌کنند و در تنهایی و غربت می‌پوسند و فراموش می‌شوند. درب سینما کریستال و متروپل و خیلی سینماهای خاطره دار دیگر را هم که قفل‌های بزرگ زده‌اند و روح قهرمانان محبوبمان را پشت آن میله‌های سرد محبوس کرده‌اند. دور و اطرافمان هم از بخت نامراد یک مسعود کیمیایی بیشتر نداریم، که یادش باشد یادمان بیندازد ما چقدر خاطره به متروپل بدهکاریم. راستش با وجود تمام سایت‌های دانلود فیلم و سی‌دی ها و دی‌وی‌دی‌های اورجینال و تلویزیون‌های بزرگ و سینماهای خانگی و &quot;دانلود کن ببین&quot;‌ها، من هنوز هم دلم می‌خواهد توی آن تاریکی مطلق بی‌نظیر بنشینم و فیلم‌ها را در سالن‌های جادویی سینما ببینم، توی سالن‌های جادویی سینماهای محبوبم که شاید شاید شاید چند سال دیگر شبیه کریستال و متروپل به انبارهای مخروبه و بارانداز اجناس و کالا تبدیل بشوند و داغشان به دلمان بماند. پس سلام به سینما آفریقا، سینما عصر جدید و سینما فلسطین محبوبم. یا به قول قدیمی‌ترها آتلانتیک، تخت جمشید و گلدن سیتی.غزل‌ناز بغدادیچاپ شده در مجله‌ی کرگدن</description>
                <category>غزل‌ناز بغدادی</category>
                <author>غزل‌ناز بغدادی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jun 2023 11:12:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آی عشق، چهره‌ی آبی‌ات پیدا نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@qazalnaaz/%D8%A2%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-t5qqkfu6tilu</link>
                <description>عکس از پینترستدر يك دنياي موازي من مي‌توانستم در حالي‌كه شب ٢٤ خرداد توي ترافيك جانكاه اتوبان صدر گير افتاده‌ام و براي فرستادن يا نفرستادن مسيج كوتاهي به يك دوست دست دست مي‌كنم، كيلومترها آن طرف‌تر در شمال غرب اروپا يك شهروند لندني هم باشم، زن٢٨ ساله، كارمند اداره دولتي، روياپرداز و ساكن ساختمان شماره‌ي ١٧ برج گرنفل. يك زن بلوند كلاسيك كه شب چهاردهم ژوئن خانه رارُفت و روب مي‌كند، گل كلم‌ها و بروكلي‌هاي خرد شده را توي ظرف شيشه‌اي مي‌ريزد، و قبل از آن كه بوي دود و فرياد آتش آتش تمام ساختمان را پر كند و او مجبور باشد تن به جنگي نا برابر با شعله‌هاي زبان‌نفهم بدهد، آرام پشت ميز كاراملي رنگ آشپزخانه‌اش مي‌نشيند و منتظر آمدن معشوقش مي‌ماند، تا شايد بعد از مدت‌ها كج‌خلقي و بهانه‌گيري، به مرد محبوبش بگويد كه چقدر دوستش دارد. زني كه مرگ در اثر سوختگي يا خفگي با دود آخرين گزينه‌اي است كه تمايل دارد به آن فكر كند. صبح، آتش نشان‌هاي لندني جسد سوخته‌ي زن را از ساختمان بيرون مي‌آورند و شب همشهري‌هايش كنار عكس او گل مي‌گذارند و براي آرامش روحش شمع روشن مي‌كنند. راستي شب چهاردهم ژوئن چند &quot;دوستت دارم&quot; ناگفته در گرنفل لندن ميان آتش سوخت و خاكستر شد؟ چرا ما آدم‌ها - اكثر ماآدم‌ها- همه چيز را به شكل بي‌رحمانه‌اي جدي و سخت و هميشگي پنداشته‌ايم؟ چه كسي قول داده است بازي نود دقيقه‌ي كامل باشد و ما در دقيقه هفتاد تعويض نشويم؟ واقعيت اين است كه اكثر ما درون خودمان يك زن بلوند اروپايي داريم كه دوستت دارم‌هايش را مي‌گذارد براي بعد، براي يك وقت مناسب، براي دقيقه‌ي نود، براي وقتي كه بوي روغن زيتون و شمع‌هاي دارچيني و گل‌هاي صدتوماني به مشام برسد و معشوق با وجود گذراندن يك روز سخت و كسالت‌بار، كراوات‌زده و قبراق رو به رويش پشت ميز كاراملي رنگ آشپزخانه بنشيند و بعد او &quot;گل در بر و می در کف و معشوق به کام&quot; سلطاني جهان كند. ما شبيه به جان تراولتاي كول و خونسرد فيلم پالپ فيكشن آنقدر توي مستراح مي‌مانيم و توي آينه با خودمان حرف‌هاي صد من يك غاز مي‌زنيم و فلسفه مي‌بافيم تا فرصت‌هاي طلايي از دستمان برود. ما استاد بلامنازع ِ همه چيز را به روز بعد، به شنبه‌ي بعد، به يك فرصت ديگر موكول كردن هستيم. اكثر ما درون خودمان آدمي را ذخيره كرده‌ايم كه خيال مي‌كند فردا دير نيست، گرنفل هيچ‌گاه آتش نمي‌گيرد، قيصي‌هاي تسوجي هميشه تر و تازه مي‌مانند و دوست‌داشتني‌هايش هرگز نمي‌ميرند. بعد كه آتش با دهاني باز و دندان‌هايي تيز تنوره‌كشان خودش را به پشت در خانه‌هايمان مي‌رساند، با همان دريغ و حسرت هميشگي شانه‌هايمان مي‌افتد و زانوهايمان خم مي‌شود و قافيه را مي‌بازيم. ماجرا ساده است، خيلي‌هاي ما اصلا بلد نيستيم شبيه به پرفسور تورنسل راحت احساسمان را به كاستافيوره‌ي مثالي‌مان بگوييم، سخت مي‌گيريم، به فردا موكول مي‌كنيم، جان مي‌كنيم و جان به لب مي‌رسانيم. منطق‌هاي افلاطوني پشتوانه‌ي رفتارهاي محتاطانه‌مان مي‌كنيم و دليل و برهان‌هاي قاطع بر درستي روشمان مي‌آوريم. فكرش را كه مي‌كنم مي‌بينم در يك دنياي موازي من مي‌توانستم هر كدام از ساكنين سوخته و آتش‌گرفته‌ي برج گرنفل لندن باشم، در حالي‌كه هنوز به آن آدمي كه گاهي از سر عصبانيت تماس‌هايش را ريجكت مي كنم نگفته‌ام چقدر دوستش دارم، نگفته‌ام چقدر ساختمان و خيابان و مغازه‌ي شيريني‌فروشي توي اين دنيا هست كه دلم مي‌خواهد قبل از آن كه آتش بگيرند و خاكستر بشوند، كنار او در آن‌ها قدم بگذارم. نگفته‌ام چقدر قيصي و ازگيل توي اين دنيا هست كه دلم مي‌خواهد با هم بخوريمشان و چقدر شعر ناب از شاعران شيرازي و بلخي و آلماني هست كه دلم مي‌خواهد با هم بخوانيم. فرصت‌ها را از دست ندهيد، به او بگوييد چقدر دلتان مي‌گيرد كه تنهايي و بي شما به مهماني مي‌رود، نگذاريد گرنفل قلب‌تان آتش بگيرد و تك تك جملاتي كه مخاطبتان لياقت شنيدنش را دارد با خود بسوزاند و خاكستر كند.غزل‌ناز بغدادیچاپ شده در مجله‌ی کرگدن</description>
                <category>غزل‌ناز بغدادی</category>
                <author>غزل‌ناز بغدادی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jun 2023 22:39:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام درختان شکل او خواهند بود!</title>
                <link>https://virgool.io/@qazalnaaz/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%85-s16vt7qonhob</link>
                <description>عکس از پینترستبه سیب‌ْگل گفتم حامله‌ام و دقیقا دو ماه و دو روز و دو ساعت است که گیاه کبودرنگ میوه‌داری را در رحمم حمل می‌کنم. بعد هم بی‌اعتنابه جیغ صنوبر که کنار سماور ماتش برده بود و چای داغ از لبه‌ی استکان شره کرده بود روی دستش، طول آشپزخانه را لی‌لی کردم و از درز پرده‌ی نباتی پنجره به حیاط و درخت‌هایی که در آغوشش بود زل زدم.صنوبر دستش را زیر آب سرد گرفته بود و سیب‌گل نفس‌گرفته و مبهوت قفسه‌ی داروها را به امید پیدا کردن پماد سوختگی می‌جورید. بدون آنکه نگاهم را از درخت‌ها بگیرم گفتم “کنار شربت معده‌ی خانم‌جان است.” سیب‌گل بی‌حرف سمت سبد شربت‌ها رفت. می‌دانستم این سکوت،‌ چینی بندزن است و تا چند ساعت دیگر خبر به تمام اهل خانه می‌رسد.نگاهم را از درخت‌ها قیچی کردم و همان‌طور که به غرولند صنوبر گوش می‌دادم، در یخچال فیروزه‌ای را سمت خودم کشیدم. بطری آبی که قبلا یک قاشق شربت‌خوری کود را با دقت و وسواس در آن حل کرده بودم و اسمم را درشت رویش نوشته بودم، برداشتم و یک نفس سر‌کشیدم. سیب‌گل مشکوک نگاهم کرد، محل ندادم.به حیاط رفتم و روی خاک نمناک، خیره به آسمان، منتظر اولین اشعه‌های نرم آفتاب ولو شدم. نمی‌دانم چرا آدم‌ها دوست دارند هر باریکی شبیه خودشان را بزایند، مگر زاییدن یک گیاه کبودرنگ میوه‌دار چه ایرادی دارد؟تیمور از بالای خرپشته پیس‌پیس‌ی کرد، چشمانم را باز نکردم. به نجوا و با موش‌مردگی گفت زعفران خوردی؟ صدایش از لای شاخه‌های زبان گنجشک پیچ خورد و زخمی و بُرنده به گوش‌هایم رسید. جوابش را ندادم.انگشت‌هایم را توی خاک نم‌دار سُراندم و حفره‌‌ی کوچکی کندم. فکر کردم بگویم رجب بیل‌ش را بیاورد و یک چاله‌ هم‌قد خودم کنار بلندترین افرای باغ حفر کند،؛می‌دانم زایمان تنهایی سخت است؛ شاید گفتم رجب یک چاله هم برای سیب‌گل حفر کند، البته حالا نه، شش ماه دیگر؛ او که مثل من گیاه در رحم ندارد و نگران ریشه‌هایش که چطور بلغزند لای خاک نیست.از فکر اینکه تا چند ساعت دیگر صدای جیغ خانم‌جان مثل صدای نکره‌ی تیمور لای برگ‌های زبان‌گنجشک گیر خواهد کرد خنده‌ام گرفت. روی خاک نم‌دار غلت خوردم، زانویم را پایه‌ی دست‌هام کردم، از خاک جدا شدم؛ باید می‌رفتم سمت آلونک رجب آن سر حیاط. حالا دقیقا دو ماه و دو روز و سه ساعت است که این بیرونم؛ باید به رجب بگویم جلدی چاله را حفر کند تا زودتر خودم را بکارم.غزل‌ناز بغدادیخرداد ۰۲</description>
                <category>غزل‌ناز بغدادی</category>
                <author>غزل‌ناز بغدادی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jun 2023 20:19:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌ی شیطان</title>
                <link>https://virgool.io/@qazalnaaz/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-xyh7zbanc5rf</link>
                <description>یک) تا قبل از آمدن «بی‌بی سلطان» همه چیز در خانه‌ی ما به روال طبیعی خودش پیش می‌رفت. آقا جان که خبر آورد «بی بی سلطان» آخر هفته به تهران می‌آید مادرم به تلویزیون زل زد و گفت: نازبالش‌ها را توی اتاق پنج‌دری بچینید، مخدّه و زیراندازهای حصیری را مرتب کنید، فرش لاکی را بیندازید کف حیاط بسابیدش، لاله عباسی‌ها را روی طاقچه بگذارید، فعلا زن‌ها و ‌باجی‌های محل را خبر نکنید، شکر‌پنیر و آرد و روغن و مغز پسته بخرید؛ زغال برای سماور یادتان نرود؛ و وقتی دیگر نفسش می‌رفت که بند بیاید پرسید: حالا با این «خانه‌ی شیطان» چه کار کنیم؟ بعد انگشت اشاره‌اش را به سمت تن و بدن قهوه‌ای تلویزیون شاب لورنس آن طرف کُرسی گرفت.یک و نیم) «بی بی سلطان» خواهر آقا جان، بزرگ فامیل، اهل دیانت، قابل احترام و مثل خیلی‌های دیگر که آن‌ سال‌ها نمی‌توانستند حضور یکباره‌ی جعبه‌ی جادویی و آدم‌های درونش را در محفل خصوصی‌ و بی‌حجابشان هضم کنند و بپذیرند که «منوچهر نوذری» می‌تواند با یک دکمه توی پنج‌دری خانه‌شان باشد و به آن‌ها سلام کند، از مخالفان سرسخت تلویزیون بود.دو) آن روز مادر پیشنهاد داد چندی تلویزیون را به خانه‌ی خاله‌ام انتقال بدهیم و بعد از رفتن بی‌بی آن را پس بیاوریم. آقاجان که نمی‌خواست درویش خان شوهرخاله‌ام دستش به تلویزیون برسد با این پیشنهاد و البته با رمز «علی آقا الکتریکی می‌گه تلویزیون نباس زیاد وول بخوره، سیم و سوله‌های توش می‌جنبن و قطع و وصلی می‌شه، یا خدایی نکرده آتیش سوزی راه می‌ندازه» مخالفت کرد؛ و حتی یک روز اکرم خانم ِ همسایه‌ که وقت ِنبودن آقا‌جان، تخمه و بادام هندی و خرما خاصویی می‌آورد و با مادر پای تلویزیون می‌نشست و بچه‌هایش از روی خرپشته‌ی خانه‌شان به تلویزیون‌مان زل می‌زدند هم انتقال جعبه‌ی جادو به مکان دور را مصلحت ندید. دست آخر تصمیم بر آن شد تلویزیون را توی کمد دیواری کنار لحاف و تشک‌ها مخفی کنیم. مخفی کردیم.سه) فرش لاکی شسته شد، زیراندازهای حصیری و نازبالش‌ها و لاله‌عباسی‌ها جاگیر شدند و تلویزیون شاب لورنس توی کمد دیواری رفت و بی بی سلطان آمد. شب اول، آقا جان شاهنامه را باز کرد و حرف را به سیمرغ و سهراب کشاند شاید هوای حسن بلژیکی و سامانتا و قاطبه از سرمان بپرد و پیش بی بی سلطان آبروداری کنیم؛ نپرید. من دلم نمی‌خواست بدانم رستم با چه ترفندی اژدها را کشت یا سیاوش چطور از آتش عبور کرد که هیچ کجای قبایش خط و خشی نگرفت؛ تلویزیون جادوی نقالی و شاهنامه‌خوانی و شهرزاد و امیرارسلان نامدار را باطل کرده بود.سه و نیم) هر شب راس ساعتی مشخص یک نفر غیب می‌شد و صدای نامفهوم مراد برقی، حسن بلژیکی و کلنل علینقی خان یا آقا و خانم تبلیغات‌‌چی از پس و پستوهای خانه و از درزهای کمد دیواری بیرون می‌آمد؛ آقا جان بلندتر صحبت می‌کرد، مادر ظرف‌ها را بهم می‌کوبید، و بی بی سلطان تسبیح می‌انداخت و می‌گفت بهادر خان! دیفال‌های خونه‌ات کانهو پوست پیاز شده، همساده‌هاتم که پرچونه، گوش من هم که ناموزون با سن؛ و شربت خاک‌شیرش را با شکر پنیر هورتی بالا می‌کشید؛ آقا جان حرف را عوض می‌کرد، مادر تقه‌ای به کمد می‌زد که «خفه کنید لامذهب رو ذلیل شده‌ها»، و سرش را از درز کمد رد می‌کرد که «چی شد؟ محبوبه چه حرفی به مراد برقی زد؟ خواهرهاش شوهر نکردند؟»چهار) چند هفته به همین منوال گذشت. در تمام این شب‌ها آقا‌جان حرص خورد، مادر پنج دقیقه یک‌بار از توی کمد دیواری بیرون پرید، برادرم صدای تلویزیون را قطع نکرد و فحش شنید، برنده‌ی تبلیغ اسمارتیز معرفی نشد و بی بی سلطان پچ‌پچ‌ها را نشنیده گرفت. آن شب خانه برای سمنوپزان نذری بی‌بی شلوغ بود، بوی آرد و گلاب حیاط را پر کرده بود، وسط آن همهمه می‌شد با خیال راحت توی کمد دیواری منتظر «شوهر کردن خواهرهای بزرگتر محبوبه» نشست؛ به اتاق اشکوب اول رفتم؛ در کمد دیواری را باز کردم؛ خانه‌ی شیطان روشن بود؛ محکم توی صورتم کوبیدم و سعی کردم قالب تهی نکنم؛ بی بی کنار رخت‌خواب‌های نامرتب مثل جنازه‌ی خشک شده نشسته بود. با صدای خفه گفتم این مال اکرم خانم ایناست، این … بی بی سلطان بی آنکه نگاهم کند همان‌طور جنازه‌وار گفت زبان به کام بگیر ببینم «این مراد پدرسوخته چطور به محبوب دلش می‌رسد»غزل‌ناز بغدادیچاپ شده در مجله‌ی کرگدن</description>
                <category>غزل‌ناز بغدادی</category>
                <author>غزل‌ناز بغدادی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jun 2023 13:26:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسب، فقط یک کلمه‌ی سه حرفی بود</title>
                <link>https://virgool.io/@qazalnaaz/horse-fczbh7ipdcm3</link>
                <description>منبع عکس: Lundlund Agencyدر حالیکه ساعت هشت صبح روز اول مهر ماه از بلندگوی مدرسه‌ نوای «در دل دارم امید، بر لب دارم پیام، همشاگردی سلام، همشاگردی سلام» پخش می‌شود، ناظم میکروفن را برداشته و جوری که همه بفهمند رئیس چه کسی‌ است و از همین اول ماست‌ها را کیسه کنند، فریاد می‌زند «شمایی که کیف بنفش داری آب نریز روی دوستت»، «حسینی از دیوار بیا پایین»، «کلاس‌ اولی‌ها صف ببندن»، «اولیای محترم انقدر شلوغ نکنن»، «خب حالا کدوم یکی از شما دخترای گلم بلده شعر بخونه؟» عقیق از کنار پنجره‌ی هال به دختری با روپوش‌ صورتی نگاه می‌کند که پشت بلندگو رفته است تا به سوالات جایزه‌دار ناظم پاسخ بدهد. دختر می‌خندد و چتری‌هایش توی هوا تاب می‌خورند. سوال اول این است: «خب دخترم اسمت چیه؟» دختر روپوش صورتی لب‌هایش را به میکروفن می‌چسباند و می‌گوید: «مریم» اما «مریخی» صدام کنید. عقیق از شنیدن چنین پاسخی قهقهه‌ی بلندی می‌زند و سعی می‌کند چهره‌ی دخترک مریخی را دقیق‌تر نگاه کند. با خودش فکر می‌کند لابد حالا مادر دخترک مریخی دارد لبش را می‌گزد و به مادر ِ پارمیسا و آرتیمیسا لبخندی زورکی می‌زند که: « میکروفن‌ها خرابن؟ نویز می‌ندازن روی صدا؟» - نویسنده اصرار دارد بدانید که آن روز ناظم، سوال‌های دیگری را هم از آن دانش‌آموز کلاس اولی پرسید و جواب‌های خلاقانه‌ و غیر بزرگسال پسندی گرفت، جواب‌هایی که بسیاری از مادر و پدرها را به خنده انداخت و ناظم، مدیر و دبیرها را مصمم کرد «پاسخ‌های صحیح، منطقی و غیر خیال‌پردازانه» را هرچه زودتر به دختر مریخی یاد بدهند- عقیق در حالیکه پنجره را می‌بندد با خودش فکر می‌کند «هیچ خاطره‌ای کسل‌ کننده‌تر از خاطرات مدرسه نیست». برای عقیق تا قبل از آنکه مجبور باشد ساعت هشت صبح پشت آن میزهای چوبی بنشیند «اسب» فقط یک تصویر نقاشی شده و رنگ‌پریده در کتاب فارسی نبود، موجودی شگفت‌انگیز بود که در اصطبل‌ نیمه‌تاریک حیاط خانه‌‌ْباغ پدربزرگ می‌توانست به تک‌شاخ تبدیل شود، رابطه‌ی حسنه‌ای با آدم‌ها داشت و از نیت درونی سوارش آگاه بود. در طی همان هفت سال نخست زندگی‌اش به دفعات با پدر و پدربزرگش به تماشای اسب‌های سرزنده، اسب‌های خون‌گرم و اسب‌های بارکشی ایستاده بود، سوار اسب‌چه‌ها شده بود و برای دوستان هم سن و سالش آن اتفاق هیجان‌انگیزی که موقع سوارکاری می‌افتد را با رمز «من و اسبم پرواز کردیم» تعریف کرده بود. بارها صدای نفس‌های منظم حیوان را با گوش‌های کوچکش شنیده بود، یال نرم و ابریشمی‌اش را که با هر گام در هوا چرخ می‌خورد نوازش کرده بود و سهم هویجش را جلوی او گذاشته بود. در مدرسه اما اسب فقط یک کلمه‌ی سه حرفی بود که معلم آن را روی تخته سیاه می‌نوشت و «آن مرد در جمله‌ای ساده با اسب می‌آمد»، تا بچه‌ها یاد بگیرند با «الف» می‌شود «اسب»ی متولد کرد. در دبیرستان «کهر و کرنگ و ابلق» جایی میان کتاب‌های درسی له‌شده و فشرده و از نفس افتاده نشسته بودند تا دانش‌آموزی از روی آن‌ها روخوانی کند و بعد دبیر معنای لغوی آن‌ها را بگوید و تاکید کند برای امتحان پایان ترم و کنکور مهم هستند، دانش‌آموزها هم به سرعت معانی را یادداشت کنند، بی آن‌که کهر و کرنگ و ابلقی را از نزدیک بشناسند، به پوست بلوطی و قهوه‌ای و نیلی‌شان دست کشیده باشند یا زین و برگی را روی گُرده‌‌ی نریانی گذاشته باشند. در مدرسه سنگ‌های رسوبی و دگرگون و آذرین جایی در تن و بدن کوه‌های کهنسال نداشتند، آن‌ها چند جمله‌ی کوتاه تعریف شده در کتاب علوم و زمین‌شناسی بودند که دست بر قضا می‌توانستند نقش سرنوشت سازی هم در امتحانات ایفا کنند. سال‌ها بعد عقیق در مورد قانون دوم ترمودینامیک، تاریخ لشکرکشی نادرشاه افشار به هند، لگاریتم اعداد در پایه‌ی طبیعی و دمای جوش مواد مختلف چیزهایی می‌دانست اما اهلی کردن و رفاقت با کُرنگ پدربزرگ را فراموش کرده بود، تماشای سنگ‌های بیرون آمده از دل کوه سر ذوقش نمی‌آورد و می‌دانست «تک‌شاخ»ها به احتمال زیاد وجود ندارند. عقیق فکر کرد مدرسه دکمه‌ی شگفت‌زده شدن و قصه‌پردازی بچه‌ها را خاموش می‌کند، مفاهیمی مثل شرم و خجالت و خودسانسوری را به آن‌ها می‌آموزد و تفکرشان را به سمت منطق و مفهوم و استدلال سوق می‌دهد و بعد دیگر سخت می‌شود همه‌ی اسب‌ها را رخش و شباهنگ و شبدیز دید و یا جمله‌ی «من و اسبم با هم پرواز کردیم» یا «مریم هستم اما مریخی صدام کنید» را از یک بزرگسال شنید.غزل‌ناز بغدادیچاپ شده در مجله‌ی کرگدن</description>
                <category>غزل‌ناز بغدادی</category>
                <author>غزل‌ناز بغدادی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jun 2023 13:16:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل‌گُشا</title>
                <link>https://virgool.io/@qazalnaaz/%D8%AF%D9%84-%DA%AF%D9%8F%D8%B4%D8%A7-xv0uwzd57i25</link>
                <description>منبع عکس: سایت باغ موزه‌ی نگارستانوقتی آن «اتفاق شوم» افتاد ما توی حوض زندگی می‌کردیم.خیال نکنید از آن مدل حوض‌های کوچک کاشی‌کاری شده در خانه‌های آجر شمسی ِ تنگ و تُرُش که بعد از گذر ِشترْ گلو در عودلاجان وجود داشتند و تویشان سیب و هندوانه می‌انداختند، بعد از کار دست و رویی آب می‌زدند و حتی تویش چرکابه‌های پر از کف را از تار و پود پارچه بیرون می‌کشیدند؛ حرف می‌زنم؛ نه، این‌طور نیست؛ ما، یعنی من و خانواده‌ام جزء ساکنین خوش‌بخت حوض باغ نگارستان تهران حوالی سال ۱۲۰۰ هجری شمسی بودیم. من که اصلا توی همان حوض متولد شده بودم، عاقله‌ها و پیرترها و حتی پدر و مادر من را سال‌ها پیش به دستور پیشکار خان بابا، از حوض این باغ و آن کاخ و فلان خانه آورده بودند و من قصه‌ی خانه‌های تنگ و ترش عود لاجان و سنگلج و چاله‌میدان را هم از همان‌ها شنیده بودم. حالا که دارم این‌ها را برایتان می‌نویسم سال‌ها از «آن اتفاق شوم» می‌گذرد و من دیگر یک نیلوفر آبی کهنسال و فرتوت محسوب می‌شوم، که اتفاق‌های شگفت‌انگیز زیادی را دیده و شنیده ام. قبل‌تر ها دم غروب بچه‌ها و جوان‌ترها را گوشه‌ای از حوض می‌نشاندم و قصه‌ی آن اتفاق‌ شوم را برایشان تعریف می‌کردم، قصه‌ی روزی که بالاخره رای آن شاه ضعیف النفس قجری را زدند، قائم مقام ِ با آن همه سابقه‌ی نیک را فریفتند، به باغ آوردند، و در عمارت دل‌گشا پابست کردند. مردْ سبکبال، مغرور و بی رغبت سر و تن به سوی آن عمارت هشت ضلعی می‌کشید، اما تو دار بود و سوالی نمی‌کرد، لابد گفته بودند شاه اوامری دارد و به حضور خوانده است، اما سید باهوش‌تر و آبدیده‌تر از این آدم‌های کوتوله‌ی دور و اطرافش بود و شکوه ناپایدار عجوزه‌ی دهر را خوب می‌شناخت. چنانکه شنیدم در عمارت دلگشا به صدای بلند این شعر را می‌خواند: «روزگار است این که گه عزت دهد گه خوار دارد، چرخ بازیگر از این بازیچه‌ها بسیار دارد». با آنکه سال‌ها از عمرم می‌گذرد هنوز چهره‌ی آن چهار موجود هولناک که یک روز ظهر به باغ آمدند را در خاطرم نگه‌داشته‌ام، یکی‌شان را خوب می‌شناختم، اسماعیل خانْ نامی که سِمَتِ میرغضب باشی ِ فراش‌خانه را عهده‌دار بود. پدربزرگم می‌گفت محمدشاه قسم خورده خون وزیرش را نریزد. آه بخت بدشگون، جوان‌تر از آن بودم که بدانم می‌شود یک آدم را بدون خونریزی کشت، اصلا نمی‌دانستم کشتن یعنی چه، حتی تا همان روز یک پیکر بی‌جان هم ندیده بودم، تا اینکه آن روز تیرماه پیکر وزیر اعظم با دستمال زربفت توی دهان و صورت کبود شده در حالیکه یکی از کفش‌های اطلسی‌اش از پای به در آمده بود را دیدم، حیران و وارفته به انسان بزرگی نگاه کردم که تا زنده بود نگذاشت انگلیسی‌های کت پیچازی در امور داخلی ایران دخالت کنند، متهم به رفاقت با روس‌ها شد و نهایتا هم در حوض‌خانه‌ی عمارت دلگشا نفس‌ش را گرفتند. تا همین چند وقت پیش اگر از تک تک‌ این جوانک‌های نیلوفری ساکن حوض سوال می‌کردید ماجرای حوض‌خانه و میرزا و محمد شاه و وفاداری و خیانت چیست؟ آن را بهتر از هر کسی از بر بودند و تصویر غریب آن روز تیر ماه که سایه‌ی شمشادها کوتاه‌تر از همیشه بود و هوا بی‌خود دم کرده بود را برایتان مثل بلبل بازگو می‌کردند، حالا اما سر و گوششان پی شلوغی باغ است، رفت و آمدها، جار و جنجال‌ها و زمزمه‌های گرم و پرمحبت عشاقی که کار به کار عمارت دلگشا و مرد بزرگی که زمانی را به اسارت در آن‌جا گذرانیده، ندارند و آمده‌اند عصر بهاری‌شان را زیر سایه‌ی چنارهای کهنسال باغ بگذرانند. صدای کاسه و کوزه و فک و فنجان و دیگ و دیگچه‌های این رستوران و کافه‌ای که تنگ باغ چپانده‌اند هم دیگر نمی‌گذارد هوش و حواسی برای جوان‌ترهای حوض بماند، تقصیری هم ندارند حالا دیگر این حرف‌ها برای کمتر کسی اهمیت دارد. طرف می‌آید کباب بختیاری‌ و دوغ محلی‌اش را می‌خورد، چند تایی عکس می‌اندازد و بعد هم راهش را می‌گیرد و می‌رود، چه کار دارد سال ۱۲۱۴ خورشیدی روزها یک‌سری آدم‌ قر و قمبیلی و روس و انگلیسی اینجا می‌امدند و می‌رفتند و بوی عطر کشمیر لباس‌هایشان، سنبل و آزالیا و نرگس‌های حیات را مدهوش می‌کرد و تا حوض‌خانه، همان حوض‌خانه‌ی شوم که قائم مقام را پابستش کرده بودند کشیده می‌شد، چه کار دارند من ِ پا به سن گذاشته‌ آن روزها از بزرگترها شنیده بودم محمد شاه دستور داده حتی قلم و قرطاس را از وزیر اعظم محبوب محبوسش بگیرند که مبادا خطی، رقعه‌ای، کاغذی، جمله‌ی کوتاهی به او بنویسد و دل شاه را با سحر و جادوی بیان و کلماتش نرم کند و شاه هم از کشتنش منصرف بشود. می‌بینید؟ همه چیز در مسیری غلط افتاده است.غزل‌ناز بغدادیچاپ شده در مجله‌ی کرگدن</description>
                <category>غزل‌ناز بغدادی</category>
                <author>غزل‌ناز بغدادی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jun 2023 12:31:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، هامون، مریم، خاتون</title>
                <link>https://virgool.io/@qazalnaaz/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-rubkrtzmqtft</link>
                <description>اولین باری نبود که یک نفر با صدایی بلند و رسا به من می‌گفت &quot;فکر کرده‌ای توی فیلم ها زندگی می‌کنی&quot;؟ قبل از آن هم یک نفر که خیال می‌کردم عاشقش شده‌ام و او هم من را دوست دارد یک شب برایم مسیج زده بود : &quot;دختر جان، زندگی فیلم نیست&quot;. نمی‌دانم دقیقا از کدام فیلم حرف می‌زد، اما حدس می‌زنم می‌خواست بگوید &quot;عشق و عاشقی کشک است&quot;، &quot;پری مهربان وجود ندارد&quot; و &quot;از آخرین قیمت دلار اطلاع داری؟&quot;. آن شب میان اندوه و بغضی کودکانه فکر کرده بودم چه اشکالی دارد اگر زندگی فیلم باشد؟ چرا انقدر زندگی‌ها را از فیلم جدا می‌کنند؟ چرا آدم‌ها انقدر واقعی هستند؟ خودم را به اولین آینه‌ی خانه رساندم. آینه‌ی دستشویی که لکه‌های خمیر دندان و جای انگشت و رد آب گوشه و کنارش دیده می‌شد. به صورت خودم زل زدم. به صورت واقعی خودم زل زدم. کنار آن لکه‌های خشک شده‌ی خمیر دندان شبیه به &quot;حمید هامون&quot; ِ مهرجویی بودم. با همان ترس‌ها، با همان تنهایی‌ها، با همان فلسفه‌های پوسیده و عقاید عرفانی‌مآب. من هم مثل هامون در برابر ابراز قدرت ناتوان بودم. آدم‌ها راست می‌گفتند من توی فیلم‌ها زندگی می‌کردم. من &quot;دوست داشتن&quot; را دولا پهنا می‌خواستم. من سهمم را، حقم را، عشقم را دولا پهنا می‌خواستم. من بلد بودم شبیه به &quot;مریم&quot; ِ فیلم کیمیایی جوری بگویم &quot;سلطان کیه&quot; که تمام سینما شیفته‌ی سلطان شوند، اما بلد نبودم نانوایی‌های خوب شهر را کشف کنم. من بلد بودم شبیه به &quot;خاتون&quot; چادرم را سرم بکشم و توی تاریکی لاله‌زار بارانی تنها و بی‌پناه تلو تلو بخورم و با صورتی خونین خودم را به سینما &quot;متروپل&quot; برسانم، اما بلد نبودم پول قبض آب و برق و گاز خانه‌ام را سر موقع پرداخت کنم. من خیلی خوب می‌توانستم شبیه &quot;رویا&quot;ی &quot;کاغذ بی خط&quot; برای خودم شاخ بگذارم و ادای آقا گرگه را در بیاورم و برای بچه‌ها قصه‌های ترسناک تعریف کنم اما از پس پیگیری یک نامه‌ی اداری ساده و سر و کله زدن با کارمندهای طلبکار آن سوی میزهای چوبی بر نمی‌آمدم. تاریخ پاسپورتم گذشته است، کارت ملی و شناسنامه‌ام را عوض نکرده‌ام، گواهینامه‌ی رانندگی‌ام را نگرفته‌ام؛ عوض همه ی این‌ها من بلدم شبیه به &quot;شیدا&quot; برای مریض‌های بستری در بیمارستان کتاب بخوانم و با صدا جادویشان کنم اما کدام بیمارستانی را در دنیای واقعی سراغ دارید که دکترهایش برای بیماران قصه بخوانند؟ آدم‌ها حق دارند، زندگی واقعی فیلم نیست، روی پشت بام ساختمان‌های قدیمی خیابان نوفل لوشاتو &quot;بتمن&quot; نایستاده است و در تهران، دوازده مرد خشمگین هرگز پشت یک میز نمی‌نشینند. وقتی من دارم به این فکر می‌کنم چرا &quot;جان تراولتا&quot;‌ی فیلم پالپ فیکشن آنقدر زیاد توی دستشویی ماند و فرصت را از دست داد و بعد سناریو را به دلخواه خودم تغییر می‌دهم، پدرم، مادرم، برادرم، معشوقم، پسر همسایه، خاله‌ام، هم کلاسی‌ام و احتمالا نیمی از مردم این شهر دارند به قیمت سیب زمینی و پیاز فکر می‌کنند، به قیمت گوشت که چقدر گران شده و به اجاره خانه و خرج تعمیرات ماشین. وقتی من دارم به &quot;هستی مشرقی&quot; و &quot;ناصر ملک&quot; فیلم &quot;قرمز &quot;فکر می‌کنم، فاطمه زن همسایه دارد به هزینه ی دوا و درمان شوهر بیمارش فکر می‌کند و رحیم آقای سوپر مارکتی به پول لوازم‌التحریر بچه‌اش. آدم‌ها راست می‌گویند، زندگی واقعی شلوغ است، خیلی شلوغ است، شبیه پست‌های اینستاگرامی نیست، افکت ندارد، مناسب عاشقی کردن و آواز خواندن و رقص و پایکوبی به سبک فیلم‌ها نیست، سیاق خودش را دارد، راه خودش را می‌رود، قرض و وام و بدهی و تورم دارد. زندگی واقعی به من و فرشته هم اتاقی‌ام در خوابگاه که یک روز ادای فیلم &quot;ضیافت&quot; کیمیایی را درآوردیم و روی در کمد قرار ده سال آینده‌مان را با مداد نوشتیم بلند بلند می‌خندد و مطمئنا اصلا ما را جدی نمی‌گیرد. عیبی ندارد. ما هم او را جدی نمی‌گیریم. با تمام عبوس بودن‌هایش، با تمام اخمو بودن‌هایش، با تمام اتو کشیده بودن‌هایش. با وجود تمام آدم‌هایی که قرار است از این به بعد باز به من بگویند &quot;دختر جان، زندگی فیلم نیست&quot;غزل‌ناز بغدادیچاپ شده در شماره‌ی ۶۴ مجله‌ی کرگدن ۱۵ مهر ۱۳۹۶</description>
                <category>غزل‌ناز بغدادی</category>
                <author>غزل‌ناز بغدادی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jun 2023 12:10:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>