<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سپهر خرد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@qoddus</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:29:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3223694/avatar/ZIMwdL.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سپهر خرد</title>
            <link>https://virgool.io/@qoddus</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلنوشته در کنج کتاخانه</title>
                <link>https://virgool.io/@qoddus/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D8%AC-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-lsnzri2ztdeu</link>
                <description>‌وقتی میخواهی به زندان بروی به خانه ات یه نگاهی کن زیرا دیگر اون خانه برایت مثل قبل نیست.زندان فقط این نیست که در آن نگاهبان یا زنجیر و میله باشد، زندان آنجاهاییست که آدم نمی‌تواند از تنهایی های خود بگوید از وجودش از خاطرات و حال‌خوش ،حال چه در مسجد باشی چه در ویلا و باغ پر تجملات و چه در دانشگاه.خانه جایی‌ست که وجودت محترم شمرده می‌شود و دوست داشتن فقط محدود است به تولد و زنده بودنت نه در زیبایی و دارایی و مال و منالت.آنجا یک آدم شمرده میشوی جدا از آنکه سیاه باشی یا سفید جدا از آنکه روستایی باشی یا شهری و یا باهوش باشی یا خنگ.به خانه باید سلامی دوباره کرد و قدرش همیشگی دانست. ما محکومیم به خانواده...</description>
                <category>سپهر خرد</category>
                <author>سپهر خرد</author>
                <pubDate>Sat, 30 Aug 2025 15:23:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تپش آروز...</title>
                <link>https://virgool.io/@qoddus/%D8%AA%D9%BE%D8%B4-%D8%A2%D8%B1%D9%88%D8%B2-usbr74qfz7yk</link>
                <description>خوابیده‌ام بر تخت خویش و صدای تپش قلبم، در گوشم جِز جِز میکند. حسی غریب ؛ شبیه پراید عموی پیرم که برای روشن شدنش باید سوئیچ را چنان پیچاند که گویی معلم دبستانی گوش شاگرد بی‌دست و پایی را می‌پیچاند که هنوز نمی‌داند «خوا» را کجا باید نوشت و «خا» را کجا.  در همین حالت در فکرم: چگونه می‌توانم از ایلان ماسک پیشی گیرم و همه‌ی دارایی‌ام را نثار خانواده‌های شرمنده کنم؟ یا چون فلینت لاکوود(در انیمیشن ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی)، دستگاهی بسازم و بر فراز آسمان جنوب کشورم بگذارم تا بارانی از نان و نعمت  فرو ریزد و مردمم بی‌هیچ دغدغه‌ای سر سفره بیایند؟ یا اینکه چطور باید از پروردگارم بخواهم عصای موسی را به دستم دهد تا با آن، ایرانم را از عطش رهایی بخشم.  یا اینکه تنها از خدا بطلبم که صبری ژرف و آرامشی بزرگ به مردمم عطا کند .</description>
                <category>سپهر خرد</category>
                <author>سپهر خرد</author>
                <pubDate>Sat, 30 Aug 2025 15:00:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جست و جوی انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@qoddus/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-a9na2dd0l8vi</link>
                <description>آیا آن مرد عجیب را دید؟ این سوال را همه با هم پرسیدند! برخی با صدای آرام و برخی دیگر با صدای بلند!                         و سپس به خودشان بازگشتند و پرسیدند: چرا همه ما فکر می کنیم که او عجیب است؟یکی از آن‌ها پاسخ داد: شاید به خاطر ظاهر عجیبش باشد! دیگری گفت: شاید به خاطر حیرتش از همه چیز در اطرافش! و برخی دیگر که به حس انسانی نزدیک‌تر بودند، گفتند: شاید به این دلیل که او دانشی دارد که در جزئیات زندگی پیدا نمی‌شود!برخی از آن‌ها پیشنهاد دادند که خودشان به سراغ او بروند و از حالش بپرسند. آن‌ها با این نظر موافقت کردند.به او نزدیک شدند و پس از سلام و احوالپرسی، از او پرسیدند: نامت چیست ای مرد؟او پاسخ داد: دیوژن.دوباره از او پرسیدند: در این وقت چه کار می‌کنی؟ او پاسخ داد: به دنبال انسان می‌گردم!آن‌ها بسیار تعجب کردند، زیرا این پاسخ، آن‌ها را در مفهوم عادی‌شان از انسان دچار حیرت کرد و آن‌ها را به زنجیره‌ای از سوالات بی‌پایان فرو برد، زیرا به زندگی ساده و روزمره  عادت کرده بودند.یکی از آن‌ها پرسید: این چراغی که حمل می‌کنی چیست؟ او پاسخ داد: از آن برای جستجوی نور انسان استفاده می‌کنم!بعد از آن، همه با حیرتی بیشتر از قبل به یکدیگر نگاه کردند و با یک صدا گفتند: واقعاً او عجیب است!یکی دیگر از آن‌ها پرسید: اما ای دیوژن، آیا سفر تو در جستجوی انسانی که به دنبالش هستی طولانی خواهد بود؟او پاسخ داد: شاید طولانی باشد و شاید کوتاه، اما اگر او را پیدا کنم به شما اعلام خواهم کرد!آن‌ها از اطراف او پراکنده شدند و ترجیح دادند از او دور بمانند تا عادات و رفتار زندگی‌شان نابود نشود و نتوانند با تفکر این انسان حکیم همگام شوند.و دیوژن به سفر و جستجوی خود ادامه داد!...</description>
                <category>سپهر خرد</category>
                <author>سپهر خرد</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2025 21:56:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب انسان ها</title>
                <link>https://virgool.io/@qoddus/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-krmvvh5xzdy7</link>
                <description>کلاغ اول : چیزی در مورد انسان ها وجود داره که مرا کنجکاو میکنه!آنها پر سر صدا ترین موجودات هستند، با این حال از غار غار کردن میترسند گویا ما کسانی هستیم که مرگ به سوی آنها میاریمکلاغ دوم : زیرا آنها از حقیقت میترسند، ما مثل بلبل ها آواز نمیخوانیم بلکه غار غار میکنیم و مانند کنجشک ها قشنگ نیستیم بلکه بر بالای نابودی های انسان ها معلق هستیم آنها دوست ندارند کسی آنها را به یاد پایانشان بندازد و ما چیزی نیستیم جز سایه ای که دنبال انسان ها میرویم و آنها به یاد مرگ می اندازیم.کلاغ اول : آنها طوری رفتار میکنند که گویی فناناپذیرند ، آنها زندگی خود را در جنگ و نزاع میگذرانند، شهر ها را میسازند و سپس آنها را می سوزانند، و فکر میکنند که دنیا از آن آنهاست درحالی که میبینیم یکی یکی میروند و چیزی جز استخوان هایشان باقی نمی ماند که باد پراکنده میکند .کلاغ دوم : این طبیعت انسان است، آنها دنبال توهمات میدوند و فکر میکنند که می توانند زمان را رام کنند ، اما زمان در نهایت آن ها را رام میکند، من هرگز ندیدم که هیچ یک از آنها از مرگ برگردند ، اما آنها طوری زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد.کلاغ اول : اما ما متفاوت هستیم ایطور نیست؟ نه قلعه ای میسازیم و نه بدون سبب میجنگیم و نه به خاطر یک مشت غذا به یکدیگر خیانت میکنیم. زندگی ما روشن و ساده هست بدون دروغ و اتهام...کلاغ دوم : شاید ما از آنها واضح تر باشیم اما بهتر از آنها نیستیم ، ما با بقایای آنها زندگی میکنیم و‌ زندگی ما به مرگ و لاشه های آنها بستگی دارد، زندگی ما آنطور که فکر میکنی صادقانه نیست.کلاغ اول : اما خیانت نمیکنیم، دروغ نمی گوییم، و زمانی که چیزی لازم داشتیم نمی جنگیم و اینکه اگر گرسنه شویم  دزدی نمیکنیم. به نظرت ما بهتر نیستیم ؟کلاغ دوم : آیا اینها کافی است که ما را از آنها بهتر کند؟ به من بگو آیا ما مخلوقات بزرگی هستیم زیرا نمیجنگیم بدون سبب یا ما قدرت کافی نداریم. آیا ما صادق هستیم یا توانایی تسلط بر دروغ را نداریم.کلاغ اول : به هرحال ما سعی نمیکنیم که ماهیت خود را تغییر دهیم و به خودمان دروغ نمیگوییم، و داستان هایی نمیبافیم که کار هایمان را توجیه کنیم. ما وقتی مرگ به سراغ ما آمد آن را میپذیریم و فرار نمیکنیم.کلاغ دوم : آیا کلاغی دیدی که با میل خودش به سوی مرگ بره؟ آیا توجه نکردی وقتی احساس خطر میکنه چگونه از انجا دور میشه یا در ارتفاع پرواز میکند که مبادا شکار شود ما هم از مرگ فرار میکنیم ولی میدونیم که مرگ نزدیک است  و گذیر از آن محال است به خاطر همین ما مشغول فریب دادن به خودمان نیستیم مثل آدما...کلاغ اول : اما ما هرگز سعی نکردیم زمین را کنترل کنیم همانند آنها. آیا تا به حال کلاغی را دیده ای که درختان قطع کند تا قصر هایی را بسازد،آنها بیش از آن آنچه نیاز دارند می گیرند و به همین دلیل رنج می برند.کلاغ دوم : درست است، اما آنها با ما متفاوت هستند، آنها نه تنها با غریزه یشان بلکه با رویایشان زندگی میکنند همچنین ما در جست و جوی غذا پرواز میکنیم ولی آنها فراتر از ما با افکارشان پرواز می کنند آنها دنیا هایی را بوسیله ی تخیلشان ساخته اند و کتاب هایی نوشته اند که پس از مرگشان باقی مانده است. ما چنین قدرتی رو نداریم ما فقط سایه می اندازیم و بعد از پرواز مان هیچ اثری از سفرمان به جا نمیذاریم.کلاغ اول : تو فکر میکنی که آنها از ما بهترند!؟کلاغ دوم : نه من چنین چیزی نگفتم، ولی انها با ما متفاوتند.  ما آنها را دوست نداریم اما نمیتوانیم این را انکار کنیم که آنها چیز هایی ساختند که ما هرگز تصورش را نمی کردیم و کار هایی کردند که توانایی آن را اصلا نداریموکلاغ اول : شاید!! اما هرکاری که انجام دهند ، مرگ همچنان در انتظار آنها خواهد بود و ما شاهد آن خواهیم بود.کلاغ دوم :این تنها چیزی است که آنها نمیتوانند تغییر دهند، هر چقدر هم تلاش کنند... .حقیقتی که دو نفر نیز بر سر آن با هم اختالف ندارند مرگ است، درحالی که ما با مرگ طوری برخورد می کنیم انگار که توهم و خیال استو توهمی که دو نفر نیز بر سر آن با هم اختالف ندارند جاودانگی است، در حالی که ما با آن طوری برخورد می کنیم انگار که حقیقت است!</description>
                <category>سپهر خرد</category>
                <author>سپهر خرد</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2025 17:57:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره ی آدم هایی که کسی آنها را نمی بیند</title>
                <link>https://virgool.io/@qoddus/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%AF-gh4ooekfo4w8</link>
                <description>کافی بود صدایم کنی، من اهل ناز نبودم، با جان بر میگشتمروزی سقراط و برادر بزرگتر افلاطون (گلاوکن) پیاده‌روی میکردند. گلوکن برای سقراط داستان چوپانی از مملکت لیدیه تعریف کرد که انگشتر نامرئی (ژیگس) پیدا کرد. انگشتر را داخل دستش کرد  ناگهان متوجه شد که کسی او را نمی‌بیند این چنین انگشتر جادویی او را از چشم مردم ناپدید کرد.گلاوکن و سقراط درباره مسائل‌های اخلاقی این قصه پرداختند ولی هیچ کدام از دو نفر درباره زنان و بردگانی که در یونان دیده نمی‌شوند از خودشان سوال نکردند بدون اینکه  از انگشتر جادویی استفاده کنند.گلوکن و سقراط مردند و ۱۵۰۰ سال تقریباً گذشت علم پیشرفت کرد، آگاهی‌ها گسترش یافت، اسطوره‌ها از بین رفت و واضح شد که هیچ انگشتر جادویی وجود ندارد اما چیزی که تغییر نکرده است این است که افرادی هستند که هیچکس آنها را نمی‌بیند در مورد زنان خانه‌داری که در لیست وزارت کار و رفاه نیستند و نه در لیست وزارت دفاع در حالی که اگر در دنیا یکی بود که کار می‌کرد آنها بودند و همچنین اگر یکی بود که برای علت شرفمندانه‌ای می‌جنگد هم آنها بودند.   دوست دارم مادرم!در مورد کارگران ساده که اگر غیبت کنند کسی دنبال آنها نمی‌گردد و اگر هم حاضر شوند کسی به آنها اهمیت نمی‌دهد و همچنین باربری‌های بنادر و پسران مکانیک ... .و پیرزنان دست فروشی که کالاهای ارزان می‌فروشند تا دست خود را به مردم دراز نکنند و پدرانی که   در جستجوی نان و کتاب صخره‌های زندگی را به هم می‌شکنند. رانندگان تاکسی ، رفتگران جاده‌ها ، رانندگان آمبولانس‌هایی که با مرگ مسابقه می‌دهند تا بیمار را با ذره‌ای از زندگی بیاورند ولی کسی آنها را نمی‌بیند زیرا همه چشم‌هایشان را به دکتر چرخانده‌اند اینها  میوه و طعم دنیا هستند و انسان‌های شریف ... .درباره کسانی که  ازدواجشان به تاخیر افتاده است هزار بار در حسرت معشوق و فرزند مردند و آداب و رسوم منسوخ شده‌ای که به نشانه ی شرم و سخن، از رسیدن به آرزوهایشان باز داشته است.ما همه فکر می‌کنیم که حالشان خوب است وای بر ما وای!! اصلاً حالشان خوب نیست.درباره خانم‌هایی که با جهیزیه‌های گران قیمت غل و زنجیر شده‌اند و ناچار مانده اند.آنهایی که در محاصره افرادی هستند که هر روز از ایشان فرار می‌کنند !و آنهایی که ... که ...  و خیلی از آنهایی دیگه یی که ما نمی بینیم.این دنیای حقیر با رسانه های تحقیرآمیزش و هنرهای تحریک آمیزشان و سیاستمداران دزدش که دائم آنها را می بینیم که به سوی مسجد می‌روند در حالی که هزاران جنگ در اعماقشان می‌چرخد و خدا را تماشا می‌کنند علی رغم اینکه حرام برای آنها حلال است.و دنیا به سوی آنها فریاد می‌زند فریاد زلیخانه به یوسف : (من برای تو هستم) خیلی از کسانی که در نوشته‌هایم از آنها یاد نکردم، خودم هم آنها را ندیدم. وای بر خودم!ناامید نشوید ، همین بس که خدا شما را می بیند.</description>
                <category>سپهر خرد</category>
                <author>سپهر خرد</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2025 22:27:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>