<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های غزل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@qervorlas</link>
        <description>.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:05:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1355913/avatar/DcfzIN.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>غزل</title>
            <link>https://virgool.io/@qervorlas</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تبدیل</title>
                <link>https://virgool.io/@qervorlas/%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-kn8xjlat5hbq</link>
                <description>کو انتهاسیاهی تا کجاستاین طعم شیرین به آبی تبدیل شده. نه بیشتر نه کمتر همان شب های تاریکبه همان شکل نورت را درونم می بلعم چه روشن حالا چگونه بگذرم از دلی روشنچشمان براقنه بیشتر نه کمترشب ها آبی شدندچشمان کم عمق</description>
                <category>غزل</category>
                <author>غزل</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2024 22:57:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای پاک کارامازوفی</title>
                <link>https://virgool.io/@qervorlas/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%88%D9%81%DB%8C-o4sqlmzwr1rh</link>
                <description>برگشتم‏از شب های خیالبافی‏از روزهای پاک کارامازوفی‏از باور داشتن به خدایی ‏تمام می شود این جدایی ‏این بی باوری‏ در یک لحظه زیبایی‏حقیقت می رود به بی ثباتی‏ تکرار می شود‏این ناپایداری ‏راست می گوید استادی ‏در حرکت باش مثل رودی ‏سلام می کند زندگی</description>
                <category>غزل</category>
                <author>غزل</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2024 22:56:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‏شاید; ‏گاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@qervorlas/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-wl81crxytuvc</link>
                <description>دیوانگی ام را پذیرا باش‏جوری که هیچکس زندگی اش نکرده‏تو مثل منی؟ ‏گاهی می بینم شبیه هم نیستیم‏یک توهم‏چیزهایی میبینم ‏خلا اندازه ندارد ‏جایی ام که نمیبینی‏باران آهسته می بارد‏شاید آخرین باران ‏یکی پاییز را لعنت کرد‏فهمیدم حقیقت خواهانی ندارد‏دوباره یک توهم</description>
                <category>غزل</category>
                <author>غزل</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2024 22:54:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلا میانه</title>
                <link>https://virgool.io/@qervorlas/%D8%AE%D9%84%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-wavh1fvkqtk9</link>
                <description>«من از وقتی که سرم رو به سمت کهکشان ها بردم،  دیگه رغبتی به چیزی ندارم فقط نگاه میکنم تا همه چیز رو فراموش کنم. اون چیزی که در بطن وجودم مونده البته هنوز هست، ته مونده های امید.«اِمی ، همه ی حرفات برای من مایه شگفتیه، اما امشب مثل یک سنگ ساکتی.»لبخند زد. «حالا چرا مثل سنگ؟»«چون آدم ها شبیه کسایی یا چیزهایی میشن که دوسش دارن. تو شیفته ی سنگ ها بودی.»با نگاهی که انگار حرف جالبی زده باشه بهم نگاه کرد. «چی بگم احتمالا همینطوره. برای همین باید مراقب بود که به چه عشق می ورزی.»«باز یک جمله ی شگفت انگیز. اوه راستی یادم رفت بهت بگم، دیروز وقتی از پیاده روی بر می گشتم یه سنگی برات برداشتم، فکر میکنم ازونایی باشه که خوشت میاد.»«شبیه چیه جیرو؟»«شبیه آب زلال که مایه آرامش توعه.»«جالبه، متوجه شدی؟ تو با چیزهایی که بالا اتفاق میوفته آرامش میگیری، من با چیزی که تو همین زمین وجود داره.»«اِمی ، من اسمی از آرامش نبردم، آرامش حالت عجیب و زیبایی از بودنه. چیزی که هنوز سعادتش رو نداشتم.البته لحظه هایی چشیدمش. برای همین به همه چیز مثل یک مثال نگاه می کنم، هرچه بالا هست پایین هم هست.»«درسته قبول دارم.»«جیرو، من می خوام رویاهامو بنویسم، چون فکر  میکنم دیگه فرصت زندگی کردنشون رو ندارم. هروقت چیزی رو روی کاغذ میارم احساس میکنم  دنیایی این شکلی جایی شکل میگیره.» نگاه جیرو حاکی از حس تجربه بود. برای همین سال های دراز باهم دوست بودن. هرچه درونشان بود رو برای هم بازگو می کردن، بدون هیچ قضاوتی.حتا اگر حس مشترکی وجود نداشت، اما سعی در درک کردن دیگری بود. شب بود و نسبتا تاریک. روی کاناپه با فاصله دو متری رو به روی هم نشسته بودن. جیرو دیگه چیزی نگفت و به پنجره اشاره کرد. به رنگ آسمون و حالتی که به نشیمن داده بود.  بعد از چند دقیقه سکوت جیرو گفت: «اون خلا ای که میون خواسته های تو و تجربه ها نهفته برای من قابل تامله. همین تامل باعث شده به سمت چیزهای متفاوتی کشیده بشم. عجیبه. نمیتونم توضیحش بدم. حس های  زیادی وجود داره، دلم میخواد خیلی هاشون رو تجربه کنم و خودم رو تو شرایطشون بذارم. خلا به من فرصت میده. شاید تمام این ها مثل خیلی از تسلی های انسانی به نظر برسه، در آخر چه اهمیتی داره.» جیرو اضافه کرد: «اما با این حال این حرفا ارتباط چندانی به تو نداره. تو در نهایت خودتی. احساس تو احساس توعه.من خودم رو هم به خوبی نمی شناسم، هر وقتی فکر دیگه ای میکنم. میدونی، صرفا کاری برای فراموشی که به یادآوری ختم میشه.»اِمی از روی کاناپه بلند شد و به سمت جیرو رفت وایساد و کنی نگاش کرد. بعد از کمی مکث، روی زمین نشست سرش رو روی زانو های جیرو گذاشت. شب ادامه داشت و اِمی شیفته ی بیداری با جیرو بود. جایی که لحظاتی اضطرابی به خود راه نمی داد.14 august 2022</description>
                <category>غزل</category>
                <author>غزل</author>
                <pubDate>Sun, 07 Apr 2024 14:05:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها بودن یا نبودن</title>
                <link>https://virgool.io/@qervorlas/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-wj82cyjhycde</link>
                <description>«من انسان خوشبختی می بودم، اگر که تنها نبودم.»این را از کسی شنیدم که تمام طول زندگی‌اش  آغشته به تنهایی‌اش بود، اما حالا روی دیگری از زندگی دیده بود. آن رو می توانست بدل به کابوس شود.با این حال نمی توانست از این فکر بیرون بیاید که طعم تنها نبودن را بچشد. جایی که از مکالمه با خود زیبا‌تر بود، جایی که هیچ داستان یا کتابی جایش را برایش پر نمی کرد. زندگی یک تجربه بود، تجربه ای دیگر، خارج از رویا هایش. اما زندگی همچنان برایش با رویا هم معنا بود، گرچه توضیحش سخت.تجاربی که خارج از تصمیمات تک نفره اش بود برایش جذابیت پیدا کرده بود.«هیچ چیز مثل دو انسانی که می دانند چگونه زندگی کنند زیبا نیست.»</description>
                <category>غزل</category>
                <author>غزل</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jul 2022 14:52:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باطل</title>
                <link>https://virgool.io/@qervorlas/%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D9%84-yvna5hcqkjpi</link>
                <description>چه مصیبتی‌ست. ما همه ی مان از فرهنگ گرفته تا مذاهب، درگیر خیلی از اصول و تفکرات شده ایم که راه آزاد اندیشی را بر ما بسته اند. می گوییم مذهبی نیستیم، اما تا به حال چقدر ذهن و تفکرات خود را تعقیب کرده ایم؟به کوچک ترین اندیشه،  به ریشه ها، دقت کنیم هروز، هر لحظه. اگر هر کداممان به دریچه ای نو می اندیشیدیم و سپس در آن نگاه می انداختیم جور دیگری می شد.فکر می کردم، کمترین چیز واقعا حقیقت دارد. نشسته ام، نگاه می کنم، می بینم چگونه  همه چیز برایم یکسان می شود، همه چیز باطل می شود.نهایت بودن به نبودن ختم می شود، لحظاتی که عمیقا احساس بودن میکنم در رویا می روم، رویای ذهنم که همه چیز را برایم فاش می کند و آرام. بی آن که بتوانم شرح دهم. از نو فهمیدم که برای زندگی کردن بایستی شجاع بود.شجاعت چیز زیباییست، لحظه ای که تمام ترس هایت را کنار می گذاری دیگر در مقابل چیزی نیستی بلکه همراه همه چیزی.شاید دیگر آن چیز هم وجود نداشته باشد و فقط خود تو باشی.</description>
                <category>غزل</category>
                <author>غزل</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jul 2022 14:49:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملیحه رفت</title>
                <link>https://virgool.io/@qervorlas/%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%AD%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA-oibhytr2m7a3</link>
                <description>خودم رو مشغول دانش می کنم تا برای وجود احساساتم دلایل دیگه ای بیارم یا شاید ناچیزشون کنم. چون ملیحه، تو آگاه بودی که زندگی چه بی معناست اما مثل یک آدمی که انگار ازین موضوع خبر نداره رفتار کردی. تمام جلوه ها ، شکوه و جلال رو فروختی به آموخته های جعلیت. واقعا کی صحت این آموخته هات رو تایید کرده؟ ملیحه ، من در برابر تمام لحظاتی که در کنار تو مدهوش شدم یک قدم به کسی که هستم نزدیک تر شدم! اما با این حال ، جان من طاقت این ها رو نداره، میل دارم به تموم زیبایی ها پایان بدم. همه چیز می رسه به تهش ، تهش هم کماله. میخواستم با حس مدهوشی به ته شکوفایی برسم به ته جلال. می تونی جلال رو تصور کنی؟ احتمالا نمیشه، چون نیاز داری در لحظه اون رو تجربه کنی. این نوع جلالی که من ازش حرف میزنم از جوهره زندگی میاد که هرکس بعد از کنار گذاشتن همه چیز بهش می رسه. تو بی معنایی رو کامل درک نکردی ملیحه، اگر درک کرده بودی دیگه جای نگرانی باقی نمی موند.</description>
                <category>غزل</category>
                <author>غزل</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jul 2022 14:38:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@qervorlas/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-lyprmeqpawrf</link>
                <description>تشویق شدم که با واقعیت بمونم، دیدم آنقدر ها هم بد نیست. وقتی به ریشه ی چیزها فکر میکنم و قرار نیست چیزی گولم بزنه.مگر این که سوال هایی بپرسم که هرگز جوابی براشون نمیگیرم.همراه شدن با دانش خود زندگی نه رویا هایی که تو سرم بود. هرچند که همون رویاها من رو به اینجا کشوندن. میفهمی منظورم رو؟ من میدونم که کنار درخت ها حس خوبی دارم و از قبل پیش اونها بزرگ شدم، اما نمیدونم چرا اصلا اونجا بودم.تنها جوابی که گیرمون بیاد شاید تصادف باشه.بهرحال اهمیتی نداره.اما بذار یه چیزیو بهت بگم، دانش زندگی من رو با قواعد انسان ها و روش زندگیشون بیگانه کرده.می فهمم چرا ، چون ریشه ایه، اما نمیفهمم چطور به اونها پایبندن. انگاری هیجکدوم از رفتار هاشون رو زیر سوال نمی برن.وقتی بچه بودم فکر کردن به پهناوری کهکشان و کنجکاوی کردن در مورد سیارات  آرومم می کرد، الان تموم ذراتش رو روی زمین هم می تونم ببینم، و دونستن یکی بودن قشنگه. آره‌ واقعا، وقتی نیست، هرچند زمان رو درست متوجه نشدم اما تنها چیزی که میدونم اینه‌ که وقتی نیست.جدی باش، انتخاب های خوبی داشته باش، ولی بیخیال باش. این تضاد بین جدی بودن و بیخیالی رو که متوجه میشی نه؟خب امروز تا همینجا. من میرم نفسی تازه کنم توی این هوای بهاری. برای دینا.</description>
                <category>غزل</category>
                <author>غزل</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jul 2022 14:36:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@qervorlas/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-lay8r8hktgl4</link>
                <description>آدمی بایستی امیدش را ذخیره کند.باید هربار آگاه باشد که روز دیگری می آیدکه آنگاه مانند امروز نه ایمان خواهد داشت نه امید. تمام نیروی خود را در امروز صرف می کند و فردا دیگر هیچ ندارد. چه چیزی بود که چنان جان به آن سپرده بودو‌ چه چیز جانش را ویران ساخت؟</description>
                <category>غزل</category>
                <author>غزل</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jul 2022 14:33:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همراه با جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@qervorlas/%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-efenrv5ry9b2</link>
                <description>زمان هایی که عاقل می شد، بهترین خودش بود. جهان را با حالت بی تفاوتی نظاره می کرد.«چه فرقی می کند رویایی داشته ام ، چه فرقی میکند چه احساسی در دل داشته ام؟»نه چیزی را قبول داشت نه چیزی را انکار می کرد.نمونه ی انسانی نو که از تمنا هایش دست کشیده. «چه معنی دارد کسی مدام رنج بکشد به علت خواستن؟»او هنوز سوال می پرسید و دست از کنجکاوی های شخصیش برنداشته بود.اما این کنجکاوی ها به کسی زیانی نمی رساند ، مگر خویش.تنها رنج باقی مانده اش با خود ماندن بود و نظاره ی ابدی.«یقینا پایانی هست، اما نمی دانیم کی.» حتی نمیگفت در عجبم، او می گفت دیگر تعجب نمی کنم، که چرا مردمان هنوز به چیزهایی باور دارند. چیزهای کوچک و بزرگ که حاصل اطمینان به زندگی و خوشنودی‌شان شده.من در جهانی که هیچ چیز در آن نبود نه خوشبخت بودم نه غمگین. همرنگ جهان گاهی می تابیدم، گاهی روان می شدم و گاهی سکوت می کردم.البته این جهان هرگز خاموش نمی ماند، بلکه با رویا و سحر خویش در سکوت بود.آری جهان هم رویا میدید. من اما در جای انسانی خود دیگر به رویاها نمی اندیشیدم، چیزی که باعث نابودی ام می شد. با این حال گاهی جایی ضرورت داشتند. مسئله این است که از آنها آگاه باشیم و باز لبخندی بر لب زنیم. در اینجا و هرجا که به اینجا باز می گردد، زیبایی سرچشمه ای دیر یابی ست  که هیچ شوندگان آن را خواهند دید. و با جهان یکی شدگان. دگرگون می شوی بارها، همچون جهانت که تغییر را می شناسد.</description>
                <category>غزل</category>
                <author>غزل</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jul 2022 14:24:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر نکردن</title>
                <link>https://virgool.io/@qervorlas/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-uslfnvvd29xj</link>
                <description>چشمانم در حال بسته شدن بودند، میخواستم بخوابم، اما نیاز داشتم با اطمینان به خود بگویم که: اینجا جای توست، آرام‌ بخواب برو.اما اینچنین نبود، من مسافر بودم و بایستی به خود دلداری می دادم که خانه نداشتن یا جایی که هرگز قرار نیست خانه ی تو شود چه خوب است. چه چیزش خوب بود؟ می نشستم فکر میکردم و برای خود از خوبی هایش لیستی تهیه می کردم.روزانه کار من لیست درست کردن برای چیزهای متفاوت بود.مثلا لیستِ کارهایی که باید انجام می دادملیستِ چیزهایی که به من لذت می دهندلیستِ یادآوریو همینطور ادامه داشت.اینگونه سر خود را گرم می کردم و با هدف و دانش به پیش می رفتم. گاهی به خود افتخار می کنم که چگونه قوی هستم.قادرم با همه چیز خیال بافی کنم، جهان همه جا برایم شناور بود.به سادگی در یک لیوانی که مایعاتش را می نوشیدم. نور شمع به آن جان دیگری بخشیده بود. طلایی و درخشنده. روزانه به خیلی چیزها نباید فکر می کردم. به عقیده ی من، من جز آن دسته از انسان ها قرار می گرفتم، که همه چیز چند درصدی از باقی مردم برایم دشوار تر است.گاهی عاشق انسان ها بودم، و گاهی همه چیزشان برایم منزجر کننده بود.تمام این فکر ها درونی اند، اگر خود به خرسندی نسبی رسیده باشم، دنیای بیرون کمتر مورد آزار من قرار خواهد گرفت.روزانه هزاران چیز از ذهن من می گذرد، چندتاییشان را به چنگ می اوردم تا باقی روز آن را مزه مزه کنم. یک چندتایی دیگر هم می چسبن روی شش هام و تا آخر شب نمی توانم خوب نفس بکشم.</description>
                <category>غزل</category>
                <author>غزل</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jul 2022 14:20:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صاحب من</title>
                <link>https://virgool.io/@qervorlas/%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8-%D9%85%D9%86-xdj1qjco0ztn</link>
                <description>عروسک خانه: «کمی با من بازی کن. دیگر برای چه ساخته شده بودم جز این که صاحبی داشته باشم.»صاحب من بعد از مدتی من را دکور خانه اش کرده. و آنقدر بی ریخت با دیگر اشیا. هیچ شباهتی با کناری ها نداشتم. آخر چرا من را کنار آنها قرار داده. هم عواطفم بیشتر بود هم گرمایم. یک تابلویی بالای سرم قرار گرفته. منظره ای که به ندرت به آن نگاه می کند. روزی خواهانش بوده و آن را خریده اما حالا چه؟عروسکی آراسته بودم با دانشی محفوظ شده. مبادا دهانم را باز می کردم، آنوقت دیگر در خانه ها نگه داری نمی شدم.تنها خانه ای که فعلا گرمم می داشت. می خواستم به صاحبم بی آموزم چه کسی نباشد و یادآوری کنم که او کیست. اما با قدرت عروسکی ام نتوانستم. که حتا دیگر به خود بگویم چه راهی راه من نیست. من اسیر خانه هایم و صاحب ها. هنوز آنچنان بدرد نخور نشده ام. به همه چیز گوش می کنم، به چیزهایی که به من گفته می شود.دهانم همچنان خاموش.به خانه نگاهی می اندازم. تنها چیزهایی که نادیده گرفته نمی شوند خوردنی ها هستند.  ولی آنها خیلی زود تمام می شدند. به مداد و خودکار ها نگاه می کردم. دوستشان داشتم. آنها تنها به دست صاحب با کاغذ دوستی می کردند. خیلی تمایل داشتند که اکثر اوقات به روی کاغذ باشند و از خود شکل و واژه تولید کنند. اما آنها هم به نوعی ترک شده بودند. ابزار های مدرن جایشان را گرفته بود. دیگر عروسک ها هم خیلی وقت بود فروخته شده بودند. من تنها عروسک خانه بودم. چیزی برای تماشا و گاهی خلوت صاحب. به گمانم وقت من همین حالا هم رسیده.نور شمع توجهم را جالب کرد، رو به رویم ایستاده بود. می سوخت و خوشنود بود. با نگاه عروسکی ام به او گفتم:« خوشا به حال تو.»</description>
                <category>غزل</category>
                <author>غزل</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jul 2022 14:15:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایی برای بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@qervorlas/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-rdl3glk7tigc</link>
                <description>آه مک، تو جایی داشتی که به آن فکر کنی. شاید روزی به آنجا برگردی اما نمی دانم چقدر شادمان خواهی بود. خیالش بهتر خواهد بود یا زندگی کردنش؟من خواهان مسیرم هرچه دشوار و پر رنج اما لااقل برای چیزی می کوشم. وقتی چیزی دارم بازم در حال کوشیدنم. اما سر انجام کارم تمام می شود و جایی ماندی می شوم. مک فراموش نکن، تو جایی را می شناسی.شاید برای من این قضیه طور دیگری باشد، من خیال می کنم که می شناسم، اما درواقع جایی را سراغ ندارم.همیشه همینجا بوده ام، زیاد سفر نکرده ام، و جاهایی که دیده ام چندنان چنگی به دل نمی زدنند. همه چیز برایم دور به نظر می رسد. شاید هرگز به آنها دست نیابم.اما خیال می کنم، مدام. واقعیت را با رویا تلفیق می کنم و جایی را می سازم. روزی روحم را به آن مکان می سپارم. نمی دانم کی. اغلب همینجا نشسته ام و فقط فکر می کنم. همینجا سر جای همیشگی. روی صندلی رو به روی شعله شمعی.گاهی دلم میخواهد به مردمان پول بدهم تا به خانه ام بیایند، تا مهمانم شوند. آخر کسی این طرف ها پیدایش نمی شود. شاید حداقل این طور دلیلی برای آمدن داشته باشند. اما اگر آن موقع همچنان اشتیاق کافی برای گفتن و شنیدن داشته باشند. ولی من چه بگویم، آنقدر در کتاب هایم لولیده ام که دیگر کلماتم در مورد آنها خواهد بود. مک، کاش روزی به خانه ام بیایی و کمی ماندنی شوی، از آنجایی که میشناسی بگویی هرچه بیشتر بهتر.میخواهم همه چیز را بدانم.اما اگر زیاد بمانی ممکن است دلکندن سخت شود و من دوباره دچار غربت شوم.غربتم را هر از چند گاهی فراموش میکنم، من هم ترفند هایی دارم. برای فراموشی کردن. اما همیشه کار ساز نیستند.</description>
                <category>غزل</category>
                <author>غزل</author>
                <pubDate>Mon, 06 Dec 2021 20:30:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماده ای جادویی</title>
                <link>https://virgool.io/@qervorlas/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-iea4lte8jdoo</link>
                <description>«براوون»، مغز من محل ترشحات شده بود. ماده ای جادویی که شادی می بخشد و توانمندی. هرچه، هرکه می توانی شو.تصمیم بگیر.تصمیم بگیر و تا مرگ به آن پایبند باش.دست نکش، خسته نشو. دیگر نه وقتی برای خستگی باقی مانده نه جا زدن.</description>
                <category>غزل</category>
                <author>غزل</author>
                <pubDate>Mon, 06 Dec 2021 20:29:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@qervorlas/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-tyswiwwzhhih</link>
                <description>بگذارید که برای من مهم نباشد هیچ چیز. که رودخانه رودخانه باشددریا، دریا. چشم می بندم و باز می کنم، همه چیز سر جایش مانده.در امروز فکر فردا هست، اما من اسیر امروزم. گریزی نیست بایستی  ادامه دهمشاید روزی بتوانم به فردا برسمشاید روزی رودخانه برایم دریا شدو نخواهم دیگر چشم ببندم و به انتظار تغییر بمانممی بینی، همچنان همه چیز برایم مهم است.امروز زندگی برنده شد.</description>
                <category>غزل</category>
                <author>غزل</author>
                <pubDate>Mon, 29 Nov 2021 19:56:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@qervorlas/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-gwnczchgvytr</link>
                <description>پسرم به عنوان انسانی کوچک تر از من اغلب اشاره  هایی می کند که به راستی امیدوار می شوم به زادن چیزی برتر از خود. گرچه قبل از متولد شدن دمیو این موضوع فکرم را مشغول داشته بود. اما فکر نمی کردم برای من واقعا اتفاق بیوفتد. او خیلی بهتر از من و پدرش بود. من و پدر دمیو هردو عشق به دانش داشتیم، تنها مطالعه گر نبودیم، بلکه عمل گرا هم بودیم و البته بزرگی عشق را هرگز نادیده نگرفتیم. همیشه در حال اصلاح کردار خود بودیم و هرچه که نیاز بود تا انسان بهتری شد. اما دمیو بی نظیر بود، البته همه این نظر را نداشتند. مثل برخی از همکلاسی هایش، او برای آن ها زیادی ساده و اما رک بود. چیزهایی که آن ها زیرکانه سعی در  پنهان کردنش داشتند برای دمیو مضحک بود. «چیز شرمسازی وجود ندارد پس چرا دروغ؟ آیا از این که فاقد اعتماد بنفس کافی ای بودند دروغ می گفتند؟»آدمی برای آموختن آمده بود و نظاره کردن جهانی که برایش خلق شده. شاید جهانی که خود با نگاهش آفریده. خود او مدام به آفریدن فکر می کرد و داستان هایی می نوشت.جهان با افریدن پی در پی معنا داشت هربار چیزی نو از وجود تکرار. ولیکن دمیو بخاطر معنا کاری نکرده بود، فقط برای ادامه زیستنش بود. به خودش ایمان داشت و نفرتی به دل راه نمی داد. همه خصلت های انسانی البته در وجود او حاضر بود اما خیلی چیرگی را بلد بود. وقتی حرف میزد نمی شد ذره ای حواست به جای دیگری منحرف شود. دمیو تو را با کلامش جادو میکرد. برای منی که او را میشناختم و احساسش می کردم، همه چیزش اثر بخش بود. زندگی ام رنگ دیگری گرفت. با وجود او هماهنگی زیبایی به وجود آمد. اگر دمیو فرزند من نبود، میل داشتم در کودکی دوست من و آموزگارم باشد. او ظاهری آراسته داشت، موهای تیره و کوتاه با مژگانی بلند.لذت بی نهایتی بود وقتی می دانستم چنین انسانی مانند او در این جهانی که من هستم وجود دارد. این موضوع چقدر می تواند زیبا باشدنه تنها به عنوان مادر. گاه از خود می پرسم چنین انسانی چرا اصلا زندگی می کند؟ زندگی انگاری برای کسانی بود که بسیار خام بودند. انتظارش را داشتم که روزی چنین بگوید، اما نمی دانم چرا باز جا خوردم. او گفت: « روزی به زندگی ام پایان می دهم مامان. و آن روز دور نیست.» تنها حرفی بود که برای انسانی به خردمندی او عجیب بود. چرا درکش کردم وقتی نمی خواهم در این جهانی که من هستم او دیگر نباشد؟ سوال چرایی ام بی پاسخ ماند. مثل کودکی ام شده بودم که نمی دانستم برای چه زاده شدم. حالا فرزندی که مانند خدایی پرستشش می کردم ناگهانی دیگر تمایلی به ادامه دادن نداشت. آخر چرا. شاید این هم درسی بود که باید از او می آموختم. فاقد دلبستگی بودن، جا نخوردن، و بی رحمی را پذیرفتن.</description>
                <category>غزل</category>
                <author>غزل</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 16:14:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@qervorlas/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-xoayeuautr5j</link>
                <description>«سلام الهه ی من. امروز آنچنان یادت کردم که خدا هم فرزندانش را یاد نکرده. میل دارم تمام زیبایی های جهانم را نشانت دهم.»آرشیل پشت میز همیشگی اش نشسته و مشغول به نوشتن و تفکر بود. جهانش دگرگون شده. اما خود او هنوز به دوران شکوفایی اش نرسیده. فردیست اهل صحبت، با این حال دوستان زیادی ندارد. نمی تواند وقت و بی وقت آدم هایی را به زندگیش راه دهد. گاهی حتا فرد مورد علاقه اش را انکار می کند بس که به فکر ریاضیات و فلسفه است. « میرل تو نمی دانی من چه ها می بینم و چه چیزها در خلوت خود کشف می کنم.» میرل معشوقه ی او لحظاتی واقعا نمی توانست بفهمد در ذهن آرشیل چه می گذرد. هروز جوری اشتیاق داشت برای  ادامه دادن به زندگی،  گویی این زندگی واقعا مانند هدیه ای برایش بود. میرل هم نباید از این محبت غافل می ماند، محبت زندگی کردن. همه چیز خیلی آرام و افسانه وار بود. تنها دغدغه ی میرل این بود که مبادا آرشیل زندگی را بیشتر از او ستایش کند. که البته این دغدغه تمام جانش را فرا گرفته بود. اما این به تملک در آوردن دیگری، انگاری در عشق عادی بود. عشقی که سرشار از جنون است. ولی آرشیل فردی رها بود، نمی توانست زندگی را از خودش بگیرد عشق و عاشقی برایش در کنار آزادی معنا داشت. « من هنوز خیلی جوانم میرل. اگر من جای خودم زندگی را کشف نکنم پس چه کسی می تواند.؟» حرف های آرشیل قلبش را می شکاند. با خود میگفت خب چرا من را همیشه به جهان و کشفیاتش راه نمی دهد. مگر عشق این نیست؟آرشیل سرشار از احساسات بود، همینطور شوخ طبعی. اما از جدیت به دور نبود. وقتی جدی می شد دیگر نمی توانستی از افکارش غافلش کنی. «امروز بایستی با اراده تر عمل کنم و درگیر احساسات نشوم. تصمیم گرفته ام در تنهایی به مطالعات و ریاضیاتم بپردازم. آری اینگونه بهتر است.»میرل که از تصمیمات آنی آرشیل بی خبر بود، مدام در فکر او به سر می برد. و چیز دیگری برایش معنایی نداشت. زندگی همه هیچ بود.  آرشیل باز دیوانه وار به نامه هایش هجوم می آورد.اضافه می کند: « من همیشه برای تو خواهم بود میرل، حتا اگر روزی دیگر نباشم.»</description>
                <category>غزل</category>
                <author>غزل</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 02:09:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقش دیگری</title>
                <link>https://virgool.io/@qervorlas/%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-kicjup6fpz2f</link>
                <description>«مایکو نگاهم کن.» آینه هر صبح صدایش می کرد. نگاه کردن به آن یعنی نگاه کردن به خویش. اما او مدتیست که دیگر تمایلی به آینه ها ندارد. آینه فقط در وجود انسان زیباست، وجود انسانی که او تو باشد و تو او. مایکو حواسش را منحرف کرده است به سمت نوشتن. شب ها به فکر این که «فردا چه خواهم نوشت؟» به خواب می رود. چیزی را پیدا کرده که مال او شود. جای دیگر خیلی از چیز ها موقعتی بودند. اما در ادبیات و هنر همه چیز می توانست به اختیارش در آید. مایکو با خودش حرف میزند. گاهی در حال تسلی دادن خویش است. «من خودم را دارم، بیشتر از این چه می خواهم.»به خود می گوید:«من غمگین نیستم، فقط کمی دلزده ام.» اما دلزده از چه بود ؟ همه چیز می توانست سریعا برایش نا امید کننده شود. از روح حساسش در عذاب بود. آینده نگری می کرد اما تمامش حقیقت نبود. تنها بعضی از چیزها که تصورش را می کرد حقیقی میشد. خیلی از رفتار هایش نادرست بود، و در اکثر مواقع از آن ها با خبر بود. ولی حقیقتا چه می خواست؟ شاید ساختن یک رویایی زیبا که بتواند در آن روزی آرام بمیرد. یک مرگ زیبا، خیلی به این فکر می کرد. انگار تمام زندگی اش در حال آماده کردن همین بود. «مرگی زیبا برابر است با زندگی ای شادمانه.»انسان قویی در نظر مایکو فردی بود که همه ی رنج ها را بپذیرد و سپس از خواب زندگی بیدار شود. کسی شود که بهشت انسانی را پیدا کرده، آنجا که نخست از آن آمده. دلش می خواست خیلی چیزهارا باور کند، اما نمی شد. گاهی به نخستین ها هم باور نداشت. انگاری همه چیز همیشه بوده و مدام در حال تکرار است. مایکو هروقت حالش از دنیا و آدم ها گرفته می شد به کتاب هایش روی می آورد. بعضی از روزها چند ساعتی فقط به کتاب ها خیره می شد بی آن که بخواندشان. تمام کاغذ های پیشین خود را زیر و رو می کرد و کلمات گذشته اش را مرور می کرد. انگاری تغییر کرده بود اما نه کاملا. خیلی از واژه ها هنوز هم خود را نشان می دادند. از همان ابدتا بودند. گاهی تصمیم می گیرفت به نقش دیگری در آید. اما باز همان آینه و صدایی که از آن بر می خواست. «مایکو، به من نگاه کن بعد تصمیم بگیر. امروز خودم باشم یا دیگری.؟»</description>
                <category>غزل</category>
                <author>غزل</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 02:07:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست من دورو (Doro)</title>
                <link>https://virgool.io/@qervorlas/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%88-doro-bngs8ffkk1w8</link>
                <description>امروز رویا بافی نکردم. همه چیز را همانطور که بود نگه داشتم. از جایم بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. آنجا ایستادم به برگ های درختان خیره ماندم. پاییز آنطور که اکثر مردمان می گویند برای من فصل دلگیری نبود. بلکه هروز غافلگیرم می کرد، طبیعتی که به رنگ های گوناگون خود را نشان می داد. فکر می کردم، مثل هروز، مثل هر دقیقه که سرم ازشان انباشته می شود.از فکر های گوناگون. نگرانی ها تمامشان توسط زمان احاطه شدند. اگر وجود زمان برایم محو شود دیگر چه باقی می ماند. شاید خیلی چیز ها.مثل «دورو، Doro». دورو هم مثل پاییز رنگ مخصوص به خود را داشت. اما راستش را بخواهید، حتا با پاییز هم قابل مقایسه نیست. رنگ دورو فقط رنگ دورو بود،و البته وجود هایی مثل او. دورو در جای بی زمانی به سر می برد. نمی توانستم کاملا درک کنم چه می گوید، اما به سراغم می آمد. به نحوی از وجودیتم آگاه شده بود اما نمی دانم چطور. با این که در زمانی نبود و می توانست خیلی چیزهای دیگری ببیند، اما باز می دیدم غمی دارد. مگر این ها برای وجود زمان نبودند؟ نیاز است بیشتر توجه کنم. به دورو و چیزی که او سعی دارد نشانم دهد. گاهی با او به گردش می روم، یکی از آن روز ها انتهای  آسمان را نشانش دادم، یعنی تا جایی که آسمان برای من تمام میشد. آنجا به رنگ طلایی در آمده بود. او همه ی این ها را قبلن دیده بود، اما هربار برای چیزهایی ازین دست به شگفتی می رسید. آگاهی داشت از این که، هرچند همه چیز همیشه بوده، اما هربار به شکل نخستینش مسحور کنندست. بسیاری از آدمیان این را نمی دانند. اما دورو سرشار از دانایی بود.</description>
                <category>غزل</category>
                <author>غزل</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 02:02:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخشش</title>
                <link>https://virgool.io/@qervorlas/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%D8%B4-a7ezbay23cgb</link>
                <description>«کاش می توانست از بیهودگی دست بکشد و به ضروریات بچسبد. اما طعم خیلی چیزها را همزمان دوست داشت.» نوجوانی این را زمزمه کرد و می گذشت. او که نه برنامه ای برای فردایش داشت نه فرداهای دیگر. اغلب میل به کشف کردن داشت. یا کشف کردن این که چه چیزی به او احساس نهایت خوشبختی و خوشنودی می دهد. به ذهن انسان فکر میکرد و جهان بیکرانی که در آن نهفته است. همه چیز برایش اساسا خیال بود اما این را نمی توانست به کسی بگوید. نمی توانست بیشتر وارد این بحث شود و ادامه دهد که چه احساسی درموردشان دارد. روزی دختری را دید و متعجب شد. با این حال نه چنان متعجب که اغلب در گذشته می شد. انگار هر اتفاقی حتا اگر غیر منتظره باشد آنچنان تکانش نمی داد. از درخشش چشمان دختر می توانست بفهمد او هم چنین رازی درونش نهفته است. اما نمی خواست باور کند و به کسی امیدوار باشد. اغلب چیزی باور او را مخدوش می کرد. او می خواست هرچه بیشتر با زبان جهان در ارتباط باشد. چیزی که همیشه مثل سایه ای تیره و مبهم از آن یاد میکرده. با این حال این تیرگی خود او بود نه چیز دیگری. حالا از فکرش منحرف می شود و درونش آشوبی ایجاد می شود. آشوبی با حسی ناشناخته  اما همراه با شوریدگی. دوباره به یاده درخشش چشمان دختر میوفتد. «نفسم بالا نمی آید، اگر از فکر به دخترک خود را ببازم چه؟ این است نوجوانی؟»باز به فکر فرو می رود و کمی مکث می کند. «شاید فقط بی تجربه ام و نمی دانم این رنگ از خوشبختی چیست و چگونه باید رفتار کنم. اگر بتوانم با او خدا شوم دیگر چیزی را از کف نمی دهم، نه جهان را نه دختر را.»</description>
                <category>غزل</category>
                <author>غزل</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 01:13:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>