<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مائده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@qmaedehq</link>
        <description>دانش‌آموخته روانشناسی. در مسیر آموختن. تلاشگر برای یافتن اصالت وجود</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 05:25:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/240253/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مائده</title>
            <link>https://virgool.io/@qmaedehq</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آنقدر که خودم نبودم (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@qmaedehq/%D8%A2%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%DB%B1-gts0ldnbonix</link>
                <description>شاید ترس از دائمی بودن و دیوانگی ناشی از انفصال از دنیای واقعی خود و هرآنچه که هستی برای کمتر کسی پیش بیاید. قبلا شنیده و خوانده بودم که برخی بازیگران پس از بازی در نقشی سنگین و طولانی‌مدت ممکن است احوالات آن نقش را درونی کنند و نتیجه آن افسردگی و گاه حتی خودکشی باشد. اما هرگز گمان نمی‌کردم بازی در نقشی که نزدیک‌ترین افراد زندگی‌ام برایم سناریو چینی کرده بودند مرا به این نقطه برساند  که بخواهم عمدا همه واقعیت‌های زندگی‌ام را انکار و اگر غیر قابل انکار بود نابود کنم. فرو رفتن در نقشی که کیلومترها از درونیات من فاصله داشت باعث شده بود از واقعیات زندگی‌ام عصبانی باشم؛ مدام حس کنم این واقعیت‌ها لجنی چسبیده به پایم است که باید هرچه سریع‌تر آن را بکنم و از خودم دور کنم. میدانید، تلاش برای دور کردن واقعیات و هرآنچه که هستی در زندگی در واقع پاک کردن و محو کردن خودمان است بدون آنکه متوجهش باشیم. من سالها در تلاش بودم تا خودم را نابود کنم. سالها وقتی با واقعیت خودم روبرو میشدم شوکه بودم و نمیتوانستم باور کنم این من هستم. قانون جهان این است؛ مدام با خود روبرو میشویی و اگر آمادگی و عشق کافی به خودت نداشته باشی شوکه خواهی شد. برای من زندگی در دنیای دوم راحت‌تر بود؛ برای همین غرق در این دنیا شدم تا شوکه نشوم. نقش مظلوم داشتن و دریافت حمایت و تایید درحالی که ظلمی نشده، نقش تلاشگر بودن و دریافت حمایت و تایید درحالی که قدم از قدم برنمیداری، نقش موقعیت و روابط عالی داشتن و دریافت حمایت و تایید در حالی که گوشه اتاق کز کرده ای و صفحه موبایلت را اسکرول میکنی و ده‌ها راه دیگر  دریافت حمایت و تایید. ولی با این همه حمایت و تایید حال من خوب نبود. مهم ترین فرد زندگی من مرا نه حمایت میکرد نه تایید. من همه را کنار خودم داشتم به جز «خودم»...عصبانی بودم. بیشتر از همه از خودم. این من بودم که پذیرفته بودم در این نمایش کذایی ایفای نقش کنم. ولی خودم دیگر به من گوش نمیکرد، حتی در دسترسم نبودم تا بدانم و بشنوم توجیهش چیست. نمیدانم که کدام گوشه درونم خزیده بود که انقدر نبود. متوجه شدم نمیتوانم بعد از سالها او را از عمق درونم بیرون بکشم و باز فقط سرزنش و دعوا نثارش کنم؛ او فهمیده بود چنین روزی میرسد برای همین جای امنی پنهان شده بود. تصمیم گرفتم این بار دست از سر خودم بردارم. فکر کردم اگر برخلاف همه‌ی اصول «در خودت جست و جو کن» ، از دیگران شروع کنم شاید توانستم عصبانیت از خودم را کم کنم و اینگونه اعتماد خودم را جلب کنم و پیدایش کنم....</description>
                <category>مائده</category>
                <author>مائده</author>
                <pubDate>Sat, 12 Sep 2020 13:49:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش و نکوهش روانشناسی</title>
                <link>https://virgool.io/@qmaedehq/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%88-%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B4-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-yoh1sbpn8zpy</link>
                <description>روانشناسی برای من یک معجزه بود. شاید هرگز متوجهش نمیشدم اگر یک حقوق‌دان این را به عنوان نقطه‌ضعفی برای من بیان نمیکرد.یادم می‌آید سال اولی که پا در دانشگاه گذاشتم، اولین کلاسی که شرکت کردم، اولین درسی که دانشگاه برایم در نظر گرفت هیچ چشم‌اندازی از رشته‌ام به من نداد. من آنقدر غرق در خود و اضطراب‌هایم بودم که به بیرون نگاه نمیکردم. همیشه ندایی در درونم بود که میگفت یک‌جای کارم ایراد دارد. بعد از ترم چهار بود که سر برآوردم تا دور و اطرافم را نگاهی بیاندازم. از همان ترم چهار تا ترم هفت، جنبشی در من شکل گرفت. جنبشی زیر سایه روانشناسی. ضربه کاری و آخر این جنبش که منجر به انقلاب شد آشتی من با خودم بود. من با خودم آشتی کرده‌بودم و قول داده‌بودم از خودم مراقبت کنم و اجازه سرکوب شدنم را به کسی ندهم. معجزه اتفاق افتاد و من بیدار شدم، ماه‌ها طول کشیده‌بود ولی بالاخره به جرئت رسیده‌بودم. این تنها یک قسمت کوچک از ستایش‌هایی است که میتوانم در وصف روانشناسی به کار ببرم.اما نکوهش ماجرا کجاست؟ آنجایی که فرد مقابل من دیگر انتفاعی از گم بودنم نبرد، همانجا بود که نطق‌هایی در نکوهش روانشناسی برایم سر داد تا مگر متوجه شوم غرق در چه اشتباهی هستم. از بی‌ریشه بودن و غیرعلمی بودن روانشناسی و مشکل‌دار بودن زندگی روانشناسان برایم گفت و نتیجه این شد که آنچه روانشناسی میخواهد به انسان بدهد یک مدینه فاضله است و غیرممکن و مناسب برای دلخوشی.باری، بنا به تجربه شخصی من ظاهرا وقتی بین انسان‌ها رابطه سالم و برابر برقرار نباشد اگر یکی بخواهد از  روانشناسی نفع ببرد، دیگری در حد توانش آن را خوهد کوبید. یکی سبز خواهد شد و دیگری سعی در خشکاندنش خواهد داشت. برای  یکی راه نجات خواهد بود دیگری هراسان‌تر خواهد شد. </description>
                <category>مائده</category>
                <author>مائده</author>
                <pubDate>Sat, 08 Aug 2020 22:54:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>