<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یادداشت‌های قرآنی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@quranicfragments</link>
        <description>متن تن معناست و موضوع این یادداشت‌ها قرآن «به‌سان متن»؛ چنان‌که کار پزشک، انسان «به‌سان تن» است. پزشک نمی‌نگرد که صاحب این تن نیکوکار است یا بدکار. تنها پیکر را پاس می‌دارد و درمانی می‌جوید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 14:45:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/691168/avatar/1mtaXK.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یادداشت‌های قرآنی</title>
            <link>https://virgool.io/@quranicfragments</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مباهله یا وحدت متعالی ادیان؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@quranicfragments/quranicfragments160-ki7evitqqv0d</link>
                <description>در سنت اسلامی واقعه‌ی مباهله را در شأن نزول آیه‌ی ۶۱ آل عمران ذکر کرده‌اند. این واقعه تیر دو شعبه‌ای است که هم کارکرد درون‌دینی دارد و هم بینادینی. یعنی به‌صورت هم‌زمان نفی حقانیت ادیان ابراهیمی دیگر و همچنین مذاهب اسلامی غیر شیعه است. البته در این آیه فعل «نَبتَهِل» به‌کار رفته که از مصدر «زاری- إبتهال» و باب افتعال است، نه از مصدر «نفرین متقابل- مباهله» و باب مفاعلة و مشخص نیست سازندگان مذاهب در قرن ۲ و ۳ هجری چگونه آن واقعه را ذیل این آیه گنجانده‌اند.اما غریب آن‌جاست که دقیقا سه آیه بعد، یعنی آیه‌ی ۶۴ آل عمران مهم‌ترین آیه‌ی مورد استناد در به‌رسمیت‌شناختن اعتبار ادیان ابراهیمی و وحدت متعالی ادیان است که:«بگو ای اهل کتاب بالا آیید به سوی سخن برابر میان ما و شما که مگر خدای را نپرستیم و… پس اگر از پذیرفتن این باز گردند، بگوئید گواه باشید که ما رو سپردگانیم.- قُل يا أهلَ الكِتابِ تَعالَوا إلیٰ كلِمَةٍ سواءٍ بَينَنا و بَينَكُم ألا نَعبُدَ إلا اللهَ… فإن تَوَلَّوا فقُولوا اشهَدوا بِأنّا مُسلِمون (۳:۶۴)».می‌گویم غریب است چون به‌گمانم ممکن نیست در آیه‌ی ۶۱ با روحیه‌ای سرتاپا انحصارگرایانه[۱] برای کسی مرگ بخواهیم و زنده‌ماندن تنها خویش یا او را طلب کنیم و بهره‌مندی او را از حقیقت انکار کنیم و سه آیه بعد کاملا برعکس با روحیه‌ای سرتاپا شمول‌گرایانه[۲] حقانیت او را به رسمیت بشناسیم و حتی در صورت نپذیرفتن دعوت ما، محترمانه او را بر وضعیت خویش گواه بگیریم. ما که تا سه آیه قبل می‌خواستیم عذاب را از آسمان به زمین بکشیم و بر سر مخالفانمان بریزیم و برای آن جشن می‌گرفتیم و روز در تقویم تعیین می‌کردیم، ناگهان نقاب عوض می‌کنیم و تبدیل می‌شویم به منادیان هم‌زیستی و وحدت متعالی ادیان و آیه‌ی ۶۴ می‌شود مستمسک چهره‌ی جهان‌وطنی از اسلام!به نظر می‌رسد همان‌طور که پذیرش هم‌زمان این دو تفسیر متناقض ممکن نیست، پافشاری بر هر یک از این دو آیه و رهاکردن دیگری نیز به یک اندازه نادرست است و نشان می‌دهد مواجهه‌ی ما با متن دچار اختلال است. تفسیری پذیرفته است که اولا بتواند تکلیف عدم انطباق فعل «نَبتَهِل» را با مصدر مباهله روشن کند و سپس آیات ۶۱ و ۶۴ را هم‌زمان و در پی‌وند و تعامل با یکدیگر توضیح دهد.[۱] Exclusivism[۲] Inclusivism</description>
                <category>یادداشت‌های قرآنی</category>
                <author>یادداشت‌های قرآنی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 14:15:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهربان در میانه</title>
                <link>https://virgool.io/@quranicfragments/quranicfragments146-ab1paxixoaxi</link>
                <description>[سرقیچی‌های تحقیق یادداشت ترازوی محبت]*- هر آماری در ادامه می‌آید غیر از «بسم الله الرحمن الرحیم»هاست.۱- استعمال کلمه‌ی «رحمان» جایی در اواخر دوره‌ی مکّی شدت می‌گیرد. ترکیبات پرمعنای «رحمان» در سوره‌های مکّیِ اعراف، یس، فرقان، مریم، طه، زخرف، انبیاء و ملک بارها تکرار شده است. تفسیر قرآن بر محور (۱) ترکیبات «رحمان» و (۲) جایگزینی «الله» با «رحمن» یا عشق جهان‌گستر، در تمام قرآن طبق «قُل ادعُوا اللهَ أوِ ادعُوا الرَّحمان (۱۷:۱۱۰)» یک رویکرد و یک پیشنهاد پژوهشی نه‌چندان تازه اما همواره شیرین است.۲- کلمه‌ی «رحمان» در طول دوره‌ی مکی ۵۲ بار و در دوره‌ی مدنی تنها ۳ مرتبه به‌کار رفته است! جمله‌ی پیشین بر اساس تقسیم‌بندی رایج از سوره‌های مکی و مدنی است. البته این‌جا سه نکته وجود دارد:الف) طبق تقسیم‌بندی سبک‌شناسانه‌ی غیرتاریخی مارک دوری، سوره‌ی «الرحمن» بی‌شک یک سوره‌ی پیشا-انتقالی است و بدین‌ترتیب آمار استعمالات مکی و مدنی به ۵۳ و ۲ تغییر می‌کند.ب) قابل توجه است که ۲ استعمال مدنی نیز چیزی جز عبارت مشهور «الرحمن الرحیم» اما این‌بار در پایان آیاتی از سوره‌های بقره و حشر نیستند. در حالی که استعمالات مکی «رحمن» بسیار رنگارنگ‌اند.ج) سوره‌ی بقره که یکی از ۲ استعمال مدنی «الرحمن» در آن قرار دارد، در ترتیب نزول تاریخی تئودور نولدکه، مرز سوره‌های مکی و مدنی و در ترتیب نزول سبک‌شناسانه‌ی مارک دوری، دومین سوره‌ی کامل پسا-انتقالی و در واقع باز هم یک سوره‌ی مرزی میان دوران مکی و مدنی است.۳- گرچه دوره‌ی مدنی تقریبا از نام «رحمان» خالی است، اما استعمالات نام «رحیم» در این دوره تقریبا سه‌دوم (۶۵ به ۴۵) استعمالات مکی همین نام است. یعنی پیام پیامبر(ص) نیز ساختاری همچون «بسم الله الرحمن الرحیم» دارد؛ در دوره‌ی مکی با «رحمان» و عشق‌ورزی به همگان آغاز می‌شود و در دوره‌ی مدنی با «رحیم» و گذشت و چشم‌پوشی و دل‌جویی پایان می‌یابد. ۴- استعمالات کلمه‌ی «سرکش- شیطان» که متضاد «مهربان- رحمان» است، در طول دوره‌ی مدنی و مکی برابرند اما کلمه‌ی «نا امید- ابلیس» مختص به دوره‌ی مکّی است و در دوره‌ی مدنی تنها یک بار در سوره‌ی بقره که سوره‌ی مرزی است استعمال شده.۵- کلمه‌ی «رحمان» تا سوره‌ی ۴۱ به ترتیب نزول تنها ۳ بار و در ۳۰ سوره‌ی مدنی طبق تقسیم‌بندی کلاسیک نیز تنها ۳ بار استعمال شده است. در حالی که در ۴۱ سوره‌ی میانی و منتهی به هجرت، ۴۹ بار به کار رفته است. بدین ترتیب پیام‌آور قرآن جایی نه در آغاز بعثت و نه در دوران مدنی، بلکه در میانه، بسیار به این وصف خداوند یعنی عشق‌ورزی به همگان تکیه می‌کرده است. آیات دوقلوی «همه‌ی چیزها گستره‌ی عشق من‌اند- رَحمَتي وَسِعت كلَّ شَیءٍ (۷:۱۵۶)» و «پروردگارا همه‌ی چیزها گستره‌ی عشق و دانش تو اند- ربَّنا وَسِعتَ كلَّ شَئٍ رَحمةً و عِلما (۴۰:۷)» نیز مربوط به همین دوره‌ی میانی‌اند. </description>
                <category>یادداشت‌های قرآنی</category>
                <author>یادداشت‌های قرآنی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 17:17:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخشندگان همچون بهشت‌اند...</title>
                <link>https://virgool.io/@quranicfragments/quranicfragments142-jivhu7j3daeh</link>
                <description>۱- «بخشندگان... همچون بهشت‌اند- مَثَلُ الذين يُنفِقون... كَمَثَلِ جَنَّة (۲:۴۵)» در این آیه «بخشندگان- الذين ينفقون» به «بهشت- جنة» تشبیه شده‌اند. آن‌ها گویی هم‌اکنون خود بهشت‌اند، نه اهالی آینده‌ی بهشت.۲- پیش‌تر این‌جا نوشته بودم که تفکیک میان «باغ- جنة» و «بهشت- جنة»، یک دوبینی کلامی است که در متن قرآن وجود ندارد و گاهی مثلا در ۶۸:۱۷ مترجمان قرون مختلف را سخت به تکلف انداخته.۳- «مگر آن‌کس که پروردگارت به او مهر آورد و از این رو آفریدشان و این سخن پروردگارت حتمی است که “جهنم” را با همه‌ی “جن و انس” پر خواهم کرد- إلّا مَن رَحِمَ رَبُّكَ و لِذلِكَ خَلَقَهُم و تَمَّتْ كلِمَةُ رَبِّكَ لَأملَئَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الجِنَّةِ و الناسِ أجمَعين (۱۱:۱۱۹)». این آیه که یکپارچه و بدون کم و کاست آوردمش برای من یکی از غریب‌ترین آیات قرآن است. در این آیه وعده داده شده همه‌ی جن و انس به جهنم خواهند رفت و سپس پروردگار به آنان رحم خواهد آورد و این رفت و برگشت هدف خلقت شمرده می‌شود!۴- پرسشم چیز دیگری است. اگر بر اساس بند اول پذیرفتیم: اهل بهشت و بلکه خود بهشت، نه رحمت‌دیدگان بلکه رحمت‌آوران هستند. و اگر پذیرفتیم اهل جهنم و بلکه خود جهنم، نه رحمت‌نادیدگان و نفرین‌شدگان بلکه رحمت‌ناورندگان و نفرت‌ورزان هستند. آن‌گاه می‌خواهم بر اساس بند سوم بپرسم: پروردگار، جهنم را از مردمان خواهد اندود تا سپس به آن‌ها رحم بیاورد؟ یا جهنم را از مردمان خواهد اندود تا سپس مردمان بر یکدیگر رحم بیاورند؟ این «رحم آوردن» که غایت خلقت دانسته شده، غایتی برای آرام گرفتن پروردگار است یا انسان؟ پروردگاری که هیچ چیز جز آفرینش دوزخی به نام جهان و سپس نجات جهانیان از آن آرامش نمی‌کرد؟ یا انسانی که در این دوزخ هیچ چیز جز رحمت آوردن نمی‌تواند آتش دلش را فرو بنشاند؟ و هیچ چیز جز گرفتار آمدن در رنجستانی به گستره‌ی آسمان‌ها و زمین نمی‌تواند او را به گلستانی به گستره‌ی آسمان‌ها و زمین بدل سازد؟</description>
                <category>یادداشت‌های قرآنی</category>
                <author>یادداشت‌های قرآنی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Mar 2021 21:40:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردان «کارگزار» زنان یا «ایستاده» بر زنان؟ [بخش سوم: نزاعی از قرن ۴ پیرامون ترجمه‌ی آیه‌ی ۳۴ نساء]</title>
                <link>https://virgool.io/@quranicfragments/quranicfragments141-k9cnvgf8n7k4</link>
                <description>در باب قَ‌وَمَ در لسان العرب به جمله‌ای از ابن جنّی، نحوی قرن۴ برخوردم که موجب شد با احتمال تازه‌ای در ترجمه‌ی «الرِّجالُ قَوّامونَ علی النِّساء (۴:۳۴)» مواجه شوم:«وفي التنزيل العزيز: الرجالُ قَوَّامون على النساء؛ وليس يراد ههنا، والله أَعلم، القِيام الذي هو المُثُولُ والتَّنَصُّب وضدّ القُعود، إنما هو من قولهم قمت بأَمرك، فكأنه، والله أَعلم، الرجال مُتكفِّلون بأُمور النساء مَعْنِيُّون بشؤونهن». نظر او درباره‌ی معنای «قائم علیٰ شیء» که در آیه‌ی مجادله برانگیز ۳۴ نساء آمده است، چیزی نزدیک به «کارگزار» در فارسی است اما وقتی می‌خواهد آن را بیان کند به‌هیچ‌عنوان اطمینان ندارد و در یک جمله دوبار به صورت معترضه می‌گوید «الله اعلم». یعنی احتمال قابل اعتنایی برای معنایی که ردش می‌کند(یعنی «ایستادن») در نظر داشته است. در واقع ابن جنی میان دو معنای «کارگزاری» و «ایستادن» تردید داشته اما «کارگزاری» را می‌پذیرد. (همان‌طور که در یادداشت اول عرض شد، معنای «سرپرستی» هیچ احتمال لفظی ندارد و اساسا منتفی است). احتمال تازه‌ای که با آن مواجه شدم معنای «ایستادن» بود. در همین باب آمده است که عرب به پایه‌های میز و تخت و پای چهارپایان و حتی انسان «قائمة» و «قوائم» می‌گوید و به دسته‌ی شمشیر، «قائم السيف». آن‌چه ابن جنی را به تردید انداخته این معنا بوده:«مردان بر زنان تکیه دارند». پس از آن بود که یادم آمد در ترجمه‌ی تفسیر طبری متعلق به قرن۴ نیز این آیه دقیقا این‌گونه ترجمه شده است:«مردان ایستاده‌اند بر زنان». اگر این معنا را بپذیریم باید بگوییم به همین علت بلافاصله در ادامه‌ی آیه سخن از صفات زنان شایسته به میان می‌آید که «فالصّالِحاتٌ قانِتاتٌ حافظاتٌ لِلغَيبِ بِما حَفظَ الله». با وجود این‌که این احتمال معنایی در قرن ۴ توسط بزرگ‌ترین زبان‌دانان عربی و فارسی به‌رسمیت شناخته شده اما در سنت دینی در طی قرون بعدی بخت کم‌تری نسبت به احتمال دیگر یافته است.</description>
                <category>یادداشت‌های قرآنی</category>
                <author>یادداشت‌های قرآنی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Mar 2021 23:00:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترازوی محبت</title>
                <link>https://virgool.io/@quranicfragments/quranicfragments139-nxrpc6bu0fb3</link>
                <description>۱- سال‌ها پیش پای درس یکی از اساتید اخلاق نشسته بودم. پیرمرد این آیه را خواند:«محک آن‌روز حق باشد- الوَزنُ يَومَئِذٍ الحَقُّ (۷:۸)». و گویی حدیث نفس می‌کرد پرسید: اگر اعمال ما را با حق بسنجند چه سرنوشتی در انتظار ماست؟! من لرزه بر اندامم افتاد که نکند حق نه‌تنها واجبات بلکه تمام مستحبات و نه‌تنها دانسته‌ها بلکه ندانسته‌ها را نیز شامل شود؟! آن‌وقت باید چه خاکی به سر کنیم؟!۲- دیروز در ماشین سوره‌ی فرقان را می‌شنیدم. رسید به آیه‌ی «فرمانروایی آن‌روز حق باشد، از آنِ آن مهربان- المُلكُ یَومَئِذٍ الحَقُّ لِلرَّحمان (۲۵:۲۶)». جا خوردم. چه فکر می‌کردم، چه شد؟! سال‌ها خیال می‌کردم قرار است اعمال ما را با محک حق یعنی همان واجبات و مستحبات و رکعات نماز و کمیت زکات و اشواط طواف و بُعد مسافت در زیارات مقابر بسنجند و حالا آیه می‌گفت حق، چیز دیگر است. حق، رحمت است. مهر است. قرار است اعمال ما را با محک محبّت بسنجند! سنجه آن روز حق است و حق، رحمت است. پادشاهی آن‌روز از آنِ «مهر پرستان- عِبادُ الرَّحمان» است. ۳- امروز یاد فراز عجیبی از فیه ما فیه افتادم که سال‌ها نمی‌فهمیدم استنادش به چیست و آن را برآمده از ذوق (بخوانید بی‌پایه) می‌دانستم. خدا مرا بابت این سوء ظنّ ده‌ها ساله ببخشد. آن‌جا که می‌فرماید:«در قیامت چون نمازها را بیاورند، در ترازو نهند و روزه‌ها را و صدقه‌ها را همچنین، اما چون محبّت را بیاورند محبّت در ترازو نگنجد. پس اصل، محبّت است. اکنون چون در خود محبّت می‌بینی آن را بیافزای تا افزون شود (فیه ما فیه، بخش ۲۹۵، برتری محبّت بر همه‌ی عبادات)». این فراز تنها ترجمه‌ی یک آیه بود. محبّت در ترازو نگنجد چون محبّت خود ترازو است. </description>
                <category>یادداشت‌های قرآنی</category>
                <author>یادداشت‌های قرآنی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 18:18:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذار از پاسخ‌گویی شدید به ناپاسخ‌گویی محض و نقش سبزی‌فروشان کوفه!</title>
                <link>https://virgool.io/@quranicfragments/quranicfragments138-sjjlcknwq9jz</link>
                <description>۱- «در خراسان در مجلس علی بن موسی الرضا(ع) نشسته بودم و زید برادر ایشان نیز آن‌جا بود. زید با عده‌ای از افراد مجلس صحبت می‌کرد و به آن‌ها فخر می‌فروخت و می‌گفت: ما چنین و ما چنان. ابوالحسن نیز در حال سخن گفتن با عده‌ای دیگر بود که حرف‌های زید را شنید. او را مخاطب ساخت و گفت: زید، آیا سخن سبزی‌فروشان کوفه تو را فریفته؟ که می‌گویند فاطمه(س) «پاکدامنی پیشه ساخت- أحصَنَت فَرجَها (۲۱:۹۱ و ۶۶:۱۲)» و خداوند آتش را بر فرزندانش حرام کرد؟ به خدا این جز درباره‌ی حسن(ع) و حسین(ع) و فرزندان بی‌واسطه‌اش نیست. موسی بن جعفر(ع) [پدرمان] مطیع خداوند بود و روزها را روزه می‌گرفت و شب‌ها را زنده می‌داشت اما تو از خداوند سرپیچی می‌کنی و معتقدی روز رستاخیز در یک پایه برانگیخته می‌شوید؟! و تو از او برای خداوند عزیزتری؟! علی بن الحسین(ع) بارها می‌گفت: پاداش نیکوکار ما دوچندان است و پاداش بدکار ما دوچندان (۳۳:۳۰-۳۱) [۱]».۲- «کسی به علی بن حسین(ع) گفت: شما اهل بیت، آمرزیده هستید. ایشان عصبانی شد و گفت: بیش از آن‌چه تو می‌گویی، شایسته است حکم خداوند درباره‌ی «همسران پیامبر(ص)» بر ما جاری باشد. ما پاداش نیکوکاران خود را دوچندان می‌دانیم و کیفر بدخواهان خود را دوچندان. سپس آیات ۳۰ و ۳۱ سوره‌ی احزاب را قرائت کرد [۲]».۳- در واقع ما با دو تصویر کلامی مواجهیم:متأخر) در تصویر کلامی امروز شیعه، ائمه(ع) همگی تنها مصداق بخش پایانی آیه‌ی ۳۳ سوره‌ی احزاب هستند که:«خداوند می‌خواهد شما اهل خانه را از پلیدی‌ها دور کند و پاک گرداند- إنما يُريد اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهلَ البَيْتِ و یُطَهِّرَكُم تَطهيرا (۳۳:۳۳)». با وجود این‌که می‌دانیم این آیه و آیات پیشینش با «ای زنان پیامبر...- یا نِساءَ النَّبي...» آغاز می‌شوند، در دوره‌ی متأخر دو عنوان «همسران پیامبر- أزواج/ نساء النبي» و «اهل بیت» از یکدیگر تفکیک شده‌اند. «اهل بیت» واجد تطهیر تکوینی و ناپاسخ‌گو نسبت به حقیقت تلقی می‌شوند. «اهل بیت» در تصویر متأخر، عین حقیقت‌اند نه محکوم حقیقت.متقدم) در تصویر کلامی متقدم (قرن‌های ۴ و ۵ هجری)، ائمه(ع) خود را مصداق سرتاسر آیات ۳۰ تا ۳۳ احزاب می‌دانند و تفکیکی میان «همسران پیامبر» و «اهل بیت» وجود ندارد و تصریح می‌کنند طبق آیه‌ی ۳۰ و ۳۱ احزاب، گناه ما نیز دوچندان محاسبه می‌شود. در واقع سیر استدلال آیه این‌گونه است که: چون خداوند می‌خواسته منسوبان به این خانه را پاک گرداند، پاداش و کیفر اعمال آنان را دوچندان ساخته است. همچنین چنان‌که در نقل اول آمده، علی بن موسی(ع) در نیمه‌ی دوم قرن ۲، میان خود با حسنین(ع) در نیمه‌ی اول قرن ۱ فاصله و تفاوت می‌گذارد که این تفاوت نیز در تصویر متأخر از بین رفته است.گویا در این کشاکش کلامی، سبزی‌فروشان کوفه از همه خوش‌اقبال‌تر بوده‌اند! چون آرائشان با سهل‌انگاری و بی‌مبالاتی و ناپاسخ‌گویی سازگارتر بوده است.[۱] صدوق، معاني الأخبار، الصفحة۱۰۶و صدوق،عيون أخبار الرضا(ع)، ج۱، ص۲۵۷[۲] طبرسی، مجمع البيان، ج٨، ص۱</description>
                <category>یادداشت‌های قرآنی</category>
                <author>یادداشت‌های قرآنی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 18:15:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیانت در زبان غیر مادری</title>
                <link>https://virgool.io/@quranicfragments/quranicfragments137-nmvqbfwp1l9o</link>
                <description>تذکر: در ترجمه‌ی آیات، برخی کلمات داخل “” گذاشته شده‌اند. ترجمه‌ی این کلمات به‌تنهایی بحث‌هایی مستقل است و به همین علت در این یادداشت از عین عربی‌شان استفاده شده.۱- برای واژگان «عربی» و «اعجمی» دو معنا ذکر شده است: ۱) عربی به معنای یک زبان طبیعی از شاخه‌ی زبان‌های سامی و اعجمی به معنای زبان‌های طبیعی دیگر. ۲) عربی به معنای کلام رسا و روان و اعجمی به معنای کلام نارسا و نامفهوم حتی داخل زبان طبیعی عربی.۲- در آیات ۱۹۳ تا ۱۹۹ سوره‌ی شعرا، با ترجمه طبق معنای اول، می‌خوانیم:«”الروح الأمین” «آن» را بر دلت “نازل” کرد تا یکی از بیم‌دهندگان به زبان واضح عربی باشی، در حالی که «آن» در کتاب‌های نخستین کسان نیز هست. آیا همین که علمای بنی اسرائیل به «آن» علم دارند نشانه‌ای برای ایشان نیست؟ اما اگر «آن» را بر برخی غیرعرب‌زبان‌ها “نازل” کرده بودیم و او «آن» را برایشان می‌خواند، «آن» را باور نمی‌کردند پس «آن» را به این شیوه به دل‌های بدکاران فرو کردیم.- نَزَلَ بِه الرّوح الأمينُ علیٰ قَلبِكَ لِتَكونَ مِنَ المُنذِرينَ بِلِسانٍ عَرَبيًّ مُبينٍ و إنَّهُ لَفي زُبر الأوّلينَ أوَلَمْ يَكُن لَهُم آيَةً أنْ يَعلَمَهُ عُلماءُ بَني إسرائيلَ وَلو نَزَّلناهُ علیٰ بَعضِ الأعجَمينَ فَقَرأهُ عَلَيهِم ما كانوا بِهِ مؤمِنينَ كَذلِكَ سَلَكناهُ في قلوبِ المُجرِمينَ (۲۶:۱۹۳-۱۹۹)». در این ترجمه از آیه، پیام‌آور قرآن تصریح می‌کند اگر درست همان چیزهایی که بر دل محمد(ص) باریده است، بر دل یک فرد غیرعرب‌زبان باریده بود و آن فرد همان چیزها را به زبانی غیر عربی با عرب‌زبان‌ها در میان می‌گذاشت، به آن «باور- إیمان» پیدا نمی‌کردند، پس برای فرو کردن آن چیزها به دل عرب‌زبانان، قلب محمد(ص) را که عرب‌زبان بود برای باراندن برگزید. چون همزمان همان چیزها در کتاب‌های پیشین نیز بود و علمای بنی اسرائیل از آن باخبر بودند اما برای ایمان آوردن عرب‌زبانان کافی نبود. چنان‌که در آیه‌ی ۹۴ سوره‌ی یونس می‌خوانیم:«اگر درباره‌ی آن‌چه بر تو “نازل” کردیم شک داری از کسانی که پیش از تو “الکتاب” را می‌خواندند بپرس.- فَإن كُنتَ في شَكِّ مِمّا نَزَّلنا إليكَ فاسألِ الذينَ يَقرَئونَ الكتابَ مِن قبلِك (۱۰:۹۴)». که نشان می‌دهد محمد(ص) اجازه داشته درستی آن‌چه را در دلش می‌یافته با «أهل الكتاب» پیش از خود اعتبارسنجی کند. مثل دو ترجمه از یک متن سوم که می‌توانند به وسیله‌ی همدیگر سنجیده شوند. پس طبق معنای اول، پیام‌آور قرآن این موضوع را مطرح می‌کند و محترم می‌شمارد که جوامع انسانی به متونی در زبان غیر مادری‌شان خو نمی‌گیرند و باور نمی‌یابند و «همان چیزها» باید بر دل یکی از هم‌زبانان ایشان ببارد تا بتواند در دل ایشان نیز فرو رود.۳- ترجمه‌ی همان آیات طبق معنای دوم عبارت است از:«”الروح الأمین” «آن» را بر دلت “نازل” کرد تا یکی از بیم‌دهندگان به زبانی رسا و واضح باشی، در حالی که «آن» در کتاب‌های نخستین کسان نیز هست. آیا همین که علمای بنی اسرائیل به «آن» علم دارند نشانه‌ای برای ایشان نیست؟ اما اگر «آن» را بر برخی کژسخنان “نازل” کرده بودیم و او «آن» را برایشان می‌خواند، «آن» را باور نمی‌کردند پس «آن» را به این شیوه به دل‌های بدکاران فرو کردیم. (۲۶:۱۹۳-۱۹۹)». در این ترجمه از آیه، پیام‌آور قرآن تصریح می‌کند اگر درست همان چیزهایی که بر دل محمد(ص) باریده است و او آن‌ها را به زبانی رسا بیان کرده، بر دل کسی می‌بارید که نمی‌توانست آن را شیوا بیان کند، کسی به آن «باور- إیمان» نمی‌یافت. پس طبق معنای دوم، پیام‌آور قرآن این موضوع را مطرح می‌کند و محترم می‌شمارد که جوامع انسانی به متون غیر شیوا خو نمی‌گیرند و باور نمی‌یابند و «همان چیزها» باید بر دل انسانی سخن‌ور ببارد تا بتواند در دل مردمان نیز فرو رود.۴- اگر معنای اول را بپذیریم، پیام‌آور قرآن، تنها تصدیق کرده است که بیم‌دهنده‌ی هر قوم باید به زبان طبیعی آنان سخن بگوید. چنان‌که معنای تحت اللفظی آیه‌ی ۱۴:۴ نیز به این موضوع اشاره دارد. و اگر معنای دوم را بپذیریم، باید بگوییم پیام‌آور قرآن پا را از این فراتر گذاشته و حتی در یک زبان طبیعی، شیوایی را نیز تعیین‌کننده دانسته و آن را ملاک سخن بیم‌دهندگان می‌داند. و تصدیق می‌کند اگر پیام‌آوری گنگ سخن بگوید مردم به او باور نخواهند یافت، تا چه رسد به آن‌که در یک زبان طبیعی دیگر سخن بگوید که برای گویش‌وران زبان‌های دیگر در منتهای ابهام است و پیام‌آور و مخاطبان را درگیر همان وضعیتی می‌کند که علمای بنی اسرائیل در رابطه با عرب‌زبانان اطراف خود داشته‌اند. جای بسی خوشحالی است که پیام‌آور قرآن در هیچ‌کدام از این دو احتمال معنایی، توقع نداشته کسی به بیم‌دهنده‌ای در زبان غیرمادری خود ایمان پیدا کند.</description>
                <category>یادداشت‌های قرآنی</category>
                <author>یادداشت‌های قرآنی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 13:26:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسلام محمدی یا «اسلام محمدی»؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@quranicfragments/quranicfragments134-wbhqg8iuxabh</link>
                <description>۱- سال‌ها این سؤال در ذهنم بود که چرا پیام‌آور قرآن در آیه‌ی ۷۳ آل عمران، گروهی از «اهل الکتاب» را نکوهش می‌کند که میان خودشان می‌گویند:«جز به پیروان دین خود، ایمان نیاورید.- و لا تُؤمِنوا إلّا لِمَن تَبِع دينَكُم (۳:۷۳)» اما درست در همان سوره دوست داشتن خداوند در تبعیت از محمد(ص) منحصر می‌شود:«قُل إن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فاتَّبِعوني (۳:۳۱)». یعنی خود در دام همان انحصاری می‌افتد که گروهی از اهل کتاب را به آن نکوهش می‌کند و جز به «تبعیت» از خود راضی نمی‌شود.۲- «اسلام» را عده‌ای درشت‌خویانه به تسلیم معنا کرده‌اند و عده‌ای نرم‌خویانه به «صلح- سِلْم». در آیه‌ی ۲۰ آل عمران می‌خوانیم:«من و پیروانم رو به سوی خداوند گردانده‌ایم.- أسلَمتُ وَجهيَ لِلهِ و مَنِ اتَّبَعَنِ (۳:۲۰)». «تبعیت» از محمد(ص) در این آیه به چه معناست؟ فرض کنید یک مربی در پارک رو به روی عده‌ای جوان ایستاده و در حال نرمش دادن به آن‌هاست. وقتی او گردنش را به سمت راست می‌چرخاند و درختی چناری را که مثلا در سمت شرقی پارک قرار دارد می‌بیند، جوانان نیز گردن‌هایشان را به سمت راست می‌چرخانند و بالعکس درخت چنار دقیقا در پشت سرشان قرار خواهد گرفت. آیا تبعیت از محمد(ص) چنین معنایی دارد؟ نظاره‌ی محمد(ص) است؟ تقلید مو به مو از افعال محمد(ص) است؟ یا نگریستن است به منظور محمد(ص)؟ آیه می‌گوید:«من و کسانی که از من “تبعیت” می‌کنند رو به سوی خداوند گردانده‌ایم» یعنی «تابع» محمد(ص) بودن، «رو سپردن- إسلام الوَجْه» به منظور محمد(ص) است نه به خود محمد(ص).۳- «رو سپردن- إسلام الوَجْه» به خداوند یعنی چه؟ خداوند کجاست که محمد(ص) و «تابع»هایش به او می‌نگرند؟ در آیه‌ی ۱۱۰ إسراء می‌خوانیم:«بگو خداوند یا بگو مهر- قُل ادعُوا اللهَ أوِ ادعُوا الرَّحمان (۱۷:۱۱۰)». رو سپردن و نگریستن به خداوند همان رو سپردن و نگریستن به مهر عالم‌گیر است. مهری که تار و پود عالم است. «وَ رَحمَتي وَسِعَت كُلَّ شَيء (۷:۱۵۶)».۴- رحمان یعنی مهربان. اما نه یک مهربان ساده، کسی که عطشان رحمت آوردن است. دم به دم تشنه‌ی عشق‌ورزی به همگان است. رحمان یعنی حضرت عشق.۵- [جز «بسم الله الرحمن الرحيم» ها و سوره‌ی حمد] دو استعمال اول کلمه‌ی «رحمان» به ترتیب نزول، دو جمله‌ی «دوقلو- مَثنا» و البته پارادوکسیکال است. می‌گوید: ای محمد، تو تنها بیم‌دهنده‌ی کسانی هستی «کزان مهربان در پنهان هراسانند.- مَنْ خَشِيَ الرَّحمانَ بالغَیبِ (۵۰:۳۳ و ۳۶:۱۱)». مشکل آن‌جاست که مگر کسی از مهربان، از آن جهت که مهربان است، از آن جهت که عطشان رحمت آوردن است، می‌هراسد؟! چرا باید نخستین جملات حاوی «رحمان» که بر پیامبر نازل می‌شود درباره‌ی مفهوم متناقض «هراس از مهربان- خَشيَةُ الرَّحمان» باشد؟! پیام‌آور قرآن می‌هراسد که حاکم در پرده‌ی جهان همان حضرت عشق باشد و اگر چنین باشد کوتاهی در عشق‌ورزی به همگان، خلاف‌آمد خواست او و مایه‌ی ننگ و سقوط خواهد بود. او بانگ می‌زند که بهراسید از آن‌که این جهان آفریده‌ی عشق باشد. در ادامه‌ی آیه در سوره‌ی اول، این هراس از آن مهربان، کلید ورود به صلح و سعادت بی‌پایان شمرده می‌شود:«با صلح وارد آن شوید که هنگام جاودانگی است- اُدخُلُوها بِسلامٍ ذلك يَوم الخُلود (۵۰:۳۴)».۶- «تبعیت» از محمد(ص) «رو سپردن- إسلام الوَجْه» به خداوند است، نه به محمد(ص). یعنی همان رو سپردن و نگریستن به مهر عالم‌گیر. و «هراس- خَشيَة» است از مقام «آن سخت مهربان- رَحمان» که اگر چنین باشد، کوتاهی در عشق‌ورزی به همگان همان و هلاکت همان.</description>
                <category>یادداشت‌های قرآنی</category>
                <author>یادداشت‌های قرآنی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 13:20:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا قرآن گفته است مردان سرپرست زنان‌اند؟ [بخش دوم: تفسیر و بررسی سخن‌ورانه]</title>
                <link>https://virgool.io/@quranicfragments/quranicfragments132-pyeqy6bxadne</link>
                <description>تذکر:الف) لطفا ابتدا بخش اول یادداشت را که مربوط به ترجمه‌ی تحت اللفظی این آیه است بخوانید.ب) ترجمه‌ی فارسی آیات به واسطه‌ی ترجمه‌ناپذیر بودن قرآن، هرگز نمایندگان خوبی برای متن عربی نیستند.۱- در آیه‌ی ۳۴ سوره‌ی نساء می‌خوانیم:«مردان از رهگذر برتری خداداد و بخشش از دارایی‌شان، پاسدار زنان‌اند.- الرِّجالُ قَوّامونَ علیٰ النِساءِ بِما فَضَّلَ اللهُ بَعضَهُم علیٰ بَعضٍ و بِما أنفَقُوا مِن اموالِهِم (۴:۳۴)». کلید فهم این آیه عبارت «برتری خداداد» است. «برتری خداداد- ما فَضَّلَ الله» چیست؟ در آیه‌ی دیگری از همین سوره این «فضل» توضیح داده شده.۲- در آیه‌ی ۵۴ همین سوره می‌خوانیم:«آیا به مردم به خاطر برتری که خداوند به آنان ارزانى داشته حسد مى‌برند كه ما به خاندان ابراهيم کتاب و حكمت داديم؟- أم يَحسُدُونَ النّاسَ علیٰ ما آتاهُمُ اللهُ مِن فَضلِهِ فَقَد آتَيْنا آلَ إبراهيمَ الكتابَ و الحِكمَةَ (۴:۵۴)». پس جنس فضل الهی «الکتاب» و «الحكمة» است. تمایز «مردان» و «زنان»، برخورداری از «الکتاب» و «الحكمة» است. چنین است که مردترین مردان، در این تعریف، خود خداوند است که در سوره‌ی رعد می‌فرماید:«مادر [و سرچشمه‌ی] “الکتاب” نزد اوست.- عِندَهُ اُمُّ الكِتَابِ (۱۳:۳۹)».۳- در «دوقلو- مثنا»ی ساختاری آیه‌ی ۳۴ نساء، باز هم در سوره‌ی رعد، به جای اسم مبالغه‌ی «قوّام» از لفظ مفرد «قائم» در کنار حرف اضافه‌ی «علیٰ» استفاده شده است. این آیه نیز تأیید می‌کند که مردترین مردان، خداوند و منظور از زن، عنصر زنانه‌ی نفس است:«او پاسدار هر جانی است- هُوَ قائمٌ علیٰ کلِّ نفس (۱۳:۳۳)». پس در سوره‌ی نساء سخن از برتری خدادادی کتاب‌داران و حکمت‌دانان بر بی‌کتابان و حکمت‌نایافتگان و لزوم پاسداری گروه اول از گروه دوم است که از آنان به مردان و زنان تعبیر شده. و در سوره‌ی رعد خود خداوند به عنوان بزرگ‌ترین کتاب‌دار و حکمت‌دان، تنها مرد جهان و پاسدار همه‌ی نفوس که عنصری زنانه هستند، معرفی می‌شود.۴- «دوقلو- مثنا»ی درون‌سوره‌ای عبارت «قائم علیٰ» که در آیه‌ی ۳۴ نساء به کار رفته، آیه‌ی ۱۳۵ همان سوره است که:«كونوا قَوّامينَ… علیٰ أنفُسِكُم (۴:۱۳۵)» و عینا مطابق تعبیر زن به نفس در بند بالاست. ساختار بلاغی متون سامی بر خلاف متون یونانی، بر اساس توالی نیست بلکه بر مبنای تقارن است. به آن ساختار خِیایی[۱] می‌گویند. طبق ساختار خیایی بلاغت است که وقتی در فاصله‌ی حدود ۴۰ آیه از ابتدای سوره عبارت «قَوّامونَ علیٰ (۴:۳۴)» به کار می‌رود در فاصله‌ی حدود ۴۰ آیه از انتهای سوره نیز عبارت «قَوّامينَ علیٰ (۴:۱۳۵)» می‌آید.۵- دو پایانه‌ی «دوقلو- مثنا»ی «إنَّ اللهَ كانَ بِكُلِّ شَیءٍ عَليما» و «إنَّ اللهَ كانَ علیٰ كُلِّ شَيءٍ شَهيدا» در آیات متوالی ۳۲ و ۳۳ نساء و ۵۴ و ۵۵ احزاب عینا تکرار شده‌اند و جای دیگری از قرآن وجود ندارند و این دو بافت را کاملا به یکدیگر پی‌وند می‌زنند. در آیه‌ی ۵۳ احزاب می‌خوانیم:«ای اهل ایمان جز با اجازه وارد خانه‌های پیامبر نشوید… و هنگامی که از همسران او چیزی خواستید، از پس پرده بخواهید.- یا أيّها الذين آمنوا لا تَدخُلُوا بُيوتَ النَّبيِّ إلا أن يُؤْذَنَ لَكُم… و إذا سَألْتُمُوهُنَّ مَتاعًا فَسئَلُوهُنَّ مِن وَراءِ حِجابٍ (۳۳:۵۳)». در این بافت، صحبت از تکلم با همسران پیامبر «از پس پرده- مِن وَراء حِجاب» است.  عبارت «دوقلو- مثنا»ی «مِن وَراء حِجاب» را در آیه‌ی ۵۱ سوره‌ی شورا می‌یابیم که:«هیچ بشری را نسزد که خدا با او سخن گوید، مگر از راه اشارت یا از پس پرده- ما كانَ لِبَشَرٍ أن يُكَلِّمَهُ اللهُ إلا وَحيا أو مِن وَراءِ حِجاب (۴۲:۵۱)». پس ما این‌جا به سه مفهوم مواجهیم:(۱) مرد یا صاحب «فضل» و «الكتاب» و «الحكمة»(۲) خود «ما فضّل الله» یا «أزواج النّبي» یا «الكتاب» یا «الحكمة» که تكلم با او جز «از پس پرده- مِن وَراء حِجاب» ممکن نیست.(۳) زن یا «نفس» فاقد «الكتاب» و «الحكمة»یکی از همسران پیامبر که در خانه‌های او می‌زیند و اجازه دارند تنها از پس پرده، اشارت‌های خداوند را با مؤمنان در میان بگذارند و آبستن «اشارت- وَحی» خداوندی و همان «فضل الله» یعنی فاصله‌ی مردانگی تا زنانگی‌اند، قرآن است. قرآن یکی از همسرانی است که طبق آیه‌ی ۶ همین سوره «مادر مؤمنان‌اند- أزواجُهُ أمّهاتِهِم (۳۳:۶)» اما طبق آیه‌ی ۴۰ «محمد پدر هیچ‌یک از شما نیست و تنها پیام‌آور خداست- ما كانَ محمّد أبا أحَدٍ مِن رِجالكُم و لكِن رَسول الله (۳۳:۴۰)». همسران اهل خانه‌ای که طبق آیه‌ی ۳۲ و ۳۳ همین سوره «خداوند می‌خواهد شما اهل خانه را از پلیدی‌ها دور کند و پاک گرداند- يا نِساءَ النَّبيِّ… إنما يُريد اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهلَ البَيْتِ و یُطَهِّرَكُم تَطهيرا (۳۳:۳۳)».۶- سوره‌ی نساء و رعد و احزاب هر سه جزء سوره‌های متقدم مدنی هستند و با فاصله‌ای کم و حتی شاید به صورت متداخل نازل شده‌اند. جمله‌ی پیشین، مبتنی بر چینش مشهور تئودور نولدکه در کتاب Geschichte des Qorâns (1860) از ترتیب تاریخی نزول است که طبق گزارش‌های تاریخی میراث خود مسلمانان انجام شده. گرچه بر اساس تقسیم‌بندی جدید و زبان‌شناسانه‌ی مارک دوری در کتاب The Qur&#x27;an and Its Biblical Reflexes (2018)، سوره‌ی رعد و احزاب در دوره‌ی متقدم و سوره‌ی نساء در دوره‌ی متأخر الهیاتی قرآن واقع می‌شود.۷- چنان‌که در این دو یادداشت دیدیم، آیه‌ی «الرِّجالُ قَوّامون علی النِساءِ (۴:۳۴)» نه‌تنها نمی‌تواند دست‌آویز و بهانه‌ی قیومیت مرد بر زن قرار گیرد، بلکه جز در لایه‌ی ترجمه‌ی تحت اللفظی که ویران‌گر مقصود گوینده است، اصولا ربطی به زن و مرد ندارد! و تنها بیانی ادبی از مسئولیت صاحبان حکمت در قبال اسیران نفس و لزوم بخشش از مال و جان در راه پاسداری از ایشان و ارتقائشان است.—————————پی‌نوشت:الف) دوست مرحوم ما، مصطفی، کم‌تر از یک سال پیش مدام اصرار می‌کرد بخش دوم این یادداشت را بنویسم و من پشت گوش می‌انداختم. این یادداشت را تقدیم می‌کنم به او که امیدوارم مهمان مهر پروردگار باشد.ب) این آیات به‌ویژه آیه‌ی ۵۳ سوره‌ی احزاب برای من یادآور فراز درخشانی از کتاب فیه ما فیه مولاناست که در ادامه جداگانه می‌گذارم.قرآن همچو عروسی است. با آن‌که چادر را کشی، او روی به تو ننماید. آن‌که آن را بحث می‌کنی و تو را خوشی و کشفی نمی‌شود [از] آن [رو] است که چادر کشیدن تو را رد کرد و با تو مکر کرد و خود را به تو زشت نمود، یعنی [گفت:]«من آن شاهد [هرجایی] نیستم». او قادر است به هر صورت که خواهد بنماید. اما اگر چادر نکشی و رضای او طلبی، بروی کِشت او را آب دهی، از دور خدمت‌های او کنی، در آن‌چه رضای اوست کوشی بی‌آن‌که چادر کَشی، به تو روی بنماید. و اهل حق را طلبی که «به بندگان من پیوند و به بهشت من در آی- فَادْخُلِي فِي عِبَادِي و اُدْخُلِي جَنَّتِي (۸۹:۲۹-۳۰)». حق تعالی به هرکس سخن نگوید – همچنان‌که پادشاهان دنیا به هر جولاهه [پارچه‌باف] سخن نگویند. وزیری و نایبی نصب کرده‌اند، ره به پادشاه از او برند. حق‌تعالی هم بنده را گُزید تا هر که حق را طلب کند در او باشد و همه انبیا برای این آمده‌اند که ره جز ایشان نیستند.فیه ما فیه، بخش ۲۵۲، شرط دریافت اسرار قرآن</description>
                <category>یادداشت‌های قرآنی</category>
                <author>یادداشت‌های قرآنی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Mar 2021 02:02:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمضان یا سپتامبر؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@quranicfragments/quranicfragments126-wgqsykzrr34z</link>
                <description>۱- «حدود سال ۲۰۰ پیش از هجرت، عرب‌ها کبیسه را از یهودیانی که در همسایگی‌شان بودند آموختند. آن‌ها شروع به تقلید از یهودیان کردند و ما به التفاوت سال خود با سال شمسی را وقتی به حد نصاب می‌رسید [یعنی هر دو یا سه سال]، یک ماه مستقل نامیدند. و افرادی از بنی کنانه [یکی از قبایل ساکن مکه] مأمور بودند در سخنرانی اختتامیه‌ی مراسم حج، سال نسیء را اعلام کنند و آن سال ماه قمری پس از حج، نسیء نامیده می‌شد [و سال قمری بعدی با یک ماه فاصله آغاز می‌شد]. عرب‌ها در این زمینه به اتفاق نظر رسیده بودند. نام این فرآیند را نیز به واسطه‌ی تناسبش با نسیان، نسیء گذاشته بودند چون هر دو یا سه سال یک‌بار حسب نیاز، آغاز سال را به فراموشی می‌سپردند. در نتیجه اولین ماه نسیء مصادف بود با محرم [اولین ماه قمری] و سال بعد مصادف بود با صفر [دومین ماه قمری] و الی آخر. پس سال اول، نام محرم [ماه اول] را می‌گذاشتند روی صفر [ماه دوم] و سال دوم نام ماه اول را می‌گذاشتند روی ماه سوم و… تا این‌که نسیء در دوازده ماه می‌چرخید به محرم باز می‌گشت. آن‌ها همچنین حساب چرخش نسیء را نگه می‌داشتند و آن را «چرخش سالیان» می‌نامیدند و می‌گفتند از فلان سال تا فلان سال، یک «چرخش» پیش آمد. با این حال اگر ماهی از فصل خودش جلو می‌افتاد دوباره تفاوت لازم را با سال شمسی اعمال می‌کردند… تا این‌که پیامبر(ع) هجرت کرد و آن سال، سال نسیء بود و شعبان، محرم نامیده شد و رمضان، صفر نام گرفت. پیامبر(ص) تا حجة الوداع صبر کرد و سپس برای مردم خطبه‌ای خواند و گفت امسال «چرخش سالیان» به هیأت روزی که خداوند زمین و آسمان را آفرید درآمده است و منظور ایشان این بود که ماه‌ها به جای اصلی خود بازگشته‌اند و اثر کار عرب‌های پیش از اسلام از بین رفته است. به همین دلیل است که حجة الوداع، حج الأقوم [یعنی قوام‌یافته] نامیده شده است. از آن سال به بعد نسیء حرام اعلام شد و کنار گذاشته شد (آثار الباقیه عن القرون الخالیه، ابوریحان بیرونی، تصحیح ادوارد شاو، نسخه‌ی عربی چاپ سال ۱۸۷۸ لایپتزیگ، ص۶۳».۲- کاربرد جوهری تقویم در دوره‌ی پیشاصنعتی، تعیین فصل‌ها برای کشاورزی بوده است.۳- نام ماه‌های قمری از جمله «ربیع الأول- اولین ماه بهار» به روشنی به این کارکرد اشاره دارد.۴- با فرض اعمال نسیء، ماه رمضان هر سال در حوالی ماه أيلول سامی یا همان سپتامبر میلادی واقع می‌شود. که تقارنی نیز با روزه‌ی یهودیان به مناسبت بازگشت حضرت موسی(ع) از کوه طور یا همان یوم کیپور دارد.۵- ابوریحان بیرونی در قرن ۴ در بخشی که بالاتر آوردم، عینا روایت رئیس منجمان دربار عباسی در بغداد در قرن ۲، ابومعشر بلخی در کتاب الالوف را درباره‌ی چگونگی برهم خوردن نظم ماه‌های قمری ذکر می‌کند.۶- نیازی عزالدین، پژوهشگر تاریخ اسلام در کتاب «النسيء والتقويم الإسلامي» با مقایسه‌ی تاریخ فتح شامات یعنی نبرد یرموک در منابع اسلامی و غربی نشان می‌دهد نسیء حداقل تا سال وقوع این نبرد یعنی ۴ سال پس از فوت پیامبر(ص)، در تقویم قمری اعمال می‌شده است.۷- شواهد درون‌متنی از جمله نسبت دادن موضوع نسیء به یهودیان در ابتدای داستان برای ایجاد نفرت و القای دخیل بودن آن و شواهد برون‌متنی از جمله موضوع تاریخ قمری نبرد یرموک، می‌تواند نشان از آن داشته باشد که نظر ابومعشر بلخی و سپس ابوریحان بیرونی، در واقع برساخته‌ی سلیقه‌ی سیاسی دربار عباسی است. چنان‌که در موضوع بنیان‌کن‌کردن مسجدالحرام و انتقال پایتخت، مکه نیز گویا عباسیان به موفقیت چشم‌گیری دست یافته‌اند [برای مطالعه‌ی بیش‌تر در این باره به کانال تلگرامی با همین آی.دی مراجعه کنید].۸- نهایتا ما با دو احتمال طرفیم:الف) روایت ابومعشر بلخی را بپذیریم که نسیء در حجة الوداع برچیده شده است.ب) روایت نیازی عزالدین را بپذیریم که نسیء پس از پیامبر(ص) و در زمان خلفا نیز اعمال می‌شده است و در دوره‌ی نامعلومی در قرن ۱ و ۲ توسط یکی از خلفای اموی یا مروانی یا عباسی برچیده شده.در صورت پذیرش احتمال اول به این نتیجه می‌رسیم که:روزه که از تشریعات دوران مدنی است، در تمام زمان حیات پیامبر(ص) در ماهی غیر از ماه رمضان “حقیقی(؟!)” گرفته می‌شده است! هر سال زمانی حوالی پایان تابستان. و این خود بیش از هر چیز نشان‌دهنده‌ی سرشت قراردادی احکام شرعی است.و در صورت پذیرش احتمال دوم به این نتیجه می‌رسیم که:بر خلاف روایت عباسی از ماجرا، پیامبر(ص) اعتراضی به «نسیء» نداشته و قصد نداشته تقویم و در نتیجه کشاورزی و «سفر [حج] زمستانی و تابستانی- رِحلَةَ الشِّتاءِ والصَّيف (۱۰۶:۲)» را به‌هم بزند و در تمام دوره‌ی حضور ایشان و پس از ایشان تا مدت نامعلومی همیشه رمضان در پایان تابستان بوده است. اما سپس ائمه‌ی شیعه(ع) نیز به فرآیند برداشته شدن نسیء توسط حکام تن داده‌اند و این نیز بار دیگر سرشت قراردادی احکام شرعی را نشان می‌دهد.۹- همچنین در صورت پذیرش احتمال دوم می‌توانیم بگوییم اعتراض آیه‌ی ۳۷ سوره‌ی توبه به خود «نسیء» به عنوان یک امر تقویمی نیست بلکه به حلال و حرام شمردن سلیقه‌ای آن است. زیرا در سال‌های کبیسه، ماه نسیء بلافاصله پس از «ذی الحجة» قرار می‌گرفته و در صورتی که نسیء را حرام اعلام نمی‌کردند، کاروان‌هایی که در مسیر بازگشت از حج زمستانی بودند مورد دست‌برد قرار می‌گرفتند و «حرمات الله» یعنی انسان‌ها مورد تعرض واقع می‌شدند. چنان‌که در تاریخ آمده در سال‌هایی که قبایل به هر دلیلی برای جنگ عجله داشتند، از بنی‌کنانه می‌خواستند آن سال نسیء را حرام اعلام نکند!</description>
                <category>یادداشت‌های قرآنی</category>
                <author>یادداشت‌های قرآنی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Mar 2021 01:59:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراژدی پدران و فرزندان</title>
                <link>https://virgool.io/@quranicfragments/quranicfragments125-e4n54slxvusx</link>
                <description>آورده‌اند حق والدین آن است که با نام کوچک نخوانی‌شان و چون پا به سن گذاشتند با ایشان کوچک‌ترین تلخی نکنی (۱۷:۲۳).و آورده‌اند حق فرزندان آن است که اگر از نزاری‌شان ترسیدی به هنگام وصیت از سخن سخته و درست فرو نگذاری (۴:۹).اما نیاورده‌اند در تعارض تراژیک این دو چه باید کرد. چگونه فرزندان نزار را بی تلخی، از بازآزمودن بن‌بست‌های پرطمطراق پدران بر حذر داریم؟ آورده‌اند؟آیا آمرزش‌جویی ابراهیم برای پدر بت‌گرش و آخرالأمر اما دوری‌جستن از او (۹:۱۱۴)، نشانی از ترجیح فرزندان نیست؟ آیا دیبای بیدزده‌ی این جامعه بیش از این تاب قطبیدگی و بنیادگرایی به نفع یکی از این دو نسل را دارد؟ یا همچون پدر پیرمان [وقتی خود به مقام پدری رسید] باید سکوت هارون نبی را این‌گونه تفسیر کنیم که گاه باید یکپارچگی قوم را بر یکتاپرستی مقدم داشت (۲۰:۹۴)؟! حتی اگر این سکوت آشتی‌جویانه به تباهی هم‌زمان پدران و فرزندان منتهی شود؟! در برابر پدرپرستان[*] مسیری جز سکوت و انزوای هارونی منجر به سقوط اجتماعی یا تکلّم عیسوی منجر به مصلوب شدن به دست یهودیان وجود ندارد؟! رهایی از اسطوره را راهی نیست؟[*] برای مطالعه‌ی بیش‌تر درباره‌ی جوهره‌ی استعاره‌ی «بنی اسرائیل - فرزندان یعقوب» در قرآن ر.ک:https://virgool.io/@quranicfragments/quranicfragments97-funhs51zccfh</description>
                <category>یادداشت‌های قرآنی</category>
                <author>یادداشت‌های قرآنی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Mar 2021 01:56:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نماز به فارسی در قرون اولیه</title>
                <link>https://virgool.io/@quranicfragments/quranicfragments123-efmj9iksxmm8</link>
                <description>«حبیب عجمی (د 125ق)، از عارفان اهل حب بصره، حتى در نماز، قرآن به فارسی می‌خوانده است. اندکی پس از آنان، ابوحنیفه (د 150ق)، فقیه صاحب رأی کوفه، خواندن قرآن به فارسی را در نماز جایز شمرد، هرچند در نسلهای پسین دربارۀ مطلق بودن این جواز یا محدود بودن آن به کسی که قادر به یادگیری اصل عربی قرآن نیست، اختلاف شده است… در منابع پسین حنفی، همواره مناقشه‌ای دربارۀ خاستگاه کلامی این دیدگاه وجود داشته است. گفته می‌شد که فتوای ابوحنیفه برخاسته از آن است که وی اعجاز قرآن را تنها به معنا باز می‌گردانده است، اما طیفی از مؤلفان حنفی اصرار داشتند نشان دهند که هم ابوحنیفه و هم شاگردان او اعجاز را در لفظ و معنا هر دو می‌دانسته‌اند و فتوای آنان صرفاً فقهی و ناظر به اضطرار است.مذهب حنفی که به سرعت در شمال خراسان و ماوراءالنهر، مذهب غالب شد، همواره با مسئلۀ قرائت ترجمه در نماز نیز مواجه بود؛ براساس آنچه از ابوعصمه نوح بن ابی مریم، پیشوای حنفیان مرو نقل شده، او اصرار داشته است که ابوحنیفه از این دیدگاه خود بازگشته بود. در حالی که تجویز قرائت به فارسی در بخارا کاملاً وجود داشته، و نرشخی در تاریخ بخارا، به شیوع آن در عصر متقدم اسلام در بخارا اشاره کرده است. این امر نشان از آن دارد که در سدۀ 2ق ترجمه‌هایی هرچند بهری، از قرآن کریم به فارسی وجود داشته است.گسترش جریان شعوبی‌گری از آغاز سدۀ 2ق، گرایش بخاراییان و احتمالاً جماعتی دیگر از مسلمانان مشرق به فارسی خواندن قرآن ــ که با مخالفت تلویحی محافل مرو روبه‌رو شده بود ــ و پدیدار شدن شبه قرآنهایی به زبان بربری به قلم حامیم بربری و صالح بن طریف برغواطی که در مغرب ظهور کرده، و به عنوان متنبی شناخته شده بودند، در کنار هم عواملی بودند که موج مخالفت با ترجمه را در جهان اسلام برانگیختند.از عالمانـی صاحب حدیث و عرب‌تبار چون مالک و شافعی انتظاری جز این نبود که بر حفظ اصالت عربی قرآن در نماز تأکید گذارند و از سدۀ 2ق به بعد، همواره این مسئله در شمار مسائل اخلاقی در کتب فقهی نقش بسته است. مالک ضمن کراهت از سوگند به غیرعربی، از آن نگران بود که نامی که از خدا در زبانی دیگری برده می‌شود، دقیقاً همان الله باشد. شافعی ضمن تأکید بر شرافت زبان عربی، بر هر مسلمان واجب دانسته است که عربی را در حد قرائت قرآن و اذکار واجب فرا گیرد.موج ادبی ـ کلامی بر ضد ترجمه: در سالهای آغازین سدۀ 3ق، در محافل معتزلی بصره اندیشه‌ای پای گرفت که ترجمۀ قرآن را با منازعات کلامی در باب کلام الاهی مرتبط ساخت و آن دیدگاههای کسانی چون معمر بن عباد و ابراهیم نظام در نفی اعجاز صورت لفظی قرآن بود. این دیدگاههای افراطی، زمینه‌ای را فراهم آورد تا در دهه‌های پسین، برخی از عالمان معتزلی و غیرمعتزلی که از سویی با مباحث کلامی آشنا بودند و از سوی دیگر دستی فراز در فنـون بـلاغت داشتند، مـوجـی ادبـی ـ کـلامی را بر ضد تحدیدکنندگان اعجاز به معنای قرآن برانگیزند.در رأس این گروه باید از جاحظ (د 255ق) نام برد که در کتابی با عنوان نظم القرآن نظریۀ خود در باب اعجاز قرآن کریم در نظم گفتار را تبیین کرده بود  و در البیان و التبیین، دربارۀ موضع ترجمه‌ناپذیری متون ــ و البته به عنوان فرد اجلای آن، قرآن ــ سخن آورده است.»احمد پاکتچی، مدخل ترجمه‌ی قرآن، دائرة المعارف بزرگ اسلامی</description>
                <category>یادداشت‌های قرآنی</category>
                <author>یادداشت‌های قرآنی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Mar 2021 01:53:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجزه‌ی سخن گفتن عیسی در گهواره در انجیل‌ها وجود ندارد!</title>
                <link>https://virgool.io/@quranicfragments/quranicfragments122-x8rxxadttmyw</link>
                <description>۱- هیچ اثری از معجزه‌ی سخن گفتن عیسی(ع) در گهواره در چهار انجیل رسمی وجود ندارد. تمرکز این انجیل‌ها بر معجزه‌ی رستاخیز و سپس عروج مسیح(ع) است. پیش‌تر نوشته بودم که قرآن کشته‌شدن عیسی(ع) را انکار نمی‌کند [این‌جا بخوانید] اما هیچ نشانه‌ی قرآنی هم درباره‌ی رستاخیز و عروج او به شیوه‌ای که در اناجیل مطرح شده و در سنت مسیحیان امروز گرامی داشته می‌شود وجود ندارد.۲- علاوه بر انجیل‌های رسمی تعداد زیادی انجیل غیر رسمی در مناطق مختلف جهان وجود دارند از جمله انجیل‌های کودکی که به داستان‌های دوران کودکی عیسی بن مریم(ع) می‌پردازند.۳- تنها انجیلی که معجزه‌ی عظیم سخن گفتن عیسی(ع) در گهواره در آن مطرح شده، انجیل کودکی سوریه[۱] است. نگارش این انجیل به یک قرن پیش از  ظهور اسلام باز می‌گردد. در آن انجیل عیسی در گهواره به سخن می‌آید و می‌گوید:«إني ابن الله» که در قرآن به «إني عبد الله (١٩:٣٠)» تحول یافته است.۴- هیچ نشانی از ترجمه‌ی مکتوب انجیل کودکی مذکور و هیچ یک از اناجیل به عربی تا پیش از قرن ۹ در دست نیست. اما در نهایت شباهت این دو عبارت و قرابت جغرافیایی خاستگاهشان و غیاب چنین معجزه‌ی عظیم و محیرالعقولی در عقاید رسمی مسیحیان قابل توجه است. همچنین پیش‌تر نوشته بودم تثلیثی که قرآن به آن تصریح می‌کند حتی تا امروز مورد اعتقاد هیچ یک از فرقه‌های مسیحیت نیست [این‌جا بخوانید]. به عبارتی قرآن معجزه‌ای برای عیسی(ع) ذکر می‌کند که هیچ یک از مسیحیان به صورت رسمی به آن معتقد نیستند و به عقایدی از مسیحیان انتقاد روا می‌دارد که جزء عقاید هیچ یک از فرقه‌های مسیحیت از گذشته تا به امروز نبوده است![۵- طبیعتا پیش‌فرض‌های [غلط و ناممکن] جمله‌ی انتهایی بند قبل آن است که: (۱) قرآن در حال بیان گزاره‌های تاریخی است. (۲) ترجمه‌ی تحت اللفظی قرآن ممکن و حجت است. (۳) متن قرآن از هرگونه مجاز و استعاره‌ای خالی است.][۱] Syriac Infancy Gospel</description>
                <category>یادداشت‌های قرآنی</category>
                <author>یادداشت‌های قرآنی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Mar 2021 01:51:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایی که حرف نزند خدا نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@quranicfragments/quranicfragments120-elms3uljjtsn</link>
                <description>۱- «پس چرا حرف نمی‌زنید؟!- ما لَكُم لا تَنطِقون؟! (۳۷:۹۲)» این را ابراهیم با خشم از بت‌ها می‌پرسد! همواره برایم عجیب بوده که از نظر ابراهیم خدایی که حرف نزند خدا نیست. باید ریختش دور.۲- موسی خودش را با عجله به خدا، به محضر حقیقت می‌رساند. اما حقیقت با تعجب و شاید کنایه می‌گوید:«چه‌قدر از قومت زودتر رسیدی!- وَ ما أعجَلَكَ عَن قَومِكُ يا موسی! (۲۰:۸۳)». موسی پاسخ می‌دهد:«آن‌ها در حال دنبال کردن رد پای من هستند اما من برای رضای تو زودتر خودم را رساندم.- قالَ هُم أولاءِ علیٰ أثَري و عَجِلتُ إليكَ ربِّ لتَرضیٰ (۲۰:۸۴)». این‌جا و سپس ۱۲ آیه‌ی بعد صحبت از مفهوم «رد پا- أثر» به میان می‌آید. موسی دل‌خوش است که قومش «رد پاها- آثار» او را برای یافتن راه در اختیار دارند اما هنگامی که باز می‌گردد شگفت‌زده می‌بیند که شخصی «قصه‌سرا- سامري (۲۰:۸۵)» با «مشتی از ردپای پیامبر- قَبضَةً مِن أثَرِ الرسول (۲۰:۹۶)» بت‌واره‌ای برای قومش ساخته و مدعی شده این همان حقیقت و همان «خدای شما و موسی- إلهكم و إله موسی (۲۰:۸۸)» است؛ بت‌واره‌ای برساخته از «ردپای پیامبر- أثَرِ الرسول» که اتفاقا «بانگ- خُوار (۲۰:۸۸)» هم می‌زد. این‌جا پیام‌آور قرآن ملاک را از سخن گفتن فراتر می‌برد و گفت‌وگو را معیار می‌داند. می‌گوید:«آیا نمی‌بینند که هیچ پاسخی به ایشان نمی‌دهد؟- أ فلا يَرَونَ ألّا يَرجِعُ إلَيهِم قولا؟ (۲۰:۸۹)». می‌گوید خدایی که پاسخ ندهد خدا نیست. باید ریختش دور. خدا نه‌تنها باید سخن بگوید بلکه باید وارد گفت‌وگو شود. باید بشنود و پاسخ دهد. آن‌چنان که پاسخ‌گویی‌اش برای شنونده حجت پرستش باشد. هر بار بازمی‌گردم و از خودم می‌پرسم آیا خدایی که من می‌پرستم سخن می‌گوید و گوش می‌سپارد و پاسخ می‌دهد؟ به گفت‌وگو می‌نشیند؟۳- بیماری همه‌گیر این روزها در چشم من صدای خداست. خدای زندگی‌بخش و میراننده. مدت‌ها بود که جامعه‌ی بشری این‌چنین با «دیگری بزرگ‌تر» از خویش ملاقات نداشت. «دیگری بزرگ‌تر» از همه‌ی علوم و همه‌ی ادیان و همه‌ی بت‌واره‌های قصه‌سرایان بنشسته بر سر خوان ردپای پیامبران. حقیقت این روزها خود در حال سخن گفتن است. بله، مثل هر روز و هر دم. اما دیده‌ی «سبب سوراخ‌کن» می‌خواهد که ببیند خورشید هر روزه نیز آوای بی‌واسطه‌ی خداست. مورچگان نیز آوای بی‌واسطه‌ی حقیقت هستند. گل‌ها و درختان نیز آوای بی‌واسطه‌ی خدایند. خود ما نیز آوای بی‌واسطه‌ی اوییم. ولی با این بیماری مهیب، با این آوای نا آشنا، هیاهوی همیشگی کمی فروکش کرده و صدای «دیگری بزرگ‌تر» به وضوح به گوش می‌رسد. البته بی‌گمان به این آوا نیز عادت خواهیم کرد و به دوران نا شنیدن و سخن نا گفتن با آن بزرگ‌تر و گوش سپردن و درخواست کردن از کوچک‌ترها باز خواهیم گشت. </description>
                <category>یادداشت‌های قرآنی</category>
                <author>یادداشت‌های قرآنی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Mar 2021 01:47:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرک به پیامبران، شرک به فرشتگان، شرک به شیاطین، شرک به نادانسته‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@quranicfragments/quranicfragments118-vcvjuyfnz3y3</link>
                <description>علاوه بر آن‌چه در ذهنیت عمومی مسلمانان وجود دارد، در آیات ۹:۳۱ و ۳:۷۹-۸۰ و ۱۴:۲۲ و ۶:۱۰۰ به ترتیب از شرک به پیامبران، فرشتگان، شیطان و نادانسته‌ها سخن گفته شده است. و البته در آیات پرشمار دیگری. در این سطور می‌کوشم در یک بافت متنی، توضیح دهم منظور از شراکت بخشیدن پیامبران، فرشتگان، شیاطین و نادانسته‌ها در حقیقت چه می‌تواند باشد؟در قرآن آمده است:«[حقیقت] نه زاییده است و نه زاده شده است- لَمْ یَلِد و لَمْ یولَد (۱۱۲:۳)». با این حال عده‌ای برای حقیقت فرزندانی قائل شده‌اند: دختران و پسران. دختران خداوند فرمان‌بران ما هستند و پسرانش فرماندهانمان. دختران، فرمان‌بران بی‌تخطی ما در عمل هستند و پسران، فرماندهان بی‌خطای ما در معرفت. دختران و فرشتگانگاهی ملائکه را از آن جهت که ملیک و کارگزار جهان هستند، سهیم در حقیقت می‌شماریم. به زبان حال می‌گوییم فرشتگان، دختران خداوند و فرمان‌بران ما هستند. «بی‌باوران به «سرانجام کار- الآخِرة»، فرشتگان را دختر می‌خوانند.- إنَّ الذينَ لا يُؤمِنونَ بالآخِرَة لَیُسَمُّون الملائكةَ تَسمِيَة الأُنثیٰ (۵۳:۲۷)». ما می‌پنداریم جهان فرمان‌بر ماست اما چنین نیست. جهان تنها بنده‌ی عشق است نه آلت دست ما:«و فرشتگان را که مهرپرست هستند دختر نامیدند.- و جَعَلوا الملائكةَ الذين هُم عبادُ الرَّحمانِ إناثا (۴۳:۱۹)». فرشتگان واسطه‌های منفعل رابطه‌ی ما با خداوند نیستند. واسطه‌ای در میان نیست:«او فرزندی نگرفته و شریکی در قلمرو پادشاهی‌اش ندارد.- لَم يَتَّخِذ وَلَدا وَ لَمْ يَكُنْ لَه شَريكٌ في المُلكِ (۲۵:۲)». شرک به فرشتگان یعنی دل بستن به اسباب جهان و شریک دانستن افعالمان در نیل به حقیقت.پسران و پیامبرانپیامبران از آن جهت که کم یا بیش به گفت‌وگو با حقیقت نشسته‌اند، شریکان حقیقت و فرماندهان ما و دل‌بندان ما و خداوند هستند. پسران خداوند. و ما سرسپردگانیم. شرک به انبیاء از آن جهت که پادشاهان «خبر- نبأ» هستند یعنی دل بستن به انباء و تعالیم ظنی به‌جامانده از آنان برای نیل به حقیقت. یعنی شرک به میراث پدران، حتی اگر این پدران، پیامبران باشند. [مطالعه‌ی بیش‌تر: این‌جا و این‌جا و این‌جا ]شیاطینما ساجد به حقیقت ناب و نا-ساجد به انسان خاک‌آلوده هستیم. می‌گوییم راه حقیقت و راه انسان جداست. توحید تخلیه‌شده از انسان قاصر مقصر. می‌پنداریم «سرکش بدگمان- الشیطان الرجیم» شریک حقیقت است. می‌کوشیم با فرار از «سرسپردگی و خدمت- السجود» به انسان به حقیقت دست یابیم. ما شیطان هستیم. شیطانی که مغرورانه آتش عشق حقیقت محض را در دل خود می‌پرورد و حاضر نیست حتی یک گام به انسان آلوده نزدیک شود تا چه رسد به آن‌که سجده به او را، هر قدر آلوده، معبر الزامی حقیقت بداند. [مطالعه‌ی بیش‌تر: این‌جا ]نادانسته‌هاما هیچ چیز نمی‌دانیم و نمی‌توانیم بدانیم، پس چاره‌ای جز تن دادن به نادانسته‌ها و به ظنون نداریم. این‌جاست که پسران خداوند و دختران خداوند و شیاطین برایمان آغوش می‌گشایند. پسران خداوند با میراث و فرمان‌های مدوّن و البته آزمون‌ناپذیر و صد البته خطاناپذیرشان ما را به سوی حقیقت محض رهنمون می‌شوند و شیاطین ما را از دست و دامن‌آلودن به اندیشه‌ها و اعمال بشری می‌هراسانند و آلودگی‌های بشر خاکی قاصر و مقصر و بوی‌ناک را به ما می‌نمایانند و دختران خداوند به استقبال اعمال سخت نیک و سخت انسان‌گریزانه و سخت بی‌کارکرد ما می‌آیند تا ما را به درگاه حقیقت برسانند. چنین است که چشم می‌گشاییم و خویش را در میانه‌ی آتش می‌یابیم و «آن روز هیچ عذری ندارند جز آن‌که بگویند قسم به خداوند، پروردگارمان، که ما شریک‌پندار نبودیم. ببین که چگونه به خویش دروغ می‌گویند.- ثُمَّ لَم تَكُن فِتنَتُهُم إلّا أن قالوا و اللهِ رَبِّنا ما كُنّا مُشركين اُنظُر كيفَ كذَبوا عَلی أنفُسِهِم (۶:۳۲)».در پایان یکی از آیاتی که از شرک به پیامبران نهی می‌کند می‌خوانیم:«هر کس برای خداوند شریکی بیاورد پس خداوند پیشاپیش بهشت را بر او حرام گردانیده است و آتش پناهگاه اوست و تاریک‌اندیشان را یاوری نیست.- مَن يُشرِك باللهِ فَقَد حرَّم اللهُ عليهِ الجنَّةَ و مأواهُ النار و ما لِلظالمينَ مِن أنصار (۵:۷۲)». پیام‌آور  قرآن می‌گوید اگر ذره‌ای شرک به پیامبری، فرشته‌ای، شیطانی یا نادانسته و ظنّی در دل ما باشد، ما را به بهشت راهی نیست. به زبان نمادزدایی‌شده: اگر بپنداریم میراث و معرفتی، رفتار و عملی، بی‌اعتنایی به انسانی یا راه اندیشه‌ناپذیری می‌تواند می‌تواند مسیر ما به سوی حقیقت باشد، هیچ‌گاه به سعادت نخواهیم رسید و در خود این پندار خواهیم سوخت.</description>
                <category>یادداشت‌های قرآنی</category>
                <author>یادداشت‌های قرآنی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Mar 2021 01:46:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفتر بی‌دفتری و دوراهی شرک و احسان</title>
                <link>https://virgool.io/@quranicfragments/quranicfragments113-d0ywjnn5idtt</link>
                <description>۱- «یک برداشت از «ختم نبوت» آن است که نبوت از «برون» ختم می‌شود. یعنی ختم نبوت پایان تکیه‌ی انسان بر منبع شناختی و معیارهای رفتاری است که از توانایی‌های ذاتی او نشأت نمی‌گیرد. این برداشت دورانی جدید را به روی بشریت می‌گشاید. این برداشت سرآغاز مرحله‌ای تازه است که در آن انسان بالغ دیگر به فردی نیاز ندارد که او را راهنمایی کرده و در هر کار کوچک و بزرگ بر او تکیه کند. در این صورت پیامبر اسلام وظیفه دارد بشریت را به وظیفه‌ی جدید خود آشنا سازد و به او بفهماند که خود مسئول کارهایی است که انجام می‌دهد. پس پیامبر(ص) همانند فردی است که درب خانه‌اش را که همان خانه‌ی نبوت او و تمام پیامبران است از بیرون قفل کرده و سفر در زمین پهناور خدا را آغاز کرده است. بنابر این او دیگر در خانه محبوس نیست. پس می‌توان گفت خداوند با ختم نبوت به بشر این اجازه را می‌دهد که در خانه‌ای ساکن شود که با تلاش فردی و هوشیاری و با استفاده از منزلت بی‌نظیر خود در این جهان به عنوان انسان و بر مبنای مصلحت فردی و گروهی‌اش ساخته است. در این حالت پیامبر(ص) واقعا «شاهد و مبشر و نذیر» خواهد بود و رفتار و گفتارش «اسوه‌ی حسنه» است. زیرا وی نمونه‌هایی برای عدالت خواهی، مهرورزی، نیکویی و رفتار درست که با شرایط جامعه سازگار است ارائه کرده است. چون اگر خواست محمد غیر از این بوده باشد پیروی از نیاکان را، که خود برای مبارزه با آن آمده بود، نهادینه ساخته و تنها سنتی را به سنت دیگر و تقلیدی را به تقلید دیگر تبدیل کرده است. هرچند که سنت‌های او برتر از سنت‌های موجود پیش از اسلام باشد. (عبدالمجید شرفی، اسلام میان حقیقت و تجلی تاریخی، انتشارات کویر)».۲- در آیه‌ی ۷۸ سوره‌ی حج می‌خواهیم:«آیین پدرتان ابراهیم، که شما را مسلمان نامید- مِلَّةَ أبيكُم إبراهيم هو سَمّاكُمُ المُسلِمين (۲۲:۷۸)». و در آیه‌ی ۴۰ سوره‌ی احزاب می‌خوانیم:«محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست بلکه پیام‌آور خدا و پایان‌بخش انبیاء است.- ما كانَ محمّدٌ أبا أحَدٍ مِن رجالِكُم و لكن رسولَ الله و خاتمَ النَبيِّين (۳۳:۴۰)». چرا ابراهیم پدر ماست اما محمد نیست؟۳- صفت «حق‌گرا- حَنیف» ۱۰ مرتبه در قرآن استعمال شده که ۸ مرتبه‌اش در توصیف ابراهیم است و بلافاصله با این عبارت ادامه داده شده:«او از شریک‌اندیشان نبود- وَ ما كانَ مِن المشركين». اما یعنی چه که ابراهیم از شریک‌اندیشان نبود؟ در آیه‌ی ۱۳۵ بقره می‌خوانیم:«و گفتند یهودی یا مسیحی باشید تا هدایت یابید، بگو چنین نیست، همچون ابراهیم، حق‌گرا باشید و او از شریک‌اندیشان نبود.-و قالوا كونوا هودَاً أو نَصاریٰ تَهتَدوا قُل بَل مِلَّةَ إبراهيمَ حنيفا و ما كانَ مِنَ المشركين‌ (۲:۱۳۵)». در این آیه شراکت بخشیدن به میراث تدوین‌شده‌ی ادیان ابراهیمی در فهم حقیقت، در مقابل دین تدوین‌ناشده‌ی خود ابراهیم قرار می‌گیرد و دومی ترجیح می‌یابد. در واقع می‌توانیم بگوییم ابراهیم پدر ایمان و نماد نفی شرک به آباء است، نه پدر میراث و سرآغاز شرکی تازه. ابراهیم نماد تدوین‌ناشدگی و بی‌دفتری و محمد پیام‌آور و پی‌رو این بی‌دفتری است. لذاست که در آیه‌ی ۱۲۳ نحل می‌خوانیم:«سپس به تو اشارت کردیم که حق‌گرایانه از آیین ابراهیم پیروی کن که او از شریک‌‌اندیشان نبود- ثُمَّ أوحَينا إليكَ أن اتَّبِع مِلَّةَ إبراهيمَ حَنيفا و ما كان مِنَ المُشرِكين (۱۶:۱۲۳)».۴- در هیچ یک از آیات قرآن به «فرمان‌بری- اطاعت» از والدین فرمان داده نشده، بلکه همیشه صحبت از «نیکی‌ورزی- احسان» است. بسیار موقعیت‌هایی را می‌توانیم تصور کنیم که از فرد، مفهوم یا بت‌واره‌ای اطاعت نکنیم اما حیاتی‌ترین احسان‌ها را در حقش روا داریم. در واقع شیوه‌ی پیشنهادی قرآن «نیکی‌ورزی- احسان» به آباء است، به جای «فرمان‌بری- اطاعت» از آن‌ها و «شریک‌اندیشی- شرک» به آن‌ها. این شیوه ما را فرا می‌خواند که به انگیزه‌های مثبت نسل‌های پیشین اعتراف و تجربه‌ی آن‌ها را سخت هم‌دلانه مطالعه کنیم و در عین حال قاطعانه تأکید می‌کند حق نداریم در آن‌ها متوقف شویم و وضعیت‌ها و راه حل‌های پیشینیان را شریک حقیقت بیانگاریم و می‌گوید:«هر کس برای خداوند شریکی بیاورد پس خداوند پیشاپیش بهشت را بر او حرام گردانیده است.- مَن يُشرِك باللهِ فَقَد حرَّم اللهُ عليهِ الجنة (۵:۷۲)».</description>
                <category>یادداشت‌های قرآنی</category>
                <author>یادداشت‌های قرآنی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Mar 2021 01:39:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مستضعفان، وارثان برتری‌جویی و فساد فرعون</title>
                <link>https://virgool.io/@quranicfragments/quranicfragments111-bisepcjcqmvw</link>
                <description>۱- صفت «برتری‌جویی در زمین- علوّ في الأرض» سه مرتبه در قرآن به کار رفته است. دو بار به فرعون نسبت داده شده (۲۸:۴ و ۱۰:۸۳) و یک بار با تأکید به بنی اسرائیل (۱۷:۴).۲- سه سوره‌ای که این آیات در آن‌ها به کار رفته گرچه به لحاظ ترتیب تدوینی پراکنده‌اند، اما به لحاظ ترتیب تنزیلی، سه سوره‌ی متوالی‌اند: قصص و اسراء و یونس.۳- در اولین سوره می‌خوانیم «فرعون در زمین برتری جُست و اهل آن را پراکنده ساخت و گروهی از آنان را به زبونی کشید... - إنَّ فرعونَ علا في الأرضِ و جَعَلَ أهلَها شِيَعا يَستَضعِفُ طائِفةً مِنهُم... (۲۸:۴)» در آیه‌ی بعد درباره‌ی «زبونان- مستضعفون» می‌خوانیم:«و مى‌خواستيم بر كسانى كه در زمين به زبونى كشيده شده‌اند منّت نهيم و آن‌ها را پيشوا و وارث آن گردانیم و در زمين قدرتشان دهيم و به فرعون و هامان و سپاهشان چيزى را كه از آن حذر داشتند نشان دهيم.- وَ نُريدُ أن نَمُنَّ علی الذينَ استُضعِفوا في الأرضِ و نَجعَلَهُم أئِمَّةً و نَجعَلَهُمُ الوارٍثينَ و نُمَكِّنَ لهُم في الأرضِ و نُريَ فِرعونَ وهامانَ و جُنودَهُما مِنهُم ما كانوا يَحذرون(۲۸:۵-۶)».۴- وعده‌ی رهایی از فرعون و تمکّن بنی اسرائیل در زمین در نیمه‌ی سوره‌ی قصص محقق می‌شود. اولین رخداد داخلی پس از رهایی از چنگال فرعون، ظهور قارون در پایان سوره‌ی قصص است. قارونی که این‌بار با عبارت «فساد في الأرض (۲۸:۷۷)» خوانده می‌شود.۵- در آغازین آیات سوره‌ی بعدی یعنی سوره‌ی إسراء یا سوره‌ی بنی اسرائیل با آیه‌ای مواجه می‌شویم که صفات فرعون و قارون یعنی برتری‌جویی و فساد را یک‌جا به بنی‌اسرائیل نسبت می‌دهد و می‌گوید:«و به بنی‌اسرائیل گفتیم که دو بار در زمین فساد می‌کنید و سخت برتری خواهید جُست.- قَضَينا إلی بَني إسرائيلَ لَتُفسِدُنُّ في الأرضِ مَرَّتَينِ و لَتَعْلُنُّ عُلُوّا كبيرا (١٧:۴)». سپس می‌خوانیم که «عباد الله» به سرکوب «بنی اسرائیل» خواهند پرداخت (۱۷:۷).۶- پیش‌تر در یادداشتی درباره‌ی جوهره‌ی استعاره‌ی بنی اسرائیل در قرآن نوشته بودم و این‌که می‌توانیم بنی اسرائیل را پیروان ادیان مدون بنامیم [*]. ۷- باید روشن کنیم تفسیر ما از آیات این سه سوره‌ی متوالی قرار است در چه سطحی صورت بگیرد؟ تاریخی یا استعاری؟ بنی اسرائیل ما بنی اسرائیل تاریخی هستند یا استعاری؟ و همچنین فرعون ما؟ به نظر می‌رسد امروز مفسران مسلمان با یک پارادوکس طرف‌اند. بیایید این دو آیه را یک بار با مبنای تاریخی و یک بار با مبنای استعاری (ولی بدون تغییر مبنا از آیه‌ی اول تا آیه‌ی دوم) بررسی کنیم:الف) مبنای تاریخی: اگر آیات ابتدایی سوره‌ی قصص را حاکی از یک وعده‌ی تاریخی به بنی اسرائیل بدانیم اولین نتیجه‌ای که باید از آن گرفت، پذیرش مشروعیت رژیم صهیونیستی است! و این‌که تصاحب این سرزمین وعده‌ی الهی به آن‌ها بوده است. همچنین باید آیات آغازین سوره‌ی اسراء را پیش‌بینی‌هایی درباره‌ی جنگ‌های آخرالزمان بدانیم. بخش دوم این تفسیر تاریخی بارها مورد استناد سیاست‌مداران ما قرار گرفته است و آن را وعده‌ی صریح و شگفت‌انگیز الهی مبنی بر فساد و برتری‌جویی «بنی اسرائیل» یا همان ساکنان رژیم صهیونیستی و سپس پازپس‌گیری فلسطین توسط «عباد الله» دانسته‌اند. طبیعتا پیش‌فرض چنین تفسیری آن است که ما «عباد الله» هستیم.ب) مبنای استعاری- متقدم: مکاتب کلامی تاریخی شیعه، آیات اول سوره‌ی قصص را از بافت خود خارج و آن را یکی از مستندات قرآنی وعده‌ی ظهور منجی آخرالزمان تلقی می‌کنند. ج) مبنای استعاری- متأخر: مفسران اسلام سیاسی معاصر، با الهام از ادبیات چپ و ساخت دوگانه‌ی «فرعون- مستضعف» و پیشاپیش نشاندن خویش در نیمه‌ی دوم این دوگانه، این آیات را وعده‌ی قرآنی برای فروپاشی امپریالیسم جهانی و وراثت حاکمیت سیاسی کره‌ی زمین تلقی می‌کنند. نقطه‌ی ثقل این تفسیر عبارت است از: تعمیم استعاره‌ی «زبون‌شدگان- مستضعفون» و گریز از استعاره‌ی «فرزندان یعقوب- بنی اسرائیل». در حالی که این دو طبق آیه‌ی ۷:۱۳۷ یک چیز هستند.به گمان نگارنده، آن‌چه مهم است وحدت مبنای تفسیری در هر دو آیه است. این ممکن نیست که ما  خود را به روش استعارین مصداق «بنو اسرائیل المستضعفون» آیات ابتدایی قصص و وارثان حتمی زمین بدانیم و هم‌زمان مذمت‌های سخت «بنو اسرائیل المستضعفون» توسط خداوند را در سوره‌ی بعدی یعنی اسراء به بزرگ‌ترین دشمنمان یعنی اسرائیل نسبت دهیم! اگر آن وعده برای ماست، آن مذمت نیز سهم ماست. و اگر آن مذمت سهم ما نیست، آن وعده نیز برای ما نخواهد بود. اگر منظور از وراثت زمین در ابتدای سوره‌ی قصص، وراثت جهان ماده است، فساد و برتری‌جویی وارثان مادی نیز حتمی خواهد بود.۸- فارغ از آن‌که سه شخصیت «فرعون»، «بنو اسرائیل المستضعفون» و «عباد الله» را تاریخی بدانیم یا استعارین بخوانیم، ماجرا از این قرار است: در ابتدای سوره‌ی قصص «فرعون» نماد برتری‌جویی است و خداوند وراثت زمین را به «بنو اسرائیل المستضعفون» وعده می‌دهد. در میانه‌ی سوره‌ی قصص «فرعون» به واسطه‌ی برتری‌جویی‌اش خود را به نابودی می‌کشد. سپس در انتهای همین سوره، «بنو اسرائیل المستضعفون» توسط خداوند ابتدا به فساد و سپس در آغاز سوره‌ی اسراء به برتری‌جویی متهم می‌شوند. این بار «بنو اسرائیل المستضعفون» که در صورت پذیرش معنای استعارین می‌توانیم آنان را پیروان ادیان مدون بدانیم تبدیل به نماد برتری‌جویی و فساد می‌شوند و خداوند وعده می‌دهد که توسط «عباد الله» یعنی بندگان بی‌واسطه‌اش به‌زیر کشیده خواهند شد. [*] برای مطالعه‌ی بیش‌تر درباره‌ی «بنی اسرائیل - فرزندان یعقوب» ر.ک:https://t.me/quranicfragments/97</description>
                <category>یادداشت‌های قرآنی</category>
                <author>یادداشت‌های قرآنی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Mar 2021 01:38:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا قرآن گفته دست دزدان را قطع کنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@quranicfragments/quranicfragments106-eijtqarpecg1</link>
                <description>۱- مفهوم «قتل» در قرآن به صورت استعاره استعمال شده است؛ در آیه‌ی ۲۹ سوره‌ی نساء می‌خوانیم:«دارایی‌هایتان را در میان خویش به ناحق و جز در تجارتی که مورد رضایت طرفین باشد، مخورید و این‌چنین خود را مکشید».۲- مفهوم «تقتیل» نیز در قرآن به صورت استعاره استعمال شده است؛ در سوره‌ی اعراف پس از آن‌که موسی بر جادوگران چیره می‌شود و فرعون، ساحران را کیفر می‌دهد، گروهی از سران قومش به او اعتراض می‌کنند چرا موسی و قومش را رها کرده‌ای که زمین را به فساد بکشند؟ فرعون در آیه‌ی ۱۲۷ پاسخی می‌دهد که در آن از «تقتیل» استفاده شده است. ترجمه‌ی آقای ابوالفضل بهرام‌پور از این عبارات آشنا چنین است:«… سَنُقَتِّلُ أبنائَهُم ونَستَحيي نِسائَهُم وإنّا فوقَهُم قاهرون…- سران قوم فرعون گفتند: آيا موسى و قوم او را وا مى‌گذارى كه در زمين فساد كنند و تو و خدايانت را واگذارد؟ گفت: به زودى پسرانشان را مى‌كشيم و زنانشان را زنده مى‌گذاريم كه بى‌ترديد ما بر آنان تسلط داريم». همان‌طور که می‌بینیم موضوع «تقتيل أبناء و إستحياي نساء» که در این آیه آمده، پس از تولد موسی و در میانه‌ی عمر اوست و دیگر دلیلی برای کشتن پسربچگان وجود ندارد. تمام این عبارت همان‌طور که در ترجمه نیز منعکس شده، استعاره از تسلط قهرآمیز فرعون به قوم خود است نه لزوما کشتن کسی.۳- مفهوم «ید» و «قطع ید» نیز در قرآن به صورت استعاره استعمال شده است؛ مثلا در «تَبَّت يدا أبي‌لَهب- بریده باد دو دست آن آتش‌افروز (۱۱۱:۱)» و «دست خداوند بالای دست آن‌هاست (۴۸:۱۰)».۴- اگر کسی [به غلط] اصرار داشته باشد همچون فقها از ترجمه‌ی تحت اللفظی قرآن حکمی استخراج کند، شواهد بالا نشان می‌دهند آیات حاوی امر به «قتل»، «تقتیل» و «قطع ید» می‌توانند لزوما به معنای دستور سلب حیات شخصی و قطع اعضای بدن افراد نباشند؛ حتی در مورد دزدان (۵:۳۸). بلکه مثلا می‌توانند پیشنهاداتی استعارین برای سخت‌گیری و سلب دسترسی‌های اجتماعی و ممنوعیت مبادله و مالکیت و ریاست باشند.۵- نگارنده هیچ‌گاه آقای ابوالفضل بهرام‌پور را از نزدیک ندیده اما همیشه ترجمه‌ی ایشان را یکی از ترجمه‌های قابل اعتنای قرآن می‌دانسته است. گرچه پیش‌تر از آن باور دارد متأسفانه قرآن به‌سان حافظ، سخت ترجمه‌ناپذیر است. به گمان من آقای بهرام‌پور یک فرد سیاه‌دل یا سیاست‌باز نیست، بلکه فقط سخن‌گوی عده‌ای از مفسران حقیقت است که:الف) متن مقدس را شریک حقیقت می‌دانند.ب) متن مقدس را حقیقی‌تر از خلقت می‌دانند.ج) ترجمه‌ی متن مقدس را کاملا ممکن می‌دانند.د) وجود هرگونه استعاره و مجازی را در متن مقدس، منافی فهم عرفی می‌بینند و معنای ظاهری آن را حجت تلقی می‌کنند.هـ) اعتبار ترجمه‌ی متن مقدس را با اعتبار متن مقدس برابر می‌دانند.و) ترجمه‌ی خود را از متن مقدس، ترجمه‌ی صحیح می‌دانند و ترجمه‌های رقیب را ترجمه‌های باطل.ز) به خود حق می‌دهند بر اساس ترجمه‌ی متن مقدس، خلایق الهی را لگدمال کنند.تک تک این گزاره‌ها غلط و هر کدام مستقلا مرگ‌آور هستند؛ نه مرگ تن که مرگ جان. و می‌توان اثبات کرد قرآن اساسا برای مبارزه با این معجون زهر آمده است. در این میان آقای ابوالفضل بهرام‌پور، فقط بدون لکنت چیزی را به زبان آورده است که بند به بند در مدارس علمیه‌ی همه‌ی مذاهب فقهی تدریس و تلقین و به شیوه‌ی ارسطویی اثبات می‌شود.۶- این روزهای تلخ به یاد این آیه‌ بودم که:«ای پیامبر! وقتی زنان با ایمان نزد تو آیند تا با تو پیمان ببندند که به خدا شرک نورزند و دزدی و زنا نکنند و فرزندان خود را نکشند و طفل خود را به دروغ به کسی غیر از پدر اصلی‌اش نبندند و در هیچ کار پسندیده‌ای از تو سرپیچی نکنند، با آنان پیمان ببند و از خدا برای آنان آمرزش بخواه؛ زیرا خدا بسیار آمرزنده و مهربان است (۶۰:۱۲)». سه نکته در این آیه بسیار عجیب است:اول) ایمان این افراد پیش از پیمان بستن با پیامبر(ص) به رسمیت شناخته شده است.دوم) مفاد پیمان آن است که در هیچ کار «پسندیده‌ای» از پیامبر(ص) سرپیچی نکنند، نه «هر» کاری.سوم) حق «زنان» مؤمن برای تشخیص کار «پسندیده» تا حد سرپیچی کردن از امر پیامبر(ص) به رسمیت شناخته شده است.«و چون كار بسيار زشتى كنند، مى‌گويند: پدران خود را بر آن يافتيم و خدا ما را بدان فرمان داده است. بگو: مسلما خدا به كار زشت فرمان نمى‌دهد، آيا چيزى را كه نمى‌دانيد به خدا نسبت مى‌دهيد؟ (۷:۲۸- ترجمه: ابوالفضل بهرام‌پور)»</description>
                <category>یادداشت‌های قرآنی</category>
                <author>یادداشت‌های قرآنی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Mar 2021 01:35:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وراثت زمین، کتاب و بهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@quranicfragments/quranicnotes97-qykr4fnpgqjn</link>
                <description>۱- وراثت به ترتیب فراوانی در قرآن برای موارد زیر به کار رفته است: الارض (۱۲)- [مطلق] (۱۱)- الجنة (۶)- الکتاب (۴)- قول (۱)۲- از آیات دوقلوی «شما تا روز رستاخیز در کتاب خداوند به سر بردید (۳۰:۵۶)» و «شما در زمین خداوند به سر بردید (۲۳:۱۱۲)» نتیجه می‌گیریم «کتاب الله» و «الكتاب» به صورت مطلق عبارت است از همان گستره‌ی خلقت و «ارض الله» و «الارض» به صورت مطلق.۳- مشخصا در سوره‌ی زمر شاهد هستیم که «الأرض» در معنای اخروی و «الجنة» به کار رفته است. در آیاتی همچون «و أشرَقَت الأرضُ بنورِ ربّها… - و زمين به نور پروردگارش روشن شود و نامه‌هاى اعمال را بنهند و آگاهان و گواهان را بياورند و در ميان مردم به حق داورى شود و بر كسى ستمى نرود. (۳۹:۶۹)» یا به صورت بسیار شفاف در آیه‌ی «…وَ أورَثَنا الأرضَ نَتَبَوَأُ من الجنَّةِ حيثُ نشاء… - سپاس خدايى را كه به وعده‌اش به ما وفا کرد و زمين را ميراث ما گردانید و در هر کجاى بهشت كه بخواهيم جای مى‌گيريم (۳۹:۷۴)».۴- می‌توانیم میان میراث‌بری «الأرض» و «الكتاب» با میراث‌بری «الجنة» این تفاوت را قائل شویم که دو مورد اول به خودی خود بار ارزشی مثبت ندارند و نشان‌دهنده‌ی فضیلت وارثان نیستند:الف) درباره‌ی میراث‌بری «الأرض» توسط «بنی اسرائیل[*]» می‌خوانیم:«و شرق و غرب زمین را میراث گروهی گردانیدیم که همواره زبون شمرده می‌شدند… و آنان را از دريا گذرانيديم و به گروهی رسیدند كه پای‌بست بت‌واره‌هاى خویش بودند. گفتند: اى موسى، همان طور كه آن‌ها را خدايانى است براى ما هم خدايى بساز. گفت: شما مردمى بى‌خرد هستيد. (۷:۱۳۷-۱۳۸)».ب) درباره‌ی میراث‌بری «الكتاب» می‌خوانیم:«كسانى كه بعد از ايشان وارث كتاب خدا شدند درباره‌ی آن سخت در ترديدند (۴۳:۱۴)».این آیات نشان می‌دهند میراث‌بری «الأرض» و «الكتاب» لغزش‌گاهی مهیب است که می‌تواند سقوط را در پی داشته باشد، در حالی میراث‌بری «الجنة» یا «الأرض» در معنای اخروی آن قرین جاودانگی است (۲۳:۱۱).۵- ‌جز مواردی که با قرینه‌های پیوسته‌ی متنی از این نتیجه‌گیری استثنا می‌شوند، نتیجه می‌گیریم سخن از وراثت «الأرض»، «الكتاب» و «الجنة» در واقع سخن از یک چیز است، نه سه چیز. سخن از فرآیند آشتی و آرامش و بقا یافتن در گلشن هستی خداوند و میراث‌بری اقیانوس خلقت اوست. وراثتی که نه در «زندگی نزدیک- الحياة الدنيا» و چیرگی کوتاه‌مدت بر ماده و جغرافیا بلکه در «واپسین روز- اليوم الآخِر» و در شادی «روز دیدار- يوم التَّلاقي (۴۰:۱۵)» برای آنان که به چنین ملاقاتی باور داشته‌اند به کمال خواهد رسید (۷:۱۶۹)؛ آنان که خوش‌بین به آفریدگار و آفریدگان و سرشار از مهر به خلقت خداوند و پهنه‌ی زمین و فرد فرد آدمیان و برگ برگ دفتر مخلوقات رنگارنگ او بوده‌اند و سرمایه‌ی خویش را مصروف محبت کرده‌اند.«بوستان‌هایی جاودان که آن مهربان به مهرپرستان در پنهان مژده داده است (۱۹:۶۱)»[*] برای مطالعه‌ی بیش‌تر درباره‌ی «بنی اسرائیل - فرزندان یعقوب» ر.ک:https://t.me/quranicfragments/97</description>
                <category>یادداشت‌های قرآنی</category>
                <author>یادداشت‌های قرآنی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Mar 2021 01:20:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا قرآن گفته است مشرکان را بکشید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@quranicfragments/quranicfragments104-ysvv32hsu2kp</link>
                <description>۱- در آیه‌ی ۵ سوره‌ی توبه می‌خوانیم:«مشرکان را هر جا یافتید، بکشید (۹:۵)». پیش و پس از این عبارت، چندین شرط برای این دستور مطرح شده که بررسی‌شان خالی از لطف نیست اما اکنون از آن‌ها می‌گذریم.۲- در آیه‌ی ۹۳ سوره‌ی نساء می‌خوانیم:«هر کس مؤمنی را عامدانه بکشد کیفرش آن است که جاودانه در جهنم خواهد ماند (۴:۹۳)».۳- دو آیه‌ی فوق ظاهرا هیچ ارتباطی با هم ندارند. تنها ارتباطشان آن است که یک نظام تبعیض‌آمیز خشن مبتنی بر عقیده را پایه می‌گذارند که در آن حق حیات افراد با عقاید قلبی‌شان رابطه‌ی مستقیم دارد. چون شرک و ایمان هر دو افعال قلبی‌اند و چنان لطیف و پنهان‌اند که پی بردن به آن‌ها حتی گاهی برای خود شخص نیز امکان ندارد یا دشوار است.۴- در آیه‌ی ۱۰۶ سوره‌ی یوسف می‌خوانیم:«اکثر آنان به خداوند ایمان نمی‌آورند جز در حالی که مشرک‌اند (۱۲:۱۰۶)». در این آیه ما با افرادی مواجهیم که «مؤمن» و «مشرک» بودنشان به صورت همزمان توسط قرآن به رسمیت شناخته شده است. و طبق این آیه حال اکثر «مؤمنان بالله» چنین است. حال باید این مشرکان را از آن جهت که مشرک‌اند بکشیم؟ و اگر کشتیم با عقوبت کشتن آنان از آن جهت که مؤمن‌اند چه خواهیم کرد؟ و اگر نکشیم پاسخ نکشتن آنان را از آن جهت که مشرک‌اند چگونه خواهیم داد؟ این آیات نشان می‌دهند عناوینی همچون شرک، نفاق، کفر، اسلام، ایمان، تقوا و… به‌سان صفت در قرآن استعمال شده‌اند نه به‌سان شخص و هویت. قرآن به دنبال مرزبندی و دیوارسازی و آتش‌افروزی هویتی میان انسان‌ها نیست، به دنبال پالایش درون انسان‌هاست. یعنی فرمان قرآن، کشتن شرک مشرکان است نه شخص مشرکان. فرمان قرآن میراندن شرک و حفظ حیات ایمان است. مرگ و زندگی نیز در قرآن معنای لطیف‌تری دارند. «پس خداوند و فرستاده‌اش را پاسخ گویید وقتی شما را فرا می‌خوانند تا زنده‌تان گردانند (۸:۲۴)». میراندن مشرک، سلب حیات ظاهری او نیست، میراندن شرک اوست. میراندن شرک در درون خود ماست.</description>
                <category>یادداشت‌های قرآنی</category>
                <author>یادداشت‌های قرآنی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Mar 2021 01:19:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>