<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رحیمه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@r_hanafi</link>
        <description>در من نقاشی است که رنج می‌کشد، دردی است که به حرکتم وا می‌دارد، و دونده‌ایست که همیشه از او جا می‌‌مانم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:53:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>رحیمه</title>
            <link>https://virgool.io/@r_hanafi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>امیدت</title>
                <link>https://virgool.io/@r_hanafi/httpsvirgooliorhanafi%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%85-bo2p9hxfmuy2</link>
                <description>از تو دورم و نشانه‌هایت را، همچون غباری که از یک طوفان سهمگین در هوا معلق مانده، ذره ذره جمع می‌کنم و داخل یک شیشه نگه می‌دارم. وقتی به اندازه کافی زیاد شد، یعنی بیشتر از اشک‌هایم - که هیچ وقت هم نمی‌شود - آن‌ را از الکِ وسواسم در انتخاب کلمات هنگام حرف زدن با تو رد می‌کنم و تنها با آن قسمت انتهایی گریه‌های شبانه‌ام که به سپیده‌دم می‌رسند، مخلوطش می‌کنم. حال این گِلِ شل و ول را روی چرخ دلتنگی و دلواپسی‌ام می‌چرخانم و شکل می‌دهم.چیزی از سفال‌گری نمی‌دانم؛ نتیجه یک گلدان کج و معوج می‌شود که درست نمی‌ایستد. دنبال چیزی می‌گردم که تکیه‌گاه گلدان باشد. نگاهم را که به در خشک شده، می‌کَنَم و زیر قسمت کوتاه‌تر گلدان می‌گذارم تا بایستد.حال در آن چه بکارم؟امیدت!امیدت بذری است که در وجودم ریشه دوانده، نباید به آن آسیبی برسد. بذر، ریشه و بخشی از وجودم را که در آن رشد کرده، داخل گلدان می‌گذارم.صبح که نور خورشید به درون اتاق می‌تابد، بذر سحرآمیز امیدت که یک‌شبه به بلندای خیالم رشد کرده - همانند گل‌ها در فصل بهار - گرده‌هایش را می‌افشاند. دسته‌های چوبی مبل، کمد، کتابخانه، کنج بالایی در و تمام وسایل چوبی جوانه می‌زنند.خانه بهار می‌شود و همراه من منتظر آمدنت می‌نشیند.17 اسفند 1402</description>
                <category>رحیمه</category>
                <author>رحیمه</author>
                <pubDate>Sun, 10 Mar 2024 12:10:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مخملی با رگه‌های صورتی روشن</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%85%D8%AE%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%DA%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-zte0ascalsfh</link>
                <description>حدود دو سال پیش، اواخر اسفند بود که موقع بازگشت به خانه، از گلخانه‌ی نزدیک کتاب‌فروشی محل، یک بوته گل رز برای باغچه‌ی حیاط گرفتم. رنگش با همه گل‌هایی که دیده بودم فرق داشت. باشکوه بود و در عین حال فروتن، مخملی با رگه‌های صورتی روشن.باغچه حیاط خالی بود و آماده‌ی کاشت، چند روز بعد به اصرار من چند بوته گل رز دیگر نیز گرفتیم، رونده‌ی عطری برای مریم، زرد به انتخاب ریحانه و یک بوته گل سرخ هم برای مادرم. پدر راضی نبود، می‌خواست درخت بکارد و می‌گفت با این همه گل جایی برایش باقی نمی‌ماند.پیله کرده بودم و به ناچار راضی شد به جای درخت، چند گل بکاریم.صبر کردیم تا پدربزرگ بیاید و به کمک او گل‌ها را به باغچه منتقل کردیم. گل من ضعیف‌تر از سایر بوته‌ها بود. موقع بیرون آوردنش از گلدان، کمی به ریشه‌اش آسیب رسید. همش از پدربزرگ می‌پرسیدم که گلم زنده می‌ماند؟ و او می‌گفت به خیلی چیزها بستگی دارد، تا چند ماه آینده معلوم می‌شود که کدام گل گرفته و کدام یک نگرفته است. پیش‌ترها شنیده بودم ناخن برای گیاه کود مناسبی است، پس برای تقویتش همیشه ناخن‌هایم را پس از کوتاه کردن به پایش می‌ریختم.تابستان رسید، گل ریحانه برگ‌هایش زرد شد و زیر گلبرگ‌هایش را کُرک‌های سفیدی گرفت.دیر فهمیدیم که مریض شده و خشک شد.گل مریم را بدجا کاشته بودیم، رونده به سمت نور حرکت می‌کند و بالا می‌رود، اما ما آن را در کنج حیاط - که همیشه سایه‌ی یکی از دیوارها بر رویش می‌افتاد - کاشته بودیم.گل مادر را اصلا نفهمیدیم که چه شد. آرام و بی صدا تمام شد و یک روز به خود آمدیم و دیدیم که دیگر زنده نیست.بهار پارسال، حدود یک سال پس از کاشت گل‌ها، تنها بوته‌ی من باقی مانده بود، بدون هیچ غنچه و گلی.تنها گلش همانی بود که موقع خرید روی بوته‌اش دیده بودم و دو هفته بعد هم گلبرگ‌هایش ریخته بود.اواخر تابستان پارسال، سر برگ‌هایش شروع کردند به زرد شدن. پای بوته‌اش مورچه‌ها لانه‌ ساخته بودند.پدر دیگر به او آب نمی‌داد، می‌گفت مورچه‌ها ریشه‌اش را خورده‌اند.اما من همچنان ناخن‌هایم را به پایش می‌ریختم.فروردین امسال بود که پدر درختش را در باغچه کاشت. بادام بود یا به؟ نمی‌دانم. هر چه که بود، بارده بود.روی بوته‌ی گل من هم چند برگ جدید جوانه زد، کسی باورش نمی‌شد که هنوز زنده مانده. ذوق دوباره دیدن رنگ گل‌هایش را داشتم، در ذهنم بوته‌ی بزرگی را تصور می‌کردم که تا کمرم بالا آمده و پر از گل‌های بزرگ و مخملی است.دو هفته پیش پس از دادن ناخن‌هایم به خاکش، مشغول وارسی‌اش بودم که دیدم غنچه داده. رنگش هنوز معلوم نبود، کاسبرگ‌های بزرگی دورش را گرفته بودند، دلم غنج رفت. دوست داشتم زودتر گل‌هایش را دوباره ببینم. عطرش از خاطرم رفته بود. گلی که با شکوه و در عین حال فروتن است چه بویی می‌دهد؟ بویی شبیه به بوی هل و دارچین؟ یا بوی دختری که پنهانی تلاش می‌کند؟امروز پس از این‌که برای چندمین بار در این دو هفته، به زور ناخن‌هایم را از ته گرفته بودم تا به پایش بریزم، متوجه شدم اطراف برگ‌هایش زرد شده و غنچه‌اش به سمت زمین خمیده.پژمرده شده بود.گمان می‌کردم ناخن باعث تقویتش می‌شود. اما از بس ناخن‌هایم را به خوردش داده بودم، شبیه به خودم شده بود. ضعیف و رنجور، نه رشد می‌کرد و نه تمام می‌شد.شاید باید از ریختن ناخن‌هایم به پایش دست بردارم. اول اردیبهشت 1400پی‌نوشت 1: امیدوارم که پروانه‌ی بالای گل را داخل نقاشی دیده باشید.پی‌نوشت 2: امروز که این متن را منتشر می‌کنم، اواخر بهمن ماه 1402 است. درخت پدر گرفت اما بار نداد. گل من هم خشک شد، اما خودم رشد کردم. پایان :)</description>
                <category>رحیمه</category>
                <author>رحیمه</author>
                <pubDate>Fri, 09 Feb 2024 13:43:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوراب پشمی (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@r_hanafi/%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B4%D9%85%DB%8C-2-ze1eoyz9hheu</link>
                <description>کنار مادرم می‌نشینم و می‌پرسم:- چه فایده؟+ چی چه فایده؟- بنگر ز جهان چه طرف بر بستم؟ هیچ / وز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ. + باز شروع شد، برو که کار دارم.این دفعه اما تکنیک جدیدی برای جلب توجه‌اش دارم، دستانِ همیشه گرمش را می‌گیرم و او با ناراحتی می‌پرسد که چرا این‌قدر یخی؟نمی‌دانم چرا از سرد بودنم ناراحت می‌شود، مگر خود انتخاب کرده‌ام تا به این اندازه سرد باشم؟تاکید می‌کند که دستکش دستم کنم، و من دوباره می‌پرسم: چه فایده؟ کمی عصبانی می‌شود اما وقتی پاهایم را از داخل دو لا جوراب پشمی در می‌آورم و روی انگشتان پایش می‌گذارم، در بی‌حاصل بودن این موضوعِ خاص با من هم‌ عقیده می‌شود، عصبانیتش به ترحم تغییر ماهیت داده و مرا کنار بخاری می‌کشاند.سپس پتو را می‌آورد و دورم می‌پیچد، دستانم را برای مدتی در دستانش می‌گیرد، خونی که در رگ‌هایم بسته است شروع می‌کند به جریان یافتن. برایش می‌خوانم:دانی که پس از عمر چه ماند باقی؟ / مهر است و محبت است و باقی همه هیچ</description>
                <category>رحیمه</category>
                <author>رحیمه</author>
                <pubDate>Sat, 12 Dec 2020 18:48:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرمان شهری در کار نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@r_hanafi/%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-hqphpw9aoeyt</link>
                <description>برخلاف تنهایی‌های خودخواسته‌ای که تابحال تجربه کردم و با کوچک‌ترین ارتباطِ دیگران می‌رنجیدم، شرایط موجود، مرا ناخواسته در سکوت و تنهایی عمیقی فرو برده که شکل دیگری دارد. در گذشته همیشه در حال فرار کردن از دیگران بودم، و این امکان اکتشاف‌شان را از من سلب می‌کرد. اما در حال حاضر، مانند باستان‌شناسی که تازه متوجه عتیقه بودن ظرف‌هایی شده که هر روز در آن‌ها غذا می خورده است، با دقت به واکاوی روزمرگی‌ها و انسان‌هایی می‌پردازم که همیشه با آن‌ها در ارتباط بودم. در این بین انسان‌هایی را کشف کردم که از درک میزان خوب بودن‌شان عاجزم، چه برسد به بیان کردنش! چقدر دلم به حال خودِ قبلی‌ام می‌سوزد. چرا این‌قدر از همه فراری بودم؟ چرا سعی داشتم در تنهایی برای خود یک بهشت کوچک بسازم؟ که البته این تلاش در نهایت منجر به ایجاد جهنمی بزرگ شد.در نظرم بهشت نه آن چیزی است که مذهب متعصبانه و پس از مرگ به امیدش است و نه آن اتوپیایی است که فلاسفه و جامعه‌شناسان با توهم هوشمندی به دنبال ایجادش هستند.من بهشت را در مهربانی‌های کوچک یافته‌ام،در زیبایی‌های ساده،در شب پرستاره‌ی ونگوگ،در اشعار خیام،در صدای شجریان،در معدود سه تار نوازی‌های کلهر،در شکوفه‌های درختِ به زیر باران،و در خانه‌ی مادربزرگم.</description>
                <category>رحیمه</category>
                <author>رحیمه</author>
                <pubDate>Tue, 10 Nov 2020 23:52:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/@r_hanafi/rise-in-fall-qsfutncmilmk</link>
                <description>The Last Ray of Sunshine by Julia Beckدر تمام زندگی، سرگردان به دنبال خویش گشته‌ام:در سکوتِ بی‌تفاوتِ شب؛در پیچیدگی اسرارِ درخشانِ کهکشان‌، وقتِ سحر؛در کنار زدنِ پنهان‌کاریِ پرده‌‌، هنگامِ طلوع؛در آب دادن به گل‌ها با امید قد کشیدن‌شان تا آن‌سوی پرچین‌، در صبح؛در تلاشِ مورچه‌وارم برای بالا رفتن از دیوار‌، در طول روز؛در خیره شدن به خورشید برای یافتنِ حقیقت‌، در ظهر؛ و در تجربه‌ی کوری موقتِ پس از آن.در هنگام عصر، آن زمان که به تماشای خویش نشسته‌ام:هر آنچه بدان رسیدم،در وجودم محو شد؛گویی که هرگز اشتیاقی بدان نداشته‌ام.و هر آنچه از دست دادم،در من جاودانه گشت.من از ناکامی‌هایم شکل گرفتم،و خویشتن را در غروب یافتم.</description>
                <category>رحیمه</category>
                <author>رحیمه</author>
                <pubDate>Fri, 25 Sep 2020 10:21:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوراب پشمی</title>
                <link>https://virgool.io/@r_hanafi/%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B4%D9%85%DB%8C-yt0hqydbaskt</link>
                <description>همیشه یکی از سوالات اساسی زندگیم این بوده: این همه تلاشی که می‌کنم و ثمر نمی‌ده، دقیقا کجا می‌ره؟یکی از جواب‌های محتمل اینه که صرف گرم کردنم می‌شه!خب از وقتی که یادم می‌آد همیشه سردم بوده، تابستون و زمستونم نداره. همیشه سردمه!طبق این فرضیه، با این‌که هوا هنوز سرد نشده، مدتیه که جوراب پشمی و لباس گرم می‌پوشم و تا جایی‌که امکان داره دستکش دستم می‌کنم، تا دیگه سردم نباشه و تغییری در روند ثمربخشی تلاش‌هام ایجاد بشه. اما اگه راستش رو بخواید، هیچ تغییری ایجاد نشده!فرضیه بعدی اینه که من دارم به شکلِ اشتباهی تلاش می‌کنم. مثلِ دانش آموزِ تازه‌کاری که سعی داره با پرگار، بیضی بکشه. یا حتی سعی می‌کنم کاری انجام بدم که اساسا به صورت منطقی امکان‌پذیر نیست، مثل رد کردن طناب از نوک سوزن.اما با همه‌ی این تفاسیر، من کار عجیب و خارق‌العاده‌ای نمی‌کنم؛ همون کارهای دیگران رو انجام می‌دم اما نتیجه‌ای که بقیه می‌گیرن رو نمی‌گیرم.فرضیه بعدی اینه که من به اندازه کافی تلاش نمی‌کنم. خب این منطقی به نظر می‌رسه و دفاعیه‌ای در این باب ندارم. اما حداقل یک زمینه تو زندگیم وجود داره که با شهامت می‌تونم بگم براش کم‌کاری نکردم. اما حتی در این زمینه هم موفقیتی بدست نیاوردم.فرضیه بعدی شاید تعریف نادرست من از موفقیت باشه. من موفقیت رو اشتباه برای خودم تفسیر کردم. درسته! این موضوع می‌تونه جایِ بحث داشته باشه. اما بیاین سختش نکنیم، موفقیت رو &quot;حس خوبی که نسبت به تلاش‌مون داریم&quot;، تعریف کنیم. این‌که از تلاش کردن لذت ببریم، فارغ از نتیجه‌ای که بدست میاریم، یا حتی به دست نمیاریم!خب من حسم خوب نیست!نیست دیگه.راستش رو بخواید هنوز یه مشکلی وجود داره،من سردمه!</description>
                <category>رحیمه</category>
                <author>رحیمه</author>
                <pubDate>Mon, 07 Sep 2020 22:12:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن من خلاق، اما جاعل است.</title>
                <link>https://virgool.io/@r_hanafi/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ltskkw1iuzdz</link>
                <description>ذهن من خلاق، اما جاعل است. رویدادهای دوست داشتنیِ ناممکن را خلق می‌کند و با دقتِ یک مرمتکارِ کارکشته، جایگزین واقعیت‌های موجود می‌سازد. چنان‌که خود نیز پس از مرمت، قادر به تشخیص واقعیت نیست.</description>
                <category>رحیمه</category>
                <author>رحیمه</author>
                <pubDate>Thu, 06 Aug 2020 11:50:46 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>