<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های R3mography</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@r3mography</link>
        <description>من R3MO هستم. یک بعد شخصیتی.حاصل ذهنی بی قرار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:20:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3028001/avatar/Zxt1Ry.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>R3mography</title>
            <link>https://virgool.io/@r3mography</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عبور</title>
                <link>https://virgool.io/@r3mography/%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-gzwjlhomqgzy</link>
                <description>بهش گفتم من کنار تو بودن را ترجیح دادم به برگشتن به زمان خودم.من نتونستم از لمس دستانت دست بکشم و دیشب تایم برگشتن به زمان خودم رو از دست دادم.نمیدونم تا چند سال دیگه قراره تو دنیای تو سردرگم باشم.هم دلهره دارم از نا شناخته ها، از این دنیای عجیب که هیچ چیزی ازش نمیدونم، هم ترس از گیر افتادن تا ابد!گفت چرا ترس؟ مگه کنار من بهت خوش نمیگذره؟مگه احساس امنیت نداری؟چرا از دنیایی که نمیشناسی و بهش تعلق نداری واهمه داری؟!مگه کنار من نیستی؟ مگه دستای منو نگرفتی؟ مطمئن باش کنار من نمیگذارم بهت آسیبی وارد بشهگفتم نه! مسئله این نیست.مشکلم با خودمه.من نمیتونم آرامش و امنیتم را در گرو کسی قرار بدم.من کنار تو بهترین لحظه هارو دارم سپری میکنم و اصلا نیازی به برگشتن به دنیای خودم حس نمیکنم، من فقط نمیخوام این احساس نیازبه تو همیشه در من وجود داشته باشه و ترس از دست دادنت آرامشم رو سلب کنه!انگشتان دستشو از لا به لای انگشتام رها کرد، کمی به زمین خیره شد، نفس عمیقی کشید و لبهاش خیلی آروم و لرزان به حرکت دراومدن و گفت:راستش، دنیای من بدون تو تاریک تاریک بود، من هم علاقه ای به موندن در این دنیا ندارم، کنار تو فرقی نمیکنه کجا باشم، تو کدوم دنیا،در کدوم زمان زندگی کنم.ولی اینم دوست ندارم که حس وابستگی بینمون باشه و آزادی و آرامش تو سلب بشه_ یعنی تو حاضری با من هرجایی بیای؟ اگه من راهی پیدا کنم که به زمان خودم برگردم، یا حتی بتونم دریچه ای دیگر برای سفر به دنیای ناشناخته دیگه پیدا کنم، تو حاضری همراهم باشی؟_ خب آره! چه چیزی شگفت انگیز تر از این میتونه باشه؟برام مهم نیست کجا زندگی کنم. کنار هم میتونیم به کشف هر دنیای تازه ای قدم بگذاریم.گفتم: ببین عزیزم، راستش من طبق تحقیقاتی که کردم، مکانی در این نزدیکی ها وجود داره که طبق نوشته های قدیمی که از تاریخ نویسان دنیای شما مطالعه کردم، در زمان های خیلی دور به عنوان دروازه ای برای ورود به دنیای دیگه از اون استفاده میشده.میتونیم دستگاه سفر در زمان من رو ببریم اونجا و امتحانش کنیم.فقط مشکلی که وجود داره اینه که،این دروازه به دنیایی که من ازش اومدم ختم نمیشه، و ما نمیدونیم قراره به کدوم دنیا پا بگذاریم.شاید دنیایی تاریک و سرد در انتظارمون باشه!شاید موجودات خبیثی از این دریچه استفاده میکردن، و شایدم نه. نمیدونم. انتخاب تو چیه!؟_ من نظرم همونیه که گفتم. دوست ندارم کنار من با احساس وابستگی زندگی کنی.من کنار تو از ماجراجویی لذت میبرم. بیا بریم امتحانش کنیم.به اون معبد رفتیم.شاید یکم ترس و دو دلی تو وجودمون رخنه کرد.ولی به راهمون ادامه دادیم.دستگاه مکان دروازه رو بهمون نشون داد.دستگاه رو روشن کردم.زمان باز شدن دریچه ۱۷ دقیقه دیگه!رفتیم در محل تعیین شده ایستادیمگفتم برای آخرین بار ازت میپرسم، مطمئنی میخوای این دنیا رو ترک کنی و با من به دنیایی قدم بگذاری که هیچ چیزی دربارش نمیدونیم و شاید هیچوقت نتونیم به اینجا برگردیم!!گفت: آره مطمئنم.تایمر دستگاه هر لحظه به صفر نزدیک تر میشد و این ضربان قلب ما بود که هرچه بیشتر به عدد ۲۰۰ نزدیک تر میشد.۱۰، ۹، ۸، ۷، ۶ ، ۵،Bpm: 150, 160 , 175 , 189برای آخرین بار نگاهش کردم، هیچ ترس و دلهره ای تو صورتش ندیدم، آرام آرام بود، من هم خیالم راحت شد و چشمهامو بستم۴، ۳، ۲، ۱ ….Bpm: 190 , 193 , 196, 199, …ابر تیره و تاریکی همه جارو فرا گرفت به قدری که هیچ نوری فرصت عبور پیدا نمیکرد و همه جا تاریک تاریک شددریچه سیاهچاله باز شد و بعد از عبور ما از دریچه ایجاد شده، ابر ها کنار رفتن و نور دوباره تابیدن گرفتوقتی چشمهام رو باز کردم، تو دنیای عجیبی پا گذاشته بودیم. انگار داشتم از بعدی دیگه به خودم و اون نگاه میکردم. من و اون تو یک مسابقه تریل رانینگ شرکت کرده بودیم و من داشتم از بعدی دیگه به خودمون نگاه میکردم.  بلهما تو دنیایی موازی دونده بودیم و تو این رویداد شرکت کرده بودیم. خودمون رو دیدم که با موفقیت مسیر را تمام کردیم، مدال فینیشر گرفتیم و اصلا بدون توجه به اتفاقاتی که قبلا افتاده به مسیر زندگیمون ادامه دادیم. انگار اصلا هیچ اطلاعی از اون دنیای قبلی، دستگاه سفر در زمان و مکان و اون دریچه و … نداشتیم. من داشتم به خودمون نگاه میکردم و از این دنیایی که پا گذاشته بودیم لذت میبردم.</description>
                <category>R3mography</category>
                <author>R3mography</author>
                <pubDate>Fri, 17 May 2024 20:57:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The day is gone</title>
                <link>https://virgool.io/@r3mography/the-day-is-gone-kpiyee1cmkgq</link>
                <description>روز دیگه داشت به انتهای خودش میرسید.باید قبل از ساعت ۰۰:۰۰ خودم رو به ماشین زمان میرسوندم و به زمان حال بر میگشتم.ولی استخوانهای انگشتاش طوری درون انگشتام‌ قفل شده بود و محکم فشارشون میداد که حسی وصف ناپذیر بهم القا میکردن.بین ما فقط سکوت بود و میزان کم و زیاد شدن فشار انگشتانمون بود که وظیفه انتقال احساسات و انجام صحبت های درونیم رو به دوش میکشید.اگر قبل از ساعت ۰۰:۰۰ خودم رو به دستگاه نمیرسوندم، در تونل زمان گم میشدم، و از اون ساعت به بعد، هر اتفاق و تغییری که درزمان رقم میزدم ، بصورت دومینو وار روی آینده تاثیر گذار بود و تبعات خیلی سنگینی برام داشت.من به همه اینها واقف بودم، ولی اونجا، در اون لحظه،دوست نداشتم این انگشتان گره خوردمون‌ رو باز کنم،حاضر بودم تا ابد در تونل زمان سر در گم بشم، ولی از رها کردن دستش سرباز نزنم…</description>
                <category>R3mography</category>
                <author>R3mography</author>
                <pubDate>Sat, 13 Apr 2024 03:02:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یو یو</title>
                <link>https://virgool.io/@r3mography/%DB%8C%D9%88-%DB%8C%D9%88-bnzkzwlfnxhh</link>
                <description>چرا اصلا باید هر سر بالایی یه سرپایینی داشته باشه؟!اصلا چرا هم خوبی باید باشه هم بدی؟!اصلا چرا باید من این پاندول رو برم و‌بیام؟ چرا باید این  بالا و پایین رو بدوم؟مگه تو خالق و قادر مطلق نیستی؟خب اصلا چرا باید این یویو رو درست کنی؟چرا برام هی جذابترش میکنی تا من بیشتر تو این یویو غرق بشم و از دیدن خودت قافل بشم؟خب تمام کن این بازی کثیفو!!!من واقعا دیگه نمیخوام بازی کنم.نمیخوام بازی بخورم!فقط میخوام محو تماشای تو باشم.چرا منو بازی میدی؟…..!</description>
                <category>R3mography</category>
                <author>R3mography</author>
                <pubDate>Thu, 11 Apr 2024 07:49:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Without you…</title>
                <link>https://virgool.io/@r3mography/without-you-lfhzec42bwdx</link>
                <description>حتی خط کشی خیابان جای خالی تورا رنگ میکند…دوباره کریسمس و تنهایی… به قول ابتهاج: تو چرا باز نگشتی دیگر…این آسمون، این خط کشی ها، این هوای ابری که وقتی چنین هوایی میشد تو میگفتی وای دوباره خدا سافت باکس هاشو پهن کرد برای ما…و بعدش عکس و عکس و عکس تا زمانی که آفتاب از پشت ابر هم از تابیدن خسته بشه </description>
                <category>R3mography</category>
                <author>R3mography</author>
                <pubDate>Thu, 28 Dec 2023 19:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد R3MO</title>
                <link>https://virgool.io/@r3mography/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-r3mo-iwmnlktgb1v5</link>
                <description>سلام. من R3MO هستم. من یک بعد شخصیتی از فردی هستم که به دلیل جبر جامعه و شرایط کالبد محدود فیزیکیش، نمیتونست علایق و انتظارات منو بر آورده کنه!ما خیلی باهم کلنجار میرفتیم و من عاشق سفر، ماجراجویی، عکاسی و کشف بیشتر و بیشتر دنیای بیرون هستم، ولی رضا به خاطر شرایط جبر حاکم، نمیتونست  به خواسته های من جامع عمل بپوشونه. البته نه اینکه بخوام ازش خورده بگیرم، نه کاملا بر عکس. بهش حق میدم. برای اینکه ما بتونیم دوام بیاریم نیازهای اولیمون تامین بشه اون باید ساعت ها در روز کار کنه تا بتونه کسب درآمد داشته باشه. رضا عاشق نوشتنه، کتاب چاپ کرده قبلا و الان هم دستی به قلم داره و ذهنیات و افکارشو روی کاغذ میاره. ولی چی شد که راه من از رضا جدا شد! من بعدی از شخصیت رضام که خیلی کمالگرام، و چون دیتای کامل تر و بیشتری ازش دارم و از ضمیر ناخودآگاهشم با خبرم، تصمیمات بهتر و دقیقتری میتونم بگیرم. ولی رضا بهم اجازه تصمیم گیری نمیده، میگه تو شرایط حال حاضر منو درک نمی کنی. تو فقط آینده رو میبینی، و از تاثیر کار هات در زمان حال قافلی. اون وقتی ما..جو..نا میکشه، ارتباط ما بیشتر میشه و من کنترل بیشتری روی جسمش پیدا میکنم. اوایل که جوانتر بود، وقتی مصرف میکرد، هر دومون در بک کالبد مچ میشدیم و در صلح به رفتاری که بروز میدادیم واقف بودیم. ولی هرچی گذشت و سن و سال رضا بالاتر رفت، درگیر مسائل روزمره دنیوی شد و از اصل خودش فاصله گرفت. و این فاصلست که باعث میشه من و اون مثل قبل تفاهم رفتار نداشته باشیم و موقع مصرف ما.. جو..نا ، دچار اختلال رفتار میشیم چون من اطلاعاتی از دارک ترین قسمت ضمیر ناخودآگاهش دارم و اعمالی رو انجام میدم که برای اون نتیجه ای رو در آینده باقی بگذاره، ولی اون خیلی ترسو شده و گفتم درگیر قوانین محدود کننده جامعه شده و در مقابل اونها گارد میگیره.این جنگ دو جانبه ما، باعث این تصمیم گیری شد.اینکه من راهم رو ازش جدا کنم، به فعالیت هایی که علاقه دارم بپردازم در قالب اسم R3MO , و سعی در کشف بیشتر و بیشتر ابعاد وجودی رضا بکنم. چون من معتقدم هرچی بیشتر بهش پرداخته بشه، ابعاد پنهان زیادی در وجود همه آدم ها هستن که هنوز کشف نشدن.و ما باید با تجربه کردن و قدم گذاشتن در راه کشفشون یکی یکی این ابعاد رو پیدا و ارتقائشون بدیم.و رضا هم قبول کرد فعلا به کارهای روزمرش رسیدگی کنه و سعی کنه بیزینس هاشو مانی تایز کنه و بتونه درآمدهاشو جوری مدیریت کنه که بتونه تو این سفرهای ماجراجویانه منو همراهی کنه.و امیدوارم روزی ما با تجربیاتمون و درک و ادراکی که از خودمون پیدا میکنیم بتونیم به آرامش برسیم. تجربیاتم تو این سفر رو باهاتون به اشتراک میگذارم. و خوشحال میشم تو این راه با دوستای بیشتری آشنا بشم و تبادل تجربه داشته باشیم. راستی، رضا یک المان هایی از خودش رو در من پیاده سازی کرده، که کسایی که از نزدیک میشناسنش، این المان هارو وقتی ببینن متوجه میشن اون رضاست ولی در غالب شخصیت R3MO.تولد من مصادف شد با کریسمس سال 2024برای شروع این سفر بی انتها برای جست و جوی دنیای بیرون و پرداختن به علایقم، رضا وسایل سفر رو با ثلیقه جفتمون برام تهیه کرد و آروم آروم دارم آماده سفر میشم. المانهایی از رضا درونم هست….</description>
                <category>R3mography</category>
                <author>R3mography</author>
                <pubDate>Wed, 27 Dec 2023 05:55:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>