<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهرزاد م.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@r7asmu7s</link>
        <description>مسافر، مهاجر. از زندگی تو استانبول، ورزش، موسیقی و تجربه‌هام می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:06:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/28619/avatar/2G73nI.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهرزاد م.</title>
            <link>https://virgool.io/@r7asmu7s</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پیرامون خودآموزی</title>
                <link>https://virgool.io/@r7asmu7s/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C-hbeeh2bfy3pm</link>
                <description>این مطلب رو به صورت رشته توییت نوشته بودم. گفتم اینجا هم به اشتراک بزارم. حین سپری کردن فرآيند یادگیری هر چیزی، خیلی جاها به بن بست می خورید، دو قدم عقب میرید تا بتونید یه قدم جلوتر برید. خسته میشید و یه مدت کنار می زارید. همه این ها عادیه. نمودارش رو پیدا نکردم، ولی جوریه که انگار هرچی تلاش می کنید، پیشرفتی تو خودتون نمی بینید.  این امر کاملا عادیه. ولی لحظه شیرینی که بدون اینکه متوجه شید کی اتفاق افتاده، اون مرحله رو رد کردید و آموختنی های جدید و چالش های همراهشون بهتون &quot;سلام&quot; می کنن، با شیرینی خودش تمام اون لحظات زهرماری رو با خودش می شوره و می بره.برای خودآموزی، مهم ترین امر ثباته. به این معنی که  هر روز تمرین کنید، هر روز ذهنت تون رو درگیر موضوعی که دارید یاد می گیرید نگه دارید.مورد دیگه غرق شدنه، با دقت به اینکه زدگی از مطالعه براتون ایجاد نشه. راجع به این اندازه کافی مطلب هست.صبر. محمد ایرجی توی یه مطلبی نوشته بود برای استاد شدن تو یه امر  به ۱۰ سال نیازه. شما هم نیازهاتون عموما یهویی که پیش نمیاد. از قبل برنامه ریزی کنید تا از انتظار خودتون یه قدم جلوتر باشید و صبر رو ضمیمه این ذهنیت کنید.مورد دیگه اجباره. شما تا مجبور نباشید یا یه چیزی رو با تمام وجود نخواید، جوری که انگار زندگی تون به رسیدن بهش وابسته است، باید و شاید تلاش نمی کنید، حتی خیلی هم جلو برید، چون کاربردی براش یا در نظر نگرفتید یا امکان استفاده ازش نیست، تمام تلاش و وقت و انرژی تون هدر رفته حساب میشه.یه سری برداشت شخصی هم دارم که می نویسم: یادگیری واقعا کار آسونی نیست. ذهنتون رو پر چیزهایی نکنید که ازشون استفاده نمی کنید. دانش شما مادامی ارزش داره که به روز باشه. به روز نگه داشتن هم سختیش از یادگرفتن یه توانایی جدید دست کمی نداره! مغز ما اینطور نیست، حداقل من فکر می کنم، که بگه بفرما، این چند درصد رو خالی داری راحت می تونی چیز جدید یاد بگیری. هر ورودی جدید خودش رو زورچپون می کنه و با استمرار، جا خوش می کنه. یه مورد هم که از زیر دستم رفت imposter syndrome هست، که خب خدا رو شکر حداقل برای زبان انگلیسی یا خیلی چیزهای دیگه برای ما ایرانی ها معنی نداره! با دو کلاس زبان رفتن میگیم زبان انگلیسی مون خوبه، یا وقتی syntax یه زبان برنامه نویسی رو یاد می گیریم سریع به رزومه مون اضافه‌ می کنیم! ولی موقع شکار ریدن مون می گیره. این میشه همون سندرومی که اشاره کردم. بقیه رو می بینیم که چقدر خوبن و چقدر باهاشون فاصله داریم. ولی دقت کنید اونها هم همه ی این مراحل و سختی هاش رو رد کردن. به خودمون میگیم چقدر این کارش درسته! من عمراً به این حد نمی رسم. ولی در حقیقت، شما دارید بدترین حالت خودتون رو با بهترین حالت اون فرد قیاس می کنید.//</description>
                <category>مهرزاد م.</category>
                <author>مهرزاد م.</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2019 11:58:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمچه دور زدن مشکل رجیستری گوشی در ترکیه</title>
                <link>https://virgool.io/@r7asmu7s/%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%87-bnqwb0ssog1c</link>
                <description>اگه برای مدت حدود 5 ماه یا بیشتر توی ترکیه حضور داشته باشید و گوشی همراه تون رجیستر شده کشور دیگه ای مثلاً ایران باشه، گوشی تون &quot;لاک&quot; میشه. یعنی امکان استفاده از سیم کارت اپراتورهای کشور ترکیه رو ندارید. خب این یکم آزاردهنده هست. برای حل این مشکل دو تا راه حل وجود داره: 1) پرداخت حدود 620 لیر تا گوشی تون رجیستری شه، 2) خرید گوشی جدید.اگه یکی از دو تا راه حل براتون جوابه، نیازی به خوندن باقی مطلب نیست! توی این مطلب فقط یه نیمچه راه دور زدن برای تماس و ارسال و دریافت اس‌ام‌اس با همین گوشی لاک شده رو می خوام بگم. شاید خیلی ساده باشه، شایدم اصلاً براتون راه بنداز نباشه. گفتم حداقل بنویسم.توی تنظیمات گوشی، حداقل برای iPhone، شما دسترسی امکان ارتباط و تماس با WiFi رو دارید، اون رو فعال کنید، گوشی رو توی حالت هواپیما بزارید، به شبکه WiFi مد نظرتون وصل شید، بعدش گوشی رو یه بار خاموش روشن کنید. بعدش که پین کد سیم کارت رو بزنید، مادامی که به اینترنت وصل باشید، امکان استفاده بدون در نظر گرفتن محدودیت ایجاد شده برای گوشی رو دارید، واضحاً منهای استفاده از اینترنت خودِ سیمکارت.این راه برای بلند مدت، نه کارآمد هست نه منطقی، فقط مادامی که یکی از دو تا راه حل اصلی که اول مطلب عرض کردم رو بخواید انتخاب و براش اقدام کنید، یعنی دوره کوتاه مدت، کار راه بنداز هست.//</description>
                <category>مهرزاد م.</category>
                <author>مهرزاد م.</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2019 16:01:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو آدمی بهتر از من پیدا نمی‌کنی!</title>
                <link>https://virgool.io/@r7asmu7s/%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-lovpewyw0z7g</link>
                <description>نمی دونم چقدر طولانی شه حرف‌هام، فعلاً فقط چشم‌هام رو می‌بندم و می‌نویسم.دوست‌دختر خیلی سال پیشم، بهم می‌گفت تو آدمی بهتر از من پیدا نمی‌کنی، و هیچ کسی اخلاق گهت رو نمی‌تونه غیر از من تحمل کنه. گذشت و خلاف این حرف‌ها ثابت شد.گذشت و گذشت، من رشد کردم، تلاش برای تغییر و پیشرفت کردم، حین این مسیر از کون تا پس کله کچلم بارها و بارها پاره شد، خودم رو توی روانشناسی، فلسفه و عرفان، موسیقی و ورزش غرق کردم. فکر کردم و فکر کردم، به کوچیک‌ترین چیزی به احمقانه‌ترین شیوه ممکن عمیق فکر کردم. بیشتر شب‌ها رو تو بغض سر‌کردم.حالا بهم می‌گن تو خودت به سوی تنهایی قدم برمی‌داری و تنهایی رو با دست‌های خودت برای خودت می‌سازی. نمی‌دونم، شاید درست می‌گن. این تنهایی منجر به فکر کردن‌های بیش از حد شده. این‌که موقع مکالمه رودررو بیشتر از حرف‌های طرف مقابلم، به عکس‌العمل‌هاش دقت کنم. این‌که تو روابطم، به خواسته و نیت پشت رفتار و گفتار دقت کنم و به حرف‌ها کمتر توجه کنم. می‌بینم آدم‌ها برای مدت محدودی می‌تونن اون خواسته رو پنهان کنن. هر بار که این موضوع برام اثبات می‌شه، میگم آخه مردیکه‌ی پلشت، برای چی درس نمی‌گیری، تو به کسی چنگ نزدی که بود یا نبودش تو زندگیت تاثیر چندانی داشته باشه، برای چی اینقدر وقت به هدر براش میدی؟ نیازت به عنوان یه انسان برای روابط اجتماعی؟ به چه قیمتی؟از ایران که اومدم، رابطه‌م رو تموم کردم، ولی ارتباطم باقی موند. هر بار مکالمه‌ای پیش می‌اومد، وسطش سوال می‌پرسید کی برمی‌گردی ایران؟ من هنوز به ادامه دوستی و رابطه‌مون امید دارم، حالا ایران نشد، شاید خارج. خب علاقه من به طفلکی زیاد بود، ولی این حرف‌ها شنیدن‌شون برام سنگین بود. به خودم می‌گفتم این چه گهی بود خوردم که ارتباط رو حفظ کردم؟ من از ایران اومدم به هزار و یک دلیل. نمی‌خوام برگردم. نمی‌خوام برگردم به زندگی تخمی‌ای که داشتم، به‌رغم همه خوبی‌هاش و راحتی‌هاش. نمی‌خوام به اون روزها برگردم. نمی‌خوام به اون فضای مریض زندگی گذشته‌م برگردم و اشاره‌م به زندگی تو ایران نیست، شرایط زندگیم رو منظورمه. امید به ادامه رابطه، برای من برگشتن به گذشته‌ست، گذشته‌ای که ازش بدجوری دارم فرار می‌کنم. قیدِ این دوستی رو هم زدم. الآن دارم تنهایی سر می‌کنم. بدون آسیب به کسی، غیر از خودم. از فضایِ امن خودم بیرون اومدم تا رشد کنم.ما بقیه رو به خاطر خودِمون دوست داریم، به خاطر حس خوبی که بهمون می‌دن، به خاطر خاطره‌های خوبی که ازشون داریم که یادآوری‌ش باعث ایجاد حس خوب می‌شه، به خاطر کارهایی که برامون می‌تونن انجام بدن یا انجام می‌دن. به دیدِ منی که بعد از این همه مطالعه، هنوز هیچی از فلسفه زندگی نمی‌دونم، متوجه‌م که &quot;عشق&quot;، غیر از مفهومی که بین اعضای خانواده داره، در حقیقت مصالحه‌ای هست بین عرضه و تقاضا بین دو نفر. در نهایت، خواسته‌ی آدم‌ها مهمه، نه گفتار و رفتارشون.</description>
                <category>مهرزاد م.</category>
                <author>مهرزاد م.</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jan 2019 23:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از تهران تا استانبول، سفر با اتوبوس</title>
                <link>https://virgool.io/@r7asmu7s/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-tr4capuxkgie</link>
                <description>سفر من با خداحافظی شروع شد. دوست‌دختر، دوست قدیمی‌ای که دو سال و نیم باهاش هم‌خونه بودی، دوستان صمیمی، برادرت و در نهایت پدر و مادر که عملاً سخت ترینش بود. سرشار از هیجان و استرسی لذت بخش بودم. راجع به برنامه‌ریزی‌هام و قدم‌های بعدی مسیرم فکر می کردم.یک‌شنبه روزی، صبح، خودم رو رسوندم به ترمینال غرب، از تعاونی عصرِ ایران که بلیت گرفته بودم، مسئولش رو دم پارکینگ دیدم که گفت برو فلان اتوبوس رو سوار شو. اتوبوس برای تعاونی عصر ایران نبود، برام سوال پیش اومد، نمی تونستم سه تا کیف و کوله‌م رو وسط ترمینال که سگ صاحابش رو نمی شناسه ول کنم و برم تا دفتر تعاونی که چک کنم چه خبره. خرکش‌شون کردم باز تا دم دفتر و به مسئول خط استانبول گفتم، آقا این اتوبوس که گفتی مال عصرِ ایران که نیست، داستان چیه؟ گفت مسافرمون کم بوده با اتوبوس یه تعاونی دیگه میرید، گفتم خب این خیلی مشکل عجیبی نیست. برگشتم دم اتوبوس و گفتم مسافر فلان تعاونی م و این بلیتمه و وسیله هام رو گذاشت تو صندوق و برچسب مربوط بهشون رو چسبوند پشت پاسپورتم. سوار که شدم دیدم شماره صندلی من یکی دیگه نشسته. بلیت رو به یکی از اون مسئول هاش نشون دادم که آقا داستان چیه؟ این بیلت منه مال تعاونی مذکور و شما هم اوکی دادید که بله همینه و... جابه‌جام کرد که بشین و اشکالی نداره و اینا. حدود چهل دقیقه از ساعت حرکت اتوبوس گذشت که یه آقایی شبیه معلم ادبیات دبستان اومد، با لیست مسافرها، دونه دونه داشت با پاسپورت چک می کرد. رسید به من، به لیست نگاه کرد، گفت مال کدوم تعاونی‌ای؟ گفتم عصر ایران. رفت تا ته اتوبوس و برگشت جلو من، گفت برو پایین. گفتم یعنی چی؟ بلیت گرفتم و تعاونی و خودِ شما که چهاربار بلیتم رو چک کردید گفتید همین اتوبوسه. گفت من پنج تا مسافر اون تعاونی رو دارم و تو اضافه ای، گفتم خب اتوبوس دیگه‌ای هست؟ چیکار باید بکنم؟ تقریباً یک ساعت داره از ساعت روی بلیت می گذره. گفت نمی دونم قشنگ یه نیمچه هولم داد و داد زد گفت برو پایین. انگار جرمی مرتکب شده باشی که خودت نمی دونی. هیچی، وسیله های من رو از تو صندوق پرت کردن پایین و با هزار منت که چرا چک نکردی و ما رو به دردسر انداختی و یه مشت حرف به زبون ترکی روش، برچسب هایی که روی پاسپورتم زده بودن کندن. به خودم گفتم، شیر توش، سفر شروع نشده کنسل شد؟! وسیله هام رو انداختم پشتم و هن و هن کنان رفتم سمت دفتر تعاونی که به بار فحش بگیرمشون، یکی از مسئول هاش گفت بیا دنبالم، میگم مردیکه‌ی ریقو، از کت و کول افتادم سر کارتون، یه لبخند ملیح تو مخی زد و مسیر یه اتوبوس دیگه نشونم داد، صندلی 12ی که اینترنتی خریده بودم، شد تک صندلی ردیف آخر. وسیله هام رو گذاشتم تو صندوق و یه سیگار جور کردم کشیدم اعصابم آروم شه. من از بچگی این همه با اتوبوس رفت و آمد داشتم همچین رفتاری تا به حال ندیده بودم.در هر صورت، بعد از یک ساعت از ساعت مقرر، اتوبوس بالاخره راه افتاد! گفتیم خب به سلامتی، یه استوری گذاشتم اینستاگرام و جواب پیغام های خداحافظی که می‌اومد رو می دادم که اولش برام زودتر بگذره. حواسم بود بغل دستم دو تا پسر نشسته بودن، سر تا کون‌شون خالکوبی بود. آستین کوتاه پوشیده بودن وسط اون سرما. منم تمام سعیم این بود حواسم بهشون ناخواسته نره. تو همین داستان جوابِ پیغام دادن و آهنگ گوش کردن، خوابم برد. گلاب به روتون شده بودم، دیدم رسیدیم قزوین، گفتم یه جا نگه می داره دیگه. یه چند دقیقه دیگه تحمل کن. دیدم نخیر، نگه نمی داره. منم گفتم بهترین راه برای نگه داشتن خودم تو این وضع خوابیدنه. خوابیدم و تو خواب و بیداری خودم رو کنترل می کردم یه موقع نرینم به خودم. رسیدیم به زنجان، هی عین سگی که کله‌ش رو از تو پنجره ماشین بیرون می اندازه، زل زده بودم به بیرون و خودم رو چنگ می زدم. چشمم به هر جایی بود که بشه اتوبوس نگه داره. قبلاً هم از این داستان‌ها برام پیش اومده بود و راننده رو تهدید کرده بودم یا نگه می داری یا همینجا می‌رینم تو اتوبوست! این یکی انگار قصد نگه داشتن نداشت. تمام جاهایی که اتوبوس های اون مسیر ممکن بود نگه دارن رو یکی یکی داشت رد می کرد. سر و صورتم از شدت فشار همرنگ وضع احتمالی شورتم تو چند دقیقه‌ی آتی بود اگه اتوبوس نگه نمی داشت. بلند شدم برم سمت راننده که داد و بیداد کنم، که بالاخره نگه داشت. با چنگ و دندون خودم رو نگه داشتم، رسوندم به مسجد و آروم با لبخند برگشتم سمت اتوبوس. اومدم برم سر صندلیم بشینم دیدم یه دختر با شدت آرایشی که توصیفِش رو فقط می تونم با حجم خالکوبی پسرهایی که بغل دستِ صندلیم بودن قیاس کنم، جایِ من نشسته. گفت اگه میشه جلو بشین. منم که به یه ورم نبود، گفتم اوکیه. پشتی رو دادم عقب، لنگ‌هام رو دادم هوا، هدفون تو گوش و راحت دراز کشیدم. متوجه شدم صندلی‌های بغل‌دستم خالیه. منم خوابیدم، هر بار که اتوبوس نگه می‌داشت پیاده می‌شدم و یه چایی می گرفتم، غذای رستوران‌های بین راهی رو از بچگی عادت نداشتم بخورم.ساعت حدود هشت و نیم شب بود که رسیدیم تبریز، دو تا پسر جوون سوار شدن، روی صندلی‌ خالی کنار دستم نشستن. نزدیک مرز داشتیم می‌شدیم و کسی هم دیگه حالِ خواب نداشت. صحبت شروع شد و منم خودم رو قاطی کردم که اون مسافر شخمیِ تو اتوبوس نباشم. معلوم شد دو نفری که تبریز سوار شده بودن، هر یکی دو هفته از تبریز سیگار می‌بردن استانبول و می‌فروختن و از استانبول مکمل بدن‌سازی می‌آوردن و تو تبریز با چرندیات دیگه قاطی می‌کردن و می‌فروختن. بقیه هم یا خونواده یا دوست‌دختر/پسر‌شون تو استانبول بوده و می‌رفتن پیش اون. اونطور که متوجه شدم، حداقل تمام افرادی که سلام‌علیکی حین سفر باهاشون داشتم مقصد یا محل اقامت‌شون تو آکسارای بوده. آکسارای، معادل محله چینی‌ها، تو ترکیه برای ایرانی‌هاست. منطقه ارزونی که با کرایه‌ای که من الآن می‌دم می‌تونید خونه سه‌خواب اجاره کنید. یکم جلوتر اتوبوس برای شام نگه داشت، منم مثل همیشه فقط به چایی‌ اینجور رستوران‌ها می تونستم اعتماد کنم، یه چای جوشیده زدم و اومدم بیرون. بیرون یه خانواده از اتوبوس خودمون وایساده بودن، یه مادر، یه پدر و یه دختر. مادرِ خانواده شروع کرد به صحبت، پرسید چیکاره‌ای و اینا، کسی رو داری پیشش بری، گفتم نه، سرمایه‌ای هم همراهم نیست. دست خالی اومدم ببینم چی میشه. صحبت از ازدواج شد! به جان خودم اگه بدونم چی شد به اینجا رسید! گفتم برام خیلی زوده. سوار شدیم و بعد از یه بازرسی نزدیک به مرز، رسیدیم به مرز بازرگان. قیامتی که هربار تجربه‌ش چند سال از جونِ آدم کم می کنه.باقی داستان رو بعدتر، تعریف می کنم.</description>
                <category>مهرزاد م.</category>
                <author>مهرزاد م.</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jan 2019 16:32:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>12 سال با UFC</title>
                <link>https://virgool.io/@r7asmu7s/12-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7-ufc-turcaajnj4cm</link>
                <description>Anderson Silva vs. Vitor Belfortیادمه سال ۲۰۰۷، توی تورنت‌ها یچی به اسم UFC دیدم. دانلودش کردم ببینم چیه. اون موقع ها ورزشم کیوکوشین بود تو شمال و تازه از خانواده جدا شده بودم. وقتی دیدم برگام ریخت. اول رفتم ویکی‌ش رو چک کردم. بعد دیدم این قشنگ از K-1 ی که می‌دیدم یه سطح بالاتره.  با اینترنت ضعیف اون موقع شبانه تورنت‌ها رو دانلود می‌کردم و شبی ۱-۲ ایونت کامل رو می‌دیدم. از خود UFC 1 شروع کردم. برگ‌هام ریخته بود که این برزیلی ۱۷۰ و خرده‌ای سانتی چجوری یه سری نره غول رو زمین‌گیر می‌کنه، چه حرکتی رو گردن‌شون می زنه که با تمام وجود محکم رو زمین ضربه می‌زنن و انصراف می‌دن. چک کردم دیدم همچین ورزشی تو ایران نیست. باشگاه کیک بوکس پیدا کردم و همون رو ادامه دادم. به مسابقات سال‌های همون موقع رسیدم و بالاخره دیدن هفتگی. با Pride آشنا شدم، با WEC و خیلی اُرگان‌های دیگه که حتی دیگه یادم نمیاد از کدوم مسابقه دیدم! اون موقع هنوز همه کشتی‌کجی بودن. کانر مک‌گرگوری نبود که همه ازش تعریف کنن. تازه این مفهوم ایجاد شده بود که game plan باید داشته باشی، مربی‌هایی گل کردن که نقاط ضعف فایترهای مقابل مبارز خودشون رو بررسی می‌کردن و برنامه‌ریزی، حتی اگه مبارزشون ضعیف‌تر بود برنده از هشت ضلعی پر از خون بیرون می‌اومدن. تقاضا برای تسلط به هنرهای رزمی غیررایج بالا رفت، حتی باعث پیشرفت تو خود جوجیتسو برزیلی شد که الان قفل‌های رویِ پا رو می‌بینید. اون موقع هم بود، ولی نه اینقدر سیستماتیک. یادمه فروشگاه بالا آوردم و مسابقه‌ها رو کیفیت HD 720p دانلود می‌کردم و می‌فروختم. سایت خبری ناموفق بالا آوردم و حالا، هنوز هفتگی، دیگه نه به اون شدت، مسابقه‌ها رو انتخابی می‌بینم...اومدم استانبول و زیردست یه مربی درست‌حسابی دارم جوجیتسو برزیلی یاد می گیرم. درسته، سنم زیاد شده و دیگه شاید به مسابقاتش نتونم حتی فکر کنم. ایران هنوزم مربی درست‌حسابی BJJ نداره. نمیشه حسرت فرصت‌هایی که به عنوان یه ایرانی تو ایران می‌سوخته رو نخورم، ولی خوشحالم بالاخره ورزشی که ۱۲ سال براش صبر کردم رو دارم انجام می‌دم. اینم اضافه کنم این لفظ های اسطوره و سلطان و... حالم رو بد می‌کنه، trash talk حالم رو بد می‌کنه و جذابیتی برام نداره. یادمه GSP با جاش کاسچک مسابقه داشت و این جاشِ پلشت هی چرت می‌گفت. جی‌اس‌پی تو یکی از مصاحبه‌های قبل از مسابقه گفت این هرچی می‌خواد بگه، وقتی در octagon رو ببندن و هیچ جایی برای فرار نداشته باشه و حرف زدن بی‌ارزش باشه، من حرف‌هام رو با عملم نشون می‌دم. در نهایت اینقدر زدتش که دکور صورت طرف عوض شد :)).من ادعایی ندارم، ولی به عنوان یه طرف نسبتاً قدیمی، این وضعِ کمربندهای بی‌ارزش، ارزش پیداکردن چرت‌و‌پرت گفتن برای فروش بیشتر و اولویت پولسازی اون هم نه صرفاً برای مبارز رو نمی‌پسندم. خودم هم به خاطر سِنم امیدی نمی بینم به مسابقات سطح بالا اروپایی یا جهانی برای کیک‌بوکس یا جوجیتسو برسم، ولی حداقل وقتی هر شب از باشگاه جوری بیرون میام که از شدت انرژی‌ای که تو باشگاه گذاشتم همزمان حس پَر بودن دارم ولی با چگالی آهن، و همین که بعد ۱۲ سال فرصت تمرین دارم، لبخند می‌زنم. راضی‌کننده نیست ولی از هیچی بهتره.در نهایت همه‌ی صحبت‌هام رو با زندگی یه پسر از خانواده فرهنگی با وضعیت مالی متوسط رو به ضعیف و شهرستانی در نظر بگیرید... وجود پول داستان رو خیلی متفاوت می کنه...</description>
                <category>مهرزاد م.</category>
                <author>مهرزاد م.</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jan 2019 00:48:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضعف روابط اجتماعی یا شهروند درجه دو؟</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%D8%B6%D8%B9%D9%81-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-%D8%AF%D9%88-ji10b2aawja7</link>
                <description>احتمال غریب به یقین مشکل از شخصِ منه. اگر نه منطقی نیست یه مساله تو شرایط کاملاً متفاوت به همون شکل تکرار شه.تو ایران که بودم، هر آخر هفته سفر می‌رفتم. نوع کارم بهم این امکان رو می‌داد که آخر هفته‌هام رو دو یا حتی سه‌روزه کنم و مسافرت راه دور برم. طبیعت‌گردی کنم، صعود قله انجام بدم. با افراد کاملاً متفاوت آشنا شم و ازشون دوست‌های معدود ولی خیلی خوبی پیدا کنم. در کل بخوایم حساب کنیم آدم تنهایی بودم چون المان‌هایی که یه جمع دوستانه رو ایجاد و حفظ می‌کنه رو توی خودم نداشتم. کمتر برنامه گروهی غیر از سفر داشتم و عموماً تو فضای خودم بود.حالا که استانبول ساکن شدم، جنس داستان فرق می کنه. خب من به زبان ترکی استانبولی مسلط نیستم. جز یه دوستِ قدیمی که نهایتاً هفته‌ای یه بار همدیگه رو ببینیم کسی رو ندارم. هنوز کار روزانه 5-9 ندارم. زندگیم خلاصه شده توی باشگاه بدنسازی، جوجیتسو برزیلی، خونه.به رغم اینکه شهر توریستی‌ای هست تسلط به زبان انگلیسی و صحبت به آلمانی و چینی و خیلی خیلی کم ترکی برای زندگی تو استانبول کافی نیست، باید به ترکی کامل مسلط باشید.امشب داشتم استوریِ اینستاگرام هم‌باشگاهی‌های جوجیتسو برزیلی رو می دیدم، با هم بیرون رفته بودن، خوش می گذروندن. قبل تر برای یکی از بچه‌های باشگاه جشن تولد گرفته بودن و همه رفته بودن. نمی‌دونم جنس حسم از چیه، ولی دوست دارم تو ارتباط اجتماعی تو این شهر موفق باشم، دوستان جدیدی پیدا کنم. مساله‌ای که دارم اینه که نمی دونم اولویتم باید یادگرفتن زبان ترکی باشه یا چسبیدن به برنامه‌نویسی که درگیرشم که احتمال پیدا کردن کارِ روزانه‌م بیشتر شه. باور کنید حس بلند کردن چند تا هندونه رو باهم رو به آدم میده. واقعاً سخته.حسِ شهروند درجه دو بودن، جدای از صحنه‌های نژادپرستی‌ای که برام پیش اومده، حس سنگینیه. انگار توی یه شهر زیرزمینی پایین پستی بلندی های استانبول زندگی می کنی، تعداد شهروندهاش خیلی کم هستن و هیچ چیزی اونجا رنگی نیست، فقط خاکستری مطلق. شاید اگه سرمایه درست حسابی داشتم و اینجا سرمایه گذاری می‌کردم شرایط فرق کرد، خودم بعید می دونم. بدون پول تو جیب، فقط با لباس گرم زمستونی و کیف باشگاهت مهاجرت کنی، خودش داستان هیجان انگیزیه ولی سختی هاش انگار هربار داره بکارتت گرفته میشه.</description>
                <category>مهرزاد م.</category>
                <author>مهرزاد م.</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jan 2019 00:03:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتگاهی متفاوت...</title>
                <link>https://virgool.io/@r7asmu7s/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-linrxkeewr7z</link>
                <description>نوشتن برام تقریباً یه راهکار به حساب میاد. برای تخلیه ذهینتم. عموماً رو کاغذ می نویسم و بعد اتمامش پاره‌ش می کنم. یه سری حرف‌ها که نیاز به ابرازشون دارم رو خیلی خیلی قدیم تر توی بلاگ های متفاوت می نوشتم، بعد خیلی نابه‌جا توی اینستاگرام و یکم به‌جا تو توییتر. ولی خب، نمیشه ذهنیت رو درست توی یه توییت یا رشته توییت خلاصه کرد... باید کامل‌تر نوشت که راضی شد. امشب اومدم یه نیمچه بلاگ دیگه درست کنم یادم اومد @khali.oghab و @Hooman.Mazin که توییت‌هاشون رو دوست داشتم اینجا لینک گذاشته بودن.در نهایت، این یه پست &quot;کلنگ اول&quot; به حساب میاد.//</description>
                <category>مهرزاد م.</category>
                <author>مهرزاد م.</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jan 2019 23:44:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>