<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های راضیه اسلامی‌نسب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@r.eslaminasab</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:14:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>راضیه اسلامی‌نسب</title>
            <link>https://virgool.io/@r.eslaminasab</link>
        </image>

                    <item>
                <title>راه‌نوشت‌هایی در استقبال از نوروز</title>
                <link>https://virgool.io/@r.eslaminasab/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-en02o70l8szc</link>
                <description>هفتم:عشق به راه که جان ما را به بیکرانگی جهان پیوند می‌زند!   &quot; اهل کاشانماماشهر من کاشان نیستشهر من گم شده‌است....&quot;[1] هر بار به دل جاده زده‌ام، هستی را برای &quot;راه افتادن&quot; سپاس گزارده‌ام و باور داشته‌ام که &quot;راه &quot; به من چیزی ارزانی خواهد داشت. هربار که در راهی گام می‌نهم،درمی‌یابم ترس‌هایم عموما سنگین‌تر از واقعیت عینی بوده‌اند. در راه بسیار گوش می‌دهم. با هر پادکست، سفری مضاعف را تجربه می‌کنم به سرزمین و روایتی که درباره آن می‌شنوم.از این‌رو، مرکب برای من همواره دانشگاه است و راه فرصتی برای ذهن تا در معرض چیزهایی تازه قرار بگیرد. این تازگی در حوزه ذهن در بستری از تازگی مناظر اطراف رخ می‌دهد. اما برای من، تجربه در راه بودن همیشه هم سرشار از موسیقی و خیال و قصه نیست، ساعت‌های زیادی از سفر به سکوت و تماشای مناظر اطراف می‌گذرد. ظاهرا پاسکال گفته‌بود:&quot; تمامی مصیبت‌های آدمی ریشه در این شر دارد که نمی‌تواند در اتاقش تنها بماند.&quot; به گمان من مرکبی که در جاده می‌راند، فرصتی است برای تجربه سکوت و تنهایی ، اما نه در کنج اتاقی دربسته. شاید ما به هردوی این‌ها نیازمندیم: به تجربه تنهایی در اتاقی جدا و نیز به تجربه تنهایی و سکوت وقتی روان هستیم و مناظر اطراف به سرعت تغییر می‌کنند. در جاده بخت آن را داریم که حرکت را با سکون و آهستگی ترکیب کنیم. در واقع مرکب این امکان را به ما می‌دهد. ما در مرکب آرام می‌گیریم، پس فرصت داریم برای ساعاتی از &quot;بازیگری در میدان زندگی&quot; به &quot; تماشاگری&quot; منتقل شویم. از سوی دیگر، مرکب همزمان ما را پیش می‌برد و مدام پیوند ما با دنیای پیرامون را جابه‌جا می‌کند. از این جهت شاید مرکب شبیه &quot;رمان&quot; باشد. به ما فرصت می‌دهد در مکانی امن بنشینیم و شریک روایت‌های دیگران شویم. آری! بشر حیوانی است داستان‌پرداز . مرکب نیز همواره در دل داستان‌ها حاضر بوده‌است، از گردونه‌های خدایان قدرتمند تا اسب پهلوان که بی‌او، قهرمان امکان عبور از مسیر فردیت را ندارد، با این همه ظهور مرکب‌هایی پرسرعت مانند خودرو و هواپیما به ما فرصت بیشتری برای داستان‌پردازی‌های پیچیده داده‌است.مشاهده جهان واقعی حاشیه جاده، در شرایطی که من در جاده روان هستم، احساس غریبی از میل و تعلق خاطر به مکان در من ایجاد کرده و پرورش داده. سال‌ها قبل تصور می‌کردم برای احساس تعلق به مکان باید در جایی رحل اقامت افکند و آن‌گاه در دادوستدی طولانی با خشت و دیوار و خاک، آرام‌آرام به مکان عشق ورزید. در این گمان قدیمی من، مکانی که می‌توانست سوژه مهرورزی قرار بگیرد، جایی محدود و کوچک بود از خانه و محله تا در بیشینه‌ترین حالت، وطن... اما از وقتی یاد گرفتم خود را در جهان روان ببینم، دانستم که احساس تعلق خاطر به مکانی گسترده‌تر نیز ممکن است.در هیچ راهی از کویر تا جنگل و کوهستان پیش نرفته‌ام، مگر آنکه از زیبایی پیرامونم به شگفت آمده‌ام. در هیچ شهر و کاشانه‌ای قدم نزده‌ام، مگر آنکه ردی از آشنایی و پیوند با آن دیار در دل خود یافته‌ام. در جابه‌جایی مکان ،کوشیده‌ام &quot;روان&quot; خود را نیز به دوش بکشم و دستکم برای مدتی در میان داستان &quot;آن مکان دیگر&quot; زندگی کنم و مشتاق رسیدن به نتیجه این تمرین بوده‌ام : گشودگی جان  و گستردگی قابلیت ارتباط با جهان.    آن عاشق غریب دفتر سوم مثنوی، در پاسخ به &quot; تو به غربت دیده‌ای بس شهرها....پس کدامین شهر زآن‌ها خوشتر است؟&quot;بی‌درنگ گفت:&quot; آن شهری که در وی دلبر است.&quot;به‌نظر می‌آید برخی از آدمیان توانایی آن را دارند که در هر شهری چیزی دوست‌داشتنی بیابند. به بیان ساده‌تر مهارت برقراری ارتباط با مکان‌های بسیار و نیز مهارت برقراری ارتباط با ساکنین سرزمین‌های متنوع. به زبان شاعرانه: مشق یافتن دلبر در شهرهای متنوع!  برای من یادآوری مستمر این حکایت که اجداد ما و اولین انسان‌های هوشمند در آفریقا تکامل یافته و بعد در سرتاسر گیتی پراکنده شدند،همواره افق بازتری برای دادوستد با سرزمین‌های دیگر و اقوام دیگر فراهم آورده‌است. نگاه تاریخ تکاملی به انسان، مفهوم غریبگی و غربت را در ذهنم سست کرده‌است. شاید وقتی سعدی می‌سرود &quot; به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست&quot;[2]...، در مقام تبیین امکان برقراری پیوندهای گسترده با دیگری( چه مکان ناآشنا و چه فرد ناآشنا) بود. این عشق ورزیدن به همه عالم که شعاری دور از دسترس به نظر می‌آید، نوعی تمرین ورزیدگی است برای ذهن تا بگردد و در مکان غریب و در دیگری غریب، ردی از آشنایی بیابد. و آن‌گاه به او مهر بورزد. در سایه این احساس تعلق به جهان است که دل گشوده می‌شود . در سایه تمرین احساس تعلق به جای‌جای جهان است که دنیا گشوده می‌شود:&quot; هرکجا باشد شه ما را بساط هست صحرا گر بود سم‌الخیاط&quot;[3]سعدی که سال‌ها سفر کرده‌بود و البته همیشه هم شیرازی ماند، این را خوب می‌دانست که &quot;بر همه عالم&quot; عاشق شده‌بود.با این نگاه می‌توان تفسیر ملموس‌تر و در دردسترس‌تری برای عشقی فراگیر به جهان ارائه داد. پر واضح است که برای چنین عشقی، نیازی به انکار هویت و احساس تعلق خاطر به وطن و خانه نیست. این عشق بیش از آنکه بر سلب هویت و گذشته و پیوند معنادار با زادبوم استوار باشد، بر ایجاد ارتباطات تازه با مکان‌ها و انسان‌های دیگر تکیه دارد. دوست جهان‌گردی روزگاری برای تبیین دگردیسی‌اش در سفر که حاصل آن گشودگی در برابر جهان بود، گفت&quot; وقتی به مکزیک رفتم، برای مدتی مکزیکی شدم. وقتی به فرانسه رفتم، برای مدتی در دل داستان‌های فرانسوی زندگی کردم. وقتی مراکش را دیدم دل دادم به فرهنگ مراکشی...وقتی در کنیا بودم، تلاش می‌کردم در حد توان کنیایی باشم...و در همه احوال البته ایرانی بودم. برای آنکه هویت مضاعفی را حتی به صورت موقت تجربه کنی، لازم نیست کمر به طرد و انکار هویت جبری خویش ببندی.&quot; از وقتی دوقطبی فعال درونم را شناخته‌ام، یعنی میل به یکجانشینی از یک سو و اشتیاق فراوان به خانه‌به‌دوشی در جهان، کوشیده‌ام هردو تمنا را به رسمیت بشناسم.هم وطن را به جان دوست بدارم و هم جهان را.قهرمان جمع بین این کشاکش‌ها، سهراب سپهری است.در سال‌های دوری او از ایران، هم ردپای دلتنگی برای خانه و میهن آشکار است و هم دلبستگی و ارتباط با شهری که در آن موقتا ساکن شده. گاه حتی خود را به خاطر سفر سرزنش می‌کند:&quot; کدر شدم...این همه راه آمده‌ام برای چه؟ آفتاب دیار باشو بر من نمی‌تابید،چه می‌شد؟...آهنگ کاره سوسوکه را پندار نمی‌شنیدم، مناجات ذبیحی در سحرهای ماه رمضان مرا بس بود...لاله‌ای که در فیروزکوه دیده‌بودم، جای همه گل‌های داوودی ژاپن را می‌گرفت...یک درخت و همه جنگل را دیده‌ای...یک پرواز و با همه پرندگان آشنایی. چنین است و آزرده مشو! به خطا از کاشان به در آمده‌ای! آن‌جا هرآنچه همه‌جاست، بود! به در آمدن‌ها همه پوچ...باید در فروبست و به تماشا نشست...&quot;[4] در جای دیگری با صداقت می‌پرسد از این همه میل به تماشای جهان&quot;خوب که چه؟&quot; خیلی از ما این احساس &quot;خوب که چه؟ &quot;اصلا برای چه این همه راه آمده‌ایم؟&quot; را در لحظاتی زندگی کرده‌ایم.وقتی به یک سفر دوست‌داشتنی رفته‌ایم، به قول آلن دوباتن در برابر فلان شاهکار هنری ایستاده‌ایم که ماه‌ها انتظار بازدیدش را کشیده‌ایم...در میانه بسیاری از راه‌ها که با خودآگاهی در آن‌ها پای نهاده‌ایم، در یک لحظه خاص دچار پوچی شده‌ایم، حس کرده‌ایم هیچ راه و هیچ سفری در این عالم آن‌قدر خاص نیست که به عبور از ثبات و وطن و خانه بیرزد. آن چند کلمه که سهراب از خودش می‌پرسد &quot;خوب که چه؟&quot; همان پرسش معناسوزی است که گاه گریبان ما را می‌گیرد تا در باتلاقی از رکود اسیرمان کند.   اما همین سهراب که گاهگاهی دلتنگ چادربه‌سرهای کاشان می‌شود، بررفتن و سرگردانی در جهان اصرار دارد:&quot; خود را به رفتن که سپردیم، باید برویم.&quot;[5]سهراب می‌داند حتی اگر در همین جمله &quot;به‌درآمدن‌ها همه هیچ...باید در فروبست و به تماشا نشست&quot;، حکمتی باشد؛ این حکمت جز از پس به‌درآمدن و روان‌شدن در جهان عینی و انتزاعی به‌دست نمی‌آید....دریادداشت‌های سفر و به تاریخ یازدهم مارس 1960، با ز خود را برای  دل دادن به عطش روان شدن در جهان مواخذه می‌کند. اما در جمع بین دوقطبی &quot;میل به نشستن و در فروبستن و مهرورزیدن به وطن&quot; از یک سو و &quot;تمنای از خانه به‌درآمدن و وسعت جهان را به صورت عینی و واقعی تجربه کردن&quot; از سوی دیگر، نیم‌خط به خود پاسخ می‌دهد که جواب بسیاری از &quot;که چه&quot;‌های ما نیز هست:&quot; می‌روی تا درهای دگر بگشایی و هنوز تشنه بیشتر دیدن. نزدیک غروب که در توکیو بودی، چه می‌شد اگر تماشای کوشک زرین و پرستشگاه TOD JI نمی‌کردی؟ و نه! همین رفته‌شدن‌ها جریان زندگی است.&quot;و من باور دارم اگر سهراب خود را به تمامی تسلیم یکی از این دو اشتیاق اصیلش می‌کرد، اگر در بند هویت ملی و عشق به کاشان می‌ماند و در به روی جهان نمی‌گشود و یا اگر در پرسه‌زدن در جهان چنان شیفته می‌شد، که به تمامی پیوند خود با گذشته و جبرجغرافیایی و تاریخی یا همان وطن را می‌گسلید، جانش چنین وسیع نمی‌شد. من باور دارم اگر سهراب تسلیم کلام لائوتسه شده‌بود که &quot;بی‌آنکه پای از در برون نهی،جهان را یکسر توانی شناخت&quot;، ما امروز از میراث غنی او محروم بودیم. چه خوب که سهراب مغلوب یکی از آن &quot;خوب که چه&quot;ها نشد و از توکیو تا نیویورک را درنوردید و به جهان را به تماشا ایستاد تا سرانجام برایمان بنویسد :&quot; اهل کاشانم اما شهر من کاشان نیستشهر من گم شده‌استمن با تاب من با تبخانه‌ای در طرف دیگر شب ساخته‌ام...&quot; سهراب می‌پرسد :&quot;سفر مرا به کجا خواهد برد؟&quot;گمانم بستگی به مسافر دارد! مسافری که پیش از پای نهادن در راه خود را تا حدی شناخته‌است ، می‌تواند روی پای هویت خویش استوار گام بردارد و البته در گذر از راه‌های بسیار به جهان نیز عشق بورزد و میان حب وطن و &quot;عاشقم بر همه عالم&quot; آشتی ایجاد کند. &quot;هنوز در سفرمخیال می‌کنم در آب‌های جهان قایقی استو من مسافر قایق هزارها سال استسرود زنده دریانوردهای کهن رابه گوش روزنه‌های فصول می‌خوانمو پیش می‌رانم...&quot; بیست و هشتم سپتامبر دوهزار و بیست و سهکوکیتلامونکور، با عشق به ایران...[1] _صدای پای آب،سهراب سپهری[2] _غزلیات سعدی[3] _ دفتر سوم،مثنوی معنوی،مولانا[4] _هنوز در سفرم،سهراب سپهری[5] _همان</description>
                <category>راضیه اسلامی‌نسب</category>
                <author>راضیه اسلامی‌نسب</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 04:45:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه‌نوشت‌هایی در استقبال از نوروز</title>
                <link>https://virgool.io/@r.eslaminasab/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-mne9jqqdgyku</link>
                <description>ششم: عشق به راه که ما را به پای کوهی می ‌رساند و به وطنی پیوند می‌دهد از فیروزکوه که می‌گذریم، شمارش معکوس برای دیدن دماوند آغاز می‌شود. با چشم‌هایمان غبارآلودگی احتمالی هوا را می‌سنجیم و تخمین می‌زنیم  قله قابل مشاهده است یا نه . اشتیاقی که برای پیدا کردن قله دماوند در میان غبار و مه دارم، از جنس ذوقی است که به‌وقت پایین رفتن از پله‌های مسجدالحرام برای دیدن کعبه داشتم.  همسرم به پسرم تاکید می‌کند چشم از سمت راست جاده برندارد. هرکس زودتر دماوند را بیابد، ذوق‌زده می‌گوید &quot;اوناهاش&quot; و ما دوتایی شروع می‌کنیم به خواندن از بر معدود ابیاتی که از زمان مدرسه در خاطرمان مانده است:ای دیو سپید پای در بند [1] ای گنبد گیتی ای دماوند....بر کن ز بن این بنا که بایداز ریشه بنای ظلم برکند....   در دوران کودکی، پدرم تمیزی هوای تهران را با هویدا شدن دماوند از پشت پنجره خانه می‌سنجید. اگر آسمان خیلی پاک بود، ما می‌توانستیم قله‌ای در دورست ببینیم، پوشیده از برف و استوار در مه. بی‌شک در دسترس نبودن و برف‌گیری قله در شکل‌گرفتن اساطیر پیرامون آن موثر بوده، اما انگار اسرارآمیزی دماوند برای من، ریشه‌های ژرف‌تری دارد. وقتی تصمیم گرفتم مدتی در کانادا زندگی کنم، در انتخاب شهر بین تورنتو و ونکور سرگشته بودم. دوستی که تجربه اقامت در هر دو شهر را داشت، به من توصیه کرد ونکور را برگزینم. یکی از توجیهاتش در برگزیدن ونکور برایم قابل تامل بود: &quot; من تو رو می‌شناسم. تو باید در شهری زندگی کنی که توش کوه ببینی.&quot; چند ماه بعد وقتی با مسافری از اروپا در ونکور پیاده‌روی می‌کردم، از او پرسیدم: چه چیزی در این شهر برایت دوست‌داشتنی است؟&quot; بی‌درنگ جواب داد:&quot; اینجا کوهستان دارد. زادگاه من هم بسیار زیباست، اما اطراف آن کوهی وجود ندارد.&quot; ماه‌های بعد، وقتی با پسرم در خیابان‌های شهر قدم می‌زدم، قله‌ای پوشیده از برف را نشان می‌داد و می‌گفت این شبیه دماوند است. من شگفت‌زده از یافتن وجه تشابهی بین &quot;قله‌ای در  مرزکانادا و آمریکا &quot;و&quot; دماوند&quot;، هربار به خمی از جاده می‌رسیدم که خواهرخوانده دماوند در آن‌جا آشکار می‌شد، می‌ایستادم و پس از چند لحظه خود را در حال راز و نیاز در برابر این قبله جدید می‌یافتم. و این داستان ماه‌ها ادامه داشت،منِ خانه‌به‌دوش و قبله‌به‌دوش به سوی محرابی نیاز می‌بردم که در جانم یادآور دماوند بود.  قله‌های بلند حد فاصل میان این جهان و آن جهانند. کوه میل به تعالی را در دل ما بیدار می‌کند. زندگی در جوار کوهستان، ما را به زیستن در ساحت دنیایی اسرارآمیز عادت می‌دهد. در برابر، زندگی در محیطی هموار و بدون پستی و بلندی، هرچه را که هست یا می‌تواند باشد، پیش چشم ما عریان می‌کند و از امکان داستان‌پردازی‌های ذهنی می‌کاهد... شاید البته! دست‌کم برای من که در ناخودآگاهم، جهان را با چاشنی رازآلودگی دوست می‌دارم، چنین است. چه‌بسا اشتیاق من به عرفان و نجوم و حتی داستان‌های جنایی و معمایی، ریشه در همین گرایش به تجربه &quot;راز&quot; داشته باشد. یادم نمی‌آید کجا خواندم که گم‌شدن در کویر وحشتناک‌تر از گم‌شدن در جنگل است. زیرا انبوهی درختان جنگل و افق دید محدود و رازآلودگی آن، نوعی امید در دل آدمی می‌رویاند...نوعی &quot;شاید&quot; و &quot;چه‌بسا&quot; که در کویر هموار با افق دید باز، رخ نمی‌دهد مگر در قالب سراب و فریب و توهم. اگر کویر ما را به سکوت و شنیدن جهان فرا‌می‌خواند، کوهستان ما را به داستان‌پردازی درباره ناشناخته‌های هستی وسوسه می‌کند و بختیاری من زاده‌شدن در اقلیمی بوده که هم امکان سکوت در برابر هستی را به ساکنانش ارزانی داشته و هم میل به صعود و داستان‌پردازی و تصرف در جهان را. سپری کردن دوران کودکی در تهران، شهری که تفرجگاه‌هایش بر دامنه کوه ساخته شده و دسترسی‌اش به دریا از دل جاده‌های پرپیچ و خم کوهستانی ممکن است، مهر به کوه را در دل من نهادینه کرده. وطن در ذهن و ضمیرمن، همواره با کوه پیوندی دارد. دماوند نقطه اوج تجلی مفهوم وطن بر کوه است. گرچه خردسالی ما در زمزمه این ترانه گذشت &quot; هم کوه و جنگل داری، هم دریا...هم باغ و بستان داری هم صحرا...&quot;، دماوند و همه اساطیر پیرامونش، پیوند ما با میهن را از سادگی به پیچیدگی ارتقا بخشیدند. دماوندی که سیمرغ بر فراز آن خانه دارد و خردمندی چون زال می‌پروراند. دماوندی که حد فاصل فنا و جاودانگی است. قهرمان بر فرازش جان خود را نه پیشکش به خدایان، بلکه پیشکش به صلحی در خدمت انسان می‌کند....در عین حال ضحاک هم در آن زندانی است و گاه تکان‌های زنجیر و ناله‌هایش، کوه را می‌لرزاند. چراکه هرجای بلند و مقدسی می‌تواند آبستن فتنه و شر نیز باشد. دماوندی که پایی محکم بر زمین دارد، اما در آسمان نیز سرک می‌کشد. نه چنگ زدن کوهپایه‌اش در دل خاک، تمنای افلاک را از دل می‌زداید و نه سرک کشیدنش در مه‌آلودگی آسمان، پیوندش با خاک را می‌گسلد...و شاید از همین روست که می‌تواند نماد آرمانی خردمندانه باشد.   در در دل دماوند روایت‌های هستی‌شناسانه و انسان‌شناسانه اجداد من ورم کرده‌است: نجات و هلاک بشر، ترس و امید و حتی آرمان انسان خردمند... انگار همه مفاهیم مورد نیاز بشر در اساطیر دماوند درهم می‌آمیزند. هربار که در جاده‌ای غبارآلود چشم می‌گردانم که دماوند را بازیابم، داستان‌های ایران‌زمین در دلم می‌جوشد و چنان با هیجان برای پسرم از آن‌ها روایت می‌کنم، انگار که گنجینه‌ای واقعی را به دستان نسل بعد می‌سپارم. شاید اگر مهر میان من و دماوند در این مسیر پانگرفته‌بود، چندان برایم اهمیتی نداشت که فرزندم چقدراز شاهنامه  یا سیر تحول جهان‌بینی انسان در این اقلیم بداند، اما دماوند یادآور میراثی است غنی که می‌تواند در بزنگاه‌های تنگدستی در دنیای افسون‌زدایی‌شده، تهی زندگی را سرشار سازد.   یادم نمی‌آید در روز سوم نوروز از کدام سال، در یک سفر جاده‌ای به مقصد جنوب، رسیدیم به قلعه اردشیر بابکان در صد کیلومتری جنوب شیراز. فضای بیرونی قلعه غرق در شقایق بود. ما بچه‌ها دو طرف دست‌هایمان را باز کرده بودیم و طوری راه می‌رفتیم که همزمان با نوازش نسیم بهار بر گونه‌هایمان، نرمی گلبرگ‌های شقایق، دستمان را قلقلک دهد. بابا برایمان از تقویم ایرانی می‌گفت. از مبدا آغاز سال ایرانی که نشان از نبوغ واضعانش دارد. گره زدن آغاز سال به زایش بهار، ردی از آرمان مستمر ایرانی دارد: یافتن نقطه‌ای که ما در هستی به تعادل می‌رسیم. از توضیحات راهنمای میراث فرهنگی کاخ اردشیر بابکان، چیزی یادم نمانده مگر حس خوشی خلسه‌آوری که بعدها زیر گنبد سلطانیه و چاه‌های آب قشم وطاق‌های آبی مساجد در دلم جوشید. حسی که در گذر زمان تبدیل شد به همان انتظار کودکانه در جاده، برای یافتن دماوند که &quot;بنهفته به ابر چهر دلبند&quot;. بعدها که بزرگ‌تر شدم وکمی از متون عرفانی خواندم و شنیدم، خیال می‌کردم هرآنچه مربوط به رابطه من با ایران است، و به طور خلاصه &quot;هویت&quot; باید به عنوان بخشی از توهم و تعلقات و خودشیفتگی جمعی دور ریخته شود. هرجا می‌نشستم، پا روی پا می‌انداختم که &quot; ما جهان‌وطنیم. همه جای جهان خانه ماست. ما در همه‌جای جهان به یک اندازه غریب و به یک اندازه آشناییم.&quot; در معدود سفرهای خارجی دلم می‌خواست در پاسخ به پرسش &quot;اهل کجایی؟&quot; تسخر بزنم و بخوانم :&quot; نیمی‌م ز ترکستان نیمی‌م ز فرغانه...نیمی‌م ز آب و گل نیمی‌م ز جان و دل...&quot;[2]غافل از آنکه تنها یک مبتلا به آلزایمر از احساس تعلق به مکان رهیده‌است؛غافل از آنکه همان مولانایی که &quot; بنشناسد او خویش ز بیگانه&quot;، در جواب &quot;پس کدامین شهر زآن‌ها بهتر است؟&quot; می‌گفت :&quot;آن شهری که در وی دلبر است!&quot;[3]من در دورانی از جوانی و خامی خیال می‌کردم نادیده‌گرفتن هویت ملی و تلاش برای جهان‌وطنی، راهی است رو به صلح و تعالی بشر. زمان بر من گذشت و زمزمه‌های فروید را شنیدم که ما در بند گذشته‌ایم و آغوشی که ما را پرورده‌است؛ ردپای &quot;مادر&quot; و &quot;میهن&quot;، حتی در جهان‌بینی و فلسفه و عشقی که جذبش می‌شویم،هویداست.   پسرم که به مدرسه رفت، شیفته رستم شد، فرزندم بود که مرا پای داستان‌های فردوسی حکیم نشاند تا از خردرمزگذاری‌شده در روایت‌های شاهنامه حیرت کنم و چون تشنه‌ای که از آبی گوارا سیراب می‌شود، از عشق به ایران و میراث اساطیری و اقلیمش، نیازی در من برآورده شود.   تردیدی ندارم سفرهای جاده‌ای در ایران‌زمین، فرصتی برای پسرم فراهم آورد که ایران را بشناسد. راندن در جاده‌های ایران، مرا شیفته سرزمینم نمود و به شکل‌گیری یک هویت غنی در فرزندم نیز یاری رساند.راندن در مکان، مکان را از خنثی بودن درمی‌آورد و به ما فرصت می‌دهد ارتباطی معنادار با فضای پیرامون برقرار کنیم. جاده‌های ایران از این جهت دست پری دارند. غارها و کوه‌ها به عنوان جان‌پناه‌های دیرین، از داستان تقلای اجدادمان برای زنده نگاه‌داشتن خود و گاه حتی سرزمین خود می‌گویند.   درست یک ساعت و نیم پیش از آغاز مسابقه برای یافتن دماوند در میان غبار، از برابر سوراخی بزرگ در ارتفاعی بلند در دل کوه‌های سوادکوه می‌گذریم. غار اسپهبد خورشید، که به دلیل ته‌مانده رمق مقاومت ساکنان شمال ایران  در مقابل سپاه اعراب مشهور است. حاکم وقت، خانواده‌اش را در دل غار می‌گذارد و برای تدارک سپاه به دیلمستان می‌رود. غار اسپهبد خورشید، ترکیبی است از شگفتی طبیعی و معماری بشری بدان‌گونه که خانواده حاکم از شر اعراب مهاجم به سکونت‌‌گاه قدیمی غار پناه می‌برند ،چندین ماه در غار اقامت می‌کنند و در نهایت با مسموم کردن سرچشمه آب آشامیدنی غار همگی کشته می‌شوند. داستان غار اسپهبدخورشید یکی از هزاران روایت مقاومت مردمان سرزمین من است به وقت کوشیدن برای نگه داشتن وطن.رابطه ما با وطن،به‌ویژه در دورانی که وطن پاره‌پاره و زخم‌خورده است، مانند رابطه ما با والدین، ما را مضطرب یا گریزان و یا &quot;دلبسته‌ی ایمن&quot; بار می‌آورد. شاید باید ساعت‌ها روی کاناپه اتاق درمان دراز بکشیم و از گره‌هایی که میان ما و وطن است،بگوییم..بگوییم تا حفره‌ها آشکار شود.فرصت دهیم تا دردهایمان آرام‌آرام بالا بیاید و ما در &quot;جهان‌وطنی&quot;خود، آوارگی و طردشدگی از خانه را بیابیم و در میل خود به هجرت،رد پای خشم از نپذیرفته‌شدن در آغوش مام وطن و در سرگشتگی‌هایمان، رد پای بلاتکلیفی در برابر ایران را و در شباهت میان قله‌ای در این سوی دنیا با دماوند، عطش نوشیدن از حکمت و خرد آشناترین سرزمین... تردیدی ندارم که سفرهای جاده‌ای در ایران برای پسرم فرصت یادگیری و ایجاد علاقه‌ای زرف بود. آن درس جغرافیا که آب‌وهوای کوهستانی و جلگه و دشت را توضیح می‌داد، در بستر جاده بدل به امری ملموس و قابل فهم شد. حس پسرم نسبت به اسکندر پس از بازدید از تخت‌جمشید متفاوت بود از حس او پس از خواندن کتاب تاریخ.دست‌کم درباره ایران‌زمین می‌شود به یقین گفت به واسطه روان‌شدن در جاده‌ها، می‌توان روایت‌هایی شنید و درباره‌شان تامل کرد، بسیار ژرف‌تر از مکتب و مدرسه‌های فعلی سرزمین خسته‌ام.آری! راندن در جاده‌های ایران، رابطه مرا با سرزمینم تنظیم کرد . گمان می‌کنم در توصیه &quot;سیروا فی الارض&quot; [4]حقیقتی نهفته باشد. رابطه ما با جهان نمی‌تواند رابطه یک نقطه به نقطه  باشد. تماشای گیتی وقتی در یک وسیله نقلیه نشسته‌ایم، رابطه‌ای مستمر است. هم مکان کش می‌آید و هم زمان و هم من. آن‌گاه است که چون ما در حال حرکتیم، متوجه حرکت و بی‌ثباتی جهان نیز می‌شویم و به درکی دیگر از محیط پیرامونمان می‌رسیم.وقتی در خانه یا دانشگاه یا محیط کار نشسته‌ایم، برای شناخت جهان، باید فعالانه به سراغ قصه‌ها و کتاب‌ها و فیلم‌ها برویم، اما وقتی مسافر یک وسیله نقلیه‌ایم، داستان‌ها همچون نفحات حق بر ما وارد می‌شوند. داستان کاروانسرا یا غار یا ویرانه کاخ‌ها....روایت مزارع گوجه و تلاش کوچ‌نشینان برای برپاداشتن چادر...شترهای سرگردان در کویر و پمپ بنزین‌های متروکه ... مناظر اطراف به سرعت نو می‌شوند و چشم و هوشی باز می‌طلبند.&quot;گوش و هش دارید این اوقات رادرربایید این چنین نفحات رانفحه آمد مر شما را دید و رفتهرکه را می‌خواست، جان بخشید و رفت...&quot; اگر در ماشین موسیقی هم پخش شود، ترکیب مناظر اطراف با موسیقی، داستان در داستان می‌شود. موسیقی تعامل صدا و سکوت با زمان است و آن‌گاه که توسط انسانی در حال حرکت شنیده می‌شود که فرصت تماشای محیط را نیز دارد؛ سرچشمه الهام و مکاشافات تازه می‌گردد.این را وقتی دریافتم که روایت سرگشتگی رویاهای دشت رز[5]&quot;استینگ&quot; را هم در آفتاب جاده‌ای کویری شنیدم و هم در غروب جاده‌ای رو به دریا...تفسیر ترانه در موقعیت‌های ناهمگون سرزمینی، متفاوت بود، هم‌چنان که &quot; ما در دو جهان غیر تو ای عشق نخواهیمِ&quot; شجریان، در جاده منتهی به تپه سیلک کاشان طعمی داشت و در پیچاپیچ گردنه جاده یاسوج رنگی دیگر. ضبط ماشین به من فرصت داد دریابم روایت عشق و خستگی و نومیدی و امید و ایمان، اگرچه در کنج خانه ثابت به‌نظر می‌رسد، اما تک‌تک این مفاهیم در اقلیم‌های متفاوت، حس و حال متمایزی در جان مسافری که روان است برمی‌انگیزاند...بماند که دریافت ساکنین اقیلم‌های متفاوت که در تعاملی دیرپا با محیط پیرامون رشد کرده‌اند، از یک مفهوم کلی ، به طریق اولی رنگ به رنگ است. در سفر جاده‌ای، من در مکان جابه‌جا می‌شوم و هر جابه‌جایی در مکان، به نوعی جابه‌جایی در زمان نیز هست. در نتیجه سرگردانی در جاده‌های میهنم، دریافتم اینجا و اکنون من، نتیجه صدهاهزار سال تقلای اجدادم است. من &quot;جخ امروز از مادر نزادم، عمر جهان بر من گذشته‌است....و نزدیک‌ترین خاطره‌ام خاطره قرن‌هاست&quot;[6]...در حافظه و ناخودآگاهم ردپای زمان‌های مختلف است و مکان‌های مختلف.  این نکته پیوند مرا با وطنم گسترده‌تر می‌سازد و با جهان نیز. همچنان که داروین به ما آموخت آدمیزاد را جز در  بستری گسترده از زمان و مکان و بدون تاریخ و بدون اقلیم نمی‌توان بازشناخت. گمانم در توصیه &quot;سیروا فی الارض&quot; نیز ردپایی از این حقیقت باشد: در جهان راه بروید....سلوک کنید...و به پیرامونتان نگاه کنید. آنگاه خواهید دانست که هویت شما، آرزوهای شما، حسرت‌های شما، ایمان شما، عشق شما، بیم و امید شما در طول قرن‌ها و هزاره‌ها شکل گرفته‌است و &quot;جخ امروز از مادر نزادید!&quot; و به همین دلیل است که در یک عبور پرسرعت جاده‌ای از مقابل دماوند، همان‌جا که داستان‌های فردی و هویت ملی به استغنا می‌رسند، دلم می‌لرزد برای اینکه بخت آن را داشته‌باشم که یک بار جهان را از بلندای دماوند تماشا کنم.[1] _ملک‌الشعرای بهار[2] _دیوان شمس،مولانا[3] _دفتر سوم،مثنوی معنوی،مولانا[4] _آیه 20، سوره عنکبوت،قرآن کریم[5] _ترانه‌ای از استینگ[6] _مدایح بی‌صله، احمد شاملو</description>
                <category>راضیه اسلامی‌نسب</category>
                <author>راضیه اسلامی‌نسب</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 19:40:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه‌نوشت‌هایی در استقبال از نوروز</title>
                <link>https://virgool.io/@r.eslaminasab/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-omiw2msi8rhs</link>
                <description>پنجم :عشق به راه که تمنای از گریز از تمامیت‌خواهی استیا گرچه رخنه نیست در عالم پدیدخیره یوسف‌وار می‌باید دوید....[1] از صبح روز چهلم مهسا به خودم می‌پیچیدم. هوای تهران آلوده بود . کافی بود چند قدم در یکی از خیابان‌های اصلی راه بروی تا فضای سنگین شهر را دریابی. ما مطابق آخر هفته‌های دیگر مسافر مازندران بودیم. از غرب تا خروجی شرق تهران، از برابر نیروهای ضد شورش زیادی گذشتیم. پسرم هراسان کزکرده بود توی صندلی عقب ماشین و می‌کوشید از هر تماس چشمی با مردان سیاهپوش نقاب‌دار و آلات و ادوات جنگی‌شان خودداری کند. من به دروغ به او اطمینان می‌دادم که جای ما امن است و آن‌ها به روی ما شلیک نمی‌کنند. همسرم لزوم نگه‌داشتن روسری بر سرم را یادآوری ‌کرد. من احساس نفس‌تنگی می‌کردم.به گمانم گونه‌ای از احساس سردرگمی و بن‌بست هست که فقط ساکنین نظام‌های تمامیت‌خواه، آن را درمی‌یابند. تلاش برای توضیح اینکه چگونه پرسش سنگین &quot;چه باید کرد؟&quot; ، شهروند نظام تمامیت‌خواه را با بحران وجودی و پوچی روبرو می‌سازد، بی‌فایده است. هرگز کسی که زیر بار سنگین استبداد مطلقه دم نزده‌باشد، تلخی تصرف تمام ساحات زندگی توسط قدرت را درنمی‌یابد. بالاخره حوالی ساعت چهار بعدازظهر از تهران خارج شدیم. در جاده بیرون از شهر، دیگر خبری از ماشین ضدشورش و اسلحه‌های آماده شلیک و مردان سیاهپوش نبود. من به یاری چند نفس عمیق، به انقباض گسترده عضلانی‌ام پایان دادم. پسرم پشت کمرش را صاف کرد و به راحتی بر صندلی تکیه داد. همسرم صدای آهنگ را بالا برد. آن روز که اعلام کردند هواپیمای اوکراینی با موشک سپاه ساقط شده، سایه پشت تلفن هق‌هق‌کنان می‌گفت:&quot; مصداق &quot; لایکمن الفرار من حکومتک&quot; ، ماییم در برابر حکومتی که حتی به آن‌ها که از او می‌گریزند هم امان نمی‌دهد.&quot; در آن چهارشنبه دلگیر وقتی از تهران خارج شدیم، برای ساعاتی احساس کردم می‌توانم به جایی بگریزم که در آسمان بالای سرم خبری از حکومت نباشد. زیر سایه استبداد، همه مفاهیم و کارکردها دگرگون می‌شوند. جاده به من شهروندی که در قلب نظامی مستبد زندگی می‌کردم، فرصت می‌داد برای ساعاتی آزادی نیم‌بندی را نفس بکشم. در پیچ و خم جاده، انگار جهان فراخ‌تر از آن بود که فرار از آن اژدهای بلعنده ناممکن باشد. انگار دیگر &quot;لا یمکن الفرار من حکومتک&quot; معنا نداشت. جایی بود که می‌شد از آن قدرت به‌ظاهر مطلقه گریخت و نفس کشید. از یک سالگی‌ام تا پیش از ازدواج،تعطیلات نوروز هر سال مسافر شیراز بودیم و یا آبادان. گاهی این دو سفر باهم ترکیب می‌شد و کودکی من در پیچ و تاب بهار زاگرس رنگ خوشبختی می‌گرفت. معمولا صبح زود از تهران راه می‌افتادیم و بعد از توقف در اصفهان برای ناهار و چند نوبت استراحت، در تاریکی مطلق هوا می‌رسیدیم به حوالی مرودشت. مادر و برادرانم معمولا به خواب می‌رفتند، اما من در سفرهای جاده‌ای،همواره به اندازه پدرم که رانندگی می‌کرد، هوشیار می‌ماندم. سرم را می‌چسباندم به شیشه، مسحور آسمان پرستاره فارس و فضای جادویی جاده می‌شدم. مسافت خودمان را تا نقش رستم و نقش رجب و تخت‌جمشید  تخمین می‌زدم و متمرکز می‌شدم بر صدای خش‌خش رادیو که به سختی شنیده می‌شد:&quot; من صادق صبا هستم، اینجا لندن، رادیو بی‌بی‌سی. &quot; صادق صبا هم مثل ما فارسی حرف می‌زد، اما انگار در دنیای دیگری نشسته بود. دنیایی که در آن نه تنها مجبور نبود به هنگام عبور از ایست بازرسی جاده، نوار خواننده‌های غیرمجاز را پنهان کند، بلکه حتی می‌توانست به مناسبت نوروز با لیلا فروهر و شماعی‌زاده مصاحبه کند. زیر ستاره‌باران جاده مرودشت و با خش‌خش صدای رادیو بی‌بی‌سی، من دریافتم آن سوی دنیا جایی وجود دارد که تقسیم مجاز و غیرمجاز در آن معنایی ندارد و می‌شود با خیال راحت درباره چیزهای حرف زد که مدیر مدرسه‌مان می‌گفت حتی اندیشیدن به آن چیزها، هیزم می‌شود برای آتش جهنمی که در انتظار ماست. اولین بارها مزه خنک آزادی را در شب‌های جاده شیراز چشیدم. ترکیب سیاهی عظیم دنیای بالای سرم و صدای رادیوی آن سوی مرز، قفل‌هایی که مدرسه و صداوسیما و پلاکاردهای کوچه و خیابان بر ذهنم زده‌بود، باز می‌کرد. از بابا می‌پرسیدم آیا نمی‌شود رادیو بی‌بی‌سی را در خانه هم گوش کرد؟ بابا می‌گفت&quot; شاید بشود موجش را پیدا کرد. باید امتحان کنیم.&quot; و امتحان کردیم و شد . با همان میزان خش‌خش. اما آن حس رهایی جاده را نداشت. وقتی در جاده چیزی &quot;ممنوع&quot; می‌شنیدیم، یاد می‌گرفتیم دنیا بزرگ‌تر است و امکان تجربه چیزهای غیررسمی هم وجود دارد. بعدها که ماهواره و اینترنت فراگیر شد، این آزادی تا درون چهاردیواری خانه‌ها آمد، اما باز هم آن مزه جاده را نداشت. چون وقتی چیزی ممنوع را در خانه تماشا می‌کردیم، همچنان فاصله ما تا قدرتی که امکان تجربه را می‌ستاند، چند قدم بود...اما توی جاده برای ساعاتی می‌شد تصور کنیم از زیر تسلط سنگین حکومت بیرون آمدیم.  گمان می‌کنم بیشتر هموطنانم خاطرات شفافی دارند از مردمی که در یک جاده بیرون از شهر خودروشان را متوقف کرده و با آهنگ بلند در حال رقصی جانانه‌اند. ناظری که در نظام تمامیت‌خواه نزیسته باشد، درنمی‌یابد این چرخش دست و پا و کمر تا چه‌اندازه سیاسی است و تا چه اندازه انسانی. یک واکنش جمعی است برای پیدا کردن دیگری‌هایی که مثل من &quot;ممنوع&quot; می‌شنوند وممنوع می‌رقصند. و نیز یک تلاش اساسی است برای اثبات فردیت خود: نظام حاکم وجود مرا &quot;ممنوع&quot; کرده‌است، اما من عاقبت جاده‌ای پیدا می‌کنم تا ممنوعیتم را برای دقایقی زندگی کنم. چنین است صدای بلند آهنگ در ماشین‌های مسافر جاده‌ها، دست زدن‌های بی‌وقفه مسافرین، جیغ کشیدن در تونل، بوق زدن برای آن‌ها که کنار جاده می‌رقصیدند و آبجویی که در فلاسک چای یا بطری‌های دلستر پنهان می‌شد و ویلاهای استخردار و ساحل‌های دنجی که به ملتی فرصت می‌داد زندگی را به گونه‌ای متفاوت از آن الگوی مرده ومتعفنی که به ایشان تحمیل می‌شد، زندگی کنند. و از همین روست که مردمان سرزمین من بسیار جدی می‌رقصند. رقص در سرزمین من، تمنای رهایی است و تمنای زندگی که تمام نمودهایش به شدت توسط قدرت حاکم سرکوب می‌شود. در تمام این سال‌ها ما ناچار بودیم برای رقصیدن به خانه‌هایی با پرده‌های پوشیده پناه ببریم. اما اندک‌اندک دریافتیم در جاده‌های خارج از شهر هم می‌توان صدای ممنوعه را بلند کرد و برای دقایقی خیال لذت‌بخش رهایی را زندگی کرد.این حقیقت که &quot;زندگی بیرون از مرزهای استبداد جریان دارد و به رغم دروغ‌های بزرگ تمامیت‌خواهی که در مواجهه با افسردگی، نومیدی و رخوت، ما را به درون خود ارجاع می‌دهد، محیط تاثیری شگرف بر شکل گرفتن افکار و احساسات ما دارد.&quot;، معمولا در سفر شهروندان استبدادزاده به خارج از کشور درک می‌شود: دنیا بسیار فراخ‌تر از جزیره انزوایی است که در آن رشد کرده‌ایم. تا پیش از ظهور شبکه‌های اجتماعی، این حقیقت جز با سفری واقعی در عبور از مرزها میسر نمی‌شد.  اولین سالی که مادربزرگ در شهر جدید صدرا ساکن شده‌بود، من و همسرم مهمان  نوروزی‌اش بودیم. تا ساعات پایانی شب خیابان‌های زنده شیراز را می‌گشتیم و حوالی نیمه‌شب به جاده ورودی صدرا می‌رسیدیم. شهر، جدید بود و جمعیت کمی داشت. جاده ورودی آن مسیری دلباز و خلوت بود که اسثتثنائا  در آن خودرویی به جز ماشین ما دیده می‌شد. همسرم در ابتدای جاده آهنگ &quot;هتل کالیفرنیا&quot;[2]را تا جای ممکن بلند می‌کرد، پنجره‌های پرایدی که هنوز اقساطش رانپرداخته‌بودیم، پایین می‌کشید، من روسری‌ام را می‌انداختم و موهایم را باز می‌کردم و آن‌گاه با بیشترین سرعتی که می‌توانستم ،در آن جاده مستقیم می‌تاختم. همچنان که درباره &quot;هتل کالیفرنیا&quot; گفته‌اند ،&quot;راوی عبور از معصومیت و لذت ناشی از تخریب به گونه‌ای هنری&quot;است، من در تند راندن در دل شب ، در شکستن همان چند قانون و هنجار ساده، بی‌نهایت احساس لذت می‌کردم.  روی تابلوهای کنار جاده نوشته بودند :&quot;راه باز وسوسه برانگیز است&quot; و در این جمله حقیقتی نهفته بود. به‌ویژه برای ساکنین سرزمینی که راه‌های پیش‌رویشان بارها و بارها به بن‌بست ختم می‌شد. آن شب‌ها، ترکیب راه باز و تاریکی شب و خالی بودن مسیر و اجرای جادویی ایگلز، طعمی از ابهام و آزادی و لذت در ضمیرم نشاند...آن‌چنان ماندگار که هنوز از پس سال‌ها می‌توانم چشم‌هایم را ببندم و آن احساس را احضار کنم. آن‌جا بود که به معنای واقعی &quot;راه&quot; را دریافتم. میلان کوندرا نوشته‌بود:&quot; جاده با راه فرق دارد، نه از آن جهت که معبری است مخصوص وسایط نقلیه، از آن جهت که نقطه‌ای را به نقطه دیگری پیوند می‌دهد...راه ستایش ارزش فضاست. هر تکه‌ای از راه با معنی است و ما را به ایستادن فرامی‌خواند...&quot;[3]ترکیب تاریکی و راه گشوده در ذهن من، ارجاعی می‌شد به درون...به امکان شدن... فرصتی بود برای زدودن مهم‌ترین پیامی که در بخش‌های رسمی جامعه شهری استبدادی تکرار می‌شد:&quot; مسیر شدن تو در دایره محدودی ممکن است که ما رسم می‌کنیم!&quot; راه‌های بیرون از شهر، از آن رو که بستر زندگی غیررسمی ما بود، فرصتی بود برای تجربه موقت رهایی، لذت، خوشی و ....زندگی  برای پهلوانان مسافر، به راه زدن فرصتی است برای جدا شدن از جامعه و قبیله و پیش رفتن در مسیر فردیت و &quot;من شدن&quot;.برای ما شهروندان نظام دیکتاتوری، راه از هرگونه‌ای که باشد، بختی است نه لزوما برای گام نهادن در مسیر فردیت و پیدا کردن و ساختن خویش...بلکه برای در معرض هوای دیگری قرار گرفتن. برای بیرون آمدن از زیر سلطه دروغ و جهان را از چشم‌اندازی دیگر تماشا کردن. بدین معنا از شهر و جامعه رسمی بیرون زدن، یعنی فرصت دادن به خود برای دور شدن از اختناق...برای گریز از قدرت . برای ما که در استبداد زاده شدیم، به دل جاده زدن، امری سیاسی است، مبارزه است، تلاشی است برای بیرون کشیدن هرازگاه &quot;من&quot; از تباهی شهر تماماتصرف‌شده.مصداق همان آهنگ جاودانه هتل کالیفرنیا... مسافر در وهم و خیالی رخوتناک و لذت‌بخش پیش می‌رود، نه خودش را می‌شناسد و نه جهان را....میل دارد هنجارها را بشکند، تند براند ، کنار جاده برقصد... اما نه رقصی برای فراموشی، این بار &quot; رقصی برای به‌خاطر آوردن&quot;.&quot; راه در هر قدم می‌گوید بایست و تماشا کن&quot; [4]در فاصله از شهری که مدام در گوشت می‌خواند: تماشا نکن و فقط به سویی که من می‌گویم برو![1] _دفتر پنجم،مثنوی معنوی،مولانا[2] _ترانه‌ای از آلبومی به همین نام از گروه موسیقی ایگلز[3] _جاودانگی،میلان کوندرا،ترجمه حشمت‌الله کامرانی[4] _همان</description>
                <category>راضیه اسلامی‌نسب</category>
                <author>راضیه اسلامی‌نسب</author>
                <pubDate>Sat, 16 Mar 2024 05:48:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه‌نوشت‌هایی در استقبال از نوروز</title>
                <link>https://virgool.io/@r.eslaminasab/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-x2sh4q9yyhvx</link>
                <description>چهارم:عشق به راه که  آغوش هستی یکپارچه را بر ما می‌گشاید!یاهرکسی فرصت تماشای ابرها را هم از بالا و هم از پایین داشته‌باشد، راحت‌تر می‌تواند بمیرد! تابستان سال هزاروسیصد و هفتاد شمسی بود. من به تازگی از کلاس اول دبستان فارغ‌التحصیل شده‌بودم. در خواندن به خودکفایی رسیده‌بودم و می‌توانستم اوقاتی که پدرومادرم در کنارم نبودند، به تنهایی در جهان سرک بکشم. اولین باری نبود که سوار هواپیما می‌شدم،اما خاطرات یکی دو پرواز پیش از آن را به یاد ندارم، در نتیجه این اولین پروازم به شمار می‌آمد.بالارفتن از پله‌های هواپیما یکی از مهم‌ترین آرزوهایم بود. شماره صندلی را پیدا کردم و در کنار پنجره نشستم. بابا جیب جلوی صندلی را نشانم داد و گفت برای آنکه حوصله‌ام سر نرود، می‌توانم مجله پیش‌رو را بخوانم.  مجله را برداشتم و با شوقی کودکانه  سرم را چسباندم به شیشه پنجره. شبی مهتابی بود. چراغ‌های روی باند چشمک می‌زدند. صدای نشستن و برخاستن هواپیماها بلند بود. نام مجله یادم نیست، اما تصویر روی جلدش را خوب در خاطر دارم. تصویری از فضا بود. یک تاریک عظیم پر از نقطه‌های نورانی. مجله درباره پرواز بود و فضانوردی. همان یک ساعت و چند دقیقه پرواز تا مشهد چنان خاطره خوشایندی در ضمیرم برجا گذاشت که تا سال‌ها بعد بارها با یادآوری‌اش وقتم خوش می‌شد. در صفحات مجله درباره برنامه‌های تحقیقاتی ناسا و چالش‌های ماموریت‌ فضایی نوشته‌بود. برای یک ساعت تمام مرا از زمین کند و میان فضا و سیارات و کهکشان‌های دور و نزدیک سرگردان کرد. وقتی خیره به تاریکی پشت پنجره شام هواپیما را می‌خوردم، خودم را در جهانی بسیار گسترده‌تر ازدنیای یک ساعت پیش احساس می‌کردم. ترکیب مجله فضایی و پرواز در آسمان شب مرا سرگردان کرد و این سرگردانی کم‌وبیش با من ماند. چندماه بعد کتاب سفر به ماه ژول‌ورن را خواندم و حیرت کردم که چطور بر تن خیالی که به وقت پرداختن داستان، واقع‌بینانه به‌نظر نمی‌آمده، صد سال بعد جامه عمل پوشانده‌شده. شگفت‌زده شدم که چگونه خیال‌پردازی و آرزومندی گام‌به‌گام ما را پیش برده‌است.   &quot;در مهندس بین خیال خانه‌ای در دلش چون در زمینی،دان ه‌ایآن خیال از اندرون آید برون چون زمین که زاید از تخم درون&quot;[1]آن شب رویایی در هواپیما ، به هنگام خواندن و تماشای عکس‌های مجله،تصمیم گرفتم فضانورد بشوم. اما هربار که سرم را به شیشه می‌چسباندم و سوسوی ضعیف چراغ‌های روی زمین را می‌دیدم، چیزی در من می‌جوشید که دلم رضا نمی‌داد به سفر فضایی. تصور اینکه به جایی آن‌قدر دور بروم که امکان تماشای زمین را نداشته‌باشم، مرا می‌ترساند. بعدتر که پای مستندهای فضایی نشستم و کتاب‌های بیشتری خواندم،تصمیم گرفتم این تعارض میان وابستگی به زمین و میل به سفر به دوردست‌ها در فضا را به نحوی در روان خودم حل‌وفصل کنم: من فضانورد می‌شدم، اما تا ایستگاه فضایی بیشتر نمی‌رفتم. این‌طوری هم فضانورد شده‌بودم و هم چندان از زمین دور نمی‌شدم که دیگر به چشم نبینمش. دوست داشتم سرگشتگی در آن سیاهی باشکوه را تجربه کنم، اما در موقعیتی که به نحوی به زمین متصل باشم. کائنات هرچقدر هم که بزرگ بود، جهان من همین کره آبی رنگ چرخان بود. همه آنچه درباره عشق و معنا گفته‌اند و نوشته‌اند، در ارتباط با زمین معنا می‌دهد. از بین تمام چیزهایی که زندگی را پیش چشمان ما معنادار می‌سازد، کدامشان قابل تعمیم به همه کائنات است؟ بی‌شک هیچ‌کدام. همه قصه‌هایی که ساخته‌ایم تا جهان را تاب آوریم،حداکثر تا مدار زمین معنادار است و دورتر از آن، جایی که ارتباط ما با زمین قطع می‌شود، تعلیق است که ما را دربرمی‌گیرد و دیگر هیچ! هواپیما به ما فرصت تجربه تعلیق همه‌چیز را می‌دهد: تعلیق جسم و ذهن و معنا ... موقعیتی که اجداد ما ومتفکران بزرگ ما از آن محروم بوده‌اند. از هفت سالگی تا کنون،بارها سوار هواپیما شده‌ام و به محض بستن کمربند ایمنی، احساسات متناقض چنان بر من هجوم آورده‌اند که انگار روی کاناپه روانکاوی لمیده‌ام. جابه‌جایی در مکان، همواره به چالش کشیده‌شدن من است در زمان؛هرگاه سوار قطار یا اتوبوس یا ماشین شده‌ام،  تغییر مستمر مناظر اطراف، مرا به اکتشاف دگرگونی‌های درون خودم رهنمون شده‌است. من به ندرت می‌توانم در مرکب سفر به خواب بروم. در ناخودآگاهم، چشم برهم گذاشتن، غفلتی بزرگ است. بی‌هیچ دلیل مشخصی حس می‌کنم خوابیدن در طول سفر، برایم حسرت به بار می‌آورد. به محض قرار گرفتن روی صندلی، چنان هوشیار می‌شوم که گویا بناست درس‌های مهمی بشنوم. نشستن روی صندلی و جابه‌جا شدن توسط یک مرکب،هرگز به چشم من موقعیتی عادی و بدیهی نیامده‌است. در واقع همیشه در این سو و آن سو رفتن چیزی کشف کرده‌ام. چیزی که تاثیرش در درونم بسیار ژرف‌تر از اهمیت ظاهری آن بوده‌است. با این همه موقعیت انسانی که روی صندلی یک خودرو نشسته‌، متفاوت است با موقعیت مسافر کشتی و هواپیما. به‌ویژه سفر با هواپیما برایم موقعیتی وجودی به‌شمار می‌آید. پرواز کردن برای من موقعیتی اضطراب‌آور و همزمان بسیار جذاب است. وقتی ضربان قلبم همراه با بالارفتن از پله‌های هواپیما، افزایش می‌یابد، یونگ در گوشم زمزمه می‌کند:&quot; ترس تو هرکجا که باشد،وظیفه‌ات همان‌جاست. بزرگ‌ترین فرصت‌ها همان جایی نهفته است که بزرگ‌ترین ترس‌ها!&quot; اما سه ساعت نشستن روی صندلی هواپیما و بعد پیاده شدن در شهری یا کشوری دیگر چه فرصتی برای من فراهم می‌کند؟  روی صندلی می‌نشینم، کمربندم را می‌بندم و بدون استثنا، موقعیت‌های اضطراری و سقوط هواپیما را تصور می‌کنم. وقتی طیاره از روی باند بلند می‌شود، دسته‌های صندلی را محکم می‌چسبم. وقتی در عبور از جریان‌های هوایی و در اوج گرفتن، هواپیما تکان‌های شدیدی می‌خورد، من از پنجره به زمین زیرپا نگاه می‌کنم و به‌سان شاگرد کلاس اول مدرسه معنویت سرخپوستان، مشغول ستایش زمین می‌شوم.مثل کودکی که از مادرش دور می‌شود، زمین زیر پایم را که از آن فاصله می‌گیرم، با بغض تماشا می‌کنم. درمی‌یابم که زمین متعلق به  ما نیست، ما متعلق به زمینیم. زمین غریبستان ما نیست، نیستان ماست. سرم را به شیشه می‌چسبانم و زمزمه می‌کنم:&quot; معشوقم تو بودستی نه آن!&quot; [2]  من از تکان‌های پرواز می‌هراسم، اما عجیب است که اگر هواپیما در حال کم کردن ارتفاع برای فرود باشد، هر اندازه هم لرزش داشته‌باشد، دیگر من نمی‌ترسم. انگار بخشی از هراس من از پرواز، ناشی از هراس از دور شدن از زمین است. همان ترسی که حتی در ساحت خیال، پای رفتن مرا به سفر فضایی دورتر از مدار می‌بست. وقتی ابری بر بدنه هواپیما هجوم می‌آورد، وقتی هواپیما در میان ابرها می‌راند و می‌لرزد،یا وقتی فرصت دارم رد آفتاب طلوع را از ارتفاعی موازی اولین خط قرمز آسمان تماشا کنم، احساس می‌کنم میان من و همه مسافران این بالا و همه هم‌سیارگان آن پایین هیچ مرزی وجود ندارد، همچنان که میان من و آسمان گسترده‌ای که هوایپمایم را در برگرفته‌است.در این لحظات خاص، از میان ترس من از تعلیق و گسستن از زمین، نوری جوانه می‌زند: فقط یک حقیقت وجود دارد و آن ماییم. فاصله میان من و جهان توهمی بیش نیست. حقیقت جز درهم‌تنیدگی ما نیست و حالا که میان من و هستی فاصله‌ای نیست، تشویشی هم نیست. در این آنات خاص، با وجود اضطراب ناشی از تعلیق و بی‌ثباتی، ترس وجودی مرگ محو می‌شود. مرگ آسان می‌شود، چراکه دیگر دلهره برای حفظ هویت فردی معنا ندارد...جاودانگی، دیگر تعلیقی بر زمان و مرگ نیست؛ ابدیت در لحظه کشف می‌شود. تجربه هر پرواز برای من سلوکی غریب است: با اشتیاق به سوی اضطراب می‌شتابم و به محض برخاستن از زمین درمی‌یابم که چقدردوستش دارم....و در دقایق بعد، خود را در آغوش امن هستی درمی‌یابم و هستی را در خود. و آن‌گاه آرامشی باشکوه نازل می‌شود: اگر میان من و هستی فاصله‌ای نیست،پس مردن به معنای جدا شدن نیست، به معنای تمام شدن نیست، به معنای بازگشت به آغوش جهانی است از همه ایده‌های انتزاعی اصیل‌تر و حقیقی‌تر.این تجربه البته چندان نمی‌پاید که خود را عارفی آماده مرگ به حساب آورم! به زمین که باز می‌گردم، باز عاشقش می‌شوم... در خاطر دارم در فرودگاه پراگ، وقتی چمدان‌به‌دست، رسیدم به نقشه زمین که کف سالن کشیده‌بودند، ضربان قلبم بالا رفت و چنان منقلب شدم که انگار گرد همه آرمان‌هایم طواف می‌کردم. همان‌جا صدای سرخپوستی در گوشم می‌پیچید که &quot;زمین مادر ماست&quot;. تنها جای امنی است که در کائنات می‌شناسیم. نمی‌فهمیدم چطور ممکن است جهانی چنین زیبا و باشکوه، زندان عارفان باشد؟ &quot;این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار!&quot; را همان‌جا دریافتم والبته پیش‌تر از آن و در جریان هر برخاستن از زمین و نشستن بر آن...که چقدر دلداده زمینم ...همین گوی کوچکی که چهار میلیارد سال پیش، به طرزی هوشمندانه، دقیق‌ترین نقطه کائنات را یافت و شروع به چرخیدن گرد خود و گرد خورشید نمود تا اندک‌اندک زندگی جان بگیرد و معنا ذره‌ذره متولد شود و رنگ و صدا و جنبش و عشق.در جریان سیر وسلوک درونی بر صندلی هواپیما دریافته‌ام که دلواپسی تکان‌های هواپیما به هنگام بلندشدن ریشه در نگرانی  &quot;دور شدن از زمین&quot; دارد و دل قرص و محکم به هنگام تکان‌های دقایق فرود، ریشه در &quot; امنیت نزدیک شدن به زمین&quot;.در روزهای قرنطینه، از خود می‌پرسیدم آیا می‌شود پیش از مرگ، یک بار دیگر تسلیم آن مکاشفه عظیمی شوم که بر فراز آسمان بر وجودم نازل می‌شود؟آن ملموس‌ترین تجربه امر قدسی...در جایی بالاتر از سطح زمین، آن‌جا که همهمه‌ها آرام گرفته، همه‌چیز در صلحی خنک است و هستی در اوج استغناست...بی‌نیاز از معنا. جایی که پرسش‌ها در هجوم پراکنده ابر بر شیشه هواپیما گم می‌شوند و من هم می‌شوم ذره‌ای از وجود بی‌کران، نه ذهنی فلسفی بیرون از هستی ایستاده در حال مطالبه و جستجوی معنا...از آن بالا و در آنات رهایی، هرچیزی در جای خود است، همه به هم متصلیم و این اتصال، نقاب بیگانگی از مرگ را می‌زداید.آن‌قدر همه‌چیز درهم تنیده که فرصتی برای گلایه از فقدان و غربت نیست. دغدغه جاودانگی در تماشای دریای زیر پا غرق می‌شود. از نظر آلن دوباتن &quot;هواپیما نماد جهانی بودن&quot; است.[3]آری! هواپیما تجربه جابه‌جایی در مکان را با بی‌مرزی و رهایی پرواز درهم‌آمیخته و زمینه‌ساز احساس نزدیکی بیشتر ما مردم سیاره به همدیگر شده‌است. با این همه هواپیما با تغییر چشم‌انداز ما، پیوندمان با هستی را نیز دگرگون ساخته‌است. به گمانم آدمی که با هواپیما پرواز کرده‌است با کسی که پرواز نکرده‌، از جهت رابطه‌ای که با هستی برقرار می‌کند، متفاوت است. از پنجره هواپیما به زمین نگاه کردن، تماشا کردن اینکه همه چیزهای مهم و جدی چطور در فاصله کوچک می‌شوند و رنگ می‌بازند، اقبالی است برای مسافری که موقتا پای بر زمین سفت ندارد، برای ارزیابی دوباره اولویت‌ها. تجربه تعلیق در آسمان، به‌ویژه اگر هوا مساعد نباشد، یادآور توصیه مونتنی است: &quot;در خانه‌ای زندگی کنید که پنجره‌ای رو به گورستان داشته‌باشد. این منظره ذهن انسان را روشن می‌کند و اولویت‌های زندگی را در نظرش می‌آورد.&quot; به نظر می‌آید در زمانه ما در قیاس با زمانه مونتنی، موقعیت‌هایی که به ناگاه ذهن ما را روشن می‌سازد،بیشتر است؛ یکی از این موقعیت‌ها پرواز است. سال بلو در رمان هندرسون،شاه باران[4]می‌نویسد :&quot;توی هواپیما از پنجره به پایین نگاه می‌کردم و درباره ابرهای پایین پایم خیال‌پردازی می‌کردم و یادم آمد وقتی بچه بودم، در مورد ابرهای بالای سرم خیال‌پردازی می‌کردم و هر آدمی که از هر دو سو، یعنی هم از بالا و هم از پایین در مورد ابرها خیال‌پردازی کند، در حالی که بقیه نسل‌ها توانایی این کار را نداشته‌اند، باید راحت مرگ خودش را بپذیرد.&quot;مهبانگ می‌گوید همه ما از یک انفجار آغاز شدیم . کیفیت وکمیت ماجرا برایم مهم نیست، صرف اینکه همه‌مان از یک نقطه شروع و بعد پراکنده شدیم، نوری دردلم روشن می‌سازد. ما نه فقط با همسایه‌مان سرشت مشترک داریم، که با آن بخش سرد و تاریک و ناآشنای جهان هم آغازی مشترک داریم. این تبیین، بر رابطه موردی من با یک سنگ کنار دریا تاثیر نمی‌گذارد،اما به من کمک می‌کند خودم را در فرایند بزرگ انبساط جهانی ببینم. نتیجه کنکاش‌های داروین هم چیزی جز این نبود که آدمی را منفک از سایر موجودات زنده نمی‌توان درنظر گرفت و &quot;جخ امروز از مادر نزادم&quot;.[5]این تاریخی نگاه کردن به موجودات زنده و به جهان، درست مثل تماشای ابرها از روی زمین و تماشای همان‌ها از پنجره هواپیما، یاری‌مان می‌دهد که خود را در شبکه به‌هم‌پیوسته و معنادارتری دریابیم. گرچه به لحاظ ذهنی تاب دریافتن معنا یا بی‌معنایی وطرح یا تصادف بزرگ‌ را نداریم، اما به‌نظر می‌رسد وقتی بودن من، بخشی از یک محور باشد که از هر دو طرف می‌تواند ادامه‌ داشته‌باشد، جهان و مصائبش توضیح قابل تحمل‌تری پیدا می‌کنند.یادم می‌آید جمله‌ای از فیروز نادری، مدیر کل اکتشافات منظومه شمسی ناسا شنیدم که انگار حاصل تماشای ابرها از روی زمین و تماشای ابرها از پنجره هواپیما و چه بسا تماشای کائنات از دریچه چشم جیمزوب بود. یک مانترای واقع‌بینانه که مرگ را و چه بسار رنج را قابل تحمل می‌سازد. از او پرسیدند: &quot; بعد از مرگ چه می‌شود؟&quot;و او به اختصار پاسخ داد &quot; همه از جهانیم و به جهان برمی‌گردیم!&quot;   سال‌ها بعد از آن شب رویایی که آرزوی فضانورد شدن میان آسمان نطفه بست، باز هم سوار هواپیما شدم. این بار به عنوان یک مادر. حالا اضطراب نگهداری از کودکم اضافه شده‌بود به اضطراب تعلیق پرواز. دو سال اول، پسرم صندلی مستقل نداشت. من ناچار بودم او را در آغوش بگیرم و با انواع بازی‌ها سرگرمش کنم تا دقایقی در همان کمربند مخصوص کودکان بماند. به محض آنکه چراغ &quot;کمربندها را ببندید&quot; خاموش می‌شد، من برمی‌خواستم و پسرم را در راهروی هواپیما راه می‌بردم تا میان گریه‌هایش وقفه کوتاهی بیفتد یا اگر بخت یار بود، به خواب برود. در راهروی هواپیما راه رفتن، کاری بود که پیش از مادر شدن هرگز انجام نمی‌دادم. پیش از آنکه فرزندی داشته‌باشم ،خیال می‌کردم هواپیما به اندازه کافی در آسمان معلق است و هر لحظه ممکن است در عبور از یک چاله هوایی دچار لرزش شود، در نتیجه من باید همواره کمربند ایمنی خود را بسته نگاه دارم. اما یکی از دگرگونی‌های شگرف مادر شدن، این است که دغدغه آرامش فرزند، فرصت تجربه بسیاری از ترس‌ها را از مادر سلب می‌کند. به‌مرور که پسرم بزرگ‌تر شد، طی پروازهای ناآرامی که باعث تشویش او می‌شد، می‌بایست به لطایف الحیل او را قانع کنم که هواپیما امن‌ترین وسیله سفر است. گاه مچ خودم را می‌گرفتم که به طور مفصل برای پسر هفت ساله‌ام درباره بی‌خطری چاله‌های هوایی حرف می‌زدم، درحالی که او پس از گفتن یک &quot;مامان می‌ترسم&quot;ِ ساده به خواب رفته‌بود. من حدیث تشویش خود را بر ترس کودکانه او بازتاب می‌دادم و آن‌گاه در تلاش برای آرام کردن او، در واقع می‌کوشیدم اضطراب وجودی خودم در مواجهه با مرگ و از آن بالاتر، تعلیق را تاب آورم. اما حقیقتی که در این میان کشف شد، شگفت‌آور بود: وقتی پسرم از مرگ می‌ترسید، من دیگر نمی‌ترسیدم. وقتی احساس می‌کردم باید به فرزندم قوت قلب دهم، همه هراس‌ها بدل می‌شد به اطمینان و متانت. انگار اکنون که مادر شده‌بودم باید از وضعیت وجودی &quot;نگران و ناامن&quot; به وضعیت وجودی &quot; مطمئن و امن&quot;کوچ می‌کردم. این رسالت چنان جدی بود که به طرز موثری دلواپسی لحظات بی‌قرار پرواز را درمان کرد. این تجربه دستگیر من شد در درک این حکمت  که &quot;معطوف شدن به دیگری رهایی‌بخش است&quot; ! یا همان که زرتشت خردمند می‌گفت:&quot; خوشبخت کسی است که در پی خوشبختی دیگران است!&quot;[6][1] _ دفتر پنجم،مثنوی معنوی ،مولانا[2] _دفتر اول،مثنوی معنوی،مولانا[3] _هنر سیر و سفر،آلن دوباتن، ترجمه گلی امامی[4] _هندرسون شاه باران،سال بلو،ترجمه مجتبی عبدالله نژاد[5] _مدایح بی‌صله، احمد شاملو[6] _ گاتها،یسنا،هات چهل و سه</description>
                <category>راضیه اسلامی‌نسب</category>
                <author>راضیه اسلامی‌نسب</author>
                <pubDate>Wed, 13 Mar 2024 21:12:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه‌نوشت‌هایی در استقبال از نوروز</title>
                <link>https://virgool.io/@r.eslaminasab/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-b9z9wkrwdvte</link>
                <description>سوم:عشق به راه که ما را به روایت‌ها پیوند می‌دهد&quot;هر زمان نوصورتی و نو جمال تا ز نو دیدن فرو میرد ملال&quot;[1]یا گاو چگونه می‌تواند ملال ما را بزداید؟ از کنار پمپ‌بنزین پل‌سفید در یک جاده کوهستانی می‌پیچیم بالا. درست باید بیست‌وهشت کیلومتر پرپیچ‌وخم را پشت سر بگذاریم تا به روستای سنگده برسیم. معمولا وقتی به این جاده فرعی به‌غایت زیبا و خلوت می‌رسیم، پسرم می‌گوید که حوصله‌اش سر رفته. اولین بار در یک ماهگی مسافر این جاده شد و مسافر این جاده ماند. کوچکتر که بود، بیشتر طول جاده را می‌خوابید اما به مرور زمان که بزرگتر شد، باید چیزهایی به او ارائه می‌دادیم تا سفر و مرکب برایش دوست‌داشتنی شوند. وقتی در ابتدای جاده فرعی از تنگی حوصله می‌گوید، من به او پیشنهاد می‌دهم باهم گاوهای کنار جاده را بشماریم و تعداد دقیق آن را تا منزل پدربزرگ حساب کنیم. جاده گاهی پراست از گاو که در این صورت ما ناچاریم تندتند گاوها را در شمارش آوریم، مبادا یکی‌شان از قلم بیفتد، و گاه به ندرت در جاده گاو پیدا می‌شود که در این صورت می‌بایست با شکیبایی و چشمانی باز در انتظار پیدایش گاو باشیم تا زمان حضور ما در ماشین را از یکنواختی بیرون آورد. کودک، طبق معمول بازی را جدی می‌گیرد و هرگونه سهل‌انگاری مرا هم بدون تذکر باقی نمی‌گذارد. اگر تعداد گاوها زیاد باشد، ما متمرکز می‌شویم روی خود گاو، بی‌نیاز از هر توضیح و تفسیری و اگر گاوها به هردلیل خیلی آشکار نباشند، می‌رویم سراغ هرآنچه در این جهان به گاو مربوط می‌شود.از قداست گاو در بسیاری از فرهنگ‌ها، از وابستگی زندگی ما به گاو، حتی از نوع غیراهلی‌اش و در دوران پیشاکشاورزی. از اینکه گاو موجودی در حد کمال مفید است و از گوشت تا فضولاتش به کمک زندگی ما می‌آید...از اینجا شروع می‌کنیم و می‌رسیم به حضور پررنگ گاو در اساطیر. وقتی برای پسرم می‌گویم روزگاری آدمیان گمان می‌کردند زمین روی شاخ گاو قرار دارد و گاو صاحب‌جهان، گاه برای رفع خستگی، زمین را از این شاخ به آن شاخ می‌اندازد و زلزله رخ می‌دهد، چشمانش برق می‌زند، خودش را تا صندلی من، جلو می‌کشد و ذوق‌زده می‌پرسد:&quot; یعنی گاو اینقدر مهم بوده؟&quot; و من پاسخ می‌دهم :&quot;گاو همیشه مهم بوده. همین حالا هم مهم است. در همین سال‌ها هم کلی جنجال داریم درباره رفتار رستوران‌هایی نظیر مک‌دونالد با  گاو و شیوه پرورش این زبان‌بسته و میزان همبرگری که هر سال می‌خوریم.&quot; در قسمت خوشمزه ماجرا پسرک به‌فکر فرو می‌رود. پدرش درباره خطرات جمعیت زیاد گاوها که صرف جهت تولید انبوه گوشت پرورش می‌یابند، سخن می‌گوید. من دوتا گاو جدید در پیچ بعدی جاده پیدا می‌کنم و با دست نشانشان می‌دهم که از قلم شمارش نیفتند. یکی‌شان قهوه‌ای است و دیگری سیاه با لکه‌های سفید که به نظر می‌رسد باردار باشد. بارداری حیوان مرا به یاد روان گاو می‌اندازد که به نزد اهورامزدا شکایت می‌کند، از اینکه بی‌رحمانه قربانی می‌شود:&quot; مرا برای چه آفریدی؟ چه کسی مرا آفرید؟ خشم و چپاول و تندخویی و گستاخی و درازدستی مرا یکسره دربر گرفته‌اند. مرا جز تو پشت‌وپناهی نیست؛ اینک رهاننده شایسته‌ای به من بنما.&quot;[2]. این یکی از جذاب‌ترین روایت‌ها پیرامون گاو است: اولا گاو، روانی داشته و صرفا یک وسیله در راستای رفع نیاز آدمیان نبوده و ثانیا با اهورامزدا حرف می‌زده و ثالثا به درگاه او از رفتار تملک‌جویانه و توجیهات مقدس برای استفاده ابزاری و مصرف نابه‌جا شکایت می‌کرده‌است. و البته نکته جالب این روایت آن است که اهورامزدا گاو را می‌شنود و به زرتشت ماموریت می‌دهد از گاو در برابر تعدی آدمیان مراقبت کند. روایت ایرانی گاو، پسرم را یاد گاو بالدار دروازه ملل تخت‌جمشید می‌اندازد و روایت مک‌دونالدی ماجرا هم برایش یادآور گاوبازی اسپانیایی است. همسرم می‌گوید: &quot; گاو بعدی که پیدا شد، تو یک قصه بگو که نقش اولش گاو باشد!&quot; من می‌گردم دنبال حکایتی که گاو آن فهمیده باشد، اما در پیچ بعدی راه، گاوی سیاه نمایان می‌گردد و فرصت من تمام می‌شود. مستقیم می‌روم سراغ دفتر پنجم مثنوی:&quot; یک جزیره هست اندر این جهان اندرو گاوی است تنها، خوش‌دهان...&quot; گاو تنهاافتاده در جزیره، به جای آنکه مثل خانواده دکتر ارنست و باقی درجزیره‌افتادگان به فکر راهی برای پیوستن به گله خود باشد، تمام روز را می‌چرد مبادا گرسنه بماند و تمام شب غصه می‌خورد که مبادا فردا در دشت چیزی برای خوردن پیدا نشود، در نتیجه همه آن ذخیره اندوخته روز، به پای بیم از فقر فردا آب می‌شود و گاو هر شب خود را لاغر می‌کند و هر روز خود را فربه و باز فردا و باز فرداها... بی‌آنکه یاد بگیرد &quot;سال‌ها خوردی و کم نامد ز خور ترک مستقبل کن و ماضی نگر!&quot; یادم آمد چند روز پیش دراوج خستگی، دوستی برایم صدای چریدن گاوی را فرستاد که از شنیدنش حسابی سرحال آمدم. در دوران کودکی هربار در سفرهای ییلاقی از کنار گاوی رد می‌شدیم، پدربزرگ می‌پرسید: &quot; می‌دانید از گاو چه می‌توان آموخت؟&quot; ما می‌خندیدیم . او جواب می‌داد: آهستگی، صبر و متانت!به‌خصوص وقتی سر خم می‌کند تا آب بنوشد.   از اولین بارهایی که اجداد ما کشف کردند می‌توانند با دوشیدن شیر گاو لبنیات تولید کنند، تا زمانی که دختر روستایی فیلم کیارستمی در تاریکی نسبتا مطلق آغل،  گاو را می‌دوشید و مرد میانسال برایش از فروغ می‌خواند :&quot;باد ما را با خود خواهد برد&quot; ، تعامل ما با گاو، در مسیری طولانی و پرفراز و نشیب شکل گرفته‌است.از برابر هجدهمین گاو که می‌گذریم، پسرم شادمانه فریاد می‌زند:&quot; رسیدیم به روستا....چقدر زود رسیدیم.&quot; گاوهای جاده به داد ما رسیدند و بی‌حوصلگی‌مان را بازخریدند. دیگر نیازی نبود سراغ گوساله سامری و روایت قرآنی سوره  بقره و گاو بنی‌اسرائیل و باقی گاوهای تاثیرگذار فرهنگ و هنر برویم.  به تازگی دریافته‌ام توانایی نسل جدید در زمینه یکجا نشستن بدون سرگرمی‌های خاص نظیر بازی‌های کامپیوتری و یا تبلت رو به کاهش است.از دوستانم می‌شنوم که نگاه داشتن بچه‌ها در طول سفر جاده‌ای سخت است و نیاز به برنامه‌ریزی‌های خاص دارد. گمانم در هیچ روزگار دیگری مثل امروز برای گذران زمان وابسته به ابزار نبوده‌ایم. ابزارها روزبه‌روز قوی‌تر می‌شوند و اتکای ما به خودمان برای گذران زمانی طولانی، کم‌تر. ظاهرا پاسکال گفته‌بود :&quot; تمام شرهای انسان از یک دلیل ناشی می‌شود: ناتوانی انسان برای ثابت نشستن در یک اتاق.&quot; خدا می‌داند اگر انسان امروز را می‌دید،چه می‌گفت. مادربزرگ من برای سفر جاده‌ای طولانی، حتی نیازی به شنیدن موسیقی نداشت. به راحتی سکوت و رخوت مسیر را تاب می‌آورد و درازی راه را. همین که می‌توانست از پنجره بیرون را تماشا کند،برایش بس بود. حتی در سکوت بصری جاده‌های کویری،کافی بود تک‌درختی بیابد تا دقایقی طولانی درباره تاریخ آدم‌هایی که زیر آن نشسته‌اند، فکر کند. بقایای خشتی کاروانسرایی بس بود تا یاد اولین هم‌ولایتی‌اش بیفتد که با کاروان به زیارت رفته‌بود. اگر هیچ‌کدام این‌ها هم کمکی به گذران زمان نمی‌کرد،زیر لب ذکر می‌گفت. ذکر گفتن در نگاه اول، خرده‌مناسکی مذهبی به نظر می‌رسد، اما در نتیجه این رفتار به ظاهر مذهبی، توانایی &quot;با خود ماندن&quot; و ملال و زمان را تاب‌آوردن استوار می‌شود. پدربزرگم نیز قادر بود ساعت‌های طولانی بدون توسل به  محرکی بیرونی در سکوت به‌سر برد. در خاطرم مانده وقتی می‌خواست از این سکوت به دنیای پیرامون برگردد، دمی عمیق می‌گرفت وبه هنگام بازدم می‌گفت &quot;یا حبیبی، یاالله&quot;. در سال‌های اول دبستان، وقتی پسرم می‌پرسید:&quot; فایده شعر حفظ کردن چیست؟&quot; برایش توضیح می‌دادم کمترین سود از بر داشتن شعر، آن است که در تنهایی یک سلول انفرادی میتوانی چیزی برای زمزمه کردن داشته‌باشی.  مهارت برقراری پیوند با دنیای معمولی پیرامون، می‌تواند گسست موقتی ما با محیط را پر کند و بنابراین بی‌حوصلگی مان را درمان کند. نسل من خاطرات شفافی دارد از ساعاتی که باید در مجلس ختم فردی ناآشنا یا در مسجد یا در محیط کار والدین می‌گذراند،بی‌آنکه امکان سرگرم کردن خود با محرکی داشته باشد. یادم هست یک بار که در سالن سخنرانی کسل‌کننده‌ای گیر افتاده‌بودم، مادرم از من خواست تمام صندلی‌های سالن را بشمارم. من هنوز نمی‌توانستم با استفاده از ضرب شماره صندلی‌ها را محاسبه کنم. همین باعث شد ده‌ها بار بشمرم و باز به تصور رخ دادن اشتباهی برگردم به عقب تا سخنران حرف‌هایش را درباره نیچه تمام کند. گمانم تردیدی نیست که نسل‌های تازه‌تر در گذران وقت بدون پناه بردن به محرک‌های محیطی،کم‌توان‌ترند و البته روزبه‌روز ارتباطشان با سرگرم‌کننده‌های ساده‌تر نظیر کتاب هم کمتر می‌شود. والدین در روزگار ما برای آنکه فرزندانشان گاه‌گاهی در ماشین و یا محیطی بی‌هیجان، زمان را تاب بیاورند، باید مهارت ارتباط با محیط را به فرزندانشان بیاموزند. شگفت‌آور است به محض آنکه می‌توانیم به گونه‌ای با فضای پیرامون درگیر شویم، چه از طریق شمردن گاوها و چه محاسبه صندلی‌ها، دیگر یکنواختی محیط به ما فشار نمی‌آورد. پناه بردن به ذخیره‌ای از داستان‌های کوتاه و بلند هم در فائق آمدن بر ملال موقعیتی نافذ است. دلم می‌خواهد ادعای بزرگ‌تری بکنم و بگویم خیمه‌زدن زیر ستون روایت‌ها، حتی در مواجهه با ملال وجودی هم به ما کمک می‌کند. ملال وقتی به سراغ ما می‌آید که دیگر روایتی نمی‌شنویم یا روایتی نمی‌سازیم. اما حقیقت آن است که قصه‌های این جهان تمامی ندارد. سراغ هر جزیی که در این جهان برویم، قصه‌ هایی بالفعل دارد و قصه‌هایی بالقوه. همان بالقوه‌هایی که میکل‌آنژ در دل سنگ‌های بیجان میشنیدشان. دوست بارداری، شب زایمانش از من پرسید: &quot; برای فرزندم چه‌کار کنم؟&quot; من که لحظاتی پیش از آن سرگرم شنیدن آهنگ &quot;آقای حکایتی&quot;بودم، پاسخ دادم: &quot;بیش از هرچیز باید برای فرزندت قصه بگویی. همچنان که پهلوانان از کودکی فنون رزم می‌آ‌موختند، بچه‌های ما نیز باید صندوقچه‌هایی پر از روایت‌ در دل داشته‌باشند.داستان‌هایی از شاهنامه،مثنوی، پادشاه لخت، جادوگر شهر اوز،هزارویکشب، عهد عتیق، پینوکیو و.... هرکدام از این داستان‌ها در روزگاری و در حال و هوایی به یاری آدم‌ها می‌آیند. مادام که قلاب جهان‌بینی‌مان در هیچ‌کدام این روایت‌ها به‌نحوی انحصاری گیر نکند، مجوعه داستان‌ها می‌تواند مهم‌ترین ابزار ما باشد در رویارویی با گیتی. شاید منظور نیچه از &quot;آفریدن! این است نجات بزرگ از رنج و مایه زندگی&quot; ، آفریدن روایت بوده‌باشد.پس باید در گوش بچه‌ها نه حکایت، که حکایت‌ها بخوانیم. همان حکایت‌هایی که قرن‌هاست به ما کمک کرده بلند و پست زندگی را تاب بیاوریم.داستانی برای تاب‌آوردن دنیای بی‌مادر، قصه‌ای برای روزگار شیدایی،قصه‌ای برای گذر از ملال، داستانی برای مبارزه،روایتی برای شرافت، حکایتی برای وصال و داستانی برای فراق...باید در گوش بچه‌هایمان زمزمه کنیم &quot;زیر گنبد کبود، شهر خوب قصه‌هاست.&quot;  و در مواجهه‌ها با روایت‌ها&quot; از او هرچه اندر خورد با خرد دگر بر ره رمز معنی برد&quot; ما خود را در قصه‌ها گم می‌کنیم، تا خود را بازیابیم... آن‌قدر در میان روایت‌ها می‌پوییم تا سرانجام راه خودمان را بیابیم و حکایت خودمان را بیافرینیم. ما در پناه همه روایت‌ها می‌توانیم روایت شخصی خود را بسازیم. اگرچه گاه حوصله ما تنگ می‌شود، و جهان به‌شکل چاردیواری بی‌پنجره‌ای بر ما نمایان می‌گردد، اما می‌شود بارها از تنگنای وجود پل بزنیم به دنیایی بزرگ‌تر. می‌شود گاهی دریچه بگشاییم و نفس تازه کنیم. مولانا می‌گفت: &quot;عشق‌ورزی آن دریچه کردن است.&quot; دیگر عرفا هم در گوش ما زمزمه کرده‌اند که راه رستگاری از عشق ورزیدن به جهان می‌گذرد.شاید عشق‌ورزی به معنای گسترده،یعنی دریافتن این نکته شریف که همواره در هستی چیزی هست که ارزش توجه ما را داشته‌باشد. جهان هرگز برای ما خالی نخواهدشد.برقراری پیوند با جهان از طریق روایت‌ها همواره ممکن است. تقویت کنجکاوی‌های فاخر برای معنادارکردن زمان، یکی از بزرگ‌ترین لطف‌هایی است که می‌توانیم در حق فرزندانمان روا داریم. داستان‌ها ما را به بزرگی جهان پیوند می‌زنند و زیر سایه پیوند با بزرگی هستی، ملال کم‌رمق می‌شود. با این همه، ساعت‌ها و روزهایی هم از راه می‌رسند که همه حکایات به گوش ما بی‌معنا و تکراری می‌آیند. روزگاری که تقلای ما برای برقراری ارتباطی معنادار با محیط، ثمر ندارد و چاره‌ای نداریم جز آنکه از جنگیدن با ملال دست برداریم و بی‌حوصلگی را پذیرا شویم.چنین روزهایی برای فرزندانمان هم از راه می‌رسند. روزهایی که باید دست از توسل به هر محرکی برای سرگرم کردنشان برداریم و اجازه دهیم بدون اضطراب، بی‌حوصلگی را از سر بگذرانند. به آن‌ها فرصت دهیم قصه ملال آدمی را نیز تجربه کنند، چراکه قصه مکرر زمین ماست و زمان ما.  خوشمان بیاید یا نه،ما فرزند زمانه تعدد روایت‌ها هستیم. پایه ستون‌های محکمی که پدربزرگ‌های ما بدان تکیه می‌دادند،لرزیده‌است، با این همه جهان هنوز آن‌قدر خالی نشده‌است که در ملالی ابدی گرفتار آییم. هنوز هم می‌توان زیر سایه قصه‌ها خنکای سرشار وجود را احساس کرد. بار دیگر و بار دیگر و بارهای دیگر می‌توانیم در هزارتوی داستان‌ها معناهای کاربردی بیاییم... &quot;بار دیگر ما به قصه آمدیم ما از آن قصه برون خود کی شدیم؟[1] _دفتر چهارم،مثنوی معنوی،مولانا[2] - به نقل از زندگاهان، شروین وکیلی</description>
                <category>راضیه اسلامی‌نسب</category>
                <author>راضیه اسلامی‌نسب</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 09:28:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه‌نوشت‌هایی در استقبال از نوروز</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-hpxfxefs8cm9</link>
                <description>دوم:عشق به راه که آموزگار هم‌نشینی شک و شکیبایی است یا همان &quot;ان مع العسر یسری&quot;[1]: از یک کیلومتر مانده به تونل ورسک، همه وجودم را جمع می‌کنم. انگار قرار است به جای مقدسی مشرف شوم. دلم می‌خواهد تا حد امکان از سرعت خودرو کاسته شود، بلکه من فرصت داشته‌باشم فضای جادویی ورسک را خوب نفس بکشم. اگر خوش‌شانس باشم، مه آن‌قدر غلیظ نیست که نتوان پل را دید و اگر خیلی بختیار باشم، می‌توانم قطاری را در حال عبور از روی پل ببینم. اگر جاده‌ها ردپای نبوغ تمدن بشری‌اند و اگر آدمی‌زاد به یاری جاده و دست‌یابی به جایی دیگر و مردمانی دیگر رشد می‌کند، هم‌چنان که قلب جنین در شبکه‌ای از رگ‌ها، امکان  زنده‌شدن و رشد را فراهم می‌کند؛ آن‌گاه شاید بتوان گفت &quot;پل‌ها&quot; اعجاز حضور آدمی بر این کره خاکی‌اند. اجداد ما همیشه روی این سیاره راه رفته‌اند. راه رفتن مهارتی است که گونه ما همواره به آن وابسته بوده‌است. اما ساختن راهی که دو یا چند نقطه مشخص را به هم وصل کند و به پیمودن مسیر، انضباطی بخشد، در زمره ابتکاراتی است که می‌شود ساعت‌ها به آن فکر کرد. هدف از آن هرچه بوده باشد؛ سیاست یا بازرگانی یا جنگ یا زیارت... ساختن راه بدین معناست که گونه ما امضای خود را بر زمین گذاشته‌است. این امضا تنها بر خاک مانده‌است، نه بر آسمان و نه بر دریا. درطول سفر هوایی، وقتی هواپیما در ارتفاعی پرواز می‌کند که آبادی‌ها هم به چشم می‌آیند، سرم را به پنجره می‌چسبانم و مشتاقانه خیره می‌شوم به زمین....به تنها خانه‌ای که می‌شناسم...و اگر ناگاه ردی از جاده‌ای بر زمین ببینم، حسابی ذوق می‌کنم. جاده‌ها بر زمین به چشمم مانند شبکه رگ‌های بدن آدمی‌ می‌آیند: بله این زمین است... و  جاده رویش نشان از آن دارد که ما از این بخش زمین عبور کرده‌ایم، در جستجوی انسان دیگری یا اقلیم دیگری. این بخش از کتاب زمین، نخوانده باقی نمانده‌است.از میان نیاکان ما، آن‌ها که تسلیم دشواری تردد در مکان‌های خاص نشدند و علاوه بر جاده، به ساختن پل نیز اندیشیدند، مرزهای ذهنی و چه بسا وجودی ما را گسترش دادند. کشور من سرزمینی نیمه‌خشک است و به‌ویژه در فلات مرکزی آن، آبادی‌ها و شهرها با فاصله زیاد از یکدیگر پا گرفته‌اند. همین امر باعث شده  &quot;راه&quot; و جاده، معنا و کارکردی ژرف در طول تاریخ ما داشته‌باشد. وقتی مسافر دل به جاده‌ای زمینی می‌سپارد تا به اقلیمی دیگر و مردمانی دیگر برسد، به آرامی در مکان جلو می‌رود. قریه به قریه با مردمانی نو و شیوه‌های زندگی متفاوت آشنا می‌شود و اندک‌اندک در سایه معاشرت با دیگری پخته می‌شود و وجودش را در برابر ناشناخته‌ها می‌گشاید.مطابق روایت شروین وکیلی&quot; در راه زمینی ارتباط انسان با انسان حرف اول را می‌زند و عقلانیت ارتباطی مورد نیاز است، در حالی‌که پیمودن دریاها امری فنی از جنس رویارویی انسان با عناصر طبیعی است و ابزارمندانه می‌توان مدیریتش کرد.&quot;[2]بنابراین در سفرهای زمینی، اقلیم و آدمیان متفاوت از ما به تدریج درک و پذیرفته می‌شوند و به حسب گنجایش روانی و معنوی‌مان، وجود ما را گسترده می‌سازند. انسان‌های آرمانی نیز در پیوند با سفر زمینی تکامل می‌یابند. از خضر تا رستم، از شمس تبریزی تا سعدی، انسان آرمانی در جریان سفر رشد می‌کند. &quot; دریانوردان در راه آبی با تنهایی و انزوایی طولانی و بعد برخوردی زودگذر و مقطعی با بیگانگان دست به گریبانند. به همین خاطر آن پیوستار آشنایی و خوگیری به محیط‌های تازه که در راه زمینی ممکن می‌شود و بر تجربه زیسته مسافر رسوب می‌کند و &quot;من&quot; او را غنی می‌کند، در سفرهای دریایی با این عمق و شدت، دست نمی‌دهد.&quot;[3]گسترده‌شدن ایران‌زمین در خاک و پراکندگی جمعیت در سرزمین‌های کم‌آب، موجب شده در میان آبادی‌ها تردد کردن در حافظه تاریخی ما ردی ژرف برجا گذاشته باشد. &quot;راه در ایران به مفهوم انسان آرمانی پیوند خورده‌است. تنها در تمدن ایرانی است که انسان آرمانی براساس جهاندیده‌بودنش تعریف می‌شود. یعنی &quot;من&quot;ای آگاه بر ماهیت رنگارنگ هستی. آگاهی‌ای که به شکل سنتی و مرسوم تنها با سفر کردن و پیمودن راه ممکن می‌شود.&quot; گرچه با ماشین سفر کردن، ما را از آهستگی و غنای حکمت‌هایی که در &quot;رفتن&quot; بدست می‌آید، محروم می‌سازد، اما همچنان جابه‌جایی در مکان، فرصتی است برای جابه‌جایی در مفاهیم و داستان‌ها. تونل ورسک سرآغاز حکایت پیچ‌درپیچ رفتن در مه است. اگر هوا در حدی صاف باشد، که بتوانم پل را کامل ببینم، تمام اجزای پراکنده وجودم جمع می‌شود بر ستایش از آدمی‌زادی که بر دره‌ها پل می‌زند... برتقدیر از همت بلند مردمانی که امری دور از ذهن مثل ساختن پل بر ارتفاع صدوده متری بر فراز دره‌ را به امری عینی و در دسترس بدل کرده‌اند. سازه‌های بزرگ و شاهکارهای معماری و هنر، مرا به یکی از عمیق‌ترین مدارج شکر می‌رساند: قدردانی از گونه بشر ! خضوع در برابر همه آن‌هایی که زندگی بشر را قدم‌به‌قدم پیش و پیش‌تر برده‌اند. حسی که به هنگام تماشای قطاری سوت‌زنان در حال گذر ازاز روی پل ورسک در هوای بارانی سبک به من دست می‌دهد، ترکیبی از شادی خنک و آرامشی  عمیق است. انگار ترکیب طبیعت و علم و فناوری و سفر و سرنشین قطاری که سودای رفتن از جایی صعب‌العبور را دارد،در کنار پیش‌بینی‌ناپذیری هوا که یادآورسرشت ناپایدار جهان است، همه قطعات زندگی را کنار هم می‌چیند و تصویر کاملی از هستی  به ما می‌دهد: سختی، دره، مه‌گرفتگی،پل، راه، مرکب، اعتماد بر اختیار و قدرت آدمی‌زاد و فروتنی در برابر جبر و بی‌ثباتی جهان. در نهایت صدای بلند سوت عبور...که این نیز می‌‌گذرد! سوت قطار در انتهای پل ،ترجمان این حکمت است که در نهایت زندگی جایی ورای ترس‌ها، خستگی‌ها و نومیدی‌های ما جریان می‌یابد:&quot;زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد!&quot; هنوز سعادت آن را نداشته‌ام که هیجان عبور بر فراز دره ورسک را به عنوان یک سرنشین قطار لمس کنم، اما می‌توانم تصور کنم پیچیدن در میان جنگل‌های هزاررنگ عباس‌آباد، درست پس از عبور از یکی از پل‌های رکوردار جهان چه احساس امنیتی به آدمی می‌بخشد.تونل ورسک، ابتدای فصلی دیگر از جاده است. از تونل که بیرون می‌آییم، خود را در میان گردنه صعب‌العبور گدوک می‌یابیم. ارتفاعاتی برف‌گیر و سرد که معمولا غرق در مه است. رانندگان ناچارند با قدرت دیدی کمتر از پنج متر برانند. گاه حتی خط کنار جاده هم محو می‌شود، راننده هیچ نشانی در دست ندارد که بداند باید فرمان را به چپ براند یا به راست، در عین حال نمی‌تواند از رفتن بازایستد. هرگونه کاهش سرعت هم ممکن است حادثه‌ای بیافریند.مه بر شیشه ماشین هجوم می‌آورد. چراغ‌ ماشین‌های جلوتر محو می‌شوند. دایره محسوسات و مدرکات ما محدود می‌شود به فضای درونی ماشین و واژه‌هایی که میان ما جاری می‌شود و صدای موسیقی که تا حد ممکن کم می‌شود تا سکوت بیشتر، تمرکز راننده را بالا ببرد. اگر بخواهیم در آن لحظات واقع‌بین باشیم، هیچ معلوم نیست ماشین سر پیچ بعدی درست می‌پیچد یا نه. تجربه راندن در مه گدوک، بیش از هر چیز یک تجربه وجودی است. ابهام در موقعیت، ابهام در تصمیم‌گیری، ابهام در اکنون و ابهام در آینده. وقتی در مه گدوک پیش می‌رویم، انگار در حال تماشای پیش‌پرده حضورمان در گیتی هستیم. نمی‌دانیم کجای راه قرار گرفته‌ایم، نمی‌دانیم چه کسانی در این تجربه و در این جاده با ما همراهند، جز همان دوسه نفری که در مرکبمان حاضرند، نمی‌دانیم باید به چپ برانیم یا به ‌راست، اما می‌دانیم که نمی‌توانیم از رفتن پا برداریم، چراکه فرجام هر درنگی، می‌تواند به زنجیره‌ای از فاجعه بینجامد.باید پیش برویم گرچه هیچ نشانه‌ای نمی‌تواند اطمینانی درباره حتی چند لحظه بعد به ما ببخشد. بدین معنا ما برای پیش‌رفتن در زندگی ناچاریم به چیزی اعتماد کنیم. به یک نیروی برتر یا شاید به بزرگی جهان، تو بگو حتی به زنجیره‌ای از تصادفات. به چیزی پخته‌تر از خدای ادیان که صدای دعاهای ما را می‌شنود و از ما پشتیبانی می‌کند. سمانه موقع خداحافظی پای تلفن می‌گفت:&quot; به دستان زندگی می‌سپارمت&quot;. انگار پیش‌فرض او این بود که زندگی چیزی است که به آن اعتماد می‌توان کرد. توکل به زندگی، نه توکل به پروردگار به مثابه دیگری و نه توکل به قدرت خود. دلگرم شدن به اصل وجود که مه‌آلود است، اما ما با مه‌آلودگی‌اش غریبه نیستیم. نمی‌دانم چقدر نزدیک است به ضرورت اسپینوزایی یا آنچه عرفا درباب وحدت وجود می‌گفتند....نمی‌دانم...واقعا نمی‌دانم نامش چیست و ذیل کدام طبقه‌بندی فلسفی یا عرفانی می‌توان گنجاندش یا نمی‌توان...اما حالا و در آستانه چهل سالگی دریافته‌ام که زندگی چیزی است که بر آن تکیه می‌توان کرد. جهان چیزی است که به آن اعتماد می‌توان کرد و وجود، چیزی است بی‌نیاز از توضیح و بی‌نیاز از غایت. وقتی مه و تاریکی وابهام در گردنه گدوک بر ماشین( این جهان کوچکی که به گونه‌ای گذرا ما را از جهان بزرگ‌تر محافظت می‌کند)، یورش می‌آورد و ما نمی‌دانیم به کجا می‌رویم و جلوتر چه‌چیزی منتظر ماست، اما می‌دانیم یگانه راه رهایی، رفتن است، درست در همان لحظات مکاشفه در می‌یابم که می‌شود خود را به دستان زندگی سپرد، بی‌آنکه رنج سرخوردگی ناشی از خوش‌بینی خام نسبت به جهان را به جان خرید.سپردن خود به زندگی و پیش‌رفتن ، جایی میان ایمان و &quot;نقطه مقابل ایمان&quot; قرار دارد. می‌نویسم &quot;مخالف ایمان&quot; زیرا برای این وضعیت واژه‌ای نمی‌شناسم. شاید از آن‌رو که فرزندان آدم همواره با درجاتی از ایمان زندگی کرده‌اند و بی‌ایمانی خالص در تجربه آدمی‌زاد نیامده‌است. شاید هم نه...راننده‌ای که در مه می‌راند،بیش از هرچیز دیگری به شکی خنک و خوشایند ایمان دارد. حافظ سروده‌است: فی‌الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر کاین کارخانه‌ای است که تغییر می‌کنند.&quot;  یا &quot;مجو درستی عهد از جهان سست‌نهاد کاین عجوزه عروس هزارداماد است&quot;، اما آیا برای اعتماد به جهان راهی در میانه نیست؟ آیا می‌شود جایی میان خوش‌بینی و بدبینی به جهان، خیمه زد؟ آیا می‌توان با بی‌ثباتی دهر آشتی اجمالی کرد و بی‌توقع وفاداری انحصاری از این عروس‌هزارداماد،همچنان خود را به دستان زندگی سپرد؟ به گمانم پاسخ این پرسش دست‌کم در لحظات خاص و در موقعیت‌های ویژه‌ای، &quot;آری&quot; است.  از هزاران فرسنگ دورتر از ورسک، چشم‌هایم را می‌بندم و خود را در یک ظهر مه‌آلود و سرد در گدوک تصور می‌کنم و درمی‌یابم درست در همین آنات ترکیب ابهام و زیبایی است که خودم را در پیوست با جهان درک می‌کنم. جهان در هیات مهی سنگین بر من هجوم می‌آورد اما در اوج ناشناختگی، بیگانه در نمی‌یابمش...می‌توانم به رشته نازک ارتباطی میانمان دل دهم و خودم را بسپارم به هستی و پیش بروم سرشار از شک و شکیبایی. گدوک مرز میان تهران و مازندران است. قبلا انتهای مازندران بوده  و حالا گویا شده ابتدای تهران. خلاصه گدوک مرزی است انتزاعی میان نام‌ها و البته برای  من مرزی است باریک میان قبض و بسط، تعلیق و ثبات... و ابهام و شفافیت.به آخرین خم جاده که می‌رسیم، هستی گشوده می‌شود، بزرگ و یکپارچه امن. به محض گذر از آخرین پیچ، هوا به‌ناگهان آفتابی و صاف می‌شود. آسمان گسترده بر سر دشت، شفاف است و بی‌ذره‌ای ابهام. قدرت بینایی حالا دیگر کران تا کران است. ما بر فراز زمین‌های کشاورزی گسترده می‌رانیم. وضعیتی که در آن هستیم، هیچ شباهتی با موقعیت چندثانیه پیش ندارد. از قبض گذشتیم و بسط را تماشا می‌کنیم، بی‌آنکه بر ثبات دهر و تمام وضعیت‌هایی که می‌زاید، فریفته شویم. هربار در عبور از قبض گدوک به بسط دشت فیروزکوه رسیدم، دلم خواسته از حال و هوای این عبور، این تضاد جغرافیایی که به تضاد احساسات منتهی می‌شود،عکسی بردارم و چه خیال خامی...به تصویر کشیده‌نمی‌شود، نه قبض به تنهایی در قاب تصویر می‌نشیند و نه بسط، چه برسد به اینکه تلاش کنی ترکیب این دو یا به عبارتی دیگر، &quot;وجود&quot; را در یک قاب بگنجانی. تجربه عبور از مه به آفتاب، تدریجی نیست، یکباره است و این بر شکوه آگاهی موقعیتی می‌افزاید.این تغییر اقلیم‌های ناگهانی در ایران‌زمین غریب نیست. بخشی از حکمتی که در این خاک پا گرفته، ناشی از تعامل ساکنانش با همین تکثر آب وهوایی است. اینکه بارها از مهی سنگین  گذر کنی و بدانی به‌فاصله یک خم دیگر، زمین فراخ می‌شود و آسمان امن، این گستردگی اقلیم، در ساکنان مسافرش درونی شده و به ایشان آموخته‌ همچنان که با آب و هواهای متضاد می‌شود آشتی کرد، با &quot; موج لشگرهای احوال&quot; هم می‌شود کنار آمد و همچنان که نه مه گدوک پایدار است و نه آفتاب فیروزکوه، &quot;دل مومن هم ساعتی هفتاد بار بگردد!&quot;   من  جاده گدوک را در احوالات متفاوتی پیموده‌ام؛ شاد، اندوهگین، نومید، خسته ، ملول، منتظر، امیدوار، هیجان‌زده، راضی و ناراضی....اما هربار از این دالان شگفت‌انگیز زمینی عبور کرده‌ام، خود را در زمان دیگری یافته‌ام. گردنه گدوک &quot;گرداننده احوال&quot; است....هربار و در هر حالی از این گردنه گذشته‌ام، ناگهان و ناخودآگاه زیر لب زمزمه کرده‌ام:&quot; فان مع العسر یسری....ان مع العسر یسری&quot; هربار که آخرین گردنه گدوک را پشت‌سر گذاشتم، گشایش بر تن و جانم فرود آمد. در جغرافیای &quot;ان مع العسر یسری&quot;، یادم می‌آید که ایمان یعنی همان وضعیت فراگیر طیفی که متضاد ندارد، یعنی صبر؛ و صبر یعنی دانستن هزار باره این نکته که کار ما با جهان و کار جهان با ما به‌پایان نرسیده‌است و...کسی چه می‌داند...مسافر گدوک می‌تواند بگوید چه بسا هیچ‌وقت به پایان نرسد،حتی در هنگامه واپسین. در آخرین خم گردنه برف‌گیر و سرد و اسرارآمیز گدوک، صدایی در گوشم زمزمه می‌کند: خودت را به دستان زندگی بسپار...نه برای آنکه لابه‌لای انگشتانش اعجازها دارد و نه برای آنکه با ثبات و امنیت نگاهت می‌دارد...بلکه از آن رو که در انبوه تصادفات و آشوب‌ها و تنش‌هایش، دایره احتمالات همواره گشوده است و بخشنده...برای آنکه چنان بیکران است که هرگونه مقاومتی در برابرش بی‌معناست..بزرگی‌اش کافی است برای اینکه به او ایمان بیاوری....یا نه...برای آنکه ایمان ناگزیر در ناخودآگاه به او را به ساحت خودآگاه فرابخوانی!برای آنکه انکار پیوستگی با او، حتی ممکن نیست! از آخرین گرفتگی آخرین گردنه گدوک که رد می‌شوم، برای لحظاتی می‌توانم بلندبلند بخوانم:&quot;من که صلحم دائما با این پدراین جهان چون جنت استم در نظر&quot;[4]....دستکم برای لحظاتی می‌توانم دریابم صلح با بلندوپست این جهان چه طعم دلپذیری دارد....[1] _سوره شرح،قرآن کریم[2] - ایران تمدن راه‌ها، شروین وکیلی، صفحه 367[3] _همان[4] _دفتر چهارم،مثنوی معنوی، مولانا</description>
                <category>راضیه اسلامی‌نسب</category>
                <author>راضیه اسلامی‌نسب</author>
                <pubDate>Tue, 05 Mar 2024 21:08:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه‌نوشت‌هایی در استقبال از نوروز</title>
                <link>https://virgool.io/@r.eslaminasab/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-xew1yv23y8me</link>
                <description>اول:&quot;عشق به راه یا همان طغیان علیه ناامنی جهان&quot; &quot;خود تقاضای این سودا بی‌قراری است و سفردر ابتدا، گرچه مطلوب را هیچ جای نیست.&quot;[1]روزهای اول همه‌گیری کرونا شبیه فیلم‌های آخرالزمانی بود. جهان با همه بزرگی‌اش بنا بود به اندازه مساحت چهاردیواری‌های ما کوچک شود. روابط ما با خانواده و دوستان،دیگر پناه نبودند،منشا خطر بودند . به ما توصیه شد که برای سلامت خود و دیگران در خانه بمانیم. نه با جهان پیرامون ارتباط برقرار کنیم و نه با عزیزانمان. در اوج تیرگی آن روزها،  چیزی که بیش از همه دلتنگش می‌شدم، جاده و راندن در خارج از شهر بود. با اینکه من نه مسافر حرفه‌ای بودم و نه به اندازه همسرم به رانندگی در خارج از شهر علاقه داشتم، اما به محض اینکه بیرون رفتن از شهر برایم ممنوع شد،  خود را بی‌قرار جاده دیدم. ساعت‌های طولانی به تصاویر  جاده‌های کیارستمی خیره می‌شدم. با شوقی کودکانه دنبال فیلم‌هایی می‌گشتم که موضوع آن در سفر رخ دهد یا نماهای زیادی از جاده و رانندگی در آن باشد. به سروقت پادکست‌هایی می‌رفتم که جهانگردان و همواره‌مسافران تولید می‌کردند. همه‌گیری گسترده بود و خانه تنها جای امن احتمالی شده‌بود، البته اگر می‌شد هنوز جایی را امن به حساب آورد. چراکه کرونا  آن روی ناامن جهان را به ما نشان داد.اگر در اوج بحران‌های پیش از کرونا،  می‌توانستیم به آغوش امن مادر یا معشوق یا دوستی پناه ببریم تا تاب آوریم، همه‌گیری به شکلی بی‌رحمانه نشان داد که گریزگاه امنی وجود ندارد.ما باید از دیگری‌های عزیز و امن فاصله می‌گرفتیم،چراکه ما برای آن‌ها منشا خطر بودیم و آن‌ها نیز برای ما منشا خطر بودند. یادم می‌آید در روزهای قرنطینه وقتی دست‌هایم را با شمارش ثانیه‌ها می‌شستم، ناخودآگاه زمزمه می‌کردم:گر گریزی بر امید راحتیزان طرف هم پیشت آید آفتیهیچ کنجی بی دد و بی دام نیستجز به خلوتگاه حق آرام نیستوالله ار سوراخ موشی در رویمبتلای گربه چنگالی شوی[2]انگار به واسطه همه‌گیری، بهتر می‌شد معنای &quot;هیچ کنجی بی‌دد و بی‌دام نیست&quot; را درک کرد.مولانا البته درادامه همان ابیات و در جستجوی راهی در جهان سرتاسر ناامن، می‌گفت چاره‌ای نداریم جزاینکه به خیال خود پناه بریم:آدمی را فربهی هست از خیالور خیالاتش بود صاحب‌جمالور خیالاتش نماید ناخوشیمی‌گدازد همچو موم از آتشی[3]در روزگار خانه‌نشینی من به خیالات زیبا پناه می‌بردم تا تباهی پیش‌روی چشمانم را تاب بیاورم. خیال برای آنکه &quot;صاحب جمال&quot; بماند، می‌توانست با  ایمان و امید و عشق (البته با رعایت پروتکل‌ها!!) پرشود یا با توسل به هنر، همچنان که که مرتضی کیوان گفته‌بود:&quot; در این زندگانی چه چیزی می‌تواند بت باشد؟ تنها هنر؛ می‌شود این یکی را ملجایی دانست. آن هم فقط یک پناهگاه و نه بیشتر.&quot;اما خیالات در آن روزها بیش و پیش از هر چیز،مرا می‌کشاند به جاده، به راه و به سفر.  تصویر ذهنی من از زندگی در سال‌های خامی و ملال نوجوانی &quot;زندان&quot; بود، آنچنان که برخی عرفا می‌گفتند و بعدها شد &quot;رقصی عاشقانه و گرم&quot; باز هم آنچنان که عرفا می‌گفتند، اما همه‌گیری کرونا، باعث شد که کل ماجرای زندگی به چشم من &quot; رفتن&quot; جلوه کند و دیگر هیچ. پیاده رفتن ....رفتن به تنهایی....رفتن با جمعی اندک از یاران همدل...سواره رفتن... &quot; رفتن و همیشه رفتن....&quot;من ذیل خیالات در پیوند با جاده، زیبا می‌شدم و دلم اندکی قرار می‌یافت. همان روزها، کتاب &quot;هنوز در سفرم&quot; سهراب سپهری، کتاب بالینی‌ام شد و تا به حال هم کتاب بالینی‌ام مانده‌است. صبح‌های قرنطینه، از لیوان چای صبحانه پناه می‌بردم به یادداشت‌های در سفر سهراب ... چشم‌هایم را می‌بستم و به تجربه سرشارش در جستجوگری در جهان غبطه می‌خوردم. از بمبئی تا نیویورک سبک‌بار سفر کنی، نقاشی یاد بگیری، شعر بنویسی، ذن بیاموزی و برای رفقایت در سراسر جهان نامه بنویسی: وسوسه‌برانگیزترین شکل پر زیستن. یادداشت‌های سفر سهراب را می‌خواندم و می‌هراسیدم وضعیت کرونایی ماندگار شود و من بمیرم پیش از آنکه فرصت تماشای جهان را داشته‌باشم.حالا می‌فهمیدم چرا از بچگی کارتون‌هایی که در آن حلزون وجود داشت،برایم جذاب بود. تصاویر مبهمی یادم می‌آید از حلزونی در یکی از کارتون‌ها که صدف پشتش، درست مثل یک خانه پرداخته شده‌بود. پنجره‌ای داشت و پرده‌ای به بیرون. و تختی داشت و مبل و آشپزخانه‌ای در درون. حلزون در جایی ماندگار نمی‌شد و هروقت اراده می‌کرد به جاده‌ای بزند، فقط لازم بود شکمش را به خاک بکشاند و همین! خانه‌به‌دوشی حلزون در کارتون‌ها، پاسخی بود به دو نیاز اصیل و گاه غیرقابل جمع: میل به داشتن خانه و تمنای در خانه نماندن. میل به ثبات از یک سو و میل به تجربه از سوی دیگر...این تمایل در بزرگسالی بدل شد به عشق ورزیدن به کاروان‌های متحرکی که مدرن‌ترین نسخه حلزون کارتن‌های کودکی بودند.گرچه خانه‌به‌دوشی از کودکی جذاب بود، اما خانه‌نشینی اجباری بر فریبندگی آن افزوده‌بود. قرنطینه به ناچار ماده سیزدهم اعلامیه جهانی حقوق بشر را نقض کرده‌بود:&quot; هر شهروندی محق به داشتن آزادی جابه‌جایی در داخل یک کشور است...هر انسانی محق به ترک هر کشور از جمله کشور خود و بازگشت به آن است.&quot;  کریستیان بوبن گفته‌بود &quot; برای آنکه چیزی را ببینیم،نخست باید سوگوار آن گردیم. &quot; [4]و نیز مولانا سروده‌بود &quot; دل نیابی جز که در دل‌بردگی!&quot; ؛ بنابراین عجیب نبود که مفهوم راه و سفر، در روزهایی که آزادی &quot;تردد&quot; را از دست داده‌بودم، تا این اندازه در جانم عزیز شود.در روزگارقرنطینه، در جستجوی سرپناهی که زیر سقفش، خیالاتم صاحب‌جمال شود، به دنیای اسطوره هم سرک می‌کشیدم. در روایت‌های پهلوانی نیز، جابه‌جایی در مکان بود که قهرمان را پیش می‌برد تا تکلیفش را با مرگ و به‌تبع آن با زندگی روشن سازد. رستم نمونه اعلای پهلوان_مسافر است. او نیز مانند دیگر &quot;پهلوانانِ سرگردان،سفر می‌کند و به جایی وابسته نیست.&quot; در دنیای باستان، افراد معدودی فرصت سفر داشتند: جنگاوران، بازرگانان و زائران.در  اساطیر هم سفر کردن در انحصار افراد خاصی بود &quot;که برای معرفی آنان بهترین واژه، &quot;پهلوان- مسافر&quot; است. اینان که به تعبیر آرش آقایی ،گویی از نیرویی فرابشری برخوردار بودند، مامن مالوف خود را ترک می‌گفتند و برای رسیدن به جواب سوال‌های غیرسطحی و خواسته‌های غیرمعمول، سفر می‌کردند.گیل‌گمش قدیمی‌ترین آن‌ها و رستم، آشناترین آن‌ها برای ما ایرانیان است. او همواره در حال سفر و در عین‌حال مبارزه‌جویی است. او در سیر هفت‌خوان،توانایی‌های خود را محک می‌زند و در سرزمین‌های دوردست به حل مشکلات می‌پردازد.&quot;[5]اما اگر دنیای قدیم،سرشار بود از کنش‌های خدایان و پهلوانان و نیمه‌خدایانی بودند که از پس خیلی چیزها برمی‌آمدند، دنیای ما، دیگر  دنیای حماسه نیست، دنیای رمان است. در دنیای ما خدایان افول کرده‌اند و قهرمانان نیز. کلان‌روایت‌های ایمنی‌بخش کمرنگ شده‌اند و خرده‌روایت‌ها از هر سو بلندند. جهان ما درست مثل جهان رمان، پر است از آدم‌های معمولی سردرگمی که توان کنش‌های بزرگ ندارند، اما تلاش می‌کنند برای بودن خود رسالتی محدود کشف یا جعل کنند و با معنایابی و معنابخشی، زیستن خود را ارتقا دهند، بی‌آنکه چون قهرمانان اساطیری برای خود در برابر بشریت رسالتی قائل باشند. به همین معنا از خانه بیرون زدن و خود را به راهی سپردن در زمانه ما، لزوما قرار نیست ما را به مقصد خاصی برساند یا پاسخ پرسش‌های سهمگین وجودی را بر ما بگشاید.به‌جاده زدن، بیش از هر چیز حال و هوای پرسه‌زدن دارد و پرسه زدن بیشتر ممکن است ما را با پرسش‌های بی‌شمار و بی‌جواب آشتی دهد تا اینکه پاسخ مشخصی فراهم کند. بدین معنا توقع ما از سفر در جهان امروز مثل بسیاری چیزهای دیگر باید رقیق شود. بگذریم از سفرهای بی‌شماری در زمانه ما که رویکردی جز مصرف کردن زمان فراغت و لذت‌گرایی ندارند. ...سفرهایی که بازمانده دوران اکتشاف . استعمار و میل به گشتن در گیتی به منظور غلبه بر آن و مصرف کردن و به تعبیر فردوسی، &quot;آز گردن جهان گشتن&quot;[6]هستند.قدیمی‌ترین خاطره‌ای که از میل به خانه‌به‌دوشی در ذهن دارم، برمی‌گردد به سال دوم دبیرستان علوم انسانی.یادم می‌آید وقتی دبیر ادبیات، داستان رستم و تهمینه را تعریف می‌کرد، غوغایی در میان ما دختران نوجوان برپا شد. خانم منوچهری چنان با عشق و با لهجه غلیظ مشهدی خواند:&quot; روانش خرد بود و تن،جان پاک تو گفتی که بهره ندارد ز خاک&quot;[7]، که انگار خودش تهمینه را به چشم دیده‌بود. پهلوان و شاهدخت به هم رسیدند و داستان هم رسید به تولد سهراب که روشنک ایراد گرفت:&quot; رستم پس از ازدواج با تهمینه کجا رفت؟ چرا نباید از تولد فرزندش باخبر می‌بود؟&quot; خانم منوچهری سعی کرد توضیح دهد :&quot; رستم هیچ‌کجا آرام نمی‌گرفته. دل تنها در گرو آزادی خود داشته و پایداری ایران. از این سوی تا آن سوی می‌تاخته، تاج می‌بخشیده. ورای قدرت سیاسی می‌ایستاده و کشور را نجات می‌داده. کسی حریف باده‌نوشی و بزمش نمی‌شده؛همچنان که حریف رزمش و نیز حریف وسوسه بلند آزادگی‌اش! رستم هیچ‌کجا آرام نمی‌گرفته، هیچ‌کجا نمی‌مانده، و همچنان که همواره در رفتن بوده، به جهان و آدمیان خدمت می‌کرده و کام خویش از زندگی می‌گرفته و تهمینه نیز این‌ها را می‌دانسته و با آرمان زاییدن فرزند رستم، دل به مهر او داده...&quot;از میان ما، افسانه که عاشق پائولو کوئیلو شده‌بود، باور داشت تجربه اشتیاق و عشق، مهم‌تر از معشوقی است که ما را بدان می‌رساند.&quot; افسانه برایمان از کولی‌ها گفت که زندگی را ژرف‌تر از ما تجربه می‌کنند، چراکه سازی بر دوش می‌گذارند و هرکجا رسیدند، آتشی برپا می‌کنند و در این جهان &quot;می‌روند و می‌زیند.&quot; انگار از گفتگوهای همان روز، اشتیاق کوچگردی و خانه‌به‌دوشی در دل من زنده شد. می‌گویم &quot;زنده شد&quot;، چون گمان می‌کنم سال‌های طولانی زندگی به سبک &quot;گردآوری و شکار&quot; ، باعث شده در ناخودآگاه ما، میل به یکجا نماندن، اصیل و آشنا باشد.زندگی یکجانشینی و دوران کشاورزی در برابر هزاران سال گردآوری و شکار، در تاریخ بشر دوره کوتاهی به حساب می‌آید و انگار میل به جابه‌جا شدن مستمر در مکان، ردی در خاطرات محو هزاران سال سفر اجدادمان برای بقا بر این سیاره دارد. در همان دوران قرنطینه من از روایت‌های اساطیری پناه می‌بردم به دنیای رقیق‌تر و در دسترس‌تر سهراب سپهری که به دنیای رمان نزدیک‌تر بود تا دنیای حماسه، اما همچنان باشکوه بود.سهراب در توضیح بی‌قراری و آرام نگرفتنش در یک‌جا،خطاب به دوستی نوشته‌بود:&quot; همیشه فکرکرده‌ام روزی خواهد رسید که من قرار بگیرم، سر جایم باشم، و آن‌وقت خواهم توانست روشن باشم، دقیق باشم و بستگی خودم را با دوستان به آن نهایت دلپذیر و کمیاب برسانم. اما همیشه رابطه من با حوالی خودم نازک بوده‌است. آیا جایی هست که مال من باشد؟ فکر نمی‌کنم. از این توقع بی‌پایه باید گذشت. در اتاق مسافرخانه هم باید شعر گفت. روی نیمکت پارک هم باید قصه نوشت. سخت‌گیری را باید جای دیگری خرج کرد.&quot; [8]سهراب نمونه موفقی از آشتی دادن بین &quot;تعلق‌خاطر به خانه&quot; و &quot;سفر را چون پیشه جدی‌گرفتن&quot; است. او هم در کاشان قرار دارد و هم در هرکجای دیگر دنیا، به این دلیل که نه در کاشان قرار دارد و نه در هیچ‌کجای دیگر دنیا....می‌داند که جستجوی قرار در خانه یا در سفر فریبی بزرگ است. &quot; از این توقع بی‌پایه باید گذشت.&quot; باید راه افتاد و گاهی هم توقف کرد و در هر حال باید کاری کرد.&quot; ما می‌رویم بی‌آنکه از این مسافرت ناراضی باشیم.&quot;... روح جستجوگر، بی‌قرار است و مدام در حال سرک کشیدن در جهان. این سرک کشیدن، عطشی عرفانی است یا شوق فلسفیدن یا ذوق مسافر سرزمین داستان‌ها شدن و گاه هم به جاده زدن...روح جستجوگر، در عین حال اگر امید زیادی به جستجو ببندد، بی‌شک سرخورده خواهد شد. شگفتا سهراب که در این فقره نیز کمالگرایی و رضایت دادن به اکنون را هنرمندانه در خود جمع کرده‌است:&quot; برای این سفر از هر شوق کودکانه‌ای خالی بودم. برای دیدن رنگ‌های فرنگ نیز شتابی نداشتم. این سفر قبل از هرچیز برای من یک حرکت بود.&quot; چه بسا پختگی یعنی خالی از هر شوق کودکانه‌ای، تن به سفر دادن. چراکه سفر یک حرکت است‌،بی‌آنکه لزوما ما را به جای مشخصی برساند.همان سهرابی که خالصانه‌ترین واژه‌ها را خرج دلتنگی کاشان و خانه پدری کرده‎‌است، می‌داند که روح بی‌قرار، چاره‌ای جز در آغوش کشیدن سرگردانی خود در این جهان ندارد.&quot; اهل کاشانم اما شهر من گم شده‌است. من با تاب، من با تب، خانه‌ای در طرف دیگر شب ساخته‌ام.&quot;[9]  کرونا آمده‌بود و من ناگزیر به خانه‌نشینی بودم. خانه را به هزار تدبیر زیبا می‌کردم. طلوع و غروب آفتاب را در مناسکی کوچک از پس پنجره پاس می‌داشتم. گلدان‌های بیشتری می‌خریدم. با هر کتاب و فیلم و آهنگ ، خیال می‌کردم در خانه‌ام روزنی تازه باز می‌کنم رو به دنیای بزرگی که در اوج ناامنی عریانش، بیشتر از همیشه دوستش می‌داشتم...و در نهایت پناه می‌بردم به کلماتی که مسافران نوشته بودند. به تصاویر مارکوپولو در کتاب پسرم خیره می‌شدم و آه می‌کشیدم. سعدی به چشمم عزیز شده‌بود که حکمت‌هایش نه نتیجه خانه‌نشینی و سیر انفس، که رهاورد سیر آفاق بود. پسرم را می‌نشاندم پای مستند برادران امیدوار و برایش از همت بلند مسافران کاشف می‌گفتم. تام هنکس را در فیلم &quot;دورافتاده&quot; و خانواده دکتر ارنست را دنبال می‌کردیم تا خیالمان راحت شود حتی آن‌هایی که در جزیره‌ای بن‌بست و یکسره جدا از باقی جهان گیر ‌می‌افتند هم عاقبت راهی به باقی جهان می‌یابند.اگر مردم قحطی‌زده مصر، با تماشای حسن یوسف و غرق شدن در خیال زیبایی، گرسنگی را از یاد می‌بردند از آن‌رو که&quot; حسن یوسف قوت جان شد سال قحط&quot; ؛ من نیز با سرک کشیدن در داستان آن‌ها که از خانه بیرون زده‌بودند، خانه‌نشینی را تاب می‌آوردم و می‌کوشیدم دیگران را نیز در این سیر و سفر خیالی در جهان شریک سازم.  به بچه‌های اندکی که در قرنطینه می‌دیدم، &quot;کره زمین&quot; هدیه می‌دادم و برایشان از سرزمین‌های در انتظار اکتشاف می‌گفتم. می‌ترسیدم خانه‌نشینی در بچه‌ها، مانع از شکل‌گیری رابطه‌ای امن با جهان شود.جلساتی مجازی ترتیب داده‌بودم تا با فرزندان دوستانم راهی سفرهای خیالی شویم. کریستف کلمب و ابن‌بطوطه و ناصر خسرو پیش چشمم ارجمند شده‌بودند. کفش معنای دیگری یافته‌بود و مرکب، عزیز شده‌بود.اما چرا تمام مفاهیم حول محورسفر تا این اندازه برای من مهم شده‌بودند؟ چرا تصور امکان جابه‌جایی در زمین و ماده سیزدهم اعلامیه جهانی حقوق بشر، احساس رهایی می‌آورد؟ چرا حتی دیدن جهان، برایم از دورهم جمع شدن با خانواده و دوستان، حیاتی‌تر شده‌بود؟ حالا و پس از گذشت چند سال، می‌اندیشم تقلای من درباب سفر، پناه بردنم به سفرنامه‌ها و فیلم‌های جاده‌ای، حتی رویاهای شبانه‌ای که حال و هوای به‌جاده زدن داشت، نوعی تلاش بود برای عشق ورزیدن به جهانی که سرتاسر ناامن شده‌بود. روان من پناه برده‌بود به سفر...زیرا می‌خواستم تسلیم حقیقت روز نشوم. تسلیم این‌که سرتاسر جهان ناامن است و هیچ کنجی بی‌دد و بی‌دام نیست! من می‌کوشیدم خودم و دیگران را قانع کنم که می‌توان این جهان را دوست داشت. جهان بزرگ است و هیچ کدام ما به حد کفایت در آن پرسه نزده‌ایم تا به مرگ راضی شویم. عشق به راه، در سال‌های کرونا، نوعی عصیان تمام‌قد بود در برابر فراگیری مرگ. اگرچه می‌دانستم مرگ‌آگاهی پیش‌نیاز درست زیستن است، اگرچه می‌دانستم از مرگ گریزی نیست و تقلای پس زدن مرگ، تلاشی بیهوده است، چرا که مرگ آغاز آدمی‌زادی است و پایان او، &quot; از که بگریزیم؟ از خود؟ ای محال!&quot;،  با این حال...ایمان داشتم هراندازه مرگ‌آگاهی فردی سازنده است، تسلیم شدن در برابر مرگ جمعی و نابودی نوع بشر، ویران‌گر است. آن‌جا که مرگ به ما امان نمی‌دهد یک‌به‌یک و به نوبت با او مواجه شویم وبه  صورت اهریمنی پرقدرت ظاهر می‌شود، باید پناه برد به خیالات صاحب‌جمال...باید چیزی پیدا کرد و به آن عشق ورزید تا زندگی، این رسالت باشکوه را که معلوم نیست چه‌کسی، کی و کجا بر شانه‌های ما گذاشته‌است، پاس بداریم.من درست از همان روزی که دریافتم تا اطلاع ثانوی نمی‌توانم پای در راهی طولانی نهم، عاشق جاده شدم. درست از همان روز،تمام آنچه عارفان در باب سیر و سلوک و رفتن و شدن می‌گفتند، معنایی عینی و اینجایی و اکنونی پیدا کرده بود. دلم برای همه جهان تنگ شده‌بود. می‌خواستم این سیاره دوست‌داشتنی را گام‌به‌گام بگردم. می‌خواستم در هرچه جاده در این جهان بود، برانم . کیارستمی گفته‌بود:&quot; راه اعتراف انسان است به آنچه از آن می‌گریزد و به آنچه به آن رو می‌کند، راه خود آدمی است و آدمی راهی است کوچک.&quot;[10]عشق‌ورزیدن به راه و تشنگی برای سفر، اعتراف من بود به اینکه زندگی را دوست می‌ داشتم...زمین را دوست می‌داشتم و راه را که نتیجه نبوغ آدمی‌زاد بود بر زمین...انتظار روزی که دوباره بتوان به جاده زد، نوعی امید به بازگشت به آغوش جهانی بود که هرگز آن‌قدرها ناامن نبود.... دلم می‌خواست خانه‌ام گم شود. دلم می‌خواست در جهان گم شوم.  سهراب را می‌ خواندم که خیلی ساده درباره پروازش به بمبئی نوشته‌بود. پرواز کردن...اما حالا دیگر به آرزو تبدیل شده‌بود. از خود می‌پرسیدم آیا می‌توانم یک بار دیگر از بالای ابرها به زمین نگاه کنم، دلم بلرزد و قربان‌صدقه این پهنه زیبا و شگفت‌انگیز بروم؟ وقتی می‌خواستم دعا کنم، جاده را تصور می‌کردم و یک استراحتگاه بین‌راهی در خاک خشک نزدیک کاشان...کشتی‌ای را تصور می‌کردم که در میان یخ‌های آلاسکا می‌راند و من روی عرشه‌اش بخت آن را داشتم که آسمان روز وشب را همزمان تجربه کنم. در خواب‌هایم صدای سوت قطاری می‌آمد که از میان جنگل‌های مه‌آلود ورسک می‌گذشت و سرنشینانش را در برابر طیف گسترده‌ای از رنگ‌های نارنجی قرار می‌داد. خواب شعرهای پشت کامیون‌ها را می‌دیدم. خواب اولین خاطره پرواز با هواپیما و تماشای چراغ‎های شهرم از بالا...اما همه خیال‌ها پشت در بسته قرنطینه می‌ماند: &quot;بازگردد عاقبت این در؟&quot; [11]بلی...  امید به پا سپردن به جاده،ابزار تاب‌آوری‌ام شده‌بود.[1] _مقالات،شمس تبریزی،[2] _دفتر دوم،مثنوی معننوی،مولانا[3] _دفتر دوم،مثنوی معنوی،مولانا[4] _نورجهان،کریستیان بوبن،ترجمه پیروز سیار[5] - از سایت شخصی آرش نورآقایی،مسیر رستم nooraghayee.com[6] _&quot;تو را آز گرد جهان گشتن است&quot;،شاهنامه فردوسی[7] _شاهنامه فردوسی[8] _هنوز در سفرم،سهراب سپهری[9] _صدای پای آب،سهراب سپهری[10] _از متن فیلم جاده‌های کیارستمی[11] _غزلیات شمس،مولانا</description>
                <category>راضیه اسلامی‌نسب</category>
                <author>راضیه اسلامی‌نسب</author>
                <pubDate>Sat, 02 Mar 2024 08:27:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>